بایگانی دسته: در باب«دغدغه‌های پست و متعالی در انتخاب‌های زندگی»



شکیبا باشیم…

این که خودی در درون من هست که همیشه در زمان در اقلیت بودن و در تنهایی تنبل و بی‌انگیزه است، همیشه مرا آزار داده است. چه بسیار طرح‌ها و انگیزه‌های مبارزه جویانه و انسان دوستانه‌ای که داشتم و با دوستانم مطرح کردم و از آن‌ها پاسخی سرد گرفتم و تا مدت‌ها واکنش من در برابر چنین موقعیتی این بود که از آن طرح‌ها منصرف می‌شدم و اغلب به نالیدن از بی‌دغدغگی افرادِ دور و بر خود، بسنده می‌کردم. من راه و طرحم را ادامه نمی دادم و دوستانم را نقد نمی‌کردم و ایستادگی به خرج نمی‌دادم و به سراغ آدم‌های دیگر و دوستان بالقوه و سایر امکانات نمی‌رفتم، زیرا بسیار خودم را در تأیید و تکذیب دوستانم تعریف کرده بودم و همراهی آن‌ها بود که شور را در من ایجاد می‌کرد.

یادم می‌آید، عصرها پیاده روِ میدان انقلاب (تهران) پر از بچه‌های کار و خیابان بود. روزی که دیگر عذاب وجدان بر من سخت سنگینی می‌کرد، تصمیم گرفتم بر روی چند مقوا شعارهای انسان دوستانه‌ای بنویسم و بیایم کنار این بچه‌های دست‌فروش، آن پلاکاردها را در دست بگیرم. خیلی مصمم بودم. فردای آن روز ایده‌ام را با دوستانم مطرح کردم و آن‌ها خیلی استقبال کردند. ولی چند روز بعد، کم کم بچه‌ها بی‌خیال و منصرف شده بودند و بالاخره یکی از دوستانم گفت: ”به نظر من آن بچه‌ها حاضر نیستند ما در کنارشان بنشینیم و چنین کاری کنیم.“ حرف زیاد غلطی هم نبود، اما من گفتم پس بیایید برویم و این مسئله را بررسی کنیم و اگر دیدیم نمی‌شود، طرحی دیگر را پیش بگیریم. اما دیگر هیچ استقبالی نشد، زیرا بقیه‌ی ایده‌ها برای پیگیری، احتیاج به صبر و برنامه‌ریزی بیشتری داشتند و مثل طرح پلاکاردها سینمایی و دراماتیک نبودند. من تا مدت‌ها، سر میزِ  بوفه‌ی دانشکده غُر می‌زدم و به بچه‌ها و دوستانم می‌گفتم که شما نیامدید کاری کنیم. اما من هم در نهایت از پای آن میز و بوفه تکان نمی‌خوردم. حتی زمانی که رفتم و به تنهایی برای تدریس به بچه‌های افغانی نام نویسی کردم، مدام دلم پیش بچه‌ها و دوستان دانشگاهی‌ام بود. کار تدریسم را با اکراه پیش می‌بردم، اغلب برای آن برنامه‌ریزی نمی‌کردم؛ لحظاتی که از آن‌جا بر می‌گشتم به دانشگاه، برایم شیرین و توأم با حس رها شدگی بود. خلاصه این‌که حتی وقتی تنهایی دست به عمل زدم، بخش اعظمی از دل و دماغ و شور خود را پیش دوستانم گذاشته بودم؛ دوستانی که خودم و تأیید کارهایم را از آن‌ها طلب می‌کردم.

اما در این میانه دغدغه‌ای متعالی بود که زیر خروارها ریا[۱] خاک شده بود اما به تدریج متولد شد. من با وجود اکراه و کم انگیزگی به مسیرم ادامه می دادم: صبح‌های زود با کلافگی و کرختی و کلی غر زدن، خودم را به شوش (پایین شهر تهران) می‌رساندم و درس و کلاس را ادامه می‌دادم؛ دفعات بسیاری بود که بی‌هیچ برنامه‌ریزی و مطالعه‌ی قبلی به سر کلاس می‌رفتم و خراب شدن تدریس در سر کلاس سبب می‌شد که بر خودم و این همه مسخره زندگی کردن‌ام لعنت بفرستم و برای هفته‌ی بعد تصمیمی تازه بگیرم. خیلی گذشت تا کم کم برای داشتن یک کلاس خوب و تدریس درست، شروع کردم به صاف کردن گوشه‌های زندگی‌ام؛ کمتر فیلم هنری تماشا می‌کردم؛ با هم خوابگاهی‌هایم بحث‌های روشنفکرانه‌ی دراز دامن را کم کردم؛ کنار دوستانم در حیاط خلوت نمی‌توانستم ساعت‌ها بنشینم و از مشرق و مغرب صحبت کنم زیرا لم دادن در آن‌جا و ارضای ذهنی نمی‌گذاشت بروم سر دفتر و دستک تدریسم برای افغان‌ها؛ کتاب خواندن‌هایم را هدف‌مندتر کردم و بالاخره در خوابگاه، زمانی معین را برای کارهای انجمن حمایت از کودکان کار در نظر گرفتم. کم کم صبح‌ها زودتر به محل تدریس می‌رفتم و با بچه‌ها کم و بیش حر ف می‌زدم و در این میانه اتفاقات عجیبی برایم افتاد: یکی از بچه‌ها از سالگرد فوت مادرش گفت؛ یکی از دخترها از تهدید شدن دوستش توسط پسری گفت و با هم سعی کردیم قضیه را حل کنیم و … . در راه برگشت در اتوبوس، مردم روی پا ایستاده را بیشتر درک می کردم.

الحمدلله صبر سبب شد که از بسیاری ملال‌های رایج رها شوم؛ دوستانم زمانی که می‌خواستند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند به سراغ من می‌آمدند و این در من خودِ خواب آلوده‌ای را سرِ هوش می‌آورد. (حتی دوستی داشتم که به قول خودش ملحد بود و برای ترک سیگار از من خواست که صبح‌ها با او ورزش کنم.)؛ دیگر گفتگوهایم با دوستانم سر و سامانی گرفت و هر حرفی برایم شنیدنی نبود؛ کسی در برابر من از روزگار و فلک و شرایط شکوه نمی‌کرد و احساس درماندگی و بدبختی نداشت. دوستانی از جنس خودم یافتم که پیگیر مسائلی مثل تدریس به بچه‌های محروم بودند و جلساتی با هم تشکیل دادیم. به مادر و خواهرم پیشنهاد‌هایی از جنس کاری که کرده بودم دادم و مادرم از بیکاری بازنشستگی تا حدودی رها شد؛ دیگر سنگینی و پوچی کلاس‌های دانشگاه من را دیوانه و دچار یاس نمی‌کرد، بلکه در آن شرایط هم معمولاً به دنبال راه حل می‌گشتم. و این‌ها را بابتِ پی گرفتنِ زمزمه‌ای درونی (علی رغم همه‌ی اکراه‌ها) می‌دانم، خدا را شکر.

 


[۱] امام علی (ع): ریاکار چهار نشانه دارد: در تنهایی تنبل است؛در میان مردم کوشا و فعال است؛…

