بایگانی دسته: در باب «دوستی»



و اما دوستی

دوست داشتن، خوبی کردن، مهر ورزیدن و … صفاتی بوده اند که همیشه مطلوب بشر بوده است و آدمی آن را برای خود می پسندیده و به دیگران سفارش کرده است. امام صادق می فرمایند «آیا دین چیزی به غیر از محبت است».
دوست داشتن خود از مورد محبت قرار گرفتن و به دیگری محبت کردن تشکیل می شود. همه ی انسانها این نیاز را فطرتاً احساس می کنند که می خواهند دیگران آنها را دوست بدارند اما نکته ی جالب اینجاست که دوست داشتن دیگری برای رشد و تعالی انسان ضروری تر از مورد محبت قرار گرفتن خواهد بود.
در احادیث می خوانیم که که: ”حقیقت ایمان بنده کامل نمی شود تا وقتی که برادرش را دوست بدارد.“ (بحارالانوار،ج ۷۴، ص۲۳۶)
یا در حدیث نبوی آمده است که: ”هرگاه ایمان بنده ای زیاد شود، محبتش نسبت به همسر زیاد می شود“ (بحارالنوار ج ۱۰۳ ص ۲۲۸)

اما سئوال اینجاست که مگر دوست داشتن دیگران با انسان چه می کند که بدون آن ایمان کامل نمی شود؟ در پاسخ به این سئوال ابتدا به چند حدیث از حضرت رسول در باب محبت و دوست داشتن اهل بیت نگاه می کنیم. حضرت رسول می فرمایند: ”هیچ یک از شما ایمان ندارد، مگر آن گاه که مرا از خودش بیشتر دوست داشته باشد و نیز خانواده ی مرا از خانواده ی خودش و خاندان مرا از خاندان خودش و نسل مرا از نسل خودش“ (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۶)
اینکه چرا دوست داشتن اهل بیت ایمان را کامل می کند در حدیث دیگری است:
حضرت رسول می فرمایند که: ”هرکه خداوند محبت اهل بیت مرا روزیش کند؛ بی گمان به خیر دنیا وآخرت رسیده است و در اینکه او اهل بهشت است، احدی نباید شک کند. زیرا دوست داشتن اهل بیت من، بیست نتیجه به بار می آورد؛ ده تا در دنیا و ده تا در آخرت. اما نتایج آن در دنیا عبارتند از: زهد، شوق به کار و عمل، پارسایی در دین، رغبت به عبادت، توبه ی پیش از مرگ، نشاط در شب زنده داری، چشم برکندن از آنچه مردم دارند، حفظ اوامر و نواهی خداوند- عزوجل- دشمن داشتن دنیا و سخاوت و بخشندگی …“ (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۷)

بنابراین همانگونه که از حدیث بر می آید کسانی که محبت اهل بیت را دارند به صفاتی مزین خواهند شد و شاید بتوان گفت کسانی که این صفات را ندارند محبت حقیقی اهل بیت در دل آنان نیست.
به عبارت دیگر محبت کردن مثل هر صفت درونی دیگری نظیر سخاوت تظاهراتی در رفتار انسان ایجاد می کند که تا زمانی که این واقعیت های خارجی تحقق نیافته اند محبت حقیقی در دل انسان نیست. مانند کسی که می گوید توبه کرده ام و نمود پشیمانی دل او تکرار نکردن گناه و تلاش برای جبران است.

از همه ی اینها می شود نتیجه گرفت که دوست داشتن بر خلاف تصور همگان یک فرآیند کاملاً فعالانه و دینامیک است و نیازمند به تلاش و تکاپو دارد و نه یک فرایند درونی، غیر فعال و استاتیک. به بیان دیگر دوست داشتن نوعی «شدن» است نه «بودن» و شما باید به کار و عمل شوق پیدا کنید، به چشم برکندن از آنچه مردم دارند، به سخاوت متصف شوید تا بعد بگوید من رسول خدا را دوست دارم.

این گونه نگرش به دوست داشتن کاملاً قضیه را روشن می سازد که چرا ایمان مومن بدون این دوست داشتن کامل نمی شود. امام باقر در حدیثی در نفی دوست داشتن به شکل غیر فعال آن می فرمایند: ”به خدا سوگند ما از جانب خدا امان نامه ای برای شما نداریم و میان ما و خداوند خویشی نیست و ما را بر خدا حجتی نباشد و جز با طاعت به خدا نزدیک نشویم. پس، هر کدام شما که فرمانبردار خدا باشد ولایت ما سودش رساند و هر کدام شما که خدا را نافرمانی کند ولایت ما سودش نرساند. وای بر شما غره نشوید! وای بر شما غره نشوید!“ (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۶۰)
و در جای دیگری حضرت علی (ع) می فرمایند: ”من و پیامبر خدا و خاندان و نوادگان من بر لب حوض {کوثر} هستیم، پس هر که ما را خواهان است، باید گفته ما را بپذیرد و به کردار ما رفتار کند.“ (میزان الحکمه ج ۲ ص ۴۶۰)

بنابراین از همه ی این سخنان مشخص می گردد که زمانی که در قرآن کریم خداوند متعال می فرماید که همه ی پیامبران می گفتند که ما از شما مردم اجری نمی خواهیم و تنها حضرت رسول بود که فرمود من از شما اجری نمی خواهم غیر از دوستی اهل بیتم (اشاره به آیه ۱۲۳ سوره ی شوری)، این اجر نیز باز هم به رسول خدا برنمی گردد بلکه به سایر انسانها بر می گردد تا بدانند که نیازمند دوست داشتن دیگران هستند و این برای رشد فطرت آنها ضروری است. خلاصه کلام اینکه دوست داشتن انسان را مقید به مجموعه ای از بایدها و نبایدها می کند که انسان را به تکاپو و تلاش وا می دارد و او را در مسیر تعالی و علو حرکت می دهد.

