بایگانی دسته: در باب «دوستی»



کدام دوست؟ کدام دوستی؟

دوستی یعنی یک رابطه و یک تعامل دو جانبه که در آن دو طرف به رشد و رضایت می‌رسند. این رابطه –به نظر من- بهترین و مهمترین رابطه‌ی بشری است؛ حتی مهمتر و بهتر از روابط عاشقانه. در عشق و روابط عاشقانه چیزهایی پشت دود و دم و غبار عشق پنهان می‌شوند و رابطه در یک سطح پر از هیاهو و جوش و خروش و پر جلا قرار می‌گیرد. اما دوستی یک رابطه‌ی باثبات است و آن‌چه بیش از همه کار می‌کند عقل است و عاطفه که هیچ‌کدامشان خوشبختانه کور نیستند و یک نور متوازن و واضح همه چیز را نشان می‌دهد و کسی –حتی اگر هم بخواهد –به سختی می‌تواند حرف یا حس یا عملی را پنهان کند.

س: دوستی برای من چه معنایی دارد؟

ج: دوستی برای من مثل یک رگ خون‌رسان به مغزم عمل می‌کند، در واقع رابطه‌ی دوستانه برای من معنادارترین رابطه‌ی هستی است. روابط عاشقانه، والدین-فرزندی، استاد-شاگردی و … برای من مثل رو بناست و زیر بنا به نظرم باید دوستی باشد. رابطه‌ی دوستانه یک پشتوانه‌ی عمیق روانی ایجاد می‌کند که فرد را تا حدود زیادی نسبت به میکروب‌های زندگی و بیماری‌های ارتباطی واکسینه می‌کند. وقتی مطمئن باشی یک دوست هست که تو را می‌شناسد و تو هم متقابلاً می‌شناسیش، نقاط ضعف و قوت یکدیگر را می‌شناسید و به اندازه‌ی آن از هم توقع دارید، وقتی بدانی بودن یا نبودن و مهمتر از همه «چگونه بودنت» برای کسی مهم است و (بالعکس)، خب به نظرم همین می‌شود معنای زندگی، مگه نه؟

س: از کدام دوستانت حرف می‌زنی وقتی این‌طور دوستی برایت یعنی همه چیز؟! مثال بزن…

ج: دوستانی دارم که وقتی کار خوبی می‌کنم، تشویقم می‌کنند اما در عین حال یادم می‌آورند که هنوز با آنچه که باید باشم تفاوت دارم، کسی هست که وقتی کار غلطی می‌کنم کنارم می‌نشیند و کمکم می‌کند اشتباهم را دوباره ببینم و بررسی کنم، به خاطرش مجازاتم نمی‌کند واز دوستیش محرومم نمی‌کند. خیلی وقت‌ها مقابل انتخاب‌های غلط من می‌ایستد و به اتکای دوستیمان مانعم می‌شود پا روی پوست خربزه بگذارم. وقتی به اصرار  پی انتخاب غلطم رفتم دنبالم می‌آید و رهایم نمی‌کند و باز می‌کوشد راه جدیدی نشانم دهد.

س: خب تا به حال که رابطه یک‌سویه بوده، تو چه می‌کنی؟

ج: من بیشتر همدلی بلدم، نگرانش هستم، من «پ» را به خاطر انتخاب غلطش و بدتر از آن به خاطر گندی که به رابطه‌مان زد و به خاطر این‌که وقتی می‌خواست آن تصمیم را بگیرد، از من پنهان شد و بی‌خبرم گذاشت نبخشیده‌ام هنوز!

س: تو او را محاکمه و مجازات کرده‌ای پس؟

ج: اسمش را نمی‌دانم چیست ولی نبخشیده‌امش، دوستش دارم هنوز؛ نگرانشم، گاهی با او مشورت می‌کنم ولی بخشش به نظرم سنگین‌تر از آنست که از عهده‌ی من بربیاد. حس می‌کنم در این رابطه لطمه‌ی زیادی دیده‌ام اما قصد ندارم تمامش کنم. رابطه‌ای است که نزدیک ۹ سال از شروعش می‌‌گذرد و برای آن زحمت کشیده‌ام، از او کلی چیز آموخته‌ام اما پس چرا هنوز نبخشیده‌امش؟

س: به نظر می‌رسد دوستی برای تو یک معامله پایاپای معنی می‌دهد، یک رابطه‌ی سوداگرانه… ؟

ج: شاید به نظر این‌طور بیاید ولی مگر همه‌ی روابط ما این‌طور نیستند؟ مگر همه‌ی ما تا جایی یک رابطه را ادامه نمی‌دهیم که رضایت ما را جلب کند؟ یک رابطه‌ی یک‌سویه با بازی بُرد –بُرد چقدر وقت ادامه پیدا می‌کند؟ مگر نه این‌که بالاخره یک جا قطع می‌شود آن‌هم به بدترین شکل ممکن؟!

س: پس گذشت، فداکاری، ایثار و عشق چه می‌شود؟ خودخواهی تا کجا؟

ج: خودخواهی اساس زندگی ماست، اگر ما ازامکانات و اولویت‌هایمان می‌گذریم تا یک «دیگری» رشد کند و تعالی یابد یک پله یا حتی آسانسور هم برای صعود خودمان فراهم می‌کنیم. رشد و شدن دیگری باعث رشد و شدن من می‌شود و تلاش من برای تعالی حتماً باعث تغییرات مثبتی در دیگری‌ای می‌شود که کنار من حضور دارد. برای بهتر شدن به یک محیط و امکاناتی نیاز دارم که فراهم شدن آن محیط و امکانات قطعاً دیگرانی که کنار من هستند را هم بهره‌مند می‌کند.

س: «رشد» و «تعالی» را تعریف کن!

ج: مهمترین جنبه‌ی رشد برای من اینست که شعاع دیدم به محیط بیشتر شود، این‌که ذره‌ بینی بیابم که با آن بتوانم وارد عمق چیزها و آدم‌ها شوم، این‌که قلبم وسیع شود تا بتوانم دردهای بیشتری را در آن جا بدهم و شانه‌هایم قوی‌تر شوند تا بتوانم سنگینی سرهای غمگین بیشتری را تاب بیاورم، اینکه سینه‌ام ظرفیتش برای اکسیژن بیشتر شود تا نفس عمیق‌تر رفتن را داشته باشم، دلم می‌خواهد کسی در من بیدار شود: کسی که تا دیگری را دید از جا بپرد و با او سر صحبت را باز کند، کسی که از رد شدن و پشت در ماندن نترسد. دلم می‌خواهد کسی شوم که اگر از در بیرونش کردند از پنجره وارد شود و اگر پنجره‌ای نیافت دیوار را بشکافد… به نظر من دوست کسی است که می‌تواند چنین خودی را در من بزایاند.

