بایگانی دسته: در باب«دغدغه‌های پست و متعالی در انتخاب‌های زندگی»



دیدار با خداوند در کلبه‌ی تهیدستان

نگاهی به زندگی و اندیشه‌ی «کوشدوا سینگ» (به روایت جان هیک)

کوشدوا سینگ در ۱۹۰۲ در پنجاب به دنیا آمد. او در خلال مبارزه هند برای استقلال که بسیاری دیگر از هم نسلان او ، با شور و اشتیاق ازآن حمایت می‌کردند، رشد یافت. هنگامی که رهبر این  مبارزه، مهاتما گاندی از لاهور بازدید نمود، کوشدوا در آنجا دانشجوی پزشکی بود. او خاطره خود از آن روز را چنین تعریف می‌کند: «من همراه با دو دانشجوی دیگر برای ادای احترام خود به دیدن او رفتیم. او به صورت معنا داری از من پرسید که دوست داری چه کاره شوی؟ پاسخ من این بود که می خواهم پزشک شوم. او در پاسخ گفت پزشک شدن حرفه تو خواهد بود. سوال من این است که دوست داری شبیه چه باشی؟ و من پاسخ دادم شهروند خوبی باشم. او از پاسخ من چنان شاد شد که گفت اگر هر فرد هندی شهروندی خوب بود، انگلیسی‌ها نمی‌توانستد حتی برای یک روز بر این مملکت حکومت کنند.»

کوشدوا بعداً یکی از انبوه جمعیت کثیری بود که از سراسر هند برای حضور در مراسم تدفین گاندی در ۱۹۴۸ به دهلی سفر کردند. او می‌گوید: «مهم‌ترین درس زندگی گاندی این است که انسانی ساده با آرزوهای بزرگ و کوششی بی وقفه به شخصیتی بزرگ تبدیل شود، و با شجاعت و دلبستگی کامل به آرمان انسانیت به نقطه اوج مجاهده بشری دست یابد.»

یک سال قبل از آن، هنگامی که حدود یک میلیون انسان (مسلمان، هندوها و سیک‌ها) در کشتار متقابل جان خود را از دست دادند، او به نگرش گاندی‌وار خود طی خشونت وحشتناک پنجاب که بلافاصله پس از استقلال رخ داد، جامه عمل پوشانده بود. زمانی که متجاوز از ۲۰ سال بعد من کوشدواسینگ را ملاقات کردم چیزی از نقشی که او در زمان استقلال ایفا کرده بود نمی‌دانستم، زیرا او حاضر نبود درباره خود سخن بگوید. اما من در تاریخ جدید پاتریک فرنچ درباره‌ی آن دوره می‌بینم که او از «کوشدوا سینگ، پزشکی که به خاطر انتقال مسلمانان از شهری کوچک نزدیک سیملا به محلی امن معروف شد» نام می‌برد. من  همچنین نمی‌دانستم که حکومت هند به پاس همین اقدام به او نشان لیاقت (کشوری) داده بود. بعدها، در  سال ۱۹۷۳، کوشدواسینگ شرحی درباره آن رویدادها نوشت که به گفته او  خاطره آنها «هنوز در ذهن من تازه است، گویی همین دیروز اتفاق افتادند.»

در سال ۱۹۴۷، او سرپرست پزشکی آسایشگاه بیماران مسلول هاردایج در دارامپور واقع در ارتفاعات سیملا بود. مردم دارامپور عمدتاً هندو و مسلمان بودند که شمار اندکی سیک نیز در میان آنها زندگی می‌کردند و «همیشه روحیه صلح و آرامش بر فضای این شهر ها حاکم بود. هماهنگی کامل اجتماعی، در میان مردم وجه غالب بود.» اما مدت کوتاهی پس از تقسیم هند، هندوها و سیک‌ها از پاکستان کنونی به ایالت پنجاب هند سرازیر شدند و اردوگاه‌های پناهندگان در بسیاری مناطق بر پا شد. کوشدوا سینگ در سازماندهی تهیه مواد غذایی، پوشاک و جای امن برای اردوگاهها در آمبالا در همسایگی دارامپور و سپس در خود دارامپور نقش رهبری داشت.

اما چیزی نگذشت که داستان‌های قتل و کشتار فجیع هندوهایی که از پاکستان می‌گریختند در همه‌جا منتشر شد و تنفر فزاینده‌ای که این کشتار ایجاد نمود متوجه مسلمانان محلی گردید. مغازه‌داری شروع به ساخت و فروش انواع خنجر نمود که جوانان جوامع هندو و مسلمان مشتاقانه به سه یا چهار روپیه آنها را می‌خریدند. افسران بریتانیایی که هند را ترک می‌کردند تفنگ‌هایشان را به هفتصد تا هزار روپیه به افراد ثروتمند می‌فروختند.

اندکی بعد فرد مسلمانی توسط یک هندو و یک سیک به قتل رسید و اختلاف فرقه‌ای، که با تهدیدهای پنهانی برای قتل عام مسلمانان دارامپور همراه بود، وضعیت حادی را به وجود آورد. مسلمانان اکنون می‌دانستند که باید خانه‌ها، مشاغل و دارایی‌های خود را ترک کنند و بکوشند راهی پاکستان شوند. اگرچه مسلمانانی که به سمت غرب مسافرت می‌کردند درست مانند هندوهایی که به سمت شرق در حرکت بودند وحشیانه قتل عام می‌شدند.

کوشدواسینگ احتمالاً تنها فرد سیکی در آن ناحیه بود که مسلمانان به او اعتماد می‌کردند و خواهان کمک او بودند. او شخصی قوی‌بنیه و سازمان‌دهنده بود که از دوره خدمت نظامی خود در زمان جنگ در واحد پزشکی درجه سرگردی داشت و قادر بود با نفوذ و اقتدار شخصی خود به حل و فصل امور بپردازد. او واگن‌هایی باری برای بردن خانواده‌های مسلمان به اردوگاه‌های موقت پناهندگان در سوباتهو فراهم کرد. «روز بعد دو واگن در حدود ساعت ۱۰ صبح رسید. مسلمانان آماده می‌شدند که آنجا را ترک کنند. به نظر می‌رسید همه چیز به خوبی پیش می‌رود. اما در واقع این‌طور نبود. من اطلاعات نگران‌کننده‌ای دریافت کردم که پناه‌جویان و اراذل [هندو] در چهار محل متفاوت با تنه‌های درخت و بشکه‌های قیر جاده دارامپور به سوباتهو را بسته بودند. همچنین عده‌ای از پناه‌جویان در حال رفت و آمد نزدیک آن راه‌بندان‌ها دیده شده بودند. به علاوه به من اطلاع داده شد که رانندگان واگن‌های باری رشوه گرفته‌اند.»

کوشدوا بدون اینکه به کسی، حتی به خود مسلمانان، چیزی بگوید نقشه‌ی تخلیه را تغییر داد. هنگامی که آنها تقریباً آماده بودند آنجا را ترک کنند، او دو راننده‌ی واگن را به بهانه‌ای به بیمارستان فرستاد و دو راننده‌ی جدید را آماده کرد و به آنها گفت بی‌درنگ به سمت داگشای حرکت کنند؛ جایی که در جهتی متفاوت قرار داشت و در آنجا پادگانی نظامی بود که در آن مسلمانان تا زمانی که می‌توانستند به جای دیگری بروند در محلی امن محافظت می‌شدند. این ترفند با موفقیت همراه بود، هر چند جمعیت خشمگین همه‌ی خانه‌های مسلمانان را که اکنون خالی بود غارت کردند.

کوشدوا بعداً به شهر مجاور کاسائولی رفت، جای دیگری که مسلمانان تصمیم گرفته بودند هرچه زودتر آنجا را ترک کنند. آنان می‌خواستند اموالشان را با خود ببرند، اما او به آنها توصیه نمود که این کار را نکنند زیرا این کار تقریباً به طور قطع باعث حمله در مسیر سفر می‌شد. او همچنین به آنها سفارش کرد از جاده استفاده نکنند، بلکه پیاده و از طریق راه مال‌رو از میان تپه‌ها بروند. آنان با این پیشنهاد موافقت کردند و اموال خود را با واگن‌های باری فرستادند. واگن‌ها به دام افتادند، و همه چیز دزدیده شد، اما خود پناه‌جویان به سلامت به مقصدشان رسیدند. کوشدوا شخصاً بعضی از زنان مسلمان را تا دهلی همراهی کرد و با موفقیت به شیوه‌های مختلف برای قادر نمودن جامعه‌ی مسلمان محلی برای فرار بی‌خطر به پاکستان فعالیت نمود.

دو سال بعد، هنگامی که او از اسلو که در آنجا به تحقیق درباره بیماری سل در دوره دکتری مشغول بود بازمی‌گشت، تصمیم گرفت در بین راه در کراچی توقف کند. خاطره‌ی خون‌ریزی و کشتار، زنده و احساسات هنوز در حال غلیان بود. بنابراین شگفت بود که یک سیکِ عمامه به سر و ریشو در کراچی ظاهر شود. به محض پایین آمدن از هواپیما از او سؤال شد که آیا برای انجام مأموریتی آمده است؟ جواب مثبت بود، او برای مأموریتی توأم با حسن نیت آمده بود. ایا او نماینده اجتماع یا جمعیتی بود؟ بله، او عضوی از بزرگترین جامعه در جهان بود: جامعه‌ی نوع انسان. او در راه بازگشت به هند به پاکستان آمده بود زیرا او نمی‌پذیرفت رابطه‌ی بین دو همسایه همچنان رابطه‌ای خشونت‌آمیز باشد.

در فرودگاه بعضی از افراد پلیس مسلمان که کوشدوا را قبلاً در دارامپور دیده بودند و خانواده‌هایشان توسط وی نجات داده شده بود، او را شناختند. خبر حضور او به سرعت در میان کسانی که به فرار خود آنها یا دوستان و خویشاوندانشان کمک کرده بود پخش شد، و او به گرمی مورد استقبال قرار گرفت و شمار زیادی از همسایگان قبلی به افتخار او جشن گرفتند. رییس پلیس عبدل وحید خان، از جمله‌ی آنان بود. هنگامی که هواپیما صبح روز بعد آماده‌ی پرواز بود «من وحید را در آغوش کشیدم و از او خداحافظی کردم و به سمت هواپیما رفتم. افراد پلیس تا نزدیک هواپیما مرا بدرقه کردند، و هنگامی که من در حال سوار شدن به هواپیما بودم، همه‌ی آنها به خط ایستادند و ادای احترام نمودند. من با دو دست پیوسته از آنها قدردانی کردم و اشک از چشمانم جاری شد.»

کوشدوا در نامه‌ای به یکی از دوستان مسلمانش در پاکستان نوشت: «به عقیده‌ی من همه‌ی ما، چه هندوها چه مسلمانان و چه سیک‌ها، فرزندان یک خدای واحد هستیم که شما اورا الله می‌نامید، هندو ها او را رام می‌نامند و سیک‌ها او را واهی گورو می‌خوانند. من به اسلام به اندازه‌ی دین خود احترام می‌گذارم زیرا می‌دانم هر دوی آنها در ذات خود یکی هستند. من همچنین می‌دانم که یک مسلمان یا سیک یا هندوی واقعی هرگز آنچه را که در شورش‌های قومی اخیر کاملاً عادی بود انجام نمی‌داد.»

کوشدوا یک پزشک بود. به دلیل شیوع گسترده سل در پنجاب او متخصص بیماری سل گردید، اما او غیر از طبابت کارهای بسیار دیگری هم انجام می‌داد. او مسئول اجرایی چندین کلینیک بیماری سل در هوای معتدل تپه‌های سیملا بود و در استفاده از آخرین روش‌های معالجه پیشگام بود. او خدمتگزاری بسیار فعال، کارآمد و دلسوز بود و نشان افتخار پنجاب، جایزه ملی بادام شری، مدال طلای صلیب سرخ هند و همچنین مدال طلای انجمن مبارزه با سل هند را دریافت نمود، که هیچ یک از آنها را هنگامی که من به عنوان استاد مدعو در دانشگاه پنجاب در پاتیلا با او دوستی پیدا کردم از زبان خود او نشنیدم. همه‌ی اینها را بعداً هنگامی که مشغول نوشتن این بخش بودم کشف کردم.

آنچه که من می‌دانستم این بود که او مسئول احداث و نیرو بخشیدن به رشته‌ای از مؤسسات و بنیادهای نوع‌دوستانه در پاتیلا بود، نه تنها آسایشگاه بیماران سل بلکه مرکزی برای تهیدستان در حال مرگ، خانه‌ای برای زنانی که از خانه‌ی خود طرد شده بودند و یک یتیم‌خانه.

او یک روز، در حالی که با سرعت سرسام‌آور در ماشین قدیمی‌اش رانندگی می‌کرد، مرا به دیدن این مؤسسات برد. در خانه‌ی تهیدستان در حال احتضار، او مرا به زن مسئول آنجا معرفی کرد، «این خواهر من انیتا است». سپس در یتیم‌خانه مرا به زن مسئول آنجا معرفی کرد، «این خواهر من سوشیلاست»، و در آسایشگاه، «این برادر من دارشان است». در ابتدا من فکر می‌کردم کل افراد خانواده او درگیر این کارها بودند. اما وقتی خودِ مرا به عنوان برادرش معرفی کرد، و در یتیم‌خانه به عنوان عمو به بچه‌ها معرفی شدم، پی بردم که برای کوشدوا همه‌ی ما اعضای یک خانواده بودیم.