هرچند که احادیث فوق در باب دوست داشتن اهل بیت بود اما قوانین کلی از آنها قابل برداشت است. احادیث در باب دوستی مومنان بسیار است و در اینجا به دو نمونه بسنده می کنیم:

حضرت رسول می فرمایند: ”انسان مسلمان بعد از به دست آوردن سود اسلام سودی همچون برادری که برای خدا به دست می آورد، کسب نکرده است.“ (میزان الحکمه جلد ۱ ص ۶۹)

حضرت علی می فرمایند: ”چون برادرت از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار … و چون بخل ورزد از بخشش دریغ مدار … مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید یا درباره آن کس که نشاید.“ (میزان الحکمه جلد ۱ ص۷۵)

// // ?>


طراوت در دوستی

طراوت در رابطه :

۱) طبیعی است که همه ما در روابطمان با دیگران ، احساس نزدیکی و همدلی را دوست داریم، همچنین دوست داریم دوستیمان همراه با طراوت و شادابی باشد. و می‌پسندیم که در هر دیداری ، هدیه‌ای نو یا خبری تازه برای یکدیگر داشته باشیم. (شاید به همین دلیل است که معمولا پس از احوال‌پرسی می‌پرسیم “ چه خبر؟!“)
بدون شک  علایق و دغدغه های مشترک ما ، کم و بیش تعیین‌کننده‌اند که آنچه برای هم تازه می‌شماریم ، از چه جنسی باشند. این مقدمه بهانه ای است برای فکرکردن به این پرسشها:

الف) چگونه دوستی های ما می تواند همراه با طراوت و شادابی باشد؟
ب) احساس “ نزدیکی با یکدیگر“ چه نسبتی با ”تازگی و طراوت در رابطه“ دارد؟
ج) هرکدام از ما ، رشد و پیشرفت را در چه می دانیم؟ و برای چه می خواهیم؟
د) ما از ایجاد رابطه و دوستی، چه انتظاراتی داریم؟ برای خود ؟ برای دوست؟ برای …؟
ه ) دوست برای ما کیست؟ ( یا چیست؟!)

اینها سوالاتی هستند که شاید پاسخ دادن  و پرداختن به همه وجوه آنها غیرممکن باشد، اما بدون شک فکرکردن ، مشورت و مطالعه روی آنها می تواند راهگشا باشد.

مسلما اینکه ما با ایجاد رابطه ، در چه کاری (یا کارهایی ) مشارکت می کنیم ، بسیار اهمیت دارد.گاهی مشارکت در کاری است که رشدی برای ما و دیگران به دنبال ندارد، بلکه گاهاً بسیار مضر است: مثل دزدی ، مسخره کردن دیگری و خندیدن و … و گاهی تغییر وتحولی مثبت برای ما و دیگران انتظار می رود: مثل علم آموزی ، کمک کردن در حل مشکل دیگری، ورزش و …

از طرف دیگر نوع آرایش و عمل ما در این مشارکت نیز بسیار مهم است. خواست ما ، هدف ما ، صداقت و جدیت ما در عمل و بسیاری از خصوصیات و اخلاقیات ما (مثل خودخواهی ، بخشش، دوراندیشی، صبوری، دانایی، مهارت، تجربه ، بلند همتی ،…) در این مشارکت تاثیر گذارند.

اما شاید بسیار بیش از اینکه“ ما در چه پله ای از اخلاق، علم و مهارت قرار داریم“ ،“ میزان تشنگی ما و جهتی را که برای رفتن انتخاب می کنیم“ ، اهمیت داشته باشد ؛ چرا که “ رفتن و پویایی“  است که زندگی می بخشد و نه “ تصاحب کردن و ساکن ماندن“.

۲) به تصویر زیر نگاه کنید:

Article Image

 کدامیک از افراد فوق به آب نزدیک ترند؟
شاید چشمانی که تنها کمیت ها را می بیند به سرعت بگوید B نزدیک‌تر است! ولی کسی که مکان ها را معنادارتر می بیند به جهت حرکت نگاه می کند A را نزدیک تر می بیند و شاید در نگاهی عمیق تر آنکه تشنه تر است و برای رسیدن به آب گامی بر میدارد، نزدیک تر است.

۳) محور دوستی:
این بند را با این پرسش شروع می کنم: ۱- آیا هر کار و فعالیت مشترکی می تواند محور دوستی انسانها باشد؟ سوال را با در نظر گرفتن یک مثال روشن تر مطرح می کنم: فرض کنیم چند نفر برای کلاهبرداری ، هم پیمان شده اند، آیا آنچه آنها را  حقیقتا کنار هم نگاه داشته , کلاه برداری است؟ اگر غیر از رسیدن به پول ، هیچ میل دیگری در من نباشد آیا من به همکارم وفادار خواهم بود؟ مسلما من تنها به مالدوستی وفادار خواهم بود، لذا هر جا که همکاری دیگران برای رسیدن به پول نیاز نباشد به آنها وفادار نخواهم بود.

