بایگانی دسته: فرهنگ، اجتماع و سیاست



«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۴)

فایل قابل‌چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۱۰ تا ۱۴

اصل پشتیبانی از حق و حقیقت است[۱]

امروزه یکی از وسایل رسیدن به حق و حقیقت در دادگاه‌ها وکیل مدافع است. وکلای مدافع می‌کوشند دادگاه‌ها را در مقابل واقعیت‌ها قرار دهند و حق را به حق‌دار برسانند. البته هستند وکلای مدافعی که به خاطر پول و ثروت حقایق را پنهان می‌کنند تا موکّلشان به چیزی که حقّ او نیست دست یابد یا از مجازات بگریزد. اینان وکلای مدافعی هستند که شرف خود را می‌فروشند. دیل کارنگی نویسنده‌ی معروف در یکی از آثار خود از وکیلی سخن می‌کوید که هرگز شرف خود را نفروخت:
«قریب به بیست و پنج سال قبل، روزی معلم یک مدرسه در آمریکا دو سیلی محکم به گوش پسرکی زد که چرا اینقدر ناراحت است و سر کلاس روی نیمکت خود «وول» می‌زند و «جُم» می‌خورد. معلم در برابر شاگردان او را سیلی زد و چنان تحقیرش کرد که پسرک بینوا هق‌هق کنان به خانه رفت. در آن زمان بیش از پنج شش سال نداشت، ولی در همان سن استنباط کرد عملی که در مورد او روا داشتند ظلم محض و عین بیدادگری بود. از همان لحظه نسبت به بیدادگری نفرت و انزجار شدیدی در خویشتن احساس نمود و تا پایان عمر بر ضدّ آن مبارزه کرد. نام او کلارنس دارو بود. وی سرشناس‌ترین وکیل عدلیّه و محقّقاً بزرگ‌ترین وکیل جنایی دادگستری عصر خود شد. تعداد دفعاتی که اسم و شهرت او در صفحه‌ی اول مطبوعات آمریکا به چاپ رسید، از حد بیرون است. هنوز هم بسیاری راجع به نخستین باری که وکالت کرد صحبت می‌کنند و اینکه وی در دادگاه داد و فریاد زیاد برپا کرد، در حالی که اصل دعوای طرفین راجع به یک دست دهانه‌ی اسب بود که پنج دلار بیشتر ارزش نداشت. وقتی از او پرسیدند چرا به خاطر یک دست دهانه‌ی اسب این همه جار و جنجال به راه انداختی، پاسخ داد: اصل، پشتیبانی از حقّ و حقیقت است نه ارزش وسیله یا موضوعی که جریان دادگاه به خاطر آن تشکیل می‌شود.
او در جریان دعوای قضایی چنان خونگرمی و شهامتی از خود نشان می‌داد که گویی در برابر ببر بنگال ایستاده و ناچار از دفاع است. کسی که وی را به وکالت انتخاب کرده بود، پنج دلار حق‌الوکاله به او پرداخت، ولی چون کار به پایان نرسیده بود وی به خرج خود جریان دعوی را به هفت دادگاه رساند و هفت سال به دنبال آن دوید و عرق ریخت تا در پایان پیروز شد. کلارنس دارو روزی گفت که هرگز به خاطر پول یا شخصیت فردی، دعوایی را نپذیرفت و به دفاع از کسی برنخاست. هدف او همیشه دفاع از کسی بود که مورد ظلم قرار گرفته بود.» [۲]

کلیدواژه: وکالت، دادگاه، حق و باطل

کسی که بقای ظالمان را دوست دارد از آن‌هاست

صفوان جمال که از یاران امام کاظم(ع) است می‌گوید: «خدمت امام رسیدم. فرمود: ای صفوان! همه‌ی کارهای تو خوب است جز یک کار.
عرض کردم: فدایت شوم، چه کار؟
فرمود: اینکه شتران خود را به این مرد یعنی هارون، کرایه می‌دهی.
گفتم: به خدا سوگند در مسیرهای عیّاشی و هوس‌بازی و صید حرام به او کرایه نمی‌دهم؛ تنها در این راهف یعنی راه مکّه، در اختیار آن‌ها می‌گذارم. تازه خودم همراه شتران نمی‌روم؛ بعضی از فرزندان و کسانم را با آن‌ها می‌فرستم.
فرمود: ای صفوان! آیا از آن‌ها کرایه می‌گیری؟
عرض کردم: بلی.
فرمود: آیا دوست داری که زنده بمانند و بر سر کار باشند تا کرایه‌ی تو را بپردازند؟
گفتم: بلی.
فرمود: کسی که بقای آن‌ها را دوست بدارد، از آن‌هاست و هر کسی از آن‌ها باشد، در آتش دوزخ خواهد بود.
صفوان می‌گوید: من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم. چون هارون شنید، به دنبال من فرستاد و گفت: صفوان! شنیده‌ام شترهایت را فروخته‌ای.
گفتم: آری.
گفت: چرا؟
گفتم: پیر شده‌ام و فرزندان و کسانم نمی‌توانند از عهده‌ی اداره‌ی آن‌ها برآیند.
گفت: چنین نیست. من می‌دانم چه کسی به تو دستور داده است. آری، موسی بن جعفر [علیه السّلام] به تو این دستور را داده است.
گفتم: مرا با موسی بن جعفر [علیه السّلام] چه کار؟
هارون گفت: این سخن بگذار! به خدا سوگند، اگر سوابق نیک تو نبود دستور می‌دادم گردنت را بزنند.» [۳]

کلیدواژه: عدل و ظلم، تبعیت و اطاعت، ترس

آن نیرنگ است

شخصی از امام صادق(ع) پرسید: عقل چیست؟
فرمود: عقل چیزی است که به وسیله‌ی آن خدا پرستش می‌شود و بهشت به دست آید.
آن شخص گوید گفتم: پس آنچه معاویه داشت چه بود؟
فرمود: آن نیرنگ است، آن شیطنت است که نمایش عقل را دارد ولی عقل نیست.[۴]

کلیدواژه: عقل، زیرکی، پرستش، بهشت

کودنی پسر پادشاه

«پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته، با کمال کودنی و بلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت. فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم. گفت: آنچه داری گِرد است و زرد است و مجوّف است.
گفت: چون نشان‌های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟
گفت که می‌باید غربیل باشد!
گفت: آخر این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوّت تحصیل و دانش، آن قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟» [۵]

کلیدواژه: علم، عقل، دانش لاینفع

وضع مردم در جاهای دیگر خیلی بدتر است!

سالازار و یارانش می‌کوشیدند به مردم پرتغال تلقین کنند که آن‌ها باید فقر و بدبختی و سانسور و خفقان و گرانی و تورّم را تحمّل کنند، چون به هر حال وضع آن‌ها از مردم دیگر نقاط جهان خیلی بهتر است. روزنامه‌ها می‌نوشتند که در «شوروی خفقان غوغا می‌کند»، «در محلّه‌ی هارلم نیویورک گرسنه‌های زیادی یافت می‌شوند» و یا اینکه «آزادی بیان در کشورهای دموکراسی فقط حرف است. در آنجا تراست‌ها و شرکت‌ها حکومت می‌کنند» و سرانجام اینکه «باز هم باید سپاسگزار رهبر بزرگ سالازار باشیم که اینچنین سخاوتمندانه به ما آزادی داده است». و البتّه طرفداران سالازار باورشان شده بود که پرتغال آزادترین کشور دنیاست:
«از ویژگی‌های نظام‌های دیکتاتوری که نخست‌وزیری سالازار نیز از آن‌ها بی‌بهره نبود این است که طرفداران و هواخواهان آن با بدگمانی خیال می‌کنند که آزادی بیانی که در کشورهای برخوردار از نظام پارلمانی و چندحزبی موجود است، افسانه‌ای سیاسی است و آن را نفی می‌کنند.»[۶]

کلیدواژه: فقر، گرانی و تورّم، آزادی بیان، ظلم، ظلم‌پذیری، دیکتاتوری

وحشتی که سخت قهار است

در نظام دیکتاتوری همه از هم می‌هراسند. هراس از مأموران موجب می‌شود که کمتر کسی جرأت کند اندیشه‌های خود را که چیزی جز نفرت از بانیان حکومت نیست بر زبان آورد. جوّ ترس و وحشت باعث می‌شود که انسان‌ها دو چهره شوند. فیگردو از قول یکی از شهروندان پرتغالی می‌نویسد:
«هرگاه که در کوچه و خیابان می‌خواهیم از سیاست صحبتی بکنیم ابتدا به همه سو نگاه می‌کنیم تا ناشناسی یا شخص مظنونی در آن نزدیکی نباشد. وحشتی که پرتغال را در چنگ خود می‌فشارد، بسیار زیاد است. کافه‌ها و میدان‌های عمومی و کارخانه‌ها و کارگاه‌ها و خلاصه همه‌جا همه از ترس دستگاه تفتیش عقاید بر خود می‌لرزند. مردم به قدری اسیر وحشت‌اند که می‌ترسند حتی سایه‌شان آن‌ها ار دنبال کند. چه بسیار مردمی که فقط به گناه خواندن روزنامه برای گروهی یا دور میز قهوه‌خانه‌ای دستگیر شدند و تحت شکنجه قرار گرفتند و به تبعید رفتند! چه بسیار مردمی که به گناه اینکه به برنامه‌ی پرتغالی رادیو لندن گوش داده‌اند توقیف شده‌اند. چه بسیار بی‌سوادانی که فقط به گناه برداشتن جزوه‌ای از روی زمین در زندان‌ها ناقص‌العضو شده‌اند یا از تراخم نابینا گشتند، حال آنکه چون بی‌سواد بودند نمی‌دانستند که جزوه‌ای که برداشته‌اند حاوی چه مطالبی است.» [۷]

کلیدواژه: ترس، اطاعت، ظلم، دیکتاتوری

اینان،‌ هم می‌دزدند و هم به دار می‌آویزند

گزارش آنتونیو فیگردو از شرایط زندگی سیاه‌پوستان در مستعمرات پرتغال دهشت‌انگیز است. وی در فصل نهم کتاب خود با نام «متافیزیک استعمار» ابتدا سخنی از اندیشمند پرتغالی آنتونیو وی‌ییرا (۱۶۰۸ ـ ۱۶۹۷) نقل می‌کند که سخنی است والا و خردمندانه که توجه هر صاحب‌نظری را جلب می‌کند. او می گوید:
«کسانی که عنوان «دزد» را بیشتر درخورند آن‌هایی هستند که حکام و فرمانروایان در سپاه‌ها و قوای مستعمراتی خود می‌گمارند و حکومت ولایات و ولایت بر شهرها را به آن‌ها می‌سپارند؛ زیرا این والیان به تدبیر یا به زور اموال انسان‌ها را می‌دزدند و غارت می‌کنند.
دزدان و راهزنان ممکن است به یک نفر یا قافله‌ای دستبرد بزنند، امّا اینان سراسر شهری یا اقلیمی را چپاول می‌کنند. دزدان عادی ضمن دزدی خطر می‌کنند، امّا این‌ها از هر خطری مصونند. دزدان عادی اگر دستگیر شوند به دار آویخته می‌شوند، ‌امّا اینان هم می‌دزدند و هم به دار می‌آویزند.»
آنتونیو فیگردو از ظلم و ستمی که پرتغالی‌ها بر مردم مستعمرات (موزامبیک، گوا، آنگولا، گینه‌ی بیسائو و …) که سالازار آن‌ها ر ا «ایالت‌های پرتغال در آفریقا» می‌نامید روا می‌داشتند سخن می‌گوید: گزارش‌های او دردناک و تکان‌دهنده است و نشان می‌دهد که انسان وقتی پای منافعش به میان می‌آید تا چه اندازه بی‌رحم می‌شود. فیگردو شرح می‌دهد که چگونه استعمارگران پرتغالی کارگران سیاه‌پوست را بدون هیچ اجرتی به کار می‌گیرند. فیگردو با قاطعیّت و با ذکر موارد بسیار اعلام می‌کند که شرایط زندگانی «سیاهان کارگر» از بردگان عهد برده‌داری به مراتب بدتر است. او توضیح می‌دهد که چگونه در اثر سختگیری‌ها و جور و جبر استثمارگران پرتغالی منطقه‌ای به عرض متجاوز از صد کیلومتر در طول مرزهای داخلی موزامبیک و ساحل شمالی رود «ساو» و نیز مناطق عظیمی از گینه‌ی پرتغال به سرعت و به کل از سکنه خالی شد. آفریقاییانی که در این سرزمین‌ها باقی ماندند، با سرنوشتی به سیاهی سرنوشت مردگان روبرو بودند. وی می‌نویسد:
«سیاهان که مانند احشام برای کار خریداری می‌شدند به صورت دارایی شخصی برده‌دار به حساب می‌آمدند و مصلحت برده‌دار اقتضا می‌کرد که آن‌ها را مانند گاو نر یا اسب خود سالم و نیرومند نگه دارد. امّا اینجا کسی سیاه بومی را خریداری نمی‌کند بلکه از دفتر مستعمرات اجاره می‌کند، بی‌آنکه سیاه برچسب «انسان آزاد» خود را از دست بدهد. زندگی یا مرگ او برای کارفرمایش یکسان است، مشروط بر اینکه تا می‌تواند کار کند؛ زیرا هرگاه کارگری از کار بیفتد یا بمیرد، کارفرما می‌تواند کارگر دیگری به عوض او بخواهد. کارفرمایانی هستند که تا سی و پنج درصد کارگرانی را که حکومت در اختیارشان می‌گذارد، طیّ دوران به اصطلاح «کار پیمانی» از سنگینی کار و قلّت قوت، می‌کشند.»[۸]

کلیدواژه: برده‌داری، ظلم، استعمار، اروپا، سیاه‌پوستان

صهیونیسم مظهری از نژادپرستی و تبعیضات نژادی

در یکی از روزهای ماه فوریه‌ی سال ۱۹۷۵ در مجمع عمومی سازمان ملل حادثه‌ای به وقوع پیوست که در تاریخ مجامع بین‌المللی کم‌نظیر بود. در این روز نماینده‌ی اسرائیل حایم هرزوگ دیوانه‌وار از جا برخاست و آخرین اعلامیّه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل را پاره کرد. این اعلامیّه که به تصویب و تأیید هفتاد و دو تن از نمایندگان رسیده بود چهره‌ی واقعی صهیونیسم را برای جهانیان ترسیم کرده بود. در این اعلامیّه رفتار زشت و ضدّ انسانی سربازان اسرائیلی با فلسطینی‌های مبارز سرزمین اشغال شده‌ی فلسطین به شدّت محکوم گشته و از صهیونیسم به عنوان «شکلی از نژادپرستی و تبعیضات نژادی» یاد شده بود. وقتی متن اعلامیّه از پشت تریبون قرائت شد و نسخه‌ای از آن در جلوی همه‌ی نمایندگان قرار گرفت، نماینده‌ی اسرائیل که همیشه سعی داشت خود را مردی با نزاکت معرفی کند نتوانست تاب بیاورد و مانند دیوانگان از جا برخاست و اعلامیّه را پاره کرد.[۹]

