جامعه‌ای خالی از پرسش، سرشار از پاسخ (نوشته‌ی ناصر فکوهی)

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

تا کی باید منتظر بمانیم تا اکثریت مجلس سوئد را به دست بگیریم؟ چرا هنوز مدیریت کاخ سفید را به ما نداده‌اند؟ و چرا در هر مراسم اسکار، فقط یک اسکار به فیلم‌های خارجی می‌دهند؟

[…]

قهرمان ما و پرسش‌های ما

«آیا جامعه‌ی ما پرسش‌گر است؟» این پرسشی است که به این یادداشت، انگیزه‌ِی نوشته شدن داد. پاسخ این پرسش را هم شاید لازم باشد با نگریستن به موقعیت کسانی یافت که قاعدتا باید پرسشگرترین کنش‌گرانِ اجتماعی ما باشند: آن‌هایی که در کلاس‌های درس و تالارهای گفتگو و سخن‌رانی، گویی با دقت به سخنان گوش می‌دهند، صفِ ایده‌ها و اندیشه‌ها و نام‌ها و گزاره‌ها از پیش چشمان‌شان رژه می‌روند و گوش‌هایشان را پُر می‌کنند. و وقتی سخن به پایان می‌رسد، دریغ از یک پرسشِ حتی بی‌ربط؛ ذهن به اندازه‌ی دست‌هایشان خالی است. زندگی روبرویشان ایستاده، کوچه‌ها و خیابان‌ها، طبیعت و موجودات‌اش، انسان‌هایی با میلیون‌ها شکل و فکر و درد و بی‌دردی؛ اما برای آن‌ها پرسشی مطرح نیست. تنها یک چیز هست: این‌که چشم به دهان این یا آن بدوزند؛ از این و آن برای خودشان «قهرمان»، «صاحب‌فکر»، «استاد» و «فیلسوف» بسازند و با فرمان تکفیر آن‌ها، زبان به یاوه‌گویی بگشایند و در شبکه‌های اجتماعی، دُن‌کیشوت‌وار به جنگ دشمنان خیالی‌شان بروند تا در پیش بُردنِ «رسالتِ» خودساخته‌ی خویش در «روشن کردنِ حقیقت» عقب نمانند.

«قهرمان» آن‌جاست؛ ایستاده، زیباست و باشکوه؛ تا به آن‌ها بگوید چه بگویند، چه بخوانند، چه نخوانند، کجا بایستند، کجا شاد شوند و کجا غمگین؛ چگونه او را به اوج برسانند و دشمنان‌اش را به قعر دوزخ روانه کنند. قهرمان آن‌جاست که فرمانی قتل این و آن را بدهد، و فرمان پوزه بر خاک مالیدن، فرمان نوشتن و ننوشتن، فرمان پرسیدن و نپرسیدن، فرمان اندیشیدن و نیندیشیدن. آیا می‌توان از قهرمان پرسشی داشت؟ آری، بی‌شک! پرسش این است که چگونه می‌تواند با دانش بی‌پایان خود، با فرزانگی بی کرانه‌اش، وجود ابلهانی را که در امتحان هوش و دانش و مهارت او مردود شده‌اند و خجل و سرافکنده در گوشه‌ای ایستاده‌اند تا مجازات شوند، تحمل کند؟

استاد تو چقدر صبور است! استاد چقدر آرام و زیباست! و چرا تحمل می‌کند؟ چرا به آن‌ها فرمانِ «خودکشی» نمی‌دهد؟ پرسش این است: چرا جهان، «قهرمان» ما را درک نمی‌کند و چرا فقط ما او را درک می‌کنیم و حتی باز هم بیش‌تر، چرا فقط خودش خودش را درک می‌کند؟

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


سقراط برای نوجوانان

معرفی کتابِ «سقراط؛ یونانی‌ای جویای حقیقت در عهد باستان»

نویسنده: پامِلا دل

مترجم: جهان‌افروز معماریان

انتشارات: ققنوس

تعداد صفحات: ۱۱۰ صفحه

گروه سنی: نوجوان-جوان-میانسال-سالمند

***

«قوها، پرندگانی هستند که وقتی درمی‌یابند که باید بمیرند، گوش‌نوازتر از همیشه آواز می‌خوانند و از فکر رفتن به محضر پروردگاری که خدمتکارش هستند، شادمانی می‌کنند…اما انسان‌ها به خاطر ترس‌شان از مرگ و گمان‌شان بر اینکه مرگ بدخواه آن‌هاست، آواز جدایی قوها را مرثیه‌ی دردناک مرگ می‌دانند…قوها پیشگو‌هایی هستند که رحمت و برکاتی که در انتظار آنان است را می‌بینند و از این رو، در آن روز واپسین، با شادی و سرور بیش‌تری نسبت به هر زمان دیگر، نغمه‌سرایی می‌کنند.»

***

  • آدمی چگونه باید زندگی کند؟

این سؤالی بود که ذهن و روح سقراط را در نوجوانی به خود مشغول کرده بود. او می‌خواست اعمال و زندگی انسانی را مطالعه کند و بفهمد که سعادت و شجاعت چیست؟ چه چیز یک انسان را خوب یا بد می‌سازد؟ بهترین شیوه‌ی زندگی چیست؟ و چگونه باید با انسان‌های دیگر رفتار کرد؟ ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


معرفی فیلم «پدر»

پدر

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\Pedar_FRONT.jpg.215x307_q85_box-6,0,442,621_crop_detail.jpg کارگردان: مجید مجیدی

سال تولید: ۱۳۷۴

محصول: ایران

زمان: ۹۰ دقیقه

ژانر: داستانی-خانوادگی

موضوع اصلی: رابطه، همدلی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: فارسی

کلید واژه ها: نوجوانی-قضاوت در مورد دیگری- انسان دوستی- صبر و از خودگذشتگی- زن بودن- لجاجت.

خلاصه فیلم:

مهرالله نوجوانی است که پس از مرگ پدرش برای کسب درآمد و کمک به خانواده راهی شهر شده است اما زمانی که بازمی‌گردد متوجه می‌شود که مادرش با یک فرد نظامی(ژاندارم) ازدواج کرده است. نحوه ی مواجهه ی او با این موضوع، داستان فیلم را شکل می‌دهد…

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\59eb457cceaaa_o_59eb45790933f_29360896f167e9d2d9ad53a5586e254a5670323-360p__89828.jpg نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

داستان فیلم، برشی ساده از زندگی است: اختلاف بین پدری تازه وارد و نوجوانی حساس. پدر یک ارتشی است و در جایگاهی قرار گرفته است که مهرالله او را غاصب می‌داند و در نتیجه به ستیز با او برمی‌خیزد. تماشاگر فیلم، هم مهرالله و احساسات او را می‌بیند و هم در سوی دیگری از ماجرا، از روابط خوب مادر و فرزندان با پدر جدید آگاه است. این آگاهی دو سویه، اهمیت «تفاهم و همدلی» را به ما می‌فهماند.

فیلم پیام ضمنی مشخصی دارد: بیش از آن که متوقع باشیم که دیگری ما را درک کند، باید برای تفاهم و درک متقابل تلاش کنیم. هر دو شخصیت فیلم، افرادی دوست داشتنی هستند، اما ماجرا را تنها از نگاه خودشان می‌نگرند. (اگرچه پدر، به تناسب پدری‌اش سعی بیشتری برای پذیرش نوجوان می کند و مهرالله به تناسب نوجوانی اش عصیان بیشتری دارد.)

ملاحظات:

این فیلم می‌تواند موضوع خوبی برای یک بحث خانوادگی و گروهی باشد.

 

// // ?>


معرفی فیلم «زیستن»

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\9780856470783-us-300.jpgزیستن

کارگردان: آکیرا کوروساوا

سال تولید: ۱۹۵۲

کشور: ژاپن

زمان: ۱۴۰ دقیقه

ژانر: داستانی

موضوع اصلی: مرگ و معنای زندگی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: ژاپنی

زیرنویس فارسی

کلید واژه‌ها: روزمرگی، مرگ، سرگرمی‌و فراموشی، امید، نوع دوستی و محبت.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (2).jpgخلاصه فیلم:

کارمندی، تمام عمر خویش را به روزمرگی و تن سپردن به یک شغل بی‌معنا و کاغذبازی گذرانده است. اما ناگهان می‌فهمد که سرطان دارد و اکنون تمام عمر خویش را زیر سوال می‌بیند و قصد دارد تا راهی برای معنا دادن به زندگی‌اش پیدا کند. او راه‌های متعددی را می‌آزماید اما سرخورده‌تر می‌شود. تا این که از خلال یک گفتگو تصمیمی‌تازه می‌گیرد… .

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم): فیلم زیستن، داستان زندگی کارمندی است به نام واتانابه. واتانابه پس از یک عمر بی‌تفاوتی و روزمرگی، اکنون مرگ را پیش رو دارد. حال او به گذشته‌اش فکر می‌کند؛ به این که چه رابطه‌های بزرگ و لحظات مهمی ‌را فدای یک نظم ظالمانه‌ی شغلی کرده است؛ به این که فرزندانش از او بیزارند و به این که سالهاست که حتی یک روز را با شور و نشاط سپری نکرده است. واتانابه از زندگی خود بیزار می‌شود و می‌کوشد تا مرگ را فراموش نماید. اما باز هم درونی پردرد و ناراضی دارد. سرانجام در حالی که یأس سراسر وجود او را فراگرفته، تصمیمی‌بزرگ می‌گیرد. او پرونده‌ای متعلق به مردم محروم که در رنج هستند و هیچ یک از مقامات توجهی به مشکلات آنها ندارند را پیگیری می‌کند. تلاشهای خالصانه‌ی واتانابه برای کمک به این افراد، نوعی دیگر از زیستن را پیش چشم او می‌گشاید.
یکی از ویژگی های ارزشمند این فیلم، همراه کردن دغدغه های عمیقی مثل معنای زندگی با زندگی واقعی و روزانه‌ی ماست.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\a-trai-la-timp-ikiru.jpg

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (3).jpgملاحظات:
فیلم سیاه-سفید است و روال آرام و بی هیاهویی دارد. با این همه تقریبا تک تک صحنه ها، معنادار و جدی هستند. از این رو در تماشای آن میبایست صبر و دقت ویژه ای داشت. هم چنین، نیمه ی نخست فیلم (۴۵ دقیقه ی ابتدایی) ریتم کندتر و آرام تری دارد اما در ادامه، داستان فراز و نشیب‌های متعددی خواهد داشت.

به طور کلی آکیرا کوروساوا در تمامی‌فیلم هایش به دغدغه های اساسی آدمی‌مثل معنای زندگی، گناه، امید و … می‌پردازد.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\ikiru1_balk_221204.jpg C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (4).jpg

 

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


عیسی مسیح؛ مروری بر زندگی و سخنان

🔸 مقدمه‌ای بر زندگی و آموزه‌های عیسی(ع)

🔸گزیده‌ای از انجیل‌های چهارگانه (پس از پاره‌ای ویرایش‌ها مجدداً منتشر خواهد شد.)

🔸چهره‌ی عیسی(ع) در اسلام
(دریافت نسخه PDF تنظیم شده برای چاپ)

🔸بولتنی از سخنان عیسی مسیح(ع)

// // ?>


ایسلند و مسأله‌ی جوانان

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

مؤلف: اِما یانگ

مترجم: محمد معماریان

منبع: وب‌سایت «ترجمان»

۲۵سال پیش، جوانان ایسلندی از نظر سوءمصرف مواد مخدر، الکل و استعمال دخانیات ناسالم‌ترین جوانان اروپا بودند. اما این کشور توانسته است طی برنامه‌ای طولانی‌مدت به شکلی اعجاب‌آور مصرف الکل و مواد را میان جوانان کاهش دهد و استعمال دخانیات را به کمترین حد میان کشورهای اروپایی برساند. کلید این موفقیت تغییر دسته‌ای از نگرش‌ها و مواجهۀ رو در رو با مسئله بوده است: اگر جوانان به هروئین معتاد می‌شوند، چرا به ورزش و هنر نشوند؟

***

اندکی به ساعت سه بعدازظهر یک جمعۀ آفتابی مانده و پارک لاگردالر در نزدیکی مرکز ریکیاویک پایتخت ایسلند عملاً متروکه به‌نظر می‌رسد. هرازگاه آدم بزرگ‌سالی با کالسکۀ کودکی به چشم می‌خورد اما دورتادورِ پارک را مجتمع‌های مسکونی و خانه‌ها پر کرده‌اند و مدرسه هم که تعطیل است؛ پس بچه‌ها کجایند؟

گودبرگ یانسون، روان‌شناس ایسلندی، و هاروی میلکمن، استاد آمریکایی روان‌شناسی که قدری از سال را در دانشگاه ریکیاویک تدریس می‌کند، همراه من هستند. گودبرگ می‌گوید که بیست سال پیش، نوجوان‌های ایسلندی در صدر فهرست مشروب‌خواران جوان اروپا بودند. میلکمن اضافه می‌کند: «شب جمعه نمی‌توانستید در خیابان‌های مرکز ریکیاویک قدم بزنید چون امن به نظر نمی‌آمد. نوجوانانِ مست، دسته به دسته، با شما دست به یقه می‌شدند.» ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


جمهوری سکوت

نوشته ژان پل سارتر

ترجمه‌ی رامین شهروند[۱]

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

***

ما هرگز بدان اندازه که در دوران اشغال آلمانی‌ها آزاد بودیم، آزاد نبوده‌ایم. ما هر حقی را که داشتیم، و به‌ویژه حقِ سخن گفتن را، از دست داده بودیم؛ هر روز به‌ما اهانت می‌کردند و ما ناگزیر بودیم که خاموش بمانیم؛ و به‌عنوان کارگر، زندانی سیاسی، و جهود، تبعیدمان می‌کردند؛ روی دیوارها، در روزنامه‌ها، و بر پرده‌ی سینماها، همه جا سیمای پلید و بی‌اعتنائی می‌دیدیم که بیدادگران می‌خواستند. و با همه‌ی این‌ها، ما آزاد بودیم. چون زهر نازی‌ها به‌اندیشه‌هامان راه می‌یافت هر اندیشه‌ی راستینی یک پیروزی بود. چون پلیس مقتدر می‌کوشید به‌زور وادار به‌‌سکوت‌مان کند هر کلمه‌ئی ارزش بیان یک اصل را پیدا کرده بود. چون در تعقیب‌مان بودند هر حرکتی از سوی ما اهمیتِ یک تعهد و درگیری را داشت. شرایط و مقتضیات مبارزه‌ی ما که اغلب بیرحمانه بود ما را سرانجام در وضعی قرار داده بود که بی‌هیچ گونه تظاهری به‌زندگی خود ادامه دهیم و در این وضع تحمل‌ناپذیرِ جانکاه که نامش را سرنوشت انسان گذاشته‌ایم زندگی کنیم.

سر و کارمان پیوسته با تبعید، اسارت، و به‌ویژه مرگ بود: یعنی آنچه در ادوار شادی و نیکبختی خیلی راحت از نظرها پنهان می‌ماند؛ و به‌این حقیقت پی برده بودیم که این حوادث – یا حتی تهدیدهای مستمر خارجی – قابل پیشگیری نیستند: بلکه «قسمت» ما، سرنوشت ما، و منشاء واقعیت انسانی ما چنین بوده است. ما هر لحظه معنای این جمله‌ی کوتاهِ مبتذل را که «آدمیزاد طعمه‌ی مرگ است» کاملاً درک می‌کردیم. و هرکس هر چه انتخاب می‌کرد انتخابی راستین بود، چرا که در برابر مرگ دست به‌چنین کاری می‌زد، چرا‌که همیشه می‌توانست با چنین عبارتی عمل خود را توجیه کند که «مرگ بهتر بود از…».

من تنها درباره‌ی گروه نخبه‌ئی که مقاومت‌کنندگان واقعی را نشکیل می‌دادند سخن نمی‌گویم بل منظورم تک تک فرانسویان است که مدت چهار سال تمام، در هر ساعت روز و شب گفتند نه! بیرحمی دشمن ما را گرفتارِ نامطلوب‌ترین وضعی کرد که امکان داشت؛ و واداشت پرسش‌هائی از خود بکنیم که در زمان صلح برای‌مان مطرح نبود: هر یک از ما که درباره‌ی «نهضت مقاومت» اطلاعاتی داشت (و کدام فرانسوی بود که زمانی در چنین وضعی قرار نگرفته باشد؟) نگران و دلواپس از خود می‌پرسید: «اگر شکنجه‌ام کردند خواهم توانست جلو زبانم را نگه دارم؟»

بدین سان مسأله‌ی اختیار مطرح می‌شد و ما در آستانه‌ی عمیق‌ترین آگاهی‌ای قرار گرفته بودیم که انسان ممکن است از خود داشته باشد. چرا که راز انسان عقده‌ی حقارت او یا عقده‌ی خصومت شدید او نسبت به‌پدر یا مادرش نیست؛ بل حدود آزادی اوست و قدرت مقاومتش در برابر شکنجه و مرگ. برای کسانی که به‌فعالیت‌های زیرزمینی می‌پرداختند شرایط و مقتضیات این مبارزه تجربه‌ئی تازه بود: آن‌ها، همچون سربازان، آشکارا جنگ نمی‌کردند؛ بلکه در تنهائی مورد تعقیب قرار می‌گرفتند، در تنهائی بازداشت می‌شدند، و در تنهائی مطلق در برابر شکنجه به‌‌مقاومت می‌پرداختند: تنها وعریان، در برابر جلّادانی خوش بنیه، تروتمیز، و با البسه‌ئی پر زرق و برق که بر پوست و گوشت نکبت‌زده‌ی آن‌ها می‌خندیدند، و آن‌ها با وجدانی پاک و قدرتی بی‌پایان نشان می‌دادند که حق را به‌جانب خود می‌دانند. و با وجود این آن‌ها در عمق این تنهائی، از دیگران، از تمام کسان دیگر، از تمام رفقای «نهضت مقاومت» دفاع می‌کردند. یک کلمه کافی بود که ده یا صد نفر را بازداشت کنند. مگر مسؤولیت مطلق در تنهایی مطلق سبب مکاشفه‌ی اختیار ما نیست؟

برای همه – چه رهبران و چه افراد – اضطرار، تنهائی، و شدت مخاطره یکسان بود. برای کسانی که پیام‌ها را می‌بردند و نمی‌دانستند محتوای آن‌ها چیست و نیز برای کسانی که تمامی «نهضت مقاومت» را سازمان داده بودند تنها یک نوع محکومیت وجود داشت: زندان، تبعید، مرگ. هیچ ارتشی در دنیا نیست که در آن، خطراتی که فرماندهان و سربازان را تهدید می‌کند بدین سان برابر و یکسان باشد. و از همین رو «نیروی مقاومت» یک دموکراسیِ واقعی بود: برای سرباز و برای رهبر همان خطر، همان مسؤولیت، و همان آزادی مطلق در انضباط وجود داشت. بدین ترتیب، در دل ظلمت و خون، مقتدرترین جمهوری‌ها تشکیل شد.

هر کدام از شهروندان این جمهوری می‌دانست که وجود خویش را مدیون دیگران است و تنها می‌تواند به‌شخص خود متکی باشد؛ و هر یک نقش تاریخی خود را در تنهائی مطلق ایفا می‌کرد. هر کسی در اقدام برضد بیدادگران تصمیم می‌گرفت شخصاً عمل بکند؛ و بدین سان با انتخاب آزادانه‌ی خود، بدون آن که چاره‌ی دیگری هم باشد، آزادی را برای همه انتخاب می‌کرد. این جمهوریِ فاقد ارتش و پلیس و فاقد نهادهای لازم را فرانسویان می‌بایست تک تک تسخیر کنند و در هر لحظه برضد «نازیسم» استحکامش بخشند. ما اکنون درآستانه‌ی جمهوری دیگری هستیم: آیا در روز روشن نمی‌توانیم محسنات ساده و بی‌پیرایه‌ی «جمهوری سکوت و شب» را حفظ کنیم؟

  1. ) برگرفته از سایت «مد و مه»
// // ?>


برای نسلی که عاشق نمی‌شود…

(یادداشتی از سارا شریعتی)

دریافت فایل PDF تنظیم شده برای چاپ

[…] دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. این است که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. […] ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروح‌اند؛ که داغدار اند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. […] ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاج‌ایم. ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۴)

فایل قابل‌چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۱۰ تا ۱۴

اصل پشتیبانی از حق و حقیقت است[۱]

امروزه یکی از وسایل رسیدن به حق و حقیقت در دادگاه‌ها وکیل مدافع است. وکلای مدافع می‌کوشند دادگاه‌ها را در مقابل واقعیت‌ها قرار دهند و حق را به حق‌دار برسانند. البته هستند وکلای مدافعی که به خاطر پول و ثروت حقایق را پنهان می‌کنند تا موکّلشان به چیزی که حقّ او نیست دست یابد یا از مجازات بگریزد. اینان وکلای مدافعی هستند که شرف خود را می‌فروشند. دیل کارنگی نویسنده‌ی معروف در یکی از آثار خود از وکیلی سخن می‌کوید که هرگز شرف خود را نفروخت:
«قریب به بیست و پنج سال قبل، روزی معلم یک مدرسه در آمریکا دو سیلی محکم به گوش پسرکی زد که چرا اینقدر ناراحت است و سر کلاس روی نیمکت خود «وول» می‌زند و «جُم» می‌خورد. معلم در برابر شاگردان او را سیلی زد و چنان تحقیرش کرد که پسرک بینوا هق‌هق کنان به خانه رفت. در آن زمان بیش از پنج شش سال نداشت، ولی در همان سن استنباط کرد عملی که در مورد او روا داشتند ظلم محض و عین بیدادگری بود. از همان لحظه نسبت به بیدادگری نفرت و انزجار شدیدی در خویشتن احساس نمود و تا پایان عمر بر ضدّ آن مبارزه کرد. نام او کلارنس دارو بود. وی سرشناس‌ترین وکیل عدلیّه و محقّقاً بزرگ‌ترین وکیل جنایی دادگستری عصر خود شد. تعداد دفعاتی که اسم و شهرت او در صفحه‌ی اول مطبوعات آمریکا به چاپ رسید، از حد بیرون است. هنوز هم بسیاری راجع به نخستین باری که وکالت کرد صحبت می‌کنند و اینکه وی در دادگاه داد و فریاد زیاد برپا کرد، در حالی که اصل دعوای طرفین راجع به یک دست دهانه‌ی اسب بود که پنج دلار بیشتر ارزش نداشت. وقتی از او پرسیدند چرا به خاطر یک دست دهانه‌ی اسب این همه جار و جنجال به راه انداختی، پاسخ داد: اصل، پشتیبانی از حقّ و حقیقت است نه ارزش وسیله یا موضوعی که جریان دادگاه به خاطر آن تشکیل می‌شود.
او در جریان دعوای قضایی چنان خونگرمی و شهامتی از خود نشان می‌داد که گویی در برابر ببر بنگال ایستاده و ناچار از دفاع است. کسی که وی را به وکالت انتخاب کرده بود، پنج دلار حق‌الوکاله به او پرداخت، ولی چون کار به پایان نرسیده بود وی به خرج خود جریان دعوی را به هفت دادگاه رساند و هفت سال به دنبال آن دوید و عرق ریخت تا در پایان پیروز شد. کلارنس دارو روزی گفت که هرگز به خاطر پول یا شخصیت فردی، دعوایی را نپذیرفت و به دفاع از کسی برنخاست. هدف او همیشه دفاع از کسی بود که مورد ظلم قرار گرفته بود.» [۲]

کلیدواژه: وکالت، دادگاه، حق و باطل

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۳)

سرانجام، شاه قرارداد «ماگناکارتا» را امضا کرد[۱]

قرن سیزدهم میلادی در انگلستان آغاز تحوّلات عظیم در سیستم حکومت این کشور بود. یکی از حوادث مهمّ این قرن امضای منشور «ماگناکارتا» ـ یا منشور بزرگ‌ ـ به وسیله‌ی جان (۱۱۶۷ ـ ۱۲۱۶) پادشاه انگلستان بود. جان با امضای قرارداد مزبور این واقعیّت را پذیرفت که حکومتش مطلقه نیست و او نمی‌تواند آنچه می‌خواهد انجام دهد بدون اینکه در مقابل مقام دیگری مسئول باشد.
قبل از اینکه جان به سلطنت برسد پادشاهان انگلیسی با استبداد کامل حکومت می‌کردند. آن‌ها تابع هیچ قانونی نبودند و در مقابل هیچکس احساس مسئولیت نمی‌کردند و هر کس را که می‌خواستند دستگیر می‌کردند و بدون تشکیل دادگاه صالحه‌ای او را محکوم و مجازات می‌نمودند؛ امّا جان مجبور شد قراردادی را امضاء کند که بعدها زیربنای حاکمیّت مردم و حقوق مدنی آنان گردید. جان قراردادی را امضاء کرد که نتایج بسیار از آن استنباط می‌گردید از جمله اینکه «هیچکس نباید بازداشت،‌ تبعید یا معدوم گردد مگر به حکم قانون و پس از محاکمه در محاکم صالحه.»
جان در سال ۱۱۹۹ میلادی پس از برادرش ریچارد به سلطنت رسید. او پادشاهی مغرور بود و جنگ بیهوده‌ای را بر ضدّ فرانسه آغاز کرد. این جنگ خرج زیادی داشت و جان برای به دست آوردن مخارج جنگ، مردم را تحت فشار قرار می‌داد. مردم شهرنشین و فئودال‌ها و اشراف که «بارون» نامیده می‌شدند چندین‌بار به وی شکایت کردند، امّا جان توجّهی به تقاضای آنان نکرد. دهقانان نیز که بار مالیات‌ها و خرج جنگ بیشتر بر دوش آنان بود دچار فقر و گرسنگی شدید شده بودند. آن‌ها هم شرایط ناگوار خود را به گوش شاه رساندند، امّا پادشاه مستبد نه توجّهی به بارون‌ها می‌کرد و نه ارزشی برای کشاورزان قائل بود.
در این زمان، جان مبارزه‌ای را هم علیه پاپ آغاز کرده بود. او اعلام کرده بود که اسقف‌ها و کشیشانی را که از سوی واتیکان برای کلیسای انگلستان منصوب شوند نخواهد پذیرفت. اعلام چنین تصمیمی به معنای پایان قدرت و نفوذ پاپ در انگلستان بود و لذا پاپ اینوسان سوم برای حفظ موقعیت خود در انگلستان از پادشاه فرانسه خواست که همه‌ی نیروهای خود را بسیج کند و به انگلستان حمله ببرد و قدرت را از جان بگیرد.
پادشاه انگلستان با شنیدن این خبر، سخت به وحشت افتاد و به پاپ پیام داد که حاضر است نظرات او را بپذیرد و با کشیشان و اسقف‌ها و بارون‌های ناراضی قراردادی را امضا کند.
در سال ۱۲۱۵ میلادی در کنار رود تایمز، در منطقه‌ی «رانی مید» قراردادی بین پادشاه از یک طرف و بارون‌ها و مقامات کلیسا از طرف دیگر به امضا رسید که به قرارداد «ماگناکارتا» (منشور بزرگ) مشهور شد.
این قرارداد در واقع برای حفظ حقوق کشیشان و اشراف تنظیم شده بود، امّا محتوای آن به گونه‌ای بود که برای بسیاری از مردم عادی نیز حقوقی را در نظر گرفت. منشور آزادی در واقع زیربنای حقوق افراد در انگلیس شد، زیرا برای آیندگان این مجال را فراهم آورد که اصول دلخواه خود را از متن منشور آزادی، آنگونه که می‌خواهند، استنباط نمایند،‌ به این شکل که «کشور برای خود قوانینی دارد و شاه موظّف است که به این قوانین احترام گذارده، حقوق افراد اجتماع را محترم بدارد و هرگاه این قوانین را نقض نمود، ملت موظّف به اطاعت از وی نبوده،‌ حق قیام بر علیه او را دارد.»[۲]

کلیدواژه: تاریخ، اصلاحات سیاسی، مشروطه، قدرت، اروپا، ماگناکارتا

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۲)

داستان‌هایی از عصر تفتیش عقاید (انکیزیسیون)[۱]

«در تاریخ اروپا هیچ دوره‌ای هو‌ل‌انگیزتر از عصر انکیزیسیون نیست. در این دوره که از قرن دوازدهم آغاز شد و تا پایان قرن پانزدهم ـ و در برخی از کشورها نظیر اسپانیا حتّی تا نیمه‌ی دوّم قرن هجدهم ـ ادامه داشت، پاپ‌ها و کلیسا با قدرت تمام بر جان و مال مردم مسلّط بودند. کشیشان در این دوره از تاریخ، لذّت‌های دنیوی را مخصوص خود می‌دانستند و برای حفظ قدرت خویش هرگونه صدای مخالفی را با خشونت سرکوب می‌کردند. آن‌ها هیچ اندیشه‌ی مخالفی را برنمی‌تابیدند و مخالفان را به عنوان «مرتد»، «کافر» و یا «ملحد» به محاکمه می‌کشیدند. دادگاه‌های انکیزیسیون یا تفتیش عقاید، متّهمان را با شکنجه‌های هولناک وادار به اعتراف می‌کردند و سپس اغلب آن‌ها را بی‌رحمانه می‌سوزاندند.
عصر انکیزیسیون، دوره‌ی شرم‌آوری در تاریخ بشریّت است. استبداد هولناک کشیشان و اربابان کلیسا به خاطر جهل و عدم آگاهی مردم از تعالیم اصلی و واقعی حضرت مسیح(ع) بود که مانند همه‌ی پیامبران بشارت دهنده‌ی آزادی و آگاهی بود.
ما در اینجا چند داستان واقعی از دوران انکیزیسیون را می‌آوریم. کوشش ما بر آن است که صحنه‌های فجیع مجازات‌ها کمتر بیاید، زیرا ذکر مجدّد آن‌ها روح خشونت و درنده‌خویی را در برخی از انسان‌ها که تعادل روانی ندارند زنده می‌کند. ذکر این حکایت ها صرفاً به خاطر تذکّر این نکته است که: دیکتاتوری به هر صورت و شکلی مصیبت‌های بزرگ برای جامعه‌ی بشری به بار می‌آورد، و اگر استبداد با نقاب مذهب و تعالیم مذهبی بر جامعه‌ای مسلّط شود، دردها و مصیبت‌های آن جامعه دوصد چندان می‌شود.»

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


بولتن «به مناسبت سالروز ولادت پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع)» (ویراست دوم)

این بولتن گزیده‌ای از سخنان و سیره‌ی رسول خدا(ص) و سخنان امام صادق(ع) است.

اگر قصد چاپ بولتن را دارید، نسخه‌ی مخصوص چاپ را دریافت کنید. می‌توانید این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ، و از وسط منگنه و تا کنید.

دریافت بولتن

دریافت بولتن – نسخه مخصوص چاپ

// // ?>


معرفی فیلم «عصر جدید»

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: ۱۹۳۶
زمان: ۸۷ دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۱)

مشکل لاینحل[۱]

«در قرون وسطی اروپا به راستی در ظلمت و تاریکی فرو رفته بود. پرستش عقاید گذشتگان از هرگونه تحقیق و پژوهش تازه جلوگیری می‌کرد. مردم تصوّر می‌کردند که حیوانات در اختیار شیاطین هستند و مطالعه درباره‌ی گیاهان نیز نباید مرسوم شود. در حوزه‌های علمی و مراکز تدریس علوم فقط کتاب‌های گذشتگان را می‌خواندند و مشاهده و آزمایش کار درستی شناخته نمی‌شد و اگر در هنگام بحث درباره‌ی گیاهان و جانوران دانشجویی روش تحقیق و مشاهده را پیشنهاد می‌کرد با اعتراض استاد و سایر دانشجویان مواجه می‌گشت:
«در سال ۱۳۴۲ میلادی در یکی از حوزه‌های علمی بین شاگردان حاضر در آن حوزه جدالی درباره‌ی تعداد دندان‌های اسب در گرفت. در این جدال که سیزده روز طول کشید، شاگردان بارها به گفته‌ها و نوشته‌های پیشینیان خود مراجعه کردند، ولی مشکل آن‌ها لاینحل باقی ماند و در هیچیک از گفته‌ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندان‌های اسب پی ببرند. بالاخره در روز چهاردهم یکی از شاگردان جوان و تازه کار پیشنهاد کرد که برای حل مشکل، دندان‌های یک اسب را بشمارند. این پیشنهاد چنان دیگران را برانگیخت که بر سر و روی او ریختند و پس از تنبیه، او را از حوزه‌ی خود بیرون انداختند و مدّعی شدند که شیطان در جسم او حلول کرده است. بالاخره چون نتوانستند برای مسئله جوابی پیدا کنند، فتوا دادند که چون از پیشینیان قولی یا نوشته‌ای ندارند، این مشکل لاینحل باقی ماند!» [۲]

کلیدواژه: قرون وسطا، عقل، سنّت پرستی، روان‌شناسی محافظه‌کاری

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۰)

فداکاری[۱]

«روزی مردی مسافر به حضور پیامبر اسلام(ص) شرفیاب شد.
حضرت بی‌درنگ به شخصی مأموریت دادند که از خانه‌ی خود برای او غذایی بیاورد. همسر پیامبر با تأسّف اظهار داشت: در خانه جز آب چیزی موجود نیست.
حضرت که از خانه‌ی خود مأیوس گردید به یارانش نظری افکند و پرسید: آیا کسی این مهمان را می‌پذیرد؟
در این هنگام مردی از انصار ضیافت و پذیرایی آن مرد را به عهده گرفت. وقتی به خانه رسید، دید که در منزلش بیش از خوراک فرزندانش نیست. از همسرش تقاضا کرد به هر ترتیبی که می‌داند به اندازه‌ی مهمان غذایی تهیّه کند. هنگام صرف شام، چراغ را خاموش کرد تا مهمان در تاریکی پندارد که میزبان هم چون او مشغول صرف شام است.» [۲]

کلیدواژه: غذا، خوردن، ایثار، تاریخ اسلام، پیامبر(ص)، مدینه، انصار

و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است

«یکی از دوستان ما که مرد نکته‌سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می‌گفت: من یک درسی از قدیم آموخته‌ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می‌شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آنوقت‌ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبدالعظیم بود. من می‌دیدم قطار وقتی که در ایستگاه ایستاده بچّه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‌کردند تا کم‌کم ساعت حرکت قطار می‌شد و قطار راه می‌افتاد. همینکه راه می‌افتاد، بچّه‌ها می‌دویدند سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند. من تعجّب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می‌کند. این معمّا برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلّی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل (احترام) است؛ امّا همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‌کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود. و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است. ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم هستند نه ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‌خبرتر. پس این‌ها علائم حیات و موت است.» [۳]

کلیدواژه: تغییر، محافظه‌کاری، مطهری

ببینید در بیرون مجلس چه خبر است!

«فرّخی، شاعر ستیزه‌جوی عصر رضا شاه در سال ۱۳۰۷ شمسی، از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد. وی در آنجا به نمایندگان مخالف دولت پیوست و به اصطلاح عضو گروه اقلیّت مجلس شد. در آن موقع رضا شاه مشغول تحکیم سلطنت خود بود و مخالفت با دولت به معنای مخالفت با شاه نیز بود. نمایندگان گروه اکثریّت که همگی با تقلّب و تزویر و تهدید و ارعاب به مجلس راه یافته بوند، سعی داشتند فرّخی را به نحوی رنج دهند تا او خود داوطلبانه مجلس را ترک گوید. آن‌ها آشکارا به فرّخی دشنام می‌دادند و او را با کلماتی چون «دشمن وطن» و «ضدّ اصلاحات» صدا می‌کردند؛ امّا فرّخی به شیونه‌ی آزادمردان اهانت‌ها را تحمّل می‌کرد و حاضر نبود سنگر مجلس را ترک گوید.
یک روز عدّه‌ای از نمایندگان اکثریّت تصمیم گرفتند او را کتک بزنند. آن‌ها ابتدا برای آنکه او را به خشم آورند به وی دشنام دادند؛ امّا فرّخی که به نقشه‌ی آن‌ها پی برده بود در جواب آن‌ها سخنی نگفت. ولی اکثریّتی‌ها دست‌بردار نبودند. آنان با جسارت جلو رفتند و شروع به کتک زدند او کردند. فرّخی سعی کرد تا حدّی که می‌تواند از ضربات آن‌ها خود را در امان نگه‌دارد؛ امّا آن‌ها بی‌رحمانه او را کتک زدند بطوریکه خون از دهان و بینی او سرازیر شد.
پس از پایان ماجرا فرّخی با دهان خون‌آلود رو به بقیّه نمایندگان کرد و گفت: وقتی در پایتخت یک مملکت، آن هم در مجلس، نماینده‌ای را این طور کتک می‌زنند ببینید در بیرون مجلس چه خبر است و چه به روزگار مردم می‌آورند!» [۴]

کلیدواژه: رضا شاه، تاریخ ایران، مشروطه، فرّخی یزدی، دیکتاتوری، مجلس

پاداش فقط به عمل است

«شیخ کلینی از یکی از اهالی بلخ روایت کرده است: من در سفر امام رضا(ع) به خراسان با ایشان بودم. روزی بر سَرِ سفره تمام غلامان و بندگان خود از اهالی سودان و غیره را جمع نمود. به ایشان گفتم: قربانت شوم! کاش می‌فرمودی برای این‌ها سفره‌ای دیگر می‌گستردند.
امام فرمود: ساکت! خدای تبارک و تعالی یکی است، مادر یکی و پدر هم یکی، پاداش هم به عمل است.» [۵]

کلیدواژه: نژادپرستی، دین، امام رضا(ع)، عزّت و ارزش، برده‌داری

حکّام مستبد و طالع بینان

«پادشاهان و حکّام مستبد از آنجا که بر نیروی مردم تکیه ندارند و با ظلم و جور حکومت می‌رانند، پیوسته در ترس و بیم بسر می‌برند و حتّی به نزدیک‌ترین افراد خود نیز سوءظن دارند. این هراس دائمی سبب می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری از آنان سلب شود و برای انجام هر امر مهمّی به فالگیران و رمّالان و طالع‌بینان مراجعه کنند و از آن‌ها کمک بخواهند. چندی پیش مؤسّسه‌ی انتشاراتی «هاشت» در فرانسه خاطرات طالع‌بین مشهوری به نام ماریا دوساباتو را منتشر ساخت. دوساباتو در این خاطرات از خرافه‌پرستی بسیاری از زمامداران سخن گفته است، و اینکه چگونه بسیاری از دیکتاتورها برای تصمیم‌گیری در امور مملکت خویش به او مراجعه می‌کرده‌اند. او در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد:
«… روزی یک نفر نزد من آمد و محرمانه به من گفت: من از طرف رئیس جمهور کشور … آمده‌ام تا درباره‌ی آینده‌ی او پیش‌بینی کنید و بگویید که آیا رئیس جمهور در مملکت خود دشمنانی دارد یا خیر؟ من پس از کمی تفکّر گفتم: آری، یکی از وزیران دولت که از بستگان رئیس جمهور است در ماه بعد توطئه‌ی قتل ایشان را به مرحله‌ی اجرا می‌گذارد. فرستاده‌ی رئیس جمهور پس از شنیدن این جواب برخاست و از من خداحافظی کرد و چند ساعت بعد خود را به فرودگاه رساند و به کشور خود بازگشت و جریان را برای رئیس جمهور حکایت کرد. […] سه ماه گذشت. رئیس جمهور یک سفر رسمی به فرانسه نمود و چند روزی را در پاریس سپری ساخت و نیمه شبی را طبق قرار قبلی و بطور خیلی خیلی محرمانه به ملاقات من آمد و دو ساعت به گفتگو نشست و پیش‌بینی‌های زیادی از من خواست و از جمله پرسید اگر بودجه‌ی مملکتی را زیاد کند، برای سرنوشت او بهتر است یا نه؟ و نیز می‌پرسید اگر فلان شخص و فلان افراد را به مشاغلی بگمارد که تماس آن‌ها فقط با او باشد به مصلحت خواهد بود یا نه؟ … او از این پرسش‌ها زیاد داشت که البتّه من به یکی یکی سؤالات او جواب دادم و پیش‌گویی نمودم و او با یک دنیا خوشحالی در سحرگاه محلّ کار مرا ترک گفت.» [۶]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، طالع‌بینی، حکومت

دست درازی مجو، چیره زبانی مکن!

«پس از تسلّط چنگیز مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطّار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درهم بدهم.
عطّار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید.
پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد.
شیخ فرمود: بفروش که به از این نمی‌ارزم!
مغول از گفته‌ی عطّار خشمناک شد و همان دم او را به زخم خنجر شکم درید و هلاک کرد.» [۷]

کلیدواژه: عزّت نفس، ارزش انسان، عطار نیشابوری

بی‌سوادی مأموران سانسور

«در کتاب «تاریخ انقراض خلافت عثمانی» خوانده‌ام که دستگاه پلیس در زمان سلطنت عبدالحمیدخان دوّم به قدری شدیدالعمل بود که از فرط خوش خدمتی کارهای عجیب می‌کردند. از جمله حکایت یک جوان محصّل ارمنی را که حقیقتاً واقع شده بود ذکر می‌کند. این جوان در موقع ورود به استانبول محلّ تحقیق و تفتیش مأمورین پلیس قرار گرفت. یکی از کارشناسان، کتاب‌های درسی او را بازجویی می‌کرد. اتّفاقاً یک کتاب شیمی به دست او رسید. چون آن را باز کرد، در سر صفحه‌ای این فورمول شیمیایی معروف آب به چشم او آمد که عبارت است از «H2O» (یعنی دو جزء هیدروژن و یک جزء اکسیژن). این فورمول جلب نظر آقای کارشناس را کرد و از فرط سوءظن آن را رمز و علامت سوءقصد نسبت به جان سلطان دانست. زیرا «H2» را حمید دوّم و «O» یا صفر را علامت نابودی تصوّر کرد و درباره‌ی جوان بیچاره بدگمان شده، او را متّهم به سوءقصد کرده، به حبس انداختند.» [۸]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، حکومت، سانسور، آزادی

مرد این است!

«ابن سمّاک و عبدالعزیز دو مرد پارسا بودند که در عصر هارون‌الرّشید در مکّه می‌زیستند. روزی هارون تصمیم می‌گیرد که از آن‌ها دیدن کند. پس به همراه فضل‌بن‌ربیع به دیدار آن‌ها می‌رود. نخست منزل عبدالعزیز رفتند. فضل گامی جلوتر رفت و به عبدالعزیز گفت: امیرالمؤمنین است و برای تبرّک به دیدار تو آمده است. عبدالعزیز برخاست و گفت: شما بایستی مرا می‌خواندید، زیرا من در طاعت و فرمان اویم.
سپس هارون گفت: ما را اندرزی ده!
عبدالعزیز او را به عدالت و دادگستری ترغیب کرد. هارون در پایان یک کیسه‌ی زر در جلوی او گذاشت. عبدالعزیز کیسه‌ی زر را برداشت و گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ایشان نبود نپذیرفتمی.
سپس به منزل ابن سمّاک رفتند. ابن سمّاک از علّت آمدن آن‌ها پرسید، فضل در جواب گفت: امیر به زیارت تو آمده است.
زاهد گفت: بدون اجازه‌ی من چرا آمدی؟ از من دستوری بایست به آمدن و اگر دادمی، آنگاه بیامدی، که روا نیست مردمان را از حالت خویش درهم کردن.
فضل در جواب گفت: هارون خلیفه‌ی پیغمبر است و طاعت وی بر مردم فرض است.
ابن سمّاک می گوید: آیا او به عدالت رفتار می‌کند که فرمان او برابر فرمان پیغمبر باشد؟
فضل گفت: آری.
ابن سمّاک گفت: من اثر عدل او را در مکّه ندیدم، در دیگر نقاط روشن است.
هارون چون این بشنید، گفت: مرا پندی ده که برای شنیدن پند تو آمده‌ام.
ابن سمّاک گفت: راه عدالت پیش گیر و به مردم نیکویی کن.
هارون الرّشید کیسه‌ای زر را پیش ابن سمّاک قرار داد. ابن سمّاک با خشم گفت: من شما را به خویشتن‌داری اندرز می‌دهم و شما می‌خواهید مرا به آتش دوزخ اندازید. هیهات، هیهات! این آتش را از پیشم بردارید که هم اکنون ما و سرای و محلّت سوخته شویم.
آنگاه برخاست و به بام بیرون شد. هارون و فضل از خانه بیرون رفتند.» [۹]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، علمای دینی

کرامات بعد از مرگ

« می‌گویند شیخ انصاری وقتی با مریدان سفر می‌کرد. غروب پشت دروازه ماند و به شهر راهشان ندادند. آنجا با مریدان نماز خواند. مریدی گفت: ما توقّع داشتیم مثل بسیاری از اولیای گذشته دروازه خود بخود به روی شما باز شود.
شیخ جواب داد: بعد از مرگ ما البتّه از این کرامات بسیار در حقّ ما نقل خواهند نمود.» [۱۰]

کلیدواژه: فرهنگ عامیانه، معجزه، علمای دینی

دیوانه‌ی واقعی آدم متکبّر است

« جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: روزی رسول اکرم(ص) پرسید: برای چه مردم اجتماع کرده‌اند؟
عرض شد: گرد دیوانه‌ی مصروعی جمع شده‌اند.
رسول اکرم(ص) به مصروع نظر کرد، سپس فرمود: این شخص دیوانه نیست. آیا به شما بگویم که دیوانه‌ی واقعی و مجنون حقیقی کیست؟
عرض کردند: آری یا رسول الله! بگویید.
رسول اکرم(ص) فرمود: دیوانه‌ی حقیقی آن متبختری است که با تکبّر راه می‌رود و از خودپسندی به دامن‌های خویش نگاه می‌کند و پهلوهای خود را با حرکت دوش‌های خویش حرکت می‌دهد. چنین شخصی دیوانه‌ی واقعی است و این مردی که گِردش جمع شده‌اید دردمند مبتلایی است.» [۱۱]

کلیدواژه: جنون و دیوانگی، تکبّر و خودپسندی، پیامبر(ص)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسّفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:
«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌اید.» [۱۲]

کلیدواژه: امیرکبیر، دارالفنون، دوره‌ی قاجار، مسئولیت‌پذیری

فیلمبردار متعهّد!!

« در میان حکومت‌های فاشیستی و دیکتاتوری قرن بیستم هیچ حکومتی به اندازه‌ی رژیم هیتلر و حزب نازی به فیلم و صنعت فیلمبرداری در تبلیغات اهمیّت نمی‌داد. حزب نازی کلّیه‌ی هنرپیشگان، فیلمبرداران و فیلمسازانی را که در ساختن فیلم‌های تبلیغاتی کار می‌کردند از خدمت سربازی معاف کرد و امتیازات فراوانی برای آنان قائل شد. لنی رایفنشنال رقّاصه‌ی بدنامی که جز به ثروت و شهرت به چیز دیگری نمی‌اندیشید چون علاقه‌ی هیتلر و دکتر گوبلز وزیر تبلیغات حزب نازی را به فیلم‌های تبلیغاتی احساس کرد کار گذشته‌ی خود را رها کرد و به فیلمبرداری روی آورد. لنی رایفنشنال برای خوش‌آمد دیکتاتور آلمان که آدمکشی بی‌رحم بود فیلم باشکوه «پیروزی اراده» را ساخت. فیلم پیروزی اراده موفّقیت بسیار کسب کرد. بسیاری از مردم آلمان با دیدن این فیلم دیوانه‌وار به ستایش هیتلر پرداختند و لنی به مقام «دوست پیشوا» ارتقاء یافت. از آن پس فیلم‌های دیگری در ستایش و تعریف از افکار هیتلر که اندیشه‌هایی زشت و سخیف و نژادپرستانه و ضدّ بشری بود، ساخته شد. در سال‌های آخر حکومت هیتلر حتّی مردان شصت و پنج ساله به میدان‌های جنگ فرستاده می‌شدند، امّا به هنرمندان تآتر و سینما و کافه‌های شبانه هرگز فشاری وارد نیامد. دکتر گوبلز کاملاً متقاعد شده بود که یک فیلم سینمایی از هزاران موشک و بمب و هواپیما مهم‌تر است.»[۱۳]

کلیدواژه: هیتلر، جنگ جهانی دوم، تبلیغات، سینما، عدل و ظلم

خاطره‌ای از عبدالنّاصر

تروریسم در هر شکل و به هر بهانه‌ای، عملی زشت است. جمال عبدالنّاصر در خاطرات خویش از روزهایی سخن می‌گوید که با دوستانش تصمیم گرفتند یک شخصیّت سیاسی را ترور کنند. آن‌ها به چنین کاری دست زدند، ولی عبدالنّاصر خیلی زود از کار خود پشیمان شد:
«… من در اعماق قلب خود، به این مسئله ایمان داشتم که اِعمال زور شکل واقعی یک مبارزه و عملی مثبت که بتوان برای نجات میهن از آن استفاده کرد، نیست. در درون من احساسات متضاد و متناقضی با هم در برخورد و اصطکاک بودند. این احساسات به نوبت میهن‌پرستی، مذهب، هیجان و همدردی، خشونت و تندی، تردید و ایمان بودند. رفته رفته فکر سوءِ قصد سیاسی از مغز و خیال من بیرون می‌رفت و راه و روشم تغییر می‌یافت. معذلک یک شب تصمیم گرفتیم یکی از پروژه‌های خود را اجرا کنیم و یک بار برای همیشه خود را از شرّ یک شخصیّت سیاسی آزاد کنیم.
نقشه‌های ما با کمال دقّت طرح و تنظیم شده بود. چند نفر از میان ما مأمور بودند شخصیّت مزبور را هنگامی که می‌خواهد به خانه‌ی خود وارد شود، انتظار بکشند. این‌ها مأمور حمله بودند و گروه دیگری مأمورین محافظت و مراقبت آن‌ها بودند و عدّه‌ی دیگری باید ترتیبات قرار را پس از انجام سوءِ قصد مهیّا می‌ساختند.
شب موعود فرا رسید و همه چیز بطوریکه پیش‌بینی شده بود گذشت. صدای گلوله‌های ما که بلافاصله با فریادهای یک زن، ترس یک کودک، تقاضای کمک و غیره توأم شده بود، مرا تا رختخوابم تعقیب می‌کرد و در تمام مدّت شب این صداها در مغزم طنین می‌انداخت و مانع خوابم می‌شد. سیگار پشت سیگار آتش می‌زدم، ولی موفّق نمی‌شدم جزئیّات صحنه‌ای را که در آن حضور داشتم، از خاطر فراموش کنم. یک نوع پشیمانی قلبم را می‌فشرد [و از خود می‌پرسیدم:] آیا حق داشتم این عمل را انجام دهم؟ آیا عشق به میهن مرا در نظر خود تبرئه می‌کرد؟ آیا این راهِ صحیح و تنها وسیله‌ی مبارزه است؟
در این موضوع شک داشتم و از خودم می‌پرسیدم: آیا آینده‌ی کشور من وابسته به از بین رفتن فلان شخص است، یا مسئله از این‌ها عمیق‌تر و ریشه‌دارتر است؟ ما در آرزوی عظمت و بزرگی ملّی هستیم، ولی آیا باید کسانی را که خود در شرف نابودی هستند از میان برد؟ …
من در تختخواب خود، در حالیکه در معرض یک هیجان شدید بودم و دود سیگار بالای سرم چرخ می‌زد به خود گفتم: خوب حالا؟ صدایی از درونم گفت: حالا چی؟ به خود گفتم: حالا باید روش را تغییر داد… این کار یک عمل مثبت نیست.
آرامش مطبوعی مرا در میان گرفت، ولی فوراً با انعکاس فریادها و زاری‌هایی که دائماً راحتی و آسایشم را سلب می‌کردند، محو گردید… با لکنت زبان گفتم: خدا کند نمرده باشد.
تعجّب در این بود که صبح شبی که مرتکب این سوءِ قصد شده بودیم آرزو می‌کردم همان کسی که تا چند ساعت قبل خواستار مرگ او بودم، زنده باشد.
وقتی با حالت مرتعش روزنامه‌ی صبح را خواندم، متوجّه شدم که شخصیّت مورد سوءِ قصد ما نمرده است. [با خواندن این خبر] بی‌نهایت احساس شادی کردم.» [۱۴]

کلیدواژه: ترور، تغییر، اصلاحگری، وجدان، جمال عبدالناصر، مصر، عدل و ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. سید مجتبی موسوی لاری، رسالت اخلاق در تکامل انسان، انتشارات جهان آرا، تهران ـ ۱۳۵۸، ص۲۴۶٫
  3. استاد شهید مرتضی مطهری، حق و باطل، ص۸۶ .
  4. محمود حکیمی، داستان‌هایی از عصر رضا شاه، انتشارات قلم، تهران ـ ۱۳۶۴، ص۸۱ .
  5. حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیّه، طبع قم، ص۱۸۲٫
  6. سالنامه‌ی دنیا، شماره‌ی ۲۹، ۱۳۵۲، ص۳۰۶ .
  7. رهی معیّری، گل‌های جاودان، ص۲۹۷٫
  8. علی اصغر حکمت، خاطرات سیاسی و تاریخی، انتشارات فردوسی، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۴۴۸٫
  9. تلخیص از تاریخ بیهقی، به تصحیح دکتر فیّاض، از انتشارات دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد ـ ۱۳۵۰، ص۶۷۸ .
  10. به نقل از باستانی پاریزی در «نان جو و دوغ گو».
  11. معانی الاخبار، ص۲۳۷٫
  12. یاکوب ادوارد پولاک، ایران و ایرانیان، ترجمه‌ی کیکاووس جهانداری ـ انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۶۱،‌ ص ۲۱۸٫
  13. با استفاده از کتاب فصلی در سینما، «سینمای نازی و تبلیغات ایدئولوژیک»، انتشارات مروارید، تهران ـ ۱۳۵۲، ص۹۳٫
  14. غلامرضا نجاتی، جنبش‌های ملی مصر، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۵، ص ۹۰٫
// // ?>


تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)

کوه یخ در قطب جنوب

انسان، خواستار عشق و عدالت است و تکاپو برای چنین اهدافی، به زندگی حرکت و معنا می‌بخشد. ما از چنین انسانی می‌خواهیم که هر روز صبح برخیزد و خود را با اسباب‌بازی‌های مصرفی‌اش بزک کند و به میدان شهر برود تا فاسقی از راه رسیده و او را برای دقایقی مشخص بخرد. آن‌گاه از خود می‌پرسیم: چرا احساس رضایت نمی‌کنم؟!

انسان، نهادی ناآرام و خاطره‌ای ازلی از ملاقات با پروردگاری دارد که او را دست‌آموز عشق و یگانگی کرده و آن‌گاه رهسپار سفری در دنیا نموده است. انسان موجودی دلتنگ است و خواهان بازگشت. او حس غربتی عمیق دارد؛ غربتی که تنها در آستانِ تعاملی محبت‌آمیز و حقیقی، مأوا می‌گیرد.

ما این عقابِ بلندپروازِ درونِ خود را در بند کشیده‌ایم و با او مثل یک مرغ خانگی رفتار می‌کنیم: هر روز او را به دیدن پاساژهای چشمک‌زن می‌بریم و از او می‌خواهیم که این‌ها را دیده و پرواز را فراموش کند. ما فریادهای ققنوس‌وار درون‌مان را با بلند کردن صدای تلویزیون می‌خواهیم خفه کنیم.

فایل قابل چاپ مقاله‌ی «تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)»

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۹)

فایل قابل چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۴ تا ۹

لبخندی حاکی از خوشبختی[۱]

یکی از دانشمندان بزرگ روسی که در عصر استالین دچار خشم او شد واویلوف زیست‌شناس معروف معاصر بود. واویلوف از آن جهت که با اندیشه‌های استالین در زمینه‌ی توارث مخالف بود مورد خشم او قرار گرفت؛ از کار برکنار شد؛ به سیبری تبعید گردید و سرانجام به قتل رسید.
سال‌ها پس از مرگ استالین ثابت شد که همه‌ی نظریّات استالین در مورد زیست‌شناسی و علم توارث غلط بوده است و واویلوف و صدها دانشمندی که به جرم مخالفت با اندیشه‌های او مجازات شدند بی‌گناه بوده‌اند. روس‌ها تصمیم گرفتند از چند تن از آن دانشمندان که قربانی هوس‌های دیکتاتور شوروی شده بودند «اعاده‌ی حیثیّت» کنند. در این میان، مرگ واویلوف بیش از همه دردناک و تأثّرآور بود.
«در سال ۱۹۶۷،‌چند نفر از علاقه‌مندان این دانشمند تصمیم گرفتند مجسّمه‌ی یادبودی از او در «ساراتف» برپا کنند. از این شهر مجسّمه‌سازی را یافتند که از سفال مجسّمه‌ی بی‌نظیری از چهره‌ی دانشمند ساخت و از آن به عنوان مُدل برای ساختن مجسّمه‌ای از گرانیت استفاده کرد. از این مجسّمه در حضور صدها نفر، از جمله چند دانشمند از اعضای مؤسّسه‌ی واویلوف که جان سالم به‌در برده بودند، پرده‌برداری شد؛ ولی در کمال تعجّب مشاهده گردید که مجسّمه‌ی سنگی هیچ شباهتی به واویلوف ندارد. [واقعیّت ماجرا این بود که] کارشناسان هنری شهر ساراتف پس از بازبینی مجسّمه آن را کار خوبی تشخیص نداده بودند. آن‌ها به مجسّمه‌ساز دستور دادند از صورت واویلوف چین و چروک‌ها و خطوط عمیق ناشی از سوءتغذیه را برطرف کرده و حلقه‌ی دور چشمانش را رُتوش کند؛ زیرا این خطوط مؤیّد این بود که وی در دوران بازداشت مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفته بود. پوپوفسکی اضافه می‌کند که سانسورچیان به مجسّمه‌ساز دستور دادند یک لبخند حاکی از خوشبختی نیز روی صورت سنگی بیفزاید.»[۲]

کلیدواژه: علم، سیاست، سانسور، آزادی بیان، استالین

نباید این اشتباه را در هند تکرار کنیم

استعمارگران انگلیسی در هند از آغاز ورود به این کشور که در زیر لوای یک شرکت تجاری به نام «کمپانی هند شرقی» فعّالیّت می‌کردند می‌کوشیدند تا مردم هند در بی‌خبری و ناآگاهی بسر ببرند. استعمارگران از ایجاد مدرسه در شهرها و روستاها می‌هراسیدند و از اعزام معلّم و مربّی به آنجا بیم داشتند. یکی از محقّقان تاریخ تعلیم و تربیت هند در این مورد می‌نویسد:
«از آغاز کار کمپانی هند شرقی نسبت به تعلیم و تربیت هند بی‌اعتنایی شد و چون حکومت برتانیا در شبه قارّه استقرار یافت با استفاده‌ی ملّت هند از تعلیم و تربیت مخالفت کرد؛ چه دولت بریتانیا معتقد بود که اگر مربّی به آن سرزمین اعزام دارد بزودی تسلّط خود را [بر هندوستان] از دست خواهد داد. موکرجی می‌نویسد که در سال ۱۷۹۳ هنگام تنظیم قانون اساسی برای هند یکی از اعضای هیأت حاکمه با اعزام معلّم به آنجا مخالفت کرد و گفت: ما آمریکا را به سبب همین خطاها از کف دادیم و اینک در مورد هندوستان نباید این اشتباه خود را تکرار کنیم. اگر هندیان برای تعلیم و تربیت نیازهایی دارند برای رفع احتیاجات خویش باید به انگلستان بیایند.»
سرانجام نزدیک پنجاه سال بعد یعنی از سال ۱۸۴۵ دولت انگلیس برای تربیت کادرهایی از افراد ورزیده در سازمان‌های دولتی هندوستان به تأسیس مدرسه و دانشگاه رضایت داد. در بنگال، مَدْرَس و بمبئی مدارسی تأسیس شد و در این شهرها و شهرهای دیگر به تدریج مؤسّسات تربیت معلّم و دانشگاه هایی تأسیس شدند امّا:
«تأسیس دانشگاه با آغاز شورش‌های استقلال طلبانه همراه بود و دولت انگلیس این طغیان‌ها را با توسعه‌ی آموزش و پرورش مربوط دانست؛ از این رو هر سال نظارتش بر مدارس، اعمّ از دولتی یا غیر دولتی شدیدتر می‌شد…»[۳]

کلیدواژه: آموزش و پرورش، استعمار، آگاهی، ظلم، انگلستان

حدود دُم حضرت والا!

«می‌گویند مدرّس نسبت به فرمانفرما زیاد انتقاد می‌کرد. فرمانفرما به وسیله‌ی یکی از دوستان مدرّس به او پیغام فرستاد که: خواهش می‌کنم حضرت آیت‌الله اینقدر پا روی دُم من نگذارند.
مدرّس در پاسخ او گفت: به فرمانفرما بگویید حدود دُم حضرت والا باید معلوم شود؛ زیرا من هرکجا پا می‌گذارم دُم حضرت والاست.»[۴]

کلیدواژه: انتقاد، ظلم، تبعیت و اطاعت

نادرشاه و سیّد هاشم خارکن

«گویند روزی نادرشاه با سیّدهاشم خارکن از عرفای نجف ملاقات کرد. او را از این جهت خارکن می‌گفتند که با خارکنی امرارمعاش می‌کرد. نادر به سیّدهاشم رو کرد و گفت: شما واقعاً همّت کرده‌اید که از دنیا گذشته‌اید.
سیّدهاشم با سادگی تمام گفت: برعکس، همّت را واقعاً شما کردید که از آخرت گذشته‌اید!»[۵]

کلیدواژه: دنیا و آخرت، دین، محافظه‌کاری

شاعر حقیقی

«روزی از روزها مهاراجه‌ی بزرگ، محبوب‌ترین مهاراجه‌ی آفتاب و ماه، به وزیر خود امر داد تا شاعری حقیقی برای او انتخاب کند. وزیر رأی مهاراجه را برای عموم اعلام کرد. روز بعد در برابر قصر جمعی گرد آمدند. هزار و یک نفر جمع شده بودند و همه به یک صدا می‌گفتند: ما شاعر حقیقی هستیم.
وزیر بیست و یک روز به اشعار آن‌ها گوش داد، امّا نتوانست بهترین شاعر را برگزیند. او یک روز تمام فکر کرد و روز دوّم و سوّم هم در آن‌باره اندیشید. روز چهارم نام هزار و یک شاعر را با خطّ زرّین روی صفحه‌ی کاغذی نوشت و آن را پیش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجّب پرسید: به راستی همه‌ی این‌ها شاعرند؟
وزیر تعظیم کرد و جواب داد: فرمانروای بزرگ، من اشعار آن‌ها را به دقّت گوش کردم،‌ امّا نتوانستم شایسته‌ترین آن‌ها را انتخاب کنم و به این جهت نام همه‌ی آن‌ها را نوشته و پیش شما آوردم تا خود انتخاب کنید.
مهاراجه مدّتی فکر کرد و سپس چنین گفت: شاعران را به زندان افکنید و همه را آگاه سازید که از این پس هر کس یک بیت شعر بگوید به شدّت کیفر می‌بیند و از شهر تبعید می‌شود.
شش ماه از آن ماجرا گذشت. یک روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه‌ی شاعران را بگردند. از هزار و یک شاعر تنها صد و یک شاعر از شکنجه و عذاب توان‌فرسای زندان نهراسیده و از هنر خود دست برنداشته بودند. آن‌ها خشم و کیفر مهاراجه را به هیچ شمرده و شب‌ها دور از چشم نگهبانان شعر می‌سرودند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: اکنون می‌بینید که نهصد نفر از آن‌ها شاعر نبوده و آدم‌های شهرت‌طلب می‌باشند. به آن‌ها پول بدهید و بگذارید از اینجا بروند. صد و یک شاعر دیگر را به قصر طاووس بیاورید و همه چیز برایشان آماده کنید تا در خوشی و رفاه بسر برند.
وزیر به دستور مهاراجه عمل کرد. صد و یک شاعر لباس‌های فاخر پوشیدند و وقت خود را به خوردن خوراکی‌ها و نوشابه‌ها و عیش و نوش می‌گذراندند. آن‌ها حرف‌های پوچ و بی‌معنی می‌زدند و دیگران آن حرف‌ها را شنیده و به حالشان تأسّف می‌خوردند.
شش ماه هم بدین‌سان گذشت. روزی مهاراجه با وزیر خود در قصر حضور یافته و صد و یک شاعر را احضار کرد و به آن‌ها گفت: شما شش ماه تمام با شادی و عیش گذراندید. اکنون کدامیک از شما با اشعار خود می‌توانید ما را سر ذوق بیاورید و خاطر ما را محظوظ دارید؟
شاعران خود را باخته و سرهایشان را پایین افکندند و خاموش ماندند. تنها نوجوانی از آن میان چشم‌های خود را به چشم‌های مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر دیگر به عیش و نوش وقت نگذرانده و به سادگی زندگی کرده بود و هنگامی که شاعران شراب می‌خوردند و یا به خواب خوش می‌رفتند، او تنها به گوشه‌ای می‌رفت، شعر می‌سرود و اشعار خود را با اشتیاق فراوان می‌خواند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: نه، این صد نفر هم شاعر نیستند. آن‌ها بی‌کاره و مفت‌خورند. وقتی که در زندان از شادی‌ها و لذایذ دنیوی محروم بودند، شعر می‌گفتند و هر کدام از زندگی تلخ و سرنوشت تیره‌ی خود شِکوِه می‌کردند؛ امّا همین‌که به زندگی با شُکوه و پر از عیش سرگرم شدند از الهام و ذوق آن‌ها اثری باقی نماند. آن‌ها را بزنید و از قصر دور سازید.
پس از آنکه خشم مهاراجه فرونشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزیر گفت: این جوان، هم از درد و محنت و هم از عیش و خوشی الهام می‌گیرد. او هم در شب تیره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سیاه و هم در روز خوشبختی شعر می‌سراید. همه‌ی شاعران حقیقی چنین هستند. آن ها همواره از زندگی الهام می‌گیرند و جشمه‌ی جوشان شعر آن‌ها را هیچ حادثه‌ای خشک نمی‌سازد … این جوان شاعر حقیقی است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد بود. زندگی دلخواه او را فراهم بیاورید تا هر روز به قصر بیاید و شعری برای ما بخواند.
شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعری را که سروده بود خواند. روز دوّم و سوّم هم اشعار خود را برای مهاراجه خواند؛ ‌ولی روز چهارم در قصر حاضر نشد و نامه‌ای نوشت و برای مهاراجه فرستاد و در آن نوشت: بنا به میل و دستور شما نتوانستم شعر بگویم. من شاعر قلب خویش و الهام آزاد خود هستم. من برده‌ی آرزوها و امیال کس دیگری نمی‌توانم باشم.
پسر جوان وزیر پس از خواندن نامه‌ی شاعر خشمگین شد و به مهاراجه گفت: حقّ نان و نمک را نمی‌شناسد.
مهاراجه به او اعتراض کرد و گفت: نه، حق با تو نیست! شاعر حقیقی آزاد است و آزادانه نغمه می‌سراید.»[۶]

کلیدواژه: آزادی، شعر، سختی و آسانی، تبعیت و اطاعت

استعمارگران به جهاد می‌روند

آنچه که استعمارگران اروپا در قرون نوزدهم و بیستم بر مردم سرزمین‌های استعمار شده روا داشتند حکایت اشک و خون است. داستان مظالم بسیار، بی‌رحمی‌های شگفت و غارت‌های بی‌حساب است؛ امّا عجیب اینجاست که استعمارگران آن را برای تعالی انسان ضروری می‌دانستند! رابرت روزول پالمر در این مورد می‌گوید:
«ایمان به تمدّن جدید به صورت دیانتی درآمده بود و امپریالیسم جهادی در راه اشاعه و اعتلای آن دیانت بود. به این نحو که انگلیسی‌ها صحبت از «باری» می‌کردند که سفیدپوست بر دوش داشت؛ فرانسویان دم از ابلاغ تمدّن خویش به سایر مردم جهان می‌زدند؛ آلمان‌ها سخن از اشاعه‌ی فرهنگ خود می‌راندند و آمریکاییان نعمت‌هایی را متذکّر می‌گردیدند که افراد می‌توانستند در کنف حمایت اقوام انگلوساکسون بجویند. داروینیسم و انسان‌شناسی عامّه‌پسند تعلیم می‌داد که سفیدپوستان شایسته‌تر (!!) و با استعدادتر از مردم غیر سفیدپوستند.»
کار این غرور به جایی رسید که رودیارد کیپلینگ نویسنده و شاعر انگلیسی خطاب به وطنش انگلستان، در سال ۱۸۹۹، چنین سرود:
باری را که سفیدپوست باید به دوش گیرد برگیر
گُل‌های سر سبد خود را بیرون فرست
فرزندان خود را جلای وطن ده
تا حوایج اُسرای ترا برآورند،
و زیر یوغ سنگینی به خدمتِ
مردمی پرجوش و وحشی کمر بسته دارند؛
یعنی اقوام ترش‌رویی را که تازه به بند آورده‌ای
که نیمی ابلیسند و نیم دیگر کودک
[۷]

کلیدواژه: استعمار، مدرنیته، قرون جدید، نژادپرستی

مجلس ایران

دکتر رضازاده‌ی شفق که خود در عصر پهلوی در دو دوره نماینده‌ی مجلس بود، در مورد مجلس ایران در آن دوره می‌نویسد:
«در قسم اعظم این نیم قرن اخیر که مجلس‌های متعدّد منعقد گشت، شاید نصف آن مدّت از عمر گران‌بهای این کشور ضایع [شد] و به هدر رفت؛‌ یعنی در انتظار و تأخیر و تأخّر گذشت. معلوم نبود آقایانی که موقع انتخابات آن‌همه با مال و جان کوشش می‌کردند چرا بعد از انتخاب شدن فعّالیّت و کار و کوشش را کنار می‌گذاشتند. به یاد دارم در همان دو دوره که من بودم شاید صد بار یا بیشتر در جلسات متفرّقه رئیس اخطار نمود آقایان سروقت حاضر گردند، ولی مؤثّر نیفتاد و همان کاسه بود و همان آش. عجب اینکه اشخاصی که در یک جلسه اتّفاقاً سروقت حاضر می‌شدند و در باب لزوم رعایت وقت اخطار و تذکار می‌نمودند، جلسه‌ی بعد خود حاضر نمی‌شدند و اکثریّت حصول نمی‌یافت و غالباً جلسات از یازده صبح به آن طرف منعقد می‌گشت و یک یا دو ساعت کار نکرده باز هم تعطیل می‌نمود. انعقاد آن جلسه‌ی دو ساعته هم بدون مقدّمه و تشریفات نبود. پس از آنکه مدّتی در راهروها با چای خوردن و صرف غلیان و تلفن به این و آن می‌گذشت وصدای زنگ بلند می‌گشت و مرحوم آقا سیّدکمال داد می‌زد: «آقایان بفرمایید!»، وکلای با شهامت، وکلای مبرّز، با ناز و کرشمه‌ی خاصّی وارد تالار می‌گشتند و با تبسّمی ملیح و سیاستمدارانه به غرفه‌های تماشاچیان نگاهی می‌انداختند و بعد در جاهای خود می‌نشستند؛ ولی باز هم اکثریّت حاصل نمی‌گشت و پهلوانان نطق قبل از دستور با کمال بی‌صبری چشم به در تالار می‌دوختند و هر کس وارد می‌شد چوب‌خط می‌زدند تا فرصت نطق آنان برسد. در ضمن، پیش‌خدمت‌ها به دنبال وکیلان راهرونشین می‌رفتند و یکی دو عدد شکار می‌کردند و می‌آوردند؛ ‌با این‌همه مجلس به واسطه‌ی کسری یک یا دو وکیل گیر می‌کرد و جلسه معطّل می‌ماند و در چنان موقعی یکی از آقایان با تظاهر به تنگ حوصلگی، گویا برای آوردن کسری‌ها بیرون می‌رفت، ولی خودش هم جیم ‌می‌شد. در این بین یکی دو نفر موقع سیگارشان می‌رسید و می‌رفتند بیرون و امید اکثریّت قطع می‌گشت. البتّه وکیل آزاد است؛ وکیل مصون است؛ وکیل محترم است! در این بین یکی از تک‌مضرابی‌های مجلس مفیدترین پیشنهاد را که مقبول عامّه بود می‌کرد و آن تعطیل جلسه و موکول کردن آن به جلسه‌ی آینده بود که فوراً پذیرفته می‌شود [!] و دوباره [جریان] چای و تنقّلات در راهروها آغاز می شد. […] شخص حیرت می‌کرد که افرادی از بشر در این دنیای دو روزه و زیر همین فَلَک گردان و چرخ بی‌امان ممکن است غافلانه عمر گریزپای ملّتی را در یک مقام پر مسئولیّت با لاابالی‌گری بگذرانند.»[۸]

کلیدواژه: مجلس، تنبلی، مسئولیت، تاریخ معاصر، فساد

تأسیس عدالت‌خانه هنوز برای ما زود است

«روزی عبدالمجید میرزای عین‌الدّوله صدراعظم در انجمنی خطاب به جمعی از درباریان و بزرگان گفت: مظفّرالدّین شاه فرمان تأسیس عدالت‌خانه را صادر کرده و گفته نظام‌نامه‌ی آن را بنویسیم؛ امّا هنوز در این کار اقدام اساسی نکرده‌ام. عقیده‌ی شما چیست؟ اگر تأسیس عدالت‌خانه به مصلحت ملک و ملّت نیست، صحبت آن در میان نیاید.
حاضران جمله خاموش ماندند. عین‌الدّوله مطلب را دگربار بیان کرد. احتشام‌السّلطنه که خود از طرفداران جدّی عدالت بود، فرمود: بی هیچ گمان تأسیس عدالت‌خانه به سود و مصلحت مردم است و اجرای امر شاه مایه‌ی افتخار شما و دودمان شما خواهد بود.
امیربهادر برافروخت و گفت: اگر عدالت‌خانه برپا شود، میان پسر شما و بقّالی حقیر چه تفاوت به جا خواهد ماند؟[…]»[۹]

کلیدواژه: عدالت، برابری، طبقات اجتماعی، مشروطه، عدل و ظلم

ساده‌لوحی‌های یار وفادار محمّدعلی‌شاه

«سفر دوّم مظفّرالدّین‌شاه به اروپا در محرّم ۱۳۱۹ با دریافت ده میلیون تومان قرض از روس‌ها انجام گرفت. در این سفر چند روضه‌خوان همراه شاه بودند و در دو ماه محرّم و صفر، شاه در همه‌جا، در کشتی‌ها، راه آهن و مهمانخانه‌ها مشغول عزاداری بود. در یکی از این مجالس روضه‌خوانی امیربهادر چنان به صدای بلند گریه و زاری سرداد که موجب اضطراب مهمانداران فرنگی شد بطوریکه می‌خواستند دکتر خبر کنند. […]»[۱۰]

کلیدواژه: عزاداری، محافظه‌کاری، دین، قاجار، مشروطه

آسیدبوریک یعنی آی سیّد برو!

«زمانی که ملک‌المتکلّمین قهرمان بزرگ مشروطه تصمیم به مبارزه با جهل و استبداد گرفت قبل از هر چیز در شهر اصفهان مدرسه‌ای به سبک جدید تأسیس کرد. استقبال مردم از تأسیس این مدرسه شگفت‌انگیز بود. دسته دسته مردم کودکان و نوجوانان خود را به این مدرسه می‌آوردند و با امید به آنکه فرزندانشان آینده‌ای روشن خواهند داشت، نام فرزندان خود را در آن مدرسه می‌نوشتند.
مدّتی گذشت. پاسداران جهل و استبداد یکبار دیگر به وحشت افتادند و مبارزه با علم و دانش آغاز شد. کار به جایی رسید که واعظی از گروه مستبدّان فریاد کشید: ای مسلمانان، آرام نشسته‌اید؟ در مدرسه‌ای که ملک‌المتکلّمین تأسیس کرده، کودکان را بی‌دین می‌کنند و به آن‌ها آسیدبوریک می‌دهند. آسیدبوریک یعنی آی سیّد از اینجا برو! می‌دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه سادات و اولاد پیغمبر را می‌خواهند از شهر اصفهان و سپس ایران بیرون کنند.
حامیان جهل و استبداد مدرسه را تعطیل کردند،‌ امّا ملک‌المتکلّمین دلیرانه به مبارزه ادامه داد. پس از آنکه قزّاق‌ها به فرمان محمّدعلی شاه مجلس شورای ملّی را به توپ بستند نمایندگان مجلس کوشش کردند تا جان خود را نجات دهند؛ ولی قزّاق‌های حامی محمّدعلی شاه آن‌ها را محاصره کرده و بسیاری از آنان را دستگیر نمودند. در جریان این حمله، ملک‌المتکلّمین سخت مجروح شد. وقتی که او را به باغ شاه آوردند ریش‌هایش خون‌آلود و لباسش پاره بود.
زمانی که حکم اعدام او صادر شد، چند دقیقه قبل از اعدام، وی را به نزد محمّدعلی شاه بردند. شاه با خشم فراوان فریاد کشید: تو را به بدترین وضع خواهم کشت.
قهرمان آزادی با متانت و خونسردی گفت: با کشتن من نهال آزادی نخواهد خشکید. از هر قطره‌ی خون من یک ملک‌المتکلّمین به وجود خواهد آمد. […]»[۱۱]

کلیدواژه: مدرسه، عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، ملک‌المتکلّمین

شبی که محمّدعلی شاه تا صبح نخوابید

محمّدعلی شاه فرزند مظفّرالدّین ‌شاه پادشاهی مستبد و ظالم بود. وی با کمک قزّاق‌های روسی عرصه را بر آزادی‌خواهان و مشروطه‌طلبان تنگ کرد. سرانجام مشروطه‌طلبان پس از تحمّل سختی‌های بسیار، پیروز شدند و این حکایتی است از آخرین شب پادشاهی محمّدعلی شاه:
«وقتی به شاه خبر رسید که تقریباً دو ثلث تهران به دست مجاهدین افتاده دل از خیال فتح و پیروزی برداشت. دستور داد که در سراسر کاخ سلطنت‌آباد چراغ روشن نکنند، زیرا می‌ترسید که مجاهدین به نور چراغ به جای او راه یابند. پیش از این شاه با وزیر خارجه‌ی خود سعدالدّوله، در بابت توسّل به سفارت‌های خارجی مشاوره کرده و سعدالدّوله گفته بود که پس از بمباران مجلس، انگلیسی‌ها دیگر به او نظر خوبی ندارند. باید با سفارت روس صحبت کرد. ولی نماینده‌ی پادشاه را به سفارت راه ندادند. تا اینکه شب شد و به فرمان شاه به هر یک از درباریان اسلحه‌ی کمری دادند؛ ‌ولی اغلب نمی‌دانستند که این اسلحه به چه درد می‌خورد.
آن شب تا صبح شاه نخوابید. زنان و خویشان و کودکان او نیز تا صبح به خواب نرفتند. صبح شد و دوباره محمّدعلی شاه، سعدالدّوله را به سفارت روس فرستاد. تا وزیر خارجه بازگردد، شاه بدون آنکه بفهمد چه می‌کند، سبیل پُرپشت خود را می‌جوید و از این طرف به آن طرف می‌رفت و احمدمیرزا طفل بزرگ‌ترش نیز به دنبال پدر روان بود تا کنجکاوی کودکانه‌ی خود را با سر درآوردن از وقایع قانع کند.
بالاخره وزیر خارجه رسید و شاه دیگر طاقت آن نداشت که با وزیر خود به اتاق خویش بروند و دوبدو صحبت کنند. بلند بلند پرسید: پس چه شد؟ روس‌ها چه خواهند کرد؟
سعدالدّوله دستی به سبیل خود کشیده، گفت: قربان! می‌گویند که اجازه‌ی دخالت در امور داخلی ایران را نداریم. دولت امپراتوری ما را از هرگونه دخالتی منع کرده است.
شاه دیگر منتظر بقیّه‌ی مطالب نشد. وحشتی که از رسیدن مجاهدین داشت و یأس از دخالت و حمایت روس‌ها، یکباره شبح مرگ را در نظر او ظاهر ساخت.
مرگ فجیع، شاید بر فراز چوبه‌ی دار! در آن هنگام سران آزدی‌خواه که شاه آنان را بارها اراذل و اوباش و ماجراجو و آدمکش خوانده بود، دست‌ها خواهند زد، شادی‌ها خواهند کرد، در جلوی چشم ملّت در مقابل بهارستان که به دست ظلم او خراب شده بود اهانت‌ها خواهند نمود و دشنام‌ها خواهند داد. این افکار وحشتناک موجب شد که یکباره شاه عنان اختیار از دست داد و فریاد زد: کالسکه‌ها را برگردانید! مرا خواهند کُشت!
سپس خود را به کالسکه انداخت و گفت: برو به سفارت روس!
شاه بدین‌ترتیب به سفارتخانه رسید و بلافاصله سفارت روس مراتب را به سفارت انگلیس اطّلاع داد و چون پای مقرّرات ۱۹۰۷ در میان بود، دولت انگلیس هم پرچم خود را در آنِ واحد با پرچم دولت تزاری روس بر فراز مقرّ محمّدعلی میرزا زد و دوره‌ی سلطنت شاه بدبختی که از سلطنت چیزی جز نفرت ابدی حاصل نکرده بود بدین‌ترتیب خاتمه یافت. پس از شاه، زنان و فرزندان و سایر وجوه دربار مثل امیربهادر و مجلّل‌السّلطان و دیگران نیز به سفارت پناهنده شدند.»[۱۲]

کلیدواژه: عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، محمدعلی شاه، قدرت

کریم‌خان و مرد چاپلوس

«کریم‌خان زند در ایّام حکومت خود شخصاً به شکایات مردم رسیدگی می‌کرد و به همین جهت روزی چند ساعت از وقت خود را به پذیرفتن مردم اختصاص می‌داد و طیّ این مدّت، هر کسی حق داشت به حضور او برود و مطلب مورد نظرش را با وی در میان بگذارد.
در یکی از این روزها شخصی در حالیکه زار زار می‌گریست به دیدن کریم‌خان آمد و به محض ورود، خود را روی پای وی انداخت و شروع به تملّق‌گویی و چاپلوسی نمود. کریم‌خان که تصوّر می‌کرد مأمورانش در حقّ این مرد ظلمی کرده‌اند و او برای دادخواهی آمده، دلش به حال وی سوخت و دستور داد او را ببرند و آرام کنند و هنگامی که تألّم خاطرش فرونشست او را به حضور ببرند.
ساعتی بعد، هنگامی که مرد کمی آرام شده بود او را به نزد کریم‌خان بردند. کریم‌خان از وی خواست تا درد دلش را به زبان بیاورد. گفت: من از مادر نابینا متولّد شدم و عمری را در تاریکی محض گذراندم تا اینکه دیروز اُفتان و خیزان خود را به آرامگاه پدرتان رساندم و دست توسّل به سوی مزار شریف آن مرحوم دراز کردم و در حالیکه زار زار می‌گریستم از جناب ایشان تقاضای شفا کردم و آنقدر گریستم که دچار ضعف شدم و بیهوش افتادم. در عالم خواب مردی روحانی و جلیل‌القدر را دیدم که به بالینم آمد. دست بر چشمانم گذاشت و گفت: «من ابوالوکیلم، تو را شفا دادم. اینک برخیز و با خاطر آسوده به هر جا که مایلی برو!». من وقتی از خواب بیدار شدم، چشمان خود را بینا یافتم و احساس کردم همه چیز را می‌بینم. به همین جهت از شدّت خوشحالی می‌گریستم و اینک از باب ستایش و قدردانی خدمت رسیده‌ام تا به خاطر داشتن چنین پدر با کرامتی به شما تبریک بگویم و به پاس محبّتی که ایشان در حقّم کرده در سلک فداییان شما درآیم و آماده‌ی هر نوع خدمتگزاری و جان‌نثاری باشم.
کریم‌خان بعد از شنیدن حرف‌های آن مرد دستور داد او را تنبیه کنند. گروهی از بزرگان با حیرت جلو آمدند و شروع به شفاعت کردند و آنگاه علّت خشم و غضب کریم‌خان را پرسیدند. کریم‌خان در پاسخ گفت: پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه‌ی بید سرخ، الاغ دزدی می‌کرد. روزی هم که مُرد، خلقِ خدا، خالق را شکر کردند که جان چنین مردی را گرفته است. بعد از به قدرت رسیدن من، عدّه‌ای چاپلوس برای خوش‌آیند من بر محلّ دفن او مقبره‌ای ساختند و آن را «عیناق ابوالوکیل» نامیدند و اکنون این مرد شیّاد سعی دارد او را صاحب کرامت معرّفی کند.»[۱۳]

کلیدواژه: چاپلوسی و تملق، مدح، تبعیت و اطاعت، صداقت، مدیریت و حکومت، کریم‌خان زند، خواب دیدن، شفا، معجزه، عزّت نفس

شعری برای مزار هلاکو

«معروف است که هلاکوخان به یکی از شاعران دربارش سفارش کرد تا برای سنگ قبر او شعر مناسبی بسراید و بابت انجام این تکلیف دستمزد ناچیزی هم به او پرداخت. شاعر موصوف با توجّه به توصیه‌ی هلاکو و دستمزدی که گرفته بود شعری ساخت که اگرچه روی سنگ قبر هلاکو حک نشد، امّا شنیدن دارد:

یکی از بزرگان دنیا و دین در اینجا نهاده‌ست سر بر زمین
ز کردار او خلق خرسند بود فزون‌تر ز هر کس هنرمند بود
بسی عقل و تدبیر و فرهنگ داشت ز مردم‌فریبی بسی ننگ داشت
برای یکی بدره‌ی بی‌فروغ نشاید ازین بیش گفتن دروغ»[۱۴]

کلیدواژه: مدح، چاپلوسی و تملّق، شعر

برای آنکه شهرت کنم!

