بایگانی دسته: در باب «ترس»



تکلیفمان را روشن کنیم

دو نوع از مهم‌ترین ترس‌هایی که دارم را توضیح می‌دهم. ترس یکسره شدن در انتخاب شیوه‌ی زندگی و ترس از قضاوت شدن.

از تقابل دو نوع خود، دو نوع آرزو حاصل می‌شود و سپس میل به تحقق دو نوع زندگی و در آخر ترسِ از دست دادن هر یک از این دو نوع زندگی که وجودم را فرا می‌گیرد. همواره بین کشمکش  این دو نوع خواست و ترس، ملقمه‌ای از انتخاب‌های جور واجور، رهایی بخش و سقوط دهنده، سراسر  زندگیم را فرا می‌گیرد و در کشمکش این دو نوع ترس یا خواست (اگر شل بزنیم و سریع‌تر یکسره نشویم) له می شویم و زندگی‌مان در ارتعاشی نه چندان عمیق همواره سپری می‌شود.

ترس از دست دادن فرصت‌ها برای خواستنی‌ترین نوع زندگی که می‌تواند وجود داشته باشد در من است. زندگی‌ای که هر لحظه  و هر فعالیت و هر حرکتی در آن معنادار و عمیق به سمت رهایی باشد. شغلی و درآمدی و همسری و فرزندی و فعالیتی و دوستانی که من را به این زندگی معنادار نزدیک‌تر می‌کند. امّا هر چه بیشتر به چنین زندگی‌ای متمایل شوم و تلاش کنم و وقت بگذارم ترس از دست دادن زندگی روزمره‌ای که به «موفقیت‌ها و امنیت‌های اجتماعی و فردی» به گونه‌ای که از کودکی آموزش دیده‌ایم همراه هم می‌شود. این دو ترس نمی‌گذارد که در یکی از این شیوه‌های زندگی زندگی «یک دله» شوم و همان شیوه را ادامه دهم.

ترس دیگر من ترس از قضاوت شدن و عریان شدن مقابل دیگران است. دیگرانِ «محرمی» هستند در زندگی‌مان که بدون دلهره و ترسی مقابل آن‌ها عریان می‌شویم، لقد می‌کنند، قضاوت می‌کنند، تذکر می‌دهند و دوستی و رابطه هم چنان گرم و دوست‌داشتنی باقی می‌ماند. اما از این دایره‌ی محدود که بگذریم، اکثریت اطرافیانمان را انسان‌هایی می‌یابیم با روابطی نامطلوب (خودمان هم در این شکلی شدن رابطه مقصریم و نقش داشته‌ایم) که اگر قرار باشد توسط آن‌ها قضاوت بشویم یا به نیات و خواست‌ها و قضاوت‌های اخلاقی یا ریشه‌های اعمالمان پی ببرند، همواره ترسی عمیق از عریان شدن ما را فرا می‌گیرد. گویی «ویترینی» که از کودکی خود ساخته‌ایم یا دیگران از ما ساخته‌اند، آن‌قدر اهمیت پیدا می‌کند که «حفظ ویترین» دغدغه‌ی اصلی ما می‌شود. از قضاوت‌ها و نقد شدن‌ها می‌ترسیم، حدود و فاصله دوستی‌ها را طوری تعیین می‌کنیم که حدالمقدور کسی وارد آن دایره‌ی نزدیک ما، که به عریانی فکری و اخلاقی و نهایتاً نقد و قضاوت می‌رسد، نشود.

دوستی‌هایی عمیق است که منجر می‌شود آن تعداد آدمِ «مَحرم به درونیات ما» افزایش پیدا کند، در معرض نقدهایی عاشقانه قرار بگیریم و تغییر کنیم و تغییر بدهیم.

هر چقدر بیشتر مراقب ویترینی که برای نمایش دادن ساخته‌ایم باشیم، کمتر جرأت پیدا می‌کنیم که به حقیقت زندگی‌مان بپردازیم. خیلی مواقع به حق بودن و به حق اذعان کردن لازمه‌اش قضاوت شدن و نقد شدن توسط بقیه است، هر چقدر از این حالت بیشتر بترسیم، بیشتر برای حفظ ویترین تمیز و زیبایمان حق را زیر لایه‌هایی از کثافت درونمان پنهان می‌کنیم، کمتر در «در معرض» قرار می‌گیریم و کمتر تغییر می‌کنیم و کمتر می‌خواهیم و می‌توانیم تغییر بدهیم.

// // ?>


وقتی از خدا می‌ترسی، وقتی از مخلوق می‌ترسی (آیات و احادیثی در باب ترس)

امام علی(ع): بترس تا ایمن بمانى، خود را در امان مدان که گرفتار ترس مى شوى. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۱)

امام باقر(ع): با ترس راستین خود را از ابلیس حفظ کن و از امید دروغین بپرهیز، زیرا که تو را در ترس واقعى مى‌افکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۷۹)

امام على(ع): براى پیمودن راه دراز از ترس طولانى کمک بگیرید. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۸۶)

پیامبر خدا(ص): آن که بترسد شبانه حرکت کند و کسى که شبرو باشد‌، به منزل رسد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۶)

امام صادق(ع): بنده مؤمن نباشد مگر آن‌گاه که بیمناک و امیدوار باشد و بیمناک و امیدوار نباشد مگر آن‌گاه که بیم و امید او را به عمل کشاند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۵)