کلیدواژه: اسرائیل، فلسطین، سازمان ملل، تبعیض نژادی

زخم‌های ما هنوز تازه است

استعمارگران اروپایی برای توجیه غارت‌ها و چپاول‌های خود در آسیا و آفریقا از واژه‌ها و عناوین زیبا استفاده می‌کردند. لئوپولد دوم پادشاه بلژیک در انتخاب اسامی و واژه‌های فریبنده استاد بود. از جمله اینکه بخشی از سرزمین کنگو را که به اشغال قوای بلژیک درآمده بود ایالت آزاد (!!) کنگو نام گذاشت.
در ایالت آزاد کنگو دو منبع بزرگ ثروت برای بلژیک وجود داشت: اول کائوچو که بلژیکی‌ها از جنگل‌های بزرگ این منطقه به دست می‌آوردند و دوم عاج‌های گران‌قیمت فیل‌ها. آب و هوای کنگو برای اروپاییان بسیار نامناسب بود و بلژیکی‌ها مجبور بودند از نیروی کار مردم بومی استفاده کنند. رفتار اروپایی‌ها با مردم بومی این کشور بسیار زشت و غیرانسانی بود:
«پادشاه بلژیک برای آنکه مردم بومی را به پرداخت مالیات و کار اجباری وادار سازد قوانین سخت و خشنی را در مستعمره‌ی خویش برقرار ساخت. بلژیکی‌ها برای به دست آوردن منافع بیشتر، گاه زنان قبیله‌ای را گروگان می‌گرفتند و فقط در صورتی آن‌ها را آزاد می‌کردند که شوهرانشان به مقدار کافی عاج و کائوچو به سربازان بلژیکی تحویل دهند.
از نظر پادشاه بلژیک اعدام سیاه‌پوستان ناراضی مانعی نداشت. او ضرب و شتم سیاهان را جایز می‌شمرد و حتی اجازه داده بود که سربازان اعزامی از بلژیک و یا مزدوران محلی وی در صورت لزوم (!!) بومیان ناراضی آفریقایی را شکنجه دهند.
به زودی معادن و منابع ثروت تازه‌ای در کنگو کشف شد و از رهگذر ثروت‌های عظیمی که به حساب‌های بانکی لئوپولد سرازیر گردید اقتصاد بلژیک شکوفا شد. امّا این شکوفایی به قیمت اشک و خون زنان، مردان و کودکان بومی کنگو تمام شد. از سال ۱۸۹۰ تا ۱۹۰۰ درآمد خود لئوپولد از طریق فروش کائوچو به پانزده میلیون دلار رسید. مدّتی بعد لئوپولد در ازای دریافت پول بسیار، به یک کمپانی آمریکایی نیز اجازه‌ی فعالیت در کنگو را داد و با این امتیاز فشار بر مردم بومی و ستمدیده‌ی کنگو افزون گشت.»[۱۰]
پس از جنگ دوم جهانی، همگام با دیگر کشورهای تحت ستم، مردم کنگو نیز به پیکار با استعمارگران پرداختند و سرانجام پس از فداکاری‌های بسیار استقلال خویش را بازیافتند. در ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ بودوئن پادشاه وقت بلژیک که برای اعلام استقلال آن سرزمین در مجلس نمایندگان کنگو شرکت کرده بود در ضمن نطقی کوشید اقدام بلژیک را در استعمار کنگو یک اقدام انساندوستانه جهت نشر علم و تمدن جلوه دهد و با این جملات از لئوپولد دوم تجلیل کرد:
«وقتی لئوپولد دوم کاری را به عهده گرفت که امروز به کمال آن می‌رسد قصد آن نبود که به شکل فاتح کنگو ظاهر گردد، بلکه هدفش متمدّن ساختن کنگو بود.»
در اینجا پاتریس لومومبا نخست‌وزیر وقت کشور تازه استقلال یافته‌ی کنگو نتوانست آرام بگیرد و پس از سخنرانی پادشاه بلژیک،‌ پشت تریبون قرار گرفت و مانند شیری خشمگین غرّید و ضمن رد سخنان پادشاه گفت:
«…جا دارد هیچیک از مردم کنگو فراموش نکنند که استقلال امروز فقط نتیجه‌ی تلاش‌های خود ماست؛ تلاشی توأم با احساسات آتشین؛ تلاشی که به همراه محرومیت، رنج و کوشش و حتی خونریزی بود. این تلاش توأم با اشک و خون است که امروز ما در اعماق قلب خود از آن مغروریم، زیرا تلاش شرافتمندانه و ضروری برای خاتمه دادن به تحقیرهای تحمیل شده بر ما بود. این بود ماهیّت هشتاد سال نظام استعماری… زخم‌های ما هنوز تازه است و ما از آن رنج فراوان می‌بریم و هرگز آن را فراموش نخواهیم کرد.»
چند سال بعد لومومبا در یک کودتا که به وسیله‌ی مزدوران استعمار انجام گرفت از کار برکنار گردید و پس از تحمّل شکنجه‌های بسیار شهید شد.[۱۱]

کلیدواژه: استعمار، عدل و ظلم، آفریقا، دروغ، لومومبا

همان را بیار ولی اسمش را نیار

«خان‌زاده‌ای شبی به یکی از دهات سردسیر بختیاری وارد شد و در خانه‌ی زارعی منزل گرفت. موقع خواب، ‌اطاق سرد و بدون رختخواب بود. زارع از خجالت نمی‌دانست که چه کند. بالاخره به خان گفت: شرمنده‌ام که چیزی نداریم.
خان گفت: حتی یک رختخواب پشمی یا یک پتوی کاشان نیست؟
زارع جواب داد: حتی چادر شب هم نداریم.
سرما فشار آورد. خان گفت: اقلّاً یک گلیم روی من بیندازید.
زارع گفت: کاش گلیم داشتیم. و بعد ادامه داد: البته یک شال خر در طویله هست، غیر از آن هیچ چیز نداریم.
خان خشمگین شد و گفت: خفه شو! آن شال را بنداز روی پدرت!
امّا سرما دست بردار نبود. نیمه شب هوا آنچنان سرد شد که خان بیش از آن نتوانست تحمل کند. به سوی اتاق مرد زارع رفت و در اتاق را کوفت و با ملایمت گفت: همان را بیار ولی اسمش را نیار!» [۱۲]

کلیدواژه: تکبّر،‌ عقل

من اندونزی هستم

تاریخ معاصر جهان شاهد ظهور بسیاری از رهبران ضدّ استعماری بوده است. یکی از این رهبران سخت کوش احمد سوکارنو رهبر جنبش ضدّ استعماری اندونزی بود که سازمان نیرومندی از میهن‌دوستان اندونزی علیه استعمارگران هلندی و اشغالگران ژاپنی تشکیل داد. مردم اندونزی سال‌ها با ظالمان استعارگر جنگیدند تا سرانجام توانستند به استقلال دست یابند. سوکارنو در سال ۱۹۴۵ پس از پیروزی بر استعمارگران به ریاست جمهوری اندونزی رسید. از آن پس او به هر کجا می‌رفت با استقبال و شور و هیجان مردم روبرو می‌شد. او ابتدا از آنهمه شور و هیجان و از اینکه حتی عده‌ای او را به جای خدا می‌پرستیدند دچار حیرت شد، امّا به تدریج این اندیشه در وی قوّت گرفت که نابغه‌ای بزرگ است و باید تمام بشریّت از نبوغ او استفاده کنند.
سوکارنو زمانی که در میدان‌ها و مکان‌های عمومی برای مردم سخنرانی می‌کرد و غریو تحسین و فریادهای مردم را می‌شنید، از حالت عادی خارج می‌شد. او روزهای اول با فروتنی می‌گفت: «من هم مثل شما هستم»، امّا به تدریج آنچنان از فریادهای ستایش مردم به هیجان آمد که گفت: «من اندونزی هستم، من اندونزی را به وجود آوردم. تا زمانی که جهان باقی است نام من در خاطره‌ها باقی خواهد ماند». از آن پس در سراسر اندونزی با پول «بیت‌المال» هزاران تصویر از او چاپ می‌شد و در دیوارها نصب می‌گردید. کارگزاران تبلیغات دولت اندونزی نیز دائماً با پخش اشعار و گفته‌هایی در ستایش سوکارنو بر این موج «انسان‌پرستی» دامن می‌زدند و کم‌کم بسیاری از مردم باور کردند که رهبرشان خصوصیاتی مافوق انسان دارد. سوکارنو نه تنها کوششی در جهت متوقّف ساختن این تبلیغات نمی‌کرد بلکه اقداماتی در جهت قدرت گرفتن افراد چاپلوس انجام می‌داد. او به جای بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی مردم برای خود کاخ‌های بزرگ می‌ساخت و کنگره‌ها و سمینارهایی در جهت تبلیغ هرچه بیشتر برای خود ترتیب می‌داد. او در همه‌ی زمینه‌ها خود را «نابغه» می دانست و به توصیه و پیشنهادات متخصصان وقعی نمی‌نهاد.
سرانجام این خودپسندی‌ها موجب پدید آمدن مصیبت‌های بزرگ برای جامعه‌ی اندونزی شد و با آنکه کشور اندونزی دارای عظیم‌ترین منابع زیرزمینی و معادن بزرگ بود فقر و بینوایی بر جامعه سایه افکند. فقر و بینوایی مردم موجب نیرومند شدن جنبش کمونیستی در این سرزمین شد و بسیاری از محرومان و زحمتکشان به آن پیوستند.
بحران اقتصادی و سیاسی اندونزی هر روز عمیق‌تر می‌شد، امّا سوکارنو همچنان به فریادهای تحسین‌آمیز و کف‌زدن‌ها و هورا کشیدن‌ها دلخوش بود و هیچ کوششی برای اصلاح اوضاع مصیبت‌بار اندونزی انجام نمی‌داد. سرانجام دولت‌های غربی که از نفوذ کمونیست‌ها در اندونزی به وحشت افتاده بودند مقدمات یک کودتای نظامی را در این کشور فراهم ساختند. کوتا به رهبری ژنرال سوهارتو انجام گرفت و کشتارهایی عظیم به دنبال آن به وقوع پیوست. دولت نظامی جدید از قدرت سوکارنو کاست و او را به صورت یک رئیس جمهور تشریفاتی درآورد. تصاویر بزرگ احمد سوکارنو از خیابان‌ها حذف شد و به تدریج از حضورش در اجتماعات جلوگیری کردند. چند سال بعد دیگر نامی از او در رسانه‌های گروهی برده نمی‌شد و برای همیشه از صحنه‌ی سیاست اندونزی کنار زده شد. و این پایان زندگی انسانی بود که با مبارزات خود ملتی را آزاد ساخت و با ستایش‌طلبی ملتی را در سیاهچال دیکتاتوری انداخت.[۱۳]

کلیدواژه: رهبری، عدل و ظلم، تبلیغات، استعمار، تاریخ معاصر، غرور، کمونیسم


فهرستی از کلید واژه‌های مجموعه ۱۰-۱۴:

غذا – خوردن – ایثار – تاریخ اسلام – پیامبر(ص) – مدینه – انصار- تغییر – محافظه‌کاری – مطهری – رضا شاه – تاریخ ایران – مشروطه – فرخی یزدی – دیکتاتوری – مجلس – نژادپرستی – دین – امام رضا(ع) – عزّت و ارزش – برده‌داری – عدل و ظلم – ترس – طالع‌بینی – حکومت – عزّت نفس – ارزش انسان – عطار نیشابوری – سانسور – آزادی – علمای دینی – فرهنگ عامیانه – معجزه – جنون و دیوانگی – تکبّر و خودپسندی – امیرکبیر – دارالفنون – دوره‌ی قاجار – مسئولیت‌پذیری – هیتلر – جنگ جهانی دوم – تبلیغات – سینما – قرون وسطا – عقل – سنّت پرستی – روان‌شناسی محافظه‌کاری – انتقاد – تاریخ – تاریخ اروپا – دوران مدرن – شعر – طبقه اجتماعی – فقر – اخلاق – ایمان – کینه – حقوق – مرگ – غفلت – ساده زیستی – عدالت – قضاوت – آمرزش – توبه – پدر – گرسنگی – جهاد – کار و شغل – حرص – نعمت – قدرت – استبداد – خشونت – ثروت و مال‌اندوزی – ظلم – ارتداد – کتاب آسمانی – تجمّل و ثروت – شجاعت – پول – مال – اطاعت و تبعیت – روان‌شناسی تبعیت – اختلاف و تعارض – کلیسا – روسیه – مردم – اسراف – مصرف – خودنمایی – ثروت – بهشت و جهنم – سرخوشی – خشم – ورزش – حق – شکنجه – انقلاب – فرانسه – سلطنت – جمهوری – مدح و چاپلوسی – شاعران – پیامبری – نادرشاه – استعمار – اروپا – تمدن – عصر جدید – آفریقا – جنگ مقدس – صداقت – مطبوعات – روزنامه‌نگاری – فرصت‌طلبی – دروغ – تاریخ – اصلاحات سیاسی – ماگناکارتا – کتاب مقدس – تیندال – مرگ – بردگی – اسپارتاکوس – صفویه – معجزه و کرامت – نویسنده – تعهد – تولستوی – امر به معروف و نهی از منکر – برخورد با مخالف – شاه عباس – حماقت – شرارت – حیوانات – نفس – سوءظن – رابطه – وکالت – دادگاه – تبعیت و اطاعت – زیرکی – پرستش – بهشت – علم – دانش لاینفع – اطاعت – سیاه‌پوستان – اسرائیل – فلسطین – سازمان ملل – تبعیض نژادی – لومومبا – رهبری – تاریخ معاصر – غرور – کمونیسم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. دیل کارنگی، رمز موفقیت در زندگی، ص۳۵، با تلخیص و ویرایش.
  3. سفینه البحار، ج ۲، چاپ نجف، ماده‌ی ظلم.
  4. اصول کافی، ج ۱، ص۱۱٫
  5. فیه ما فیه.
  6. آنتونیو دِ فیگردو: پرتغال و دیکتاتوری آن، ترجمه‌ی سروش حبیبی، انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۵۶، ص۱۵۳٫
  7. آنتونیو دِ فیگردو: پرتغال و دیکتاتوری آن، ترجمه‌ی سروش حبیبی، انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۵۶، ص۱۳۲٫
  8. آنتونیو دِ فیگردو: پرتغال و دیکتاتوری آن، ترجمه‌ی سروش حبیبی، انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۵۶، ص۲۰۲٫
  9. این خبر همراه با تصویری از نماینده‌ی اسرائیل در حال پاره کردن اعلامیّه در کتاب جهان در سال ۱۹۷۵، تاریخی که ما در آن زندگی می‌کنیم (متن انگلیسی)، ص ۲۳۱ چاپ شده است.
  10. محمود حکیمی: نگاهی به تاریخ معاصر جهان، انتشارات امیرکبیر،‌ تهران ـ ۱۳۶۷،‌ ج ۱، ص۸۵٫
  11. والتر رادنی: اروپا و عقب‌ماندگی آفریقا،‌ ترجمه‌ی محمود ریاضی، انتشارات چاپخش، تهران ـ ۱۳۵۴، ص۸۴٫
  12. محمد ابراهیم باستانی پاریزی: فرمانفرمای عالم، ص ۳۰۳ با اندکی تغییر و ویرایش.
  13. غلامرضا واحدی، بدیهه گویی‌ها، مؤسسه‌ی مطبوعاتی علمی، تهران ـ ۱۳۴۳، ص۲۴٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۳)

سرانجام، شاه قرارداد «ماگناکارتا» را امضا کرد[۱]

قرن سیزدهم میلادی در انگلستان آغاز تحوّلات عظیم در سیستم حکومت این کشور بود. یکی از حوادث مهمّ این قرن امضای منشور «ماگناکارتا» ـ یا منشور بزرگ‌ ـ به وسیله‌ی جان (۱۱۶۷ ـ ۱۲۱۶) پادشاه انگلستان بود. جان با امضای قرارداد مزبور این واقعیّت را پذیرفت که حکومتش مطلقه نیست و او نمی‌تواند آنچه می‌خواهد انجام دهد بدون اینکه در مقابل مقام دیگری مسئول باشد.
قبل از اینکه جان به سلطنت برسد پادشاهان انگلیسی با استبداد کامل حکومت می‌کردند. آن‌ها تابع هیچ قانونی نبودند و در مقابل هیچکس احساس مسئولیت نمی‌کردند و هر کس را که می‌خواستند دستگیر می‌کردند و بدون تشکیل دادگاه صالحه‌ای او را محکوم و مجازات می‌نمودند؛ امّا جان مجبور شد قراردادی را امضاء کند که بعدها زیربنای حاکمیّت مردم و حقوق مدنی آنان گردید. جان قراردادی را امضاء کرد که نتایج بسیار از آن استنباط می‌گردید از جمله اینکه «هیچکس نباید بازداشت،‌ تبعید یا معدوم گردد مگر به حکم قانون و پس از محاکمه در محاکم صالحه.»
جان در سال ۱۱۹۹ میلادی پس از برادرش ریچارد به سلطنت رسید. او پادشاهی مغرور بود و جنگ بیهوده‌ای را بر ضدّ فرانسه آغاز کرد. این جنگ خرج زیادی داشت و جان برای به دست آوردن مخارج جنگ، مردم را تحت فشار قرار می‌داد. مردم شهرنشین و فئودال‌ها و اشراف که «بارون» نامیده می‌شدند چندین‌بار به وی شکایت کردند، امّا جان توجّهی به تقاضای آنان نکرد. دهقانان نیز که بار مالیات‌ها و خرج جنگ بیشتر بر دوش آنان بود دچار فقر و گرسنگی شدید شده بودند. آن‌ها هم شرایط ناگوار خود را به گوش شاه رساندند، امّا پادشاه مستبد نه توجّهی به بارون‌ها می‌کرد و نه ارزشی برای کشاورزان قائل بود.
در این زمان، جان مبارزه‌ای را هم علیه پاپ آغاز کرده بود. او اعلام کرده بود که اسقف‌ها و کشیشانی را که از سوی واتیکان برای کلیسای انگلستان منصوب شوند نخواهد پذیرفت. اعلام چنین تصمیمی به معنای پایان قدرت و نفوذ پاپ در انگلستان بود و لذا پاپ اینوسان سوم برای حفظ موقعیت خود در انگلستان از پادشاه فرانسه خواست که همه‌ی نیروهای خود را بسیج کند و به انگلستان حمله ببرد و قدرت را از جان بگیرد.
پادشاه انگلستان با شنیدن این خبر، سخت به وحشت افتاد و به پاپ پیام داد که حاضر است نظرات او را بپذیرد و با کشیشان و اسقف‌ها و بارون‌های ناراضی قراردادی را امضا کند.
در سال ۱۲۱۵ میلادی در کنار رود تایمز، در منطقه‌ی «رانی مید» قراردادی بین پادشاه از یک طرف و بارون‌ها و مقامات کلیسا از طرف دیگر به امضا رسید که به قرارداد «ماگناکارتا» (منشور بزرگ) مشهور شد.
این قرارداد در واقع برای حفظ حقوق کشیشان و اشراف تنظیم شده بود، امّا محتوای آن به گونه‌ای بود که برای بسیاری از مردم عادی نیز حقوقی را در نظر گرفت. منشور آزادی در واقع زیربنای حقوق افراد در انگلیس شد، زیرا برای آیندگان این مجال را فراهم آورد که اصول دلخواه خود را از متن منشور آزادی، آنگونه که می‌خواهند، استنباط نمایند،‌ به این شکل که «کشور برای خود قوانینی دارد و شاه موظّف است که به این قوانین احترام گذارده، حقوق افراد اجتماع را محترم بدارد و هرگاه این قوانین را نقض نمود، ملت موظّف به اطاعت از وی نبوده،‌ حق قیام بر علیه او را دارد.»[۲]

کلیدواژه: تاریخ، اصلاحات سیاسی، مشروطه، قدرت، اروپا، ماگناکارتا

آنان در دشت جهل و نادانی مردم چرا می‌کنند!

