بایگانی دسته: در باب «ترس»



هزینه تغییر مگه چقدره؟

بذار با هم صادق باشیم، تا حالا به رابطه ات با بقیه فکرکردی؟ به رابطه ات با رئیست فکر کردی؟ با مادرت، با خانواده، با دوستات و …

چرا وقتی خیلی از شرایط کاریت عصبانی هستی و تصمیم میگیری که این دفعه دیگه بری و با رئیست جدی حرف بزنی و بگی که تحمل توی این شرایط کار کردن را نداری ، دیگه نمی تونی هرچی بهت میگه رو قبول نمی کنی و به هرکاری تن نمی دی، دیگه نمی تونی کارهایی که باعث می شن روز به روز از خانوادت و از ”خودت“ فاصله بگیری رو انجام بدی و … این کارو نمی کنی؟

چرا تا دمه در اتاقش آتیشت حسابی تنده ولی وقتی میره توی اتاقش و می بینیش، یهو می ریزی پایین ؟

چی شد؟!

ترسیدی؟

می ترسی چی بشه ؟ حقوق سرماهت کمتر از ماه پیش باشه؟ یا می ترسی آخر سال وقتی همه دارن به هم سال نو رو تبریک می گن، یه پاکت بهت بدن و باهات تسویه کنن ؟ می ترسی دچار فقر بشی؟

به این فکر کردی که اگر حرفتو نزنی چی میشه؟

میشی کارمند حرف گوش کن و کسی که همه ی کارهایی که بهش داده میشه رو کامل انجام میده بدون هیچ اعتراضی. اگر همین مسیر رو ادامه بدی بعد از چندسال می تونی ماشین و خونه و … رو هم بخری.

«خیلی ها همین الان حسرت این شغل منو دارن، خیلی ها از جمله خیلی از دوستهای خودم واقعا آرزوشونه که توی این شرکت کار کنند. »

فرض کنیم اینهایی که گفتی همه اش درست باشه، به این هم فکر کن در قبال این همه ”آرزوهای بزرگ“ چه چیزهایی رو قربانی میکنی. به این فکر کن که داری اول از همه به خودت خیانت می کنی. به اینکه داری ”خود“ی رو توی وجودت پرورش می دی که توسری خور باشه و بخاطر یه لقمه نون که گیرش بیاد، خیلی چیزهای با ارزش تر رو قربانی کنه. به این که داری زمینه ای رو فراهم  میکنی که آدم های دیگه هم بعد از تو ، در همین شرایط به این وضع تن بِدَن و اعتراضی نکنن. به این که ، این کارت باعث میشه که تسلیم شدن در دفعه  های بعد هم تکرار بشه و تو رفته رفته از تغییر کردن مأیوس بشی و غرق در روزمرگی. موقعی به خودت می آی که شدی مثل خیلی از همکارهات که شاید اونا هم روزهای اول همین فکرهای تو رو میکردن.

به این هم فکرکردی اگر حرفتو بزنی چی میشه؟

آره، نهایت کاری که میتونن بکنن اینه که دیگه باهات قرارداد نبندند؛ خوب نبندند. مگه نه اینکه «پاداش بزرگ مقارن امتحان بزرگه[۱]»؟

شایدم وجهه ای که از من توی ذهن همه ساخته شده از اینکه کارمند حرف گوش کنی هستم خراب بشه؛ خوب بشه.  این بهتر از تن دادن به ظلم نیست؟

شایدم تا یه مدت بیکار باشم، به نظرت این بهتر از دور شدن از خانواده و خودت نیست؟ شایدهم واقعا بهتر باشه که آدم کارشو عوض کنه و جای دیگه ای مشغول بشه(بسا از دست دادنی که از بدست آوردن عزیزتر است(علی (ع))).

چرا از این نمی ترسی که فردا روز آخر زندگیت باشه و بمیری در حالی که داشتی به ظلمی کمک میکردی؟ به این فکر کردی که شاید بتونی یه جای دیگه بیشتر به خودت و رشدت کمک کنی ؟

چرا به این فکر نمیکنی که این هم یه امتحان الهی هست که شاید توش بشه کس دیگری رو توی وجودت زنده کنی و به ”خود“های حقیرترت ”نه“ بگی؛ با بها دادن به خودی که زیر بار حرف زور نمیره یا خودی که میتونه حرفشو بزنه و از حقوق خودش دفاع کنه یا …

جو گیر نشو ، به این هم فکر کن که شاید از این کار اومدی بیرون یه مدت بیکار بمونی؛ بعد از دست خودت شاکی نشی که کاش اعتراضی نکرده بودی و مثل بقیه همکارهات کارهاتو بدون هیچ اعتراضی انجام می دادی و حقوق سر ماهت رو میگرفتی و …  .

نه ! نمی گم بلندهمت نباش؛ می گم واقع بین باش تا رویاهات رو خراب نکنی، واقع بین باش و از واقعیت برای دگرگون کردن خودت و واقعیت استفاده کن.


[۱] حدیثی از امام علی (ع) از کتاب غررالحکم.

 


 

در پاسخ به این مطلب مطالب زیر نوشته شده است:

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟»

* در پاسخ به «درباره ”هزینه تغییر مگه چقدره؟“»

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟» (۲)

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟» (۳)

// // ?>


ستاره‌ی بابابزرگ

باز هم شب شد، صد بار به خودم گفتم: «تا هوا روشن هست برو حلقه در را بینداز تا هوا که تاریک شد نخواهی اینقدر بترسی یا التماس این یا آن بکنی که باهات بیاید!»

شب‌های زمستان را دوست نداشتم، همه داخل اتاق بودند، پرده‌ها کشیده و درها بسته و من چون بچه‌ی بزرگ خانه بودم آخر شب می‌پرسیدند: «حلقه در را انداختی؟!» و باز هم نه!، آخه این بزرگترها هم تا هوا روشن است یادشان نیست دزد می‌آید، تاریک که شد می‌گویند برو در را ببند! درخت‌ها هم همین‌طور! روزها آنقدر مهربان هستند که آدم از سر و کولشان بالا می‌رود. شب که شد باد می‌پیچد داخل برگ‌هایشان و کلّی مرموز و ترسناک می‌شوند.

روزها از درخت گردو بالا می‌رفتم، از بالای آن شاخه‌ی انگور را می‌کشیدم و خوشه‌های انگور سرمازده که برای زمستان لای پارچه‌ی نخی پیچیده بودیم را می‌چیدم، ولی شب‌ها وقتی از زیر آنها رد می‌شدم فکر می‌کردم الان یک دستی از لابه‌لای برگ‌ها بیرون می‌آید و من را می‌کشد بالا! به خودم می‌گفتم : «اگر چیزی دیدم جیغ می‌زنم، ولی اگر جلو دهانم را بگیرد…؟!» و با دو می‌رفتم تا به در برسم.

حلقه سفت و محکم بود. دو دستی آن را می‌کشیدم تا درون شیار کوچک جلو در بیفتد و در چوبی سنگین را می‌کشیدم جلو تا مطمئن شوم که بسته شده، اکثر وقت‌ها موقع بسته‌شدن یک جیغ محکم و کش‌دار هم می‌کشید. گاهی وقت‌ها هم حلقه را تا نصفه رها می‌کردم و با سرعت نور پا به دو می‌گذاشتم.

دالان تاریک را طی می‌کردم بعد از زیر درخت‌ها رد می‌شدم، کمی جلوتر حوض را که درست وسط راهم بود دور می‌زدم تا می‌رسیدم لب سکو، دو تا پله و بعد در هال.

یک بار توی برف‌ها زمین خوردم، فکر کردم یکی پاهایم را گرفته، دمپایی‌هایم را داخل برف‌ها جا گذاشتم و دویدم.