امام على(ع): کسى که به چیزى امیدوار باشد در طلب آن بر مى‌آید و آن‌که از چیزى بترسد از آن مى‌گریزد. من نمى‌دانم ترس و بیم آن کسى که با خواهشى نفسانى رو به رو شود اما آن را، به سبب آن‌چه از آن مى‌ترسد، رها نمى‌کند، چه معنا دارد و نمى‌دانم امیدوارى کسى که به سختى و مصیبتى گرفتار مى‌شود اما امیدش او را به شکیبایى در برابر آن وا نمى‌دارد چه مفهومى دارد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۳)

امام باقر(ع): مصیبتى چون بى‌خردى نیست و بى‌خردیى چون کم یقینى و کم یقینى‌اى چون نترسیدن و نترسیدنى چون نداشتن غم از دست دادن ترس. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۸۰)

امام على(ع): هر ترسى حقیقى است جز ترس [ادعایی مردم] از خدا که بیمار وآفت زده است…  اگر کسى از بنده‌اى از بندگان خدا بترسد آثار ترس در رفتار او آشکار مى‌شود اما در برابر پروردگار خود چنین نیست، پس او ترس از بندگان را نقد مى‌شمارد و ترس از آفریدگار خویش را نسیه و وعده. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۴)

امام على(ع): هر گاه از خدا بترسى به سوى او گریزى و هرگاه از مخلوق بترسى از وى بگریزى. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۸)

امام على(ع): از پروردگارت بترس و به رحمت او امیدوار باش، تا تو را از آن‌چه مى‌ترسى ایمن دارد و به آن‌چه امید دارى برساند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۲)

امام على(ع): خوش گمانى و امیدوارى بنده به خدا به اندازه بیم و هراس او از پروردگارش مى‌باشد آن کس که حسن ظن و امیدوارى او به خدا بیشتر باشد ترسش از خدا بیشتر است. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۲)

لقمان (ع) – در اندرز به فرزندش- فرمود : فرزندم! داراى دو دل باش: با یک دل از خدا بترس، ترسى که در آن تفریط راه نیابد و با دلى دیگر به خدا امیدوار باش، امیدى که مایه‌ی فریب و غفلت نشود. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۰)

امام صادق (ع): سزاوار است که مؤمن از خداوند چنان بترسد که گویى بر لبه‌ی دوزخ قرار دارد و به او چنان امیدوار باشد که گویى اهل بهشت است‌. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۵)

پیامبر خدا (ص): همانا مؤمن میان دو ترس کار مى‌کند: میان زمانى که از عمرش گذشته است و نمی‌داند خدا با او چه مى‌کند می‌آمرزدش یا نه! و میان زمانى که از عمرش باقى مانده است و نمى‌داند خدا درباره‌ی او چه حکم خواهد کرد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۰)

امام صادق (ع): مؤمن میان دو ترس به سر مى‌برد: گناهى که در گذشته کرده است و نمی‌داند خدا با آن چه کرده است (آن را بخشیده یا نه) و عمرى که باقى مانده است و نمى‌داند در آن مدت چه گناهان مهلکى مرتکب خواهد شد، بنابراین، مؤمن پیوسته ترسان است و جز ترس اصلاحش نکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۰۱)

امام على(ع): از ستم پروردگارتان نترسید (زیرا او به کسى ستم نمى‌کند) بلکه از ستم خود بر خویش بترسید. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۴)

امام على(ع): جز از گناه خود مترس و جز به پروردگار خویش امید مبند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۲۵)

پیامبر خدا(ص): اگر از خدا چنان که باید بترسید هر آینه دانشى به دست خواهید آورد بدور از هر گونه جهل و نادانى و اگر خداى را چنان‌که شاید بشناسید هر آینه با دعاى شما کوه‌ها از جاى کنده شود. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۴)

امام على (ع): خودشناس‌ترین مردم خداترس‌ترین آن‌هاست. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۹)

امام کاظم(ع): از خدا نترسد آن که درباره‌ی او نیندیشد، و کسى که درباره‌ی خدا تدبّر نکند، دلش با شناخت ثابت و استوارى که آن را ببیند و حقیقتش را در دل خویش بیابد پیوند نخورد و هیچ کس چنین نباشد مگر آن‌که گفتارش کردارش را تأیید کند و باطنش با ظاهرش سازگار باشد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۱۸)

امام على (ع): عالم‌ترین مردم به خداى سبحان ترسان‌ترین آن‌ها از اوست. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۶)

«… همانا از میان بندگان خدا تنها دانشمندان نسبت به او خشیت دارند…». (فاطر، ۲۸)

«آیا آن کس که در همه‌ی ساعات شب در سجده و قیام به عبادت پرداخته و از آخرت بیمناک و به رحمت پروردگار خویش امیدوار است با آن کس که چنین نیست یکسان است؟ بگو: آیا آن‌هایى که مى‌دانند با آن‌هایى که نمى‌دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند مى‌پذیرند». (زمر، ۹)

امام صادق (ع): آن که خدا را شناخت از خدا ترسید و آن که از خدا ترسید دل از دنیا برکند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۱۹۸)

«از بستر خواب پهلو تهى مى‌کنند، پروردگارشان را با بیم و امید مى‌خوانند و از آنچه روزیشان کرده‌ایم انفاق مى‌کنند». (سجده، ۱۶)

«آن شیطان است که در دل دوستان خود بیم مى‌افکند اگر ایمان آورده‌اید از آن‌ها مترسید، از من بترسید». (آل عمران، ۱۷۵)

پیامبر خدا(ص): خداوند بر فرزند آدم مسلط نکرد مگر کسى را که فرزند آدم از او مى‌ترسد. اگر فرزند آدم از کسى جز خدا نمى‌ترسید خداوند جز خود کسى را بر او مسلط نمى‌کرد. و فرزند آدم واگذار نشد مگر به کسى که به او امید بسته باشد. اگر فرزند آدم جز به خدا امید نمى‌بست به غیر خدا واگذار نمى‌شد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۵۷)