او همچنین در مسأله‌ی سیاسی مهم پنجاب، یعنی درخواست اکالی دال حزب ملی‌گرای سیک برای پنجاب مستقل- خالستان یا دولت سیک- درگیر بود. او با این امر مخالف بود و عمیقاً نسبت به سوءاستفاده از دین برای اهداف سیاسی نگرانی داشت. او در نامه‌ای نوشت که «از زمان آخرین دیدار شما در ۱۹۷۱ فساد به آهستگی به درون معابد و پرستشگاه‌های ادیان، به دلیل ولع سیاستمداران برای کسب قدرت به هر وسیله، از جمله مذهب، راه یافته است.» او جزوه‌ای درباره مسأله‌ی خالستان منتشر کرد، و استدلال نمود که سرزمین سیک در حکومتی محاط در خشکی شامل پنج یا شش منطقه خواهد بود، که بین هند و پاکستان قرار گرفته است، و موقعیت ما در هند مانند بیگانگان خواهد بود. تنها اشخاصی که از آن سود خواهند برد شمار اندکی از سیاستمداران تشنه‌ی قدرت خواهند بود که برای آنها شور و شوق آزادی تنها به معنای دست یافتن به صندلی‌های وزارت است.»

در نامه ای به تاریخ ۱۹۸۴، پس از محاصره‌ی خونین معبد طلایی در امریتسار، او گفت: «آکالی دال کوشید با پنهان ساختن خواسته‌های عمیقاً سیاسی خود تحت لوای مطالبات دینی حکومت را فریب دهد. پذیرش خواست آنها به تجزیه‌ی مملکت منجر می‌شد. آکالی دال سپس با گردآوری سلاح که از کشوری همسایه (پاکستان) تهیه شده بود برای رویارویی مستقیم آماده شد. رهبران آکالی دال از من نفرت دارند، اما من نمی‌توانم از حرف زدن و نوشتن به هیچ قیمت خودداری کنم. من بدخواه هیچ کسی نیستم.» به خاطر مخالفت علنی او با جنبش خالستان یک بار مرد جوانی به قصد ترور او به دیدنش آمد. اما پس از مدتی صحبت با او، مرد جوان چنان تحت تاثیر قرار گرفت که به هدف خود اعتراف کرد، هدفی که اکنون آن را خطا می دانست، و با به جا گذاشتن چاقوی خود آنجا را ترک کرد.

شعر زیر یکی از اشعار کوشدوا است که درون‌مایه خاص‌شان موضوعِ «یافتن خداوند در زندگی روزمره» است:

مردم به پرستشگاه های خود می‌روند

تا به من سلام گویند

چه ساده و نادانند فرزندان من

که فکر می‌کنند من جدا از دیگران زندگی می‌کنم

چرا آنها نمی‌آیند و در جنبش زندگی، آنجا

که من همیشه زندگی می‌کنم

در مزارع، کارخانه ها، و بازار

آنجا که من به کسانی که با عرق جبین خود

معاش خود را تأمین می‌کنند امید می‌بخشم

به دیدن من نمی‌آیند؟

چرا آنها نمی‌آیند و در کلبه‌های تهیدستان

با من مواجه نمی‌شوند

و مرا که به مستمندان و نیازمندان دعای خیر می‌کنم

و اشک‌های بیوه‌زنان و یتیمان را پاک می‌کنم

نمی‌یابند؟

چرا آنها نمی‌آیند

و در میان کسانی که به واسطه‌ی افرادی

که به پول و قدرت خود می‌بالند تحقیر شده‌اند

به استقبال من نمی‌آیند

و مرا که نظاره‌گر درد و رنج آنها هستم و

مهر و شفقت خود را نثارشان می‌کنم نمی‌بینند؟

و چرا آنها نمی‌آیند

و در میان زنانی که در گناه و شرم سقوط کرده‌اند

آنجا که من بین آنها می‌نشینم تا برای آنها دعا کنم و وضعیتشان را

بهبود بخشم به دیدار من نمی‌آیند؟

من مطمئن هستم

اگر آنها بکوشند مرا ملاقات می‌کنند

هرگز نمی توانند مرا نبینند

در زحمت و مبارزه زندگی

و در اشک‌ها و شوربختی‌های فقیران.

 

(برگرفته از کتاب «بعد پنجم»، نوشته جان هیک، ترجمه بهزاد سالکی، انتشارات قصیده سرا، صفحات ۳۴۹ تا ۳۵۸)

// // ?>


وجدان جنایتکار

– دشوار است تشخیصِ این‌که چه کسی دارد داوطلبانه همراه سیل شنا می‌کند.

– بعضی‌ها منتظر چراغ قرمز می‌مانند تا مجبور نشوند به آن طرف خیابان بروند.

– از خودت مراقبت کن. تو مایملک دولت هستی.

– تفاوت نسلی: ما باهم خواب می‌دیدیم و آنها: آنها باهم می‌خوابند.

– بعضی‌ها نبش قبر خود را نوعی رستاخیز می‌دانند.

– چرا خیلی فکر می‌کنم؟ تا به خیلی چیزها فکر نکنم.

– حتی از خودت هم برحذر باش، تو شهروند وفادار دولت هستی.

– شعار تظاهرات جنایتکاران: «وجدان‌مان را عذاب ندهید. راحت‌اش بگذارید.»

– رؤیای برده‌ها: بازاری که در آن، آدم حق داشته باشد خودش برای خودش اربابی بخرد.

– گیر افتادن در آرواره‌های شیر اصلا چیز خاصی نیست، آنچه خوفناک است شریک‌شدن در ذائقه اوست.

– به من بگو با که می‌خوابی تا به تو بگویم خوابِ چه را می‌بینی.

– عقیده خود را اظهار کردن یک چیز است، و از خود نقل قول کردن چیز دیگری.

– هملت امروز: بودن بدون بودن، یا در عین باشندگی نبودن.

فکرهای اصلاح نشده: گزیده آفوریسم‌ها / استانیسلاو ‌یرژی‌ لتس، گزینش و ترجمه امید مهرگان / تهران : فرهنگ صبا، ۱۳۸۷

لتس، استانیسلاویرژی، ۱۹۶۶ – ۱۹۰۹ م  (Lec, Stanislaw, Jerzy)

// // ?>


از دویدن‌ها و خستگی

شاید شروع زمانی که من به زندگی خودم بیش‌تر فکر می‌کردم سال اول راهنمایی بود. همزمان با شروع دوستیم با دوستی! همکلاسیم بود اما اصلاً نمی‌شناختمش. از قضا در یک دوره کلاس‌های تقویتی فقط من و او شرکت کردیم و با هم آشناتر شدیم.

و روزی او شروع به حرف زدن کرد، در حالی که بعدها، می‌گفت: «وقتی حرف می زدم، می‌ترسیدم از این‌که مسخره‌ام کنی». و این شروع دوستی ما بود. نوجوان بودیم و احساساتی و به دنبال هر چیزی که حس حضور خدا را برایمان تداعی کند. و حرف می‌زدیم از غم، باران، بوی خاک، صدای بم شهید آوینی روی مستند روایت فتح، از کرخه تا راین، آژانس شیشه‌ای، موسیقی ساعت ۱۲ ونجلیس و … .

روزی به من گفت: «تو، یادت می‌مونه که این‌جا دنیاست» شاید از تمام حرف‌هایی که آن دوران با هم می‌زدیم طنین این حرف در گوشم از همه بیش‌تر بود.

دوران دبیرستان از دوستم جدا شدم ولی آن حال و هوا را با خود حفظ کردم. کم‌کم به دنیای ذهنم پناه می‌بردم. سر کلاس بودم اما نبودم. من فقط این «من» نبودم. منی خیالی هم با من بود که او را پیرتر می‌کردم.

تابستان پیش‌دانشگاهی، کنکور! راه را زیبا می‌دیدم و درس ‌خواندن برای کنکور را مقدس. فکر می‌کنم در نهایت آن سال چیزهای خوب زیادی هم برایم داشت. هرچند بدی‌هایش هم کم نبود. اما من از همان زمان بود که جدی‌تر به خود فکر می‌کردم و تصمیم گرفتم جدی‌تر بنویسم. برای خودم می‌نوشتم از یأس‌ها و امیدهایم؛ از راه.

از دفترم: (پیش‌دانشگاهی در مواجهه با کسی این نوشته را نوشتم که در آن احساس کردم بسیار حقیر و کوچکم) برای ماندن نیامدیم، آمدنمان برای رفتن بود.

خداوندا، بی‌قرارم کن و به من غنای نفس عطا کن تا از هر چه جز رضایت توست بی‌نیاز شوم. ذهنم را از هر آنچه غیر توست رها کن و به من وسعت روح بندگان مؤمنت را عطا کن.

سال اول دانشگاه و دوباره دوستم. هفته‌ای یک‌بار به دانشگاه می‌آمد و با هم حرف می‌زدیم. از مرگ می‌گفت. از جوانی که باید در چه کار باشیم. از از سَر گُل جوانی‌مان!

می‌دانست که می‌دانم امّا راه برای من روشن نبود. خواندن علوم دینی برایم کسل‌کننده بود. نمی خواستم تحقق آنچه می‌دانستم این باشد.

از دفترم:

*غم راه گلویم را بسته بود و نمی‌گذاشت نفس بکشم. آن‌قدر که حس کردم دارم خفه می‌شوم.

ای کاش آدم‌هایت به یادشان می‌ماند که این‌جا دنیاست…

….. و همگی غافلیم از تو، و از خودِ خودمان و به همین خاطر همیشه روحمان خسته است. دوریم از تو، از یاد تو، …

….. خسته‌ام از غفلت، از خواب، از دنیایی بودن، از زمینی بودن، از جمود، از غم دنیا، از تهی بودن، از بی‌تو بودن.

*کسی که همیشه یادش در خاطرم می‌ماند حرفی زیبا زد. گفت: حکایت ما بنده‌ها موقع دعا کردن به درگاه خداوند، حکایت کسی است که حرفی را می‌زند حال آن‌که خودش آن‌را باور ندارد…. .

خسته بودم. فال حافظ و بیت آخری که به یاد ندارم چه بود. روز بعد همان بیت را زیر بنری که برای تبلیغ حوزه‌ی شهید بهشتی در دانشگاه نصب شده بود دیدم. و از ترم بعد من و دوستم معرفت‌آموز حوزه‌ی شهید بهشتی شدیم.

سر کلاس‌ها چرت می‌زدم. کششی وجود نداشت. نمی‌توانستم. شنیدن دیود و خازن و opamp برایم جذاب‌تر بود. معرفتم افزوده نشد. کلاس‌های آخر ترم را شرکت نمی‌کردم. حتی در امتحانات پایان ترم هم شرکت نکردم. از درس‌های ترم دوم فقط به کلاس انسان‌شناسی دکتری رفتم و از حرف‌های نغز و نکته‌های باریک‌تر از موی او فقط این جمله در گوشم طنین‌انداز شد: خداوند نزدیک‌تر از هر کسی به ماست و ما جداً از این قرب غافلیم.

و این آخرین حضورم در کلاس‌های حوزه بود. اما دوستم هم‌چنان ادامه می‌داد. هر از گاهی به او سر می‌زدم. به جای این‌که سر کلاس برود چند ساعتی با هم حرف می‌زدیم. هم‌کلاسی‌هایش که من را از ترم اول می‌شناختند گاهی از کنارمان رد می‌شدند و چپ چپ نگاهم می‌کردند که چرا اغفالشان می‌کنی. کار و زندگی دارد.

از دفترم:

*….. گاهی زبانم قفل می‌شود و دوست ندارم حتی یک کلمه با کسی حرف بزنم…… من در پیشگاه تو هیچ جوابی برای هدر دادن عمرم ندارم.

*…… خاک این دل هر لحظه هوای شکفتن دارد اما افسوس که هوای شکفتنش در فضای تاریک و هوای یخ‌زده‌ی این‌جا می‌خشکد.

*….. از ذهن بداندیش خسته‌ام…. دیگر حتی فکر تو نیز دور است. دور و گاهی در نظر دست نایافتنی…. .

* هر وقت دلم برای خودم تنگ می‌شود می‌فهمم مدت‌های زیادی از تو دور بودم…. دور بودن بنده‌ها از خدا خیال پوچ آن‌هاست. و عزم برگشت و طی کردن راه طولانی برای تقرب به درگاه تو خطاست. عزم برگشت نه، طی کردن راه طولانی خطاست. چرا که تو همیشه نزدیکی. کافیست که بنده‌ی خطاکار لحظه‌ای از غفلت برگردد و تو نزدیک‌ترین به او خواهی بود. ذهنم از این حرف‌ها پُره. باور کجاست؟….

* …. گاهی حس می‌کنم هیچ احساسی نسبت به هیچ چیز ندارم.

*… یاد این‌که خدا همیشه هست در ذهنم هست. ولی فقط یادِ. گاهی وقتی درگیر این معنی می‌شوم حس می‌کنم هیچ‌گاه احساسش نکردم و بسیار دورم از حال یک ایمان آورنده‌ی واقعی … .

* … از اینی که هستم، خسته شدم. دلم پوست انداختن می‌خواهد. تغییر در حالم، روحم، تفکرم، رفتارم، خیالاتم، هستیَم در زندگیم، … در بودنم!

* فکر می‌کنم از یاد مرگ زیاد غافل بودم! از یاد… .

* عطا کن به من آن علم زیبا را، حلم زیبا را…

* … اوهام زیبا اطرافم را احاطه کرده‌اند و در عمق آن‌ها، این سکون است که در قلبم جا گرفته. ثانیه‌های عمر در حال دویدن … و نمی‌دانم پر شدن ظرف عمر، من را به چه چیز خواهد رساند…. .

* چه چیز را از خود دریغ می‌کنم؟ به کجا می‌روم؟ …..