ویلیام تیندال (۱۴۹۲ ـ ۱۵۳۶) معروف‌ترین اصلاح‌گر مذهبی انگلستان در قرن شانزدهم مانند صدها اصلاح‌گر در اروپا سرانجام در مبارزه با فساد کلیسای روم دستگیر و بیرحمانه سوزانده شد. تیندال عقیده داشت که یکی از راه‌های نجات مردم از چنگال خرافه‌ها و بندهایی که کشیشان بر دست و پای آن‌ها بسته‌اند ترجمه‌ی کتاب انجیل است، زیرا به این وسیله مردم متوجّه می‌شوند که اعمال پاپ، اسقف‌ها و کشیشان با گفته‌های انجیل سازگار نیست. ویلیام به دنبال ملاقات با اصلاح‌گرانی چون اراسموس و مارتین لوتر تصمیم گرفت انجیل را به زبان انگلیسی ترجمه کند. وی پس از چند سال کوشش مداوم و مشورت با ادیبان و نویسندگان بسیار، سرانجام انجیل را به زبان انگلیسی ترجمه کرد.
تیندال انجیل ترجمه شده‌ی خود را در خارج از انگلستان چاپ کرد و نسخه‌های معدودی از آن را به رم و لندن فرستاد. انتشار ترجمه‌ی کتاب مقدس با خشم عظیم کلیسای رم و انگلستان مواجه شد. کشیشان می‌گفتند که اگر مردم انجیل را به زبان خود بخوانند مقام ملکوت الهی به خطر می‌افتد، مسیحیّت تضعیف می‌شود و ضلالت و گمراهی جهان را فراخواهد گرفت. امّا تیندال معتقد بود که ترجمه‌ی انجیل خطری برای مسیحیّت محسوب نمی‌شود، بلکه خطری برای منافع کشیشان است که از جهل مردم سوءِاستفاده می‌کنند. آنان هرگاه سخن از آگاه شدن مردم به میان آید خشمگین می‌شوند، زیرا در دشت جهل و نادانی مردم چرا می‌کنند!
از آن پس تیندال مجبور بود برای فرار از مجازات و خشم کلیسا و کشیشان از شهری به شهر دیگر بگریزد؛ امّا وی سرانجام دستگیر شد و به جرم ترجمه‌ی کتاب مقدس محاکمه و محکوم به مرگ گردید. تیندال به این حکم دادگاه اعتراض کرد؛ امّا اعتراض وی مورد قبول واقع نشد و اسرانجام در ششم اکتبر ۱۵۳۶ به دار آویخته و سپس سوزانده شد.[۳]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، کتاب مقدس، ظلم، قرون وسطی، تیندال

آزادی یا مرگ!

داستان قیام بردگان رومی به رهبری اسپارتاکوس در قرن اول پیش از میلاد مسیح داستانی است سرشار از حماسه و دلاوری و حکایتی است از نبرد برای رهایی و آزادی. اسپارتاکوس از جمله بردگانی بود که آن‌ها را به مدرسه‌ی «گلادیاتورها» برده بودند. در این مدرسه گلادیاتورها آموزش می‌دیدند تا در روزهای مخصوص به میدان بیایند و با هم بجنگند. در این مسابقات خونین گلادیاتورها مجبور بودند یاران اسیر و همبند خود را برای شادی و تفریح امپراتور روم و یا اشراف رومی بکشند و اسرانجام …
«روزی اسپارتاکوس به همراه بردگان دیگری که همچون خود او تیره روز بودند، پا به فرار گذاشت. از اینجا بود که شورش و انقلاب بردگان در رم آغاز شد. آنان به رهبری اسپارتاکوس در طلب آزادی بودند. لشکریان رومی برای پیروزی بر این بردگان شورشی به دردسر زیادی افتادند. شعار بردگان این بود: آزادی یا مرگ!»
این سروش رهایی به گوش همه‌ی بردگان رسید. هزاران برده‌ی عاصی از رنج‌های بردگی به اسپارتاکوس پیوستند و نبرد برای آزادی را آغاز کردند. آنان در چند پیکار بزرگ سپاهیان رومی را شکست دادند.
سرانجام، شورش بردگان رومی در سال هفتاد و یک پیش از میلاد شکست خورد و هزاران برده‌ی شورشی به دار آویخته شدند، امّا حادثه‌ی این قیام دلاورانه برای آزادی در تاریخ ثبت شد. امروزه اکثر مورّخان براین نکته اتفاق‌نظر دارند که قیام بردگان رومی الهام‌دهنده‌ی بسیاری از قیام‌های آزادی‌خواهانه و رهایی‌بخش دیگر در طول تاریخ بوده است.[۴]

کلیدواژه: مرگ، بردگی، آزادی، اسپارتاکوس، ظلم

آنان از شرف انسانی بی‌بهره‌اند

در میان جوامع مختلف، انسان‌های مسئول و متعهّد پیوسته در اندیشه‌ی انسان‌های دیگرند. اینان از دیدن ظلم و ستم به خشم می‌آیند و سعادت و خوشبختی افراد جامعه، آنان را خوشحال می‌کند. این انسان‌های آزاده در زندگی خود از اصول و ارزش‌هایی پیروی می‌کنند و می‌کوشند رفتار خویش را بر آن اصول و ارزش‌ها تطبیق دهند. آن‌ها پیوسته از حقوق ستمدیدگان دفاع می‌کنند و از ستمگران نمی‌هراسند و در راه گسترش عدالت اجتماعی می‌کوشند. در مقابل این گروه از انسان‌های شریف که نفع جامعه را بر نفع خویش ترجیح می‌دهند، افرادی نیز هستند که فقط به منافع خود و خانواده‌ی خویش می‌اندیشند. آن‌ها به هیچ ارزشی پای‌بند نیستند و تنها نگران خوشبختی خودند. این افراد از شرف انسانی بی‌بهره‌اند و پیوسته می‌کوشند به قدرت‌ها و حکومت‌ها بپیوندند و مقامی به دست آورند و از رهگذر آن پست و مقام، منافع بیشتری کسب کنند. آن‌ها سیاست‌پیشگانی هستند که با تغییر حکومت‌ها رنگ عوض می‌کنند و با چاپلوسی و تملّق، خود را به صاحبان قدرت نزدیک می‌کنند. در نهضت مشروطیّت، مردم ایران شاهد این تغییر مواضع و رنگ عوض کردن‌های بسیاری از اینگونه رجال بودند.
ایرج میرزا در «عارف‌نامه‌ی» خود به این رنگ عوض کردن‌ها و نفع‌طلبی‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید:

سیاست پیشه مردم حیله سازند نه مانند من و تو پاکبازند
همانا حقّه‌باز و شارلاتانند به هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر تغییر شکلی مستعدّند گهی مشروطه گاهی مستبدّند
من و تو زود درگیرش بمانیم که هم بی‌دست و هم بی‌دوستانیم

کلیدواژه: حق و باطل، ظلم‌ و عدل، چاپلوسی، فرصت‌طلبی

و این به راستی مصیبتی بزرگ است…

[…] در زمان شاه طهماسب (۹۳۰ ـ ۹۸۴ هجری قمری) غارت و چپاول مردم بینوا و ستمدیده به اوج رسید. وینچنتو دالساندری سفیر ونیزیان که در زمان او به ایران آمد درباره‌ی رفتار و سلوک او با مردم می‌نویسد:
«…چیزی که بیش از همه در او جلب نظر می‌کند طبع مالیخولیایی اوست که آثار و علائم بسیار دارد، امّا مهم‌تر از همه آنکه یازده سال است که از کاخ خود بیرون نیامده. در این مدت نه یکبار به شکار رفته و نه خود را با چیزهای دیگر سرگرم ساخته. رعیّت از این کار سخت ناخشنود است؛ زیرا برحسب آداب و رسوم آن کشور، وقتی مردم نتوانند پادشاه خود را ببینند با زحمت بسیار دادخواهی می‌کنند و فریادشان به گوش دادرسان نمی‌رسد. از این روی [مردم ستمدیده] روز و شب در برابر کاخ عدالت به صدای بلند می‌گریند و گاه عدّه‌ی این دادخواهان کم و بیش به هزار تن می‌رسد.
پادشاه این فریادها را می‌شنود و معمولاً فرمان می‌دهد که دادخواهان را دور کنند و می‌گوید قضات در کشور، نایبان من هستند و رسیدگی به کارهای قضایی با ایشان است. امّا وی توجّه ندارد که این ناله‌ها از جور و ستم قضات و حکّامی به آسمان می‌رود که معمولاً در کوچه‌ها و رهگذرها کمین می‌کنند تا مردم را بکشند و این چیزی است که من خود دیده‌ام.
بسیاری دیگر از مردم نیز این مطلب را به عنوان حقیقت به من گفته‌اند که در دفتر ثبت تظلّمات نام بیش از ده هزار تن نوشته شده است که در هشت سال اخیر به قتل رسیده‌اند. منشأ عمده‌ی این شرّ و فساد قضّات‌اند که چون مزد خدمت دریافت نمی‌کنند به ناچار رشوه می‌گیرند و چون می‌بینند که شاه طهماسب توجه و اعتنایی به امور قانونی ندارد بر حرص خود می‌افزایند. لاجرم در سراسر کشور راه‌ها ناامن است و مردم در خانه‌های خود نیز با خطر روبرو هستند و تقریباً تمام قضّات به خود اجازه می‌دهند که دامن تقوا را به لوث سیم و زر آلوده کنند…»
مصیبت بزرگ اینجاست که مردم ظلم بی‌حدّ و مرز او و درباریان را می‌دیدند، ولی به هر ذلّت و خواری و ستمی تن درمی‌دادند. شاه طهماسب، پادشاه زراندوز و هوسران مردم را با سوءِاستفاده از احساس مذهبی آرام نگه داشته بود و مردم فریب‌خورده حتّی او را دوست می‌داشتند و این به راستی مصیبتی بزرگ بود. سفیر ونیز در این باره می‌نویسد:
«عشق و احترامی که مردم ایران به شاه دارند ـ با وجود آنچه پیش از این درباره‌ی شاه طهماسب گفتم و این اندیشه را در سر می‌آورد که وی باید مردی منفور باشد ـ باور نکردنی است، زیرا مردم او را نه همچون شاه بلکه مانند خدا می‌پرستیدند، زیرا وی از سلاله‌ی علی(ع) است که بزرگ‌ترین مایه‌ی عشق و احترام آن‌هاست. کسانی که دچار بیماری یا گرفتاری سختی هستند آنقدر که به دعا از شاه یاری می‌جویند از خدا یاوری نمی‌طلبند و در راه شاه نذر و نیاز می‌کنند و برخی مردم به بوسیدن کاخ او می‌روند. خانواده‌ای خوشبخت است که بتواند قماش یا شالی از شاه بگیرد، یا آبی که وی دست‌هایش را در آن شسته باشد. چنین آبی را دافع تب می‌دانند… علائم این عشق و احترام را نه فقط در شهرهای مجاور پایتخت می‌توان دید بلکه در نقاط دوردست هم بسیاری از مردم برآنند که شاه نه فقط دارای روح نبوّت است بلکه قدرت زنده کردن مردگان و معجزاتی نظیر آن دارد، و می‌گویند همچنانکه بزرگ‌ترین امام ایشان یازده فرزند داشت همین عنایت را خداوند متعال شامل این شاه نموده است.»[۵]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، صفویه، معجزه و کرامت

یوغ استبداد را درهم شکنید و مردم روسیّه را آزاد بگذارید

تولستوی نویسنده‌ی نامدار روس (۱۸۲۸ ـ ۱۹۱۰) عقیده داشت که نویسندگان، خطیبان و شاعران هرگز نباید حاکمان مستبد را به حال خود بگذارند، بلکه باید با ارسال نامه‌های سرگشاده هر از چند گاهی بر آن‌ها نهیب زنند و آنان را از خواب غفلت بیدار سازند. در احوالات تولستوی می‌نویسند:
در سال‌های ۱۸۹۱ و ۱۸۹۳ و ۱۸۹۸ قحطی سختی در نواحی ریازان و تولاوارلف روی داد. وی هرچه نیرو داشت برای دلجویی از قحطی‌زدگان به کار برد. خود بدان نواحی می‌رفت. به دهقانان چیز می‌داد و برای آنان اعانه جمع می‌کرد و مقالاتی در دلسوزی برای مردم می‌نوشت. از آن جمله زمانی مقاله‌ای تحت عنوان «چرا دهقانان روسیّه دچار قحطی و گرسنگی‌اند» نوشت و در آن از نظام سیاسی ـ اجتماعی زمان خود سخت انتقاد کرد. این مقاله به اندازه‌ای بر تزار و درباریان گران آمد که حتّی سخن از تبعید و توقیف و فرستادن او به دارالمجانین پیش کشیدند. یکی از دوستان تولستوی در ضمن نامه‌ای به او نوشت: یک هفته است که مقاله‌ی شما زبانزد همه است. پولداران و مفت‌خواران سخت برافروخته‌اند.
تولستوی در همین زمان نامه‌هایی به تزار نوشت و از بی‌تفاوتی و خونسردی او نسبت به زندگی بینوایان سخت انتقاد کرد. او در نامه‌ای که در دسامبر ۱۹۰۱ به نیکلای دوم ـ آخرین تزار روسیه ـ نوشت با صراحت از او خواست که خود یوغ استبداد را درهم شکند و مردم روسیه را در اظهار تمایلات و بیان نیازهای مادی و معنویشان آزاد بگذارد. او تزار را به از بین بردن قوانین تبعیض‌آمیز که «مردم را به صورت زرخریدان و انسان‌های بی‌بهره از زندگی درآورده است» تشویق کرد و از وی خواست که «آزادی عقاید و آموزش و پرورش» را اعلان کند و از همه واجب‌تر «زمین را میان کشاورزان» تقسیم کند و آنان را از چنگال مالکان «مفت‌خوار و بی‌هنر» نجات دهد.[۶]

کلیدواژه: نویسنده، تعهد، تولستوی، روسیه، ظلم و عدل، امر به معروف و نهی از منکر، گرسنگی، آزادی

رشد فکری فقط در سایه‌ی آزادی امکان‌پذیر است

فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور پروس حکومت می‌کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و می‌گفت که مردم فقط در سایه‌ی آزادی رشد فکری پیدا می‌کنند و پیش می‌روند. نزدیکان وی از روح آزادی‌خواهی او نگران بودند و پیوسته نصیحتش می‌کردند که مردم تحمّل آزادی را ندارند؛ کشور با آزادی دچار هرج و مرج خواهد شد؛ باید صبر کرد تا مردم رشد فکری پیدا کنند، آن‌گاه به آن‌ها آزادی داد. فردریک به این بهانه‌های پوچ می‌خندید و می‌گفت: مگر در جامعه‌ی استبدادی ممکن است انسان‌ها رشد فکری پیدا کنند؟ مطمئن باشید که فقط متجاوزان به حقوق مردم و دیکتاتورها از آزادی بدشان می‌آید.
«یک روز سوار بر اسب با همراهان خویش از یکی از خیابان‌های شهر برلن می‌گذشت. گروهی از مخالفان اعلامیّه‌ای تند و تیز علیه او را بر دیوار چسبانده بودند. فردریک پس از آنکه با دقت آن را خواند گفت: بی‌انصاف‌ها چقدر اعلامیّه را بالا چسبانده‌اند! من که می‌بینید به راحتی آن را خواندم به خاطر آن است که بر اسب سوارم. آدمی که پیاده است برای خواندن آن گردنش درد می‌گیرد و خسته می‌شود. آن را بکنید و کمی پایین‌تر بچسبانید تا عابران بتوانند آن را بخوانند.
یکی از همراهان با حیرت گفت: امّا این اعلامیّه ضدّ شما و بر ضدّ اساس امپراتوری است. چطور راضی می‌شوید که آن را در معرض دید همه قرار دهند؟
فردریک خندید و گفت: اگر حکومت ما واقعاً بر مردم ظلم کرده و آن‌قدر بی‌ثبات است که با یک اعلامیه‌ی چند خطیِ مخالفان ساقط می‌شود، پس بهتر است هرچه زودتر برود و حکومت بهتری به جای آن بیاید؛ امّا اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک‌خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است، مسلّم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه‌ی چند خطی ساقط نشود.» [۷]

کلیدواژه: آزادی، استبداد، برخورد با مخالف، قدرت،‌حکومت

می‌ندانند و فرق می‌نکنند!