اما حقیقت این است که انسانها  دارای امیال مختلف اند و طبیعتا در هر لحظه ای هر میلی که در آنها شدید تر باشد، همان هم سائق و حرکت دهنده آنها خواهد بود. یعنی کسی که به خاطر پول حاضر است دیگری را بفروشد، طبیعتا ”تنها نبودن“ و ”دوست صمیمی داشتن“ را نیز  می پسندد، اما با این حال حاضر شده این میلش را زیر پا بگذارد و به میل دیگرش پاسخ گوید.

با مثال فوق می توان دریافت که اصولا بعضی محورها وحدت دهنده و بعضی فرو پاشنده اند، گاهی اگرچه در ظاهر امری همراهی وجود دارد ، اما باطن آن  دعوت به عدم پایبندی به عهد می‌کند؛ از این رو آدم ها از محبت واقعی به همدیگر به دورند؛ قرآن در مورد چنین افرادی این تعبیر را دارد: “ … آنها را متحد می پنداری [ولی] دلهایشان پراکنده است … “ ( قسمتی از آیه ۱۴ سوره حشر)

لَا یُقَاتِلُونَکُمْ جَمِیعًا إِلَّا فِی قُرًى مُّحَصَّنَهٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یَعْقِلُونَ ﴿۱۴﴾
[آنان به صورت] دسته جمعى جز در قریه‏هایى که داراى استحکاماتند یا از پشت دیوارها با شما نخواهند جنگید جنگشان میان خودشان سخت است آنان را متحد مى‏پندارى و[لى] دلهایشان پراکنده است زیرا آنان مردمانى‏اند که نمى‏اندیشند (۱۴)

کَمَثَلِ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِیبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۱۵﴾
درست مانند همان کسانى که اخیرا [در واقعه بدر] سزاى کار [بد] خود را چشیدند و آنان را عذاب دردناکى خواهد بود (۱۵)          
(آیات ۱۴ و ۱۵ سوره حشر ) (بهتر است آیات قبل و بعد از آن نیز خوانده شود.)

در مقابل بعضی از امور وحدت دهنده اند و وقتی محور همکاری قرار گیرند دوستی ومحبت را افزایش می دهند ولو اینکه فاصله فیزیکی وجود داشته باشد. در حدیث ذیل ، نزدیکی و انس قلب‌ها به زیبایی به در آمیختن باران با  آب رودخانه ها تشبیه شده است:
”نیکوکاران چون با هم روبه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و مـحبت با هم نکنند ـ دلهایشان به سرعت در آمیختن باران با آب رودخانه ها به هم انس گیرد و بـدکـاران هـر گـاه بـا هـم روبـه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و محبت با هم کنند ـ دلهایشان از انس و الفت بایکدیگر دور است ، همانند چهارپایان که از مهر ورزى با هم بدورند، گر چه روزگارى دراز از یک آخور علوفه خورند.“ (میزان‌الحکمه، ص۱۷۱)

می‌توان دوباره پرسید: “ کار نیک “ در خود چه دارد که قلب ها را به هم انس می هد؟ و “ کار بد“ چه صفتی دارد که از ایجاد انس و الفت بین قلب ها ناتوان است؟ (بلکه دور کننده است)
(توصیه می شود نمایشنامه “ هوراتی ها  و کوریاتی ها “  نوشته برتولت برشت، در سایه این مفاهیم خوانده شود.)

می‌توان گفت: اگر من خیر و حقی را برای خودم دوست بدارم ، نمی توانم آنرا برای دیگری دوست نداشته باشم، حتی اگر ملتی به خیر خودشان فکر کنند نمی‌توانند آن خیر را برای ملت دیگر نخواهند. اگر چنین باشد ، پایبند به خیر و حقی که آنها را متحد کرده نیستند بنابراین حتی بین خودشان وفای به عهد وجود ندارد، هر چند مدتی به دلیل منافع مشترک به ظاهر با هم متحد باشند.

 به بیانی دیگر دوستی ما با خود ، با دوستی ما با دیگران نسبت دارد. دوستی ما با یک دوست ، با دوستی ما با دیگر دوست یا دیگران نسبت دارد. دوستی ما با دیگران با میل ما به حق ( یا باطل) نسبت دارد . به همین علت نابسامانی ( یا بسامانی) رابطه ما با معلم یا پدر ، روی رابطه ما با دوست یا برادر تاثیر می گذارد، نمی توان نسبت به پدر ، غل و غش داشت ولی با برادر صادق و یکرنگ بود، و البته دقیقا به همین دلیل ، می توان برای اصلاح رابطه خود با پدر ، از محبت به برادر و صداقت با او آغاز نمود، چراکه در این حالت، اصلاح رابطه با پدر ، نیز مراد شده است.

شاید آنچه بیشتر اهمیت دارد میزان پایبندی به حق است چرا که محبت باید با حق خواهی سازگار باشد و الا دیگر محبت نیست چون خیری حقیقی در آن نیست.

