عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

  • کودکی نابینا

کنار مادر جست می‌زند

به جشن شکوفه‌ها می‌روند.

 

  • می‌شنوی، پروانه‌ی رؤیازده؟

بیدار شو دیگر

و برادر من باش!

 

  • نوای ناقوس معبد

از دوردست به گوش می‌رسد.

در میان شبِ سرد زمستانی،

به راهبِ لرزانی می‌اندیشم

که بر آن می‌کوبد.

 

H:\japanese\thumbnailCACWQE5Z.jpg

  • علفِ شکفته بر میدانِ کهنه‌ی نبرد

زاده‌ی رؤیاهای جنگ‌آورانِ درگذشته.

 

  • فراز باغچه‌ی میخک

پروانه‌ای سپید، بال می‌زند

یعنی روح کیست این؟

 

  • هنگامِ گردش میانِ دشت

آوای جیرجیرکی را شنیدم.

چونان آوازِ وطن بود.

به زانو شدم

و چهره میانِ علف‌زار فرو بردم.

 

  • تنها آن هنگام

بیدِ نقره‌ای رو می‌نماید

که توفان در او می‌آشوبد.

 

  • خانه‌ی ییلاقی را آتش از من ربود

حال می‌توانم

خود را به تمام

بر ماه نثار کنم.

 

  • مرا کاری با این دو دریا نیست؛

با اُفت و خیزِ جاودان آن‌ها؛

با مرگ و زندگی.

شوق من نظر به قله‌ای دارد

که آب‌ها بر آن نمی‌رسند.

 

H:\japanese\thumbnailCAW75XWE.jpg

  • اگر دزدی را که به شب در بند کشیده‌ای،

به روز در او نظر کنی،

فرزندِ خویش را یابی.

 

  • گاه بر آدم‌ها ترحم دارم؛

گاه احساس بیزاری.

چه بسا زندگی خویش را نیز این‌گونه می‌بینم:

با اکراه و با ترحم.

 

  • دل بی‌چاره‌ی آدمی!

نخست شوق کوهساران دارد

آنک کوهی با جنگلی تنیده…

آن‌گاه تپه‌ای…

سرانجام علف‌زاری کوچک.

 

  • برگ‌های سرمستِ افرا!

آن‌گاه که به کمال می‌رسید،

به نیستی فرو می‌افتید.

 

  • گلی هست، نامش فراموشی.

بذر آن را کجا می‌توان یافت؟

در دل‌هایی

که هرگز خوشبختی را

هرگز دردِ عشق را احساس نکرده‌اند.

 

  • ماهِ سرخِ تیه

پشتِ کوه‌ها فرو می‌رود؛

تصویری سرشار از جنون.

دل من پر می‌کِشد برای فروغِ جاودان.

 

  • به زودی باید بمیرم.

آه بگذار بار دیگر

چهره‌ات را ببینم

تا در آن جهان فراموش‌ات نکنم.

 

  • کوه‌های خاکستری

در پس آبشار برف؛

چونان خدایانِ خاموشِ ناشناس.

 

  • ببارد انبوه بی‌کران برف

در آن سینه‌کشان کوه.

به پیش، به پیش

تا آدمی غرقه شود در آن.

 

  • دیگر هیچ نمانده

نه دشت و نه کوهسار

تنها برف است و برف…

از کتاب «عشق، مرگ و شب‌های مهتابی» (شعر ژاپن)، مانفرد هاوس‌مان، ترجمه‌ی حمید زرگرباشی، انتشارات نقش خورشید/کتاب آینه، چاپ اول ۱۳۸۰٫

Share
// // ?>