یک شب سرد، چادر نماز سفید گلداری را که مادربزرگ برایم دوخته بود با شوق و ذوق سر کردم و چون داخل ساختمان شیر آّب نبود، رفتم توی حیاط، یخ‌های حوض را شکستم، وضو گرفتم، داخل اتاق شدم، وقتی حوله را برداشتم تا صورتم را خشک کنم دیدم صورتم خیس نیست.

خجالت می‌کشیدم به بابا و مامان از ترسم حرف بزنم، آخه من دیگر بزرگ شده بودم و نباید می‌ترسیدم، اگر هم می‌گفتم آنها جواب می‌دادند: «از چی می‌ترسی؟ هر چه در روز هست، شب هم هست.» البته فکر نمی‌کنم خودشان هم این را قبول داشته باشند، آخه آن شب که رعد مثل زلزله خانه را می‌لرزاند، چراغ توری را تا صبح روشن گذاشته بودند و شاید تا صبح بیدار بودند.

خلاصه! یک شب که بابابزرگ از پشت پنجره دیده بود که من دارم می‌دَوم، آمد توی حیاط، پرسید: «چی شده؟!» مِنّ و مِنّ‌ کنان نگاهش کردم، ولی بابابزرگ از چشمهایم فهمید که من ترسیدم. آمد این طرف حوض،کنار من، دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط چند تا از آخرین انارهای پاییزی باقی‌مانده روی درخت را توی نور مهتاب پیدا کردیم و چیدیم، وقتی آخرین انار را می‌چیدیم بابابزرگ گفت: «خدایا شکرت! إن‌شاء‌‌‌ الله امسال هم باران بیاید و درخت‌ها پر‌‌ثمر باشد.» بعد با هم رفتیم در را باز کردیم و انارها را برای بی‌بی سلیمه که تنهایی توی خانه‌ی انتهای کوچه زندگی می‌کرد بردیم.

بی‌بی سلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت: «الهی پیر بشی ننه!» نگاهی به چشم‌های بی‌بی سلیمه انداختم و گفتم: «خداحافظ»  و رفتم به سمت بابابزرگ که کمی عقب‌تر ایستاده بود.

برگشتیم، در را آرام بستیم، حلقه را تا آخر انداختیم و یواش‌یواش از دالان رد شدیم و نشستیم لب حوض. بابابزرگ کت پشمی‌اش را انداخت روی دوش من و دستش را برد بالا و به آسمان اشاره کرد. شکل ملاقه و خرس بزرگ و کوچک را با هم پیدا کردیم، همین‌طور که سر من روی شانه بابابزرگ بود به ستاره‌های دیگر هم نگاه کردیم و روی آنها هم اسم گذاشتیم. بعد در مورد چاق و لاغر شدن ماه حرف زدیم و خندیدیم.

آن شب بابابزرگ گفت: «هر کدام از ما یک ستاره توی آسمان داریم که حواسش به ما هست، آن را خدا آنجا گذاشته که مراقب ما روی زمین باشد.»

از آن شب دیگر وقتی می‌رفتم حلقه در را بیندازم سر به هوا شده بودم، تازه بعضی وقت‌ها می‌ایستادم و برای خودم ستاره انتخاب می‌کردم، دوست داشتم ستاره‌ام نزدیک ستاره‌ی بابابزرگ باشد، دو تا از ستاره‌های پررنگ نزدیک ماه را انتخاب می‌کردم. خدایا شکرت که برای من و بابابزرگ و همه‌ی بچه‌ها و بزرگترها یک عالمه ستاره آفریدی.

شب‌های بارانی هم درخت‌ها را نگاه می‌کردم که از آب سیراب می‌شوند تا ثمر بدهند و اگر برف می‌آمد می‌ایستادم تا سفید بشوم بعد می‌رفتم داخل اتاق، کنار بخاری آتشی، برفها جلزّ و ولزّ کنان آب می‌شدند و بعد هم بخار می‌شدند و از لوله‌ی بخاری بالا می‌رفتند تا سلام من را به ستاره‌ام که زیر ابرها خوابیده برسانند و بیدارش کنند!

// // ?>


ترس‌های من

به ترس هایم که فکر می کنم، به این هم فکر می کنم که گاهی آنقدر بی تفاوت از کنار چیزها گذشته ام که به ترس هایی حتی فرصت بروز هم ندادم. به ترس هایی فکر می کنم که نمی شناسمشان و شاید جایی به من شبیخون بزنند.

– بچه که بودم، همیشه ترسی از ، از دست دادن پدر و مادرم داشتم. از این که زمانی آنها نباشند آن قدر می ترسیدم که گاهی فقط به خاطر فکر کردن به آن، احساس می کردم اتفاق بدی خواهد افتاد.

– بچه که بودم، شبها، حتی از اینکه قسمت انتهای حیاط خانه مان را که با انبوه شاخ و برگ درخت ها پوشیده شده بود از پنجره تماشا کنم، می ترسیدم. خیال من بود که آنجا را برایم ترسناک می کرد. موجودات خیالی من! و هنوز هم گاهی شبها آنجا، خیالات و کابوس های کودکی را به یادم می آورد و آن ترس باز برایم زنده می شود.

– وقتی که دوستی گفت دوستت دارم، سرد شدم، فاصله گرفتم. می ترسیدم. شاید از وابستگی کسی به من می ترسیدم. وقتی او فقط بودن من را، حضور من را می خواست، من نمی فهمیدم که او دقیقا چه چیز را می خواهد. از تجربه چیز ناشناخته ای که بود ترسیدم. رو برگرداندم. فاصله گرفتم. رهایش کردم.

– تابستان بعد از کنکور، طراوتی در دل داشتم. دلم با یاد چیزی تازه بود. و ترس! ترس از دست دادن آن تازگی. ترس از فراموش کردن آن چه تجربه کرده بودم. فراموشی! ترس از فراموشی!

و از سویی دیگر، ترس از نتیجه کنکور. ترس از آینده ای مجهول که سرنوشت آن به تعداد رقم های یک عدد گره خورده!

– مشغولم اما سنگینی نگاهش را احساس می کنم.

می دانم. نمی داند که می دانم.

می دانم. می داند که می دانم.

می ترسم. از برخورد نگاه ها می ترسم. از برملا شدن آن چه هر دو می دانیم در نگاه هم. ترس از این که آن چه آشکار شود، نه آن چیزی باشد که می خواهم. دوست دارم آن را در خود نگه دارم. من سکوت را انتخاب می کنم. گویی او هم!

– سال سوم. دلشوره، ترس. از شروع سال بعد می ترسم. از دوباره کنکوری بودن. از تمام شدن دورانی که به آن چنگ زدم و می زنم تا در سایه امن آن بیارمم و فراموش کنم، می ترسم. دوست دارم این دو سال آخر کش بیاید و هیچ وقت به انتها نرسم و با کسی که انتهای راه ایستاده و می خواهد سوال پیچم کند رو به رو نشوم. از شنیدن حرفهایش می ترسم و فرار می کنم. می ترسم از این که آن چه از من می خواهد نه آن چیزی باشد که دوست دارم.از به هم خوردن آرامشم می ترسم، هر چند آرامشی است بی رنگ و آشفته!

– به مرگ نزدیک ترین هایم زیاد فکر می کنم و به زندگیشان هم. وقتی به مرگ آنها فکر می کنم می ترسم. ترس از تمام شدن مهلت ها. نه مهلت آنها، که مهلت من! ترس از تمام شدن مهلت من برای انجام کاری!

– امتحان درس ….، تفسیر سوره انفطار. دارم سخت از چشمم و مغزم کار می کشم. نیازم به نمره این درس چقدر حقیقت داره؟! هرچقدر! فعلا که ترس من را پای جزوه ام میخکوب کرده. با حلقه ای از ورق پاره های …. احاطه شده ام.