وَإِن یُرِیدُواْ أَن یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ هُوَ الَّذِیَ أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ ﴿۶۲﴾
و اگر بخواهند تو را بفریبند [یارى] خدا براى تو بس است همو بود که تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید (۶۲)          
وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً مَّا أَلَّفَتْ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَکِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۶۳﴾
و میان دلهایشان الفت انداخت که اگر آنچه در روى زمین است همه را خرج مى‏کردى نمى‏توانستى میان دلهایشان الفت برقرار کنى ولى خدا بود که میان آنان الفت انداخت چرا که او تواناى حکیم است (۶۳)          
(آیات ۶۲ و ۶۳ سوره انفال)

می‌توان باز هم از نو با مسئله مواجه شد و باز هم پرسید:
چرا ما گاهی در کنار هم هستیم ولی نسبت به هم بیگانه؟
چرا گاهی دوستی از ما دور است اما یادش و خاطره اش می تواند مسیر زندگی و انتخاب مرا تغییر دهد، گویی اینجا حضور دارد؟
چرا گاهی عشق و محبت به چیزی می ورزیم که ماندنی ، زنده و پویا نیست ؟

۳) چند نکته: ( آنها را از نو بخوانیم هر چند تکراری باشند)
الف) پـیـامـبر خدا(ص ): حکایت مؤمن وبرادرش حکایت دو کف دست است که یکى از آن ها دیگرى را تمیز مى کند. (میزان الحکمه، جلد ۱۱، باب مثل)
ب) نقل به مضمون از یک حدیث: هر گاه در برادر خود صفت نیکی دیدید ، برادران آن [صفت] را صدا بزنید.
ج) ان الحسنات یذهبن السیئات.  «همانا نیکی‌ها بدی‌ها را از بین می‌برند» (آیه‌ای از قرآن کریم)

۴) چند سوال:
چگونه صفاتی مثل حسادت ، خود خواهی ، بخل ، کینه، … که کاهش دهنده‌ی دوستی هستند با صفاتی مثل صداقت ، گذشت یا حق خواهی درمان می شوند؟ به عنوان مثال اگر من نسبت به دوستم کینه ای دارم، اما نسبت به حق و تسلیم بودن در برابر آن پایبندی دارم، چگونه کینه من در حق خواهی من حل می شود؟ یا چگونه می توانم راضی شوم که برای کسی که کینه اش را دارم دعا کنم ؟
یا بعکس، چگونه می توانم راضی شوم که حتی به کسی که محبتش را دردل دارم خیانت کنم ؟!
به عنوان مثال به آرایش دشمنان در مقابل امام حسین (ع) و یارانش در جریان واقعه عاشورا توجه شود: مثلا چگونه سپاهیان حر بر روی امام و یارانی شمشیر کشیدند که از دست ایشان آب نوشیده بودند؟ ( وحتی خود ، ایشان را به وعده یاری و همراهی دعوت کرده بودند)، چه میلی در حر ، اورا به این سمت کشانید که با وجود بی ادبی هایش در مقابل امام حسین(ع) ، باز گردد و تا پای جان وفادار بماند؟!

۵) پیشنهاد چند عنوان دیگر برای بحث در باب دوستی :
الف) تکلف در دوستی و رابطه
ب)نفع و ضرر در دوستی
ج) دهش در دوستی
د) آیا توصیه کردن به یکدیگر به معنای تحمیل و گرفتن آزادی شخص مقابل است؟ با چه شرایطی آری و با چه شرایطی نه؟
ه) آیا می توان ادعای محبت و خیر خواهی نسبت به دیگری داشت ولی آنچه برای خود خیر می دانم- ولو غلط- به او پیشنهاد نکنم؟
و) چرا ما گاهی نسبت به خیر خواهی دیگران واکنش منفی نشان می دهیم ؟ چه ایرادهایی در ماست؟ چه ایرادهایی در روش دیگری؟
ز) در مورد اجتماع و جمع های بزرگتر مثل کلاس درس ، مجلس شورا ، همه پرسی و … “ تبادل نظر “ با یکدیگر باید در چه بستری و طبق چه قواعدی صورت گیرد؟

 

// // ?>


در باب دگرگونی و تولد چیزها

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- در مورد پرسش دوستمان آقای نوری (نکته و پرسش، ۲۵ آبان ۱۳۸۷) در مورد چگونگی «تمیز شدن دو دستِ [دوست] آلوده با یکدیگر» در تمثیل پیامبر اکرم(ص):
الف) از باب مقدمه، می‌شود خیلی مختصر و کلی گفت که آن دو دست آلوده در جهانْ منفرد و جداافتاده نیستند که بگوییم آلوده و آلوده چگونه تمیزی زادند؟ بلکه تعامل آنها با یکدیگر، عالم پیرامون‌شان و خداوند نیز هست و در نتیجه، قوانین این تعامل مثلاً ایجاد اصطکاک و درگیری (سازنده‌ی) میان دو دست باعث برطرف شدن آلودگی از آنها می‌شود و یا آب هست و دو دست آلوده که در حضور آب یکدیگر را تمیز می‌کنند.
ب) هنگامی که وضعیت و شرایط ما در دوستی و رابطه از ما چیزی طلب می‌کند که قبلاً آن را نیازموده‌ایم یا توانش را نداشته‌ایم، گزینشی صحیح می‌تواند باعث تولد چیزی تازه در درون ما شود که پیش‌تر نبوده‌ایم؛ دو نفر که پیش‌تر عشق را تجربه نکرده‌اند چگونه عاشق می‌شوند؟ و یا آن کس که پیش‌تر فرزندی نداشته است چگونه مادر می‌شود؟ شگفتا!
    آری «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. […] تا مریم را درد زِه [=زاییدن] پیدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که «فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَهِ» او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوه‌دار شد. تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود عیسای ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد، الّا ما محروم مانیم و ازو بی‌بهره.» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد)
گویی هر شدنی حاصل تعاملی است میان انسان، خداوند و عالم، و این‌که تعامل خوب است یا بد، تعالی‌دهنده است یا نه، آلوده‌کننده است یا خیر، بستگی به چیزهایی دارد همچون موضوع و محور تعامل – در اینجا دوستی – ، هدف تعامل و نیت آدم‌ها، روش و ابزار انتخاب‌شده برای تعامل، صفات خداوند و قواعد عالمی که تعامل در آن رخ می‌دهد.
    تصور کنید که دانش‌آموزی با نیتی خوب (مثلاً فهمیدن و آموختن آنچه که سبب رهایی و تعالی است) از استادش پرسشی می‌کند که استاد نیز پاسخش را نمی‌داند. در اینجا ظاهراً (و از جهتی) هر دو آغشته به آلودگی جهل‌اند، ولی با توجه به نیت، آرایش و روشی که در تعامل انتخاب می‌کنند هر دو می‌توانند بیاموزند، پاکیزه شوند و رشد کنند و همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره کردم، تأثیرگذارندگان در تعامل تنها این دو نفر نیستند. همچنین آلودگی‌هایی که با چنین تعاملی زایل می‌شود بیش از آلودگی آن جهل و چیزهایی که به دست می‌آید، بسیار بیش از پاسخ پرسش مستقیم دانش‌آموز است.
    مثال دیگر همین تعاملی است که ما از طریق این پایگاه (سایت) در آن وارد شده‌ایم یا می‌توانیم وارد شویم؛ و تعامل فقط گفتگو نیست. اینکه ما چه هدفی و چه روشی برای تعامل انتخاب می‌کنیم تعیین می‌کند که به چه میوه‌هایی خواهیم رسید.
    «از گفتن و نوشتن چه خیزد؟ بلی سود بسیار بینی از آن، اما راه از رفتن برسد.» (از نامه‌های عین‌القضات همدانی)

