افسانه‌ی گرشاسپ

روزی چون روزهای دیگر بود. زندگی مزه ی کلوچه می داد. زمین زیر نور دلچسب آفتاب نشسته بود. زمین می گفت :

– به چه هوایی!

گله ها به چرا رفته بودند. مردم کارشان را در کشتزارها آغاز کرده بودند. آسمان می گفت :

– به چه زمینی!

در چنین روز خوشی، دل گرشاسپ گرفته بود. گرشاسپ دلاورترین دلاور زمین بود، او تنهاترین آدم زمین بود، تنهایی گرشاسپ بزرگ بود، چون دشتهای گسترده، چون خود گرشاسپ. گرشاسپ به آتش چشم دوخته بود. آتش نزدیک پناهگاه او بود و گاه گاه به پناهگاه گرشاسپ سر می کشید. آتش می خواست بداند چرا دل گرشاسپ گرفته است. اسب گرشاسپ با بی قراری سم به زمین می کوبید، اسب او می خواست بداند چرا دل گرشاسپ گرفته است، هیچ کس نمی دانست، تنهایی می دانست.

نیم روز بود، شاید هم دیرتر، کسی درست به یاد ندارد. ناگهان هوا گرفت. ناگهان روز شب شد. کلاغها باهم قارقار کردند. کبوترها پریدند، سگها عوعوکنان از این سو به آن سو دویدند. گربه ها از کلبه ها بیرون پریدند. صدای دیو تندباد در دشتها پیچید، در دره های دوردست پیچید :

– ویران کنید، هرچه هست، ویران کنید، تا نباشد هیچ چیز.

یک آن طول کشید. تنها یک آن، تار و پود زمین به لرزه درآمد، صخره ها فروریختند، درختها از ریشه کنده شدند، شنها به حرکت درآمدند، یک دیگر را گرفتند، از هم جدا شدند، به هوا رفتند. کلبه ها فروریختند، سنگها و چینه ها روی هم غلتیدند. تاریکی آغاز شد، هیچ کس قدمی برنداشت، هیچ کس مژه ای نزد، فریادها به ناله تبدیل شد، ناله ها خاموش شد، صدای دیو تندباد در دشتها پیچید، در دره های دوردست پیچید :

– ویران کنید، هرچه هست. ویران کنید، تا نباید هیچ چیز.

دیو تندباد بر ابرهای تیره نشسته بود و به ابرها تازیانه می زد.

دیو تندباد فریاد می کشید :

– بدوید، بدوید، من بادم، نیرومندم، ویرانگرم، همه از من بترسید، همه نیروی مرا ببینید، همه مرا ستایش کنید.

مردمی که تاب این همه رنج نداشتند، مردند. کسانی هم که باقی ماندند، نمی دیدند.

گرشاسپ با شتاب از پناهگاه کوهستانیش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت. ناگاه غمش نام گرفت. غمش نشان گرفت.

دیو تندباد به کوهستان تاخت، دیو تندباد به آتش حمله برد، آتش برخاست، آتش به سویی خم شد، باز برخاست، باز خم شد، خسته شد، فرو نشست و مرد. دیو تندباد به سوی گرشاسپ حمله برد و غرید :

– منم دیو تندباد، آن که همه ی هستی را نابود کرد.

گرشاسپ استوار بر صخره ایستاد. گرشاسپ نهراسید و فریاد زد :

– منم گرشاسپ، آن که به ظلمت گردن نمی نهد. آن که بدیها را به بند می کشد.

دیو تندباد غرید و به گرشاسپ حمله برد. گرشاسپ با باد درآویخت. باد به پاهای گرشاسپ پیچید. گرشاسپ دست در کمر باد انداخت. هر دو روی صخره غلتیدند. باد گرشاسپ را به زمین زد و کوشش کرد او را از صخره به زیر افکند. گرشاسپ یک دستش را به صخره گرفت و با دیگر دستش باد را به سویی راند.

دیو تندباد پاهایش را بر سینه ی گرشاسپ گذاشت. گرشاسپ پاهای دیو تندباد را گرفت. نیم خیز شد. دیو تندباد لغزید. گرشاسپ برخاست، خواست دیو تندباد را به زمین افکند. دیو تندباد فرار کرد.