این قسمت را چند بار خواندم اما انگار فقط چشم هایم روی جمله ها حرکت می کنند. مرغ خیالم سر ناسازگاری گذاشته و حالا این منم که باید اجازه بدهم ترس بال و پر آن را هم بچیند و یا نه.

– هنوز امتحان شروع نشده. دلشوره دارم. کسی که یک بار این درس را افتاده بود، از شدت ترس و اضطراب تب کرده. آدم ها از ترس چه چیزها که تب نمی کنند!! او را که می بینم، خودم را مرور می کنم. از ترس چه امتحان هایی که تب نکردم و نمی کنم! به قول دوستی، شبهای امتحان از ترس، خدا را بنده نیستیم.

– به مرگ خودم کمتر فکر می کنم؛ و هر بار که به آن فکر می کردم، بیش تر احساسی مثل تنهایی، غربت و غم داشتم و ترس در آن پشت ها بود.

– آن شب خیالاتم بودند و من! یاد مرگ؛ تنها آنچه باقی است با تو خواهد ماند. فانی را وا خواهی نهاد.لحظه ای جانم از این یاد لرزید.

// // ?>


نترسیدن شاید آغازی باشد

هرگاه از «شورش بر ترس» یاد می‌شود، احساس می‌کنم چیزی در خاطره دارم. … نوجوانی؛ به یاد نوجوانیم می‌افتم:

شب جمعه بود. همان شب که فردای آن در خاطرم ماند، آن شب که نطفه‌ی آن بسته شد.

شاید در آن سال‌ها، این سنت بیشتر به چشم می‌خورد که هر نوجوانی، زمانی که پا به دنیای بلوغ می‌گذاشت، برای نخستین بار به طور جدی از خودش می‌پرسید: «خداوند از من چه می‌خواهد؟» و آن وقت در جستجوی پاسخ به لب‌های گوناگون خیره می‌شد تا جواب خود را پیدا کند.

آن شب، از یکی از آن لب‌ها، ندایی این‌چنین به گوشم رسید که «خداوند وکیل شماست؛ او نتیجه‌ی کار شما را ضمانت کرده.»

صبح جمعه با چندین نفر از همکلاسی‌ها، قرار کوهنوردی داشتیم. در راه شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم؛ در آب‌ها شنا می‌کردیم و از سر و کول همدیگر و کوه بالا می‌رفتیم. وقت برگشت، چون کارها و مسئولیت‌ها کمی به هم ریخته بود، بچه‌ها من را به عنوان سرگروه انتخاب کردند تا کارها را راست و ریس کنم. روزهای آخر اسفند بود. نزدیک ظهر که شد تصمیم گرفتیم برگردیم. از شهر و رفت و آمد خیلی دور شده بودیم و به ندرت آدمی در آن اطراف دیده می‌شد. در راه برگشت، در میانه‌ی دشت، چهار نفر را مقابلمان ایستاده دیدیم. تقریباً جوان بودند و هیکلی درشت و ظاهری خشن داشتند. ایستاده بودند و ما را برانداز می‌کردند. نزدیک‌تر که شدیم، یکی از آن‌ها که چوبی در داشت، از ما پرسید:

ـ اسبی را در این اطراف ندیده‌اید؟

ـ چه جور اسبی بوده؟

ـ یه اسب قرمز رنگ.

از جواب او فهمیدیم که به دنبال اسب نمی‌گردد.

در آن زمان ما اول دبیرستان بودیم؛ تقریباً پانزده ساله و آن جوان‌ها بیست ساله به نظر می‌رسیدند.

من و نُه تا از دوستانم در یک ردیف ایستاده بودیم و می‌خواستیم بدانیم آن‌ها چه منظوری دارند که جلوی ما را گرفته‌اند؟ سکوتی بین ما در جریان بود. ناگهان دو نفر از آن ها به سمت ابوالفضل خیز برداشتند. دست او را گرفتند و شروع به کشیدن کردند.

ـ این باید با ما بیاد.

همه ترسیده بودیم … از شدت ترس به هم نگاه نمی‌کردیم ولی از نگاه‌های آن‌ها فهمیدیم که جریان تنها یک چیز است و بس: تجاوز. بله آن‌ها می‌خواستند ابوالفضل را با خود ببرند. ابوالفضل که یک واک‌من در دست داشت، با لحنی سرشار از التماس و ترس، در حالی‌که خون به چهره‌اش دویده بود، گفت: «چی می‌خواین؟ اگه واک‌من رو می‌خواین، خب بیا، این مال شما.» یکی از آن‌ها بی‌اعتنا به حرف او، کوله‌پشتی او را کشید و با لگد آن‌را به یک سمت پرت کرد. بعد واک‌من را به زمین زد و خرد کرد. با آن‌که ما ده نفر بودیم، ولی خشک‌مان زده بود و آن‌ها دست ابوالفضل را همین‌طور می‌کشیدند. پاهای ابوالفضل روی زمین کشیده می‌شد و قلبم را خراش می‌داد.

وقتی قبول کردم سرگروه شوم حتی فکر چنین واقعه‌ای هم از ذهنم رد نشده بود و حالا انگار مرا بر زمین می‌کشیدند. احساس وظیفه می‌کردم. سخت ترسیده بودم و نمی‌دانستم که چه کار باید کرد. چهره‌ی ابوالفضل هنوز جلوی چشمانم هست که انتظار کمک داشت از ما! و در عین حال احساس شرمندگی در چشمانش…. دردی در من نفوذ کرد.

دو نفرشان، چوب در دست داشتند. یکی از آن‌ها که جثه‌ی کوچک‌تری داشت، شروع کرد به پراکنده کردن بچه‌ها. او با چوب، بچه‌ها را می‌زد. به طرف او رفتم و گفتم: «خب ولش کنید». با قدرت هرچه بیشتر با چوب به پاهای من می‌زد. دردی احساس نمی‌کردم و همین‌طور به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم و او عقب و عقب‌تر می‌رفت. آن‌قدر به ضربه زدن ادامه داد تا چوب کلفت او، تکه تکه و خرد شد. می‌خندید اما تعجب و هراس هم در چشم‌هایش بود. مثل مست‌های بهت‌زده بود.

حالا یک چوب بیشتر باقی نمانده بود، چوبی در دست آن جوان هیکلی که داشت ابوالفضل را با خود می‌برد. آن دو جوان دیگر تماشاچی بودند.

فقط و فقط یک لحظه… بی‌هیچ تأملی… بی‌ذره‌ای اندیشه و محاسبه… تنها یک آن از درونم گذشت: خداوند وکیل شماست.

با سرعت به سمت او دویدم و فریاد زدم: علیه ظلم قیام کنید! چوب کلفت او را گرفتم و با سر به وسط سینه‌ی آن جوان هیکلی زدم. هر دومان از سراشیبی تند آن‌جا پایین افتادیم.

دو سر چوب را گرفته بودیم و همین‌طور غلت می‌خوردیم پایین. یک لحظه من روی سینه‌ی او بودم و با یک چرخ دیگر او. واقعه باید تکمیل می‌شد. در چرخ آخر، او روی سینه‌ی من افتاد. چوب را به گلوی من فشار می‌داد و توی صورتم فریاد می‌زد: چوب رو ول کن! با توام! می‌گم چوب رو ول کن!

گفتم: چوب رو ول کنم، می‌گذاری برویم؟

دوباره فریاد زد. دوباره پرسیدم.

ـ ها! ولش کن حالا!

چوب را که گرفتن آن حاصل تولدی در من بود، ول کردم. او چوب را برداشت و آن را تا می‌توانست بر سر و صورت من و ابوالفضل فرود آورد. ابوالفضل آنقدر عقب عقب رفت تا توانست فرار کند. من در برابر ضربه‌ها سعی کردم از خودم دفاع کنم و صدایش را می‌شنیدم که از پشت سرم فریاد می‌زد و با تمسخر و خشم می‌گفت: «جلو ظلم قیام کنی، هااا؟!!»