// // ?>


زمانی بود که…

زمانی بود که در دبیرستان[۱]، من به جای آن که به محیط خوابگاه و شرایط آن توجه تامّی داشته باشم و برای آن کاری انجام دهم، سعی در کسب موفقیت‌های درسی و حضور در المپیاد داشتم.* در آن زمان یک نفر بود که هر دوشنبه می‌آمد به خوابگاه ما، و ما را تشویق می‌کرد که گروه تشکیل بدهیم و برای مصائب و مشکلات خوابگاه کاری کنیم. من این حرف را چندان جدی نمی‌گرفتم و به خاطر دیدگاه‌های رایج در مدرسه، پدر و مادر و رسانه و … این فعالیت ها را جزء پروژه‌ی زندگی خودم نمی‌دانستم؛ البته نارسایی‌های زیادی در ارتباطات من با هم-خوابگاهی‌هایم بود که من به جای حل آن‌ها، از آن‌ها قهر کرده بودم و می‌خواستم ارتباطی که آرزو و رویایش را در سر داشتم در جایی دیگر و با آدم‌هایی ایده‌آل پیدا کنم، نه با کسانی که با آن‌ها دچار مشکل بودم. البته چیزهایی مثل ترس از مسخره شدن و… هم، همیشه مرا برای انجام کارهایی مثل دعوت کردن دیگران به انجام کاری گروهی می‌ترساند. در نتیجه من میان این نداها، تلاش برای موفقیت در المپیاد را انتخاب کردم. این انتخاب مرا به سمت و سویی برد که بسیاری از دغدغه‌ها تا مدت‌ها نتوانستند در من سر بلند کنند؛ زیرا من در فضای بچه‌های المپیاد، دوستان و معاشرانی پیدا کرده بودم و نگاه کسانی برایم از مشروعیت و اهمیت برخوردار شده بود که چندان دغدغه‌ای برای این که عمل انسان دوستانه را محور زندگی خود برگزینند نداشتند. تقریباً سه سال گذشت تا اهمیت آن نگاه‌ها و آن آدم‌ها در نزد من زایل شد و دوستان من تغییر کردند (و یا شکل رابطه‌ام با دوستان المپیادی‌ام تغییر کرد) و دغدغه‌هایی مثل انجام فعالیت‌هایی عملی، توجه به محیط بیرون از دانشگاه، اولویت داشتن انسان‌های پیرامونی نسبت به درس و کتاب و … در من پیدا شدند. انتخابی که من درباره‌ی مسیر زندگی‌ام در دبیرستان انجام دادم سبب شد که من برای اصلاح خود و ایجاد تحول در زندگیم با موانعی بسیار روبرو شوم؛ از جمله بت درس و تعریف کردنِ خود بر اساس جایگاه تحصیلی، که ثمره‌ی انتخاب پیشین من بود.

یکی از نتایجی که بر آن انتخابِ من مترتب شد، این بود که من ارزش انسان‌ها را تا مدت‌ها در چیزی به نام نبوغ یا هوش (از نظر خودم) می­دیدم. در نتیجه انسان‌ها برای من شده بودند دو دسته: عوام الناس و دسته‌ی دوم کسانی که به دنبال علم‌اند. انسان‌های واقعی در واقع دسته‌ی دوم بودند. همین تصور، من را در ارتباط با خانواده و بسیاری از افراد دیگر دچار رنج و عذاب کرده بود. از نظر من چیزی که انسان‌ها را ارزشمند و دوست داشتنی می‌کرد چیزی شبیه هوش یا جدایی از دغدغه‌های روزمره بود. و البته رسیدن به این عرصه‌ی ارزشمند، چیزی نبود که بتوان انسان‌ها را بدان فراخواند و دعوت کرد. از همین رو بود که من همواره اضطراب داشتم که چگونه با بغل دستی‌ام در اتوبوس که احتمالاً از عوام الناس است، گفتگو کنم. در کل از دیگر ثمره‌های انتخاب من این بود که از بسیاری از آدم‌ها دور شدم.

 


[۱] من در دوره ی دبیرستان، در مدرسه ای شبانه روزی و در خوابگاه بودم.

// // ?>


حیلت رها کن…

”خودِ“ ناآگاه را می‌شناسم. خودی که باید دستش را می‌گرفتم و پا به پا، به مکتب می‌بردمش. خودی که نمی‌دانست و دوست داشت بیاموزد و طلب، پای رفتنش می‌شد.

اما ناخودآگاه را چه کسی می‌شناسد؟ ”ناخود“ که خود نیست که آگاه بودن و نبودنش را بتوان به راحتی فهم کرد. وقتی گفتیم ناخودآگاه انگار که می‌خواستیم بگوییم چیزی از خودِ ناآگاه در گوشه‌های وجودمان هست که باید آگاهش کنیم، اما از ”ناخود“ چه؟ چه اندازه هولناک می‌شود اگر ناخودهایمان آگاه باشند، آن هم زمانی که به باب انفعال می‌رویم.

به باب انفعال که می‌روم، ”ناخود“ به باب افتعال می‌رود و ”خود“ از او تبعیت می‌کند. اما ناخود را که نمی‌شد صرف کرد، به یک باب نمی‌رود، باب‌هایش بی‌اندازه است و من که، اگر لحظه لحظه‌ی عمرم را صرفِ ناخود کنم، چیزی از خود باقی نخواهد ماند. انگار یادم رفته بود که بدترین کار دشمنت آن است که توجه تو را تنها به خودش مشغول سازد.

خسته می‌شوم از صرف کردن باب‌های ”ناخود“، چاره‌ی پرداختن به ”خود“، نحو دیگری است. و من جفت می‌شوم و پیوند می‌خورم به جمله‌ی عالم.

پس، باب‌ها را رها کن، دری تازه بگشا، دری که هر لحظه از جاری شدن ”خود“ راهی می‌یابد.

«راه کن در اندرون‌ها خویش را  دور کن ادراک دوراندیش را»

***

سه دفعه‌ی پیش، نوزاد گریه نکرد، امّا این‌بار، نوزاد را که بغل کردم، گریه‌اش شروع شد. با خود گفتم: «درست نگاه کن ببین این چند وقت در چه کاری که کودک این‌چنین از تو برآشفت؟»

این حرف‌ها شروعِ یک بازیِ کودکانه بود با خود. شنیده بود که نوزاد خاطره‌ای از پروردگارش با خود دارد، خاطره‌ای ناب که هنوز رنگ دنیا به خود نگرفته، و این حرف برایش معنادار بود. گریه‌ی کودک شده بود سنجه‌ی راستی و ناراستیِ خود. پس هرگاه کودکی می‌دید خودش را محک می‌زد به سنجه‌ی گریه‌ی کودک، همان خاطره از پروردگارش.

کسی آن دوروبر پیدا نمی‌شد که او را مشق عشق کند اما صفحه‌ی سیاه مشقش شده بود متن زندگی. چیزهایی که می‌دید و می‌شنید، آموزگارش بود و انگیزه‌اش برای بودن در این مدرسه، آبی که در درونش آینه می‌شد.

اما ماجرا همیشه این‌طور پیش نمی‌رفت. گاهی به بهانه‌ی آموختن تجربه، سنگی برمی‌داشت و آرامشِ آبش را بر هم می‌زد و درونِ ”خود“ را متلاطم می‌کرد. گاهی چند صباحی آب، آرام می‌گرفت و بعد از آن اما، دوباره متلاطمش می‌کرد؛ سکونش آرام نگرفته بود تا یاد بگیرد با سنگی بر همش نزند. بزرگ‌تر که شد، خواست آرامش را برای زندگی ملاک کند؛ خوب بودن و خوبی کردن؛ درونی آرام و بی‌تلاطم.

 

«لحظه‌ی تحویل سال نزدیک است، عجله کنید، باز هم نمی‌رسیم». چند سالی بود که تصمیم می‌گرفتیم لحظه‌ی تحویل سال را در یکی از امام‌زاده‌ها باشیم، اما نمی‌شد؛ هر بار لحظه‌ی تحویل سال می‌رسید و ما در  راه بودیم و من هر سال تنها خاطره‌ی جا ماندن و حسرت سال گذشته برایم تکرار می‌شد.

آن سال هم توی راه بودیم. روی سنگ‌فرش پیاده‌رو، قدم‌هایم را به سرعت بر می‌داشتم. فاصله‌ی ما با حرم زیاد نبود، شاید می‌رسیدیم اما ناگهان در راه بودن، معنای دیگری پیدا کرد، لحظه‌ای زمان آرام گرفت و من رفتن را تجربه کردم، رفتنی که رسیدن را معنا می‌کرد. تازه می‌فهمیدی که در این راه، رفتن هیچ وقت معنای رسیدن ندارد و هر رسیدنی تنها ایستگاهی است در میانه‌ی راه، که خستگی‌هایت را کم می‌کند.

پس آرامش، دیگر معنایش سکون نبود، آرامش راه بود، رفتن بود و توی راه بود که درون، آرام می‌گرفت و طوفان‌های بیرون نمی‌توانست تکانش دهد. آن وقت بود که کشف می‌کردی، همچون دیدن معجزه، سرمست می‌شدی و در راه قدم می‌گذاشتی. اما ”خود“ راه‌هایی در خود داشت که از رفتن بازش می‌داشت. گاهی کشف کردن، گام زدن معنا نمی‌شد. گاهی کشف کردن یافتن علتی بود که وقتی معلوم می‌شد به گنجینه‌ی داشته‌ها و داشتن‌هایم افزوده می‌شد اما به گنجینه‌ی خود…؟! بزرگ که می‌شوی دیگر نه کودک معجزه می‌شود و نه راه‌های رفته و نرسیده. همه چیز انگار اطلاعات عمومی است که باید بر آن بیفزایی.