گرشاسپ به پناهگاهش برگشت. اسبش را برداشت، دیو تندباد خودش را به پناهگاه او رساند، اما جرات نکرد داخل شود. تنها سرک کشید. گرشاسپ با اسبش بیرون آمد. دیو تندباد چندبار عقب رفت، جلو آمد و به گرشاسب حمله کرد.

گرشاسپ همچنان استوار بر صخره ایستاده بود، باد دیوانه به اسب گرشاسپ حمله برد. اسب روی دوپا بلند شد و شیهه ای از خشم کشید، گرشاسپ سر در پی باد گذاشت. باد فرار کرد، گرشاسپ هم سوار اسبش شد و در پی باد تاخت. با هر گامی که باد برمی داشت دیواری خراب می شد، صخره ای فرو می ریخت و جنگلی می سوخت.

گرشاسپ، در پی تندباد، از دیوارها می پرید، از صخره ها می جهید و از میان آتش جنگل گذر می کرد. دیو تندباد به دریا رسید، فریاد زد :

– ای موجها، چون کوهی شوید. ای موجها، گرشاسپ را در خود فرو برید.

موجها گرد آمدند، بالا رفتند، برخاستند، چون کوهی. موجها گرشاسپ را در میان خود گرفتند، موجها به سینه اسب گرشاسپ خوردند، اسب به یک سو افتاد، گرشاسپ نهراسید، برخاست و با اسبش بیرون آمد، چون آفتاب.

گرشاسپ از پی باد تاخت، باد خودش را به کویر رساند، باد کویر را می شناخت، باد شتاب کرد تا به انتهای کویر برسد. باد فریاد زد :

– ای شنها برخیزید، گرشاسپ و اسبش را پنهان کنید.

شنها از جای خود جنبیدند، روی هم جمع شدند، برخاستند و یکباره بر سر گرشاسپ فروریختند، گرشاسپ زیر شنها پنهان شد، یک آن طول کشید، تنها یک آن، گرشاسپ با اسبش بیرون آمد، چون چشمه.

گرشاسپ کمندش را باز کرد، کمندش را انداخت، باد را گرفت. دیو تندباد به زمین افتاد، دیو تندباد دست و پا می زد، دیو تندباد کوشش می کرد که برخیزد، اما گرشاسپ نمی گذاشت. پاهایش را محکم بر سینه ی او نهاد. دیو تندباد از دست و پا زدن خسته شد و به التماس افتاد :

– ای گرشاسپ، دلاور زمین، مرا ببخش.

گرشاسپ گفت :

– سزای ویرانگری چون تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– مرا ببخش، من می خواستم نیرویم را به جهانیان نشان دهم.

گرشاسپ گفت :

– با ویرانی زمین؟ سزای تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– ای دلاور زمین، مرا ببخش، مرا نکش تا در خدمت تو درآیم و بنده ی تو شوم.

گرشاسپ گفت :

– تو چه خدمتی برای من می توانی انجام دهی؟ تو ویرانگری، سزای تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– اگر مرا بکشی، یاران من کینه ی تو را در دل می گیرند و زمین را ویران می کنند.

گرشاسپ گفت :

– من از تو و یارانت نمی ترسم.

دیو تندباد گفت :

– اما تو زمین را دوست داری.

گرشاسپ فکر کرد و دید با کشته شدن دیو تندباد، یاران او به زمین یورش می آورند و آن را ویران می کنند.

پس گفت :

– تو را نمی کشم ای دیو تندباد، اما به بند می کشم و در زیر زمین زندانی می کنم.

دیو تندباد بی درنگ گفت :

– باشد، باشد، مرا نکش، من بنده ی تو می شوم.

گرشاسپ دست و پای دیو تندباد را بست. گرشاسپ باد را در میان کویر، در زیر زمین زندانی کرد.

گرشاسپ از سهمناک ترین پرتگاهها گذشت. گرشاسپ از ژرف ترین دره ها رد شد. گرشاسپ خودش را به مردم رساند. گرشاسپ به یاری مردمان شتافت. چه روزهایی بودند آن روزها، گرشاسپ خسته نمی شد، گرشاسپ ناامید نمی شد، گرشاسپ شبها هم از کار باز نمی ماند، او تنها به زمین و آبادی دوباره ی آن می اندیشید.

