بایگانی دسته: در باب «ترس»



هزینه تغییر مگه چقدره؟

بذار با هم صادق باشیم، تا حالا به رابطه ات با بقیه فکرکردی؟ به رابطه ات با رئیست فکر کردی؟ با مادرت، با خانواده، با دوستات و …

چرا وقتی خیلی از شرایط کاریت عصبانی هستی و تصمیم میگیری که این دفعه دیگه بری و با رئیست جدی حرف بزنی و بگی که تحمل توی این شرایط کار کردن را نداری ، دیگه نمی تونی هرچی بهت میگه رو قبول نمی کنی و به هرکاری تن نمی دی، دیگه نمی تونی کارهایی که باعث می شن روز به روز از خانوادت و از ”خودت“ فاصله بگیری رو انجام بدی و … این کارو نمی کنی؟

چرا تا دمه در اتاقش آتیشت حسابی تنده ولی وقتی میره توی اتاقش و می بینیش، یهو می ریزی پایین ؟

چی شد؟!

ترسیدی؟

می ترسی چی بشه ؟ حقوق سرماهت کمتر از ماه پیش باشه؟ یا می ترسی آخر سال وقتی همه دارن به هم سال نو رو تبریک می گن، یه پاکت بهت بدن و باهات تسویه کنن ؟ می ترسی دچار فقر بشی؟

به این فکر کردی که اگر حرفتو نزنی چی میشه؟

میشی کارمند حرف گوش کن و کسی که همه ی کارهایی که بهش داده میشه رو کامل انجام میده بدون هیچ اعتراضی. اگر همین مسیر رو ادامه بدی بعد از چندسال می تونی ماشین و خونه و … رو هم بخری.

«خیلی ها همین الان حسرت این شغل منو دارن، خیلی ها از جمله خیلی از دوستهای خودم واقعا آرزوشونه که توی این شرکت کار کنند. »

فرض کنیم اینهایی که گفتی همه اش درست باشه، به این هم فکر کن در قبال این همه ”آرزوهای بزرگ“ چه چیزهایی رو قربانی میکنی. به این فکر کن که داری اول از همه به خودت خیانت می کنی. به اینکه داری ”خود“ی رو توی وجودت پرورش می دی که توسری خور باشه و بخاطر یه لقمه نون که گیرش بیاد، خیلی چیزهای با ارزش تر رو قربانی کنه. به این که داری زمینه ای رو فراهم  میکنی که آدم های دیگه هم بعد از تو ، در همین شرایط به این وضع تن بِدَن و اعتراضی نکنن. به این که ، این کارت باعث میشه که تسلیم شدن در دفعه  های بعد هم تکرار بشه و تو رفته رفته از تغییر کردن مأیوس بشی و غرق در روزمرگی. موقعی به خودت می آی که شدی مثل خیلی از همکارهات که شاید اونا هم روزهای اول همین فکرهای تو رو میکردن.

به این هم فکرکردی اگر حرفتو بزنی چی میشه؟

آره، نهایت کاری که میتونن بکنن اینه که دیگه باهات قرارداد نبندند؛ خوب نبندند. مگه نه اینکه «پاداش بزرگ مقارن امتحان بزرگه[۱]»؟

شایدم وجهه ای که از من توی ذهن همه ساخته شده از اینکه کارمند حرف گوش کنی هستم خراب بشه؛ خوب بشه.  این بهتر از تن دادن به ظلم نیست؟

شایدم تا یه مدت بیکار باشم، به نظرت این بهتر از دور شدن از خانواده و خودت نیست؟ شایدهم واقعا بهتر باشه که آدم کارشو عوض کنه و جای دیگه ای مشغول بشه(بسا از دست دادنی که از بدست آوردن عزیزتر است(علی (ع))).