«اراسترس از مردم یونان، معبد «دیان» را در شهر «افه‌زوس» آتش زد. این بنا یکی از عجایب هفتگانه جهان بود. به او گفتند: بد ذات، این چه کاری بود؟
گفت: برای آنکه در تاریخ مشهور بشوم.»[۱۵]

کلیدواژه: شهرت، تاریخ


فهرستی از کلیدواژه‌های مجموعه ۹-۴:

۲۸ مرداد ابوذر ابوسعیدابوالخیر – اجتناب از طاغوت احتکار – احکام دینی – اختلاف و تفرقه – اختلاف شعاری اخلاق ارتش استالین استبداد – استعمار اسکندر – اصلاح خود – اطاعت از باطل اعتراض – اقلیت‌ها – الوات و اوباش – امام سجّاد(ع) امنیت انتقاد – انحراف و تحریف انقلاب – انقلاب فرانسه – انگلستان – ایثار آزادی – آزادی بیان آگاهی آموختن – آموزش و پرورش بخشش بدبینی – بدخلق – بدعت – بدگویی – بدگویی و عیب‌جویی – برابری – برادری – برخورد با مخالف (دشمن) – بردگی – برده‌داری – بزرگی – بلندهمّتی – بهانه‌های ستم – بهلول – بی‌تفاوتی – بی‌طرفی – بیهودگی – پزشکی – پوچی و بی‌معنایی – پیامبر(ص) – پیروزی – تاریخ – تاریخ ایران – تاریخ علم – تاریخ معاصر – تبعیت از ظالم – تبعیت و اطاعت – تجمّل – تختی – تربیت فرزند – ترس – ترس و ایمنی – تصمیم‌گیری – تغییر – تکبر – تلاش و ایستادگی – تلاش و کوشش – تملّق و مدح – تنبلی – تنبیه – توبه – توکّل  – ثروت‌اندوزی – جادو – جامعه‌ی طبقاتی – جنگ جهانی دوم – جهل – جهل و خرافه – جوانمردی – چاپلوسی – چاپلوسی و تملق – حاکم – حرص و طمع – حرف و عمل – حق – حق‌طلبی – حقوق – حکومت – حیوانات – خاطرات سفر – خانواده – خدا – خشونت – خندیدن – خندیدن از روی نادانی – خواب دیدن – خودبزرگ‌بینی – خودفروشی – دانشگاه – دانشمندان – دروغ – دعا – دفاع از حق – دلقک – دنیا – دنیا و آخرت – دیکتاتوری – دین – دینداری – دیوانگی – دیوژن (دیوجانس) – رسوم بی‌معنی – رشوه – رفاه و آرامش – روان‌شناسی تبعیت – روحانیّت – روزه – زن – زندگی غیرسیاسی – ساده‌زیستی – سانسور – ستاره‌شناسی – ستم – سختی و آسانی – سختی و تلخی – سقراط – سکوت و انفعال – سنایی – سنت‌های غلط – سهروردی – سیاست – شاه – شاه‌عباس – شعر – شغل – شفا – شکر – شهرت – صبر – صداقت – صفویه – طالع‌بینی – طبقات اجتماعی – طرفداری – طنز و لودگی – ظاهربینی – ظل‌السلطان – ظلم – ظلم‌پذیری و سکوت – عبادت – عدالت – عدالت در اسلام – عدل و ظلم – عزّت نفس – عزاداری – عقلای مجانین – علم – علم (science) و اخلاق – علم و عمل – علم‌آموزی – علی(ع) – عمربن‌عبدالعزی – عوام فریبی – غذا – فخرفروشی – فرانسیس بیکن – فساد – فقر و محرومیت – قاجار – قدرت – قدرت حقیقت – قدرت‌طلبی – قرآن – قرون جدید – قضاوت – قضاوت در اسلام – قهرمان ملّی – کُشتی – کارهای عجیب – کریم‌خان زند – گرسنگی – گناه – لباس – لذّت و آرامش – مال – مال (پول) – مال و ثروت – مال‌اندوزی – مبارزه با ظلم – مبارزه با نفس – مجلس – محافظه‌کاری – محافظه‌کاری دینی – محبّت – مدارا و نرمی – مدح – مدح و چاپلوسی – مدرسه – مدرنیته – مدیریت و حکومت – مردم – مردم‌داری – مسئولیت – مشورطه – مظفرالدین شاه – معجزه – مغول – ملک‌المتکلّمین – منزلت و ارزش – مهربانی – میان‌مایگی – ناپلئون – نادرشاه – ناصرالدین‌شاه – نالیدن از ظلم – نرون – نژادپرستی – نظم – نفس – نوشتن – نویسندگی – نیکی و بدی – هدف زندگی – هدف و وسیله – همراهی – همکاری با ظالم – هند – هنر – ورزش


[۱] منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
[۲] مجلّه‌ی دانشمند، فروردین ۱۳۶۵، ص ۴۸٫ برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به کتاب ماشین قدرت و اختناق، ترجمه‌ی محمود حکیمی، انتشارات امیرکبیر، تهران‌ ـ ۱۳۶۵٫
[۳] رحمت‌الله‌ مهراز، «سازمان آموزش و پرورش در هند»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، بهمن ماه ۱۳۴۰٫
[۴] هزار نکته، ص ۲۱۷٫
[۵] محمود مستجیر، هزار نکته، ص ۹۹٫
[۶] این داستان که از مجلّه‌ی فانوس نقل شده اثر «سودارشان» نویسنده‌ی هندی است و «عقیلی کاتبی» آن را ترجمه کرده است.
[۷] رابرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ترجمه‌ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ ۱۳۴۹،‌ج ۲، ص ۲۷۳٫
[۸] دکتر رضا زاده‌ی شفق، چند بحث اجتماعی، انتشارات زوّآر، تهران ـ ۱۳۴۰، ص ۲۷۴٫
[۹] ماهنامه‌ی آموزش و پرورش،‌ اسفندماه ۱۳۵۴، ص ۳۷۵٫
[۱۰] اطّلاعات ماهانه، تیر و شهریور ۱۳۳۶٫
[۱۱] مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، ۲۵ مرداد ۱۳۲۵٫
[۱۲] اطّلاعات ماهانه، اسفند ماه ۱۳۲۹٫
[۱۳] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶٫
[۱۴] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶، ص ۵۵٫
[۱۵] مهدی‌قلی هدایت (مخبرالسّلطنه)، خاطرات و خطرات، ص ۲۳۸٫

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۸)

با فقر می‌سازم امّا هرگز انسانی را ستایش نمی‌کنم[۱]

ناپلئون بُناپارت امپراتور هوسران و جاه‌طلب فرانسوی بسیار دوست می‌داشت که از سوی دانشمندان، فیلسوفان و ادیبان مورد ستایش قرار گیرد. او با آنکه خود در تحریک احساسات مردم عوام نابغه بود، امّا در عین حال عقیده داشت که تعریف و ستایش یک فیلسوف و یا دانشمند در بالا بردن میزان محبوبیّت یک زمامدار بسیار مهم است.
ناپلئون بسیاری از فیلسوفان، دانشمندان و نویسندگان را به ستایش خود وامی‌داشت. حتّی شاعران برجسته‌ای چون گوته و فیلسوفی چون هگل او را که دیکتاتورری خشن و بی‌رحم بود ستایش کردند و خود را در جنایات، بی‌رحمی‌ها و تجاوزهای او شریک ساختند. لشکریان ناپلئون در ایتالیا، اسپانیا، مصر، سوریه، پروس، روسیه، بلژیک و هلند هزاران هزار انسان را به خاک و خون کشیدند؛ نیروهای امنیّتی او در فرانسه صدای آزادی‌خواهان را خفه کردند، امّا نویسندگان روزنامه‌های دولتی همچنان سخاوتمندانه عالی‌ترین واژه‌ها را به پای ناپلئون می‌ریختند. دانشمندان و نویسندگان طرفدار ناپلئون پاداش‌ها و جوایز هنگفت دریافت می‌کردند؛ از زندگی خوب بهره‌مند می‌شدند و هیچ توجّه نداشتند که زندگی پر لذّت آنان به قیمت خون هزاران انسان بی‌گناه تمام می‌شود. امّا حتّی در آن زمان بودند اندیشمندان شریفی که فقر و گرسنگی را بر شرکت در جنایات خوفناک زمامداران ستایش طلب ترجیح دادند. آنکیتل دو پرون (۱۷۳۱ – ۱۸۰۵) دانشمند فرانسوی با فقر و گرسنگی ساخت، امّا حاضر نشد به جمع نویسندگان مزدور بپیوندد. وی در مقدّمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «اوپانیشادها» درباره‌ی زندگی خود نوشت:
«نان و قدری شیر و اندکی پنیر و آب چاه! این است غذای روزانه‌ی من و روی هم رفته برایم به چهارشاهی تمام می‌شود که یک دوازدهم یک روپیه‌ی هندی است. بدون آتش زندگی می‌کنم، حتّی در سرمای زمستان، و هیچ نمی‌دانم پتو و لحاف پَرِ نرم و گرم چیست … با کارهای ادبی عمر می‌گذرانم. نه حقوق و وظیفه‌ای دارم و نه مقام و مرتبه‌ای.»[۲]
وقتی در سال ۱۸۹۵ آنکیتل دوپرون در کمال تنگدستی بسر می‌برد حکومت انقلابی فرانسه خواست به عنوان «پاداش ملّی» حقوقی برای وی منظور دارد؛ امّا دوپرون ابلاغیّه‌ی حکومت را بازگرداند و پاسخ داد: نیازی ندارم. در سال ۱۸۰۴ چون از آنکیتل دوپرون خواستند نسبت به امپراتور سوگند وفاداری یاد کند، تسلیم نشد و در جواب نوشت:
«روحی که خدا به من داده است، ارجمندتر و آزادتر از آن است که خود را پست سازم و نسبت به کسی که مانند من بنده‌ی خدایی بیش نیست سوگند وفاداری بخورم.» [۳]

کلیدواژه: قهرمان ملّی، مدح و چاپلوسی، ظلم و عدل، مال و ثروت، عزّت نفس، ناپلئون، انقلاب فرانسه

تابلویی از پدربزرگ

«لُرد گلادستون (۱۸۰۹ ـ ۱۸۹۸) نخست‌وزیر معروف انگلستان، روزی نزد یک عتیقه‌فروش، تابلوی رنگ‌روغنی مردی را که با لباس قرون‌وسطی نقّاشی شده بود دید و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد، از خرید آن منصرف گردید. چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش لُرد کرین مشاهده کرد. لُرد کرین تابلو را به گلادستون نشان داده، گفت: این تابلو متعلّق به یکی از اجداد من است.
گلادستون در جوابش خنده‌ای کرد و گفت: اگر این تابلو قیمتش کمی ارزان‌تر بود، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود.»[۴]

کلیدواژه: مال، فخرفروشی، تکبّر، عزّت نفس

تنها سخن راست یک منجّم

«ابوصلت امیّه‌ی مغربی گفت هنگامی که در حدود سال پانصد و ده هجری قمری به مصر رفتم، رزق‌الله منجّم معروف به «نخاس» را دیدم. او استاد بیشتر منجّمین مصر و بزرگ آن‌ها بود. وی پیرمردی خوش طبع و شوخ مزاج بود. از جمله‌ی داستان‌های خود اوست که چنین نقل کرد:
روزی یک زن مصری از من خواست تا درباره‌ی موضوعی مخصوص و مربوط به او طالعش را ببینم. من شروع کردم ارتفاع خورشید را در آنوقت و درجه‌ی طالع و خانه‌های دوازده‌گانه و محلّ استقرار ستارگان سیّار همه و همه را در روی یک تخته‌ی حساب ترسیم کردم و شروع کردم به صحبت کردن و راجع به هر خانه طبق عادت جدا جدا سخن می‌گفتم و توضیح می‌دادم و آن زن همچنان ساکت بود و من از سکوت او یکّه خوردم و سکوت کردم و چند لحظه به سکوت برگزار شد و آن زن یک سکّه نزد من انداخت. من مجدّداً شروع کردم به سخن گفتن و گفتم: من در طالع تو می‌بینم که مقداری از مال خودت را از دست داده‌ای. آن را نگه‌دار و از آن محافظت کن.
آن زن گفت: حالا حقیقت را گفتی و درست هم گفتی. به خدا قسم، همینطور است که تو گفتی.
من پرسیدم: آیا تو تازگی چیزی گم کرده‌ای و یا مالی از دست داده‌ای؟
آن زن گفت: بلی، همان یک درهمی که به تو دادم!
این را گفت و مرا ترک کرد و رفت.»[۵]

کلیدواژه: طالع‌بینی، دروغ، جهل و خرافه، ستاره‌شناسی

من بی‌گناه می‌میرم!

در یکی از شب‌های تیره‌ی پاریس در سال ۱۷۹۴ در عصر هولناکی که به دوره‌ی ترور و وحشت در انقلاب کبیر فرانسه مشهور شد، سه مرد خشمگین درِ خانه‌ای را به شدّت می‌کوبیدند. آنان فریاد می‌کشیدند: به نام آزادی، به نام حکومت فرانسه، لاوازیه را به ما تسلیم کنید!
آنان لاوازیه را از دامان خانواده بیرون کشیدند و ساعتی بعد به دادگاه انقلابی تحویل دادند. مدّت محاکمه بسیار کوتاه بود و لاوازیه نیز مانند هزاران بی‌گناه دیگر محکوم به اعدام شد. روز بعد وی را به میدان اعدام بردند و با گیوتین سر از بدنش جدا ساختند. سپس سر او را به جمعیّت نشان دادند و گفتند: این سر آنتوان لوران لاوازیه خائن به میهن است.
و بدین ترتیب حکومت کور ترور و وحشت فرانسه به زندگانی یکی از مشهورترین دانشمندان جهان پایان داد. در دادگاه، شورشیان از این مرد دانشمند نپرسیدند که او در مدّت عمر خود برای فرانسه چه کرد. آنان فقط به او گفتند: چون با حکومت فرانسه همکاری نکردی مستحقّ اعدامی.
لاوازیه در سال ۱۷۴۳ در پاریس متولّد شد. پدرش بسیار مایل بود که او مردی دانشمند و بزرگ شود؛ از این رو وی را به مدرسه‌ی کاردینال مازارن فرستاد. لاوازیه از هوشی سرشار و حافظه‌ای شگفت برخوردار بود و بزودی توجّه معلّمان و استادان را به خود جلب کرد. وی در بیست و سه سالگی مقاله‌ای در مورد «بهترین طریق روشنایی برای یک شهر بزرگ» نوشت و به خاطر آن جایزه‌ای را که یک مدال طلا بود، بُرد. وی به خاطر همین تشویق، به شیمی و فیزیک علاقه‌مند شد و در تهیّه‌ی کتاب‌های علمی با عدّه‌ای از علمای فرانسه همکاری کرد. به تدریج شهرتش از مرزهای فرانسه گذشت . وی در سال ۱۷۷۸ در نزدیکی شهر «فوشین» مزرعه‌ای جهت کارهای کشاورزی ساخت و در این مزرعه بود که شیوه‌های جدید کشاورزی را مورد آزمایش قرار داد. یکی از مورّخان انگلیسی در مورد این کار لاوازیه می‌نویسد: «او در مدّت یک سال بیش از آنچه که فرد دیگری ممکن است در مدّت یک قرن خدمت کند به پیشرفت کشاورزی میهنش خدمت کرد.»
پس از پیروزی انقلاب فرانسه لاوازیه نیز مانند اکثر مردم نیک‌اندیش از سقوط حکومت ظالم سلطنتی خوشحال شد؛ امّا پس از آنکه دوره‌ی ترور و وحشت فرارسید و دانتون، مارا و روبس پی‌یر در رأس حکومت قرار گرفتند و اعدام بی‌گناهان آغاز شد، لاوازیه از همکاری با حکومت ترور خودداری ورزید. حکومت ترور چندین‌بار از وی درخواست همکاری کرد، امّا لاوازیه می‌گفت: «اینان فریاد برابری، برادری، آزادی سر داده‌اند، ولی بر جان و مال مردم بی‌رحمانه دست انداخته‌اند. بی‌گناه و گناهکار در نظر اینان یکسان است. انسان‌ها را بیهوده می‌کشند و خویش را حکومت انقلابی لقب داده‌اند.»
و یک‌بار خطاب به مارا که با اصرار از او درخواست همکاری می‌کرد گفت: «چه‌ می‌گویید؟! از من می‌خواهید با اوباشی که آزادی مطبوعات و بیان را از میان برداشته‌اند متّحد شوم؟ از من می‌خواهید از مردانی حمایت کنم که کودکان را نیز بدون محاکمه به قتل می‌رسانند و آزادی مذهب و فرهنگ و اندیشه را زیر پای خود لگدمال کرده‌اند؟ نه، من چنین کاری نمی‌کنم و برای مرگ آماده‌ام.»
خودداری لاوازیه از همکاری با حکومت ترور موجب صدور فرمان توقیف و سپس حکم اعدام او گردید. وی را مانند بقیّه‌ی محکومان، سوار بر ارّابه‌ای کرده و از میان جمعیّت خشمگین که عقل خود را از دست داده بود گذراندند. جمعیّت خشمگین بزرگ‌ترین دانشمند زمان خود را هو و گاه مسخره می‌کردند؛ امّا لاوازیه فقط لبخند می‌زد. آخرین کلماتی که بر زبان او جاری شد این بود: «من بی‌گناه می‌میرم.»[۶]

کلیدواژه: علم، سیاست، عزّت‌نفس، ظلم، تبعیّت و اطاعت، انقلاب فرانسه

ترس برادر مرگ است

ابن اثیر مورّخ معروف درباره‌ی ترس و زبونی بعضی از مردمان در عصر حمله‌ی مغول می‌نویسد:
«چنین نقل کرده‌اند که یک نفر مغول به قریه یا دربندی که مردمی فراوان در آن بودند وارد می‌شد و یکی‌یکی ایشان را می‌کشت و احدی جسارت آنکه به سمت او دست دراز کند نداشت. گویند یکی از آن قوم مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربه‌ای نداشت به او گفت سر خود را به زمین بنه و از جای خود نجنب. مرد چنین کرد و مغول رفته، شمشیری به کف آورد و او را با آن کشت.
مردی برای من نقل کرد که من با هفده نفر در راهی می‌رفتیم. سواری از مغولان به ما رسید و امر داد که کَت‌های یکدیگر را ببندیم. همراهان من به اطاعت امر او قیام کردند. به ایشان گفتم: او یک نفر است و ما هفده تن. علّت توقّف ما در کشتن او و گریختن چیست؟
گفتند: می‌ترسیم.
گفتم: او السّاعه شما را می‌کشد. اگر ما او را بکشیم شاید خداوند ما را خلاصی بخشد.
خدا می‌داند کسی بر این اقدام جرأت نکرد. عاقبت من با کاردی او را کشتم و پا به فرار گذاشته، نجات یافتیم.»

کلیدواژه: ظلم، ترس، برادری، اطاعت و تبعیت

خداوند حضرت محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده است

«خلیفه عمربن‌عبدالعزیز به جرّاح‌بن عبدالله والی خراسان نوشت که هر کس با تو نماز می‌خواند، از پرداخت جزیّه معاف است. این فرمان عادلانه سبب شد که گروه بسیاری از مشرکین و مسیحیان و غیره اسلام اختیار کردند. امّا والی که رغبت روزافزون مردم را به اسلام دید به خلیفه یادآورد شد که مسلمان شدن ذمّیان به منظور معافیّت از پرداخت جزیّه است و خوب است که آنان را با اجرای عمل ختنه آزمایش کنیم؛ علاوه بر این، با مسلمان شدن ذمّیان میزان درآمد بیت‌المال رو به کمی گذاشته است و بیم آن می‌رود که باز هم جمعی دیگر مسلمان شوند و مقدار جزیّه از آنچه هست هم کمتر شود. خلیفه پاسخ داد: خداوند محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده نه برای ختنه کردن و جزیّه گرفتن.»[۷]

کلیدواژه: دین، احکام دینی، ظلم، عمربن‌عبدالعزیز،‌ مال(پول)

شهامت اخلاقی

در تاریخ ایران مردان بزرگی بوده‌اند که شهامت اخلاقی‌‌شان انسان را به شگفتی و تحسین وامی‌دارد. مثلاً موقعی که میرزارضای کرمانی موفّق به کشتن ناصرالدّین‌شاه شده، او را توقیف کردند و سپس مورد استنطاق قرار دادند. در بازجویی، میرزا رضا کرمانی گفت: «من قبلاً وسیله‌ی بهتری داشتم که شاه را بکشم بدون آنکه گرفتار شوم، بدین قرار که اطّلاع یافتم شاه به باغ یکی از اعیان به گردش می‌رود. خود را به آن باغ رسانیده، مخفی شدم. شاه آمد و کشتن او هم بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود؛ امّا او را نکشتم، زیرا عدّه‌ای یهودی در آن روزها برای تفریح در آن باغ بودند و اگر شاه کشته می‌شد و من فرار می‌کردم، خون را به گردن یهودیانی که در آن باغ اقامت داشتند می‌انداختند…»

کلیدواژه: اقلیت‌ها، مبارزه با ظلم، ایثار، مشروطه، ناصرالدّین شاه

خطای طبابت

«در زمان دیوژن حکیم، شخصی که نقّاش بود حرفه‌ی نقّاشی را ترک گفت و مشغول طبابت شد. دیوژن گفت: کار خوبی کردی، زیرا خطاهای تصویر را همه کس می‌بیند و تیرهای ملامت و ایراد از هر سو پرتاب می‌شود؛ امّا خطاهای طبابت را خاک می‌پوشاند و کاملاً از نظرها مخفی می‌دارد!»[۸]

کلیدواژه: پزشکی

در جنگ بالکان

«هنگامی که بلغارها در جنگ بالکان آدریناپول را محاصره کردند و راه آذوقه را به شهر بستند، محصورین به زحمت افتادند. بنابر قوانینی که اسلام وضع کرده است، همه آذوقه‌هایی که در انبارها ذخیره بود بیرون آورده، در معرض استفاده‌ی عامّه گذاشتند و در این طریق فرقی مابین مسلمان و غیرمسلمان نبود. چون این خبر به گوش شیخ‌الاسلام (شیخ بزرگ مسلمین مقیم آن شهر) رسید، شکری‌پاشا حافظ و مدافع شهر را خواسته‌، فرمود که بنا بر تعالیم حضرت محمّد(ص) و اندرزهای وی، فقط مسلمانان هستند که باید اموال خود را در معرض استفاده‌ی عامّه گذارند.
شکری‌پاشا قبول کرد و سایرین را در کار خود آزاد گذارد و همین فداکاری مسلمین آثار نیکویی بجا نهاد و بعد از آن نبرد، آوازه‌ی آن زبانزد جهانیان گردید.»[۹]

کلیدواژه: مال، احتکار، دین

او هم بنده‌ی خدا بوده است

«روزی تابوتی از برابر محمّد(ص) می‌گذراندند. پیغمبر به مجرّد دیدن آن به رسم ادب بپاخاست. کسی گفت: این تابوت یهودی است که به قبرستانش می‌برند.
پیغمبر در جواب فرمود: باشد، مگر او جاندار و بنده‌ی خداوند نبوده است؟»[۱۰]

کلیدواژه: اقلیت‌ها، پیامبر(ص)، محبّت

سی سال استغفار برای یک الحمدلله

«سَری‌سَقَطی از بزرگان عرفا (متوفّی میان سال‌های ۲۵۱ تا ۲۵۷ ق.) وقتی گفت: من مدّت سی‌سال است از یک «الحمدلله» که گفته‌ام در پیشگاه خداوند استغفار می‌کنم.
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام [در بغداد] روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکّان خود را ببینم. گفتند: حریق از دکّان تو دور است. گفتم: الحمدلله. سپس با خود گفتم: فرض کن دکّان تو نجات یافته، آیا به مسلمانان نمی‌اندیشی!»[۱۱]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، دین، شکر، توبه

کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند!

«مشیرالسّلطنه سالی دوبار روضه‌خوانی می‌کرد و شیعیان را طعام می‌نمود و در دو روز آخر خاخام یهودان و کشیش مسیحیان را هم دعوت می‌کرد. روزی محمّدعلی‌شاه از وی پرسید که در مجلس روضه‌خوانی چرا خاخام یهود و کشیش مسیحی را دعوت می‌کنید؟
مشیرالسّلطنه گفت: بنده سالی دو ماه در مجلس عزای خامس آل‌عبا شیعیان را اطعام می‌کنم و از بابت احتیاط دو روزی هم نمایندگان یهود و مسیحی را دعوت می‌نمایم. و کسی چه داند؟ شاید حق به جانب آنان باشد. این کار را می‌کنم که روز قیامت کلاهم پس معرکه نباشد!»[۱۲]

کلیدواژه: دینداری

رها کنید!

«کریم‌خان‌زند را شاهبازی آورده بودند. گفت: این مرغ چه کار دارد؟
گفتند: شکار کبک و کبوتر می‌کند.
گفت: چه می‌خورد؟
گفتند: روزی یک مرغ.
گفت: رها کنید برود خودش بگیرد و خودش بخورد!»[۱۳]

کلیدواژه: تجمّل، مال و ثروت

دلقک و امام سجّاد علیه‌السّلام

امام صادق(ع) فرمود: «در مدینه مردی بطّال (یاوه‌گو) بود و مردم را با حرکات خنده‌آور خود می‌خنداند و همه او را به عنوان یک دلفک می‌شناختند. روزی هنگامی که از کنار امام سجّاد(ع) رد می‌شد، اشاره به ایشان کرد و گفت: این مرد مرا خسته کرده، زیرا هر کاری می‌کنم نمی‌خندد.
سرانجام مرد یاوه‌گو روزی از آخرین تیری که در ترکش داشت استفاده کرد تا آن حضرت را بخنداند و آن این بود که چون امام را دید که همراه دو غلامش به جایی می‌رود، پرید و عبای آن حضرت را از دوشش گرفت و فرار کرد. امام سجّاد(ع) اصلاً به او اعتنایی نکرد. دیگران او را دنبال کرده و عبا را از او گرفتند و به حضور حضرت آوردند. امام فرمود: این چه کسی بود؟
گفتند: این مردی دلقک و یاوه‌سرا است که مردم مدینه را با یاوه گویی‌های خود می‌خنداند.
امام سجّاد(ع) فرمود: به او بگویید برای خدا روزی وجود دارد که در آن روز (روز قیامت) باطل‌گویان و یاوه‌سرایان در خُسران و زیان می‌باشند.»[۱۴]

کلیدواژه: بیهودگی، خندیدن از روی نادانی، پوچی و بی‌معنایی، امام سجّاد(ع)، دلقک

در محضر قضا

«در دوران خلافت مأمون خلیفه‌ی عبّاسی مرد جواهرفروشی به تظلّم به دربار خلیفه آمد و شکایت خود را مطرح کرد. مأمون پرسید: از چه کسی شکایت داری؟
مرد گفت: از شما!
مأمون با تعجّب گفت: از من؟!
مرد جواهرفروش گفت: آری! شخصی به نام سعید که خود را وکیل شما معرّفی کرد جواهری از من خریداری کرده به مبلغ سی‌هزاردینار و بهای آن را نمی‌پردازد.
مأمون گفت: اوّلاً چنین کسی وکیل من نیست. ثانیاً از کجا که تو راست می‌گویی و آن شخص بهای جواهر را نپرداخته باشد؟
مرد شاکی گفت: من مدارک و دلایلی دارم که حاضرم در محضر قاضی ارائه کنم.
مأمون تقاضای وی را پذیرفت و غلام را فرمود تا یحیی‌بن‌اکثم را به حضور بطلبد. قاضی حضور یافت. مأمون داستان به وی بازگو کرد و از او خواست که در این ماجرا قضاوت کند. قاضی گفت: اینجا دربار خلافت است نه محکمه‌ی قضاوت.
مأمون گفت: آن را به محضر قضا مبدّل کن.
قاضی گفت: در آن صورت باید مراجعین به اینجا بیایند و فعلاً نوبت خلیفه نیست! باید نخست به کار آنان بپردازم.
مأمون گفت: چنین کن!
و آنگاه دستور داد درهای کاخ را گشودند و آن روز دربار خلیفه، محضر قاضی شد.
چون نوبت به مأمون رسید، قاضی دستور داد به خلیفه اطّلاع دهند در محضر دادگاه حاضر شود. مأمون در حالی‌که غلامی وی را همراهی می‌کرد و زیراندازی در دست داشت، وارد شد. چون آهنگ نشستن کرد، قاضی دستور داد زیرانداز دیگری نظیر آن برای طرف دعوی بیاورند تا امتیاز و تبعیضی بین آن‌دو نباشد. دادگاه وارد رسیدگی شد. مدّعی دلایل و بیّنه‌ی کافی نداشت. قاضی از مأمون خواست تا بر برائت خویش سوگند یاد کند. مأمون سوگند یاد کرد. قاضی حکم بر برائت خلیفه و بی‌حقّی شاکی صادر کرد. چون دادگاه ختم دادرسی را اعلام کرد قاضی از جای برخاست و با تواضع در برابر خلیفه ایستاد و گفت: اینک من یک نفر عادی در مقابل خلیفه‌ام و نباید در بالای مجلس بنشینم.
مأمون دستور داد مبلغی معادل آنچه مدّعی مطالبه می‌کرد از مال شخصی خویش به وی بپردازند، نه از آن جهت که حقّی داشت بلکه برای جلوگیری از این توهّم که چون قاضی در دربار خلیفه قضاوت کرده ممکن است تحت نفوذ او واقع شده باشد و این در شأن خلیفه و قضای اسلامی نیست.»[۱۵]
این داستان واقعی نشان می‌دهد که حکّام غاصب و جائر زمان در جامعه‌ای که هنوز متأثّر از فرهنگ اسلامی بود نمی‌توانستند کاملاً خود را بیگانه و ناآشنا به حکومت حقیقی اسلام معرّفی کنند.

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدل و ظلم، عدالت

ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه

خلفای عبّاسی با آنکه خلافت را غصب کرده و با ستم حکومت می‌راندند، امّا در عصر آنان قاضیان از قدرت و استقلال بسیار برخوردار بودند. سیوطی در این مورد می‌نویسد:
«روزی در محضر قاضی ابوحازم بودم. مأموری به نام ظریف‌مخلّدی از سوی خلیفه‌ی عبّاسی المعتضدبالله وارد شد و گفت: امیرالمؤمنین فرمودند ما خبر یافته‌ایم فلانی ورشکست شده است و قاضی اموال او را بین طلبکاران تقسیم می‌کند. ما هم از او وامی طلبکاریم؛‌ لذا سهم ما را هم منظور بدارید.
قاضی گفت: از من به خلیفه بگوی آیا به یاد داری که چون مرا مسئول مهامّ قضا ساختی، گفتی من طوق این مسئولیّت را از گردن خویش برداشتم و به گردن تو گذاشتم؟ اکنون به مقتضای آن عهد و قرار، بر من روا نیست که جز با ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه چیزی از این اموال به تو تسلیم کنم.
ظریف مخلّدی پیام قاضی را به خلیفه رسانید. خلیفه دو تن از درباریان را فرستاد که در محضر قاضی به این امر شهادت بدهند. قاضی مجدّداً پیام داد: هرگاه آن دو گواه به محضر قضا حاضر شدند، من درباره‌‌ی عدالتشان تحقیق خواهم کرد. در صورتیکه عدالتشان محرز گردد، شهادتشان را خواهم پذیرفت، والاّ به مقتضای تکلیف شرعی خود عمل می‌کنم.
گواهان چون از این ماجرا آگاه شدند نگران به حضور خلیفه رفتند و التماس کردند که: یا امیرالمؤمنین،‌ اگر قاضی بر عدم عدالت ما حکم کند آبروی ما می‌رود و رسوا می‌شویم و برای شما هم خوب نیست. اگر ممکن است ما را از این مأموریّت معاف فرمایید.
خلیفه با شنیدن سخن آنان از حق یا ادّعای خویش صرف نظر کرد.»[۱۶]

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدالت، حکومت

وظیفه‌ی پادشاه سلطنت است نه شهادت!

«روزی مَلِک کامل در دادگاه قاضی شرف‌الدّین اسکندرانی درباره‌ی قضیّه‌ای که مطرح بود به نفع یکی از طرفین شهادت داد. قاضی چون شهادت مَلِک را شنید و طبعاً به صحّت آن اطمینان نداشت، گفت: وظیفه‌ی مَلِک سلطنت است نه شهادت!
مَلِک که از این سخن قاضی دریافت که قاضی شهادت او را نپذیرفته است سخت برآشفت و گفت: من در این قضیّه شهادت می‌دهم. آیا شهادت مرا می‌پذیری یا نمی‌پذیری؟ بگو!
قاضی چون خشم مَلِک بدید، بی‌پرده و با صراحت تمام گفت: من شهادت تو را نمی‌پذیرم.
آنگاه چند لحظه خاموش ماند و سپس به سخن خود چنین ادامه داد: چگونه شهادت تو را بپذیرم در صورتیکه «عجیبه»، آن زن رقّاصه و آوازه‌خان، هر شب در حالیکه چنگ خود در دست دارد، آهنگ قصر تو می‌کند و بامدادان در حالیکه از شدّت مستی روی پای خود بند نیست و روی دست کنیزان به راست و چپ متمایل می‌گردد، از پلّه‌های قصر فرود می‌آید؟
مَلِک از این سخن خشمگین شد. به قاضی دشنام داد و از دادگاه خارج شد. قاضی چون این اهانت بدید، روی به حُضّار در مجلس کرد و گفت: مردم، شاهد باشید که من خود را از منصب قضا معزول ساختم و از امروز قاضی این شهر نیستم.
آنگاه از دادگاه خارج شد و آهنگ سرای خویش کرد. در این هنگام یکی از درباریان صدیق به نزد ملک آمد و گفت: مصلحت در این است که قاضی را به هر وسیله شده به دادگاه بازگردانی و از وی استمالت کنی؛ زیرا هم‌اکنون خبر کناره‌گیری او در شهر می‌پیچد و بی‌گمان مردم علّت آن را می‌پرسند و آنگاه پاسخ قاضی و آنچه بین شما رفته است و داستان زن خنیاگر شیوع پیدا می‌کند و چون این خبر به خلیفه در بغداد برسد، آبروی تو خواهد رفت.
ملک ناگهان به خود آمد و عظمت خطر را احساس کرد. بی‌درنگ از جای برخاست و آهنگ خانه‌ی قاضی کرد و چون وارد شد، زبان به عذر و پوزش گشود. قاضی نپذیرفت. ملک آنقدر عجز و لابه و اصرار کرد که قاضی از سر تقصیر وی درگذشت و بار دیگر به کار خویش بازگشت.»[۱۷]

کلیدواژه: عدالت در اسلام، قضاوت

از درخت‌هایش بگو

مظفرالدّین‌شاه از درباریان مخصوصاً امیربهادر که با مشروطیّت مخالف بود می‌هراسید و پیوسته سعی داشت که از وارد شدن در سیاست خودداری کند. مخبرالسّلطنه‌ی هدایت پس از بازگشت از سفر ژاپن در خاطرات خود می نویسد:
«شاه مایل است احوالات ژاپن را از من بپرسد. روزی در فرح‌آباد مرا خواست. در ایوان حرکت می‌کرد. جز سیّدبحرینی کسی نبود و از هم دور ایستاده بودیم. نوبتی به من نزدیک شده، گفت: ژاپن مجلس دارد؟
عرض کردم: هشت سال است شورای ملّی دارد.
شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و می‌ترسید اظهار کند. بقدری ملاحظه می‌کرد که هر وقت می‌خواستم از ترقّیّات ژاپن چیزی بگویم می‌گفت: از درخت‌هایش بگو!
در اوقات مرض شاه، یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و می‌بایست از ژاپن صحبت کنم، اما وارد سیاسیّات نشوم.»[۱۸]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، زندگی غیرسیاسی، مشروطه، مظفرالدّین‌شاه، خاطرات سفر

آنقدر گوشت کبک خورد تا مُرد!

حکومت‌های استبدادی سعی دارند که نویسندگان منتقد را که با آثار خود انسان‌ها را بیدار می‌کنند به استخدام خویش درآورند. نویسندگان آزاده و بشردوست حاضر نیستند که قلم را به خدمت حاکمان درآورند، امّا آنان که شجاعت ستیز با حاکمان زمان را ندارند به راحتی به استخدام حکومت‌ها درمی‌آیند. ایوان آندریویچ کریلوف (۱۷۶۹ – ۱۸۴۴) نویسنده‌ی روسی یکی از این نویسندگان راحت‌طلب بود که در عصر سلطنت تزارالکساندر حکایات طنزآمیز بسیار منتشر کرد. وی ابتدا در حکایات خود وضع آن زمان روسیه را به باد انتقاد گرفت و معایب حرص، حیله‌گری و پول‌پرستی بشر را برملا ساخت. دولت روسیه ابتدا او را مجبور کرد که از انتشار آن حکایت‌ها خودداری کند. کریلوف نویسندگی را رها کرد و به آموزگاری سرخانه و منشی‌گری پرداخت و اوقات فراغت خود را به ورق‌بازی و قمار می‌گذراند. مدّتی بعد حکومت روسیه از او خواست که با جمع‌آوری و نگارش حکایات غیرانتقادی، مردم را مشغول دارد و آن‌ها را سرگرم کند. کریلوف پذیرفت و مجموعه‌ای از حکایات بی‌ضرر (!!) منتشر ساخت.
ویل دورانت «در تاریخ تمدّن» خود پس از شرح زندگانی وی می‌نویسد:
«دولت روسیه که از محافظه کاری کریلوف سپاسگزار بود شغلی جهت حمایت از او در کتابخانه‌ی ملّی به وی داد، و او این شغل را با تنبلی و رضایت حفظ کرد تا آنکه روزی در سنّ هفتاد و پنج سالگی بیش از اندازه گوشت کبک خورد و درگذشت.»[۱۹]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، انتقاد، نویسندگی، اطاعت و تبعیت، همکاری با ظالم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص۲۴٫
  3. همان.
  4. کیهان هوایی، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۶۶٫
  5. ابوالفرج اهرون (ابن‌العبری)، تاریخ مختصر الدّول، ص۲۷۰٫
  6. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن (ویژه‌ی نوجوان)، شرکت انتشار، ج ۸: «انقلاب کبیر فرانسه».
  7. محمود مستجیر،‌ هزار نکته، ص ۱۸۴٫
  8. کیهان هوایی، ۱۹ آذر ۱۳۶۵٫
  9. خواجه کمال‌الدّین، کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  10. کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  11. ابن خلّکان، وفیات‌الاعیان، ج ۲، ص ۱۰۲ به نقل از دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص ۱۲۵٫
  12. مجموعه‌ی لطایف، ص ۱۳۶٫
  13. احمد سروش، مجموعه‌ی لطایف، مؤسسه‌ی مطبوعاتی شرق، تهران ۱۳۴۴، ص ۷۳٫
  14. مجلّه اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۴۷، ۳۱ تیر ۱۳۶۶٫
  15. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیر ماه ۶۶٫
  16. سیوطی، تاریخ‌الخلفاء، به نقل از مقاله‌ی استاد مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  17. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  18. مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسّلطنه)، گزارش ایران، نشر نقره، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۱۶۳٫
  19. ویل دورانت، تاریخ تمدّن، ترجمه‌ی فارسی، ج ۱۱، ص ۸۷۱٫
// // ?>


بهشت برادری،‌ دوزخ بی‌تفاوتی (فرازهایی از سخنان امام صادق (ع))

نسخه‌ی آماده شده برای چاپ را می‌توانید از اینجا دریافت کنید. این بولتن برای چاپ به صورت دفترچه با قطع A4 تنظیم شده است.
نسخه‌ی آماده شده برای مطالعه به صورت پی دی اف را نیز از اینجا دریافت کنید.

* * * * *

بهشت برادری، دوزخ بی‌تفاوتی

فرازهایی از سخنان امام صادق(ع)

  • امام صادق(ع): خدای عزّوجلّ فرموده است: مردم خانواده‌ی منند؛ پس محبوب‌ترین آن‌ها نزد من کسی است که با آنان مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهایشان کوشاتر باشد. (میزان‌الحکمه، ص۹۵۳)
  • بدانید که محبوب‌ترین مؤمنان نزد خدا کسی است که مؤمن تهیدستی را از ناداری نجات دهد و در امور مادی و زندگی‌اش به او یاری رساند، و کسی که [عموم] مؤمنان را کمک کند و سود رساند و ناراحتی آن‌ها را برطرف سازد. (میزان‌الحکمه، ص۹۵۱)
  • امام صادق(ع)، در بیان حقوق مؤمن بر مؤمن فرمود: کمترینِ این حقوق آن است که برای او همان چیزی را دوست داشته باشی که برای خود دوست داری و بر او نپسندی آنچه را بر خود نمی‌پسندی. (میزان‌الحکمه، ص۱۲۴۹)
  • امام صادق(ع)، در پاسخ به سؤال از کمترین حق مؤمن بر برادرش فرمود: آنچه را که او بدان نیازمندتر است به خود اختصاص ندهد. (میزان‌الحکمه، ص۱۲۴۹)
  • مسلمانان باید که در رفت و آمد با هم، و احسان کردن به هم، و مواسات[۱] با نیازمندان، و مهربان بودن با یکدیگر تلاش کنند، تا چنان باشند که خدای بزرگ به شما فرمان داده است: «رُحَماءُ بَینَهم» (مؤمنان با یکدیگر مهربانند) [سوره‌ی فتح، ۲۹]. با مهربانی با هم زندگی کنید، و ناراحت و نگران باشید از اینکه از نیازمندی و گرفتاری دیگران مطلع نشوید، چنانکه «انصار» در روزگار رسول خدا(ص) چنین بودند. (الحیاه، ج۵، ص۱۴۰)
  • خداوند عزوجل در دارایی‌های توانگران به جز زکات [مرسوم]، حقوقی دیگر واجب و مقرر کرده و فرموده است: «و آنان که در اموالشان حقی است معین، برای سائل و محروم» [سوره معارج، ۲۴]. بنابراین، حق معلوم و معین، که حقی جز زکات [مرسوم] است، چیزی است که هرکس باید وظیفه خود بداند که از مالش پرداخت کند و به اندازه توان و وسعت مالی که دارد آن مقدار را بر خود واجب شمارد و بسته به میل خود هر روز یا هر جمعه یا هر ماه بپردازد. (میزان‌الحکمه، ص۲۱۹۱)
  • زکات به منظور آزمودن توانگران و کمک به مستمندان وضع شده است. اگر مردم زکات اموال خود را می‌پرداختند، هیچ مسلمانی نیازمند نمی‌ماند و به سبب آنچه خداوند عزّوجلّ برای او واجب کرده است بی‌نیاز می‌شد. مردم، فقیر و نیازمند و گرسنه و برهنه نشدند مگر به سبب گناهان ثروتمندان. (میزان‌الحکمه، ص۲۱۸۵)
  • مردی از یاران امام صادق(ع) شنیده بود که امام(ع) نخلستانی در نزدیکی مدینه دارد که در مورد محصول آن به شیوه‌ی خاصی رفتار می‌کند و از امام(ع) در این مورد سؤال کرد. امام(ع) فرمود: «هنگامی که خرماها می‌رسند، من دستور می‌دهم که بخشی از دیوارهای نخلستان را خراب کنند و بردارند، تا مردم بتوانند وارد شوند و از خرماها بخورند. و می‌گویم ده سکو بسازند، که روی هر یک ده نفر بتوانند بنشینند [و با آسودگی خرما بخورند]، و هر ده نفری که خوردند و رفتند ده نفر دیگر بیایند، و برای هر نفر یک وعده رطب بگذارند. و می‌گویم برای همه همسایگان آنجا – از پیرمرد و پیرزن و بچه و بیمار و زن و هر کس که نمی‌تواند بیاید و خرما بخورد – برای هر کدام به اندازه یک وعده خرما ببرند.
    و چون زمان جمع‌آوری محصول تمام شد، به همه‌ی کارگران و وکیلان خود و اشخاصی که کمک کرده‌اند مزد کاملی می‌دهم. باقیمانده‌ی‌ خرماها را به مدینه می‌آورم، و در مدینه نیز، برای خانواده‌ها و مستحقان، دو بارِ خرما و سه بارِ خرما و کمتر و بیشتر، می‌فرستم، هر کس به اندازه نیاز و استحقاقش. در نتیجه، برای خودم [و خرج خانواده‌ام در سال]، چهارصد دینار می‌ماند، با اینکه اصل درآمد نخلستان چهار هزار دینار است.» (الحیاه، ج۶، ص ۲۵)
  • از نشانه‌های دین‌دوستی مرد، دوست داشتن برادرانش است. (میزان‌الحکمه، ص۹۶۹)
  • آیا دین جز دوستی و محبت است؟ خدای عزّ و جلّ می‌فرماید: «[ای پیامبر،] بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.» [سوره آل‌عمران، ۳۱] (میزان‌الحکمه، ص۹۴۵)
  • نیکوکاران چون با هم روبه‌رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم نکنند دل‌هایشان به سرعت در آمیختن باران با آب رودخانه‌ها به هم انس گیرد، و بدکاران هر گاه با هم روبه رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم کنند، د‌ل‌هایشان از انس و الفت با یکدیگر دور است، همانند چهارپایان که از مهرورزی با هم به دورند گرچه روزگاری دراز از یک آخور علوفه خورند. (میزان‌‌الحکمه، ص۱۷۱)

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۷)

طبیب مشفق[۱]

شیخ ما گفت: محمّدبن حسام گوید طبیبی که تو را داروی تلخ دهد تا درست شوی، مشفق‌تر از آن که حلوا دهد تا بیمار شوی و هر جاسوسی که تو را حذر فرماید تا ایمن شوی، مهربان‌تر از آن که تو را ایمن کند تا پس از آن بترسی.

کلیدواژه: مهربانی، ترس و ایمنی، سختی و تلخی

آسیا باش

یک روز شیخ ما با جمع صوفیان به درِ آسیابی رسید، سر اسب کشید و ساعتی توقّف کرد. پس گفت: می‌دانید این آسیا چه می‌گوید؟ می‌گوید که تصوّف این است که من درآنم؛ درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم.

کلیدواژه: مدارا و نرمی، بدخلقی، ابوسعیدابوالخیر

دینم را فروخته‌ام

«یکی از معروف‌ترین دانشمندان قرن دوّم هجری قمری شریک‌بن‌عبدالله‌نخعی است که معاصر مهدی‌عبّاسی بوده است. خلیفه‌ی عبّاسی به دلیل علم و درایت شریک اصرار داشت که وی را به منصب قضاوت بگمارد، ولی او قبول نمی‌کرد. همچنین خلیفه اصرار داشت که وی کار آموزش فرزندانش را به عهده بگیرد و شریک هر بار به شکلی از زیر بار این تکلیف شانه خالی می‌کرد تا اینکه بالاخره یک روز خلیفه‌ی عبّاسی وی را احضار کرد و گفت: سه توقّع از تو دارم و ملزم هستی که یکی از آن‌ها را بپذیری: اوّل اینکه عهده‌دار منصب قضاوت بشوی؛ دوّم اینکه کار تعلیم فرزندان مرا قبول کنی؛ و سوّم اینکه همین امروز میهمان من باشی و بر سفره‌ام بنشینی!
شریک‌بن‌عبدالله تأمّلی کرد و جواب داد: اگر اجبار باشد که یکی از این سه کار را بکنم ترجیح می‌دهم مورد سوّم را بپذیرم.
خلیفه قبول کرد و به آشپز خود دستور داد لذیذترین غذاها را آماده نماید و از شریک به بهترین نحو ممکن پذیرایی کند. هنگام غذا شریک که تا آن روز هرگز اغذیه‌ای چنان لذیذ نخورده بود، با ولع از خود پذیرایی می‌کرد و در همین حال یکی از نزدیکان خلیفه به خلیفه گفت: «شریک همین روزهاست که هم منصب قضاوت را بپذیرد و هم آموزگاری فرزندان شما را.» اتّفاقاً همینطور هم شد و او هر دو وظیفه را عهده‌دار گردید و مقرّریِ نسبتاً مناسبی هم برایش در نظر گرفتند. بطوریکه در کتاب «مروّج الذّهب» تألیف مسعودی آمده است روزی وی با متصدّی پرداخت پول حرفش شد. متصدّی به او گفت: مگر گندم به ما فروخته‌ای که اینهمه توقّع داری؟
شریک جواب داد: چیزی بهتر از گندم به شما فروخته‌ام؛ من دینم را به شما فروخته‌ام.»[۲]

کلیدواژه: اجتناب از طاغوت، اطاعت و تبعیت، روزه، غذا، خودفروشی

این کار پَست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است

حکیم سنایی غزنوی از شاعران بزرگ قرن ششم هجری قمری بود. سروده‌های او از حیث بلاغت و لطافت معانی مشهور است. جلال‌الدّین مولوی درباره‌ی او گفته است:
عطّار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پیِ سنایی و عطّار آمدیم
سنایی ابتدا شاعری درباری بود و مدح شاهان و درباریان را می‌گفت و صله می‌گرفت؛ امّا ناگهان این کار را ترک کرد و به سرودن اشعار عرفانی پرداخت.
می‌گویند روزی قصیده‌ای در مدح بهرام‌شاه [غزنوی] سروده و نسخه‌ی آن را برداشته و به سمت دربار روانه شد که در حضور پادشاه بخواند. میان راه حمّامی بود و دیوانه‌ای در پهلوی حمّام منزل داشت که بیشتر اوقات مشغول باده‌خواری و میگساری بود. سنایی وقتی از نزدیک حمّام می‌گذشت صدای عربده‌ای را شنید. ایستاد گوش فراداشت. صدای دیوانه به گوش می‌رسید که به ساقی خودش می‌گفت: جامی بده تا به سلامتی سنایی احمق بنوشم.
گفت: چرا به سنایی توهین می‌کنی؟
دیوانه گفت: برای آنکه او یک مشت راست و دروغ به هم می‌بافد و بنده‌وار در حضور بزرگان می‌ایستد و آن را به نام شعر می‌خواند و این کار پست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است.
سنایی از شنیدن این سخن سخت متأثّر شد. فوراً از راهی که می‌رفت بازگشت و تصمیم گرفت پس از آن مدح هیچکس نگوید و سال بعد به حج رفت. در آنجا توبه کرد و در بازگشت فقط اشعار عرفانی سرود.
سنایی در سال ۵۴۵ قمری در غزنین در گذشت.[۳]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، شعر، توبه، تغییر، سنایی

بهلول در ظلم شریک نمی‌شود

«بهلول که در عصر خلافت هارون‌الرّشید می‌زیست مردی فاضل و عارف بود. هوشی سرشار داشت، امّا از همکاری با ستمگران و ظالمان سخت می‌هراسید. در مورد علّت تظاهر او به دیوانگی نوشته‌اند که وی می‌دانست در عصر ظلم و ستم بدترین شغل‌ها قضاوت است؛ چون کارگزاران حکومت از قاضی‌القضاۀ می‌خواهند که در مرافعات و دعوی‌ها پیوسته جانب آن‌ها را بگیرند و باطل را حق‌ و حق را باطل جلوه دهند. روزی هارون‌الرّشید، بهلول را به قصر خویش دعوت کرد و از او خواست که او را در امر خلافت یاری دهد و قضاوت و حکومت شرعیِ بغداد را به عهده گیرد. بهلول از شنیدن این پیشنهاد سخت وحشت کرد و گفت: من اهلیّت و صلاحیّت این امر را ندارم. این شغل را به شخص دیگری واگذارید.
هارون گفت: همه‌ی وزرا و بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده‌اند و به غیر از تو به دیگری راضی نیستند.
بهلول گفت: سبحان‌الله! من حال خود را بهتر از دیگران می‌دانم و علاوه بر این، اگر من در سخن و دعوی خود راستگو باشم، پس لایق نبودن من به این مقام ثابت می‌شود، و اگر کاذب و ریاکار باشم، چگونه می‌شود که شخص دروغگو و فریبکار برای این منصب سزاوار باشد؟
خلیفه دست بردار نبود و هرچه بهلول بیشتر امتناع می‌نمود تأکید و اصرار هارون بیشتر می‌شد. بهلول چون فهمید که هارون از تصمیم خود بازنمی‌گردد گفت: یک روز مرا مهلت دهید تا درباره‌ی این موضوع بیشتر بیندیشم.
هارون قبول کرد. بهلول به خانه رفت و هرچه با خود فکر کرد دید با آن اوضاع و احوال و چنان خلیفه‌ی مستبدّی، اگر امر قضاوت را قبول نماید آخرت خود را از دست خواهد داد و در جنایات و ستمگری‌های حکومت شریک خواهد شد. پس تصمیم گرفت خود را به دیوانگی بزند. روز بعد بهلول چون از خانه خارج شد، همچون کودکان بر چوبی سوار شد و در کوچه و بازار می‌گشت و پی‌درپی می‌گفت: از پیش من دور شوید که اسبم لگد می‌زند.
و چون خلیفه این قضیّه را شنید گفت: بهلول بدین‌وسیله شانه از زیر بار قضاوت خالی نمود.»[۴]

کلیدواژه: عقلای مجانین، دیوانگی، اطاعت و تبعیت، بهلول، ظلم، قضاوت، همکاری با ظالم، اجتناب از طاغوت

در پای خوکان…

«در زمان رژیم طاغوت، مأموران ساواک یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی‌گفت به کلانتری بردند. افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک، چرا تا به حال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته‌ای؟
شاعر که دارای شهامت زیادی بود در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:
من آنم که در پای خوکان «نریزم» مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده‌ی آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده گفت: اینطور است؟
افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید.
شاعر ادامه داد: حالا که وضع اینطوری است ناچارم بگویم:
من آنم که در پای «خوکان» بریزم مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان در این موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت:
آفرین! حالا می‌توانیم با هم کنار بیاییم.
و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند.»[۵]

کلیدواژه: شعر، مدح، ظلم، شاه

بگذار هرچه می‌خواهد بگوید

امیل زیدان روزنامه‌نگار معروف مصری در خاطرات خود از قول پدرش داستانی را نقل می‌کند که برای ما شرقیان آموزنده و عبرت‌انگیز است. این داستان کوتاه از این قرار است:
«سربازی انگلیسی، برای رفتن به سربازخانه‌ی عباسیّه‌ی مصر، خری کرایه کرد و بر آن سوار شد. «چاروادار» پشت سر خر می‌دوید و به خیال اینکه آن مرد، عربی نمی‌داند، هرچه دلش می‌خواست هنگام راندن خر به آن مرد دشنام می‌داد و سخن زشت می‌گفت. راهگذری آن سرباز را نگاه داشت و به او گفت: می‌دانی صاحب خر چه می‌گوید؟ او به تو دشنام می‌دهد و حرف‌های زشت می‌گوید.
آن سرباز پرسید: آیا این سخنان مانع از رسیدن من به عباسیّه هم خواهد شد؟
راهگذر در جواب گفت: البتّه نه!
آنگاه سرباز گفت: پس بگذار هرچه می‌خواهد بگوید! آنچه برای من لازم است تنها رسیدن به عباسیّه است و بس!»[۶]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، حرف و عمل، استعمار

تو آزاد می‌شوی و من بنده

روزی عثمان تصمیم گرفت که به وسیله‌ی غلامی هزار درهم برای ابوذر غفاری بفرستد تا وی دست از مخالفت بردارد و بینوایان و محرومان را بر ضدّ سوداگران نشوراند. قبل از آنکه غلام عازم خانه‌ی ابوذر شود عثمان به وی گفت: اگر این مبلغ را به ابوذر بقبولانی تو را آزاد خواهم کرد.
غلام با هزار درهم نزد ابوذر رفت و گفت: این مبلغ را عثمان برای تو فرستاده است. امیدوارم آن را قبول کنی.
ابوذر پرسید: آیا این مبلغ را فقط برای من فرستاده است یا برای همه‌ی مسلمین؟
غلام گفت: فقط برای تو فرستاده است.
ابوذر با خشم گفت: پول را ببر به عثمان بده که من نمی‌توانم چنین پولی را قبول کنم.
غلام ملتمسانه گفت: اگر این پول را قبول کنید، محض رضای خدا من آزاد می‌شوم.
ابوذر در جواب گفت: آری،‌ تو آزاد می‌شوی ولی در عوض، من بنده می‌شوم. برو پول را ببر و به بندگی من راضی نباش.[۷]

کلیدواژه: ابوذر، بردگی، مال، تبعیّت از ظالم، رشوه

اختلاف در میان رعیّت سبب اقتدار حکومت است

در عصر ناصرالدّین شاه حاکمانی ظالم و بدسیرت بر شهرهای ایران حکومت می‌کردند. یکی از سیرت‌ها و خوی‌های زشت اغلب آنان فراهم کردن زمینه‌ی جنگ و خونریزی میان قبایل و طوایف و یا اهالی روستایی با روستای دیگر بود. روش آنان این بود که در غوغای جنگ و فتنه، با خونسردی نزاع را نظاره می‌کردند و چون فتنه پایان می‌گرفت از فاتحان و قاتلان آن نزاع خونین رشوه و پول می‌گرفتند. محمّد جعفر خورموجی در کتاب ارزشمند خود در ذکر حقایق اخبار سال ۱۲۷۴ قمری در این باره می‌نویسد:
و همچنین در ایّام حکومت احمد خان نوایی، میان اهالی روستایی به نام «کلل» از روستاهای دشتستان با مردم روستای «شبانکاره» جنگ و نزاع اتّفاق افتاد. نزدیک به سی نفر از اهالی روستای کلل کشته شدند. چون احمدخان حاکم بوشهر از این حادثه آگاه شد، از قاتلان خواست که اسب و سلاح مقتولین را به عنوان حقّ‌السّکوت به وی دهند و بیش از این چیز دیگری نخواست و آنان را مورد بازخواست قرار نداد. جمعی از بزرگان از وی علّت این گذشت و اغماض را پرسیدند. در پاسخ گفت: اختلاف رعیّت سبب اقتدار حکومت است.[۸]

کلیدواژه: برادری، ظلم، اختلاف و تفرقه، حکومت، مردم

در سیاست این مسائل مطرح نیست

«حسنین هیکل مدیر سابق روزنامه‌ی معروف «الاهرام» [در سفری که به چین کرد] با چوئن‌لای نخست‌وزیر چین مصاحبه‌ای انجام داد. وی در این مصاحبه از چوئن‌لای پرسید: با وجود احترامی که شما به لومومبا[۹] دارید و یکی از دانشگاه‌های خود را به نام او کرده‌اید، چطور حاضر به دعوت موبوتو قاتل او شده‌اید و آیا این ژست، دهن کجی به نهضت چپگرایان جهان نیست؟
چوئن‌لای با متانت سیاسیِ خودش، آرام و شمرده بدون اینکه تناقض موضوع او را آشفته و ناراحت کرده باشد، در جواب می‌گوید: ما به این موضوع کاملاً وقوف داریم؛ ولی ما اکنون در راه ایجاد رابطه‌ی سیاسی با دنیا هستیم و در سیاست این مسائل مطرح نیست.»[۱۰]

کلیدواژه: دروغ، طرفداری، سیاست، دفاع از حق

خیال کردم آدمی آنجا نشسته است

«روزی جناب میرعلی‌شاه، مولانا بنایی را طلبید. چون مولانا بنایی از دور پیدا شد، میر به نوعی نگاه کردن گرفت که گویا او را نمی‌شناخته. چون نزدیک رسید، میر گفت: بنایی، تو بودی؟ چون از دور پیدا شدی من خیال کردم که الاغی است می‌آید.
بنایی گفت: من هم که از دور شما را می‌دیدم خیال کردم که آدمی آنجا نشسته است.»[۱۱]

کلیدواژه: تکبّر

مهره‌ی شطرنج

فرانسیس بیکن سیاستمدار، فیلسوف و حقوقدان معروف انگلیسی (۱۵۶۱ – ۱۶۲۶) از نظر علمی مردی بزرگ، ولی از نظر شخصیّت انسانی منحرف و آلوده بود. او برای نزدیک شدن به جیمز اوّل پادشاه انگلستان به هر گونه چاپلوسی دست می‌زد. بیکن هوشمندانه متوجّه گشت که جیمز عاشق تملّق و چاپلوسی است و چون پس از مدّتی دید توجّه شاه به سویش معطوف نمی‌شود، به فکر افتاد که زبان مداهنه‌آمیز و خامه‌ی مجامله کارانه‌ی خود را بکار اندازد؛ از این‌رو برای خوش‌آیند پادشاه، جملات و تعابیری آفرید که مدّت‌ها ورد زبان متملّقان بود.
فرانسیس بیکن زمانی به شاه گفت: اعلیحضرتا، من آن مهره‌ی ناچیز شطرنجم که هر کجا انگشت همایونی اراده کند در آنجا قرار خواهم گرفت و وظیفه‌ی خود را انجام خواهم داد.
و زمانی دیگر گفت: بر من این رخصت را ارزانی فرمایید که خویشتن را به منظور سپاس بر پای شما قربانی کنم… آیا اعلیحضرت تصوّر نمی‌فرمایند که در پیشگاه شاهانه‌شان، سخنوری چون من لازم دارند که هردم زبان به ستایش و پرستششان بازنماید؟
سرانجام این سخنان کار خود را کرد. روزی پادشاه او را که بر خاک افتاده بود، از جای بلند کرد و با مستمریّ قابل ملاحظه‌ای دادستان کلّش ساخت.[۱۲]
فرانسیس بیکن برای آنکه در شغل خود باقی بماند به پستی‌ها و رذالت‌های بسیار دست یازید و حتّی به دوست و حامی قدیمی‌ِ خود ارلِ اسکس خیانتی بزرگ روا داشت. […]

کلیدواژه: فرانسیس بیکن، تاریخ علم، دانشمندان، علم (science) و اخلاق، قدرت

ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم

«آقای میرودود سیّدیونسی، رئیس کتابخانه‌ی ملّی تبریز به نقل از آقای قاسم تهرانچی، فرزند مرحوم محمّد صادق تهرانچی که مخالف مشروطه‌خواهان بوده و در زمان جنگ تبریز نیز در محلّه‌ی مستبدّین اقامت داشته می‌گفتند:
قراملک، یکی از دهاتی بود که در آن روزها در دست مجاهدین و یاران ستّارخان بود. در آن ده زارعی بود به نام ایمانوردی که برای ما کار می‌کرد. یک روز، در بحبوحه‌ی جنگ‌های آزادی‌خواهان و مستبدّین ایمانوردی با ده دوازده الاغ به خانه‌ی ما آمد.
همه از ورود او حیرت کردیم، زیرا ایمانوردی از مجاهدین و یاران ستّارخان بود و اگر کسی او را در آن حدود می‌دید بدون تردید کشته می‌شد. با عجله ایمانوردی و الاغ‌هایش را به خانه آوردیم و در را بستیم. بعد پدرم رو به او کرد و پرسید: ایمانوردی، مگر از جانت سیر شده‌ای که در یک‌چنین بلوا و آشوبی به این محلّه آمده‌ای؟
ایمانوردی جواب داد: نه حاج‌آقا، از جانم سیر نشده‌ام؛ امّا نمی‌توانستم حساب و کتاب شما را ندهم. از کجا معلوم است؟ شاید فردا در جنگ کشته شدم و آن‌وقت مدیون شما از این دنیا بروم.
از این جواب، پدرم بیشتر دچار تعجّب شد و گفت: امّا ایمانوردی، می‌دانی که من با مشروطه‌خواهان میانه‌ای ندارم که هیچ، مدّتی از آن‌ها بدم می‌آید. بنابراین تو می‌توانستی سهمیّه‌ی اربابیِ مرا ندهی و آن را با یارانت بخوری؟
ایمانوردی خنده‌ای کرد و به ترکی جواب داد: حاج‌آقا، بیز بو تفنگی حق‌ّدن اوتر گوتورموشوق (حاج‌آقا، ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم، نه اینکه مال مردم را بخوریم).»[۱۳]

کلیدواژه: هدف و وسیله، دفاع از حق، برخورد با مخالف (دشمن)، مال، مشروطه، ظلم، مبارزه با ظلم

حتّی برای مسائل ناچیز هم باید پیوسته مبارزه کنید

ایندیرا گاندی دختر نهرو و نخست‌وزیر هندوستان که در جریان سوءِقصدی کشته شد، در خاطرات خود از سختی‌ها و مشقّاتی که مردم هند در عصر استعمار انگلستان کشیدند داستان‌هایی نقل می‌کند. از جمله آنکه انگلیسی‌ها ورود هندیان را به بعضی از مناطق ممنوع اعلام کرده بودند. در این میان بعضی از مردم آزاده به مقاومت در مقابل این فرمان برخاستند. گاندی در این‌باره می‌نویسد:
«در اوتارپرادش منطقه‌ای کوهستانی به نام «نائنی تال» وجود دارد که دریاچه‌ی زیبایی در آنجاست. هیچ هندی حقّ شنا یا قایقرانی در این دریاچه را نداشت. پدر بزرگم گفت: می‌خواهم در اینجا قایقرانی کنم.
چند روزی او را روزانه پنجاه روپیه جریمه کردند. باور کنید که در آن روزها پنجاه روپیه پول کمی نبود، امّا او گفت: اگر این کار به ورشکستگی من هم بینجامد هر روز برای قایقرانی به اینجا خواهم آمد تا اینکه مردم عادت کنند یک هندی را بر روی این دریاچه ببینند و بگویند چرا یک هندی در اینجا قایقرانی نکند.
این چیزی بود که رُخ داد. سراسر یک فصل، برنامه‌ی پدربزرگم این بود که هر روز جریمه بپردازد و پلیس هم او را از محوطه‌ی دریاچه دور کند. فصل بعد ناگزیر پذیرفتند که جلوگیری هندی‌ها از قایقرانی بر دریاچه کار پر دردسری است. اگر این مرد می خواهد در اینجا قایقرانی کند بگذارید چنین کند. و صد البتّه وقتی او توانست این کار را انجام دهد، سایر مردم نیز می‌توانستند.
این موضوع، خیلی ناچیز به نظر می‌رسد و اهمیّتی ندارد که شما قایقرانی بکنید یا نکنید؛ ولی این داستان را به عنوان مثال تعریف کردم تا ببینید چگونه باید حتّی برای مسائل ناچیز هم پیوسته مبارزه کنید تا بتوانید به هدف‌های بزرگ‌تری دست یابید.»[۱۴]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، عزّت نفس، ظلم‌پذیری و سکوت، هند

داستان‌هایی از دیوجانس

«روزی دیوجانس[۱۵] با جمعیّتی که به سوی تئاتر و مسابقات روان بودند همراه شد. مردی از روی استهزا از وی پرسید که آیا او هم به مبارزه‌ای می‌رود. دیوجانس جواب داد: بله، همینطور است. من برای گرفتن کشتی می‌روم.
مرد پرسید: رقیبت کیست؟
دیوجانس جواب داد: رقیب من خودم هستم و من به مبارزه‌ی با خودم می‌روم. برای من هیچ کشتی و ستیزی چون وقتی که با امیال و رنج‌های خود می‌جنگم هیجان‌انگیز نیست.
یک بار نیز هنگامی که از دیوجانس پرسیدند: بهترین راه شکست دادن یک دشمن چیست؟، پاسخ داد: روابط راه آن است که با او چون یک دوست رفتار کنیم؛ زیرا دوستی نیز چون دشمنی مسری است.»

کلیدواژه: مبارزه با نفس، قدرت، پیروزی، دیوژن (دیوجانس)

چرا هم‌اکنون به استراحت نمی‌پردازی؟

«دیوجانس از اسکندر پرسید: اعلیحضرتا! در حال حاضر بزرگ‌ترین آرزوی شما چیست؟
اسکندر جواب داد: بر یونان تسلّط یابم.
دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟
اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم.
دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخّر گشتی؟
اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم.
دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟
اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذّت ببرم.
دیوجانس گفت: چرا هم‌اکنون بی‌تحمّل رنج و مشقّت به استراحت نمی‌پردازی و از زندگیت لذّت نمی‌بری؟»

کلیدواژه: لذّت و آرامش، قدرت‌طلبی، اسکندر، هدف زندگی

من براستی پیرو تو هستم

«یکی از داستان‌هایی که از زبان دیوجانس نقل می‌کنند آن است که می‌گفت: من در هدایای کسانی که برای من نان و خوراک می‌آوردند، تأمّل می‌کردم. مال کسانی را که بدان‌ها چیزی آموخته بودم می‌پذیرفتم و مال دیگران را پس می‌دادم. من با هر کسی هم‌غذا نمی‌شدم بلکه فقط دعوت آن‌ها را می‌پذیرفتم که تعلیم مرا خواستار بودند.
یکبار به خانه‌ی جوان ثروتمندی رفتم. از من در اتاقی پذیرایی کرد که پر از نقش و نگارهایی زرّین و تصاویر و تجمّلات دل‌انگیز بود. من چنان رفتار کردم که میزبانم دریابد که نه برای وی و نه برای مایملک او ارزشی قائل نیستم. میزبان به من گفت: از رفتار تو چنان پیداست که مرا آدم بی‌تربیت و مهملی می‌پنداری؛ امّا من نشان خواهم داد که براستی پیرو تو هستم.
آن مرد روز دیگر همه‌ی املاک خود را به اقوامش بخشید. کوله‌باری برداشت و دامن بر کمر زد و به دنبال من راه افتاد.»[۱۶]

کلیدواژه: مال، همراهی، آموختن، علم، دیوجانس

حاکم بیدادگر

«ابوعلی، حاکم بامرالله، ششمین خلیفه‌ی فاطمی مصر، مردی درشتخوی، مردم گزا، ناشکیبا و سخت خشم بود. مردم مصر چندان از آزارش در فغان آمده بوند که هر روز مظلمه‌ها بدو می‌نوشتند سراسر دشنام و نفرین بر او و نیاکانش.
روزی مصریان از مقوّا و پارچه پیکره‌ی زنی ساختند، چادری بر سرش افکندند و در حالیکه نامه‌ای سربه‌سر، پر از دشنام و ناسزا به دستش دادند، در گذرگاه خلیفه برپا داشتند. حاکم ندانست که آن مجسّمه، کاغذی است. نامه را از دست مجسّمه گرفت و خواند. خشمش تازه و فزون گشت و فرمان داد که آن زن را بیاورند. گفتند که تمثالی بیش نبوده است. از بسیاری و شدّت غضب، دیوانه‌وار فرمان داد که مصر را بسوزانند و مصریان را بکشند. مردان سپاهی بیدادها کردند.
روز سوّم، مصریان به مسجد جامع پناه بردند. حاکم چنین می‌نمود که سپاهیان، بی‌فرمان او دست به سوزاندن و کشتن زده‌اند. در ظاهر سپاهیان را از بیداد کردن بازمی‌داشت و در باطن به ستم کردن بیشتر برمی‌انگیخت. در این واقعه یک چهارم مصر سوخت.»[۱۷]

کلیدواژه: ظلم، عوام‌فریبی، دروغ، اعتراض

تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت

امروزه از نظر روانشناسی و اصول تعلیم و تربیت تنبیه کودکان عملی زشت است که آثار روانی و روحی خطرناک و مصیبت‌زا دارد؛ امّا در گذشته کتک زدن و تنبیه کردن نه تنها زشت شمرده نمی‌شد بلکه پدران و مادران آن را برای تربیت و رشد کودک لازم می‌دانستند. بسیاری از مردان بزرگ خاطره‌هایی دردناک از دوران کودکی خویش دارند. مارتین لوتر پایه‌گذار فرقه‌ی پروتستان در کتاب خود موسوم به «میزگرد» از دوران پر از رنج کودکی خویش چنین می‌نویسد:
«اولیای من بسیار سختگیر بودند و در نتیجه از کودکی خجالتی بارآمدم. یکبار مادر من بر سر موضوع بسیار کوچکی بقدری شدید مرا شلّاق زد که خون از بدنم جاری شد. آن‌ها تنها سعادت مرا می‌خواستند، امّا در قضاوت خوی و منش من اشتباه می‌کردند و تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت.»[۱۸]

کلیدواژه: خشونت، تنبیه، سنّت‌های غلط، خانواده

دو خاطره از یک «سیاه‌باز»

«سیاه‌بازان» کسانی بودند که در قدیم به مجالس جشن و سرور ایرانیان، مخصوصاً اهالی تهران، دعوت می‌شدند تا با حرکات و گفته‌ها و شیرین‌کاری‌های خود مهمانان را بخندانند و شاد سازند. بعضی از مردم تهران هنوز نمایش‌های سراسر خنده‌ی سیاه‌بازانی چون مهدی مصری را به یاد دارند. یکی از این سیاه‌بازان سیّد حسین یوسفی بود که در خاطرات خود می‌گوید:
«در آن زمان‌های قدیم بیشتر خانه‌ها حوض داشت. یک شب که نمایش «صدیق التّجار» را اجرا می‌کردیم یک نفر از همکارانم حاجی شده بود. من هم طبق معمول سیاه شده بودم. در قسمتی از برنامه ‌حاجی باید من را دنبال می‌کرد. جایی که ما نمایش اجرا می‌کردیم به علّت بارندگی زمین گِل شده بود و میزبان هم روی گل کاه ریخته بود. موقعی که حاجی دنبال من می‌کرد لیز خورد و در نتیجه با آن وضع افتاد تو حوض. حالا او تلاش می‌کرد که از داخل حوض بیرون بیاید، ولی به علّت عمق زیاد حوض و سردی آب نمی‌توانست از آب خارج شود. مردم هم که تصوّر می‌کردند افتادن داخل آب هم جزئی از برنامه است مرتّب کف می‌زدند و می‌خندیدند. خلاصه من با چه بدبختی حاجی را از داخل حوض بیرون آوردم. ولی قیافه‌ی او تماشایی بود؛ چون آب حوض قسمت‌هایی از گریم صورت او را پاک کرده بود و حاجی شکل مضحکی به خود گرفته بود و مردم هم مرتّب می‌خندیدند. خلاصه آن شب لباس‌های حاجی را عوض کردیم و از او خواستیم استراحت کند؛‌ چون حالش خیلی بد شده بود. البتّه ما به خاطر اینکه جشن بهم نخورد، نمایشنامه را تا آخر اجرا کردیم…»
«حسین یوسفی» از دوران اشغال ایران در زمان جنگ دوّم جهانی و زندگی مشقّت‌بار مردم ایران در آن زمان نیز خاطره‌ای دارد:
«بد نیست خاطره‌ی دیگری را که به ذهنم رسید تعریف کنم. در جنگ دوّم جهانی نان سیلو خیلی کم پیدا می شد. یادم می‌آید توی این قحطی من مریض شده بودم و چون کسی نبود که از من در منزل پذیرایی کند شب‌ها در منزل یکی از همسایه‌ها می‌خوابیدم. البتّه آن‌ها هم چیزی نداشتند که من بخورم، ولی از آنجا که بنیه‌ی قوی داشتم در مقابل مریضی مقاومت می‌کردم. یک شب در این دروازه شمیران بی‌دروازه‌ی فعلی، که آن زمان دروازه داشت، عروسی بود. داماد آدم فقیری بود، ولی یکی از دوستانش مخارج عروسی او را تقبّل کرده بود. به همین جهت ما را هم دعوت کرده بودند. من حدّاقل به خاطر اینکه شام و ناهاری بخورم این دعوت را قبول کردم و با آن حال مریضی به اتّفاق یکی از دوستان همکارم به آنجا رفتیم. خیلی گرسنه بودم. وقتی به میزبان گفتم گرسنه هستم، او گفت: اوّل برنامه را اجرا کنید بعد غذا هم می‌رسد.
خلاصه به خاطر اینکه زودتر به غذا برسیم برنامه را شروع کردیم. هر آنتراکتی که می‌خورد من می‌گفتم خیلی گرسنه‌ام؛ ولی باز وعده می‌دادند. به هر حال ما ساعت‌ها با آن وضع مریضی و از همه بدتر گرسنگی، برنامه اجرا کردیم. آخر شب هم معلوم شد اصولاً نان خالی هم نیست که به ما بدهند. در نتیجه با آن حالت گرسنگی از منزل داماد خارج شدیم.
من آن شب آنقدر عصبانی بودم که حتّی صورت گریم شده‌ام را پاک نکردم و با همان وضع از منزل داماد خارج شدم. چون شب‌ها حکومت نظامی بود بین راه ما را گرفتند و گفتند با این سر و وضع کجا بودید؟ من توضیح دادم که در یک عروسی بودیم و شام هم نخورده‌ایم. مأموران گفتند که باید شما را تحویل بدهیم. ما را به کلانتری بردند. افسر نگهبان کلانتری هم وقتی ما را با آن وضع دید گفت: در صورتی آزادتان می‌کنم که یک نمایش اجرا کنید.
حالا مجسّم کنید ما را که سخت گرسنه و خسته بودیم و می‌بایستی برای افسر نگهبان و بقیّه‌ی مأموران برنامه هم اجرا می‌کردیم. چاره‌ای نداشتیم. این کار را کردیم و نمایش هم حدود یک ساعت و نیم طول کشید. در این مدّت من می‌مُردم و زنده می‌شدم. خلاصه افسر نگهبان پس از دیدن نمایش، ما را آزاد کرد. ما تا نزدیکی میدان بهارستان پیاده آمدیم. در خیابان صفی‌علیشاه یک نفر غذای نذری می‌داد و مردم با قابلمه‌های خود جلوی در منزل او صف کشیده ‌بودند. ما همینطور با حسرت به آن‌ها و قابلمه‌های دستشان نگاه می‌کردیم که یک خانم قابلمه به دست از مقابلمان عبور کرد. من بی‌اختیار به آن خانم گفتم: ترا به جدّم قسم کمی از این غذا به ما بده، ما داریم از گرسنگی می‌میریم.
خانم قابلمه به دست که فکر می‌کرد من با آن سر و وضع دارم او را مسخره می‌کنم وقتی صورت سیاه مرا دید با قابلمه زد توی سرم و برنج‌ها ولو شد. یکی دوتا فحش هم بارم کرد. خواهر آن خانم که از پشت سر می‌آمد وقتی دید برنج‌ها روی زمین ریخته پرسید: این برنج‌ها را کی ریخته زمین؟
من همه چیز را برای او شرح دادم او هم دلش به حال ما دو نفر سوخت و قابلمه‌ی غذای خود را در اختیار ما قرار داد تا بخوریم. من مشتی غذا گذاشتم داخل دهانم که بخورم، ولی متوجّه شدم بیشتر غذا ارزن است و سخت جویده می‌شود. خلاصه آن شب با آن برنج و ارزن خود را سیر کردیم…»[۱۹]

کلیدواژه: خندیدن، طنز و لودگی، جنگ جهانی دوم، گرسنگی، تاریخ ایران

راز موفقیّت در برابر مخالفان

«دکتر مصدّق روزی در زندان از شهامت و بزرگواری مادرش مرحومه نجم‌السّلطنه تعریف کرد. او گفت: برای اوّلین بار مرا از اصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملّی انتخاب کرده بودند. سنّ من به نصاب قانونی نرسیده بود و من هم اعلام قبولی نکرده بودم، ولی یکی از روزنامه‌ها با عبارات زننده نسبت‌های ناروا به من داده بود که از شدّت حملات ناجوانمردانه‌اش تب کرده و بستری شدم. مرحومه مادرم سر رسید و پرسید: چرا این وقت روز خوابیدی؟
روزنامه را به او دادم و گفتم: ببین چه نسبت‌های بدی به من داده است!
مادر مختصراً خواند. روزنامه را پرت کرد و با تشر گفت: برای همن تب کرده‌ای؟
گفتم: بلی.
با نوک پا چند بار به پایم کوبید و با تشدّد و بیان اصطلاح خاصّی گفت: پاشو، پاشو! اگر طاقت این حرف‌ها را نداشتی چرا حقوق خواندی؟ می‌خواستی طبیب بشی!
و بعد اضافه کرد: قدر و قیمت هر کس در اجتماع به اندازه‌ی زحمت و مشقّتی است که در راه آن اجتماع و مردم متحمّل می‌شود.
دکتر مصدّق پس از نقل این خاطره گفت: آقا! من [با شنیدن این سخن] از بستر پا شدم و از آن به بعد هیچوقت بدگویی‌ها، ناسزاها و نسبت‌های دروغ در من اثر نداشت.»[۲۰]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، صبر، تلاش و کوشش، عزّت نفس، بدگویی و عیب‌جویی، علم و عمل


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، دوّم اردیبهشت ۱۳۶۶٫
  3. محمّدحسین خجسته‌ی مبشّری، کشکول مبشّری، چاپ طوس، مشهد ـ ۱۳۵۵، ص۶۴٫
  4. از کتاب بهلول عاقل با اندکی تصرّف و بازنویسی.
  5. جوانان امروز، شماره‌ی ۹۸۹٫
  6. آموزشگاه زندگی، ترجمه‌ی احمد آرام،‌ انتشارات فجر، تهران ـ ۱۳۵۴، ص۶۱٫
  7. به نقل از جُنگ احمدی با بازنویسی و ویرایش.
  8. محمّد جعفر خورموجی، حقایق‌الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، نشر نی، تهران ـ ۱۳۶۳، ص ۲۳۳ با تغییر در سبک نگارش.
  9. رهبر مبارزه‌ی مردم کنگو برای رسیدن به استقلال و قطع وابستگی کشور به قدرتمندان خارجی.
  10. مجله‌ی نگین، تیر ماه ۱۳۵۲٫
  11. زین‌الدّین محمود واصفی، بدایع‌الوقایع.
  12. حسن شهباز، «نگاهی به زندگانی و آثار فرانسیس بیکن» مجلّه‌ی تماشا، ۱۱ آذر ماه ۱۳۵۷٫
  13. مجلّه‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی ۶۲۱،‌ ۱۵ مرداد ۱۳۴۴٫
  14. ایندیرا گاندی، ندای مردم، ایمان من، ترجمه‌ی مهین میلانی، انتشارات توس، تهران ـ ۱۳۶۳،‌ ص۹۹٫
  15. دیوجانس یا دیوگنس یا دیوژن (حدود ۴۱۲ – ۳۲۳ ق. م.) فیلسوف یونانی، اندیشه‌هایی والا داشت و نسبت به مال دنیا بی‌اعتنا بود. دیوجانس در کوچه و خیابان‌های شهر آتن که بیشتر مقرّ او بود می‌گشت و فلسفه‌ی خویش را به هر آن کس که به سخنانش گوش می‌سپرد تعلیم می‌داد.
  16. هنر توماس، بزرگان فلسفه، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ـ ۱۳۴۸، ص ۱۸۹٫
  17. اقبال یغمایی، طرفه‌ها، ص۳۶٫
  18. پیام یونسکو، دی ماه ۱۳۶۳٫
  19. اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۰۹، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۶۵٫
  20. جلیل بزرگ‌مهر، دکتر مصدّق در دادگاه تجدیدنظر نظامی، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۵، ص۸۳٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۶)

بگذار تا آنچه را که در کودتای ۲۸ مرداد کاشته درو کند[۱]

اللّهیار صالح یکی از مردان خوشنام تاریخ ایران است. در بین مقالاتی که دوستانش درباره‌ی زندگی، اخلاق و آزادگی او نوشته‌اند مقاله‌ی محمود دژکام از همه بیشتر جلب توجّه می‌کند. وی از مرحوم صالح خاطره‌ای را نقل می‌کند و می‌نویسد:
«روزهایی که کشتی سلطنت زیر امواج خروشان دریای مردمِ بپاخاسته در حال درهم شکستن بود، شبی آقای دکتر امینی به خانه‌ی من تلفن کرد و خواهش نمود تا با اللّهیارخان صحبت کنم و ببینم آیا حاضر است ریاست شورای سلطنت را بپذیرد یا نه؟ در صورت قبول، شاه مستقیماً به ایشان تلفن خواهد کرد. گفتم: فکر نمی‌کنم آقای صالح تن به چنین کاری دهد. و سپس از آقای دکتر امینی پرسیدم: چرا خودتان با ایشان صحبت نمی‌کنید؟
اشاره به کدورت فی‌مابین [خودش و آقای صالح] کرد. من با این کدورت آشنایی داشتم و برمی‌گشت به زمان نخست‌وزیری آقای امینی و بازداشت رهبران جبهه‌ی ملّی. آقای دکتر امینی حاضر به آشتی با اللّهیارخان بود و قصد آمدن به خانه‌اش را داشت و حتّی یکبار با تلفن به مهین بانو صحبت کرد، امّا مرحوم صالح که در اینگونه موارد بی‌گذشت بود، حاضر به آشتی نشد.
فردای آن شب من خدمت مرحوم صالح رفتم و مذاکرات تلفنیِ آقای دکتر امینی را با ایشان در میان گذاشتم. اللّهیارخان چنین پاسخ داد: هر کس غیر از شما بود همان جواب «بازنشسته هستم» را می‌دادم؛ امّا به شما حقیقت را می‌گویم. سال‌هاست که شاه را امتحان کرده‌ایم. شخصی است ریاکار و دروغگو و دوبهمزن. بارها به خاطر مصلحت کشور مطالبی را درباره‌ی بعضی از مقامات با او در میان گذاشتیم. او بلافاصله مطالب را با طرف در میان گذاشت و نام گوینده را هم ذکر کرد. شاه جز دو بهمزنی هیچ هنر دیگری ندارد. حالا هم که به سراغ من آمده از بد حادثه است. بگذار تا آنچه را که در کودتای ۲۸ مرداد کاشته درو کند.»[۲]
یکی دیگر از دوستان اللّهیار صالح درباره‌ی او می‌نویسد:
«… صالح زمانی که وزیر دادگستری یا دارایی بود راننده‌ی مخصوص وزیر هر روز طبق معمول به خانه‌ی صالح می‌آمد تا وزیر را سوار [کند] و سر کار ببرد. هر روز که می‌آید مشاهده می‌کند آقای صالح پیاده صبح زود به وزارتخانه رفته است. پس از چند روز تکرار، راننده نزد معاون وزیر می‌رود و جریان را با نارحتی بازگو می‌کند و اضافه می‌نماید که اگر جناب وزیر از ریخت و یا رانندگی من خوششان نمی‌آید اجازه دهند راننده‌ی دیگری که خودشان می‌خواهند این کار را عهده‌دار شود و ایشان پیاده به وزارتخانه نیایند که من مورد سرزنش همکارانم نیز هستم که می‌گویند وزیر از تو راضی نیست. موضوع به اطّلاع آقای صالح می‌رسد. راننده را احضار می‌کند و پس از قدردانی، با زبان ملایم و پدرانه می‌گوید: پسرم، من از تو و از همه‌ی همکارانم، که نیّتشان خدمت به کشور و ملّت است، خوشم می‌آید و دوستشان دارم، ولی من یک نفرم و می‌توانم پیاده سر کارم حاضر شوم؛ در این صورت چرا از بیت‌المال این ملّت فقیر هزینه‌ی یک نفر راننده و ماشین مصرف شود. من پیاده می‌توانم بیایم و بروم. با تشکّر از شما و همکارانم، بهتر است شما و این ماشین در انجام کارهای اداری و مردم بکار گرفته شود.
چنین مردی بعد از سال‌ها وزارت و وکالت و سفارت، زندگیش از زندگی یک فرد عادی کارگر نیز ساده‌تر بود و موقع مرگش تنها فرشی که در اتاق پذیرایی داشت به قدری کهنه و فرسوده بود که گمان نمی‌رفت در بازار ارزشی داشته باشد.»[۳]

کلیدواژه: ساده‌زیستی، ظلم، حق‌طلبی، اطاعت و تبعیت، شاه، انقلاب، ۲۸ مرداد

صدراعظم و شاکی

«اعتمادالدّوله صدراعظم آغامحمّدخان قاجار در مدّت قدرت خود تقریباً تمام ایالات و ولایات ایران را بین کسان خود تقسیم کرده بود. روزی شخصی به شکایت نزد او آمد و اظهار کرد: حاکم شیراز که از اقوام شماست با من بدرفتاری می‌کند.
و آنگاه دلایل خود را ذکر نمود. اعتمادالدّوله قانع شده، جواب داد: تو را به اصفهان می‌فرستم.
آن شخص گفت: اصفهان هم در اختیار پسر برادر شماست.
اعتمادالدّوله گفت: پس برو بروجرد.
مرد گفت: آنجا هم یکی از اقوام شما حکومت می‌کند.
صدراعظم چند شهر دیگر را نام برد و آن شخص با ذکر نام حاکم، همان ایراد را تکرار کرد. سرانجام اعتمادالدّوله متغیّر شده، گفت: به جهنم برو.
مخاطب جواب داد: آنجا هم مرحوم پدرت هست.» [۴]

کلیدواژه: قدرت، ثروت‌اندوزی، فساد، ظلم

انسان باید مردم‌آزار نباشد و خدا را مدّ نظر داشته باشد!