امام على(ع): بدترین انسان کسى است که در کار پروردگارش از مردم بترسد و نسبت به مردم از پروردگار خویش نترسد. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۶۰)

امام صادق(ع): هرکه از خدا بترسد خداوند همه چیز را از او بترساند و هرکه از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز ترسان کند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۷)

امام على(ع): هرکه از خدا ترسد خداوند او را از هر چیز در امان دارد و هرکه از مردم ترسد خداى سبحان او را از هر چیز هراسان کند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۳۹)

امام حسن‌(ع): هر که خدا را بندگى کند خداوند همه چیز را بنده او گرداند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۴۲)

«هر آینه آنان که گفتند پروردگار ما خداست و سپس پایدارى ورزیدند، بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نمى شوند». (احقاف، ۱۳)

امام على(ع): هر گاه از کارى ترس [غیر عقلانی و باطلی] داری خود را به کام آن بینداز؛ زیرا ترس شدید از آن کار دشوارتر و زیانبارتر از اقدام به آن کار است. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۷۱)

امام على(ع): هرگاه از سختى و دشوارى کارى ترسیدى در برابر آن سرسختى نشان بده رامت مى شود ودر برابر حوادث روزگار چاره اندیشى کن بر تو آسان مى‌شوند. (میزان‌الحکمه، ج۴، ۵۲۷۲)

// // ?>


ترس و نیاز (چند قطعه از فیه ما فیه مولانا)

امید باید داشتن. و ایمان، همین خوف و رجاست. یکی مرا پرسید که رجا [=امید] خود خوش است، این خوف چیست؟ گفتم تو مرا خوفی بنما بی‌رجا یا رجایی بنما بی‌خوف، چون از هم جدا نیستند. چون می‌پرسی مثلاً یکی گندم کارید، رجا دارد البتّه که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید. پس معلوم شد که رجا بی‌خوف نیست و هرگز نتوان تصور کردن خوفِ بی‌رجا یا رجای بی‌خوف. اکنون اگر امیدوار باشد و متوقّع جزا و احسان قطعاً در آن کار گرم‌تر و مُجدتر باشد. آن توقّع پَرِ اوست. هرچند پرش قوی‌تر، پروازش بیشتر. و اگر ناامید باشد کاهل گردد و ازو دیگر خیر و بندگی نیاید. هم‌چنان‌که بیمار داروی تلخ می‌خورد و ده لذت شیرین را ترک می‌کند اگر او را امید صحّت نباشد این را کی تواند تحمّل کردن؟ (ص۶۴)

 

خفته را بانگ زنند که «برخیز، روز شد، کاروان می‌رود.» گویند: «مزن بانگ که او در ذوق است، ذوقش برمد.» گوید: «آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت.» گوید که «تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر.» گوید: «به این بانگ خفته در فکر آید و اگرنه او را چه فکر باشد درین خواب؟ بعد از آن که بیدار شود در فکر آید.» (ص۱۲۳)

 

این دویدن اثر خوف است. جمله‌ی عالم می‌دوند، الا دویدن هر یکی مناسب حال او باشد. از آنِ آدمی نوعی دیگر و از آنِ نبات نوعی دیگر و از آنِ روح نوعی دیگر. دویدن روح بی‌گام و نشان باشد. آخر غوره را بنگر که چند دوید تا بِه سوادِ انگوری رسید. همین که شیرین شد، فی‌الحال بدان منزلت برسید. الا آن دویدن در نظر نمی‌آید و حسّی نیست. الا چون به آن مقام برسد، معلوم شود که بسیاری دویده است، تا این‌جا رسید. (ص۱۷۶)

 

آخر تو به این تن چه نظر می‌کنی؟ تو را به این تن چه تعلق است؟ تو قایمی بی‌این و هماره بی‌اینی. اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها، هرگز با تن نیستی. اکنون چه می‌لرزی برین تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی جای‌های دیگری. تو کجا و تن کجا؟ اَنْتَ فِی وَاد وَ اَنَا فِیْ وَاد. این تن مغلطه‌ای عظیم است. پندارد که او مُرد، او نیز مُرد. هی، تو چه تعلق داری به تن؟ این چشم‌بندی عظیم است. ساحران فرعون چون ذرّه‌ای واقف شدند، تن را فدا کردند، خود را دیدند که قایمند بی این تن و تن به ایشان تعلق ندارد. و هم‌چنین ابراهیم و اسماعیل و انبیاء و اولیاء چون واقف شدند، از تن و بود و نابودِ او، فارغ شدند.

حَجّاج بنگ خورده و سر بر در نهاده، بانگ می‌زد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد. پنداشته بود که سرش از تنش جداست و به واسطه‌ی در قایم است. احوال ما خلق هم‌چنین است، پندارد که به بدن تعلّق دارند یا قایم به بدنند. (ص۴-۱۸۳)

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

// // ?>


از چه می‌ترسم؟ از چه باید بترسم؟

هر گاه که قلم به دست می‌گیرم می‌ترسم.

اکنون برای بار هفتم تصمیم به نوشتن درباره‌ی ترس گرفتم و شش مرتبه‌ی قبل از نوشتن در مورد ترس می‌ترسیدم و بعد هم از این‌که می‌ترسم، می‌ترسیدم. انگار در پس ترسیدن ضعف نهفته شده است و نمایان شدن ضعفی این‌چنین، مرا می‌ترساند. اما اکنون به سراغ قلم می‌آیم و محکم‌تر در چیزی که می‌ترسم فرو می‌روم. می‌روم، می‌روم تا دیگر نترسم. می‌خواهم شجاعتم را امتحان کنم. پس می‌‌نویسم:

*  ممکن است بعضی وقت‌ها آدم از آدم‌های دور و برش بترسد درواقع نه این­که از خود آدم‌ها بلکه از صفاتی که دارند، صفاتی که باعث می‌شود به تو و به خودشان ضرر برساند. پس ممکن است آدم از رابطه بترسد چون شاید باعث شود چیزی از ما کم شود یا هدر رود یا از دست برود.