انسان رسیده بود به دوره‌ی میانی زندگی‌اش، بی‌شور و بی‌نوا. بند کرده بود به جان خودش و همه چیز را به استهزاء می‌گرفت. آدم فکر می‌کرد بزرگ شده، معجزه‌ها را کوچک می‌شمرد و می‌گفت: «“این“ همان چیزی است که می‌خواهد تغییر دهد؟»

”خود“ بزرگ بود، توان ضعف نداشت. ضعف که می‌دید، دستپاچه می‌شد و هُرّی دلش می‌ریخت و عشق برایش ضعف بود. نمی‌توانست تدبیری برایش بیندیشد، لاجرم جامه بر سر می‌کشید و پشت می‌کرد تا عشق بنیادش را از جا نکَنَد. جامه بر سر کشید و پشت کرد؛ یاد گرفته بود این‌چنین باشد. جلوی ضعف کارش همین بود اما، این بار نمی‌شد. عشق ساری بود، از هر جا جلویش را می‌گرفتی از راه دیگر می‌آمد به اندرون. عشق در برابر همه‌ی خودها ایستاده بود، از ضعیف و قوی، و هر چه می‌کردی تا رهایی بیابی، چاره‌ی رهایی تنها خودش بود.

پس این بار، حیله‌ها را در میانه‌ی میدان ریختم، باکی نیست، باشد که عصای موسی سبز شود و حیلت را به یک‌باره از میان بردارد.

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو             اندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن            وآنگه بیا با عاشقان، هم خانه شو، هم خانه شو

راه رفتن، ادب می‌خواست. می‌خواست که عاشقانه در چشمانش نگاه کنی و طلب کنی و بگویی: «نیکی را دوست دارم، اما مشتاقم بدانم گامِ بعدیِ تو چیست و چه چیز را برایم خواسته‌ای.» پس این‌بار هبوط می‌کنم از خویش و خود را در چشمانت به نظاره می‌نشینم و شهادت می‌دهم که ادب، همان وفاست.

بی‌خود شده‌ام لیکن بی‌خودتر از این خواهم    با چشم تو می‌گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم، من تخت نمی‌خواهم       در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

این‌بار از خود هبوط می‌کنم و امید که تو در کمین من نشسته باشی. «ان ربک لَبِالمرصاد»

***

غور که می‌کنی در هزار توهای ”خود“ هر خودی پاسخی برای شکست ”در میان“ می‌گذارد و تو می‌مانی در اندیشه که کدام یک را برگزینم. خود هزار تا نبود، یکی بود، ایستاده در میان آینه‌هایی که صیقل نخورده بودند و هر یک به اعوجاج خودی را می‌نمایاندند.

آینه‌ات دانی چرا غمّاز نیست             زان‌که زنگار از رُخش ممتاز نیست

و من می‌بایست که یا آینه‌ها را می‌شکستم و خود را یگانه می‌کردم و یا صیقل می‌دادم این به ظاهر هزار توهای بی‌سامان را و این، تجلی بود که راه به یکتایی می‌برد پس باید که آینه‌ها را صیقل می‌دادم.

// // ?>


آنکه خود را فروخت، آنکه خود را خرید

بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم

کشتزارهای مرتفع چای در سریلانکا زیبایی ویژه‌ای دارد. تپه ماهورهای سبزپوش یکدست با کارخانه‌های سفید رنگ در آن‌ها منظره‌ای مانند دستمال روقوری روستاییان ایجاد می‌کند. چای‌چینان تامیلی برای محافظت از ساری‌های تیره‌رنگ خود از رو گونی پوشیده‌اند. فرز و چالاک جوانه‌ها را می‌چینند و به سبدهای پشتشان می‌اندازند. از نزدیک که نگاه کنی منظره‌ی دل‌انگیز محو می‌شود … فقر و رنج کارگران چای‌کاری نمونه‌ای است از مصایبی که به علت جایگاه کشورهای جهان سومی در نظم اقتصادی جهانی بر آن‌ها تحمیل می‌شود. در این نظم اکثر آن‌ها محکومند محصولاتی تولید کنند که قیمت آن‌ها نوسان می‌کند، در عوض قیمت دستگاه‌های غربی مورد نیاز بالاتر و بالاتر می‌رود. نظمی که موجب می‌شود اکثر کشورهای در حال توسعه‌ی غیرنفتی بیشتر و بیشتر در بدهکاری فرو روند.

نظام کاشت چای ابداعی غیر انسانی است، گونه‌ای مؤسسه‌ی کامل است (و به قول اروینگ گوفمن مثل زندان یا بیمارستان روانی) که مردم در منظره‌ی همیشگی بوته‌ی چای به دنیا می‌آیند و ازدواج می‌کنند و تولید مثل می‌کنند و می‌میرند. خانه‌های تک‌اتاقه‌ی کارگرها مثل اردوگاه ردیف به ردیف هستند. این خانه‌ها را انگلیسی‌ها در اواخر قرن نوزدهم درست کرده‌اند و از آن زمان دست نخورده باقی مانده‌اند. آنچه «اچ دبلیو کیو» در اوایل قرن بیستم درباره‌ی این‌ها نوشته است مطمئناً نوعی توجیه مرسوم بوده است: «در هر خانه حدود چهار نفر کولی زندگی می‌کند، واضح است جایشان تنگ است … ولی آسایش مطلوب آن‌ها از نوعی نیست که در نظر ماست. تنگ هم چپیدن روی کف گلی این آلونک‌ها برایشان خوش‌تر از زندگی در آپارتمان‌های عالی است»!

منزل «پوریانا سوپانا» (تامیلی ۳۷ ساله‌ای که در مزرعه‌ی لانگ‌لند زندگی می‌کرد) نمونه‌ای از این آلونک‌ها است. دخمه‌ای به مساحت سه متر مربع بدون پنجره که محل خواب و آشپزی و زندگی او و همسر و سه فرزند خردسالش بود. آلونک او در ردیف بیست تایی از این نوع منازل بود که پشت به پشت آن‌ها ردیف دیگری بود. از لوازم منزل فقط دو عدد قابلمه داشتند. شب را روی گونی پهن شده بر سیمان سرد کف می‌خوابیدند. مزد او (در سال ۱۹۷۵) روزی ۵ روپیه بود (۰/۶ دلار). وظیفه‌ی مردها بیل زدن و وجین‌کاری و هرس و کاشتن بوته‌های جدید بود. ولی این کار به شکلی مرتب برقرار نبود. سوپانا هر روز صبح به کارخانه سر می‌زد که آیا کاری هست و اگر هفته‌ای بیش از چهار روز کار گیرش می‌آمد بخت با او یاری کرده بود. شغل زن او منظم‌تر بود، او برگ سبز می‌چید و روزانه ۳/۷۶ روپیه در می‌آورد. قسمتی از درآمد وی از پاداش بود به شرط آنکه در روز بیشتر از ۱۵ کیلوگرم برگ بچیند … .

هزینه‌ی جیره‌ی غذایی ماهانه‌ی هر نفر  حدود ۱۵۰ روپیه بود (به قیمت یارانه‌های دولتی). در این جیره اقلام اساسی وجود دارد: برای هر نفر ۴ کیلوگرم برنج، ۴/۵ کیلوگرم آرد، شکر و چای و ماهی خشک هر کدام ۱۴ گرم، ۶۰ گرم سبزیجات و دو قوطی شیر غلیظ … با این حساب در دست هر نفر در آخر ماه ۳ روپیه (۰/۴ دلار) می‌ماند که می‌توانست هر چیزی بخرد، از حبوبات و سبزی و گوشت و ماهی گرفته تا لباس و صابون و روغن آشپزی و نفت و وسایل خانه! خانواده‌ی سوپانا به جز غذا وسعشان به چیز دیگری نمی‌رسد، البته هرگز گوشت و ماهی نمی‌توانند بخرند. آن‌ها جیره‌ی شکر و چای خود را می‌فروشند تا آرد و برنج بخرند. از سوپانا پرسیدم ناهار چه خورده‌اند، نان فطیر نشانم داد که هر کدام سه عدد خورده بودند و والسلام.