س: تو از دوستی به عنوان یک رابطه‌ی دوطرفه اسم بردی؛ آن وقت تو حاضری برای این «دوست» که بخواهد و بتواند چنین کند چه کنی؟

ج: من حاضرم از امکانات منِ جدیدم استفاده کنم تا او «خود» جدیدی بیابد.

س: پس تا ابد منتظر چنین کسی میمانی، «گودو» آیا خواهد آمد؟ چنین کسی آیا اصلاً هست؟ همه‌ی آدم‌ها کم و بیش در یک سطحند. کسی که بتواند چنین کاری با تو بکند باید چطور آدمی باشد؟

ج: به نظرم اگر کسی باشد مثل خودم، در حد و اندازه‌های من، با همین دغدغه‌ها و امیدها و غم‌ها و شادی‌ها حتماً می‌تواند کمکم کند تا قدمی با هم برداریم و از جایی که هستیم جلوتر یا بالاتر رویم.

س: یعنی دقیقاً چه چیز لازم است؟

ج: دقیقاً دغدغه لازم است، دغدغه‌ی رشد و تعالی و نیاز به آن و مهم‌تر از آن امید و اهمیت سرنوشت دیگری به اندازه‌ی اهمیت سرنوشت خودم.

س: فعلاً که تا به حال شعار داده‌ای. ببینیم درعمل تا کجا پیش می‌روی.

ج: نمی‌دانم تا کجا پیش می‌روم. اصلاً آیا توان و جربزه‌ی شروع کردن را دارم؟!

دارم، ان‌ شاء الله.

ساعت ۲۲:۵۰

جمعه ۲۰/۸/۹۰

 

 

 

// // ?>


آشنای ما

روزها صبحگاهان با آواز پرنده‌هایی که مرا می‌سرودند در دل آوازی برایت فریاد می‌زدم، اما امید آنکه صدایم تو را بنوازد نبود و من با این ناامیدی آوازم را فرو می‌خوردم. شبی به من گفتی که نگاه‌هایم را از ماهی که قرنها با ما فاصله دارد می‌بینی.حالا که دشت‌ها وسعت سرودهای مرا به تو نمی‌رسانند می‌دانم که کسی هست که می‌خواهد صدای من به تو برسد. میدانی؛ نوری که دستهای مرا به تو وصل می‌کند هر دم دلم را به سوی خودش می‌کشاند. گویی فقط دستهای ما را به هم نرسانده، با دل‌های ما  سرودنی خواستنی کرده. تو را برای او دوست می‌دارم.

// // ?>


هنر عشق ورزیدن

 

عشق/ یگانگی/ فردیت

 

عشق بالغ انسان در وضعی صورت می‌گیرد که وحدت و همسازیِ شخصیتِ آدمی و فردیتِ او را محفوظ می دارد. عشق نیروی فعالی بشری است.
نیرویی است که موانعِ بینِ انسان ها را می‌شکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند میدهد، عشق انسان را بر احساسِ انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجودِ این، بدو امکان میدهد خودش باشد و همسازیِ شخصیتِ خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی میدهد ، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.
عشق یک عمل است، عملِ به کار انداختنِ نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد، نه تحتِ زور و اجبار، آنها را بکار می اندازد.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت. بطور کلی خصیصۀ فعالِ عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجۀ اول نثار کردن است نه گرفتن.
***

 

عشق/ نثار کردن

 

نثار کردن چیست؟ ممکن است این پرسش ساده بنظر برسد، ولی در حقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمول ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با ”ترکِ “ چیزها، محروم شدن، و قربانی گشتن یکی می دانند. کسانیکه هنوز منش های آنان به اندازۀ کافی رشد نیافته و از مرحلۀ گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از کلمۀ ”نثار کردن“ درکی همانندِ مفهومِ فوق دارند. شخصِ تاجر مسلک همیشه حاضر است چیزی بدهد، ولی فقط درصورتیکه بتواند متقابلا چیزی بگیرد. دادن بدونِ گرفتن برای او به منزلۀ فریب خوردن است. مردمی که جهت گیریِ اصلیِ آنان بارور نیست، احساس می کنند که نثار کردن فقر می آورد. بدین ترتیب اکثرِ این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند….
برای کسیکه دارای منشی بار آور و سازنده است، نثار کردن مفهومِ کاملا متفاوتی دارد. نثار کردن برترین مظهرِ قدرتِ آدمی است. در حینِ نثار کردن است که من قدرتِ خود، و تواناییِ خود را تجربه می کنم. تجربۀ نیروی حیاتی و قدرت درونی که بدین وسیله به حد اعلای خود میرسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و در نتیجه شاد احساس میکنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در میدهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عملِ نثار کردن، زنده بودنِ خود را احساس میکند.
بخشیدنی که واقعا ارزنده است، اختصاصا در قلمرو زندگیِ انسان قرار دارد. یک انسان چه چیز به دیگری نثار میکند؟ ……او از آنچه در وجود خودش زنده است، به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش، از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش و از غم هایش به مصاحب خود نثار میکند – از تمام مظاهر و مآثرِ رندگیش می بخشد.
او با چنین بخششی از زندگیِ خویش، فرد دیگری را احیا میکند و در ضمنِ افزودنِ احساسِ زندگی در خویش، احساسِ زنده بودن را در دیگری بارورتر میسازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودیِ خود شادمانیِ با شکوهی است. ولی انسان در ضمنِ نثار کردن، خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده میکند و همین چیزی که زندگی یافته است، به نوبۀ خود بسوی وی منعکس میشود. در بخششِ حقیقی انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده میشود، دریافت میکند. بدین ترتیب، بخشیدن ضمنا طرفِ مقابل را نیز بخشنده میکند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادیِ چیزی که خود با آن زندگی بخشیده اند، سهیم میشوند. ضمنِ بخشیدن چیزی به دنیا می آید و طرفین سپاسگذارِ آن حیاتی خواهند بود که برای هردوی آنان متولد شده است. این نکته خصوصا در مورد عشق صادق است: عشق نیرویی ست که تولیدِ عشق میکند؛ ناتوانی عبارت است از عجز از تولید عشق.
***