چرا از این نمی ترسی که فردا روز آخر زندگیت باشه و بمیری در حالی که داشتی به ظلمی کمک میکردی؟ به این فکر کردی که شاید بتونی یه جای دیگه بیشتر به خودت و رشدت کمک کنی ؟

چرا به این فکر نمیکنی که این هم یه امتحان الهی هست که شاید توش بشه کس دیگری رو توی وجودت زنده کنی و به ”خود“های حقیرترت ”نه“ بگی؛ با بها دادن به خودی که زیر بار حرف زور نمیره یا خودی که میتونه حرفشو بزنه و از حقوق خودش دفاع کنه یا …

جو گیر نشو ، به این هم فکر کن که شاید از این کار اومدی بیرون یه مدت بیکار بمونی؛ بعد از دست خودت شاکی نشی که کاش اعتراضی نکرده بودی و مثل بقیه همکارهات کارهاتو بدون هیچ اعتراضی انجام می دادی و حقوق سر ماهت رو میگرفتی و …  .

نه ! نمی گم بلندهمت نباش؛ می گم واقع بین باش تا رویاهات رو خراب نکنی، واقع بین باش و از واقعیت برای دگرگون کردن خودت و واقعیت استفاده کن.


[۱] حدیثی از امام علی (ع) از کتاب غررالحکم.

 


 

در پاسخ به این مطلب مطالب زیر نوشته شده است:

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟»

* در پاسخ به «درباره ”هزینه تغییر مگه چقدره؟“»

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟» (۲)

* درباره «هزینه تغییر مگه چقدره؟» (۳)

// // ?>


ستاره‌ی بابابزرگ

باز هم شب شد، صد بار به خودم گفتم: «تا هوا روشن هست برو حلقه در را بینداز تا هوا که تاریک شد نخواهی اینقدر بترسی یا التماس این یا آن بکنی که باهات بیاید!»

شب‌های زمستان را دوست نداشتم، همه داخل اتاق بودند، پرده‌ها کشیده و درها بسته و من چون بچه‌ی بزرگ خانه بودم آخر شب می‌پرسیدند: «حلقه در را انداختی؟!» و باز هم نه!، آخه این بزرگترها هم تا هوا روشن است یادشان نیست دزد می‌آید، تاریک که شد می‌گویند برو در را ببند! درخت‌ها هم همین‌طور! روزها آنقدر مهربان هستند که آدم از سر و کولشان بالا می‌رود. شب که شد باد می‌پیچد داخل برگ‌هایشان و کلّی مرموز و ترسناک می‌شوند.

روزها از درخت گردو بالا می‌رفتم، از بالای آن شاخه‌ی انگور را می‌کشیدم و خوشه‌های انگور سرمازده که برای زمستان لای پارچه‌ی نخی پیچیده بودیم را می‌چیدم، ولی شب‌ها وقتی از زیر آنها رد می‌شدم فکر می‌کردم الان یک دستی از لابه‌لای برگ‌ها بیرون می‌آید و من را می‌کشد بالا! به خودم می‌گفتم : «اگر چیزی دیدم جیغ می‌زنم، ولی اگر جلو دهانم را بگیرد…؟!» و با دو می‌رفتم تا به در برسم.

حلقه سفت و محکم بود. دو دستی آن را می‌کشیدم تا درون شیار کوچک جلو در بیفتد و در چوبی سنگین را می‌کشیدم جلو تا مطمئن شوم که بسته شده، اکثر وقت‌ها موقع بسته‌شدن یک جیغ محکم و کش‌دار هم می‌کشید. گاهی وقت‌ها هم حلقه را تا نصفه رها می‌کردم و با سرعت نور پا به دو می‌گذاشتم.

دالان تاریک را طی می‌کردم بعد از زیر درخت‌ها رد می‌شدم، کمی جلوتر حوض را که درست وسط راهم بود دور می‌زدم تا می‌رسیدم لب سکو، دو تا پله و بعد در هال.

یک بار توی برف‌ها زمین خوردم، فکر کردم یکی پاهایم را گرفته، دمپایی‌هایم را داخل برف‌ها جا گذاشتم و دویدم.

یک شب سرد، چادر نماز سفید گلداری را که مادربزرگ برایم دوخته بود با شوق و ذوق سر کردم و چون داخل ساختمان شیر آّب نبود، رفتم توی حیاط، یخ‌های حوض را شکستم، وضو گرفتم، داخل اتاق شدم، وقتی حوله را برداشتم تا صورتم را خشک کنم دیدم صورتم خیس نیست.