با این وضع و اوضاع گویی از کارشان منصرف شده بودند. اما هنوز چیزی معلوم نبود. به سمت دوستانم که در حال تماشا بودند فریاد زدم: «بدوید پدر سگ‌ها!» شروع به دویدن کردیم. وقتی به کوچه‌ باغ‌ها رسیدیم و خواستیم نفسی تازه کنیم، همه با حیرت به من نگاه می‌کردند. گویی چیزی اعجاب‌آور در من بود که تا به حال حتی خودم ندیده بود.

به شلوغی و رفت و آمد ابتدای کوهستان که رسیدیم، گوشه‌ای کنار رودخانه نشستیم تا ناهار بخوریم. هنوز هم همه‌ی تن‌مان پر از ترس بود. من به آن طرف رودخانه رفتم تا نماز بخوانم. اما دیدم که کوله‌پشتی‌ام پاره شده و جا نمازم افتاده است.

بی‌ مُهر و سجاده بر کوه نماز خواندم. ‌

// // ?>


ترسی که نشانه‌ی بیداری است

بچه که بودم بزرگترها می‌گفتند: «آدم نباید از چیزی بترسد. فقط باید از خدا ترسید.» اما من از خیلی چیزها می ترسیدم؛ مثلاً از تنهایی، رد شدن از خیابان، مدرسه، ناظم و معلم‌ها، غریبه‌ها، تاریکی (در حیاط خانه‌ی مادربزرگم اتاقی بود به اسم تنستان یعنی ”تنورستان“ که تاریک بود و پر از خرت و پرت. از وقتی مادربزرگ دیگر نان نمی‌پخت کسی زیاد به آن‌جا نمی‌رفت. بچه‌ها می‌گفتند آن‌جا جن دارد. یادم هست یک‌بار که توپ بازی می‌کردیم، توپ قل خورد و رفت وسط تاریکی کسی جرأت نمی‌کرد برود بیاوردش. من که می‌خواستم نشان دهم از بقیه شجاع‌ترم رفتم توپ را پیدا کردم و اصلاً به روی خودم نیاوردم که ترسیده‌ام.) علاوه بر این‌ها،  با این‌که نمی‌فهمیدم ترسیدن از خدا یعنی چه، از او هم می‌ترسیدم!

کم کم فهمیدم ترس چیز بیهوده‌ای نیست. و هیچ کجای دنیا نمی‌توان آدمی را پیدا کرد که ترسی نداشته باشد. مثلاًٌ همین خود من هنوزم که هنوز است از خیلی چیزها می‌ترسم: از گذر زمان و از دست رفتن فرصت‌ها، مرگ و از دست دادن نزدیکان، از دست دادن دوستان، فراموش شدن و فراموش کردن، شکست، اشتباه کردن، بی‌کسی و بی‌پناهی، بی‌هدفی و سرگردانی،  خوب از آب در نیامدن سمینار، گاهی از حرف زدن در جمع غریبه‌ها هم می‌ترسم.  تازه از بعضی ترس‌های خودم هم می‌ترسم!  اما بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم بعضی از این ترس‌ها بیهوده‌اند یا باید جهتی درست بگیرند تا به درد بخورند. مثلاً همین ترس از مرگ نزدیکان. مگر نه این‌که بدن‌ها برای مرگ آفریده شده‌اند. مگر نه این‌که مرگ حتمی است و گریز ناپذیر. مگر نه این‌که مرگ طبیعی است مثل خشک شدن و ریختن برگ درختان در پاییز و از نو سبز شدن در بهار. پس ترس از مرگ به چه دردی می‌خورد؟ جز اینکه فرصت را غنیمت بشماری، از امکانات زنده بودنت بهترین استفاده‌ها را بکنی و تا زنده‌ای زندگی کنی و توشه برداری برای راه.

گاهی در جمعی هستی. مثلاً جمع دوستان، حرف زدن یا شوخی کردن درباره‌ی چیزی بیهوده و لغو تازه شروع  شده؛ ترس از ادامه پیدا کردن این حرف‌ها و ارزان فروختن و به بیهودگی تن دادن، می‌تواند تأثیر زیادی داشته باشد در تلاش برای تغییردادن جهت حرف‌ها و پیدا کردن جایگزینی درست و به درد بخور.

ترس می‌تواند شوق تغییر ایجاد کند. وقتی از وضعیتی که در آنی ناراضی و ترسان می‌شوی به جای ناامید شدن و کاری نکردن، می‌توان  مشتاقانه به تغییر و رشد فکر کرد.

دقیق تر که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم جای بعضی ترس‌های خوب و بجا در من خیلی خالی است!

بعضی ترس‌ها خوبند و انگیزه‌ی حرکت. خدا هم آدم‌ها را می‌ترساند. او فقط رحیم و غفور نیست بلکه قاهر و منتقم هم هست و پیامبران نه تنها بشارت دهنده بلکه بیم دهنده و ترساننده هم هستند. «إنا اَرسَلناکَ شاهِداً و مُبَشِراً و نَذیراً»

گاهی برای نترسیدن باید ترسید! چنین جاهایی اگر نترسی احمقی.  ترس از خسران و تباهی به ایمان راه می‌برد. «إنَ إلانسانَ لَفی خُسرٍ. إلا أَلَذین آمَنوُا وَ عَمِلوُا ألصالِحاتِ» و ایمان است که آدمی را رویین تن می‌کند و عمل صالح ایمنی می‌بخشد؛ مثل ابراهیم(ع) در آتش رفتن و نسوختن.

وقتی می‌ترسی پناه می‌جویی. ترس از تنهایی و بی‌کسی، ترس از فراموش شدن، ترس از نابودی، ترس از رحم نیاوردن آدمیان و ترس از بی‌پایگی جهان و جهانیان، آدمی را بر می‌انگیزد که پناهی بجوید امن، همیشگی و واقعی که هیچ چیز و هیچ کس نتواند گزندی به آن برساند. «قُل اَعوذُ بِرَبِ الفَلَق ِ. مِن  شَرِ ما خَلَق» ( بگو پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح از شر تمام آنچه آفریده است.) هنگامی که خدا به موسی(ع) ندا می‌دهد که به سراغ قوم ستمگر برو. موسی می‌گوید: «پروردگارا! از آن می‌ترسم که مرا تکذیب کنند…» و خداوند «فرمود چنین نیست، نشانه‌های ما را [برای آنان] ببرید که ما با شما شنونده‌ایم.» (۱۲و ۱۵ شعراء)

وقتی زشتی گناه را می‌فهمی و از بوی گند آن می‌ترسی‌؛ آب می‌جویی و توبه می‌کنی. در عرصه‌ی اجتماع هم اگر از ظلم و بی‌عدالتی و فقر نترسی، بی‌تفاوت از کنارش می‌گذری و می‌گویی: « به من چه؟ من که کاری از دستم بر نمی‌آید.» و برای تغییر شرایط کاری نمی‌کنی. فکر می‌کنی گناه و ظلم و بدبختی دیگران به تو ربطی ندارد از این نمی‌ترسی که پیامبر(ص) می‌گوید: «هرگاه دیدی که امت من به ستمگر نمی‌گویند ”تو ستمگری“ بی تردید از دست رفته‌اند.»

اگر از ستم کردن و زیر بار ظلم رفتن خود و دیگران نترسی با ستم نمی‌ستیزی. ترس کاوه آهنگر از ظلم و بی‌عدالتیِ ضحاک ماردوش، او را برانگیخت که ”شجاعانه“ و ”دادخوهانه“ بر سر بزرگان هفت کشور که به دادگریِ چون ضحاکی گواهی می‌دادند، فریاد بکشد و یاوران دیو بخواندشان و سپس به بازار بشتابد و مردم را آگاه سازد و به مبارزه با اهریمن دعوت کند. ترس از فقر و تنگدستی، ترس از شکم‌های خالی و پوست‌های به استخوان چسبیده است که به تلاش و مبارزه می‌خواند و از مال اندوزی و راحت‌طلبی و پرخوری باز می‌دارد.