کم کم روزهای خوب پیدا شدند، مردم به خود آمدند، کلبه ها دوباره ساخته شدند. گرشاسپ آتش را بر فراز کوه بار دیگر افروخت، آتشی که زندگی مردم وابسته به آن بود. هر شامگاه دلاوری از دلاوران زمین به کوه می آمد، شعله ای از آتش بر می داشت و به زمین می برد تا خانه ها گرم شود، غذاها بپزد و اتاقها روشن گردد.

مردمان به کشتزارها رفتند، زمین آباد شد، زمین سبز و خرم شد، جهان دوباره چه جهانی شد، آسمانش پر از آواز پرنده، کوههایش پر از شقایق و نرگس، زمینش پر از سایه های بید در آب.

هرگاه گرشاسپ از پناهگاه کوهستانیش به دشت می تاخت، مردم دورش را می گرفتند. مردم گرشاسپ را دوست داشتند. هر سپیده دم منتظرش بودند، هرکس به او می رسید، می گفت :

– اگر تو نبودی که با دیو تندباد بجنگی، زمین هم نبود. اگر تو نبودی تا ما را در بازسازی جهان یاری دهی، سبزی و خرمی هم نبود. گرشاسپ تو نگهبان زمینی.

گرشاسپ سری تکان می داد و می گفت :

– نه نه، این طور نیست، شما خودتان خواستید زمین آباد شود، شما خودتان زحمت کشیدید، اکنون هم نتیجه ی کوشش خودتان را می بینید.

روزها می گذشت، اما بر همه یکسان نمی گذشت. دیو تندباد زندانی زمین بود. دیو تندباد در سیاهی زیر زمین نشسته بود و به یاد می آورد، دشتها را، کوهها را، ابرها را، قطره های باران را که می گرفت و روی جنگل می پاشید، دلش می خواست پوسته ی زمین را بشکافد، چون نمی توانست، سرش را با ناامیدی به این سو و آن سو می زد. اما بیهوده بود، بیهوده.

سالها گذشت. اهریمن دید که از دیو تندباد خبری نیست. از دیو های دیگر پرسید :

– دیو تندباد کجاست؟ از او چه خبری دارید؟ چرا دیگر به زمین نمی رود و آن را ویران نمی کند؟

آنها گفتند :

– ما خبری از دیو تندباد نداریم. نمی دانیم چه می کند.

اهریمن خود به جست و جوی دیو تندباد برخاست. از دریاها عبور کرد، کوهها را گشت، به جنگل سرکشید، و

سرانجام به کویر رسید. از کویر صدای گریه ای شنید. دیو تندباد بلند می گریست. از صدای گریه اش تپه های شنی به حرکت درآمده بودند. اهریمن گوش داد. صدای دیو تندباد را شناخت. دیو تندباد فریاد می زد :

– اهریمن کمکم کن. اهریمن به یاریم بیا. من به دویدن و پرواز کردن در کوه و دشت خو گرفته ام.

اهریمن دیو تندباد را صدا زد. دیو تندباد نالید. اهریمن باز باد را صدا زد. باد نتوانست چشمهایش را باز کند و گفت :

– کیستی، چه می خواهی؟

اهریمن گفت :

– منم اهریمن، آمده ام تو را از بند برهانم.

دیو تندباد آرام گرفت. بعد به تندی گفت :

– نه نه، نمی خواهم، من از گرشاسپ می ترسم، من از نبرد کردن با او می ترسم.

اهریمن گفت :

– اما من نمی گذارم تو با گرشاسپ بجنگی، بیا فکر کنیم تا گرشاسپ را با نیرنگ از میان برداریم.

اهریمن فکر کرد، دیو تندباد فکر کرد، هر دو فکر کردند، اهریمن گفت :

– گرشاسپ تنهاست.

دیو تندباد گفت :

– گرشاسپ نیرومند است.

اهریمن سری تکان داد و گفت :

– اما او تنها است.

پس اهریمن پری زیبایی آفرید. پری شکننده بود چون نیلوفر، تازه بود چون باغ انگور، نیرنگ باز بود چون خود اهریمن.
روز می آمد و شب می شد، شب می آمد و روز می شد. صبحگاهان گرشاسپ سوار بر اسبش می شد و به سوی دشت می تاخت، درست هنگامی که زنبورهای عسل برای جمع کردن شیره ی گلها پرواز می کردند. شامگاهان گرشاسپ از کار باز می گشت، درست هنگامی که پروانه ها بسترشان را روی گلهای یاس پهن می کردند.