نگون‌بختی مردمانی از این دست آن است که ارزان بودن چای فنجان غربی‌ها از گرده‌ی این‌ها کشیده می‌شود، و قیمت چای کمتر و کمتر می‌شود … [۱].

***

تصویرهایی این چنین در جهان پیرامون ما فراوان است. مردمی زیان‌دیده که از دسترسی به نیازهای ابتدایی زندگی محرومند. از سوی دیگر، شکل و میزان مصرف بسیاری از مردم از حد نیازشان بسی فراتر رفته است. عواملی همچون طلب «تنوع» بیشتر و پیروی از مد، تبلیغات و … است که تعیین می‌کند چه چیزهایی ضرورت دارند و باید در کسب آن‌ها کوشید. کسانی پیدا می‌شوند که فقر را تقدیر و سرنوشت یا صرفاً شانس بد مردم محروم می‌دانند، یا اینکه آن‌ها را متهم به تنبلی و بی‌فکری می‌کنند؛ اما فاجعه اینجاست که بخش مهمی از محرومیت مردم زیان‌دیده به زیاده‌خواهی گروه دیگری از مردم مربوط می‌شود.

احتمالاً بسیاری از ما تصویر درستی از عمق فقر و محرومیت در جهان نداریم. به ما چنین وانمود شده که در این دنیای قشنگ جدید بیشتر مردم نیازهای خود را می‌توانند در سطح ابتدایی تأمین کنند. اما حقیقت امر این است که حداقل یک میلیارد و نیم نفر از مردم دنیا به غذای کافی دسترسی ندارند، و حدود نیمی از آن‌ها به خاطر این کمبود غذا در معرض رشد ناقص، عقب‌ماندگی ذهنی یا حتی مرگ قرار دارند! وقتی که صحبت از چنین آمار و رقم‌هایی می‌شود، ممکن است تصور شود که مشکل ایجاد شده به خاطر زیادی جمعیت است، اما واقعیت این است که غذایی که امروزه در جهان تولید می‌شود کفاف همه‌ی مردم دنیا را می‌دهد؛ مسأله بر سر توزیع ناعادلانه‌ی غذا و منابع است. این توزیع ظالمانه هم در درون ملت‌هاست و هم بین ملت‌های مختلف. از یک سو در کشورهایی افراد معمولی به زحمت می‌توانند نیاز غذایی خود را تأمین کنند و از سوی دیگر بسیاری از مردم کشورهای توسعه‌یافته ممکن است خیلی بیش از نیاز خود بخورند. این اضافه خوراک به ذخیره چربی بیشتر و اضافه وزن و چاقی می‌انجامد، و در صورتی‌که فرد پشتکار داشته باشد با تلاش زیاد و ورزش‌های سنگین سوزانده می‌شود!

الگوی غلط مصرف در کشورهای توسعه‌یافته فشار سنگینی بر مردم کشورهای فقیر وارد می‌کند. خیلی از بهترین زمین‌های کشورهای فقیر به جای تولید غذا برای مصارف داخلی زیر کشت محصولات درخواستی غرب‌اند. از مهم‌ترین این محصولات شکر، تنباکو، قهوه، کوکا[۲] و چای است که برای خود غرب هم از لحاظ غذایی فایده‌ای ندارند. مثالی که در مورد مزارع چای سریلانکا در شروع این متن آمد از همین موارد بود. در کشورهای تولیدکننده‌ی این محصولات، مردم در حداقل فضا زندگی می‌کنند و حتی جای کوچکی برای کاشت اندکی سبزی ندارند. فاجعه وقتی بزرگ‌تر می‌شود که بدانیم سود عمده‌ی تجارت این محصولات هم نصیب تعداد معدودی از شرکت‌های بزرگ چند ملیتی می‌شود، نه مردم کشورهای فقیر! این شرکت‌ها از قدرت و نفوذ خود بر دستگاه‌های حکومتی (که خیلی وقت‌ها با دادن رشوه‌های کلان به افراد خاص به دست آمده) و همین‌طور از دانشی که به انحصار خود درآورده‌اند استفاده می‌کنند تا کس دیگری را یارای رقابت با آن‌ها در عرصه‌ی تجارت نباشد. همین دلالان میانی هستند که از یک سو با تبلیغات وسیع مصرف محصولات خود را در کشورهای توسعه‌یافته دامن می‌زنند و از سوی دیگر چنگال خود را بیشتر در تن مردم فقیر فرو می‌برند تا منابع بیشتری با قیمت هر چه کمتر به دست آورند، و در این میان سود بیشتری کنند.

آنچه که اهمیت دارد این است که به روشنی ببینیم این وضعیت فاجعه‌بار ریشه در شکل زندگی عده‌ای از مردم، که گاهی خود ما نیز از آن جمله‌ایم دارد.  اینکه زیاده‌خواهی و اسراف از چه راه‌هایی اثر خود را به شکل ظلم و بی‌عدالتی آشکار می‌کند احتیاج به توضیح بیشتری دارد. مطالعه جدی‌تر در این مورد نیازمند فرصتی بیشتر است. ان‌شاءالله در انتها منابعی معرفی خواهد شد که در آن‌ها توضیحات روشن‌کننده‌ای یافت می‌شود. در اینجا سعی بر آن است که تنها به چند مورد اشاره شود.

همان‌طور که گفته شد، الگوی مصرفی تعدادی کمی از مردم هزینه‌های بزرگی برای گروه بزرگی از مردم، به ویژه در بعضی کشورهای خاص، دارد. مردم بسیاری از کشورهای فقیر عملاً در وضعیتی قرار گرفته‌اند که مجبورند مواد مورد تقاضای قشر مصرفی دنیا را، که اکنون کمتر از پیش منحصر به کشور خاصی هستند، تأمین کنند. کمبود غذا، آب، از دست رفتن سریع منابعی همچون جنگلها، خاک حاصل‌خیز و فرسایش نیروهای انسانی بخشی از این هزینه‌هایی است که آن‌ها در این راه می‌دهند[۳]. وضعیت این مردم هم معمولاً به شکلی نیست که بتوانند به راحتی شغل و شیوه‌ی زندگی خود را تغییر دهند. سود حاصل از تجارت محصولات این کشورها عمدتاً به جیب واسطه‌های خارجی می‌رود و فقرا عملاً مجبورند تمام توان و فرصت خود را صرف زنده ماندن بکنند. نابسامانی‌ها و مشکلاتی که در سطح حکومت و مسئولین در بیشتر این کشورها وجود دارد فشار را بر مردم بیشتر می‌کند. آنچه مسلم است، برای شکستن زنجیر عواملی که فقر و فلاکت این توده‌ی انبوه از مردم را باعث شده، تغییر الگوی تقاضا ضروری است، هر چند که مطمئناً تمهیدات دیگری هم لازم است.

‌یکی از نمونه‌های دردناک الگوی مصرف غلط، مصرف بیش از حد گوشت قرمز است. در خیلی از کشورهای فقیر زمین‌های درجه یک کشاورزی تبدیل به چراگاه دام شده تا گوشت مورد نیاز کشورهای غربی تأمین شود. گوشت منبعی برای تأمین پروتئین است، اما این شیوه‌ی دامپروری راه مناسبی برای تأمین پروتئین نیست. در صورتی که در این چراگاه‌ها حبوبات و غلات کشت می‌شد، ارزش غذایی محصول کشاورزی از لحاظ میزان پروتئین ۵  تا ۱۰ برابر بیشتر بود. به علاوه، گاوها فقط علف نمی‌خورند، آن‌ها غله و سویا و محصولات لبنی و دریایی هم می‌خورند. طبق محاسبه‌ی متخصصان تغذیه‌ برای تولید نیم کیلو گوشت قابل خوردن، یک گوساله حدود ۷/۵ کیلو غله می‌خورد. فقط در ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۷۱ حدود ۱۱۸ میلیون تن غله و سویا به مصرف احشام رسید تا تنها ۲۰ میلیون تن گوشت تولید شود. در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۴ چهل و سه درصد غله‌ی جهان به مصرف دامپروری رسیده است. به سبب همین اشتهای مردم کشورهای توسعه‌یافته (و البته طبقه‌های خاصی از مردم دیگر کشورها) به گوشت، یک فرد متوسط در آنجا به طور مستقیم و غیرمستقیم سالانه حدود یک تن غله مصرف می‌کند، مردم فقیر تنها یک پنجم آن را مصرف می‌کنند!  جالب‌تر آنکه این الگوی مصرف به ضرر ثروت‌مندان هم هست. مصرف بیش از نیاز چربی حیوانی موجب چاقی و افزایش سکته قلبی می‌شود و کاهش مصرف سبزی‌جات اختلالات گوارشی را به همراه دارد. محصولات دیگری مانند شکر و قهوه و تنباکو هم که به خاطر تقاضای ثروت‌مندان زمین‌های مردم بی‌چیز را به تصرف خود درآورده‌اند نیز چنین‌اند، یعنی به خود ثروت‌مندان هم بیشتر ضرر می‌رسانند تا سود.