تا به حال از زبان کسی ترسیده‌ای؟

تا به حال از کینه‌ی کسی ترسیده‌ای؟

تا به حال شده وقتی یک نفر به تو حسادت می‌کند، بیش از هر احساس دیگر از او بترسی؟

از سوء تعبیر کسی یا افکار بدی که ممکن است در مورد تو داشته باشند چطور؟!

واقعاً ریشه‌ی ترس انسان از انسان چیست؟

انگار وقتی سرنوشتت را به دست آدم‌ها می‌دهی، وقتی زندگیت، انتخاب‌هایت را به آن‌ها سپرده‌ای یا فکر می‌کنی اطرافیان تو، دوستان تو و خانواده‌ی تو هستند که زندگی تو را می‌سازند و تو با آن‌ها تعریف می‌شوی، آن وقت است که می‌ترسی. می‌ترسی از آدم‌ها و گریزانی.

چشم به دهان آن‌ها به تماشا ایستاده‌ای و برای نگاه آن‌ها می‌روی و کار می‌کنی و با هراس، هر چند لحظه یک‌بار، وقفه‌ای در کارت می‌اندازی تا به آن‌ها بنگری و تأیید بگیری و از نگرفتن تأیید می‌ترسی.

می‌ترسی چون متزلزلی و به سادگی فرو می‌ریزی.

می‌ترسی چون برده‌ای.

می‌ترسی چون ضعیفی، می‌ترسی چون گمان می‌کنی نیستی یا گمان می‌کنی نمی‌توانی باشی.

می‌ترسی چون نمی‌شناسی خودت را، وجودت را، ارزشت را.

اشتباه گرفته‌ای؛ تو در واقع باید بترسی اما ترس از چه چیزی یا از چه کسی؟!

ترس در وجود ما به چه معنایی است یا بهتر بگویم به چه معنایی درست است؟

*  ممکن است بعضی وقت‌ها آدم از خودش بترسد. از خودش که نه…

از صفات خودش، از درون خودش، از روبرو شدن با خودهایش، از حرف زدن، از دیدن، از شنیدن، از رفتن، از نرفتن. گاهی وقت‌ها از شدن حتی ممکن است بترسد.

در دوره‌هایی از زندگی آینه وحشتناک و ترسناک‌ترین شیء در دنیا می‌شود. گاهی ممکن است آینه یک دوست باشد یا گاهی شاید آینه همین آینه‌ای باشد که در او ظاهر خود را می‌بینی. اما نه! فقط ظاهر نیست، تو چشمان خودت را هم می‌بینی. به هر حال باید بگویمت که تو از آینه نمی‌ترسی، تو از خودت می‌ترسی؛ از خودی که:

گناه کرده

خودی که کینه ورزیده

خودی که حسادت کرده

خودی که تکبر داره

خودی که خود بینه

خودی که تنفر داره

خودی که مأیوسه

خودی که بریده

خودی که می‌ترسه

خودی که ضعیفه

خودی که حریصه

خودی که مغرور شده

خودی که گند می‌زنه

خودی که ستم می‌کنه

خودی که ظالمه

خودی که بخیله

خودی که گرفته هست

خودی که افسرده‌ست

خودی که خسته‌ست

خودی که غم‌زده است

خودی که شرمساره

خودی که شیطان‌زده است

خودی که شهوت پرسته

خودی که سخته

باید بگم در واقع از این خودها هم نمی‌ترسی، تو از روبرو شدن با این خودها می‌ترسی. تو از باور می‌ترسی؛ باور این‌که قبول کنی می‌توانی تبدیل کنی، تبدیل کنی خودِ گناه‌کار را به خودی که می‌تونه بخشیده بشه. خودِ کینه‌توز را به خودی که می‌تونه عشق‌ورزی کنه. و حسادت را در خودت به مهر، تکبر را به نوع‌دوستی، تنفر را به زایش، یأس را به امید، حرص را به طلب، افسردگی را به نشاط، ضعف را به قدرت و بخل را به بخشش تبدیل کنی.

تو از هزینه دادن می‌ترسی، تو از وقت گذاشتن، از تلاش کردن، از خودسازی، از شناختن، پی بردن، کشف کردن، از فرو ریختن و دوباره ساختن می‌ترسی و می‌پرهیزی.

*  بعضی وقت‌ها ممکن است آدم از شیطان یا از جن یا از موجوداتی این‌چنین بترسد.

تا به حال شده است برای توجیه گناهی که انجام داده‌اید از موجودی حرف بزنید که از بیرون، شما را ترغیب و دعوت کرده؟!

گاهی وقت‌ها انگار افسار تو به دست کس دیگری است و چیزی تو را به دامن گناه می‌کشاند و گاهی وقت‌ها حتی می‌بلعد، گناه تو را در خود فرو می‌کشاند و تو برای نرفتن باید مقاومت کنی، فریاد کنی و پناه بطلبی و برگردی به سمتِ …

و گفتن این‌که «من مرتکب گناه نمی‌شوم، من آگاهی دارم، من هیچ‌گاه به این وادی پا نمی‌گذارم» کافی نیست.

