تو بخواب ای شیعه‌ی پاک‌اعتقاد! (چند قطعه شعر از اشرف الدین رشتی/ نسیم شمال)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

دَری وَری

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد
باز به باغ و بوستان میوه آبدار میاد
بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
غلّه ز خوار می‌رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان به سر مزن
لولی اشک‌ریز من بر دل من شرر مزن
طفلک با تمیز من شعله به خشک و تر مزن
سال دگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سال دگر به خوشدلی نان و پنیر می‌خوری
روغن زرد می‌خری شربت و شیر می‌خوری
گوشت کباب می‌کنی دیزی سیر می‌خوری
بر در خانه‌ات همی خربزه بار ‌بار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکا عذار تو طنطنه بر قمر زند
نافه‌ی چین زلف تو لطمه به مشک تر زند
لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند
ماهِ دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هر چه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن، سم مخور از گرسنگی
غصّه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی
شام اگر نخورده‌ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی‌خوری مخور گُشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن
خشک شده است آب‌ها تشنه بخواب دم مزن
چرخ‌زنان به کام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دَری وَری

میان مدرسه هر شب بخور یا شیخ سرما را
به یاد کرسی و منقل بخوان این شعر زیبا را
مخور غم فصل تابستان تو خواهی دید گرما را
«اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»

میان حجره از سرما بِکِش آه و فغان هر شب
به عشق چشمه‌ی خورشید رو بر آسمان هر شب
به یاد منقل و آتش بزن آتش به جان هر شب
به پیش مشعل مهتاب بردار و بخوان امشب

حدیث شیخ ابوالپشم و کتاب نان و حلوا را

تو ای بیچاره در دنیا دگر راحت نخواهی یافت
به قول خواجه حافظ بعد از این دولت نخواهی یافت
بجز غربت بجز ذلت بجز محنت نخواهی یافت
«بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلّی را»

بزرگان جملگی خفته به روی رختخواب خود
کشیده ماه را هر شب میان رختخواب خود
مهیّا کرده با دلبر شراب خود کباب خود
تو هم در زیر سر بگذار از سرما کتاب خود

به یاد آور کنیزان کتاب الف و لیلا را

به شیخ بینوا سرکارِ والا کی نظر دارد
دعاها در دل سخت بزرگان کی اثر دارد
جناب حضرت اشرف ز سرما کی خبر دارد
غنی در نیم شب سوی خرابه کی نظر دارد

که تا بیند برهنه مفلسان بی سر و پا را

اگرچه بنده دنیا را روان چون آب می‌بینم
ز سرما خویش را چون مرده در دولاب می‌بینم
ولی خود را در این آب روان غرقاب می‌بینم
لحاف و پوستین و منقل اندر خواب می‌بینم

بیا در مدرسه بنگر حصیر کهنه‌ی ما را

شبی در خواب می‌دیدم لباس تازه‌ای دارم
به من یک خانه قسمت شد در و دروازه‌ای دارم
میان جیب‌هایم پول بی‌اندازه‌ای دارم
میان رختخواب گرم و نرم آوازه‌ای دارم

شدم بیدار دیدم باز عریان جمله اعضا را

مرا گر قوّه بودی چون جوانان کسب می‌کردم
میان گردش صحرا مهیّا اسب می‌کردم
ز روی میل و رغبت کسب را دلچسب می‌کردم
پر طاووس نصرت را تبارک نصب می‌کردم

که تا مردم بینند این جمال و قدّ و بالا را

اگر من مال و دولت داشتم انفاد می‌کردم
ذغال و خاکه می‌دادم بسی امداد می‌کردم
فقیران را در این فصل زمستان شاد می‌کردم
یتیم و بیوه‌زن را راحت و دلشاد می‌کردم

غنی می‌کردم از احسان فقیر و پیر و برنا را

اگر من مال و دولت داشتم انعام می‌دادم
درین فصل زمستان رخت بر ایتام می‌دادم
برای هر گدائی نصف شب پیغام می‌دادم
یکی را پول می‌دادم یکی را شام می‌دادم

یکی را پوستین تا دور سازد رنج سرما را

اگر من مال و دولت داشتم هر شب در این تهران
به روی سفره می‌چیدم بساط نعمت الوان
فقیران را در این فصل زمستان کردمی مهمان
پلو یکسو چلو یکسو خورش از یک طرف جوشان

به خاص و عام می‌دادم فسنجان و مسمّا را

خیالات شب‌های دراز زمستان

شبی در خواب دیدم محرمانه
بریدم رخت دامادی شبانه
عروس تازه آوردم به خانه
چنین می‌گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم
به‌ فصل عید جشن‌ و سور دیدم
شکم‌ها را همه معمور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها
به دوش جمله از‌ اطلس رداها
لباس تازه پوشیده گداها
همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت
به‌ یادم آمد آن دم این‌ حکایت
ز کوران‌ و شلان کرده ‌رعایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر رفتم منزل خان
به روی میز نعمت‌های الوان
بدیدم سفره‌چی می‌گسترد خوان
گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده
قدح با آب لیمو صف کشیده
خورش‌ها را همه ناظر چشیده
مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند
پلو چون قلّه‌ی کوه دماوند
چلو طعنه زده بر کوه الوند
نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