* … کم‌کم دارم به خیالی در خیال خودم تبدیل می‌شوم….. و رفته رفته، این مدینه‌ی فاضله‌ی خیالی و خیال مدینه‌ی فاضله‌ام هر چقدر زیبا، امّا بر روحم سیطره پیدا می‌کند و روحم را هم‌چون پرنده‌ای در قفس خود گرفتار می‌کند… و جسمم سرگردان و آشفته در پی هیچ می‌رود چون روحم زندانی خیالی زیبا و محو زیبایی این خیال است.

* … دل‌تنگم و دل‌تنگی کسانی که دوستشان دارم دلم را تنگ‌تر می‌کند. دل آدم‌ها گرفته… . من چه‌کاری می‌توانم برایشان انجام بدهم؟

* … و من از هر چیز این زندگی قفلی ساختم و آن را بر در روح و ذهنم زدم… قفل‌ها را از دریچه‌ی ذهن و روح برکن. قفل‌های عادت را، قفل‌های غفلت را، قفل‌های نفاق را و … .

* … در پس تمام اعمالم عجله و غفلتی نهفته است. گویی از لحظه‌ی شروع به انجام هر کاری، شیطنتی از درون من را از ژرفای آن کار غافل می‌کند و تمنای رهایی از آن در وجودم بیش‌تر می‌شود و میل به پناه بردن به دنیای افکارم زنده و زنده‌تر می‌شود. این گونه است که زندگی گاهی برایم به وهمی تبدیل می‌شود. مثل یک بی‌خاطرگی از آن‌چه زیستم.

سال سوم. فراموشی، غفلت! باید از کف خیابان‌ها من را جمع می‌کردند. ترم ششم داشت تمام می‌شد و با یک ماجرا درگیر شدم! همیشه فکر می‌کردم و می‌کنم که آدم حتی از مادرش هم نباید توقع چیزی داشته باشد. امّا خب! راستش را بخواهی، گاهی بی‌وفاییِ دوستان مدعی بدجور تو ذوق آدم می‌زند. و چقدر دوستان آن‌جایی که به همدلی آن‌ها احتیاج داری بی‌وفا هستند. چند شب تا سحر از این فکر خوابم نمی‌برد.

بالاخره ترم ششم تمام شد و من سال دیگر کنکوری می‌شدم. سال دیگر که چه عرض کنم! به تعبیر همکلاسی‌ها و دوستانم، کنکوری شده بودیم. و پرسش دوباره از خود. چه می‌کنم؟ و گاهی پرسشم را بلند بلند می‌گفتم. امّا مثل آگهی بازرگانی که موقع پخش سریال از زیر صفحه‌ی تلویزیون عبور می‌کند و کسی به آن توجه نمی‌کند، کسی به من توجه نمی‌کرد. حتی خودی از من هم از این حرف‌ها کلافه شده بود و کار خودش را انجام می‌داد. باز هم کتاب تست، آزمون‌های طبقه‌بندی شده، … .

از چندم تیر شروع به درس خواندن کردی؟ روزی چند ساعت درس می‌خوانی؟ روزی چند صفحه می‌خوانی؟ ۱۰ صفحه‌ی کامل یا مثلاً ۱۰ صفحه و یک ذره از صفحه‌ی یازدهم؟ مثل یک کنکوری سخت کوش بخوان!

حالت تهوع… و برای فراموشی حالت تهوع سرم را بیشتر در کتاب می‌کردم.

از دفترم: وقتی در زندگی، همه چیز، هر چیزی، معنای خودش را از دست می‌دهد و تو مثل سرگردانی خواهی بود که همیشه در حال دویدن است و خسته! خسته از دویدن‌ها چون نمی‌دانی به دنبال چه چیزی، چه کسی می‌دوی!

و معجزه‌ای (دستی) من را در جلسات دوشنبه نشاند.

// // ?>


پیر می‌شوند، پیر می‌شویم

مسائلی مثل مرگ (مرگ خود و عزیزان) بیماری‌­های سخت و صعب‌العلاج (خود و عزیزان)، پیری و داشتن روابط و تعاملات مطلوب از مهمترین دغدغه­‌هایی است که خواه­ ناخواه در طول زندگی برایمان مطرح است. وجه مشترک این مسائل تأثیرات سهمگین و مخربی است که این‌گونه حوادث بر روح و جسم آدمی می‌­گذارد. اما خوشبختانه در بسیاری موارد آدم‌ها می­توانند کم و بیش از عهده‌ی اثرات سنگین آن برآمده و زندگی خود را به نوعی جمع و جور کنند اما در اغلب موارد این اتفاق ناشی از ویژگی منحصر به فرد آدمی در « فراموش» کردن است.[۱] از طرف دیگر در مواجهه با این مشکلات، در بسیاری از موارد، آدمی به فروپاشی جسمی و  روحی و افسردگی مبتلا می‌شود، متأسفانه تعداد این آدم­ها کم نیستند.

در هر حال نیاز ما برای مواجهه‌ی درست و اصولی و برخورد مناسب با این وقایع کاملاً روشن است یعنی این‌که ما مجبوریم و یا بهتر بگویم عاقلانه­‌تر است برای به حداقل رساندن میزان صدمات و رنج‌های بزرگ به تفکر، تعمق و مطالعه در خصوص این دغدغه‌ها بپردازیم و در واقع قبل از وقوع حوادث آمادگی لازم برای برخورد با آن‌ها را کسب کنیم.

مسئله‌ی پیری یکی از دغدغه­‌های اصلی ما انسان­‌هاست و برای بسیاری از ما امری محتوم است. اگر کسی موفق شود این مسئله را برای خود حل و فصل کند بخش بزرگی از مسائل دیگر زندگی برایش روشن شده است.

با نگاهی به زندگی سالمندان در می‌یابیم که خصوصیات بد اخلاقی مثل بی‌صبری، توقعات زیاد و طلبکاری از دیگران، بی‌حوصلگی و …. ویژگی‌هایی هستند که با پیری آشکار می­شوند و البته بروز نمایان‌تری دارند زیرا در دوران پیری و ضعف جسمانی، آدمی توانایی کمتری برای پوشاندن این عیب­ها دارد. در جوانی امکانات و توانایی بیشتری برای سرگرم کردن خود و در نتیجه فراموش کردن عیب­ها و رذیلت­های اخلاقی خود داریم بدون آن‌که کاری جدی برای رفع آن‌ها انجام دهیم، و نتیجه این می­شود که ویژگی­های بد اخلاقی در ما باقی مانده، رشد می­کند و بزرگ و بزرگ‌تر می­شود (مانند ماجرای خارکن و خار در مثنوی) و در زمان پیری …!!

مثال­های متعددی از زندگی روزمره می­‌توان زد که فرق روزگار جوانی و پیری را نشان می‌­دهد؛ در جوانی خانه و زندگی مستقل داریم، از توانایی جسمی بسیاری برخورداریم، توان و استقلال مالی داریم، و مجبور نیستیم که با کسانی که از آن‌ها خوشمان نمی­آید و به هر دلیلی از رابطه با آنها لذت نمی‌بریم، ارتباط برقرار کنیم (شاید حتی نیازی به این رابطه را در خود احساس نمی‌کنیم)، حتی در رابطه با همسر و فرزندان هم تا حدودی با توجه به امکانات وتوانایی‌های موجود از استقلال نسبی برخورداریم و اگر هم مشکلی پیش آید به زودی برطرف می‌شود زیرا این روابط بر اساس نیازهای دو طرفه تنظیم شده است و اگر شما چیزی می­دهید حتماً چیزی می­گیرید! پس طرفین رابطه تا حدودی به این راضی می­شوند که سوء اخلاق و رفتار یکدیگر را تحمل کنند. در ضمن این امکان را دارند که وقتی تحمل این سوء اخلاق از حد گذشت، از یکدیگر ـ حداقل تا داشتن فرصت مناسب برای فراموش کردن! ـ فاصله بگیرند.

اما امان از پیری و تنهایی! شما بسیار پیر و فرتوت شده­‌اید، حتی اگر ثروتی داشته باشید توان نگهداری و حفاظت از آن را ندارید و نمی‌­توانید آن‌را مدیریت کنید. حتی اگر خانه­‌ای داشته باشید، دیگر نمی‌­توانید به تنهایی در آن زندگی کنید. از لحاظ جسمی به شدت نیازمند هستید، دیگر به راحتی از عهده‌ی اداره امور فردی و اجتماعی خود بر نمی‌­آیید و به شدت نیازمند کمک هستید (گاهی کاملاً گیرنده‌‌ می‌شوید) در چنین شرایطی در رابطه با اطرافیان اعم از اینکه فرزندان شما باشند یا بستگان نزدیک به شدت دچار مشکل می‌­شوید. در این موقعیت چه می‌کنید؟ عده‌ای از سالمندان از طرف اطرافیان پذیرفته می‌شوند. اگر سویه‌ی اخلاقی بودن جوان‌ترها را در نظر نگیریم به احتمال قوی پیری پذیرفته می‌شود که روح اخلاق در او پیر نشده و تنها جسم او ازکارافتاده باشد اما ما در این‌جا درباره‌ی پیری و کهنسالی‌ای صحبت می‌کنیم که روزگاری توان جسمی پرده بر عیب‌هایمان داشته و حالا پرده برداشته شده است. پرده از چه؟! رذیلت­های اخلاقی، دنیادوستی، مال دوستی، بی صبری، خودپسندی، تکبر، جهل و….این‌ها به سرعت آشکار می­شوند، بله درست است دیگر نمی­توانیم در پشت نقابی از تواضع، خودپسندی خود را بپوشانیم، دیگر نمی­توانیم با بخشش (انفاق) بخل خود را بپوشانیم، شح نفس (حرص و آزمندی) به شدت نمایان می­شود و این تحمل را برای اطرافیان که آن­ها هم همین ویژگی­ها را دارند، دشوار می­کند (حتی اگر فرزندمان باشند!) دیگر وجود نیازهای دوطرفه، تحمل نسبی را امکان­پذیر نمی­کند زیرا سالمند از لحاظ مادی که تماماً نیاز است و از لحاظ معنوی هم که این امکان وجود ندارد که برای فراموشی از یکدیگر فاصله بگیریم! پس زندگی به کام‌ ما تلخ و تلخ­تر می­شود!! با بی‌­صبری وکج­خلقی­ موجب اوقات تلخی و عصبانیت سایرین می­شویم،  تکبر و خودپسندی‌مان احترام، تمجید و محبت بیشتری را از اطرافیان می‌­طلبد در حالی­که سایرین چیزی را که قابل تمجید، احترام و یا محبت باشد نمی­‌یابند، بلکه روز به روز خسته­‌تر می­شوند، جهل و نادانی­مان موجب ارائه‌ی نصیحت­‌های بی‌­حاصل و تکراری و دخالت­های بسیار تنش­‌زا و جنجالی می‌­شود زیرا اطرافیان هم درست مثل خود ما هستند و درست به همان اندازه نادان، متکبر و بی‌­صبر هستند اما خود بی‌­خبرند و آن‌کس که پیر است در موضع ضعف قرار دارد! در نتیجه این سالمند است که تنها متهم اصلی دادگاه اخلاق خانواده محسوب می­شود!

در دوران پیری ضعف­ها ومحدودیت­های جسمانی – حرکتی، تحمل دردهای مزمن و انواع بیماری­ها، تحمل دارو و درمان­های بی­تاثیر که خود با عوارض فراوان توام­مند، مزید بر علت شده بر کج‌­خلقی سالمند می­افزاید، توهمات ذهنی و زیاده­‌گویی و صحبت­‌های تکراری و مداوم موجب خستگی اطرافیان شده و سبب بدرفتاری وعصبانیت آنها می­شود و متقابلا  تحمل بدرفتاری و کج‌­خلقی دیگران بر روحیه و رفتار سالمند نیز تاثیرات سوء خود را می­گذارد. علاوه بر این مسائل محدودیت­‌های اقتصادی، عدم توانایی فکری و فیزیکی بر مدیریت ثروت و داشته­‌های مادی برای کسی که در تمام عمر تنها بر این داشته­‌ها تکیه کرده است می‌­تواند بسیار زجر آور باشد و منجر به این شود که سالمند درصدد انتقام و زجر دادن اطرافیان خود برآید هر چند که آنها فرزندان وی باشند!!

در چنین شرایطی چه بایدکرد؟ برای روزگار پیری خود چه بیندوزیم؟ به کسانی که درگیر نگهداری از سالمندان هستند چه توصیه‌ه­ای داشته باشیم؟  پاسخ به این پرسش‌ها برای همه‌ی ما ضروری است زیرا یا پیر می­شویم و یا به ناگزیر بایستی از پیرانمان مواظبت و نگهداری کنیم.

بهتر است این‌را جور دیگری بگویم: «پاسخ به این پرسش‌ها برای همه‌ی ما ضروری است زیرا یا پیر می‌شویم و یا از پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان می‌بایست مراقبت کنیم. شاید این شروعِ تغییر نگاه، شروعِ از هم اکنون اخلاقی شدن باشد.

بی‌صبری را در مقابل ناتوانی «جسمانی» پدربزرگ به صبور شدن تبدیل می‌کنم و تکبرم را زیر قدم‌های عصای مادربزرگ به خاک می‌سپارم.

 


[۱] – اما باید اذعان کرد که فراموشی راهکار مناسب و همیشگی برای برخورد با این مسائل نیست زیرا زندگی انسان­ها به طور طبیعی لبریز از این مسائل بوده و اگر یکی را فراموش کرد، دیگری به سراغش می­‌آید.