از غفلت و فراموشی که بترسی یادآور شو، از نو عزمت را جزم کن، از نو بخوان و بیاندیش، بشنو، به یادآر، بگو.

«پس بیدار باشید زیرا نمی‌دانید که در چه وقت صاحبخانه می‌آید. مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد.» (انجیل مرقس ۳۶:۱۳-۳۵)

// // ?>


حکایت مسجد مهمان‌کش

یک حکایت گوش کن اى نیک پى                 مسجدى بُد بر کنار شهر رى‏

هیچ کس در وى نخفتى شب ز بیم              که نه فرزندش شدى آن شب یتیم‏

بس که اندر وى غریب عور رفت              صبحدم چون اختران در گور رفت‏

هر کسى گفتى که پریانند تند                     اندر او مهمان‌کُشان با تیغ کند

آن دگر گفتى که سحر است و طلسم            کاین رصد باشد عدوى جان و خصم‏

آن دگر گفتى که بر نِه نقش فاش                بر درش: «کاى میهمان اینجا مباش‏

شب مخسب اینجا اگر جان بایدت               ور نه مرگ اینجا کمین بگشایدت‏»

و آن یکى گفتى که شب قفلى نهید                غافلى کاید شما کم ره دهید

 

تا یکى مهمان در آمد وقت شب                  کو شنیده بود آن صیت عجب‏

قوم گفتندش که هین اینجا مخسب               تا نکوبد جان ستانت همچو کُسب‏[۱]

که غریبى و نمى‏دانى ز حال                    کاندر اینجا هر که خفت آمد زوال‏

اتفاقى نیست این ما بارها                         دیده‏ایم و جمله اصحاب نُهى‏

از یکى ما تا به صد این دیده‏ایم                  نه به تقلید از کسى بشنیده‏ایم‏

بى‏خیانت این نصیحت از وداد                  مى‏نماییمت مگرد از عقل و داد

 

گفت او اى ناصحان من بى‏ندم                   از جهان زندگى سیر آمدم‏

مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا             چون قفس هشتن، پریدن مرغ را

آن قفس که هست عین باغ در                   مرغ مى‏بیند گلستان و شجر

جوق مرغان از برون گرد قفص          خوش همى‏خوانند ز آزادى قصص‏

مرغ را اندر قفس ز آن سبزه‏زار               نه خورش مانده است و نه صبر و قرار

سر ز هر سوراخ بیرون مى‏کند                 تا بود کاین بند از پا بر کند

چون دل و جانش چنین بیرون بود             آن قفس را در گشایى چون بود؟

نه چنان مرغ قفس در اَندُهان                    گرد بر گردش به حلقه گربگان‏

کى بود او را در این خوف و حزن             آرزوى از قفس بیرون شدن‏

او همى‏خواهد کز این ناخوش حصص         صد قفس باشد به گرد این قفص‏

 

قوم گفتندش مکن جَلدى برو                      تا نگردد جامه و جانت گرو

آن ز دور آسان نماید به نگر                     که به آخر سخت باشد ره گذر

هین مکن جلدى برو اى بوالکرم                مسجد و ما را مکن زین متهم‏

 

گفت اى یاران از آن دیوان نى‏ام                که ز لا حولى ضعیف آید پیم‏

اى حریفان من از آنها نیستم                     کز خیالاتى در این ره بیستم‏

فارغم از طمطراق و از ریا                     قل تعالوا گفت جانم را بیا

هر که بیند مر عطا را صد عوض             زود در بازد عطا را زین غرض‏

چون دهانم خورد از حلواى او                  چشم روشن گشتم و بیناى او

پا نهم گستاخ چون خانه روم                     پا نلرزانم نه کورانه روم‏

آنچه گل را گفت حق خندانش کرد            با دل من گفت و صد چندانش کرد

آنچه نى را کرد شیرین جان و دل            و انچه خاکى یافت زو نقش چگل‏

بر دلم زد تیر و سوداییم کرد                    عاشق شُکر و شِکرخاییم کرد

عاشق آنم که هر آن آن اوست                   عقل و جان جاندار یک مرجان اوست‏

من نَلافم ور بلافم همچو آب                      نیست در آتش کُشى‏ام اضطراب‏

هر که از خورشید باشد پشت گرم              سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم‏

هر پیمبر سخت رو بُد در جهان                یک سواره کوفت بر جیش شهان‏

رو نگردانید از ترس و غمى                    یک تنه تنها بزد بر عالمى‏

 

باقى قصه‏ى مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او

آن غریب شهر سربالا طلب                     گفت مى‏خسبم در این مسجد به شب‏

مسجدا گر کربلاى من شوى                کعبه‏ى حاجت رواى من شوى‏

هین مرا بگذار اى بگزیده یار                   تا رسن بازى کنم منصوروار

گر شدید اندر نصیحت جبرئیل                  مى‏نخواهد غوث در آتش خلیل‏

جبرئیلا رو که من افروخته                      بهترم چون عود و عنبر سوخته‏

جبرئیلا گر چه یارى مى‏کنى                    چون برادر پاسدارى مى‏کنى‏

اى برادر من بر آذر چابکم                       من نه آن جانم که گردم بیش و کم‏

خفت در مسجد، خود او را خواب کو؟           مردِ غرقه گشته چون خسبد، بگو؟

نیم شب آواز با هولى رسید                      کایم آیم بر سرت اى مستفید

پنج کَرَّت این چنین آواز سخت                  مى‏رسید و دل همى‏شد لخت لخت‏

 

تفسیر آیت «وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ» [سوره‌ی اسراء، ۶۴]

تو چو عزم دین کنى با اجتهاد                   دیو بانگت بر زند اندر نهاد

که مرو ز آن سو، بیندیش اى غوى              که اسیر رنج و درویشى شوى‏

بى‏نوا گردى ز یاران وا بُرى                     خوار گردى و پشیمانى خورى‏

تو ز بیم بانگ آن دیو لعین                       واگریزى در ضلالت از یقین‏

که هلا فردا و پس فردا مراست                 راه دین پویم که مهلت پیش ماست‏

مرگ بینى باز کو از چپّ و راست            مى‏کشد همسایه را، تا بانگ خاست‏

باز عزم دین کنى از بیم جان                    مرده سازى خویشتن را یک زمان‏

پس سلح بر بندى از علم و حکم                 که من از خوفى نیارم پاى کم‏

باز بانگى بر زند بر تو ز مکر                  که بترس و باز گرد از تیغ فقر

باز بگریزى ز راه روشنى                      آن سلاح علم و دین را بفکنى‏

سال‌ها او را به بانگى بنده‏اى                      در چنین ظلمت نمد افکنده‏اى‏

هیبت بانگ شیاطین خلق را                     بند کرده‌ست و گرفته حلق را

تا چنان نومید شد جانشان ز نور                که روان کافران ز اهل قبور

این شکوه بانگ آن ملعون بود                   هیبت بانگ خدایى چون بود

هیبت باز است بر کبک نجیب                    مر مگس را نیست ز آن هیبت نصیب‏

ز انکه نبود باز صیاد مگس                      عنکبوتان مى‏مگس گیرند و بس‏

بانگ دیوان گله بان اشقیاست                   بانگ سلطان پاسبان اولیاست‏

 