به‌دل گفتم عجب کشکی خریدیم
عجب خیری ازین مشروطه دیدیم
عجب بهر فقیران سفره چیدیم
عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب آباد شد این خاک ایران
عجب بی‌جا زدیم این قدر چانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده‌ای فصل بهار است
بنفشه جلوه‌گر در جویبار است
آلاله شعله‌ور در کوهسار است
نمی‌دانم خبر داری تو یا نه؟

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم
نه مشروطه نه استبداد داریم
ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند
برهنه خرقه‌ی سنجاب بیند
گرسنه نان سنگک خواب بیند
مقصّر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی قپ‌قپ خورد گه دانه دانه

زارع در زیر شلاّق به ارباب گوید

ای ظالم ستمگر برزن بلا نبینی
شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ما زارعین مظلوم هر روزه در بلائیم
آخر ترحمی کن ما بنده‌ی خدائیم
گاهی به چنگ ارباب گه دست کدخدائیم
بر مفلسان مضطر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

مشروطه را گرفتیم آخر نتیجه این شد
داغ و درفش و شلاق قسمت به زارعین شد
گویا که قسمت ما روز ازل چنین شد
ای موذی مزوّر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

پیغمبر مکرم آن هوشمند بارع
یعنی ز زارعین است محصول این مزارع
گویا گرفتی از شمر تعلیم این نسق را
من زیر چوب شلاّق تو می‌خوری عرق را
ما مردمان دهقان از علم و عقل دوریم
سال دوازده ماه عریان و لخت و عوریم
مشروطه را گرفتید کو قسمت رعیّت
اسلام مضمحل شد کو ذرّه‌ای معیّت
ما تشنه و گرسنه در آفتاب و گرما
کمتر به ما بده فحش مقصود را بفرما
هر دم برای ارباب دار و ندار خود را
هم مالیات دادم هم ایلجار خود را
افسوس حق زارع امروز پایمال است
گویا که خون ملت بر مالکین حلال است
فرمود حاصل زرع باشد حلال زارع
ای دشمن پیمبر برزن بلا نبینی
پامال کردی از ظلم یکباره حرف حق را
یک چطور و دو چطور برزن بلا نبینی
هر چند چشم داریم امّا کریم و کوریم
ای مفت‌خوار ابتر برزن بلا نبینی
بر باد رفت ناموس کو غیرت و حمیّت
ای مستبد کافر برزن بلا نبینی
زیر پلوی ارباب مملوّ ز مرغ و خرما
ای منکر قلندر برزن بلا نبینی
دوشاب و مرغ و جوجه ماست تقار خود را
با سنگ و چوب گو سر برزن بلا نبینی
حاصل از این ادارت فریاد قیل و قال است
ای خواجه‌ی توانگر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ارباب همین که این اشعار را شنید حکم کرد همان ساعت با جوالدوز دهان زارع بیچاره را دوختند.

وقتی که نان و گوشت در تهران گران بود امر به صبر میفرماید

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد ازین تهران گلستان می‌شود
گوشت‌های شیشک ارزان می‌شود
در دکان‌ها نان فراوان می‌شود
مشکلات از صبر آسان می‌شود

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان گندم غم مخور
گر نداری اَرده‌ی قم غم مخور
جان من از بهر مردم غم مخور
ور شرابت نیست خُم‌خُم غم مخور

صبر کن آرام جانم صبر کن

لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر
اسفناج ما شود کوکو به صبر
آدم بدخو شود خوش‌خو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر

صبر کن آرام جانم صبر کن

ای پری رخسار محبوبُ‌القلوب
صبر کن از ظهر تا وقت غروب
گر تو می‌خواهی بگیری نان خوب
گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بیفتی همچو موش اندر تله
گر برآری فصل پیری آبله
گر خرت ماند عقب از قافله
گر رفیقت هست شمر و حرمله

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این منسوخ می‌گردد جفا
انگلیس آید سر عهد و وفا
روس با آلمان کند صلح و صفا
تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا

صبر کن آرام جانم صبر کن

مادران مِن بعد دانا می‌شوند
کورها از علم بینا می‌شوند
دختران باهوش و خوانا می‌شوند
این فقیران هم توانا می‌شوند

صبر کن آرام جانم صبر کن

غم مخور سال دگر نان می‌خوری
گوسفند و مرغ بریان می‌خوری
میوه‌ی شیرین به شمران می‌خوری
در سر سفره فسنجان می‌خوری

صبر کن آرام جانم صبر کن

در جراید گر خبرها شد دروغ
نقل کاشان با خطرها شد دروغ
گفتگوها در گذرها شد دروغ
قتل نایب با پسرها شد دروغ

صبر کن آرام جانم صبر کن

خصم اگر آغاز هتّاکی کند
گر نظام‌الملک بی‌باکی کند
روس در تبریز سفّاکی کند
ملّت تبریز را شاکی کند

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بهم دادند نسبت از فساد
گر نوشتند از نجف حکم جهاد
ور شده بازار امنیت کساد
تو بخواب ای شیعه پاک اعتقاد

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این پیران جوانی می‌کنند
اهل تهران شادمانی می‌کنند
نوجوانان مهربانی می‌کنند
با شرافت زندگانی می‌کنند

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان مکن اینقدر لج
می‌رود سال دگر شاطر به حج
صبر کن الصّبر مفتاح ‌الفرج
شیخ جعفر گفت با ملاّ فرج

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن دردت به جانم صبر کن

منبع:

  • «دیوان کامل نسیم شمال»، مؤلف «اشرف‌الدین رشتی»؛ با مقدمه‌ی «سعید نفیسی»، نشر سعدی، ۱۳۶۸
Share
// // ?>