مصرف گوشت تنها یک مثال است که نشان می‌دهد چطور ممکن است یک نفر ساکن کشورهای توسعه‌یافته منابعی مصرف کند که به اندازه‌ی میزان مصرف ۴ یا ۵ نفر از کشورهای کمتر توسعه‌یافته است. اگر منابع دیگری که برای تولید پوشاک، ساخت خانه و تسهیلات شهری، ساخت خودرو، حمل و نقل، تولید تسلیحات نظامی و … لازم است را هم اضافه کنید، واقعیتِ اسف‌باری خود را آشکار می‌کند: ۸۰% از منابع زمین توسط تنها ۲۰% از مردم دنیا مصرف می‌شود! این ظلم بی‌شرمانه، اگر فکری به حالش نکنیم، خود را تجدید و تقویت هم می‌کند. یعنی به این ترتیب هر روز فقرا فقیرتر و ثروت‌مندان ثروت‌مندتر می‌شوند، و این ما هستیم که با خاطری آسوده، به جای اینکه دغدغه‌ی رفع این ظلم را داشته باشیم، با مصرف هر آنچه که «دوست داریم»، به ثروت‌مندتر شدن عده‌ای واسطه‌ی فربه و بهره‌کشی از مردم فقیر کمک می‌کنیم.

به این ترتیب ما همدست و شریک کار ظالمان هستیم. هم آن زمان که از آن‌ها می‌طلبیم تا محصولات بیشتری در اختیار ما بگذارند و با خرید از آن‌ها تقویتشان می‌کنیم، هم وقتی که با سرگرم‌کردن خودمان به امتحان کردن کالاهای جدید و تفریح‌های متنوع و …، از کنار وضع موجود با بی‌تفاوتی می‌گذریم. ما امکاناتی (مانند فرصت، پول، دانش و …) در اختیار داریم که می‌توانیم از آن‌ها برای کمک به دردمندان بهره بگیریم، اما به جای این کار این منابع را در زیاده‌خواهی‌های بی حد و حصر هدر می‌دهیم. وقت آن است که از خودمان بپرسیم که واقعاً داریم چه می‌کنیم؟

این بحث را همین جا به پایان می‌بریم، هر چند که مسایل بسیاری ناگفته مانده است. فراموش نکنید که می‌توانید ادامه‌ی این ماجرا را در منابعی که معرفی خواهد شد ببینید.

***

به مساله‌‌ای که تا اینجا مطرح شد طور دیگری هم می‌توان نگاه کرد. برای شروع این بخش بد نیست که با یک مثال شروع کنیم.

عصر یک روز جمعه‌ی کسالت‌بار، شما و همسر و فرزندتان (دختر، حدوداً ۸ ساله) تصمیم می‌گیرید که برای گذران وقت به یک مرکز خرید که تازه افتتاح شده بروید. در همان ورودی مرکز خرید تبلیغات روی تابلوهای بزرگ مدهای جدید لباس، کفش، عینک و … را به شما می‌نمایانند. البته در این تبلیغات به طور ضمنی چیزهای دیگری هم هست، مثلاً نحوه‌ی آرایش و پوشش و حرکاتی که موجب جذابیت بیشتر می‌شود. این تبلیغات برای شما زیاد هم تازگی ندارد، آگهی‌های روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی که هر روز چند ساعت از وقت شما را می‌گیرد پر از این تبلیغات است. داخل مرکز خرید موسیقی تندی پخش می‌شود، گویی می‌خواهد به شما انرژی بدمد تا طعم سرزندگی را بچشید. لامپ‌های درخشان و تبلیغات فروشگاه‌ها که شما را به خود می‌خوانند فضای خاصی به وجود آورده است. البته اگر دقت کنید چیزهای دیگری هم هست، مثلاً زنی با لباس فرم و چهره‌ای که اگر خوب نگاه کنی اثر رنج سالیان را در آن می‌بینی گوشه‌ای را تی می‌کشد، یا گداهایی که دم در ورودی «مزاحم» خریداران می‌شوند، ولی این صحنه‌ها چندان به چشم نمی‌آید، گویی در مقابل عظمت و تنوع این دنیای جدید این چیزها زیادی کوچکند. فروشنده‌ها نیز با تکنیک‌های مختلف سعی در جلب نظر شما دارند، آدم‌هایی که گویی در مقابل شما به هیچ چیز جز فروش کالایشان فکر نمی‌کنند. بعد از گشت و گذار بین فروشگاه‌ها و کمی خرید، در کافی‌شاپ مرکز خرید چیزی می‌خورید و به خانه برمی‌گردید.

تمام این ماجرا سعی در آموختن چیزهایی به جمع خانوادگی کوچک شما دارد. آنچه رخ داده سعی دارد به دخترتان بیاموزد که چه لباس‌هایی باید بپوشد، چطور راه برود، صحبت کند، به چه موسیقی‌هایی گوش بدهد، چه چیزی بخورد، و در یک کلام، راه جذاب جلوه کردن و از نظر دیگران مقبول بودن را بیاموزد. رابطه‌ی شما و دخترتان هم در معرض تغییر است،  پیام این ماجرا برای او این است که خرید و داشتن آنچه دوست دارد اهمیت زیادی دارد، و از این نظر شما جیب پر از پولی هستید که می‌تواند خواسته‌های او را تأمین کند.  به همین ترتیب، دوست پیدا کردن‌ها و دوستی کردن‌های او هم در این فضا رنگ و بوی خود را می‌گیرد. البته این ماجرا فقط برای او نیست. این واقعه برای شما و همسرتان نیز پیام‌هایی دارد، مثل اینکه مرد یا زن جذاب یعنی چه، یا اینکه خوشبختی در زندگی به معنای داشتن چه چیزهایی است، یا اینکه چه شغل‌هایی مناسب زندگی امروزی است و … .

بنابراین، معنی رفتن به مرکز خرید می‌تواند خیلی عمیق‌تر از صرفاً یک گذران وقت ساده باشد. البته اینجا منظور من از عمیق‌تر، پیچیده‌تر نیست؛ نیازی نیست که کسی بتواند تحلیل‌های دقیقی از اتفاق‌هایی که آنجا رخ می‌دهد داشته باشد. چیزی که برای فهم معنی لازم است،  دغدغه است و صداقت. همین دغدغه است که ما را بر آن می‌دارد تا از خود بپرسیم در انتخاب یک راه چه چیز انتظار ما را می‌کشد؟ و صداقت است که چشمان ما را باز می‌کند و تجارب گذشته را به یاد ما می‌آورد تا بتوانیم راه بهتر را انتخاب کنیم. در واقع، اینکه ما تصمیم می‌گیریم به مرکز خرید برویم اصلاً اتفاقی نیست؛ می‌توانستیم جاهای دیگری را برای رفتن انتخاب‌ کنیم. می‌توانستیم به دیدن دوستی که مدت‌ها از او بی‌خبر مانده‌ایم برویم، یا اینکه به کوه برویم و نزدیک غروب آتش روشن کنیم و کنار آتش برای بچه‌ها قصه بگوییم، یا می‌توانستیم یک روز را به کمک کردن به پدربزرگ و مادربزرگ اختصاص دهیم و سعی کنیم ساعات خوش و پرباری را در کنار آن‌ها سپری کنیم، می‌توانستیم با عده‌ای از دوستان یا خویشاوندان در پارک فوتبال یا والیبال بازی کنیم و شب هم همانجا شام را با هم بخوریم و … . این انتخاب‌ها هم تأثیر خودشان را دارند، مثلاً فرزند ما رابطه‌ی بهتری با طبیعت برقرار می‌کند، فرصت کمک کردن به دیگران را می‌یابد، فرصت پیدا کردن دوست‌های خوب و دوستی کردن را پیدا می‌کند و در نهایت، رابطه‌ی فرزندمان با خود ما هم در این فضا به درستی تعریف می‌شود. انتخاب راهی برای گذران وقت که ضررهای آن را دیده‌ایم و از عواقب آن هم آگاهیم تنها یک معنی دارد، اینکه ما در ادعای دوست‌داشتن و خیرخواهی برای فرزندمان صادق نیستیم. درست‌تر بگویم، در خیرخواهی برای خودمان هم کوتاهی می‌کنیم، و «آن کس که با خود ناراست است با دیگری ناراست‌تر است.»[۴]