// // ?>


دم خر و پر فرشته (قطعه‌هایی از فیه ما فیه مولانا)

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آن‌چه مقصود است به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر، چون آرام و قرار گیرد؟ این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه‌های نردبان جای اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه‌های نردبان عمرِ خود را ضایع نکند. (ص۵۳)

 

عارفی پیش نحوی نشسته بود. نحوی گفت: «سخن بیرون ازین سه نیست: یا اسم باشد یا فعل یا حرف.» عارف جامه بدرید که «وا وَیلَتاه! بیست سال عمر من و سعی و طلب من به باد رفت که من به امید آن‌که بیرون ازین سخنی دیگر هست، مجاهده‌ها کرده‌ام. تو امید مرا ضایع کردی.» (ص۱۲۵)

 

شیخ‌الاسلام تِرمِذی می‌گفت: «سیّد برهان‌الدّین قدّس‌الله سرّه‌العظیم سخن‌های تحقیق خوب می‌گوید، از آن است که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می‌کند.» یکی گفت: «آخر تو نیز مطالعه می‌کنی، چون است که چنان سخن نمی‌گوئی؟» گفت: «او را دردی و مجاهده و عملی هست.» گفت: «آن را چرا نمی‌گوئی و یاد نمی‌آوری؟ از مطالعه حکایت می‌کنی. اصل آن است و ما آن را می‌گوئیم. تو نیز از آن بگو.» ایشان را درد آن جهان نبود، بکلی دل برین جهان نهاده بودند.

بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان، می‌خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند. این سخن هم‌چون عروسی است و شاهدی است. کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند، آن کنیزک بر وی چه مهر نهد و بر وی چه دل بندد، چون لذت آن تاجر در فروخت است، او عِنّین [=ناتوان] است، کنیزک را برای فروختن می‌خرد. او را آن رجولیّت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد. مُخنّث را اگر شمشیر هندی خاص به دست افتد آن را برای فروختن ستاند. یا کمانی پهلوانی به دست او افتد هم برای فروختن باشد، چون او را بازوی آن نیست که آن کمان را بکشد. و آن کمان را برای زه می‌خواهد و او را استعداد زه نیست، او عاشق زِه است. و چون آن را بفروشد، مُخنّث بهای آن را به گلگونه و وسمه دهد. دیگر چه خواهد کردن؟ عجب چون آن را بفروشد به از آن چه خواهد خریدن؟ (ص۲-۹۱)

 

پلنگان و نهنگان و شیران را و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیّت‌ها باشد الا آن معنی که باقی‌ خواهد بودن در ایشان نیست. اگر آدمی به آن معنی راه برد، خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد و الا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد. این جمله‌ی هنرها و آرایش‌ها چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه. روی آینه از آن فارغ است. روی آینه را صفا می‌باید. آنک او روی زشت دارد، طمع در پشت آینه کند زیرا که روی آینه غمّاز است و [آن‌که] خوب‌روست او روی آینه را به صد جان می‌طلبد زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست.

شهری که درو هرچه خواهی بیابی از خوب‌رویان و لذات و مُشتَهای طبع و آرایش گوناگون الّا درو عاقلی نیابی – یالیتَ [=ای کاش] که به عکس این بودی – آن شهر وجود آدمی است. اگر درو صدهزار هنر باشد و آن معنی نبود آن شهر خراب اولی‌تر. و اگر آن معنی هست و آرایش ظاهر نیست، باکی نیست؛ سرّ او می‌باید که معمور باشد. آدمی در هر حالتی که هست سرّ او مشغول حقّ است و آن اشتغال ظاهر او مانع مشغولی باطن نیست. هم‌چنان که زنی حامله در هر حالتی که هست، در صلح و جنگ و خوردن و خفتن، آن بچه در شکم او می‌بالد و قوّت و حواس می‌پذیرد و مادر را از آن خبر نیست. آدمی نیز حامل آن سرّ است. ﴿وَحَمَلَهَا الانِْسَانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً [سوره احزاب، ۷۲]. الّا حقّ تعالی او را در ظلم و جهل نگذارد. از محمول صورتیِ آدمی مرافقت و موافقت و هزار آشنایی می‌آید، از آن سِرّ که آدمی حامل آن است چه عجب که یاری‌ها و آشنایی‌ها آید؟ تا بعد از مرگ ازو چه‌ها خیزد. سِرّ می‌باید که معمور باشد زیرا که سِرّ هم‌چون بیخ درخت است؛ اگرچه پنهان است، اثر او بر سر شاخسار ظاهر است. اگر شاخی دو شکسته شود، چون بیخ محکم است، باز برویَد. الا اگر بیخ خلل یابد نه شاخ ماند و نه برگ. (ص۶-۱۴۵)

 

آدمی را حق‌تعالی هر لحظه از نو می‌آفریند و در باطن او چیزی دیگر، تازه‌تازه می‌فرستاد که اول به دوم نمی‌ماند و دوم به سوم. الا او از خویشتن غافل است و خود را نمی‌شناسد. (ص۱۴۹)

 

احوال آدمی هم‌چنان است که پر فرشته را آورده‌اند و بر دُم خری بسته‌اند تا باشد که آن خر از پرتو و صحبت فرشته، فرشته گردد زیرا ممکن است که او هم‌رنگ فرشته گردد.

از خِرد پر داشت عیسی بر فلک پرّید او      گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری

و چه عجب است که [خر] آدمی شود؟ خدا قادر است بر همه‌ی چیزها. آخر این طفل که اول می‌زاید از خر بتر است: دست در نجاست می‌کند و به دهان می‌برد تا بلیسد؛ مادر او را می‌زند و منع می‌کند. خر را باری نوعی تمییز هست، وقتی که بول می‌کند پای‌ها را باز می‌کند تا بول برو نچکد. چون آن طفل را که از خر بتر است، حق تعالی آدمی تواند کردن، خر را اگر آدمی کند چه عجب است؟ پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست. (ص۸۸)

مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق لیلی می‌گشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در ده بچه‌ای بود، فرصت می‌یافت، بازمی‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه بازگشته بود. هم‌چنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فروجست و روان شد(ص۱۴).

 

درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی‌درد او را میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره. تا مریم را درد زِه [=زایمان] پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد که ﴿فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَهِ [سوره مریم، ۲۳]. او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوه‌دار شد. تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود عیسای ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد، الّا ما محروم مانیم و ازو بی‌بهره. (ص۸-۱۷)

 

چون در خود محبت می‌بینی آن را بیفزای تا افزون شود. چون سرمایه در خود دیدی – و آن طلب است – آن را به طلب بیفزای که فِی الْحَرکَاتِ بَرَکَات و اگر نیفزایی سرمایه از تو برود.

کم از زمین نیستی. زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل، دیگرگون می‌گردانند و نبات می‌دهد و چون ترک کنند سخت می‌شود. (ص۷۰-۱۶۹)

 

عقل جهد خود را کی رها کند؟ و اگر عقل جهد خود را رها کند آن عقل نباشد. عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی‌قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری، اگرچه او مدرک نشود و قابل ادراک نیست.

عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع. هرچند که پروانه خود را بر شمع زند، بسوزد و هلاک شود، امّا پروانه آن است که هرچند برو آسیب آن سوختگی و الم می‌رسد، از شمع نشکیبد. و اگر حیوانی باشد مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می‌زند و پروانه نسوزد، آن نیز شمع نباشد. پس آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد […] . (ص۳۰)

 

آورده‌اند که عیسی علیه‌السّلام در صحرایی می‌گردید. باران عظیم فرو‌گرفت. رفت در خانه‌ی سیه‌گوش، در کنج غاری پناه گرفت لحظه‌ای تا باران منقطع گردد. وحی آمد که «از خانه‌ی سیه‌گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی‌آسایند.» ندا کرد که «یا رَبِّ لاِبْنِ آوی مَاویوَ لَیْسَ لاِبْنَ مرْیَمَ مَاوی»؛ گفت فرزند سیه‌گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است. خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه‌گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی‌راند. تو را چنین راننده‌ای هست. اگر تو را خانه‌ای نباشد چه باک؟ که لطف چنین راننده‌ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می‌راند صدهزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می‌ارزد و افزون است و در گذشته است. (ص۳۵)

 

یکی در زمان مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وسلّم گفت که «من این دین تو را نمی‌خواهم. والله که نمی‌خواهم. این دین را بازبستان. چندان‌که در دین تو آمدم روزی نیاسودم … .» گفت: «حاشا، دین ما هرکجا که رفت، بازنیاید تا او را از بیخ و بُن نَکَند و خانه‌‌اش را نروبد و پاک نکند که ﴿لایَمَسُّهُ اِلا المُطَهَّرُوْنَ [سوره واقعه، ۷۹].» چگونه معشوق است؟ تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد روی خود را به تو ننماید و لایق وصل او نشوی، به خویشتن راهت ندهد. بکلی از خود و از عالم می‌باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید. اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت، تا او را به حق نرساند و آن‌چه نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد.

پیغامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلّم فرمود: «برای آن نیاسودی و غم می‌خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی‌های اول. تا در معده‌ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری.» در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد. چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد. تو نیز صبر کن و غم می‌خور که غم خوردن استفراغ است. بعد از استفراغ شادیی پیش آید که آن را غم نباشد، گُلی که آن را خار نباشد، میی که آن را خُمار نباشد. آخر در دنیا شب و روز، فراغت و آسایش می‌طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع‌هذا یک لحظه بی‌طلب نیستی. راحتی نیز که در دنیا می‌یابی هم‌چون برقی است که می‌گذرد و قرار نمی‌گیرد. و آن‌گه کدام برق؟ برق پرتگرگ، پرباران، پربرف، پرمحنت. مثلاً کسی عزم انطالیّه کرده است و سوی قیصریّه می‌رود امید دارد که به انطالیّه رسد و سعی را ترک نمی‌کند. مع‌هذا که ممکن نیست که ازین راه به انطالیّه رسد الّا آن‌که به انطالیّه می‌رود. اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه این است. چون کار دنیا بی‌رنج میسّر نمی‌شود و کار آخرت هم‌چنین، باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد. تو می‌گویی که «ای محمد، دین ما را بستان که من نمی‌آسایم.» دین ما کسی را کِی رها کند تا او را به مقصود نرساند؟

گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان درّاعه‌ی کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می‌گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد، این‌که پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست، آن را بگیر. استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می‌داشتند که «ای استاد، یا پوستین را بیاور و اگر نمی‌توانی رها کن، تو بیا.» گفت: «من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند. چه چاره کنم؟»
شوق حق تو را کی گذارد؟ این‌جا شکر است که به دست خویشتن نیستیم، به دست حقّیم. هم‌چنان که طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی‌داند. حق‌تعالی او را هیچ آن‌جا رها کرد؟ پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و هم‌چنانش از آن‌جا کشانید تا به مقام عقل رسانید. و هم‌چنین درین حالت – که این طفلی است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است – نگذارد و تو را به آن‌جا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود؛ فَعَجِبْتُ مِنْ قَوْم یُجَرّونَ اِلَی الجَنَّهِ بِالسَّلاسِلِ وَ الاَغْلالِ – خُذُوهُ فَغُلّوهُ ثُمَّ النَعیمَ صَلّوه ثُمَّ الوِصالَ صَلّوهُُ ثُمَّ الجمَالَ صَلّوهُ ثُمَّ الکَمالَ صَلّوهُ. (ص۹۶-۹۴)

 

حسام‌الدّین ارزنجانی پیش از آن‌که به خدمت فقرا رسد و با ایشان صحبت کند بحّاثی عظیم بود. هرجا که رفتی و نشستی، به جدّ بحث و مناظره کردی، خوب کردی و خوش گفتی. اما چون با درویشان مجالست کرد، آن بر دل او سرد شد. نبُرَّد عشق را  جز عشق دیگر. مَن اَرَادَ اَنْ‌یَجْلِسَ مَعَ‌اللهِ تعالی فَلْیَجْلِسْ مَعَ اَهْلِ التَّصَوُّفِ. این علم‌ها نسبت با احوال فقرا، بازی و عمر ضایع کردن است که ﴿اِنَّما الدُّنیا لَعِب [سوره محمد(ص)، ۳۶]. اکنون چون آدمی بالغ شد و عاقل و کامل شد، بازی نکند و اگر کند از غایت شرم پنهان کند تا کسی او را نبیند. این علم و قال و قیل و هوس‌های دنیا باد است و آدمی خاک است. و چون باد با خاک آمیزد هرجا که رسد چشم‌ها را خسته کند و از وجود او جز تشویش و اعتراض حاصلی نباشد. اما اکنون اگرچه خاک است به هر سخنی که می‌شنود می‌گرید، اشکش چون آب روان است، ﴿تَرَی اَعْیُنَهُمْ تَفِیْضُ مِنَ الدَمْعِ [سوره مائده، ۸۳].

اکنون چون عوض باد، بر خاک آب فرود آید، کار بعکس خواهد بودن، لاشکّ. چون خاک آب یافت، بر او سبزه و ریحان و بنفشه و گلِ گلزار روید. این راهِ فقر راهی است که درو به جمله‌ی آرزوها برسی.

اکنون چون در عالَم فقر آمدی و ورزیدی، حق تعالی تو را مُلک‌ها و عالَم‌ها بخشد که در وهم ناورده باشی و از آن‌چه اول تمنّا می‌کردی و می‌خواستی خجل گردی که «آوه! من به وجود چنین چیزی، چنان چیز حقیر چون می‌طلبیدم؟» (ص۶-۱۱۵)

 

شخصی گفت در خوارزم کسی عاشق نشود زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند. چون شاهدی ببینند و دل برو بندند، بعد از او بهتر بینند، آن بر دل ایشان سرد شود. فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که درو شاهدان بی‌حدّند. و آن خوارزم فقر است که درو خوبان معنوی و صورت‌های روحانی بی‌حدّند که به هرکه فرو آیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الی ما لانهایه. پس بر نفس فقر عاشق شویم که درو چنین شاهدانند. (ص۱۲۷)

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

// // ?>


از دوست دوران دبیرستانم… (۲)

۸ اردیبهشت ۱۳۶۷

«[…] او راز این لحظه‌ی کوچک را در ذهن می‌پروراند

‌            امّا می‌گوید: «این افکار سیاه را از مغز بیرون کنیم»

‌            و این افکار سیاه را از مغز بیرون می‌کند

‌           چه می‌تواند بگوید، چه می‌تواند بکند بهتر از این؟!»

