آنچه در تو کوه بود (چهار شعر از برشت)

آنچه در تو کوه بود

آنچه در تو، کوه بود
هموارش کردند
و دره‌ات را، پر.
بر تو اکنون
راهی صاف می‌گذرد.

هر بار همین که …

هر بار، همین که با جمعی به کاری سترگ دست می‌یازیم
که رنج‌هایی آشکار و طولانی دارد،
مردی از ما گم می‌شود
و دیگر باز نمی‌گردد.

آنان برایش کف می‌زنند و فریاد می‌کشند.
او را در جامه‌یی فاخر فرو می‌کنند.
و با او قراردادی می‌بندند، با دستمزد گزاف.

و او، یک شبه دگرگون می‌شود
بر مسند پیشین، همچون مهمانی می‌نشیند.
او دیگر، برای کاری دراز مدت، وقت ندارد.
دیگر، با هیچ سخنی، مخالفت نمی‌کند،
(چرا که این هم وقت‌گیر است.)
او، خلق و خویی نیک می‌یابد
و سخت نازک‌طبع می‌شود.
زمانی دراز به جامه‌های فاخر خویش می‌خندد
و بارها سخن از این می‌گوید که
می‌خواهد اربابانش را بفریبد.
(آنان موجوداتی کثیفند.)
اما، ما نیک می‌دانیم که دیگر، با ما بودنش، چندان نخواهد پایید.
آنگاه مردی از جمع ما گم می‌شود.
ما را با کار دشوارمان تنها می‌گذارد،
و در طریقت مرسوم، گام می‌نهد.

دوران تیره

به راستی که در دورانی تیره به سر می‌برم.
سخن از سر صفا گفتن، نابخردی می‌نماید
پیشانی صاف، نشان بی‌حسی است.
آنکه می‌خندد
خبر هولناک را
هنوز نشنیده است.
این چه دورانی است
که سخن گفتن از درختان،
بیش و کم جنایتی است؟
چرا که سخن گفتنی چنین، دم فرو بستن در برابر جنایات بیشمار است.
آنکه آرام در خیابان راه می‌سپرد،
برای دوستانش که در نیازند،
دیگر دست‌یافتنی نیست.
این حقیقتی است:
هنوز، من آنچه را که خود نیاز دارم، به چنگ می‌آورم؛
اما باور کنید، این فقط تصادف است.
هیچ از آنچه می‌کنم، این حق را به من نمی‌دهد
که خود را سیر سازم.
به تصادف، ایمنم. (اگر بخت از من روی بگرداند،
از کف رفته‌ام.)
می‌گویند: زمانی که داری، بخور، بنوش، و شاد باش.
اما چگونه می‌توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که می‌دانم
آنچه را که خوردنی است
از دست گرسنه‌ای ربوده‌ام،
و تشنه‌ای، به لیوان آب من محتاج است.
با این همه، می‌خورم و می‌آشامم.
ای کاش خردمند می‌بودم.
در کتاب‌های قدیمی، خرد چنین آمده است:
«خود را از کشمکش‌های جهانی، دور نگه داشتن، و عمر کوتاه را
تهی از ترس به سر آوردن،
بدی را با نیکی پاداش دادن،
آرزوها را بر نیاوردن، بل فراموش کردن،
خردمندی نامیده می‌شود.»
این همه را من، نتوانم.
به راستی که در دورانی تیره به سر می‌برم.
[…]

بودا و مثال خانه‌ی سوزان

گوماتا بودا،
شناختِ سرچشمه‌ی آزرا – که ما در آن
فرو رفته‌ایم – آموخت، و فرمود:
«همه‌ی آرزوها را از خویش بزداییم، و چنین،
بی‌آرزو، به فنا – که آن را نیروانا می‌نامید – بگراییم.»
روزی شاگردانش پرسیدند:
«این فنا چگونه است، ای استاد؟ ما همه می‌خواهیم
تا همه‌ی آرزوها را از خویش بزداییم، آن سان که تو می‌فرمایی؛ اما بگو،
آیا این فنا، که ما به آن می‌پیوندیم،
به مفهوم وحدت با همه‌ی آفریده‌هاست؟
با پیکری سبکبال، به نیمروز، در آب خفتن،
بی‌اندیشه، تن‌آسان، در آب رها شدن،
یا به خواب رفتن،
نه چندان هشیار، که روانداز خود را مرتب توان کردن،
و شتابان به خواب رفتن، آیا این فنا،
فنایی نیک و شادی‌بخش است؟
یا فقط عدمی است
تنها، سرد، تهی و پوچ؟»
بودا، مدتی دراز خاموش ماند. سپس، دل‌آزرده گفت:
«پرسشتان را پاسخی نیست.»

اما پسینگاه، که شاگردان پرسنده رفته بودند
هنوز بودا زیر درخت زندگی، نشسته بود
و برای دیگران
– آنها که نپرسیده بودند –
مثال زیر را می‌آورد:
«به تازگی، خانه‌یی دیدم
که می‌سوخت.
و از بامش شعله سر می‌کشید.
پیش رفتم و دریافتم
که هنوز، کسانی در آنند.
از آستانه، ایشان را صدا زدم،
که بام خانه را آتش در گرفته است. و خواستم
هر چه زودتر بیرون آیند؛ اما ایشان
گویی شتابی ندارند.
یکی، که گرما ابروانش را می‌سوخت، پرسید:
«مگر بیرون چگونه است؟ آیا باران نمی‌بارد؟
آیا باد نمی‌وزد؟ آیا خانه‌یی دیگر می‌توان یافت؟»
و از اینگونه، سخنانی چند.
از آن مکان برگذشتم، و اندیشیدم:
اینان باید بسوزند تا از پرسش باز ایستند.
راستی را، ای دوستان!
کسی که زمین، در زیر پایش هنوز چندان سوزان نیست
که آن را با رغبت با هر زمین دیگری تعویض کند؛ و در آن، بر جای ماند،
او را چیزی برای گفتن ندارم.»

چنین بود گوماتا بودا.
اما ما که دیگر با هنر بردباری، سر، گرم نتوانیم کرد،
بل به هنر نابردباری گراییده‌ایم
راه‌هایی چند
برای این جهان پیش می‌نهیم، و آدمیان را می‌آموزیم
تا خود را از رنج‌های بشری رها سازند.
اما، برای آنان که
زیر تیرباران بلای سرمایه
هنوز لجوجانه می‌پرسند:
«چه شد که ما نیندیشیدیم، و به پندارمان راه نیافت،
که پس از رستاخیز،
بر سر حساب پس‌انداز و لباس مهمانی‌امان چه خواهد آمد؟»
چندان سخنی برای گفتن نداریم.

(برگرفته از «من، برتولت برشت»، ترجمه‌ی بهروز مشیری)

Share
// // ?>