خجالت می‌کشیدم به بابا و مامان از ترسم حرف بزنم، آخه من دیگر بزرگ شده بودم و نباید می‌ترسیدم، اگر هم می‌گفتم آنها جواب می‌دادند: «از چی می‌ترسی؟ هر چه در روز هست، شب هم هست.» البته فکر نمی‌کنم خودشان هم این را قبول داشته باشند، آخه آن شب که رعد مثل زلزله خانه را می‌لرزاند، چراغ توری را تا صبح روشن گذاشته بودند و شاید تا صبح بیدار بودند.

خلاصه! یک شب که بابابزرگ از پشت پنجره دیده بود که من دارم می‌دَوم، آمد توی حیاط، پرسید: «چی شده؟!» مِنّ و مِنّ‌ کنان نگاهش کردم، ولی بابابزرگ از چشمهایم فهمید که من ترسیدم. آمد این طرف حوض،کنار من، دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط چند تا از آخرین انارهای پاییزی باقی‌مانده روی درخت را توی نور مهتاب پیدا کردیم و چیدیم، وقتی آخرین انار را می‌چیدیم بابابزرگ گفت: «خدایا شکرت! إن‌شاء‌‌‌ الله امسال هم باران بیاید و درخت‌ها پر‌‌ثمر باشد.» بعد با هم رفتیم در را باز کردیم و انارها را برای بی‌بی سلیمه که تنهایی توی خانه‌ی انتهای کوچه زندگی می‌کرد بردیم.

بی‌بی سلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت: «الهی پیر بشی ننه!» نگاهی به چشم‌های بی‌بی سلیمه انداختم و گفتم: «خداحافظ»  و رفتم به سمت بابابزرگ که کمی عقب‌تر ایستاده بود.

برگشتیم، در را آرام بستیم، حلقه را تا آخر انداختیم و یواش‌یواش از دالان رد شدیم و نشستیم لب حوض. بابابزرگ کت پشمی‌اش را انداخت روی دوش من و دستش را برد بالا و به آسمان اشاره کرد. شکل ملاقه و خرس بزرگ و کوچک را با هم پیدا کردیم، همین‌طور که سر من روی شانه بابابزرگ بود به ستاره‌های دیگر هم نگاه کردیم و روی آنها هم اسم گذاشتیم. بعد در مورد چاق و لاغر شدن ماه حرف زدیم و خندیدیم.

آن شب بابابزرگ گفت: «هر کدام از ما یک ستاره توی آسمان داریم که حواسش به ما هست، آن را خدا آنجا گذاشته که مراقب ما روی زمین باشد.»

از آن شب دیگر وقتی می‌رفتم حلقه در را بیندازم سر به هوا شده بودم، تازه بعضی وقت‌ها می‌ایستادم و برای خودم ستاره انتخاب می‌کردم، دوست داشتم ستاره‌ام نزدیک ستاره‌ی بابابزرگ باشد، دو تا از ستاره‌های پررنگ نزدیک ماه را انتخاب می‌کردم. خدایا شکرت که برای من و بابابزرگ و همه‌ی بچه‌ها و بزرگترها یک عالمه ستاره آفریدی.

شب‌های بارانی هم درخت‌ها را نگاه می‌کردم که از آب سیراب می‌شوند تا ثمر بدهند و اگر برف می‌آمد می‌ایستادم تا سفید بشوم بعد می‌رفتم داخل اتاق، کنار بخاری آتشی، برفها جلزّ و ولزّ کنان آب می‌شدند و بعد هم بخار می‌شدند و از لوله‌ی بخاری بالا می‌رفتند تا سلام من را به ستاره‌ام که زیر ابرها خوابیده برسانند و بیدارش کنند!