پ) بد نیست از وجهی دیگر نیز به مسأله نگاه کنیم؛ سنتی و ادعایی در جامعه‌ی ما هست که می‌گوید: «کسی که آلوده است نمی‌تواند به پاکیزه شدن دیگری یاری رساند» و یا «کسی حق دارد دعوت به نیکی کند که خودش عامل به همان نیکی باشد و کسی حق دارد از بدی نهی کند که خود از آن پرهیز نماید.»
بدون شک عامل بودن به نیکی و پرهیز از بدی در فرایند اصلاح بسیار مؤثر است و بی‌تردید رعایت اخلاق در عمل، یکی از عناصر مهم دعوت و اصلاح است. اما به نظر می‌رسد که بسیاری از اوقات دقیقاً همان رعایت اخلاق ایجاب می‌کند که هرچند عامل مطلق به نیکی نیستیم به آن دعوت کنیم و هرچند پرهیزکننده‌ی همیشگی از بدی‌ای نیستیم از آن نهی نماییم*. بهتر است در مثالی قضیه را بیشتر روشن کنیم:
    فرض کنید شما دوستی دارید که در حال مکالمه‌ی تلفنی با خانواده‌اش دروغ می‌گوید. اگر شما خودتان نیز گاهی دروغ می‌گویید آیا اخلاقاً باید او را از دروغ‌گویی به خانواده‌اش نهی کنید یا نه؟ به نظر می‌رسد که اگر او را از دروغ‌گویی نهی نکنید در این موقعیت نیز کار غلط و غیراخلاقی دیگری انجام داده‌اید و نیز فرصتی برای انجام عملی نیک و کمک به اصلاح رابطه‌ی دوستتان و خانواده‌اش را از دست داده‌اید. و یا:
    فرض کنید که شما در دادگاهی به عنوان متهم یا شاکی حاضرید و قاضی در آنجا مرتکب بی‌عدالتی فاحش و آشکار می‌شود یا دروغی آشکار می‌گوید و یا آشکارا قوانین قضایی و حقوقی را نادیده می‌گیرد. آیا شما اگر خودتان گاهی در زندگی مرتکب بی‌عدالتی می‌شوید یا گاهی دروغ می‌گویید یا گاهی قانون‌شکنی می‌کنید، نباید به قاضی و دادگاه اعتراضی کنید؟
    با اندکی تأمل می‌توان ملاحظه نمود که ترغیب و عمل نمودن به آن ادعای نادرست منجر به چه نتایج اجتماعی و سیاسی فاجعه‌باری می‌شود.
این ادعا علاوه بر شرط عامل بودن، در شکل دیگرش، بر شرط عالم بودن، برای تأثیرگذاری مثبت و یا اصولاً برای احراز حق سخن گفتن، به گونه‌ای اشتباه تأکید می‌کند: «شما باید از علم پزشکی کاملاً آگاه باشی تا بتوانی بگویی این پزشک، پزشک بدی است و باید از علم اقتصاد کاملاً سررشته داشته باشی تا حق داشته باشی بگویی که وضعیت اقتصادی ما بد است.»
    اما علاوه بر ضرورت مراعات حقوق آدم‌ها، که خود مسأله‌ای اخلاقی است، و با بخشی از آن ادعای پیش‌گفته تعارض دارد، می‌توان به آن ادعا چنین پاسخ داد که کسی که به اخلاق پای‌بند است‌ در قضاوت نوعی و درجه‌ای از علم را ضروری می‌داند، ولی نه آن علم و نه آن درجه‌ی ادعایی را. به عنوان مثال اگر هر دارویی که پزشکتان برای شما تجویز کرده است، دردتان را بیشتر کرده،‌ چشم‌تان را کور کرده، به شما حالت خفگی داده و … ،  آنگاه احتمالاً این درد و این علم برای قضاوت محقّانه و اخلاقی آن پزشک و «علم»‌‌اش کفایت می‌کند! 
    بسیاری از دردها و علم‌ها برای آدم حجت است تا او صادقانه نشانه‌ها (آیات) و نسبت آنها با خودش را جدی بگیرد و دست به فعلی اخلاقی بزند. به عبارتی دیگر تأثیرگذاری درست و عمل صحیح در شرایطی که چیزهایی در درون یا برون ما نابجاست، به یاری همان تعامل پیش‌گفته، در بند ب، با شرایط و اسباب‌ها و ملاک‌هایش تحقق پیدا می‌کند.
    به عنوان مثال، در برابر آدم‌هایی که می‌گویند اکثریتی از مردم حق اظهار نظر در مورد بسیاری از حقایق و مسایل سرنوشت‌ساز در زندگی‌شان را ندارند، چون قضاوت در چنین مواردی احتیاج به تخصص دارد (و امروزه هم ظاهراً همه‌ی مسایل و کارها تخصصی است!)، صرفاً نباید پاسخ داد که «نخیر! همه‌ی مردم حق اظهار نظر دارند»، بلکه بهتر است که فضاها و شکل‌هایی از تعامل را معرفی کنیم و تحقق دهیم که در اصلاح وضعیت، نتیجه‌ی بهتری دهد. ‌
فعلاً به همین میزان اشاره قناعت می‌کنم و در عوض توضیح بیشتر، بخش‌هایی از خطبه‌ی غریب و درخشان ۲۱۶ نهج‌البلاغه که امام علی(ع) آن را در کارزار صفین خطاب به سپاهیانش ایراد فرموده، برایتان نقل می‌کنم:
    «کسی را حقی نیست جز اینکه بر او نیز حقی است، و بر او حقی نیست جز آنکه او را حقی بر دیگری است.[…]
    از جمله حق‌های خدا بر بندگان آن است که در حد توان خیرخواه یکدیگر باشند، و در برپا داشتن حق میان خود، به یکدیگر یاری نمایند و هیچ‌کس هرچند مقامش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین بر دیگران پیشی داشته باشد، در ادای حقی که خداوند بر عهده‌ی او نهاده بی‌نیاز از یاری دیگران نیست و هیچ انسانی هرچند او را کوچک بدانند، و در دیده‌ها ناچیز باشد، کمتر از آن نیست که دیگران را در ادای حق یاری رساند و یا [استحقاق آن را نداشته باشد که] دیگران به یاری او برخیزند. […]
پس با من بدان‌گونه که با گردن‌کشان سخن می‌گویند، سخن مگویید و آنچنان که در پیشگاه حکام جبار خود را جمع و جور می‌کنند، در حضور من نباشید و با ظاهرآرایی و چاپلوسی و تملق با من رفتار نکنید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و گمان مبرید که من خواهان آنم که مرا بزرگ انگارید؛ زیرا آن‌کس که شنیدن یا عرضه داشتن عدالت به او برایش سنگین باشد، عمل به حق و عدالت برایش دشوارتر خواهد بود.
    پس، از گفتن سخن حق یا رأی‌زنی در عدالت خودداری نکنید که من خویشتن را آن‌چنان والا نمی‌پندارم که بری از خطا باشم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر آنکه خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر آن تواناتر است. همانا من و شما بندگان مملوک پروردگاریم که جز او پروردگاری نیست.»