 

عشق/ احساس مسئولیت

 

گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصۀ فعال عشق متضمنِ عناصرِ اساسیِ دیگری است که همه در جلوه های گوناگونِ عشق مشترکند. اینها عبارتند از:
دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی.
اینکه عشق به دلسوزی نیاز دارد به وضوح در مادر به فرزند دیده میشود. اگر مادری به فرزندش توجه نداشته باشد و در تغذیۀ او، شست و شوی او و آسایش های جسمیِ او اهمال کند، هرگز نمی توان صمیمیتِ عشقِ او را پذیرفت…. در مورد عشق به حیوانات و گل ها نیز این مسئله صادق است. اگر زنی به ما بگوید که عاشقِ گل است و ما ببینیم اغلب فراموش میکند گل هایش را آب دهد، طبیعتا عشقِ او را به گل باور نخواهیم کرد. عشق عبارت است از رغبتِ جدی به زندگی و پرورشِ آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که این رغبتِ جدی وجود ندارد، عشق هم نیست.
دلسوزی و توجه ضمنا جنبه‌ی دیگری از عشق را در بر دارند؛ و آن احساس مسئولیت است. امروز احساس مسئولیت با اجرای وظیفه، یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده است، اشتباه می شود. در حالیکه احساس مسئولیت، به معنای واقعیِ آن، امری کاملا ارادی است؛ پاسخِ آدمی به احتیاجاتِ یک انسان دیگر، خواه این احتیاجات بیان شده باشند، یا بیان نشده باشند.
….  [به روایت عهد عتیق] یونس در مقابلِ مردمِ نینوا احساس مسئولیت نکرد. او مانندِ قابیل گفت: ”آیا من محافظِ برادرم هستم؟“ آدمِ عاشق جواب میدهد که زندگیِ برادرش تنها مربوط به برادرش نیست، بلکه از آنِ او هم هست!
***

 

عشق / احترام / شناخت / دانش

 

اگر جزء سوم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطه‌جویی و میل به تملکِ دیگری سقوط می‌کند! منظور از احترام، ترس و وحشت نیست؛ بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست، و آگاهی از فردیتِ بی‌همتای اوست. احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری آنطور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد!
من می‌خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش یابد و شکوفا شود، نه برای پاسداریِ من.
اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان که هست، نه مانندِ چیزی برای استفادۀ خودم یا آنچه احتیاجاتِ من طلب میکند، احساس وحدت میکنم. واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم و بی مددِ عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحتِ سلطۀ خود در بیاورم یا استثمارشان کنم. احترام تنها بر پایۀ آزادی بنا میشود: به مصداقِ یک سرودِ فرانسوی، ”عشق فرزندِ آزادی است“ نه از آنِ سلطه جویی.
رعایتِ احترام به دیگری بدونِ شناختنِ او میسر نیست، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش رهنمون نباشد هردوی آنها کور خواهند بود. دانش نیز اگر بوسیلۀ علاقه برانگیخته نشود خالی و میان تهی است.
دانش درجاتِ بسیار دارد، دانشی که زادۀ عشق است، سطحی نیست، بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر است که من بتوانم بر علاقۀ به خودم فایق آیم و دیگری را چنانکه هست ببینم. مثلا من ممکن است بدانم که فلان کس تندخو است، گرچه این را آشکارا نشان نداده باشد، ولی ممکن است او را باز هم عمیق‌تر از این بشناسم در این صورت می فهمم که او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی میکند، یا احساسِ گناه میکند. بدین ترتیب در می‌یابم که اوقات تلخی و عصبانیتِ او معلولِ چیزی عمیقتر است. در نتیجه او را فردی نگران و ناراحت میبینم، یعنی انسانی که رنج می‌کشد، نه آدمی که بدخو و عصبانی است.
***

 

عشق / دانش

 

دانش ارتباطِ دیگری نیز با عشق دارد که از همه اساس‌تر است. احتیاجِ اساسی در آمیختن با شخصی دیگر، به منظورِ فائق آمدن بر زندانِ جدایی، با یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانیِ ما بستگی دارد – آرزوی آگاهی به ”راز انسان“.
ضمن آنکه زندگی صرفا از نظر زیست شناسی معجزه و رازی بنظر میرسد، بشر در جنبه های انسانیش، برای خود – و برای هم نوعانش- رازی ناگشودنی است. ما خود را می شناسیم و با وجود این با تمامِ کوششی که به پاس این منظور میکنیم، خود را نمی شناسیم. ما همنوعانِ خود را می شناسیم، و با وجودِ این آنها را نمی شناسیم. زیرا که ما شی نیستیم، و همنوعِ ما هم شی نیست. هرچه بیشتر به عمقِ هستیِ خود یا دیگری پی ببریم، هدفِ دانش بیشتر گمراهمان میکند. با وجود این خواه ناخواه آرزو میکنیم که به راز روح بشر پی ببریم و به درونیترین کانونِ هستیِ او نفوذ کنیم.
راه دیگری که ما را به سوی آگاهی از ”راز“ هدایت میکند عشق است. عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخصِ دیگر، که ضمنِ آن، شوق به دانش در نتیجۀ وصل آرام میشود. ضمنِ این نفوذ کردن، من او را میشناسم – خود را میشناسم و همه را می شناسم – و هیچ ”نمیدانم“. من در می یابم که تنها دانشی که برای انسان امکان دارد، دانستنِ آن چیزی است که زنده است –با تجربه کردنِ وصل- نه بوسیلۀ دانشی که اندیشه بتواند آنرا ارائه دهد. انگیزۀ سادیسم میل به پی بردن به اسرار است، با وجود این انسان مثل گذشته نادان باقی می ماند. تمام ارکانِ شخصِ دیگر را از هم جدا میکنیم، ولی نتیجۀ آن تنها نابودیِ اوست. عشق تنها راهِ دانستن است، که در حینِ وصل به تمنای من جواب میدهد. در حینِ عشق ورزیدن و نثار کردنِ خود، در حینِ نفوذ در شخصِ دیگر، خود را می یابیم، خود را کشف میکنیم، هم او را هم خود را کشف میکنیم، و انسان را کشف میکنیم.
شوق شناختنِ خود و انسان به طور کلی در شعارِ سقراط چنین بیان شده است: ”خودت را بشناس“. این سرچشمۀ همۀ علمِ روانشناسی است. ولی هرچند که آرزوی ما دانستنِ همۀ چیزهای مربوط به انسان و رازِ درونیِ اوست، این آرزو هرگز نمی تواند با دانشِ معمولی، یعنی دانش از راه فکر به کمال برسد. حتی اگر هزار بار دیگر خودمان را بشناسیم، باز هم به قعر آن نرسیده ایم. باز هم برای خود معمایی باقی خواهیم ماند، همانطور که دیگران هم برایمان معما هستند.
شناساییِ کامل فقط بوسیلۀ ”عمل“ عشق بوجود می آید: این عمل از حدودِ فکر و کلام تجاوز میکند، و این همان غوطه ور شدنِ دلیرانه در تجربۀ وصل است. با وجودِ این، آگاهی فکری که یک آگاهیِ روانشناسی است، شرط لازمِ دانشِ کامل در عملِ عشق است. ما مجبوریم خود و دیگری را از نظر عینی بشناسیم، تا قادر باشیم واقعیتِ او را ببینیم. تا بر خیال های فریبنده و تصویرِ تابدار و غیر منطقی که از او داریم فائق آییم. تنها وقتی که فردی را از نظرِ عینی بشناسیم، می توانیم ضمن عملِ عشق به ماهیتِ غاییِ او پی ببریم.