// // ?>


ترس‌های من

به ترس هایم که فکر می کنم، به این هم فکر می کنم که گاهی آنقدر بی تفاوت از کنار چیزها گذشته ام که به ترس هایی حتی فرصت بروز هم ندادم. به ترس هایی فکر می کنم که نمی شناسمشان و شاید جایی به من شبیخون بزنند.

– بچه که بودم، همیشه ترسی از ، از دست دادن پدر و مادرم داشتم. از این که زمانی آنها نباشند آن قدر می ترسیدم که گاهی فقط به خاطر فکر کردن به آن، احساس می کردم اتفاق بدی خواهد افتاد.

– بچه که بودم، شبها، حتی از اینکه قسمت انتهای حیاط خانه مان را که با انبوه شاخ و برگ درخت ها پوشیده شده بود از پنجره تماشا کنم، می ترسیدم. خیال من بود که آنجا را برایم ترسناک می کرد. موجودات خیالی من! و هنوز هم گاهی شبها آنجا، خیالات و کابوس های کودکی را به یادم می آورد و آن ترس باز برایم زنده می شود.

– وقتی که دوستی گفت دوستت دارم، سرد شدم، فاصله گرفتم. می ترسیدم. شاید از وابستگی کسی به من می ترسیدم. وقتی او فقط بودن من را، حضور من را می خواست، من نمی فهمیدم که او دقیقا چه چیز را می خواهد. از تجربه چیز ناشناخته ای که بود ترسیدم. رو برگرداندم. فاصله گرفتم. رهایش کردم.

– تابستان بعد از کنکور، طراوتی در دل داشتم. دلم با یاد چیزی تازه بود. و ترس! ترس از دست دادن آن تازگی. ترس از فراموش کردن آن چه تجربه کرده بودم. فراموشی! ترس از فراموشی!

و از سویی دیگر، ترس از نتیجه کنکور. ترس از آینده ای مجهول که سرنوشت آن به تعداد رقم های یک عدد گره خورده!

– مشغولم اما سنگینی نگاهش را احساس می کنم.

می دانم. نمی داند که می دانم.

می دانم. می داند که می دانم.

می ترسم. از برخورد نگاه ها می ترسم. از برملا شدن آن چه هر دو می دانیم در نگاه هم. ترس از این که آن چه آشکار شود، نه آن چیزی باشد که می خواهم. دوست دارم آن را در خود نگه دارم. من سکوت را انتخاب می کنم. گویی او هم!

– سال سوم. دلشوره، ترس. از شروع سال بعد می ترسم. از دوباره کنکوری بودن. از تمام شدن دورانی که به آن چنگ زدم و می زنم تا در سایه امن آن بیارمم و فراموش کنم، می ترسم. دوست دارم این دو سال آخر کش بیاید و هیچ وقت به انتها نرسم و با کسی که انتهای راه ایستاده و می خواهد سوال پیچم کند رو به رو نشوم. از شنیدن حرفهایش می ترسم و فرار می کنم. می ترسم از این که آن چه از من می خواهد نه آن چیزی باشد که دوست دارم.از به هم خوردن آرامشم می ترسم، هر چند آرامشی است بی رنگ و آشفته!

– به مرگ نزدیک ترین هایم زیاد فکر می کنم و به زندگیشان هم. وقتی به مرگ آنها فکر می کنم می ترسم. ترس از تمام شدن مهلت ها. نه مهلت آنها، که مهلت من! ترس از تمام شدن مهلت من برای انجام کاری!

– امتحان درس ….، تفسیر سوره انفطار. دارم سخت از چشمم و مغزم کار می کشم. نیازم به نمره این درس چقدر حقیقت داره؟! هرچقدر! فعلا که ترس من را پای جزوه ام میخکوب کرده. با حلقه ای از ورق پاره های …. احاطه شده ام.

این قسمت را چند بار خواندم اما انگار فقط چشم هایم روی جمله ها حرکت می کنند. مرغ خیالم سر ناسازگاری گذاشته و حالا این منم که باید اجازه بدهم ترس بال و پر آن را هم بچیند و یا نه.