ظلّ‌السّلطان مردی بود پول‌پرست و طمّاع. او با تهدید از بازرگانان رشوه می‌گرفت و مأموران وی برای گرفتن مالیات و رشوه از روستاییان و مردم فقیر و بی‌چیز شهرها از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌کردند. ظلّ‌السّلطان در گرفتن اموال مردم پیرو هیچ قانون شرعی و عرفی نبود و با یک فرمان سریع مال هر کس را که می‌خواست مصادره می‌کرد. با وجود این، وقیحانه یقین قطعی داشته است که ثروت و مکنت او مولود ظلم و بی‌عدالتی و تجاوز و غارت دسترنج خلق خدا نیست، بلکه عطیّه‌ای است که خداوند تبارک و تعالی به پاداش عدل و انصاف و حُسن سلوک(!!) و مردمداری به او ارزانی داشته است. ظل‌ّالسّلطان در کتاب «تاریخ مسعودی» تألیف خود با وقاحت هر چه تمام‌تر می‌نویسد:
«خداوند تبارک و تعالی آنقدر به من داده است که اگر اعقاب من بعد از من بفهمند چه می‌کنند، تا ده نسل بر آن‌ها کافی است… انسان باید مردم‌آزار نباشد و خدا را مدّ نظر داشته باشد و بداند نیک و بد ثمر دارد و عدالت خوب است و ظلم بد …» [۵]
فضل‌الله‌مجلسی در خاطرات خود درباره‌ی ثروتمند شدن ظلّ‌السّلطان می‌نویسد: «از جمله شاهکارهای ظلّ‌السّلطان این بود که نوکرهای شخصی او به محض اینکه ثروتی جمع کرده و به مال و منال و مقامی می‌رسیدند، ظلّ‌السّلطان به عناوین مختلف دارایی آن‌ها را تصاحب می‌کرد. او در اصفهان مالک‌الرّقاب و فعّال مایشاء بود و احدی را جسارت و جرأت شکایت و تظلّمی نبود. فقط عدّه‌ای از روحانی نماها اگر اعتراض می‌کردند، بلافاصله ملک یکی از اهالی اصفهان را به نام «تیول» زیر نظر آن روحانی می‌گذاشت و مالیات و سایر عواید ده از آن تاریخ در اختیار و تصرّف آن روحانی قرار می‌گرفت. به این طریق حقّ‌السّکوت داده می‌شد و [طبعاً] اعتراضات پایان می‌گرفت.» [۶]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، ظلم، قاجار، روحانیّت، ظل‌السلطان

هدف از ساختن پل

مردم ایران گذشته از اینکه شاه‌عبّاس را عزیز می‌داشتند، او را وجودی مقدّس و محترم و برتر از دیگران می‌شمردند. بزرگ‌ترین سوگند ایرانیان قسم به سر شاه‌عبّاس بود و در هر سوگند دیگری با نام خدا یا پیغمبر،‌ غالباً نام او را نیز بر زبان می‌آوردند؛ مثلاً می‌گفتند: «به سر شاه و به روح پیغمبر»، و این دو سوگند در نظر ایشان یکسان بود و حتّی اگر کسی به سر شاه قسم می‌خورد، گفته‌اش را زودتر قبول می‌کردند. سرداران قزلباش حتّی هنگام گفتگو نیز به جای انشاالله، به ترکی می‌گفتند: «شاه سوراندادیر سنیز»؛ یعنی اگر شاه بخواهد. شاه‌عبّاس خود نیز گاهی به «سر خویش» سوگند می‌خورد.
نیم خورده‌ی شاه، یا هر خوراکی را که از مطبخ یا سفره‌ی شاهی به دست می‌آمد، متبرّک و مایه‌ی شفای دردها می‌پنداشتند و اگر بیماری داشتند، برای علاجش به جستجوی این داروی مؤثّر برمی‌خاستند. وقتی همسایه‌ی سفیر اسپانیا که نسّاج بود، شنید که شاه برای سفیر مقداری مربّا فرستاده است، چون زنش بیمار بود و از چند روز پیش چیزی نمی‌خورد کسی نزد سفیر فرستاد و خواهش کرد که کمی از مربّای شاهی برایش بفرستند تا به زن خویش دهد و او را از آن بیماری خلاص کند. سفیر شیشه‌ای از آن مربّا برای نسّاج فرستاد و زن تمام آن را با اشتهای وافر خورد و دو روز بعد از بستر برخاست. زن و شوهر هر دو معتقد بودند که مربّای شاه سبب رفع بیماری شده است!
اگر شاه‌عبّاس از سفر بازمی‌آمد یا در ضمن سفر به شهری وارد می‌شد، همه‌ی مردم از زن و مرد با شور و شعف بسیار، به استقبالش می‌شتافتند؛ فریادهای شادی برمی‌کشیدند و جای سم اسب او را می‌بوسیدند. […]

کلیدواژه: عدل و ظلم، دین، اطاعت و تبعیت، حاکم، شاه عباس، مدح

هر عضوی از اعضای او مظهری از عدالت است

«جمعی از مردم نزد مأمون آمدند و از حاکم ظالمی که بر یکی از بلاد گماشته بود شکایت کردند.
مأمون در جواب شاکیان گفت: در میان عمّال من هیچکس به صداقت و عدالت فلانی نیست و تا جایی که من می‌دانم هر عضوی از اعضای او مظهری از عدالت است.
یکی از متظلّمان گفت: اگر اینطور است که می‌فرمایید، دستور دهید تا هر عضوی از اعضایش را به ولایتی بفرستند تا مردم دیگر بلاد نیز از عدالت او برخوردار شوند.»[۷]

کلیدواژه: عدالت، حکومت، ظلم

حکایتی در لباس شعر

این طُرفه حکایتی است بنگر

روزی زقضا مگر سکندر

می‌رفت و همه سپاه با او

صد حشمت و مال و جاه با او

ناگه به خرابه‌ای گذر کرد

پیری زخرابه سر به در کرد

پیری نه که آفتاب پرنور

در چشم سکندر آمد از دور

پرسید که این چه شاید آخر

این کیست که می‌نماید آخر

در گوشه‌ی این مغاک دلگیر

بیهوده نباشد اینچنین پیر

چون راند بدان مغاک چون گور

پیر از سروقت خود نشد دور

چون باز نکرد سوی او چشم

پرسید سکندرش به صد خشم

گفت ای شده غول این گذرگاه

غافل چه نشسته‌ای در این راه

بهر چه نکردی احترامم

آخر نه سکندر است نامم

دانی که منم به بخت فیروز

پشت همه روی عالم امروز

دریا دل و آفتاب رایم

فرق فلک ست زیر پایم

پیر از سر وقت بانگ برزد

گفت اینهمه نیم جو نیرزد

نه پشت و نه روی عالمی تو

یک دانه زکشت آدمی تو

دوران فلک که بیشمار است

هر ساعتش از تو صد هزار است

نه غول و نه غافلم در این کوی

هشیارتر از توام به صد روی

از روز پسین چون آگهم من

چون منتظران برین رهم من

غافل تو که از برای پیشی

مغرور دو روز عمر خویشی

با من چه برابری کنی تو

چون بنده‌ی بنده‌ی منی تو

دو بنده‌ی من که حرص و آزند

بر تو همه روز سرفرازند

امیر سیدّحسینی

کلیدواژه: بردگی، نفس، قدرت، اسکندر، ظلم

اگر فرزند باید، باید این سان

در آن هنگام که مغولان به رهبری چنگیز بر ایران تاختند و کشتند و سوزاندند، تنها سلطان جلال‌الدّین خوارزمشاه به پایمردی برخاست و آنان را به ستوه آورد. مقاومت جلال‌الدّین، چنگیزیان سنگدل را به اعجاب واداشت؛ امّا سرانجام روزی او و سپاه اندکش را محاصره کردند. مغولان از جلال‌الدّین خواستند که تسلیم شود؛‌ امّا ناگهان جلال‌الدّین دلاورانه بر رود سند زد، امواج آن را شکافت و با اسب خویش خود را به سوی دیگر رودخانه رساند. چنگیز که خود نظاره‌گر این صحنه بود، گفت: خوشا به حال پدر چنین فرزندی. [۸]

کلیدواژه: مغول، تلاش و ایستادگی

جوانمردی تختی

«تختی هیچگاه نگذاشت قبل از او سلامش کنند. در بدترین لحظات تمرین و پایان مسابقه با خوشرویی و خُلقی انسانی با دیگران روبرو می‌شد. او نه تنها برای پیروزی‌های زود گذر مغرور نمی‌شد بلکه حتّی به زرّ و پول نیز توجّه نداشت. او به ملّتش و به پیرزن‌ها، پیرمردها و کودکان عشق می‌ورزید و به خاطر آنان شادی‌آفرین تشک کشتی بود.
تختی پس از پیروزی در «المپیک ملبورن» و کسب مدال طلا، یعنی با ارزش‌ترین مدال المپیک، از گرفتن پول نقدی که به خاطر بزرگ‌داشتش به او دادند، سر باز زد. جهان پهلوان تختی اگرچه در دلاوری و بی‌باکی نظیر نداشت امّا جوانمرد، به تمام معنی بود. داستان کُشتی او و بوریس کولایف روسی، قهرمان معروف و حریف دیرینه‌ی تختی در مسابقات جهانی سال ۱۹۵۹ تهران یکی از جوانمردی‌هایش بود که در جهان ورزش از آن یاد می‌کنند.
شبی که ستاره‌ها به خاطر فرزند دلیر و شجاع و جوانمرد ایران‌زمین می‌رقصیدند، تختی و کولایف در فینال مبارزه داشتند. تختی متوجّه شد که مربّیِ کولایف دست‌های قهرمانش را باندپیچی کرد. انگشت‌های کولایف زخم شده و محلّ زخم چرک کرده بود. تختی در تمام مدّتی که با او باصطلاح سرشاخ بود مواظب دست زخمی حریف بود. در لحظات اوّلیّه‌ی مبارزه می توانست به پیروزی برسد، امّا او حریف را با استفاده از نقطه‌ی ضعفش از پا درنیاورد.
تختی به مناسبت عضویّت در جبهه‌ی ملّی و محبوبیّت در بین جوانان و بخصوص فضائل بارزی که داشت روز به روز به محبوبیّت بیشتری دست می‌یافت. رئیس فدراسیون وقت کشتی مهدی رحیمی (فرماندار نظامی تهران) مانع از مربّی شدن تختی شد… غلامرضا پهلوی نیز در این مورد دست داشت؛ زیرا شبی که عاشقان راستین ورزش در سالنی که غلامرضا پهلوی رئیس ورزش و ریاست عالیّه‌ی کمیته‌ی ملّی المپیک ایران حضور داشت چنان استقبال عظیم و شایان توجّهی از جهان پهلوان تختی بعمل آوردند، غلامرضا با عصبانیّت سالن را ترک کرد. فردای همان شب غلامرضا با نصیری رئیس ساواک ملاقات کرد. روزهای بعد از آن تختی دائماً از سوی بازجویان ساواک احضار می‌شد و مورد آزار قرار می‌گرفت. حتّی دوستان تختی هم از بازپرسی درامان نماندند.»[۹]

کلیدواژه: ورزش، جوانمردی، عزّت نفس، تختی، کُشتی،‌ شاه

قاضی حق ندارد یکی از طرفین دعوا را ضیافت کند

«روزی میهمانی ناشناس بر علی(ع) وارد شد و چند روزی در خانه‌‌ی علی(ع) بسر برد. وی طَرَفی [=طرفِ شکایتی] داشت و منتظر حضور او بود تا دعوای آن‌ها در محضر علی(ع) مطرح گردد و حضرت قاضیِ [آن دو] باشد. هنگامی که حضرت به منظور او پی برد، با کمال مهربانی عذرش را بخواست و بدو چنین گفت: پیامبر(ص) فرمود: قاضی حق ندارد یکی از طرفین دعوا را ضیافت کند، مگر آنکه هر دو میهمان باشند.»[۱۰]

کلیدواژه: عدالت، قضاوت، علی(ع)

بازی روزگار

«مردی به دیوان محاسبات هارون راه یافت. دفتری را گشود. در یکی از صفحات نوشته بود: چهارصد هزار دینار بابت بهای خلعت جعفر برمکی[۱۱]. دفتر را ورق زد. در صفحه‌ی دیگر نوشته بود: ده قیراط جهت خریدن بوریا برای سوزاندن جسد جعفر. تاریخ این دو نوشته را مقایسه کرد. فقط چهار روز فاصله داشت.»[۱۲]

کلیدواژه: دنیا، قدرت، مال‌اندوزی

عالِمِ وقت و حکیم عصر

سهروردی فیلسوف و اندیشمند عالیقدر ایران پیوسته در تحقیق و مطالعه بود و به سر و لباس خود کمتر می‌رسید. همین امر موجب شد که عدّه‌ای از ظاهربینان و ساده‌اندیشان آنچنان که باید به او احترام نگذارند و عظمت اندیشه‌اش را درک نکنند. سدیدالدّین،‌ معروف به «ابن‌رفیقه» در این مورد حکایتی دارد که در زیر می‌خوانید:
«با شیخ شهاب‌الدّین در مسجد جامع «میافارقین» راه می‌رفتم و او جبّه‌ی کوتاهی که رنگ آسمانی داشت، دربر نموده و فوطه‌ی (لُنگ) تابیده‌ای به سر بسته بود. یکی از دوستان، مرا دید و به کنارم کشید و گفت: مگر کسی نبود با او راه روی که با این خربنده حرکت می‌کنی؟!
گفتم: ساکت باش! مگر نمی‌شناسی او را؟
گفت: معرفت به حالش ندارم.
گفتم: این عالِمِ وقت و حکیم عصر است. این جوان پریشان ظاهر، شهاب‌الدّین سهروردی است.» [۱۳]

کلیدواژه: ساده زیستی، لباس، ظاهربینی، سهروردی

بخشش‌های خلفای عبّاسی از بیت‌المال

خلفای بنی‌عبّاس در بخشیدن صله و پاداش به شاعران و مغنّیان دربار خود بی‌باک بودند و از بخشیدن هزاران درهم از بیت‌المال به شاعری که در مدح آنان شعری ساخته و یا برای شادی‌شان آهنگی نواخته بود، ابایی نداشتند. ابراهیم‌بن ماهان‌بن بهمن از کسانی بود که از این بخشش‌ها استفاده‌ی فراوان برد… «چنانکه هادی در یک روز صدو پنجاه هزار دینار به او جایزه داد. از این رو ابراهیم می‌گفت: اگر هادی بیشتر عمر کرده بود ما دیوارهای خانه‌ی خود را در طلا و نقره می‌گرفتیم.
پس از هادی،‌ هارون‌الرّشید به جای او نشست. در نخستین روز خلافت که بزمی آراسته بودند، ابراهیم این دو بیت را با ساز نواخت و به آواز خوش خواند:

الم تران الشمس کانت مریضه

فلما ولی هارون اشرق نورها

فالبست الدنیا جمالا بوجهه

فهارون والیها و یحیی وزیرها

هارون صدهزار درهم به او داد و یحیای برمکی پنجاه هزار درهم و هارون از آن پس او را ندیم خود ساخت.» [۱۴]

کلیدواژه: بدعت، مدح، ظلم، شعر

من نادر قلی‌ام و پول می‌خواهم!

«نادرشاه در فتح هندوستان پول زیادی از مردم گرفته بود. مردم دهلی در نامه‌ای به او نوشتند: اگر خدایی،‌ ترا بندگان باید،‌ و اگر پادشاهی، از رعیّت گریز نباشد و با اینهمه ستم، دیار هند خراب و از مردم تهی خواهد ماند. نادر به منشی خود گفت که در پاسخ این نامه بنویسد: من این سخنان که خدایم یا شاهم، ندانم. من نادرقلی‌ام و پول می‌خواهم.»[۱۵]

کلیدواژه: نادرشاه، ظلم،‌تاریخ

من پوستین را رها کردم، پوستین مرا رها نمی‌کند

«گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان دُرّاعه‌ی کَتان (جامه‌ی بلند کتانی) یکتا پوشیده بود. [در این حین] خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند: استاد، اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست، آن را بگیر.
استاد از غایت احتیاج و سرما در جست که پوستین را بگیرد. خرس تیزچنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می‌داشتند که ای استاد، یا پوستین را بیاور و اگر نمی‌توانی [آن را] رها کن و بیا.
[معلّم] گفت: من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند.»[۱۶]

کلیدواژه: حق، خدا

عدالت

«عامل «حمص» به عمربن‌عبدالعزیز نوشت که دیوار شهرستان حمص خراب گشته، عمارت باید کرد. چه می‌فرمایید؟
خلیفه جواب نبشت که شهرستان حمص را از عدل دیوار کن و راه‌ها از ظلم و خوف پاک‌دار که حاجت نیست به خشت و سنگ و گچ.»[۱۷]

کلیدواژه: عدالت، حکومت، مردم‌داری، قدرت

هدف مشترک

در سال ۱۹۶۳، دین راسک وزیر امور خارجه‌ی وقت آمریکا به مسکو سفر کرد تا در آنجا قرار داد منع آزمایشات اتمی را با رهبران مسکو امضاء کند. پس از انجام مراسم امضای این پیمان و ملاقات‌های دین راسک با رهبران حزب کمونیست شوروی، خروشچف او را به خانه‌ی ییلاقی خود واقع در ساحل دریای سیاه دعوت کرد. خبرنگار مجلّه‌ی معروف «پاری ماچ» را نیز به این مهمانی راه دادند. وی پس از بازگشت، توصیف شگفت‌انگیزی از ویلای رهبر حزب رنجبران جهان، یعنی آقای خروشچف، ارائه داد. او در بخشی از مقاله‌ی خود نوشت:
«هنوز هم آنچه را به چشم خود دیده‌ام باور نمی‌کنم. هرگز فکر نمی‌کردم خروشچف نیز مثل میلیاردرهای آمریکایی یا ستارگان مشهور هالیوود، استخری مافوق مدرن داشته باشد. این استخر ۲۵ متر طول دارد. آب آن را خروشچف به میل خود گرم یا سرد می‌کند…
خانه‌ی ییلاقی خروشچف که دست کمی از زیباترین خانه‌های آمریکایی ندارد از سه ویلای جداگانه تشکیل شده است.
[…] کنار استخر خصوصی خروشچف که یکسره از مرمر ساخته شده است کابین‌های زیادی است که در همه‌ی آن‌ها مایو و حوله‌های تمیز گذارده‌اند. در این مهمانی، خرشچف پیراهن گلدار گرجی به تن می‌کرد و با دین راسک به بازی‌های مختلف می‌پرداخت.
دین راسک بعد از این مهمانی فراموش نشدنی به خبرنگاران آمریکایی گفت: روس‌ها دیگر از مزایای یک زندگی راحت آگاه شده‌اند. اکنون ما و شوروی‌ها می‌توانیم آسان‌تر با هم کنار بیاییم؛ زیرا دست کم یک هدف مشترک داریم: راحتی و رفاه! »[۱۸]

کلیدواژه: اختلافِ ظاهری، حرف و عمل، انحراف و تحریف‌، فقر و محرومیت، رفاه و آرامش

حکومت قلم

[…] در آن دیار که حق با حکومت قلم است

مجال دزدی و جولان زور و زر نبود

[…] قلم که تابع فرمان زور و زر گردید

اگر به زور نویسد، بجز ضرر نبود

[…] به انتقادر برآید تفاوت بد و خوب

که زشت را به مقام نکو گذر نبود

درود باد به پیکار پاک نامه‌نگار

که هیچش از خطر مال و جان حذر نبود

گفتن ز نامه و از خامه تیغ برگیرد

اگر سپر سزدش غیر سر سپر نبود

درود باد بر آن مملکت که اهل قلم

چو مرغ خسته در آن بسته بال و پر نبود

سرمد

کلیدواژه: آزادی بیان، حکومت، ظلم و عدل

ارتش چرا ندارد!

یکی از نظامیان عصر قاجار و پهلوی که مردی ظالم و ستگر بود، جانمحمّدخان سرتیپ است که ملک‌الشّعرای بهار در کتاب خود «تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران» درباره‌ی ستمگری‌های او به مردم مطالب بسیار نوشته است. دریکی از داستان‌های بهار درباره‌ی جامحمّدخان سرتیپ می‌خوانیم:
«درباره‌ی جناب سرتیپ روایات فراوانی موجود است. از جمله، روزی یک تن نظامی تیره‌بخت مورد خشم سرتیپ قرار می‌گیرد. سرتیپ امر می‌کند او را ببندند و چوب بزنند. در این حین او را پای تلفن می‌خواهند. وی به مباشر ضرب که صفرعلی خان نامی بود می‌گوید: «بزنید تا من برگردم». و خود می‌رود و از پای تلفن او را به تلگرافخانه برای مخابره‌ی حضوری یا نقطه‌ای می‌خواهند و او به عجله به تلگرافخانه می‌رود. از تلگرافخانه پس از یکی دو ساعت، مقارن ظهر بازگشته، به خانه می‌رود و ناهار می‌خورد و می‌خواهد استراحت کند. تلفن می‌کنند، می‌رود پای تلفن، می‌پرسد: چه خبر است؟
صفرعلی خان می‌گوید: حسب‌الامر نظامی را شلّاق می‌زنند. چه امر می‌فرمایید؟ باز هم بزنند یا نزنند؟
سرتیپ می‌پرسد: کدام نظامی؟
صفرعلی خان می‌گوید: قربان، همان نظامی که صبح فرمودید شلّاق بزنند تا من بیایم. چون تشریف نیاوردید هنوز شلّاق می‌زنند.
سرتیپ می‌پرسد: حالا نظامی در چه حال است؟
صفرعلی خان جواب می‌دهد: قربان، او مدّتی است که مرده است؛ ما به جسدش شلّاق می‌زنیم تا از دستور اطاعت کرده باشیم.»[۱۹]

کلیدواژه: اطاعت و تبعیت، ارتش

مرد آن است که یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد

شیخ ما را گفتند که: فلان کس بر روی آب می‌رود.
گفت: سهل است، قورباغه و مرغابی نیز بر روی آب می‌رود.
گفتند: فلان کس در هوا می‌پرد.
گفت: کلاغ و مگس نیز در هوا می‌پرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود.
شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود این‌چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بِخُسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از یاد خدای غافل نباشد.

کلیدواژه: کارهای عجیب، جادو، خدا، دین، محافظه‌کاری، ابوسعید

چنان باش که از تو حکایت کنند

خواجه عبدالکریم خادم خاصّ شیخ ابوسعید بود. گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که تو را شیخ می‌خواند، برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که چه کار می‌کردی؟
گفتم: درویشی حکایتی چند از آنِ شیخ خواست، آن را می‌نوشتم.
شیخ گفت: ای عبدالکریم، حکایت‌نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند.

کلیدواژه: بلند همّتی، حرف و عمل، نوشتن

بهترین و بدترین

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: وحی آمد به سوی موسی(ع) که بنی‌اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کنید؛ صد کس اختیار کردند. وحی آمد که از این صد کس بهترین اختیار کنید؛ ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از این ده،‌ سه اختیار کنید؛ سه اختیار کردند. وحی آمد که از این سه کس، بهترین اختیار کنید؛ یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترینِ بنی‌اسرائیل را بیاورد. او چهار روز مهلت خواست و گِرد عالم برمی‌گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرومی‌شد، مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنانکه انگشت‌نمای ناشایستگی گشته بود. خواست او را ببرد، اندیشه‌ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد، روا بود که او راقدری و پایگاهی بود؛‌ به قول مردمان خطّی به وی فرو نتوان کشید و به اینکه مرا خلق اختیار کردند که تو بهترین خلقی غرّه نتوان گشت؛ چون هرچه کنم به گمان خواهد بود، این گمان در حقّ خویش برم بهتر. دستار در گردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت: هرچند نگاه کردم هیچکس را بدتر از خود ندیدم.
وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین‌ِ ایشان است نه به آنکه اطاعت او بیش است بلکه به آنکه خویشتن را بدترین دانست.

کلیدواژه: خودبزرگ‌بینی، بزرگی، عبادت، ظاهر بینی، گناه


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. خاطرات اللّهیار صالح، بخش سوّم: «خاطرات و نظرات دوستان اللّهیار صالح»، به اهتمام دکتر سیّد مرتضی مشیر، انتشارات وحید،‌ تهران ـ ۱۳۶۴، ص ۳۳۹٫
  3. خاطرات اللّهیار صالح، ص۳۰۰٫
  4. خواندنی‌ها، سال ۲۴ شماره‌ی ۶٫
  5. ظل‌ّ السّلطان، تاریخ مسعودی، ص۲۵۵٫
  6. فضل‌الله مجلسی، «خاطراتی از اوضاع اصفهان و یزد در دوره‌ی قاجاریه»، مجلّه‌ی وحید، شماره‌ی ۲۰٫
  7. اطلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۱۸٫
  8. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن ویژه‌ی نوجوانان، ج ۴، شرکت انتشار، تهران ـ ۱۳۶۲٫
  9. عطا آذر تیموری، «… براستی تختی که بود؟»، مجلّه‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی ۱۰۹۷٫
  10. سیّد رضا صدر، راه علی، ص ۱۰٫
  11. برمکیان خاندانی بودند که وزارت و دیگر مناصب حکومت هارون‌الرشید را در اختیار داشتند. هارون پس از چندی بر آنان خشم گرفت و بسیاری از بزرگان آن‌ها را از میان برد.
  12. خواندنی‌ها، سال ۲۴، شماره‌ی ۲۹٫
  13. شهرزوری، تاریخ‌الحکماء، ج۲، ص۱۴۴ به نقل علی اصغر حلبی، تاریخ فلسفه‌ی ایرانی، ص ۳۷۰٫
  14. عبدالمحمّد آیتی، «در دربار خلافت»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، آبان ماه ۱۳۵۴، ص۱۰۴٫
  15. جمشید صداقت کیش، چهل تکه، سازمان چاپ خوشه، تهران ـ ۱۳۵۵، ص۱۷۲٫
  16. فیه ما فیه.
  17. خواندنی‌ها، سال ۶۳، شماره‌ی ۶۸٫
  18. خواندنی‌ها، سه‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۴۲٫
  19. ملک‌الشّعرای بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج۲، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ ۱۳۶۳٫
// // ?>


معرفی انیمیشن «بازگشت»

الف-اطلاعات اولیه

کارگردان: وجیه‌الله فرد مقدم

سال تولید: ۱۳۶۵

کشور: ایران (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)

زمان: ۱۷ دقیقه

ژانر: پویانمایی

موضوع اصلی: آزادی و اسارت

کلیدواژه‌ها: بی‌پناهی و تنهایی- سرما و دشواری- دوست داشته‌شدن- تقلید و خودنمایی- غم غربت- ارزش والای انسان- بازگشت به اصل خود

گروه سنی: ویژه‌ی کودک و نوجوان (دیدن آن، برای مخاطبان بزرگسال نیز می‌تواند سودمند باشد.)

موقعیت‌های اجتماعی و روانی مثلِ…: تنهایی؛ میل به دوست داشته‌شدن و یافتن پاسخی برای آن؛ حسرت‌خوردن برای راحتی و آسایش و فروختن گوهرهای درونی خود در ازای آن؛ میل به هم‌رنگی و تقلید؛ جلب توجه و تحسین آدمیان؛ بیدارکردن حس تعلق و بلندهمتی در درون انسانها.

زبان اصلیِ فیلم: این پویانمایی دیالوگی ندارد.

خلاصه فیلم: زمستان است و هوا بسیار سرد. کلاغی کوچک، تنها و بی آشیان، به هر سو سرک می‌کشد تا جایی و غذایی بیابد. اما نه ظاهری دارد که برای آدم‌ها خواستنی باشد و به او دانه‌ای بدهند و نه صدایی دوست‌داشتنی تا با آن عزیز گردد. کارهای زیادی می‌کند تا مقبول و مورد پسند واقع شود، اما همه‌چیز او را بدین سمت می‌برد که کلاغی سیاه باشد. تا این که در همین حال و هوا، نظاره‌گر یک اتفاق در میدان شهر می‌شود و تصمیمی تازه برای رسیدن به نان و سرپناه به ذهنش می‌رسد…

ب. تأملات بیشتر: (این قسمت ویژه‌ی کسانی است که می‌خواهند پیش از دیدن فیلم، داستان آن را بدانند)

C:\Users\Morteza\Desktop\Ahaaa...y!!!\Chrome Downloads\Bazghasht.jpg* نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):
داستان فیلم، داستان کلاغی سیاه و کوچک است که به دنبال غذا و سرپناه است. او خود را به هر رنگی در می‌آورد تا مورد تحسین واقع شود و به آب و نانی برسد. اما انگار هر چه در این عالم در جریان است، از او می‌خواهد که از این زیستن وارونه جدا شود و بازگردد؛ باد رنگ‌هایی که او به خود بسته را می‌شوید و لنگه کفش‌ها نمی گذارند که او آوازه‌خوانی محبوب برای تماشاچیان باشد.

C:\Users\Morteza\Desktop\Ahaaa...y!!!\Chrome Downloads\79ee329143b8d4049932a4c680241247.jpg تا این که کلاغ، با دیدن معرکه‌ای که در آن انتری در میان آدم‌ها به رقاصی مشغول است، سرمشق می‌گیرد و برای داشتن جایی گرم و نرم، خود را اسیر قفس می‌کند. مدتی به شادی می‌گذرد. اما نگاه کلاغ به پنجره می‌افتد؛ به پرندگان کوچکی که آن سوی پنجره، تکاپو و شور و نشاط دارند، به هوای آزاد، به درختان و به … . این‌گونه است که زین پس تشویق میهمانان و نُقل‌ها و آجیل‌های رنگارنگ برای او رنگ و بویی ندارند. کلاغ، اندوهگین است و وقتی می‌بیند که راهی برای رهایی نیست، خود را به دیواره‌های قفس می‌کوبد، می‌کوبد و می‌کوبد تا این که می‌میرد.

صاحب‌خانه، جسد کلاغ را برمی‌دارد و آن را به بیرون پرت می‌کند. اکنون، برف‌ها آهسته‌آهسته شروع می‌کنند به آب شدن؛ درختان حیاط، برگ‌های تازه و شکوفه در می‌آورند و زندگی در تن و جان همه چیز جاری می‌شود… بهار شده است. و ناگهان کلاغ تکانی می‌خورد، جانی تازه می‌گیرد، به حرکت در می‌آید و پر می‌کشد به سوی آسمان.

* ملاحظات:
فیلم تشابهاتی با حکایت «طوطی و بازرگان» در مثنوی دارد.

// // ?>


معرفی انیمیشن «ننه جیرجیرک»

الف-اطلاعات اولیه

کارگردان: Denis Chapon

سال تولید: ۲۰۰۹

زمان: ۱۲ دقیقه

کشور: حاصل همکاری ثمربخش یک کارگردان فرانسوی با جمعی از طراحان پرشور بولیویایی با امکانات تهیه‌کنندگان دانمارکی.

ژانر: پویانمایی

موضوع اصلی: طبیعت- انسان- جامعه

کلیدواژه‌ها: مام زمین، بخشش و صفا، باران، اقتصاد و بازار آزاد، شرکت‌های چندملیتی حریص و سودجو، رنج، مبارزه و دعا.

گروه سنی: کودک، نوجوان، جوان، میانسال و سالمند

موقعیت‌‌های اجتماعی و روانی: طبیعت‌دوستی، بی‌توجهی به مواهب طبیعت، ناسپاسی در برابر نعمت، سلطه‌ی نیروهای ظالم بر امور و جریان‌ها، اتحاد و همبستگی، بازگشت و تغییر.

مناسب برای بینندگانی که:
– طبیعت را زنده و پرشور حس نمی‌کنند.
– نسبت به مظالم اجتماعی و ایجاد سنت‌های غلط اجتماعی ساکت و منفعل‌اند.
– می‌خواهند کنار هم قرار گرفتن دغدغه‌های طبیعت‌دوستانه (زیبایی‌شناسانه) و دغدغه‌های اجتماعی را ببینند.

زبان اصلیِ فیلم: این پویانمایی دیالوگی ندارد.

خلاصه فیلم: در باورهای قدیم مردم، ننه جیرجیرکی هست که هرجا می‌رود آواز می‌خواند و با این کار، با خود باران به همراه می‌آورد. او به زمین‌های مردم و دشت‌های مختلف سر می‌زند و زمین‌های تشنه را سیراب می‌کند. مردم هم با بخشش محصول زمین‌هایشان، از او تشکر می‌کنند. تا این که روزی، به خاطر بدرفتاری و ناسپاسی مردم روستا، ننه جیرجیریک به شهر می‌رود. در آنجا صاحبان منفعت‌طلب شرکت‌های بزرگ با دیدن او تصمیم می‌گیرند از این آواز او در جهت سود خود بهره‌برداری کنند اما…

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-58-55].JPG

ب. تأملات بیشتر : (این قسمت ویژه‌ی کسانی است که می‌خواهند پیش از دیدن فیلم، داستان آن را بدانند)

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-58-36].JPG

* نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):
داستان این فیلم، الهام گرفته از دو منبع است: نخست افسانه‌ای در میان مردم کشاورز بولیوی که می‌گوید باران، وقتی می‌بارد که ننه‌جیرجیرک آواز می‌خواند؛ هر جا که ننه جیرجیرک برود همیشه ابری به دنبال او می آید… او آواز می‌خواند و باران می‌بارد. منبع الهام دیگر، حوادث واقعی سال ۲۰۰۰ است. دولت بولیوی، که برای توسعه‌ی کشور خود دست به دامان بانک جهانی و صندوق بین المللی پول شده است، به اجبار این نهادها، روش اقتصادی کشور را به اقتصاد خصوصی و بازار آزاد تغییر می‌دهد.
در سال ۲۰۰۰ ، دولت پس از خصوصی‌سازی اکثر دارایی‌های ملی، آب کشور را هم خصوصی کرده و آن را به یک شرکت امریکایی واگذار کرد. در این قرارداد بین شرکت امریکایی و دولت، خصوصی‌سازی تا آنجا پیش رفته بود که بر طبق آن حتی جمع‌آوری آب باران هم ممنوع بود! این شرکت، قیمت آب را ۵۰ درصد افزایش داد و به زندگی همه‌ی مردم، فشار بسیار زیادی وارد نمود. این کار بر زندگی مردم کشاورز و فقیر بولیوی تأثیر بسیار شدیدی گذاشت و برای برخی از آنها به معنای پایان زندگی بود. در پی آن، مردم برخی شهرها شروع به راهپیمایی و اعتراض کردند. با جدی‌شدن اعتراضات، دولت که حامی شرکت‌های چندملیتی بود، نیروهای سرکوبگر پلیس را وارد صحنه نمود و حتی در بعضی نقاط حکومت نظامی اعلام کرد. اما سرانجام پس از زد و خوردهای زیاد و حتی کشته‌شدن ۶ نفر که یکی از آنها نوجوان بود، دولت قرارداد خود را لغو کرد و بعد از آن، مردم شرکت آمریکایی را از کشور اخراج کردند. مبارزات مردم بولیوی ”نبرد آب“ نام گرفت.
در این پویانمایی ما شاهد تلفیق ماجرای یک اسطوره و باور قومی با این ماجرای مهم تاریخی هستیم.

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-59-40].JPG

* ملاحظات:
این فیلم، طی یک برنامه، در موزه‌ی ملی دانمارک برای دانش‌آموزان کلاس‌های پنجم تا دهم (احتمالا پنجم دبستان تا دوم دبیرستان) پخش شده تا آنها علاوه بر دیدن فیلم، فرصتی پیدا کنند تا با سازندگان فیلم آشنا شده و چیزهای بیشتری درباره‌ی نبرد آب در بولیوی و نیز درباره‌ی کمبود آب در جهان بشنوند.[۱]
این فیلم جهت پخش خانگی یا پخش در مدرسه و باز کردن باب بحث و گفتگو درباره‌ی طیف وسیعی از مسائل از قبیل طبیعت و مسائل محیط‌زیست و هم چنین مرور یک حادثه‌ی تاریخی و مسائل اجتماعی پیرامون آن مانند اقتصاد و عدالت و دولت و پلیس و …، مناسب است.

* منابعی جهت مطالعه در مورد فیلم:
درباره‌ی مسائلی مثل فقر در جهان و یا مرور واقعه‌ی نبرد آب در بولیوی، میتوان به فیلم پایان فقر؟ رجوع کرد.


  1. این فیلم، با نام “Abuela Grillo” در سایت‌های مختلف اینترنتی قرار داشته و امکان دانلود رایگان آن وجود دارد. یکی از لینکهای دانلود فیلم در اینترنت: (http://vimeo.com/11429985)
// // ?>


استاد دانشگاه به چه دردی می‌خورد؟

استاد دانشگاه به چه دردی می‌خورد؟

در هفته‌های آتی، دو میلیون امریکایی، مدرک کارشناسی دریافت می‌کنند[۱]. بعد یا به نیروی کار می‌پیوندند یا ادامۀ تحصیل می‌دهند. آن روز، حسابی شاد و سرمست‌اند و از دانشکده‌هایشان به خوشی یاد می‌کنند؛ اما این فصلِ بی‌نظیر زندگی که ورق بخورد و به اتفاقاتِ دانشگاه که فکر کنند، بخشی مهم از تحصیلات عالی در ارزیابی‌هایشان، بی‌اهمیت پنداشته خواهد شد: استادان.
دانشجوها می‌گویند که آنها کاملاً از مُدرسان‌شان راضی‌اند؛ بالأخره بیشتر دانشجوها قبول می‌شوند! در ۱۹۶۰، تنها ۱۵ درصد نمره‌ها در محدودۀ الف بود، اما الان این عدد ۴۳ درصد؛ و «الف»، رایج‌ترین نمره است.
در حال حاضر، دیدگاه اعضای هیئت علمی هم مهربانانه شده است. در تحقیقی ملی، ۶۱ درصد دانشجویان اظهار داشته‌اند که استادان‌شان، اغلب با آنها «مانند یک همکار یا هم‌درس» برخورد می‌کردند و تنها ۸ درصد آنها «درخصوص کارهای دانشگاهیِ خود پاسخ‌های منفی» می‌شنیدند. [به این ترتیب]، بیشترِ آنها وقتی از جشن فارغ‌التحصیلی خارج می‌شوند، باور دارند که آمادگی لازم برای صحبت‌کردن، نوشتن، تفکر انتقادی و تصمیم‌سازی را به‌خوبی کسب کرده‌اند.
اگرچه دانشجویان از استادان خود راضی‌اند، آنها را متفکر یا مشاور نمی‌دانند. درس‌ها را انتخاب می‌کنند و تکالیف را انجام می‌دهند اما ارتباط‌شان با استادها، حداقلی است.
یکی از معیارهای علاقه به عقایدِ استاد و دیدگاهی که او مستقل از محتوای درس دارد، میزان ارتباط بیرون از کلاسِ استاد-دانشجو است. اغلب در گفت‌وگوهای حاشیه‌ایِ پس از ساعت درسی (به‌دور از استلزامات برنامۀ درسی) است که انتقال فهم صورت می‌گیرد و پیروی [از استاد] در دانشجو رشد می‌یابد.
اما این روزها، دانشجوها همیشه برای استادان خود ایمیل می‌فرستند. وقتی می‌توان از اتاق خود یادداشتی فرستاد، چه لزومی دارد در محوطۀ دانشگاه قدم بزنیم؟! اما چنین پرسش‌ و پاسخ‌های مکتوبِ کامپیوتری‌ای بیش ‌از حد خشک‌اند و نمی‌توانند به هم‌فکری و تعاملِ اصیل منجر شوند. ما به مکالمۀ رودررو نیازمندیم.
وقتی دغدغۀ دانشگاه بیشتر اشتغال است تا تفکر و چکِ دستمزد بیش از دانش اهمیت می‌یابد، نقش اساتید هم تغییر می‌کند.
البته آمارها در اینجا بسیار ناچیزند. ارتباط [با استادان] در میانِ اکثر دانشجویان کارشناسی که بیش از دو و نیم ساعت در هفته سر کلاس هستند، در دامنۀ اندک تا هیچ است. در سال اول، ۳۳ درصد دانشجویان گزارش می‌کنند که هرگز خارج از کلاس با استادان خود صحبت نمی‌کنند و ۴۲ درصد آنها تنها گاهی این کار را می‌کنند. دانشجویان سال آخر، این نرخِ بی‌ارتباطی را تنها قدری پایین می‌آورند: ۲۵درصد از آنها هرگز با استادان خود صحبت نکرده و ۴۰ درصد نیز تنها گاهی گفت‌وگو کرده‌اند. […]
من در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس، بودم. در آن زمان، بدون رد شدن از روی پاهای درازشدۀ دانشجویانِ ارشد نمی‌شد از جلوی دفتر اعضای هیئت علمی رد شد. همه برای تبادلِ نظر با استادان به صف شده بودند. کلاس‌های سالِ اول، تا چهارصد نفر دانشجو داشتند؛ اما تا سالِ سوم هر کس وارد رشته‌ای می‌شد، چند استاد را به خوبی می‌شناخت و می‌توانست منظم و طولانی با آنها گفت‌وگو کند. [ما دانشجویان] می‌دانستیم و [استادان هم] می‌دانستند که همین دقیقه‌ها، قلب تپندۀ تحصیلات آزاداندیشانه هستند.
عطشِ ما دانشجویان برای یافتن راه درست، امری عادی بود. پژوهش مربوط به دانشجویان تازه‌وارد امریکایی، که از سال ۱۹۶۶ وضعیتِ دانشجویان را دنبال می‌کند، مؤید این نکته است. بخشی از پرسش‌نامه، از دانشجویانِ تازه‌وارد دربارۀ «اهداف حیاتی یا بسیار مهم‌شان» می‌پرسد. در سال ۱۹۶۷، ۸۶ درصد از پاسخ‌دهندگان، گزینۀ «رسیدن به فلسفۀ معناداری از زندگی» را علامت زده بودند که بیش از دو برابر تعداد کسانی بود که گفته بودند: «رسیدن به موفقیت اقتصادی».

H:\Dar Ham\529974_342835582447559_176399969091122_918819_546942374_n.jpg

طبیعتاً دانشجویان در فهم مادی و اخلاقی خود به استادان چشم می‌دوزند. از آن زمان، جایگاهِ «یافتنِ معنا» و «کسب درآمد» با هم عوض شده است. اولی به ۴۵ درصد نزول و دومی به ۸۲ درصد صعود کرده است.

H:\All of Pictures\images\Kambiz Derambaxsh\1076_p.jpg

عصرِ روزی معتدل در ماه فوریه به دانشگاه کلمبیا در لس‌آنجلس بازگشتم و دیدم که سالن‌ها ساکت و خاموش‌اند. ده‌ها بچۀ بیست‌ساله بیرون در حیاط راه می‌رفتند و گپ می‌زدند، اما در گروه زبان انگلیسی، تنها یکی از هشت درِ [اتاق اساتید] باز بود و تنها پنج-‌شش نفر از ۱۴۰۰ دانشجوی گروه، مترصدِ فرصتی برای گفت‌وگو با استادشان بودند.
وقتی دغدغۀ دانشگاه بیشتر اشتغال است تا تفکر و هنگامی که مبلغ دستمزد بیش از دانش اهمیت می‌یابد، نقش استادان هم تغییر می‌کند. ما که جلوی کلاس می‌ایستیم، شاید استادانی پنجاه‌ساله باشیم با کوله‌باری از خواندن، نوشتن، سفر، آرشیو یا آزمایشگاه و هشتاد دورۀ تدریس؛ اما دیگر دانشجویان در تخت‌خوابِ خود به حرف‌های ما فکر نمی‌کنند.
متأسفانه، استادان نیز که به‌خاطر محدودیت زمانیِ تحقیقات خود تحت فشارند، دانشجویان را نمی‌خواهند. درنتیجه، اغلبِ دانشجویانِ کارشناسی هرگز رشد مطلوب را درک نمی‌کنند. منظور، رشدی است که طی آن دانشجوها مجذوب فردی دانشمند می‌شدند و از طریق تحسین و مواجهه با الگویی نمونه، به‌سوی هویتی کامل‌تر حرکت می‌کردند.
من از سال ۲۰۰۰ تا الان (۲۰۱۵)، از دانشجویان خواستم که یک‌هفته در‌میان با پیش‌نویس یک مقاله به دفترم بیایند. ما متن را جمله ‌به ‌جمله ارزیابی و اصلاح می‌کنیم. من از آنها اید‌ه‌ای روشن‌تر یا بیانی بهتر می‌خواهم. دور تک‌تک صفت‌هایی که نابجا مورد استفاده قرار گرفته‌اند، خط می‌کشم و منتظر می‌مانم تا آن را اصلاح کنند.
در حالی که منتظرم، بیشتر درکشان می‌کنم. چیزهای زیادی حواسشان را پرت می‌کند: باشگاه، پیامک‌ها، هفته‌ای شلوغ و پرازدحام. همچنین در فرهنگِ دانشگاه بیشتر با آنها مانندِ مشتری برخورد می‌شود تا محصل. به‌لطف فرم‌های ارزشیابی استادان که دانشجویان پر می‌کنند، ما استادان هم رنگ‌وبوی ارائه‌دهندگانِ خدمات را پیدا می‌کنیم.

word-image

تا سرِ کلاس دانشجویان را به چالش نکشید و آن‌ها را فراتر از کلاس درگیر نکنید، نمی‌توانید مرجع اخلاقی آن‌ها باشید.

سال‌ها پیش در دانشگاه اِموری، جایی که من کار می‌کنم، سرپرست امور محوطۀ دانشگاه در پیامی طعنه‌آمیز، خطاب به دانشجویان تازه‌وارد گفت: «زیادی درگیر کارهای درسی نشوید. کارهای زیادی هست که اینجا باید انجام شود!» بااین‌همه من فهمیده‌ام که جلسات مقاله‌نویسی‌ای که با دانشجویانم برگزار می‌کنم، به رفع این حواس‌پرتی‌ها کمک می‌کنند و در جلسۀ سوم، دانشجویان دیدگاهِ جدیدی پیدا می‌کنند. با خود می‌گویند، این مُدرّسی است که بدترین افکار و عبارات من را رد می‌کند و به بهترینشان احترام می‌گذارد.
تا سرِ کلاس، دانشجویان را به نقد نکشید و فراتر از کلاس با آنان تعامل نکنید، نمی‌توانید مرجع اخلاقی آنها باشید. اگر ما استادان این گونه عمل نکنیم، درس، دیگر نمی‌تواند به ذهن‌های مشتاق، وسعتِ دید بخشد. آن وقت، تدریس صرفا یک اجبار است که باید به آن تن بدهیم و تنها کارِ مهمِ ما می‌شود تصحیح کردن اوراق. پای دانشجویان که به میان آید، ما تنها یک مرجعیت داریم: نمره‌هایی که می‌دهیم. ما یک ذهن عجیب یا نوری اخلاقی، الگویی نمونه یا منبع الهام نیستیم؛ بلکه تنها چند تن از اجیرشدگان هستیم.

37887-1u

 


  1. متن حاضر، مطلبی است از «مارک باوئرلین»، استاد انگلیسی در دانشگاه اِموری آمریکا که در ماه می ۲۰۱۵ در روزنامه‌ی نیویورک تایمز به چاپ رسیده است. ترجمه‌ی این متن، توسط «نجمه‌ رمضانی» انجام شده و مطلب حاضر، با اندکی اصلاحات و تلخیص، برگرفته از سایت «ترجمان علوم انسانی» است. جهت مطالعه‌ی متن فارسی مقاله، به این‌جا و جهت مطالعه‌ی متن انگلیسی مقاله، می توانید به این‌جا رجوع کنید.
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۵)

تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندی[۱]

روزی ابوعلی‌سینا به مجلس درس ابوعلی‌مسکویه از دانشمندان و فضلای معروف زمان وارد شد. ابن‌سینا گستاخانه گردویی را که در دست داشت نزد مسکویه انداخت و از او خواست که مساحت گردو را حساب کند. ابوعلی‌مسکویه قسمتی از کتاب «اخلاق» را نزد ابن‌سینا گذاشت و گفت: ای جوان، تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندی. نخست اخلاق خود را اصلاح کن و آنگاه نزد من بیا تا مساحت سطح گردو را برای تو حساب کنم.
ابن‌سینا این جمله را در سراسر زندگی فراموش نکرد […][۲]

کلیدواژه: علم، اخلاق.

کلب آستان علی(ع)

شاه عبّاس بدون تردید یکی از سفّاک‌ترین پادشاهان تاریخ ایران است. وی در آدمکشی بی‌باک بود، ولی برای توجیه جنایات خود به عدّه‌ای شاعر و مدیحه‌گو نیز نیاز داشت. شاه عبّاس بوسیله‌ی آن شاعران به عوام‌فریبی‌های شگفت دست می‌زد. خود وی نیز گاهی شعر می‌گفت. هنگامی که در سال ۱۰۱۱ قمری بنای تکیه‌ای که به دستور او در چهار باغ اصفهان ساخته می‌شد به پایان رسید، این شعر را سرود:

کلبه‌ای را که من شدم بانی

مطلبم تکیه‌ی سگان علی است‌

زین سبب فیض یافتم ز اِله

که مرا مهر با علی ازلی است

خانه‌ی دلگشا شدش تاریخ

چون که از کلب آستان علی است

مقصود از کلب آستان علی در مصراع آخر، خود شاه عبّاس است؛ زیرا او خویشتن را کلب آستان علی می‌خواند و منجّم مخصوصش جلال‌الدّین محمّد یزدی نیز او را در «تاریخ عبّاسی» همه جا بدین عنوان نامیده است.
یکی از شاعران معروف دربار او رکن‌الدّین مسعود کاشانی معروف به حکیم رکنا است. وی در دیوان «مجموعه‌ی خیال» خود این اشعار را در مدح شاه‌ عبّاس سروده است:

خداوند جهان است او، خدا نیست

ولیکن از خدا یکدم جدا نیست

بلی او سایه‌ای باشد خدایی

نباشد سایه را از کس جدایی

همین شاعر در وصف میخانه‌ی شاه گفته است:

به میخانه‌ی شاه یکسره درآی

که نشناسی آنجا سر خود ز پای

ز جوشیدن باده‌ی صاف او

بود ریز چون آب در روی جو

مئی در صفا رشک ماه منیر

چو آیینه‌ی غیب، روشن ضمیر [۳]

کلیدواژه: عوام فریبی، دین، تملّق و مدح، صفویه، شاه‌عباس، محافظه‌کاری دینی

پادشاه و استاد

«در سال ۱۹۲۷ که آلفونس سیزدهم پادشاه اسپانیا بود، وزارت فرهنگ اسپانیا تصمیم گرفت از طرف دانشگاه دکترای افتخاری به پادشاه بدهد و این موضوع را به شورای عالی دانشگاه پیشنهاد کرد. از یکصد و چهارده نفر استادان دانشگاه‌های مادرید چهل نفر با اعطای عنوان دکترا به پادشاه موافقت کردند؛ چهارده نفر مخالفت نمودند؛ ولی شصت نفر دیگر از دادن رأی خودداری کردند و بی‌طرف ماندند. وقتی جریان را به سلطان اسپانیا گزارش کردند گفت: در میان استادان دانشگاه چهل نفر مرا دوست می‌دارند ولی دارای شهامت و اتّکای به نَفس نیستند؛ زیرا به ناحق با عنوان علمی من موافقت کرده‌اند. چهارده نفری که مخالفت کرده‌اند شهامت دارند، امّا از دوستی با من محرومند. ولی آن شصت نفری که بی‌طرف ماندند، نه رأی موافق دادند و نه مخالف، نه دوستی دارند و نه شهامت و نه اتّکای به نفس.»[۴]

کلیدواژه: میان‌مایگی، بی‌طرفی، محافظه‌کاری، دانشگاه، سکوت، تبعیت و اطاعت

تیر دعای مظلوم از صدهزار برج می‌گذرد

«وقتی که سلطان علاءالدّین باروی شهر را به اتمام رسانید به حضرت بهاءولد [که یکی از عارفان زمان وی بود] التماس نمود که یکبار گِرد بارو برآمده، تفرّج نماید.
حضرت مولانا فرموده باشد که: از دفع سیل و منع خیل، نیکو بنیادی نهادی و قلعه‌ی حصین ساختی؛‌ امّا تیر دعاهای مظلومان را چه توانی کردن که از صد هزار برج و بدن می‌گذرد و عالم را خراب می‌کند… جهدی بنما و جهادی کن تا قلعه‌ی احسان و عدل برآوری و لشکر دعاهای خیر حاصل کنی که از هزاران حصار حصین، آنت بهتر است و امن عالم و امان خلق در آن است.»
«مناقب‌العارفین»

کلیدواژه: امنیت، عدالت، عدل و ظلم، قدرت حقیقت

وقتی «علی نیزه» عصبانی می‌شود

ظلم و جنایت دوران استبداد سیاه ناصرالدّین ‌شاه، بی‌کفایتی مظفّرالدّین شاه و غارت و چپاول درباریان سرانجام کاسه‌ی صبر مردم ایران را لبریز ساخت. انقلاب مشروطیّت آغاز شد و در اغلب شهرها مردم به مبارزه با عوامل استبداد پرداختند. سرانجام فرمان مشروطیّت صادر شد، امّا محمّدعلی ‌شاه فرزند مظفّرالدّین شاه با مشروطیّت موافق نبود و سعی داشت ایران را به عصر استبداد بازگرداند. آزادی‌خواهان به مقابله‌ی با او برخاستند و زمانی نبرد بین طرفداران مشروطیّت و حامیان استبداد به اوج رسید.
حامیان استبداد و طرفداران محمّدعلی ‌شاه، در تهران عدّه‌ای از افراد عقب‌افتاده‌ی ذهنی و اوباش را جمع نمودند و از آن‌ها خواستند که در مقابل دریافت پول و استفاده از مزایای دیگر، با چوب و چماق به مجامع آزادی‌خواهان حمله کنند و آنان را مورد ضرب و شتم قرار دهند. یکی از این اوباش مزدور که از استبداد حمایت می‌کرد، لات بی‌شرمی به نام علی‌نیزه بود. اینکه او را علی‌نیزه می‌گفتند دو علّت داشت: یکی اینکه ریشش بلند و تُک تیز مانند نیزه بود، و سبب دیگرش را می‌گویند چون از اشخاص باج می‌گرفت و به اصطلاح «نیزه‌بند» می‌زد، از این جهت او را علی‌نیزه می‌گفتند. آقای مهدی بامداد مؤلّف کتاب «شرح حال رجال ایران» درباره‌ی بلاهت بی‌اندازه‌ی علی نیزه می‌نویسد:
«در سال ۱۳۲۵ قمری به تحریک محمّدعلی‌ شاه، عدّه‌ای از قبیل سیّد علی آقای یزدی و ملّا محمّد آملی در میدان توپخانه چادری برپا کرده و علیه مشروطیّت قیام نمودند. واعظین میدان عبارت بودند از سیّد محمّد یزدی معروف به «طالب‌الحق» برادرزاده‌ی سیّد علی آقای یزدی و سیّد اکبر شاه روضه‌خوان از سادات شیرازی و سیّد علی آقای یزدی، و بعد … را نیز به جرگه‌ی خود وارد کردند…
آقایان مزبور هر یک به تناوب به منبر می‌رفتند و علیه مشروطیّت و مشروطه‌خواهان حرف‌هایی می‌زدند. مستمعین آن‌ها عبارت بودند از جمعی از افراد اوباش و اراذل محلّه‌ی چاله‌میدان و سنگلج، و عدّه‌ای از مشروطه‌خواهان نیز در میان جمعیّت مزبور پراکنده بودند. در این هنگام نوبت به سیّد علی آقای یزدی رسید و به منبر رفت و خواست صحبت کند. مشروطه‌خواهان جمعیّت را به صلوات فرستادن وامی‌داشتند و نامبرده تا می‌خواست حرف بزند، یکی از مشروطه‌خواهان همانطور که در میان مردم معمول است و در روضه‌خوانی‌ها عمل می‌کنند، می‌گفت: «قبر امام هشتم را در بغل بگیری، صلوات بلند بفرست.» خلاصه نام تمام دوازده امام علیهم‌السّلام را به فاصله‌ی چند دقیقه برای صلوات فرستادن ذکر می‌کردند. علی‌نیزه که یکی از لات‌های چاله‌میدان بود در پای منبر سیّد علی آقا ایستاده بود و هر دفعه که مشروطه‌خواهان صلوات می‌فرستادند و مانع صحبت سیّد علی‌آقا می‌شدند، او فحش‌های هرزه و بسیار رکیک به صلوات فرستان می‌داد و سیّد علی آقا نیز از بالای منبر داد می‌زد «مشهدی علی را آرام کنید» و او آرام نمی‌گرفت و یک بند ناسزا می‌گفت و صلوات هم قطع نمی‌گردید و پشت سر هم فرستاده می‌شد. در این هنگام علی‌نیزه با جوش و خروش زیاده از حد، بکلّی از کوره در رفت و رو را به حضار کرده، چنین گفت: این منبر با این آقایی که روش (رویش) نشسته به هر جای نابدتر خواهر و مادر آن کسی که دیگر صلوات بفرستد.
سیّد علی آقا وقتی این گفتار علی‌نیزه را شنید فوراً از منبر پایین آمده، پی کار خود رفت.»[۵]

کلیدواژه: ظلم، مشروطه، الوات و اوباش، محافظه‌کاری، جهل

خوب بود افعال بی‌قاعده را در خارج مدرسه می‌آموخت

«در اواخر سال ۱۳۱۵ قمری مظفّرالدّین شاه برای معالجه آماده‌ی سفر اروپا شد. خزانه خالی بود و لذا برای هزینه‌ی این سفر پر خرج می‌بایست که از روس یا انگلیس وام بگیرد. چون امین الدّوله صدراعظم با این سفر مخالف بود معزول شد و میرزا محسن‌خان مشیرالدّوله جانشین او شد. امّا مشیرالدّوله پس از مدّت کوتاهی درگذشت و میرزا علی اصغرخان اتابک (امین‌السّلطان) به جای او نشست. اتابک موفّق به گرفتن وام شد، امّا این کار موجب شد که آگاهان و تحصیل‌کرده‌ها به شکایت و گله از او بپردازند . از آن به بعد میراز علی اصغرخان با معارف و معارف‌خواهان کینه و دشمنی داشت و هر وقت که اسم مدرسه را می‌شنید روی درهم می‌کشید. رفتار اتابک، یاران و هوادارانش را هم به بدگویی از معارف و بی‌اعتبار کردن مدارس برانگیخت. روحانی نمایان نیز فرصت یافتند تا آشکارا با مدارس جدید به دشمنی برخیزند. احتشام السّلطنه (رئیس مجلس) که به پیشرفت فرهنگ دلبستگی بسیار داشت برای اینکه در انظار چنان جلوه دهد که صدراعظم به معارف نظر مساعد دارد، به اصرار زیاد از اتابک پیمان گرفت که در جشنی که به مناسبتی از طرف انجمن معارف تشکیل می‌یافت شرکت جوید. اتابک قول داد، امّا بعداً پشیمان شد؛ زیرا می‌دانست که رفتن او به مدرسه‌ جهّال را از تعرّض به مدارس باز‌می‌دارد و مایه‌ی دلگرمی اعضای انجمن می‌شود، ولی به اصرار احتشام‌السّلطنه ناچار در جشن حضور یافت. شاگردان سه مدرسه‌ی علمیّه، شرف و افتتاحیّه به احترام برپای ایستادند. صدراعظم از دیدن آن‌همه شاگرد متحیّر و در دل نگران شد. پس از توقّفی کوتاه بی‌آنکه از کوشش‌های انجمن و مؤسّسان آن و مدیران و معلّمان مدارس که همه حاضر بودند، تمجید کند، جشن را ترک گفت و با بی‌اعتنایی پانصد تومان به نام کمک به انجمن داد.
اتابک تا بود با معارف و شیفتگان معارف مخالف و بر سر پیکار بود. مخبرالسّلطنه نوشته است: در باب مدارس همیشه با اتابک مجادله داشتم. یک روز به اصرار به مدرسه‌ی علمیّه‌شان آوردم. از شاگردان سؤالات شد. مؤدّب‌الدّوله در معرّفی شاگردی گفت: افعال بی‌قاعده‌ی [زبان فرانسه] را خوب فرا گرفته است.
اتابک گفت: خوب بود افعال بی‌قاعده را در خارج مدرسه می‌آموخت.»[۶]

کلیدواژه: مدرسه، استبداد، علم‌آموزی

سختی کشی زدهر چو سختی کنی به خلق

روز شکار پیرزنی با قباد گفت

کز آتش فساد تو جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبه‌ی ما از ره شکار

تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت سفره‌ی بی‌نان ما ببین

تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دُزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد

دیگر به کشور تو امان و پناه نیست

سنگینی خراج به ما عرص تنگ کرد

گندم تُراستف حاصل ما غیر کاه نیست

حکم دروغ کردی و گفتی دروغ نیست

کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

ویرانه شد زظلم تو هر مسکن و دهی

یغماگری و چون تو کسی پادشاه نیست

جمعی سیاه روز سیه کاریِ تواند

باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

سختی کشی ز دهر چو سختی کنی به خلق

در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست

پروین اعتصامی

کلیدواژه: ظلم و عدل

فایده‌ای که در دوام حیات من است …

«قطب‌الدّین محمود شیرازی (از عالمان بزرگ قرن هفتم هجری قمری) از نوابغ روزگار بود. در فنون حکمت، از ریاضی و منطق و موسیقی و علم الهی و غیره به فارسی و عربی چندین تألیف بزرگ و عمده دارد که در همه‌ی ممالک اسلامی چندین قرن متن درسی این علوم بود. در علم طب حتّی از چهارده سالگی چنان مبرّز بود که او را به جای پدرش به شغل کحّالی (چشم‌پزشکی) و طبابت در بیمارستان گماشته بودند. در معرفت فقه و احکام شرعی به مرتبه‌ای بود که او را مدّتی به منصب قضا نصب کردند.
قطب‌الدّین مردی دست و دل باز بوده و از درآمد خود یک دینار برای خود پس‌انداز نمی‌کرده است. علاوه بر مخارج خانوادگی که داشته به عدّه‌ی زیادی از طلّاب علم و صوفیّه دستگیری و کمک می‌کرده است …
بعضی از این مردم، کافر نعمت بودند و از او بد می‌گفتند و به جای اینکه از او منّت داشته باشند، بر سرش منّت می‌گذاشتند که: «او طفیلی ما شده است؛ زیرا که مردم به او از برای خاطر ماست که منّت می‌کنند و پول می‌دهند و ماییم که گفتار او را محترم می‌سازیم و فضیلتش را آشکار می‌کنیم و او را در نظر مردمان می‌آراییم» و این قبیل اقوال که از دهان این جماعت بیرون می‌آمد به گوش او می‌رسید؛ امّا او عضبناک نمی‌شد و رفتار خود را نسبت به ایشان تغییر نمی‌داد و می‌گفت: من اخلاق خود را به این طریق ریاضت می‌دهم که از لغزشی که از برادرانم نسبت به خود ببینم، گذشت کنم.
او در هنگام مرضی که منتهی به وفاتش شد، می‌گفت: فایده‌ای که در دوام حیات من هست همین است که چیزی به فقیران و نیازمندان برسانم.»[۷]

کلیدواژه: عزّت نفس، تکبر، اصلاح خود، بدگویی، بخشش

وسوسه و الهام

«شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدی به راهی می‌رفت. زمستان بود و شیخ پابرهنه. مرید اراده کرد فوطه‌ی (لنگ) خود را دو نیم کند و نیمی به شیخ بدهد؛ بعد پشیمان شد. روزی از شیخ پرسید: فرق میان وسوسه و الهام چیست؟
شیخ گفت: الهام آن بود که نیمی از فوطه‌ی خود را به پای من بپیچی؛ وسوسه آن بود که بعد منصرف شدی. »[۸]

کلیدواژه: تصمیم‌گیری، نیکی و بدی، ابوسعیدابوالخیر

انتخاب صدراعظم با استخاره‌ی سیّد بحرینی

«میرزا علی‌اصغرخان امین‌السّلطان صدراعظم ثروت اندوز و هوسران ناصرالدّین شاه پس از کشته شدن شاه در حضرت عبدالعظیم همچنان مقام خود را حفظ کرد و در عصر مظفّرالدّین شاه هم جز مدّتی کوتاه صدراعظم باقی ماند و حتّی لقب «اتابک اعظم» را از شاه جبون و بیحال دریافت کرد.
با آغاز تحوّلاتی که در عصر مظفّرالدّین شاه پدید آمد پادشاه، اتابک اعظم را از کار برکنار ساخت. با برکناری امین‌السّلطان طرفداران وی، از جمله دوست‌محمّدخان معیّرالممالک به دست و پا افتادند تا بار دیگر او را بر تخت صدارت بنشانند و سرانجام مظفّرالدّین شاه اظهار تمایل کرد که از طریق استخاره به انتخاب صدراعظم اقدام کند. بقیّه‌ی داستان را از زبان دوستعلی‌خان معیّرالممالک، داماد امین‌السّلطان، بشنوید:
«حکیم‌الملک و معیّرالممالک قبلاً سیّد بحرینی را که در مزاج شاه نفوذی بسزا داشت و شاه را به او عقیدتی خاص بود دیده و ترتیب استخاره را چنین داده بودند که حکیم‌الملک پشت صندلی شاه بایستد، تا اسمی را که شاه بالای قرآن می گذارد، ببیند. سیّد بحرینی هم حین انجام تشریفات استخاره به بالا بنگرد و از اشاره‌ی مثبت و یا منفی او تکلیف را بداند.
روز موعود فرارسید و مجلس استخاره در نارنجستان بلور که بنایی مستقل و زیبا و در جنوب غربی دیوانخانه واقع بود، منعقد گردید.
… شاه بالای صندلی قرار گرفت و گفت تا آقای بحرینی را به حضور بخوانند. او مردی کوتاه قد و سمین‌ (چاق) بود و چشمانی ریز و درخشان و چهره‌ای سبزه‌ی متمایل به زرد داشت. او بسم‌الله گویان و ذکرکنان با ترتیبی خاص به حضور آمد. شاه به او گفت: آقا، بیایید روبروی من بنشینید که امر مهمّی در پیش است و از خداوند راه می‌خواهیم.
سیّد بحرینی برابر شاه روی قالیچه به زمین نشست. شاه نام یکی از افراد مورد نظر یعنی نظام‌الملک، مشیرالدّوله و‌ امین‌السّلطان را که بر ورق‌های جداگانه نوشته و به پشت روی میز گذاشته شده بود برداشته، میان اوراق قرآن قرار داد و به دست آقا سپرد.
سیّد بحرینی با آداب تمام قرآن را بوسیده، به خواندن اوراد لازم پرداخت و در پایان ذکر، سر را به آسمان بلند کرد، سوی حکیم‌الملک نگریست و او سر را به علامت نفی بالا برد. آقا قرآن را گشود و پس از مطالعه سر برآورده، عرض کرد: آیه‌ی نهی است و راه نمی‌دهد.
شاه ورقه‌ی دوّم را لای کلام‌الله نهاد و باز اشاره‌ی حکیم‌الملک کار خود را کرده، آیه‌ی نهی آمد. بار سوّم که نام امین‌السّلطان میان اوراق مقدّس رفت، سر حکیم‌الملک به علامت اثبات به زیر آمد و سیّد بحرینی گفت: قربان، آیه‌ی امر است و بهتر از این نمی‌شود.
شاه بدون اینکه سخنی گوید اوراق را درهم ریخت و بار دیگر نام امین‌السّلطان را از میان آن‌ها برداشته، لای قرآن نهاد. این مرتبه نیز اشاره‌ی حکیم‌الملک فهماند که باید آیه‌ی امر بیاید و چنین شد.
شاه نفسی برآورده‌، گفت: معلوم می‌شود که خداوند اینطور خواسته که باز او بیاید.
فی‌المجلس امر کرد تا صدراعظم معزول را از گوشه‌ی عزلت قم بار دیگر به صدارت بخوانند.»[۹]

کلیدواژه: دین، ظلم، جهل

کمال‌الملک و سردار سَطوَت

یکی از اُمرای دوره‌ی ناصرالدّین‌ شاه به نام سردار سطوت روزی به کمال‌الملک می‌گوید که می‌خواهم تابلویی از واقعه‌ی کربلا را نقّاشی کنی که در آن، شمر دارد امام حسین علیه‌السّلام را می‌کشد و من (سردار سطوت) دست او را گرفته‌ام و نمی‌گذارم.
کمال‌الملک به بهانه‌های مختلف از این کار سرباز می‌زند، امّا در مقابل اصرار زیاد سردار سطوت به ناچار قبول می‌کند و تابلویی را نقّاشی می‌کند؛‌ ولی در این تابلو سردار سطوت مشغول بریدن سر امام حسین علیه‌السّلام بود و شمر دست او را گرفته بود. کمال‌الملک پس از کشیدن این تابلو به عراق و سپس به فرانسه می‌رود. سردار سطوت در زمان تعیین شده تابلو را تحویل می‌گیرد و از دیدن آن منظره سخت خشمگین می‌شود و در بدر به دنبال نقّاش هنرمند می‌گردد تا او را به خاطر آن کار تنبیه کند؛ امّا وی را نمی‌یابد و متوجّه می‌شود که استاد به خارج سفر کرده و کاری از دست او ساخته نیست. [۱۰]

کلیدواژه: عزّت نفس،‌هنر، شغل، تبعیت و اطاعت، ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. اطلاعات هفتگی، ۱۷ دی ماه ۱۳۶۵٫
  3. نصرالله فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ‌ج ۲، ص۲۹٫
  4. خواندنی‌ها، سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۴۳٫
  5. شرح حال رجال ایران، ج۳، ص ۱۰۲٫
  6. اقبال یغمائی، «مدرسه‌ی علمیّه»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، اسفند ماه ۱۳۵۴٫
  7. با تلخیص از کتاب نقد حال تألیف دکتر عبدالحسین زرّین‌کوب.
  8. استخر، «داستان‌های تاریخی»، مجلّه‌ی یغما به نقل از خواندنی‌ها، سال ۲۴ شماره‌ی ۲۳٫
  9. مجلّه‌ی وحید، سال پنجم، شماره‌ی ۱۲، ص۱۱۱۵٫
  10. این داستان در کتاب‌های مردان خود ساخته تألیف محمّد حجازی، کمال‌الملک تألیف رخشان ص ۲۲۰ و مجلّه‌ی جوانان امروز، شماره‌ی ۸۷۸ به همین مضمون نقل شده است.
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۴)

رحمتی برای تمام عالمیان[۱]

[…] وقتی [محمد (ص)] شتر گرسنه‌ای را دید، فرمود: صاحب این شتر کجاست؟ به او بگویید تا برای مخاصمه و بازپرسیِ فردای قیامت آماده شود. […][۲]

کلیدواژه: پیامبر(ص)، حیوانات، حقوق، محبّت

تفاوت دو بینش اجتماعی

«علی‌بن الحسین(ع) کنیزکی را آزاد کرد، سپس او را به زنی گرفت. عبدالملک پسر مروان از ماجرا آگاه شد و این کار را برای او نقصی دانست. بدو نامه نوشت که چرا چنین کردی؟ او به وی پاسخ داد: «خداوند به وسیله‌ی اسلام، هر پایین بودنِ [اجتماعی] را بالا برده وبا آن، هر نقصِ [اجتماعی] را کامل ساخته است. رسول خدا(ص) نیز کنیز و زنِ بنده‌ی خود را به زنی گرفت.»
عبدالملک چون این نامه را خواند، گفت: آنچه برای دیگران موجب کاهش منزلت است، برای علی‌بن الحسین سبب رفعت است.»[۳]

کلیدواژه: برده‌داری، منزلت و ارزش، امام سجّاد(ع)، عزّت نفس، زن

الحمدلله شهر، کمال ارزانی است(!!)

از کتاب «خواطر» (مجموعه خاطرات ناصرالدین شاه):
«از صدر اعظم نوشتجات رسید: خواندم. الحمدلله شهر، کمال ارزانی است و فراوانی است. خدا را شکر کردیم. امّا از همدان نوشته‌اند ناخوشیِ وبا بروز کرده است. خدایا، تو را به محمّد(ص) و آل محمّد قسم می‌دهم که این ناخوشیِ کثیف را از ایران بیرون ببر.»

کلیدواژه: دعا، توکّل، قاجار، ناصرالدین‌شاه، جهل، ستم

خان انّا انزلنا، تو هم انّا انزلنا؟

غرور و خودخواهی و ظلم و ستمی که خوانین و مالکان بزرگ ایران بر کشاورزان و روستاییان روا داشتند در همه‌ی عصرها و تاریخ این سرزمین شگفت‌آور است. امّا این ظلم و ستم در اواخر دوره‌ی قاجار دو صد چندان شد. دکتر رضوانی درباره‌ی غرور و خودخواهی خان‌ها قبل از انقلاب مشروطیّت می‌نویسد:
«در آن روزها مردم به طبقات مختلفی از قبیل خان، میرزا، ‌بیگ،‌ مُلّا، سیّد و رعیّت تقسیم می‌شدند. عرف و عادت، به مرور زمان هر طبقه‌ای را دارای امتیازاتی کرده بود که به آن امتیازات دلبستگی پیدا کرده بودند. در میان طبقات مختلف ممتازتر از همه طبقه‌ی اعیان یا خان‌ها بودند که خودشان یا پدرشان یا جدّشان به یکی از مقامات دولتی و دیوانی رسیده بودند. خان‌ها از هر حیث خود را از رعیّت برکنار می‌گرفتند و طبقات غیر ممتازه را در حریم قدرت خود را راه نمی‌دادند. رعایا حق نداشتند به آنان تشبّه جویند و از آنان در یکی از شؤون زندگی تقلید کنند و در این امر چنان پافشاری داشتند که گاهی داستا‌ن‌های مضحکی روی می‌داد: در شهرستان بیرجند دَهی است به نام «خوسف». در آن روزها معمولِ یکی از خوانین خوسف آن بوده که در نماز به جای سوره‌ی قل هو الله، سوره‌ی قدر [یعنی انّا انزلنا] را تلاوت می‌کرده. روزی یک فرد عادی،‌ فارغ از قیدِ خانی و غافل از عادتِ خان، پهلویِ خان به نماز ایستاده و پس از قرائت حمد، انّا انزلنا را تلاوت می‌کرد. خان چنان عصبانی شد که او را به باد دشنام و کتک گرفت و گفت: پدر سوخته…، خان انّا انزلنا، تو هم انّا انزلنا؟ تو همان قل هواللهِ آباء و اجدادی خود را بخوان.»[۴]

کلیدواژه: عدل و ظلم، قرآن، تاریخ ایران، عدالت، جامعه‌ی طبقاتی

این هم به دستور خودش است!

در هنگامی که ابرهای ظلم و استبداد آسمان کشوری را تاریک سازد انسان‌های آزاده و شریف آرام نمی‌نشینند و به پیکار با حکّام ظالم برمی‌خیزند؛ امّا انسان‌های راحت‌طلب که می‌خواهند زندگی را به خوشی بگذرانند نه تنها با ظلم مبارزه نمی‌کنند بلکه پیکار مردان شریف را دروغین می‌پندارند و آن را به مسخره می‌گیرند. دکتر محمود عنایت در این مورد می‌گوید:
«با توجّه به شناختی که از روحیّه‌ی مردم ممالکی نظیر ایران در برخورد با هر نوع نیروی مخالف علنی و قانونی داریم، می‌دانیم که وقتی خلأ سیاسی داخلی در اینگونه جوامع برای مدّت مدیدی به درازا بکشد و ظهور گرایش‌های مخالف در پیِ یک سکوت طولانی فقط به تک صداهای متفرّق و نه چندان محسوس منحصر باشد، غالب مردم به دلیل قدرت فوق‌العاده‌ای که برای حکومت قائلند در بادی امر در اصالت اینگونه مخالفت‌ها شک می‌کنند و مخالفین را به صورت دریچه‌های اطمینانی می‌بینند که خود دولت برای جلوگیری از تراکم نارضایی‌ها و تعدیل اعتراضات در لحظات حسّاسی تعبیه کرده است. این طرز فکر فقط به امروز و دیروز و پار و پیرار تعلّق ندارد. از زمان اتابک اعظَم امین‌السّلطان حکومت در پندار مردم به عنوان اسطوره‌ی اقتدار بر همه‌ی شؤون ظاهر و باطن حیات سیاسی و اجتماعی جامعه تسلّط و اِشراف داشته و تشریف بلند بالای او بر همه‌ی حوادث عالم امکان سایه افکن بوده است، که یعنی هیچ چیز بدون رضایت و تأیید و حداقل اطلاع او حادث نمی‌شده و تصوّر عامّه قدرتی مافوق سلطه و سطوت او نمی‌شناخته است.
یکی از ثقات (افراد مورد اطمینان) این مضمون را درباره‌ی جدّش که از رجال صدر مشروطه بود تعریف می‌کرد که در دوران اخیر صدارت عظمای میرزا علی اصغرخان امین‌السّلطان، وی همیشه عقیده داشت که نزاع اتابک با مشروطه‌خواهان تصنّعی و مصلحتی است و حضرات در خفا با هم بند و بست دارند. هر موقع هم برای رَجُل خبر می‌آوردند که فلان وکیل مشروطه‌خواه در مجلس بر ضدّ اتابک فلان مطلب را گفته یا فلان روزنامه بر ضدّ اتابک چنین و چنان نوشته، با نوعی اطمنیان خاطر و قطعیّت می‌گفت: دستور خودش (یعنی اتابک) است!
عاقبت روزی رسید که اتابک در جلوی مجلس با گلوله‌ی عبّاس آقا تبریزی «تصدّق» [کشته] شد. وقتی خبر را برای آن رجل نقل کردند، با همان ایقان و اطمینان همیشگی گفت: این هم به دستور خودش است! »[۵]

کلیدواژه: نالیدن از ظلم، سکوت و انفعال، بدبینی، محافظه‌کاری

این گوش‌های صاحب‌مرده‌ی من رفت زیر کلاه

«می‌گویند وقتی عبّاس میرزا در جنگ با روس‌ها احساس کرد که قوایش را از دست داده است و اگر از تهران کمکی به او نرسد مقاومتش درهم خواهد شکست و قسمتی از شمال ایران از دست خواهد رفت، با عجله و شتاب نامه‌ای خطاب به فتحعلی‌شاه نوشت و وضع خودش را تشریح کرد و خاطرنشان ساخت که اگر هر چه زودتر به او کمک نشود، شکستش حتمی است. بعد نامه‌ را به شجاع‌السّلطنه داد و سفارش کرد که در اسرع وقت نامه را به فتحعلی شاه برساند.
شجاع‌السّلطنه پس از گرفتن نامه سوار بر اسب شد و راه تهران را در پیش گرفت. وی راه تبریز ـ تهران را سه روزه با اسب طیّ می‌کند و چند اسب زیر پایش تلف می‌شوند و بالاخره غروب روز سوّم ـ یا چهارم‌ ـ به تهران می‌رسد و وارد باغ سلطنتی می‌شود. وی بدون اینکه لباس خود را عوض کند یا سر و صورتش را از گرد و غبار راه بشوید و تمیز کند، با همان حال وارد باغ می‌شود و اجازه‌ی شرفیابی می‌خواد.
در آن زمان رسم بر این بود درباریانی که به حضور پادشاه می‌رسند، همه می‌بایست لاله‌های گوششان در زیر کلاه باشد و اگر قسمت بالای گوشِ شرفیاب‌شونده خارج از کلاه بود، یک نوع بی‌احترامی محسوب می‌شد.
باری، شجاع‌السّلطنه بدون توجّه وارد باغ می‌شود و نامه را به دست فتحعلی شاه که با چند تن از درباریان در باغ مشغول قدم زدن بودند، می‌دهد. خاقان نامه را می‌خوانَد و به فکر فرو می‌رود. پس از لحظه‌ای سر برمی‌دارد که توضیحات شفاهی از قاصد بخواهد که ناگهان چشمش به گوش‌های شجاع‌السّلطنه می‌افتد که از زیر کلاه بیرون بود. فتحعلی شاه با خشم فریاد می‌زند: مگر نمی‌دانی که وقتی به حضور ما شرفیاب می‌شوی باید لاله‌ی گوشَت زیر کلاه باشد؟
شجاع‌السّلطنه لاله‌های گوشش را زیر کلاه برد، تعظیمی کرد و گفت: قبله‌ی عالم، اگر با رفتن لاله‌های گوش من زیر کلاه، عبّاس میرزا و لشکریانش از چنگ قوای دشمن نجات پیدا می‌کنند، این گوش‌های صاحب مرده‌ی من رفت زیر کلاه.»[۶]

کلیدواژه: رسوم بی‌معنی، قاجار

عبرت از سرنوشت دیگران

«ابوایّوب از مقرّبان و ندیمان منصور خلیفه بود. هرگاه منصور او را طلبیدی رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت: تو مُقرّب و مصاحب خلیفه‌ای و پیش او کس به قرب تو نیست؛ سبب چیست که هرگاه از پی تو می‌فرستند متغیّر می‌شوی و از بیم او دست و پا گم می‌کنی؟
ابوایّوب در جواب آن محرم گفت: بازی از خروسی پرسید که تو از خُردی در خانه‌ی بنی‌آدمی و ایشان به دست خود آب و دانه‌ی تو مهیّا می‌کنند و برای تو پهلوی خانه‌ی خود خانه می‌سازند؛ جهت چیست که هرگاه بر سر تو می‌آیند و می‌خواهند که تو را بگیرند غوغا و فتنه می‌انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می‌گریزی؟ و من مرغ وحشی‌ام که در کوهسار بزرگ می‌شوم؛ چون مردم مرا صید کنند، بر سر دست ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند، با آنکه فارغ‌البال پرواز می‌نمایم، صید را گرفته به خدمت باز می‌آیم و هرگز عربده و غوغا نمی‌کنم.
خروس گفت: ای باز، هرگز هیچ جا دیده‌ای و یا از هیچکس شنیده‌ای که بازی را بر سر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده؟
گفت: نی.
خروس گفت: تا من در این خانه‌ام و نیک از بد باز می‌دانم، صد خروس را دیده‌ام که سر بریده‌اند و بال و پرکنده، شکم آن را شکافته بر سیخ کشیده‌اند و کباب کرده، گوشت او را خورده‌اند و از هم گذرانیده (هضم کرده‌اند). نوحه و فریاد مرا جهت این است و از این جهت خاطرم مجروح و دلم اندوهگین است.»[۷]

کلیدواژه: روان‌شناسی تبعیت، اطاعت از باطل، عدل و ظلم

صحبت می‌کنم!

«شیخ‌الاسلام لاهیجان از حج برگشته بود. مردم دسته دسته به زیارت او می‌رفتند و کسب فیض می‌کردند. زن زارع لاهیجی هم به شوهرش گفت: تو به خدمت آقا نمی‌روی؟
لاهیجی به خانه‌ی آقا رفت. جمعیّت بسیار بود. زارع به تواضع تمام سلام کرد و کنار درِ اتاق نشست و پس از چند دقیقه برخاست و به خانه برگشت. زن پرسید: به خدمت آقا رفتی؟
– بله، خدمت آقا رسیدم.
– خوب، چه گفتی؟
– هیچ، حرفی نداشتم.
– عجب مرد احمقی هستی! آخر می‌خواستی صحبتی بکنی. مگر زبان نداشتی؟
– خوب، این دفعه می‌روم صحبت می‌کنم.
فردا لاهیجی باز به خانه‌ی آقا رفت. امّا این بار کفش‌ها را کند و زیر بغل گذاشت و یکراست به بالای اتاق رفت و دست راست شیخ‌الاسلام دو زانو نشست. حاضران مجلس همه به زارع لاهیجی که در صدر مجلس جا گرفته بود، نگاه می‌کردند.
زارع سر به گوش شیخ‌الاسلام برد و به زبان لاهیجی گفت: گلابی جنگلی می‌خوری؟
شیخ‌الاسلام نگاهی به زارع کرد و این پرسش را تعارف ساده‌ی محبّت‌آمیزی پنداشت و برای آنکه دل مرد عامی را نشکند، پرسید: داری؟
لاهیجی گفت: نه، فقط دارم صحبت می‌کنم.»[۸]

کلیدواژه: عقل، بی‌خردی.

آخرین آرزوی سقراط

«پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگ‌ترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگ‌ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال‌های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می‌گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آن‌ها باقی بگذارید، همّت نمی‌گمارید؟»[۹]

کلیدواژه: تربیت فرزند، ثروت اندوزی، سقراط، حرص و طمع

دنیا چه هنرمندی را از دست می‌دهد!

در میان دیکتاتورهای فاسد و مغرور تاریخ، هیچکس چون نرون امپراتور روم باستان نبود. او خود را شاعر می‌دانست؛ امّا شعرهایش ارزش هنری و ادبی نداشت. اطرافیان نرون مجبور بودند که از اشعار او تعریف کنند و هنرش را بستایند. نرون آدمکشی بیرحم بود؛ ولی پیوسته می‌گفت که اگر بمیرد، روم سقوط خواهد کرد.
این امپراتور مغرور و مخوف در آخرین لحظات زندگی نیز همچنان به خود می‌بالید. آخرین سخن وی این جمله بود:
«آه… با مرگ من دنیا چه هنرمندی را از دست می‌دهد!»[۱۰]

کلیدواژه: دیکتاتوری، بهانه‌های ستم، نرون.