 

(برگرفته از کتاب «هنر عشق ورزیدن»، نوشته‌ی اریک فروم، ترجمه ی پوری سلطانی)

// // ?>


ما یکدیگر را فراموش کرده‌ایم!

به نام دوست

آن شب را هرگز فراموش نمی‌کنم. مادرم دوستان و اقوام را دعوت کرده بود. آدم‌هایی با زندگی‌ها و دغدغه‌های مختلف؛ تاجر، کاسب، کارمند، دانشجو، بیکار و … .

گویا همه آن شب جمع شده بودند تا خوش باشند. اما علی‌رغم همه خنده‌ها و بذله‌گویی‌ها، در بعضی از چهره‌ها، خطوطی از درد و غم نهفته بود که حتی در پشت خنده‌هایشان هم محو نمی‌شد. چشمانشان حرف می‌زد. نگاه‌های آرام و شاید خسته، پلک‌های پژمرده و … . و البته افراد دیگری که به نظر شاداب و پر انرژی می‌رسیدند و از ته دل می‌خندیدند. شاید دوست داشتند بقیه را هم شاد و سرحال ببینند. از خودم می‌پرسیدم: «راستی در کلّه آدم‌ها چه می‌گذرد؟ هر کدام در چه دنیایی سیر می‌کنند؟ احتمالاً در زندگی هر کدام از ما، ماجراها و واقعه‌های مهمّی جریان دارد، امّا آنچه ما را در نهایت مشغول و سرگرم می‌کند، عمدتاً سطحی هستند.»

در همین افکار بودم که تلویزیون قسمت جدید سریالی را پخش کرد که از قضا فیلم طنز انتقادی بود. تقریباً همه استقبال کردند. اکثر صحنه‌های سریال طعنه‌ها و کنایه‌هایی بود از بی‌نظمی‌ها، رسوم بد و انواع ظلم‌هایی که به همدیگر می‌کنیم، و این انتقادها همه در لباسی از شوخی و تمسخر به تصویر کشیده شده بود که آدم را به خنده وامی‌داشت. محو تماشای سریال بودیم و می‌خندیدیم. ساعتی همین‌گونه گذشت. در این مدت غیر از یکی دو نفر از کسانی که نزدیکم نشسته بودند، چهره‌ی کس دیگری را ندیدم. تنها گاهی صدای خنده بعضی‌ها را از پشت سرم می‌شنیدم! تا این که ناخودآگاه توجّهم به یکی از مهمان‌ها جلب شد. چهره‌اش گویای حالش بود. به نظر نمی‌آمد در ساعتی که گذشته حتی یک لبخند هم زده باشد. حالم عوض شد. لبخند بر لبانم خشک شد. نمی‌توانستم احوالش را بپرسم. سکوتش و نوع نگاهش نشان می داد که غمگین است و شاید هم دلخور!

آن چنان سرگرم سریال شده بودیم که هیچ کداممان متوجه نشدیم یکی از ما، از دیدن این صحنه‌ها ناراحت می‌شود. شاید یکی از نزدیکانش گرفتار مشکلی بوده، شبیه آنچه در سریال نشان داده شده بود. شاید هم به خودش ظلمی شده بود. به هر حال دیدن آن صحنه‌ها او را غمگین کرده بود، و ما را خندان!

با خود گفتم: «به راستی صحنه ای که کارمندی چاپلوسی می کند و از این راه به مقامی بالاتر می رسد یا از مزایای دیگر بهره مند می شود، چه معنی می‌دهد؟
صحنه‌ای که کسی رشوه می‌دهد، تا حق مظلومی همچنان پایمال شده و بی‌پناه و درمانده در جامعه رها شود، چه معنی می‌دهد؟
یا صحنه‌ای که آدم‌ها به راحتی دروغ می‌گویند و به اصطلاح «خالی می‌بندند»، به چه عواقبی در جامعه می‌انجامد؟
آیا پیامد این رفتارها، ظلم، فقر، بی‌اخلاقی و بی‌عدالتی نیستند؟ آیا می‌توان به راحتی به این حقایق جاری در اطرافمان خندید؟!»

ناخودآگاه تصاویری همچون یک فیلم از حافظه‌ام عبور کرد: خانواده‌ای که به خاطر زورگویی کسانی، پدر و سرپرست خود را از دست داده بودند و هیچ منبع درآمدی نداشتند و سال‌ها تنها براساس کمک‌های مردمی گذران زندگی می‌کردند؛ چهره شرمگین دانش‌آموزی که به خاطر نداشتن روپوش از کلاس اخراج شده بود، یا آنکه به خاطر نداشتن شهریه، بارها و بارها به دفتر مدرسه احضار شده بود.