– هنوز امتحان شروع نشده. دلشوره دارم. کسی که یک بار این درس را افتاده بود، از شدت ترس و اضطراب تب کرده. آدم ها از ترس چه چیزها که تب نمی کنند!! او را که می بینم، خودم را مرور می کنم. از ترس چه امتحان هایی که تب نکردم و نمی کنم! به قول دوستی، شبهای امتحان از ترس، خدا را بنده نیستیم.

– به مرگ خودم کمتر فکر می کنم؛ و هر بار که به آن فکر می کردم، بیش تر احساسی مثل تنهایی، غربت و غم داشتم و ترس در آن پشت ها بود.

– آن شب خیالاتم بودند و من! یاد مرگ؛ تنها آنچه باقی است با تو خواهد ماند. فانی را وا خواهی نهاد.لحظه ای جانم از این یاد لرزید.

// // ?>


نترسیدن شاید آغازی باشد

هرگاه از «شورش بر ترس» یاد می‌شود، احساس می‌کنم چیزی در خاطره دارم. … نوجوانی؛ به یاد نوجوانیم می‌افتم:

شب جمعه بود. همان شب که فردای آن در خاطرم ماند، آن شب که نطفه‌ی آن بسته شد.

شاید در آن سال‌ها، این سنت بیشتر به چشم می‌خورد که هر نوجوانی، زمانی که پا به دنیای بلوغ می‌گذاشت، برای نخستین بار به طور جدی از خودش می‌پرسید: «خداوند از من چه می‌خواهد؟» و آن وقت در جستجوی پاسخ به لب‌های گوناگون خیره می‌شد تا جواب خود را پیدا کند.

آن شب، از یکی از آن لب‌ها، ندایی این‌چنین به گوشم رسید که «خداوند وکیل شماست؛ او نتیجه‌ی کار شما را ضمانت کرده.»

صبح جمعه با چندین نفر از همکلاسی‌ها، قرار کوهنوردی داشتیم. در راه شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم؛ در آب‌ها شنا می‌کردیم و از سر و کول همدیگر و کوه بالا می‌رفتیم. وقت برگشت، چون کارها و مسئولیت‌ها کمی به هم ریخته بود، بچه‌ها من را به عنوان سرگروه انتخاب کردند تا کارها را راست و ریس کنم. روزهای آخر اسفند بود. نزدیک ظهر که شد تصمیم گرفتیم برگردیم. از شهر و رفت و آمد خیلی دور شده بودیم و به ندرت آدمی در آن اطراف دیده می‌شد. در راه برگشت، در میانه‌ی دشت، چهار نفر را مقابلمان ایستاده دیدیم. تقریباً جوان بودند و هیکلی درشت و ظاهری خشن داشتند. ایستاده بودند و ما را برانداز می‌کردند. نزدیک‌تر که شدیم، یکی از آن‌ها که چوبی در داشت، از ما پرسید:

ـ اسبی را در این اطراف ندیده‌اید؟

ـ چه جور اسبی بوده؟

ـ یه اسب قرمز رنگ.

از جواب او فهمیدیم که به دنبال اسب نمی‌گردد.

در آن زمان ما اول دبیرستان بودیم؛ تقریباً پانزده ساله و آن جوان‌ها بیست ساله به نظر می‌رسیدند.

من و نُه تا از دوستانم در یک ردیف ایستاده بودیم و می‌خواستیم بدانیم آن‌ها چه منظوری دارند که جلوی ما را گرفته‌اند؟ سکوتی بین ما در جریان بود. ناگهان دو نفر از آن ها به سمت ابوالفضل خیز برداشتند. دست او را گرفتند و شروع به کشیدن کردند.

ـ این باید با ما بیاد.