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. استاد مهدی چهل تنی، « اسلام محمّدی و مسلمانی ما » .
  3. دکتر سیّد جعفر شهیدی، زندگانی علی‌بن الحسین(ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران ـ ۱۳۶۵، ص ۱۱۱٫
  4. دکتر محمّد اسماعیل رضوانی، انقلاب مشروطیّت ایران، انتشارات ابن سینا، تهران – ۱۳۵۲٫
  5. دکتر محمود عنایت،‌ از ماست که بر ماست، ص ۳٫
  6. خواندنی‌ها، سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۴۲٫
  7. مولانا فخرالدّین علی صفی، لطایف‌الطّوایف، به اهتمام احمد گلچین معانی، انتشارات اقبال، تهران – ۱۳۵۲، ص ۱۰۱٫
  8. مجلّه‌ی سخن، شهریور ماه ۱۳۳۴، ص ۶۵۲٫
  9. در ضرورت تعلیم و تربیت (پلی کپی) دانشگاه تربیت معلّم ـ ۱۳۵۲٫
  10. محمود حکیمی، سیر آزادی در تاریخ (پلی کپی) تهران ـ ۱۳۵۷، ص۱۲٫
// // ?>
 

معرفی فیلم «روزنه»

عنوان فیلم: روزنه (Puncture)
کارگردان: آدام کاسن و مارک کاسن (Adam Kassen-Mark Kassen)
سال تولید: ۲۰۱۱
محصول: امریکا (سینمای مستقل)
زمان: ۹۰ دقیقه
ژانر: جنایی-داستانی
موضوع اصلی: دفاع دو وکیل از حقوق پرستاران بیمارستان
زبان فیلم: دوبله شده به زبان فارسی
کلیدواژه‌ها: ستم؛ شجاعت؛ دادگاه؛ ترس؛ تنهایی؛ امید؛ نظام پزشکی.
مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

خلاصه فیلم:

مایک وایز (Mike Weiss) و پل دانزیگر (Paul Danziger)، دو وکیل دعاوی هستند که پرونده یک زن پرستار را بر عهده گرفته‌اند. این زن، پرستار بخش اورژانس بیمارستان است و در هنگام تزریق آمپول به یک بیمارِ مبتلا به ایدز، آمپول شکسته و در دست او فرو می‌رود و او به بیماری ایدز دچار می‌گردد.
مایک و پل، در اثنای این دادخواهی، متوجه می‌شوند که تعداد بسیار زیادی از پرستاران در حین خدمت، به خاطر ناایمن بودنِ آمپولها دچار حوادث مشابهی شده و می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا این ماجرا را پیگیری کنند…

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

روزنه، به ماجرایی واقعی درباره‌ی فساد در نظام پزشکی می‌پردازد. دو وکیل، درگیر پرونده‌ای می‌شوند که هر چند در ابتدا به نظر ساده می‌رسد، اما کم‌کم ابعاد گسترده‌ای پیدا می‌کند؛ آن‌ چنان که دفاع از یک وکیل مدافع، تبدیل به دفاع از حقیقتی می‌شود که باید تمامی زندگی خود را برای آن فدا کرد.
قهرمان‌های فیلم، آدم‌های معمولی هستند؛ کسانی درست از جنس خود ما. همه‌ی ما، کم و بیش، با موقعیت‌های مشابهی روبرو بوده و هستیم؛ موقعیت‌هایی برای بیان یک حقیقت یا تن ندادن به یک ظلم فراگیر.
با بهانه‌های مختلف می‌توان چنین واقعه‌هایی را هدر داد و فرصت زیستنِ زندگانی‌ای پاک و پرشکوه را از دست داد.
وکیل‌های این فیلم، چنین نیستند. آن‌ها با سادگی و پاکی‌ای کودکانه، به چهره‌ی رنج‌دیدگانی خیره می‌شوند که با تمام وجودشان می‌پرسند: «آیا می‌توانی فراموش کنی؟!»

ملاحظات:

فیلم بر اساس داستان واقعیِ زندگی دو وکیل به نام‌های مایکل وایز و پاول دانزیگر ساخته شده است.
آدام کاسن، کارگردان فیلم، می‌گوید: «از همان لحظه‌ای که درباره‌ی این حوادث شنیدیم، به چیزهایی که این اتفاق درباره‌ی وضعیتِ فعلیِ صنعت پزشکی می‌گوید و به قهرمان ساده‌ای که سعی در اصلاح این وضعیت دارد، علاقه‌مند شدیم.»

Puncture-1

// // ?>


جام جهانیِ شرم

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\556763_4163990222175_2103345456_n.jpg

در درون ما و در اطرافمان، صداهای فرامو‌ش‌شده‌ای وجود دارند که ما را به شنیدن فرامی‌خوانند؛ صداهایی اصیل که از آن سوی دیوارها می‌آیند و هر دل‌افسرده‌ای را به ضیافتِ برادری دعوت می‌کنند.
ما در پشت حصارها تنها شده‌ایم و از فرط یأس، خود را به اسباب‌بازی‌هایمان مشغول می‌کنیم تا فراموش کنیم. حالا اسباب‌بازی‌هایمان بزرگ و بزرگ‌تر شده‌اند؛ به اندازه‌ی یک ورزشگاه.
اما گویی یکی از این اسباب‌بازی‌ها دارد چیزی نجوا می‌کند…صدای شلوغیِ بعد از گُل [گلِ خورده شده] را در گوش‌هایتان کم کنید…به نیم‌کت‌ها، به رج‌های سیمانی استادیوم، به آجر دیوارها گوش فرادهید…آن‌ها قصه‌ای برای گفتن دارند:

* * *

صدایی بلندتر از آسمان‌خراش

در دسامبر ۲۰۱۰، قطر توانست امتیاز میزبانی جام جهانی ۲۰۲۲ را نصیب خود کند.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\شادی امیر قطر از کسب میزبانی جام.jpgشادی امیر قطر از کسب میزبانی جام جهانی ۲۰۲۲

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\WORLD-CUP-REFER-articleLarge.jpgشادی مردم از کسب میزبانی جام جهانی

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\qatar-2022-world-cup-win-celebrations-2-th.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\انتقاد عفو بین الملل از وضعیت کارگران در قطر - BBC Persian[11-25-36].JPGمرد قطری، بعد از شنیدن خبر میزبانی کشورش، سجده‌ی شکر می‌گزارد.

***

بر طبق برآوردهای مالی، قطر به منظور آماده‌سازی خود جهت این مسابقات، ۱۰۰ میلیارد دلار صرف ساخت‌ و سازهای مختلف خواهد کرد: فرودگاه جدید، خطوط مترو، جاده‌ها، یک شهر جدید، هتل‌های مجهز، آسمان‌خراش‌ها و استادیوم‌های متعدد.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\_81231146_al-wakrah-afp.jpgورزشگاه الوکره

http://dohanews.co/wp-content/uploads/2015/12/estadio-doha-port-qatar-2022-2.jpgورزشگاه دوحه

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\archieved\qatar.jpgدوحــــه

***

بر طبق آمار سازمان عفو بین‌الملل[۱]، ۱ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر کارگر مهاجر در قطر مشغول به کار هستند. ۹۰ درصد نیروی کار این کشور را مهاجران تشکیل می‌دهند[۲]. مصر، فیلیپین، نپال و هند و بسیاری از کشورهای دیگر، در قطر، کارگر مهاجر دارند. از سال ۲۰۱۰ که قطر میزبانی جام جهانی را به دست آورد، شمار این کارگرانِ مهاجران، افزایش بسیاری پیدا کرد. کشور قطر برای آماده‌سازی و ساخت‌ ساختمان‌های لازم برای برگزاری جام‌جهانی ۲۰۲۲، دست‌کم یک میلیون کارگر خارجی وارد کشور کرده است[۳].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17244842_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\sedrf.jpg

***

رسانه‌های بین‌المللی، اتحادیه‌های کارگری در سراسر دنیا و سازمان‌های حقوق بشری، وضعیت کارگران مهاجر، که بیشتر آن‌ها در بخش راه و ساختمان‌سازی مشغول به کار هستند را زیر نظر گرفته‌اند و مسائل نگران‌کننده‌ی بسیاری را مشاهده کرده‌اند.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17233436_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17237332_303,00.jpg

***

آن‌طور که سازمان عفو بین‌الملل گزارش داده است صدها کارگر در حین آماده‌سازی قطر برای برگزاری جام جهانی فوتبال مرده‌اند[۴]. از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴، حدود ۱۲۰۰ کارگر جان خود را در ارتباط با احداث بنا‌های مربوط به جام جهانی ۲۰۲۲ از دست داده‌اند[۵]؛ تقریبا هر روز یک نفر[۶].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\انتظار می‌رود که شمار کارگران مهاجر در قطر در دو سال آینده ده برابر شود.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\سازمان عفو بین‌الملل و سازمان دیده‌بان حقوق‌بشر از عمل نکردن قطر به وعده‌های خود در مورد بهبود شرایط کارگران، انتقاد کرده‌اند.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\کار کردن کارگران خارجی در هوای داغ قطر.jpg

***

سازمان عفو بین‌الملل در یک گزارش میدانی مفصل[۷]، برخی از اصلی‌ترین اشکال سوءاستفاده و ظلم نسبت به کارگران مهاجران که در قطر مشغول به کار هستند را شرح داده است:

  • کارگران، [پس از رسیدن به مقصد کاری‌شان] متوجه می‌شوند که شرایط کار و زندگی در اینجا، با آنچه که استخدام‌کنندگان در ابتدای کار به آن‌ها وعده داده بودند، متفاوت است؛ فی‌المثل دستمزدها پایین‌تر از توافق اولیه است.
  • دستمزد بسیاری از کارگران، ماه‌ها دیرتر از زمانِ مقررِ آن داده می‌شود یا اینکه اصلا داده نمی‌شود.
  • کارفرماها، مدارک و قراردادهای لازم را با بسیاری از کارگران امضا نمی‌کنند و به این ترتیب، آن‌ها را تحت فشارِ دستگیری توسط مأموران دولتی قرار می‌دهند [از این ابزار به عنوان اهرمی برای تهدید و کنترل کارگران استفاده می‌کنند].
  • کارفرماها، گذرنامه‌ی کارگران مهاجر را از آن‌ها می‌گیرند و حتی به آن‌ها اجازه‌ی خروج از کشور [و بازگشت به کشور خود] را نیز نمی‌دهند.
  • کارگران به نحوی طاقت‌فرسا و با ساعات بسیار طولانی، وادار به کار می‌شوند و کارفرماها حاضر به تأمین سلامت و ایمنی آن‌ها در محیط کار نیستند.
  • کارفرماها، کارگران را در محیط‌های کثیف، شلوغ و نامناسب اسکان می‌دهند.

سعید آدری، مدیر مسائل جهانی در سازمان عفو بین‌الملل، می‌گوید که کارگران خارجی در قطر با «تبعیض سیستماتیک» روبرو هستند و حقوق بدیهیِ انسانی آن‌ها زیرپا گذاشته می‌شود[۸].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17169469_303,00.jpg

***

بسیاری از کارفرماها، در حالی که کاگران را به کار گرفته‌اند، برگه‌ی اجازه‌ی اقامت را برای کارگرها آماده و یا تمدید نمی‌کنند؛ در حالی که بر طبق قانون قطر باید چنین کاری را انجام دهند. برگه‌ی اجازه‌ی اقامت، برای کارگر اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد که زندگی و کار او در کشور، قانونی است. بدون این اجازه‌نامه‌ها، کارگران ممکن است که زندانی و یا جریمه شوند. کارفرماها، این اجازه‌نامه‌ها را در اختیار کارگران قرار نمی‌دهند و به همین دلیل بسیاری از این کارگران، از خوابگاه و محل کارشان حتی بیرون نمی‌توانند بیاییند، چون از دستگیر شدن توسط مأموران دولتی می‌ترسند[۹].

***

وضعیت امنیتی این کارگران از دیگر مسایل بسیار بحث‌برانگیز است. به گفته سازمان عفو بین‌الملل، در سال ۲۰۱۴ میلادی، ۴۴۱ کارگر خارجی، از هند و نپال، دو کشوری که بیشترین شمار کارگران را در قطر دارند، حین آماده‌سازی تاسیسات و تجهیزات جام جهانی، جان خود را از دست داده‌اند.
برخی از کارگران به دلیل حوادثِ رخ داده در محل کار، جان خود را از دست داده‌اند و برخی دیگر به دلیل ناراحتی قلبی درگذشته‌اند. فقط در بازه‌ی زمانی ژوئن تا آگوست ۲۰۱۳، دست‌کم ۴۴ کارگر بر اثر سکته قلبی و سوانح ناشی از کارِ سخت، جان خود را از دست دادند[۱۰].

***

گزارش‌های نهادهای حقوق بشری اعلام می‌کنند که کارگران خارجی مجبورند حتی در دمای پنجاه درجه‌ی سانتیگراد نیز کار کنند و گاه حتی آب آشامیدنی نیز در اختیار آن‌ها قرار نمی‌گیرد[۱۱].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012775_303,00.jpg

***

نهادهای حقوق بشری تا کنون بارها از وضعیت مسکونی اسف‌بار کارگران مهاجر در قطر انتقاد کرده‌اند. محل اسکان کارگران در اغلب موارد غیربهداشتی بوده و بسیار بیش از گنجایش آن پر می‌شود. نشریه‌ی گاردین در مقاله‌ای وضعیت کارگر خارجی در قطر را «بردگی مدرن» توصیف کرده بود.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012772_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012810_401,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\برخی از کارگران به دلیل حوادث رخ داده در محل کار جان خود را از دست داده‌اند. برخی به دلیل ناراحتی قلبی درگذشته‌اند.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\پیش از این روزنامه گاردین میزان سوءاستفاده و بهره‌بردای از کارگران خارجی به خصوص کارگران اهل نپال در قطر را با عنوان برده داری مدرن توصیف کرده بود.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\ضبط گذرنامه کارگران، عدم پرداخت حقوق کارگران برای چندین ماه، عدم دسترسی به آب آشامیدنی برای کارگران تنها برخی از نمونه‌های غیرانسانی گزارش شده از شرایط کارگران خارجی در قطر است.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\محل استراحت و خوابگاه کارگران خارجی در قطر.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,16015997_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,16015992_303,00.jpg

***

کارگران گاه تا هفت ماه چشم‌انتظار دریافت دستمزد خود هستند. در صورت اعتراضِ آنان، این خطر وجود دارد که مقامات قطر بدون پرداخت حقوق عقب‌مانده‌شان، آنان را از این کشور اخراج کنند.
دی‌پاک، یک فلزکار که در استادیوم خلیفه‌ مشغول به کار بود، به گروه‌های حقوق بشری گفت که زندگی در این‌جا «شبیه زندگی در زندان است». او افزود: «صاحب‌کارم به من گفت: اگه میخوای توی قطر بمونی، باید صدات در نیاد و کار کنی!»[۱۲]

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,18439618_303,00.jpg

«خانواده‌ام الان آواره شده‌اند. دو تا از بچه‌هام که کوچک‌ترند، مجبور شده‌اند ترک تحصیل کنند. …هر روز نگران و عصبی‌ام؛ شب‌ها نمی‌تونم بخوابم. این وضعیت برام، واقعا یه شکنجه است.»
(بخش از گفته‌های پِرِم؛ فلزکاری که در استادیوم خلیفه کار می‌کند؛ اهل نپال است و ماه‌هاست که دستمزدش را نداده‌اند)

***

یکی از قوانین بسیار ظالمانه‌ی کار در قطر، قانون «کفاله» یا «قانون ضمانت[۱۳]» نام دارد. قانون مزبور کارگران مهاجر را موظف می‌کند که در صورتی که بخواهند کشور را ترک کنند یا کارشان را تغییر دهند، باید از کارفرمای خود اجازه‌نامه‌ای داشته و آن را ارائه دهند. به گفته‌ی مسئولان عفو بین‌الملل، این امر سبب می‌شود که کارگرانی که در قطر مورد سوءاستفاده و استثمار قرار گرفته‌اند، به‌راحتی امکان خروج از این کشور را نداشته باشد و به کار اجباری وادار شوند.
۲۳۴ تن از کارگران باغبانی که برای ساخت تأسیسات ورزشی جام جهانی ۲۰۲۲ به کار گرفته‌شده‌ بودند، به عفو بین‌الملل گفته‌اند که مقامات قطری، گذرنامه‌های آنان را ضبط کرده‌اند تا آنان نتوانند پیش از پایان قراردادشان قطر را ترک کنند.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\کارگران مهاجر خارجی در قطر همچنان «به شدت آسیب‌پذیر» هستند.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\Construction workers on Khalifa International Stadium ahead of the 2022 FIFA World Cup Qatar on December 30, 2015 in Doha,.jpg

سازمان عفو بین‌الملل در سال ۲۰۱۴، با انتشار گزارشی در مورد استثمار کارگران ساختمانی در قطر، انتقاد کرده و متذکر شده بود که صاحبان و کارفرمایانِ صنایع ساختمانی، کارگران خارجی را «در حکم حیوانات» تلقی می‌کنند.

***

وضعیت کاری زنان

سازمان عفو بین‌الملل در ماه آوریل ۲۰۱۴، گزارشی انتقادآمیز از وضعیت زنان کارگر خارجی و مهاجر در قطر منتشر کرده و از جزئیات خشونت، شکنجه و بردگی آنان پرده برداشته است.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17077277_303,00.jpg

بیش از نیمی‌ از زنان مهاجری که در قطر هستند، به کار خانگی مشغول‌اند. قوانین قطر در مورد کار خانگی، برای ساعات کار در روز و برای روزهای کاری در هفته، هیچ محدودیتی قرار نداده‌اند. زنان کارگر خارجی در قطر، مجبورند تا ۱۰۰ ساعت در هفته کار کنند.
کار اجباری، خشونت‌فیزیکی و خشونت جنسی بخشی از مصایبی است که زنان کارگر خارجی در قطر به شکل مداوم با آن مواجه‌اند.
سعید آدری می‌گوید:« بسیاری از این زنان کارگر حق ترک منزل کارفرما را ندارند. اگر هم جرات کنند و به کارفرما بگویند که می‌خواهند از خانه بروند، یا کتک می‌خورند یا تهدید به خشونت فیزیکی می‌شوند.»
دست‌کم ۸۴ هزار زن کارگر مهاجر در کشورهای عرب حوزه‌ی خلیج فارس به کار طاقت‌فرسا مشغول‌اند و بیشتر آن‌ها از کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا برای کار به این کشورهای عرب‌نشین وارد می‌شوند.
گزارش عفو بین‌الملل می‌گوید وضعیت این زنان با «برده» فرق چندانی ندارد. آن‌ها اگر از خانه‌ی کارفرما بروند، به عنوان «فراری» به پلیس گزارش شده و بازداشت و روانه‌ی زندان می‌شوند. کارگران بدون اجازه‌ی کارفرما حق ترک کشور و بازگشت به وطن خود را هم ندارند.

***

دولت قطر در جوابیه‌ی یکی از گزارش‌های سازمان عفو بین‌الملل نوشت: «دولت قطر احساس می‌کند که سازمان عفو بین‌الملل وضعیت کار در قطر را در کنار وضعیت کار در سایر کشورها که مسائل مشابهی دارند، قرار نمی‌دهد. قطر به طور جدی قصد دارد تا وضعیت کار در این کشور را به بالاترین سطح استاندارد برساند اما به دلایل نامعلوم، سازمان عفو بین‌الملل هیچ‌گونه مقایسه‌ای بین قطر و سایر کشورهایی که تعداد زیادی از مهاجران را برای رسیدن به رشد و توسعه‌ی سریع به کار می‌گیرند، صورت نمی‌دهد[۱۴]
دولت قطر سال‌هاست وعده می‌دهد که قانون فعلی کار و حقوق کارگران را بازبینی خواهد کرد.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17118176_303,00.jpg

***

بخشی از یک تبلیغ تجاری درباره‌ی جام جهانی در قطر:

آنچه در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر در انتظار طرفداران فوتبال است…

قطر، با داشتن سومین ذخایر طبیعی گاز جهان، به آن چنان ثروتی رسیده است که بتواند برای میزبانی خود این شعار را انتخاب کند:

«منتظر هیجان باشید!»

کسانی که به ویترین قطر، دوحه (پایتخت)، سفر می‌کنند، در صحرا از دور دندانه‌هایی را خواهند دید که از دل بیابان سر بر آورده‌اند؛ این‌ها آسمان‌خراش‌های قطر هستند. در آن‌جا ثروتی چشمگیر دیده می‌شود:
شب‌هنگام، غرش اگزوز ماشین‌های گران‌قیمتی که با همدیگر کورس گذاشته‌اند و سر و صدای دوچرخه‌سوارانی که بر دوچرخه‌های درجه‌یک سوارند، در میان برج‌هایی که از فولاد و شیشه ساخته شده‌اند، می‌پیچد.
شاید در دنیا فقط در دوحه بتوان چنین چیزی را در بخش نیازمندی‌های روزنامه‌ی محلی دید: «نیاز فوری به یک قصر!»[…]
استادیوم لوسِیل (Lusail)، در شمال دوحه، جایی است که قرار است بازی افتتاحیه و بازی فینال در آن‌جا برگزار شود.
تمیم العابد، مدیر پروژه‌ی ورزشگاه دوحه، هم‌چنین به طرفداران فوتبال وعده‌ای درباره‌ی استفاده از تکنولوژی‌های جدید و پیشرفته در ورزشگاه‌ها، داده است. او گفته است: «آینده‌نگری برای ما بسیار مهم است. مثلا به زودی تماشاچیان می‌توانند در ورزشگاه‌ها از روی تبلت‌شان، صحنه‌ی آهسته‌ی مسابقات را تماشا کنند. پس برای ما آینده‌نگری خیلی مهم است زیرا شما می‌بینید که تکنولوژی به چه سرعتی دارد پیشرفت می‌کند. ما نمی‌خواهیم چیز‌هایی را طراحی کنیم که وقتی جام جهانی شروع شد، یک تکنولوژی عقب‌مانده و از دور خارج شده باشد.»

منبع: (http://www.businessinsider.com/heres-what-soccer-fans-can-expect-from-the-qatar-world-cup-2014-12 )

***

رگینا اشپوتل، کارشناس عفو بین‌الملل در امور قطر می‌گوید: «فیفا از زمان اعطای میزبانی جام جهانی ۲۰۲۲ به قطر در سال ۲۰۱۰، تاکنون اقدامات و تلاش‌های کافی انجام نداده تا کارگران مهاجر به شرایط و وضعیتی انسانی برسند.»
فیفا به خاطر فشارها و بحث‌های مختلف درباره‌ی گرمای قطر در فصل تابستان، جام جهانی را به فصل زمستان منتقل کرد اما در برابر حقوق از دست رفته‌ی کارگران، ساکت باقی مانده است.
اشپوتل هم‌چنین گفت: «اگر فیفا به سرعت واکنش نشان ندهد و کاری نکند، مسئول و مقصر این امر خواهد بود که جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر روی دوش هزاران کارگر مهاجر استثمارشده برگزار می‌شود
کارشناسان سازمان عفو بین‌الملل پیش‌بینی می‌کنند که شمار کارگران خارجی برای ساخت تأسیسات ورزشی جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر در طی دو سال آینده (تا سال ۲۰۱۸) ده برابر شده و به ۳۶ هزار نفر افزایش یابد[۱۵].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\c4e72c79a5677e2f1eee05f282083f391a44ecc7.jpg

***

تعدادی از مردم به همراه اتحادیه‌های کارگری، در زوریخ (سوئیس) در مقابل دفتر جهانی ریاست فیفا، اعتراض خود به وضعیت کارگران قطری را اعلام کردند:

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\A trade union-organised protest in Zurich on 29 May against workers' conditions in Qatar.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\کارت قرمز برای فیفا.jpg

«به فیفا و حامیان مالی آن بگویید که استثمار کارگران را متوقف کنند!»
سازمان عفو بین‌الملل در سایت خود[۱۶]، دادخواستی تهیه کرده تا از فیفا بخواهد به وضعیت کارگران در قطر هر چه زودتر رسیدگی کند. یکی از کمترین کارهایی که می‌توان برای حمایت از این کارگران انجام داد، امضا کردن این دادخواست و معرفی کردن آن به دیگران است.

***

مصطفی قدری[۱۷]، پژوهشگر «حقوق مهاجرانِ منطقه‌ی خلیج فارس» در سازمان عفو بین‌الملل، می‌گوید: «اگر شرایط تغییر نکند و برای اصلاح این وضعیت هر چه زودتر کاری صورت نگیرد، هر طرفدار فوتبالی باید از خود بپرسد:
آیا ما در حال استفاده از خون و عرق و اشک‌های کارگران مهاجر نیستیم؟[۱۸]»[۱۹]

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\qatar-world-cup-1.jpg

منابعی برای مطالعه‌ی بیشتر:

  1. برخی از اخبار و گزارش‌های مهم درباره‌ی کارگران درگیر در جام جهانی را می‌توانید در این‌جا و این‌جا ببینید.
  2. گزارشی درباره‌ی وضعیت زنان مهاجر، را می توانید در این‌جا ببینید.
  3. گزارشی درباره‌ی کارگران ساختمانی مهاجر، را می توانید در این‌جا ببینید.
  4. فیلمی درباره‌ی استثمار سازمان‌یافته‌ی کارگران را می‌توانید در این‌جا ببینید.

کلیدواژه: جام جهانی- فوتبال- ورزش- کارگران مهاجر- عدالت- خشونت- تغییر


 

  1.  Amnesty International
  2.  http://globalnews.ca/news/2610395/dion-to-meet-qatari-counterpart-day-after-amnesty-report-alleges-labour-abuse-in-qatar/
  3.  http://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B5%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86/g-18465332
  4.  http://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B5%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86/g-18465332
  5.  http://www.dw.com/fa-ir/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D9%81%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%85%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B1/a-18058021
  6.  http://www.bbc.com/news/magazine-33019838
  7.  https://www.amnestyusa.org/sites/default/files/mde220102013eng.pdf
  8.  http://www.dw.com/fa-ir/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%81%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B1/a-17590459
  9.  https://www.amnesty.org/en/latest/campaigns/2016/03/qatar-world-cup-of-shame/
  10.  http://www.dw.com/fa-ir/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%81%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B1/a-17590459
  11.  http://www.dw.com/fa-ir/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%81%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B1/a-17590459
  12.  http://globalnews.ca/news/2610395/dion-to-meet-qatari-counterpart-day-after-amnesty-report-alleges-labour-abuse-in-qatar/
  13.  Sponsorship Law
  14.  http://www.bna.bh/portal/en/news/699409
  15.  http://www.dw.com/fa-ir/%D8%B9%D9%81%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AB%D9%85%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2-%D9%82%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF/a-19152860
  16.  https://www.amnesty.org/en/get-involved/take-action/stop-fifa-and-sponsors-world-cup-exploitation
  17.  Mustafa Qadri
  18.  http://www.theguardian.com/football/2015/dec/01/amnesty-international-qatar-world-cup-migrant-workers
  19. هدف از آشنا شدن با وضعیت کارگران مهاجر در قطر، ایراد گرفتن از کشورهای خلیج فارس و یا بیانِ مشکلاتِ دیگران برای دست و پا کردنِ مشروعیت پوشالی برای خود نیست. امید است که با خواندن این متن، با حقوق کارگران بیشتر آشنا شویم؛ به مسأله‌ی عدالت حساس‌تر شویم؛ در آینه‌ی دیگران وضعیت خود و کشور خود را ببینیم و برای تغییر و رقم خوردن زیبایی بیش از پیش بکوشیم.

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه‌ی شماره ۳)

فایل قابل چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۱ تا ۳

شاه شما بر فرشته‌ها حکومت می‌کند و من بر شیطان‌ها!

«روزی سفیر اسپانیا که دن سیادا سیلوا فیگوروا نام داشت به اتفاق شاه‌عبّاس از خیابان می‌گذشت. در بین راه اجساد بی‌دست و پای بسیاری از محکومین مجازات‌های هولناک شاه‌عبّاس را مشاهده کرد که در خیابان افتاده و کسی نبود تا آن اجساد را به خاک بسپارد. شاه رو به سفیر کرده و گفت: نظر شما راجع به این اجساد چیست؟
سفیر بدون تردید گفت: بسیار ستمگرانه است.
شاه خندید و گفت: شما به دستور عقلتان صحبت می‌کنید؛ ولی فراموش نکنید که شاه شما بر فرشتگان حکومت می‌کند و من بر شیطان‌ها!»[۱]

کلیدواژه: عدل و ظلم، بهانه‌های ستم

به او عدالت یاد بده!

«داستان‌نویس فرانسوی ژان اکار در رُمان خود «مورن مغربیها» داستان مرد بی‌سوادی را بازگو می‌کند که پسر یازده ساله‌اش را پیش یک جرّاح بازنشسته‌ی نیروی دریایی می‌برد و از او می‌خواهد که به بچه‌اش چیزکی درس بدهد. جرّاح می‌پرسد: «می‌خواهی چه یادش بدهم؟»
مرد پاسخ می‌دهد: نمی‌دانم؛ امّا دلم می‌خواهد مثل من نشود که به زور سواد خواندن دارم و با یک آدم وحشی فرق چندانی ندارم.
جرّاح پاسخ می‌دهد: خوب، بچه‌ات خواندن و نوشتن می‌داند؟
مرد می‌گوید: بله، سه نوع «آر» (R) را می‌شناسد.
جرّاح می‌گوید: خوب، می‌خواهی چه کاره بشود؟
پدر نتوانست پاسخی بدهد. جرّاح گفت: امّا حتماً نقشه‌ای برای آینده‌ی بچه‌ات داری. می‌خواهی سرباز بشود، کشاورز بشود، شکارچی بشود، یا باغبان؟ هر تصمیمی داری بگو تا من درس‌هایم را طبق آن بدهم.
پدر پس از تردیدی طولانی چیزی را که می‌خواست یافت و سرانجام گفت: به او عدالت یاد بده!
آری، این آدم معمولی که گرچه نادان بود، ولی هوشمند بود و خلقیّات درستی داشت، با عقل سلیم خود درمی‌یافت که تصمیم‌گیری در مورد شغل آینده‌ی کودکی یازده ساله بی‌جاست. وقتی که بچه بزرگ شد و ذهن خویش را شناخت، خود می‌تواند تربیت تخصصی‌اش را به دست آورد؛ امّا به چیزی نیاز دارد که از آن فرهنگ فکری که با شناخت سه نو «آر» آغاز می‌شود، ضروری‌تر است. پرورش اخلاقی [عدالت‌خواهی] است که می‌تواند از او، وقتی که بزرگ شد، انسان شریفی بسازد.»[۲]

کلیدواژه: عدالت، آموزش، انتخاب رشته

قصّه‌ی رنج بزرگ دهقانان ایرانی

در طول تاریخ ایران هیچ قصّه و حکایتی دردناک‌تر از رنج دهقانان این سرزمین نیست. دهقانان روزها در زیر آفتاب سوزان رنج می‌بردند و زحمت می‌کشیدند؛ امّا حاصل رنج آنان به جیب مالکان که مورد حمایت حکومت‌ها بودند، می‌رفت و صرف عیش و نوش آن‌ها و مأموران دولت می‌شد.
دهقانان گذشته از آنکه بخش مهمّی از محصولات خود را در اختیار مالکان قرار می‌دادند، مجبور بودند بخش دیگری از آن را به عنوان مالیات به مأموران دولتی بدهند. در طول تاریخ مردان بزرگی برای رهایی دهقانان قیام کردند؛ امّا قیام آنان اغلب به وسیله‌ی مالکان، قدرت‌های محلّی و یا پادشاهان سرکوب می‌شد.
دکتر محمّد مصدّق در زمان حکومت کوتاه خود، لایحه‌ی «لغو عوارض کشاورزان» را به تصویب رساند و در این لایحه ذکر شده بود که هرگاه مالکان به عنوان باج و خراج از رعایای خود مرغ، جوجه، پنیر و ماست و امثال آن بخواهند، تحت تعقیب قرار گیرند.
بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و سقوط حکومت ملّی مصدّق، یک‌بار دیگر مجلسی فرمایشی که ترکیبی از مالکان بزرگ و طرفداران شاه بود، به نام «مجلس شورای ملّی» تشکیل شد. در این مجلس، یکبار دیگر لایحه‌ی «لغو عوارض کشاورزان» که دکتر مصدّق قبلا با استفاده از اختیارات خود به تصویب رسانده بود، مورد رسیدگی (!!) قرار گرفت.
این لایحه مدّت‌ها در مجلس شورای ملّی مورد بحث بود و سرانجام قرار شد کمیسیونی مرکّب از تعدادی از نمایندگان مجلس شورا و مجلس سنا که اکثر آن‌ها از مالکان بزرگ بودند، به این امر رسیدگی کند. یکی از نمایندگان شرکت کننده در این کمیسیون سپهبد امیر احمدی، مالک بزرگ، بود. […] همین که لایحه قرائت شد، سپهبد امیراحمدی به شدّت مداد را روی میز زده و فریاد برآورد: این عوام‌فریبی‌ها را بیندازید دور!
همه هاج و واج ماندند. اعتراضات سپهبد احمدی قطع شدنی نبود. با وجودی که جلسه‌ی کمیسیون سرّی و خصوصی بود و درهای اتاق نیز بسته بود، نمایندگانی که در سرسرا بودند و همچنین پیشخدمت‌ها، از صدای دو رگه‌ی تیسمار و داد و بیدادهای او به خود آمده به طرف در ورودی کمیسیون کشور روی آوردند.
سپهبد احمدی که از ملّاکین معروف کشور بود، در دنباله‌ی اعتراضات خود افزود: مصدّق السّلطنه این قانون را بی‌جهت به تصویب رسانده. مرغ مال مالک است؛ جوجه هم مال مرغ است؛ تخم مرغ هم مال مرغ است. چرا این همه مرغ، جوجه، گاو، گوسفند، شیر، پنیر و روغن را رعایای دهات تصاحب کنند و به مالک چیزی نرسانند؟
جمال امامی و سناتور سعید مهدوی، اعتراضات سپهبد امیراحمدی را مورد تأیید قرار دادند و جمال امامی گفت: اصلا این لایحه را در سبد باطله بیندازیم.»[۳]

کلیدواژه: مصدّق، عدل و ظلم، دهقانان، کشاورزی

به خاطر این پزشک شدم تا از آلام و رنج‌های انسان‌ها بکاهم

در سال ۱۹۴۸ یکی از پزشکان معروف آمریکا تصمیم گرفت از پنجاه پزشک مشهور سؤال کند: شما چرا پزشک شدید؟ چرا از میان صدها حرفه‌ی مختلف، طبابت را انتخاب کردید؟
از میان جواب‌های رسیده، دو پاسخ توجّه او را سخت جلب کرد و پزشک مشهور در جزوه‌ای آن‌ها را انتشار داد: سامرست موام ادیب و پزشک مشهور انگلیسی در پاسخ نوشت:
«حرفه‌ی پزشکی [ابتدا] مورد علاقه‌ی من نبود؛ امّا به من این فرصت را داد که بتوانم در شهر عظیمی مانند لندن زندگی کنم و تجربیّاتی به دست آوردم که بعدها در نوشته های من بکار رود. من با چشم خود دیدم که انسان چگونه جان می‌سپارد و چطور درد و رنج و ملال را تحمّل می‌کند. دیدم که چطور خطوط تیره‌ی ناامیدی و یأس بر روی صورت‌ها نقش می‌بندد و اثر باقی می‌گذارد. من ‌این‌ها را دیدم و شرح آن‌ها را در نوشته‌های خود منعکس کردم. به عقیده‌ی من هیچ تجربه و کوششی برای یک نویسنده بهتر از چند سال طبیب بودن نیست…»
دکتر آلبرت شوایتزر آلمانی که نیمی از عمر خود را در جنگل‌ها و صحراهای آفریقا برای نجات بیماران و هدایت سیاهپوستان گذرانده بود، در جواب نوشت:
«وقتی دیدم بیماران به علّت ابتلای به انواع امراض رنج می‌کشند و احتیاج به طبیب و پرستار دارند تا بتوانند آلام و بدبختی‌های خود را فراموش کنند، تصمیم گرفتم پزشک شوم و اینک از شغل خود بی‌نهایت خوشحالم؛ زیرا از این طریق، بدون احتیاج به حرف زدن می‌توانم بار اندوه دیگران را سبک کنم و احیاناً زندگانی را به انسان‌هایی محروم باز گردانم. در این حرفه من بهتر می‌توانم درباره‌ی عشق به خدا و مذهب سخن گویم. حقیقت را از حرف به عمل درآورم و جهان اندیشه را به واقعیّت اتّصال دهم.»[۴]

کلیدواژه: پزشکی، انتخاب شغل، انسان‌دوستی، محبّت

نور چشمی‌ها را از اطراف خودت دور کن

جبله یکی از یاران بافضیلت پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله بود و از فقهای صحابه بشمار می‌رفت. وی مردی صریح بود و با متجاوزان به حقوق مردم با صراحت سخن می‌گفت و به قول طبری مورّخ معروف، اوّلین کسی بود که با سخنان تند و خشن به عثمان اعتراض کرد. طبری درباره‌ی شیوه‌ی رفتار جبله با عثمان حکایت‌هایی را نقل می‌کند که داستان زیر از آن جمله است:
«روزی جبله در میان گروهی از افراد قبیله‌ی بنی سعد نشسته بود و زنجیری در دست داشت. عثمان که از آنجا عبور می‌کرد، به آنان سلام کرد. چند تن از میان آن گروه جواب سلام او را گفتند. جبله با تعجّب نگاهی به آن‌ها افکند و سپس گفت: چرا جواب سلام کسی را می‌دهید که این همه‌ اعمال خلاف مرتکب می‌شود؟
و سپس رو به عثمان کرد و گفت: باید این نور چشمی‌ها و اطرافیان فرصت‌طلب را که جز به منافع خویش به چیز دیگری نمی‌اندیشند، از اطراف خود طرد کنی؛ وگرنه این زنجیر را به گردنت خواهم انداخت.
عثمان گفت: کدام نور چشمی‌ها؟ من برای انجام دادن کارها افراد شایسته را انتخاب می‌کنم.
جبله گفت: آیا مروان، معاویه، عبدالله‌بن عامر و عبدالله‌بن سعد را به دلیل شایستگی انتخاب کرده‌ای؟
عثمان که در برابر سخنان نافذ و اعتراض منطقی او پاسخی نداشت، آن محل را ترک کرد. از آن روز به بعد اعتراض‌های مردم علیه حکومت عثمان اوج گرفت و مردم نسبت به او جری گشتند.»[۵]

کلیدواژه: عدل و ظلم، سکوت، تبعیت و اطاعت

ما غذا نمی‌خوریم تا تو بازگردی

«گویند روزی از روزها در خانه‌ی شیخ هادی نجم‌آبادی سورچرانیِ فقرا بود. برای هر سه نفر یک سینی خوراک از درونیِ خانه به بیرونی بردند. سینی‌ِ جداگانه‌ای در پیش آقا نهادند. از قضا یکی از اعیان شهر که مهمان ناخوانده بود به دیدار شیخ آمد و در کنار سفره‌ی وی نشست. ناگاه بینوایی هم از در درآمد و منظره‌ی سینی خوراکی‌ها را دید که هر سه نفر دور یک سینی نشسته بودند و فقط سینی خوراک آقا دونفری بود. [مرد بینوا] برای تکمیل حدّ نصاب، رفت در کنار آن ثروتمند نشست. مرد اعیان دید عجب غلطی کرده و در چه صحنه‌ی [قابل] تماشایی گرفتار شده است. به خاطر نداشت که در همه‌ی عمر با یک بیچاره یا بینوایی همنشین شده باشد تا چه رسد که هم‌خوراک بشود. [امّا] شیخ به این شؤونات اعیانی و جاه و مقام ظاهری توجّهی نداشت و پشت پا به همه‌ی تشریفات زده و او را هم مانند خود در ردیف بینوایان و ولگردان شهر در کنار هم قرار داده و همه برادروار هم‌خوراک شده [بودند]. مرد اعیان [برای نجات از آن مخمصه] فکری کرد و تدبیری نمود و سپس به مرد بی‌سر و پا که در کنارش نشسته بود گفت: آیا تو تنها زندگی می‌کنی؟
مرد تیره‌بخت جواب داد: نه، مادر پیری دارم که ناتوان و عاجز است.
آن مرد اعیان قسمتی از خوراک را در ظرفی جدا ریخت و یک تومان هم از کیسه‌ی لئامت خود بیرون آورد و بر آن گذاشت و به فقیر داد و گفت: برخیز و این‌ها را به نزد مادرت ببر و با هم غذا خورید که ثواب دارد.
و [به این ترتیب] بیچاره را از کنار سفره‌ی دیگری بلند کرد. شیخ که این منظره را دید [سربرداشت و] گفت: آی عمو، غذا و پول را به مادرت برسان و آن سهم مادرت است؛ زود بیا اینجا. ما غذا نمی‌خوریم تا تو [بازگردی] و با ما هم‌خوراک شوی. معطل نشو، زود بیا؛ خان گرسنه است.
[مرد] تیره‌بخت شادان و خندان خود را به مادر پیرش رسانید و ماجرا را گفت و آنگاه دوان‌داون بازگشت و در خوراک با آقا و اعیان شریک شد. گدایان، آخوندها و اعیان همه در کنار بزم محبّت و روحانی شیخ هم‌خوراک شدند و مانند مسلمانان پاک‌نهاد ساعتی از قید شؤونات و تشریفات خسته کننده‌ی طبقاتی آسوده شدند؛ چون همه از خاکیم و به خاک می‌رویم. ولی بر آن مرد اعیان چه گذشت، خدا می‌داند.»[۶]

کلیدواژه: فقر، سادگی، تکبّر و خودپرستی

آتیلا هم می‌پنداشت که از طرف آسمان به تصرّف جهان مأمور شده است

آتیلا بدون تردید یکی از چند خون‌آشام تاریخ بشر است. او که رئیس یکی از قبایل مغول به نام «هون» بود در حدود سال‌های ۴۰۶ تا ۴۵۳ میلادی زندگی می‌کرد. هون‌ها بعد از آنکه از چینی‌ها شکست خوردند به سوی باختر رفتند. بخش عمده ای از این طایفه‌ی وحشی در سرزمینی که امروزه به نام هُنگری (یا مجارستان) معروف است، اقامت گزیدند و از آنجا امپراتوری‌های روم غربی و روم شرفی (قسطنطنیّه) را مورد تهدید قرار دادند. افراد این طوایف مردمی بودند کاملاً وحشی و خونخوار، و به هر نقطه‌ای که پای سواران هون می‌رسید مردم آنجا با شتاب از برابر آن‌ها می‌گریختند و آبادی‌ها را خالی می‌کردند. آنان در حمله به امپراتوری روم غربی، ابتدا به سرزمین بالکان تاختند و چنان ویرانی به بار آوردند که گفته‌ی معروف «هر جا سُمّ اسب آتیلا گذشت دیگر علف در آنجا سبز نخواهد شد» از آن زمان در تاریخ معروف گردید. در حملات هولناک این قوم وحشی بیش از هفتاد شهر به کلّی ویران گردید و به فرمان آتیلا هزاران هزار نفر از اهالی این شهرها بی‌رحمانه قتل عامّ شدند. حیرت‌انگیز است که این فرمانده وحشی و خون‌آشام خود را «تازیانه‌ی خدا» می‌دانست و می‌پنداشت که از طرف آسمان‌ به تصرّف جهان مأمور گردیده است!!

کلیدواژه: ظلم و عدل، دروغ، دین، قدرت

آدمکشی که درد دین داشت!

نادرشاه افشار یکی از شاهان ظالم و بیدادگر ایران بود. وی در شش ساله‌ی آخر سلطنت دست خود را به جنایاتی آلود که به قول باستانی پاریزی گویی سزاوار آن است که مجسمّه‌ی او را (برای خدمات اوّلیّه‌اش) ابتدا از طلا بسازند و سپس آن را آتش بزنند. اقدامات نادر با لشکرکشی‌های بی‌حاصل و بی‌سود و مخارج گران و کمرشکن نظامی و قتل و غارت‌ها و از کلّه منار ساختن‌ها، برای مردم غارت‌شده‌ی ایران بلایی عظیم بود. وی هنگام لشکرکشی به هندوستان آنچنان قتل عامی در دهلی به راه انداخت که نظام‌الملک نایب‌السّلطنه «دکن» نزد او آمد و گفت:
دگر نمانده کسی تا به تیغ ناز کُشی/ مگر که زنده کنی مرده را و باز کشی
یکی از مورّخان درباره‌ی قتل عام دهلی می‌نویسد:
«سپاهیان ایران از بازار صرّافان تا عیدگاه قدیم شروع به کشتار نمودند و سلحشوران ایرانی(!!) به خانه‌ها و دکان‌ها حمله بردند و ساکنین آن‌ها را از دم تیغ گذرانیدند و آنچه قیمتی بود تاراج نمودند و بازار صرّافان و جواهریان راسته بازار و دکاکین تجّار و ارباب ثروت را چپاول کردند و ساختمان‌های بی‌شماری را یا منهدم و یا طعمه‌ی حریق ساختند.»
وی قبل از حمله به هندوستان به محمّدشاه، سلطان آن کشور، نوشته بود:
«به علیِّ مرتضی قسم که به غیر از دوستی و درد مذهب هیچ مقصودی نداشته و ندارم.»[۷]

کلیدواژه: دین، تاریخ، نادرشاه، عدل و ظلم

لشکر دعا

«نادرشاه افشار زمانی که به سلطنت رسید حقوق هفتاد هزار طلّاب را که از دولت مواجب می‌گرفتند قطع کرد. رؤسای طلّاب نزد او بنالیدند که این‌ها لشکر دعا هستند؛ چرا باید سلطان نان آن‌ها را قطع کند و موقوفات آن‌ها را ضبط؟
نادشاه در جوابشان گفت: «وقتی شش هزار افغانی به ایران و پایتخت ایران غالب شدند آن‌ وقت دو کرور مخلوق اصفهان و صدهزار طلّاب علوم چرا جواب آن‌ها را ندادند؟»[۸]

کلیدواژه: مال، دین، عدالت

شباهت به یاران رسول الله (ص)

«حسن بصری که از عارفان بود روزی یاران خود را گفت: شما ماننده‌اید به اصحاب رسول الله.
ایشان شادی نمودند. حسن گفت: به روی و به ریش، نه به چیزی دیگر، که اگر شما را بر آن قوم چشم می‌افتاد، همه در چشم شما دیوانه می‌نمودند؛ که ایشان مقدّمان[=پیشتازان] بوند و چون مرغ پرنده و باد وزنده بر اسبان رهوار می‌رفتند و ما بر خران پشت ریش مانده‌ایم.»[۹]

کلیدواژه: تکبّر، دین

من قمارخانه باز نمی‌کنم که به اجازه‌ی شما نیازمند باشم!

«در سال ۱۳۰۵ [شمسی] مردی اهل سیاست به نام دکتر محسنی رئیس فرهنگ آذربایجان شد. این مرد در قمار سیاست خیلی ناشی بود و بصیرت لازم را نداشت. در نتیجه، نتوانست روحیّه‌ی آذربایجانی‌ها را بشناسد و محبوبیّتی میان آنان برای خود کسب کند.
علاقه‌ی آذربایجانی‌ها نسبت به زبان و ادبیّات فارسی نه چنان است که به اختصار بگنجد. آثار فارسیِ شعرا و نویسندگان و محقّقین قدیم و معاصر آن‌ها گواه صادق این حقیقت است. در این زمینه اگر از برادران فارسی زبان خود جلوتر نباشند، عقب‌تر نیستند.
پیش از آنکه دکتر محسنی به ریاست فرهنگ آذربایجان منصوب شود، ما معلّمین برای اینکه بچه‌های آذربایجانی بتوانند خواندن و نوشتن و حرف زدن فارسی را به آسانی و زود بیاموزند، دائماً در مشورت و تبادل نظر بودیم. خود نگارنده برای این منظور الفبایی به نام «الفبای آسان» تألیف کرد…
دکتر محسنی به جای اینکه سوابق و علایق فرهنگیان را تقدیر و تشویق کند، دستور اکید داد که در اداره‌ی فرهنگ، کارمندان با مراجعان و در مدارس مربّیان و شاگردان همه باید به زبان فارسی گفتگو کنند و گرنه از کارشان برکنار خواهند شد. گذشته از اینکه این کار یک تکلیف شاق و غیرعملی بود،‌ او نمی‌دانست که با صدور این دستور حق و علاقه‌ی تاریخیِ یک قوم بزرگ را انکار و حسّ میهن‌دوستیِ آذربایجانی را تحقیر و جریحه‌دار خواهد کرد…
روزی به فکر تأسیس کلاس برای کر و لال‌ها افتادم. به نظرم چنین می‌رسید که اگر رئیس فرهنگ از این نیّت من آگاهی یابد، به مناسبت اینکه در دوره‌ی ریاست او و به کمک او بنای یک مؤسسه‌ی تاریخی گذاشته خواهد شد، نظر او نسبت به من تغییر خواهد کرد. با این امید به دیدن او رفتم. وقتی غرض خود را درباره‌ی افتتاح کلاس برای کر ولال‌ها با او در میان گذاشتم، به خونسردی به من گفت: اگر تو چنین استعدادی در خود می‌بینی که لال‌ها را زبان‌دار کنی بهتر است که در باغچه‌ی اطفال به کودکان فارسی بیاموزی. ما به دبستان کر و لال‌ها احتیاج نداریم.
از کم لطفی رئیس سخت متأثّر شدم. بغض گلویم را فشرد. پا شدم و گفتم: «من قمارخانه باز نمی‌کنم که به اجازه‌ی شما نیازمند باشم. فوراً تابلو را خواهم زد. شما دستور بدهید پایین بیاورند.» و دیوانه‌وار در را به هم زدم و بیرون آمدم.
دو روز بعد تابلوی دبستان کر و لال‌ها را بالا بردم و هر روز در انتظار مزاحمت بازرسان فرهنگ بودم؛ ولی تا آخر سال کسی نیامد. من گمان می‌کردم رئیس بزرگواری کرده و مرا بخشیده است؛‌ ولی غافل از اینکه او در این مدّت مشغول اقداماتی بود که بر اثر آن در ایّام تعطیل، هم باغچه‌‌ی اطفال منحل و هم فکر دبستان کر و لال‌ها در جنین خفه شد.»[۱۰]

کلیدواژه: عزّت نفس، حق‌طلبی، اطاعت و تبعیت

بوم‌ها و آدم‌ها

«تمثیلی از زبان شیخ شهاب‌الدّین سهروردی آمده که خیلی معنی‌دار است و در عین حال ترس‌انگیز. آن را در اینجا به اختصار نقل می‌کنم: وقتی هُدهُدی در میان بوم‌ها می‌افتد. هدهد به تیزبینی مشهور است و جغدها به کور بودن در روز. هدهد شب را در میان آن‌ها بسر می‌برد. صبح روز بعد می‌خواهد عزیمت کند. بوم‌ها به او می‌گویند: این چه بدعتی است که تو می‌آوری؟ چه عمل ابلهانه‌ای! مگر در روز کسی حرکت می‌کند؟ روز که همه جا تاریک است و چشم، چشم را نمی‌بیند؟!
هدهد بی‌خبر از همه جا جواب می‌دهد: عجب حرفی می‌زنید! چطور روز تاریک است؟ همه‌ی حرکت‌ها و کارها در روز می‌شود. نور خورشید بر همه جا تابیده است. از جغدها انکار که در روز کسی نمی‌بیند و از هدهد اصرار، که همه چیز در روز دیده می‌شود. سرانجام بوم‌ها به طرف او هجوم می‌آورند که این مرغ که نمونه‌ی کوری است، دم از بینایی می‌زند! و با منقال و چنگال می‌افتند به جان او. بخصوص ضربه‌ها بر چشم فرود می‌آید. دشنام می دادند و می‌گفتند که ای روزبین! زیرا که روز کوری در نزد ایشان هنر بود.
هدهد می‌بیند که دارد کور می‌شود و جانش نیز در خطر است؛ جز این چاره‌ای نمی‌بیند که چشم‌هایش را برهم بگذارد و بگوید: «من نیز به درجه‌ی شما رسیدم و کور گشتم!». آنگاه دست از او برمی‌دارند، و او تا زنده است چنین وانمود می‌کند که نابیناست.
امیدواریم که عالم کسانی از ما، در کار آن نیست که به عالم بومان شبیه گردد. امّا زیاد هم نمی‌توانیم روی آن قسم بخوریم؛ زیرا بحث بر سر روز بودن یا شب بودن، از هم‌اکنون گاهی خیلی داغ است.»[۱۱]

کلیدواژه: همرنگی، حق‌طلبی

فتحعلی شاه و ملک الشّعرا

زمانی بود که فتحعلی شاه شعر می‌گفت و «خاقان» تخلّص می‌کرد. روزی قطعه‌ای از اشعار خود را بر فتحعلی خان صبا ملک‌الشّعرا خواند و از او پرسید که چطور است؟ ملک‌الشّعرا بی‌ملاحظه گفت که شعری است خالی از مضمون و پوچ.
خاقان مغفور چنان از این گفته برآشفت که امر داد ملک‌الشّعرای بیچاره را به اصطبل بردند و بر سر آخوری بستند و مقداری کاه پیش او ریختند. پس از مدّتی که خشم شاه فروکش کرد، صبا را عفو نمود و به حضور اجازه‌ی بار داد. مدّتی بعد که باز شاه شعری گفته بود، بر ملک‌الشّعرا خواند و رأی او را در آن باب خواستار شد. ملک‌الشّعرا بدون آنکه چیزی بگوید از جای خود برخاست و رو به طرف در حرکت کرد. شاه پرسید: ملک‌الشّعرا، کجا می‌روی؟
ملک‌الشّعرا عرض کرد: به اصطبل، قربان! شاه خندید و دیگر شعر خود را بر او عرضه نداشت.[۱۲]

کلیدواژه: چاپلوسی، اطاعت و تبعیت

محکومان به بهشت می‌روند!

در طول تاریخ حاکمان و قاضیانی بوده‌اند که پس از دستگیری متّهمی، بدون تحقیق کافی فرمان قتل او را صادر کرده‌اند. بسیاری از آنان پس از آگاهی از حقیقت، با خونسردی شانه‌هایشان را بالا انداخته و گفته‌اند «مهم نیست! اگر اشتباهی شده محکومان به بهشت می‌روند!»

کلیدواژه: عدل و ظلم، توجیه ستم

ناصرالدّین شاه در حمّام پاریس

ناصرالدّین شاه سه بار به اروپا سفر کرد و خاطرات خود را در کتاب‌هایی به نام «سفرنامه‌ی فرنگستان» نوشت. مهدی اخوان ثالث در نوشته‌ای به نام «سفرنامه‌ی قبله‌‌ی عالم» از قول او مطلبی درباره‌ی خاطره‌ی حمّام رفتن نقل می‌کند که بسیار شیرین و جالب است. یکی از آن خاطرات را باهم بخوانیم:
«یکشنبه نهم رجب‌المرّجب از سال جاری یعنی سیچقان ئیل ترکی: امروز با استاد حسین مشتمالچی باشی و دیگر عمله‌ی حمّام همایونی در پاریس -‌معظم بلاد و عاصمه‌ی فرانس- پیش از ظهر به حمّام رفتیم. از حمّام‌های اینجا تعریف‌ها شنیده بودیم. مع‌التّعجّب نه در سر بینه و نه در نمبره‌ی خصوصی ما که خلوت بود، از اهالیِ پاریس احدی دیده نشد، چون می‌خواستیم با اهالیِ محل و بومیان فرانس قدری فرانسه صحبت کنیم. جز مترجم همایون هم‌صحبتی نبود که ناچار چند کلمه با او به فرانسه صحبت کردیم. مردکه با این‌همه پول که از این بابت می‌گیرد گذشته از تیول و سیورغال، نمی‌داند واجبی و سنگ‌پا و لنگ زیر سر و حتّی مشتمال را به فرانسه چه می‌گویند.
غرض، شنیده بودیم اینجا زن و مرد با هم به حمّام می‌روند و از طرف امپراتور و دولت و علمای اَعلام هیچ ممانعتی نیست. و همچنین شنیده بودیم که حتّی بچه‌های هشت نُه ساله‌ی فرانس هم مثل بلبل فرانسه حرف می‌زنند، بدون لکنت و لهجه‌ی مخلوط اجنبی که می‌گویند ما کمی داریم. باری، می‌خواستیم امتحان کنیم ببینیم آیا این امور صحّت دارد، یا مترجم همایون مثل بیشتر حرف‌هایی که می‌زند، از خودش درآورده، دروغ عرض کرده و فی‌الواقع افسانه‌ی واهی افواهی است.
غرض، در نمبره‌ی ما که احدی از اهالیِ خُرد یا بزرگ زن یا مرد دیده نشد. گویا قبلاً نوکرهای ما از قبیل صدراعظم و رئیس‌الممالک و سپهسالار و حاجی امام جمعه و غیرهم که جزء ملتزمین آفتاب انتساب ما به فرانس آمده‌اند، حمّام را قُرُق کرده‌اند که خدای نکرده چشم زخمی به وجود مبارک و میمون ما نخورد. استاد حسین مشتمالچی باشی که با او هم در ضمن مشتمال به فرانسه اوامری صادر می‌فرمودیم و بیچاره حیران و حاج و واج می‌شد و همین، اسباب انبساط خاطر همایون ما بود، الحق مشتمال مبسوط و مضبوطی عرض کرد. بعداً قدری هم دراز کشیدیم. یعنی به عزّ عرض سمع مبارک ما رسانیدند که گویا علی‌العاده مختصر چرتی هم زده باشیم؛ از قرار در حدود سه چهار ساعت، اگرچه خود ما ملتفت این فقره چرت مختصر نشده‌ایم.
مترجم همایون چرت قیلوله‌ی توی حمّام را نمی‌دانست به فرانسه چه می‌گویند. مرده شورش ببرد که حرام می‌کند نانی را که از این راه می‌خورد. مردکه‌ی بی‌شعور نفهم! از این بابت به او مختصری اوقات تلخی کردیم و قدری حرف‌های نامربوط زدیم؛ مخصوصاً [در] سربینه‌ی نمبره‌ی مخصوص جلوی عدّه‌ای از عمله‌ی حمّام به فارسی و فرانسه به او فرمودیم مردکه‌ی قرمدنگ هیچمدان پفیوز، که شاید تأدیب شود. بیچاره خیلی ناراحت و خجل شد و با شفیع آوردن مترجم حضور اعنی مؤدّب‌الدّوله مسیو ریشارخان، مترجم همایون با قسم و آیه به پیر و پیغمبر و به جقّه و سر مبارک ما می‌گفت اصلاً و ابداً مطلقاً چنین لفظ و معنایی در لسان فرانس وجود خارجی ندارد. با حیرت بسیار و تأکید مسیو ریشارخان که از بومیان فرانس است، کمی باور کردیم. امّا چطور ممکن است با این همه اختراعات و ترقّیات و قطار ماشین دودی و آیروپلان و غیره، برای چرت قیلوله‌ی توی حمّام، در لسان فرانس لفظی و کلمه‌ای نباشد؟ اگر اینطور باشد که مترجم همایون می‌گوید مع تأیید مترجم حضور که اهل فرنگ است و اهل‌البیت ادری بما فی‌البیت، فی الواقع لسان ناقصی است این لسان.
غرض، استحمام مفید میمنت تأییدی بود. وقتی از حمّام درآمدیم، سربینه خودمان را در آیینه قدری تماشا کردیم، خودمان از خودمان فی‌الواقع خوشمان آمد.»[۱۳]

کلیدواژه: عصر قاجار، جهل

فهرستی از کلید واژه‌های مجموعه ۳-۱:

برده‌داری- زندگی غیر سیاسی- تقدیرگرایی- تبعیض نژادی- تاریخ – تبعیت و اطاعت- دین- دروغ- سیاست- طمع- ظلم و عدل- علم بی‌فایده(لاینفع)- عزّت نفس- فرصت طلبی- قدرت طلبی- ملّی شدن صنعت نفت- محافظه‌کاری دینی- مدح و چاپلوسی- موسی(ع)- محبّت- دنیا- بردگی- تملّق- آزادی بیان- سانسور و خفقان- محافظه‌کاری- عیب‌جویی- بهانه‌های ستم- عدالت- آموزش- انتخاب رشته- مصدّق- دهقانان- کشاورزی- پزشکی- انتخاب شغل- انسان‌دوستی- محبّت- سکوت- فقر- سادگی- خدا و دین- مشروعیت سیاسی- نادرشاه- مال- پراکندگی دل‌های اهل باطل- نقد دین‌داری- عزّت نفس- حق‌طلبی- تبعیت از ظالم- همرنگی- توجیه ستم- عصر قاجار- جهل- روان‌شناسی محافظه‌کاری- فهم عامیانه- نقد و انتقاد- جهل- عوام فریبی- حق و باطل فاطمی- روابط انسانی- قدرت- مبارزه با ظلم- خشونت- هدف و وسیله- نژادپرستی- تاریخ آمریکا- آزادی- امتداد حق در مسیر تاریخ- دانشگاه – علم و اخلاق- جنگ جهانی دوّم- نسل‌کشی – تختی- ورزش- عرفان- نقد فرهنگ- تعصّب- سنّت‌پرستی- روابط مبتنی بر پول- سواد- علم و دانش- تکبّر و خودپرستی- اخلاق- فاصله گرفتن از مردم- دوست‌ داشتن حیوانات- محیط زیست- حق طلبی- مشروطه- دهخدا- شعر و ادبیات- صلیب سرخ- جنگ- هانری دونان


 

[۱]) فؤاد فاروقی، سیری در سفرنامه‌ها، مؤسّسه‌ی مطبوعاتی عطایی، تهران، ۱۳۶۱، ص ۷۰٫
[۲]) گینانوسالوه مینی، فرهنگ چیست، ترجمه‌ی حسین معصومی، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، آذرماه ۱۳۵۴٫
[۳]) مجلّه‌ی آشفته، دوره‌ی نهم، شماره‌ی ۲، ص ۱۰٫
[۴]) اطّلاعات ماهانه، آبان ماه ۱۳۳۳٫
[۵]) تاریخ طبری، ج ۵، ص ۱۱۴ به نقل از مهدی پیشوایی، شخصیّت‌های اسلامیِ شیعه، ص ۱۰۸٫
[۶]) مرتضی مدرّسی چهاردهی، آقا شیخ هادی نجم‌آبادی و داستان‌هایی از او، مجلّه‌ی وحید، (خاطرات) شماره‌ی ۲۵، ص ۷۴٫
[۷]) نادرنامه‌ی قدّوسی، ص۱۵۶/ باستای پاریزی، خاتون هفت قلعه، انتشارات دهخدا، ص ۷٫
[۸]) تاریخ سرگذشت مسعودی، چاپ اوّل، ص ۱۲۳
[۹]) شیخ ابی حامد فریدالدین عطّار نیشابوری، گزیده‌ی صافی شده‌ی تذکره الاولیاء، ضمیمه‌ی کتاب لوح، ص ۳
[۱۰]) مرحوم میرزا جبّار عسگرزاده را از اینرو «باغچه‌بان» می‌نامند که او کودکستان‌ها و مدارس خود را «باغچه» می‌نامید و خود را نگهبان آن باغچه.
[۱۱]) دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن، «گفتیم و نگفتیم: گزیده‌ی نوشته‌ها»، انتشارات یزدان، ص۱۱۳٫
[۱۲]) مجلّه‌ی یادگار، مهرماه ۱۳۲۳٫
[۱۳]) سفرنامه‌ی قبله‌ی عالم به نقل از مهدی اخوان ثالث، بهتری امید، انتشارات روزن، تهران ۱۳۴۸، ص ۸۴٫

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه‌ی شماره ۲)

ماجرای والیِ شام

«والیِ شام را از کثرتِ رجوعِ متملّقان، مجالِ فیصله‌ی امور نماند. ناچار، مشکل خود بر جهاندیده یاری مُشفق عرضه کرد و چون آن یار سخن وی بشنید، او را گفت: آن بِه که علی‌الصّباح، این شایعه به میان خلق درفکنی که سلطان، منشورِ معزولیِ تو به دارالملک رقم زدن فرموده و تا عزیمت والیِ بعدی تو را به حلّ و عقد امور این سامان مکلّف داشته!
والی بپذیرفت و آنچنان کرد و به برکت آن افسون، یک تن از آنهمه مردمِ ابن‌الوقت به نزدیک وی برجای نماند!»[۱]

کلیدواژه: روان‌شناسی محافظه‌کاری، تملّق و چاپلوسی، تبعیت و اطاعت

پس این آقا یک طبیب است!

«این شوخی منسوب به سقراط است که یک‌وقت مردی به او تنه زد و فرار کرد. مرد فریاد می‌زد: این را بگیرید.
سقراط پرسید: چرا؟
گفت: قاتل است.
سقراط پرسید: قاتل یعنی چه؟
آن مرد گفت: آنکه دیگران را می‌کشد.
سقراط گفت: پس سرباز است.
مرد خشمگین شد و گفت: نه نه، در جنگ کسی را نکشته.
سقراط گفت: پس میرغضب است.
مرد گفت: عجب احمقی هستی! این مرد یک تن را کشته که اصلاً گناهی نداشته.
سقراط لبخندی زد وگفت: بله، فهمیدم؛ معلوم می‌شود این آقا یک طبیب است!»[۲]

کلیدواژه: فهم عامیانه، نقد و انتقاد

از امپراتور «محمّد ویلهلم» چه اطّلاعی دارید؟

پس از آغاز جنگ اوّل جهانی میان دولت‌های متّفقین (انگلستان، روسیه، فرانسه، آمریکا) و دولت‌های محور (عثمانی، آلمان، اتریش) در ایران احساسات ضدّروسی و انگلیسی اوج گرفت. مردم ایران که سال‌ها شاهد مداخلات روس‌ها و انگلیسی‌ها در امور کشور خود بودند، از پیروزی‌های سریع آلمان در آغاز جنگ خوشحال بودند. مأموران دولت آلمان در ایران، از این تمایل استفاده کردند و برای آنکه هرچه بیشتر بر محبوبیّت ویلهلم دوّم امپراتور آلمان در میان مردم بیفزایند، این‌طور شایع کردند که امپراتور آلمان مسلمان شده و ختنه کرده است! این شایعه آنقدر گسترش یافت که بسیاری از رجال درجه‌ی اوّل ایران هم آن را پذیرفتند!!
موّرخ‌الدّوله‌ی سپهر که در آغاز جنگ بین‌الملل سِمَت منشیِ اوّل سفارت آلمان در ایران را داشته است در کتاب خاطرات خود به نام «ایران در جنگ بزرگ» در یادداشت‌های روز سیزدهم ژانویه‌ی ۱۹۱۵ می‌نویسد:
«روز سیزدهم ژانویه به دیدن نظام‌الملک در باغ او واقع در بهارستان، به اتفاق فُن کاردورُف رفتیم. نظام‌الملک از رجال معمّر و اشراف معروف ایران است که اخیراً به پیشکاریِ آذربایجان منصوب شده و مأموریِت یافته است که در التزام ولیعهد به تبریز عزیمت نماید. پس از تعارفات متبادله، از شارژه دافر (کاردار) آلمان پرسید از اعلیحضرت «محمّد ویلهلم» امپراتور چه اطّلاعی دارید؟
کاردورُف جواب داد: با اینکه اعلیحضرت در جبهه‌ی جنگ است معهذا در آنجا هم وظایف مذهبی را فراموش نمی‌کند.»
همین مورّخ در خاطرات روز دوشنبه ۲۶ آوریل ۱۹۱۵ خود می‌نویسد:
«امروز صبح پرنس دورویس وزیر مختار آلمان و کنت لگتتی وزیر مختار اتریش با همراهان از قم حرکت کرده ساعت پنج به تهران رسیدند. از دروازه‌ی حضرت عبدالعزیم تا میدان توپخانه و خیابان علاءالدّوله جمعیّت کثیری منتظر ورود آن‌ها بودند و احساسات کم نظیری بروز می‌دادند. فریاد «زنده باد وزرای مختار» در فضای پایتخت طنین‌انداز بود. بقدری گُل روی سر وزیر مختار آلمان ریخته بودند که نمی‌توانست سر بلند کند. صدای «مرده باد روس و انگلیس» هم تک‌تک به گوش می‌رسید و یکی از محصلّین مدرسه‌ی آلمانی، شعار عمومی آلمان‌ها را که از ابتدای جنگ بر سر زبان‌ها افتاده و روی لبه‌ی کلاهخود سربازان آلمانی در جبهه‌ی فرانسه و روی نارنجک‌ها می‌نوشتند، با صدای بلند تکرار کرد: «خدا مجازات دهد انگلستان را.»
در خیابان برق هنگامی که یک نفر سیّد معمّم روی بلندی رفته نعره کشید: «پاینده باد اعلیحضرت ویلهلم امپراتور اسلام‌پناه»، مردم از شدّت شوق و ذوق گریه می‌کردند.»[۳]

کلیدواژه: جهل، دین، عوام فریبی، سیاست

تمام مردم این کشور که شرف دارند، برادر او بشمار می‌آیند

بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ شمسی که حکومت ملّی دکتر محمّد مصدّق به وسیله‌ی عوامل آمریکا سرنگون شد و پادشاه فراری، محمّدرضا شاه بار دیگر به ایران بازگشت، دستگیری، آزار و شکنجه‌ی طرفداران مصدّق آغاز شد. یکی از دستگیرشدگان دکتر حسین فاطمی،‌ وزیر خارجه‌ی حکومت مصدّق بود که شاه و درباریان به وی سخت کینه می‌ورزیدند.
در مدّتی که دکتر حسین فاطمی در زندان حکومت کودتا بود، مورد ظلم و ستم فراوان قرار گرفت و حتّی زمانی که او را به ساختمان دادگستری می‌بردند، عدّه‌ای از اراذل و اوباش به رهبری شعبان بی‌مخ به فاطمی حمله کردند و با ضربات چاقو، وی را سخت مجروح ساختند.
دکتر فاطمی سرانجام در تاریخ ۱۹ آبان ماه سال ۱۳۳۲ اعدام شد. وی در ایّام محبس به طور مخفیانه نامه‌هایی به خارج از زندان می‌فرستاد که حاکی از مقاومت، دلاوری و رنج‌های او در زندان است. وی در یکی از نامه‌های خود می‌نویسد:
«با تقدیم صمیمانه‌ترین مراتب اخلاص و ارادت. از اظهار مراحم و ابراز الطاف پدرانه‌ی حضرتعالی به قدری شرمسارم که اگر بخواهم واقعاً تشکّر کنم، هیچ جمله و عبارتی را که بتواند مکنونات قلبیم را تعبیر نماید، نمی‌توانم بجویم. از جریان بنده که گمان می‌کنم کم و بیش با اطّلاع هستید. این پرده‌ی رسواییِ آخر برای تکمیل صحنه‌ی چاقوزدنِ جلوی نظمیّه لازم بود و به نظرم خواست خدا این است که روز به روز رسواترشان کند. به هر حال، وضعیّت را با هر جان‌کندنی هست (البتّه از نظر مزاج) می‌گذرانم؛ ولی به جدّ بزرگوارمان قسم اگر خیال کنید که به قدر سر سوزن این لوطی بازی‌ها در اراده و روحیه‌ی مخلصتان تأثیر داشته باشد. اگر حمل بر خودستایی نشود عرض می‌کنم: شیر را هرچند در زنجیر نگه دارید ممکن نیست گربه شود.
از این حیث خیالتان راحت باشد. هر حکمی می‌خواهند، بدهند! آن هم بی‌اثر است! تا زورشان برسد همین آش است و همین کاسه! روزی هم که زورشان شکست، یک ثانیه هم نمی‌توانند ما را در بند نگه دارند؛ ولو اینکه صد سال حبس، حکم صادر کرده باشند. تمنّا دارم همین معنی را به کسان من که حضورتان شرف‌یاب می‌شوند ابلاغ فرمایید که بیهوده ناراحت نباشند.
درباره‌ی ارجاع عرایضم به حضور شریف، یقین بدانید که از همه کس، حضرتعالی را به خود نزدیک‌تر می‌دانم و کوچک‌ترین ابایی در اینکه جسارتی و زحمتی باشد عرض کنم، ندارم و فراموش شدنی نیست که همین بذل عطوفت و توجّهات معنوی و دعای خیر و مؤثّر جنابعالی – گذشته از زحمات دیگر – چقدر در بهبود حال و تقویت روحی و مزاجی ارادتمند مؤثّر بوده است.
به خواهرم بفرمایید ابداً متأثّر نباشد. برعکس، افتخار کند که برادرش واسطه و دلّال فروش وطنش نشد و به احساسات و عقاید جامعه سر تعظیم و تکریم فرود آورد. تمام مردم این کشور که شرف دارند، برادر او امروز بشمار می‌آیند؛ ولی در غیر این صورت، یک برادری داشت که از خجلت هیچ جا نمی‌توانست خود را معرّفی کند. قربانت.»[۴]

کلیدواژه: حق و باطل، عدل و ظلم، مصدّق، فاطمی، عزّت نفس

این به آن در!

«مغیره‌بن شعبه از پول‌پرستان و فرصت‌طلبانی بود که در عصر مولای متّقیان علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السّلام و معاویه می‌زیست. مردی هوشمند و موقع‌شناس بود؛ امّا در زندگی هدفی جز به دست آوردن مقام و جمع‌آوری پول نداشت. شخصیّت افراد را به تناسب مقام و قدرتشان می‌سنجید و اگر در راه حصول مقصودش ‌صدها تن کشته می‌شدند، پروایی نداشت. در زندگیِ پر از فراز و نشیب خود چندین بار به حکومت رسید. در زمان عثمان سال‌ها حکومت کوفه را داشت و چون عثمان کشته شد، گوشه‌نشینی انتخاب کرد. وی در مبارزات بین حقّ و باطل، جانب معاویه را گرفت و در پیمان صلح بین امام حسن علیه‌السّلام و معاویه حاضر و ناظر بود. زمانی که معاویه خواست عبدالله پسر عمروعاص را به حکومت کوفه بگمارد، مغیره‌بن شعبه از این امر خیلی ناراحت شد و از باب خیرخواهی به معاویه گفت: ای پسر سفیان، پدر را به حکومت مصر و پسر را به حکومت کوفه می‌گماری و خویشتن را در میان دو فکِّ شیر شرزه قرار می‌دهی؟
معاویه از این سخن بیمناک شد و به جای پسر عمروعاص، مغیره را به حکومت کوفه منصوب کرد.
مغیره امیدوار بود در دوران حکومت خویش در کوفه پول فراوانی از بیت‌المال به جیب بزند و خسارت گوشه‌نشینیِ چندساله را جبران کند. امّا عمروعاص هم بیکار ننشست و برای آنکه خدعه و نیرنگ او را بدون جواب نگذارد، فوراً به نزد معاویه رفت و از حرص و طمع مغیره سخن‌ها گفت و هشدار داد که چند ماهی نمی گذرد که خزانه خالی می‌شود و از این گذشته او مالیات‌ها و خراج‌های بسیار از مردم می‌ستاند و آن ها را هم به اموال شخصیِ خود می‌افزاید. معاویه از این سخنان بیمناک شد و به عمروعاص گفت: حال که من فرمان حکومت او را صادر کرده‌ام، چه باید بکنم؟
عمروعاص پاسخ داد: خیلی آسان است! فرد دیگری را عهده‌دار خزانه و امر خراج نمایید.
معاویه پند او را پذیرفت و مغیره را فقط مسؤول و متصدّی کار جنگ و نماز کرد. پس از چندی بین عمروعاص و مغیره اتّفاق ملاقات افتاد. عمروعاص نیشخندی زد و گفت: هذهِ تبلک (یعنی این به آن در).
از آن زمان جمله‌ی بالا در میان عرب و عجم ضرب‌المثل گردیده است.»[۵]

کلیدواژه: پراکندگی دل‌های اهل باطل، روابط انسانی، قدرت، ظلم و عدل.

روش خشن همیشه روش خشن‌تری را به وجود می‌آورد

در سال ۱۹۰۱ آنارشیستی نسبت به جان پادشاه ایتالیا سوءقصدی بعمل آورده بود. تولستوی نویسنده‌ی معروف روسی نامه‌ای سرگشاده به آنارشیست مزبور نوشت. در این نامه تولستوی به وی یادآوری کرده بود که:
«روش تندی و خشونت اخلاقاً غلط [است] و از لحاظ سیاسی نیز سودی دربر ندارد. در واقع روش خشن همیشه روش خشن‌تری را به وجود می‌آورد.»[۶]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، خشونت، هدف و وسیله

گوش یک برده هدیه‌ای برای «بیچرستو»

هریت بیچرستو پس از نوشتن داستان پر شور و انسانی «کلبه‌ی عمو توم» شهرت بسیار کسب کرد. این داستان که نژادپرستی را محکوم می‌کند با هنرمندی از رنج‌ها، غم‌ها و سرگردانی‌های سیاهپوستان و بردگان سخن می‌گوید و خواننده را سخت تحت تأثیر قرار می‌دهد. البتّه وی پس از انتشار این کتاب پرفروش، نامه‌های زیادی هم از نژادپرستان و برده‌داران دریافت کرد که سراسر نفرت و کینه و دشنام بود. حتّی یکبار وقتی یک بسته‌ی پستی را که برای او رسیده بود باز کرد، گوش یک انسان از آن بیرون افتاد. در نامه‌ای که درون بسته‌ی پستی بود، فرستنده برای بیچرستو نوشته بود:
«پس از خواندن کتاب آنچنان خشمگین شدم که گوش برده‌ی سیاهپوست خود را بریدم. آن را برای تو که اینقدر دوستدار بردگان هستی می‌فرستم؛ این هدیه را از من بپذیر!»

کلیدواژه: نژادپرستی، تاریخ آمریکا

شاعر دموکراسی

یکی از شاعران معروف آمریکا والت‌ ویتمن (۱۸۱۹ – ۱۸۹۲) بود که در عصر ابراهام لینکلن می‌زیست و سخت شیفته‌ی آزادی و دموکراسی بود. والت ویتمن به علّت علاقه‌ی بی‌پایانش به آزادی و دموکراسی، شاعر دموکراسی لقب گرفت. او هرگز از میهن خود قدم بیرون ننهاد و تا پایان عمر از محیطی که در آن زندگی می‌کرد، خارج نشد. دوستان و اطرافیانش، مردم ستم‌دیده و رنج کشیده و کارگران بودند. ویتمن از معاشرت با طبقات ثروتمند نفرت داشت. در عصر او نبرد آزادی‌خواهان برای پاره کردن زنجیرهای اسارت در همه جای جهان آغاز گشته بود. پادشاهان و حاکمان با قساوتی شگفت قیام آزادی‌خواهان را درهم می‌کوبیدند؛ امّا والت ویتمن از دوردست به اجساد شهیدان آزادی می‌نگریست و چنین می‌سرود:

ای پادشاهان،
روح پرشور این کشتگان
در جسد مردان دیگر حلول خواهد کرد
و برادران دیگر به جنگ شما برخواهند خاست.
هیچ قبر شهید آزادی نیست که در آن
گیاه آزادی نروید.
بادها این بذرهای آزادی را
به جاهای دور می‌برد و دوباره می‌کارد؛
آنگاه برف و باران آن‌ها را می‌پرورد.
ای آزادی،
اگر دیگران از تو ناامید شوند
من هرگز ناامید نخواهم شد. […]

کلیدواژه: آزادی، امتداد حق در مسیر تاریخ.

دانشگاهِ آدم‌سوزی

تاریخ ثبت کرده است که گذراندن دوره‌های عالی دانشگاهی و علم‌آموزی، به تنهایی آدم را با ارزش‌های انسانی آشنا نمی‌کند و فرد دانشگاه دیده و عالم را نیز می‌توان با تبلیغات به انسانی قسی‌القلب مبدّل نمود که برای حفظ مقام به هر جنایتی دست می‌زند. ویلیام شایرر در مورد محاکمه‌ی یکی از عوامل هیتلر در دادگاه «نورمبرگ» می‌گوید:
«یاد دارم که یکی از قضات دادگاه نورمبرگ، حرف اتو اوهلندروف را که سردسته‌ی یکی از گروه‌های اس.اس. در روسیه بود، قطع کرد. اوهلندروف نظیر بسیاری از آدم‌کشان اس.اس. یک روشنفکر دانشگاه دیده بود. او پیش از جنگ، استاد یکی از دانشگاه‌های آلمان بود. اوهلندروف در دادگاه درباره‌ی ۹۰۰۰۰ زن و مرد و کودکی که واحداً در روسیه قتل عام کرده بود، شهادت می‌داد.
قاضی پرسید: کودکان به چه دلیل قتل عام شدند؟
اوهلندروف جواب داد: دستور این بود که یهودیان باید بکلّی نابود شوند.
قاضی: از جمله بچه‌ها؟
اوهلندروف: بله!
قاضی: تمام بچه‌های یهودی کشته شدند؟
اوهلندروف: بله!»[۷] […]

کلیدواژه: دانشگاه، علم و اخلاق، جنگ جهانی دوّم، نسل‌کشی، تبعیت و اطاعت.

اگر صد برابر آن را هم بدهی من به آن میدان نمی‌آیم!

«آخر تابستان ۱۳۴۰ بود. تختی کاپیتان تیم ملّیِ کشتیِ ایران با عنوان قهرمانیِ جهان از «یوکوهاما» برگشته بود. شبی که تختی وارد تهران شد، او و یارانش به روی دوش مردم از فرودگاه تا میدان ۲۴ اسفند حمل شدند… تختی پس از پیروزی یوکوهاما و استقبال بی‌نظیری که مردم از او کردند، مورد بی‌مهری دستگاه ورزش قرار گرفت؛ چه آن‌ها نمی‌توانستند چنین استقبالی را ببینند. امّا تختی ازپا ننشست و مبارزه‌ی او بود که سبب تغییر رئیس وقت فدراسیون کشتی شد؛ ولی همین جنگ اعصاب‌ها او را از کسب آمادگی کافی برای مبارزه در مسابقات جهانی سال ۱۹۶۲ دور نگه داشت و نتیجتاً در آمریکا در فینال، با مدوید مساوی کرد و به علّت چند صد گرم وزن اضافه، مدال طلا را از دست داد و چون درد پا داشت، پس از مسابقات یک عمل جرّاحی روی پایش انجام شد و به ایران بازگشت.
در آن زمان تختی به عضویّت شورای جبهه‌ی ملّی انخاب شده بود و به همین جهت مشکلاتی برایش فراهم می‌کردند و دستگاه ورزش هم برای خوش خدمتی می‌خواست ترتیبی بدهد که تختی در جبهه‌ی ملّی شرکت ننماید و جنگ اعصاب شدیدی برایش به وجود آورده بودند.
در همین زمان که گویا تابستان سال ۱۳۴۲ بود، تختی مجبور بود برای عمل دوّم جرّاحی به اروپا یا آمریکا برود و پولی هم نداشت که مخارج سفر و معالجه‌اش را بپردازد؛ به همین جهت از تربیت بدنی خواسته بود که خرج معالجه‌ی او را پرداخته و به او فرصتی بدهند که پس از مراجعت، به صورت اقساط ماهانه آن را پس بدهد. در آن زمان اکثر قهرمانان از اینگونه مخارج از سازمان یا فدراسیون مربوطه می‌گرفتند؛ امّا سازمان تربیت بدنی پرداخت چنین وجهی را به تختی منوط به انجام کاری کرد. رئیس وقت سازمان تربیت‌بدنی به من (فیروز مجلّلی) که آن زمان خبرنگار ورزشی بودم و روابطم را با تختی می‌دانست، تلفن کرد و گفت: به رفیقت بگو روز ۲۸ مرداد به میدان ۲۸ مرداد (شاه‌آباد) بیا و از جانب ورزشکاران سخنرانی کن و آن‌گاه من تمامی مخارج معالجه‌ات را می‌دهم.
بعدازظهر همان روز که تختی را ملاقات کردم، قضیّه را به او گفتم. اشک در چشمان او حلقه زد. پرسیدم: ناراحت شدی؟
جواب داد: از تیمسار رئیس تربیت‌بدنی ناراحت نشدم؛ ولی از تو که یکی از دوستانم هستی و اخلاق [و موضع اجتماعیِ] مرا می‌دانی، انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم.
گفتم: من پیشنهاد ندادم؛ بلکه پیغام رئیس سازمان تربیت‌بدنی را که جواب تقاضایت بود، به عنوان یک آورنده‌ی پیغام به تو گفتم.
امّا تختی تمام آن بعدازظهر را در فکر فرو رفته و ناراحت بود و سرانجام گفت: از قول من به تیمسار بگو اگر صد برابر این هزینه را هم بدهی، آن روز من به آن میدان نمی‌آیم، تا چه برسد که سخنرانی هم بکنم.»[۸]

کلیدواژه: تبعیت و اطاعت، تختی، ورزش، عزّت نفس

تدابیر منجّمان، جنّ‌گیران و درویشان برای دفع دشمنان متجاوز

داستان محاصره‌ی اصفهان در عصر شاه سلطان حسین یه وسیله‌ی محمود افغان یکی از حوادث دردناک تاریخ ایران است. محمّدهاشم رستم‌الحکماء درباره‌ی اینکه پادشاه صفوی چه تدابیری را برای دفع دشمنان بکار می‌بست می‌نویسد:
« … و علما و فضلا و فقها و عرفا و صلحا و زهّاد هر روز به خدمت سلطان جمشید نشان، از روی تملّق و مزاج‌گویی می‌آمدند و عرض می‌کردند که جهان‌پناها، هیچ تشویش مکن که دولت تو مخلّد (جاودان) و به ظهور قائم آل محمّد متّصل خواهد بود و همه‌ی اهل ایران،‌خصوصاً اهل اصفاهان، شب و روز دعا به دولت روزافزون تو می‌کنند. دشمنان تو ناگهان نیست و نابود و مانند قوم عاد و ثمود مفقود خواهند شد…
و چون آن زبده‌ی ملوک به اندرون خانه‌ی بهشت آیین خود تشریف می‌برد، زنان ماهروی مشکین موی، لاله رخسار، به قدر پنج‌هزار از خاتون و بانو و آتون و گیسوسفید و کنیزک و خدمتکار به دورش فراهم و جمع می‌آمدند و با هزارگونه تملّق و چاپلوسی به خدمتش عرض می‌نمودند که ای قبله‌ی عالم، خدا جان‌های ما را به قربان تو گرداند! چرا رنگ مبارکت پریده و چراغ غصّه و غم در آشیان دلت به جای تذرو(قرقاول) فرح آرمیده؟ خرّم و خندان باش که ما هریک از برای تلف شدن دشمنانت نذرهای نیکو کرده‌ایم و ختم لعن چهار ضرب پیش گرفته‌ایم که از برای مطلب شکافی، سیف قاطع است و هر یک نذر کرده‌ایم که شلّه‌زردی بپزیم که هفت‌هزار عدد نخود در آن باشد که هر نخودی را هزار مرتبه لا اله الّا اللّه خوانده باشیم و بر آن دمیده باشیم و به چهل نفر فقیر بدهیم و دشمنانت را منهزم (شکست‌خورده) و متفرّق و در بدر کنیم. دیگر چرا مشوّشی؟ …
[…] منجّمین می‌آمدند و به خدمتش عرض می‌نمودند که ستاره‌ی اصفاهان مشتری است؛ احتراق یافته و در وبال افتاده و از وبال بیرون خواهد آمد. و مقارنه‌ی نحسین شده بود، بعد مقارنه‌ی سعدین می‌شود و ناگاه دشمنانت مانند بنات‌النعش متفرّق و پراکنده می‌شوند. و خدایتعالی این اساس را برپا نمود که قوّت طالع تو را بر عالمیان ظاهر گرداند.
و صاحب تسخیرها (جن‌گیران) می‌آمدند و به خدمت آن افتخار ملوک عرض می‌کردند که ما متعهّد می‌باشیم که هفت چلّه‌‌ی پی‌درپی درمندل در خلوتی عبدالرّحمان پادشاه جن را با پنج هزار کس از جنّیان بر دشمنان تو غالب و مسلّط کنیم که در یک شب احدی از دشمنان تو را زنده نگذارند.
و درویشان [می‌گفتند] به فیض نَفَس، بدخواهان تو را نیست و نابود خواهیم کرد.
و از سر کار فیض آثار اعلی به جهت این خدمات نیرنگ‌آمیز، اخراجات [انعام] می‌گرفتند و می‌رفتند که قواعد چلّه‌نشینی و خدمات دیگر بجا آورند …»[۹]

کلیدواژه‌: دین، محافظه‌کاری، عرفان، نقد فرهنگ

با چشمان باز حقایق را بررسی کنید

این پیام مهم جالینوس پزشک معروف روم باستان بود؛ امّا تاریخ پزشکی نشان می‌دهد که متأسّفانه این پیام مهم برای قرن‌ها در اروپا مورد توجّه قرار نگرفت. او در سال ۲۰۰ میلادی در سنّ هفتاد سالگی در جزیره‌ی سیسیل درگذشت. وی نه تنها پزشک، بلکه نویسنده‌ای پُرکار بود. به گفته‌ی خودش ۱۲۵ کتاب در فلسفه، ریاضیات، دستور زبان، حقوق و تعداد بی‌شماری رساله و مقاله‌های پزشکی به رشته‌ی تحریر درآورد. در سال ۱۹۲ میلادی، در آتش‌سوزی معبد صلح، بسیاری از نوشته‌های جالینوس سوخت و از بین رفت. با وجود این خسارت عظیم، مقدار زیادی از نوشته‌های او تا به امروز باقی مانده که در پنجاه جلد بزرگ جمع‌آوری گردیده است.
با اینکه جالینوس پی‌درپی سفارش می‌کرد که نباید نسبت به گفته‌ی گذشتگان تعصّب ورزید، امّا متأسّفانه نوشته‌های خود او مثل کتاب‌های آسمانی حالت تقدّس پیدا کرد و برای مدّت هزار و پانصد سال مخالفت با نوشته‌های او گناهی عظیم(!!) محسوب می‌شد. در این مدّت پزشکان از هرگونه آزمایش و مشاهده‌ی دقیق سرباز می‌زدند و فقط به نوشته‌های جالینوس اکتفا می‌کردند. با این تعصّب، هزاران انسان، بیهوده جان خود را از دست می‌دادند. کتاب‌های جالینوس در اروپا تنها کتاب‌هایی بود که پزشکان خود را ملزم به رعایت دستورات آن می‌دانستند. به این ترتیب، مردی که پیوسته می‌گفت: «به کتاب‌ها متّکی نشوید و با آزمایشات جدید، حقایق تازه به دست آورید»، خودش مورد ستایش قرار گرفت و قرن‌ها تعالیمش بدون چون و چرا اطاعت شد. بیهوده نیست که تعالیم او دست مرده‌ی سنّت لقب گرفت؛ دستی که قرن‌ها گلوی دانش پزشکی را می‌فشرد.

