در باب تنبیه و بیداری

۱- نفحه
پیامبر اکرم (ص):
اِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٌ أَلا فَتَعَرّضُوا لَها
(همانا در طول عمر شما، نسیم های الهی وزیدن می گیرد، پس بیدار باشید و خود را در معرض این نسیم ها قرار دهید.)

۲- تنبیه
در تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که "ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها" و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون افتد و الیه اشار قدس سره:
گفت پیغمبر که نفحتهای حق                        اندر این ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را                     در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت                    هرکه را می خواست جان بخشید و رفت
نفحه‌ی دیگر رسید آگاه باش                       تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمن بود کان از یمن                      می رسد سوی محمد بی دهن
دفع کن از مغز و از بینی زکام                    تا که ریح الله آید در مشام
این سخنهایی که از عقل کل است            بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آنجا گل نبود                     جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بو قلاووز است و رهبر مر تو را                   می کشد تا خلد و تا کوثر تو را
آن بود بینی که آن بویی برد                      بوی او را جانب رویی برد
هر که بویش نیست بی بینی بود                     بوی ان بویست کو دینی بود

(برگرفته از کتاب "لب لباب مثنوی"، ملاحسین کاشفی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۷۵)

۳- چراغ راهنمایی آبی
(نوشته‌ی جانی روداری)
روزی از روزها چراغ راهنمایی ای که در میلان و در میدان کلیسای جامع شهر قرار دارد، کار عجیبی سر زد. ناگهان تمام چراغهایش آبی شدند و مردم دیگر نمی دانستند چکار کنند.
"عبور کنیم یا نه؟ بمانیم یا برویم؟"
از تمام چشمهای چراغ راهنمایی و در تمام جهات، نور آبی غیر عادی ای پخش می شد. نور چنان آبی بود که آسمان میلان هم هرگز چنان رنگی را به خود ندیده بود. رانندگان ماشینهای سواری فریاد می کشیدند، بوق می زدند، موتورسوارها با اگزوزهایشان سرو صدا راه انداخته بودند. پیاده های پک و پول دارتر فریاد می زدند: "شما می دانید با چه کسی طرف اید؟" خلاصه همه کلافه شده بودند و کسی از چیزی سر در نمی آورد. آنهایی که حال و حوصله ی لودگی داشتند، می گفتند: "حتما افسر راهنمایی چراغ سبز را بالا کشیده تا با آن ویلای کوچولوی سرسبزی در خارج از شهر بسازد."
"حتما با چراغ قرمز ماهی های پارک را رنگ کرده اند."
"می دانید با رنگ زرد چه کار می کنند؟ قاطی روغن زیتون می کنند تا زیاد شود."
تا اینکه ماموری از راه رسید. وسط چهارراه ایستاد تا گره ترافیک را باز کند. مامور دیگری هم دنبال جعبه ی فرمان چراغ راهنمایی می گشت تا اشکالش را برطرف کند. به همین خاطر جریان برق را قطع کرد تا کارش را انجام دهد. چراغ راهنمایی قبل از خاموش شدن پیش خودش فکر کرد:
"من که به آنها علامت دادم راه آسمان باز است و می توانید بروید. بیچاره ها! اگر منظور مرا می فهمیدند، همگی می توانستند پرواز کنند. اما خب، شاید شهامتش را نیافتند."

(برگرفته از کتاب "قصه از این قرار بود …." لائورا والیاسیندی، ترجمه ی اعظم رسولی و مژگان مهرگان، نشر نی، چاپ اول، ۱۳۸۶)

Share
// // ?>