همه ترسیده بودیم … از شدت ترس به هم نگاه نمی‌کردیم ولی از نگاه‌های آن‌ها فهمیدیم که جریان تنها یک چیز است و بس: تجاوز. بله آن‌ها می‌خواستند ابوالفضل را با خود ببرند. ابوالفضل که یک واک‌من در دست داشت، با لحنی سرشار از التماس و ترس، در حالی‌که خون به چهره‌اش دویده بود، گفت: «چی می‌خواین؟ اگه واک‌من رو می‌خواین، خب بیا، این مال شما.» یکی از آن‌ها بی‌اعتنا به حرف او، کوله‌پشتی او را کشید و با لگد آن‌را به یک سمت پرت کرد. بعد واک‌من را به زمین زد و خرد کرد. با آن‌که ما ده نفر بودیم، ولی خشک‌مان زده بود و آن‌ها دست ابوالفضل را همین‌طور می‌کشیدند. پاهای ابوالفضل روی زمین کشیده می‌شد و قلبم را خراش می‌داد.

وقتی قبول کردم سرگروه شوم حتی فکر چنین واقعه‌ای هم از ذهنم رد نشده بود و حالا انگار مرا بر زمین می‌کشیدند. احساس وظیفه می‌کردم. سخت ترسیده بودم و نمی‌دانستم که چه کار باید کرد. چهره‌ی ابوالفضل هنوز جلوی چشمانم هست که انتظار کمک داشت از ما! و در عین حال احساس شرمندگی در چشمانش…. دردی در من نفوذ کرد.

دو نفرشان، چوب در دست داشتند. یکی از آن‌ها که جثه‌ی کوچک‌تری داشت، شروع کرد به پراکنده کردن بچه‌ها. او با چوب، بچه‌ها را می‌زد. به طرف او رفتم و گفتم: «خب ولش کنید». با قدرت هرچه بیشتر با چوب به پاهای من می‌زد. دردی احساس نمی‌کردم و همین‌طور به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم و او عقب و عقب‌تر می‌رفت. آن‌قدر به ضربه زدن ادامه داد تا چوب کلفت او، تکه تکه و خرد شد. می‌خندید اما تعجب و هراس هم در چشم‌هایش بود. مثل مست‌های بهت‌زده بود.

حالا یک چوب بیشتر باقی نمانده بود، چوبی در دست آن جوان هیکلی که داشت ابوالفضل را با خود می‌برد. آن دو جوان دیگر تماشاچی بودند.

فقط و فقط یک لحظه… بی‌هیچ تأملی… بی‌ذره‌ای اندیشه و محاسبه… تنها یک آن از درونم گذشت: خداوند وکیل شماست.

با سرعت به سمت او دویدم و فریاد زدم: علیه ظلم قیام کنید! چوب کلفت او را گرفتم و با سر به وسط سینه‌ی آن جوان هیکلی زدم. هر دومان از سراشیبی تند آن‌جا پایین افتادیم.

دو سر چوب را گرفته بودیم و همین‌طور غلت می‌خوردیم پایین. یک لحظه من روی سینه‌ی او بودم و با یک چرخ دیگر او. واقعه باید تکمیل می‌شد. در چرخ آخر، او روی سینه‌ی من افتاد. چوب را به گلوی من فشار می‌داد و توی صورتم فریاد می‌زد: چوب رو ول کن! با توام! می‌گم چوب رو ول کن!

گفتم: چوب رو ول کنم، می‌گذاری برویم؟

دوباره فریاد زد. دوباره پرسیدم.

ـ ها! ولش کن حالا!

چوب را که گرفتن آن حاصل تولدی در من بود، ول کردم. او چوب را برداشت و آن را تا می‌توانست بر سر و صورت من و ابوالفضل فرود آورد. ابوالفضل آنقدر عقب عقب رفت تا توانست فرار کند. من در برابر ضربه‌ها سعی کردم از خودم دفاع کنم و صدایش را می‌شنیدم که از پشت سرم فریاد می‌زد و با تمسخر و خشم می‌گفت: «جلو ظلم قیام کنی، هااا؟!!»

با این وضع و اوضاع گویی از کارشان منصرف شده بودند. اما هنوز چیزی معلوم نبود. به سمت دوستانم که در حال تماشا بودند فریاد زدم: «بدوید پدر سگ‌ها!» شروع به دویدن کردیم. وقتی به کوچه‌ باغ‌ها رسیدیم و خواستیم نفسی تازه کنیم، همه با حیرت به من نگاه می‌کردند. گویی چیزی اعجاب‌آور در من بود که تا به حال حتی خودم ندیده بود.