کلیدواژه: تعصّب، سنّت‌پرستی

هدیه‌ی تزار

سلطنت تزار روسیه نیکلای دوّم که از سال ۱۸۹۴ تا ۱۹۱۷ طول کشید با بدبختی اغاز شد و با مصیبت پایان یافت. در مراسم تاج‌گذاریِ وی، در مسکو اعلام کردند که به تمام مردمی که در مراسم شرکت کنند هدایایی داده خواهد شد. زمانی که مردم در انتظار دریافت هدایاشان بودند شایع شد که به اندازه‌ی کافی هدیه برای همه موجود نیست. در ازدحام و اغتشاشی که برای گرفتن هدیه روی داد،‌ صدها تن زن و کودک لگدمال و بسیاری از آنان هلاک شدند. سلطنت این تزار با انقلاب روسیه و اعدام وی پایان یافت.[۱۰]

کلیدواژه: اطاعت و تبعیت، روابط مبتنی بر پول، عدل و ظلم

سوادی که زیان‌بار است

دکتر رضازاده‌ی شفق در خاطرات خود می‌نویسد:
«روزگاری که در تبریز ردیف شاگردان متوسّط تحصیل می‌کردم، سپاهیان روسیه‌ی تزاری آذربایجان را استیلا نمودند و آزادی‌خواهان و وطن‌پرستان ایران را در معرض قتل و غارت قرار دادند و جملگی از خرد و کلان و از پیر و جوان در اثر خونریزی‌های وحشیانه‌ی سالدات‌های روسی یا بر سر دار رفتند یا متواری و پراکنده‌‌ی دیار به دیار گردیدند. من هم در آغوش خانواده‌های فداکار اصیل ایرانی و دوستان بی‌ریا پنهان گشتم تا از دست صیّادان سنگ‌دل وحشی در امان باشم. از اشخاص معدودی که غیر از مادر ستمدیده‌ام نزد من می‌آمد، خدمتکار صدیق ما کریم بود. [وی] مردی بود بسیار ساده؛ بی‌سواد هم بود. من از طرفی با غرور تحصیلات متوسّط و عُجب جوانی، از طرفی هم به علّت اینکه پیِ اُنس و مصاحبت می‌گشتم تا تنهایی و جدایی را کمی جبران کنم، خواستم او را سواد بیاموزم؛ ولی به جایی نرسید. روزی به او گفتم حمد و سوره‌ی خود را بخواند تا تصحیح کنم. چون از اوّل غلط آموخته بود، نمی‌توانست یاد گیرد. حوصله‌ام سر رفت و به او پرخاش کردم و او که معمولاً ساکت می‌شد و اساساً دو جمله حرف حسابی بلد نبود، یکباره سر برآورد و گفت: آقا، من سواد را می‌خواهم چه کنم؟ کاری و خدمتی دارم انجام می‌دهم. روزگاری با اهل و عیالم بسر می‌برم. مگر نمی‌بینید که هم فراهم‌آورندگان این شور و آشوب باسوادها هستند و هم گرفتارشدگان مانند شما باسوادند؟ مگر حکایت گرگ و قاطر و روباه را نشنیدید؟
در پاسخ گفتم: نه.
کریم آن حکایت را که برای من درسی بود،‌ بدین‌گونه نقل نمود: یک روز گرگی و قاطری و روباهی به هم رسیدند. گرگ گرسنه بود و پی وسیله می‌گشت تا به هر بهانه‌ای هست یکی از آن دوتا را بدَرَد و بخورد. پس گفت: یکی از ما باید کشته شود! بیایید هر سه سنّ و سال خود را بگوییم و هرکس سنّش بیشتر است، او را قورمه‌سبزی کنیم.
آنگاه به روباه گفت: آقای روباه، شما چند سال دارید؟
روباه جواب داد: من در حضور آقای قاطر جسارت نمی‌کنم. ایشان بزرگ‌ترند؛ اوّل ایشان بگویند.
گرگ رو به قاطر کرد. قاطر پس از تأمّلی گفت: از شما چه پنهان، من سواد ندارم. سنّ مرا پدرم بر سُم پای راست من حک کرده. هریک از شما سواد دارد، بخواند تا اشتباهی در کار نباشد.
روباه گفت: من خواندن بلد نیستم.
گرگ با غروری که داشت گفت: من می‌خوانم!
پشت پای قاطر رفتنش همان بود و نوازش یک لگد جانانه همان، که در نتیجه کلّه‌ی گرگ متلاشی شد. در این موقع روباه بی‌درنگ و با سرعتی زیاد رو به فرار نهاد و چون رهگذران از وی پرسیدند: با آن هول و اضطراب کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم سر خاک پدرم تا به روان او فاتحه بخوانم که چه خوب کرد مرا به مکتب نفرستاد؛ و گرنه من هم دچار عاقبت گرگ می‌شدم!
خدمتکار ما پس از نقل این قصّه با لحن مخصوص پندآموزی گفت: شما درس می‌خوانید! این عاقبت شما بود که زندگی خودتان و پدر و مادرتان و خانواده‌تان از طرف دشمنان ایران که ناچار آن‌ها هم درس خوانده و باسوادند، به خطر افتاده. بگذارید من در این بی‌سوادی بمانم و نماز را غلط بخوانم؛ ولی مردم‌آزاری نکنم و خیانت و دشمنی پیشه نسازم تا بتوانم از لوث خودپرستی پاک باشم و همین برای من کافی است.
بلی، سوادی که با غرور و خودخواهی و ستم‌پیشگی توأم باشد،‌ چه فایده دارد؟ گرگ سیرَتان دانشمند یا دانشمندان گرگ‌سیرت این جهان را پر از آفات و جنایات می‌سازند. چنانکه بکرّات گفته‌ام و باز خواهم گفت: این ماشین‌ها و ابزار گوناگون جنگی و این بمب اتمی را علما و باسوادها ساخته‌اند که دو میلیارد بشر شبانه‌روز در کابوس و اضطراب و در تب و تاب بسر می‌برند. پیشوایان ممالک باسوادند؛ ولی بعضی از آن‌ها خودکام هستند. باسوادند؛ ولی مغرور و شهوی هستند. آنان باسوادند، ولی خدا را فراموش کرده‌اند.»[۱۱]

کلیدواژه: سواد، علم و دانش، اخلاق، تکبّر و خودپرستی

برو که قدّت را نبینم

«مرحوم تختی به قدری در رفتار و کردار بی‌نیاز بود که برای بعضی‌ها باورکردنی نیست. حجب و حیایش بی‌نظیر بود. یادم می‌آید روزی یکی از دوستانش پیشنهاد کرد: من یک چلوکبابیِ لوکس تأسیس می‌کنم و اسمش را تختی می‌گذارم. تو هم روزی یکی دو ساعت حوالی‌ِ ظهر به آنجا سری بزن و برو. پنجاه درصد سهم آن را هم به تو منتقل می‌کنم.
به هنگام طرح این پیشنهاد، رنگ و روی تختی سرخ شد. دست‌هایش را از ناراحتی به هم مالید و بعد گفت: برو که قدّت را نبینم!
و این حدّاکثر ناسزایی بود که تختی به هنگام عصبانیّت فراوان ذکر می‌کرد و معنایش آن بود که نمی‌خواهم ببینمت.»[۱۲]

کلیدواژه: ورزش، اخلاق، عزّت‌نفس

درس انشاء

«پیش‌خدمت ولتر، نویسنده‌ی نامیِ فرانسوی، روزی از ولتر درخواست کرد که برای او نامه‌ای بنویسد. چون نویسنده‌ی ادیب نامه را به پایان رسانید، پرسید: آیا آنچه می‌خواستی بگویی در نامه نوشته شده است؟
پیش‌خدمت گفت: لطف فرموده در آخر آن اضافه کنید که از سبک انشایِ نامأنوس آن پوزش می‌خواهم؛ دیگری آن را برای من نوشته است.»[۱۳]

کلیدواژه: علم، تکبّر و خودپرستی، فاصله گرفتن از مردم

حجّاج هم به نوشتن قرآن علاقه داشت!

«حجّاج والی خونخوار عراق به نوشتن قرآن عشق و علاقه‌ی زیادی داشت و چون خودش فرصت نمی‌کرد، عدّه‌ی زیادی از نویسندگان را استخدام کرده بود تا به نام او قرآن بنویسند. امّا کار کردن با حجّاج آنقدرها هم آسان نبود؛ زیرا [او] با نویسندگان شرط می‌کرد اگر یک کلمه پس و پیش بنویسند یا اشتباه کنند، وی به میل خود یک عضو نویسنده را ناقص می‌کند. در این صورت معلوم است که نویسندگان چقدر در ترس و لرز بودند و تا چه اندازه مراقبت می‌کردند. به این ترتیب سی‌هزار نسخه قرآن مجید به امر حجّاج تهیّه شد و عجب اینکه در میان این سی‌هزار نسخه فقط یک نسخه اشتباه داشت و آن هم یک کلمه بود. خوشبختانه نویسنده مورد عفو قرار گرفت، زیرا نسخه‌ی دیگر را که به او واگذار کرده بودند بدون غلط نوشته بود.»[۱۴]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، دینداری، سیاست، عدل و ظلم

سنگ قبر مناسب

روبس پیر یکی از انقلابیون معروف فرانسوی بود که باعث اعدام عدّه‌ی بسیار زیادی از مخالفان گردید؛ ولی سرانجام خود نیز محکوم به مرگ شد و سرش به وسیله‌ی گیوتین از بدن جدا گردید.
یکی از سیاست‌مدارانی که به طرز معجزه‌آسایی توانسته بود از تیغه‌ی گیوتین او جان به در برد، پیشنهاد داد روی سنگ قبر او این جمله را حک کنند:
«ای عابر، بر مرگ من گریه نکن! زیرا اگر من زنده بودم، تو مرده بودی!»[۱۵]

کلیدواژه: ظلم و عدل، انقلاب فرانسه

نمی‌گذاشت کسی دستش را ببوسد

«آقا [شیخ هادی نجم‌آبادی] به همه‌ی موجودات و جانوران رحیم و مهربان بود و اگر حادثه‌ای پیش می‌امد، متأثّر می‌د. گاه اتّفاق می‌افتاد که گربه‌ای در دامن پوستین ایشان می‌خفت؛ چون می‌خواست برخیزد، حیوانک در خواب و یا چرت بود، آقا صبر می‌کرد تا بیدار شود یا پوستین را می‌گذاشت و خود می‌رفت.
[یکبار] سگ ولگردی در گوشه‌ی باغچه‌ی خانه بچه کرده بود. یکی از هم‌صحبت‌های آقا توله‌سگ‌ها را برده و به جای دوری انداخت. سگ ماده از دوری توله‌سگ‌ها بیتابی می‌کرد. شیخ بارها به آن شخص می‌گفت: «کار خوبی نکردی که بچه‌ها را از مادر جدا کردی.» و کسی را فرستاد و توله‌سگ‌ها را پیدا کرده و آورد و در دامن مادرشان رها کرد.[۱۶] […]

کلیدواژه: دوست داشتن حیوانات، محیط زیست، محبّت

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!

علی اکبر دهخدا در خاطرات خود می‌نویسد:
در روز ۲۲ جمادی‌الاولی ۱۳۲۶ قمری، مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمه‌الله علیه، یکی از دو مدیر «صوراسرافیل» را قزّاق‌های محمّدعلی‌شاه دستگیر کرده، به باغ شاه بردند و در ۲۴ همان ماه، در همانجا، او را با طناب خفه کردند.
بیست و هفت هشت روز دیگر، چند تن از آزادی‌خواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مَبرور ابوالحسن‌خان معاضدالسّلطنه‌ی پیرنیا، بنا شد در سویس روزنامه‌ی صوراسرافیل طبع شود.
در همان اوقات، شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه‌ی سپید (که عادتاً در تهران دربر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» و بلافاصله در جواب، این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!» در این حال، بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مُسمّط ذیل را ساختم و فردا گفته‌های شب را تصحیح کرده و دو قطعه‌ی دیگر بر آن افزودم و در شماره‌ی اوّل «صوراسرافیل» [که در سوئیس چاپ گردید] آورده شد:

ای مرغ سحر، چو این شب تار،
بگذاشت ز سر سیاه‌کاری،
وز نفخه‌ی روح‌بخش اسحار،
رفت از سر خفتگان خُماری،
بگشود گره ز زلف زر تار،
محبوبه‌ی نیلگون عَماری،
یزدان به کمال شد پدیدار،
و اهریمن زشت‌خو حصاری،
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!
ای مونس یوسف اندر این بند
تعبیر، عیان چو شد تو را خواب،
دل پر ز شعف، لب از شکرخند،
محسود عدو، به کام اصحاب،
رفتی بر یار و خویش و پیوند،
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب،
اختر به سحر شمرده، یاد آر!
چون باغ شود دو باره خرّم،
ای بلبل مستمند مسکین!
وز سنبل و سوری و سپرغم،
آفاق نگارخانه‌ی چین
گل سرخ و به رخ عرق زشبنم،
تو داده زکف، زمام تمکین،
زان نوگل پیشرس که در غم،
ناداده به نار شوق تسکین،
از سردی دی فسرده، یاد آر!
ای همره تیهِ پورِ عِمران،
بگذشت چو این سِنین معدود،
وان شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خویش مشهود،
وزمَذبَحِ زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود
زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود،
بر بادیه جان سپرده، یاد آر!
چون گشت ز نو زمانه آباد،
ای کودک دوره‌ی طلایی!
وز طاعت بندگان خود شاد،
بگرفت ز سر خدا خدایی،
به رسم اِرَم، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخایی،
تسنیم وصال خورده، یاد آر!

«علی اکبر دهخدا»

کلیدواژه: آزادی، حق‌طلبی، مشروطه، دهخدا، شعر و ادبیات

آه … جنگ چقدر زشت است!

تاریخ بشر پُر از جنگ‌ها و خونریزی‌هایی است که در نتیجه‌ی جاه‌طلبی و بلندپروازی‌های زمامداران سیاسی و نظامیِ ملل روی داده است. میلیون‌ها نفر در طول تاریخ بشر در میدان‌های جنگ بر خاک افتاده‌اند؛ بی‌آنکه قاتل و مقتول، یکدیگر را شناخته و یا با هم کینه و عداوتی داشته باشند. جنگ فرانسه و اتریش در سال ۱۸۵۹ نیز یکی از این جنگ‌ها بود.
ظاهر قضیّه این بود که ویکتور امانوئل پادشاه «ساردنی» و وزیر باهوشش کاوور می‌خواستند وحدت و آزادیِ ایتالیا را تأمین نمایند و وطن خود را از قید اطاعت اتریش رهایی بخشند و ناپلئون سوّم امپراتور فرانسه نیز به آن‌ها کمک می‌نمود. ولی اصل قضیّه این بود که ناپلئون سوّم که همیشه می‌خواست مانند ناپلئون پُناپارت با فتوحات درخشان خود، چشم ملّت فرانسه را خیره نماید، در این ماجرا دخالت نمود تا هم ضرب‌شستی به ملل اروپا و فرانسویان نشان دهد و هم شکست نقشه‌های دور و دراز خود را جبران نماید.
برخورد شدید اوّلیّه‌ی فرانسه و اتریش نخست در دهکده‌ی «ماژنتا» و سپس در «سولفرینو» روی داد. جنگ سولفرینو یکی از خونین‌ترین محاربات قرن نوزدهم است. در این جنگ ملل مختلف همچون اسلاوها،‌ آلمانی‌ها، بروتونی‌ها، فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها به جان هم افتادند و دست به کشتار یکدیگر زدند تا امپراتوران اتریش و فرانسه بتوانند عطش جاه‌طلبی‌ها و خودخواهی‌های خود را سیراب کنند.
در این نبرد، انسانی پاکدل و بی‌طرف شاهد صحنه‌های خونین جنگ بود؛ شاهدی که از آن کشتار سخت به خشم آمد. وی جهانگرد بود و فقط می‌خواست ببیند که در سنگرها چه می‌گذرد. وی از دیدن اجساد پاره‌پاره‌ی انسان‌ها آن‌چنان به رقّت آمد که بی‌اختیار فریاد کشید: «آه … جنگ چقدر زشت است!»
وی هانری دونان از اهالی «ژنو» بود که پس از دیدن آن صحنه‌های هولناک با ابتکار شخصیِ خود کلیساها و انبارهای غلّه‌ی آن ناحیه را به صورت بیمارستان درآورد. وی به آواز بلند اعلام کرد که آن بیمارستان‌ها دوست و دشمن نمی‌شناسند و هدف‌شان تنها نجات بیماران و مجروحان جنگی است.
دو سال پس از جنگ سولفرینو، این مرد نیکوکار خاطرات غم‌انگیز خود را از میدان‌های جنگ به رشته‌ی تحریر درآورد. این کتاب آنچنان تأثیری در اندیشه‌ها و احساسات انسان‌ها گذاشت که برادران گنکور بانیان آکادمی‌ِ گنکور درباره‌ی کتاب او نوشتند: این کتاب هزار بار زیباتر از حماسه‌های هومر، شاعر نامیِ یونان است.
آنچه دونان در کتاب خود خواننده را به دیدن آن می‌خوانَد، منظره‌ی خود جنگ نیست؛‌ بلکه صحنه‌ی فردای نبرد است؛‌ یعنی وقتی که شب‌های ۲۴ و ۲۵ ژوئن بسر آمد و آفتاب، انوار طلاییِ خود را بر مجروحان و مردگانی که باران شبانه آن‌ها را غسل داده بود،‌ فرو ریخت. دونان به دقّت و به تفصیل، صحنه‌های هولناک نبرد را نقّاشی می‌کند. او از جراحات خونین، اعضای شکسته‌ی جنگجویان، بوهای تعفّن و زخم‌های چرکین سخن می‌گوید:
«اینجا سربازی افتاده که چهره‌اش کاملاً مسخ شده و زبانش از آرواره‌ی شکسته بیرون آمده است. سرباز بدبخت خود را تکان می‌دهد و می‌خواهد برخیزد. من آبی به دهان و زبان خشکیده‌ی او می‌رسانم. یک مشت باند برداشته آن را در آب سطلی که یک نفر در دنبال من می‌آوَرَد، خیس می‌کنم. آنگاه آب را در حفره‌ی بی‌شکلی که جانشین دهان آن جوان شده است، می‌فشارم …
آنجا بینوایی خوابیده است که ضربت شمشیر قسمتی از چهره و بینی و لبان و چانه‌اش را بریده و از میان برده است و چون قادر به تکلّم نیست و نیمه کور شده است، با دست خود اشاراتی می‌کند و می‌خواهد با این حرکات مذبوحانه و رقّت‌انگیز، توجّه دیگران را به خود جلب کند. من به آرامی کمی آب بر چهره و دهان او می‌افشانم.»
دونان پس از شرح بیست صفحه از خاطرات و مشاهدات خود، دعوت از جهانیان را آغاز می‌کند. در واقع، همه‌ی کتاب مقدّمه‌ای جهت آماده کردن ذهن خوانندگان برای پذیرفتن این «دعوت» است.
اندیشه‌ی نخستین هانری دونان این بود که سازمان جهانی از خادمان و نیکوکاران داوطلب تشکیل یابد تا در میدان‌های جنگ و در پشت جبهه به پزشکان و پرستاران نظامی کمک کنند. این داوطلبان می‌بایستی روح و رأفتی همچون پیامبران می‌داشتند و علاوه بر خدمات پزشکی، شفقت و مهربانی‌ِ خود را نیز شامل حال دردمندان و نیازمندان می‌نمودند.
پیشنهاد دونان خیلی زود توجّه نیک‌خواهان جهان را جلب کرد و پایه‌های سازمان جهانیِ صلیب سرخ ریخته شد. بسیاری از مردم پروس و فرانسه به این سازمان پیوستند؛ امّا شگفت‌آور اینکه واتیکان (محل استقرار پاپ و مرکز دین مسیحیت و مذهب کاتولیک) در اظهار نظر خود راجع به این سازمان، جانب احتیاط را رعایت کرد.
هانری دونان از آن پس، هرچه به دست می‌آورد، به مصرف سازمانی می‌رساند که خود آن را تأسیس کرده بود. او آخرین سال‌های زندگیِ خود را در نوانخانه‌ای در دهکده‌ی «هایدن» گذرانید. به تدریج خدمات دونان مورد توجّه قرار گرفت و در سال ۱۹۰۱ جایزه‌ی صلح نوبل نصیب او شد. نُه سال بعد در تاریخ ۳۰ اکتبر ۱۹۱۰ دونان در همان دهکده جان سپرد.[۱۷]

کلیدواژه: صلیب سرخ، جنگ، عدالت، پزشکی، هانری دونان


* منبع مجموعه‌ی شماره ۲: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد اول)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ هشتم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.

  1. فریدون تولّلی، طنزی در نثر کهن، مجلّه‌ی وحید، شهریورماه ۱۳۵۱٫
  2. مورّخ الدّوله سپهر، ایران در جنگ بزرگ، تهران – ۱۳۳۵، ص ۱۴۱ و ۱۶۵٫
  3. حدیث مقاومت، یادداشت‌های خصوصیِ شهید دکتر فاطمی در زندان، ص ۴۱۰٫
  4. مهدی پرتوی، ریشه‌های تاریخی امثال و حکم،‌ مجلّه‌ی هنر و مردم، آذر و دی ۱۳۴۸٫
  5. مولانا ابولکلام آزاد، هند آزادی گرفت، ص ۲۱٫
  6. ویلیام شایرر، ظهور و سقوط آدولف هیتلر، ترجمه‌ی کاوه دهگان، ص ۱۳۶٫
  7. فیروز مجلّلی، چند خاطره از جهان پهلوان تختی، مجلّه‌ی جوانان امروز، دوّم بهمن ماه ۱۳۵۷٫
  8. محمّدهاشم آصف (رستم‌الحکما)، رستم‌التّواریخ، به اهتمام محمّد مشیری، چاپ دوّم، تهران ۱۳۵۲٫
  9. به نقل از پرنس ارفع (ارفع‌الدّوله) با اندکی تغییر. ارفع‌الدوله سال‌های دراز در شهرهای روسیه می‌زیست.
  10. دکتر رضازاده‌ی شفق، درس‌هایی از تاریخ، کتابفروشی زوّار، تهران – ۱۳۴۲، ص ۱۵٫
  11. فیروز مجلّلی، چند خاطره از جهان پهلوان تختی، مجلّه‌ی جوانان امروز، شماره‌ی ۶۲۷٫
  12. مجلّه‌ی یغما، بهمن ماه ۱۳۴۰٫
  13. اطّلاعات ماهانه، خردادماه ۱۳۳۷٫
  14. مجلّه‌ی دانستنی‌ها، پانزدهم اسفندماه ۱۳۶۴٫
  15. مجلّه‌ی وحید (خاطرات)، شماره‌ی ۲۳، ص۱۰۶٫
  16. ماهنامه‌ی فرهنگ، شماره‌‌ی اوّل، دی ماه ۱۳۴۰،‌ص۷۸، با تلخیص و ویراستاریِ مجدّد. ۱۷٫ باستای پاریزی، بیمار و بیمارداری مجلّه‌ی گوهر، سال اوّل، شماره‌ی ۵، خرداد ۱۳۵۲، ص ۳۹۷٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه‌ی شماره ۱)

در زمانه‌ی امروز، بیش از همیشه، تاریخ جای خود را در زندگی انسان‌ها از دست داده است و انسان امروز غالبا در حالی به زندگی ادامه می‌دهد که از گنجینه‌ی عبرت‌ها و روشنایی‌های تاریخ بی‌بهره است. داستان یا حکایت، یکی از بهترین قالب‌هایی است که می‌تواند ما را با تاریخ آشتی داده و انگیزه‌ای باشد تا عمیق‌تر وارد چند و چون تاریخ شویم. «برگ‌هایی از تاریخ»، عنوان مجموعه‌ای از حکایت‌های تاریخی است که ما را با انتخاب‌ها و سرنوشت‌هایی آشنا می‌کند که انسان‌ها داشته‌اند و بدین ترتیب، به ما فرصت انتخابی آگاهانه‌تر و بهتر می‌دهد.
این حکایت‌های تاریخی، می‌توانند دست‌مایه‌ای برای آموزش ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی به کودکان و نوجوانان باشند. از این رو، در پایان هر حکایت، کلیدواژه‌های قرار داده شده است که با رجوع به آن‌ها می‌توان از این حکایات به نحو مفیدتری در فرایندهای آموزشی بهره جست. کلیه‌ی کلیدواژه ها نیز در پایان مجموعه‌ی شماره‌ی ۳ آورده شده‌اند.[۱]

وقتی که «مردم» وارد عمل می‌شوند.

حکومت‌های دیکتاتوری اغلب کارهای زشت خود را به نام «مردم» انجام می‌دهند. آن‌ها معمولاً برای سرکوب مخالفان خود عدّه‌ای از اراذل واوباش را به‌طور ناگهانی به جان مخالفان می‌اندازند تا آنان را مورد ضرب و شتم قرارداده و یا نابود کنند و پس از رسیدن به هدف خود با خونسردی اعلام می‌کنند که «دولت مقصّر نیست؛ مردم خود «خائنین» را مجازات کردند».
پس از کودتای ۲۸ مرداد، حکومت شاه برای انتقام از یاران مصدّق که شاه را با آن ذلّت و خواری از مملکت بیرون کرده بودند وارد عمل شد و به همین حیله و نیرنگ متوسّل گردید. یکی از کسانی که قرار بود به وسیله‌ی «مردم»(!) مجازات شود، آقای لطفی وزیر دادگستریِ کابینه‌ی دکتر مصدّق بود.
ابتدا روزنامه‌ی فرمان (که از روزنامه‌های طرفدار شاه و سلطنت بود)، در مقاله‌ای نوشت: «مجازات مأمورین و وزرای سابق (یعنی حکومت مصدّق) را به خود مردم واگذارید!» و یک هفته‌ی بعد مردم، یعنی مزدوران چاقوکش دربار، وارد عمل شدند. بقیّه‌ی مطلب را از زبان حسن اعظام قدسی یا اعظام الوزراء که در زمان رضا شاه و پسرش محمّدرضا پست و مقام داشت، بشنوید:
«…آقای لطفی وزیر دادگستریِ کابینه‌ی مصدّق که از مدتی قبل بر اثر توقیف، مبتلا به کسالت شده بود، به تجویز پزشکان به ییلاق منزل شخصی رفته بود که واقع در کوچه‌ی اسدی نزدیک میدان تجریش می‌باشد. مقارن ساعت یازده صبح روز چهارشنبه، عدّه‌ای که بنا به اظهار کسبه‌ی آن حدود متجاوز از پنجاه نفر بودند به وسیله‌ی یک اتوبوس بزرگ در جلوی کوچه‌ی اسدی پیاده و داخل کوچه می‌شوند. از این عدّه در حدود سی نفر به زور داخل منزل آقای لطفی وزیر سابق دادگستری شده و بقیه در خارج از منزل مراقب و در انتظار مراجعت رفقای خود بودند.
این عدّه پس از داخل شدن به منزل، سراغ آقای لطفی را گرفته و پس از چند دقیقه گفتگو ناگهان به ایشان حمله‌ور می‌شوند و لطفی که با لباس استراحت در بستر بیماری افتاده بود، در اوّلین حمله به زمین می‌افتد. این جمعیّت همچنان با مشت و لگد و چوب به سر و صورت و بدن ناتوان وی ضرباتی وارد می‌آورند. در این هنگام خانم و دختر و عروس آقای لطفی داخل حیاط شده و به ضمن اعتراض به عملیّات این مردمان وحشی، با گریه و زاری شروع به داد و فریاد می‌نمایند و همسایگان را به کمک و نجات می‌طلبند. این عدّه پس از مضروب نمودن لطفی که در نتیجه بی‌حال می‌شود، به همسر و دختر و نوه‌ی او نیز حمله کرده و موی سر آن‌ها را کنده و ضرباتی هم به آن‌ها وارد می‌آورند که در این اثنا نوه‌ی یکساله لطفی که در بغل یکی از زن‌ها بوده، به زمین افتاده و در میان حمله‌کنندگان لگدمال و مجروح شده و از بین می‌رود.
ضاربین پس از این عمل، با آسودگی خیال منزل آقای لطفی را ترک نموده و به محلّ خود مراجعت می‌نمایند و در تمام طول این مدّت حتّی یک نفر هم مزاحم آن عدّه‌ی مزبور نمی‌شود!
طبق معاینه‌ی پزشکان و پزشک قانونی، بر اثر ضرباتی که به آقای لطفی وارد آمده بود چشم راست مشارالیه معیوب و کور شده و دست چپشان هم به شدت مجروح و در چند نقطه‌ی بدن نیز آثار سختی مشاهده می‌گردد.»
گذشته از مرحوم لطفی که پس از کودتای ۲۸ مرداد بدینگونه به وسیله‌ی مردم (!!) مجازات شد، شهید دکتر سیّد حسین فاطمی هم مورد ضرب و شتم اراذل و اوباش دربار پهلوی قرار گرفت. دکتر فاطمی پس از کودتا مدّتی مخفی بود؛ امّا بعداً دستگیر شد. مدّتی پس از دستگیری، وقتی که مأموران شهربانی او را به سوی عمارت دادگستری می‌بردند ناگهان مورد هجوم عدّه‌ای از رذل‌ترین اوباش زمان قرار گرفت. اوباش بی‌رحم که با رهبری شعبان بی‌مخ فعّالیّت می‌کردند، در حالی که شعار جاوید شاه می‌دادند با ضربات چاقو دکتر فاطمی را سخت مجروح کردند[۲].

کلید واژه: تاریخ، سیاست، ظلم و عدل، ملّی شدن صنعت نفت، دروغ

منبر ما و قبله‌ی ما شما حضرت اشرف هستید!

محمّد علی جمالزاده درباره‌ی رنگ عوض کردن افراد چاپلوس می‌نویسد:
«یکی از رفقا حکایت می‌کرد که در شهر آن‌ها در ایران در منزل حاکم روضه‌خوانی بود. یکی از بزرگان متملق و بادنجان دورقاب‌چین که از هر طرف باد بیاید بادش می‌دهند، در آن مجلس وارد شد و بی‌پروا پشت را به منبر نموده و در مقابل حاکم زانو به زمین زد و بنای چاپلوسی و خوش‌آمد گویی را گذاشت.
حاکم به متانت و ادب به او فهمانید که پشتش به منبر است. ولی او صدا را بلندتر نموده گفت: منبر ما و قبله‌ی ما شما حضرت اشرف هستید!
در همان ضمن خبر رسید که حاکم معزول شده است؛ فوراً رو را به طرف منبر برگردانیده و پشت را به حاکم کرده گفت: پشت کردن به منبر حضرت سیّدالشّهدا بدترین معصیت‌ها و بی‌ادبی‌هاست.»[۳]

کلیدواژه: فرصت طلبی، دین، محافظه‌کاری، مدح و چاپلوسی، تبعیت و اطاعت

وقتی که ناپلئون مسلمان می‌شود…

معمولاً زمامداران برای تثبیت مقام و ماندن بر اریکه‌ی قدرت، از احساس مذهبیِ توده‌های مردم سوءاستفاده‌ی فراوان می‌کنند. در این میان زمامداران فریبکار و قدرت‌پرست گاه به دروغ خود را علاقه‌مند و شیفته‌ی مذهبی نشان می‌دهند که قلباً هیچ‌گونه اعتقادی به آن ندارند. یکی از این زمامداران ناپلئون بُناپارت بود که در طول زمامداریِ خود (۱۷۹۹- ۱۸۱۴) کشورهای زیادی را فتح کرد و جنگ‌های خونین بسیار به راه انداخت. ناپلئون پس از فتح مصر ادّعای مسلمانی کرد و خود را علی بُنابارداپاشا نامید؛ لباس‌های عربی پوشید و دستار بر سر گذاشت. وی روزهای جمعه به مسجد می‌رفت و حتّی یکی از ژنرال‌های خود به نام ژنران منو را وادار ساخت که مسلمان شود و نام عبدالله را روی خود بگذارد.
ناپلئون پس از بازگشت از مصر به فرانسه خود را مسیحیِ معتقدی نشان داد و چون بعد از انقلاب کبیر فرانسه مسیحیّت در آن کشور ضعیف شده بود، دوباره به تقویت مذهب کاتولیک پرداخت و برای آنکه از پشتیبانیِ پاپ برخوردار شود، قانون جدیدی به مجلس تریبونای فرانسه عرضه داشت که در آن، مسیحیّت مذهب رسمی شناخته شده بود. ویل دورانت مورّخ معروف در این مورد می‌نویسد:
«ناپلئون خود را بدین خیال تسلّی می‌داد که مبیّن خواست اکثریّت عظیم فرانسویان بوده و اساس قدرت خود را مستحکم ساخته است، و حال آنکه آن را از بالا سست کرده بود. وی روحانیون را به حال اوّل بازگردانده بود؛ ولی چون اسقف‌ها را منصوب می‌کرد و هم به آن‌ها و هم به سه هزار کشیش حقوق می‌داد، تصوّر می‌کرد که می‌تواند آن‌ها را با ریسمان اقتصادی نگاه دارد. به عقیده‌ی او کلیسا یکی از ابزارهای او می‌شد و زبان به مدح و ثنای او می‌گشود و از سیاستش حمایت می‌کرد. چندی بعد دستور داد در کاتشیسم (یعنی تعلیمات شفاهی یا کتبی در مسائل مذهبی مخصوصاً کتب مربوط به تعلیم اصول دین مسیح) جدید،‌ به کودکان فرانسوی بیاموزند که احترام به امپراتور به منزله‌ی احترام به خداوند است… و اگر وظایف خود را در قبال امپراتور انجام ندهند… با نظمی که خداوند برقرار کرده است به مخالفت پرداخته‌اند… و سزاوار لعنت ابدی خواهند بود.»
ناپلئون خاضعانه در مراسم قدّاس، سپاسگزاریِ خود را به روحانیون ابراز می‌داشت. امپراتور فریبکار، برای عرضه داشتن قانون جدیدی به مجلس قانونگذاری و تصویب آن، در روز عید پاک مراسمی در کلیسای نوتردام برپا کرد. در این مراسم اسقف‌ها و کشیش‌ها گروه گروه طی‌ِّ مراسمی با شکوه نزد او می‌رفتند و از اینکه امپراتور حقوقی برایشان مقرّر داشته است، از او تشکّر می‌کردند. ویل دورانت در این مورد می‌نویسد:
«… در یکشنبه‌ی عید فِصَح (عید پاک)، ضمن تشریفاتی مجلّل در کلیسای نوتردام، هم عهدنامه‌ی صلح آمی‌ین [با انگلستان] و هم کنکوردا (قانون جدید) در میان اعتراضات انقلابیون، خنده‌ی نظامیان و شادی مردم اعلام شد. عدّه‌ای کاریکاتوری را در سربازخانه‌ها دست بدست می‌گرداندند که ناپلئن را در حال غرق شدن در ظرف آب مقدّس نشان می‌داد، و مطلبی هجوآمیز بدین مضمون در آن نوشته شده بود:
برای آنکه پادشاه مصر شود، به قرآن ایمان می‌آورد؛ برای آنکه پادشاه فرانسه شود، به انجیل ایمان می‌آورد.»[۴]

کلیدواژه: تبعیت و اطاعت، دین و مذهب، قدرت طلبی، ظلم و عدل

برای اینکه ستمکاران را خوار کند!

«گویند روزی مگسی بر صورت منصور خلیفه نشست. آن را از خود دور ساخت؛ ولی دوباره برگشت و بر چهره‌اش فرود آمد و آنقدر این کار تکرار شد که او به تنگ آمد. در همین موقع، جعفربن محمّد امام صادق علیه‌السّلام بر او وارد شد. منصور او را مخاطب ساخته گفت: اباعبدالله، خدای عزّوجّل به چه منظور مگس را خلق کرد؟
امام فرمود: برای اینکه ستمکاران را خوار کند و از کبر و نخوت آن‌ها بکاهد!»[۵]

کلیدواژه: تکبّر، ستم

تا جهان باشد از او گویند

«گویند که روزی موسی علیه‌السّلام در آن وقت که شبان شعیب بود و هنوز وحی بدو نیامده بود، گوسفندان را می‌چرانید. قضا را میشی از رمه (گلّه) جدا افتاد. موسی خواست که او را به رمه بَرَد. میش، گوسفندان را نمی‌دید و از بیدلی (ترس) همی رمید و موسی از پس او همی دوید، تا مقدار دوفرسنگ؛ چنانکه میش را طاقت نماند و ازماندگی (خستگی) بیفتاد و بر نتوانست خاست.
موسی در وی نگاه کرد و رحمش آمد. گفت: ای بیچاره، کجا می‌گریزی و از کی می‌ترسی؟
برداشتش و بر گردن گرفت و بیاورد تا به نزدیک رمه. چون چشم میش بر رمه افتاد، دلش به جا باز آمد. موسی علیه‌السّلام او را از گردن فرو گرفت و میش اندر میان رمه شد.
ایزد تعالی به فرشتگان ندا کرد که دیدید بنده‌ی من با آن میش چه خُلق کرد و بدان رنج که بکشید و او را نیازرد و بر وی ببخشود؟ به عزّت من که او را برکشم (مقام بلندی بخشم) و کلیم (هم‌سخن خود) گردانم و پیغامبریش دهم و بدو کتاب فرستم و تا جهان باشد از او گویند.
این همه کرامت‌ها او را ارزانی داشت.»[۶]

کلیدواژه: موسی (ع)، محبّت

هم به لاهوتش خورد و هم به ناسوتش!

«در بحبوحه‌ی محاصره‌ی قسطنطنیّه به‌وسیله‌ی سلطان محمّد فاتح، جاسوسان برای او خبر بردند که در شهر غوغایی عظیم است. گفت: چه خبر است؟
گفتند: کشیشان و عدّه‌ی زیادی از مردم در مسئله‌ی کلامی بر دو دسته تقسیم شده‌اند و حکّام و سردمداران در کلیسای قدّیسِ ایاصوفیا گرد آمده‌اند و بحث می‌کنند که زخم وارد بر مسیح آیا بر جنبه‌ی لاهوت آن حضرت خورده یا بر جنبه‌ی ناسوت او؟
محمّد [فاتح] در حال تیری از توپی سنگین به همان کلیسا گشاد داد و چون اصابت کرد، گفت: هم به لاهوتش خورد و هم به ناسوتش.»[۷]

کلیدواژه: علم لاینفع، پزشک غیر سیاسی

در آن دنیا هم

«خانم پرل باک، نویسنده‌ی معاصر آمریکایی می‌گفت: آنچه وضع سیاهان را در بعضی از ایالات آمریکا برای من به ‌خوبی روشن ساخت گفته‌ی پیرمرد سیاهپوستی بود. پس از یک مراسم مذهبی که سخن از نعمت‌های بهشت در میان بود و می‌گفتند که در بهشت فقط رقص و جشن و ضیافت خواهد بود، پیرمرد سیاه گفت: آری، آری. امّا باز هم باید ما جارو کنیم و ظرف‌ها را بشوییم.»[۸]

کلیدواژه: تبعیض نژادی، دین

شِبلی در آنان می‌نگریست و می‌گریست

«شبلی [عارف معروف] در مسجدی رفت که دو رکعت نماز کند. در آن مسجد کودکان درس می‌خواندند و وقت نان خوردن کودکان بود. دو کودک نزدیک شبلی نشسته بودند: یکی پسر منعمی (ثروتمندی) بود و دیگری پسر درویشی. در زنبیل پسر مُنعِم پاره‌ای حلوا بود و در زنبیل پسر درویش نان خشک. پسر درویش از او حلوا می‌خواست. آن کودک می‌گفت: اگر خواهی که پاره‌ای حلوا به تو دهم، سگِ من باش و چون سگان بانگ کن!
آن بیچاره بانگ سگ می‌کرد و پسر منعم پاره‌ای حلوا بدو می‌داد. باز دیگر باره بانگ می‌کرد و پاره‌ای دیگر می‌گرفت. همچنین بانگ می‌کرد و حلوا می‌سِتُد.
شبلی در آنان می‌نگریست و می‌گریست. کسی از او پرسید: ای شیخ، تو را چه رسیده است که گریان شده‌ای؟
[شبلی] گفت: نگاه کنید که طامعی (طمع کاری) به مردم چه رسانَد؟ اگر آن کودک بدان نان تهی قناعت می‌کرد و طمع از حلوای او برمی‌داشت، سگ همچون خویشتنی نبایست بود.»[۹]

کلیدواژه: عزّت نفس، طمع

زندگی سراسر رنج بردگان زمین در روسیه

در تاریخ روسیه هیچ چیز دردناک‌تر از زندگی اندوه‌بار و سراسر رنج «سِرف‌ها» یا بردگان زمین نیست. زمین‌داران بزرگ روسیه با استفاده از سنّت‌ها و عقاید مذهبیِ روستاییان این کشور که پیرو کلیسا و تعالیم فرقه‌ی اُرتودُکس بودند و بردگی و اسارت را سرنوشت تغییرناپذیر خود می‌دانستند، توانستند سیستم ظالمانه‌ی فئودالی را تا آغاز قرن بیستم پابرجا نگاه دارند. مالکان اغلب مردمانی مغرور، بی‌عاطفه و بی‌رحم بودند. در سراسر روسیه سرف‌ها شب و روز رنج می‌کشیدند و تحقیر می‌شدند و دست‌رنج آن‌ها به مصرف خوشگذرانی و عیش و نوش تزار و درباریان او صدها فئودال خو‌شگذران و لذّت‌جو می‌رسید. نویسندگان و هنرمندان انسان‌دوست روسیه در آثار خود داستان های بسیار از صدها سال ظلم و ستم مالکان این کشور گفته‌اند. یکی از آنان نویسنده و فیلسوف معاصر روسیه کرو پتکین (۱۸۴۲ – ۱۹۲۱ ) است که زندگی سراسر رنج کشاورزان را هنرمندانه در آثار خود توصیف می‌کند:
«پدر کروپتکین یک‌ هزار و دویست سرف داشت و با آنکه نسبت به ارباب‌های دیگر و به اقتضای آن زمان، آدم بدی نبود [امّا] نسبت به آن‌ها سختگیر بود و خطاهایشان را به شدتّ مجازات می‌کرد. روزی پدرش نوکری را به علّت آنکه ظاهراً مقداری کمتری علف به انبار حمل کرده بود کتک زد و نوکر به اصرار می‌گفت: عالیجناب اشتباه می‌کنند.
ارباب دوباره حساب‌ها را وارسی کرد و دید حتّی بیش از معمول در انبار علف گردآوری شده، پس فریاد آورد: پس معلوم می‌شود از علوفه‌ی اسب‌ها بریده‌ای.
و سپس او را به اداره‌ی پلیس فرستاد که به جرم نافرمانی صد ضربه شلّاق بزنند.»
باید توجّه داشت که در کشورهای اروپایی از قرن پانزدهم میلادی به تدریج سیستم فئودالی و نگهداری سرف‌ها یا بردگان زمین ملغی گردید. انقلاب‌های قرن نوزدهم در کشورهای فرانسه، اتریش و پروس سیستم بزرگ مالکیت را برانداخت و کشاورزان عملاً به فعّالیّت‌های سیاسی پرداختند. یکی از عوامل این انقلاب‌های رهایی‌بخش، بیداری و آگاهیِ کشاورزان اروپا پس از انقلاب کبیر فرانسه بود. امّا در روسیه مالکان از گسترش اندیشه‌های رهایی‌بخش به شدّت جلوگیری می‌کردند. عامل دیگری که موجب شد تا پایان قرن نوزدهم رنج و محنت سرف‌ها در روسیه برقرار بماند، تعالیم و اندیشه‌های کلیسای اُرتودُکس بود که اسارت و فقر و تیره‌روزی کشاورزان و سعادت و خوشبختی مالکان را مشیّت الهی می‌دانست و مقامات روحانیِ کلیسا چندین قرن در بهره‌کشی از کشاورزان دست در دست تزار و فئودال‌ها داشتند. خاطرات زندگیِ کروپتکین آکنده از وقاحت مالکان است. یکی از این خاطرات اعطای نشان به پدر اوست:
«از خاطراتی که در ذهن کروپتکین نقش بسته بود، تشریفات اعطای نشان به پدرش بود که به مناسبت نجات کودکی از خانه‌ای که آتش گرفته بود به او داده می‌شد. کروپتکین از پدرش سؤال کرد: از اینکه خود را به کام شعله‌های آتش انداختی هیچ نترسیدی؟
– من که به درون آتش نرفتم؛ بلکه نوکرم خود را به آتش زد و کودک را رهانید.
– پس چرا به تو نشان می‌دهند؟
– زیرا این نوکر من بود که چنین شهامتی نشان داد.
کروپتکین در اندیشه فرو رفت و با خود گفت: دنیای عجیبی است! نوکری کاری شرافتمندانه و انسانی می‌کند، به ارباب پاداش می‌دهند؛ ولی به علّت کار احمقانه‌ی اربابی، نوکر را مجازات می‌کنند.»[۱۰]

کلیدواژه: دین، ظلم و عدل، برده‌داری، تقدیرگرایی

چگونه کارهای مملکت درست می‌شود

«روزی ناصرالدّین شاه وزیر دفتر (هدایت‌الله وزیر دفتر) را دید که گوش‌هایش از زیر کلاه بیرون آمده بود. نظری خشم‌آلود به سوی او افکند و گفت: گوش را زیر کلاه بگذار!
وزیر دفتر کلاه را تا زیر گوش‌های خود فرود آورد و گفت: قربان، بچشم! این هم گوش بنده زیر کلاه. ببینم کارهای این مملکت با گوش زیر کلاه بردن درست می‌شود.»[۱۱]

کلیدواژه: سیاست، ظلم و عدل

پندی بر جویندگان دنیا

«در روزگار عیسی سه مرد در راهی می‌رفتند، فراگنجی رسیدند. گفتند: یکی بفرستیم تا ما را خوردنی آورد. یکی را بفرستادند. آن مرد بشد (رفت) و طعام خرید. [در بین راه] با خویش گفت: مرا باید زهر در این طعام کردن تا ایشان بخورند و بمیرند و گنج به من مانَد.
آن دو مرد دیگر [باهم] گفتند: چون این مرد باز آمد و طعام بیاوَرد، وی را بکشیم تا گنج به ما ماند.
چون او بیامد و طعام زهرآلود بیاورد، وی را بکشتند؛ پس طعام بخوردند و هر دو بمردند.
عیسی علیه‌السّلام [از] آنجا بگذشت. با حواریان گفت: اینک دنیا! بنگرید که چگونه هر سه مرد از بهر وی (دنیا) کشته‌اند و وی از هر سه بازماند.
و این پندی است بر جویندگانِ دنیا از دنیا.»[۱۲]

کلیدواژه: دنیا، طمع

به سر مقدّس اعلیحضرت که از هزار گل خوشبوتر است!

«نوشته‌اند شاه‌عبّاس یک روز که جمعی از رجال کشور در مجلسی مهمان وی بودند، دستور داد تا همه‌ی سر قلیان‌ها را با پِهِن خشک و کوبیده‌ی اسب، چاق کردند و برای سرداران و رجالی که قلیان می‌کشیدند به مجلس آوردند. سپس رو به ایشان کرد و گفت: ببینید این تنباکو چطور است. آن را وزیر همدان برای من فرستاده و مدّعی است که بهترین تنباکوی دنیاست.
همه کشیدند و تعریف کردند و به سلیقه‌ی وزیر همدان آفرین گفتند. آنگاه شاه رو به قورچی باشی (رئیس قراولان شاهی) کرد و گفت: خواهش دارم عقیده‌ی خود را آزادانه بگویی.
قورچی باشی گفت: به سر مقدّس اعلیحضرت که از هزار گُل خوشبوتر است.
شاه نظری به تحقیر بر او افکند و گفت: مرده‌شوی چیزی را ببرد که نمی‌توان آن را از پِهِن تشخیص داد.»[۱۳]

کلیدواژه: اطاعت، بردگی، تملّق

سه روزنامه‌ی مخالف از هزار شمشیر خطرناک‌تر است

ناپلئون امپراتور فرانسه، پس از آنکه به عنوان کنسول اوّل برگزیده شد قبل از هر چیز شروع به تعطیل روزنامه‌ها کرد و تعداد آن‌ها را از چهل و نه به شش روزنامه تقلیل داد. وی راضی نبود که آن شش روزنامه هم آزادی داشته باشند.
ناپلئون با آنکه روش آزادی مطبوعات را در کشور انگلیس می‌ستود، ولی در حکومت خود در فرانسه برای قبول گفته‌های مخالفان آمادگی نداشت و به‌وسیله‌ی فوشه، رئیس شهربانی خود دستور بازداشت سردبیران روزنامه‌های مخالف را صادر می‌کرد. وقتی که علّت این اقدامات را از او پرسیدند، با صراحت گفت: سه روزنامه‌ی مخالف از هزار شمشیر خطرناک‌تر است.[۱۴]

کلیدواژه: ستم‌، آزادی بیان، سانسور و خفقان

گرداندن تسبیح

سلطان عبدالحمید (۱۸۷۶ – ۱۹۰۹) پادشاه عثمانی مردی بدخلق، مغرور و خودرأی بود. وی بنا بر مصلحتی سیّدجمال‌الدّین اسدآبادی را به دربار خود فراخواند و به گرمی از او استقبال کرد. در نخستین دیدار، هنگامی که سلطان با سیّد سخن می‌گفت، او با تسبیح خود بازی می‌کرد. چون صحبت پایان پذیرفت و سیّد از قصر سلطان عبدالحمید بیرون رفت، یکی از درباریان متملّق با لحنی پر از شماتت به سیّد جمال گفت: تو هنگام گفتگو با سلطان با تسبیح خود بازی می‌کردی؛ آیا این برخلاف ادب نبود؟
سیّد جمال از این سخن سخت خشمگین شد و با پرخاش گفت: «او با سرنوشت ملّت خود بازی می‌کند، افراد نالایق را مقام و طلا می‌بخشد، مردان با استعداد و آزادگان را به بند می‌کشد و در زندان می‌اندازد و از زشت‌کاری‌های خود شرم و پروا ندارد، با این همه کسی که باید باک داشته باشد من هستم؟ آن هم بابت گرداندن تسبیح؟ [تنها چیز قابل اعتراض و انتقادی که تو در اوضاع فعلی می‌بینی تسبیح گرداندن من است؟]»[۱۵]

کلیدواژه: محافظه‌کاری، ظلم و عدل، عیب‌جویی، تملّق و چاپلوسی

آن‌ها همه‌ی کارها را به نام خدا انجام می‌دهند!

هانس کونگ فیلسوف الهی و استاد دانشگاه «توبینگن» آلمان در سال ۱۹۷۳ نظریّاتی در جهت نزدیک کردن کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها ابراز کرد و بلافاصله مقامات واتیکان او را مورد بی‌مهری و حتّی تکفیر قرار دادند.
هانس کونگ بدون توجّه به تکفیر کلیسا بر عقاید خود پای فشرد. کلیسای کاتولیک او را به رُم احضار کرد تا مورد «آزمایش» قرار گیرد. هانس در پاسخ این احضار گفت:
«من اگر لازم باشد به رُم خواهم رفت؛‌ امّا نه تحت شرایط انکیزیسیون… آن‌ها همه‌ی کارها را به نام خدا انجام می‌دهند. حتّی هنگامی که گالیله را محکوم می‌کردند و برونو را می‌سوزاندند و متجاوز از چهار هزار کتاب را تحریم می‌کردند، سخن از «خدا» در میان بود… حقیقت آن است که اسم‌ها عوض شد،‌ ولی روش‌ها عوض نشده است …».[۱۶]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، عدل و ظلم


 

  1. منبع مجموعه‌ی شماره ۱: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد اول)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ هشتم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. خاطرات حسن اعظام قدسی، انتشارات ابوریحان، ج ۲، ص ۶۶۱ .
  3. محمّدعلی جمالزاده، کشکول جمالی، ص ۲۳۱٫
  4. ویل دورانت، تاریخ تمدّن: عصر ناپلئون، ترجمه‌ی اسماعیل دولتشاهی و علی‌اصغر بهرام‌بیگی، تهران – ۱۳۶۵، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ص ۲۱۵٫
  5. عبدالعزیز سیّد الاهل، زندگانی جعفر بن محمّد الامام صادق‌[علیه‌السّلام]، ترجمه‌ی حسین وجدانی، انتشارات محمّدی، تهران – ۱۳۵۸، ص ۱۵۳٫
  6. خواجه نظام‌الملک، سیاست‌نامه.
  7. دهخدا، امثال و حکم، ج ۴، ص ۱۹۸۷٫
  8. مجلّه‌ی سخن، سال ۸، بخش اوّل،‌ص ۱۹۶٫
  9. عنصرالمعالی، قابوس‌نامه.
  10. ماجراهای جاودان در فلسفه، ص ۴۱۷٫ (برای اطّلاع بیشتر در این زمین ر.ک به محمود حکیمی، تاریخ تمدّن یا زندگی انسان، ج۷، فصل «حوادث عظیم در روسیه»، شرکت انتشارف تهران، ۱۳۶۵)
  11. مجلّه‌ی محیط به نقل از خواندنی‌ها، ۷ مهرماه ۱۳۲۶٫
  12. نصیحه‌الملوک غزّالی، (چاپ همایی)، ص۳۲ به نقل از پانزده گفتار نگارش مجتبی مینوی، ص۸۷٫
  13. مجلّه‌ی سخن، اردیبهشت ماه ۱۳۲۲، ص ۴۴۸٫
  14. مجلّه‌ی محیط، شماره‌ی ۲۲۴، ‌ص ۳۰٫
  15. اعلم‌الدّوله ثقفی (پزشک مخصوص مظفّرالدّین شاه)، هزار و یک حکایت.
  16. مجلّه‌ی نگین، تیرماه ۱۳۵۲ به نقل از مجله‌ی نیوز ویک، جولای ۱۹۷۳٫
// // ?>


معرفی کتاب «علیه تروریسم»

H:\دوربین\2013_01_23\IMG_0560.JPG مشخصات کتاب

نام کتاب: علیه تروریسم
نویسنده: فردریک اچ. گارو (Frederick H. Gareau)
مترجم: علی عبدالمحمدی
سال چاپ: ۱۳۹۰
انتشارات: روایت فتح

درباره‌ی کتاب و نویسنده

کتاب علیه تروریسم ترجمه‌ی فصل هشتم و نهم کتاب «تروریسم دولتی و ایالات متحده»[۱] می‌باشد که در سال ۲۰۰۴ میلادی چاپ شده است. این کتاب در دو فصل تنظیم شده است. در فصل اول با تمرکز بر تحولات خاورمیانه طی دوره‌ی زمانی پس از جنگ جهانی دوم، ریشه‌های کنونی جنگی بررسی می‌شود که آمریکا با عنوان مبارزه با تروریسم در خاورمیانه به راه انداخته است. پشتیبانی آمریکا از شاه سابق ایران، حمایت از صدام حسین، دیکتاتور پیشین عراق و حمایت از اسرائیل که نماد تروریسم دولتی مورد حمایت آمریکا است نیز از مواردی است که در این فصل به آن پرداخته می‌شود.

در فصل دوم نیز با بررسی سیاست‌های مداخله‌جویانه‌ی واشنگتن در سایر کشورها به ماهیت مسأله‌ی جنگ با تروریسم پرداخته می‌شود؛ مسائلی نظیر حمله به افغانستان، چگونگی شکل‌گیری جنگ عراق، پاکستان و تروریسم، رفتار با مهاجران عرب و مسلمان در آمریکا و نقض حقوق بشر در زندان گوانتانامو و … .

فردریک هنری گارو، استاد دانشگاه فلوریدا و نویسنده‌ی کتاب «سازمان ملل و سایر نهادهای بین‌المللی»[۲] است. وی دکترایش را در گرایش روابط و سازمانهای بین‌المللی از دانشگاه واشنگتن دریافت کرده است و پنج سال سابقه‌ی همکاری با اطلاعات نیروی هوایی ایالات متحده را دارد. او در فضای علمی و سیاسی امریکا، محققی شناخته شده و قابل‌اعتماد به حساب می‌آید و افراد شناخته‌شده‌ای هم‌چون چالمرز جانسون، مطالعه‌ی آثار گارو را توصیه کرده‌اند[۳].

متن زیر، گزیده‌ای از بخش‌های مختلف کتاب حاضر است.

سرآغاز

با نگاهی سطحی به محتوای رسانه‌ها، می‌توان دریافت که اخبار مرتبط با تروریسم، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های جمعی دارد و همین پوشش خبری گسترده، به ترس از تروریسم دامن میزند. بعضی از کشورها همچون ایالات متحده‌ی آمریکا، دشمنان و مخالفانشان را به ارتکاب اعمال تروریستیِ سازمان‌یافته متهم میکنند. به ویژه چنین القا می‌شود که خاورمیانه دستگاه تولید و تکثیرِ تروریست و ارسال آن به اروپا و آمریکا است.

اما به راستی، در پشت پرده چه می‌گذرد؟ چه کسانی از القای این تصور سود می‌برند؟ کدام کشورها در شکل‌گیری گروه‌های تروریستی و تروریسم دولتی نقشی فعال ایفا می‌کنند؟

شاید بسیاری از ما این روزها با پرسش‌هایی از این دست مواجه شده باشیم. «علیه تروریسم»، کتابی مختصر، مستند و تحلیلی است که به ما در یافتن پاسخ این پرسش‌ها یاری می‌رساند.

تعریف تروریسم: مشکلات و چشماندازها

دیپلمات‌ها، برای پیشبرد دستور کار خود در مجامع داخلی و بین‌المللی، تعاریف خاصی از واژه‌ی تروریسم را به کار می‌برند. به عنوان مثال حکومت آفریقای جنوبی در سال ۱۹۶۷ قانونی را برای مبارزه با تروریسم به تصویب رساند که بر پایه‌ی آن عملاً هر اقدام سیاسی یا اجتماعی با انگ تروریسم از سوی حاکمان و قانونگذاران روبه‌رو می‌شد و مستلزم پیگرد قضایی شناخته می‌شد. مثلاً اگر کسی با یونیسف (صندوق کودکان سازمان ملل متحد) برای کاهش میزان مرگ و میر کودکان همکاری می‌کرد یا علیه یک مقام رسمی خطاکار افشاگری می‌کرد، توسط اقلیت سفیدپوست حاکم آن زمانِ آفریقای جنوبی به تروریسم متهم و محکوم می‌شد. پی دبلیو بوثا، رئیس حکومت تبعیض نژادی این کشور، نلسون ماندلا، رهبر کنگره‌ی ملی آفریقا، را یک تروریستِ کمونیست خواند که قصد دارد منافع بلوک شرق و در رأس آن اتحاد جماهیر شوروی را در کشورش تأمین کند. از سوی دیگر، اعلامیه‌ی رسمی سال ۱۹۸۸ حزب دموکرات آمریکا، خودِ رژیم آپارتاید حاکم بر آفریقای جنوبی را یک رژیم تروریست خواند و عملکردش را مورد انتقاد قرار داد.

سازمان ملل متحد هرگز قادر به تعریف تروریسم نبوده است؛ هرچند بارها آن را مطلقاً یا به صورت موردی محکوم کرده است. جهان سوم که شدیداً گرفتار سیاست‌های استعماری قدرتهای بزرگ بود، چریک‌هایی را که برای کسب استقلال میهن خویش تلاش کردند از نامگذاری به این نام (تروریست) معاف کرد. سازمان ملل متحد نیز مشروعیت جنبش‌های آزادی‌خواهی را که برای کسب استقلال می‌جنگیدند به رسمیت شناخت، اما هنوز این پرسش را بی پاسخ گذاشته است که این جنگ باید چه کیفیتی داشته باشد تا تروریسم به آن اطلاق نشود. تعریف تروریسم از زمانی که واشنگتن، جنگ با تروریسم را به راه انداخته است اهمیت بیشتری یافته است. پرسش اصلی اکنون این است «واقعاً ما (در قالب جنگ با تروریسم) با چه کسی می‌جنگیم؟»

مری رابینسون، رئیس بخش حقوق بشر سازمان ملل متحد، ادعا کرد که برخی کشورها، وظیفه‌ی بین المللیِ جدیدِ خود مبنی بر مبارزه با تروریسم را به ابزاری برای محدودسازیِ آزادی بیان و توجیه سرکوب اقلیت‌ها تبدیل کرده‌اند. به عنوان مثال، حکومت زیمبابوه، روزنامه‌نگارانی را که نمونه‌هایی از نقض آزادی‌های سیاسی در کشورشان را گزارش می‌کنند، تروریست می‌نامد. دیده‌بان حقوق بشر، چین و روسیه را به سوءاستفاده از جنگ با تروریسم برای سرکوب اقلیت‌های خود متهم می‌کند. ازبکستان هزاران عضو جنبش اسلامی این کشور را که از نظر واشنگتن با القاعده ارتباط دارند، دستگیر کرده است. دیده‌بانِ حقوق بشر، اسرائیل را نیز به توجیه اقدامات سرکوبگرانه‌ی خویش علیه فلسطینیان در قالب جنگ با تروریسم متهم ساخته است.

 

فصل اول: ریشه‌های جنگ با ترور: سیاست‌های واشنگتن در خاورمیانه

صدام حسین در نقش مجری سیاست‌های آمریکا: ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰

در تابستان ۱۹۷۹، صدام حسین، رئیس جمهور عراق، رئیس شورای فرماندهی انقلاب و فرمانده کلّ نیروهای مسلح عراق شد. در اوّل فوریه‌ی همان سال، آیت الله خمینی از تبعید به وطن بازگشته بود تا حکومت انقلابی ایران را رهبری کند. صدام موفقیتش را مدیون خونین‌ترین پاکسازی تا زمان خود بود. او طی این پاکسازی‌ها دستور اعدام صدها مقام حزبی و افسر نظامی را که برخی در زمره‌ی دوستان و متحدان صمیمی‌اش بودند صادر کرد. صدام از ارتباطش با حزب بعث (که با کمک آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا به قدرت رسیده بود) و سرویس‌های اطلاعات نظامی عراق برای تثبیت موقعیت خود استفاده کرد. در دستان او، ترور به ابزاری دائمی برای پیشبرد اهداف سیاسی حکومتش تبدیل شد؛ حکومتی که هدفش ترویج یک فضای وهم‌آلود و تضعیف گروه‌های مخالف بود. شکنجه ابزار این ترور محسوب میشد. در آوریل ۱۹۸۵ سازمان عفو بین الملل سی نوع شکنجه را که در عراق اعمال می‌شد فهرست کرد؛ طیف گسترده‌ای از کتک‌زدن تا سوزاندن، دادن شوک الکتریکی و قطع عضو. اجساد شکنجه‌شدگان عراقی یا به خانواده‌هایشان پس داده میشد یا برای عبرت دیگران به نمایش عمومی گذاشته می‌شد. از هر روشی برای القای وحشت و ترور در ذهن مردم استفاده می‌شد. طی آن سالها، دولت رونالد ریگان نام عراق را از فهرست کشورهای حامی تروریسم خارج کرده بود.

https://cdn1.vox-cdn.com/thumbor/cvkVuo8zIiK7MfcVEsvKuv2Ss10=/cdn0.vox-cdn.com/uploads/chorus_asset/file/2357014/72903523.0.jpg

جنگ اول خلیج فارس

در یک حمله‌ی غافلگیرکننده در بیست و دوم سپتامبر ۱۹۸۰، صدام حسین به ایران حمله کرد. او می‌خواست عراق را به حاکم مطلق خلیج فارس و جهان عرب تبدیل کند. او همچنین بیم داشت که اکثریت شیعی ساکن عراق تحت تأثیر خطابه‌های

آتشین آیت الله خمینی، به شورش علیه رژیم ترغیب شود. شیوخ خلیج فارس در این ترس با صدام شریک بودند و به همین دلیل نیز از او پشتیبانی کردند. به این ترتیب، صدام توانست از حمایت مالی آنها حین جنگ برخوردار شود.

دولتهای ریگان و بوش پدر از دیکتاتور عراق پشتیبانی کردند. آنها از این بیم داشتند که انقلاب ایران در سراسر خاورمیانه گسترش یابد و منافع غرب را تهدید کند. وقتی جنگ اول خلیج فارس در همان سالهای آغازین به سمت و سویی رفت که بوی شکست صدام به مشام رسید، واشنگتن در جهت‌گیری خود نسبت به او تجدید نظر کرد و به پشتیبانی آشکار از او پرداخت. جفری کمپ، رئیس آن زمان بخش خاورمیانه‌ی شورای امنیت ملی آمریکا، در این‌باره می‌گوید «این نبود که ما بخواهیم عراق در جنگ پیروز شود، بلکه ما می‌خواستیم از شکست عراق جلوگیری کنیم. ما اصلاَ ساده‌اندیش نبودیم. می‌دانستیم صدام یک هیولا است، اما نفع او به ما می‌رسید.»

در سال ۱۹۸۲ وزارت امور خارجه‌ی آمریکا نام عراق را از فهرست کشورهای حامی تروریسم خارج کرد. این اقدام با گشایش اعتبار بیشتر برای صدور کالاهای بازرگانی به عراق پی گرفته شد که در نتیجه‌ی آن سیلی از فرآورده‌های کشاورزی و تجهیزاتی با کاربرد دوگانه روانه‌ی این کشور شد؛ تجهیزاتی که بعدها برای ساخت موشک و افزودن بر توانایی‌های جنگ هسته‌ای، باکتریولوژیکی و شیمیایی عراق مورد استفاده قرار گرفت. هفتاد بالگرد هم به عراق صادر شد؛ از نوعی که در جنگ ویتنام به کار رفته بود. طبق گفته‌ی منابع جاسوسی آمریکا، چند بالگرد ساخت آمریکا برای پاشیدن گاز خردل بر سر کردها مورد استفاده قرار گرفت. فرانسه جنگ افزارهایی را در اختیار رژیم بغداد گذاشت و آلمان در نقش پشتیبان اصلی صنعت تسلیحات شیمیایی عراق ظاهر شد.

کاربرد جنگ‌افزارهای کشتار جمعی علیه ایران و کردهای عراق

عراق به بزرگترین دارنده و سازنده‌ی جنگ‌افزارهای شیمیایی در جهان سوم، تبدیل شده بود. تولید این جنگ‌افزارها در اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰ به طور جدی با تکیه بر خرید تجهیزاتی با کاربرد دوگانه از آلمان غربی آغاز شد. در اظهارنامه‌ی دوازده هزار صفحه‌ای که در هفتم دسامبر ۲۰۰۲ به سازمان ملل متحد تحویل شد، هویت سی و یک تأمین کننده‌ی بزرگ خارجی این جنگ‌افزارها به همراه مقادیر دقیق تجهیزات و مواد شیمیایی خطرناک ارسالیشان به عراق معلوم شد. چهارده شرکت بزرگ آلمانی، سه شرکت هلندی، سه سوئیسی، دو فرانسوی، دو اتریشی و هم‌چنین دو شرکت آمریکایی در این کار نقش داشتند.

در مارس ۱۹۸۸ نیروی هوایی عراق با گاز خردل و ترکیبات سمّیِ مُخلِّ اعصاب، شهر کردنشین حلبچه‌ی این کشور را بمباران کردند. خانواده‌های بسیاری در این حمله قربانی شدند و خیابان‌های شهر مملو از اجساد مردان، زنان و کودکان شد. سایر اشکال حیات نیز درون و بیرون این شهر از بین رفتند. حتی اسب‌ها، گاوها و گربه‌های خانگی از این یورش در امان نماندند. وقتی مردم جهان نخستین بار خبر وقوع این کشتار هولناک را شنیدند، سخنگویان عراقی تقصیر آن را به گردن ایران انداختند. طبق اعلام برخی منابع، پنج هزار نفر در فاجعه‌ی شیمیایی حلبچه جان باختند. سازمان ملل متحد به مدارکی دست یافت که نشان می‌داد عراق چهار بار در سالهای ۱۹۸۴، ۱۹۸۵، ۱۹۸۶ و ۱۹۸۷ از جنگ‌افزارهای شیمیایی علیه سربازان ایرانی استفاده کرده است. C:\Users\Morteza\Desktop\97662266.jpgبمباران شیمیایی حلبچه، ۲۰ مارس ۱۹۸۸٫ پدری کُرد در حالی که فرزندش را در آغوش کشیده، جان داده است.

جنگ دوم خلیج فارس: واشنگتن با صدام چپ می‌افتد

پایان جنگ اول خلیج فارس، به معنای پایان حمایت واشنگتن از رژیم صدام حسین نبود. دولت بوش تا پس از تجاوز نظامی عراق به کویت هم به حمایت خویش از صدام ادامه می‌داد. در آن روزگار خانم گلاسپای، سفیر آمریکا در بغداد، که با وجود سرویس‌های جاسوسی کشورش به تحرکات نظامی عراقی‌ها در مرز با کویت پی برده بود، به دیدار صدام حسین شتافت. وی در این دیدار، اعلام کرد در صورت تجاوز نظامی عراق به کویت، کشورش هیچ تهدیدی را اعم از جنگ یا مجازات‌های اقتصادی در قبال عراق اعمال نخواهد کرد. این سفیر آمریکایی به دیکتاتور عراق گفت که دولت متبوعش هیچ نظر خاصی پیرامون مناقشات داخلی اعراب مثل مسأله‌ی عراق با کویت ندارد. در حالی که این گفتوگو بعدها در سطح گسترده‌ای به عنوان چراغ سبز آمریکا به عراق برای حمله به کویت تفسیر شد، اما دیری نپایید که واشنگتن از همین حمله به عنوان بهانه‌ای علیه حاکمان بغداد استفاده کرد.

نیروهای عراقی با سرعت خیره‌کننده‌ای این شیخ‌نشین کوچک نفتی را مورد تاخت و تاز قرار دادند. تلاش‌ها برای میانجی‌گری ناکام ماند و شورای امنیت سازمان ملل متحد به کشورهای عضو اجازه داد که از همه‌ی ابزارهای لازم استفاده کنند تا عراق را وادار نمایند نیروهای نظامیش را از کویت خارج کند، مگر آن که متجاوزان، داوطلبانه تا پانزدهم ژانویه‌ی ۱۹۹۱ به خواسته‌ی شورای امنیت مبنی بر ترک کویت، جامه‌ی عمل بپوشانند.

C:\Users\Morteza\Desktop\SOMESLASHTHINGS CHAPTER005 STEVE MCCURRY kuwait 1991 09.jpgکویت، ۱۹۹۱، چاه‌های نفت در حال سوختن.
عکاس: Steve Mccurry

تاریخ مقرر از راه رسید و رژیم بغداد به خواسته‌های شورای امنیت سازمان ملل متحد تن نداد و جنگ دوم خلیج فارس به صورت کاملاً جدی آغاز شد. تنها سی روز طول کشید تا نیروهای ائتلاف ضد عراق به رهبری آمریکا، مقاومت عراقی‌ها را با شدیدترین عملیات بمباران هوایی که پس از جنگ جهانی دوم بی‌سابقه بود، در هم بشکنند. روزانه به طور میانگین دو هزار پرواز توسط هواپیماهای جنگی نیروهای ائتلاف انجام می‌شد و مجموعاً هفتصد هزار تُن بمب روی عراق فرو ریخته شد. جهانیان به تماشای این نمایش هوایی بی‌نظیر از طریق صفحات تلویزیون نشستند تا پس از مدتی در برابر قدرت نظامی بی‌نظیر آمریکا، سر تعظیم فرود آورند. در نخستین روز بمباران عراق، تأسیسات برق و آب بغداد ویران شد و به این وسیله رنج فوقالعاده‌ای را برای ساکنان پایتخت به ارمغان آورد. حدود بیست‌وپنج هزار سرباز وظیفه‌ی عراقی که پا به فرار گذاشته بودند، بر اثر یورش گسترده‌ی مهاجمان جان باختند. حدود دویست هزار عراقی، غیرنظامی و نظامی، در جریان این جنگ کشته شدند.

به محض این که دولت بوش پدر با صدام چپ افتاد و تصمیم به پیکار با او گرفت، جنگ تبلیغاتی بسیار گسترده‌ای علیه دیکتاتور عراق آغاز شد. در حالی که در فاصله‌ی زمانی هشت ساله‌ی ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۰ واشنگتن تلاش می‌کرد تا ماهیت شیطانی رژیم صدام را پنهان کند، به یک باره، رسانه‌های گروهی بزرگ آمریکا، که عمدتاً مطیع سیاست‌های واشنگتن بودند، صدام را به شکل غولی که واقعاً بود و اگر می‌توانستند حتی بدتر از آن، برای مخاطبان خویش به تصویر کشیدند. در این میان، آن چه به فراموشی سپرده شد، هشت سال حمایت واشنگتن و اروپای غربی از صدام در روزگار جنگ با ایران و حتی پس از آن بود.

فصل دوم: جنگ با تروریسم

ماهیت جنگ با تروریسم

جنگ با تروریسم، ویژگی‌هایی در خود نهفته دارد که به واشنگتن فرصتی برای جبهه‌گیری مستقیم در برابر قواعد پذیرفته‌شده‌ی بین‌المللی و چشم فروبستن بر نقایص، کمبودها و جنایات همدستانش می‌دهد. طبق تصویری که دولتمردان آمریکایی نشان می‌دهند، جنگ امروز، نبردی آخرالزمانی میان خیر محض و شرّ مطلق است. این یک جنگ واقعی است و نیازی به گفتوگو با دشمن، برگزاری نشست با سران آن و پایبندی به شیوه‌های سازشکارانه نیست و مطمئناً نیازی به اصلاح سیاست‌ها برای بهبود احساسات و سیاست‌های دشمن یا گام برداشتن در جهت رفع نگرانی‌های مشروع احتمالی این دشمن نیز نیست. […]

C:\Users\Morteza\Desktop\US-PRESIDENT-GEORGE-BUSH--007.jpg

دولت بوش[۴] تمایل خود را به توسعه میلیتاریسم (نظامیگری) و تغییر ماهوی مأموریتها و ساختار مجموعه‌ی نیروهای مسلح آمریکا آشکارا نشان داد. بوش در نخستین سخنرانی سالانه‌اش گفت «من منتظر وقوع رویدادها نخواهم ماند، چرا که خطر در کمین است.» خانم کاندولیزا رایس، مشاور امنیت ملی آمریکا در نخستین دوره‌ی زمامداری بوش، می‌گوید: «[دستورالعمل ما، پیشگیری است] و پیشگیری، به معنای بازداشتن دشمن از انجام برخی اقدامات خرابکارانه علیه شما است» و در ادامه توضیح می‌دهد که مواقعی وجود دارد که شما نمی‌توانید منتظر مانده و پس از انجام یک کنش، واکنش نشان دهید. منظور صریح رایس این است که شما ابتدا اقدام می‌کنید؛ پیش از آنکه دشمنتان هجوم بیاورید، شما حمله را آغاز می‌کنید. بنابراین، جنگ با تروریسم، شامل حمله‌ی پیشگیرانه‌ای است که در آن واشنگتن پیش از یک دشمن، یا حتی سوژه‌ای که در دشمنی آن تردید هست، دست به کار می‌شود و در واقع یک عمل تجاوزکارانه را آغاز میکند.

افغانستان: پایان سریعی برای جنگ قابل‌تصور نیست.

اتحاد جماهیر شوروی سابق در ۱۹۷۹ به افغانستان یورش برد، اما فقط ده سال بعد با موفقیت تاکتیک‌های چریک‌های مجاهد محلی یا داوطلبانی از فراسوی مرزها که بعدها انگ تندروهای مسلمان به آنها زده شد، ناچار به ترک شد. در آغاز، دولت ریگان به این مدافعان لقب پیکارجویان راه آزادی داد.

پیروزی مدافعان بر مهاجمان مسلح ارتش سرخ شوروی تا حدّ زیادی حاصل کمک‌های نظامی انبوهی بود که از واشنگتن دریافت می‌کردند. واشنگتن برای تأمین مالی و سازماندهی گروه‌های بنیادگرای ضدّکمونیستی در جهان اسلام برای مشارکت در جهاد علیه شوروی، با سه کشور پاکستان، عربستان سعودی و مصر همکاری می‌کرد. به این ترتیب بود که اُسامه بن لادنِ جوان به افغانستان آمد. او بعدها گفت برای ایستادگی در برابر این روس‌های بی‌دین، سعودی‌ها من را به عنوان نماینده‌شان در افغانستان برگزیدند. او افزود که در بدو ورودش اردوگاهی را برپا کرده که در آن، افسران پاکستانی و آمریکایی، داوطلبان را آموزش می‌دادند. سرانجام، این فرآیند به پدیدار شدن سازمانی به نام القاعده انجامید که به نوبه‌ی خود نظامیانی را برای طالبان تدارک دید. هر دو گروه که از میان شعله‌های جنگ ضدّشوروی در افغانستان برخاسته بودند، با دریافت کمک‌های واشنگتن روزبه‌روز بر استحکام خویش افزودند. بن لادن از ایستادگی موفقیت آمیز در برابر ارتش سرخ آموخت که ابرقدرت‌ها شکست‌ناپذیر نیستند. بنابراین، تصمیم گرفت که به سراغ ابرقدرت غرب یعنی ایالات متحده برود.

طالبان در نوامبر ۱۹۹۴ رسماً اعلام وجود کردند. این گروه با الهام از یک برداشت افراطی از اسلام و با حمایت مالی سعودی‌ها و پشتیبانی تسلیحاتی و آموزشی پاکستان به یک نیروی نظامی تبدیل شد تا افغانستان را که در اثر یک جنگ داخلی، تجاوز خارجی و فتنه‌ی آشوبگران به چند تکه تقسیم شده بود، عرصه‌ی تاخت و تار خود قرار دهد. اگرچه واشنگتن از دخالت مستقیم [در این فعالیت‌ها] پرهیز کرد، اما ظهور طالبان در عرصه‌ی تحولات داخلی افغانستان را به عنوان راهی برای فرو نشاندن ایران و به عنوان گامی در جهت تضمین امنیت یک مسیر زمینی جایگزین می‌نگریست که خیال صاحبان شرکتهای نفتی از بابت دسترسی به منابع نفت و گاز آسیای میانه را راحت خواهد کرد. رابین رافائل، معاون وزیر خارجه‌ی آمریکا در امور جنوب آسیا، همان زمان اعلام کرد که اشغال کابل توسط طالبان به عنوان یک گام مثبت ارزیابی میشود.

کابل در ۱۹۹۶ سقوط کرد و طالبان کنترل بخش عمده‌ای از افغانستان را در دست گرفت، جز ناحیه‌ای کوچک در مرزهای شمال شرقی را که عده‌ای از جنگ‌سالاران افغان تحت عنوان جبهه‌ی ائتلاف شمال بر آن سیطره داشتند. طالبان نوعی حاکمیت سختگیرانه‌ی اسلامی را برقرار کرده بود و حقوق مردم افغانستان به‌ویژه زنان را نقض می‌کرد.

پس از حملات یازده سپتامبر، واشنگتن خواستار آن شد که طالبان، اُسامه بن لادن و همه‌ی رهبران القاعده را که در افغانستان پنهان شده بودند تحویل دهد. با تسلیم نشدن طالبان، مقامات واشنگتن سرانجام در یکشنبه هفتم اکتبر ۲۰۰۱ تهدیدات خود را با یک یورش هوایی سنگین به افغانستان عملی کردند. انبوه موشک‌های کروز و بمب‌هایی که توسط هواپیماهای مستقر در کشتی‌ها و پایگاه‌های زمینی آمریکا در منطقه، بر افغانستان فرو می‌ریخت، امان طالبان را بریدند. سردم‌داران این حکومت به فاصله‌ی کوتاهی پس از آغاز یورش نظامی آمریکا با تحویل دادن بن لادن و منسوبین او موافقت کردند. مشروط بر آنکه واشنگتن نیز به حملات خود پایان دهد.

مرحله‌ی دوم جنگ در افغانستان با یک یورش گسترده‌ی زمینی آغاز شد که اجرای آن را عمدتاً نیروهای ائتلاف شمال با کمک نظامیان آمریکایی و بریتانیایی بر عهده داشتند. واشنگتن با مداخله‌ی مستقیم نظامی در افغانستان باعث در هم شکسته شدن صفوف طالبان شد. سرانجام، آمریکایی‌ها نسخه‌ی بازگرداندن پادشاه مخلوع افغانستان و احیای نظام کهنه‌ی پادشاهی در این کشورر را پیچیدند، اما پس از مدتی زمینه را برای استقرار یک حاکمیت موقت با مشارکت همه‌ی افراد و گروه‌های مخالف طالبان یا تبعیدی‌های افغان مهیا کردند.

C:\Users\Morteza\Desktop\o-WAR-IN-AFGHANISTAN-facebook.jpg

در عین حال، طالبان به نوعی بازآفرینی یا تجدید قوا در مرزهای پاکستان دست زده است. سرکردگان طالبان در آن‌جا فعال هستند و هم‌چنان مشغول جذب مردان جوان برای مبارزه با آمریکا و مبارزه با دولت مرکزی افغانستان هستند. از سوی دیگر، هنوز نیم میلیون نفر در افغانستان زندگی می‌کنند که از خانه و کاشانه‌ی خویش رانده شده‌اند. بیش‌تر آن‌ها در جنوب هستند و اکثریت قابل‌ملاحظه‌ای از آن‌ها را افراد خانه‌به‌دوش، بدوی و کشاورزان مصیبت‌دیده از خشک‌سالی تشکیل می‌دهند. سربازان امریکایی حاضر در پایگاه هوایی بگرام، در نزدیکی کابل، در بسیاری از این احساسات با افغان‌ها شریک‌اند. یک سرباز امریکایی می‌گوید: ‌«احساس خوبی ندارم وقتی که ما جنگ دیگری را [در عراق] آغاز کرده‌ایم، در حالی که اولی هنوز ناتمام باقی‌ مانده‌است».


 

  1. State Terrorism and the United States
  2. The United Nations and Other International Institutions
  3. مطالب بیشتر دربارهی نویسنده را می توانید از طریق لینکهای زیر مطالعه کنید:
    1. https://books.google.com/books?id=qjcdFLAd9cwC&pg=PA258&lpg=PA258&dq=Frederick+Henry+Gareau&source=bl&ots=IYHZa83YpM&sig=E82ib3Ja8nv8IQEpAKwEmTwrTN8&hl=en&sa=X&ved=0ahUKEwiGiILJmffJAhUG4yYKHcM3CVoQ6AEIMDAD#v=onepage&q=Frederick%20Henry%20Gareau&f=false
    2. https://en.wikipedia.org/wiki/United_States_and_state_terrorism

  4. در متن کتاب، نام «بوش» به تنهایی به کار ‌برده شود، مقصود «بوش پسر» است. بوش پدر، در متن کتاب، با با همین نام و با قید «بوش پدر» ذکر گردیده است.
// // ?>


تولّد

زن، سنگین شده بود؛
از بار غم بود
یا کودکی که به زودی چشم به جهان می‌گشود؛
دیروز، توفان
خانه‌ را،
معشوق را،
آنچه رنگ و بوی زندگی داشت،
هر آنچه داشت،
با خود برده بود؛
جز کودکی بی تاب،
که در دل پنهان شده بود.
توفان،
هنوز بیدار بود و بیداد می‌کرد،
نه پناهی
و نه حتی فرصتی برای سوگ؛
یا دعایی به امید اجابت.
زن،
زندگی را از مرگ بیرون می‌کشید.
دردش،
روشنایی سپیده‌ بود
که تاریکی شب پنهانش نمی‌کرد.
سکوت،
صدای نفس‌هایش را می‌شنید،
که با نفس‌های کودکش‌ همراه بود.
همین روزها متولد می‌شد
تا به فریاد گریه
همراهی اش کند،
در طلب عشق و زندگی
از کام مرگ.