رسیدن بانگ طلسمى نیم شب مهمان مسجد را

بشنو اکنون قصه‏ى آن بانگ سخت             که بِدان از جا نرفت آن نیک بخت‏

چون که بشنود آن دهل آن مردِ دید             گفت چون ترسد دلم از طبل عید

گفت با خود هین ملرزان دل کز این           مرده جان بد دلان بى‏یقین‏

وقت آن آمد که حیدروار من                     ملک گیرم یا بپردازم بدن‏

بر جهید و بانگ بر زد کاى کیا                 حاضرم اینک اگر مردى بیا

در زمان بشکست ز آواز آن طلسم             زر همى‏ریزید هر سو قسم قسم‏

ریخت چندان زر که ترسید آن پسر            تا نگیرد زر ز پُرّى راه در

بعد از آن برخاست آن شیر عتید                تا سحرگه زر به بیرون مى‏کشید

دفن مى‏کرد و همى‏آمد به زر                    با جوال و توبره بار دگر

گنج‌ها بنهاد آن جان‏باز از آن                    کورى ترسانى واپس خزان‏

شمع بود آن مسجد و پروانه او                    خویشتن انداخت آن پروانه‌خو

سوخت پرّش را و لیکن ساختش                  بس مبارک آمد آن انداختش

همچو موسی بود آن مسعود بخت                کآتشی دید او به سوی آن درخت

چون عنایت‌ها بر او موفور[۲] بود                     نار می‌پنداشت و آن خود نور بود

 

(مثنوی معنوی، دفتر سوم)

 

 

[۱] تفاله دانه‌های روغنی

[۲] وافر، بسیار

// // ?>


پروردگارت را بخوان با بیم و امید

وقتی از باطل و فرو رفتن در اون پروا داری، از همیشه به نور نزدیک‌تری. اما وقت‌هایی هم هست که از گناهت لذت می‌بری، اوقاتی که می‌دونی ارزش تو بیش از این است ولی باز انگار نمی‌تونی از چیزهای حقیری که بهشون امید بستی دل بکنی، وقتی که صدای شیطان رو می‌شنوی که در گوش تو می‌خونه و داری در پی اون صدا می‌ری، وقتی که جرأت نداری با خودت مواجه بشی، وقتی که دیگر امیدی بزرگ نداری. وقتی که همتی والا نداری و بت‌هات  تو رو احاطه کرده‌اند و تو باز هم از بتی به سمت بتی دیگه فرار می‌کنی.

یه روز به کسی یا کسانی، یه روز به درس خواندن، یه روز به علم پناه می‌بری تا لذت فرو برنده علم، مجالی باشه برای فراموشی

خودتو سرگرم می‌کنی که فراموش کنی ولی …..

با این همه آرام و قرار نداری، و همه‌ی این‌ها تو رو در یه ترس بزرگ می‌ندازه. نمی‌دونم شاید بشه بهش گفت ترس از خود. زمانی هست که گویی دیگه نور رو نمی‌شناسی، آسمون رو فراموش کردی و بال‌هاتو. اما کسی هست که ما رو می‌خونه تا به سمتش بریم و اون خود به سمت ما میاد.

«ای بندگان من که بر خویشتن زیاده‌روی روا داشته‌اید، از رحمت خدا نومید مشوید، به راستی که خداوند همه‌ی گناهان را می‌آمرزد، که او خود آمرزنده‌ی مهربان است.» (زمر ۵۳)

و الان یه ترس دیگه به سراغت میاد، ترس از متمایل شدن به باطل، ترس از گناهانت، ترس از انجام ندادن کار درستی یا انجام گناهی به خاطر یک دلبستگی حقیر یا ترسی حقیر.

«و او را با بیم و امید بخوانید. که رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.» (اعراف ۵۶)

و کسی که از باطل و فرو رفتن در اون ترسی نداره، چگونه می‌تونه ادّعا کنه که به رحمت پروردگارش «امید» دارد؟ و اون که ناامیده  ترس و پرهیزش از گناه و باطل پوشالی و سست میشه.

و تو یوسف صدیق رو می‌بینی که می‌گوید: «پروردگارا زندان برایم دوست‌ داشتنی‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانی، به سوی آنان خواهم گرایید و از [جمله] نادانان خواهم شد.» (یوسف (ع) ۳۳)

خدا شاید از ما نمی‌خواد که هیچ ترسی نداشته باشیم ولی از ما می‌خواد که با خودمون صادق باشیم. وقتی به باطل بودن چیزی پی بردیم، ازش پرهیز کنیم و وقتی حق بودن چیزی رو می‌شناسیم کاری کنیم و به سمتش بریم. خدا از ما می‌خواد که به یاد داشته باشیم؛ که فراموش نکنیم. به چیزی بزرگ‌تر چشم بدوزیم؛ به چیزی که می‌تونیم باشیم.

ولی شاید همه‌ی ترس‌های حقیر ما از اون جایی شروع میشه که فراموش می‌کنیم. فراموش می‌کنیم که چی می‌خواستیم باشیم، چی باید باشیم. ارزش خودمون رو کم می‌پنداریم. خودمون رو کوچک تصور می‌کنیم تا جایی که انتخاب‌هامون کوچک میشه، ترس‌هامون کوچک میشه. ارزش خودمون رو با تملکاتمون تعریف می‌کنیم. «هستی» خودمون رو در گرو «چیز»ها می‌بینیم. چیزهایی که «فکر می‌کنیم» به ما تعلق دارند. همه چیز برای تملک و نه رهایی؛ مال، علم و حتی عشق.

حالا دیگه ترس‌هایمان ترسِ از دست دادن شده و ترس به باد رفتن تملکاتمان.

«شیطان شما را از تهیدستی بیم می‌دهد و شما را به زشتی امر می‌کند.» (بقره ۲۶۸)

خودمان را هم حقیر کردیم در ترس از نگاه دیگران، توجه و بی‌توجهی دیگران و چه حقیقت‌هایی را که قربانی نکردیم؛ چه «خود»هایی را!

وقتی این‌جوری نگاه می‌کنی، مرگ انگار پایان همه چیزه.

وقتی دنیا باز هم نابسندگی خودش رو نشون داد و تو باز هم خودت رو دست خالی دیدی. شیطان تو رو می‌خونه تا به هر چیزی چنگ بزنی، اما آن کس که نمی‌خواد باز هم در پی یک دروغ دیگه بره؛ کسی که صادقانه به تجربه‌های خودش از دنیا و خدا و خودش نگاه می‌کنه؛ کسی که امید داره، را این آرزوهای واهی فریب نمی‌دن: «این، روزی است که صادقان را صدقشان سود بخشد» (مائده ۱۱۹) و «جز کافران کسی از رحمت خدا نومید نمی‌شود» (یوسف ۸۷)

هر لحظه باید به فکر رهایی باشی.

به فکر بودنی که دوستش داری، لیاقتش رو داری.

در هر موقعیتی خواستت رو بالا ببر. به عهدهایت فکر کن. با انتخاب‌ها و استقامت در عمل از آنها محافظت کن. بلند همتی و وفا ترس‌های بیهوده رو کوچک می‌کند.

و موسی را به یاد آر آن هنگام که با پروردگارش عهد بست که هرگز پشتیبان ستمگر نخواهد بود …

و مردی با شتاب از دورترین نقطه‌ی شهر آمد و گفت: «ای موسی فرعونیان برای کشتن تو به مشورت نشسته‌اند. فوراً از شهر خارج شو که من از خیرخواهان توام.»

موسی از شهر خارج شد در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‌ای. گفت: «پروردگارا مرا از این قوم ستمگر رهایی بخش.»

و هنگامی که رو به سوی مدین کرد، گفت: «امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.»

….و بخوان- پروردگارت را با بیم و امید. چرا که رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.

و دختران شعیب، شعیب، آتش طور، بعثت، بازگشت و … .

// // ?>


تکلیفمان را روشن کنیم

دو نوع از مهم‌ترین ترس‌هایی که دارم را توضیح می‌دهم. ترس یکسره شدن در انتخاب شیوه‌ی زندگی و ترس از قضاوت شدن.