در واقع، ما با انتخاب کردن راه، «خود»مان را انتخاب می‌کنیم. این انتخاب معلوم می‌کند که ما که هستیم، چه دغدغه‌هایی داریم، چه چیزهایی را دوست داریم و دوست داریم به کجا برسیم. این انتخاب معلوم می‌کند که خود را به چه چیز فروخته‌ایم و راضی شده‌ایم، به قول امام علی(ع)، «دنیا خانه‌ای است که از آن بگذرند و نه جایی که در آن قرار گیرند و مردم در آن دوگونه‌اند، یکی آن‌که خود را فروخت و خویش را به تباهی انداخت و دیگری آن‌که خود را خرید و آزاد ساخت.»  هنگامی هم که زندگی‌امان به آخر برسد، مقصدی که از آن گریزی نیست، آنچه که بیش از هر چیز برای ما اهمیت خواهد داشت این است که چه هستیم، آن هم بودنی ابدی، که تمام زندگی دنیا در مقابل آن قطره‌ای در مقابل دریا هم نیست.

امام علی(ع) وضعیت کسانی که به این دنیا راضی شده‌اند را چه نیکو توصیف می‌کند: «به مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا شدند و بر سر دوستی و عشق به آن با یکدیگر سازش کردند… .»[۵] سرمایه‌ی ما برای رشد و اصلاح، بلندهمتی و راضی نشدن به اندک و داشتن دغدغه‌ی تغییر است، «آیا آزاده‌ای نیست که این خرده طعام مانده در کام را بیفکند و آن را برای آنان که در خورش هستند نهد؟ جان‌های شما را بهایی جز بهشت جاودان نیست، پس آن را جز بدان مفروشید»[۶]، بشتابید و «کار از روی دل چنان کنید که گویی از بیم جان کنید. من چون بهشت جایی را ندیدم خواهان آن آسوده و از پای نشسته و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته! بدانید، آن‌که حق او را سود ندهد باطل زیانش رساند و آن‌که به راه نیفتد گمراهی به هلاکتش کشاند.[۷]»

بندگان خدا! کجایند آنان که سالیانی دراز ماندند و در خوشی به سر بردند؟ تعلیمشان دادند و به خاطر سپردند، و مهلتشان بخشیدند و در بیهوده‌کاری گذراندند، بی‌گزند بودند و فراموش کردند تا آنگاه که مردند. مهلتی یافتند دراز، و بخششی گرفتند نیکو و به ساز. از عذاب دردناکشان ترساندند، و نوید پاداش بزرگ به گوششان خواندند. از گناهانی که به تباهی کشاند بپرهیزید، و از زشتی‌ها که خشم خدا را برانگیزاند بگریزید. خداوندان دیده‏های بینا و گوش‌های شنوا و تندرستی و کالا! آیا گریزگاهی هست؟ یا رهایی؟ یا جای امنی؟ یا پناه‌جایی؟ یا گریزی؟ یا توانی راهی به دنیا گشایی؟ یا نه چنین است؟ پس کی باز می‏گردید؟ و به کجا می‏روید؟ و فریفته‌ی چه هستید؟ حالی که بهره‌ی هر یک از شما از زمین پر طول و عرض، همان اندازه است که با گونه‌ی خاک‏آلود بر آن خفته است! هم‌اکنون، بندگان خدا، که طناب مرگ بر گلو سخت نیست، روان آزاد است و وقت ارشاد باقی است، تن‏ها در آسایش است و هنگام گرد آمدن و کوشش، و اندک زمانی دارید از ماندن و مجالی برای اراده کردن، و فرصت برای توبت، و فراخی برای عرض حاجت، بکوشید پیش از تنگی و در سختی به سر بردن و بیم داشتن و مردن، و پیش از در آمدن غایبی که منتظر رسیدن آنید و گرفتار شدن به خشم خدای بزرگ و توانا، که گریختن از آن نتوانید.[۸]

 

منابعی برای مطالعه بیشتر

– کتاب «اندرون جهان سوم»، نوشته‌ی «پل هاریسون»، ترجمه‌ی «شهریار آژغ»، نشر اختران

این کتاب گزارشی زنده و مفصل از وضعیت کشورهای در حال توسعه، مشکلاتی که با آن درگیرند و ریشه‌ی آن مشکلات و تا حدی هم راه‌حل‌های ممکن است. نویسنده خود برای نوشتن این گزارش به بسیاری از کشورها سفر کرده و با ارائه‌ی مثال‌های واقعی و خاطراتش از سفر به این کشورها امکان مواجه‌ای زنده با مسأله را مهیا می‌کند. گزارش اول این متن و بعضی از آمارها از این کتاب گرفته شده‌اند.

 

– کتاب «چقدر کافیست؟»، نوشته‌ی «آلن درنینگ»، ترجمه‌ی «عبدالحسین وهاب‌زاده»، انتشارات جهاد دانشگاهی دانشگاه مشهد

این کتاب گزارشی خلاصه و عالی در مورد مساله‌ی مصرف است. طرح و پرداخت مساله در این کتاب خیلی خوب انجام شده است. همچنین می‌توانید راه‌حل‌هایی برای مشکلات مطرح شده و گزارش‌هایی از تجارب موفق را در این کتاب بیابید.

 

– کتاب «شناخت محیط زیست، قدم اول»، نوشته‌ی «استیون کرول» و «ویلیام رنکین»، ترجمه «بهرام معلمی»، نشر شیرازه

در این کتاب می‌توانید مسایل عمده‌ی محیط زیست و مصرف را به شکلی جذاب و در عین حال نسبتاً عمیق بیابید. در انتهای کتاب به برخی تلاش‌ها برای حل مسایل محیط زیست و مصرف اشاره شده است.

 

– به مناسبت روز زمین پاک بولتنی در سایت «آیات»  قرار گرفته که به شکلی خلاصه و مفید نکاتی راجع به مسایل زیست‌محیطی، تبلیغات، مصرف، سیاست‌های کلان و … در آن آمده است.این بولتن را در بخش مناسبت‌های سایت ببینید و فراموش نکنید که آن را به دیگران هم معرفی کنید.

 

– کتاب «جامعه‌ی سالم»، نوشته‌ی «اریک فروم»، ترجمه‌ی «اکبر تبریزی»، نشر بهجت

این کتاب تحلیلی خواندنی درباره‌ی وضعیت انسان در جوامع امروزی ارائه می‌دهد، به ویژه فصلی با عنوان «انسان در جوامع سرمایه‌داری» از اهمیت بیشتری برخوردار است[۹].

 

این بولتن، که پیش از این در سایت آیات قرار گرفته بود، مجموعه‌ای از آیات و احادیث و گزیده‌ای از ابیات مثنوی معنوی است که عمدتاً حول موضوع شناخت دنیا انتخاب شده‌اند. مطالب این بولتن را در فضای مسایلی که در این متن  مطرح شد به دقت بخوانید.

 


[۱] برگرفته از کتاب «اندرون جهان سوم»، نوشته‌ی پال هاریسون. (منابعی که در انتهای متن آمده را ببینید)

[۲] از این گیاه برای تولید ماده مخدر کوکائین استفاده می‌شود.