// // ?>


سفر به هزارتوی کتاب (نکاتی در باب تشویق دانش‌آموزان به مطالعه)

دریافت فایل مقاله‌ی «سفر به هزارتوی کتاب» با فرمت PDF

  • بگذارید دانش‌آموزانتان ببینند که شما کتاب می‌خوانید!
    اگر می‌خواهید دانش‌آموزانتان را کتاب‌خوان تربیت کنید، خودتان باید مطالعه کنید! اگر وقت بگذارید و کتاب بخوانید به طور غیر مستقیم به آن‌ها می‌گویید که خواندن مهم است؛ امّا اگر برایشان سخنرانی کنید و آنها را پند و اندرز دهید ممکن است نتوانید به راحتی این پیام را منتقل کنید. فراموش نکنید یک معلم خوب، ابتدا دانش‌آموز خوبی است!
  • نشان دهید که چگونه و چرا کتاب می‌خوانید.
    از دغدغه‌های زندگی روزمره‌تان و ارتباط آن با خواندن برای آنها بگویید؛ مثلاً می‌توانید بگویید: «باغچه‌ی کوچکی جلوی درب حیاط خانه‌مان است. فکر کردم شاید بتوانم با سرسبز کردنش صفایی به کوچه و خانه‌مان بدهم و همسایه‌هایمان را هم خوشحال کنم. این کتاب را در کتابخانه‌ی مدرسه پیدا کردم، یک فصلش در مورد باغبانی است، مثل این‌که … شاید بتوانیم باغچه‌ای هم در مدرسه داشته باشیم؛ نظر شما چیست؟! از کجا شروع کنیم؟»
  • ممکن است بچه‌ها به سختی بتوانند بین خواندن و فعالیت‌های روزمره‌ی خود ارتباط برقرار کنند، به‌خصوص اگر خواندن را صرفاً فعالیتی درسی بدانند. همراه‌کردن برنامه‌های عملی مثل تهیه‌ی کاردستی، باغبانی، آشپزی، خرید، آزمایش‌های علمی و … همراه با خواندن به رفع این مشکل کمک می‌کند:
    برای مثال می‌توانید در برگه‌ای عنوان یک فعالیت، هدف و مراحل اجرای آن را به ترتیب نوشته و در اختیار دانش‌آموزان قرار دهید. در این روش دانش‌آموزان باید با خواندن و اجرای مرحله به مرحله‌ی برگه‌ی فعالیت، کار مورد نظر را انجام دهند.
    معلم نیز می‌تواند سؤالاتی در مورد هر مرحله از آن‌ها بپرسد: «در مرحله‌ی ۲ شما باید چه کاری انجام دهید؟ فکر می‌کنید چرا؟ اگر این مرحله را انجام ندهیم چه اتفاقی می‌افتد؟ و … .»
    در صورتی که امکان رفتن به مکانی مانند سوپرمارکت را داشتید، موارد زیر را آموزش دهید:
  1. هنگام خرید، موقعیت‌هایی را که در آن از خواندن استفاده می‌کنید برشمرید: مثلاً پیدا کردن مغازه، پیدا کردن بخش مورد نظر، انتخاب کالا، توجه به تاریخ مصرف و … .
  2. از آن‌ها بخواهید مارک‌های مختلف پودر رخت‌شویی، ماست، حبوبات و … را از نظر قیمت، محتویات، وزن و اندازه‌ی بسته‌بندی با هم مقایسه کنند و با هم بررسی کنید که کدام جنس برای خرید بهتر است. علاوه بر آن می‌توان از دانش‌آموزان خواست که با توجه به ملاک‌هایی که شما می‌دهید محصولی را برای خرید انتخاب کنند.
  3. از آن‌ها بخواهید تعریف کنند که چه چیزهایی را هنگام خرید خوانده‌اند.
  4. بهتر است ضمن تاکید بر آموزش موارد بالا چیزهای دیگری را هم طی یک بازی وانمودی به آن‌ها آموزش دهید؛ مثلا بن‌هایی به عنوان پول تهیه کنید و در اختیارشان قرار دهید و از آن‌ها بخواهید خرید کنند و در خریدشان علاوه بر استفاده از دانشی که آموخته‌اند نکات دیگری را نیز جدی بگیرند. مثل این‌که وقتی پول محدودی داریم کدام نیازها را در اولویت قرار دهیم یا موقع انتخاب از میان چند جور جنس به جز قیمت و تاریخ تولید و انقضا به چه چیزهای دیگری باید فکر کنیم و … .
  • شیوه‌ی درس‌دادن معلم در تشویق بچه‌ها به خواندن خیلی مؤثر است. مثلاً می‌توان برای تشویق دانش‌آموزان به مطالعه، تدریس بخش‌هایی از درس را به صورت ارائه‌ی سمینار بر عهده‌ی دانش‌آموزان گذاشت، در حین درس پرسش‌های اساسی و خوب مطرح کرد، معرفی کتاب داشت یا برای هر فصلی معمایی مشخص کرد. علاوه بر آن معلم می‌‌تواند طرح درس داشته باشد و این طرح درس شامل معما، کوییز و … نیز باشد و آنها را سر کلاس ارائه بدهد. مطرح‌کردن مباحثی مانند تاریخ علم یا گفتن داستانی از یک دانشمند یا یک واقعه‌ی علمی درکلاس درس باعث می‌شود بچه‌ها با وجه‌های دیگری از علم نیز آشنا شوند.
  • از تجربیات شغلی خود در مورد خواندن به دانش‌آموزانتان بگویید.
    محیط کار بهترین موقعیت را فراهم می‌کند تا به صورت عملی به دانش‌آموزان نشان دهید که چرا باید خواندن، نوشتن، جمع و تفریق را بیاموزند. خیلی وقت‌ها لازم است مهارتی را بعد از ورود به کار آموخت و استفاده از کتاب‌ها می‌تواند کمک بزرگی در این زمینه باشد.
    بیشتر بچه‌ها فکر می‌کنند که یادگیری با خوردن زنگ و تعطیل‌شدن مدرسه تمام می‌شود. برایشان تعریف کنید که چطور هنگام کار چیزهایی می‌آموزید، این به آن‌ها کمک می‌کند تا بهتر بتوانند تجربیات تحصیلی خود را به ”زندگی واقعی“ ربط دهند. قبل از این‌کار سؤالاتی را از خود بپرسید:
  1. در کار خود چگونه از خواندن استفاده می‌کنم؟
  2. کدام یک از مهارت‌هایی را که قبلا در مدرسه آموخته‌ام حالا در محل کار استفاده می‌کنم؟ می‌نویسم؟ حساب می‌کنم؟ آیا از مهارت‌های گفتاری و شنیداری استفاده می‌کنم؟ چگونه؟
  • خاطراتی از خواندن
    خاطرات خود را از خواندن، برای دانش‌آموزانتان تعریف کنید. البته این خاطرات باید نقش مطالعه در زندگی را به طور مشخصی را نشان دهند. مثلا خاطره‌ای از خواندن تابلوهای مسیر سفر برای فهمیدن اینکه چقدر به مقصد نزدیک شده‌ایم یا خواندن سر در مغازه‌ها در حین بازی با هم‌کلاسی تا موقع رسیدن به مدرسه و … .
  • مصاحبه
    پرسش‌هایی را مطرح کرده و از دانش‌آموزانتان بخواهید تا با اشخاصی که شغل‌های مختلفی دارند، مصاحبه کنند، سپس گزارشی کوتاه تهیه کرده و آن را در کلاس ارائه دهند. در پایان نیز با جمع‌آوری نتایج مصاحبه‌ها یک کتاب درست کنید و با کمک بچه‌ها برای آن یک اسم مناسب انتخاب کنید.
    از قبل به اینکه افرادی با شغل‌های مختلف تا چه حد در دسترس هستند،‌ فکر کنید. شاید برای این‌کار لازم باشد که از کسی دعوت کنید تا به مدرسه‌تان بیاید و یا بچه‌ها را برای بازدید به محل خاصی مانند یک زمین کشاورزی، کارخانه،‌ فروشگاه یا … ببرید.
  • بین کتاب‌ها رابطه برقرار کنید!
    اگر موضوع کتابی جالب بود کتاب‌های دیگری با موضوع مشابه آن پیدا کنید یا به دانش‌آموزان کمک کنید تا از همان نویسنده کتاب‌های دیگری پیدا کنند. چنان‌چه به لحاظ ادبی یا علمی با کتاب آشنایی کافی دارید، در مورد شیوه‌ی فکر کردن و نوشتن بعضی از نویسندگان با دانش‌آموزان گفتگو کنید.
  • کتاب‌ها را مقایسه کنید!
    برای این‌که مهارت‌‌های انتقادی دانش‌آموزانتان را تقویت کنید، از آنها بخواهید کتاب‌هایی را که موضوعی واحد یا شخصیت‌های مشابه دارند، با هم مقایسه و سپس نقد و بررسی کنند. پیش از دادن این تکلیف به دانش‌آموزان از قبل نمونه‌ای از این نقد و بررسی را به آن‌ها نشان دهید.
    این نیز بسیار مفید خواهد بود که کتاب‌ها را با موقعیت‌هایی از زندگی روزمره مقایسه کنید و از کتاب همچون پاسخی برای موقعیت مورد نظر استفاده کنید و یا آن را مورد نقد قرار دهید.
  • دانش‌آموزان را تشویق کنید که پاسخ خود را از کتاب بگیرند نه از شما!
  1. پرسش‌های دانش‌آموزانتان را تحویل بگیرید، آن‌ها را به کتاب‌های مناسب ارجاع دهید و نسبت به شنیدن پاسخی که آنها در کتاب‌ها می‌یابند، اشتیاق نشان دهید. از آنها بخواهید که پاسخ‌های کتاب را در کلاس بازگو کند و نشان دهید که پرسش و جست‌وجوی آنها برای شما مهم و باارزش است.
  2. وقتی با سؤالی از جانب دانش‌آموزانتان روبه‌رو می‌شوید که جواب آن را نمی‌دانید، شاید بهترین پاسخ این باشد که بگویید: «خب، بیا با هم جوابش را پیدا کنیم!» سپس سراغ منابع لازم بروید و جست‌وجو را به او یاد دهید.
  3. در کتابخانه‌تان حتماً باید تعدادی کتاب مرجع مثل لغت‌نامه، تقویم، اطلس، دایرۀ‌المعارف و … وجود داشته باشد و بایستی طرز استفاده از این کتب را به دانش‌آموزان خود آموزش دهید. شما می‌توانید با مراجعه به این کتاب‌ها، عادت مراجعه به این کتاب‌های مرجع را در آن‌ها تقویت کنید.
  • زمان و مکان مناسبی را برای مطالعه در کلاس یا کتابخانه فراهم کنید.
  1. ساعتی را به عنوان ساعت مطالعه (حتی‌الامکان با عنوانی جذاب‌ و معنی‌دار) در نظر بگیرید.
  2. مکانی را به عنوان محیط مطالعه انتخاب کنید که در آن به اندازه‌ی کافی نور و سکوت وجود داشته باشد.
  • برای مطالعه‌ی دانش‌آموزانتان یک دلیل ماجراجویانه فراهم کنید!
    بهتر است مطالعه‌ی کتاب‌ها در طول یک ماجرا اتفاق بیفتد:
  1. انگیزه‌هایی برای مطالعه پیدا کنید؛ به عنوان مثال انجام یک تحقیق گروهی در مورد یک مناسبت خاص، فراهم‌کردن اطلاعات و ابزار لازم برای یک سفر یا گردش علمی و … .
  2. کارگروهی را جدی بگیرید!

کار در گروه فرصت مناسبی برای بحث، گفت‌وگو و تعامل است؛ زمانی را به مطالعه‌ی گروهی بچه‌ها اختصاص دهید. صندلی‌های هر گروه بهتر است به صورت گرد چیده شده باشد. خود معلم نیز می‌تواند عضو یکی از این گروه‌ها باشد و یا به گروه‌های مختلف سر بزند و از روند کار آن‌ها آگاه شود و آن‌ها را راهنمایی کند. در زیر بعضی فعالیت‌های پیشنهادی برای مطالعه‌ی گروهی آمده است:

  1. آن‌ها را به گروه‌هایی تقسیم کنید و از هر کدام بخواهید که روی یک کتاب یا موضوع مطالعه داشته باشند و گزارش مطالعه‌ِ‌ی خود را برای کلاس ارائه دهند. این گزارش می‌تواند بیان خلاصه‌ی داستان، بهترین یا بدترین قسمت داستان و یا تصویرهای آن، نقدی بر داستان یا تصویرها، مقایسه‌ی آن با داستان‌های مشابه، مقایسه‌ی آن با کارهای دیگر این نویسنده و … باشد. از ابتدا باید نوع گزارش را دقیق مشخص کنید تا گروه‌ها بتوانند کار خود را درست انجام دهند.
  2. وقتی کتاب مشترکی در همه‌ی گروه‌ها مطالعه می‌شود، از هر گروه بخواهید از کتاب مربوطه سؤال‌هایی طرح کرده و به گروه بعدی بدهد تا به آنها جواب دهد. بدین ترتیب شما می‌توانید بین گروه‌ها مسابقه بگذارید. برنده می‌تواند، گروهی که بهترین پاسخ‌ها را داده و یا گروهی باشد که سؤال‌های خوبی مطرح کرده است.
  3. به عنوان تکلیف از دانش‌آموزان بخواهید که هر کدام، یک کتاب را معرفی کنند و یا از بچه‌ها بخواهید که بهترین، ترسناک‌ترین و یا شگفت‌انگیزترین کتابی را که تا به حال خوانده‌اند، معرفی کنند. به آن‌ها روش‌های درست معرفی کتاب را آموزش دهید و از آن‌ها بخواهید در معرفی کتابشان خلاقیت نشان دهند و برای بهترین معرفی کتاب تشویقی مناسب در نظر بگیرید.
    برای مثال می‌توانید از طرح «هر کسی یک کتاب» استفاده کنید:
    از قبل هر کس کتابی را که دوست دارد انتخاب نموده و در روز مناسبی مانند روز کتاب، نقش آن کتاب را بازی و از زبان آن صحبت می‌کند. دانش‌آموز خودش را به عنوان کتاب معرفی کرده و خلاصه‌ای از آن را ارائه می‌دهد. برای نمونه:
    «من ”افسانه‌ی گل‌های آبی“ هستم. از آشنایی با شما خیلی خوشحالم. ”تامی دی پائولا“ من را نوشته و ”فیروزه گل محمدی“ ترجمه‌ام کرده. برای گروه‌ سنی چهارم دبستان به بالا مناسبم. کانون فکری کودکان و نوجوانان مرا چاپ کرده، دستش درد نکند. فهمیده که کتاب باارزشی‌ام. اغراق نمی‌کنم اگر کمی با هم صحبت کنیم شما هم می‌فهمید، ولی عجله نکنید من متعلق به همه‌ی شما هستم. قیمتم هم هنوز کم است. پس تا دیر نشده بجنبید! من هدیه‌ی مناسبی برای دوستانتان هستم. حکایت من، حکایت دختر تنهایی است که در قبیله‌ای زندگی می‌کند که … .»
  • نمایشگاه نقاشی و کاردستی
    از دانش‌آموزان بخواهید یک نقاشی یا کاردستی مربوط به کتابی که خوانده‌اند تهیه کنند و بعد از هر دوره (مثلاً دوره‌ی ۱ ماه) نمایشگاهی از نقاشی‌ها و کاردستی‌ها برگزار کنید؛ آن‌ها را تشویق کنید که کارهایشان را به دوستانشان هدیه بدهند و یا برای کمک به کتابخانه یا مدرسه‌ای به فروش برسانند.
  • نمایشگاه کلاسی
    کلاس شما می‌تواند در مناسبت‌های خاص و با موضوعات مختلف، نمایشگاه کتاب مربوط به رده‌ی سنی خودش را داشته باشد.[۱]
  • از علاقه‌ی بچه‌ها به شعر برای رشد مطالعه‌ی آن‌ها استفاده کنید.
    همه‌ی بچه‌ها شعر را دوست دارند؛ حتی بچه‌های کوچک با وجودی که معنی اشعار را نمی‌فهمند به آن توجه نشان می‌دهند. بچه‌ها به شعر به عنوان بخشی از زندگی روزانه‌شان احتیاج دارند. اگر می‌بینید بچه‌ای نسبت به شعر بی‌تفاوت است علتش این است که قبلاً شعر را با صدای بلند نشنیده است یا این‌که بزرگ‌ترها به زور می‌خواهند به او شعر یاد بدهند.
  1. برای شعرخوانی وقت و جای مناسب پیدا کنید.
  2. شعرهایی برای بلند خواندن انتخاب کنید؛ شعرهای کوتاه و خنده‌دار بهترین وسیله برای ایجاد علاقه به شعر در کودک است.
  3. سعی کنید که شعر متناسب با وضعیت و موقعیت کودک باشد.
  • علایق دانش‌آموزانتان را افزایش دهید!
    دنیای بچه‌ها، دنیای جست‌وجو و امتحان کردن است؛ با تشویق دانش‌آموزان به پرسش و هدایت کردن آن‌ها به مسیری مناسب، می‌توانید جست‌وجوی آن‌ها را تشویق کرده و علایق جدیدی برای آن‌ها ایجاد کنید.
  • مناسبت‌ها
    مناسبت‌ها را جدی بگیرید. از اول هر دوره در مورد مناسبت‌هایی که پیش رو دارید با دانش‌آموزانتان صحبت کنید و اهمیت آن‌ها را توضیح دهید. سپس به هر یک از آن‌ها (یا هر گروه) در مورد یک مناسبت مسئولیت بدهید تا در مورد آن تحقیق کنند و در کلاس ارائه دهند. معرفی کتاب، نمایشگاه عکس، نمایشگاه کتاب و نقاشی، پخش فیلم، دعوت از سخنران، بازدید از اماکن مربوطه، برگزاری مسابقات مختلف به‌ویژه مسابقه‌ی کتابخوانی، مصاحبه و … از جمله کارهای مهمی است که می‌توانید در مناسبت‌ها و با کمک دانش‌آموزان و مؤسسه انجام دهید.
  • گردش
    نقشه‌ای تهیه کنید و مسیرهایی را که برای رفتن به گردش از آن‌جا عبور می‌کنید به دانش‌آموزانتان نشان دهید. از این فرصت استفاده کنید و نقشه‌خوانی را به آن‌ها آموزش دهید. با کمک آن‌ها در مورد ویژگی‌های (آب و هوا، مکان‌های تاریخی و دیدنی، فرهنگ و آداب و رسوم، سوغاتی‌ها و …) جایی که می‌خواهید بروید تحقیق کنید و گزارشی تهیه کنید. با بچه‌ها به توافق برسید که چه چیزهایی را به عنوان یادگاری از این گردش می‌توانید داشته باشید (مثلاً عکس، نقاشی، خاطره‌نویسی، کاشتن نهال و …).
  • بازدید
    برای آشنا کردن بچه‌ها با محیط کتابخانه، کتاب‌های موجود در کتابخانه، کتاب‌های مرجع و طرز استفاده از آن‌ها و آشنایی با دیگر امکانات کتابخانه می‌توان در طول سال بازدیدهایی از کتابخانه‌های عمومی شهر داشت (کتابخانه‌های عمومی‌ای که در دسترس دانش‌آموزانتان هستند). کتابدار آن‌جا می‌تواند با توجه به گروه سنی دانش‌آموزان بعضی کتاب‌های موجود در کتابخانه را به آن‌ها معرفی کند. کتابخانه در آن روز می‌تواند برای بچه‌ها برنامه‌ی قصه‌گویی داشته باشد.
    با توجه به موضوعاتی که در درس‌هایی مثل علوم، تاریخ، جغرافی و … وجود دارد می‌توان از محل‌هایی متناسب با آن موضو‌ع‌ها بازدید نمود. حتی می‌توانید از زمین‌های کشاورزی از نزدیک دیدن کنید و با کشاورزان در مورد نوع بذری که کاشتند، فصل درو و مراحل آبیاری، کوددهی و … صحبت نمایید. دانش‌آموزان نیز باید گزارشی از بازدید به کلاس ارائه دهند. می‌توان بازدید را در زمان خاصی برگزار کرد تا آن‌ها بتوانند در مزرعه فعالیتی عملی انجام دهند.
    شما به عنوان معلم قبل از هر بازدید باید اطلاعاتی در مورد مکانی که می‌خواهید بروید به بچه‌ها بدهید و کتاب‌هایی نیز در این زمینه به آن‌ها معرفی کنید. حتی می‌توانید جمع‌کردن این اطلاعات و سمینار دادن آن توسط بچه‌ها را جزئی از کار کلاسی قرار دهید.
    بعد از هر بازدید برگزاری نمایشگاهی از این بازدید (نقاشی، عکس، گزارش، مصاحبه، کاریکاتور و …) توسط بچه‌ها (و با کمک معلم) نتیجه‌ی بازدید را بهتر خواهد کرد.
    برخی از مکان‌های پیشنهادی برای بازدید عبارت‌اند از: خانه‌ی سالمندان، مناطقی که بلایی طبیعی در آن به وقوع پیوسته مثل مناطق زلزله‌زده، مکان‌های مقدس و یا مکان‌هایی که واقعه‌ای تاریخی یا حادثه‌ای مهم رخ داده، موزه‌ها و … .
  • معرفی کتاب
    قبل از هر معرفی از خودتان بپرسید از معرفی این کتاب چه قصدی دارم؟ می‌خواهیم چه کار کنیم؟
    این‌که شما به عنوان معلم چگونه کتابی را معرفی می‌کنید یا چگونه دانش‌آموزانتان را به کتابی ارجاع می‌دهید اهمیت زیادی دارد. مثلاً معلمی را در نظر بگیرید که موقع درس‌دادن از کتاب دیگری نام می‌برد و از بچه‌ها می‌خواهد برای فهم بیشتر به آن مراجعه کنند؛ در حالی که یک معلم دیگر کتاب را با خود سر کلاس می‌آورد و با نشان‌دادن تصویرهایی از این کتاب و توضیح مختصر بخش‌هایی از آن، کتاب را معرفی می‌کند.
    برای معرفی بهتر، می‌توانید از روش‌های دیگری نیز کمک بگیرید:
  1. سؤال و موقعیتی را بیان کنید و به دانش‌آموزان بگویید که جواب این سؤال در این کتاب هست، اگر می‌خواهید جواب را بدانید به آن مراجعه کنید.
  2. گاهی می‌توانید کتابی را معرفی کنید و از دانش‌آموزان بخواهید اشتباهات آن را پیدا کنند و بدین ترتیب به آن‌ها آموزش دهید که به شکلی انتقادی نیز کتاب را بخوانند.
  3. درس خود را به بخش‌های مختلف تقسیم کنید و از دانش‌آموزان بخواهید این قسمت‌ها را سمینار دهند و از کتاب‌هایی که شما معرفی می‌کنید نیز کمک بگیرند.

فراموش نکنید قبل از هر کلاس، کتابی را که می‌خواهید معرفی کنید، مطالعه نمایید و سر کلاس ”با اشتیاق“ آن را به دانش‌آموزانتان معرفی نمائید (مثلاً می‌توانید قسمت‌هایی از آن را بخوانید و در جایی مناسب خواندن را قطع کنید).
البته همیشه لازم نیست برای معرفی کتابی آن را تا آخر خوانده باشید. گاهی لازم است نحوه‌ی شناخت و انتخابِ درستِ کتاب خوب را به دانش‌آموزانتان یاد دهید به همین خاطر از رویارویی خود با کتاب و نظرتان راجع به آن صحبت کنید.
می‌توانید از دانش‌آموزان خود نیز بخواهید که کتاب‌های مورد علاقه‌ی خودشان را به دیگران معرفی کنند. اسم دانش‌آموزان را روی یک مقوا به دیوار بزنید. هر جلسه یک نفر، کتاب مخصوص خودش را معرفی کند و اسم کتاب، زیر نام معرفی‌کننده‌ی آن نوشته شود. بهتر است شما دانش‌آموزان را به کتابخانه ببرید و در انتخاب کتاب به آن‌ها کمک کنید. مثلاً بر اساس نیاز دانش‌آموزان مشخص کنید که هر نفر باید دو کتاب علمی یا مهارتی و دو کتاب داستان انتخاب کند.

  • انشاء
    موضوع انشاء فرصت مناسبی برای مطالعه ایجاد می‌کند. برای مثال می‌توان پرسش‌ها و موضوع‌هایی طرح کرد که برای پاسخ‌دادن به آن‌ها نیاز به مطالعه‌ی کتاب است و یا این که پرسش‌هایی مطرح نمود که به نقد کتاب، شخصیت‌ها، عملکردها و مقایسه‌ی کتاب‌ها با یکدیگر منجر شود. علاوه بر آن می‌توان قسمتی از یک کتاب را خواند و از دانش‌آموزان خواست حدس بزنند که در ادامه چه اتفاقی می‌افتد و یا پایان دیگری برای آن بنویسند.
  • کلاس درس در کتابخانه
    بعضی از کلاس‌هایتان را در کتابخانه برگزار کنید و همان‌جا با کمک بچه‌ها کتاب‌های مربوط به موضوع درس را جستجو کنید.
    شما به عنوان معلم باید قبل از ورود به کتابخانه پیش‌زمینه‌ای به دانش‌آموزان بدهید و سؤال‌هایی نیز مطرح کنید و بعد همراه با بچه‌ها به کتابخانه بروید و کتاب‌ها را جستجو کنید. بچه‌ها می‌توانند بخش‌هایی از کتاب‌های مربوطه را خلاصه کنند و بهترین خلاصه‌ها می‌تواند به صورت کتابچه در کتابخانه و به عنوان ضمیمه‌ای برای درس و موضوع مورد نظر قرار بگیرد ولی برای انجام این‌ کار باید انگیزه‌ی کافی در دانش‌آموزان ایجاد کرد.
    قبل از معرفی هر موضوعی برای تحقیق، پرسش‌های مناسبی طرح کنید!
    برای مثال شما به عنوان معلم می‌توانید بگویید: «می‌خواهیم امروز با هم به اهرام مصر سفر کنیم. می‌دانید چقدر باید در راه باشیم؟ آن‌جا چه شکلی است؟ چه چیزهایی را باید حتماً ببینیم؟» سپس تصاویری را نشانشان دهید و نظرشان را به موضوع جلب کنید. پس از آن با هم به کتابخانه بروید و از روی نقشه یا کره‌ی جغرافیایی محل مورد نظر را پیدا کنید. شما باید آب و هوا و وسیله‌ی نقلیه‌ی مناسب برای رفتن به آن‌جا را چک کنید و علاوه بر آن این پرسش‌ها را مطرح کنید: «چه ابزاری برای سفر لازم دارید؟ چه جاهای دیدنی‌ای آنجا وجود دارند؟ چه کسانی آن‌ها را ساخته‌اند؟ به چه کسانی ظلم شده است؟ الآن اوضاع چطور است؟ و …» و با دانش‌آموزان سراغ کتاب‌ها بروید و کتاب‌های مناسب را برای پاسخ‌دادن به این سؤال‌ها پیدا کنید.
  • تهیه‌ی روزنامه‌دیواری
    در مناسبت‌های مختلف دانش‌آموزان را به گروه‌های مختلف هیأت تحریریه، گروه هنری، آگهی‌ها و … تقسیم کنید و آن‌ها را راهنمایی کنید تا در مورد کتابی مرتبط با آن مناسبت روزنامه‌دیواری تهیه کنند. این روزنامه‌دیواری می‌تواند شامل موارد زیر باشد:
  1. قسمت اصلی داستان که در یک بند خلاصه شده است.
  2. معرفی کتاب.
  3. یک اعلان تبلیغاتی برای برانگیختن کنجکاوی مخاطبان درباره‌ی کتاب و تشویق آنها به خواندن کتاب.
  4. یک کاریکاتور از صحنه یا بخشی از کتاب.
  5. صحنه‌های کتاب که به صورت یک داستان مصور نقاشی شده است.
  6. نقدی بر کتاب.
  7. توصیه‌ی کتاب به مخاطبانی خاص و عدم توصیه‌ی آن به گروهی دیگر از مخاطبان و توضیح دلیل آن.
  8. مقایسه‌ی کتاب با کتاب‌های مشابه از همان نویسنده یا نویسندگان دیگر.
  • تابلو‌ی کلاس
    از تابلو مؤسسه استفاده کنید!
    در آن‌جا به بهانه‌های مختلف مسابقه برگزار کنید. مسابقه‌هایی مثل طرح یک پرسش یا معما که برای پیدا کردن پاسخ آن نیاز به مطالعه‌ی کتاب است.
    نقاشی‌های انتخابی، بهترین نقدها و پرسش‌های دانش‌آموزانتان را در آن‌جا نصب کنید. معرفی کتاب داشته باشید. از جملات قصار و شعر نیز استفاده کنید.
  • مسابقه
    در مناسبت‌ها و زمان‌های مختلف مسابقه‌هایی برگزار کنید مانند: مسابقه‌ی کتاب‌خوانی، معرفی کتاب، نقد کتاب، نقاشی، پرسش‌های من از کتاب، کاریکاتور، روزنامه‌دیواری و … .
    حتی می‌توان پرسش‌هایی را به عنوان سؤال مسابقه مطرح کرد. مثلاً:اگر بخواهند به اعضای خانواده‌ مثلاً مادر کتاب بدهند، چه کتابی می‌دهند و چرا؟ یا اگر بخواهند برای اصلاح امور مدرسه کتابی معرفی کنند چه کتابی را معرفی خواهند کرد و چرا؟ (این سؤالات با توجه به گروه سنی دانش‌آموزان و دغدغه‌های موجود تغییر می‌کنند.)
    طرح «چه پرسشی دارید؟» را در رابطه با امور مدرسه، خانواده، طبیعت، جامعه و … اجرا کنید و با توجه به پرسش‌ها، کتابخانه‌ی مدرسه را تکمیل کنید.
  • کتاب مشترک کلاسی
    خاطرات مشترک کلاسی را از یاد نبرید و با استفاده از آنها یک کتاب مشترک کلاسی درست کنید. بدین ترتیب که هر فرد درباره‌ی عضو دیگری از کلاس خاطره‌ای در یک صفحه از دفتر می‌نویسد. مثلاً دانش‌آموزان از یکدیگر، معلم و یا خود کلاس درس خاطره‌ای می‌نویسند و البته شما به عنوان معلم باید آن‌ها را راهنمایی کنید. این خاطرات می‌توانند شیرین و یا تلخ باشند و شما به عنوان معلم باید تلاش کنید تا مسئله‌ای که در ذهنشان گنگ و نامفهوم به نظر می‌رسد حل شود.
    می‌توانید موضوع‌هایی مانند دوستی، بهترین دوست من، بهترین روز من، تلخ‌ترین روز من، من و معلمم و … را به عنوان محور خاطره‌نویسی در نظر بگیرید و در نهایت متناسب با مطالب، نامی را برای کتاب انتخاب کنید.
  • در دوره‌ی ابتدایی از برنامه‌هایی نظیر کتاب‌سازی، قصه‌گویی و نمایش خلاق، کتابخوانی انفرادی و جمعی، در کلاس درس استفاده کنید.
    کتاب‌سازی می‌تواند به صورت گروهی انجام شود و هر کسی نقشی را به عهده بگیرد؛ تصویرگر، نویسنده، طراح جلد، ویراستار و … . شما باید گروه‌های مناسبی انتخاب کنید و به بهانه‌ی کتاب‌سازی در مورد فرایند چاپ و انتشار کتاب، کسانی که در تهیه‌ی یک کتاب همکاری می‌کنند، مسئله‌ی کپی‌رایت، مشکلاتی که در این مسیر وجود دارد، قیمت کتاب‌ها و … با دانش‌آموزان صحبت کنید.
  • کتاب صوتی
    کتاب مناسبی را انتخاب کنید و به صورت گروهی آن‌را ضبط کنید و در اختیار افراد نابینا، پدربزرگ و مادربزرگ‌ها و … قرار دهید. حتماً نسخه‌ای از این کتاب صوتی را در کتابخانه قرار دهید و پیش از انجام این‌کار مسئول کتابخانه را در جریان قرار بدهید.
    برای اطلاع بیشتر از جزئیات اجرای طرح تهیه‌ی کتاب‌های صوتی، می‌توانید به طرح «برایت قصه می‌گویم…» مراجعه کنید.
  • ارتباط با کتابخانه
    به طور مستمر با مسئول کتابخانه در ارتباط باشید و از طرح‌های اجرایی و وضعیت کتاب‌های کتابخانه مطلع شوید و طرح‌ها و برنامه‌های پیشنهادی خود را به کتابخانه ارائه دهید. علاوه بر آن طرح‌های انتخابی و اجرایی خود برای کتاب‌خوانی را نیز با مسئول کتابخانه در میان بگذارید.
  • کتابخانه کلاسی
    با توجه به هر دوره از کلاس‌ها یا به صورت هفتگی کتاب‌های مناسب آن دوره یا هفته را در کتابخانه‌ی کلاس قرار دهید و برای استفاده از آن برنامه‌ریزی کنید. مثلاً یک ربع آخر کلاس را به مطالعه‌ی کتاب‌ها اختصاص دهید یا در طرح درس خود فعالیتی فردی یا گروهی قرار دهید که برای انجام آن همان‌جا در حین کلاس بچه‌ها بتوانند از کتاب‌ها استفاده کنند و … .
  • با هماهنگی با مدرسه مجلات خوب را مشترک شوید و در اختیار دانش‌آموزانتان قرار دهید.
  • کتاب‌ها و مجله‌های مفید را در اختیار دانش‌آموزانی قرار دهید که بیمار می‌شوند و نمی‌توانند در مدرسه حضور پیدا کنند (از طریق دوستان، والدین، یا در سرزدنی که توسط شما و هم‌کلاسی‌هایشان اتفاق می‌افتد).
  • به عنوان پاداش به دانش‌آموزانتان کتاب یا مجله هدیه بدهید.
  • هدیه‌دادن!
    با دانش‌آموزانتان تصمیم بگیرید که بعضی از کتاب‌هایتان را به مراکز بهزیستی، خیریه‌ها و یا مدارس محروم هدیه بدهید.


  1. رجوع کنید به کتاب «کتابخانهی آموزشگاهی»، ص ۴۷-۴۵٫
// // ?>


معرفی مطالبی به مناسبت دهه‌ی محرم و عاشورای حسینی

فرارسیدن محرم مجالی دوباره است برای تأمل در واقعه‌ی عظیم کربلا. برای بسیاری از ما یادآوری این واقعه تداعی‌گر صفات نیکو و ارزشهای والا است، صفات و ارزشهایی همچون صبر و آزادگی، ایثار، عشق، عمل خالص برای معبود، ستیز با ظالم و تلاش برای احقاق حق مظلوم.

اما هنوز هم می‌توان برای این واقعه جایگاه شایسته‌تری یافت. در حقیقت، در نزد بعضی از ما، این واقعه، با تمام قدر و عظمتی که برای آن قائلیم، هنوز واقعه‌ای است که بیشتر مربوط به دوره‌ای خاص و اشخاصی معین است. به این معنا که ما آن‌گونه که شایسته است نمی‌دانیم این واقعه در روزگار ما چگونه می‌تواند پاسخی برای دردها و دغدغه‌های ما، در سطوح مختلف، باشد.

به هر روی، هر چند که بایست از مدرسه‌ی عاشورا در هر موقعیت و برای مواجهه با هر مشکلی درس آموخت، محرم فرصتی ویژه برای‌ آموختن و عمل کردن است، نه فقط آموختن، که تطهیر شدن و تبدیل شدن.

پیشنهاد می‌کنیم که دست کم فرصت دهه‌ی اول محرم را برای مطالعه و مواجه‌شدن با واقعه‌ی عاشورا مغتنم بشماریم، و دیگران را هم در این زمینه یاری کنیم. منابع فراوانی وجود دارند که برای مطالعه می‌توان از آن‌ها بهره برد. مطالب زیر نیز به همین منظور بر روی سایت قرار گرفته‌اند:

[امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود:] کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است.
(گزیده‌ای از سخنان امام حسین(ع)، محمد حکیمی، ص۴۴)

// // ?>


صلای بیداری (فرازهایی از سخنان امیر مؤمنان در نهج‌البلاغه)

نسخه‌ی PDF آماده شده برای چاپ به صورت دفترچه در قطع A5 را می‌توانید از اینجا دریافت نمایید.
صفحات این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ نمایید و سپس برگه‌ها را از وسط تا کنید و در صورت تمایل منگنه بزنید.

نسخه‌ی PDF در قطع A5 را از اینجا دریافت نمایید.
این فایل برای مطالعه روی مانیتور مناسب است.

*****

صلای بیداری

  • [در وصیت به حسن و حسین علیهماالسلام، هنگامی که ابن‌ملجم او را ضربت زد:] […] شما و همه‌ی فرزندانم و کسانم و آن را که نامه‌ی من به او رسد، سفارش می‏کنم به پروای خدا را داشتن و نظم در کارهایتان، و اصلاح بین خود، که من از جدّ شما [پیامبر اکرم(ص)] شنیدم که می‏فرمود: «اصلاح کردن [رابطه] میان مردمان از همه‌ی نماز و روزه‌ها برتر است».
    خدا را! خدا را! درباره‌ی یتیمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید، و نزد خود ضایعشان مگذارید. و خدا را! خدا را! همسایگان را دریابید که سفارش‌شده‌ی پیامبر شمایند، پیوسته درباره‌ی آنان سفارش مى‏فرمود چندان که گمان بردیم براى آن‌ها ارثى معین خواهد نمود. و خدا را! خدا را! درباره‌ی قرآن، مبادا دیگران بر شما پیشى گیرند در عمل کردن به آن.
    […] و خدا را! خدا را! درباره‌ی جهاد در راه خدا به مال‌هاتان و به جان‌هاتان و زبان‌هاتان! بر شما باد به یکدیگر پیوستن و بذل و بخشش به یکدیگر. مبادا از هم روى بگردانید، و پیوندِ هم بگسلانید. امر به معروف و نهى از منکر را وا مگذارید که بدکاران شما بر شما حکومت یابند، و آن‌گاه هر چه دعا کنید به اجابت نرسد. (نامه ۴۷)
  • فرمان بردن و اطاعت از مخلوق در معصیت خالق جایز نیست‏. (حکمت ۱۶۵)
  • گله‌ی خود را با خدا می‌کنم از مردمی که عمر خود را به نادانی به سر می‌برند، و با گمراهی می‌میرند. نزد آنان کالایی خوارتر و کم‌بهاتر از کتاب خدا نیست، وقتی که به حق خوانده [و تفسیر] شود؛ و کالایی پرسودتر و گران‌بهاتر از کتاب خدا نیست، هنگامی که معنی آن تحریف می‌گردد؛ و نزد ایشان چیزی ناخوشایندتر از معروف و خوشایندتر از منکر نباشد. (خطبه ۱۷)
  • مردم سه دسته‌اند: دانایی خداشناس، آموزنده‌ای که در راه رستگاری کوشاست، و باقی همه فرومایگانی همچون پشه‌های سرگردان در هوا که در پی هر صدایی روند و با هر باد به سویی می‌گرایند. (حکمت ۱۴۷)
  • [در پاسخ به شخصی که در مشروعیت نبرد جمل تردید داشت، فرمود:] […] تو حق را نشناخته‌ای تا اهل حق را بشناسی و باطل را نشناخته‌ای تا اهل باطل را بشناسی. (حکمت ۲۶۲)
  • حکمت گمشده‌ی مؤمن است؛ حکمت را فرا گیر هرچند از منافقان باشد. (حکمت ۸۰)
  • خدا بر عهده‌ی جاهلان ننهاد که دانش آموزند مگر پس از آنکه بر عهده‌ی عالمان نهاد که به ایشان آموزش دهند. (حکمت ۴۷۸)
  • مردم دشمن چیزی هستند که نمی‌دانند. (حکمت ۴۳۸)
  • علم عمل را فرا می‌خواند، پس اگر آن را پاسخ گوید می‌ماند، وگرنه کوچ کند و برود. (حکمت ۳۶۶)
  • نادانتان در کار زیاده‌روی می‌کند، و دانایتان کار را چندان به تأخیر می‌اندازد که وقت بگذرد. (حکمت ۲۸۳)
  • از آن‏چه می‏دانیم بهره‏ای نمی‏بریم و آن‏چه را نمی‏دانیم نمی‏پرسیم و از هیچ بلایی تا بر ما فرود نیاید نمی‏ترسیم. (خطبه ۳۲)
  • [امّا] یادِ مرگ از دل‌های شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته، تا چنان شده که دنیا بیش از آخرت مالکتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. همانا شما که برادران دینی یکدیگرید را چیزی از هم جدا نکرده جز پلیدی‌های درون و نیت‌های بدتان. به یکدیگر کمک نمی‌رسانید، برای هم خیرخواهی نمی‌کنید، به هم چیزی نمی‌بخشید و به یکدیگر محبت نمی‌نمایید.
    شما را چه شده که به اندکی از دنیا که می‌رسید شادمان می‌شوید و از بسیارِ آخرت، که از دستتان می‌رود، اندوهناک نمی‌گردید؟ و اندکِ دنیا را که از دست می‌دهید، پریشانتان می‌گرداند چندان‌که آثار این آشفتگی و اضطراب در چهره‌تان و در بی‌صبری در برابر آنچه از دست رفته، آشکار می‌شود. گویی که دنیا خانه‌ی اقامت و قرار شما است، و کالا و سود آن همیشه برای شما پایدار.
    کسی از شما عیبِ برادر [دینی] خود را ـ که از آن بیم دارد ـ پیش روی او نمی‌گوید، چون می‌ترسد که او نیز مانند آن عیب را ـ که در اوست ـ برای او باز گوید. در واگذاشتن آخرت و دوستی دنیا با هم یک‌دل شده‌اید و هر یک از شما دین را به بازیچه بر سر زبان دارید. (خطبه ۱۱۳)
  • مردمان را روزگارى رسد بس دشوار، توانگر در آن روز آنچه را در دست دارد سخت نگاه دارد در حالی که به بخل و امساک امر نشده است. خداى سبحان فرماید: «بخشش و احسان در میان خود را از یاد مبرید» [سوره بقره، ۲۳۷]. در آن روزگار بدکاران بلندمقدار شوند و نیکان خوار گردند؛ و مردمان خرید و فروش کنند با درماندگانی که از سر ناچاری به بهایی اندک می‌فروشند یا از سر اضطرار به بهایی زیاد می‌خرند، در حالی‌که رسول خدا از معامله با آن که از روی اضطرار می‌فروشد یا می‌خرد، نهی فرموده است. (حکمت ۴۶۸)
  • بپرهیزید از خشم و قهر جوانمرد چون گرسنه شود و از حمله‌ی آدم پست چون سیر گردد. (حکمت ۴۹)
  • [از او پرسیدند عدل یا بخشش کدام بهتر است، فرمود:] عدالت امور را در جای خود مى‏نهد و بخشش آن را از جایگاه خود بیرون می‌آورد. عدالت تدبیرکننده‏اى عام است و بخشش عارضى و برای گروهی خاص. پس عدل شریف‌تر و با فضیلت‏تر است. (حکمت ۴۳۷)
  • خدای سبحان روزی تهیدستان را در اموال توانگران واجب کرده است. پس هیچ فقیری گرسنه نماند مگر به خاطر آن که توانگری حق او را نداد و از آن خود را به نوایی رساند. خداوند متعال، توانگران را از حق فقرا بازخواست خواهد کرد. (حکمت ۳۲۸)
  • مسکین فرستاده‌ی خدا است، کسی که او را محروم دارد خدا را محروم داشته، و آن ‌که به او بخشد خدا را سپاس و حرمت گذاشته. (حکمت ۳۰۴)
  • همانا خدا را بندگانی است که برای بهره‌مندی دیگران به آنان نعمت‌هایی بخشیده است. پس آن نعمت‌ها را تا زمانی که بخشش کنند در اختیارشان می‌گذارد، و چون از بخشش دریغ کنند، نعمت‌ها را از ایشان بگیرد و به دیگران بسپارد. (حکمت ۴۲۵)
  • از بخیل در شگفتم که به فقری می‌شتابد که از آن می‌گریخت و توانگری‌ای از دستش می‌رود که در طلب آن بود، پس در این جهان چون تنگدستان زندگی را می‌گذراند، و در آن جهان چون توانگران از او حساب می‌کشند. (حکمت ۱۲۶)
  • به کار خیر بپردازید و و چیزى از آن را ناچیز مشمارید که کوچک آن بزرگ و اندک آن بسیار است، و کسى از شما نگوید دیگرى در انجام کار خیر از من سزاوارتر است، که به خدا سوگند چنین خواهد شد. (حکمت ۴۲۲)
  • سخت‏ترین گناهان آن است که گنهکار آن را کوچک شمارد. (حکمت ۳۴۸)
  • از کفاره‌ی گناهان بزرگ، فریادخواه را به فریاد رسیدن است و اندوهگین را آسایش بخشیدن. (حکمت ۲۴)
  • خداوند از آگاهان پیمان گرفته است، که در برابر پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینند. (خطبه ۳)
  • کسانی که به آدمیان شباهت دارند او را دانشمند خوانده‏اند ولی چنین نیست؛ هر بامداد برخاست و به گردآوردن چیزهایی پرداخت که کمتر بودن آنها بهتر از بیشتر بودنشان است، تا چنان شد که از نوشیدن آب گندیده سیراب شد ‏و آنچه ‏را که بیهوده جمع‏ کرده بود، گنج پنداشت. (خطبه ۱۷)
  • بدانید که تا واگذارنده‌ی رستگاری را نشناسید، رستگاری را نخواهید شناخت؛ و تا شکننده‌ی پیمانِ قرآن را ندانید، با قرآن، پیمانِ استوار نخواهید ساخت، و تا واگذارنده‌ی قرآن را به جای نیارید در قرآن چنگ نتوانید انداخت. (خطبه ۱۴۷)
  • مال و فرزندان را ملاک خشنودی یا خشم خدا ندانید، که این [خطا] نشانه‌ی ناآگاهی از موقعیت‌های آزمایش و امتحان خداست در مواضعی که بندگان خود را بی‌نیاز و قدرتمند می‌پندارند؛ خدای سبحان و تعالی فرمود: «آیا می‌پندارند که آنچه از مال و پسران که به ایشان عطا می‌کنیم، برای آن است که می‌کوشیم خیری به آنان برسانیم؟ [نه،] بلکه نمی‌فهمند.» [مؤمنون ۵۶ـ۵۵]
    و خدای سبحان بندگان مستکبر خود را می‌آزماید به ارزشی که دوستانِ مستضعف او در دیده‌ی آنان دارند.
    موسی بن عمران و برادرش هارون بر فرعون درآمدند، در حالی‌که جامه‌هایی پشمین بر تن داشتند و چوب‌دستی‌هایی در دست، و با او شرط کردند که اگر مسلمانی پذیرد [و راه طغیان پیش نگیرد] حکومتش باقی و عزتش پایدار باشد. اما فرعون گفت: «از این دو تعجب نمی‌کنید، که عزت و پایداری و بقای حکومتم را با من شرط می‌کنند، در حالی که خود ـ چنین که می‌بینید ـ در خواری و تنگدستی‌اند؟ چرا دستبندها و گردنبندهای زرّین به ایشان داده نشده؟» طلا و گرد آوردن آن را بزرگ شمرد، و جامه‌ی پشمینه و پوشیدن آن را حقیر انگاشت. (خطبه ۱۹۲)
  • دوستان خدا آنانند که به باطن دنیا نگریستند، هنگامى که مردم ظاهر آن را دیدند، و به فرداى آن پرداختند آنگاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند، پس آنچه را از دنیا که ترسیدند آنان را بمیراند، میراندند، و آن را که دانستند به زودى رهاشان خواهد کرد راندند و بهره‏گیرى فراوان دیگران را از جهان خوار شمردند، و دست یافتنشان را بر نعمت دنیا، از دست دادن آن خواندند. دشمن آنند که مردم با آن آشتى کرده‏اند و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتى به سر برده‏اند. (حکمت ۴۳۲)
  • ای مردم، باید خدا به هنگام نعمت شما را ترسان بیند، آنچنان‌که هنگام کیفر هراسانید. آن کس که گشایشى در مالش پدید گردید و گشایش را چون دامى پنهان ندید، خود را از کارى بیمناک در امان پنداشت، و آن که تنگدست شد و تنگدستى را آزمایشى به حساب نیاورد پاداشى را که امید آن مى‏رفت، از دست داد. (حکمت ۳۵۸)
  • توانگری و تهیدستی آنگاه آشکار شود که [اعمال] بر خداوند عرضه شود. (حکمت ۴۵۲)
  • مال مایه‌ی شهوت‌هاست. (حکمت ۵۸)
  • [خطاب به عثمان بن حُنَیف انصاری، کارگزار امام در بصره، پس از آنکه امام باخبر شد که او را به مهمانی گروهی از نزدیکانش دعوت کرده‌اند و او به آنجا رفته است، نوشت:] ای پسر حنیف! خبر یافتم که مردی از جوانان بصره تو را بر سفره‌ای خوانده است و تو بدانجا شتافته‏ای. خوردنی‌های نیکو برایت آورده‏اند و پی در پی کاسه‏ها پیشت نهاده‌اند. گمان نمی‏کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندشان را به جفا می‌رانند و توانگرشان را به آن فرامی‌خوانند.
    […] و من نفس خود را با پرهیزگاری می‏پرورانم تا در روزی که پُربیم‏ترین روزهاست در امان وارد شود، و بر کرانه‏های لغزشگاه پایدار ماند. و اگر می‌خواستم می‌دانستم که چگونه به عسل خالص و مغز گندم و جامه‌های ابریشمین دست یابم. ولی هرگز هوای نفس من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به انتخاب خوراک‌های لذیذ نخواهد کشید، در حالی که در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده ‏نانی داشته باشد، یا هرگز طعم سیری را نچشیده باشد. چگونه شب را سیر بخوابم در حالی‌که در اطرافم شکم‌هایی باشد گرسنه، و جگرهایی سوخته؟ و یا چنان باشم که شاعر گوید: «درد تو این بس که شب سیر بخوابی و پیرامون تو گرسنگانی باشند که پوست بزغاله‌ای را برای خوردن آرزو می‌کنند».
    آیا به این خشنود باشم و قانع شوم که مرا امیرمؤمنان گویند، و در سختی‌های روزگار شریک مردم نباشم؟ یا در سختی زندگی الگویی برایشان نشوم؟ آفریده نشده‌ام تا خوردنی‌های گوارا سرگرمم سازد، چون حیوانی که آن را به آخور بسته‌اند و همه‌ی اندیشه‌اش علف خوردن است.
    […] و شاید که گوینده‌ای از شما بگوید: «اگر خوراک پسر ابوطالب این است، ناتوانی او را از پیکار با هماوردان فرونشاند، و از نبرد با دلاور مردان بازماند». بدانید که درختی که در بیابان خشک می‌روید شاخه‌ای سخت‌تر دارد، و درختان سرسبز کنار آب پوستشان نازک‌تر است، و گیاهان صحرای خشک آتشی سوزنده‌تر دارند و خاموشی این آتش دیرتر است. (نامه ۴۵)
  • [و فرمود:] من پیشواى مؤمنانم و مال پیشواى بدکاران. (حکمت ۳۱۶)
  • آیا آزادمردی نیست که این خرده طعام مانده در کام [دنیا] را رها کند و به اهلش واگذارد؟ همانا جان‌هاى شما را بهایى نیست جز بهشت جاودان پس مفروشیدش جز به آن. (حکمت ۴۵۶)
  • [در وصف تقواپیشگان فرمود:] آفریدگار در جان آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در دیده‌هاشان کوچک و خُرد نمود. بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیده‌اند و از نعمت‌های آن برخوردارند، و دوزخ برایشان چنان است که گویی آن را دیده‌اند و عذاب آن را می‌چشند. (خطبه ۱۹۳)
  • نفس خویش را گرامی شمار و از هر پستى دور بدار، هرچند تو را بدانچه خواهانى رساند، زیرا در برابر آنچه از خود بر سر این کار مى‏نهى، عوضی دریافت نمی‌کنی. بنده‌ی دیگرى مباش که خداوند آزادت آفریده است؛ و در آن خیر که جز به شرّ و بدى به دست نیاید و آن آسانی که جز با سختى و خوارى بدان نرسند، کسى چه خیری دیده؟ (نامه ۳۱)
  • ارزشِ انسان به اندازه‌ی همت اوست. (حکمت ۴۷)
  • ارزش هر کس به آن است که در دیده‌اش زیباست. (حکمت ۸۱)
  • [به کمیل پسر زیاد نخعی فرمود:] ای کمیل، خانواده‌ی خود را بگو تا روز را در پی تحصیل مکارم بگذرانند، و شب را به دنبال روا کردنِ نیاز خفتگان باشند. سوگند به آن که گوش او همه‌ی صداها را می‌شنود، هیچ‌کس دلی را شاد نساخت جز آنکه خداوند برای او از آن شادمانی لطفی فراهم ساخت. پس هرگاه مصیبتی بر او وارد آید آن لطف چون آبی که سرازیر گردد، به سویش روانه شود تا آن مصیبت را از او دور کند، همچنان‌که که شتر بیگانه را [از چراگاه] دور سازند. (حکمت ۲۵۷)
  • امام علی(ع): دنیا سرای گذرکردن است نه خانه‌ی ماندن، و مردمان در آن دو گونه‌اند: یکی آن‌که خود را فروخت و خویشتن را تباه کرد، و دیگری آن‌که خود را خرید و آزاد ساخت. (حکمت ۱۳۳)
  • دنیا را پروردگار خود گرفتند و دنیا آنان را به بازی گرفت و آنان سرگرم بازی با دنیا شدند، و آنچه را که به دنبال آن است به فراموشی سپردند. اندکی درنگ کن تا پرده‌ی تاریکی به کناری رود. گویی کوچ‌کنندگان رسیدند؛ و آن‌که بشتابد باشد که کاروان را دریابد. و بدان! کسی که مَرکبش شب و روز باشد قطعاً او را می‌برند هر چند در ظاهر ایستاده باشد، و راه را بپیماید، هر چند که برجای باشد و راحت نماید. (نامه ۳۱)
  • بذر گناه کاشتند و با آب غفلت و فریب آبیاریش کردند و هلاکت درویدند. (خطبه ۲)
  • بدان که هر عملی را درختی است، و هیچ درختی بی‌نیاز از آب نیست؛ و آب‌ها مختلفند. هر آنچه آبیاری‌اش نیکو باشد درختش نیکو و میوه‌اش شیرین است؛ و آن‌چه آبیاری‌اش پلید بود درختش پلید و میوه‌اش تلخ است. (خطبه ۱۵۴)
  • از آنان مباش که به آخرت امیدوار است بی آنکه کاری کند و به آرزوی دراز توبه را واپس اندازد … مرگ را خوش نمی‏دارد چون گناهانش بسیار است و بر کاری که به خاطر آن از مردن می‏ترسد اصرار می‌کند و ترکش نمی‌کند … در انجام آنچه درباره‌ی آن در گمان است هوای نفس خویش را فرمان برد، و برای انجام آنچه به آن یقین دارد در چیرگی بر نفس ناتوان است … چون با شهوتی روبرو شود گناه را مقدم می‌دارد و توبه را به تأخیر ‏اندازد، و چون رنجی به او رسد از راه شرع و ملّت برون تازد … در آنچه ناماندنی است خود را بر دیگری پیش دارد و در آنچه ماندنی است سهل‌انگاری کند. غنیمت را خسارت پندارد و خسارت را غنیمت می‌انگارد. (حکمت ۱۵۰)
  • اوّلین چیزی از جهاد که از شما گرفته می‌شود، جهاد با دست‌هاتان است، سپس جهاد با زبان، و آنگاه جهاد با دل‌هاتان، و آن که به دل کار نیک را خوش ندارد، و کار زشت او را ناخوش نیاید، طبیعتش واژگون شود چنانکه پستى وى بلند شود و بلندی‌اش سرنگون، [زشتی‌هایش آشکار گردد و نیکویی‌هایش تباه]. (حکمت ۳۷۵)
  • بر مردمان روزگاری آید که جز سخن‌چین ارجمند نگردد، و جز بدکار را خوش‌طبع نخوانند، و جز با‌انصاف را ناتوان ندانند. در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آورند، و رسیدگی به خویشاوندان را منّت گذارند، و عبادت خدا را وسیله‌ی بزرگی فروختن بر مردم کنند. (حکمت ۱۰۲)
  • در این هنگام است که باطل بر جای استوار شود، و نادانی بر طبیعت‌ها سوار، و کار ستمکار بزرگ گردد، و دعوت به حق اندک و کم خریدار، و روزگار چون درنده‌ی دیوانه حمله آرد، و باطل آرمیده برخیزد، و چون شتر نر بانگ بردارد.
    مردم در گناه برادر و یار شوند، و در کار دین جدایی پذیرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست یکدیگر را دشمن گیرند. و چون چنین شود، فرزند ـ با پدر ـ کینه توزد و باران کشت را سوزد.
    فرومایگان درم افشانند، و جوانمردان تهی‌دست مانَند. مردمِ این زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه‌ی آنان، و مستمندان [چون] مردگان. سرچشمه‌ی راستی خشک شود، و از آنِ دروغ جوشان. دوستی را به زبان به کار برند، و در دل با هم دشمنند؛ گناه و نافرمانی سبب پیوند گردد و پارسایی موجب شگفتی و ریشخند و اسلام را همچون پوستینی باژگونه پوشند. (خطبه ۱۰۸)
  • هنگامی است که آسیبِ شمشیر برای مؤمن آسان‌تر است تا به دست آوردنِ دِرهمی حلال. روزگاری که اجر و ثواب بخشش‌گیرنده از آن‌که می‌بخشد بیشتر است [چرا که دهنده از حرام و به ریا و اسراف می‌بخشد امّا گیرنده به اضطرار می‌گیرد و در رفع نیاز صرف می‌کند]. آن هنگامی است که مست شوید امّا نه از میخوارگی، بلکه از تن‌آسانی و فراخیِ زندگی؛ روزگاری که سوگند می‌خورید نه از روی اضطرار، و دروغ گویید نه از سرِ ناچاری. آن هنگامی است که بلا شما را چنان گَزَد، که به دوشِ شتر از پالان بد آسیب رسد. آه که این شکنجه و رنج چه بلندمدت است، و امید رهایی از آن چه دور! (خطبه ۱۸۷)
  • [به ابوذر، هنگامی که او را به رَبذَه تبعید کردند فرمود:] ای ابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بَند که به خاطرِ او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دینِ خویش از آنان ترسیدی. پس آن‌را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آن‌چه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز آر. آنان به آنچه تو از ایشان بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو از آنچه که از تو باز داشتند.
    به‌زودی خواهی دانست که فردای قیامت چه کسی سود برده، و آن‌که بیشتر بر او غبطه خورند، کیست.
    اگر درهای آسمان‌ها و زمین‌ها بر بنده‌ای بسته شود و او پروای خدا در پیش گیرد، خداوند راه نجاتی برایش می‌گشاید. مبادا با چیزی جز حق مأنوس شوی، و مبادا چیزی جز باطل تو را به وحشت اندازد. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی دوستت می‌داشتند، و اگر سهمی از آن بر می‌گرفتی تو را امان می‌دادند. (خطبه ۱۳۰)
  • چون آزادگان شکیبایی باید کرد و یا چون ابلهان فراموش باید نمود. (حکمت۴۱۳)
  • ایمان بنده راست نباشد جـز آنگاه که اعتماد او به آنچه در دست خداست بیش از اعتمادش به آنچه در دست خودش است باشد. (حکمت ۳۱۰)
  • پاداش جهادگرِ شهید در راه خدا، بیشتر از کسی نیست که قادر بر گناه باشد ولی خودداری کند. و چنان است که گویى انسان عفیف و پارسا فرشته‏اى است از فرشتگان. (حکمت ۴۷۴)
  • همانا دنیا نهایتِ دیدرسِ کسی است که دیده‏اش کور است و در ورای آن چیزی را نمی‌بیند. لیک آن‏که بیناست نگاهش در ‏آن نفوذ ‏کند و از پس آن خانه‌ی آخرت را بنگرد. پس بینا از دنیا رخت بردارد و نابینا رخت خویش در آن گذارد، بینا از دنیا توشه گیرد و نابینا برای دنیا توشه اندوزد. (خطبه ۱۳۳)
  • و هر چیز از دنیا، شنیدنش از دیدنش بزرگتر است، و هر چیز آخرت، دیدنش از شنیدنش باعظمت‌تر. (خطبه ۱۱۴)
  • آنچه هم‌اکنون از دنیا موجود است، پس از اندک زمانی، گویی هرگز نبوده است و آنچه از آخرت است گویی جاودانه و همیشگی است. (خطبه ۱۰۳)
  • همه‌ی زهد میان دو کلمه از قرآن فراهم است: خدای سبحان فرماید «تا بر آنچه از دستتان رفته دریغ نخورید، و بدانچه به شما رسیده شادمان مباشید» [سوره حدید، ۲۳]. (حکمت ۴۳۹)
  • [از سفارش اوست به حسن بن علی علیهما السلام که آن را هنگام بازگشت از صفین نوشت:] […] پس پسرم، وصیت مرا نیک دریاب، و بدان که صاحب مرگ همان است که زندگی را در دست دارد، و آن که خالق است هم‌او میراننده است، و فنا کننده همان است که باز می‌گرداند، و آن که به بلا می‌آزماید هم‌اوست که عافیت می‌بخشد. (نامه ۳۱)
  • آن که به بلایى سخت دچار است چندان به دعا نیاز ندارد که بى‌بلایى که از بلا ایمن نیست. (حکمت ۳۰۲)
  • می‌پندارد و مدعی است که به خدا امیدوار است. به خدای بزرگ سوگند که دروغ می‌گوید، پس چرا امیدواریِ او در کردارش آشکار نیست؟! […] در کارهای بزرگ [به ادعا] به خدا امید بسته است، و در کارهای کوچک به بندگان؛ اما آنچنان‌که حقّ‌ِ بنده را ادا می‌کند، حقّ خدا را پاس نمی‌دارد. […] نیز اگر از یکی از بندگانِ خدا بترسد، حقِّ او را ادا کند اما حقِّ پروردگار خود را چنان به جا نیارد. پس ترس خود را از بندگان خدا آماده و نقد ساخته، و ترس از آفریدگار را به عهده‌ی وعده‌ی بی‌پرداخت و نسیه انداخته. (خطبه ۱۶۰)
  • از نافرمانى خدا در نهان‌ها بپرهیزید چه آن که شاهد است هم او داور است. (حکمت ۳۲۴)
  • بر حذر باشید و بترسید، که خدا چنان پرده [بر گناه بنده] گسترده که گویی [او را] آمرزیده است. (حکمت ۳۰)
  • بسا کسی که با نعمتی که به او داده شده به دام افتاده، و با پرده‏ای که [خدا] بر گناه او پوشیده است فریفته گردیده، و با سخن نیکی که درباره‏اش گویند فریب خورده است؛ و خدا هیچ کس را به چیزی نیازمود همچون مهلتی که بدو عطا فرمود. (حکمت ۱۱۶)
  • پسر آدم! چون دیدی پروردگارت پی در پی به تو نعمت می‌رساند در حالی‌که تو او را نافرمانی می‌کنی، از او بترس. (حکمت ۲۵)
  • دنیا خیری ندارد جز برای دو کس: یکی آن که گناهانی را مرتکب گشته و با توبه به جبران آن برخاسته، و دیگری آن که در انجام کارهای نیک بشتافته. (حکمت ۹۴)
  • گناهی که تو را زشت نماید و پشیمان کند نزد خدا بهتر از کار نیکی است که تو را دچار خودپسندی کند. (حکمت ۴۶)
  • خود را پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است. (حکمت ۱۶۷)
  • ترسناک‌ترین تنهایی خودپسندی است. (حکمت ۳۸)
  • برای تربیت کردن نفست همین بس که از آنچه از دیگران نمی‌پسندی، دوری کنی. (حکمت ۴۱۲)
  • بدى را از دل دیگران ریشه‌کن نمای با برکندن آن از سینه‌ی خویشتن .(حکمت ۱۷۸)
  • هر که رابطه‌ی میان خود و خدایش را نیکو کند، خدا رابطه‌ی میان او و مردمان را نیکو سازد. (حکمت ۴۲۳)
  • دوست آنگاه دوستى واقعی است که برادر خود را در سه هنگام مراقبت کند: هنگامى که به بلا گرفتار شود، هنگامى که حاضر نباشد و هنگامى که درگذرد .(حکمت ۱۳۴)
  • از دست دادن دوستان، غربت است. (حکمت ۶۵)
  • بر نیکوترین فرد این امّت از کیفر خدا ایمن مباش که خداى سبحان فرموده است: «از کیفر خدا خود را ایمن نمی‌دانند، مگر زیانکاران» [سوره اعراف، ۹۹]، و بر بدترینِ این امّت از رحمت خدا نومید مشو، که خداى سبحان فرموده است: «همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران» [سوره یوسف(ع)، ۸۷]. (حکمت ۳۷۷)
  • فقیه کامل کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ننماید. (حکمت ۹۰)
  • [در صفین، پس از آنکه شریعه فرات در اختیار سپاه علی(ع) قرار گرفت و او، مخالف آنچه معاویه پیشتر کرده بود، هر دو لشکر را برای استفاده از آب آزاد گذاشت، نبرد را متوقف کرد. تأخیر علی(ع) در جنگ باعث ایجاد نارضایتی و شایعاتی در میان لشکریانش شد، پس در پاسخ آنان فرمود:] … به خدا سوگند یک روز هم جنگ را به تأخیر نینداختم مگر به این دلیل که امید داشتم عده‏ای از آن‌ها به ما بپیوندند و هدایت شوند … و این برای من از کشتن آنان در حالی که گمراهند بهتر و محبوب‏تر است. (خطبه ۵۵)
  • [چون شنید که گروهی از یاران او شامیان را در جنگ صفین دشنام می‏گویند، فرمود:] من خوش ندارم شما دشنام‏گو باشید، لیکن اگر آنچه کرده‌اند را باز‏گویید و حالشان را یادآور شوید به گفتار صواب نزدیک‏تر است و عذرتان پذیرفته‌تر؛ و به جای دشنام بگویید: خدایا خون ما و ایشان را از اینکه بر زمین بریزد حفظ فرما، و روابط ما و ایشان را اصلاح نما، و آنان را از گمراهی‏شان [به راه راست] هدایت کن، تا آن که حق را نمی‌داند آن را بشناسد، و آن که شیفته‌ی گمراهی و دشمنی است، از آن باز ایستد. (خطبه ۲۰۶)
  • [هنگامی که‏ در حین سخن‏گفتنِ امام‏(ع) یکی ‏از ‏خوارج گفت: «خداوند این کافر را بکشد، چقدر دانا و فقیه است!» و برخی از اصحاب به سوی او یورش بردند، فرمود:] آرام باشید! دشنام را یا با دشنامی باید پاسخ داد و یا با بخشودن گناه [که این شایسته‌تر است]. (حکمت۴۲۰)
  • [از عهدنامه‌ی مالک اشتر:] اگر با دشمن خود پیمانی بستی، یا او را در پوشش امانِ خویش درآوردی، به پیمان خود وفادار بمان، و اگر در ذمه‌ی خویش به او امان دادی، آن را نیک رعایت نما و خویشتن را سپر تعهداتت قرار ده. (نامه ۵۳)
  • عبدالله پسر عباس گوید: در «ذوقار» نزد امیرالمؤمنین علیه‌السّلام رفتم و او کفش خود را پینه می‌زد. پرسید: «بهای این کفش چقدر است؟» گفتم: «هیچ». فرمود: «به خدا این را از حکومت شما دوست‌تر دارم، مگر آنکه حقّی را برپا سازم یا باطلی رابراندازم»؛ آنگاه بیرون آمد و برای مردم سخنرانی کرد. (خطبه ۳۳)
  • در عهدنامه‌‌ای که به مالک اشتر داد، آنگاه که او را به حکومت مصر گماشت، نوشت:]
    • قلب خود را لبریز ساز از رحمت بر مردمان و محبت ورزیدن با آنان و مهربانی کردن به همگان؛ و با آنان همچون حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری! زیرا مردمان دو دسته‌اند: یا برادر دینی تو‌اند، و یا در آفرینش با تو همانندند.
    • بپرهیز که با نیکی خود بر مردمان منت گذاری، یا آنچه را که کرده‌ای بزرگ بشماری، یا آنان را وعده‌ای دهی و در وعده خلاف کنی، چرا که منت نهادن، ارزش نیکی را ببرد، و کار خود را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف کردن در وعده، خشم خدا و مردم را برانگیزاند، که خدای متعال فرموده است: «خداوند سخت خشمگین شود که چیزی را بگویید و انجام ندهید» [سوره صف، آیه ۳].
    • هر‏گاه مردم به تو گمان ستم بردند عذرِ خویش را در مورد آنچه که موجب بدگمانی شده آشکارا و روشن با ایشان در میان گذار و بدگمانی آنان را از خود برطرف ساز، زیرا این کار سبب تربیت اخلاقی تو و نیز مدارا و ملاطفت با مردم است، و این بیانِ عذر، تو را به مقصودت در سوق دادن آنان به حق می‏رساند.
    • هرگز مگو که مرا بر شما گماشته‌اند، فرمان می‌دهم و باید اطاعت شوم، زیرا که این کار دل را تباه و دین را سست و بی‌آبرو می‌کند و بلا و آفت و از دست دادن نعمت را نزدیک می‌گرداند.
    • پس اقتدار خویش را با ریختن خون حرام تقویت مکن، که این کار پایه‌های حکومتت را ضعیف و سست می‌سازد، بلکه آن را نابود کند و به دیگری منتقل نماید.
    • از پیامبر(ص) بارها شنیدم که می‏گفت: «ملتی که حق ضعیفان را از قدرتمندان باصراحت و بدون ترس و واهمه نگیرد هرگز پاک نمی‏شود و روی سعادت نمی‏بیند.»
    • سبب ویرانی سرزمین تنگدستی مردمان آن است، و مردم شهرها هنگامى تنگدست گردند که حاکمان روى به گرد آوردن مال بیاورند و از ماندن خود بر سر قدرت اطمینان نداشته باشند، و از آنچه مایه عبرت است کمتر سود برند.
    • و هیچ چیز چون بنیادِ ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون نکند و کیفر او را نزدیک نگرداند، چرا که خدا شنواى دعاى ستمدیدگان است و در کمین ستمکاران. (نامه ۵۳)
  • [چون دهقانان شهر انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند، برای وی پیاده شدند و پیشاپیش او دویدند. فرمود:] این چه کار بود که کردید؟ [گفتند: رسمی است که داریم و بدین گونه حاکمان خود را احترام و تکریم می‌کنیم. فرمود:] به خدا که امیران شما از این کار بهره‌ای نبردند، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج می‌افکنید و در آخرتتان بدبخت می‌گردید. و چه زیانبار است رنجی که کیفر در پیِ آن است، و چه سودمند است آسایشی که ایمنی از آتش را به همراه دارد. (حکمت ۳۷)
  • [در صفین خطاب به یارانش فرمود:] از جمله حق‌های خدا بر بندگان آن است که در حد توان خیرخواه یکدیگر باشند، و در برپا داشتن حق میان خود، به یکدیگر یاری نمایند و هیچ کس هرچند مقامش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین بر دیگران پیشی داشته باشد، در ادای حقی که خداوند بر عهده‌ی او نهاده بی‌نیاز از یاری دیگران نیست و هیچ کس هر چند او را کوچک بدانند، و در دیده‌ها ناچیز باشد، کمتر از آن نیست که دیگران را در ادای حق یاری رساند و یا [استحقاق آن را نداشته باشد که] دیگران به یاری او برخیزند.
    […] بسا مردمی که مدح و ثنا را، پس از رنج و مجاهدت، شیرین می‌یابند؛ لیکن مرا به نیکی مستایید تا از عهده‌ی حقوقی که خداوند و شما بر من دارید، و هنوز از ادای آن فارغ نشده‌ام، برآیم و واجب‌هایی که هنوز بر گردنم باقی‌است ادا نمایم.
    […] پس با من به آن شکل که با گردن‌کشان سخن می‌گویند، سخن مگویید و آنچنان که در پیشگاه حاکمان جبّار خود را جمع و جور می‌کنند، در حضور من نباشید و با ظاهرآرایی و چاپلوسی و تملق با من رفتار مکنید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و گمان مبرید که من خواهان آنم که مرا بزرگ بشمرید؛ زیرا آن کس که شنیدن سخن حق یا پیشنهاد اجرای عدالت به او برایش سنگین باشد، مسلماً عمل به حق و عدالت برایش دشوارتر خواهد بود.
    […] پس، از گفتن سخن حق یا مشورت دادن در عدالت خودداری نکنید، زیرا من خویشتن را آنچنان والا نمی‌پندارم که بری از خطا باشم و از اشتباه در کارهایم ایمن نیستم مگر آنکه خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که بیش از من مالک آن است. همانا من و شما بندگان مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست. (خطبه ‌۲۱۶)
  • [اندکی پیش از مرگ، پس از آنکه ابن ملجم ـ که لعنت خدا بر او باد ـ او را ضربت زده بود فرمود:] سفارش من به شما این است که: چیزی را شریک خدا نسازید و سنت محمد(ص) را ضایع مگذارید. این دو ستون را برپا دارید و این دو چراغ را همواره فروزان نگه دارید، که در این صورت سرزنشی بر شما نباشد. من دیروز همنشین شما بودم و امروز برای شما مایه‌ی عبرتم، و فردا از شما جدا می‌شوم.
    اگر زنده ماندم، خود اختیاردار خونم هستم، و اگر بمیرم، مرگ وعده‏گاه دیدار من است. اگر [قاتل خود را] ببخشم، بخشش موجب نزدیکی من است به خداوند، و [اگر شما ببخشید] برای شما نیکوکاری. پس درگذرید! «آیا دوست نمی‏دارید که خدا شما را بیامرزد؟» [سوره نور، ۲۲] به خدا که با مردن چیزی به سراغ من نیامد که آن را نپسندم، و نه چیزی آشکار شد که آن را نشناسم، بلکه چون جوینده‌ی آب به شب هنگام بودم که ناگهان به آب رسد، یا طالبی که آنچه را خواهان است بیابد، و «آنچه نزد خداست برای نیکان بهتر است.» [سوره آل‌عمران، ۱۹۸] (نامه ۲۳)
  • به کار برخیزید! اکنون که زنده‌اید، و دفتر اعمال گشوده است و درِ توبه باز؛ روی‏گردانِ از خدا را فرا می‌خوانند، و گناهکاران را امید می‌دهند. پیش از آن که شعله‌ی عمل به خاموشی گراید و مهلت از دست برود و مدت عمر به سر آید، و درِ توبه را ببندند و فرشتگان به آسمان بالا روند. پس آدمی باید از خویشتن برای خویش، و از زنده برای مرده، و از [جهان] فانی برای باقی، و از آن‌چه رونده است برای جایی که پایدار است توشه برگیرد. (خطبه ۲۳۷)
  • با دل و جان چنان کار کنید که گویی از بیم جان کنید. من چون بهشت جایی ندیده‌ام که خواهانِ آن آسوده باشد یا در خواب به سر بَرَد، و نه چیزی چون دوزخ که ترسنده‌ی از آن خفته باشد. بدانید، کسی که حق به او را سود ندهد، باطل زیانش رساند، و آن‌که هدایت به راه مستقیمش نبرد، گمراهی به هلاکتش کشاند. (خطبه ۲۸)
  • پس میان را استوار ببندید و زیادت دامن را برای کار درچینید، که نتوان هم آهنگ راسخ [بر کاری خطیر] کرد و هم بر خوان مهمانی آسوده نشست. چه بسیار خواب شبانگاه که تصمیم‌های روز را در هم شکست و گردِ تاریک فراموشی که بر آینه‌ی همّت‌ها نشست. (خطبه ۲۴۱)
// // ?>


سکوت یا گفتگو؟

در یک شرکت مهندسی مشاور به عنوان مسئول بخش طراحی مشغول به کار بودم. سه سال بود که در این شرکت کار می کردم. شرکت، معتبر و معروف و مدیر عامل آن مردی باتجربه بود.

نظارت بر پلی در ورودی شهر که در حال ساخت بود، بر عهده شرکت ما گذاشته شده بود. نتیجه‌ی محاسبات و آزمایش بر رویِ بتن فونداسیونِ پلِ نشان میداد که بتن، ضعیف و غیرقابلقبول تلقی میشود. مقاومت فشاری بتن بسیار پایین‌تر از استاندارد اعلام شده در نقشه‌ها بود. مدیرعامل من را به اتاق خود فرا خواند و در مورد این مشکل از من توضیح خواست. من گفتم: «پیمانکار از پانزده تِراک برای ساخت فونداسیون استفاده کرده است. در آزمایش‌ها، سه تراک از پانزده تراک بهطور تصادفی انتخاب شده و بتن آنها مورد آزمایش قرار گرفته است. نتیجه آزمایشها نشان میدهد که بتن فونداسیون ضعیف است و آنچه ساخته شده، باید تخریب گردد.»

مدیر گفت: «از این‌که بتنِ سه تراک از پانزده تراک ضعیف بوده، نمیتوان نتیجه گرفت که همه تراکها مشکل دارند! پس لازم نیست بتن فونداسیون تخریب گردد.» من در جواب مدیر شرکت گفتم: «ملاک فنی برای قابلقبول بودن بتن، آزمایش است و چون این آزمایشها بهطور تصادفی از تراکها صورت میگیرد، بایستی طبق آییننامهی بتن ایران، نتایج این آزمایشها را به کل تراکها تعمیم داد.» مدیر شرکت در جواب من گفت: «نگاه کن مهندس! این پل در ورودی شهر است. فشار اجتماعی- سیاسی تخریب آن بر ما زیاد است. ممکن است روزنامهها هوچیگری کنند یا مسئولین ما را بازخواست کنند.» گفتگوهایی بین ما انجام شد. من در پایان گفتم: «اگر بتن فونداسیون تخریب نشود، با توجه به ماهیت ارتعاشی بارهای زندهی وارد بر پل، از جمله تریلی و کامیون، ممکن است در زمان بهرهبرداری، مشکلات سازهای پیشرونده به وجود آید و یا تلفات جانی رخ دهد؛ در این صورت، هم آبروریزی خواهد شد و هم اصلاح و ترمیم پل با هزینه بیشتری صورت خواهد گرفت.» مدیرعامل گفت: «شما به سر کار خود بروید تا در فرصتی دیگر مجدداً با هم صحبت کنیم.»

در نهایت شرکت تصمیم گرفته بود پل را تخریب نکند. من به خاطر این تصمیم، خیلی نگران و ناراحت بودم. میترسیدم اگر کوتاهی کنم و کاری انجام ندهم، در عملی ظالمانه شریک شوم که در آن به جان و مال مردم صدمه وارد می‌شود. در این موقعیت دعا میکردم و از خدا میخواستم که وضعیتی به وجود آورد که در آن از گفتن حق کوتاهی نکنم و اتفاق خوبی رخ بدهد. همزمان، با وجود آن که دلایل قبلی برای تخریب بتن فونداسیون کافی بود، من برای تمام کردم حجت، شروع به خواندن کتاب‌های بیشتر و تحقیق و مشورت با دیگران کردم. دلایلی واضح‌تر پیدا کردم که نشان میداد خاک موجود در ماسهی مورد استفاده در بتن، بیش از حد استاندارد است. این دلایل را مدیرعامل نمی‌توانست به سادگی رد کند و از تخریب بتن شانه خالی کند.

پیش مدیرعامل رفتم و آن دلایل را گفتم. او با کمی اکراه، به تخریب بتن رضایت داد و دستور داد بتن جدید ساخته شود. تخریب در فضایی آرام و بدون بروز فشارهای روانی- اجتماعی انجام شد.

* * *

برخی نکات قابل توجه

  1. در محیطهای شغلی، هنگامی که قرار است در مورد مسئله‌ای تصمیم گرفته شود، ممکن است رؤسا نظرات‌شان را با این‌که نادرست‌ است به بهانه‌های مختلف به کارکنان دیکته کنند. این که در این مواقع چه راهی انتخاب میکنیم و چه عملی انجام میدهیم، بستگی به این دارد که خواسته‌های اساسی ما در زندگی چیستند و چهچیزهایی برایمان با اهمیت است؟
    در این خاطره، اگر شخصیت اصلی می‌ترسید که در صورت پافشاری روی نظرش از شرکت اخراج شود و مصّر بود به هر قیمتی در شرکت بماند، احتمالاً به خود می‌گفت: «من نظر فنی خودم را داده‌ام و وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام. اگر اتفاق بدی هم بیفتد مدیرعامل، مقصر است.» حتی ممکن است عده ای در مقام قضاوت بگویند او هیچ تقصیری ندارد و کارش را به نحو صحیح انجام داده است؛ اما مشارکت نداشتن در ظلم برای شخصیت اصلی بااهمیت است و نمی‌خواهد که با سکوت خود حقوقی که بر عهده‌ی اوست را ضایع نماید. به همین دلیل بر ترس خود غلبه کرده و مسائل را پیگیری می‌کند. همیشه ماجراها به این سادگی حل نمی‌شوند. آیا اگر پافشاری مدیر بر اجرای غلط پروژه ادامه می‌یافت و شخصیت اصلی در خطر اخراج و یا تهدیدات دیگر قرار می‌گرفت، حاضر به ادامه‌ی راه خود بود؟
  2. گفتگو، رجوع به استدلال‌های علمی محکم و تلاش محترمانه برای اقناع مدیران چیزی نیست که ما پیشاپیش از آن ناامید باشیم. بسیاری از آدم‌ها، کاهلی و ترس خود را با این استدلال که «مدیران به حرف‌های آن‌ها توجهی نخواهند کرد»، توجیه می‌کنند. اما همیشه و قبل از آزمودن راه‌های ممکن نمی‌توان آیه‌ی یأس خواند. بسیاری از مدیران، در صورتی که جدیت کارکنان را ببینند، حاضر به پذیرش اشتباه خود خواهند بود.
// // ?>


دنیای اخلاق؛ دنیای بازار

دوره‌ی کارآموزی‌ام را در یک شرکت خصوصی گذراندم که تجهیزات لازم برای پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها را تأمین می‌کرد. آن دوره، اولین حضور جدی من در یک محیط صنعتی بود. در طی این مدت، چیزهایی که در محیط و روابط کاری و انسانی میدیدم، برایم جدید و عجیب بود و با آن چیزی که قبلاً تصور می‌کردم بسیار فاصله داشت.

روزی مدیر شرکت با من تماس گرفت و گفت: «امروز جلسه‌ داریم و از آن جایی که شما جزو مهندسان آینده کشور خواهید بود، به نظرم خوب است که شما هم در این جلسه شرکت کنید تا علاوه بر آشنایی با صنعت، با فضای جلسات نیز آشنا شوید.»

من در موعد مقرر در جلسه حاضر شدم. جلسه نسبتاً رسمی بود و مدیر، جلسه را این‌گونه آغاز کرد: «همان‌طور که می‌دانید تجهیزاتی که ما تولید می‌کنیم، عمر مفیدشان بیش از هشت سال است. این قطعات، به ندرت در این ۸ سال دچار مشکلی و نقص فنی می‌شوند. به این ترتیب، اگر ما با تمام پتروشیمی‌ها و پالایشگاه‌های کشور هم تعامل داشته باشیم و بتوانیم تأمین‌کننده‌ی تجهیزات همه‌ی آن‌ها هم باشیم، در دو سال آینده بیکار می‌شویم چون همه‌ی تجهیزات را فراهم کرده‌ایم و دیگر جایی برای کار کردن نداریم. پس باید کیفیت را پایین بیاوریم؛ به‌گونه‌ای که عمر مفید تجهیزات کم شود و صنایع، پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها مجبور شوند زودتر به ما رجوع کنند تا تجهیزاتشان را تأمین کنیم و از این طریق سود بیش‌تری کسب کنیم.» تقریبا همه‌ی اعضای حاضر در جلسه، به شکل تأیید‌آمیزی به حرف‌های مدیر گوش می‌دادند و هیچ واکنشی مبنی بر طبیعی نبودن یا منصفانه نبودن این کار وجود نداشت.

حرف مدیر و واکنش اعضا برایم خیلی عجیب و البته غیرقابلقبول بود. فکر می‌کردم که باید چیزی بگویم و نباید در این موقعیت سکوت کنم. از طرف دیگر، به خودم می‌گفتم: «من فقط کارآموز هستم و جلسه، جلسه‌ای رسمی است و من فقط برای آشنایی دعوت شدهام. مدیر عامل و بقیه، از من مسن‌تر و باتجربه‌تر هستند. شاید صحبت کردن من اصلاً بجا نباشد یا حرفم بی‌اهمیت تلقی‌شود» و … .

اما چیزی در درونم می‌گفت: «اگر سکوت کنی، همیشه ساکت خواهی بود. از طرف دیگر، چه بسا که فضا با دادن پیشنهادهای دیگر تغییر کند. از همه‌ی این‌ها گذشته، سکوت به معنی پذیرش این وضعیت و شریک شدن در چنین مسیری است و این، خیانت به خودم، مصرف‌کنندگان و حتی همین آدم‌های روبروست…»

اجازه گرفتم تا صحبتی بکنم. گفتم: «همان‌طور که وقتی هر کدام از ما می‌خواهیم چیزی بخریم، از تولید کننده و فروشنده انتظار داریم بهترین چیزی را که می‌تواند در اختیارمان بگذارد، فکر می‌کنم این منصفانه نیست که کیفیت تجهیزات را پایین بیاوریم.»

اما مدیر بلافاصله موضع‌گیری کرد و گفت:«وااااااای خانم عزیز، شما هنوز دستتون توی جیبتون نرفته که مفاهیم اقتصادی را بفهمید. دیگه همه‌ی شرکت‌ها همین‌طور شدند. زمانی بود که بنز ماشین خیلی خوبی تلقی می‌شد و اولین بنزهای تولیدی آن‌قدر با کیفیت بودند که برای اسقاط کردن‌شان اول سقف‌هایشان را جدا می کردند اما امروزه روز، بنز را هم نمی‌شود بیش از پنج‌سال سوار شد و اگر شرکت بنز می‌خواست بنزهایی با کیفیت قدیم تولید کند تا الان ورشکست شده بود.»

من گفتم: «اگر چیز نادرستی باب شود، لزومی ندارد که همه افراد از آن پیروی کنند. به هر حال، پایین آوردن کیفیت کار غلطی است…»

اما کسی از این حرف استقبال نکرد. دفاع اخلاقی من از نظرم، در نظر مدیران و کارکنان، موجه تلقی نمی‌شد.