‌                                                                        از شعر «در نیمه راه زندگی» روبر دسنوس

 

۲۳ خرداد ۱۳۶۷

ای من! لحظه‌ای غفلت همه چیز را بر باد خواهد داد.

آنچه باقی مانده بسیار اندک است؛ لااقل آن را پاس دار.     نه‌ نه این چه حرفی است!

مگسانیم

ای بت‌ها! خوش می‌رقصید!    شادید؟

‌            سرانجام چه خواهم شد؟

 

۲۸ مرداد ۱۳۶۷

[…] «این‌جا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان صبحی ندیده است»

اگر مشتاق صبحند باید به سمت مشرق حرکت کنند        چون با این وضع که می‌‌گویند، زمین باید ثابت باشد!

امّا در حالت‌هایی استثنایی، یعنی هنگامی که در یکی از دو قطب باشند فکر کنم باید به سمت شمال شرقی، نه! شرق شمالی و یا شرق جنوبی بروند.

‌             و به آنان که صبح را می‌بینند چه می‌رسد هنگامی‌که فقط منتظر آن نشسته‌اند؟

شاید که این‌ها که دیری در شب بوده‌اند را روشناییِ ناگهانِ روز کور کند یا گرمای آفتاب بسوزاند.

‌           صبح را باید آورد.

 

۲۱ شهریور ۱۳۶۷

اگر حقیقت را برای اوّل‌بار بگویی به تو می‌خندند

اگر دو بار دیگر آن ‌را بگویی سجده‌ات خواهند کرد

‌             امّا اگر باز هم آن را تکرار کنی از تو کناره خواهند گرفت

 

۶ مهر ۱۳۶۷

چه اصراری در برحق جلوه دادن خویش! (خصوصاً در نزد خویش)

در مورد من قسمت داخل پرانتز صدق نمی‌کند حتی بهتر از آن: بر محکوم کردن خود هم (در نزد خود) اصرار ندارم.

البته می‌گویم و تأکید می‌کنم که باید بین اصرار در برحق جلوه دادن خویش (به معنای رایج آن) و بیان حقیقت و شهادت دادن حقیقت (خصوصاً به خویش) تفاوت قائل شد.

دختری بود           دختری بیش نبود               کدام را برگزینیم؟               من اوّلی را انتخاب می‌کنم

تا کسی نگوید: انسانی بیش نبود

شاید وضعیت جدیدم برای اوّلین بار مرا توانا ساخته که تمام شخصیت‌های پیشینم را به روشنی و وضوح حس کنم.

// // ?>


شکیبا باشیم…

این که خودی در درون من هست که همیشه در زمان در اقلیت بودن و در تنهایی تنبل و بی‌انگیزه است، همیشه مرا آزار داده است. چه بسیار طرح‌ها و انگیزه‌های مبارزه جویانه و انسان دوستانه‌ای که داشتم و با دوستانم مطرح کردم و از آن‌ها پاسخی سرد گرفتم و تا مدت‌ها واکنش من در برابر چنین موقعیتی این بود که از آن طرح‌ها منصرف می‌شدم و اغلب به نالیدن از بی‌دغدغگی افرادِ دور و بر خود، بسنده می‌کردم. من راه و طرحم را ادامه نمی دادم و دوستانم را نقد نمی‌کردم و ایستادگی به خرج نمی‌دادم و به سراغ آدم‌های دیگر و دوستان بالقوه و سایر امکانات نمی‌رفتم، زیرا بسیار خودم را در تأیید و تکذیب دوستانم تعریف کرده بودم و همراهی آن‌ها بود که شور را در من ایجاد می‌کرد.

یادم می‌آید، عصرها پیاده روِ میدان انقلاب (تهران) پر از بچه‌های کار و خیابان بود. روزی که دیگر عذاب وجدان بر من سخت سنگینی می‌کرد، تصمیم گرفتم بر روی چند مقوا شعارهای انسان دوستانه‌ای بنویسم و بیایم کنار این بچه‌های دست‌فروش، آن پلاکاردها را در دست بگیرم. خیلی مصمم بودم. فردای آن روز ایده‌ام را با دوستانم مطرح کردم و آن‌ها خیلی استقبال کردند. ولی چند روز بعد، کم کم بچه‌ها بی‌خیال و منصرف شده بودند و بالاخره یکی از دوستانم گفت: ”به نظر من آن بچه‌ها حاضر نیستند ما در کنارشان بنشینیم و چنین کاری کنیم.“ حرف زیاد غلطی هم نبود، اما من گفتم پس بیایید برویم و این مسئله را بررسی کنیم و اگر دیدیم نمی‌شود، طرحی دیگر را پیش بگیریم. اما دیگر هیچ استقبالی نشد، زیرا بقیه‌ی ایده‌ها برای پیگیری، احتیاج به صبر و برنامه‌ریزی بیشتری داشتند و مثل طرح پلاکاردها سینمایی و دراماتیک نبودند. من تا مدت‌ها، سر میزِ  بوفه‌ی دانشکده غُر می‌زدم و به بچه‌ها و دوستانم می‌گفتم که شما نیامدید کاری کنیم. اما من هم در نهایت از پای آن میز و بوفه تکان نمی‌خوردم. حتی زمانی که رفتم و به تنهایی برای تدریس به بچه‌های افغانی نام نویسی کردم، مدام دلم پیش بچه‌ها و دوستان دانشگاهی‌ام بود. کار تدریسم را با اکراه پیش می‌بردم، اغلب برای آن برنامه‌ریزی نمی‌کردم؛ لحظاتی که از آن‌جا بر می‌گشتم به دانشگاه، برایم شیرین و توأم با حس رها شدگی بود. خلاصه این‌که حتی وقتی تنهایی دست به عمل زدم، بخش اعظمی از دل و دماغ و شور خود را پیش دوستانم گذاشته بودم؛ دوستانی که خودم و تأیید کارهایم را از آن‌ها طلب می‌کردم.

اما در این میانه دغدغه‌ای متعالی بود که زیر خروارها ریا[۱] خاک شده بود اما به تدریج متولد شد. من با وجود اکراه و کم انگیزگی به مسیرم ادامه می دادم: صبح‌های زود با کلافگی و کرختی و کلی غر زدن، خودم را به شوش (پایین شهر تهران) می‌رساندم و درس و کلاس را ادامه می‌دادم؛ دفعات بسیاری بود که بی‌هیچ برنامه‌ریزی و مطالعه‌ی قبلی به سر کلاس می‌رفتم و خراب شدن تدریس در سر کلاس سبب می‌شد که بر خودم و این همه مسخره زندگی کردن‌ام لعنت بفرستم و برای هفته‌ی بعد تصمیمی تازه بگیرم. خیلی گذشت تا کم کم برای داشتن یک کلاس خوب و تدریس درست، شروع کردم به صاف کردن گوشه‌های زندگی‌ام؛ کمتر فیلم هنری تماشا می‌کردم؛ با هم خوابگاهی‌هایم بحث‌های روشنفکرانه‌ی دراز دامن را کم کردم؛ کنار دوستانم در حیاط خلوت نمی‌توانستم ساعت‌ها بنشینم و از مشرق و مغرب صحبت کنم زیرا لم دادن در آن‌جا و ارضای ذهنی نمی‌گذاشت بروم سر دفتر و دستک تدریسم برای افغان‌ها؛ کتاب خواندن‌هایم را هدف‌مندتر کردم و بالاخره در خوابگاه، زمانی معین را برای کارهای انجمن حمایت از کودکان کار در نظر گرفتم. کم کم صبح‌ها زودتر به محل تدریس می‌رفتم و با بچه‌ها کم و بیش حر ف می‌زدم و در این میانه اتفاقات عجیبی برایم افتاد: یکی از بچه‌ها از سالگرد فوت مادرش گفت؛ یکی از دخترها از تهدید شدن دوستش توسط پسری گفت و با هم سعی کردیم قضیه را حل کنیم و … . در راه برگشت در اتوبوس، مردم روی پا ایستاده را بیشتر درک می کردم.

الحمدلله صبر سبب شد که از بسیاری ملال‌های رایج رها شوم؛ دوستانم زمانی که می‌خواستند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند به سراغ من می‌آمدند و این در من خودِ خواب آلوده‌ای را سرِ هوش می‌آورد. (حتی دوستی داشتم که به قول خودش ملحد بود و برای ترک سیگار از من خواست که صبح‌ها با او ورزش کنم.)؛ دیگر گفتگوهایم با دوستانم سر و سامانی گرفت و هر حرفی برایم شنیدنی نبود؛ کسی در برابر من از روزگار و فلک و شرایط شکوه نمی‌کرد و احساس درماندگی و بدبختی نداشت. دوستانی از جنس خودم یافتم که پیگیر مسائلی مثل تدریس به بچه‌های محروم بودند و جلساتی با هم تشکیل دادیم. به مادر و خواهرم پیشنهاد‌هایی از جنس کاری که کرده بودم دادم و مادرم از بیکاری بازنشستگی تا حدودی رها شد؛ دیگر سنگینی و پوچی کلاس‌های دانشگاه من را دیوانه و دچار یاس نمی‌کرد، بلکه در آن شرایط هم معمولاً به دنبال راه حل می‌گشتم. و این‌ها را بابتِ پی گرفتنِ زمزمه‌ای درونی (علی رغم همه‌ی اکراه‌ها) می‌دانم، خدا را شکر.

 


[۱] امام علی (ع): ریاکار چهار نشانه دارد: در تنهایی تنبل است؛در میان مردم کوشا و فعال است؛…

// // ?>


زمانی بود که…

زمانی بود که در دبیرستان[۱]، من به جای آن که به محیط خوابگاه و شرایط آن توجه تامّی داشته باشم و برای آن کاری انجام دهم، سعی در کسب موفقیت‌های درسی و حضور در المپیاد داشتم.* در آن زمان یک نفر بود که هر دوشنبه می‌آمد به خوابگاه ما، و ما را تشویق می‌کرد که گروه تشکیل بدهیم و برای مصائب و مشکلات خوابگاه کاری کنیم. من این حرف را چندان جدی نمی‌گرفتم و به خاطر دیدگاه‌های رایج در مدرسه، پدر و مادر و رسانه و … این فعالیت ها را جزء پروژه‌ی زندگی خودم نمی‌دانستم؛ البته نارسایی‌های زیادی در ارتباطات من با هم-خوابگاهی‌هایم بود که من به جای حل آن‌ها، از آن‌ها قهر کرده بودم و می‌خواستم ارتباطی که آرزو و رویایش را در سر داشتم در جایی دیگر و با آدم‌هایی ایده‌آل پیدا کنم، نه با کسانی که با آن‌ها دچار مشکل بودم. البته چیزهایی مثل ترس از مسخره شدن و… هم، همیشه مرا برای انجام کارهایی مثل دعوت کردن دیگران به انجام کاری گروهی می‌ترساند. در نتیجه من میان این نداها، تلاش برای موفقیت در المپیاد را انتخاب کردم. این انتخاب مرا به سمت و سویی برد که بسیاری از دغدغه‌ها تا مدت‌ها نتوانستند در من سر بلند کنند؛ زیرا من در فضای بچه‌های المپیاد، دوستان و معاشرانی پیدا کرده بودم و نگاه کسانی برایم از مشروعیت و اهمیت برخوردار شده بود که چندان دغدغه‌ای برای این که عمل انسان دوستانه را محور زندگی خود برگزینند نداشتند. تقریباً سه سال گذشت تا اهمیت آن نگاه‌ها و آن آدم‌ها در نزد من زایل شد و دوستان من تغییر کردند (و یا شکل رابطه‌ام با دوستان المپیادی‌ام تغییر کرد) و دغدغه‌هایی مثل انجام فعالیت‌هایی عملی، توجه به محیط بیرون از دانشگاه، اولویت داشتن انسان‌های پیرامونی نسبت به درس و کتاب و … در من پیدا شدند. انتخابی که من درباره‌ی مسیر زندگی‌ام در دبیرستان انجام دادم سبب شد که من برای اصلاح خود و ایجاد تحول در زندگیم با موانعی بسیار روبرو شوم؛ از جمله بت درس و تعریف کردنِ خود بر اساس جایگاه تحصیلی، که ثمره‌ی انتخاب پیشین من بود.

یکی از نتایجی که بر آن انتخابِ من مترتب شد، این بود که من ارزش انسان‌ها را تا مدت‌ها در چیزی به نام نبوغ یا هوش (از نظر خودم) می­دیدم. در نتیجه انسان‌ها برای من شده بودند دو دسته: عوام الناس و دسته‌ی دوم کسانی که به دنبال علم‌اند. انسان‌های واقعی در واقع دسته‌ی دوم بودند. همین تصور، من را در ارتباط با خانواده و بسیاری از افراد دیگر دچار رنج و عذاب کرده بود. از نظر من چیزی که انسان‌ها را ارزشمند و دوست داشتنی می‌کرد چیزی شبیه هوش یا جدایی از دغدغه‌های روزمره بود. و البته رسیدن به این عرصه‌ی ارزشمند، چیزی نبود که بتوان انسان‌ها را بدان فراخواند و دعوت کرد. از همین رو بود که من همواره اضطراب داشتم که چگونه با بغل دستی‌ام در اتوبوس که احتمالاً از عوام الناس است، گفتگو کنم. در کل از دیگر ثمره‌های انتخاب من این بود که از بسیاری از آدم‌ها دور شدم.