و تو از خنده‌های آن پست‌فطرت می‌ترسی، چندش‌آور است نگاهش. تو از مغلوب شدن و تسلیم شدن و در اختیارش قرار گرفتن می‌ترسی و اتفاقاً همین ترس تو موجب یأس می‌شود و تو بیشتر در او فرو می‌روی و خندان‌ترش می‌کنی.

ترس از ترسیدن نیز دردی‌ست دیگر …

پس چاره چیست؟

چاره ترس الهی‌ست. آری ترس از خدا ترسی است اصیل و جوابِ همه‌ی ترس‌ها را می‌دهد. چه ترس آدم از آدم، چه ترس آدم از خودش و چه ترس آدم از شیطان.

اگر او را دریابی و راه ایمان را برگزینی، دیگر همه‌ی ترس‌ها از بین می‌روند و تو فقط از کسی می‌ترسی که به او امید هم نیز داری. از کسی می‌ترسی که تمام قدرت‌ها در دست اوست و باید مقابل او بایستی. از کسی می‌ترسی که می‌دانی عادل است.

ترس نه، خوف الهی.

ای کاش معنای خوف را می‌فهمیدم.

خوف از کسی که دست‌هایش بالاتر از همه‌ی‌ دست‌هاست، پس اگر او نخواهد هر چه دسیسه کنند برعلیه تو انجام نشود، پس تو دیگر از چه می‌ترسی؟ از آدم‌ها؟ از شیطان؟ از خودت؟ از که؟ از چه؟

قبل از فهمیدن ترس می‌خواهم باور را بفهمم، باور کردن حضور کسی که می‌بخشد، کسی که می‌آمرزد، پاک‌کننده است و امید بخش، کسی که نور را روانه می‌کند تا تاریکی‌ها روشن شود. کسی که برگرداننده‌ی دل‌هاست، کسی که به حق قضاوت می‌کند و …

ترس از چنین کسی در چه فضایی تعریف می‌شود؟!!!

ترس از چه؟

از انتخاب نشدن؟ (برگزیده نشدن برای او)

از بخشیده نشدن؟

از چه؟

از این‌که به من رو نکند و مرا از آن‌چه هستم برنیاورد؟

نمی‌فهمم،

‌                   خوف را نمی‌فهمم.

// // ?>


از دوست دوران دبیرستانم… (۳)

؟ آبان ۱۳۶۷

[…]

ساده است            مشکل می‌نماید

هنگامی‌که عشق در کار باشد چه کاری مشکل است؟! شاید هیجان‌انگیز باشد یا ترساننده یا کُشنده امّا مشکل…؟

آنگاه مشکل است که اشتباه است        (در عمل فاعل و فعل را باید با هم در نظر داشت)

آیا… ؟    آری.                   مسیر بسیار طولانی است و بسیار کوتاه.   چیست که بتواند من را از آن باز دارد؟

مرگ؟

آه بسیار از مرحله پرتی!

خود من؟

 

؟ آذر ۱۳۶۷

کسی دارد دور می‌شود         برو!        و آیا کسی دارد می‌آید؟        نمی‌خواهد بیایی. لازم نکرده. باید بروم.

[…]

من باید قدم در راه بگذارم تا او …        قبول دارم و باز هم به خود می‌گویم که با تکیه بر باتلاق نمی‌توان از آن‌ رهایی یافت. دوباره آغاز می‌کنم. فکر می‌کنم که شناخت من برای رفتن این راه (بدون کثافتکاری) نسبتاً کافی است و چه کسی می‌داند؟ شاید آگاهی‌ها و توانایی‌هایی به فعلیت درآید که کار را ساده‌تر کند. گفتن این حرف شاید بی‌پروایی باشد امّا می‌گویم که نه عقل من را از آن باز می‌دارد و نه …

نه عزیزم    شاید اکنون دیگر نگفتن آن بی‌پروایی باشد.

 

۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۸

مواظب باش          گاهی از جاهایی وارد می‌شود که فکرش را هم نمی‌کنی.     و گاهی از جاهایی که می‌شناسیشان چنان چیزهایی وارد می‌شود که فکرش را هم نمی‌کنی.

 

۸ بهمن ۱۳۶۸

باید مواظب بود؛ هر شناخت جدید خطرناک‌ترین چیز است اگر به آن عمل نشود؛ حیوانی خواهی شد که …

// // ?>


مرا بخوان!

ترس ۱: مرا بخوان!

پراکندگی ترس می‌آورد و من یک دل نبودم، از هر جا مانده و به هر سو خوانده، از هر طرف دیوی مرا می‌خواند و این دلِ هرزه‌ سودایِ هرجایی، این بار به کدام سو خواهد رفت.

ـ می‌روی یا می‌مانی؟ صدا نزدیک بود و نجوا کنان در گوشم ندا در می‌داد.

ـ می‌روی یا می‌مانی؟

نه پای رفتن داشتم و نه دلِ ماندن. “ رفتن“، بریدن می‌خواست از هر آنچه رفتنی است، ”رفتن“، کندن می‌خواست به سوی هر چه ماندنی است. ساده می‌نماید اما نه برای همچون منی، خو گرفته به دنیا.

و ”ماندن“ فراموشی می‌خواست، می‌خواست که رؤیاهایت را به باد دهی، و خودت را و ببندی چشم هایت را، بر اندوهی که بر این غریب وامانده از رفتن می‌گرید.

عجب حکایتی هستی ای انسان! نه پای رفتن داری و نه دلِ ماندن.

دل می‌خواستی که حریفش کنی، حریف عشق ورزیدن، و چه خوب که هنوز تا چند صباحی که این دل، ته مانده‌ی یادش را از تو سوسو می‌زند در آسمانِ رو به تاریکی‌اش، دلِ ماندن نداشته باشد.