۲- به نظر می‌رسد که جمع‌های دوستانه پتانسیل‌های مثبت بسیاری داشته باشند که از اغلب آنها غافلیم و بودنمان با یکدیگر یا نیست یا اگر که هست به حرکتی خوب منجر نمی‌شود.
    پیشنهاد می‌کنم که بر مبنای تجارب خودمان، راهکارهایی (تا حد امکان مشخص و واضح) برای تحقق چنین پتانسیل‌هایی مطرح نماییم. به عنوان نمونه می‌توان به یک مهمانی دوستانه توجه کرد؛ پیشنهادها هرچند به ظاهر خرد باشند – مانند تغییر در محیط مهمانی، تغییر در غذاهایی که مصرف می‌کنیم، توجه و پرداختن به کودکان، مطرح کردن یک پرسش یا معما و تغییر دادن مسیر بحث‌های بی‌فایده و یأس‌آور – یا هرچند که برای محیط‌ها یا افراد خاص طرح شده باشند، إن‌شاءالله، می‌توانند سودمند و مؤثر باشند.
    اگر مختصراً توضیح داده شود که علت انتخاب پیشنهاد مطرح شده چیست یا چه چیز را تغییر خواهد داد، طبیعتاً پیشنهاد قابل‌فهم‌تر و مفیدتر خواهد بود.

    «همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری** من بود. دو گاو سیاه داشت.» اکنون همچنین بر این مثال است. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می‌شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت هم‌چنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد. آن نشانِ او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد).

                                                                           به امید دیدار و خدا نگهدارتان.

——————————————————————

* همچنان که بعضی نیز گفته‌اند نهی از بدی توسط مرتکب بدی تنها در شرایطی نادرست است که به اصطلاح «شرط تأثیر» را زایل کند. به عنوان مثال شما نباید در حالی که سیگاری به لب دارید با خنده و تمسخر دیگری را از سیگار کشیدن نهی کنید.