و به یاد آوردم زمانی را که دیدن این فجایع خونم را به جوش می‌آورد و دوست داشتم که کاری کنم؛ شاید تلاشی بسیار کوچک در قبال آن همه بی‌عدالتی، آن همه ستم و فقر و رنج!

و امروز حتی صدای آن ها را نمی شنوم! حقیقت فریاد آن‌ها را نمی‌بینم، اگر می‌دیدم این چنین در سرگرمی و بی‌تفاوتی غرق نبودم. آن همشهری، آن همکلاسی، به خاطر نداشتن پول، شرمگین است و سر به زیر انداخته تا چشمان کسانی را نبیند که او را تحقیر می‌کنند! وای بر ما، ما همان تحقیرکننده‌ها هستیم، می‌بینیم و خاموشیم، می‌بینیم ولی اقدامی نمی‌کنیم!

«و چرا شما در راه خدا و [در راه نجات] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمی‌جنگید؟ همانان که می‌گویند: پروردگارا، ما را از این شهری که مردمش ستم‌پیشه‌اند، بیرون ببر، و از جانب خود بر ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خویش یاوری برای ما مقرّر فرما.» (سوره نساء، آیه ٧۵)

و من اکنون نشسته ام و به ظاهر از انتقاد حمایت می‌کنم! اما چه بر سرم آمده که این صحنه‌ها را در لباس شوخی و طنز می بینم و می خندم؟! آیا اگر ستمدیده ای که در اثر چاپلوسی و رشوه دادن عدّه‌ای متضرّر شده و کارش را از دست داده یا حقی از او پایمال شده، این طنز را ببیند، می‌خندد؟ آیا اگر آن که به خاطر مطالبه حقّ خود و جامعه‌اش، تهدید شده و زیر شلاق ستم عزیزترین کس یا کسانش را از دست داده، این گونه انتقادها را ببیند می‌تواند بخندد؟ یا می‌تواند صرفاً همچون سرگرمی ببیند و بی‌تفاوت باشد؟

ولی من آن چنان می‌خندم و خوشحالم، گویا اتفاق فاجعه‌باری نیفتاده است. سرخوشم که چه خوب طعنه می‌زند، امّا سرگرمم، و دردی، جوش و خروشی و خشمی در من نیست. حتی بعد از تماشای فیلم هم قصد هیچ عملی را نکرده‌ام، همان زندگی قبلی خویش را پیش می‌گیرم و تنها نق می‌زنم. مثلاً انتقاد می‌کنم، امّا انتقادم به چه می‌انجامد؟ حرف می زنم و می‌خندم! … و می‌خندیم!! و این گونه ظالمان از سرخوشی و ناامیدی و انفعال ما سود می‌برند و مظلومان نیز از کمک ما محروم می‌مانند. ما حتی از نیازهای اعضای خانواده خود نیز غافلیم. چه بسا به ناراحتی‌ها، زحمت‌ها و مشکلات آن‌ها توجهی نداریم و اگر هم خبر داشته باشیم، کمک چندانی در حق همدیگر نمی‌کنیم! در حق همسایه و دوستان هم همین‌طور.

اگر این گونه هستیم و اگر از اصلاح رابطه و به جا آوردن حق دوستی و محبت در حق نزدیک‌ترین کسان در زندگی‌مان ناتوان یا قاصریم، پس طبیعی است که در قبال مشکلات و معضلات جامعه نیز شدیداً کوتاهی و قصور داشته باشیم. بلکه نادان و ناتوانیم که کاری انجام دهیم، نادان و ناتوانیم چون نخواسته‌ایم کاری انجام دهیم، و الّا در محیط خانواده، محیط کار و در رابطه با دوستان، بسیار کارها و فعالیت‌ها می‌توان داشت که سازنده و مفید باشد. امّا ما عمدتاً به سرگرمی‌ها و هجو مشغول می‌شویم، تا آنجا که فیلم طنزمان نیز، هجوی بیش نیست و بیشتر باعث انفعال می‌شود تا عمل. بر سرِ ما چه آمده؟!

ما همدیگر را فراموش کرده‌ایم! حتی یک همدلی ساده را از همدیگر دریغ می‌ورزیم. ولی همیشه بهانه ما گرفتاری‌ها و مشغله‌هایمان است. و آنگاه که روحی خسته و افسرده از بی‌کسی و تنهایی داریم و از فعالیت‌های پر مشغله و بیگانه شده به تنگ آمده‌ایم، برای سرگرم شدن به همدیگر پناه می‌آوریم تا خوش باشیم و غم‌ها را فراموش کنیم. پای تلویزیون می‌نشینیم و فیلم و سریال تماشا می‌کنیم و ساعت‌ها را به غفلت می‌گذرانیم که در آن کمکی به مظلومی نیست و راهی هم پیش پای ما نمی‌گذارد و حتی کمکی به خودمان در آن نیست؛ بلکه برای تماشای آن پول خرج می کنیم و پول در کیسه‌ی کسانی می‌ریزیم که ما را آگاهانه در غفلت و انفعال نگه داشته‌اند و حقیقت را به سخره گرفته‌اند.

ما جدّی زندگی نمی‌کنیم. نَفَس‌هایی زیر بار ظلم و خفقان در گلو خفه شده و ما همچنان به بازی و شوخی مشغولیم. چه شعر زیبایی گفته اریش فرید: «کودکان به شوخی به قورباغه‌ها سنگ پرتاب می‌کنند، امّا قورباغه‌ها به جدّ می‌میرند!» چقدر کار ما، انفعال ما، خوش گذرانی و زندگی ما به بازی آن کودکان شبیه است.

گمان می‌کنیم کسی که تنها به خودش فکر می‌کند و کاری به کار کس دیگر ندارد و تنها برای خودش خوش‌گذرانی می‌کند، ضرری به دیگران نمی‌رساند! یا کسی که مستقیماً ظلم نمی‌کند و کمک ظالمان هم نیست، بی‌طرف است. امّا این خیالی باطل است؛ خاموشی ما، بی‌طرفی ما، همان چیزی است که راه را بر رنج و فقر و ستمِ ستمدیده هموار می‌کند.