از تقابل دو نوع خود، دو نوع آرزو حاصل می‌شود و سپس میل به تحقق دو نوع زندگی و در آخر ترسِ از دست دادن هر یک از این دو نوع زندگی که وجودم را فرا می‌گیرد. همواره بین کشمکش  این دو نوع خواست و ترس، ملقمه‌ای از انتخاب‌های جور واجور، رهایی بخش و سقوط دهنده، سراسر  زندگیم را فرا می‌گیرد و در کشمکش این دو نوع ترس یا خواست (اگر شل بزنیم و سریع‌تر یکسره نشویم) له می شویم و زندگی‌مان در ارتعاشی نه چندان عمیق همواره سپری می‌شود.

ترس از دست دادن فرصت‌ها برای خواستنی‌ترین نوع زندگی که می‌تواند وجود داشته باشد در من است. زندگی‌ای که هر لحظه  و هر فعالیت و هر حرکتی در آن معنادار و عمیق به سمت رهایی باشد. شغلی و درآمدی و همسری و فرزندی و فعالیتی و دوستانی که من را به این زندگی معنادار نزدیک‌تر می‌کند. امّا هر چه بیشتر به چنین زندگی‌ای متمایل شوم و تلاش کنم و وقت بگذارم ترس از دست دادن زندگی روزمره‌ای که به «موفقیت‌ها و امنیت‌های اجتماعی و فردی» به گونه‌ای که از کودکی آموزش دیده‌ایم همراه هم می‌شود. این دو ترس نمی‌گذارد که در یکی از این شیوه‌های زندگی زندگی «یک دله» شوم و همان شیوه را ادامه دهم.

ترس دیگر من ترس از قضاوت شدن و عریان شدن مقابل دیگران است. دیگرانِ «محرمی» هستند در زندگی‌مان که بدون دلهره و ترسی مقابل آن‌ها عریان می‌شویم، لقد می‌کنند، قضاوت می‌کنند، تذکر می‌دهند و دوستی و رابطه هم چنان گرم و دوست‌داشتنی باقی می‌ماند. اما از این دایره‌ی محدود که بگذریم، اکثریت اطرافیانمان را انسان‌هایی می‌یابیم با روابطی نامطلوب (خودمان هم در این شکلی شدن رابطه مقصریم و نقش داشته‌ایم) که اگر قرار باشد توسط آن‌ها قضاوت بشویم یا به نیات و خواست‌ها و قضاوت‌های اخلاقی یا ریشه‌های اعمالمان پی ببرند، همواره ترسی عمیق از عریان شدن ما را فرا می‌گیرد. گویی «ویترینی» که از کودکی خود ساخته‌ایم یا دیگران از ما ساخته‌اند، آن‌قدر اهمیت پیدا می‌کند که «حفظ ویترین» دغدغه‌ی اصلی ما می‌شود. از قضاوت‌ها و نقد شدن‌ها می‌ترسیم، حدود و فاصله دوستی‌ها را طوری تعیین می‌کنیم که حدالمقدور کسی وارد آن دایره‌ی نزدیک ما، که به عریانی فکری و اخلاقی و نهایتاً نقد و قضاوت می‌رسد، نشود.

دوستی‌هایی عمیق است که منجر می‌شود آن تعداد آدمِ «مَحرم به درونیات ما» افزایش پیدا کند، در معرض نقدهایی عاشقانه قرار بگیریم و تغییر کنیم و تغییر بدهیم.

هر چقدر بیشتر مراقب ویترینی که برای نمایش دادن ساخته‌ایم باشیم، کمتر جرأت پیدا می‌کنیم که به حقیقت زندگی‌مان بپردازیم. خیلی مواقع به حق بودن و به حق اذعان کردن لازمه‌اش قضاوت شدن و نقد شدن توسط بقیه است، هر چقدر از این حالت بیشتر بترسیم، بیشتر برای حفظ ویترین تمیز و زیبایمان حق را زیر لایه‌هایی از کثافت درونمان پنهان می‌کنیم، کمتر در «در معرض» قرار می‌گیریم و کمتر تغییر می‌کنیم و کمتر می‌خواهیم و می‌توانیم تغییر بدهیم.

// // ?>


وقتی از خدا می‌ترسی، وقتی از مخلوق می‌ترسی (آیات و احادیثی در باب ترس)

امام علی(ع): بترس تا ایمن بمانى، خود را در امان مدان که گرفتار ترس مى شوى. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۱)

امام باقر(ع): با ترس راستین خود را از ابلیس حفظ کن و از امید دروغین بپرهیز، زیرا که تو را در ترس واقعى مى‌افکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۷۹)

امام على(ع): براى پیمودن راه دراز از ترس طولانى کمک بگیرید. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۸۶)

پیامبر خدا(ص): آن که بترسد شبانه حرکت کند و کسى که شبرو باشد‌، به منزل رسد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۶)

امام صادق(ع): بنده مؤمن نباشد مگر آن‌گاه که بیمناک و امیدوار باشد و بیمناک و امیدوار نباشد مگر آن‌گاه که بیم و امید او را به عمل کشاند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۵)

امام على(ع): کسى که به چیزى امیدوار باشد در طلب آن بر مى‌آید و آن‌که از چیزى بترسد از آن مى‌گریزد. من نمى‌دانم ترس و بیم آن کسى که با خواهشى نفسانى رو به رو شود اما آن را، به سبب آن‌چه از آن مى‌ترسد، رها نمى‌کند، چه معنا دارد و نمى‌دانم امیدوارى کسى که به سختى و مصیبتى گرفتار مى‌شود اما امیدش او را به شکیبایى در برابر آن وا نمى‌دارد چه مفهومى دارد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۳)

امام باقر(ع): مصیبتى چون بى‌خردى نیست و بى‌خردیى چون کم یقینى و کم یقینى‌اى چون نترسیدن و نترسیدنى چون نداشتن غم از دست دادن ترس. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۸۰)

امام على(ع): هر ترسى حقیقى است جز ترس [ادعایی مردم] از خدا که بیمار وآفت زده است…  اگر کسى از بنده‌اى از بندگان خدا بترسد آثار ترس در رفتار او آشکار مى‌شود اما در برابر پروردگار خود چنین نیست، پس او ترس از بندگان را نقد مى‌شمارد و ترس از آفریدگار خویش را نسیه و وعده. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۴)

امام على(ع): هر گاه از خدا بترسى به سوى او گریزى و هرگاه از مخلوق بترسى از وى بگریزى. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۸)

امام على(ع): از پروردگارت بترس و به رحمت او امیدوار باش، تا تو را از آن‌چه مى‌ترسى ایمن دارد و به آن‌چه امید دارى برساند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۲)

امام على(ع): خوش گمانى و امیدوارى بنده به خدا به اندازه بیم و هراس او از پروردگارش مى‌باشد آن کس که حسن ظن و امیدوارى او به خدا بیشتر باشد ترسش از خدا بیشتر است. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۲)

لقمان (ع) – در اندرز به فرزندش- فرمود : فرزندم! داراى دو دل باش: با یک دل از خدا بترس، ترسى که در آن تفریط راه نیابد و با دلى دیگر به خدا امیدوار باش، امیدى که مایه‌ی فریب و غفلت نشود. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۰)

امام صادق (ع): سزاوار است که مؤمن از خداوند چنان بترسد که گویى بر لبه‌ی دوزخ قرار دارد و به او چنان امیدوار باشد که گویى اهل بهشت است‌. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۵)

پیامبر خدا (ص): همانا مؤمن میان دو ترس کار مى‌کند: میان زمانى که از عمرش گذشته است و نمی‌داند خدا با او چه مى‌کند می‌آمرزدش یا نه! و میان زمانى که از عمرش باقى مانده است و نمى‌داند خدا درباره‌ی او چه حکم خواهد کرد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۰)