** کرایه‌دهنده‌ی اسب و استر.

// // ?>


صبر بر دوستی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

هر چند بنا به دلایلی تصمیم گرفتم نوشته‌ی قبلی‌ام را در مورد صبر بر دوستی پس بگیرم، ولی هنوز هم می‌توان فارغ از آن نوشته و به بهانه‌ی پرسش آقای حق‌جو دوباره در مورد صبر و نقش آن در دوستی فکر کرد. چیزی که باعث شد من نوشته‌ی قبلی را بنویسم، توجهم به این بود که در روابط دوستی معمول همواره کاستی‌هایی وجود دارد که موجب می‌شود ما بهره‌ی کافی را از رابطه نبریم. مقصود من این نبود که باید در مقابل این کاستی‌ها از خود صبر نشان داد، به این معنا که آنها را نادیده گرفت؛ بلکه، من فکر می‌کنم رابطه‌ی «دوستی» طبیعتاً ما را فرا می‌خواند تا کاستی‌های موجود را رفع کنیم، و تلاش در این جهت است که به صبر احتیاج دارد. به عبارتی، صبر مطلوب صبر بر مبارزه است برای ایجاد وضعی بهتر.

به علاوه، دوستی صرف داشتن رابطه نیست. ما طبیعتاً به این هم فکر می‌کنیم که این رابطه با من چه می‌کند، با دوستم چه می‌کند و با دیگرانی که حقوقی نزد ما دارند چه می‌کند. دوستی مطلوب ما رابطه‌ای پویا در جهت رشد و رساندن خیر به هر دو طرف رابطه و دیگران است. در چنین دوستی‌ای دو طرف بر همراهی در مسیری که برای همگان خیر به همراه دارد هم‌پیمان شده‌اند، نه صرفا بر با هم بودن. حفظ این پویایی است که با توجه به مشکلات مسیر و کاستی‌ها و تعلقات دست و پا گیر من و دوستم، محتاج صبر است. حال در این فضا دوباره به این سخن فکر کنیم که «چون آزادگان شکیبایی باید یا چون نادانان فراموش کردن شاید» (نهج‌البلاغه، کلمات قصار). به این هم توجه کنید که در عالم، کسی را که فراموش کرده فراموش نمی‌کنند، و از کسی که غافل شده غافل نمی‌شوند. کسی نمی‌تواند امید به کسب بهره‌ی عالی از دوستی داشته باشد و تلاشی در جهت رشد نکند، به تعبیر عیسی مسیح(ع)،‌ «چگونه می‌توان از درخت خار انگور چید؟»

با این اوصاف، روشن است که گاهی اوقات قطع رابطه‌ی ظاهری هم موجه، بلکه لازم است. اما همان طور که بنیاد دوستی ورزیدن مهم است، این که بر چه اساس دوری می‌کنیم هم اهمیت دارد. ما قاعدتاً اینجا هم باید به این بیاندیشیم که دوری ورزیدن من از دوست (یا جمعی از دوستان) با من، با دوست (یا جمع دوستان) و با دیگران چه می‌کند.

به نظرم الان خوب است که در مورد مصداق‌های این نحوه از دوستی و صبر بر آن در روابط روزمره، جمع‌های دوستانه (مثلاً جمع خودمان) و حتی جامعه‌ای که در آن حضور داریم فکر و صحبت کنیم.

// // ?>


دلیلی بر صبر

هو اللطیف

بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نا دیده
بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیده است
بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران
بگفت آن دام زلف ماست کاندر پات پیچیدم
چو یوسف کِابن یامین را به مکر از دشمنان بستد
تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
بگفتم روز بیگاه است و بس ره دور گفتا رو
به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
بگاه و بیگه عالم چه باشد پیش از این قدرت
که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی
نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم …

شاه بیت این غزل به نظر این بیت میاد:«چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستاند      تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم»
که میتونه برای صبر کردن کمک کنه.

// // ?>


نکته و پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم  

۱-پیامبراکرم(ص): «حکایت مومن و برادرش حکایت دو کف دست است که یکی دیگری را تمییز می‌‌کند.» (میزان‌الحکمه ، ص ۵۴۲۷)
تمیزی یک دست هنگامی که با آلودگی دستی دیگر آمیخته می‌گردد ، در ظاهر هر دو  از یکدیگر تأثیر می‌پذیرند.  چاره چیست این آمیختگی را؟ «من»ی که تمیزی‌اش بی‌نهایت نیست چگونه با «او»ی دوست در جهت سعی در پاک نمودنش آمیخته گردد و خود پاکی‌اش را حفظ کند؟ و به عنوان مثال، گرفتار خشم ، ناامیدی ، فراموشی و … نگردد؟
 
۲- اتصال به سرچشمه بی‌نهایت دوستی :  (رجوع به بند یک نوشته آقای صفرزاده : صبر بردوستی)
چون برادرت از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار، و چون روى برگرداند ، مهربانى پیش‏آر، و چون بخل ورزد از بخشش دریغ مدار ، و هنگام دورى کردنش از نزدیک شدن ، و به وقت سختگیرى‏اش از نرمى کردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانکه گویى تو بنده اویى، و چونان که او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده، و مبادا این نیکى را آنجا کنى که نباید، یا در باره آن کس که نشاید. دشمن دوستت را دوست مگیر تا دوستت را دشمن نباشى، و در پندى که به برادرت مى‏دهى نیک بود یا زشت باید با اخلاص باشى. خشم خود را اندک اندک بیاشام که من جرعه‏اى شیرین‏تر از آن ننوشیدم و پایانى گواراتر از آن ندیدم. نرمى کن بدان که با تو درشتى کند، باشد که به زودى نرم شود. با دشمن خویش به بخشش رفتار کن که آن شیرین‏ترین دو پیروزى است انتقام از او کشیدن یا بر وى بخشیدن. اگر خواستى از برادرت ببرى، جایى براى دوستى او نزد خود باقى گذار که اگر روزى بر وى آشکار گردید، بدان وسیلت بدان تواند رسید . کسى که به تو گمان نیک برد با کرده نیک گمانش را راست کن. و حق برادرت را به اعتماد دوستى که با او دارى ضایع مگردان، چه آن کس که حق او را ضایع کرده‏اى برادرت نبود. (نهج البلاغه، نامه ۳۱، ترجمه جعفر شهیدی)  