 


[۱] من در دوره ی دبیرستان، در مدرسه ای شبانه روزی و در خوابگاه بودم.

// // ?>


حیلت رها کن…

”خودِ“ ناآگاه را می‌شناسم. خودی که باید دستش را می‌گرفتم و پا به پا، به مکتب می‌بردمش. خودی که نمی‌دانست و دوست داشت بیاموزد و طلب، پای رفتنش می‌شد.

اما ناخودآگاه را چه کسی می‌شناسد؟ ”ناخود“ که خود نیست که آگاه بودن و نبودنش را بتوان به راحتی فهم کرد. وقتی گفتیم ناخودآگاه انگار که می‌خواستیم بگوییم چیزی از خودِ ناآگاه در گوشه‌های وجودمان هست که باید آگاهش کنیم، اما از ”ناخود“ چه؟ چه اندازه هولناک می‌شود اگر ناخودهایمان آگاه باشند، آن هم زمانی که به باب انفعال می‌رویم.

به باب انفعال که می‌روم، ”ناخود“ به باب افتعال می‌رود و ”خود“ از او تبعیت می‌کند. اما ناخود را که نمی‌شد صرف کرد، به یک باب نمی‌رود، باب‌هایش بی‌اندازه است و من که، اگر لحظه لحظه‌ی عمرم را صرفِ ناخود کنم، چیزی از خود باقی نخواهد ماند. انگار یادم رفته بود که بدترین کار دشمنت آن است که توجه تو را تنها به خودش مشغول سازد.

خسته می‌شوم از صرف کردن باب‌های ”ناخود“، چاره‌ی پرداختن به ”خود“، نحو دیگری است. و من جفت می‌شوم و پیوند می‌خورم به جمله‌ی عالم.

پس، باب‌ها را رها کن، دری تازه بگشا، دری که هر لحظه از جاری شدن ”خود“ راهی می‌یابد.

«راه کن در اندرون‌ها خویش را  دور کن ادراک دوراندیش را»

***

سه دفعه‌ی پیش، نوزاد گریه نکرد، امّا این‌بار، نوزاد را که بغل کردم، گریه‌اش شروع شد. با خود گفتم: «درست نگاه کن ببین این چند وقت در چه کاری که کودک این‌چنین از تو برآشفت؟»

این حرف‌ها شروعِ یک بازیِ کودکانه بود با خود. شنیده بود که نوزاد خاطره‌ای از پروردگارش با خود دارد، خاطره‌ای ناب که هنوز رنگ دنیا به خود نگرفته، و این حرف برایش معنادار بود. گریه‌ی کودک شده بود سنجه‌ی راستی و ناراستیِ خود. پس هرگاه کودکی می‌دید خودش را محک می‌زد به سنجه‌ی گریه‌ی کودک، همان خاطره از پروردگارش.

کسی آن دوروبر پیدا نمی‌شد که او را مشق عشق کند اما صفحه‌ی سیاه مشقش شده بود متن زندگی. چیزهایی که می‌دید و می‌شنید، آموزگارش بود و انگیزه‌اش برای بودن در این مدرسه، آبی که در درونش آینه می‌شد.

اما ماجرا همیشه این‌طور پیش نمی‌رفت. گاهی به بهانه‌ی آموختن تجربه، سنگی برمی‌داشت و آرامشِ آبش را بر هم می‌زد و درونِ ”خود“ را متلاطم می‌کرد. گاهی چند صباحی آب، آرام می‌گرفت و بعد از آن اما، دوباره متلاطمش می‌کرد؛ سکونش آرام نگرفته بود تا یاد بگیرد با سنگی بر همش نزند. بزرگ‌تر که شد، خواست آرامش را برای زندگی ملاک کند؛ خوب بودن و خوبی کردن؛ درونی آرام و بی‌تلاطم.

 

«لحظه‌ی تحویل سال نزدیک است، عجله کنید، باز هم نمی‌رسیم». چند سالی بود که تصمیم می‌گرفتیم لحظه‌ی تحویل سال را در یکی از امام‌زاده‌ها باشیم، اما نمی‌شد؛ هر بار لحظه‌ی تحویل سال می‌رسید و ما در  راه بودیم و من هر سال تنها خاطره‌ی جا ماندن و حسرت سال گذشته برایم تکرار می‌شد.

آن سال هم توی راه بودیم. روی سنگ‌فرش پیاده‌رو، قدم‌هایم را به سرعت بر می‌داشتم. فاصله‌ی ما با حرم زیاد نبود، شاید می‌رسیدیم اما ناگهان در راه بودن، معنای دیگری پیدا کرد، لحظه‌ای زمان آرام گرفت و من رفتن را تجربه کردم، رفتنی که رسیدن را معنا می‌کرد. تازه می‌فهمیدی که در این راه، رفتن هیچ وقت معنای رسیدن ندارد و هر رسیدنی تنها ایستگاهی است در میانه‌ی راه، که خستگی‌هایت را کم می‌کند.

پس آرامش، دیگر معنایش سکون نبود، آرامش راه بود، رفتن بود و توی راه بود که درون، آرام می‌گرفت و طوفان‌های بیرون نمی‌توانست تکانش دهد. آن وقت بود که کشف می‌کردی، همچون دیدن معجزه، سرمست می‌شدی و در راه قدم می‌گذاشتی. اما ”خود“ راه‌هایی در خود داشت که از رفتن بازش می‌داشت. گاهی کشف کردن، گام زدن معنا نمی‌شد. گاهی کشف کردن یافتن علتی بود که وقتی معلوم می‌شد به گنجینه‌ی داشته‌ها و داشتن‌هایم افزوده می‌شد اما به گنجینه‌ی خود…؟! بزرگ که می‌شوی دیگر نه کودک معجزه می‌شود و نه راه‌های رفته و نرسیده. همه چیز انگار اطلاعات عمومی است که باید بر آن بیفزایی.

انسان رسیده بود به دوره‌ی میانی زندگی‌اش، بی‌شور و بی‌نوا. بند کرده بود به جان خودش و همه چیز را به استهزاء می‌گرفت. آدم فکر می‌کرد بزرگ شده، معجزه‌ها را کوچک می‌شمرد و می‌گفت: «“این“ همان چیزی است که می‌خواهد تغییر دهد؟»

”خود“ بزرگ بود، توان ضعف نداشت. ضعف که می‌دید، دستپاچه می‌شد و هُرّی دلش می‌ریخت و عشق برایش ضعف بود. نمی‌توانست تدبیری برایش بیندیشد، لاجرم جامه بر سر می‌کشید و پشت می‌کرد تا عشق بنیادش را از جا نکَنَد. جامه بر سر کشید و پشت کرد؛ یاد گرفته بود این‌چنین باشد. جلوی ضعف کارش همین بود اما، این بار نمی‌شد. عشق ساری بود، از هر جا جلویش را می‌گرفتی از راه دیگر می‌آمد به اندرون. عشق در برابر همه‌ی خودها ایستاده بود، از ضعیف و قوی، و هر چه می‌کردی تا رهایی بیابی، چاره‌ی رهایی تنها خودش بود.

پس این بار، حیله‌ها را در میانه‌ی میدان ریختم، باکی نیست، باشد که عصای موسی سبز شود و حیلت را به یک‌باره از میان بردارد.

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو             اندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن            وآنگه بیا با عاشقان، هم خانه شو، هم خانه شو

راه رفتن، ادب می‌خواست. می‌خواست که عاشقانه در چشمانش نگاه کنی و طلب کنی و بگویی: «نیکی را دوست دارم، اما مشتاقم بدانم گامِ بعدیِ تو چیست و چه چیز را برایم خواسته‌ای.» پس این‌بار هبوط می‌کنم از خویش و خود را در چشمانت به نظاره می‌نشینم و شهادت می‌دهم که ادب، همان وفاست.

بی‌خود شده‌ام لیکن بی‌خودتر از این خواهم    با چشم تو می‌گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم       در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

این‌بار از خود هبوط می‌کنم و امید که تو در کمین من نشسته باشی. «ان ربک لَبِالمرصاد»

***

غور که می‌کنی در هزار توهای ”خود“ هر خودی پاسخی برای شکست ”در میان“ می‌گذارد و تو می‌مانی در اندیشه که کدام یک را برگزینم. خود هزار تا نبود، یکی بود، ایستاده در میان آینه‌هایی که صیقل نخورده بودند و هر یک به اعوجاج خودی را می‌نمایاندند.

آینه‌ات دانی چرا غمّاز نیست             زان‌که زنگار از رُخش ممتاز نیست

و من می‌بایست که یا آینه‌ها را می‌شکستم و خود را یگانه می‌کردم و یا صیقل می‌دادم این به ظاهر هزار توهای بی‌سامان را و این، تجلی بود که راه به یکتایی می‌برد پس باید که آینه‌ها را صیقل می‌دادم.

// // ?>


آنکه خود را فروخت، آنکه خود را خرید

بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم

کشتزارهای مرتفع چای در سریلانکا زیبایی ویژه‌ای دارد. تپه ماهورهای سبزپوش یکدست با کارخانه‌های سفید رنگ در آن‌ها منظره‌ای مانند دستمال روقوری روستاییان ایجاد می‌کند. چای‌چینان تامیلی برای محافظت از ساری‌های تیره‌رنگ خود از رو گونی پوشیده‌اند. فرز و چالاک جوانه‌ها را می‌چینند و به سبدهای پشتشان می‌اندازند. از نزدیک که نگاه کنی منظره‌ی دل‌انگیز محو می‌شود … فقر و رنج کارگران چای‌کاری نمونه‌ای است از مصایبی که به علت جایگاه کشورهای جهان سومی در نظم اقتصادی جهانی بر آن‌ها تحمیل می‌شود. در این نظم اکثر آن‌ها محکومند محصولاتی تولید کنند که قیمت آن‌ها نوسان می‌کند، در عوض قیمت دستگاه‌های غربی مورد نیاز بالاتر و بالاتر می‌رود. نظمی که موجب می‌شود اکثر کشورهای در حال توسعه‌ی غیرنفتی بیشتر و بیشتر در بدهکاری فرو روند.

نظام کاشت چای ابداعی غیر انسانی است، گونه‌ای مؤسسه‌ی کامل است (و به قول اروینگ گوفمن مثل زندان یا بیمارستان روانی) که مردم در منظره‌ی همیشگی بوته‌ی چای به دنیا می‌آیند و ازدواج می‌کنند و تولید مثل می‌کنند و می‌میرند. خانه‌های تک‌اتاقه‌ی کارگرها مثل اردوگاه ردیف به ردیف هستند. این خانه‌ها را انگلیسی‌ها در اواخر قرن نوزدهم درست کرده‌اند و از آن زمان دست نخورده باقی مانده‌اند. آنچه «اچ دبلیو کیو» در اوایل قرن بیستم درباره‌ی این‌ها نوشته است مطمئناً نوعی توجیه مرسوم بوده است: «در هر خانه حدود چهار نفر کولی زندگی می‌کند، واضح است جایشان تنگ است … ولی آسایش مطلوب آن‌ها از نوعی نیست که در نظر ماست. تنگ هم چپیدن روی کف گلی این آلونک‌ها برایشان خوش‌تر از زندگی در آپارتمان‌های عالی است»!

منزل «پوریانا سوپانا» (تامیلی ۳۷ ساله‌ای که در مزرعه‌ی لانگ‌لند زندگی می‌کرد) نمونه‌ای از این آلونک‌ها است. دخمه‌ای به مساحت سه متر مربع بدون پنجره که محل خواب و آشپزی و زندگی او و همسر و سه فرزند خردسالش بود. آلونک او در ردیف بیست تایی از این نوع منازل بود که پشت به پشت آن‌ها ردیف دیگری بود. از لوازم منزل فقط دو عدد قابلمه داشتند. شب را روی گونی پهن شده بر سیمان سرد کف می‌خوابیدند. مزد او (در سال ۱۹۷۵) روزی ۵ روپیه بود (۰/۶ دلار). وظیفه‌ی مردها بیل زدن و وجین‌کاری و هرس و کاشتن بوته‌های جدید بود. ولی این کار به شکلی مرتب برقرار نبود. سوپانا هر روز صبح به کارخانه سر می‌زد که آیا کاری هست و اگر هفته‌ای بیش از چهار روز کار گیرش می‌آمد بخت با او یاری کرده بود. شغل زن او منظم‌تر بود، او برگ سبز می‌چید و روزانه ۳/۷۶ روپیه در می‌آورد. قسمتی از درآمد وی از پاداش بود به شرط آنکه در روز بیشتر از ۱۵ کیلوگرم برگ بچیند … .

هزینه‌ی جیره‌ی غذایی ماهانه‌ی هر نفر  حدود ۱۵۰ روپیه بود (به قیمت یارانه‌های دولتی). در این جیره اقلام اساسی وجود دارد: برای هر نفر ۴ کیلوگرم برنج، ۴/۵ کیلوگرم آرد، شکر و چای و ماهی خشک هر کدام ۱۴ گرم، ۶۰ گرم سبزیجات و دو قوطی شیر غلیظ … با این حساب در دست هر نفر در آخر ماه ۳ روپیه (۰/۴ دلار) می‌ماند که می‌توانست هر چیزی بخرد، از حبوبات و سبزی و گوشت و ماهی گرفته تا لباس و صابون و روغن آشپزی و نفت و وسایل خانه! خانواده‌ی سوپانا به جز غذا وسعشان به چیز دیگری نمی‌رسد، البته هرگز گوشت و ماهی نمی‌توانند بخرند. آن‌ها جیره‌ی شکر و چای خود را می‌فروشند تا آرد و برنج بخرند. از سوپانا پرسیدم ناهار چه خورده‌اند، نان فطیر نشانم داد که هر کدام سه عدد خورده بودند و والسلام.