حضرت مسیح (ع): «به حق بگویمتان، هر کس ماری را ببیند که به طرف برادرش می‌رود تا او را نیش زند و برادر خود را بر حذر ندارد و مار او را بکشد، نباید خودش را از شرکت در خون او مبرّا بداند … چگونه ستمگر بهراسد با اینکه در میان شما آسوده زیَد و بازش ندارند و جلو او را نگیرند و دستش را کوتاه نسازند؟ با چنین حالی چگونه ستمگران کوتاه آیند و چگونه مغرور نگردند؟ … آیا کافی است که هر فردی از شما بگوید: ”من خود ستم نمی کنم و هر که خواهد گو ستم کند و ستم بیند“ و جلو آن را نگیرد؟»

و ما گاهی بهانه می‌آوریم که کاری نمی‌توان کرد، در حالی که از ما کارهای کوچکی خواسته شده، کارهایی که اگرچه کوچک به نظر می‌رسند، امّا چه بسا برکت داده شوند و منشاء خیر بسیار شوند. ما حتی برای خودمان وقت نمی گذاریم؛ «خود» را فراموش کرده‌ایم. با خود نیز مهربان نیستیم. «مهر»، این بزرگترین نیاز را بی‌پاسخ گذاشته‌ایم. در کنار ما پدر، مادر، خواهر، برادر، سالخوردگان، بیماران و همسایگانی وجود دارند. بسیاری از کمک‌هایی که آن‌ها نیاز دارند، وقت بسیار کمی از ما را در روز یا هفته می‌گیرد، امّا ما حتی از نیاز‌های یکدیگر بی‌خبریم. مثلاً خواهر یا برادرمان که به مدرسه می‌رود ممکن است دچار مشکلات بسیار جدّی آشکار و پنهانی باشد، در حالی که ما می توانیم با مشورتی کوتاه، معرفی یک کتاب یا هدیه کردن آن و … گره از مشکل چند روزه‌ی او باز کنیم. ولی به راحتی می گوییم وقت نداریم! نه! بلکه همدیگر را دوست نداریم!

آه از کوتاهی‌های ما! احساس می‌کنم از «خود»م ناراضی‌ام. نفس‌هایم تنگ شده. دوست دارم هوای تازه تنفس کنم. می‌خواهم آسمان را ببینم. ستاره‌ها، ماه … ما آسمان را هم فراموش کرده‌ایم. و خدا را! … کاش باران ببارد. کاش از این خشکیِ دل نجات پیدا کنم. کاش رحمتی بر همه‌مان فرود آید و ما را زنده کند.

«به نام خداوند بخشنده مهربان. سوگند به روشنایی روز. سوگند به شب چون آرام گیرد. [که] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است. و قطعاً آخرت برای تو از دنیا نیکوتر خواهد بود. و به زودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردی. مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد؟ و تو را تنگدست یافت، و بی نیاز گردانید؟ و امّا [تو نیز به پاس این نعمت] یتیم را میازار، و گدا را مران، و از نعمت پروردگار خویش [با مردم] سخن گوی.» (سوره ضحی)

غمِ من از بی دردی من است، از بی مهری من است، از فراموشی من است، از ندیدن و نشنیدن است، از عدم توانایی در همدلی کردن است، از رابطه نداشتن است، از رشد نکردن است، از دور ماندن از عشق است … آنچه حالمان را خوب می کند تولدهای دوباره است، نو شدن است.

باید حرکت کرد. باید لحظه‌ها و انتخاب‌های زندگی را عظیم شمرد و عمل را به تعویق نینداخت. خستگی ما از تنبلی ماست. گرفتاری‌ها و مشکلات، دعوت به ناامیدی و غصّه ندارند. آب نزدیک است. دعوت به پویا بودن و زندگی دارند. و زندگی به همین تلاش و مهرورزی است که زیباست. و جهنّم، مردگی، سکون، و بی‌انگیزگی است. جهنّم همان بی‌دردی‌ها و قساوت‌های دلِ ماست.

«چو هست آب حیاتت به دست، تشنه مَمیر»   که:     «تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر»
(دو مصراع جداگانه از حافظ)

// // ?>


ما همدیگر را دوست نداریم!

به نقل از سایت تحلیلی خبری عصر ایران

سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ۲۰۰۰ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟»
او در جواب گفت: «براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟»

این، خاطره ای بود که چندی پیش یکی از هموطنان‌مان برای عصر ایران فرستاد و ان را مقدمه یادداشتی قرار داد که در همین سایت منتشر شد.

وقتی برای اولین بار این خاطره را خواندم ،آنچه بیش از هر چیزی در آن برایم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به یکدیگر بود که در این چند سطر و البته در رفتاری که حکایتش را خواندم ، موج می‌زد.
اندکی بعد اما، وقتی به یاد ادعاهای خودمان در باب هم نوع دوستی و احترام به دیگران و عشق ورزی و این قبیل شعارها افتادم و البته رفتارهای متناقض مان را هم به یاد آوردم، حسرتی بزرگ بر وجودم نشست .

اینک و در ادامه بحثی که با همفکری و همراهی کاربران عصرایران آغاز کرده ام تا حرکتی باشد برای «یافتن درد ، جست وجوی درمان» که «چرا پیش نمی‌رویم؟» ، می‌توانم با این گزاره را هم در میان موانعی تعریف کنم که حرکت ما را کند و بسیار کند می کند: « ما دوست داشتن همدیگر را فراموش کرده‌ایم و به یکدیگر احترام نمی‌گذاریم.»

ناراحت نشوید و به روحیه لطیف(!) ایرانی‌تان برنخورد! فقط کافی است دشنام‌هایی را که در طول روز رانندگان ایرانی به همتایان خود و به عابران می‌دهند به یادتان بیاورید تا ببینید که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهای ما نهادینه شده است.