// // ?>


نکاتی در باب دوستی

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- «کین-یه» می‌پرسید: دیگر چگونه می‌توانم به «لایی-تو» نامه بنویسم. وقتی او به من می‌نویسد آدامس می‌جود و من وقت نوشتن می‌لرزم. من می دانم که حق با من نبوده ولی او می نویسد که حق با او بوده. من اندوهگینم که چیز باارزشی خراب شده و او [به خونسردی] تعریف می‌کند که چگونه خراب شده. آن وقتها عادت داشتم که هر وقت به او می‌نویسم چنان باشد که گویی به عاشقی می‌نویسم. عاشقان انسانهای بزرگی هستند. (اندیشه‌های متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۱۱۶ )

۲ – خورشید با تاباندن اشعه به هر سو، شادمان و سرافراز، بر ارابه آتشین‌اش در آسمان سفر می‌کرد. ابر رعدآوری غرغرکنان گفت: «لاابالی! ولخرج! حیف و میل کن! اشعه‌ات را حیف و میل کن! خواهی دید که چقدر برایت باقی خواهد ماند.»
در تاکستان هر درخت انگوری برای رسیده‌شدن میوه‌هایش در هر لحظه یکی دو تا از اشعه‌های خورشید را می‌دزدید. هیچ چیز نبود که از اشعه خورشید استفاده نکند؛ از علفها گرفته تا عنکبوت‌ها، گلها و قطرات آب و … .
ابر می‌گفت: «بگذار تا همه از تو بدزدند. خواهی دید که چگونه از تو سپاسگزاری خواهند کرد، البته وقتی که دیگر چیزی برای دزدیدنشان نداشته باشی.» اما خورشید، شاد و سرخوش، با هدیه کردن میلیون‌ها شعاع، بی‌ آن که حساب دستش باشد به سفرش ادامه می‌داد.
وقت غروب، خورشید شعاع‌هایی را که برایش باقی‌مانده بود شمرد. « – اِی! اینجا را ببین! حتی یک دانه‌اش هم کم نشده.» ابر از خشم به تگرگ تبدیل شد و خورشید شادمانه در دریا شیرجه رفت.(داستانهای تلفنی، جانی روداری. ص ۱۰۲ )

۳ – گوسفندی را سر بریدند و گوشت آن را انفاق کردند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «چیزی مانده است؟» گفتند: «به جز شانه‌اش چیزی باقی نمانده.» پیامبر (ص) فرمود: «به جز شانه‌اش همه آن باقی مانده است.» (ترجمه میزان‌الحکمه، ص ۶۴۴۹)

۴ – پیرزنی در چین زندگی می‌کرد که بیست سال از راهبی نگهداری کرده بود. کلبه کوچکی برای او ساخته بود و ساعتهایی که او مشغول تفکر و عبادت بود برایش غذا می‌پخت.روزی پیرزن از خود پرسید که راهب در طول این سالها چه پیشرفتی کرده؟ پس برای آزمایش، از دختری زیبا و طناز کمک گرفت. به او گفت: «برو در آغوشش کش و بپرس حالا چه می کنی؟» دختر نزد راهب رفت، بی معطلی در آغوشش کشید و پرسید که چه خواهد کرد؟ راهب شاعرانه پاسخ داد: «درختی کهن در زمستان روی صخره‌ای سرد می‌روید. از حرارت و گرما هیچ اثری نیست.»
دختر نزد زن سالخورده بازگشت و آنچه رخ داده بود را بازگو کرد. پیرزن با عصبانیت گفت: «فکرش را بکن، بیست سال تمام به او خوراک و جا دادم. اعتنایی به تو ننمود؟ لزومی نداشت به خواست تو جواب مثبت دهد ولی دست کم باید به تو لطفی می‌نمود.» پیرزن بلافاصله به سوی کلبه راهب رفت و آن را آتش زد. («گوشت ذن، استخوان ذن»، ترجمه و گردآوری برزین، ص ۳۴)

۵ – «بازجویی نیکان»
جلو بیا! می‌شنویم که مرد نیکی هستی!
خودت را نفروخته‌ای؟ اما صاعقه هم که به خانه می‌زند خریدنی نیست.
به حرفت پای‌بندی؟ خوب، حرفت چه بوده است؟
راستگو هستی، عقیده‌ات را می‌گویی؟ کدام عقیده را؟
شجاعی؟ دشمنت کیست؟
خردمندی؟ برای که؟
چشم بر منافع خود ندوخته‌ای؟ پس در پی منافع که می‌روی؟
دوستی خوب هستی؟ آیا با مردم خوب هم دوستی می‌کنی؟
اینک گوش کن!
ما می‌دانیم که دشمن مایی. به این علت می‌خواهیم نابودت کنیم.
ولی به ملاحظه‌ی خدمت‌ها، و صفت‌های خوب تو،
دیواری نیکو انتخاب کرده‌ایم که تو را بر آن واداریم،
و با تفنگی اعلا، رگباری از گلوله‌های خوب، نثارت می‌کنیم
و دفنت می‌کنیم با یک بیل خوب در خاکی مرغوب.
(اندیشه‌های متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۳۴)

// // ?>