روبهی می‌دوید در غم جان روبهی دیگرش بدید چنان
گفت خیر است بازگوی خبر گفت خر گیری می‌کند سلطان
گفت تو خر نه‌ای، چه می‌ترسی گفت آری ولیک آدمیان
می‌ندانند و فرق می‌نکنند خر و روباهشان بود یکسان
زان همی ترسم ای برادر من که چو خر بر نهندمان پالان

«انوری»

کلیدواژه: ظلم، حکومت

استخاره برای درهم کوبیدن حکومت قانون و کشتار آزادی‌خواهان

«پادشاهان قاجار انجام بسیاری کارها را اعم از سیاسی و غیرسیاسی با استخاره برگزار می‌کردند. محمّدعلی شاه یکی از آن‌ها بود. مجموعه‌ی استخاره‌هایی به خط محمّدعلی شاه باقی است. امّا آنچه که در این استخاره‌های جالب به چشم می‌خورد و مربوط به حوادث مشروطیّت می‌باشد این است که روحانی مورد اعتماد دربار محمّدعلی شاه که خود ضدّ مشروطه بود، به میل خود آیاتی را برای محمّدعلی شاه می‌نوشت و می‌فرستاد که تمام آن علیه مشروطه و مشروطه‌خواهان بود.
اینک دو استخاره‌ی جالب را به نظر شما می‌رسانیم:
استخاره‌ی اول: بسم‌الله الرّحمن الرّحیم. پروردگارا! اگر من امشب توپ به درِ مجلس بفرستم و با قوا یا قوّه‌ی جبریّه مردم را اسکات نمایم خوب است و صلاح است، پس استخاره خوب بیاید، والاّ فلا، یا دلیل المتحیّرین.
جواب میرزا ابوطالب زنجانی که در نامه‌ای برای محمّدعلی شاه نوشته شده جالب توجه است: بِسْمِ اللَّـهِ الرَّ‌حْمَـنِ الرَّ‌حِیمِ قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَأَرَ‌ى فَأْتِیَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَ‌سُولَا رَ‌بِّکَ فَأَرْ‌سِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَ‌ائِیلَ…[۸]
حکم خداوند به حضرت موسی و حضرت هارون علیهما السّلام شد که بروید نزد فرعون و بگویید ما فرستاده‌ی خدا هستیم به سوی تو. بنی‌اسرائیل را همراه ما آزاد کن. سابق آیه هم می‌فرماید نترسید ما با شما هستیم. کارها را می‌بینیم و حرف‌ها را می‌شنویم.
آن وقت در پایان، خود میرزا ابوطالب نظر می‌دهد: این کار باید اقدام بشود. غلبه قطعی است اگرچه زحمت در اول داشته باشد.
در استخاره‌ی دوم محمّدعلی شاه سؤال می‌کند که اگر سید محمّد طبابایی و سید عبدالله بهبهانی دو روحانی مشروطه‌خواه را از تهران تبعید کند، صلاح است یا نه؟ در این مورد نیز میرزا ابوطالب آیه‌ای را آورده، در آخر آن شخصاً اضافه می‌کند که: برای بندگان اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاه اسلام پناه نَصَر جَیشَهُ (خداوند به سپاهش یاری رساند) نهایت عظمت در این کار خواهد بود. ان‌شا‌ءالله.»[۹]

کلیدواژه: دین،‌ محافظه‌کاری، ظلم‌، حکومت، استخاره

شاید فتوحات شاه نتیجه‌ی دعاهای ما و قربانی‌های کلیسا باشد!!

کارهای شاه عباس در فریب دادن مردم عوام و ساده‌لوح کم‌نظیر بود. او خود را سید و از دودمان علی معرف کرده، این طور وانمود می‌کرد که به رسول اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و فرزندانش علاقه‌ی زیاد دارد. در هنگام جنگ پیراهنی برتن می‌کرد که بر آن ادعیه و آیاتی از قرآن نوشته شده بود. سالی کی بار پیاده از اصفهان به مشهد می‌رفت و در حرم حضرت رضا(ع) به «جاروکشی» می‌پرداخت و شمع‌هایی که برای امام رضا(ع) نذر کرده بود روشن می‌کرد و اشک می‌ریخت.
امّا در کنار این چهره‌ی به ظاهر مسلمان و علاقه‌مند به اهل بیت، ما چهره‌ی سفّاک و خون‌آشام و شرابخواری را می‌بینیم که به هیچ مذهب و مکتبی اعتقاد ندارد.

کلیدواژه: دین، قدرت، حکومت، محافظه‌کاری، صفویّه، شاه‌عباس

آرامش و شکوه آنان از رنج ما فراهم می‌شود

در سال ۱۳۸۱ دهقانان رنج کشیده‌ی انگلستان که از ظلم و جور مالکان به ستوه آمده بودند قیام کردند و بر غارتگران دسترنج خویش شوریدند. یکی از عوامل شورش‌های دهقانی خطابه‌های پر شور جان بال بود که دهقانان را به مبارزه فرامی‌خواند. وی در یکی از خطابه‌هایش که از او باقی مانده است، خطاب به دهقانان گفت:
«پس اگر ما فرزندان یک پدر و مادر و از فرزندان آدم و حوّا هستیم، چگونه اربابان می‌گویند از ما برترند؟ اربابان شخم زمین و کشت زمین را به ما وامی‌گذارند تا آنچه را به دست می‌آوریم برباد دهند. پوشاک اربابان از مخمل و حریر و خز و سنجاب، و پوشاک ما از پلاس است. خوراک و نوشابه‌ی آنان نان خوب و شراب و انفیه است، و نان ما از جوی سیاه و آرد فاسد و گاه نوشیدنی ما تنها آب است. آنان را خانه‌های زیبا و تیول اربابی، و ما را رنج کار دائم در زیر برف و باران در مزرعه. آرامش و شکوه آنان از رنج ما فراهم می‌شود… مردمان خوب! در بریتانیا کارها بر مدار درست نمی‌گردد و تا زمانی که همه چیز از آن همه نشود و از رعیّت و نجیب‌زاده خبری نباشد و همه چون همدیگر شویم، کارها درست نمی‌شود.»[۱۰]

کلیدواژه: گرسنگی، ظلم، تبعیض، عدالت،‌ثروت و تجمّل

عقل الاغ به اندازه‌ی عقل امیر نیست

«معاویه‌بن مروان برادر عبدالملک بن مروان خلیفه‌ی اموی آدم احمقی بود. روزی در نزدیکی دروازه‌ی دمشق بر در یک آسیاب ایستاده بود و به الاغی که به دور آسیاب می‌گشت و به گردنش زنگوله‌ای آویزان بود، نگاه می‌کرد. پس از مدتی به آسیابان گفت: این زنگوله را برای چه به گردن الاغت بسته‌ای؟
گفت: اگر ایستاد بفهمم و دوباره او را به راه اندازم.
گفت: ولی اگر الاغ بایستد و همچنان سر خود را بجنباند چه؟
گفت: بله،‌ ولی خوشبختانه عقل الاغ من به اندازه‌ی عقل امیر نیست.» [۱۱]

کلیدواژه: حماقت، شرارت، حیوانات

تو هنوز اسیر نفس خویش هستی

«سلطان ملکشاه سلجوقی بر فقیهی گوشه‌نشین و عارفی عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر برنداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدانسان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی‌دانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غُل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف درآوردم.
حکیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته‌ام که تو اسیر چنگال بی‌رحم او هستی.
شاه با حیرت پرسید: او کیست؟
حکیم به نرمی پاسخ داد: آن نفس است. من نفس خود را کشته‌ام و تو هنوز اسیر نفس امّاره‌ی خود هستی و اگر اسیر او نبودی از من نمی‌خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است.
ملکشاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته‌ی خود را خواست.» [۱۲]

کلیدواژه: قدرت، نفس

بریزند خون از پی خواسته

در تاریخ ایران هیچ پادشاهی مانند سلطان محمود غزنوی با نقاب مذهب دست خویش را به خون بی‌گناهان نیالود. او که یک حنفی متعصّب بود به نام دین و مذهب هزاران هزار انسان را به جرم اعتقاد داشتن به مذهبی جز مذهب خودش بی‌رحمانه نابود ساخت. اغلب کسانی که به فرمان او کشته شدند در واقع مخالفان حکومت جبّارانه‌ی سلطان محمود بودند و کسانی بودند که از ظلم او و مأمورانش به جان آمده و سر به طغیان برداشته بودند. سلطان همه‌ی جنایات خود را با عبارت «من کار ایشان را به فقها بازگذاشتم و آنان چنین فتوا دادند» توجیه می‌کرد. فردوسی طوسی در این مورد چه خوب گفته است:

بریزند خون از پی خواسته* شود روزگار بد آراسته
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش[۱۳]

* خواسته: پول و ثروت

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، قدرت، ظلم

زیرا او حاضر نشده بود جبّاری را شجاع‌ترین انسان بخواند!

دیکتاتورها برای آنکه بتوانند هرچه بیشتر حکومت کنند دست خود را به جنایات بسیار می‌آلایند. هرچه ظلم و ستم آن‌ها بیشتر می‌شود، ترس و سوءِظنشان از اطرافیان و از مردمی که بر آن‌ها ستم روا داشته‌اند، افزون می‌گردد. جبّاران و دیکتاتورها از قدیمی‌ترین دوران تاکنون خصوصیّات مشترکی داشته‌اند. پلوتارخ مورخ معروف یونانی (۴۰ ـ ۱۲۰ میلادی) درباره‌ی دیونیزیوس مهین[۱۴] می‌نویسد:
«دیونیزیوس مهین (جبّار سیراکوز) اسیر سوءِظنّ دائمی بود. ترس چنان او را احاطه کرده بود که حاضر نبود موهای سرش را به دست قیچی سلمانی بسپارد، و مقرّر داشت تا خدمتکاری با زغال گداخته موهایش را بسوزاند. کسی را به اتاق او راه نبود. نه برادرش و نه حتی پسرش اجازه نداشتند در لباس معمولی به حضورش روند. هر که به دیدار او می‌رفت، می‌باید پیش از ورود، جامه از تن به در کند و ردایی دیگر پوشد تا نگهبانان مطمئن شوند که سلاحی با خود ندارد. روزی برادرش لپتینس می‌خواست بر کف اتاق موقعیّت مکانی مورد بحث را مشخص کند؛ برای این کار از سرباز محافظ او نیزه‌ای خواست. جبّار چنان خشمگین شد که دستور داد سرباز را درجا اعدام کنند. او بارها متذکّر شده بود که ناچار است در مقابل دوستانش از خود محافظت کند؛ چرا که می‌داند آن‌ها مردانی هوشمندند و بیش از آنکه تحمل سروری کسی را داشته باشند، مایلند خود به سروری برسند. او مارسیاس را که یکی از سردارانش بود به چوبه‌ی دار سپرد، با آنکه خودش او را از درجات پایین به مرتبه‌ی سرداری عالی‌مقام رسانده بود. مارسیاس شبی خواب دیده بود که حاکم را با ضربه‌ای به قتل رسانده است. به همین سبب بود که او را سیاست کرد، زیرا معتقد بود چنین تصوّری به خواب کسی می‌آید که در روز نیز بدان اندیشیده است. بدین سان روح فرمانروا آکنده از تمام تیرگی‌هایی بود که جُبن و بزدلی به همراه می‌آورد.» [۱۵]

کلیدواژه: دیکتاتوری، ترس، سوءظن، ظلم، رابطه


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. آندره موروا، تاریخ انگلستان، ترجمه‌ی دکتر غلامعلی قاسمی، از انتشارات کتاب امروز، تهران ـ ۱۳۶۶، ص۱۲۵٫
  3. برای آگاهی بیشتر از زندگانی تیندال مراجعه کنید به: دایره‌المعارف بریتانیکا، ۱۹۳۳، ص۶۴۳، دایره‌المعارف پیرز، ص ۷۵ B و مقدمه‌ی کتاب انجیل به زبان انگلیسی با ویرایش جان استرلینگ.
  4. سیمون پریژان، ماجراجویان تاریخ، انجام کتاب، تهران ـ ۱۳۶۴، ص۳۹٫
  5. سفرنامه‌ی ونیزیان در ایران، ترجمه‌ی منوچهر امیری، انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۴۹، ص ۴۳۹ تا ۴۴۱٫
  6. سعید نفیسی، تاریخ ادبیات روسی، انتشارات طوس، تهران ـ ۱۳۶۷، ص۲۹۱٫
  7. با استفاده از کتاب: تاریخ جدید، تألیف کارل بکر (متن انگلیسی) ۱۹۶۴، ص۷۴٫
  8. طه/ ۴۶ و ۴۷٫
  9. مجله سپید و سیاه، سال ۱۲، شماره‌ی ۱ (شماره‌ی مسلسل ۵۷۰)، ۱۶ مرداد ۱۳۴۳٫
  10. دزموند پینتر، انسان و دین، انتشارات مازیار، تهران ـ ۱۳۵۹، ص۲۶٫
  11. ابن قتیبه‌ی دینوری، عیون الاخبار (طبع مصر)، ج۲، ص۴۲٫
  12. غلامرضا واحدی، بدیهه گویی‌ها، مؤسسه‌ی مطبوعاتی علمی، تهران ـ ۱۳۴۳، ص۲۴٫
  13. ابوالحسن رجب‌نژاد، تاریخ دروغ، انتشارات نوید، شیراز ـ ۱۳۶۲، ص۵۷٫
  14. دیونیزیوس نام دو تن از جبّاران جزیره‌ی سراکوز یا سیلسیی در روم باستان بود. دیونیزیوس مهین یا مسن‌تر حاکم سیراکوز بود که از سال ۴۳۰ تا ۳۶۷ قبل از میلاد زندگی می‌کرد. او مردی فیلسوف و شاعر و در عین حال ستمگری بی‌باک بود. فرزند او دیونیزیوس کهین به جانشینی او رسید. وی جبّارتر از پدرش بود، مردم را با بی‌تفاوتی عجیبی می‌کشت و از شاعران و نویسندگان می‌خواست که در مدحش شعر بسرایند. سرانجام وی از حکومت برکنار شد و در سال ۳۴۳ قبل از میلاد در گمنامی جان سپرد.
  15. مانس اشبربر، نقد و تحلیل جبّاریت، ترجمه‌ی کریم قصیم، انتشارات دماوند، تهران ـ ۱۳۶۳، ص۱۱۴٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۲)

داستان‌هایی از عصر تفتیش عقاید (انکیزیسیون)[۱]

«در تاریخ اروپا هیچ دوره‌ای هو‌ل‌انگیزتر از عصر انکیزیسیون نیست. در این دوره که از قرن دوازدهم آغاز شد و تا پایان قرن پانزدهم ـ و در برخی از کشورها نظیر اسپانیا حتّی تا نیمه‌ی دوّم قرن هجدهم ـ ادامه داشت، پاپ‌ها و کلیسا با قدرت تمام بر جان و مال مردم مسلّط بودند. کشیشان در این دوره از تاریخ، لذّت‌های دنیوی را مخصوص خود می‌دانستند و برای حفظ قدرت خویش هرگونه صدای مخالفی را با خشونت سرکوب می‌کردند. آن‌ها هیچ اندیشه‌ی مخالفی را برنمی‌تابیدند و مخالفان را به عنوان «مرتد»، «کافر» و یا «ملحد» به محاکمه می‌کشیدند. دادگاه‌های انکیزیسیون یا تفتیش عقاید، متّهمان را با شکنجه‌های هولناک وادار به اعتراف می‌کردند و سپس اغلب آن‌ها را بی‌رحمانه می‌سوزاندند.
عصر انکیزیسیون، دوره‌ی شرم‌آوری در تاریخ بشریّت است. استبداد هولناک کشیشان و اربابان کلیسا به خاطر جهل و عدم آگاهی مردم از تعالیم اصلی و واقعی حضرت مسیح(ع) بود که مانند همه‌ی پیامبران بشارت دهنده‌ی آزادی و آگاهی بود.
ما در اینجا چند داستان واقعی از دوران انکیزیسیون را می‌آوریم. کوشش ما بر آن است که صحنه‌های فجیع مجازات‌ها کمتر بیاید، زیرا ذکر مجدّد آن‌ها روح خشونت و درنده‌خویی را در برخی از انسان‌ها که تعادل روانی ندارند زنده می‌کند. ذکر این حکایت ها صرفاً به خاطر تذکّر این نکته است که: دیکتاتوری به هر صورت و شکلی مصیبت‌های بزرگ برای جامعه‌ی بشری به بار می‌آورد، و اگر استبداد با نقاب مذهب و تعالیم مذهبی بر جامعه‌ای مسلّط شود، دردها و مصیبت‌های آن جامعه دوصد چندان می‌شود.»