[۳] اینکه این مشکلات چگونه به وجود می‌آید را می‌توانید با جزئیات در منابع معرفی شده‌ی آخر متن ببینید.

[۴] امام علی(ع)

[۵] نهج‌البلاغه، خطبه ۱۰۹، ادامه‌ی این خطبه را خودتان حتماً از نهج‌البلاغه یا از بولتنی که در انتهای این متن  معرفی شده بخوانید.

[۶] امام علی(ع)

[۷] امام علی(ع)

[۸] نهج‌البلاغه، خطبه ۸۳

[۹] ارزش دارد که قسمت کوچکی از این کتاب اینجا نقل شود:

انسان [در جامعه‌ی مصرفی امروزی] خود را چیزی می‌بیند که باید به طور موفقیت‌آمیز در بازار به کار گماشته شود. انسان خود را عامل فعالی که حامل نیروی انسانی است نمی‌بیند. او از این نیرو بیگانه شده است. هدف او فروش موفقیت‌آمیز خودش در بازار است. احساس وجودی او از خود، از فعالیتش به عنوان فردی مشتاق و متفکر ناشی نمی‌شود، بلکه از نقش اجتماعی‌-اقتصادی وی حاصل می‌آید … اگر از کسی بپرسید: «شما کی هستید؟» در جواب می‌گوید: «من یک کارخانه‌دارم، من یک کارمند دفتری‌ام، من یک پزشکم … » او خود را چنین می‌بیند، نه به صورت یک انسان، با اشتیاق، اضطراب، اعتقاد، تردید، بلکه به صورت موجودی منتزع که از ماهیت واقعی خود بیگانه شده است و تنها نقش‌هایی را در نظام اجتماعی اجرا می‌کند. برداشت ارزشی او به موفقیتش بستگی دارد، به اینکه آیا می‌تواند خود را خوب بفروشد، آیا می‌تواند خود را به پیش از آنچه در آغاز بوده برساند و اینکه آیا موفق هست یا نه. جسم او، ذهن او، روح او، سرمایه‌ی او هستند و تلاش او در زندگی برای این است که آن‌ها را به نحو مطلوبی سرمایه‌گذاری کند تا برای خود سودی برد. خصوصیات انسانی مانند دوستی، تواضع و محبت به کالا مبدل می‌شوند و به صورت امتیازاتی در بسته‌بندی شخصیتی در می‌آیند که در بازار شخصیت قیمت بالاتری دارند. اگر فرد در سرمایه‌گذاری سودجویانه‌ی خویش موفق نشود، احساس می‌کند که انسان ناموفقی است و اگر موفق شود، انسان موفقی است. برداشت او از ارزش خود همیشه به عوامل بیرونی بستگی دارد، به قضاوت متغیر بازار بستگی دارد که درباره‌ی ارزش او هم همان‌طور تصمیم می‌گیرد که درباره‌ی ارزش کالاها. او نیز مانند کلیه‌ی کالاهایی که در بازار با منفعت به فروش نمی‌روند، از نظر ارزش مبادله‌ای ارزشی ندارد، اگرچه ممکن است ارزش استفاده‌ای او قابل توجه باشد.

// // ?>


بولتن در باب «دنیا»

بولتن زیر حاوی مجموعه‌ای از آیات قرآن و احادیث و اشعار در مورد «دنیا» است. این بولتن ۱۲ صفحه دارد که می‌توانید آن را روی سه برگ A3 چاپ و صحافی کنید.

دریافت بولتن

(جهت رفع مشکلات ممکن برای چاپ، این بولتن به صورت یک فایل djvu در آمده است. برای باز کردن این فایل بایستی نرم‌افزاری که قادر به نمایش فایل‌های djvu باشد بر روی رایانه‌ی شما نصب شده باشد. یک نرم‌افزار کوچک برای نمایش این فایل را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.)

// // ?>


… و من نفس خود را با پرهیزگاری می‏‌پرورانم

[گفته‏‌اند شریح پسر حارث، قاضی امیرمؤمنان(ع)، در خلافت آن حضرت خانه‏‌ای به هشتاد دینار خرید، چون این خبر به امام رسید او را طلبید و فرمود:] به من خبر داده‏‌اند خانه‏‌ای به هشتاد دینار خریده‏‌ای و سندی برای آن نوشته‏‌ای، و گواهانی بر آن گرفته‏‌ای؟ [شریح گفت: «آری، امیرمؤمنان چنین بوده است.» امام نگاهی خشمگین بدو کرد، سپس فرمود:] شریح! به زودی کسی به سر وقتت می‏‌آید که به نوشته‏‌ات نمی‏‌نگرد و از گواهت نمی‏‌پرسد، تا آنکه تو را از آن خانه بیرون کند و بردارد و تهی‌دست به گورت سپارد. پس شریح! مبادا این خانه را از جز مال خود خریده باشی یا بهای آن را از جز حلال به دست آورده، چه، آنگاه خانه‌ی دنیا را زیان کرده‏‌ای و خانه‌ی آخرت را از دست داده.

اگر آنگاه که این خانه را خریدی نزد من می‏‌آمدی، برای تو سندی می‏‌نوشتم بدینسان، پس رغبت نمی‏کردی به خریدن خانه به درهمی یا افزون از آن، و سند چنین است: این خانه‏‌ای است که خریده است آن را بنده‏‌ای خوار، از مرده‌ای که او را از جای برخیزانده‏‌اند برای کوچ و بستن بار. از او خانه‏‌ای از خانه‏‌های فریب خریده است، در کویی که سپری‌شوندگان جای دارند و تباه شوندگان [روز به سر آرند]. این خانه از چهار سو، در این چهار حد جای گرفته است: حد نخست بدانجا که آسیب‌ها و بلا در کمین است، و حد دوّم بدانجا که مصیبت‌ها جایگزین، و حد سوّم به هوسی که تباه سازد، و حد چهارم به شیطانی که گمراه سازد، و درِ خانه به حد چهارمین گشاده است. خرید این فریفته آرزومند [این خانه را] از این کس که اجل وی را از جای کند. به بهای برون شدن از قناعتی که موجب ارجمندی است، و درون شدن در ذلّت و به دست آوردن [دنیا که مایه‌ی دردمندی است] و زیانی که این خریدار را در آنچه خریده رسد، بر ناآرام دارنده‌ی تن‏‌های پادشاهان است، و گیرنده‌ی جان‌های سرکشان، و در هم ریزنده دولت فرعونان، چون کسرا، و قیصر، و تبع، و حمیر، و آن کس که مال بر مال نهاد و افزون داشت و ساخت و برافراشت، و زیور کرد و بیاراست، و اندوخت، و به گمان خویش برای فرزند مایه توخت. بر اوست که همگان را در جایگاه رسیدگی و حساب، و محل پاداش و عقاب روانه کند آنگاه که کار داوری به نهایت رسد، و آنجاست که تباهکاران زیان برند. بر این سند خِرد گواهی دهد هر گاه از بند هوا و دلبستگی‌های دنیا برون رود. (نهج‌البلاغه، نامه ۳)

 


[امام علی(ع)، خطاب به عثمان بن حُنَیف انصاری، کارگزار وی در بصره چنین نوشت:] اما بعد، پسر حنیف به من خبر رسیده است که مردی از جوانان بصره تو را بر خوانی خوانده است و تو بدانجا شتافته‏‌ای. خوردنی‌های نیکو برایت آورده‏‌اند و پی در پی کاسه‏‌ها پیشت نهاده. گمان نمی‏‌کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندشان به جفا رانده است و بی‏‌نیازشان خوانده. بنگر کجایی و از آن سفره چه می‏‌خایی. آنچه حلال از حرام ندانی بیرون انداز، و از آنچه دانی از حلال به دست آمده در کار خود ساز. آگاه باش که هر پیروی را پیشوایی است که پی وی را پوید، و از نور دانش او روشنی جوید. بدان که پیشوای شما بسنده کرده است از دنیای خود به دو جامه‌ی فرسوده و دو قرصه نان را خوردنی خویش نموده. بدانید که شما چنین نتوانید کرد. لیکن مرا یاری کنید به پارسایی و در پارسایی کوشیدن و پاکدامنی و درستی ورزیدن. که به خدا از دنیای شما زری نیندوختم، و از غنیمت‌های آن ذخیرت ننمودم، و بر جامه‌ی کهنه‏‌ام کهنه‏‌ای نیفزودم.