نگون‌بختی مردمانی از این دست آن است که ارزان بودن چای فنجان غربی‌ها از گرده‌ی این‌ها کشیده می‌شود، و قیمت چای کمتر و کمتر می‌شود … [۱].

***

تصویرهایی این چنین در جهان پیرامون ما فراوان است. مردمی زیان‌دیده که از دسترسی به نیازهای ابتدایی زندگی محرومند. از سوی دیگر، شکل و میزان مصرف بسیاری از مردم از حد نیازشان بسی فراتر رفته است. عواملی همچون طلب «تنوع» بیشتر و پیروی از مد، تبلیغات و … است که تعیین می‌کند چه چیزهایی ضرورت دارند و باید در کسب آن‌ها کوشید. کسانی پیدا می‌شوند که فقر را تقدیر و سرنوشت یا صرفاً شانس بد مردم محروم می‌دانند، یا اینکه آن‌ها را متهم به تنبلی و بی‌فکری می‌کنند؛ اما فاجعه اینجاست که بخش مهمی از محرومیت مردم زیان‌دیده به زیاده‌خواهی گروه دیگری از مردم مربوط می‌شود.

احتمالاً بسیاری از ما تصویر درستی از عمق فقر و محرومیت در جهان نداریم. به ما چنین وانمود شده که در این دنیای قشنگ جدید بیشتر مردم نیازهای خود را می‌توانند در سطح ابتدایی تأمین کنند. اما حقیقت امر این است که حداقل یک میلیارد و نیم نفر از مردم دنیا به غذای کافی دسترسی ندارند، و حدود نیمی از آن‌ها به خاطر این کمبود غذا در معرض رشد ناقص، عقب‌ماندگی ذهنی یا حتی مرگ قرار دارند! وقتی که صحبت از چنین آمار و رقم‌هایی می‌شود، ممکن است تصور شود که مشکل ایجاد شده به خاطر زیادی جمعیت است، اما واقعیت این است که غذایی که امروزه در جهان تولید می‌شود کفاف همه‌ی مردم دنیا را می‌دهد؛ مسأله بر سر توزیع ناعادلانه‌ی غذا و منابع است. این توزیع ظالمانه هم در درون ملت‌هاست و هم بین ملت‌های مختلف. از یک سو در کشورهایی افراد معمولی به زحمت می‌توانند نیاز غذایی خود را تأمین کنند و از سوی دیگر بسیاری از مردم کشورهای توسعه‌یافته ممکن است خیلی بیش از نیاز خود بخورند. این اضافه خوراک به ذخیره چربی بیشتر و اضافه وزن و چاقی می‌انجامد، و در صورتی‌که فرد پشتکار داشته باشد با تلاش زیاد و ورزش‌های سنگین سوزانده می‌شود!

الگوی غلط مصرف در کشورهای توسعه‌یافته فشار سنگینی بر مردم کشورهای فقیر وارد می‌کند. خیلی از بهترین زمین‌های کشورهای فقیر به جای تولید غذا برای مصارف داخلی زیر کشت محصولات درخواستی غرب‌اند. از مهم‌ترین این محصولات شکر، تنباکو، قهوه، کوکا[۲] و چای است که برای خود غرب هم از لحاظ غذایی فایده‌ای ندارند. مثالی که در مورد مزارع چای سریلانکا در شروع این متن آمد از همین موارد بود. در کشورهای تولیدکننده‌ی این محصولات، مردم در حداقل فضا زندگی می‌کنند و حتی جای کوچکی برای کاشت اندکی سبزی ندارند. فاجعه وقتی بزرگ‌تر می‌شود که بدانیم سود عمده‌ی تجارت این محصولات هم نصیب تعداد معدودی از شرکت‌های بزرگ چند ملیتی می‌شود، نه مردم کشورهای فقیر! این شرکت‌ها از قدرت و نفوذ خود بر دستگاه‌های حکومتی (که خیلی وقت‌ها با دادن رشوه‌های کلان به افراد خاص به دست آمده) و همین‌طور از دانشی که به انحصار خود درآورده‌اند استفاده می‌کنند تا کس دیگری را یارای رقابت با آن‌ها در عرصه‌ی تجارت نباشد. همین دلالان میانی هستند که از یک سو با تبلیغات وسیع مصرف محصولات خود را در کشورهای توسعه‌یافته دامن می‌زنند و از سوی دیگر چنگال خود را بیشتر در تن مردم فقیر فرو می‌برند تا منابع بیشتری با قیمت هر چه کمتر به دست آورند، و در این میان سود بیشتری کنند.

آنچه که اهمیت دارد این است که به روشنی ببینیم این وضعیت فاجعه‌بار ریشه در شکل زندگی عده‌ای از مردم، که گاهی خود ما نیز از آن جمله‌ایم دارد.  اینکه زیاده‌خواهی و اسراف از چه راه‌هایی اثر خود را به شکل ظلم و بی‌عدالتی آشکار می‌کند احتیاج به توضیح بیشتری دارد. مطالعه جدی‌تر در این مورد نیازمند فرصتی بیشتر است. ان‌شاءالله در انتها منابعی معرفی خواهد شد که در آن‌ها توضیحات روشن‌کننده‌ای یافت می‌شود. در اینجا سعی بر آن است که تنها به چند مورد اشاره شود.

همان‌طور که گفته شد، الگوی مصرفی تعدادی کمی از مردم هزینه‌های بزرگی برای گروه بزرگی از مردم، به ویژه در بعضی کشورهای خاص، دارد. مردم بسیاری از کشورهای فقیر عملاً در وضعیتی قرار گرفته‌اند که مجبورند مواد مورد تقاضای قشر مصرفی دنیا را، که اکنون کمتر از پیش منحصر به کشور خاصی هستند، تأمین کنند. کمبود غذا، آب، از دست رفتن سریع منابعی همچون جنگلها، خاک حاصل‌خیز و فرسایش نیروهای انسانی بخشی از این هزینه‌هایی است که آن‌ها در این راه می‌دهند[۳]. وضعیت این مردم هم معمولاً به شکلی نیست که بتوانند به راحتی شغل و شیوه‌ی زندگی خود را تغییر دهند. سود حاصل از تجارت محصولات این کشورها عمدتاً به جیب واسطه‌های خارجی می‌رود و فقرا عملاً مجبورند تمام توان و فرصت خود را صرف زنده ماندن بکنند. نابسامانی‌ها و مشکلاتی که در سطح حکومت و مسئولین در بیشتر این کشورها وجود دارد فشار را بر مردم بیشتر می‌کند. آنچه مسلم است، برای شکستن زنجیر عواملی که فقر و فلاکت این توده‌ی انبوه از مردم را باعث شده، تغییر الگوی تقاضا ضروری است، هر چند که مطمئناً تمهیدات دیگری هم لازم است.

‌یکی از نمونه‌های دردناک الگوی مصرف غلط، مصرف بیش از حد گوشت قرمز است. در خیلی از کشورهای فقیر زمین‌های درجه یک کشاورزی تبدیل به چراگاه دام شده تا گوشت مورد نیاز کشورهای غربی تأمین شود. گوشت منبعی برای تأمین پروتئین است، اما این شیوه‌ی دامپروری راه مناسبی برای تأمین پروتئین نیست. در صورتی که در این چراگاه‌ها حبوبات و غلات کشت می‌شد، ارزش غذایی محصول کشاورزی از لحاظ میزان پروتئین ۵  تا ۱۰ برابر بیشتر بود. به علاوه، گاوها فقط علف نمی‌خورند، آن‌ها غله و سویا و محصولات لبنی و دریایی هم می‌خورند. طبق محاسبه‌ی متخصصان تغذیه‌ برای تولید نیم کیلو گوشت قابل خوردن، یک گوساله حدود ۷/۵ کیلو غله می‌خورد. فقط در ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۷۱ حدود ۱۱۸ میلیون تن غله و سویا به مصرف احشام رسید تا تنها ۲۰ میلیون تن گوشت تولید شود. در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۴ چهل و سه درصد غله‌ی جهان به مصرف دامپروری رسیده است. به سبب همین اشتهای مردم کشورهای توسعه‌یافته (و البته طبقه‌های خاصی از مردم دیگر کشورها) به گوشت، یک فرد متوسط در آنجا به طور مستقیم و غیرمستقیم سالانه حدود یک تن غله مصرف می‌کند، مردم فقیر تنها یک پنجم آن را مصرف می‌کنند!  جالب‌تر آنکه این الگوی مصرف به ضرر ثروت‌مندان هم هست. مصرف بیش از نیاز چربی حیوانی موجب چاقی و افزایش سکته قلبی می‌شود و کاهش مصرف سبزی‌جات اختلالات گوارشی را به همراه دارد. محصولات دیگری مانند شکر و قهوه و تنباکو هم که به خاطر تقاضای ثروت‌مندان زمین‌های مردم بی‌چیز را به تصرف خود درآورده‌اند نیز چنین‌اند، یعنی به خود ثروت‌مندان هم بیشتر ضرر می‌رسانند تا سود.

مصرف گوشت تنها یک مثال است که نشان می‌دهد چطور ممکن است یک نفر ساکن کشورهای توسعه‌یافته منابعی مصرف کند که به اندازه‌ی میزان مصرف ۴ یا ۵ نفر از کشورهای کمتر توسعه‌یافته است. اگر منابع دیگری که برای تولید پوشاک، ساخت خانه و تسهیلات شهری، ساخت خودرو، حمل و نقل، تولید تسلیحات نظامی و … لازم است را هم اضافه کنید، واقعیتِ اسف‌باری خود را آشکار می‌کند: ۸۰% از منابع زمین توسط تنها ۲۰% از مردم دنیا مصرف می‌شود! این ظلم بی‌شرمانه، اگر فکری به حالش نکنیم، خود را تجدید و تقویت هم می‌کند. یعنی به این ترتیب هر روز فقرا فقیرتر و ثروت‌مندان ثروت‌مندتر می‌شوند، و این ما هستیم که با خاطری آسوده، به جای اینکه دغدغه‌ی رفع این ظلم را داشته باشیم، با مصرف هر آنچه که «دوست داریم»، به ثروت‌مندتر شدن عده‌ای واسطه‌ی فربه و بهره‌کشی از مردم فقیر کمک می‌کنیم.

به این ترتیب ما همدست و شریک کار ظالمان هستیم. هم آن زمان که از آن‌ها می‌طلبیم تا محصولات بیشتری در اختیار ما بگذارند و با خرید از آن‌ها تقویتشان می‌کنیم، هم وقتی که با سرگرم‌کردن خودمان به امتحان کردن کالاهای جدید و تفریح‌های متنوع و …، از کنار وضع موجود با بی‌تفاوتی می‌گذریم. ما امکاناتی (مانند فرصت، پول، دانش و …) در اختیار داریم که می‌توانیم از آن‌ها برای کمک به دردمندان بهره بگیریم، اما به جای این کار این منابع را در زیاده‌خواهی‌های بی حد و حصر هدر می‌دهیم. وقت آن است که از خودمان بپرسیم که واقعاً داریم چه می‌کنیم؟

این بحث را همین جا به پایان می‌بریم، هر چند که مسایل بسیاری ناگفته مانده است. فراموش نکنید که می‌توانید ادامه‌ی این ماجرا را در منابعی که معرفی خواهد شد ببینید.

***

به مساله‌‌ای که تا اینجا مطرح شد طور دیگری هم می‌توان نگاه کرد. برای شروع این بخش بد نیست که با یک مثال شروع کنیم.

عصر یک روز جمعه‌ی کسالت‌بار، شما و همسر و فرزندتان (دختر، حدوداً ۸ ساله) تصمیم می‌گیرید که برای گذران وقت به یک مرکز خرید که تازه افتتاح شده بروید. در همان ورودی مرکز خرید تبلیغات روی تابلوهای بزرگ مدهای جدید لباس، کفش، عینک و … را به شما می‌نمایانند. البته در این تبلیغات به طور ضمنی چیزهای دیگری هم هست، مثلاً نحوه‌ی آرایش و پوشش و حرکاتی که موجب جذابیت بیشتر می‌شود. این تبلیغات برای شما زیاد هم تازگی ندارد، آگهی‌های روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی که هر روز چند ساعت از وقت شما را می‌گیرد پر از این تبلیغات است. داخل مرکز خرید موسیقی تندی پخش می‌شود، گویی می‌خواهد به شما انرژی بدمد تا طعم سرزندگی را بچشید. لامپ‌های درخشان و تبلیغات فروشگاه‌ها که شما را به خود می‌خوانند فضای خاصی به وجود آورده است. البته اگر دقت کنید چیزهای دیگری هم هست، مثلاً زنی با لباس فرم و چهره‌ای که اگر خوب نگاه کنی اثر رنج سالیان را در آن می‌بینی گوشه‌ای را تی می‌کشد، یا گداهایی که دم در ورودی «مزاحم» خریداران می‌شوند، ولی این صحنه‌ها چندان به چشم نمی‌آید، گویی در مقابل عظمت و تنوع این دنیای جدید این چیزها زیادی کوچکند. فروشنده‌ها نیز با تکنیک‌های مختلف سعی در جلب نظر شما دارند، آدم‌هایی که گویی در مقابل شما به هیچ چیز جز فروش کالایشان فکر نمی‌کنند. بعد از گشت و گذار بین فروشگاه‌ها و کمی خرید، در کافی‌شاپ مرکز خرید چیزی می‌خورید و به خانه برمی‌گردید.