فکر کردم شاید بهتر باشد دلیل دیگری را مطرح کنم. گفتم: «خوب، در صورت نزول کیفیت، مشتریان شما سراغ رقیبان‌تان خواهند رفت که محصولات شما را با کیفیتی مشابه شما، اما در یک کارگاه کوچک و با تجهیزات اندک و تعداد کمی کارگر انجام میدهند. در شرکتهای کوچک، معمولاً قیمت تمام شده‌ی محصول، کمتر از شرکتهای بزرگ است. بنابراین در صورت وجود کیفیت یکسان، شرکتهای بزرگ تقریبا هیچ مزیتی نسبت به شرکتهای کوچک ندارند.»

در اثنای زدن این حرف‌ها، به این فکر می‌کردم که در این موقعیت واقعاً چه کاری می‌توان انجام داد؟ همان وقت چیزی به نظرم رسید و گفتم :«شاید بهتر باشد که به سمت تولید محصولات جدیدی برویم که تا الان تولید نکرده‌ایم و یا حتی تا الان کسی در کشور تولید نکرده و مشابه داخلی ندارد و مشتریان هم به آن‌ها نیاز دارند.»

بعد از این گفتگوها، و پیگیری‌ها و بحث‌ها و پیشنهادات بعدی، اعضای جلسه بالاخره تصمیم گرفتند به طراحی و تولید محصولات جدید فکر کنند.

* * *

برخی نکات قابل‌توجه

  1. وقتی که مشکلی برای ما پیش میآید طبیعی است که آن را جدی بگیریم و برای حل مشکل کاری کنیم. اما ممکن است در این مسیر به بیراهه برویم. اولین چیزی که در این راه به ما کمک خواهد کرد تعقل صحیح میباشد.
  2. مقدمه‌ی حل مشکلات، این است که به حرف موافقان و مخالفان، درست و بدون غرض و سوء نیت، گوش بدهیم. این کار کمک می‌کند که به راه‌حل‌های واقعی‌ دست بیابیم. به علاوه، راههایی همچون مشورت، مطالعه و تحقیق و کسب دانش علمی لازم نیز، ما را در گرفتن تصمیم‌های درست یاری کرده و از همرنگی با رویه‌های غلط دور می‌کند. قطعا بسیاری از شرکت‌های جهان با مسئله‌ی شرکت نام‌برده روبرو بوده‌اند و به احتمال زیاد، همه‌ی آن‌ها، جهت بالا بردن سود به سراغ تنزل کیفیت نرفته‌اند.
  3. «تقلید کورکورانه ممنوع.» اگر بدون تفکر و ندانستن دلیلِ کار عدهای، از آنها تقلید کنیم، آسیبهایی خواهیم دید. به عنوان نمونه، در این خاطره شرکت بنز شاید بهخاطر سود و منفعت بیشتر خودش دست به چنین کاری زده باشد که در اینصورت تقلید از آنها و پایین آوردن کیفیت محصول، باعث خدشهدار شدن اعتبار شرکت ما خواهد شد.
  4. بهتر است به این توجه کنیم که کارآموزی، فرصت مناسبی است که علاوه بر آموزش عملی کارآموز برای ورود او به دنیای کار، ممکن است فوایدی برای شرکتها یا کارفرماها نیز داشته باشد. به عنوان مثال، کارآموزان بهدلیل نداشتن پیش‌زمینه‌های ذهنی رایج و همچنین غرق نشدن در کار، پتانسیلهایی برای «خلاقیت و نوآوری» دارند.
  5. در تصمیمگیریها، انصاف داشتن نسبت به دیگران ما را در ساختن جامعه‌ای بهتر کمک خواهد کرد. به عنوان نمونه در خاطره فوق، دلیل واضحی که کارآموز ارائه می‌کند این است که: «خودمان هم دوست نداریم که در خرید، تولیدکنندگان، اجناسی با کیفیت پایین به ما بفروشند.» در حدیثی معروف، آمده است: «آنچه را برای خود میپسندید برای دیگران هم بپسندید و آنچه را برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نپسندید.»
// // ?>


از دروغ گریزی نیست؟

حدود نُه سال در یک شرکت مهندسی مشاور[۱] کار کرده بودم و عملاً یکی از مهندسین باسابقه‌ی آن شرکت محسوب میشدم. طی این سال‌ها، مدیر عامل شرکت، پیرمردی باتجربه و صبور بود که هر گاه ما در فضای شرکت مشکلی احساس می کردیم، بادقت به حرفهای ما گوش کرده و سعی می‌کرد مشکلات را حل کند.

اما پس از این نُه سال، به علّت مشکلات جسمانی‌ای که برای مدیر عامل بوجود آمد، فرد دیگری جایگزین او شد. مدیر عامل جدید، مشکلات موجودِ شرکت را جدی نمی گرفت و عملاً هیچ راه‌حلی در پیش نمی‌گرفت.

مشکلات عمده‌ای در محیط کار ایجاد شده بودند. در این مدت فشار کارها بر روی من، زیادتر شد. نحوه‌ی تقسیم کار بین افراد شرکت، روز به روز از حالت منصفانه خارج‌تر می‌شد. عده‌ای از همکاران که از فرط بیکاری، پای کامپیوتر فیلم می‌دیدند و بازی می‌کردند، در مقابل مدیران طوری وانمود می‌کردند که گویی در حال کار کردن هستند. درحالی که من و چند نفر دیگر مجبور بودیم، بیش‌تر کار کنیم و فشار این بی‌برنامگی بر دوش ما بود.

من علاوه بر توضیح این مشکل برای مدیران شرکت، جهت تقسیم درست کار و نظارت بر عملکرد کارکنان داخل شرکت پیشنهاد دادم تا مسئولی برای این کار تعیین شود. آن‌ها می‌گفتند از این معضل آگاه‌اند و به زودی آن را حل خواهند کرد، اما عملاً هیچ اصلاحی صورت نمی گرفت.

از دیگر مشکلات آن شرکت نحوه ی پرداخت حقوقِ کارکنان بود. برای افزایش حقوق کارکنان، توانایی و میزان بازدهی اشخاص در نظر گرفته نمی‌شد. فضای روابط کاری هم تغییرات عجیبی پیدا کرده بود. دروغگویی و تخریب یکدیگر در میان کارمندان رواج پیدا کرده بود.

بارها با همکاران و مدیران برای حل مشکلات صحبت کردم. اوضاع روز به روز در حال بدتر شدن بود و به نظر می‌رسید که یکی از علل اصلی این وضعیت، جدی نگرفتن مسائل توسط مدیر عامل و سایر مدیران بود.

با توجه به چنین شرایطی، گه‌گاه به خارج شدن از شرکت فکر می کردم و به درستی و نادرستی چنین کاری فکر می‌کردم و با بعضی همکارانم هم درباره مشکلات صحبت می‌کردم. در نهایت من و عده‌ای از همکاران، نامه‌ای به مدیران شرکت نوشتیم و در آن مشکلاتِ موجودِ شرکت، به علاوه‌ی راهکارهایی که برای بهبود وضعیت به نظرمان می رسید را توضیح دادیم. به آن‌ها گفتیم خوب است جلسه ای با کارکنان گذاشته شود و با نظرخواهی از کارکنان سعی کنیم مشکلات موجود را حل کنیم. یک ماه گذشت و مدیران جلسه ای نگذاشتند و وقتی هم درباره ی زمان جلسه با آن ها صحبت می کردیم، مُدام امروز و فردا می‌کردند. بعد از این ماجرا بود که سرانجام تصمیم گرفتم از این شرکت خارج شوم.

یک‌ماه بعد، به شرکت مهندسی مشاور دیگری رجوع کردم. مدیرعامل شرکت جدید، دربارهی سابقهی کاری من پرسید و من نام شرکتی که در آن کار میکردم را به او گفتم. او گفت: «من مدیرعامل و مسئولان شرکت شما را میشناسم. شرکت شما شرکت معروف و خوبی است. به چه دلیل میخواهید از آن جا بیرون بیایید؟» من هم چند مورد از مشکلات عمدهی آن شرکت را برای او توضیح دادم. مدیر عامل وقتی حرف هایم را شنید گفت: «به نظر من هم در نظر گرفتن مسائل اخلاقی در کار خیلی مهم است و ان‌شاءالله ما از این لحاظ مشکل خاصی با هم نخواهیم داشت».

با صحبتهای اولیهای که با مدیر عامل آن شرکت داشتم قرار شد در پروژه طراحی پل با آنها همکاری کنم. او به من گفت: «کارفرما برای طراحی سریع‌تر این پل، به شدت به ما فشار می آورد و به همین دلیل باید کار را سریعاً شروع کنیم». پیشنویس قرارداد تهیه شد، اما مدیرعامل امضای قرارداد را به هفتهی بعد موکول کرد.

با توجه به درخواست مدیرعامل برای آغاز سریع کار، طراحی پل را شروع کردم. یک هفته بعد به مدیر زنگ زدم و پرسیدم آیا قرارداد را امضا کردهاید؟ او گفت: «من برای انجام یک مأموریت به مسافرت رفتهام. پس از برگشت، حتما آن را پیگیری خواهم کرد.» یک هفته بعد به او زنگ زدم.

– توانستید قرارداد را امضا کنید و پول پیش قرارداد را به حساب بریزید؟
– نه!
– اگر مشکلی هست بگویید تا من هم در جریان باشم.
– دخترم در حال آماده شدن برای کنکور سراسری است. اگر اجازه بدهید یک هفته دیگر بگذرد تا من از این وضع پرتنش خارج شوم و در کمال آرامش قرارداد را امضا کنم.

اما ماجرا هم‌چنان ادامه داشت. این مدت نیز سپری شد و من مجدداً زنگ زدم. مدیرعامل گفت:«شاید باورنکنید مهندس، ولی الان در حال اسباب‌کشی هستیم. پس از اسباب‌کشی، خودم با شما تماس خواهم گرفت.»

ده روز دیگر گذشت. اکنون بیش از یک ماه بود که بدون این که قراردادی ثبت شود، در حال انجام پروژه بودم. با خودم فکر کردم: «نکند قسمت اعظم طراحی را بدون عقد قرارداد انجام دهم و مدیر عامل هم بدون حقالزحمه‌ از طرح استفاده کند؟ هر چند در ابتدا او آدم اخلاقی‌ای به نظر می‌رسید، اما در عمل خبری از اخلاقی عمل کردن نیست؟!»

چند روز بعد، باز هم با مدیرعامل تماس گرفتم ولی این بار گوشی را برنداشت. دو ساعت بعد جانشین مدیر عامل به من زنگ زد و گفت: «کاری داشتید مهندس؟!…مدیرعامل الان مسافرت هستند.» من متوجه شدم که مدیرعامل از پاسخگویی طفره میرود و مدام به بهانه‌های مختلف، امضای قرارداد و واریزِ پیش‌پرداخت را به تعویق می‌اندازد و به همین خاطر گفتم: «ببخشید، من به دلیل عدم شفافیت و صداقت و نبود قرارداد، از ادامه کار با شما معذورم.»

جانشین مدیرعامل گفت:
– ما هم با مشکلاتی دست به گریبان هستیم. مثلاً کار فرما پول ما را به صورت منظم پرداخت نمی‌کند؛ البته برای پول شما مشکلی وجود ندارد. بدقولی هم در جامعه خیلی وجود دارد و شما نباید خیلی سخت بگیرید.
– شاید خیلی از آدم های جامعه بدقول و پشت‌گوش‌انداز باشند، اما این دلیل نمی‌شود که ما هم عملی مشابه آن‌ها انجام دهیم. من بارها به مدیر عامل گفته‌ام که اگر مشکلی وجود دارد، صادقانه بگویید، اما ایشان هیچ حرفی نمی‌زد و مکرّر وعده‌ی آینده می داد. من روز اول گفته بودم اگر شرایط محیط های کاری، به دور از انصاف و صداقت و همراه با بهره‌کشی باشد، حاضر به همکاری نیستم. در مورد مشکلات مالی ای که با کارفرما دارید نیز قبلاً به مدیر عامل پیشنهاد داده بودم که همه‌ی مهندسین مشاور شهر، با شهردار جلسه ای بگذارند و در آن مشکلات خود را عنوان کنند و به دنبال راهی برای حل مشکلات خود باشند؛ ولی ایشان ظاهراً این قضیه را جدی نگرفته اند.

پس از بحث و گفتگوی بسیار گفتم: «مسئله‌ی اصلی این است که مدیر عامل به دنبال یک همکاری سالم و شفاف نیستند و التزامی هم به گفتگوی صادقانه ندارند». وجود چنین فضایی، باعث شد تا از این محیط کاری نیز خارج شوم و فرصت‌های دیگری را امتحان کنم.

***

برخی نکات قابل توجه

  1. گفتگو، تعامل مبتنی بر صداقت و عملکرد مسئولانه‌ی مدیران می‌تواند محیط‌های کاری را به فضایی امن و شاداب تبدیل کند. بر خلاف آن، پیگیری نکردن مشکلات موجود و حذف گفتگو و روال‌های مناسب برای ارتباط کارمند-مدیر (مانند جلسات بررسی مشکلات)، اعتماد را از بین برده و کارکنان را به یأس کشانده و یا دعوت به مسئولیت‌گریزی می‌کند.
  2. سکوت و مماشات در برابر مشکلات هم به ضرر مدیران است؛ هم به کل شرکت لطمه می‌زند و هم خود فرد را در موضعی از انفعال و ستم‌پذیری قرار می‌دهد. طرح انتقاد، پیشنهاد و ارائه‌ی بازخوردِ برنامه‌های فعلی به مدیران ما را در حلّ مسئله یاری خواهد کرد: اگر سازمان قابل اصلاح باشد، این انتقادات و پیشنهادات به بهبود شرکت خواهد انجامید و ما را از فشارهای نابجا نجات می‌دهد. و اگر اهتمامی به حل مشکلات نبوده و وضعیت به کلی خراب باشد، روشن شدن این مسئله که «شرایط آزاردهنده ادامه خواهد یافت»، ما را از بلاتکلیفی دور کرده و در تصمیم‌گیری برای ماندن یا رفتن یاری خواهد نمود.
  3. در خاطره دوم، مدیرعامل می خواهد از هر روشی برای پیشبرد پروژه استفاده کند. این رویکرد او، از یک طرف باعث نادیده گرفتن همکاران، دروغگویی و پنهان‌کاری شده و از طرف دیگر به زیان خود وی نیز تمام خواهد شد، زیرا بخش اعظم نیرو و انگیزه‌ی کاری در کشمکش‌های ناشی از دروغ و بی‌اعتمادی تلف می‌گردد.
  4. تلاش برای دستیابی به محیط کاری‌ای که همراه با صداقت، شفافیت و (شاید) دوستی باشد، چیزی است که نباید از آن مأیوس بود. جنین یأسی، سبب می‌گردد تا هر شرایط رنج‌آوری را ادامه دهیم. شرایط شغلی سالم چیزی است که می‌توان برای آن کوشید.
  5. رفتارهای غیر اخلاقی‌ای نظیر دروغگویی و عدم شفافیت، به دلیل از بین بردن اعتماد – که زیربنای هر گونه رابطه پایدار و مؤثر است- باعث میشود به خواسته‌هایی که می‌توان به نحوی معقولی به آن‌ها دست یافت، نرسیم. در خاطره دوم، مدیر عامل مدعی بود که کارفرما بموقع پرداخت‌های مالی را انجام نمی‌دهد و همین امر را دلیلِ تعویق قرارداد‌ها و موش و گربه بازی با مهندسان و طراحان عنوان کرده بود. اگر واقعا چنین مشکلی وجود داشته است، می‌شد به شکلی منطقی به حل مسئله رسید. اگر کارفرما (شهرداری یا اداره راه و شهرسازی) در پرداختهای مالی خود خوب عمل نمیکند و این مشکل برای اغلب مشاورانی که با آن کارفرما کار می کنند وجود دارد، بنابراین می‌توان به جای این که هر مشاور به تنهایی برای رفع مشکل خود اقدام کند، از طریق انجمن مهندسین مشاور و تشکیل جلساتی مشترک با کارفرما مسائل موجود را مطرح کرده و برای آن راهکار اندیشید. ولی اگر ما به جای پی گیری چنین راه حل هایی، با کارکنان خود غیر شفاف رفتار کنیم، نتایج چندان خوشایندی به بار نخواهد آمد: بی‌برنامگی کارفرمای بالادستی ما به نحو اصولی حل نمی‌شود؛ روابط ما با کارکنان زیردست‌مان خراب و خراب‌تر خواهد شد.
  6. به منظور کمک به شفافسازی روابط کارمندان و مدیران میبایست قراردادهایی کتبی که در آن حقوق طرفین در نظر گرفته شده است، مابین آنان منعقد شود. برای این منظور باید شکل کلی قرردادهای این چنینی، با ذکر تمام موارد تهیه شود و در اختیار همه‌ی داوطلبان کسب شغل قرار گیرد.

  1. ) شرکت مهندسی‌ای که وظیفه‌اش، طراحیِ پروژه‌های مهندسی و نظارت بر اجرای صحیح آن‌ها است.
// // ?>


خیرخواهی آری، فراموشی هرگز

چند ماهی بود که وارد یک شرکت مهندسی مشاور شده بودم. من که پیش از آن در شرکت مهندسی دیگری کار طراحی پل میکردم، در این شرکت جدید هم همان زمینه‌ی کاری را ادامه می‌دادم. روزی، یکی از همکارانم را دیدم که در حال نهایی‌سازیِ نقشههای یک پل برای ارسال به کارفرما بود. در حال نگاه کردن به نقشهها، متوجه شدم که ابعادِ تیرِ سرستون[۱]، آنقدر ظریف است که با توجه به تجربه‌ی من، بارِ وارده بر پل را تحمل نخواهد کرد و در صورت ساخت چنین پلی، وقوع فاجعه حتمی خواهد بود.

نام طراحِ پل را روی نقشه دیدم و از دوستم درباره‌ی او سؤالاتی پرسیدم. او در جواب گفت: «بله، طراح این نقشه‌ها، برادر یکی از مدیرانِ اصلیِ شرکت و از مهندسان بسیار باسواد و باتجربهی این شرکت است.» از دوستم پرسیدم که آیا دفترچه محاسبات پل را هم داری؟ با نگاه کردن و بررسی دفترچه‌ی محاسباتِ پل، متوجه شدم که در عملیات، اشتباه محاسباتی ساده‌ای رخ داده است و به همین دلیل است که ابعادِ تیرِ سرستونِ پل، غلط ارزیابی شده و نازک در نظر گرفته شده است.

نمیدانستم چهکار کنم. من در آن شرکت تازه‌وارد بودم و سابقهام هم در طراحی پل سه سال بیشتر نبود. حالا باید کارِ یکی از باسوادترین افراد شرکت را نقد می‌کردم. در من ترسهایی ایجاد شده بود. از برخوردِ مدیران و یا حتی اخراج شدن میترسیدم. اما از سوی دیگر، تصوّرِ تخریب و سقوط پل بهدرون رودخانه آرام‌ام نمی گذاشت (پل بر روی رودخانه کارون در حال ساخت بود).

به اتاق کارم رفتم. به این فکر کردم که چه کاری می‌توانم بکنم. بالأخره، بعد از مشورت با یکی از همکارانم، به این نتیجه رسیدم که به سراغ مدیر اصلی شرکت بروم.

به اتاق مدیر رفتم و گفتم: «…به خاطر علاقه‌ای که به این موضوع دارم، مشتاق شده بودم تا ابعاد تیر را حساب کنم. اما هر چه حساب می‌کنم محاسبه من با ابعاد ارائه شده در دفترچه محاسبات جور در نمی‌آید.» مدیر هم در جواب گفت: « خَب بگذار من هم یک‌بار دیگر ابعاد تیر را حساب کنم.» و ماشین حسابش را از کشوی میز بیرون آورد و شروع به حساب و کتاب کرد.

  • بله، فکر می‌کنم درست است. من هم این ابعاد را بهدست نمیآورم.

و مجدداً محاسبه کرد و گفت: «به نظرم اشتباهی رخ داده است. به برادرم زنگ میزنم که آن را درست کند» و از من تشکر کرد.

چند روز بعد از این ماجرا، مدیر من را به اتاق خودش خواست و گفت: «آیا میتوانی کار طراحی عرشه‌ی[۲] همان پلی که چند روز قبل درباره‌ی تیرک‌هایش حرف زدیم را تو انجام دهی؟»

به خاطر ماجرای آن روز، اعتماد مدیر به من زیاد شده بود و او تصمیم گرفته بود تا قسمت اصلیتر و سختتر طراحی پل، یعنی طراحی عرشه‌ی فلزی آن را به من بسپارد.

برخی نکات قابل توجه

  1. نحوه‌ی مواجهه و بیان ما در برابر اشتباهات دیگران، در این‌که مسأله‌ی مورد نظر چه سرانجامی پیدا کند، تاثیری غیرقابل انکار دارد. آشکار کردن اشتباه اگر به قصد مچگیری باشد یا به نحوی فضل‌فروشانه انجام شود، می‌تواند باعث بروز مقاومت و موضع‌گیری در مخاطب شود. ممکن است در بسیاری از موقعیت‌ها، علی رغم وجود بیان مناسب، طرف مقابل حاضر به پذیرش و اصلاح اشتباهات موجود نباشد و با عوض کردن نحوه‌ی بیان هم چیز چندانی تغییر نکند. اما در هر حال، گفتگو در فضایی محبت‌آمیز و همدلانه، می‌تواند برای مخاطب شرایطی را فراهم کند تا اشتباه صورت گرفته را راحت‌تر پذیرفته و آن را اصلاح نماید. عیسی (ع) می‌فرماید: «به عیب دیگران همچون پادشاهان منگرید بلکه همچون بندگان بنگرید.»
  2. اگر به این بهانه که طرح (و اشتباهات صورت‌گرفته در آن) متعلق به شخص دیگری است و ظاهراً به من ربطی ندارد، ماجرای رخ داده پیگیری نمیشد، مسلماً فاجعه حتمی بود. در نگاه اول، ممکن است بیتفاوتی کار راحتی به نظر برسد و ظاهرا ما را از درگیر شدن در ماجراها و مشکلات دور کند. اما با نگاهی عمیق‌تر به نظر می‌رسد که بی‌تفاوتی عواقب سنگین‌تری به همراه دارد: به خطر افتادن جان انسان‌ها؛ از بین رفتن اعتماد عمومی؛ ناکارآمدی شرکتی که در آن مشغول به کار هستیم. مهم‌تر از این‌ها، عواقبی است که این مسأله برای خود ما به همراه دارد. بی‌تفاوت رد شدن از کنار ماجراها، رفته رفته در ما تبدیل به خوی و منشی دائم خواهد شد و ما را در تمامی حوزه‌های زندگی (خانواده، روابط دوستانه، مسائل و تصمیمات فردی و …) به انسانی «بی‌تفاوت» مبدل خواهد کرد. از سوی دیگر، مسئولیت‌پذیری نیز ثمرات روشن و دلپسندی به همراه دارد. آن‌چنان که در ماجرای حاضر می بینیم، یکی ثمرات واضح دغدغه‌مندی و مسئولیت‌پذیری، ایجاد اعتماد و برقراری روابط محکم‌تر است.
  3. برای آن‌که محیط‌ کاری، محیطی ثمربخش‌تر بوده و فعالیت‌های آن پیشرفت و رشد داشته باشد، گریزی نیست جز آن‌که روابط بین افراد شاغل تقویت شود. یکی از گزینه‌های ممکن و مفید برای تحقق این ارتباط، وجود فضاهای آموزشی است؛ محیطی که کم‌تجربه‌ترها سوالات خود را پرسیده و از تجربه‌ها استفاده کنند؛ باتجربه‌ترها از پیشنهادات جوان‌تر‌ها بهره‌مند شوند؛ و به طور کلی امکان پرسیدن و آموختن، نقد و بحث و گفتگو در فضایی صمیمانه فراهم باشد. این وضعیت علاوه بر گسترش و تعمیق فضای علمی، می تواند باعث ایجاد ارتباطات دوستانه و کم‌رنگ شدن صفات اخلاقی‌ای مانند تکبر و نقدناپذیری گردد.[۳]

     

  1. ) تیرِ سرستون، تیری است که ستون‌های یک پایه از پل را به هم متصل می‌کند و نگه دارنده‌ی عرشه پل است.
  2. ) عرشه، به مجموعه‌ای متشکل از تیر، پیاده‌رو و آسفالت که محل عبور وسایل نقلیه است گفته می شود. عرشه، یکی از اصلی‌ترین قسمت‌های پل بوده و طراحی آن حساس‌ترین از دیگر اجزاء پل است.
  3. ) منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

چند سال پیش، از طرف یک شرکت مهندسیِ مشاور، به عنوان ناظر در یک کارگاه راه‌سازی مشغول به کار بودم. ساعتِ کاریِ کارگاه، هشت صبح تا چهار بعد از ظهر بود. شرایط کاری هم چندان آسان نبود. با توجه به مسافت بین خانه تا کارگاه، ساعت شش و نیم صبح به سمت کارگاه حرکت می‌کردم و عصر حدود ساعت شش یا هفت به خانه برمی‌گشتم. وظیفه‌‌ی من در این کارگاه، این بود که ساعاتی که پیمانکار فعالیت اجرایی دارد -حتی در روزهای تعطیل- درکارگاه حاضر باشم و بر وضعیت کارها نظارت و کنترل داشته باشم. علی رغم تمام مشکلات، من هم سعی داشتم که نظارتی کافی و مطمئن بر کارها داشته باشم. در نتیجه، هر گاه فعالیت و کاری در کارگاه جریان داشت، من هم خودم را برای نظارت بر فعالیت‌ها به آن‌جا می‌رساندم.

این رویکردِ من، باعث تعجب و حتی نارضایتی پیمانکار شده بود. برای او جای شگفتی داشت که چرا من همیشه درکارگاه حضور دارم؟! من هم بنا به روند کار و مشاهداتی که داشتم برایم روشن بود که این پیمانکار قصد ندارد کارها را با کیفیتی که در قرارداد متعهد شده است انجام دهد. حتی می‌شد گفت که در بسیاری موارد کارها به کلی فاقد کیفیت بودند. به‌همین دلیل حضور همیشگی من برای پیمان‌کار رضایت‌بخش نبود. او برای اینکه مرا وادار کند تا از خلاف‌های انجام شده چشم‌پوشی کنم از هر روش و هر نوع ایجاد فشاری استفاده می‌کرد: رشوه، تهدید و عدم رسیدگی به مسائل اسکان من و همکاران، و … . به من تهمت می‌زدند و وانمود می‌کردند که تصمیم دارم جلوی کارها را بگیرم و با این کار به آن‌ها ضرر بزنم. این وضعیت، متأسفانه نتیجه‌ی بی‌مسئولیتی ناظرین قبل از من نیز بود؛ کسانی که این پیمانکار و کسانی شبیهِ او را عادت داده بودند تا این چنین با خیال آسوده، به خلاف‌کاری‌های خود ادامه دهند.

آن‌ها از دیگر عوامل کارگاه از جمله همکارانم هم برای تصدیق ادعاهایشان کمک می‌گرفتند. علی رغم بحث و گفتگوهای زیادی که با همکارانم داشتم، آن‌ها در این مسأله، همراهی و حمایت نکردند، چون تبانی آن‌ها با پیمانکار یا بی‌تفاوتی‌شان مانع از این همراهی می‌شد. با این حال من تلاش می‌کردم تا عقب‌نشینی نکنم. هر روز سرکار حاضر می‌شدم. حضور من در کارگاه حتی از خود پیمانکار بیشتر بود! خودم از همه چیز به‌طور مستقیم بازدید می‌کردم و از وضعیت کارگاه کاملا مطلع بودم. اگر فعالیت‌ها مناسب بود، اجازه کار می‌دادم و اگر نه، کار را تعطیل می‌کردم. پیمانکار به‌دلیل اینکه نمی‌توانست کارها ر‌ا مثل سابق انجام دهد، دیگر ابایی نداشت از اینکه ناراحتی و عصبانیتش را کاملا آشکارا نشان دهد. او وعده‌های غذایی‌ما را قطع کرد تا مجبور به رفتن از کارگاه شویم.

پس از مدّتی، به این نتیجه رسیدم که بهتر است مسائل را با مدیران شرکت در میان بگذارم. اما مدیران نیز توجهی به تخلفاتِ پیمانکار در کارگاه و پیگیری‌های من نشان ندادند. به‌ناچار مشکلات را با مدیرِ پروژه‌ی کارفرما در میان گذاشتم و آن‌ها تا حدودی از من حمایت کردند.

صحبتِ مستقیم من با کارفرما باعث خدشه‌دار شدن منافع و اعتبار پیمانکار شده بود. قبل از مطرح کردن مشکلات با کارفرما، به نظر می‌آمد که رجوع مستقیم من به کارفرما و اطلاع دادنِ شرایطِ پیمانکار به او تبعات زیادی خواهد داشت و احتمالا باعث ایجاد درگیری بین من و پیمانکار و مدیران شرکت خواهد شد. از طرفی هم بیم این را داشتم که کارفرما نیز به خاطر مصلحت‌اندیشی‌، اقدام لازم را انجام ندهد. در چنین حال و احوالاتی، روزی با یکی از دوستان خانوادگی‌مان در مورد این اتفاقات گفتگو می‌کردم و او این حدیث امام علی(ع) را به من ‌گفت: «در حقیقت کاری که بر عهده‌ی توست، لقمه‌ای نیست برای تو؛ بلکه امانتی است بر گردنت» و مرا تشویق کرد تا آنچه را که حق و درست می‌دانم پیگیری کنم و البته دعا کردن را هم فراموش نکنم.

پیگیری‌های من در این ماجرا، به‌دلیل احساس وظیفه‌ نسبت به کارفرمای حقیقی، یعنی مردم جامعه نیز بود، زیرا فکر می‌کردم موظف به رعایت حقوقِ مردم و کوشش در جهت نگهداری امانت آن‌ها نیز هستم. البته بسیاری از همکارانم که سابقه‌ای طولانی در زمینه نظارت داشتند به من توصیه می‌کردند تا چنین مسائلی را نادیده بگیرم و از تنش‌های کاری و فکری دور بمانم. آن‌‌ها می‌گفتند در اکثرِ پروژه‌های عمرانی، این گونه مسائل عادی است و نمی‌توان در چنین شرایطی خلافِ جریان آب شنا کرد.

پس از صحبت با کارفرما و جدی‌تر شدن فرایند نظارت، هر گاه پیمانکار در اجرای کار تخلفی می‌کرد و با وجود تذکرات، مشکل را جدی نمی‌گرفت، مدیر پروژه را در جریان کار قرار می‌دادم یا اگر بازدیدهای استانی از طرف مسئولین صورت می‌گرفت، نواقص را برای مسئولین شرح می‌دادم. همه‌ی این کارها، باعث فشار بر پیمانکار برای انجام صحیح کار و بهبود روند اجرای پروژه ‌شد.

در همین پروژه، مسئولیت‌های دیگری نیز وجود داشتند که بر عهده‌ی من بودند: ارتباط با مالکینی که قرار بود جاده‌ای از زمین‌هایشان عبور کند و تعیین متراژ املاک، تنظیم صورت‌جلسه و مشخص کردن نوع کاربری آن زمین‌ها (باغ، زمین کشاورزی، کارخانه، انبار، گاوداری و …)؛ به علاوه‌ی تهیه‌ی گزارش و ارسال به کارفرما. این گزارش یکی از مِلاک‌های قیمت‌گذاری زمین‌ها به شمار می‌‌آمد.

بعضی از این مالکین با دادن انواع پیشنهادها به من و همکارانم سعی داشتند رضایت‌مان را جلب کنند تا در ارزیابی ارزش و کاربری زمین و نوشتن گزارش در مورد آن‌ها، به نحوی عمل کنیم که سود زیادی عایدشان شود. این امر مستلزم آن بود که ما گزارشاتی خلاف واقع بنویسیم و ما حاضر به انجام این کار نبودیم. این امر، باعث نارضایتی عده‌ای از مالکین شده بود. آن‌ها همه‌ی راه‌هایی که به ذهنشان می‌رسید از جمله رشوه، تهدید، دعوا، شکایت و … را امتحان کردند تا جلوی عملکرد ما را بگیرند. اما ما مجددا به کارفرما اطلاع دادیم و با دعوت از مدیر پروژه جهت بررسی گزارشِ ارزیابی زمین‌ها و امضای صورت جلسات، مانع از سودجویی این افراد ‌شدیم.

حدود شش ماه گذشت و من متوجه شدم هیچ کدام از مالکین برای پیگیری کارهای اداری مرتبط با زمین‌هایشان مراجعه نکرده‌اند. با کارفرما تماس گرفتم و توضیح دادم که من هیچ‌ گزارشِ ارزیابی‌ای را امضا نکرده‌ام و در صورت مشاهده‌ی صورت‌جلسه‌ی مشکوک، مرا در جریان قرار دهید. پس از مدتی معلوم شد که گزارشات توسط یکی از کارمندان شرکت، بدون اطلاع و امضای من، تأیید و امضاء شده‌اند و قرار شده است که مالکین در زمانی مناسب، این گزارشات ساختگی‌ را به دست کارفرما برسانند و از این طریق کار خود را پیش ببرند.

چند روز بعد، کارفرما تماس گرفت و من ماجرا را برای او توضیح دادم و از او خواستم برای بازدید از محل‌هایی که ارزیابی آنها بدون اطلاع من انجام شده‌اند، به کارگاه مراجعه کند. از مالکین زمین‌های مذکور هم دعوت کردم تا در کارگاه حاضر شوند. در آن جلسه زد و بند و دروغ‌گوییِ مالکین آشکار شد و صورت‌جلساتِ غیر واقعی اصلاح شدند. پس از حدود یک‌سال و نیم حضور در این پروژه، کار به اتمام رسید.

حضور من در این‌جا نه ‌تنها فرصتی برای کسب تجربه‌های فنی-مهندسی زیادی بود، بلکه باعث شده بود تا تغییرات زیادی را در زندگی تجربه کنم. در مورد خودم، ترس‌ها و امیدهای زندگی‌ام، دوستانی که می‌توان و نمی‌توان روی آن‌ها حساب کرد، ارتباط و تعامل با انسان‌ها و … به حقایقی تازه و روشن‌گر پی برده بودم و اندوخته‌های اخلاقی‌ای نیز داشتم؛ اندوخته‌ها و آموزه‌هایی که در حوزه‌های دیگر زندگی (مثل خانواده، تربیت فرزند و …) نیز به من یاری می‌رساندند. حالا به لحاظ روحی و عاطفی نیز پخته‌تر و آرام‌تر از قبل بودم.

برخی نکات قابل توجه

  1. دعا و گفتگو با خدا، یکی از مهم‌ترین پشتیبان‌ها و دلگرمی‌های من در این درگیری‌های شغلی بود؛ خدایی که شاهد ماجراست و نیت‌های درست و غلط، دروغ‌ها و راستگویی‌ها را می‌بیند و حامی و پشتیبان کسی است که برای عدالت و ادای حقوق می‌کوشد. حضور چنین خدایی، مرا از یأس و تنهایی دور می‌کرد؛ به من نیرویی برای صبر و استقامت می‌بخشید و به من امید می‌داد که خداوند همان‌طور که وعده داده است، پیشِ روی کسی که خواهان حق است، راهی نجات‌بخش قرار خواهد داد.
    « هر کس پروای خدا را پیشه کند، خداوند برای او راه خروجی قرار می‌دهد و به او از جایی‌که گمان نمی‌برد روزی می‌دهد».
    (سوره طلاق، ۳-۲)
  2. به هنگام بروز مشکلاتی این چنین در محیط‌های کاری، از پتانسیل مسئولانِ بالاترِ سیستم نباید غافل بود. آن‌ها پروژه و کار را مربوط به خود دانسته و گاه به دلایل اخلاقی و گاه بنا به منافع‌ خود حاضر نیستند هر نوع هزینه‌ی حیثیتی و مالی‌ای بدهند. به عنوان مثال در این خاطره، کارفرما ذی‌نفع و حافظِ پروژه است و ضعف و تخلف در پروژه به او ضرر و زیان وارد می‌کند. بنابراین، مشکل موجود به‌نوعی مشکل او نیز می‌باشد. افراد بالادست به دلایل مختلفی مانند حفظِ اعتبارِ خود و نهادِ تحت امرشان، وجدانِ کاری و گاه ترس از تبعات ممکن‌الوقوع، ممکن است با تخلفات برخورد کرده و با کارمندانی که خلاف آب شنا می‌کنند همراهی کنند!
  3. واجب است که سیستم کنترل و نظارت بر کارها را بسیار جدی‌ بگیریم. در تمامی پروژه‌ها، نظارت‌، بخشی بسیار مهم از کار بوده و ناظران نباید به دلیلِ عرفِ رایج و سنت‌های غلط امروزی، آن را کم‌اهمیت و بی‌تأثیر بیانگارند چرا که بدون نظارت قطعا میزان خطا‌ها یا سوءاستفاده‌ها بیشتر خواهد شد. ناظر، نه ‌تنها بر حُسنِ انجام کار نظارت می‌کند بلکه به‌دلیل اِشرافی که بر کار و مراحل اجرای کار دارد، در صورت بروز مشکل، منشأ آن را راحت‌تر شناسایی می‌کند. بدون نظارت درست، قطعا حقوق بندگان خداوند پایمال خواهد شد.
    ضمنا باید توجه کرد که فلسفه و اساس نظارت عبارت است از: علاقه به انجام درست و مسئولانه‌ی کارها و نیز تحققِ احترام متقابل بین کارفرما، پیمانکار و سایر انسان‌هایی که از محصولات تولیدی بهره‌مند می‌شوند.
    شایسته است که ناظران و مهندسان، به تشکیل گروه‌های منطقه‌ای و ملّی‌ای بیندیشند که از ناظران و کارشناسان در پروژه‌های مختلف حمایت کند و به این ترتیب، برای تحقق عدالت و اخلاق، در کنار یکدیگر باشند و بکوشند.

* * *

«…هرگز امورِ مردم، بدون صلاحیت حاکمان اصلاح نشود و هرگز امور حاکمان بدون استقامت مردم اصلاح نگردد. پس هنگامی که مردم حق حاکم را ادا کردند و حاکم نیز حق مردم را ادا نمود، حق میان ایشان عزیز شود و راه‌ها و نشانه‌هایِ روشن دین برپا و نشانه‌های عدالت استوار گردد و سنت‌ها[ی درست] در مسیر خود جریان یابد… اما اگر مردم بر حاکم چیره شوند یا حاکم بر مردم ستم ورزد در این هنگام اختلاف کلمه پدید آید و نشانه‌های ظلم و تجاوز آشکار شود و فریب‌کاری در دین رواج یابد و راه‌های روشن و سنت‌ها رها گردد. در این هنگام است که از روی هوا و هوس عمل شود و احکام خدا تعطیل گردد و بیماری جان‌ها فراوان شود. در چنین شرایطی دیگر مردم نترسند که حقی بزرگ فروگذار شود یا باطلی بزرگ انجام گیرد. در این هنگام نیکوکاران ذلیل و بدکاران عزیز شوند و عقوبت خداوند در حق بندگان بزرگ گردد…»

(نهج‌البلاغه، بخشی از خطبه‌ی ۲۱۶)[۲]


 

  1. مولانا، دیوان شمس غزل ۳:
    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
    چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
    ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
  2. منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


معرفی پرونده‌ی فقر

«آیا دو چشمش ندادیم ؟ و زبانی و دو لب؟ و هر دو راه [خیر و شر] را به او نمودیم؛ * و[لى‌] نخواست از گردنه بالا رود! * و تو چه دانى که آن گردنه [سخت‌] چیست؟ * بنده‌اى را آزاد کردن، * یا در روز گرسنگى، طعام دادن؛ * به یتیمى خویشاوند، * یا بینوایى خاک‌نشین. * و آنگاه از زمره‌ی کسانى بودن که ایمان آورده و یکدیگر را به شکیبایى و به مهربانى سفارش کرده‌اند؛ * اینانند مبارکان.»
(سوره بلد، آیات ۸ تا ۱۸)

هر روز، وقتی که هر کدام از ما بر سر کلاس‌های مدرسه و دانشگاه، یا در محل‌ کار خود مشغول هستیم، در جایی دیگر از شهر، فقر و بی‌عدالتی هر روز صبح آغاز به کار کرده و در تار و پود دیوارها و آدم‌ها، حیات خود را از سر می‌گیرد. برای برخی از ما آگاهی از رنج و دردی که وجود دارد، به معنای یأس و نومیدی است. اما برای برخی دیگر، این آگاهی برانگیزنده‌ی عزمی جدی برای تغییر است؛ تغییری‌ که دو وجه اصلی دارد: تغییر در بودنِ ما و تغییرِ شرایطِ مردمانی که در رنج هستند. فقری که در برابر چشمان ماست، فرصتی است تا به عوض تکرار هر روزینه‌ی روزمرگی و تنهایی و رکود، در کنار برادران‌مان ارتباط، امید و دهش را کشف کنیم. فقرِ مردمانی که از نبودِ سلامتی، آموزش و حتی امنیت جانی در رنج‌اند، تنها برای کسی که فراموشی و سخت‌دلی را انتخاب کند، مایه‌ی یأس خواهد بود. اما آن که هماره در جستجوی امید بوده است، به استقبال برادری خواهد رفت. و این خواستی مشترک است که در درون هر انسانی جاری است.

پرونده‌ی «فقر»، امید دارد تا خوانندگان را با فقر و تعاریف آن، حوزه های بروز و ظهور آن، عوارض و پیامدهای فردی و اجتماعی آن و همینطور چگونگی تولید و یا ریشه‌کنی آن بهتر آشنا کند.

یکی از بخش‌های این پرونده گزیده‌ای از آیات قرآن و سخنان پیشوایان اسلام در باره‌ی فقر با عنوان «چه چیز مارا به جهنم درآورد؟» و گزیده‌ای از تفسیرهای سوره ماعون در مطلبی با عنوان «آن‌که در رفع نیاز محرومین نمی‌کوشد بی‌باور به دین و قیامت است» می‌باشد.

اما در بخش مقالات، در مقاله‌‌ای با عنوان «فقر در بستر زندگی» برخی از مهم‌ترین حوزه‌های بروز و ظهور فقر مثل بهداشت و آموزش را مروری اجمالی می‌کنیم. مقاله‌ی «چند باور غلط درباره ی فقر» به بررسی و موشکافیِ برخی باورهای رایج در اجتماع درباره فقر می‌پردازد که بسیاری از اوقات مبارزه با فقر را با مشکل مواجه می‌کنند. این مقاله بخش‌های دیگری هم دارد که در ویرایش‌های بعدی این پرونده در اختیارتان قرار خواهد گرفت.

در مقاله‌ی «مرگ‌های خاموش در سکوت تماشا» به بررسی وضعیت سلامت فقرا، عوامل مؤثر برآن و همین‌طور تأثیر متقابل و فاجعه‌بار فقر و بیماری می‌پردازیم. در مقاله‌ای با عنوان «بحران گرسنگی» به یکی از مهم‌ترین مسائل محرومین یعنی گرسنگی و بررسی علت‌ها، پیامدها و راهکارهای مقابله با آن می‌پردازیم؛ بحرانی که به شدت بر سلامتی و آموزش فقرا تأثیرات منفی دارد. مقاله‌ی «نان‌آوران کوچک و آوارگی رؤیاهاشان» پدیده‌ی کودکان کار و علت‌های بروز آن را مورد مطالعه قرار می‌دهد و راهکارهایی اجمالی برای مددکاران ارائه می‌دهد. در بخش مقالات مطلب دیگری با عنوان «همگام با فقرا؛ در راه مبارزه با فقر» نیز وجود دارد که به معرفی تاریخچه روز جهانی ریشه‌کنی فقر و ارائه برخی پیشنهادات عملی برای مقابله با فقر در سطح جامعه و مدارس و همین‌طور معرفی برخی فیلم‌ها و کتاب‌های مناسب می‌پردازد.

علاوه بر مقالات، پرونده‌ی فقر شامل بخش‌های دیگری از جمله معرفی‌ کتاب‌ (بزرگسال، نوجوان و کودک) با موضوعات مرتبط با فقر، معرفی فیلم‌های داستانی و مستند، گزیده‌ی اشعار، کاریکاتور و معرفی برخی منابع مطالعاتی نیز هست.

مطالعه‌ی این پرونده برای تمامی افرادی که دغدغه‌ی فقر و عدالت دارند، مددکاران اجتماعی و تمامی فعالانی که برای پاک شدن جهان پیرامون خود از این بحران در تلاش‌اند مناسب است.

در زیر می‌توانید فهرستی از مطالب این پرونده را مشاهده نمایید:

  1. «چه چیز ما را به جهنم در آورد؟» (آیات و احادیثی درباره‌ی لزوم و چگونگی پرداختن به امر تهیدستان و محرومین)
  2. «آن‌که در رفع نیاز محرومین نمی‌کوشد بی‌باور به دین و قیامت است» (گزیده‌ای از تفسیرهای امام موسی صدر، علامه طباطبایی و آیت‌الله طالقانی بر سوره ماعون)
  3. چند باور غلط درباره‌ی فقر (بخش اول)
  4. فقر در بستر زندگی (مروری بر حوزه‌های مهم نمود فقر)
  5. بحران گرسنگی(علت‌ها، پیامدها، و راهکارها)
  6. مرگ‌های خاموش در سکوت تماشا (درآمدی بر بی‌عدالتی در حوزه‌ی سلامت)
  7. نان‌آوران کوچک و آوارگی رؤیاهایشان (کودکان کار و خیابان؛ مشکلات و راهکارها)
  8. همگام با فقرا؛ در راه مبارزه با فقر (به مناسبت روز جهانی ریشه‌کنی فقر)
  9. معرفی کتاب «اندرون جهان سوم (کالبدشکافی فقر)»
  10. فقر فرهنگی و ناکارآمدی آموزش
  11. انتقاد از مدرسه
  12. معرفی کتاب «صدای فقرا، فریاد برای تغییر (پیامدهای توسعه)»
  13. معرفی کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است»
  14. کدام یک محرومیم؟ (معرفی داستان‌هایی با موضوع فقر)
  15. معرفی فیلم «پایان فقر؟» (?The End of Poverty)
  16. معرفی فیلم «بچه‌های آسمان»
  17. معرفی فیلم «دزد دوچرخه»
  18. معرفی مستند «یک جهان تشنه»
  19. معرفی مستند «ماهی‌ها در سکوت می‌میرند»
  20. «تو بخواب ای شیعه‌ی پاک اعتقاد!» چند قطعه شعر از اشرف‌الدین رشتی (نسیم شمال)
  21. «به روی برف نشان قدم نخواهد ماند» (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)
  22. غم‌های شهر سیاه (گزیده‌ای از شعر عرب با موضوع فقر)
  23. کاریکاتورهایی با موضوع فقر

 

// // ?>


به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)

دریافت مقاله‌ی «به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)»

فقر و غنا یا داشتن و نداشتن که در ادبیات کلاسیک منظوم ایران همواره جایگاهی داشت، در دوران مشروطه از دیدگاهی جدید مورد ملاحظه قرار می‌گیرد. بدین معنی که فقر اکنون دیگر به عنوان یک امر طبیعی و محتوم تلقی نمی‌گردد و غنای گروه‌های ویژه به عنوان عامل فقر و تیره‌روزی گروه‌های بزرگ‌تری تعبیر می‌شود.

علی خان ظهیرالدوله در یکی از اشعارش سیمایی از اختلاف شدید طبقاتی موجود در جامعه ایران عصر مشروطه به دست داده است:

یکی صد جامه دارد، جمله دیبا
یکی بر تخت زر خفته شب و روز
[…] یکی صد اسب و ده کالسکه دارد
یکی را خانه و باغ است و ملک است
یکی را عور می‌بینی سراپا
یکی از صورت سرماست در سوز
برهنه پا یکی رو بر ره آرد
یکی بی‌خانمان است این چه سلک است

(ظهیرالدوله، ۱۳۶۷: ۴۷۵)

فقر گروه‌های وسیعی از مردم، از یک سو زمینه‌ساز پیدایش یک سلسله «مشاغل کاذب» و از سوی دیگر رواج تکدی‌گری شده بود.

فرخی:

به پایتخت کیان ای خدا شود روزی
در این خرابه به هر جا که پای بگذاری
که چشم خلق نبیند گدای دست دراز
غم است و ناله و فریاد داد و سوز و گداز

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۴۹)

با فلاکت مملکت از چارسو پُر سائل است وز برای این همه سائل کسی مسئول نیست

(همان مأخذ: ۱۱۴)

سید اشرف‌الدین نسیم شمال در اشعاری که در پاسخ روزنامه‌ی ملانصرالدین قفقاز سروده است «مشاغل کاذب» عصر خود را معلول فقر می‌داند:

آیا به تو این مُرشد بی‌پیر چه کرده است
رمال چه کرده به تو، جن‌گیر چه کرده
دانی تو که این مرشد نقال فقیر است
این شیخ مقدس که زند فال فقیر است
یا چله‌نشین صاحب تسخیر چه کرده است
تا چند به حاجی دهد آزار آملا
جن‌گیر بود مفلس و رمال فقیر است
از فقر شده داخل این کار آملا

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۷۱ – ۱۷۰)

در کشوری که بی‌کاری و فقر و فلاکت گریبان‌گیر گروه‌های وسیعی از مردم است، قبح گدایی از بین می‌رود.

نسیم:

اندر این کشور که از بهر رعیت کار نیست هر که بنماید تکدی از برایش عار نیست

(همان مأخذ: ۴۴۲)

گویندگان این دوره با قرار دادن فقر توده‌های مردم در مقابل ثروت اقشار فوقانی و مقایسه‌ی این دو، معمولاً اغنیا را به عنوان غاصبان اموال فرودستان معرفی می‌نمودند.

ظهیرالدوله:

کجا در قطعه‌ای از ارض این‌سان
[…] امیران جمله خون خلق خورده
نه رحمت بر گرسنه سیر را هست
به هر راهی فقیری مرده بینی
[…] غنی سرگرم و بی‌رحم است و دل سخت
شنیدی مردمی بی‌درد و درمان
چه غمشان گر فقیران جمله مُرده
نه شفقت بر فقیری میر را هست
ز سرما و ز جوع افسرده بینی
فقیر گرسنه بی‌حس و بدبخت

(ظهیر‌الدوله، ۱۳۶۷: ۴۸۹)

بهار:

ارباب که صنعت و وجاهت از اوست خون فقرا تمام بر گردن اوست

(بهار، ۱۳۶۸: ۱۲۸۴)

ای مفت‌خوران، مفت‌خوری تا کی و چند
ای رنجبران در به دری تا کی و چند
کــو حـس و حـمـیت؟!
بیچـــاره رعیــت؟!

(همان مأخذ: ۲۹۱)

ریحان:

اغنیا مال و منال رنجبر را می‌خورند رنجبر در زیر چنگ اغنیا یادش بخیر

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۷۸)

از چه رو مالکین بی‌انصاف به رعایا چنین کنند اجحاف

(همان مأخذ: ۸۱)

نسیم شمال:

یک ذره ز ارباب ندیده است معیّت بیـچــاره رعــیـت

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۶۲)

اغلب شاعران این دوره خود را حامی فرودستان می‌دانند.

ریحان:

[…] شریک رنج گردیدی تو هر جا رنجبر دیدی فکندی پنجه با اعیان دفاع از رنجبر کردی ز نفع خویش بگذشتی به هر کاری ضرر دیدی در اوراق جریده حرف حق را منتشر کردی

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۳۱)

عارف می‌گوید:

چگونه گشت طرفدار رنجبر عارف کسی که خرد تن و گردنش تبر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

نسیم شمال:

در این شهر حامی پیران تویی طرفدار جمله فقیران تویی

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۱۵)

هم او در شعر «سال لوی ئیل» ضمن عرض تبریک به گروه‌های محروم اجتماعی فهرستی از آنان به دست می‌دهد. واژگان به کار رفته چون زارع گرسنه، فقیران رنجبر، زحمتکشان، محنت‌بران،‌ مفلسان، فقیران لات و لوت به خودی خود گویا هستند.

به زارع گرسنه و عریان مبارک است
فرخنده باد سال به اصناف خون جگر
[…] بر زارعان مشهد و تبریز و اصفهان
محنت بران طارم و قزوین و طالقان
[…] از یک طرف برهنه فقیران لات و لوت
اطفالشان برهنه و لاغر چو عنکبوت
امسال از برای فقیران مبارک است
فرخنده باد سال فقیران رنجبر
زحمتکشان صفحه شیراز و بهبهان
بر مفلسان خمسه و زنجان مبارک است
محتاج روز و شب همه بر قوت لایموت
آن اشک شور و آن دل بریان مبارک است

(همان مأخذ: ۱۰۸)

چنین به نظر می‌آید که گروه‌های محروم اجتماعی به جنبش مشروطه دلبستگی شدید پیدا نموده و از آن امید فلاح داشتند.

نسیم:

در کشمکش تهران هنگامه به مجلس بود چون طالب مشروطه، یک سلسله مفلس بود

(همان مأخذ: ۳۶۲)

جوش و خروش فقرا را ببین قال و مقال ضعفا را ببین

(همان مأخذ: ۷۶)

با این حال ایرج میرزا چندان نسبت به مشارکت گروه‌های فرودست اجتماعی در جریانات سیاسی و به طور مشخص مشروطه‌طلبی و قانون‌خواهی خوش‌بین نیست:

تهی‌دستان گرفتار معاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شام شب اندر تلاشند
که حرف آخر قانون بود نون
برای شغل و کار است و ریاست

(ایرج، ۱۳۵۳: ۹۴)

قضاوت شاعری دیگر در مورد فرودستان اجتماعی چنین است:

قوم دیگر بهر کسب نان و تحصیل معاش
تا دو روز عمر را باشند اندر انتعاش
روز و شب هستند آن بیچارگان اندر تلاش
حمله ور بر یکدگر همچون سگان بر گرد لاش

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

پیروزی نهایی مشروطه‌خواهان و تثبیت نسبی نظام مشروطه در زندگی گروه‌های محروم اجتماعی هیچ‌گونه تحول مثبتی به بار نیاورد، بلکه برعکس در اثر ضعف حکومت مرکزی و مداخلات دول بیگانه، تجاوزات قدرتمندان محلی و غارتگرهای خوانین ایلات، اوضاع اقتصادی ایران رو به وخامت گذاشت و پیداست که در چنین اوضاع نابسامان و رکود اقتصادی بیش از همه گروه‌های فرودست اجتماعی آسیب می‌دیدند.

نسیم شمال:

هر سو نگری میان بازار جمله فقرا به حالت زار

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۸۶)

خلق از جان همه بیزار شدند
زارعین جمله گرفتار شدند
کسبه یکسره بیکار شدند

شاعر علت آن را در این می‌داند که «اغنیا داخل این کار [مشروطه] شدند.»

(همان مأخذ: ۱۲۷)

شاعر دیگری در همین زمینه می‌گوید:

خلق چون مردم ماتم زده غوغا دارند
نه به پا کفش و نه عمامه و نه شولا دارند
شکوه‌ها جمله از این گنبد مینا دارند
همه شب ناله و غوغاست که برپا دارند

(گل زرد، ش ۳۰، ۱۲۹۹)

امّا محرومان کماکان خود را موظف به خدمتگزاری به حاکمان می‌دانند.

سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال) این حالت روحی را به تصویر کشیده است:

گرچه نوکر شده از غم بی‌تاب می‌کُند خدمت آقا به شتاب

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۴۶)

او که از این همه بردباری فرودستان دچار حیرت شده می‌پرسد:

تا به کی ای رنجبر داری سکوت؟

(همان مأخذ: ۱۰۷)

ریحان خود فرودستان را مقصر می‌داند:

محتشم غافل ز بدبختان چراست
رنج بردن لب فرو بستن خطاست
کاین چنین هستید نادان ای خدا
رنجبر تا کی در اندوه و بلاست
ای فقیران جمله تقصیر شماست
می‌رسد فصل زمستان ای خدا

(گل زرد، ش ۱۲، ۱۳۳۷)

با این حال در اشعار آن‌ها نوعی خوش‌بینی نسبت به آینده به چشم می‌خورد. اعتقاد به ناپایدار بودن ظلم و آرزوی فنای آن:

جهان سیاه ز ظلم و ستم نخواهد ماند به روی برف نشان قدم نخواهد ماند

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۲۳)

* * *

یکی از گروه‌های اجتماعی که در دوره‌ی مشروطه به شدت مورد اعتراض و حتی تنفر محافل آزادیخواه قرار می‌گرفت، «اشرافیت» ایران بود. […] آنچه که در دوره‌ی قاجار تحت عنوان اشرافیت خوانده می‌شد، به طور عمده عبارت بود از: پاره‌ای از اعضای خاندان قاجار که دارای عنوان شاهزادگی بودند و نیز برخی از اعضای خاندان‌های قدیمی ایرانیان متمول و صاحب نفوذ که اکثراً دارای القاب پر طمطراق بودند. گروه کثیری از دیوانیان میرزاها و مستوفیان نیز در قرن نوزدهم در زمره‌ی مالکان بزرگ در آمده بودند که از آن‌ها گاهی به صورت اشراف و گاهی به عنوان اعیان نام برده می‌شد، این در حالی است که مرز میان اعیان و اشراف دقیقاً معلوم نیست.

آزادیخواهان صدر مشروطه، «اشرافیت» ایرانی را فاقد مشروعیت دانسته و آن‌ها را مایه‌ی عقب‌ماندگی کشور و عامل نفوذ خارجیان و واسطه سیاسی آن‌ها به شمار می‌آوردند. پیداست در کشوری که میزان برخورداری اکثریت قریب به اتفاق مردم از امکانات و تسهیلات زندگی در سطحی بسیار نازل قرار دارد، چنین گروه اجتماعی به سبب دست داشتن بر اموال و دارایی‌ها به خودی خود مورد خشم و رشک سایرین قرار می‌گرفت.

ظاهراً تا پیش از آغاز نهضت مشروطه، توده‌ی مردم به گونه‌ای برتری اعیان و «اشراف» را پذیرا گردیده و آن را امری عادی تلقی می‌نمودند. سید جمال واعظ خطاب به مردم می‌گفت:

«شما ایرانیان تا پارسال اصلاً نمی‌دانستید که شما رعایا هم در این آب و خاک وطن عزیزتان که اسمش ایران است صاحب حق می‌باشید، بلکه به عکس یقین داشتید که تمام این حقوق مختص است به اعیان و اشراف و امرا و علما و بزرگان. و اعتقاد شما این بود که همین قسم که خداوند انعام و چهارپایان را برای منفعت بنی نوع انسان خلق فرموده است، دیگر گوسفند و شتر و گاو و الاغ و اسب هیچ ملاحظه‌ای در خلقت آن‌ها نشده است مگر فقط محض آسایش و راحتی و آسودگی بنی نوع انسان، همین قسم خیال می‌کردید که در خلقت شماها هم خداوند هیچ غرضی نداشته مگر آسایش و راحتی و آسودگی این اعیان و اشراف و رؤسا.»

(یغمایی، ۱۳۵۷: ۱۷۹)

هیأت حاکمه و اقشار فوقانی و ممتاز جامعه‌ی ایران، به علت ساخت ویژه و فرسوده‌ی قدرت (سلطنت استبدادی) و نیز سطح نازل آگاهی سیاسی و اختلافات درون گروهی موفق نشد به طور جدی در مقابل نهضت ضد استبدادی مشروطه مقاومت نماید و نسبتاً زود تسلیم گردیده بود امّا پس از اعلان مشروطیت و آغاز انقلاب واقعی، به زودی از حالت انفعالی و بهت و حیرت خارج شده و با سر سختی سعی داشت از قدرت و ثروت و امتیازات خود دفاع نماید. آن‌ها با امکانات گسترده‌ای که در اختیار داشتند، هر جا که ممکن بود در مقابل جنبش مردم ایستادگی می‌نمودند، این خود موجبات برانگیخته شدن بیشتر آزادیخواهان را فراهم می‌آورد.

روزنامه‌ی روح‌القدس در شماره‌ی اول (۲۵ جمادی‌الثانی ۱۳۲۵) خطاب به این گروه می‌نویسد:

«ای شاخ‌های ظلم و استبداد که سیاهی ظلم و استبدادتان ایران را تیره کرده و چشم تمام ایرانیان را خیره نموده، هرچه تاکنون خیانت به ملت و دولت کردید بس است دیگر مصلحت شما نیست که مثل اعمال سابقه‌تان عمل کنید چراکه در این زمان بحمدالله مردم از خواب غفلت بیدار شده‌اند. دیگر قبول ظلم شما را نخواهند کرد و زیر بار ظلم نخواهند رفت (شیر زن‌های ایرانی رفع ظلم شما را خواهند کرد تا چه رسد به مردهای ایشان).»

ضدیت محمدعلی شاه با اساس مشروطه شرایط لازم را برای ابراز مخالفت آشکار «اشراف» و «اعیان» و سایر قدرتمندان فراهم نمود و دربار شاهی به مرکز ثقل تمامی نیروهای هوادار رژیم سابق تبدیل گردید. نکته‌ی جالب اینکه این گروه اجتماعی نیز به همان اشکال نوین و رایج مشروطه‌خواهان توسل جسته و در روند تشکیل انجمن‌ها در ایران، شمار کثیری از آن‌ها انجمنی به نام «انجمن خدمت» تشکیل دادند.

روزنامه‌ی حبل‌المتین عملکرد انجمن مزبور را مورد انتقاد قرار داد:

«… حتی آن که انجمنی هم تشکیل دادند خود را از سایر افراد امتیاز داده و با سایر مجامع ملی که در تواتر این همه بلایای وارده و مصایب عظیمه گرد هم جمع شده و دفع فتنه را مصمم می‌شدند … هیچ اظهار همراهی و مساعدت … نمی‌کردند کاَنَّه خود را از این ملت جدا دانسته و شریک غم و شادی قوم نمی‌شمردند.»

(حبل‌المتین، ش ۳۹، ۱۹۰۸)

پس از واقعه‌ی ترور اتابک اعظم توسط مشروطه‌خواهان تندرو و ناکام ماندن برنامه‌ی وی در براندازی نظام مشروطه، گروه کثیری از «اعیان» و «اشراف» تحت تأثیر حادثه مذکور (به عبارت صحیح‌تر از ترس جان) در مجلس حاضر شده و آشکارا نسبت به مجلس و مشروطه ابراز وفاداری نمودند. چنانکه حوادث بعدی نشان داد این اعلام وفاداری جنبه‌ی تاکتیکی داشته و گروه مزبور تقریباً در تمامی دوره‌ی اول مشروطه (دوره‌ی سلطنت محمد علی شاه) نسبت به نظام سیاسی نوین موضعی خصمانه داشته است.

ظاهراً بخشی از این گروه با مشروطه‌خواهان همدلی نشان داده و یا اینکه خود در شمار آن‌ها بودند. نویسنده‌ی سر مقاله‌ی روزنامه‌ی حبل‌المتین سعی نموده تفاوت‌های موجود میان گروه اجتماعی مزبور را برای خوانندگان توضیح دهد:

«… به شاهزادگان و خوانین متوسط کار نداریم آن‌ها الحمدالله حس‌شان اغلب بیدار و در مجامع ملی چون سایر افراد در حفظ حقوق ملت و حمایت از قانون عدالت کوشیده و پروانه‌وار در گرد شمع مشروطیت پر می‌زنند و در وقایع مجلس مقدس ناموس و عدالت از هیچ قسم جانفشانی دریغ نمی‌دارند».

(همان مأخذ)

در مقابل این گروه، گروه دیگری را مورد خطاب قرار می‌دهد:

«… روی سخن به جانب طبقه‌ی ممتاز و اکابر اشراف است که بدبختانه در این دو سال مشروطیت آن طور که باید و شاید با این ملت نجیب که سنگ استقلال و بقای دودمان محترمشان را به سینه می‌زند همراهی و مساعدت نفرموده‌اند و این صدماتی که از قتل و غارت و نهب و اسارت در راه حفظ منافعش راجع به این فامیل محترم بود، دستگیری و معاونت نفرموده‌اند.»

بسیاری از گویندگان عصر مشروطه، شعرهایی در ذم «اعیان» و «اشراف» ایران سروده‌اند. میرزاده عشقی با زبانی تلخ به توصیف اشراف ایران می‌پردازد:

[…] در این زمینه هر آن کس گذشت از انصاف
ز هیچ بی شرفی می‌نکرد استنکاف
شرف ورا شود آن‌گاه کمترین اوصاف
از این ره است که آن مرده شو شد از اشراف

هم او در ادامه‌ی همین شعر گوید:

[…] شرف به دزدی کف رنجبر نبود
شرف به داشتن قصر معتبر نبود

(عشقی، ۱۳۵۷: ۱۹۲ – ۱۹۰)

توصیف لاهوتی از چگونگی زندگی اشراف و برخورداری‌شان از امکانات و تسهیلات زندگی:

اشراف درون باغ و بستان
[…] اشراف به فکر خودپرستی
در سیر و سیاحت و گلستان
مشغول قمار و عیش و مستی

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۶۲۸ – ۶۲۷)

هم او در شعر دیگری در این زمینه گوید:

نعمت اشـراف در حساب نیاید زحمت مزدور سال و ماه ندارد

(همان مأخذ: ۸۰ – ۷۹)

میرزا احمد خان کرمانی (استاد بهمنیار بعدی):

[…] سران کشور که باد از تنشان سر جدا
دولت از ایشان فقیر، ملت از ایشان گدا
در ره آمال شوم، کرده وطن را فدا
نه ز آسمانشان هراس، نه بیمشان از خدا

ز مردمی بی‌نشان به اجنبی همنشین

(دنیا، ش ۳، ۱۳۴۷)

فرخی در توصیف تسلط اشراف بر اموال و دارایی‌های کشور گوید:

اشراف عزیز نکته‌سنج من و تو
تا بی حس و جاهلیم یک سر من و تو
چون مار نشسته روی گنج من و تو
پامال کنند دسترنج من و تو

(فرخی، ۱۳۵۷: ۲۵۵)

انتظام‌السادات نیّر در شعری که در روزنامه‌ی دهقان کرمان به چاپ رسیده است از زبان رنجبران، اشراف را مورد نکوهش قرار می‌دهد:

[…] ثمر دولت اشراف بشد خواری من
یک دم این قوم نکردند مددکاری من
مورث ضعف قوی باعث بیماری من
دیده بستند ز غمخواری و دلداری من

همه اولاد مرا خواسته با درد دچار

(صدر هاشمی، ج ۲، ۱۳۶۴: ۳۰۹)

نمونه‌ای دیگر از ارزیابی منفی شاعران از اشراف:

دسته‌ی اشراف کایشان حافظان ملتند
اکثریت را همه جایز ولی در قلتند
از سراپا حیله و از پای تا سر علتند
ملت از کردار این بی‌همتان در ذلتند

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

[…] تحول نظام سیاسی و تبدیل استبداد به مشروطه در بادی امر به معنای سپری شدن ایام حاکمیت اشراف تلقی می‌شود:

دور فرعونی اشراف در ایران بگذشت

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۶۳)

به رنجبر ببر از من پیام کز اشراف دگر به دوش تو بار گران نخواهد ماند

(همان مأخذ: ۲۳۷)

پس از تبدیل انتخابات «صنفی» به انتخابات مستقیم، این امکان برای اغنیا و زورمندان (بویژه اشرافیت زمین‌دار) فراهم گردید که با استفاده از اهرم‌های قدرتمند سیاسی و اقتصادی که در اختیار داشتند، آرای مردم (عمدتاً دهقانان) را به خود تخصیص داده و به طور وسیع به مجلس شورا راه یابند.

فرخی صحنه‌ی سیاست عصر مشروطه‌ی ایران را چنین توصیف می‌کند:

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست
گر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست
شاه و دربار و وزارت عزّ و جاه و ملک و مال
هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۰۹)

شاعر دیگری در هیمن زمینه شعری به طنز سروده که در روزنامه «گل زرد» به چاپ رسیده است:

یک دسته ز اشراف شب و روز دویدند
تا آنکه ز دلال بسی رای خریدند
[…] ای ملت بیچاره ز اشراف حذر کن
بگشای کنون چشم و ز هر سوی نظر کن

(گل زرد، ش ۳۶، دوشنبه ۲۳ شعبان)

عارف قزوینی بر آشفته از اینکه اشراف با تکیه به امکاناتی که در اختیار دارند، (زر و زور)، در عصر مشروطه برای مردم وکیل تعیین می‌کنند، چاره‌‌ی کار را چنین می‌بیند:

به زور مشت ز اشراف زر بگیر که تا
[…] در انتخاب به تخریب مملکت ای کاش
وکیل بهر تو تعیین به زور و زر نکند
کمک به بی‌شرف ارباب، برزگر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

لاهوتی در ذمّ اشراف:

گر نیست دو دست نامور ما را
تا چند برای نفع خود اشراف
تا کی چو کلاه و کفش بفروشند
کس می‌نرهاند از خطر ما را
آواره کنند و در‌به‌در ما را
این بی‌شرفان به سیم و زر ما را

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۵۷)

خشم و اعتراض نسبت به اشراف ایران به وضوح از اخلال اشعار عارف قزوینی قابل ملاحظه است:

کابینه‌ی اشراف جز ننگی نیست
[…] ایران سراسر پایمال از اشراف
این رنگ‌ها را غیر نیرنگی نیست
آسایش و جاه و جلال از اشراف

دلالی نفت شمال از اشراف

(عارف، ۱۳۵۷: ۴۱۳ – ۴۱۲)

ظاهراً چنین تصور می‌شد تا زمانی که سلطه‌ی اشراف برقرار است هیچ‌گونه امیدی به اصلاح امور نمی‌توان داشت:

تا ز اشراف در این شهر نشان خواهد بود
ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سیل سرچشمه‌ی غم در جریان خواهد بود
سود ما و تو مبدل به زیان خواهد بود

(گل زرد، ش ۳۰: سال ۴)

شاعری با نام مستعار «نجات علی شاه» پس از گذشت سیزده سال از اعلان مشروطیت هنوز «اشراف» را بر مردم و کشور مسلط می‌بیند:

از ظلم خائنین و اشراف مال اندوز
کالای تنگدستی دارد رواج امروز
[…] امروز ای برادر اشراف فکر خویشند
بر کرسی امارت چسبیده چون سریشند
گرگان آدمی خوار پنهان به جلد میشند

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

فرخی درباره‌ی فرصت‌طلبی اشراف در عصر آزادی می‌گوید:

پیرو اشراف دادِ نوع خواهی می‌زند با سرشت دیو دعویّ سروشی می‌کند

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۸۱)

برای «پایینی‌ها» مصاحبت با اشراف و پذیرفته شدن در محفل آن‌ها مستلزم دم فروبستن و انکار خویشتن بود:

[…] اگر خواهی که با اشراف باشی روز و شب همدم
اگر خواهی تو اندر مجلس اعیان شوی محرم
سخن در مجلس آقا مگو هرگز ز بیش و کم
که ملت از چه از جور شما باشد به غم توأم

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

بهمنیار در نکوهش اعیان و کارگزاران گوید:

وکیل و میر و وزیر ز صنف اعیان بود
رنجبر و کارگر، بی سر و سامان بود
اسیر عفریتِ ظلم، ملک سلیمان بود
چو حال او کار ملک، زار و پریشان بود

چو کیسه‌ی او تهی خزانه‌ی مسلمین

چندی اگر بگذرد امور بر این قرار
محو شود نام ملک از ورق روزگار
در کف اعیان بود حکومت و اقتدار
مگر شود کارگر امور را ذمه‌دار

بهر نجات وطن رخش کشد زیر زین

(دنیا، ش ۳: ۱۳۴۷)

ظاهراً پس از تصویب و اجرای قانون نظام اجباری (نظام وظیفه‌ی عمومی) که تمامی جوانان موظف به انجام خدمت زیر پرچم بودند، فرزندان اشراف را از خدمت وظیفه معاف نمودند.

طفل کاسب را جبراً به نظامی گیرند لیک اشراف معافند ز حکم اجبار

(بهار، ۱۳۶۸: ۴۷۳)

منبع:

«سیاست و اجتماع در شعر عصر مشروطه»، تألیف «فاروق خارابی»، نشر دانشگاه تهران، ۱۳۸۰

// // ?>


تو بخواب ای شیعه‌ی پاک‌اعتقاد! (چند قطعه شعر از اشرف الدین رشتی/ نسیم شمال)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

دَری وَری

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد
باز به باغ و بوستان میوه آبدار میاد
بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
غلّه ز خوار می‌رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان به سر مزن
لولی اشک‌ریز من بر دل من شرر مزن
طفلک با تمیز من شعله به خشک و تر مزن
سال دگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سال دگر به خوشدلی نان و پنیر می‌خوری
روغن زرد می‌خری شربت و شیر می‌خوری
گوشت کباب می‌کنی دیزی سیر می‌خوری
بر در خانه‌ات همی خربزه بار ‌بار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکا عذار تو طنطنه بر قمر زند
نافه‌ی چین زلف تو لطمه به مشک تر زند
لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند
ماهِ دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هر چه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن، سم مخور از گرسنگی
غصّه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی
شام اگر نخورده‌ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی‌خوری مخور گُشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن
خشک شده است آب‌ها تشنه بخواب دم مزن
چرخ‌زنان به کام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دَری وَری

میان مدرسه هر شب بخور یا شیخ سرما را
به یاد کرسی و منقل بخوان این شعر زیبا را
مخور غم فصل تابستان تو خواهی دید گرما را
«اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»

میان حجره از سرما بِکِش آه و فغان هر شب
به عشق چشمه‌ی خورشید رو بر آسمان هر شب
به یاد منقل و آتش بزن آتش به جان هر شب
به پیش مشعل مهتاب بردار و بخوان امشب

حدیث شیخ ابوالپشم و کتاب نان و حلوا را

تو ای بیچاره در دنیا دگر راحت نخواهی یافت
به قول خواجه حافظ بعد از این دولت نخواهی یافت
بجز غربت بجز ذلت بجز محنت نخواهی یافت
«بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلّی را»

بزرگان جملگی خفته به روی رختخواب خود
کشیده ماه را هر شب میان رختخواب خود
مهیّا کرده با دلبر شراب خود کباب خود
تو هم در زیر سر بگذار از سرما کتاب خود

به یاد آور کنیزان کتاب الف و لیلا را

به شیخ بینوا سرکارِ والا کی نظر دارد
دعاها در دل سخت بزرگان کی اثر دارد
جناب حضرت اشرف ز سرما کی خبر دارد
غنی در نیم شب سوی خرابه کی نظر دارد

که تا بیند برهنه مفلسان بی سر و پا را

اگرچه بنده دنیا را روان چون آب می‌بینم
ز سرما خویش را چون مرده در دولاب می‌بینم
ولی خود را در این آب روان غرقاب می‌بینم
لحاف و پوستین و منقل اندر خواب می‌بینم

بیا در مدرسه بنگر حصیر کهنه‌ی ما را

شبی در خواب می‌دیدم لباس تازه‌ای دارم
به من یک خانه قسمت شد در و دروازه‌ای دارم
میان جیب‌هایم پول بی‌اندازه‌ای دارم
میان رختخواب گرم و نرم آوازه‌ای دارم

شدم بیدار دیدم باز عریان جمله اعضا را

مرا گر قوّه بودی چون جوانان کسب می‌کردم
میان گردش صحرا مهیّا اسب می‌کردم
ز روی میل و رغبت کسب را دلچسب می‌کردم
پر طاووس نصرت را تبارک نصب می‌کردم

که تا مردم بینند این جمال و قدّ و بالا را

اگر من مال و دولت داشتم انفاد می‌کردم
ذغال و خاکه می‌دادم بسی امداد می‌کردم
فقیران را در این فصل زمستان شاد می‌کردم
یتیم و بیوه‌زن را راحت و دلشاد می‌کردم

غنی می‌کردم از احسان فقیر و پیر و برنا را

اگر من مال و دولت داشتم انعام می‌دادم
درین فصل زمستان رخت بر ایتام می‌دادم
برای هر گدائی نصف شب پیغام می‌دادم
یکی را پول می‌دادم یکی را شام می‌دادم

یکی را پوستین تا دور سازد رنج سرما را

اگر من مال و دولت داشتم هر شب در این تهران
به روی سفره می‌چیدم بساط نعمت الوان
فقیران را در این فصل زمستان کردمی مهمان
پلو یکسو چلو یکسو خورش از یک طرف جوشان

به خاص و عام می‌دادم فسنجان و مسمّا را

خیالات شب‌های دراز زمستان

شبی در خواب دیدم محرمانه
بریدم رخت دامادی شبانه
عروس تازه آوردم به خانه
چنین می‌گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم
به‌ فصل عید جشن‌ و سور دیدم
شکم‌ها را همه معمور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها
به دوش جمله از‌ اطلس رداها
لباس تازه پوشیده گداها
همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت
به‌ یادم آمد آن دم این‌ حکایت
ز کوران‌ و شلان کرده ‌رعایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر رفتم منزل خان
به روی میز نعمت‌های الوان
بدیدم سفره‌چی می‌گسترد خوان
گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده
قدح با آب لیمو صف کشیده
خورش‌ها را همه ناظر چشیده
مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند
پلو چون قلّه‌ی کوه دماوند
چلو طعنه زده بر کوه الوند
نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

به‌دل گفتم عجب کشکی خریدیم
عجب خیری ازین مشروطه دیدیم
عجب بهر فقیران سفره چیدیم
عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب آباد شد این خاک ایران
عجب بی‌جا زدیم این قدر چانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده‌ای فصل بهار است
بنفشه جلوه‌گر در جویبار است
آلاله شعله‌ور در کوهسار است
نمی‌دانم خبر داری تو یا نه؟

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم
نه مشروطه نه استبداد داریم
ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند
برهنه خرقه‌ی سنجاب بیند
گرسنه نان سنگک خواب بیند
مقصّر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی قپ‌قپ خورد گه دانه دانه

زارع در زیر شلاّق به ارباب گوید

ای ظالم ستمگر برزن بلا نبینی
شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ما زارعین مظلوم هر روزه در بلائیم
آخر ترحمی کن ما بنده‌ی خدائیم
گاهی به چنگ ارباب گه دست کدخدائیم
بر مفلسان مضطر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

مشروطه را گرفتیم آخر نتیجه این شد
داغ و درفش و شلاق قسمت به زارعین شد
گویا که قسمت ما روز ازل چنین شد
ای موذی مزوّر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

پیغمبر مکرم آن هوشمند بارع
یعنی ز زارعین است محصول این مزارع
گویا گرفتی از شمر تعلیم این نسق را
من زیر چوب شلاّق تو می‌خوری عرق را
ما مردمان دهقان از علم و عقل دوریم
سال دوازده ماه عریان و لخت و عوریم
مشروطه را گرفتید کو قسمت رعیّت
اسلام مضمحل شد کو ذرّه‌ای معیّت
ما تشنه و گرسنه در آفتاب و گرما
کمتر به ما بده فحش مقصود را بفرما
هر دم برای ارباب دار و ندار خود را
هم مالیات دادم هم ایلجار خود را
افسوس حق زارع امروز پایمال است
گویا که خون ملت بر مالکین حلال است
فرمود حاصل زرع باشد حلال زارع
ای دشمن پیمبر برزن بلا نبینی
پامال کردی از ظلم یکباره حرف حق را
یک چطور و دو چطور برزن بلا نبینی
هر چند چشم داریم امّا کریم و کوریم
ای مفت‌خوار ابتر برزن بلا نبینی
بر باد رفت ناموس کو غیرت و حمیّت
ای مستبد کافر برزن بلا نبینی
زیر پلوی ارباب مملوّ ز مرغ و خرما
ای منکر قلندر برزن بلا نبینی
دوشاب و مرغ و جوجه ماست تقار خود را
با سنگ و چوب گو سر برزن بلا نبینی
حاصل از این ادارت فریاد قیل و قال است
ای خواجه‌ی توانگر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ارباب همین که این اشعار را شنید حکم کرد همان ساعت با جوالدوز دهان زارع بیچاره را دوختند.

وقتی که نان و گوشت در تهران گران بود امر به صبر میفرماید

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد ازین تهران گلستان می‌شود
گوشت‌های شیشک ارزان می‌شود
در دکان‌ها نان فراوان می‌شود
مشکلات از صبر آسان می‌شود

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان گندم غم مخور
گر نداری اَرده‌ی قم غم مخور
جان من از بهر مردم غم مخور
ور شرابت نیست خُم‌خُم غم مخور

صبر کن آرام جانم صبر کن

لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر
اسفناج ما شود کوکو به صبر
آدم بدخو شود خوش‌خو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر

صبر کن آرام جانم صبر کن

ای پری رخسار محبوبُ‌القلوب
صبر کن از ظهر تا وقت غروب
گر تو می‌خواهی بگیری نان خوب
گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بیفتی همچو موش اندر تله
گر برآری فصل پیری آبله
گر خرت ماند عقب از قافله
گر رفیقت هست شمر و حرمله

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این منسوخ می‌گردد جفا
انگلیس آید سر عهد و وفا
روس با آلمان کند صلح و صفا
تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا

صبر کن آرام جانم صبر کن

مادران مِن بعد دانا می‌شوند
کورها از علم بینا می‌شوند
دختران باهوش و خوانا می‌شوند
این فقیران هم توانا می‌شوند

صبر کن آرام جانم صبر کن

غم مخور سال دگر نان می‌خوری
گوسفند و مرغ بریان می‌خوری
میوه‌ی شیرین به شمران می‌خوری
در سر سفره فسنجان می‌خوری

صبر کن آرام جانم صبر کن

در جراید گر خبرها شد دروغ
نقل کاشان با خطرها شد دروغ
گفتگوها در گذرها شد دروغ
قتل نایب با پسرها شد دروغ

صبر کن آرام جانم صبر کن

خصم اگر آغاز هتّاکی کند
گر نظام‌الملک بی‌باکی کند
روس در تبریز سفّاکی کند
ملّت تبریز را شاکی کند

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بهم دادند نسبت از فساد
گر نوشتند از نجف حکم جهاد
ور شده بازار امنیت کساد
تو بخواب ای شیعه پاک اعتقاد

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این پیران جوانی می‌کنند
اهل تهران شادمانی می‌کنند
نوجوانان مهربانی می‌کنند
با شرافت زندگانی می‌کنند

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان مکن اینقدر لج
می‌رود سال دگر شاطر به حج
صبر کن الصّبر مفتاح ‌الفرج
شیخ جعفر گفت با ملاّ فرج

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن دردت به جانم صبر کن

منبع:

  • «دیوان کامل نسیم شمال»، مؤلف «اشرف‌الدین رشتی»؛ با مقدمه‌ی «سعید نفیسی»، نشر سعدی، ۱۳۶۸
// // ?>


چند باور غلط درباره فقر (بخش اول)

10

باورهای ما یکی از مهم‌ترین عوامل پیش‌برنده ما در زندگی و در واقع جهت‌دهنده به اعمال ما هستند. هر یک از ما در طول زندگی رفته‌رفته به تصویرها و پیش‌فرض‌هایی از جهان، خودمان و دیگران می‌رسیم که گاه حاصل تفکر خود ما هستند و گاه از طرف خانواده، مدرسه، فضای اجتماع و یا دولت‌ها به ما انتقال داده شده‌اند. مسئلهی مهم این است که بسیار پیش می‌آید که این پیش فرض ها با حقیقت ماجرا مطابقت زیادی نداشته باشند. مثلا زیاد پیش می‌آید که ما درباره کسی و شرایطش قضاوت می‌کنیم، بدون آنکه با خود آن فرد به طور جدی وارد گفتگو و تعامل شده باشیم یا لااقل شرایط مختلف او را در نظرگرفته باشیم. مصداق دیگر این وضعیت زمانی پیش میآید که پیش‌فرض‌های ما درباره موضوعات یا افراد، با اصول اخلاقی مهمی که خود ما به آن‌ها اعتقاد داریم و انتظار داریم که دیگران بر اساس آن‌ها یا ما رفتار کنند -مثل انصاف یا عدالت- در تعارض قرار می‌گیرند.

این متن باورهای مختلف درباره فقر و فقرا را که هر روز در کوچه و خیابان، در رسانه‌های عمومی و تبلیغات به گوش ما می‌رسد، بهانه قرار می‌دهد تا حقایقی را درباره مردمان فقیر آشکار کند. هر بخش از متن با سوالی شروع می‌شود که از باوری خاص و رایج درباره فقرا صحبت می‌کند. در هر بخش تلاش می‌کنیم تا علاوه بر استناد به آمار، با دلایلی ساده و اطلاعاتی که بر سر آن ها توافقی عمومی وجود دارد، درباره آن باور بحث کنیم. هدف از نوشتن این متن تنها نقد این باور‌ها نیست، بلکه تلاش بر این است تا در پی آشکار شدن درد‌های موجود، دریچه هایی به سوی امید و عمل رهایی‌بخش بگشاید. دریچه‌هایی که ممکن است تا کنون تصورات ما آن‌ها را بسته نگاه داشته‌اند.

در پاسخ به باورهای غلط رایج – که در زیر آمده است- تلاش شده است تا از منظری مسئولانه به فقر و زندگی محرومین نگاه شود.

  1. فقر چیست؟ آیا فقر همان بی‌پولی یا درآمد کم است؟
  2. آیا فقرا به خاطر تنبلی و کار نکردن فقیر می‌مانند؟
  3. آیا با وجود اوضاع نابه‌سامان اقتصادی در یک جامعه، تلاش ما برای اصلاح و رفع فقر سودی دارد؟
  4. آیا کودکان فقیر کم‌استعدادتر از باقی کودکان هستند؟
  5. آیا فقرا دروغ می‌گویند؟ آیا متکدیان خیابانی از من و شما ثروتمندتر هستند؟
  6. مسئولیت ما و دولت‌ها در برابر فقر چیست؟

آنچه در ادامه می خوانید در واقع بخش اول از این متن است که به سه سوال ابتدایی پاسخ می‌دهد. ان شاء‌الله باقی سوالات در قسمت‌های بعدی خواهند آمد.

دریافت مقاله‌ی «چند باور غلط درباره فقر (بخش اول)»

// // ?>


معرفی مستند «ماهی‌ها در سکوت می‌میرند»

word-image

کارگردان:
یاسر عرب-محسن زارعی
فیلم‌نامه‌نویس: – موسیقی متن: –
سال تولید: ۱۳۹۲ کشور: ایران زمان: ۵۰ دقیقه
ژانر: مستند اجتماعی موضوع اصلی: وضعیت زندگی در استان سیستان و بلوچستان کلیدواژه‌ها: بی‌تفاوتی و سکوت- فقر- بیکاری- محیط زیست.
زبان اصلیِ فیلم: فارسی

مناسب برای:

  • گروه سنی:

نوجوان، جوان، میانسال و سالمند

  • موقعیت های اجتماعی و روانی مثلِ…:

بی‌توجهی به فقر؛ امنیتی نگاه کردن به مسائل اجتماعی؛ بی‌تفاوتی و سرخوشی؛ مصرف‌گرایی؛ بحث‌های سیاسی؛ یأس و انفعال؛ تماشای اخبار و روزنامه‌ها؛ بی‌توجهی نسبت به محیط زیست.