پاپ‌ها جانشینان امپراتوران بودند نه جانشینان حواریّون مسیح(ع)

«یکی از نیرومندترین فرقه‌های ضدّ کلیسا فرقه‌ی «کاتاری» بود. تعالیم این فرقه با تعالیم کلیسا تفاوت اساسی داشت؛ مخصوصاً اینکه آرزویشان آن بود که همگان از نعمات دنیوی یکسان و مساوی برخوردار باشند. از نگاه رهبران کلیسا پیروان فرقه کاتاری اندیشه‌هایی داشتند که با تعالیم واقعی عیسی مسیح(ع) تفاوت داشت، امّا در واقع کلیسا به عقاید این فرقه درباره‌ی دین کاری نداشت، بلکه آنچه که موجب خشم اسقف‌ها و کشیشان شده بود مخالفت شدید رهبران این فرقه با قدرت‌طلبی و زراندوزی اسقف‌ها و کشیشان بود. ویل دورانت، تاریخ نگار، در این‌باره می‌نویسد:
«اگر فرقه‌ی کاتاری جدّاً در مقام اعتراض و ایراد به کلیسا برنیامده بود، احتمال داشت که کلیسا کاری به کار پیروان آن نداشته باشد بلکن «ملاحده‌ی کاتاری» منکر آن گردیدند که کلیسا از آن عیسی(ع) باشد. گفتند پاپ‌ها جانشینان امپراتوران بودند نه خلفای حوّاریون مسیح. عیسی چند وجب زمین برای خفتن نداشت، لکن پاپ در یک کاخ مجلّل زندگی می‌کرد. عیسی از مال دنیا هیچ چیز حتّی پشیزی را مالک نبود، و حال آنکه اسقفان عیسوی مردمی ثروتمند بودند.
پیروان فرقه‌ی کاتاری همچنین می‌گفتند که مردم! مگر چشم حقیقت‌بین ندارید؟ این سر اسقفان و اسقفان مغرور و آقامنش، این کشیشان دنیادار، این رهبانان چاق و چلّه همان فریسی‌ها یا خشک مقدّس‌های عهد عتیق‌اند که دوباره پا به عرصه‌ی وجود نهاده‌اند!» [۲]

کلیدواژه: دین، استبداد، عدل و ظلم، محافظه‌کاری، خشونت،‌‌ روان‌شناسی محافظه‌کاری، قرون وسطی

نابردباری و پرخاشگری کلیسا تنها در مورد امور دینی نبود

پاپ‌ها و اسقف‌ها و به طور کلّی دستگاه کلیسا با هرگونه تغییر و با هر انتقادی مخالف بودند. هربرت جورج ولز مؤلّف کتاب «کلیّات تاریخ» درباره‌ی دشمنی پاپ‌ها و کلیسا با هرگونه اندیشه‌ای می‌نویسد:
«کشیشان و اسقفان مردمی خشک و جزمی و پیرو مقرّرات کلیسا بودند و تا هنگامی که به پایگاه کاردینالی (مقام بالای دینی) می‌رسیدند چنان به این اصول، خو گرفته بودند که هرگز چشمشان به افق‌های دورتر و فکرشان به اندیشه‌های پهناور جهانی نمی‌رسید. آنان دیگر در بند کاشتن «مِهر ملکوت خدا» در دل مردم نبودند و آن را به فراموشی سپرده بودند و برای چیرگی نیروی کلیسا ـ که همانا نیروی آنان شمرده می‌شد ـ بر آدمیان می‌کوشیدند.
ه. ج. ولز سپس ضمن برشمردن ریاکاری‌ها و مال‌اندوزی‌های اربابان کلیسا از عصیان و خشم مردم عادی علیه این اعمال سخن می‌گوید و اینکه کلیسا فریاد اعتراض هر گروه و فرقه‌ای را به عنوان دشمنی با خدا محکوم می نمود. کلیسا از یک سو ادّعا داشت که ترحّم، دلسوزی و نیکخواهی را آموزش می‌دهد و از سوی دیگر با فرقه‌های مخالف و با دانشمندان با منتهای بی‌رحمی و قضاوت رفتار می‌کرد:
«یکی از فرقه‌های عاصی فرقه‌ی «ودا» بود. وداها فرقه‌ای بسیار نزدیک با فرقه‌ی «آلبیژوا» بودند که بنیانگذار آن کسی بود به نام والدو. این مرد در اصول کاملاً کاتولیک مؤمن می‌نمود جز آنکه با کلیسا به سبب مال‌اندوزی و زندگی پرشکوه کشیشان مخالفت می‌کرد. همین حرف کافی بود که پاپ اینوسان سوّم را برآن دارد تا علیه این مرد شوربخت اعلام جهاد کند و هر بی‌سر و پای سرگردان شروری را اجازه دهد شمشیر و مشعل به دست گیرد و آنچه بخواهد با مردم آرامش‌خواه فرانسوی بکند.
این تعصّب و نابردباری در برابر افکار دیگران شرارتی بس شگرف بود که با [به اصطلاح] حکومت خدا بر زمین درآمیخته بود. این چیزی بود کاملاً مخالف گفته‌ها و اعمال عیسای ناصری که هرگز نشنیده‌ایم سیلی بر چهره‌ی مخالفی زده باشد یا مچی را تاب داده باشد. ولی پاپ‌ها در هنگام قدرت کمترین اندیشه‌ی تردید در کمال دستگاه کلیسا را کیفری گران می‌دادند.» [۳]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، خشونت، عدل و ظلم، قدرت، ثروت و مال‌اندوزی، قرون وسطی

تنها راه گرفتن شغل

«امپراتور فردریک دوّم در طیّ سال‌های ۱۲۲۰ و ۱۲۳۵ میلادی قوانین خشنی در قلمرو پهناور خود ایتالیا و آلمان وضع کرد. به موجب این قوانین هر کس از «کفّار یاغی» که توبه نمی‌کرد و عقاید خود را انکار نمی‌نمود می‌بایستی در آتش سوزانده شود. البتّه آن‌هایی هم که توبه می‌کردند زندانی می‌شدند و اگر دیده می‌شد که دوباره به عقاید قدیمی خود بازگشته‌اند، اعدام می‌‌شدند و تمام دارایی آن‌ها ضبط و مصادره می‌گشت و خانه‌های آن‌ها با خاک یکسان می‌گردید. اطفال این‌گونه افراد تا نسل دوّم نمی‌توانستند در قلمرو امپراتوری شغلی بگیرند، مگر در صورتی که پدر خود یا کافر (!!) دیگری را لو داده باشند.» [۴]

کلیدواژه: دین، خشونت،‌ترس، ظلم،‌ارتداد

آزار رساندن به صد بی‌گناه بهتر از آن است که یک گناهکار به مجازات نرسد!!

«یکی از مؤثّرترین وسایل برای از بین بردن و دستگیر نمودن کفّار، همانا «فرمان ایمان» پاپ بود که به موجب آن همه‌ی مردم را در خدمت اداره‌ی تفتیش عقاید می‌گماشت. هر فردی موظّف بود نقش یک نفر جاسوس و خبرچین را داشته باشد. در نتیجه هیچکس از شکّ نسبت به همسایگان و حتّی بستگان و اعضای خانواده‌ی خود در امان نبود.
در اداره‌ی تفتیش عقاید اصلی حکومت می‌کرد که شگفت‌انگیزتر از آن در تاریخ نظیر ندارد. قاضی‌های بیدادگاه‌های آن زمان عقیده داشتند که: آزار رسانیدن به صد بی‌گناه، بهتر از آن است که یک گناهکار به مجازات نرسد و آزاد شود.» [۵]

کلیدواژه: دین، قدرت، حکومت، قرون وسطی

بعد از سی و یک سال جسدش را سوزاندند

«یکی از کسانی که انتقاد آزادانه از کلیسا را شروع کرد یک نفر انگلیسی بود به نام وایکلیف که مردی روحانی بود و در دانشگاه آکسفورد مقام استادی داشت. از آن جهت که او نخستین کسی است که انجیل را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است بسیار مشهور می‌باشد. تا زمانی که وایکلیف زنده بود توانست از خشم پاپ رُم مصون بماند؛ امّا در سال ۱۴۱۵ میلادی، یعنی سی و یک سال پس از مرگش، شورای کلیسای رُم فرمان داد که استخوان‌هایش را از گور بیرون بیاورند و بسوزانند! این فرمان هم انجام گرفت.
هرچند که استخوان‌های وایکلیف را از گور بیرون آوردند و سوزاندند، امّا افکار او را نمی‌توانستند به آسانی خفه کنند و اندیشه‌های وی دائماً در سرزمین‌های دیگر انتشار می‌یافت.» [۶]

کلیدواژه: کتاب آسمانی، دین، قدرت، خشونت

حتّی تا آخرین دم در عقاید خود استوار بود

جواهر لعل نهرو زشتی‌ها و بی‌رحمی‌های کلیسا را در کتاب «نگاهی به تاریخ جهان» شرح داده است:
«کلیسا می‌کوشید با روش‌های جابرانه و ایجاد وحشت، افکار مردم را تحت تسلّط و اختیار خود نگاه دارد؛ امّا فراموش می‌کرد که فکر آدمی چیزی بسیار لطیف است و نیروهای خشن در مقابله با آن سلاحی بسیار ضعیف و ناتوان هستند. کلیسا می‌کوشید هیجان‌های روحی و فکری را در افراد و دسته‌های مردم خفه کند. می‌کوشید شکّ و تردید فکری را نه به وسیله‌ی منطق و استدلال و عقل، بلکه به وسیله‌ی چوب و چماق از بین ببرد.
در سال ۱۱۵۵،‌ خشم و غضب کلیسا بر سر یک واعظ پر شور ایتالیایی که در میان مردم محبوبیّت داشت فرود آمد. این مرد آرنولد برس سیایی نام داشت و در موعظه‌های خود از فساد و تجمّل روحانیون انتقاد می‌کرد. به این جهت او را دستگیر کردند و به دار آویختند و بعد هم جسد بی‌جان او را سوزاندند و خاکسترش را در رود «تیبر»، که از کنار واتیکان در شهر رُم می‌گذرد، ریختند تا مردم نتوانند هیچ اثری از او برای خود نگاه دارند. امّا آرنولد، حتّی تا آخرین دم، در عقاید خود استوار بود و خونسردی و آرامش خود را حفظ کرد.» [۷]

کلیدواژه: عقل، قدرت، خشونت، تجمّل و ثروت، انتقاد، عزّت نفس، شجاعت

فلسفه‌ی مالی خلیفه

منصور خلیفه‌ی عباسی روزی گفت:
«مردم گمان می‌کنند که من مردی بخیل و دریغ‌کارم، و این درست نیست و من بخیل نمی‌باشم؛ امّا به تجربه دریافته‌ام که مردم «بنده‌ی» مال و درهم و دینارند و لذا مال را گرد می‌آورم تا مردم بندگان من باشند.» [۸]

کلیدواژه: پول، مال، اطاعت و تبعیت، روان‌شناسی تبعیت

بهترین نوع حکومت

«روزی از سولون (۵۵۸ ـ ۶۳۸ قبل از میلاد) حکیم و فیلسوف یونانی پرسیدند: به نظر شما بهترین نوع حکومت در عالم چه حکومتی است؟
سولون پاسخ داد: به نظر من بهترین نوع حکومت آن حکومتی است که مردم کوچک‌ترین ترسی از آن نداشته باشند و جامعه‌ای که در آن اهانت به ضعیف‌ترین فرد جامعه به منزله‌ی اهانت به همه‌ی نهادهای اجتماعی محسوب شود.» [۹]

کلیدواژه: آزادی، حکومت، ترس، فقر

خودسوزی‌های یاران خداوند!!

«در روسیه به علّت روح سازگاری ملّت روس هیچ‌‌گونه طغیانی تا قرن هفدهم بر ضدّ تعالیم و مراسم خشک و بی‌روح کلیسای ارتودوکس اتّفاق نیفتاد. فقط در نیمه‌ی دوّم قرن هفدهم کشیشی به نام نیکون که به مقام «بطرک بزرگ» یا خلیفه‌ی اعظمی رسید، اصلاح مذهبی را آغاز کرد. امّا اصلاحات مذهبی او، اصلاحات علیه کلیسا نبود، بلکه او پس از مباحثات طولانی با کشیشان، چند تغییر کوچک در مراسم مذهبی پدید آورد. مثلاً قرار شد که رسم صلیب بر روی سینه به جای دو انگشت با سه انگشت انجام پذیرد و کلمه‌ی «خدا را شکر» به جای دو بار، سه بار گفته شود! امّا شگفت‌آور اینکه همان تغییرات مختصر در مراسم عبادی، آتش خشم و تعصّب بسیاری را برافروخت.
مباحثات طولانی به شکل اعلامیّه‌هایی چاپی یا دستی یا شفاهی، آمیخته با نزاع و ناسزا بین طرفداران و مخالفان شیوه‌ی نیایش جدید آغاز شد. تعصّب مدافعان شیوه‌ی قدیم که خود را «مدافعان ایمان» می‌نامیدند آنچنان بود که حاضر شدند شکنجه‌های هولناکی را تحمّل کنند امّا به شیوه‌ی جدید صلیب نکشند. کلیسای رسمی به فرمان نیکون پیروان «ایمان قدیم» را مجازات می‌کرد، امّا آن آزارها و شکنجه‌ها نه از سرسختی و ایمانشان کاست و نه از شجاعتشان.
رهبر اصلی این نهضت «ضدّ اصلاح دینی» مردی بود به نام آواکوم. وی در تمام زندگی خویش در اندیشه‌ی جلوگیری از کارهایی بود که به نظر او معصیت و بدعت بود. یکی از معصیت‌های بزرگ از نظر او صلیب کشیدن بر روی سینه به وسیله‌ی سه انگشت و تراشیدن ریش بود!
مدّتی نگذشت که بسیاری از مردم (روسیه) طرفدار او شدند و خود را «یاران خداوند» نامیدند. آن‌ها امکان هرگونه رستگاری را جز از راه‌هایی که اجدادشان پیموده بودند رد می‌کردند.
چون آواکوم دست از تبلیغات خود برنمی‌داشت، امپراتور تزار آلکسی (۱۶۴۵ـ۱۶۸۲) فرمان دستگیری او را صادر کرد. آواکوم در زندان هم دست از تبلیغات نکشید و سرانجام در سال ۱۶۸۲ فرمان سوزاندن وی در آتش صادر گردید. هنگامی که او را در میدان بزرگ شهر به داخل آتش افکندند، آواکوم حتّی در میان شعله‌های سوزان آتش با دو انگشت صلیب کشید و فریاد برآورد: برادران! همواره با دو انگشت صلیب بکشید تا رستگار شوید. اگر به این شیوه عمل نکنید به غضب خداوند گرفتار خواهید شد.
مرگ دلخراش آواکوم از او یک قهرمان ساخت. مردم بسیاری به پیروان او پیوستند. این هوادارن تازه در آرزوی مرگ بودند. آنان خودسوزی در آتش را بهترین شیوه‌ی شهادت در راه خدا (!!) می‌دانستند. نخستین خودسوزی‌ها از سال ۱۶۸۶ آغاز شد. در منطقه‌ی «ولودگا» چهار نفر پس از آنکه منازل چوبی خود را آراستند و درهای آن را بستند، آتش افروختند و خود را سوزاندند. هفت نفر دیگر از اهالی دهکده نیمه شب پنهانی به بیابان رفتند و در کلبه‌ای چوبی همین عمل را تکرار کردند. در ولایت «نیژنی نوگورود» کشیشان در سلّول‌های خود رفته، خویشتن را آتش زدند و این خودسوزی‌ها پیوسته در شهرها و ولایات دیگر هم گسترش می‌یافت بطوریکه تا سال ۱۶۹۰ قریب به بیست هزار نفر خود را در آتش سوزاندند. از این تعداد، دو هزار و پانصد خودسوزی به صورت دسته‌جمعی انجام گرفت.
جنبش پیروان آواکوم که به «جنبش راسکول‌ها» معروف شد هیچ آرمان انسانی و هیچ هدف رهایی بخشی نداشت. اعتراض آنان فقط به بدعت‌هایی بود که نیکون به وجود آورده بود!» [۱۰]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، مرگ، اختلاف و تعارض، کلیسا، روسیه