امام صادق (ع): مؤمن میان دو ترس به سر مى‌برد: گناهى که در گذشته کرده است و نمی‌داند خدا با آن چه کرده است (آن را بخشیده یا نه) و عمرى که باقى مانده است و نمى‌داند در آن مدت چه گناهان مهلکى مرتکب خواهد شد، بنابراین، مؤمن پیوسته ترسان است و جز ترس اصلاحش نکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۱)

امام على(ع): از ستم پروردگارتان نترسید (زیرا او به کسى ستم نمى‌کند) بلکه از ستم خود بر خویش بترسید. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۴)

امام على(ع): جز از گناه خود مترس و جز به پروردگار خویش امید مبند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۵)

پیامبر خدا(ص): اگر از خدا چنان که باید بترسید هر آینه دانشى به دست خواهید آورد بدور از هر گونه جهل و نادانى و اگر خداى را چنان‌که شاید بشناسید هر آینه با دعاى شما کوه‌ها از جاى کنده شود. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۴)

امام على (ع): خودشناس‌ترین مردم خداترس‌ترین آن‌هاست. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۹)

امام کاظم(ع): از خدا نترسد آن که درباره‌ی او نیندیشد، و کسى که درباره‌ی خدا تدبّر نکند، دلش با شناخت ثابت و استوارى که آن را ببیند و حقیقتش را در دل خویش بیابد پیوند نخورد و هیچ کس چنین نباشد مگر آن‌که گفتارش کردارش را تأیید کند و باطنش با ظاهرش سازگار باشد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۸)

امام على (ع): عالم‌ترین مردم به خداى سبحان ترسان‌ترین آن‌ها از اوست. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۶)

«… همانا از میان بندگان خدا تنها دانشمندان نسبت به او خشیت دارند…». (فاطر، ۲۸)

«آیا آن کس که در همه‌ی ساعات شب در سجده و قیام به عبادت پرداخته و از آخرت بیمناک و به رحمت پروردگار خویش امیدوار است با آن کس که چنین نیست یکسان است؟ بگو: آیا آن‌هایى که مى‌دانند با آن‌هایى که نمى‌دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند مى‌پذیرند». (زمر، ۹)

امام صادق (ع): آن که خدا را شناخت از خدا ترسید و آن که از خدا ترسید دل از دنیا برکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۸)

«از بستر خواب پهلو تهى مى‌کنند، پروردگارشان را با بیم و امید مى‌خوانند و از آنچه روزیشان کرده‌ایم انفاق مى‌کنند». (سجده، ۱۶)

«آن شیطان است که در دل دوستان خود بیم مى‌افکند اگر ایمان آورده‌اید از آن‌ها مترسید، از من بترسید». (آل عمران، ۱۷۵)

پیامبر خدا(ص): خداوند بر فرزند آدم مسلط نکرد مگر کسى را که فرزند آدم از او مى‌ترسد. اگر فرزند آدم از کسى جز خدا نمى‌ترسید خداوند جز خود کسى را بر او مسلط نمى‌کرد. و فرزند آدم واگذار نشد مگر به کسى که به او امید بسته باشد. اگر فرزند آدم جز به خدا امید نمى‌بست به غیر خدا واگذار نمى‌شد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۷)

امام على(ع): بدترین انسان کسى است که در کار پروردگارش از مردم بترسد و نسبت به مردم از پروردگار خویش نترسد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۶۰)

امام صادق(ع): هرکه از خدا بترسد خداوند همه چیز را از او بترساند و هرکه از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز ترسان کند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۷)

امام على(ع): هرکه از خدا ترسد خداوند او را از هر چیز در امان دارد و هرکه از مردم ترسد خداى سبحان او را از هر چیز هراسان کند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۹)

امام حسن‌(ع): هر که خدا را بندگى کند خداوند همه چیز را بنده او گرداند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۴۲)

«هر آینه آنان که گفتند پروردگار ما خداست و سپس پایدارى ورزیدند، بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نمى شوند». (احقاف، ۱۳)

امام على(ع): هر گاه از کارى ترس [غیر عقلانی و باطلی] داری خود را به کام آن بینداز؛ زیرا ترس شدید از آن کار دشوارتر و زیانبارتر از اقدام به آن کار است. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۷۱)

امام على(ع): هرگاه از سختى و دشوارى کارى ترسیدى در برابر آن سرسختى نشان بده رامت مى شود ودر برابر حوادث روزگار چاره اندیشى کن بر تو آسان مى‌شوند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۷۲)

// // ?>


ترس و نیاز (چند قطعه از فیه ما فیه مولانا)

امید باید داشتن. و ایمان، همین خوف و رجاست. یکی مرا پرسید که رجا [=امید] خود خوش است، این خوف چیست؟ گفتم تو مرا خوفی بنما بی‌رجا یا رجایی بنما بی‌خوف، چون از هم جدا نیستند. چون می‌پرسی مثلاً یکی گندم کارید، رجا دارد البتّه که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید. پس معلوم شد که رجا بی‌خوف نیست و هرگز نتوان تصور کردن خوفِ بی‌رجا یا رجای بی‌خوف. اکنون اگر امیدوار باشد و متوقّع جزا و احسان قطعاً در آن کار گرم‌تر و مُجدتر باشد. آن توقّع پَرِ اوست. هرچند پرش قوی‌تر، پروازش بیشتر. و اگر ناامید باشد کاهل گردد و ازو دیگر خیر و بندگی نیاید. هم‌چنان‌که بیمار داروی تلخ می‌خورد و ده لذت شیرین را ترک می‌کند اگر او را امید صحّت نباشد این را کی تواند تحمّل کردن؟ (ص۶۴)

 

خفته را بانگ زنند که «برخیز، روز شد، کاروان می‌رود.» گویند: «مزن بانگ که او در ذوق است، ذوقش برمد.» گوید: «آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت.» گوید که «تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر.» گوید: «به این بانگ خفته در فکر آید و اگرنه او را چه فکر باشد درین خواب؟ بعد از آن که بیدار شود در فکر آید.» (ص۱۲۳)

 

این دویدن اثر خوف است. جمله‌ی عالم می‌دوند، الا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد. از آنِ آدمی نوعی دیگر و از آنِ نبات نوعی دیگر و از آنِ روح نوعی دیگر. دویدن روح بی‌گام و نشان باشد. آخر غوره را بنگر که چند دوید تا بِه سوادِ انگوری رسید. همین که شیرین شد، فی‌الحال بدان منزلت برسید. الا آن دویدن در نظر نمی‌آید و حسّی نیست. الا چون به آن مقام برسد، معلوم شود که بسیاری دویده است، تا این‌جا رسید. (ص۱۷۶)

 

آخر تو به این تن چه نظر می‌کنی؟ تو را به این تن چه تعلق است؟ تو قایمی بی‌این و هماره بی‌اینی. اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها، هرگز با تن نیستی. اکنون چه می‌لرزی برین تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی جای‌های دیگری. تو کجا و تن کجا؟ اَنْتَ فِی وَاد وَ اَنَا فِیْ وَاد. این تن مغلطه‌ای عظیم است. پندارد که او مُرد، او نیز مُرد. هی، تو چه تعلق داری به تن؟ این چشم‌بندی عظیم است. ساحران فرعون چون ذرّه‌ای واقف شدند، تن را فدا کردند، خود را دیدند که قایمند بی این تن و تن به ایشان تعلق ندارد. و هم‌چنین ابراهیم و اسماعیل و انبیاء و اولیاء چون واقف شدند، از تن و بود و نابودِ او، فارغ شدند.

حَجّاج بنگ خورده و سر بر در نهاده، بانگ می‌زد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد. پنداشته بود که سرش از تنش جداست و به واسطه‌ی در قایم است. احوال ما خلق هم‌چنین است، پندارد که به بدن تعلّق دارند یا قایم به بدنند. (ص۴-۱۸۳)

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

// // ?>