به شلوغی و رفت و آمد ابتدای کوهستان که رسیدیم، گوشه‌ای کنار رودخانه نشستیم تا ناهار بخوریم. هنوز هم همه‌ی تن‌مان پر از ترس بود. من به آن طرف رودخانه رفتم تا نماز بخوانم. اما دیدم که کوله‌پشتی‌ام پاره شده و جا نمازم افتاده است.

بی‌ مُهر و سجاده بر کوه نماز خواندم. ‌

// // ?>


ترسی که نشانه‌ی بیداری است

بچه که بودم بزرگترها می‌گفتند: «آدم نباید از چیزی بترسد. فقط باید از خدا ترسید.» اما من از خیلی چیزها می ترسیدم؛ مثلاً از تنهایی، رد شدن از خیابان، مدرسه، ناظم و معلم‌ها، غریبه‌ها، تاریکی (در حیاط خانه‌ی مادربزرگم اتاقی بود به اسم تنستان یعنی ”تنورستان“ که تاریک بود و پر از خرت و پرت. از وقتی مادربزرگ دیگر نان نمی‌پخت کسی زیاد به آن‌جا نمی‌رفت. بچه‌ها می‌گفتند آن‌جا جن دارد. یادم هست یک‌بار که توپ بازی می‌کردیم، توپ قل خورد و رفت وسط تاریکی کسی جرأت نمی‌کرد برود بیاوردش. من که می‌خواستم نشان دهم از بقیه شجاع‌ترم رفتم توپ را پیدا کردم و اصلاً به روی خودم نیاوردم که ترسیده‌ام.) علاوه بر این‌ها،  با این‌که نمی‌فهمیدم ترسیدن از خدا یعنی چه، از او هم می‌ترسیدم!

کم کم فهمیدم ترس چیز بیهوده‌ای نیست. و هیچ کجای دنیا نمی‌توان آدمی را پیدا کرد که ترسی نداشته باشد. مثلاًٌ همین خود من هنوزم که هنوز است از خیلی چیزها می‌ترسم: از گذر زمان و از دست رفتن فرصت‌ها، مرگ و از دست دادن نزدیکان، از دست دادن دوستان، فراموش شدن و فراموش کردن، شکست، اشتباه کردن، بی‌کسی و بی‌پناهی، بی‌هدفی و سرگردانی،  خوب از آب در نیامدن سمینار، گاهی از حرف زدن در جمع غریبه‌ها هم می‌ترسم.  تازه از بعضی ترس‌های خودم هم می‌ترسم!  اما بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم بعضی از این ترس‌ها بیهوده‌اند یا باید جهتی درست بگیرند تا به درد بخورند. مثلاً همین ترس از مرگ نزدیکان. مگر نه این‌که بدن‌ها برای مرگ آفریده شده‌اند. مگر نه این‌که مرگ حتمی است و گریز ناپذیر. مگر نه این‌که مرگ طبیعی است مثل خشک شدن و ریختن برگ درختان در پاییز و از نو سبز شدن در بهار. پس ترس از مرگ به چه دردی می‌خورد؟ جز اینکه فرصت را غنیمت بشماری، از امکانات زنده بودنت بهترین استفاده‌ها را بکنی و تا زنده‌ای زندگی کنی و توشه برداری برای راه.

گاهی در جمعی هستی. مثلاً جمع دوستان، حرف زدن یا شوخی کردن درباره‌ی چیزی بیهوده و لغو تازه شروع  شده؛ ترس از ادامه پیدا کردن این حرف‌ها و ارزان فروختن و به بیهودگی تن دادن، می‌تواند تأثیر زیادی داشته باشد در تلاش برای تغییردادن جهت حرف‌ها و پیدا کردن جایگزینی درست و به درد بخور.

ترس می‌تواند شوق تغییر ایجاد کند. وقتی از وضعیتی که در آنی ناراضی و ترسان می‌شوی به جای ناامید شدن و کاری نکردن، می‌توان  مشتاقانه به تغییر و رشد فکر کرد.