  • موقعیت‌های گوناگون:

مناسب برای کسانی که از وضعیت فقر در دنیای اطراف خود، بی‌اطلاع‌اند؛
مناسب برای کسانی که می‌خواهند جدی‌تر زندگی کنند و سرنوشت هم‌نوعان‌ و هم‌وطنان‌شان برای‌شان مهم است؛
مناسب برای کسانی که اندیشیدن و تلاش برای عدالت را فراموش کرده‌اند؛
مناسب برای کسانی که تلویزیون‌های داخلی و خارجی را نمایش‌دهنده‌ی واقعیت می‌دانند؛

  • این فیلم را (به طور خاص) برای کدام‌یک از مکان‌ها و اقشار زیر مناسب می‌دانید؟

کلاس درس، جمع‌های خانوادگی، کتابخانه‌ی مدارس، زنان خانه‌دار، معلمان و دانشجویان

خلاصه فیلم:

مستند «ماهی‌ها در سکوت می‌میرند»، شرح درد مردم سیستان است.
در هیاهوی پاساژهای پر زرق و برق و خیابان‌های پر از مغازه، در رنگ و وارنگِ سریال‌ها و تبلیغ‌های تلویزیونی و در شلوغیِ درس و کار بعید نیست که نبینیم و بی‌خبر باشیم از رنج‌هایی که درست در کنار دست خود ما در جریان‌اند. مردم سیستان و بلوچستان با خشکسالی، نبود هیچ گونه شغل درآمدزا، فقر و حتی نبود هوای سالم دست به گریبان اند…و از همه مهم‌تر با فراموشی و بی‌توجهی آدم‌های هم‌وطن خود دست به گریبان‌اند.
این مستند فرصتی است برای جبرانِ فراموشی‌هایمان.

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

اگر می‌خواهید بگویید دولت تقصیرکار است و فقط دولت است که باید کاری کند، این مستند را نبینید. اگر با دیدن مشکلاتِ مردمِ سیستان و بلوچستان، قرار است افسرده و مأیوس شوید، این مستند را نبینید. اگر می‌خواهید با دیدن شرایط دشوار این‌جا، از خوبی‌های «خارج» و بدی‌های «ما ایرانی‌ها» حرف بزنید، این مستند را بگذارید کنار…
اما اگر می‌خواهید با دیدن درد یک انسان دیگر از جا بلند شوید، بسم الله! مستند «ماهی‌ها در سکوت می‌میرند» فرصتی است برای زنده شدن ما و تلاش برای برادران‌مان که در برابر مشکلات بسیار تنها هستند.

ملاحظات:

  • فرزندان شما، همکاران‌، دوستان، اقوام و خویشان، آشناهای ما در فضاهای مجازی، شاگردان یا هم‌کلاسی‌ها، همسایه‌ها و خلاصه تمام اطرافیان ما می‌توانند جزء کسانی باشند که ما درد مردم سیستان را با آن‌ها شریک شویم.
  • مستند دیگری با نام «ماه‌ها در سکوت نمی‌میرند» ساخته شده است که به تلاش‌های برخی افراد و گروه‌ها در استان سیستان و بلوچستان می‌پردازد.

این فیلم می‌تواند موضوع خوبی برای یک بحث خانوادگی و گروهی باشد.

خلاصهای از زندگی و دغدغه‌های فیلم‌نامه‌نویس یا کارگردان که در ساخت فیلم تأثیر گذاشته است:

از یاسر عرب، مستندهای متعددی پخش شده است که از آن جمله می‌توان به «مهد کودک، آری یا خیر»، «ننه قربون»، «نان جنگ»، «کدام مسجد» و … اشاره کرد. او در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان نیز کتاب‌های مختلفی نوشته است.

 

// // ?>


معرفی مستند «یک جهان تشنه»

کارگردان: تیری پیانتانیدا/ باپتیست رژه لوشار
(Thierry Piantanida/Baptiste Rouget-Luchaire)
تهیه‌کننده: یان آرتوس برتراند
(Yann Arthus Bertrand)
موسیقی متن: آرماند آمار
(Armand Amar)
سال تولید: ۲۰۱۰ کشور: فرانسه زمان: ۸۰ دقیقه
ژانر: مستند زیست‌محیطی موضوع اصلی: آب کلید واژه ها: مسئولیت- زیبایی- محیط زیست- تعلق ما به زمین- بحران آب و غذا- مصرف‌گرایی
زبان فیلم: دوبله شده به فارسی

مناسب برای:

  • گروه سنی:
    نوجوان، جوان، میانسال و سالمند
  • موقعیت های اجتماعی و روانی مثلِ…:

بی‌خبری از نتایجی که انتخاب‌های روزانه‌ی ما در حوزه‌ی خرید و مصرف به دنبال دارد؛ نا‌آگاهی از میزان فقر و نابرابری در جهان؛ شناختِ نقشِ تصمیم‌های روزانه‌ی ما در وقوع فجایع تاریخی؛ شناخت راه‌های تغییر وضعیت و حلّ مشکلات؛ شناخت زیبایی‌های نعفته در دل طبیعت؛

  • سایر موقعیت‌ها:

مناسب برای کسانی که در زندگی شخصی و اجتماعی خود دغدغه‌ی عدالت دارند
مناسب برای کسانی که نگران محیط زیست پیرامون خود هستند و نیز کسانی که متوجه زلزله‌های محیط زیستی‌ قریب‌الوقوع نیستند؛
مناسب برای کسانی که شیفتگیِ غلطی نسبت به دستاوردهای تکنولوژیک دارند

  • این فیلم را (به طور خاص) برای کدام‌یک از مکان‌ها و اقشار زیر مناسب می‌دانید؟

کلاس درس، جمع‌های خانوادگی، کتابخانه‌ی مدارس، دانش‌آموزان محروم، زنان خانه‌دار، معلمان و دانشجویان

خلاصه فیلم:

«[…] پیوند من با آب به گونه‌ای است که اصلا حدس نمی‌زدم. من در حالی که فکر می‌کردم در روز ۲۰ تا ۳۰ لیتر آب مصرف می‌کنم، فهمیدم که در حقیقت حدود ۵۰۰۰ لیتر آب در روز مصرف می‌کنم!
منشأ این آب تمام نقاط کره‌ی زمین است. اما این آب در کجا پنهان است؟
این آب، آب لازم برای همه‌ی چیزهایی است که من مصرف می‌کنم. تصور کنید: برای تولید یک کاهو ۴۰ لیتر آب لازم است! برای تولید یک کیلو گوجه‌فرنگی ۱۸۵ لیتر آب! برای تولید یک نان باگت ۳۳۰ لیتر آب لازم است و برای یک کیلو سیب ۱۰۰۰ لیتر! برای تولید یک لیتر شیر ۱۱۰۰ آب لازم است. برای تولید یک کیلو برنج ۳۴۰۰ لیتر آب لازم است و برای تولید یک شلوار جین ۱۱ هزار لیتر آب! باور کردن این ارقام برای ما بسیار دشوار است.
طبیعت دیگر توانایی فراهم آوردن این همه آب را ندارد. و هم‌زمان بیش از یک میلیارد انسان از نداشتن آب سالم رنج می‌برند.»

word-image

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی در باب فیلم):

مستند «یک جهان تشنه»، محصول دیگری است از سازندگان مستند خانه (Home).
کارگردان، تنها از کمبود و صرفه‌جویی سخن نمی‌گوید. بلکه اساسا ما را به یاد مسئولیتی می‌اندازد که از یاد برده‌ایم.
ما خود را در خرید و مصرف و دریایی از کالاهای غیرضروری غرق کرده‌ایم و این غرق شدن دو موهبت بزرگ زندگی را از ما گرفته است: طبیعت و انسان‌های دیگر را!
نماهای این فیلم که سراسر از بالاست و سطح زمین را نشان می‌دهند، زیبایی‌هایی را پیش چشم ما می‌گشایند که از یاد برده‌ایم‌. مصرف‌گرایی ما نیز در حالی ادامه دارد که میلیاردها انسان درست به خاطر انتخاب‌های ما به مخمصه افتاده‌اند.
مستند «یک جهان تشنه» شاید جرقه‌ای باشد برای شروعِ آشتی با طبیعت و آشتی با رنج‌دیدگان زمین.

ملاحظات:

سازندگان فیلم، آن را به صورت رایگان بر روی شبکه اینترنت نهاده و اعلام کرده‌اند که این فیلم هیچ کپی‌رایتی ندارد، به این امید که تمامی انسان ها با دیدن آن، نسبت به سرنوشت طبیعت حساس گشته و برای نجات آن کاری کنند.

 

// // ?>


معرفی فیلم «دزد دوچرخه»

کارگردان: ویتوریو دسیکا فیلم‌نامه‌نویس:
چزاره زاواتینی
موسیقی متن: آلساندرو کیگومینی
بازیگران: Lamberto Maggiorani,Enzo Staiola, Lianella Carell تصویربردار:
کارلو مانتوری
تدوینگر: ارالدو دا روما
برنده جایزه (جنبه برجسته مورد نظر):
جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی (۱۹۴۹)
سال تولید: ۱۹۴۸ کشور: ایتالیا زمان: ۹۳ دقیقه
ژانر: داستانی – اجتماعی موضوع اصلی:
فقر از نمایی نزدیک
کلیدواژه‌ها: فقر، بیکاری، احساس مسئولیت، بزهکاری، عدالت اجتماعی
زبان اصلیِ فیلم: ایتالیایی
زیر نویس به زبان: فارسی

مناسب برای:

  • گروه سنی:

جوان و میانسال

  • موقعیت‌های اجتماعی و روانی مثلِ… :

بحران‌های اقتصادی و فشارهای ناشی از آن بر زندگی مردم عادی؛
بی‌اعتنایی به مسأله‌ی فقر و درک غیرواقع‌بینانه از شرایط آن؛
دغدغه‌مندی برای درک شرایط روحی-روانی کسانی که درگیر فقر هستند؛
داشتن نگاه مجرمانه به کسانی که به خاطر فقر به بزهکاری روی می‌آورند؛

  • این فیلم را (به طور خاص) برای کدام‌یک از مکان‌ها و اقشار زیر مناسب می‌دانید؟

جمع‌های خانوادگی، معلمان و دانشجویان

خلاصه فیلم:

سال‌های پس از جنگ جهانی دوم است و ایتالیا درگیرِ فقر، تورّم و بیکاری گسترده‌ است. آنتونیو ریچی، پس دو سال بیکاری، به زحمت شغلی به دست می‌آورد، اما انجامِ این شغل، منوط به داشتن دوچرخه است. ریچی و همسرش، با فروختن ملافه‌هایی که جهیزیه‌ی همسرش هستند، می‌توانند دوچرخه‌ای را که برای تهیه غذا گرو گذاشته بودند آزاد کنند و ریچی اکنون استخدام می‌شود. اما در اولین روز کاری، دوچرخه توسط فردی دزدیده می‌شود… .

سایر ملاحظات:

  1. این فیلم، فقر را عمدتاً به شکلی یأس‌آلود به تصویر کشیده است. رویکرد کارگردان به نحوی است که گویی محدودیت‌هایی ناشی از فقر، انسان را به سمت انتخاب‌های غلط می‌کشانند. این فیلم می‌تواند ما را با جنبه‌های زیادی از فقر که از آن‌ها غافل هستیم آشنا سازد اما رویکرد یأس‌آلود آن، ممکن است مخاطبان را به انفعال یا تسلیم بکشاند.
  2. «زاواتینی، نویسنده‌ی فیلم‌نامه، مدت درازی روزنامه نگار بود و این حرفه به او کمک کرد که جامعه خود و مردمان آن را بهتر بشناسد و با دردهای گریبان‌گیر مردم عادی بیشتر آشنا شود. فیلم نامه های زاواتینی آکنده از صراحت، خشونت و صداقت هستند و محتوای آن‌ها را بیشتر حقایق تلخ و سختِ زندگیِ مردمی تشکیل می‌دهد که هرگز مدافعی نداشته‌اند. در تمام آثار زاواتینی، انتقاد اجتماعی تندی مستتر است». [۱]

تصاویر فیلم:


 

  1. به نقل از سایت www.daneshnameh.roshd.ir
// // ?>


معرفی فیلم «بچه‌های آسمان»

کارگردان: مجید مجیدی فیلم‌نامه‌نویس: مجید مجیدی موسیقی متن: کیوان جهانشاهی
بازیگران: محمد امیر ناجی، میرفرح هاشمیان، بهاره صدیقی، فرشته سرابندی تصویربردار:
پرویز ملک‌زاده
تدوینگر: حسن حسن‌دوست
برنده جایزه: سیمرغ بلورین بهترین فیلم از جشنواره فیلم فجر(۱۳۷۵)، یکی از پنج نامزد نهایی جایزه بهترین فیلم خارجی اسکار (۱۹۹۸ )، جایزه بهترین فیلم در جشنواره بین‌المللی فیلم سنگاپور (۱۹۹۸)، جایزه بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در جشنواره بین‌المللی فیلم ورشو (۱۹۹۹)
سال تولید: ۱۳۷۵ کشور: ایران زمان: ۸۹ دقیقه
ژانر: داستانی – اجتماعی موضوع اصلی: ایثار کلیدواژه‌ها: فقر، احساس مسئولیت، هم‌دردی و همدلی، کودکی.

مناسب برای:

  • گروه سنی:

کودک نوجوان جوان میانسال سالمند

  • موقعیت‌های اجتماعی و روانی مثلِ… :

بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی نسبت به دیگران؛ سیاه و یأس‌آلود دیدن فقر؛ اهمیت‌دادن به محرومیت و رنج انسان‌ها؛ نادیده گرفتن پتانسیل‌های نهفته در فضای فقر.

  • این فیلم را (به طور خاص) برای کدام‌یک از مکان‌ها و اقشار زیر مناسب است؟

کلاس درس، جمع‌های خانوادگی، کتابخانه‌ی مدارس، دانش‌آموزان محروم، خانواده‌های محروم، زنان‌خانه‌دار، معلمان، دانشجویان و کانون‌های اصلاح و تربیت

زبان اصلیِ فیلم: فارسی

خلاصه فیلم:

علی و زهرا، برادر و خواهری هستند که در یک خانواده‌ی فقیر زندگی می‌کنند. علی، کفشِ خواهرش را برای تعمیر به کفاشی می‌برد و از قضا آن را در بین راه گم می‌کند. علی و خواهرش فکر می‌کنند که اگر ماجرا را به پدرشان بگویند او مجبور می‌شود پول قرض کند و با توجه به وضعیت مالی خانواده، به سختی زیادی می‌افتد. به همین دلیل تصمیم می‌گیرند هر دو با یک کفش به مدرسه بروند. این شرایط ادامه پیدا می‌کند تا اینکه علی می‌بیند که قرار است در مدرسه یک مسابقه‌ی دو برگزار ‌شود که جایزه نفر سومِ آن، یک جفت کفش ورزشی است… .

ملاحظات:

کارگردان سعی کرده است تا زیبایی‌های نهفته در یک زندگی ساده و توأم با فقر را نشان دهد. به همین دلیل، این فیلم فقر را وضعیتی فروبسته و سیاه نشان نمی‌دهد. اما این زیبا نشان‌دادن فضا به نحوی است که گویی مردم فقیر، به کلی از وضعیت اقتصادی خود نیز راضی هستند و دغدغه، تلاش و اعتراضی برای تحقق عدالت ندارند. چه بسا که مطلوب و دلپسند واقع‌شدن این فیلم در نزد جشنواره‌های مختلف نیز به همین دلیل باشد که فقرا را ساکت و نجیب و دوست‌داشتنی نمایش می‌دهد؛ گویی فیلم فشار چندانی به مخاطبان خود وارد نمی‌کند و آن‌ها را در ایجاد چنین فقری سهیم نمی‌داند.

عکس‌ها:

word-image

// // ?>


فقر در بستر زندگی (مروری بر حوزه‌های مهم نمود فقر)

فقرا تنها در خانه‌هایشان فقر را تجربه نمی کنند. آن‌ها هرروز، در همه‌جا با شرایطی ویژه روبرو هستند. در واقع فقر خود را در جامه‌های مختلفی بر آن‌ها آشکار می‌کند: در محله‌ای که در آن زندگی می‌کنند، در خوراک و پوشاک، در شغلی که می‌توانند برگزینند، در دسترسی به امکانات آموزشی، در شرایط بهداشتی و … .

گویی فقر زنجیره‌ای به هم‌پیوسته است و هر کس بخواهد به مقابله با آن برخیزد، نمی‌تواند این به هم‌پیوستگی را در نظر نداشته باشد. مقاله فقر در بستر زندگی، تلاش می‌کند تا برخی از این ابعاد را توصیف و بررسی کند. مواجهه با هر یک از این‌ حوزه‌ها، ما را به درک وضعیت فقرا نزدیک می‌کند، علاوه بر این به ما نشان می‌دهد که برای اصلاح بحران فقر و کمک به محرومین از چه راه‌هایی می‌توانیم دست به عمل بزنیم. آن‌چه در ادامه می‌آید، نگاهی است به فقر در حوزه‌های: «تغذیه، سلامت و بهداشت»، «مسکن»، «پوشاک»، «تحصیل»، «شغل»، «محیط زیست و وضعیت جغرافیایی» و «اعتیاد».

دریافت مقاله‌ی «فقر در بستر زندگی (مروری بر حوزه‌های مهم نمود فقر)»

// // ?>


همگام با فقرا؛ در راه مبارزه با فقر (به مناسبت روز جهانی ریشه‌کنی فقر)

مطلب «همگام با فقرا؛ در راه مبارزه با فقر»- نسخه‌ی مخصوص چاپ

تاریخچه[۱]

۱۷ اکتبر سال ۱۹۸۷ بود. جمعیت زیادی در میدان تروکادروی پاریس جمع شده بودند. میدانی که بعد از سال ۱۹۴۸ و امضای اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، تا آن زمان چنین جمعیتی به خود ندیده بود. خانواده‌های محروم، مدافعان حقوق بشر از نقاط مختلف جهان، مقامات بین‌المللی، مقامات محلی و تعداد زیادی از شهروندان شهر پاریس در این میدان حضور داشتند.

این جمع، ضمن ادای احترام به قربانیان گرسنگی، خشونت و جهل، نادیده گرفتن حقوق فقرا و محرومین را مخالف قوانین حقوق بشر اعلام کردند و خواستار همکاری و مشارکت همه مردم در دفاع از حقوق خانواده‌های فقیر و ادای این حقوق شدند. آن‌ها بر این عقیده بودند که فقرا نباید در اجتماع فراموش شوند، بلکه باید به عنوان عضوی فعال با سایر افراد جامعه در تعامل باشند تا بتوانند از حقوق خود در جامعه دفاع کنند. بعد از پایان این تجمع، باز هم ۱۷ اکتبر هر سال این حرکت در نقاط مختلفی از جهان ادامه پیدا کرد. سنگ یادبودی هم جهت احترام به قربانیان فقر ساخته و در میدان تروکادرو در محل امضای اعلامیه حقوق بشر نصب گردید. این تجمعات تا پنج سال ادامه یافت و در دسامبر سال ۱۹۹۲ مجمع عمومی سازمان ملل روز ۱۷ اکتبر را به عنوان روز جهانی ریشه‌کنی فقر اعلام کرد. به این ترتیب در نتیجه تلاش خانواده‌‌های محروم و اعلام حمایت و همبستگی افراد در سایر نقاط جهان، بار دیگر فقر و لزوم توجه به فقرا به عنوان یکی از مهم‌ترین مسائل حقوق بشر مطرح گردید. از سال ۱۹۸۷ به بعد ۱۳ کپی از سنگ یادبود جهت یادآوری تلاش‌ها و مبارزاتی که علیه فقر صورت گرفته است و دعوت به ادامه‌ی این مبارزه، در نقاط مختلف جهان نصب گردید.

آغاز و شکل‌گیری حرکت

سال ۱۹۵۶: تأسیس یک اردوگاه مسکن اضطراری

پدر جوزف روسنسکی به یک اردوگاه مسکن اضطراری در حومه پاریس رفت تا کشیش خانواده‌های فقیری باشد که به آنجا پناه می‌بردند. پدر روسنسکی که خود در شرایط فقر شدید به دنیا آمده بود، با دیدن وضعیت خانواده‌های محروم و نادیده گرفته شدن حقوق آن‌ها در اجتماع، یک مؤسسه تأسیس کرد. هدف عمده این مؤسسه، شناساندن حقوق محرومین به اقشار مختلف جامعه و تلاش برای به رسمیت شناختن حقوق آنان در اجتماع بود. بعدها این مؤسسه « ATD Fourth World Movement » نام گرفت. هم اکنون این مؤسسه فعالیت‌های گسترده‌ای را در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مبارزه با فقر در جهان انجام می‌دهد.

9در سال ۱۹۵۶ پدر جوزف روسنسکی با کمک خانواده‌های فقیر مؤسسه‌‌ای تأسیس کرد. مؤسسه‌ای که هدف عمده آن شناساندن حقوق محرومین به اقشار مختلف جامعه و تلاش برای به رسمیت شناختن حقوق آنان در اجتماع بود.

 

 

 

سال ۱۹۹۲ – ۱۹۹۴: تصویب روز جهانی ریشه کنی فقر

در ۲۲ دسامبر ۱۹۹۲، مجمع عمومی سازمان ملل روز ۱۷ اکتبر را به عنوان روز جهانی ریشه‌کنی فقر اعلام کرد. در ۱۷ اکتبر سال ۱۹۹۴ دبیر کل سازمان ملل ضمن به رسمیت شناختن سهم جهان چهارم[۲]، اعلام کرد که سازمان ملل می‌خواهد قولی را که پدرجوزف روسنسکی به خانواده‌های فقیر داده بود را محقق کند.

سال ۱۹۹۶: تصویب سال و دهه‌ی ریشه‌کنی فقر

سال ۱۹۹۶ از طرف سازمان ملل به عنوان سال بین‌المللی ریشه‌کنی فقر نام‌گذاری شد. این اقدام فرصتی برای به رسمیت شناختن حقوق محرومین در اجتماع و مشارکت فعال آنان برای تحقق جهانی عادلانه فراهم کرد. علاوه بر این، سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۶ از طرف سازمان ملل به عنوان نخستین دهه‌ی ریشه‌کنی فقر، اعلام شد. تصویب این دهه، بحرانی بودن وضعیت محرومین و لزوم رسیدگی به وضعیت آنان را بیش از پیش آشکار ‌کرد.

از یاد نبریم!

در ۱۷ اکتبر سال ۱۹۸۷ بین تجمع کنندگان در میدان تروکادرو چه عهدی بسته شد؟ این عهد که روی سنگ یادبود نوشته شده است، از تمام مبارزان علیه فقر می‌خواهد از یاد نبرند که:

«در روز ۱۷ اکتبر سال ۱۹۸۷،‌ مدافعان حقوق بشر از همه‌ی قاره‌های جهان در این جا جمع شدند. آن‌ها به همه‌ی قربانیان گرسنگی، جهل و خشونت ادای احترام کردند و شهادت دادند که بدبختی و بیچارگی سرنوشت آن‌ها نیست. آن‌ها عهد بستند که همیشه در کنار مردمی باشند که برای ریشه‌کنی فقر در جهان تلاش می‌کنند.»

نیرومندترین مبارزان را فراموش نکنیم

هر سال سازمان ملل با همکاری مؤسساتی که در زمینه‌ی مبارزه با فقر فعالیت می‌کنند، عنوانی را برای روز جهانی ریشه‌کنی فقر انتخاب می‌کند. امسال نیز (سال ۲۰۱۴) این روز با عنوان «هیچ کس را فراموش نکنیم:‌ همه با هم به مسئله‌ی فقر بیاندیشیم، درباره‌ی آن تصمیم بگیریم و علیه آن اقدام کنیم»[۳] نام‌گذاری شده است. این عنوان ما را با این پرسش روبرو می‌کند که در راه مبارزه با فقر چه کسانی (یعنی چه مبارزانی) فراموش شده‌اند؟ در بسیاری از فعالیت‌های اجتماعی که با هدف کاهش فقر انجام می‌شود به محرومین و فقرا هم‌چون کسانی که باید از آن‌ها در برابر فقر دفاع کرد نگاه می‌شود، نه هم‌چون کسانی که می‌توانند مهم‌ترین و نیرومند‌ترین مبارزان علیه فقر باشند. هم اکنون بسیاری از سیاست‌ها و فعالیت‌های مبارزه علیه فقر بدون مشارکت و هم‌فکری فقرا و محرومین تعریف و تصویب می‌شود. در حقیقت این نام‌گذاری، اولویت برنامه‌های توانمندسازی محرومین را بیش از پیش آشکار می‌کند. توانمند‌سازی محرومین در حوزه‌های مختلف می‌تواند موجب شود آن‌ها به مهمترین و تأثیرگذارترین مبارزان علیه فقر تبدیل شوند. ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


معرفی کتاب «صدای فقرا، فریاد برای تغییر (پیامدهای توسعه)»

نویسندگان: دیپاناریان، رابرت چمبر، میراک‌شاه، پتی‌پتش

مترجمان: مصطفی ازکیا، جمال رحمتی‌پور

انتشارات: کیهان

درباره کتاب

«فقر چیزی شبیه گرماست؛ شما نمی‌توانید آن راببینید، بلکه تنها می‌توانید آن را احساس کنید.
برای اینکه واقعا فقر را بفهمید باید خود را در آن بیافکنید»

به نقل از یک مرد فقیر در آدابویای غنا

کتاب «صدای فقرا» که «مشورت با فقرا» نیز نامیده می‌شود، در واقع پژوهشی است که توسط بانک جهانی در سال‌های ۲۰۰۱-۲۰۰۰ میلادی انجام گرفته است. هدف از این پژوهش رسیدن به راهکارهایی برای ریشه‌کن کردن فقر و اعلام استراتژی‌های کاهش فقر است. نویسندگان این پژوهش بر این باور هستند که هر نوع سند و یا چشم‌انداز سیاسی در مورد فقر، باید بر مبنای تجربیات، تأملات، آرمان‌ها و اولویت‌های خود مردم فقیر بنیاد نهاده ‌شود؛ در این صورت آن‌ها می‌توانند دیدگاه‌هایشان را در میان بگذارند تا برنامه‌ریزی‌ها و تلاش‌هایی که برای بهبود وضعیت می‌شود بر اساس نیازهای خود آنان باشد.

این کتاب بر مبنای واقعیاتِ زندگی بیست هزار نفر زن و مرد فقیر در بیست‌ و سه کشور جهان نوشته شده است که در این پژوهش به بیان تجربیات و خواسته‌های خود پرداخته‌اند.

کتاب «صدای فقرا، فریاد برای تغییر» دومین جلد از مجموعه‌ی سه جلدی «صدای فقرا» است. ترجمه‌ی کتاب روان و مناسب است. کتاب سرشار از مثال‌ها، نقطه نظرات، گلایه‌ها، ایده‌ها و راهکارهای مردمانی است که خود به صورت‌های مختلف با مسئله‌ی فقر روبه‌رو بوده‌اند و از این جهت نسبت به بقیه‌ی کتا‌ب‌هایی که در این زمینه وجود دارند، متمایز است.

این کتاب در ۱۲ فصل نوشته شده‌است. نویسندگان در ابتدای هر فصل خلاصه و چکیده‌ای از فصل را ارائه داده‌اند و در پایان هر فصل سعی کرده‌اند با ایجاد پرسش‌هایی خواننده را با موضوع مورد بحث به شکلی عمیق‌تر درگیر کنند.

معرفی فصل‌های کتاب

فصل اول: دیدگاه فقرا

در این فصل نحوه‌ی انجام پژوهش و چالش‌هایی که گروه‌ تحقیق با آن روبه‌رو بوده‌اند، بیان شده است. انتخاب کشور، انتخاب مکان یا محله‌ها، محدودیت‌های زمانی، اعتمادسازی در میان مردم و انتخاب روش‌های مشارکت دادن مردم ازجمله چالش‌هایی بوده‌اند که گروه‌ تحقیق با آن روبه‌رو شده‌اند.

فصل دوم: رفاه و فقر؛ زندگی خوب و زندگی بد

در این فصل فقرا نظر خود را در مورد یک زندگی خوب و یک زندگی بد بیان می‌کنند. سخنان آن‌ها در رابطه با رفاه و زندگی خوب در عین اینکه ابعاد چندگانه‌ای را در بر می‌گیرد، ساده بیان می‌شود.

«خوب بودن [زندگی] به این معنی است که شما نگران فرزندان خود نباشید و اطمینان داشته باشید که آن‌ها در شرایط خوبی هستند؛ یک خانه و تعدادی دام داشته باشید، نگران فروش محصولات خود نباشید، فرصت کافی برای صحبت با دوستان و همسایگان داشته باشید.» (به نقل از یک مرد فقیر بنگلادشی)

توصیف فقر به عنوان پدیده‌ای چند بعدی در آغاز کار بسی دشوار است. تجارب فقرا مشتمل بر مواردی از قبیل کمبود رفاه مادی، گرسنگی، درد، طرد شدن، محرومیت، عدم امنیت، آسیب‌‌پذیری، ترس و دلهره، پریشانی ذهنی و غیره است.

«اینجا هیچ امنیتی نیست. شما نمی‌توانید هیچ برنامه‌ای داشته باشید. فردا ممکن است به ما بگویند دو ماه بیکار خواهید بود […] و یا اینکه کارخانه تعطیل شده است» (مشارکت‌کنندگان در گروه بحث مردان و زنان در کالوفر بلغارستان)

فصل سوم: مبارزه برای گذران زندگی

این فصل به بیان نگرانی‌های دائمی فقرا پرداخته است. این مردمان فقیر، چه آن‌ها که در مناطق شهری زندگی می‌کنند و چه ‌آن‌ها که در روستاها به سر می‌برند، همه از نبود شغلی دائمی، اتکا به دستمزدهای ناچیز، حمایت‌های ناچیز نهادی از مشاغل، کاهش دسترسی به زمین، خاک نامناسب و غیره در رنج هستند.

«ما هیچ کودی نداریم، خاک زمین‌هایمان نابارور است و دارد بیشتر و بیشتر رو به نابودی می‌رود. برای مبارزه با علف‌های هرزی که محصولات ما را نابود می‌کند هیچ امکاناتی نداریم […] دارویی برای محافظت از دام‌هایمان نداریم و بسیاری از دام‌هایمان تلف می‌شوند» (به نقل از یکی از مشارکت‌کنندگان در در روستای آچگان قرقیزستان)

«من ۶ سال در یک شرکت کار کردم؛ ولی حقوقم را کامل به من ندادند، من از آن‌ها شکایت کردم و آن‌ها من را تهدید به مرگ کردند. در نهایت من مجبور شدم خودم را پنهان کنم» (به نقل از مرد فقیری در ساکادورا کابرال برزیل)

فصل چهارم: مکان‌های فقیرنشین

مکان‌های فقیر نشین این مردمان را همچنان در فقر خود نگه می‌دارد و رهایی این مردمان از فقر را بسیار مشکل می‌سازد.

بعضی از تیترهایی که در این فصل به آن پرداخته شده است عبارتند از: آب ناکافی و ناسالم، دورافتادگی و دسترسی محدود به منابع، وضعیت بد مسکن و سرپناه، کمبود انرژی و عدم بهداشت.

«زمستان‌ها در بدترین وضع ممکن هستیم، زیرا هیچ‌چیزی وجود ندارد که خود را با آن گرم کنیم. شهرداری هیچ مساعدتی نمی‌کند […] تهیه‌ی سوخت (هیزم)، لباس، کفش و همچنین امکان رفتن به مدرسه‌ برای بچه‌ها در زمستان برای ما مسئله هست.» (زن جوانی از دیمتروگراد بلغارستان)

فصل پنجم: جسم و بدن

توانایی بدنی بزرگ‌ترین دارایی بسیاری از مردمان فقیر و گاه تنها دارایی آن‌ها برای کسب درآمد محسوب می‌شود. این مردمان عمدتاً دارای تحصیلات کم و فاقد مهارت‌های فنی و حرفه‌ای هستند و در نتیجه اغلب مجبور به انجام فعالیت‌های جسمانی بسیار سخت می‌شوند.

در این فصل سعی شده‌است تا به مشکلاتی از قبیل گرسنگی و تأثیر آن بر سلامتی، خستگی ناشی از کار در شرایط ضعف ناشی از گرسنگی، بیماری تن و ذهن – ناشی از کار و محیط‌های کاری- و هزینه‌های حاصل از درمان این بیماری‌ها پرداخته شود. علاوه بر این‌ها توضیحات و تحلیل‌هایی درباره تعیین اولویت‌ها (برای مشکلاتی که در حوزه‌ی درمان وجود دارد)، دلایل و تأثیرات فقر و نیز تجربه‌های خوشایند و ناخوشایند فقرا در برخورد با مؤسسات درمانی بیان می‌شود.

«[…] فقرا قادر به بهبود وضعیت خود نیستند. زندگی آنها مبتنی بر همان مقدار کار و درآمد ناچیز حاصل از آن است که هر روز می‌گیرند و صرف زندگی در آن روز می‌کنند. لذا اگر بیمار شوند دیگر پولی برای هزینه‌های درمان ندارند […] این‌جا است که دردسر آغاز می‌شود و آن وقتی است که باید [برای درمان خود] پول قرض بگیرند و بهره‌ی آن [پول] را بپردازند» (به نقل از زنی از تراوین ویتنام)

تجربه‌ای خوشایند: در مالاوی در سال ۱۹۹۷ وزارت بهداشت گروهی از کارکنان بیمارستان زومبیا را برای کمک به کمیته‌ی بهداشت روستا اعزام می‌کند. یکی از اهالی در مورد یکی از این کارکنان ‌چنین اظهار نظر کرده‌ است: «او مرد سخت‌کوشی است. هر لحظه که بخواهیم – حتی شبانه- می‌آید و به ما کمک می‌کند. او با همه یکسان برخورد می‌کند و تبعیض قائل نمی‌شود.»

فصل ششم: روابط جنسیتی در گذاری آشفته و دشوار

در این پژوهش دیده شده‌است که نقش‌های جنسیتی مردان و زنان (زنان خانه‌دار و مردان نان‌آور) در بسیاری از اجتماعات مورد بررسی در حال تغییر بوده است. این تغییرات موجب مشکلات و آسیب‌هایی شده است. در این فصل به بیان این مشکلات ازجمله افزایش سنگینی کار زنان و خشونت و بدرفتاری در خانواده پرداخته شده است.

«شوهر من بیکار است. شدیداً الکل مصرف می‌کند […] من مجبور هستم به‌جز مخارج بچه‌ها، مخارج خورد و خوراک و پوشاک شوهرم را نیز فراهم کنم. به همین خاطر برای من با این حقوق ناچیز، [این وضعیت] بسیار سخت و طاقت‌فرسا است.» (زنی در تابه‌ارای غنا )

«مردان که بیکار می‌شوند ناامید هستند، چون دیگر نمی‌توانند مانند سابق به امور خانه رسیدگی کنند. آنها با درآمدی که [از کار] همسرانشان دارند زندگی‌ می‌کنند و از این بابت احساس حقارت می‌کنند […] خودکشی در بین مردان جوان بسیار شایع شده است.» (زنی سالخورده در روستای آچکان قرقیزستان)

فصل هفتم: فقر اجتماعی؛ رانده‌شدگان و فراموش‌شدگان

این فصل با معرفی گروه‌های مختلف از افرادی که درد طرد شدن و محرومیت را چشیده‌اند آغاز می‌شود. در ادامه‌ به بحث و بررسی پیرامون عوامل محرک و آغازگر طرد و محرومیت اجتماعی، پرداخته می‌شود. بعضی از این عوامل عبارتند از: فقدان پول و قدرت، ناتوانی جسمی و ذهنی، انزوای قومی، زبانی، نژادی و فرهنگی.

«معلولین، اغلب افرادی نامرئی و محصور در خانه هستند، آن‌ها پنهان از دیده‌ها و عرصه‌ی عمومی جامعه، رها شده و تنها با بار مشکلات بر دوش، بدون امکانات و سرگردان هستند […] هرچیز و هرکس در جامعه به نظر آن‌ها بیگانه است.»

سرانجام در انتهای فصل گزارش‌هایی که مشارکت‌کنندگان (یعنی مردمان فقیری که در مطالعه شرکت کرده‌اند) در باب کاهش و یا افزایش همبستگی اجتماعی[۱] و دلایل این تغییرات ارائه داده‌اند، آورده می‌شود.

تعریف همبستگی اجتماعی در تاکدهیر سومالی این است: «حمایت از همدیگر در مواقع سختی، داشتن رهبری مشترک، کمک‌کردن به نیازمندان و سعی در حل مشکلات آنها با روش‌های تعاونی، آزادمنشانه و با برخوردی انسانی.»

«در مراسم ختم همه با هم همکاری می‌کنند […] زنان در آب آوردن، جمع‌آوری هیزم و غیره، در حالی که مردان در مراسم کفن و دفن و حفر قبر با هم همکاری می‌کنند. ما نیز در پروژه‌ی قالب‌گیری آجر برای ساخت مدرسه همکاری می‌کنیم» (گروه بحث زنان و مردان مبوادزولوی مالاوی)

فصل هشتم: نگرانی ، هراس و ناامنی

این فصل با این سؤال شروع می‌شود «امنیت برای فقرا به‌ چه معنا است؟» و در آن سعی شده است تا دلایل ناامنی برای فقرا تشریح شود.

ناامنی در رابطه با: «کار و معیشت، مصیبت‌ها و بلایای طبیعی و بشری، جرم و خشونت، شکنجه، آزار و اذیت به وسیله‌ی پلیس و فقدان عدالت، درگیری و جنگ داخلی، سلامت، بیماری و مرگ» از جمله تیترهایی است که در این فصل بررسی می‌شود.

«امروز هر کسی به کار خود فکر می‌کند. ما دوستان را آن‌طور که باید، ملاقات نمی‌کنیم… فقرا به حال ثروتمندان غبطه می‌خورند و ثروتمندان فقرا را خوار و مسخره می‌کنند […] مردم هر دم ناسازگارتر و تندخوتر از پیش [می‌شوند].»

فصل نهم: خصوصیات نهادها

صفات یا کیفیتی در رابطه با نهادها که بسیاری از فقرا برای آنها ارزش قائل هستند، شامل مواردی همچون اعتماد، مشارکت، اتحاد، توانایی در حل مشکلات، مراقبت، دلسوزی، احترام، صداقت و انصاف، همدلی و دیگر مواردی از این دست می‌باشد. این فصل ضمن اینکه به بیان این خصوصیات از نظر فقرا می‌پردازد، سعی دارد که جایگاه گروه‌ها و نهادهایی مانند شهرداری، مدارس، سازمان پلیس، مغازه‌ها، وام‌دهندگان، سازمان‌های مذهبی، رهبران محلی، خویشاوندان و خانواده را بر اساس این معیارها ارزیابی کند.

«آن‌ها (اعضای شورای شهر) اشخاص فاسدی هستند[…] و آشکارا از ثروتمندان حمایت می‌کنند. [این اشخاص] رشوه دریافت می‌کنند و همه‌ی زمین‌های خوب به آن‌ها اختصاص داده می‌شود […] چنین مسائلی است که منشأ ظهور چنددستگی و بروز اختلاف در اجتماع ما می‌شود» (به نقل از یک گروه بحث مشارکتی در مناطق شهری مالاوی)

«[…]آن‌ها اجازه نمی‌دهند که تو صحبت کنی، آن‌ها می‌گویند که مشکل را می‌دانند و حتماً آن را حل خواهند کرد […] آن‌ها باید به ما گوش فرا دهند.» (مشارکت‌کنندگان در یک گروه بحث ویلاژانکویرا، برزیل)

فصل دهم: حکمرانی و نظارت: برگ برنده‌ی فقرا

در این فصل سعی بر این است که به بررسی روابط فقرا با نهادهای موجود اعم از رهبران محلی، نهادهای خانوادگی و خویشاوندی، نهادهای بهداشتی و درمانی، نهادهای مذهبی، NGO ها، خدمات شهری و حمل و نقل، شهرداری‌ها و غیره، از نظر اهمیت، کارآمدی، ناکارآمدی و پاسخگویی بپردازد.

«آن‌ها (نهادهای دولتی) هنگامی که به شما کمک می‌کنند با شما مانند یک گدا رفتار می‌کنند […] ما گدا نیستیم و این حق ماست […] ما مالیات می‌پردازیم […] دولت باید شفاف باشد […] و پولی را که از ما بابت مالیات می‌گیرد در جای خود به مصرف برساند […] آن‌ها پول‌های ما را در ساختن ساختارهای غیر قابل استفاده [برای ما] صرف می‌کنند.» (مشارکت‌کننده در گروه بحث زنان و مردان فقیر ویلاژانکویلای برزیل)

نویسندگان کتاب، سازمان‌های آیین‌محور را در فهرست نهاد‌های با اهمیت قرار می‌دهند. «ارسکا» یا «درخت مقدس» در کاجیمای اتیوپی به همراه «کلیسای قبطی» هر دو منبع و سرچشمه‌ای برای تقویت روح و ایمان به شمار می‌روند. مردم یکشنبه‌ها بعد از مراسم مذهبی (مسکال) با پوشالی خیس در دست به کنار درخت عظیم می‌روند. این پوشال خیس سمبلی برای «زمین خیس»، «دستان خیس» و مواردی شبیه این است. هر چیز خیس نشانه و نماد باقی‌ماندن، رونق، شکوفایی و آبادانی بوده و زمین خیس منشأ رشد و نمو، رویش و رزق و روزی است.

مردم می‌گویند: «ما به آنچه می‌کنیم اعتقاد داریم و باور داریم که دعای ما کارساز است. ما به آنجا می‌رویم و هنگامی که چیزی طلب داریم عاجزانه به درگاه خدا دعا می‌کنیم. ما می‌رویم و برای سلامتی فرزندانمان دعا می‌کنیم.»

فصل یازدهم: بدون قدرت، حبس‌شده در یک شبکه‌ی چند رشته‌ای

در این فصل سعی شده است تا با بیان ابعاد ده‌گانه فقر که در فصل‌های گذشته گفته شده، خواننده برای راهکارهایی که در فصل دوازدهم وجود دارد آماده شود. فقدان آموزش، فقدان اطلاعات، مدارس پرهزینه و دوردست، فقدان مهارت، اعتماد به نفس پایین و خودکم‌بینی ، زندگی ناپایدار و کمبود دارایی، گرسنگی، خستگی مفرط، بدن‌های بیمار و رنجور و نابرابری روابط جنسیتی از جمله تیترهایی است که در این فصل آمده است.

این مردمان فقیر در شبکه‌ای چندرشته‌ای و پیچ در پیچ به دام افتاده‌اند. از این رو اغلب این مردمان احساس ناتوانی و بی‌قدرتی می‌کنند.

«این‌جا کمبود مواد غذایی و سوء تغذیه وجود دارد. چرا که والدین قادر به تهیه‌ی نیازمندی‌های غذای روزانه‌ی خود نیستند […] فرزندانمان انرژی ندارند. آن‌ها ضعیف شده و مریض می‌شوند […] فقر از طریق سوء تغذیه و کمبود مواد غذایی منجر به بیماری خواهد شد […] از زمین به دلیل خشک‌بودن بهره‌ای نمی‌گیریم. فرزندان گرسنه نمی‌توانند به مدرسه بروند؛ آن‌ها کفش ندارند، هیچ امکاناتی ندارند، غذا نمی‌خورند، لذا حتی اگر در مدرسه هم باشند، چیزی یاد نمی‌گیرند» (گروهی از زنان در لاس‌ژوریسِ آرژانتین )

فصل دوازدهم: فراخوانی برای عمل: مبارزه برای تغییر

کسانی که این کتاب را مطالعه می‌کنند، این توانایی را دارند که تغییر ایجاد کنند. بسیاری از ما نه بی‌قدرت هستیم و نه این‌که دانش کافی در اختیار نداریم. ما می‌توانیم بر فکر و عمل خودمان و فقرا تأثیرگذار باشیم، فقط کافی است بخواهیم. این فصل به بیان راهکارها و طرح‌هایی که هم از جانب فقرا و هم خود نویسندگان ارائه شده است، می‌پردازد.

این فصل دو چالش و یک دستورالعمل برای کارهای عملی بیان می‌کند.

چالش اول مربوط به معنا و مفهوم توسعه است. نویسنده سعی دارد به این سوال پاسخ دهد که اصولاً برای فهم توسعه به چه جنبه‌های دیگری از انسان باید توجه کرد.

«یک زندگی بهتر برای من به معنای سلامتی ، صلح و زندگی‌ای عاشقانه و فارغ از گرسنگی است. عشق بالاتر از هر چیزی است. پول در غیاب عشق هیچ ارزشی ندارد.» (یک زن فقیر در اتیوپی)

چالش دوم مربوط به قدرت است. نویسنده‌ی کتاب سعی دارد این مفهوم را بیان کند که در جهان امروز قدرت در دست ثروتمندان است و مقابله با آن کاری دشوار است و حتی ممکن است برای خانواده‌های فقیر خطرناک باشد. پیشنهادی که نویسنده با تردید آن را بیان می‌کند به وجود آوردن سازمان‌های محلی، ملی و جهانی است تا این سازمان‌ها به نمایندگی از فقرا صدای آن‌ها را به گوش دیگر نهاد‌ها و سازمان‌های تصمیم‌گیرنده در تمامی سطوح برسانند.

دستورالعمل‌هایی که در این فصل توضیح داده شده‌اند، در هفت تیتر زیر می‌گنجند:

  1. تغییر از فقر مادی به امکانات و وسایل معیشتی کافی
  2. تغییر دادن زیرساخت‌ها و جلوگیری از به انزوا رفتن فقرا
  3. تغییر بیماری و ناتوانی به سمت سلامتی، اطلاعات و آموزش
  4. تغییر روابط نابرابر جنسیتی به سمت روابط برابر و همسان
  5. تغییر دادن از شرایط ترس و فقدان امنیت به سوی آرامش و امنیت
  6. توانمندسازی فقرا
  7. تغییر از فساد و سوء استفاده به سمت صداقت و رفتار عادلانه

مطالعه‌ی این کتاب به همه‌ی کسانی که برای برقراری عدالت اجتماعی تلاش می‌کنند، توصیه می‌شود.
هر
یک از ما می‌توانیم با مردم فقیر همراه شویم و خود را با آنان و دغدغه‌هایشان مواجه ببینیم.
نتیجه‌ی مطلوب
خواندن این کتاب، می‌تواند رسیدن به تصمیمی تازه باشد؛ تصمیم برای باز کردن پنجره‌ی امید و رفتن به راهی روشن برای یک زندگی ارزشمندتر، برای خودمان و دیگران.
امید
است که این کتاب انگیزه‌ی تلاش‌ و مبارزه بزرگ‌تری را در همه‌ی ما برانگیزاند.


 

  1. همبستگى اجتماعى در زبان لاتین معادل social solidarity به کار رفته است و در لغت به معناى وحدت، وفاق و وفادارى است که ناشى از علایق، احساسات، همدلى و کنش‌هاى مشترک میان افراد است. همبستگی اجتماعی احساس مسئولیت متقابل بین چند نفر یا چند گروه است که از آگاهى و اراده برخوردار باشند. همسبتگی اجتماعی به طور کلى شامل پیوندهاى انسانى و برادرى و یا وابستگى متقابل حیات و منافع انسان‌ها می‌شود. به زبان جامعه شناختى همبستگى پدیده‌اى را مى‌رساند که بر پایه آن در سطح یک گروه یا یک جامعه، اعضا به یکدیگر وابسته‌اند و به طور متقابل نیازمند یکدیگر هستند.
// // ?>


غم‌های شهر سیاه (گزیده‌ای از شعر عرب با موضوع فقر)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

سایه و گرمگاه

همه‌ی مزارعِ جهان

دو لبِ کوچک را دشمنند

همه‌ی خیابان‌های تاریخ

دو پایِ برهنه را

محبوبم!

آنان سفر می‌کنند و ما چشم‌به‌راه می‌مانیم

آنان چوبه‌های دار را در تملّک دارند

ما گردن‌ها را

آنان مرواریدها را

ما خال و خَجَک را و کهیر را

آنان شب را و سپیده را و پسینگاه را و روز را

ما پوست را و استخوان را

ما در گرمگاه می‌کاریم و آنان در سایه از کِشتِ ما می‌خورند

دندان‌هایشان به سپیدیِ دانه‌های برنج است

دندان‌های ما به وحشت‌زاییِ بیشه‌ها

سینه‌هایشان به نرمایِ ابریشم است

سینه‌های ما به تیرگیِ میدان‌های اعدام

با این همه ما پادشهانِ جهانیم:

خانه‌هایشان را برگ‌های مصنّفات پوشیده است

خانه‌های ما را برگ‌های خزان

در جیب‌هایشان نشانی‌های خائنان و دزدان است

در جیب‌های ما نشانی‌های تندر و رودها

آنان پنجره‌ها را در تملّک دارند

ما بادها را

آنان کشتی‌ها را

ما خیزاب‌ها را

آنان نشان‌های افتخار را

ما گل و لای را

آنان دیوارها و مهتابی‌ها را

ما رسن‌ها و خنجرها را

و اکنون،

بیا تا بر پیاده‌روها بخوابیم محبوبِ من.

محمد الماغوط

 

مرگ پسرک

مرگ در میدان وزوز ‌کرد

سکوت چون کَفَن بر زمین نشست

مگسی سبز نزدیک آمد

از گورستان‌های غم‌‌گرفته‌ی روستاها آمده بود

بر فرازِ پسری بال چرخاند

که در شهر جان داد

و هیچ چشمی بر او اشک نریخت!

مرگ در میدان وزوز کرد

چرخ‌ها غِژ کرد و در جا ایستاد

گفتند: پسرِ کیست؟

هیچ‌کس پاسخ نگفت

هیچ‌کس جز خودِ او اینجا نامش را نمی‌داند!

«آه طفلک!»

گفته شد و گوینده‌ی مغموم ناپیدا بود،

چشم‌ها در چشم‌ها می‌نگریست،

هیچ‌کس پاسخ نگفت

مردمان در شهرهای بزرگ به سان یک شماره‌اند

پسری می‌آید

پسری می‌میرد!

سینه ساکن شده بود

و آن کفِ دست که در خاک چنگ زده بود برگشت

و دو چشم خیره شده وحشت‌زده

باز ماند بی پلک برهم زدنی!

هنگام آن رسیده بود کان پایِ آواره آرام گیرد!

وقتی او را در خودرویی سپیدرنگ انداختند

بر فرازِ جایگاهِ او به خون رنگین

مگسی سبز چرخ‌زدن آغاز کرد!!

احمد عبدالمُعطی حجازی

 

غم‌های شهر سیاه

بر راه‌های شهر

چون شب سایبانی از شاخ و برگ خود بگسترَد

و اندوهِ ژرفِ خود بپاشَد

در سکون سر فرود آورده‌شان بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

* * *

بر راه‌های شهر

آنگاه که تاریکی

تندیس‌های مرمرین خود را به پا می‌دارد

و از سرِ عصیانگری ویران می‌کند

و پلکانِ پیچانِ آن

کائنات را

تا گذشته‌ای بس دور بس دور فرود می‌آرد

و کرانه‌های عنبرینِ آن

در خاطرات غرق می‌شود

و از بیداری رویگردان

و در نهادِ هر کس دیواری قد می‌افرازد

از گِل و از الماس و از خواهِش تن

و شبی خواب‌آلود می‌شود، و روزی بیدار

تا چراغ‌ها را برای ظلمات چینَد

در آنجا خونِ آرامش بخوشد

به سانِ خشکیِ گورها

در آن دم قلبِ شهر

همچو شیئی بی‌مقدار می‌شود

چون اجاقی در گرمگاه

چون چراغی بر سرِ راهِ نابینا

چون آفریقا در ظلمتِ اعصار

گنده پیری پیچیده در بخور

و گودالِ سترگِ آتشی

و منقارِ جغدی

و شاخِ چهارپایی

و تعویذی از نیایشی قدیمی

و شبی پُر آینه

و رقصِ سیاهپوستانِ برهنه‌ای

که در شادمانیِ سیه‌فامی آواز می‌خوانند

و غفلتِ گناهانی

که شهوتِ ارباب بیدارش نگه می‌دارد

و کشتی‌هایی آکنده از کنیزکانِ زیبا

و مشک و عاج و زعفران

ارمغان‌هایی بدون جشن

که هر زمانشان باد می‌رانَد

برای سفید پوستِ این روزگار

اربابِ هر روزگار

* * *

و در خیالِ هستی مزرعه‌ای کشیده خواهد شد

که برهنگانی را جامه خواهد پوشید، و برهنگانی را برهنه تر خواهد ساخت

و پژمردگی‌هایش در رگ‌های زندگی روان خواهد شد

و بر رنگِ آب‌ها رنگ خواهد زد

بر روی ایزد رنگ خواهد زد

غم‌های آن به سانِ خنده بر لبان خواهد بود

خودکامگان را حتی خواهد رویانید

و بردگان را حتی

آهن را حتی

و قید و بند را حتی

و هر روز چیز تازه‌ای خواهد رویانید

* * *

امّا آنان در آن هنگام که تاریکی

در راه‌های شهر

موانعی از سنگ سیاه می‌سازد

دستانِ خود را در آرامش

به سوی مهتابی‌های فردا دراز می‌کنند

حال آنکه خود فریادهایی دربندند

در سرزمینی دربند

روزهایشان خاطره‌هایی است زخم‌آگین

از سرزمینی زخم‌آگین

رخسارهای آنان چون کف دستِ آنان محزون است

در سکون رخسارها را سر فرود آورده بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

محمد الفیتوری


 

منبع:

«از سرود باران تا مزامیر گل سرخ: پیشگامان شعر امروز عرب»، گردآورنده و مترجم: «موسی اسوار»، انتشارات سخن، سال ۱۳۸۱

// // ?>


کاریکاتورهایی با موضوع فقر

کاریکاتورهای زیر متعلق به Jean Plantureux است که در ۲۳ مارس ۱۹۵۱ در شهر پاریس متولد شده است. او که به نام حرفه‌ای Plantu شناخته می‌شود، کاریکاتوریستی فرانسوی و متخصص در طنز سیاسی است و از سال ۱۹۷۲ تا ۱۹۹۵ کارهای او به طور منظم در روزنامه فرانسوی لوموند به چاپ رسیده است.

 

1

2-2  آموزش به‌عنوان ابزار رهایی جهان از محرومیت

 

4-2وام‌دادن به کشورهای فقیر؛ عملی اخلاقی یا بهره‌مندی از سودهای کلان؟

5-2

 

6-2

 

7-2

 

8-2


منابع:

  • «دموکراسی چیست؟ (آشنایی با دموکراسی)»، دیوید بیتهام و کوین بویل، (چاپ اصلی کتاب: انتشارات یونسکو)، ترجمه شهرام نقش‌تبریزی، چاپ اول ۱۳۷۶، انتشارات ققنوس
  • «پرسش و پاسخ درباره حقوق بشر (به‌مناسبت پنجاهمین سالگرد تصویب اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر)»، لیا لوین، ترجمه محمد جعفر پوینده، چاپ اول ۱۳۷۷، نشر قطره
// // ?>


فقر فرهنگی و ناکارآمدی آموزش

مطلب پیش رو گزیده‌ای است از بخش چهارم کتاب «اندرون جهان سوم- کالبدشکافی فقر»، در باب آموزش و پرورش در کشورهای فقیر و در حال توسعه. برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی این کتاب می‌توانید به معرفی آن که بر روی همین سایت قرار دارد، مراجعه کنید: معرفی کتاب «اندرون جهان سوم (کالبدشکافی فقر)»



بی‌سوادی نه تنها محرومیت فرهنگی‌‌ست بلکه طرد شدن از زندگی در کشور است و حتی سلب حق رأی. بی‌سوادی یک واقعیت سیاسی نیز هست. عاملی است باز‌دارنده برای افراد و گروه‌های محروم در تنازع تلخ برای تفوق و بقا در جهان سوم. در نظام جدید، کشورداری و قوانین و مقررات پیچیده موجب می‌‌شود بیسواد بیپناه باشد. بی‌سواد محتاج مرحمت با‌‌سواد می‌‌شود. او کاملاً وابسته‌‌ی وکلا وکارمندان می‌‌شود که درست‌‌کاری و توانایی‌‌شان گاهی جای سؤال دارد. او قادر به خواندن علایم و اعلانات رسمی نیست. اگر در پی شغل باشد ستون‌های طبقه‌‌بندی شده را نمی‌‌تواند بخواند، مجبور است بگردد تا بنا به شانس به چیزی برخورد کند. اگر کشاورز است دیگران به او می‌‌گویند دانه‌های جدید آمده است. از حقوق خود اطلاع اندکی دارد و اطلاعاتش از نحوه احقاق آن‌‌ها، از آن هم کمتر است.

بی‌‌سوادی مانند دیگر محرومیت‌‌های آموزشی بر ‌گُرده‌ی گروه‌‌های محروم از دیگر چیزها، وبال سنگینی‌‌ست. نسبت بی‌‌سوادی در روستاها بسیار بیشتر است؛ هم‌چنین بی‌‌سوادی در گروه‌‌های کم‌‌ درآمد و به حاشیه رانده‌‌ها و زنان بیشتر است.

آموزش و پرورش یک دستگاه از خود بیگانه‌‌شدن است. جوانان را از کار دستی و خانواده دور می‌‌سازد و موجب می‌‌شود آن‌‌ها از روستاهایشان رو برگردانند؛ روستاهایی که به آینده‌‌سازی، توانمندی و انطباق‌پذیری آن‌‌ها نیاز جدی دارد. این آموزش و پرورش حتّی نتوانسته است به تعداد کافی افرادی را تربیت کند که مهارتشان را در بخش‌‌های مدرن بتوان به کار گرفت. این آموزش و پرورش، طبقه‌ی بزرگی از طفیلی‌‌های سرگشته و صاحب منصبان به درد نخور ایجاد می‌کند.

هر چه کشور فقیرتر باشد هزینه به بار آوردن تحصیل‌کرده در هر مقطعی زیاد‌‌تر می‌‌شود؛ در کشور ثروتمند اگر ده نفر وارد مدرسه شوند نُه نفر آن را به پایان میرسانند؛ در کشور فقیر چهار یا پنج نفر آن‌ را به پایان می‌‌رسانند و هزینه‌ی زیادی برای اخراجی‌‌ها و دوساله‌‌ها به هدر می‌‌رود. جاده‌ی آموزش ـ که راه رسیدن به درآمد بالاست ـ در اکثر کشورهای توسعه‌یابنده برای مستمندان پر از مانع است؛ اکثر مستمندان به آن دسترسی ندارند و اگر هم داشته باشند احتمال شکست برای آن‌ها بیشتر است. دسترسی هم از جنبه‌ی مسافت‌ است، و هم از جنبه‌ی مالی. با افزایش فاصله‌‌ی مدرسه از منزل، احتمال ثبت‌نام نکردن و غیبت و اخراج شدن بالا می‌رود. حتّی اگر توزیع مدارس بر اساس جمعیت به صورت یکنواخت باشد مناطق روستایی پرت و دور از هم در مقایسه با شهرها در محرومیت خواهند بود. توزیع مدارس یکنواخت نیست، در مناطق روستایی کمتر است و امکانات و کارکنان آن کافی نیست.

معلم‌‌ها نیز مانند دیگران، در جهان سوم ترجیح می‌دهند در شهرها زندگی کنند چون آنچه آن‌‌ها تمدن می‌پندارند در شهرها پیدا می‌‌شود. بوته‌زار تبعیدگاهی است که فقط قدیسان و یا بی‌صلاحیت‌ها آن را می‌پذیرند. در خیلی از روستاها مدرسه یک کلاس دارد و همه‌‌ی گروه‌‌های سنی در آن درس می‌‌خوانند.

مهاجرت اختلاف در امکانات آموزشی را بدتر می‌‌کند؛ تقریباً هر پسر‌‌ روستازاده‌‌ای که پایه‌‌ی ابتدایی را تمام می‌‌کند با عجله به نزدیک‌‌ترین کلان‌‌شهر می‌‌رود و ولایت خود را می‌‌گذارد تا در جهالت بپوسد.

کودکانِ تنگ‌‌دستان، مدرسه هم که بروند احتمال ترک تحصیلشان بیشتر است. چند سالی که در مدارس برای ترک تحصیل‌‌کرده‌‌ها ارائه‌ی خدمت می‌شود نیز، [فقط] بیگاریِ هدر رفته است. چند مطلبی هم که یاد گرفته‌‌اند مصرف کمی در کار و زندگی‌شان خواهد‌‌ داشت. اگر اصول خواندن و نوشتن را هم بیاموزند عده‌‌ای اندک به مرحله‌‌ای از یادگیری خواهند رسید که بتوانند از عهده‌‌ی فهم مطالب دنیای واقعی در روزنامه‌‌ها و پرسشنامه ها وکتاب‌‌ها بر آیند. چیزهای فراگرفته نیز بدون تمرین از یاد خواهد رفت و نیمچه سوادشان ته خواهد کشید.

مدارس مستمندان دورند، مستمندان فاقد کشش اجتماعی‌‌اند تا مدیر مدرسه‌‌هایی داشته باشند که برای تدارک دیدن کلاس و مدرسه با مشکلات دست و پنجه نرم کنند. والدین نیز از عهده‌ی مخارج مستقیم و غیرمستقیم مدرسه بر نمی‌‌آیند. رایگان‌نبودن مدرسه عامل بازدارنده‌‌ای است برای مستمندان باعث می‌شود که کودکان خود را حتّی به ابتدایی نیز نفرستند. هرچه خانواده تنگ‌‌دست‌‌‌‌تر باشد از خود گذشتگی بیشتری برای به مدرسه رفتن یک کودک لازم می‌‌شود و احتمال هدر‌‌ رفتن [منابع خانواده] بیشتر می‌‌گردد.

وضع تحصیلی کودکان فقرا به سبب ناداری والدین خوب نیست. آن‌ها بیشتر مریض می‌‌شوند و بیشتر از مدرسه غیبت می‌‌کنند. وقتی خویشاوندان دانش‌آموز فقیر مریض می‌‌شوند، مجبور می‌‌شود سر کلاس نرود تا کارهای روزانه آن‌‌ها را انجام دهد. یک نوع هدر ‌‌رفتن استعداد که آن را «فرار درونی مغزها» در کشورهای توسعه‌یابنده نامیده‌اند.

این طور نیست که سوءتغذیه همیشه فاتحه‌‌ی هوشیاری را بخواند. خیلی از اثرات آن ‌را می‌‌توان با واردکردن تحریکی تربیتی جبران کرد. کودکان مستمندان محتمل‌‌تر است که هم سوءتغذیه داشته باشند و هم مشوق دریافت نکنند. خانه‌‌ی‌‌ آن‌ها شاید بدون پنجره است و تاریک، چند تکه اسباب و لوازم دارد. مادر به تنگ آمده از خواسته‌ها‌‌ی تعداد زیادی بچه، وقت کمی دارد تا به پرورش تک تک آن‌ها برسد.

فرزندانِ تنگدستان بیشتر دچار شکست تحصیلی می‌شوند و کلید درآمد بالا درس خواندن است، در نتیجه آن‌‌ها محکوم به درآمد پایین و عدم امنیت‌‌اند. نظام آموزشی، فقیرماندنِ فرزندان فقیران را تضمین می‌‌کند.

امروزه در نزد بسیاری از مردمان تنگدست چنان می‌‌نماید که مدرک تحصیلی بلیت یک سره‌‌ی خروج از فقر و خمودگی روستا و رها شدن از نفرین کار‌‌ با دست می‌باشد. سرمایه‌گذاری بر تحصیل پسر مثل خریدن یک بلیت بخت‌آزمایی گران است. گرچه به علت ناداری پدر بخت‌یاری (شانس) فرزند ضعیف است اما شاید یکی از چند برنده گردد و تمام دل‌شوره‌‌ها پایان یابد. دلیل این ‌‌همه جدیت و سر و دست‌ شکستن آن است که در‌‌آمد آن کس که نان بازویش را می‌‌خورد با آن‌ کس که از فکر و مغز خود استفاده می‌‌کند تفاوت بسیار دارد. مثلاً در انگلستان حقوق یک رئیس شهرداری فقط دو یا سه برابر دریافتی یک رفتگر است ولی در یک کشور در حال توسعه اختلاف ده تا بیست برابر است. این اختلاف در روزهای استعمار شروع شد. درآن زمان کارکنان ادارات، اروپایی بودند و به حقوق‌‌های اروپایی مزد می‌‌گرفتند و برای آنکه والدین بومی، فرزندان خود را به مدرسه بگذارند تا منشی وردست آن‌‌ها بشوند حقوق این‌‌ها را باید ترغیب‌‌کننده تعیین می‌‌کردند. با به استقلال رسیدن، اهالی کشور، شغل‌های سفیدپوستان را به ارث بردند و انتظارشان دریافت همان حقوق آن‌‌ها بود.

در گزینش برای سِمَت‌‌های مطلوب و با حقوق مناسب، توانایی و ذکاوت افراد برای آن شغل را از راه سنجش مهارت یا انجام آزمون‌‌های ویژه مورد امتحان قرار نمی‌دهند. از افراد صرفاً دادن چند امتحان و نمرات مربوطه را می‌‌خواهند. وقتی ترس از امتحانات بسیار باشد از برکردن رواج می‌یابد و تفکر خلاقانه و منعطف سرکوب می‌‌شود. هر کس که در یکی از کشورهای در حال توسعه تدریس کرده باشد متوجه می‌‌شود که چه مشکل است برگرداندن اعتماد به نفس دانش‌‌آموزان و تواناکردن آن‌‌ها به قضاوت مستقل. علت اغلب آن است که وزنه سنگین انتظارات خویشاوندان وبال گردنشان است. نباید شکست تحصیلی داشته باشند و نمی‌توانند خطر کنند. بعضی از دانش آموزانم در نیجریه به من گفتند که با خدایشان راز و نیاز کردند تا از سؤالات امتحان آینده باخبر شوند؛ بعضی نیز دعا کرده بودند تا در خواب برایشان الهام شود. در هندوستان هیچ‌چیز نباید مانع موفقیت داوطلبان شود؛ در بعضی از امتحانات مراقبین را کشته‌اند چون مانع تقلب می‌شده‌‌اند.

امتحانات نهایی هر دوره در واقع آزمون‌‌هایی برای ورود به دوره‌ی بعدی است. هیچ کدام از مقاطع قبل از دانشگاه به‌تنهایی‌‌‌‌‌‌ کافی نیستند. این‌‌ها آماده شدن برای دانشگاه هستند و نه کسب آمادگی برای کار و زندگی واقعی. لذا اکثریت در جا‌‌ می‌‌زنند، اکثریتی که در روندی حساب و کتاب‌دار دچار از خود بیگانگی و گم‌گشتگی می‌شوند. نه برای کار در بخش نوین مناسب‌‌اند و نه برای برگشت به ولایت، و نه میل به برگشت دارند؛ و به علاوه، انگ «بی‌عرضه» هم می‌خورند.

در ایام استعمار تعداد افرادی که متوسطه را تمام می‌‌کردند کم بود و رؤیای آن‌‌ها در کسب درآمد بالا و شغل دفتری بعد از فارغ‌‌التحصیل شدن اکثراً به واقعیت می‌‌پیوست. بعد از استقلال این آرزوها عوض نشد و امّا گسترش آموزش سریع‌‌تر از رشد کمّی مشاغلی شد که درس‌خوانده‌ها خود را لایق آن می‌‌دانستند. نتیجه‌‌ای که به بار آمد تولید بیش از حد افراد مدرک‌دار با انتظارات بیش از حد بود و شغل پیدا کردن مصیبتی شد برای تحصیل‌کردگان. گاهی برنامه‌ریزان تقصیرکار بودند؛ از آنجا که به اصطلاح آزادی تحصیلی وجود دارد دانشجویان وارد رشته‌هایی می‌‌شوند که انتظار دارند بعد از مدرک گرفتن درآمد مطلوب داشته باشند؛ امّا انتخابشان براساس نیاز کار کشورشان نیست. سوای چیزهای دیگر، درس‌خوانده‌‌های بی‌کار قربانیان توقعات بیش از حدی هستند که نظام در آن‌‌ها ایجاد می‌‌کند. البته ‌‌آن‌‌ها مختارند که مشاغل کارگری انتخاب کنند ولی نمی‌کنند.

در اکثر جوامع، چه قدیمی و چه نو، آموزش و پرورش از بی‌ربطی مطالب آموزشی رنج برده است. به نظر می‌‌رسد که تطابق آن با واقعیاتِ دگرگون‌شونده مدت مدید طول می‌‌کشد. کشورهای فقیر مبری از این اشکالات نیستند. واقعیت آن است که این کشورها به صُوَرِ حاد به چنین مشکلاتی مبتلا هستند و در این حال تاب تحملشان کمتر است. منشأ این ناجوری آموزش با واقعیت در جهان سوم را باید در استعمار سراغ گرفت. در شماره یکم جولای ۱۸۸۰ نشریه تایم آفریقا درج شده است: «نخبگان تحصیل‌کرده که کمابیش اثر ایمان مسیحی در آنها هست طلایه‌داران لشگر بزرگ تمدن هستند و خواهند بود، تمدنی که لازم است طرح آن بر توحش آفریقای کافر افکنده شود». عملکرد اصلی مدارس میسیونری آن بود که دانش‌آموزان از فرهنگ و جامعه بومی بیگانه شوند و آن را نکوهش کنند. در واقع آن‌‌ها را به پیش قراولان مغز شسته‌‌ی‌‌ فرهنگی خارجی بدل سازند که به میان مردمان خود می‌روند و آن ‌‌را ترویج می‌کنند. والیان استعمار بعدها به موضوع آموزش علاقه‌مند شدند. مشکل آن‌‌ها این بود که با گسترش حکومت‌‌ها و اقتصادهای استعماری نیاز به کارگران دون پایه جهت کمک در امور به آنها بیشتر و بیشتر می‌‌شد و وارد کردن اروپاییان برای چنین کارهای سخیفی گران تمام می‌‌شد. آلبرت سارو فرانسوی در اواخر ۱۹۲۳ اهداف آموزشی استعماری را به خوبی خلاصه کرده است: «هدف به بار آوردن وردستان سرآمدی از میان عمله‌ها بود که به عنوان شاگرد فنی، سَرکارگر، کارمند و منشی به کار گرفته می‌شدند تا کسری نفرات اروپاییان پر شود و نیاز روزافزون بنگاه‌های کشاورزی، صنعتی و تجاری مستعمرات برطرف شود».

محصولات این آموزشی که دولت‌‌ها پشتیبان آن بودند لازم بود وفادار و منضبط باشند و زبان استعماری را بدانند تا از عهده‌‌ی انجام خرکاری‌‌ها اجرایی خواسته شده از آن‌‌ها برآیند. اروپاییان آموزش مردم را غیرضروری دانستند و در خیالشان طبقه‌‌ای سرآمد درست کردند که در تسلط بر مردم و استثمار آن‌ها کمکشان کنند. این سرآمد جدید و اخلاف آن‌ها بعدها به جان اربابان استعمار افتادند و استقلال خواستند. اما اینان آموزشی که به فرزندان دادند مانند آموزش‌های قبلی بود. استقلال سیاسی در آفریقا و آسیا قرین استقلال فرهنگی نبود. شیوه و محتوای آموزش در غالب ادامه‌‌ی همان خطوط اروپایی بود. مسیر آموزش به سمت مطالب نظری و دیرهضم بود نه راستای زندگی واقعی روستاها. در سطح دانشگاهی نیز کفه‌‌ی علوم انسانی سنگین‌‌تر از رشته‌‌ها‌‌ی دانش بود و تعداد دانشجویان در رشته‌‌های مختلف هیچ تناسبی با نیازهای کشورها نداشت.

وقتی که من در یکی از دانشگاه‌‌های نیجریه، زبان فرانسه درس می‌دادم، بعضی دانشجویان به عقاید اولیه‌‌ی سارتر علاقه نشان می‌دادند. پدر یکی از زرنگ‌ترین آنها کشاورز بود. از او پرسیده ‌بود این درس‌‌ها که می‌خوانید درباره‌ی چیست؟ پسر شروع کرده ‌‌بود به شرح دیدگاه سارتر درباره‌‌ی این که هستی عبث و پوچ است، پدر داد زده بود: «پس اینه درس‌هایی که ما از جان مایه می‌گذاریم تا تو یاد بگیری» و با اردنگی از خانه بیرونش انداخته بود. خیلی به جا زده بود ولی بهتر بود آن اردنگی را به من و مسئولین دانشگاه می‌‌زد.

به جز چند سالِ آغازین مقطع ابتدایی، آموزش زبان خارجی (اغلب زبان استعمارگران قبلی) ضربه مزیدی وارد می‌‌کند. بچه‌ها را در ابتدای درس خواندن گرفتار عالمی دیگر از تفکرات بیگانه‌‌ی بیان‌شده به زبان بیگانه می‌‌کنند. مشکل زبان خارجی از آن نوع مشکلاتی نیست که بتوان به‌راحتی از آن خلاص شد. زبان اداری اکثر کشورهای آفریقا، انگلیسی است یا فرانسوی و یا پرتغالی.

روستاها نیازمند آموختن‌‌اند، در داخل مدرسه یا خارج از مدرسه، از کوچک گرفته تا بزرگ. به این‌‌ها باید یاد داد چگونه آن را به دست آورند، چگونه تعاونی و اتحادیه تشکیل دهند و چه کار کنند تا زمین یا کارگاه‌‌شان بهره‌‌ی بیشتری دهد. اینان نیازمند آن نظام آموزشی نیستند که کمک می‌‌کند تا رگهای روستا خالی از خون شود. اینان به آموزش جان‌بخش نیازمندند. نه آن نظام آموزش و پرورش که ناداری و نابرابری را تداوم می‌دهد، بلکه نظامی که کمک کند تا این ناداری و نابرابری پایان یابند.

منبع:

کتاب «اندرون جهان سوم کالبدشکافی فقر»، نویسنده: «پال هریسون»، مترجم: «شهریار آژغ»، انتشارات اختران، ۱۳۸۶، چاپ اول

// // ?>


معرفی کتاب «اندرون جهان سوم (کالبدشکافی فقر)»

کتاب اندرون جهان سوم

شناسنامهی کتاب

نام کتاب: «اندرون جهان سوم؛ کالبدشکافی فقر» (Inside The Third World)

نویسنده: پال هریسون (Paul Harrison)

مترجم: شهریار آژغ

سال چاپ: ۱۳۸۷(چاپ اول)

انتشارات: اختران

کلیدواژه‌ها:

عدالت- شغل و بیکاری- فقر- استعمار- کشاورزی- شهر- مهاجرت- محیط زیست- محله‌های حاشیه‌نشین- افزایش جمعیّت- بیماری و نظام درمانی- سوءتغذیه- آموزش و پرورش- زنان- نابرابری- سیاست‌های اقتصادی.

چرا باید به اندرون جهان سوم رفت و فقر را کالبدشکافی کرد؟

شاید کم‌کم باور کرده‌ایم که بی‌تفاوتی جزئی عادی از زندگی در جهان امروز ماست: صبح زود بیدار شدن، حرکت به سمت محل کار یا تحصیل، بازگشت به خانه، تماشای تلویزیون، شاید میهمانی در کنار دوستان و یا گشت‌زدن در بازار‌ها و پاساژها، خواب، صبح زود بیدار شدن و … .

سیستم‌ها و صداهای مختلفی نیز در اطراف ما هستند که با حسّی افتخارآمیز به یک زندگی خود-محور و تهی از تعامل و ارتباط فرامی‌خوانند. این دنیای خالی از رابطه و مسئولیت، با خود آسودگی و آرامش به همراه نداشته است، بلکه به تاوان آن، روزمرگی، مَلال و بی‌معنایی‌ بر دوش لحظه‌های زندگی ما سنگینی می‌کنند.

دردهای انسانی، همیشه‌ی تاریخ، عرصه‌ای برای رشد و حرکت بوده‌ است. انسان از طریقِ توجه و جدی‌گرفتن دردهای زندگی خود و دیگران، توانایی‌های نهفته‌ی خود برای مهرورزی را کشف می‌کند و علاوه بر آن، در ساختن شهری مملوّ از برادری نیز همراهی می‌کند. درد‌های انسانی اطراف ما، زنجیرهای ما نیستند، یکی از بزرگ‌ترین فرصت‌های زندگی ما هستند…

و فقر و نابرابری، یکی از همان دردهایی است که در مقابل ما قرار دارد…

کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)» برای چه کسانی مناسب و مفید است؟

در حال حاضر بسیاری از کتاب‌های موجود با موضوع فقر و نابرابری، به نحوی تخصصی و فنّی نوشته شده‌اند و افراد غیردانشگاهی از خواندن و فهم این گونه کتاب‌ها مأیوس هستند. تحلیل‌های پیچیده و نظریات اقتصادی مختلف، شاید برای شناخت مسائل و معضلات مفید باشند، اما کمکی به درک مشکلات توسط افراد غیردانشگاهی نمی‌کنند؛ افرادی که بیش از همه با آن مشکلات درگیرند و بیش از همه سزاوار شناخت ریشه‌های مشکلات.

کتاب حاضر، از تحلیل‌های اقتصادی و اجتماعی استفاده می‌کند، اما دغدغه‌ی اصلی آن این است که به خواننده‌ها بفهماند معنای عینی و واقعی آن بحث‌های اجتماعی در زندگی معمول ما چه چیزی است. نویسنده در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید:

پنج سال تحقیق و سفر کردم، بین ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۰، در یازده کشور: سریلانکا، ولتای علیا[=بورکینافاسو]، ساحل عاج، کلمبیا، پرو، برزیل، اندونزی، سنگاپور، هند (سه بار)، بنگلادش و کنیا. […] به عقیده‌ی من بررسی عمومی و غیردانشگاهی جمیع مشکلاتِ توسعه می‌تواند هم برای خواننده‌ی عام مفید باشد و هم برای خواص که به صورت دانشگاهی یا عملی درگیر گوشه‌ای از مسائل هستند […]. هر جا که درباره‌ی موضوعی تجربه‌ای [نزدیک و] شخصی داشته‌ام آن را بر تحقیقات [دانشگاهی] ترجیح داده‌ام، زیرا می‌خواستم مردمان و مکان‌ها را واقعی‌تر نشان دهم؛ مردمان و مکان‌هایی که این کتاب در مورد آن‌هاست.

کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)» حاویِ چه فصل‌ها، موضوعات و مطالبی است؟

کتاب هفت «پاره» [=بخش] دارد:

  • پاره[=بخش] اول:

موضوع پاره‌ی نخست بررسی ریشه‌های جغرافیایی و تاریخی فقر در کشورهای توسعه‌یابنده است. فصل نخست از این بخش درباره‌ی مسائلی مانند خشکسالی، سیل و سایر مشکلات طبیعی‌ای است که مردم جهان سوم با آن درگیرند و برای توسعه‌ی کشورهای خود باید آن را بشناسند و برای آن برنامه‌ریزی کنند.

در فصل دوم و سوم از پاره‌ی نخست کتاب، دو موضوع دیگر نیز مورد بررسی قرار گرفته‌اند:

الف. مسأله‌ی استعمار:

چرا بسیاری از کشورهای جهان بر خلاف کشورهای اروپایی پیشرفت اقتصادی نداشتند؟ کدام تغییرات تاریخی کشورهای اروپایی را به سمت نظام سرمایه‌داری بردند؟ استعمار و استثمار شدن کشورهای جهان سوم توسط اروپایی‌ها چه صدماتی به آن‌ها زده است؟

ب. شیفتگی جهان سوم به سبک زندگی غربی:

بسیاری از مسائلی که پال هریسون (نویسنده‌ی کتاب) در مورد کشورهای مختلفِ جهان سوم به آن‌ها اشاره می‌کند، در مورد ایران نیز به میزان زیادی مصداق دارد. با این همه، یکی از بخش‌های اصلی کتاب که جامعه‌ی امروز ما می‌تواند خود را در آیینه‌ی آن تماشا کند، همین بخش از کتاب می‌باشد. این فصل از کتاب، «غربی‌شدن دنیا» نام دارد. هریسون، در طی سفرهای خود، از این مسأله بسیار متعجب است که به هر روستایی در جهان سوم قدم بگذاری، می‌بینی که جوان‌ها لباس‌های سنتی را نمی‌پسندند و تی‌شرت بر تن می‌کنند. به هر بانکی بروی می‌بینی صندوق‌دارها مثل کارمندان بانک‌های اروپایی لباس پوشیده‌اند. وقتی شب می‌رسد، می‌بینی مدیر سوار ماشینش می‌شود و می‌رود خانه تلویزیون تماشا کند… همه‌ی شهرهای بزرگ دنیا دارند شبیه هم می‌شوند… اما اسلوب آن، فقط و فقط غربی است. تقلید نه تنها در شیوه‌های مصرف وجود دارد بلکه در معماری، تکنولوژی و صنعت، مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و خانه‌سازی نیز رخنه کرده است.

نویسنده، سپس به جستجوی علل این شیفتگی جهان سوم به دنیای غرب می‌پردازد و عواملی را برای این مسأله برمی‌شمارد. یکی از این عوامل، تجربه‌ی تحقیر و خودکم‌بینی‌ای است که مردمان جهان سوم در برابر غرب داشته‌اند و دارند. اکنون از نظر این مردم، راهِ غلبه بر این حس، کسب موفقیت و ترقیاتی است منطبق بر تعریف و الگوی اروپاییان و اتخاذ شیوه‌های آنان. به یقین تلاش برای اثبات برابری [خود با غربیان] می‌تواند توضیحی باشد برای اینکه چرا نکرومه[=رهبر استقلال غنا] در میدان اصلی پایتخت کشورش یک ورزشگاه بزرگ و یک طاق نصرت احداث کرده است؛ و اینکه چرا رئیس جمهور ساحل عاج یک هتل پنج ستاره و یک سالن سخن‌رانی فوق مدرن را به روستای زادگاهش ارزانی کرده است؛ و اینکه چرا سوکارنو[=رئیس‌جمهور اندونزی]، پایتخت را به زشت‌ترین صورت، بسان غولی درآورده است با بزرگراه‌هایی شش‌مسیر و بناهای یادبود غول‌پیکر.

شباهت بی‌معنا و ظاهری به غرب، تنها منحصر به رهبران کشورهای جهان سوم نیست، بلکه مردم نیز برای پیشرفت زندگی خود از چنین روش‌هایی استفاده می‌کنند:

هر کس که می‌خواهد از موقعیت خود فراتر رود و شأنی به دست آورد، همّ و غمش آن می‌شود که مقدار زیادی از لوازم زندگیِ مُد روز را مصرف کند و در این راه، برای کسب پولِ لازم، حاضر می‌شود تمامی واجبات و فرایض سنتی را زیر پا بگذارد.

یکی از وسایل قوی و مؤثر برای غربی‌کردن جوانان، مدارس هستند. اغلب مدارس، روپوش‌های غربی را به شاگردان تحمیل می‌کنند و مواد آموزشی‌شان ارزش‌ها و فعالیت‌های شهری و مدرن را تبلیغ می‌کند. جوانانی که به بار می‌آیند، سرگشته و بی‌ریشه‌اند و منزجر از فرهنگ خودی.

شیوه‌های زندگی غربی از طریق رسانه‌های سرگرم‌کننده نیز ترویج می‌شوند. فیلم‌های دارای سبک غربی به تمام شهرهای بزرگ جهان رخنه کرده‌اند. […] تلویزیون نیز نقشی مشابه ایفا می‌کند. کشورهای فقیری که تصمیم می‌گیرند از برای خودشان شبکه‌ی تلویزیونی داشته باشند (با این انگیزه که تمامیت و اتحاد ملی را ترویج کنند یا امیال سردمداران را برآورده سازند)، وقتی شروع به پخش برنامه‌های سرگرم‌کننده (و نه آموزنده) می‌کنند، غالباً مجبور می‌شوند بخش عظیمی از برنامه‌های خود را با موضوعات خارجی و بخصوص آمریکایی پر کنند. […] با چنین برنامه‌سازی‌ است که تقریبا در سراسر جهان سوم راه و رسم زندگی آمریکایی و فردگرایی مصرفی مبتذل و بی‌قاعده ترویج می‌شود. […] اگر قرار است برنامه‌های وطنی اُمُّل و خشک نباشند، به ناچار باید از شیوه‌ها و هیاهوگری برنامه‌های خارجی تقلید کرد.

آنچه که اکنون جهان سوم برای کسب یک توسعه‌ی سریع و فراگیر برای همه‌ی اقشار جامعه به آن نیاز دارد، توزیع مجدد [منابع و امکانات]، تعاون، تأکید بر تولید، اتکا به نفس، خودیاری و مشارکت است. جذبه و وسوسه‌ی غربی‌شدن، اهداف توسعه را منحرف کرده است. هدف اکثر تلاش‌ها و کارهای مردم، تبدیل‌شدن به یک فرد مصرف‌کننده‌ی جداشده [از دیگران] است.

  • پاره[=بخش] دوم:

در پاره‌ی دوم از کتاب، از مشکلات کشاورزی و کشاورزان سخن به میان می‌آید. وضعیت کشاورزی در قاره‌های افریقا، آسیا و امریکای لاتین بررسی و مقایسه می‌شود. هم‌چنین در بخش‌ پایانی همین پاره، از فرایندهای زیست بومی تهدیدکننده‌ی کشاورزی در هر سه قاره صحبت می‌شود؛ فرایندهایی مثل بیابان‌زایی، نابودی جنگل، شور شدن خاک و رسوب‌گرفتگیِ مجاری عبور آب.

  • پاره[=بخش] سوم:

پاره‌ی سوم کتاب حاضر، نگاهی است به شهرهای در حال انفجار جهان سوم و اقتصاد آن شهرها. برخی از موضوعاتی که در این بخش بررسی شده‌اند از این قرارند: ابعاد و علل مهاجرت روستاییان تنگدست به شهرها جهتِ پیدا کردن شغل و درآمد بالاتر، معضلات ساختاری و اجتماعی شهرهای بزرگ، مشکل اشتغال و ناتوانی صنایع بزرگ در رفع بیکاری.

قسمت‌های منتخب بخش سوم:

  • مهاجرت به هدف پیداکردن کار در جهان سوم در حال افزایش است. تعدادی از این مهاجرت‌ها رو به سوی مناطقی است که از طرف طبیعت یا سرمایه‌گذاری دولتی مورد لطف بیش‌تری بوده‌اند؛ یعنی اینکه هجوم اصلی به سمت شهرهاست. تعدادی از این مهاجران شاید در پی رؤیاهایی مبهم از شهر بزرگ یا زندگی م