یا کافی است برای انجام کاری که پروسه اداری خاصی هم ندارد، به اداره‌ای بروید تا ببینید اساساً به شما به عنوان یک انسان ذی شعور دارای شخصیت فردی و اجتماعی نگاه نمی‌شود چه رسد به این که «آن ور میزی» به احترام یک انسان، بخواهد تحرکی به خرج دهد و کاری که می‌تواند در همین ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند! در حالی که اگر دوست‌تان داشت و برایتان به عنوان یک شهروند احترام قائل بود، به خود اجازه نمی‌داد یک انسان را «سر بدواند.»
اجازه بدهید خاطره‌ای از یکی از استادان ایرانی دانشگاه در استرالیا را برایتان باز گو کنم.
این استاد دانشگاه می‌گفت: برای شرکت در کنفرانسی راهی آمریکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سیدنی یادم آمد که یک کار اداری بسیار مهم را که زمانش در حال سپری شدن بود را انجام نداده‌ام .
از یک طرف ساعتی بعد باید پرواز می‌کردم و از طرف دیگر اگر آن کار اداری انجام نمی‌شد زیان سختی نیز متوجه من می‌شد.
در حالی که هیچ امید نداشتم، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم.
کسی که جواب مرا می‌داد، وقتی متوجه وضعیت من شد، گفت: «ما سعی می کنیم کارتان را انجام دهیم؛ چند دقیقه دیگر تماس بگیرید تا نتیجه را بگویم.» چند دقیقه دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم ، همان کارمند که مرا در عمرش حتی یک بار هم ندیده بود، گفت: «نگران نباشید ،کارتان انجام شد.سفر به خیر!»

آن کارمند استرالیایی ، این تبعه ایرانی را هرگز ملاقات نکرده بود، وظیفه ای هم برای پیگیری یک تماس تلفنی نداشت و می‌توانست مثل بسیاری از ماها بگوید: «باید خودتان بیایید ، مشکل خودتان است» و تلفن را قطع کند ولی چه چیزی باعث شد آن رفتار انسانی را از خود بروز دهد؟ شاید پاسخ‌های متعددی برای این پرسش وجود داشته باشد ولی محوری‌ترین پاسخ این است: او به هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خیلی از ماها به ارباب رجوع به چشم یک «مزاحم» یا در مواردی یک «طعمه» نگاه نمی‌کرد بلکه او را به چشم انسانی می‌دید درست مانند خودش.

یک مثال دیگر می زنم که اتفاقاً مثل ماجرای اول این نوشتار ، پارکینگی است.
در تهران، پیدا کردن جای پارک در بسیاری از موارد ، یک مشکل جدی و همگانی است .
اگر دقت کرده باشید ، حتماً با این مورد مواجه شده‌اید که بسیاری از شهروندانی که خودروهای خود را در خیابان‌ها پارک می‌کنند، اگر بتوانند و شرایط اجازه دهد، به گونه‌ای آن را پارک می‌کنند که خروج از محل پارک برایشان «بسیار آسان» شود و نیازی به جلو و عقب بردن چندباره اتومبیل نباشد؛ بنابراین اگر فضا فراهم باشد، در جایی که می‌توان به طور استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرویشان را به گونه ای پارک می کنند که نه در پشت و نه در جلوی آن نمی‌توان خودرویی را پارک کرد.
این در حالی است که همان راننده، به خوبی می‌داند که چند دقیقه بعد‌، یک انسان دیگر در همان مکان نیاز به پارکینگ خواهد داشت ولی چون به اصطلاح «خر خودش از پل گذشته است» دیگر به نفر بعدی فکر نمی‌کند زیرا او را دوست ندارد و هیچ احترامی هم برایش قائل نیست.

در تولید و صنعت هم وضع مشابهی حاکم است.
مثال می‌زنم: اگر مدیر تصمیم گیر خودروساز ما، برای مشتری‌اش به عنوان یک انسان احترام قائل بود، هرگز به خود اجازه نمی‌داد به بهانه کاستن از قیمت، ایمنی خودروهای تولیدی‌اش را با برداشتن لوازمی مانند کیسه هوا و ترمز ABS به حداقل ممکن برساند (و در همان حال به بهانه‌های دیگر بر قیمت همان خودرو بیفزاید.)
بسیاری از خودروهای خارجی که در ایران مونتاژ می‌شوند، بر خلاف مشابه‌های آن سوی آبی‌شان ،این تجهیزات ایمنی را ندارند و معلوم نیست تا کنون چند انسان از رهگذر این بی‌احترامی به انسان ، جان خود را از دست داده و اکنون در سینه قبرستان خوابیده‌اند.
این قبیل مسائل بیش از آن که ریشه های اقتصادی و حتی مدیریتی داشته باشند، دلایل شناختی دارند و از این واقعیت ساده نشأت می گیرند که مدیران هم به عنوان بخشی برخاسته از همین جامعه ما، دوست داشتن مردم و احترام به انسان ها را فراموش کرده‌اند.

ما اگر همدیگر را به طور واقعی و بر مبنای باورهای خالص انسانی دوست داشته باشیم و به همدیگر از صمیم قلب احترام بگذاریم، سمت و سوی بسیاری از رفتارهای ما تغییر خواهد کرد. در چنان وضعیتی مهندس سازنده یک برج مسکونی، هرگز در نحوه ساخت آن خیانت نخواهد کرد چون می‌داند در نهایت انسان‌هایی که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرایطی در بنگاه‌های ملکی دیگر نخواهید شنید کسی بگوید فلان خانه را خوب ساخته‌اند چون می‌خواستند خودشان در آن ساکن شوند، بلکه همه خانه‌ها خوب ساخته خواهند شد چون کسانی مانند خود سازندگان یعنی «انسان‌های قابل احترام» در آنها زندگی خواهند کرد.

راستی این خبر چند دقیقه پیش بر خروجی خبرگزاری‌های داخلی قرار گرفت: «رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: زمانی که موتورسیکلت‌های بدون ایمنی با قیمت‌های ارزان در اختیار جوانان قرار می‌گیرد با این مشکل مواجه می‌شویم که ۲۰ درصد از فوت شدگان تصادفات کشور را موتورسیکلت‌ سواران تشکیل می‌دهند که این رقم در بعضی از استان‌ها نیز به بیش از ۴۰ درصد می‌رسد.»

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، از معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه، همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند دید و نتیجه آموزش ها بسیار دگرگون خواهد بود.

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، هیچ رستورانی غذای آلوده به ما نخواهد داد و هیچ پزشکی، فقط برای حق ویزیت، نبض بیمار رانخواهد گرفت، هیچ کارگری کم‌کاری نخواهد کرد و خانواده‌های‌مان قوام بیشتری خواهند داشت.