به این فعل که شماراست، خدایتعالی یکی بدتر از من بر شما بگمارد

«حجّاج را گفتند: از خدا بترس و با مسلمانان ظلم مکن. به منبر برآمد. گفت: خدایتعالی مرا بر شما مسلّط کرده است. اگر بمیرم، شما بعد از من، از ظلم نخواهید رست. به این فعل که شما راست، خدایتعالی را جز من، بندگان بسیارند؛ اگر من بمیرم، یکی بدتر از من بر شما گمارد.» [۱۱]

کلیدواژه: حکومت، مردم،‌ عدل و ظلم

خواب ستمگران

سنگین نمی‌شد اینهمه خواب ستمگران        گر می‌شد از شکستن دل‌ها صدا بلند

«صائب تبریزی»

 

 

 

چون نظر می‌کنی، شریک باشی در مظلمت این اسراف

«روزی [سفیان ثوری] با یکی به درِ خانه‌ی محتشمی بگذشت. آن کس در ایوان نگریست، او را نهی کرد و گفت: اگر شما در آنجا نگه نکنی، ایشان چندین اسراف نکنند! پس چون شما نظر می‌کنی، شریک باشی در مظلمت این اسراف.» [۱۲]

کلیدواژه: اسراف، مصرف، ثروت، خودنمایی

از بهشتی که تو با ارعاب و تهدید، مردم را به سویش روانه می‌سازی بیزارم

«یک روز یکشنبه اسقفی در کلیسایی مشغول تبلیغ بود و کشیشی از پیروان او در کوی و برزن با شور و حرارتی فراوان مردم را تهدید می‌کرد که اگر به کلیسا نروند به خدای مسیح پشت کرده‌اند و در دوزخ جای خواهند گرفت. مردم که دچار ترس و وحشت شده بودند به طرف کلیسا روان می‌شدند.
در آن میان پیرمردی تنها کمترین توجّهی به این سخنان نداشت و همچنانکه در کنار دیوار نشسته بود با بی‌تفاوتی و خونسردی کشیش را نظاره می‌کرد. کشیش به گمان آنکه پیرمرد دچار ثقل سامعه است و سخنان او را نشنیده به وی نزدیک شد و با صدای بلند حرف‌های خود را تکرار کرد و از او پرسید: مگر جویای رستگاری و تملّک جایگاه رفیعی در بهشت نیستی که به سخنان من وقعی نمی‌گذاری و با سایرین به سوی کلیسا نمی‌شتابی؟
پیرمرد در پاسخ گفت: من از این بهشتی که تو با ارعاب و تهدید، مردم را به سویش روانه می‌سازی بیزارم و از تنها بودنم در راه دوزخ هزار بار راضی‌ترم تا آنکه با این رمه‌ی عاری از شعور در طریق بهشت گام بردارم.
وقتی اسقف این ماجرا را شنید به کشیش گفت: من هرگز اطمینان ندارم حتی یکی از صدها نفری که از بیم تهدیدهای تو به کلیسا آمدند، به بهشت بروند؛ امّا خوشحال باش که آن پیرمرد که به علت بیزاری از تهدیدهای تو به کلیسا پشت کرد روانه‌ی بهشت خواهد شد.» [۱۳]

کلیدواژه: دین، ترس، بهشت و جهنّم، عزّت نفس، عقل

شکایت دهقان به امیر

«در مسافرت [امیرکبیر] به اصفهان، در یکی از منازل (محلّ توقف) استری متعلق به یکی از ملتزمین رکاب که سه هزار ریال هم ارزش داشته،‌ در نیتجه‌ی غفلت صاحبش به مزرعه‌ی دهقانی می‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد می‌آورد. دهقان جمعی از کشاورزان را به شهادت می‌گیرد و برای شکایت در مقابل چادر امیر می‌آید و آنجا می‌ایستد.
امیرکبیر پس از بیرون آمدن از چادر او را به حضور طلبیده و علت ایستادن او را می‌پرسد. مرد دهقان چگونگی امر را برای او بیان می‌کند. امیر می‌گوید: قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پیدا شود. آن وقت حکم می‌کنیم که زیان تو را با مخارجی که برای حیوان می‌کنی به تو بدهد. از این گذشته او را باید تنبیه کنم تا دیگران از این پس مواظب باشند که استرشان زیانی به دهقانان وارد نیاورد.
دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پیدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امیر پیدا نشد. در موقع حرکت اردو مجدّداً مرد زارع به نزد امیر آمد. امیر گفت: برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد باید تو را راضی نماید و اگر هم فروختی باید از خریدار بخرد. فقط کاری بکن که معلوم باشد استر در کجاست.» [۱۴]

کلیدواژه: امیرکبیر، عدل و ظلم، حکومت، انتقاد

نیرومندترین، عاقل‌ترین و دوراندیش‌ترین مردم

«امام صادق(ع) فرموده است: پیامبر(ص) از کنار قومی گذشتند که مشغول بلند کردن سنگی بودند. پرسیدند: این کار برای چیست؟ گفتند: برای اینکه نیرومندترین خود را بشناسیم. فرمودند: آیا به شما بگویم نیرومندترین شما کیست؟ گفتند: آری. فرمودند: نیرومندترین شما کسی است که چون خشنود شد، خشنودی او، او را به گناه نکشاند و کار یاوه انجام ندهد، و چون خشم گیرد، خشمش او را از حق بیرون نبرد، و چون قدرت یافت، مرتکب کاری که بر حق نیست، نشود.» [۱۵]

کلیدواژه: قدرت، خشم، سرخوشی، ورزش، حق، پیامبر(ص)

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام

همواره در طول تاریخ ایران حاکمان مستبد از مدح و ستایش شاعران و نویسندگان و خطیبان چاپلوس لذت می‌بردند و از کسانی که به اعمال ستمگرانه‌ی آن‌ها اعتراض می‌کردند نفرت داشتند. یکی از شاعرانی که پیوسته بر ضدّ حاکمان ستمگر می‌خروشید فرخی یزدی (۱۲۶۷ ـ ۱۳۱۸ شمسی) بود. او نه تنها هنر خویش را در ستایش ظالمان به کار نبرد بلکه تلاش می‌کرد با نشر اشعار اعتراض‌آمیز، مردم به خواب رفته را بیدار کند. وی در سال ۱۲۸۸ اشعاری بر ضدّ ضیغم‌الدّوله‌ی قشقایی حاکم یزد سرود. حاکم ستمگر نیز به سختی از او انتقام گرفت. مهدی بامداد در این باره می‌نویسد:
«سابق بر این معمول چنین بود که شعرای چاپلوس و استفاده جو در مدح حکّام، اعمّ از صالح یا طالح، اشعاری می‌گفتند. فرخی برخلاف آنان در ذمّ ضیغم‌الدّوله‌ی قشقایی (که در سال ۱۳۲۸ قمری/ ۱۲۸۸ شمسی حاکم یزد بود) اشعاری سرود. او هم دستور داد لب‌های او را به هم دوختند، سپس او را به زندان افکند. فرخی خود در این باره چنین گوید:
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام» [۱۶]

کلیدواژه: فرّخی، شعر، عدل و ظلم، مشروطه، شکنجه

پادشاه انقلابی!

«ژان برنادوت (۱۷۶۳ – ۱۸۴۴) یکی از سرداران ارتش انقلاب فرانسه در عصر انقلاب و عصر ناپلئون بود. وی در جوانی به نیروهای انقلابی فرانسه پیوست، در پیکار با نیروهای سلطنت‌طلب لیاقت فراوان از خود نشان داد و پس از مدّتی در ارتش انقلابی فرانسه و در ارتش ناپلئون به سرداری رسید و در جنگ‌های بسیار شرکت کرد. او در اثر حوادثی در سال ۱۸۱۰ به ولایتعهدی کشور پادشاهی سوئد رسید و در سال ۱۸۱۸ رسماً پادشاه این کشور شد.
معروف است که او وقتی در ایام سلطنت خود سخت بیمار گردید، طبیب لازم دانست که رگش را زده و خونش را بگیرند. ولی هرچه اصرار می‌کردند حاضر نمی‌شد. عاقبت هر طور بود او را راضی نمودند و آستین پیراهنش را بالا زدند. در این هنگام بود که دیدند عبارت «مرگ بر پادشاهان» بر بازویش خالکوبی شده است. معلوم شد که پادشاه در هنگامه‌ی انقلاب فرانسه، یک فرد شدیداً انقلابی بوده و همچون بسیاری از انقلابیون جمله‌ی «مرگ بر پادشاهان» (Mort Aux Rois) را داده است روی بازویش خال کوبیده‌اند.» [۱۷]

کلیدواژه: انقلاب، قدرت، فرانسه،‌سلطنت، جمهوری

او خود را از محمّد(ص) و علی(ع) کمتر نمی‌دانست!!

روزی از مورّخی معروف پرسیدند بزرگ‌ترین دشمنان حکّام و پادشاهان چه کسانی هستند؟ او پاسخ داد: شاعران و نویسندگانی که با تملق و چاپلوسی آن‌ها را ستایش می‌کنند و موجب می‌شوند که آنان کارهای زشت خود را هم خوب و نیکو تصوّر کنند و در نتیجه آنقدر به زشتکاری و ظلم ادامه می‌دهند که مورد نفرت مردم واقع می‌شوند.
این سخن در مورد نادرشاه به راستی سخنی درست است. او در میان هرج و مرج پایان عصر صفوی ظهور کرد و با لیاقت و شجاعت فتنه‌ها را فرونشاند و محبوب مردم شد. امّا ستایش بی‌پایان اطرافیان موجب شد که او حتّی اعمال زشت خود را کردار خوب بداند و به ظلم و ستم بگراید. او به تدریج خود را هم‌ردیف مردان بزرگی چون حضرت محمّد(ص) و حضرت علی(ع) دانست و هر کس را که به او اعتراض می‌کرد به جرم آنکه در مقابل حق قیام کرده است، بی‌رحمانه می‌کشت. «پی‌یر بازن» طبیب اروپایی نادرشاه پس از ذکر آن جنایات هولناک می‌نویسد:
«… تعدّیات و تجاوزات و زشت‌کاری‌هایی که مرتکب شد و خون‌های فراوانی که ریخت و اشکی که از مردم گرفت‌،‌ احساسات مردم را نسبت به خود به تدریج از ستایش به وحشت و از وحشت به نفرت کشید. درباره‌ی دین او اظهار عقیده‌ی قطعی کردن بسیار دشوار است. عدّه‌ی زیادی از کسانی که مدّعی شناخت عمیقی از ما فی‌الضّمیر او هستند می‌گویند که او هیچ دینی نداشت.
گاهی به صراحت می‌گفت که خود را از محمّد[ص] و علی[ع] کمتر نمی‌داند؛ زیرا محمّد[ص] و علی[ع] عظمت خود را از برکت این فضیلت به دست آورده بودند که رزم‌آزمایان شایسته‌ای بودند. در این صورت، او تصوّر می‌کرد و بلکه یقین داشت که به همان مقام رفیعی که ایشان در سایه‌ی شمشیر رسیده بودند او نیز رسیده است!»
آنان که در سیره‌ی رسول اکرم حضرت محمّد(ص) و زندگانی حضرت علی(ع) تحقیق کرده‌اند به خوبی می‌دانند که آن گوهرهای تابناک بشریّت مقام و ارزش خویش را به خاطر عشق عمیقشان به انسان‌ها و به ویژه محرومان کسب کردند و به راستی چه شگفت است که آدمکشی چون نادرشاه خود را از آنان کمتر نمی‌دانست. [۱۸]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، شاعران، پیامبران، نادرشاه، حکومت

تلاش برای گسترش تمدن در جهان!

لئو پولد دوم (۱۸۳۵ – ۱۹۰۹) پادشاه بلژیک زمانی که از منابع عظیم ثروت در آفریقا آگاه شد تصمیم گرفت با کمک دولت‌های دیگر اروپایی آن ثروت‌ها را که متعلق به مردم بومی آفریقا بود غارت کند و به اروپا ببرد. وی در سال ۱۸۷۶ کنفرانسی در بروکسل پایتخت بلژیک تشکیل داد. در این کنفرانس،‌ لئو پولد خود به سخنرانی پرداخت و ضمن برشمردن وظیفه‌ی انسانی مردم اروپا در «متمدن ساختن همه‌ی جهان» گفت: ما وظیفه داریم قارّه‌ی آسیا را از ظلمت جهل و عقب‌ماندگی نجات بخشیم. برای انجام این کار باید یک جنگ مقدس صلیبی دیگر به راه انداخت. این جنگ، جهاد مقدسی است که به پیشرفت تمام جهان کمک خواهد کرد.
گام بعدی او تشکیل کمیته‌ای جهت «مطالعه‌ی اوضاع کنگوی آفریقا» بود و پس از آن گروه‌هایی جهت شناخت جنگل‌ها و معادن به کنگوی آفریقا رفتند. این گروه‌ها در آفریقا قبل از هر چیز به مذاکره با رؤسای قبایل آفریقایی پرداختند و توانستند با تقدیم وسایل زینتی بی‌ارزش بعضی از آنان را به استخدام خود درآورند.
در سال ۱۸۸۵ لئوپولد منطقه‌ای از کنگو را که با حیله و فریب به دست آورده بود «ایالت آزاد کنگو» نامید. از آن پس مردم بومی این منطقه مجبور بودند برای تهیه‌ی کائوچو و عاج فیل و استخراج معادن به طور رایگان برای استعمارگران بلژیکی کار کنند. آن‌ها کارگرانی را که نمی توانستند به اندازه‌ی سهم روزانه‌ی خود کائوچو تهیه کنند به شدت رنج می‌دادند. باری ویلیامز در کتاب «آفریقای جدید» تصویری از یک زن آفریقایی چاپ کرده است که پای راست او از مچ قطع شده و زن بینوای سیاه پوست با کمک چوب راه می‌رود. ویلیامز در کتاب خود از مظالم استعمارگران بلژیکی مطالب بسیار نوشته است و در بالای تصویر زن پا بریده می‌نویسد: «ستم و ظلم وحشیانه در کنگو: مجازات نیاوردن کائوچوی کافی قطع پاست.»
آری، این بود نمونه‌ای از اعمال جهادگران اروپایی در راه گسترش تمدن انسانی در آفریقا![۱۹]

کلیدواژه: استعمار، ظلم، اروپا، تمدن، عصر جدید، آفریقا، جنگ مقدّس

تملق نزد مردمان سفله

به مژگان خاک‌های راه رُفتن به ناخن سنگ‌های خاره سُفتن
به بی‌تقصیری اندر حبس تاریک پیام حکم قتل خود شنفتن
مرا خوشتر بود از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن

«سید علی یزدی»

