بایگانی دسته: متفرقه



آتش افروختن لای‌-تو

متی به لای‌-تو می‌گفت : «وقتی آتش روشن می‌کردی نگاهت کردم. اگر تو را نمی‌شناختم می‌بایست مکدر می‌شدم . قیافه‌ات چنان بود که گویی کسی تو را مجبور به آتش افروختن کرده است، و چون فقط من اینجا بودم باید تصور کنم که این بهره‌کش ظالم منم!» لای‌-تو گفت: «می‌خواستم اتاق را هرچه زودتر گرم کنم.» متی لبخند زد و گفت : «قصد تو را می‌دانم، اما شاید خودت ندانی: می‌خواستی خانه را به خاطر من، مهمانت، صفا دهی و این کار باید زودتر انجام شود تا زودتر به صحبتمان برسیم. آتش باید افروخته شود و آب باید جوش بیاید. هر کار برای کار دیگری انجام می‌شد. ولی هیچ یک از این کارها کامل نبود و چه چیزها که ممکن بود حین افروختن آتش به بیان آید. در هر عمل سنتی نهفته است و مهمان‌نوازی چیز قشنگی است. گاه رفتار انسان، حین شعله‌ور شدن هیزم، زیباست . از این لحظه باید بهره گرفت چون باز نمی‌گردد. اگر قرار بود یک نقاش از آتش افروختن تو پرده‌ای تهیه کند چیزی برای هنرنمایی نمی‌یافت.»

(برگرفته از «اندیشههای متی»، نوشته‌ی برتولت برشت، ترجمه‌ی بهرام حبیبی)

// // ?>


چند نکته برای زیستن

یادداشتی از نلسون ماندلا :

من باور دارم …
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم …
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم …
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم …
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم …
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم …
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم …
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرف‌نظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم …
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم …
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرف‌نظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم …
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم …
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

من باور دارم …
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم …
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم …
که صرف‌نظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم …
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تأثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم …
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم …
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم …
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم …
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم …
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم …
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

و من باور دارم …

// // ?>


بعضی دوستیهای ما!

بر گرفته از تذکره الاولیاء، در ذکر ابراهیم بن ادهم:

نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه یاران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب در شکسته بودی. یک شب یاران گفتند: «او دیر می‌آید، بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم تا او بعد از این پگاهتر آید و ما را دربند ندارد.» چنان کردند. چون ابراهیم بیامد ایشان را دید، خفته. پنداشت که هیچ نخورده بودند و گرسنه خفته‌اند. در حال آتش درگیرانید و پاره‌ای آرد آورده بود. خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد تا چون بیدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت. یاران از خواب درآمدند. او را دیدند، محاسن بر خاک نهاده، و در آتش پف پف می‌کرد، و آب از چشم او می‌رفت، و دود گرد بر گرد او گرفته. گفتند: «چه می‌کنی؟»

گفت: «شما را خفته دیدم. گفتم مگر چیزی نیافته‌اید و گرسنه بخفته‌اید. از جهت شما چیزی می‌سازم تا چون بیدار شوید تناول کنید.»

ایشان گفتند: «بنگرید که او با ما در چه اندیشه است و ما با او در چه اندیشه بودیم!»