و من که هزار پاره شدم میان پای رفتن و دلِ ماندن، میان “ بریدن و دل کندن“ و “ ماندن و چنگ زدن“. هزار پاره شدم اما پاره‌هایم را، هنوز به باد نداده‌ام. پاره‌پاره‌های وجودم را خون چکان، میان دو دست گرفته‌ام به سویت، هنوز آموخته‌ی تواَند، صدایشان کن! تا همچون پاره‌های مرغان که آموخته‌ی ابراهیم شده بودند و آن‌ها را بر کوه‌ها گذاشت و خواند، خواند و به سویش روان شدند، پاره‌های وجودم به سویت روانه شوند.

مرا بخوان! بخوان تا نه ترسی مانَد و نه اندوهی.

 

 

ترس ۲: هبوط کرده بودم از هر چه …

کودک که بیدار شد، مادرش را کنار خود ندید. ترسیده بود و هاج و واج به دور و برش نگاه می‌کرد، ناگهان صدای گریه‌اش همه جا را پر کرد. در آغوشش گرفتم و تکانش دادم. کم‌کم مأوا گرفت و آرام شد. یادم آمد که فرزند آدم در آغوش، آرام می‌گیرد.

دنیا، دنیا بود، پاره پاره بودنش را هر روز نشانم می‌داد، یک جا، سامان نمی‌گرفت، در دستم نمی‌ماند و هر روز غنیمتی از من می‌ستاند؛ دیروز بیمار شدم، امروز ”دوستی“ را از دست دادم و فردا… اما ماجرای من، دنیا نبود؛ فراموش کرده بودم.

آغوش را که فراموش کردم و مأوا را، دنیا در دلم تخم گذاشت و چشمانم را پُر کرد؛ فرزند آدم، عریان شد، در خویشتن عریان شدم. هبوط کرده بودم از هر چه …

عریانی ترس داشت و من که کوچک شده بودم، چنگ می‌انداختم به هر چه غیر تو بود؛ می‌خواستم عریانی‌ام را بپوشانم.

عریانی تشویش داشت. پای‌برهنه میان ”بودن“ و ”شدن“ می‌دویدم، پیِ آب بودم انگار، اما تا طفلِ دل گریان نشد، آب جاری نگشت؛ طفل را که رها کردم، طالب شد، طالب آغوش مادر، من با پای برهنه می‌دویدم و او، آغوش را به یاد می‌آورد و می‌گریست و آنگاه که گریست، رحمت جاری شد.

فرزند آدم،  این بار لایق لباسی دیگر شده بود، پس او را در خویش پوشاندی، با لباس تقوا، و  این بار ”تو“ چشمانش را پر کردی.

 

 

ترس ۳: إِنّی نَذَرتُ للرّحمن صَوما۱

خودم را معنا می‌کنم؛ نه، تو تنها نیستی، تنها رهایت کرده‌اند اما تنها نیستی. پُرت می‌کنم، ای عزیزترینم، دردانه! پُرت می‌کنم، آن‌قدر گرم می‌شوی که دیگر بیمی به خود راه نخواهی داد.

این‌جا همه چیز سست است، به قواره‌ی انسان در نمی‌آید، چیزی می‌خواهم که محکم باشد، می‌خواهم روی آن خانه‌ای بنا کنم. زمینی سخت؟! نه، سخت‌تر از آن، سنگ‌ها را برایت می‌تراشم، خانه‌ای برایت خواهم ساخت که ویرانی نداشته باشد و تو را در آن سکنی خواهم داد.

چیزی گرم می‌خواهم، می‌خواهم درون انسان را پُر کنم، گرم می‌شوی، کمی صبر کن، گرمت می‌کنم. بیا! برایت اسباب‌بازی آورده‌ام، فکرِ همه‌جا را کرده‌ام، بیا، همه را برای تو آورده‌ام. بازی کن، سرخوش باش، رها می‌شوی، از ترس‌هایت، از تنهایی، دیگر هیچ دردی نخواهد بود؛ این یکی را وقتی ترسیدی بغل کن و آن یکی را وقتی گرسنه شدی، تعظیم … این یکی را هم بخوان، به دردت می‌خورد، بزرگ که شدی! سراغ آدم‌هایی خواهی رفت که فقط این زبانت را می‌فهمند! …

چرا اخم می‌کنی؟ اسباب بازی‌هایت در این سال‌ها کافی نبوده است؟! باشد باز هم برایت دارم، به هیچ چیز فکر نکن.

خسته

‌           خسته                            خالی

‌                      خسته                             خالی

‌                                                                    خالی،       فریاد می‌زنم،

آغوشش را باز می‌کند و می‌گوید: آرام! آیا کودک نبودی و پرورشت دادم؟

راست می‌گوید، راست می‌گویی، ساکت می‌شوم، ساکت می‌شویم…

این گونه فکر کن،               این گونه سخن بگو،                       این گونه زندگی کن؛ این هم کلیشه‌ای به قدّ و قواره‌ی تو. حالا برو.

همه چیز را بریده‌اند به قد و قواره‌ی من؟!

راست می‌گوید، برو، خوش باش، اینجا همه همین‌طور زندگی می‌کنند. راز بقا را می‌دانی؟ خودت را وفق بده، همرنگ جماعت …

… باز هم تنها باز می‌گردم.