کلیدواژه: تملق و چاپلوسی، عزت نفس

روز بر ضدّ دولت می‌نوشت و شب به نفع دولت

قلم وسیله‌ی نگارش و شریف‌ترین چیزهاست؛ زیرا به وسیله‌ی قلم است که نویسنده‌ی شرافتمند از حق دفاع می‌کند و به دفاع از مظلومان می‌پردازد. به وسیله‌ی قلم است که نویسندگان پرشور به جنگ ظالمان و شکمبارگان می‌روند. به وسیله‌ی قلم است که نویسندگان اندیشه‌های فیلسوفان و دانشمندان را برای مردم عادی به زبان ساده می‌نویسند و موجبات نشر دانش و فرهنگ را فراهم می‌سازند. امّا همه‌ی این‌ها در صورتی است که نویسنده قلم را نفروخته باشد. نویسنده‌ای که قلم را وسیله‌ی معاش کرده است نمی‌تواند آن را وسیله‌ی دفاع از حق و نشر فرهنگ سازد. در واقع، او نویسنده‌ای «حرفه‌ای» است. یکی از نویسندگان که خود مدت‌ها در سلک نویسندگان حرفه‌ای بوده است، این حقیقت تلخ را یادآور می‌شود که کمتر نویسنده‌ی حرفه‌ای حاضر است در دفاع از حق موضعی آشکار بگیرد. برخی از نویسندگان حرفه‌ای اصولاً نسبت به مقوله‌هایی چون «حق» و «باطل» بی‌تفاوت می‌شوند و طبعاً خوانندگان خود را هم بدان سو می‌کشانند. وی در این باره می‌نویسد:
«عجبا که زمانی من خیال می‌کردم مشکل‌ترین کار برای نویسنده آن است که به او بگویند چیزی خلاف سلیقه و عقیده‌ی خودت بنویس و امروز بعد از بیست سال روزنامه‌نگاری که پانزده سال آن را نویسنده و روزنامه‌نویس حرفه‌ای بوده‌ام، می‌بینم کاری مشکل‌تر از این نیست که آدم بخواهد چیزی به تأسّی از سلیقه و موافق اعتقاد خود بنویسد. امروز چهارشنبه است و از چهارشنبه‌ی پیش که به من تکلیف شد در موضوعی به انتخاب خودم مقاله بنویسم، هر چه فکر کردم عقلم به جایی نمی‌رسد؛ برای اینکه مدت‌هاست من همچو مقاله‌ای ننوشته‌ام و طبیعتاً آمادگی نوشتنش را ندارم. تجربه و ممارست این سال‌ها مرا در نوشتن سه نوع مقاله خبره و کاردیده و به قول امروزی‌ها «متخصّص» ساخته است: یکی مقالات دولت‌پسند که دولت یا دستگاه‌های دولتی از آن خوششان بیاید؛ دیگر مقالات مردم‌پسند که مردم می‌پسندند و دستگاه دولت را مکدّر می‌کند؛ سوم مقالاتی که هیچ‌کدام از این دو جنبه را ندارد ـ نه فقط این دو جنبه بلکه هیچ جنبه‌ای ندارد ـ و از سر تا ته آن چیزی دستگیر خواننده نمی‌شود که در هر مقامی هست برنجد و یا خوشش بیاید. مقالاتی که شما در روزنامه‌ها می‌خوانید معمولاً یکی از این سه خصیصه را واجد است: یا نوشته می‌شود که دولتی‌ها بپسندند و نانی به سفره‌ی نویسنده برگرداند، یا نوشته می‌شود برای اینکه مردم را جلب کند، یا نوشته می‌شود صرفاً به خاطر اینکه چیزی نوشته شده باشد، و ملاحظه می‌کنید که در هیچکدام از این موارد جایی برای اعمال سلیقه و عقیده‌ی نویسنده وجود ندارد، البتّه اگر نویسنده سلیقه و عقیده‌ای داشته باشد.
اوایل که من تازه کار روزنامه‌نویسی را شروع کرده بودم، هر وقت جایی از هنر نویسندگی بحث می‌شد، رفقای مطبوعاتی یاد یکی از نویسندگان معروف و کهنه کار می‌کردند که شب برای یک روزنامه‌ی طرفدار دولت مقاله‌ای به طرفداری از دولت می‌نوشت و روز برای روزنامه‌ی مخالف دولت مقاله‌ای علیه دولت و سیاست‌های آن می‌نوشت.
من از شنیدن این ماجرا حیرت می‌کردم که مگر می‌شود آدم [در یک زمان] راجع به امر واحدی دو عقیده‌ی متضاد داشته باشد؟ ولی بعد به اشتباه خودم پی بردم و فهمیدم آن نویسنده هیچ عقیده‌ای نداشته،‌ یا بهتر بخواهید برای اینکه از راه قلم و قلمزنی زندگی کند لازم می‌دیده است از خودش عقیده نداشته باشد.
در شرایطی که قلم قدرت اداره‌ی زندگی قلمزن را ندارد و نویسنده مجبور است برای ایستادن روی پا و تأمین حداقل معاش قلمش را تحت اختیار و اراده‌ی دیگری بگذارد یا اینکه به این و آن اجاره بدهد، این وضعیت خواه و ناخواه پیدا می‌شود. یعنی ابتدا آدم خودش را عادت می‌دهد که عقیده و سلیقه‌ی خودش را فراموش کند؛ بعد این عادت استمرار حاصل می‌کند و می‌رسد به آنجا که عقیده و سلیقه مثل هر چیز زائد بی‌خاصیّتی در زندگی انسان زیر گرد فراموشی پنهان می‌شود و از خاطر می‌رود…»[۲۰]

کلیدواژه: صداقت،‌ مطبوعات، عزت نفس، روزنامه‌نگاری، فرصت‌طلبی، دروغ


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. ویل دورانت، تاریخ تمدّن، عصر ایمان، ترجمه فارسی (چاپ قدیم) ج ۱۳، ص۳۷۴ و ۳۷۵٫
  3. هربرت جورج ولز، کلیّات تاریخ، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ـ ۱۳۵۱، ج ۱، ص۸۴۳ .
  4. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن جهان یا داستان زندگی انسان، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۳، ج ۴، ص ۴۶٫
  5. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن جهان یا داستان زندگی انسان، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۳، ج ۴، ص ۴۷٫
  6. جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، انتشارات امیرکبیر، تهران‌ ـ ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۴۶۰٫
  7. جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۴۵۸٫
  8. برهان دانش.
  9. محمود حکیمی، در ضرورت آزادی، پلی کپی، تهران ـ ۱۳۵۷، ص ۱۲٫
  10. کلنل والتر، تاریخ روسیه از پیدایش تا ۱۹۴۵،‌ ترجمه‌ی نجفقلی معزّی (حسام‌الدّوله)، به نقل از تاریخ تمدّن (ویژه‌ی نوجوانان)، ج ۷، ص۱۳۵٫
  11. بهارستان جامی، به نقل از کتاب فرزانگان به کوشش احمد بهشتی، انتشارات گوتنبرگ تهران ـ ۱۳۵۶، ص۳۰۶٫
  12. تذکره الاولیای عطار، به نقل از کتاب فرزانگان، ص۱۶۵٫
  13. دکتر حسن حاج سید جوادی، سلسله مقالات، کشتی به خشک راندن، تهران ـ ۱۳۵۶، چاپخانه‌ی مهتاب، ص ۱۷۹٫
  14. رفعت الملک، دریای معرفت،‌ با اندکی تغییر در نثر و ویرایش.
  15. محمّد بن حسن فتال نیشابوری، روضه الواعظین، ترجمه و تحشیه‌ی دکتر محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، تهران ـ ۱۳۶۶، ص ۶۰۴٫
  16. تذکره الاولیای عطار، به نقل از کتاب فرزانگان، ص۱۶۵٫
  17. سید محمّدعلی جمالزاده، صندوقچه‌ی اسرار، ج ۱، انتشارات معرفت، تهران ـ ۱۳۴۲، ص ۴۲ با اندکی تغییر و ویرایش.
  18. دکتر عبدالحسین نوایی، ایران و جهان از مغول تا قاجاریّه، مؤسّسه‌ی نشر هما، تهران ـ ۱۳۶۶، ص۵۸۱٫
  19. باری ویلیامز، آفریقای جدید [متن انگلیسی]، انتشارات لانگ من، چاپ پنجم، ۱۹۷۸، ص۱۰٫
  20. احمد احرار، مجله‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی ۷۶۶، ۱۵ خرداد ۱۳۴۷٫
// // ?>


معرفی فیلم «عصر جدید»

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: ۱۹۳۶
زمان: ۸۷ دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

D:\سایت\Pic\modern time- 1.jpg

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077727-56ab771f4a211-015-modern-times-theredlist.jpg

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

درآمد؛ بیمه؛ رفاه؛ ثبات؛ … آیا به راستی این ایده‌آل‌های «جدید»، زندگی ما را بهتر کرده‌اند؟ یا ما را برای مواجهه با ماجراهای زندگی، ترسو و محافظه‌کار نموده‌اند؟
«عصر جدید»، داستان شخصیتی است که اهل سفر کردن است. او با سادگی و با قلبی مهربان، به استقبال زندگی می‌رود. شاد است و از تغییر نمی‌هراسد. هر لحظه از زندگی، هر چند لحظات به ظاهر سخت، را با گشودگی و خوش‌بینی، به یک منظره‌ی دلپسند و خواستنی تبدیل می‌نماید.
و البته، چنان که جز این نیز انتظار نمی‌رود، با کسی از جنس خود آشنا شده و عشقی غبطه‌برانگیز بین آن دو شکل می‌گیرد. در «قصر باکینگهامِ» این دو نفر، ارتباطی پُر مهر و محبت جریان دارد که ما با خروارها قالی و تلویزیون و مبلمان و ماکروفر و …، قادر به خلق مشابهِ آن نیستیم.
عصر جدید، بزرگداشت عشق، سادگی و خوش‌دلی در یک جامعه‌ی عبوس و بازاری است.

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077756-56ab773c7f11c-026-modern-times-theredlist.jpg

ملاحظات:

برخی وقایع تاریخی، مانند رکود بزرگ آمریکا در سال ۱۹۲۹، در فیلم، نشان داده شده است.
فیلم، در بیشتر قسمت‌ها، صامت و بی‌کلام است. میان پرده‌های فیلم که به صورت نوشتار انگلیسی ظاهر می‌شود را می‌توان با خواندن زیر نویس فارسی، فهمید. این میان‌پرده‌ها به فهم بیشتر فیلم کمک می‌کنند.
فیلم، جهت گفتگوی خانوادگی و پخش عمومی مناسب می‌باشد.

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077735-56ab7727724b2-018-modern-times-theredlist.jpg

D:\سایت\Pic\عصر جدید\c6aad4a07911536bff2f2c10c000e7dc.jpg

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۱)

مشکل لاینحل[۱]

«در قرون وسطی اروپا به راستی در ظلمت و تاریکی فرو رفته بود. پرستش عقاید گذشتگان از هرگونه تحقیق و پژوهش تازه جلوگیری می‌کرد. مردم تصوّر می‌کردند که حیوانات در اختیار شیاطین هستند و مطالعه درباره‌ی گیاهان نیز نباید مرسوم شود. در حوزه‌های علمی و مراکز تدریس علوم فقط کتاب‌های گذشتگان را می‌خواندند و مشاهده و آزمایش کار درستی شناخته نمی‌شد و اگر در هنگام بحث درباره‌ی گیاهان و جانوران دانشجویی روش تحقیق و مشاهده را پیشنهاد می‌کرد با اعتراض استاد و سایر دانشجویان مواجه می‌گشت:
«در سال ۱۳۴۲ میلادی در یکی از حوزه‌های علمی بین شاگردان حاضر در آن حوزه جدالی درباره‌ی تعداد دندان‌های اسب در گرفت. در این جدال که سیزده روز طول کشید، شاگردان بارها به گفته‌ها و نوشته‌های پیشینیان خود مراجعه کردند، ولی مشکل آن‌ها لاینحل باقی ماند و در هیچیک از گفته‌ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندان‌های اسب پی ببرند. بالاخره در روز چهاردهم یکی از شاگردان جوان و تازه کار پیشنهاد کرد که برای حل مشکل، دندان‌های یک اسب را بشمارند. این پیشنهاد چنان دیگران را برانگیخت که بر سر و روی او ریختند و پس از تنبیه، او را از حوزه‌ی خود بیرون انداختند و مدّعی شدند که شیطان در جسم او حلول کرده است. بالاخره چون نتوانستند برای مسئله جوابی پیدا کنند، فتوا دادند که چون از پیشینیان قولی یا نوشته‌ای ندارند، این مشکل لاینحل باقی ماند!» [۲]

کلیدواژه: قرون وسطا، عقل، سنّت پرستی، روان‌شناسی محافظه‌کاری

رنج بی‌پایان بردگان سیاه‌پوست

تاریخ جهان هیچ مصیبتی را بدتر از برده‌فروشی به یاد ندارد. برده‌فروشی نشان می‌دهد که انسان وقتی در گرداب پول‌پرستی و راحت‌طلبی افتاد به هر عمل شرم‌آوری دست می‌زند؛ همنوعان خود را اسیر می‌کند و آن‌ها را به صاحبان زور و زر می‌فروشد. داستان برده گرفتن از آفریقا و بردن بردگان به قارّه‌های دیگر جهت فروش، داستانی اندوه‌بار و شرم‌آور است. در حالیکه خداوند همه‌ی انسان‌ها را آزاد آفریده است، برده‌فروشان عدّه‌ای را اسیر می‌کردند تا آنان را به خدمت انسان‌های دیگر بگمارند. اولاده آلویی یانو، برده‌ای که در سال ۱۷۸۹ خاطرات خویش را نگاشته است، درباره‌ی رنج سیاهان اسیر در کشتی‌های حامل بردگان می‌نویسد:
«وقتی به ساحل رسیدم اوّلین چیزی که به چشمم خورد کشتی بزرگی بود که در انتظار محمولاتش بود. وقتی مرا به روی عرشه بردند جمعیّتی از سیاهان گوناگون را دیدم که به یکدیگر زنجیر شده بودند. قیافه‌ی هر یک از آن‌ها بازگوی غم و افسردگی بود. مرا خیلی زود به سوراخ ته کشتی فرستادند و آن‌وقت چنان بوی گندی به مشامم خورد که تاکنون در زندگی‌ام حس نکرده بودم. نزدیکی برده‌ها به یکدیگر و گرمای هوا به ازدحام داخل کشتی می‌افزود. کشتی آنچنان شلوغ بود که به سختی می‌شد جُم خورد، و این‌ها تقریباً ما را خفه کرده بود. این وضعیّت اسفبار با حرکت زنجیرها، که حالا دیگر به جایی بند نبود، بدتر شد. به این باید کثافت لگن‌ها را نیز افزود که از آن برای رفع حاجت استفاده می‌کردند. بچّه‌ها داخل این لگن‌ها افتاده، تقریباً خفه می‌شدند. جیغ زن‌ها و ناله‌ی افراد محتضر و مشرف به مرگ منظره‌ای مخوف و باورنکردنی به وجود آورده بود…» [۳]

کلیدواژه: برده‌داری، عدل و ظلم، آزادی

حکومت دیوانه‌ها

«آقای «ح.ن.» (حسنعلی نصرالملک) که از وزرای معروف و از آزادیخواهان ایران است می‌گوید: از طرف دولت قاجار، علاءالدّوله به بوشهر برای ملاقات و پذیرایی یکی از سفیران خارجی می‌رفت و من به عنوان منشی و مترجم با او همراه بودم. در مراجعت از این سفر، در فارس جلوی یک دهکده مردم به استقبال علاءالدّوله بیرون آمده بودند. در آن میان ضعیفه‌ای که کودکی در آغوش گرفته، چادری بر سر داشت، پیش آمد و عریضه‌ای به علاءالدّوله داد. علاءالدّوله به مکتوب نگاه کرد. بی‌درنگ اسبی را که سوار بود بر ضعیفه راند و آن بدبخت را با کودکش در زیر دست و پای اسب گرفت و خرد کرد. ما همه مات و مبهوت شدیم!
در منزل بعد از ایشان پرسیدم که علّت این کار چه بود؟ مشارٌالیه گفت: عریضه‌ای داده بود که یکی از مأمورین دولت شوهر و پسرش را کشته و مالشان را برده است. من او را تنبیه کردم تا دیگر کسی جرأت نکند از مأمور دولت شکایت کند!» [۴]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، انتقاد