وقتی همدیگر را دوست داشته باشیم ، سر یکدیگر کلاه نخواهیم گذاشت، با هم نزاع نخواهیم داشت، کم‌فروشی و گران‌فروشی نخواهیم کرد و دادگاه‌هایمان خلوت خلوت خواهد بود، همان‌طور که در برخی کشورهای اروپایی چنین است و دادگاه‌ها از کسادترین دستگاه‌های حکومتی‌اند که گاه به شعبه‌های آنان تا روزهای متمادی حتی یک پرونده تخلف رانندگی هم ارجاع نمی‌شود! ولی ورودی پرونده‌ها در ایران خودمان به ۸ میلیون در سال رسیده است که اگر برای هر پرونده فقط دو طرف دعوا فرض بگیریم – که در موارد زیادی متعدد هم هستند – همین الان ۱۶ میلیون ایرانی «رسماً » در حال دعوا با همدیگر هستند و آیا این رقم نجومی به تنهایی مؤید این مدعا نیست که ما همدیگر را دوست نداریم؟

// // ?>


«به من ربطی ندارد…»

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه  »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید ، می‌گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاو توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می‌شود؟ در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد  اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک‌سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه‌دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله‌موش نداشتند!
نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی‌ربط نباشد!!!

// // ?>


تولی و تبری

به نام دوست

آنچنان که گفتیم مشخص شد که دوستی یا همان تولی در انسان مجموعه ای از بایدها را به وجود می آورد. دوستی در انسان همچنین مجموعه ای از نبایدها را نیز به وجود می آورد. در حقیقت همیشه به همراه دوستی و تولی، برائت جستن از بعضی افراد، خصوصیات، افکار و رفتارها نیز وجود دارد که همان تبری است.
قرآن کریم مومنان اطراف حضرت رسول را با این صفات توصیف می کند که: ”اشداء علی الکفار رحماء بینهم“ (سوره ی فتح ۲۹) (بر کافران سختگیر [و] با یکدیگر مهربانند.)
اما چرا ضرورت دارد در کنار دوستی ها، شدت گرفتن بر بعضی از افراد نیز وجود داشته باشد؟

برای پاسخ به این سئوال دو نکته را یادآور می شویم:
۱- دوست داشتن از نیازهای فطری انسان است و فطرت انسان منشاء خدایی دارد طبق آیه شریفه که می فرماید: ”فاقم وجهک لدین حنیفا، فطرت الله التی فطرالناس علیها“
۲- حضرت رسول در حدیثی دلیل دوست داشتن ها را خدا می داند و می فرمایند ”خدا را به خاطر نعمت هایی که به شما ارزانی می دارد دوست بدارید و مرا به سبب آنکه خدا را دوست دارید دوست بدارید و خانواده ام را به سبب آنکه مرا دوست دارید، دوست بدارید.“ (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۵۶)
حقیقت این است که هر کاری به دلیلی انجام می شود و هر چیزی رنگی دارد. همه ی صفات فطری انسان از جمله دوست داشتن رنگ خدایی دارند و «صبغه الله و من احسن من الله صبغه (رنگ خدایی است و چه چیز بهتر از رنگ خدایی است)» . بنابراین برای دوست داشتن دیگران باید دلیلی در خودمان یا طرف مقابل پیدا کنیم تا بشود به دوستی ها رنگ محبت داد. یقیناً دوستی کردن بر اساس صفات منفی ممکن نیست زیرا این صفات زننده هستند و رنگ محبت را پاک می کنند.

بنابراین دوستی هایی پایدار است که در آن هر دو طرف با هم یکسو شوند و به یک هدف نگاه کنند و آن هدف هالک و فانی نباشد، بر همین اساس دوستی با دشمنان خدا فانی است و لذا نمی تواند به نمو انسان یاری رساند.
خداوند متعال در قرآن کریم این تولی و تبری را با عهدهایی که از انسان گرفته است یادآور می شود که:
۱-  ”و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم“ (اعراف ۱۷۲) (و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟)
۲-  ”الم اعهد الیکم یبنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان“ (یس ۶۰) (ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید؟)
که در کل قبول کردن خدا به پروردگاری را با نفی پرستش شیطان ممکن می داند.

مسئله ی دیگری که در آیه ی شریفه ی «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» وجود دارد این است که آیه ی شریفه نمی فرماید اینان نسبت به کافران بغض و کینه دارند بلکه می فرماید به کافران سخت می گیرند و این مسئله بسیار ظریف و مهم است. سخت گرفتن به دشمنان خدا باز هم خود از سر محبت است. به خاطر همان نگرش الهی است مثل این است که مادری برای تربیت فرزند خود، گاهی از روش تنبیه استفاده کند. قطعاً این کار مادر از روی دشمنی و بغض و کینه نیست بلکه از سر محبت است فقط نمود خارجی این محبت فرق کرده است. و شاید به همین دلیل باشد که قرآن کریم می فرماید:
”ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الباب“

به قول مولانا:
بچه می لرزد از آن نیش حجام            مادر مشفق در آن در شادکام
نیم جان بستاند صد جان دهد            آنچه در وهمت نیاید آن دهد

بر همین اساس است که زمانی که حضرت علی (ع) در غزوه خندق عمرو بن عبدالود را بر زمین انداخت بعد از اینکه عمرو بر صورت ایشان آب دهان انداخت حضرت بلافاصله او را نکشت و اندکی درنگ کرد تا خشمش فرو نشیند و بعد عمرو را از پای در آورد؛ زیرا این قضیه رنگ الهی داشت نه جنبه ی تخلیه کردن عصبانیت و غضب.

همچنین بود که زمانی که در صفین نبرد را به تاخیر انداخت و زمانی که به او اعتراض کردند فرمود:  ”به خدا سوگند هر روزی که جنگ را به تاخیر می اندازم از این روست که آرزو دارم عده ای از آنها به ما بپیوندند و هدایت شوند…. و این برای من از کشتار آنان در حالی که گمراهند بهتر و محبوب تر است.“ (نهج البلاغه، خطبه ۵۵)
یا در همان جنگ هنگامی که گروهی از یاران او شامیان را دشنام می گفتند فرمود:
”من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، ….، به جای دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان سازش برقرار گردان و از گمراهی شان به راه راست برسان، تا آنکه حق را نمی داند بشناسدش و آن که برای دشمنی می رود و بدان آزمند است، باز ایستد.“ (نهج البلاغه، خطبه ۲۰۶)

بنابراین تبری هم اصلی است از سر محبت خدا و نه از سر بغض و کینه و نفرت شخصی.

// // ?>