تنها که می‌شوم، در خود فرو می‌روم، غوطه‌ور می‌شوم و صدای ضعیف کودکی را در درونم می‌شنوم. معصومانه گریه می‌کند. می‌خواهم کمکش کنم باید به او بها دهم، بهایی به اندازه‌ی تولدش اما …

این‌ها را ببین‌! چه حریصانه به انسان نگاه می‌کنند. فرعون‌ها را شناخته‌ای؟ منتظر تولد فرزندی دوباره، از آدمند. می‌کشندش، می‌دانی؟! می‌کُشندت. متولد نشو فرزندم. یوغ‌ها را نمی‌بینی؟ کافی است پیدایت کنند. یکی یکی و صد تا صد تا، برده می‌گیرند، نمی‌بینی؟

***

ساعت‌هاست اینجا نشسته‌ام، پشت میز! هر چه بخواهید، برایتان می‌نویسم، کارهایتان را انجام خواهم داد، امّا چرا این‌قدر خسته‌ام و در پی اوقات ”فراقت“؟

… ساعت‌هاست اینجا نشسته‌ام، جلوی تلویزیون. فیلم می‌بینم؛ در زندگیِ آدم‌هایی که برایم بازی می‌کنند، شریک می‌شوم. چقدر زمان گذشته؟ نمی‌دانم. با آن‌ها می‌خندم و در سختی‌هایشان گریه می‌کنم، اما چرا هیچ کدامشان در سختی‌های زندگی با من شریک نمی‌شوند؟

***

دلم آشوب می‌شود. خیال تولدت را از سَرَم بیرون می‌کنم. بخواب فرزندم، آرام بخواب. دنیا برای تو چیزی ندارد، با تولدت چیزی را عوض نمی‌کنی، خودت را هم از دست خواهی داد. خیال تولدت را از سر بیرون می‌کنم اما تو … از درونم فریاد می‌زنی، در من شعله می‌کشی و  می‌خواهی بیایی.

من می‌ترسم. از فرعون‌ها، از خودم. تو را بر می‌گیرم و با خود می‌برم، باید دور شویم، این‌جا جای ماندن نیست. تو را عاشقانه در درونم جستم، و پروردمت. اما آن بیرون را ببین، چشم نور بینی نیست. تو را چه می‌توانم کرد و خود را؟ چه خواهم گفت آنگاه که مرا بپرسند این طفل را از کجا آورده‌ای؟ سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی … اما این تویی، طفلِ نور بین من که سرِ تابیدن داری، با تو چه کنم؟…

گاهِ تولد است و من دردها و ترس‌ها را به آن درختِ بخت تکیه داده‌ام. می‌شنوم: «غم مخور و دیده روشن دار و آنان را که چشم نور بین ندارند، بگو که برای رحمان، زبان به روزه درکشیده‌ام.»

در تو سکوت می‌کنم و تو زاده می‌شوی فرزندم…

‌       – «إنی عبدالله»….           و من پُر می‌شوم. پس سلام بر من، روزی که زاده شدم و روزی که می‌میرم و روزی که برانگیخته خواهم شد.۲

 


۱-     ”من برای خداوند رحمان سکوت را بر خود واجب داشته‌ام…“ (سوره‌‌ی مریم(س)،آیه‌ی ۲۶)

۲-     [مدیر سایت:] نگاه کنید به سوره‌ی مریم(س)، آیات ۳۳-۲۲

// // ?>


کوچک شده‌ایم!

طبیعی است که ما، همه‌ی آدم‌ها، می‌ترسیم. این رفیق باوفا همیشه با ما بوده است. پدر و مادر بزگوارمان (آدم و حوا) با این رفیقشان از بهشت اولیه‌شان پرت شدند وسط زندگی زمینی. من هم اگر جای آن‌ها بودم می‌ترسیدم. وقتی با گاز زدن به میوه‌ی یک درخت یک‌دفعه کلی تغییر کنی ترسناک است خُب. یک‌دفعه خودت را لخت و گرسنه و پشیمان ببینی (توی بهشت اولیه نه گرسنگی بوده، نه تشنگی، نه خستگی و …) ترس طبیعی‌ترین حالت است. بیشتر هم باید بترسی وقتی تو حرفی را زیر پا گذاشته‌ای که گوینده‌اش آفریدگار تو بوده. من ولی نمی‌دانم آن زوج خوشبخت بیشتر از نافرمانی خودشان ترسیدند یا آن تغییرات شگرفشان؟! می‌خواهم امیدوار باشم ننه حوا و بابا آدم از جسارتی که کرده بودند ترسیدند، از پیمانی که شکسته بودند و از این‌که حالا پروردگارشان چه فکری خواهد کرد؟ باید از این ترسیده باشند که طبیعت بشر- بندگی و عبودیت – را وانهاده‌اند و خواسته‌اند قبای خدایی بپوشند که به تنشان زار می‌زده، باید چهار ستون بدنشان لرزیده باشد وقتی به خود آمده و عصیانشان را فهمیده‌اند، و باید خوشحال شده باشند که هبوط مجازاتشان نبوده، که پروردگارشان آن‌قدر رحمتش وسیع است که می‌بخشدشان و به این گناه بزرگ – نه خوردن از میوه‌ی ممنوعه که عصیان عظیمشان – نمی‌گیردشان.

زمین سرد و داغ و خشک و گرسنه و تشنه و برهنه و … بود که بود! مگر آن‌ها ادعای شراکت در صفات ازلی پروردگارشان نمی‌کردند؟ پس باید از پس زندگی هم بربیایند. کسی که ادعای ربوبیتش می‌شود و آرزوی خدایی می‌کند که نباید از گرسنگی و تشنگی و برهنگی و ناامنی بترسد و گلایه کند.