شامگاهی از شامگاهان بود، گرشاسپ به پناهگاه کوهستانیش باز می گشت، آرام و تنها. گرشاسپ به دور و برش نگاه می کرد، از دور پری زیبایی دید، پری روی تخته سنگی نشسته بود و آواز می خواند. گرشاسپ به پری نگاه کرد، یک بار، دو بار و دیگر هیچ گاه نتوانست از او چشم برگیرد، پری زیبا بود چون شادی، پری دوست داشتنی بود چون پرنده. گرشاسپ به پری نزدیک شد و پرسید :

– از کجا آمده ای؟

پری گفت :

– از جنگل.

گرشاسپ پرسید :

– آن جا چه می کردی؟

پری گفت :

– زندگی.

گرشاسپ پرسید :

– چرا این جا آمدی؟

پری گفت :

– ابر مرا به این جا آورده است.

پری از گرشاسپ هیچ نپرسید، پری گرشاسپ را می شناخت.

پس از آن روز، هر شامگاه پری موهایش را در چشمه ی نور می شست، عطر کاج به گیسویش می زد، شکوفه های به را می پوشید، چراغ لادنها را روشن می کرد، کوهسار را با شبنم می شست، سپس در انتظار گرشاسپ می نشست.

پس از آن روز، هر شامگاه گرشاسپ به سوی پناهگاهش می تاخت و می تاخت، گرشاسپ به سوی پری می تاخت، گرشاسپ تندتر می تاخت تا به پری می رسید، گرشاسپ کنار پری می نشست و با پری گفت و گوها داشت، پری با گرشاسپ گفت و گو می کرد، گفت و گوشان شیرین بود چون زندگی. گرشاسپ غم را فراموش کرده بود.

پس از آن روز، هر شامگاه گرشاسپ زودتر به پناهگاهش برمی گشت، پری روی اسب گرشاسپ می پرید، گرشاسپ پری را به سرزمین خوبیهای دوردست می برد.

سپیده دم، هنگامی که آن دو بازمی گشتند، آتش بیدار بود. آتش نگران گرشاسپ بود، آتش زبانه می کشید، آتش بلند می شد، گرشاسپ به آتش نگاه می کرد و می گفت :

– زیبا است، دوست داشتنی است.

پری فریاد می زد :

– نه گرشاسپ به من نگاه کن، آتش زیبا نیست. آتش را بکش.

پری گرشاسپ را دوست نداشت، پری از آتش بدش می آمد. آتش از پری بدش می آمد. پری می خواست گرشاسپ از بین برود، پری می خواست آتش بمیرد. آتش پری را می شناخت.

گرشاسپ پری را دوست داشت، گرشاسپ آتش را دوست داشت، گرشاسپ خوب بود، چون مهربانی.
روزها می گذشت، گرشاسپ دیگر نمی توانست بی پری زندگی کند. روزها می گذشت، پری منتظر فرصت بود تا گرشاسپ را از بین ببرد. هر روز که می گذشت آتش بیشتر برای گرشاسپ نگران می شد. آتش زبانه می کشید تا گرشاسپ را ببیند. آتش می خواست با گرشاسپ گفت و گو کند، اما پری مه را به سوی آتش می فرستاد تا پنهان شود.

پری آواز می خواند، پری می رقصید. از رقص پری، گرشاسپ به یاد آتش می افتاد. گرشاسپ به پری می گفت :
– پری از آتش چه خبر، چرا دیگر آتش زبانه نمی کشد، چرا دیگر جهان را روشن نمی کند، چرا مردم به اینجا نمی آیند؟

پری می گفت :

– گرشاسپ ای دلاور جهان، آتش تنبل است، بی کاره است، آتش ناسپاس است، یادش رفته است که تو آن را افروختی، بهتر است آن را بکشی.

گرشاسپ می گفت :

– نه نه، گمان نمی کنم، بهتر است خودم به سراغ آتش بروم و از چوبهای جنگل برایش هدیه ببرم.

پری می گفت :

– نه ای دلاور جهان، در رفتن تو سودی نیست. اگر همه ی چوبهای جهان را هم در آن بیفکنی، آتش زبانه نمی کشد. آتش را بکش تا مردمان دیگر اینجا نیایند، آتش را بکش تا آنان بدانند هرگاه بخواهی می توانی جهان را خاموش کنی. مردمان از آتش ناسپاس تراند، به من بگو به پاس همه ی کارهایی که تو برای آنها انجام دادی، چه به تو داده اند؟
گرشاسپ چشمانش را می بست، گرشاسپ خاموش می ماند. باز روزی دیگر، باز شامگاهی دیگر، باز گفته های پری.