دقیق تر که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم جای بعضی ترس‌های خوب و بجا در من خیلی خالی است!

بعضی ترس‌ها خوبند و انگیزه‌ی حرکت. خدا هم آدم‌ها را می‌ترساند. او فقط رحیم و غفور نیست بلکه قاهر و منتقم هم هست و پیامبران نه تنها بشارت دهنده بلکه بیم دهنده و ترساننده هم هستند. «إنا اَرسَلناکَ شاهِداً و مُبَشِراً و نَذیراً»

گاهی برای نترسیدن باید ترسید! چنین جاهایی اگر نترسی احمقی.  ترس از خسران و تباهی به ایمان راه می‌برد. «إنَ إلانسانَ لَفی خُسرٍ. إلا أَلَذین آمَنوُا وَ عَمِلوُا ألصالِحاتِ» و ایمان است که آدمی را رویین تن می‌کند و عمل صالح ایمنی می‌بخشد؛ مثل ابراهیم(ع) در آتش رفتن و نسوختن.

وقتی می‌ترسی پناه می‌جویی. ترس از تنهایی و بی‌کسی، ترس از فراموش شدن، ترس از نابودی، ترس از رحم نیاوردن آدمیان و ترس از بی‌پایگی جهان و جهانیان، آدمی را بر می‌انگیزد که پناهی بجوید امن، همیشگی و واقعی که هیچ چیز و هیچ کس نتواند گزندی به آن برساند. «قُل اَعوذُ بِرَبِ الفَلَق ِ. مِن  شَرِ ما خَلَق» ( بگو پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح از شر تمام آنچه آفریده است.) هنگامی که خدا به موسی(ع) ندا می‌دهد که به سراغ قوم ستمگر برو. موسی می‌گوید: «پروردگارا! از آن می‌ترسم که مرا تکذیب کنند…» و خداوند «فرمود چنین نیست، نشانه‌های ما را [برای آنان] ببرید که ما با شما شنونده‌ایم.» (۱۲و ۱۵ شعراء)

وقتی زشتی گناه را می‌فهمی و از بوی گند آن می‌ترسی‌؛ آب می‌جویی و توبه می‌کنی. در عرصه‌ی اجتماع هم اگر از ظلم و بی‌عدالتی و فقر نترسی، بی‌تفاوت از کنارش می‌گذری و می‌گویی: « به من چه؟ من که کاری از دستم بر نمی‌آید.» و برای تغییر شرایط کاری نمی‌کنی. فکر می‌کنی گناه و ظلم و بدبختی دیگران به تو ربطی ندارد از این نمی‌ترسی که پیامبر(ص) می‌گوید: «هرگاه دیدی که امت من به ستمگر نمی‌گویند ”تو ستمگری“ بی تردید از دست رفته‌اند.»

اگر از ستم کردن و زیر بار ظلم رفتن خود و دیگران نترسی با ستم نمی‌ستیزی. ترس کاوه آهنگر از ظلم و بی‌عدالتیِ ضحاک ماردوش، او را برانگیخت که ”شجاعانه“ و ”دادخوهانه“ بر سر بزرگان هفت کشور که به دادگریِ چون ضحاکی گواهی می‌دادند، فریاد بکشد و یاوران دیو بخواندشان و سپس به بازار بشتابد و مردم را آگاه سازد و به مبارزه با اهریمن دعوت کند. ترس از فقر و تنگدستی، ترس از شکم‌های خالی و پوست‌های به استخوان چسبیده است که به تلاش و مبارزه می‌خواند و از مال اندوزی و راحت‌طلبی و پرخوری باز می‌دارد.

از غفلت و فراموشی که بترسی یادآور شو، از نو عزمت را جزم کن، از نو بخوان و بیاندیش، بشنو، به یادآر، بگو.

«پس بیدار باشید زیرا نمی‌دانید که در چه وقت صاحبخانه می‌آید. مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد.» (انجیل مرقس ۳۶:۱۳-۳۵)

// // ?>