قرن‌هاست فرزندان آن زوج خوشبخت – نمی‌دانم چرا اصرار دارم خوشبخت بدانمشان – روی این کوه خاکی زیسته‌اند، آن‌ها هم ادعای خدایی کرده‌اند و حتی خدایی‌گری هم کرده‌اند خود را صاحب جان و روح و دنیا و مرگ آدم‌های دیگر خوانده‌اند، اما برخلاف پدر و مادرشان نه ترسیده‌اند و نه توبه کرده‌اند درعوض دستشان را تا سر شانه توی خون هم‌نوعانشان کرده‌اند و وعده‌ی بهشت هم داده‌اند.

هر کسی ذره‌ای خرد داشته باشد باید بفهمد خدایی کردن بنده چقدر هولناک است؛ کسانی‌که ادعایشان را دارند اگر فکر کنند – فقط کمی فکر – باید زَهره ترک شوند… که نه فکرمی‌کنند و نه زَهره‌شان می‌ترکد. در عوض کلی آدم دیگر از آن‌ها می‌ترسند، برای جانشان و مالشان و عزیزانشان که زیر یوغ آن‌هاست می‌ترسند.

من هم می‌ترسم، ازمرگ بیشتر از همه می‌ترسم! از تاریکی و تنهایی هم می‌ترسم، از اینکه اتفاقی بیافتد و هر چه اطرافم است ناپدید شود می‌ترسم. من خودم را زنجیر کرده‌ام به چیزهایی تا پایم روی زمین بماند، تا معلق و سرگردان توی فضا نشوم و این زنجیر را به میخ‌های زیادی کوبیده‌ام که کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند؛ خانواده‌ام، خانواده‌ی عزیزم احتمالاً محکم‌ترین میخ طویله‌ای است که پیدا می‌شود. دوستان مهربانم، کتاب‌های گرانقدرم، درس و دانشگاه مسخره‌ام، موبایلِ زشتِ چندش‌آورم، کامپیوتر لجبازم، کارت بانکی‌ام و … حواسم هست که اگر خطری هم بود خودم را جمع کنم: اگر یک وقت طوفانی، گردبادی، کولاکی، چیزی نزدیک شد خم می‌شوم و سرم را بین زانوانم فرو می‌برم و با دست محکم روی سرم را می‌پوشانم تا آسیبی نرسد. اگر اطرافم دیوار بکشند و جا برای تکان خوردنم هم کم شود اعتراضی نمی‌کنم؛ من خوب بلدم خودم را جمع و جور کنم و با شرایط وفق دهم؛ آدم ”انعطاف‌پذیری“ هستم!

اصلاً نمی‌فهمم چطور بعضی‌ها ادعا می‌کنند که نمی‌ترسند، چطور می‌شود نترسید؟ درک نمی‌کنم مردی را که می‌داند اگرحرف بزند کشته می‌شود و بعد که کشته شد خانواده‌اش به باد فنا می‌رود… ولی باز حرف می‌زند، گلویش را صاف می‌کند و داد می‌زند. چریک‌های دهه‌ی هفتاد را درک نمی‌کنم که می‌دانستند عمر مفید یک چریک شش ماه است و باز اسلحه‌شان را زیر کاپشن محکم می‌گرفتند و بند کفششان را محکم می‌بستند. توی تلویزیون انبوه جمعیت معترضی را دیده‌ام که مقابلشان یک ارتش صف بسته و ساعتی بعد تعداد زیادی توی خونشان غلتیده‌اند و فردا باز همان تعداد جمعیت، شاید هم بیشتر، دوباره همان‌جا صف می‌کشند. نمی‌فهمم چرا آن‌ها نمی‌ترسند؟ گلوله است، شوخی که ندارد!

نمی‌خواستم از ترس بنویسم، وقتی می‌نویسم خودم برای خودم عریان می‌شود و من از این خود عریان می‌ترسم. این خود به شدت ترسوست، ضعیف و وابسته است، دروغ می‌گوید، کفر می‌ورزد، گاهی مشرک می‌شود. این خود، موجودی ترسناک و به غایت ترحم برانگیز است. می‌ترسد گرسنه بماند یا کتک بخورد. تقاضای زیادی هم ندارد فقط می‌خواهد زنده بماند و همه چیز همین‌طور بماند و هیچ‌کدام از میخ‌ها و میخ‌ طویله‌هایش از جایشان تکان نخوردند. به موقعش کرو کور و لال هم می‌شود، وقتی کسی ازدرد می‌نالد دچار کری روانی می‌شود؛ وقتی از خیابان رد می‌شود، دخترکان هفده‌ساله‌ای را نمی‌بیند که سرِ تنشان با رانندگان ماشین‌ها چانه می‌زنند، اگر هم قرار باشد حقیقتی گفته شود زبان او بند می‌آید و روزه‌ی سکوت می‌گیرد.

پدر و مادر ارجمندمان – آدم و حوا – هوس خدایی‌گری کردند و بعد چنان از عظمت عصیانشان ترسیدند که یک‌باره گرسنه و تشنه و عریان شدند؛ من اما بدون ادعایی بزرگ هم می‌ترسم، هم گرسنه و تشنه می‌شوم و هم از عریان شدن می‌ترسم. از تصور سردی دستبند و پابند می‌ترسم، از داغی سیلی توی صورتم و توحش تجاوز بر تنم وحشت دارم؛ من حتی از ملاقات با خودم هم فرار می‌کنم.

ترس مقدس است، یعنی بوده، آن‌ها از عظمت و خدایی پروردگارشان ترسیدند و نه از عواقب ساده‌ی گناهشان و ترس مقدس شد؛ اما من ترس را هم به لجن کشیده‌ام که حتی برای «شدن» هم می‌ترسم، من حتی از «خودم ماندن» هم می‌ترسم. وقتی از چیز حقیری بترسی حتماً خودت از همان هم حقیرتر شده‌ای!

 

ساعت ۲:۴۳ صبح

// // ?>