// // ?>


بهلول و عارف

جُنَید بغدادی، که او را از عارفان دانسته و شناخته‌اند، باجمعی ازمریدان خودش به گفتگونشسته بود که سخن از بُهلول به میان آمد وکارهای شگرفی که اوانجام داد. جُنَید پرسید: «این بهلول که آوازه‌اش به خلوت ما رسیده است، کیست؟»
شاگردانش پاسخ دادند: او دیوانه‌ایست که جا ومکان مشخصی ندارد. جنید از شنیدن این سخن، بیشتر تعجب کرد و گفت: «بهلول را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کاریست.»
شاگردان به جستجو پرداختند و بهلول را در صحرا یافتند و گفتند: «شیخ ما تو را می طلبد.» بهلول گفت: «اگر شیخ شما با من کار دارد،بگویید به اینجا بیاید.» جنید پس از شنیدن این سخن گفت: «حق با اوست» و به صحرا رفت تا بهلول را ملاقات کند. وقتی جنید به بهلول رسید،‌ دید که او خشتی زیر سر نهاده است و ساکت و آرام به صحرا نگاه می‌کند. براو سلام کرد. بهلول پاسخ سلامش را داد و بلند شد و کنار جنید نشست.
بعد از لحظه‌ای که میان آنها سکوت بر قرار شد، بهلول پرسید: «تو چه کسی هستی؟» گفت: «جنید بغدادی هستم.» بهلول پرسید: «چه شغلی داری؟» جنید به مریدانی که مقابش بر زمین نشسته بودند اشاره کرد و گفت: «خلق خدا را هدایت می کنم.»
بهلول تبسمی  بر لب آورد و پرسید: «تو که خلق خدا را هدایت می‌کنی، آداب طعام خوردن خویش را میدانی؟»
جنید با اطمینان در کلام گفت: «آری»، سپس برای اطمینان بهلول ادامه داد: «در اول غذا بسم الله می‌گویم، از جلوی خودم غذا می‌‌خورم، لقمه کوچک برمی‌دارم، لقمه را طرف راست دهانم می‌گذارم و آهسته آهسته می‌جوم، به لقمه دیگران توجه نمی‌کنم، در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم، هر لقمه که می‌خورم الحمدلله می‌گویم و در اول و آخر غذا هم دست خود را می‌شویم.» بهلول از جا بلند شد و به جنید گفت: «ای شیخ! تو می‌خواهی خلق خدا را هدایت کنی، اما هنوز آداب طعام خوردن خود را نمی‌دانی!»
جنید یکه‌ای خورد و سر جایش میخکوب شد. مریدانش گفتد: «ای شیخ !این مرد دیوانه است.» جنید به تکذیب سخن آنها سر تکان داد و گفت: «نمی‌پندارم که دیوانه باشد. اگر هم دیوانه باشد، باید سخن او را شنید.» و  بهلول را صدا زد و گفت: «مرا با تو کاریست.»
بهلول پرسید: «چه کسی با من کار دارد؟»
گفت: «شیخ جنید بغدادی که آداب طعام خوردن خود را نمی داند.»
بهلول که آرام آرام به راه خود می رفت، لحظه ای ایستاد و پرسید: «تو که آداب طعام خوردن خودت را نمی دانی،آیا بر آداب سخن گفتن آگاه هستی؟»
جنید بغدادی گفت: «آری، از آداب سخن گفتن اطلاع دارم.» بهلول پرسید: «چه می‌دانی؟»
جنید پاسخ داد: «سخن را به اندازه می‌گویم و بی‌موقع و بی‌حساب حرف نمی‌زنم، موقعی که سخن می‌گویم فهم شنوندگان را در نظر می‌گیرم. آنها را به سوی پروردگار و رسول دعوت می‌کنم، چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من خسته شوند و نکته‌های علمی را در سخنان خود رعایت می‌کنم و…»
بهلول صبر کرد تا سخنان جنید به پایان برسد. بعد به او گفت: «معلوم شد که آداب سخن گفتن را هم نمی‌دانی.»
مریدان جنید که انتظار شنیدن این حرف را نداشتند، چشم غُره‌ای به بهلول رفتند و به شیخ خود گفتند: «یا شیخ! دیدی که این مرد دیوانه است. شما از یک دیوانه چه توقعی غیر از این دارید؟»
جنید به تندی پاسخ داد: «اگر هم دیوانه باشد باید سخن او را شنید.» و دنبال بهلول به راه افتاد که داشت از او دور می‌شد و فریاد برآورد: «مرا با تو کاریست.»
بهلول ایستاد و گفت: «کسی که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌داند، با من چه کار دارد؟» جنید جواب داد: «چیزهای بسیاری می‌دانم.»  بهلول گفت: «آداب چگونه خوابیدن را می‌دانی؟»
جنید بلافاصله جواب داد: «آری می‌دانم.»
بهلول پرسید: «چطور می‌خوابی؟»
جنید سر پایین انداخت و گفت: «وقتی از نماز عشا و دعای بعد از آن فارغ می‌شوم، لباس خواب می‌پوشم و…»
جنید در ادامه سخن خودش، هر چه آداب خوابیدن را از استادان خودش آموخته بود بر زبان آورد. اما این بار نیز بهلول جواب داد:
«معلوم شد که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.» بعد دوباره به راه افتاد.
دوستان عزیز! خودتان حدس بزنید که حال و روزجنید بغدادی ومریدانش بعد از شنیدن این حرف بهلول چه بود. فقط این را بدانید که چند نفر از مریدان، آستین لباس را بالا زدند و خودشان را آماده کردند که وسط بیابان خدا، کتک مفصلی به بهلول زده و او را ادب کنند. اما جنید که هوشیار بود و می‌دانست رفتار و گفتار بهلول عاقلانه است، در پی او دوید و با التماس گفت: «ای بزرگوار! من جنید بغدادی هستم که هیچ چیز نمی‌دانم. برای رضای خدا تو به من بیاموز.»
بهلول ایستاد و تبسمی بر چهره ظاهر ساخت و گفت: «تو ادعای دانایی می‌کردی، برای همین هم می‌خواستم از تو کناره بگیرم. اما اکنون که به نادانی خویش اعتراف نمودی تو را می‌آموزم».
بهلول بر تخته سنگی نشست و از جنید دعوت کرد که کنار او بر تخته‌سنگی دیگر بنشیند. سپس ادامه داد: «آنچه برای طعام خوردن گفتی، همه فرع بود و اصل آن است که در طعام، لقمه‌ی انسان باید حلال باشد، زیرا برای لقمه حرام، اگر صدها آداب هم به جای بیاوریم، فایده‌ای ندارد و لقمه حرام باعث تاریکی دل می‌شود.»
جنید به شنیدن این سخن، شاد گردید و گفت: «خداوند به تو جزای خیر دهد.» بعد از لحظه ای سکوت گفت: «آداب سخن گفتن را نیز بیان کن.»   بهلول گفت: «در سخن گفتن، دل باید پاک  باشد و نیت انسان نیز پاکیزه گردد و هدف از سخن گفتن، رضای پروردگار باشد. اگر انسان برای رسیدن به هدفی دنیایی و یا به هرزه سخن بگوید، هر چه گفته باشد و هر آدابی را که رعایت کرده باشد، پس باز هم برای او در روز قیامت گرفتاری پدید خواهد آورد…»
جنید از تخته‌سنگی که بر آن نشسته بود، پایین آمد و دو زانو مقابل بهلول به خاک نشست و همچون شاگردی که در مقابل استادش به ادب سؤالی بپرسد، گفت: «این چیزها را که به من آموختی، هرگز از کسی نشنیده بودم.» بعد، دست بر سینه نهاد و گفت: «ای عزیز! آداب خفتن را نیز به من بیاموز.»
بهلول گفت:«آنچه از آداب خوابیدن می دانی، فرع است. اصل آداب خوابیدن این است که در هنگام خواب، در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان و حُبّ دنیا و مال دنیا نباشد و ذکر حق را بر زبان داشته باشی تا خوابت ببرد.»
بهلول پس از گفتن این سخن از جای برخاست و نگاهی بر مریدان جنید انداخت. آن عده، یک نگاه بر استاد خویش داشتند و نگاه دیگرشان بر بهلول بود. قبل از اینکه بهلول به راه افتد، جنید از جا برخاست و دست‌های بهلول را در پنجه فشرد و بوسه‌هایی به شوق و قدرشناسی بر آنها زد و چنین در حق او دعا کرد: «حقیقت را بر من آموختی. از پروردگار می‌خواهم که پاداش کار تو را در روز جزا عطا فرماید!»