تمام این ماجرا سعی در آموختن چیزهایی به جمع خانوادگی کوچک شما دارد. آنچه رخ داده سعی دارد به دخترتان بیاموزد که چه لباس‌هایی باید بپوشد، چطور راه برود، صحبت کند، به چه موسیقی‌هایی گوش بدهد، چه چیزی بخورد، و در یک کلام، راه جذاب جلوه کردن و از نظر دیگران مقبول بودن را بیاموزد. رابطه‌ی شما و دخترتان هم در معرض تغییر است،  پیام این ماجرا برای او این است که خرید و داشتن آنچه دوست دارد اهمیت زیادی دارد، و از این نظر شما جیب پر از پولی هستید که می‌تواند خواسته‌های او را تأمین کند.  به همین ترتیب، دوست پیدا کردن‌ها و دوستی کردن‌های او هم در این فضا رنگ و بوی خود را می‌گیرد. البته این ماجرا فقط برای او نیست. این واقعه برای شما و همسرتان نیز پیام‌هایی دارد، مثل اینکه مرد یا زن جذاب یعنی چه، یا اینکه خوشبختی در زندگی به معنای داشتن چه چیزهایی است، یا اینکه چه شغل‌هایی مناسب زندگی امروزی است و … .

بنابراین، معنی رفتن به مرکز خرید می‌تواند خیلی عمیق‌تر از صرفاً یک گذران وقت ساده باشد. البته اینجا منظور من از عمیق‌تر، پیچیده‌تر نیست؛ نیازی نیست که کسی بتواند تحلیل‌های دقیقی از اتفاق‌هایی که آنجا رخ می‌دهد داشته باشد. چیزی که برای فهم معنی لازم است،  دغدغه است و صداقت. همین دغدغه است که ما را بر آن می‌دارد تا از خود بپرسیم در انتخاب یک راه چه چیز انتظار ما را می‌کشد؟ و صداقت است که چشمان ما را باز می‌کند و تجارب گذشته را به یاد ما می‌آورد تا بتوانیم راه بهتر را انتخاب کنیم. در واقع، اینکه ما تصمیم می‌گیریم به مرکز خرید برویم اصلاً اتفاقی نیست؛ می‌توانستیم جاهای دیگری را برای رفتن انتخاب‌ کنیم. می‌توانستیم به دیدن دوستی که مدت‌ها از او بی‌خبر مانده‌ایم برویم، یا اینکه به کوه برویم و نزدیک غروب آتش روشن کنیم و کنار آتش برای بچه‌ها قصه بگوییم، یا می‌توانستیم یک روز را به کمک کردن به پدربزرگ و مادربزرگ اختصاص دهیم و سعی کنیم ساعات خوش و پرباری را در کنار آن‌ها سپری کنیم، می‌توانستیم با عده‌ای از دوستان یا خویشاوندان در پارک فوتبال یا والیبال بازی کنیم و شب هم همانجا شام را با هم بخوریم و … . این انتخاب‌ها هم تأثیر خودشان را دارند، مثلاً فرزند ما رابطه‌ی بهتری با طبیعت برقرار می‌کند، فرصت کمک کردن به دیگران را می‌یابد، فرصت پیدا کردن دوست‌های خوب و دوستی کردن را پیدا می‌کند و در نهایت، رابطه‌ی فرزندمان با خود ما هم در این فضا به درستی تعریف می‌شود. انتخاب راهی برای گذران وقت که ضررهای آن را دیده‌ایم و از عواقب آن هم آگاهیم تنها یک معنی دارد، اینکه ما در ادعای دوست‌داشتن و خیرخواهی برای فرزندمان صادق نیستیم. درست‌تر بگویم، در خیرخواهی برای خودمان هم کوتاهی می‌کنیم، و «آن کس که با خود ناراست است با دیگری ناراست‌تر است.»[۴]

در واقع، ما با انتخاب کردن راه، «خود»مان را انتخاب می‌کنیم. این انتخاب معلوم می‌کند که ما که هستیم، چه دغدغه‌هایی داریم، چه چیزهایی را دوست داریم و دوست داریم به کجا برسیم. این انتخاب معلوم می‌کند که خود را به چه چیز فروخته‌ایم و راضی شده‌ایم، به قول امام علی(ع)، «دنیا خانه‌ای است که از آن بگذرند و نه جایی که در آن قرار گیرند و مردم در آن دوگونه‌اند، یکی آن‌که خود را فروخت و خویش را به تباهی انداخت و دیگری آن‌که خود را خرید و آزاد ساخت.»  هنگامی هم که زندگی‌امان به آخر برسد، مقصدی که از آن گریزی نیست، آنچه که بیش از هر چیز برای ما اهمیت خواهد داشت این است که چه هستیم، آن هم بودنی ابدی، که تمام زندگی دنیا در مقابل آن قطره‌ای در مقابل دریا هم نیست.

امام علی(ع) وضعیت کسانی که به این دنیا راضی شده‌اند را چه نیکو توصیف می‌کند: «به مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا شدند و بر سر دوستی و عشق به آن با یکدیگر سازش کردند… .»[۵] سرمایه‌ی ما برای رشد و اصلاح، بلندهمتی و راضی نشدن به اندک و داشتن دغدغه‌ی تغییر است، «آیا آزاده‌ای نیست که این خرده طعام مانده در کام را بیفکند و آن را برای آنان که در خورش هستند نهد؟ جان‌های شما را بهایی جز بهشت جاودان نیست، پس آن را جز بدان مفروشید»[۶]، بشتابید و «کار از روی دل چنان کنید که گویی از بیم جان کنید. من چون بهشت جایی را ندیدم خواهان آن آسوده و از پای نشسته و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته! بدانید، آن‌که حق او را سود ندهد باطل زیانش رساند و آن‌که به راه نیفتد گمراهی به هلاکتش کشاند.[۷]»

بندگان خدا! کجایند آنان که سالیانی دراز ماندند و در خوشی به سر بردند؟ تعلیمشان دادند و به خاطر سپردند، و مهلتشان بخشیدند و در بیهوده‌کاری گذراندند، بی‌گزند بودند و فراموش کردند تا آنگاه که مردند. مهلتی یافتند دراز، و بخششی گرفتند نیکو و به ساز. از عذاب دردناکشان ترساندند، و نوید پاداش بزرگ به گوششان خواندند. از گناهانی که به تباهی کشاند بپرهیزید، و از زشتی‌ها که خشم خدا را برانگیزاند بگریزید. خداوندان دیده‏های بینا و گوش‌های شنوا و تندرستی و کالا! آیا گریزگاهی هست؟ یا رهایی؟ یا جای امنی؟ یا پناه‌جایی؟ یا گریزی؟ یا توانی راهی به دنیا گشایی؟ یا نه چنین است؟ پس کی باز می‏گردید؟ و به کجا می‏روید؟ و فریفته‌ی چه هستید؟ حالی که بهره‌ی هر یک از شما از زمین پر طول و عرض، همان اندازه است که با گونه‌ی خاک‏آلود بر آن خفته است! هم‌اکنون، بندگان خدا، که طناب مرگ بر گلو سخت نیست، روان آزاد است و وقت ارشاد باقی است، تن‏ها در آسایش است و هنگام گرد آمدن و کوشش، و اندک زمانی دارید از ماندن و مجالی برای اراده کردن، و فرصت برای توبت، و فراخی برای عرض حاجت، بکوشید پیش از تنگی و در سختی به سر بردن و بیم داشتن و مردن، و پیش از در آمدن غایبی که منتظر رسیدن آنید و گرفتار شدن به خشم خدای بزرگ و توانا، که گریختن از آن نتوانید.[۸]

 

منابعی برای مطالعه بیشتر

– کتاب «اندرون جهان سوم»، نوشته‌ی «پل هاریسون»، ترجمه‌ی «شهریار آژغ»، نشر اختران

این کتاب گزارشی زنده و مفصل از وضعیت کشورهای در حال توسعه، مشکلاتی که با آن درگیرند و ریشه‌ی آن مشکلات و تا حدی هم راه‌حل‌های ممکن است. نویسنده خود برای نوشتن این گزارش به بسیاری از کشورها سفر کرده و با ارائه‌ی مثال‌های واقعی و خاطراتش از سفر به این کشورها امکان مواجه‌ای زنده با مسأله را مهیا می‌کند. گزارش اول این متن و بعضی از آمارها از این کتاب گرفته شده‌اند.

 

– کتاب «چقدر کافیست؟»، نوشته‌ی «آلن درنینگ»، ترجمه‌ی «عبدالحسین وهاب‌زاده»، انتشارات جهاد دانشگاهی دانشگاه مشهد

این کتاب گزارشی خلاصه و عالی در مورد مساله‌ی مصرف است. طرح و پرداخت مساله در این کتاب خیلی خوب انجام شده است. همچنین می‌توانید راه‌حل‌هایی برای مشکلات مطرح شده و گزارش‌هایی از تجارب موفق را در این کتاب بیابید.

 

– کتاب «شناخت محیط زیست، قدم اول»، نوشته‌ی «استیون کرول» و «ویلیام رنکین»، ترجمه «بهرام معلمی»، نشر شیرازه

در این کتاب می‌توانید مسایل عمده‌ی محیط زیست و مصرف را به شکلی جذاب و در عین حال نسبتاً عمیق بیابید. در انتهای کتاب به برخی تلاش‌ها برای حل مسایل محیط زیست و مصرف اشاره شده است.

 

– به مناسبت روز زمین پاک بولتنی در سایت «آیات»  قرار گرفته که به شکلی خلاصه و مفید نکاتی راجع به مسایل زیست‌محیطی، تبلیغات، مصرف، سیاست‌های کلان و … در آن آمده است.این بولتن را در بخش مناسبت‌های سایت ببینید و فراموش نکنید که آن را به دیگران هم معرفی کنید.

 

– کتاب «جامعه‌ی سالم»، نوشته‌ی «اریک فروم»، ترجمه‌ی «اکبر تبریزی»، نشر بهجت

این کتاب تحلیلی خواندنی درباره‌ی وضعیت انسان در جوامع امروزی ارائه می‌دهد، به ویژه فصلی با عنوان «انسان در جوامع سرمایه‌داری» از اهمیت بیشتری برخوردار است[۹].

 

این بولتن، که پیش از این در سایت آیات قرار گرفته بود، مجموعه‌ای از آیات و احادیث و گزیده‌ای از ابیات مثنوی معنوی است که عمدتاً حول موضوع شناخت دنیا انتخاب شده‌اند. مطالب این بولتن را در فضای مسایلی که در این متن  مطرح شد به دقت بخوانید.

 


[۱] برگرفته از کتاب «اندرون جهان سوم»، نوشته‌ی پال هاریسون. (منابعی که در انتهای متن آمده را ببینید)

[۲] از این گیاه برای تولید ماده مخدر کوکائین استفاده می‌شود.

[۳] اینکه این مشکلات چگونه به وجود می‌آید را می‌توانید با جزئیات در منابع معرفی شده‌ی آخر متن ببینید.

[۴] امام علی(ع)

[۵] نهج‌البلاغه، خطبه ۱۰۹، ادامه‌ی این خطبه را خودتان حتماً از نهج‌البلاغه یا از بولتنی که در انتهای این متن  معرفی شده بخوانید.

[۶] امام علی(ع)

[۷] امام علی(ع)

[۸] نهج‌البلاغه، خطبه ۸۳

[۹] ارزش دارد که قسمت کوچکی از این کتاب اینجا نقل شود:

انسان [در جامعه‌ی مصرفی امروزی] خود را چیزی می‌بیند که باید به طور موفقیت‌آمیز در بازار به کار گماشته شود. انسان خود را عامل فعالی که حامل نیروی انسانی است نمی‌بیند. او از این نیرو بیگانه شده است. هدف او فروش موفقیت‌آمیز خودش در بازار است. احساس وجودی او از خود، از فعالیتش به عنوان فردی مشتاق و متفکر ناشی نمی‌شود، بلکه از نقش اجتماعی‌-اقتصادی وی حاصل می‌آید … اگر از کسی بپرسید: «شما کی هستید؟» در جواب می‌گوید: «من یک کارخانه‌دارم، من یک کارمند دفتری‌ام، من یک پزشکم … » او خود را چنین می‌بیند، نه به صورت یک انسان، با اشتیاق، اضطراب، اعتقاد، تردید، بلکه به صورت موجودی منتزع که از ماهیت واقعی خود بیگانه شده است و تنها نقش‌هایی را در نظام اجتماعی اجرا می‌کند. برداشت ارزشی او به موفقیتش بستگی دارد، به اینکه آیا می‌تواند خود را خوب بفروشد، آیا می‌تواند خود را به پیش از آنچه در آغاز بوده برساند و اینکه آیا موفق هست یا نه. جسم او، ذهن او، روح او، سرمایه‌ی او هستند و تلاش او در زندگی برای این است که آن‌ها را به نحو مطلوبی سرمایه‌گذاری کند تا برای خود سودی برد. خصوصیات انسانی مانند دوستی، تواضع و محبت به کالا مبدل می‌شوند و به صورت امتیازاتی در بسته‌بندی شخصیتی در می‌آیند که در بازار شخصیت قیمت بالاتری دارند. اگر فرد در سرمایه‌گذاری سودجویانه‌ی خویش موفق نشود، احساس می‌کند که انسان ناموفقی است و اگر موفق شود، انسان موفقی است. برداشت او از ارزش خود همیشه به عوامل بیرونی بستگی دارد، به قضاوت متغیر بازار بستگی دارد که درباره‌ی ارزش او هم همان‌طور تصمیم می‌گیرد که درباره‌ی ارزش کالاها. او نیز مانند کلیه‌ی کالاهایی که در بازار با منفعت به فروش نمی‌روند، از نظر ارزش مبادله‌ای ارزشی ندارد، اگرچه ممکن است ارزش استفاده‌ای او قابل توجه باشد.

// // ?>