 

… و من نفس خود را با پرهیزگاری می‏‌پرورانم تا در روزی که پُربیم‏‌ترین روزهاست در امان آمدن تواند، و بر کرانه‏‌های لغزشگاه پایدار ماند. و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم، و بافته‌ی ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به گزیدن خوراک‌ها نخواهد کشید. چه بود که در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده ‏نانی برد، یا هرگز شکمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شکم‌هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته. یا چنان باشم که گوینده سروده: «درد تو این بس که شب سیر بخوابی و گرداگردت جگرهایی بود در آرزوی پوست بزغاله». آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند، و در ناخوشایندهای روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی زندگی نمونه‏‌ای برایشان نشوم؟ مرا نیافریده‏‌اند، تا خوردنی‌های گوارا سرگرمم سازد، چون چارپای بسته که به علف پردازد.

… و چنان بینم که گوینده‌ی شما بگوید: اگر پسر ابوطالب را خوراک این است، ناتوانی او را از کشتن هماوردان بنشاند، و از جنگ با دلاور مردان بازماند. بدانید درختی را که در بیابان خشک روید شاخه سخت‌تر بود، و سبزه‏‌های خوش‌نما را پوست نازکتر، و رستنی‌های صحرایی را آتش افروخته‏‌تر، و خاموشی آن دیرتر.

… دنیا! از من دور شو که مهارت بر دوشت نهاده است گسسته، و من از چنگالت به درجسته‏‌ام و از ریسمان‌هایت رسته و از لغزشگاه‌هایت دوری گزیده‏‌ام. کجایند مهترانی که به بازیچه‏‌های خود فریبشان دادی؟ کجایند مردمی که بازیورهایت دام فریب بر سر راهشان نهادی. آنک در گورها گرفتارند و در لابلای لحدها ناپدیدار.

… هرگز! آن که پا در لغزشگاهت نهاد به سر درآمد، و آن که در ژرفای دریایت فرورفت به در نیامد، و آن که از ریسمان‌هایت رهید، توفیق رفیقش گردید، و آن که از گزند تو ایمن است، باکش نبود اگر جای تنگش مسکن است و دنیا در دیده‌ی او چنان است که گویی روز پایان آن است.

… آیا چرنده، شکم را با چرا کردن پُر سازد و بخفتد و گوسفند در آغل سیر از گیاه بخورد و بیفتد، و علی از توشه‏‌اش خورد و آرام خوابد؟ چشمش روشن باد! که از پس سالیانی دراز چون چارپایی به سر برد رها، یا چرنده‏‌ای سر داده به چرا. خوشا کسی که آنچه پروردگارش بر عهده‌ی وی نهاده، پرداخته است و در سختی‏‌اش با شکیبایی ساخته، و به شب دیده بر هم ننهاده، و چون خواب بر او چیره شده بر زمین خفته و کف دست را بالین قرار داده در جمعی که از بیم روز بازگشت دیده‏‌هاشان به شب بیدار است، و پهلوهاشان از خوابگاه برکنار، و لب‌هاشان به یاد پروردگار و گناهانشان زدوده است ازآمرزش خواستن بسیار. «آنان حزب کردگارند و بدانید که حزب کردگار رستگارند»[سوره‌ی مجادله، ۲۲]. پس پسر حنیف! از خدا بترس و گرده‏‌های نانت تو را کفایت است اگر به رهایی از آتش دوزخت عنایت است. (نهج‌البلاغه، نامه ۴۵)

// // ?>


در باب خیال

یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید. ‌‌گفتم آخر این شخص را نزدِ من خیالِ من آورد. این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه‌ای. بی‌سخن، خیال او را اینجا جذب کرد. اگر حقیقتِ من او را بی‌سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد چه عَجَب باشد؟

سخن سایه‌ی حقیقت است و فرعِ حقیقت. چون سایه جذب کرد، حقیقت به طریقِ اولی. سخن بهانه است. آدمی آن جزوِ مناسب جذب می‌کند نه سخن، بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون درو از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب، سود ندارد. آن جزو است که او را در جوش و بی‌قرار می‌دارد. در کَهْ [=کاه] از کهرُبا اگر جزوی نباشد، هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسیّت میان ایشان خفی است، در نظر نمی‌آید. آدمی را خیالِ هر چیز با آن چیز می‌برد: خیال باغ به باغ می‌برد و خیالِ دکّان به دکّان، اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی، پشیمان می‌شوی و می‌گویی: «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.» پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادرِ خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب می‌کند چیز دیگر غیر آن نباشد، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد، یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ[۱]. چه جای این است که می‌گوییم، در حقیقت کَشَنده یکی است اما متعدّد می‌نماید (ص۶).

نمی‌بینی چندین هزار کافر اسیر یک کافرند که پادشاه ایشان است و آن کافر اسیر اندیشه؟ پس دانستیم که کار اندیشه دارد. چون به یک اندیشه‌ی ضعیفِ مُکَدَّر چندین هزار خلق و عالم اسیرند. آن‌جا که اندیشه‌های بی‌پایان باشد بنگر که آن را چه ظلمت و شکوه باشد و چگونه قهر اعدا کنند و چه عالَم‌ها را مسخّر کنند. چون می‌بینیم معیّن که صدهزار صورت بی‌حد و سپاهی بی‌پایان، صحرا در صحرا اسیر شخصی‌اند و آن شخص اسیر اندیشه‌ای حقیر. پس این همه اسیر یک اندیشه باشند، تا اندیشه‌های عظیم بی‌پایان خطیر قدسیِ عُلوی چون باشند. پس دانستیم که کار اندیشه‌ها دارند، صور همه تابعند و آلت‌اند و بی‌اندیشه معطّلند و جمادند. پس آن‌که صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد و طفل است و نابالغ، اگرچه به صورت پیر است و صدساله. (ص۴۸)

یار خوش چیزی است، زیرا که یار از خیال یار قوّت می‌گیرد و می‌بالد و حیات می‌گیرد. چه عجب می‌آید مجنون را خیالِ لیلی قوّت می‌داد و غذا می‌شد؟ جایی که خیال معشوق مجازی را این قوّت و تأثیر باشد که یار او را قوّت بخشد، یارِ حقیقی را چه عجب می‌داری که قوّتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟ چه جای خیال است؟ آن خود جان حقیقت‌هاست، آن را خیال نگویند. عالم بر خیال قائم است. و این عالم را حقیقت می‌گویی، جهت آن‌که در نظر می‌آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست، خیال می‌گویی؟ کار به عکس است. خیال خود، این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد بِه، و او کهن نگردد. منزّه است از نوی و کهنی. فرع‌های او متّصفند به کهنی و نوی و او که مُحدِث[۲] این‌هاست از هر دو منزّه است و ورای هردوست.

مهندسی خانه‌ای در دل برانداز کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صُفّه‌اش[۳] چندین و صحنش چندین. این را خیال نگویند که آن حقیقت ازین خیال می‌زاید و فرعِ این خیال است. آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصوّر کند، آن را خیال گویند و عُرفاً، مردم چنین کس را که بنّا نیست و علم آن ندارد، گویندش که تو را خیال است. (ص۹۹)

این وَهم و باطن آدمی هم‌چو دهلیز است. اول در دهلیز آیند، آن‌گه در خانه روند. این همه دنیا هم‌چون یک خانه است. هرچه در اندرون آید که دهلیز است، لابُد است که در خانه ظاهر شود و پیدا گردد. مثلاً این خانه که نشسته‌ایم صورتِ این در دلِ مهندس پیدا شد، آن‌گاه این خانه شد. پس گفتیم این همه دنیا یک خانه است، وهم و فکر و اندیشه‌ها دهلیز این خانه است. هرچه در دهلیز دیدی که پیدا شد حقیقت‌ ‌دان که در خانه پیدا شود و این همه چیزها که در دنیا پیدا می‌شود از خیر و شر، اول همه در دهلیز پیدا شده است، آن‌گاه این‌جا. (ص۱۱۱)

 

 


۱ ـ سوره‌ی طارق آیه‌ی ۹ .

۲ ـ مُحدث: ایجادکننده.

۳ ـ صفه: ایوان مسقف.

// // ?>