سپیده دم گرشاسپ به سوی دشت می تاخت، اما او دیگر گرشاسپ روزهای پیش نبود. مردمان به پیشبازش می شتافتند، از او می پرسیدند :

– گرشاسپ چه پیش آمده است؟

گرشاسپ خاموش می ماند.

مردم می گفتند :

– گرشاسپ، ای دلاور زمین، آتش رو به خاموشی می رود، اگر آتش خاموش شود، زمین از سرما می میرد. ما هم خواهیم مرد.

گرشاسپ هیچ نمی گفت، چه پیش آمده بود؟ مردم به هم نگاه می کردند، پیرها با افسوس سر تکان می دادند، جوانها از او کناره می گرفتند. گرشاسپ میان مردم بود، اما تنها بود، گرشاسپ دلاور زمین بود، اما تنها بود. گرشاسپ همه چیز داشت، اما غمگین بود. گرشاسپ تنها بود.

آن روزها، گرشاسپ خیلی زود به سوی کوهستان به راه می افتاد. گرشاسپ زیر گوش هر برگی می گفت :
– منم گرشاسپ، دلاورترین مرد جهان، من آسایش را به جهان بازآوردم، من آتش را افروختم، اما چه سود آتش ناسپاس است، مردمان ناسپاس اند، آنها به من چه داده اند؟

چه پیش آمده بود، کسی نمی دانست، گرشاسپ هم نمی دانست، پری می دانست.

شامگاهی دیگر شد، گرشاسپ به سوی آتش رفت، آتش با دیدن گرشاسپ کوشش کرد که برخیزد، به این سو و آن سو خم شد، اما آتش ناتوان بود.

دود از هر سو برخاست، گرشاسپ به سرفه افتاد، آتش ترسید، باز کوشش کرد. شعله ها یک دم پررنگ و زرد بودند، زمانی در هم می پیچیدند و گاهی خاکستری می شدند.

گرشاسپ با خشم فریاد زد :

– آتش من سردم است، زبانه بکش، مرا گرم کن.

آتش نالید و گفت :

– گرشاسپ، ای پهلوان جهان، من کوشش می کنم، اما نمی توانم، زبانه کشیدن از یادم رفته است.

گرشاسپ گفت :

– نه ای آتش، تو ناسپاسی، تو به فرمان من گوش نمی دهی. اکنون من به تو دستور می دهم، زبانه بکش و مرا گرم کن.

آتش نالید و گفت :

– گرشاسپ، گرشاسپ، می دانم تو دلاوری، من گناهی ندارم، من ناسپاس نیستم، درنگ کن تا بدنم گرم شود، آنگاه زبانه بکشم.

گرشاسپ هر آن خشمگین تر می شد، فریاد می کشید، آتش را تهدید می کرد، ناگهان گرزش را بلند کرد و بر آتش کوبید. آتش تاب نداشت، نالید، آتش مرد. ناله ی آتش در کوهسار پیچید، در آسمان پیچید، ناله ی آتش به گوش هرمزد، خدای خدایان، رسید.

هرمزد خشمگین شد و فریاد کشید :

– ای گرشاسپ، تو با چه گستاخی آتش، آفریده ی زیبای مرا کشتی؟ هرگز تو را نمی بخشم.

گرشاسپ به زانو افتاد و فریاد زد :

– مرا ببخش، مرا ببخش.

هرمزد گفت :

– باید آتش از گناه تو درگذرد.

ناگهان جهان تاریک شد، ناگهان پری ناپدید شد، ناگهان اهریمن پیدا شد، تیری از کوهساران دور برخاست و بر تن گرشاسپ نشست، برف بارش آغازید، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال. گرشاسپ به خواب فرو رفت، تا زمانی که آتش از گناه او درگذرد.

(برگرفته از کتاب «افسانه‌ها»، نوشته‌ی مه‌دخت کشکولی، نشر شباویز، ۱۳۷۳)

(برای توضیح کوتاهی راجع به کتاب اینجا را ببینید.)

Share
// // ?>