// // ?>


تعویض چرخ

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

(برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»)

 

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»

// // ?>


بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی‌توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد. شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: «خشم تو نشانه‌ی جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: «این هم نشانه‌ی بهشت.»

// // ?>


امیدواری به خدا

سلام

تأمل کنید، آیا واقعاً امید ما اینگونه نیست؟

قطعه‌ای از خطبه ۱۶۰ نهج البلاغه درباره امیدواری به خدا:
”به گمان خود ادعا دارد که به خدا امید بسته است. سوگند به خدای بزرگ که دروغ می گوید، چه می‌شود او را که امیدواری در عملش پدیدار نیست؟! هرکس به چیزی امید بسته باشد، امیدواریش در اعمالش نمودار است، مگر امید به خدا که آمیزه‌ی غشی در آن هست! و هر کس از چیزی بترسد، ترس او را باور توان داشت، جز ترس از خدا که تا در اعمال آشکار نشود باورش نتوان داشت.
در کارهای بزرگ به خدا امید می‌بندد و در کارهای خرد به بندگان خدای. ولی آن خضوع و فروتنی که در برابر بنده دارد، در برابر خدای ندارد. چرا باید در ادای حق ایزد جل شأنه قصور ورزد و حق بنده‌ی او را به تمامی ادا نماید؟ آیا می‌ترسی اگر به خدای تعالی امید بربندی امیدواریت رنگ دروغ بگیرد؟ یا او را در خور امید بستن نمی‌بینی؟ همچنین، اگر از بنده ای از بندگان خدا بیمناک باشد، ترس خود بر او عرضه دارد، در حالی که، با خدا چنین نکند. یعنی ترس از بنده خدا به نقد است و ترس از خدا در عهده وعده و تعویق. چنین است کسی که دنیا در نظرش بزرگ آید و در دلش مقام و موقعیتی رفیع یابد، سپس دنیا را بر خدای تعالی برگزیند، و همواره به دنیا پردازد و بنده آن گردد.“

سوره یوسف، آیه ۸۷: «إِنّهُ لاییأَسُ مِن رَوح اللهِ إِلَّا القومُ الکافِرُونَ» «همانا از رحمت خداوند نومید نمی‌شوند مگر کافران»

// // ?>


اصرار بر خیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند… لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید ! مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم…!

{کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. }

// // ?>


پنجره

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
”لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.“ همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: ”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!“ مرد پاسخ داد: ”من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!“

 

// // ?>


خیر مطلق

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره خالی از سکنه‌ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می‌گذراند ولی‌ کسی نمی‌آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته‌پاره‌ها کلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی‌های اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می‌رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد: «خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟» صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی‌ای آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات‌دهندگانش پرسید: «شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟» آنها جواب دادند: «ما متوجه علایمی که با دود می‌دادی شدیم.»

// // ?>