بگذار آن حسودان هر چه می‌خواهند بگویند

«تا نیمه‌ی دوّم قرن نوزدهم پزشکان از وجود میکرب‌ها آگاه نبودند و همین امر، اکثر اعمال جرّاحی را سرانجام با شکست مواجه می‌ساخت. در قرن نوزدهم مردان بزرگی چون پاستور، لیستر و سیمل وایس درصدد یافتن علل عفونت و چگونگی مبارزه با آن بودند. معمولاً پس از عمل جرّاحی بیمار برای چند روزی خوب بود و امید سلامت کامل او می‌رفت، امّا در بیشتر موارد این بهبودی چند روزی بیش طول نمی‌کشید. به تدریج محلّ بخیه‌ها متورّم می‌شد و آثار چرک و عفونت در اطراف آن‌ها پدیدار می‌گشت. مدّتی بعد زخم‌های عفونی تبدیل به قانقاریا می‌شد. در این گونه موارد پزشکان مجبور می‌شدند عضو فاسد شده را فوراً قطع کنند و این کاری بود که اغلب به مرگ بیمار منجر می‌شد.
در قرن نوزدهم پزشکانی چون جوزف لیستر و سیمل وایس تحقیقات و پژوهش‌هایی را برای درک و شناخت علل این عفونت‌ها آغاز کردند. در میان این پزشکان، سیمل وایس سرنوشتی عجیب داشت. او پزشک یکی از زایشگاه‌های شهر وین بود و از مرگ برخی از زنان، ‌مخصوصاً آن‌ها که با عمل جرّاحی (سزارین) وضع حمل می‌کردند، سخت رنج می‌برد. او پس از یک سلسله آزمایش‌ها متوجّه شد که مرگ اکثر آن مادران به علّت ایجاد عفونت‌ها در محلّ بخیه‌هاست و این عفونت‌ها نیز به علّت وجود باکتری‌ها و میکرب‌ها می‌باشد. از همین رو سخنرانی‌های بسیار در سالن کنفرانس زایشگاه تشکیل داد و با ذکر مدارک و شواهد، علل عفونت‌ها را شرح داد و راه‌هایی برای جلوگیری از این عفونت‌ها پیشنهاد کرد. امّا همکاران سیمل وایس به جای پشتیبانی از این پیشنهادها به مسخره‌ی او پرداختند و حتّی چند جرّاح سنّت‌گرا او را دیوانه نامیدند. سیمل وایس به آزمایش‌های خود ادامه داد و در نظریّات خود پای فشرد. او در یکی از یادداشت‌های خود نوشت: بگذارید آن مردان حسود هرچه می‌خواهند بگویند. من حتّی اگر بتوانم از درد یک بیمار بکاهم و یک انسان را نجات دهم برایم کافی است.
امّا حسودان بیکار ننشستند. آن‌ها تبلیغات شدیدی را بر ضدّ سیمل وایس آغاز کردند و حتّی از دولت خواستند که جرّاح انساندوست را به تیمارستان بفرستد. مأموران دولت، سیمل وایس را دستگیر کرده، به تیمارستان بردند. سیمل وایس حتّی در تیمارستان نیز با وسایلی اندک و محدود به آزمایش‌های خود ادامه داد. او در اندیشه‌ی یافتن مادّه‌ای بود که بتواند به وسیله‌ی آن باکتری‌ها را از بین ببرد.
سرانجام سیمل وایس از تیمارستان بیرون آمد، ولی دیگر او را به بیمارستان راه نمی‌دادند. او شخصاً در خانه به آزمایش‌های خود ادامه داد. در سال ۱۸۶۵ دکتر سیمل وایس به علّت آزمایش‌های مداوم با موادّ سمّی، مسموم شد و جان سپرد و شهید راه پزشکی شد.[۵]
مدّتی از مرگ دردناک سیمل وایس نگذشته بود که لویی پاستور در فرانسه نتایج تحقیقات خود را درباره‌ی علل تخمیر منتشر ساخت. او در این تحقیقات فاش ساخت که گرد و غبار هوا شامل موجودات بسیار ریزی به نام میکرب است که در شرایط مقتضی به سرعت زیاد می‌شوند. پاستور این نکته‌ی مهم را نیز تذکّر داد که تخمیراتی که در آزمایشگاه او پدید آمد در هوای پاک و سرد قلّه‌های آلپ اتّفاق نمی‌افتد.
جوزف لیستر (۱۸۲۷ـ۱۹۱۲) جرّاح انگلیسی وقتی نتایج آزمایش‌های پاستور را مطالعه کرد، سرنخ اصلی کلّیه‌ی مسائل خود را یافت. سال‌ها گذشت و او نام سیمل وایس را نشنید، امّا ماجرایی شبیه به ماجرای او برای خودش در انگلستان اتّفاق افتاد. در آنجا نیز جبهه‌ای از پزشکان سنّتی برای مبارزه و تمسخر لیستر تشکیل شد؛ امّا لیستر نیز مانند سیمل وایس، بی‌اعتنا به آن کارشکنی‌ها و حسادت‌ها به آزمایش‌های خود ادامه داد. وی در بیمارستانی که کار می‌کرد از شیوه‌های تازه‌ای برای ضدّعفونی کردن محلّ جراحات و نیز هوای اتاق جرّاحی استفاده کرد. یکی از شیوه‌های او استفاده از اسید کاربولیک بود. نتایج استفاده از روش‌های جدید عالی بود. برای مدّت نُه ماه هیچ اثری از عفونت در بیماران زیر کنترل او پدید نیامد. تَرَک خوردگی‌های شدید و زخم‌های هولناکی که قبلاً پس از اعمال جرّاحی به وجود می‌آمدند دیگر دیده نشدند.
از آن به بعد فکر ضدّعفونی کردن آنچنان معمول شد که در همه‌ی بیمارستان‌ها روپوش‌ها، کلاه‌ها و دستکش‌های لاستیکی پزشکان و پرستارانی که در اعمال جرّاحی شرکت داشتند به دقّت ضدّعفونی می‌شد. انسان بر میکرب‌ها پیروز شده بود و این پیروزی مدیون کوشش، تلاش، فداکاری و پشتکار سه انسان بزرگ بود: سیمل وایس، پاستور و لیستر.» [۶]

کلیدواژه: پزشکی، تاریخ علم، محافظه‌کاری، سنّت‌پرستی، مرگ

غذای خوب برای کوسه‌ها

اروپاییان در طول سال‌های متمادی به آفریقا می‌رفتند و سیاه‌پوستان را همراه با زن و فرزندانشان اسیر می‌کردند و به عنوان برده برای فروش به اروپا و آمریکا می‌بردند. بودکر طبیعی‌دان در کتاب خود به نام «زندگی سگ ماهی‌ها» حکایت زیر را که از دفتر خاطرات روزانه‌‌ی برده‌فروشی در سال ۱۸۲۰ استخراج کرده است، نقل می‌کند:
«سفر بسیار کسالت‌بار و ناگواری بود. طوفان سهمناکی برخاسته بود. از وزش بادی مخوف صد و ده رأس(!) از غلامان ما خفه شدند و ما ناگزیر همه را به دریا ریختیم. این باد لعنتی ده هزار پیاستر (پول نقره‌ای) به ما ضرر زد. برده‌داران همه متأسّف بودند و هر یک غصّه‌ی غلامان خود را می‌خورد. ناخدای کشتی غصّه نمی‌خورد، فقط خشمگین بود از اینکه چرا رنج بیهوده‌ای در حمل آن‌ها بر خود هموار کرده است. در آن دم پنجاه غلام دیگر خفه شدند و آن‌ها را نیز به دریا ریختیم. راستی چه غذای خوبی برای کوسه‌ها تهیّه دیده بودیم.»
یکی دیگر از برده‌داران نوشته بود:
«هوا طوفانی بود و از وقوع حوادث ناگواری خبر می‌داد. ناخدا معتقد بود که جای درنگ نیست و بایستی تصمیم عاقلانه گرفت. سرانجام مصمّم شدیم برای نجات کشتی کالاها را به دریا بریزیم.» [۷]
آن کالاها سیصد نفر سیاه پوست بودند.

کلیدواژه: برده‌داری، عدل و ظلم، تاریخ، تاریخ اروپا، دوران مدرن

الهام از محیط

«شعری از ابن مُعتّز را برای ابن الرّومی خواندند که در آن، ماه نو را تشبیه کرده بود به زورقی سیمین که بار عنبر آن را سنگین کرده و در آبش فرونشانده؛ سپس او را ملامت کردند که «از اینگونه تشبیهات در شعر تو نیست» و ابن‌الرّومی در پاسخ گفت: ابن معتّز خلیفه است و خلیفه زاده، وقتی از زورق نقره‌ای و بار عنبر سخن می‌گوید، در واقع چیزهایی را وصف کرده است که در سرای او وجود داشته است؛ امّا من که یک شاعر ساده‌ی بینوا بیش نیستم، اینگونه چیزها را کجا دیده‌ام که یادشان بیاورم؟» [۸]

کلیدواژه: شعر، طبقه اجتماعی، فقر

گواه صادق

«عَمروبن حُرَیث از طرف خلیفه به حکومت یمن تعیین گشت. پس از چندی مردمان یمن به خلیفه پیغام فرستادند که جناب فرماندار، تازه به دوران رسیده است و شب و روز را به تعیّش و کامرانی می‌گذراند! خلیفه بعد از بازجویی و اثبات صحّت گزارش، فرماندار یمن را احضار کرد. عمروبن حریث که خیلی به خود می‌بالید از خلیفه گله کرد که چگونه بدون گناه، سخن دشمنان را پذیرفته است؟ خلیفه اشاره به شکم برآمده‌ی فرماندار نمود و گفت: اتّفاقاً گواه همراهت آمده است.
عمروبن حریث که دانست خلیفه چه می‌گوید، مجدّداً اعتراض کرد و گفت: این فربهی نتیجه‌ی مستقیم خوش آب و هوایی یمن است.
خلیفه گفت: پس چرا این آب و هوا به مزاج بیوه‌زن‌ها و یتیمان یمن سازگار نیست؟» [۹]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت

با اینهمه بده تا بنوشد

«پدرم آن مرد شیردل که همواره نوشخندی بر لب داشت،‌ پس از نبردی، شامگاه سواره در میدان جنگ می‌گشت. با او جز یک سوار کسی نبود. این سوار را در میان سربازان خود، چون دلیر و بلندبالا بود، از دیگران عزیزتر می‌داشت.
میدان جنگ از کشته پوشیده بود، و شب بر پیکر کشتگان پلاس سیاه می‌کشید. ناگهان از درون تاریکی صدای ضعیفی برخاست. صدای سربازی بود از سپاه درهم شکسته‌ی اسپانی که پیکر خون‌آلود خود را در کنار راه بر زمین می‌کشید و نالان و کوفته و نیمه جان می گفت: آبم بدهید، رحم کنید.
پدرم متأثّر شد. قمقمه‌ی خود را که از عرق نیشکر انباشته بود، از زین اسب جدا کرد و به سوار همراه خود گفت: این را بگیر و بدین مجروح مسکین بده تا بنوشد.
هنگامی که سوار بر سر مجروح خم شده بود، ناگاه آن مرد سنگدل با تپانچه‌ای که هنوز در پنجه می‌فشرد، پدرم را نشانه کرد و دشنامی داد. گلوله چنان از نزدیک سر گذشت که کلاه پدرم بر زمین افتاد و اسبش پهلو تهی کرد، امّا پدرم به سوار گفت: با اینهمه بده تا بنوشد.» [۱۰]

کلیدواژه: اخلاق، ایمان، کینه، حقوق

قربان! خلاف به عرض رسانده‌اند

«محمّدعلی شاه برای خفه کردن صدای آزادی‌خواهان عناصر فاسد و دشمنان آزادی و مشروطه را احترام فراوان می‌کرد و به آن‌ها مقام بسیار می‌بخشید. یکی از این مقام‌پرستان مفاخرالملک بود که از نعمت سواد بی‌بهره امّا مردی سخت پول‌دوست و بیرحم بود و لذا از طرف شاه به حکومت تهران رسید.
مفاخرالملک از طرف شاه مأموریّت یافت که تمام تجّار و کسبه را مجبور نماید عریضه به حضور بنویسند و از مشروطه اظهار تنفّر کنند. مفاخرالملک به دستیاری ملک‌التّجار تهران مجالسی تشکیل داد و در آن‌ها از کسبه خواستند که در ضمن نوشتن عریضه‌ای به «خاکپای همایونی»، از وی بخواهند که به «غائله‌ی مشروطیّت» پایان دهد. کسبه‌ی دلیر و تجّاری که به مشروطیّت علاقه داشتند از امضای آن طومار خودداری کردند، امّا گروهی از ترس آن را امضا کردند. چند روز بعد مفاخرالملک هشتصد نفر از تجّار و کسبه را دعوت کرد که برای شرف‌یابی به حضور شاه آماده شوند. وی تلاش فراوان کردن که عدّه‌ی شرکت‌کنندگان زیاد باشد، امّا با وجود همه‌ی کوشش وی، عدّه‌ی شرکت‌کنندگان از نود نفر تجاوز نکرد.
ملک‌التّجار عریضه‌ای را که قبلاً تهیّه کرده بود، قرائت کرد. مضمون این عریضه چیزی جز تملّق و چاپلوسی نبود که در پایان آن «از خاکپای جواهرآسای قبله‌ی عالمیان» استدعا شده بود که برای همیشه از برقراری مشروطه و افتتاح مجلس شورای ملّی صرف نظر نمایند.
محمّدعلی شاه می‌خواست شروع به صحبت کند که ناگهان از میان کسبه فریادی به گوش رسید که گفت: آنچه حضور مبارک عرض کردند فقط نظر شخصی ملک‌التّجار بود. ملّت ایران مشروطه‌خواه است و اگر کسی به غیر از این حضور مبارک عرض کند، خلاف عرض کرده است.
این صدای حق‌طلبانه، فریاد میرزا ابوالقاسم اصفهانی بود که صدای آزادی‌خواهان ایران را بدون خوف و وحشت در دربار ایران منعکس نمود. فریاد او محمّدعلی شاه را سخت وحشت‌زده ساخت. رنگ از رویش پرید و مجلس در یک سکوت مرگ‌آسا فرورفت. شاه پس از یک دقیقه سکوت به خود آمد و برای آنکه گفته‌ی میرزاابوالقاسم در خارج انعکاس پیدا نکند، حرف او را نشنیده گرفت و آن جماعت را مرخّص کرد.» [۱۱]

کلیدواژه: مشروطه، ظلم و عدل، ترس

درزی در کوزه افتاد

«به شهری مردی درزی (خیّاط) بود و بر در دروازه‌ی شهر دکّان داشت، و کوزه‌ای از میخی در آویخته بودی و هوس، آنش بود که هر جنازه‌ای که از شهر بیرون بردندی، وی سنگی در آن کوزه افکندی، و هر ماه حساب آن سنگ‌ها بکردی که چند کس را بردند، و باز کوزه تهی کردی و از میخ در آویختی و سنگ همی افکندی تا ماه دیگر. تا روزگاری برآمد. از قضا درزی بمرد. مردی به طلب درزی آمد. از مرگ درزی خبر نداشت. درِ دکّانش بسته دید. همسایه را پرسید که درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت: درزی در کوزه افتاد.» [۱۲]

کلیدواژه: مرگ، غفلت

با همین لباس می‌آیم و با همین لباس خارج می‌شوم

«امام علی(ع) در هنگام ورود به شهری گفت:
دخلت بلادکم باثمالی هذه و رحلتی فان انا خرجت بغیر ما دخلت فانی من الخائنین.
من با همین لباس‌های کهنه و با همین مرکب وارد شهر شما شدم؛ اگر با چیزی بیش از این از شهر شما بیرون رفتم بدانید که در اموال خیانت کرده‌ام.» [۱۳]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، ساده زیستی

ابتدا گربه را از خانه بیرون کردم

«گویند یکی از مشایخ گربه‌ای داشت و هر روز از قصّاب محلّه گوشت‌پاره‌ای برای گربه می‌گرفت. روزی متوجّه شد که قصّاب کار خلافی انجام داده است. پس اوّل به خانه آمد و گربه‌ی خود را اخراج کرد و سپس به بازار رفت و امر شرع را بر قصّاب اجرا نمود. قصّاب گفت: من از فردا برای گربه‌ی تو چیزی نخواهم داد.
شیخ گفت: مطمئن باش که من تا گربه را از خانه بیرون نکردم، امر شرع را بر تو انجام ندادم.» [۱۴]

کلیدواژه: عدالت، اخلاق، قضاوت

در ادبیات فارسی با نام محتسبان برخورد بسیار می‌کنیم. محتسب یعنی کسی که به حساب خلق می‌رسد و در مورد کارهای خلاف حکم می‌دهد و سازمان حساب و قضاوت را اداره می‌کند. محتسب در بعضی از دوران‌های تاریخ ما قدرت بسیار داشت. از شرایط محتسب آن بود که باید از مال مردمان چشم بپوشد و هدیه و رشوه‌ای از کسی نستاند. او کسی بود که باید بر کار بینوایان، قصّابان و حتّی طبیبان نظارت کند و نیز از احتکار مواد مورد احتیاج مردم جلوگیری کند و محتکران را به مجازات برساند.
محمّدبن محمّدبن احمدالفرسی در کتاب «معالم القربه فی احکام الحسبه» درباره‌ی محتسبان می‌نویسد:
«نخستین چیزی که محتسب بدان مکلّف بوده آن است که گفتارش با کردارش مخالف نباشد… و در رفتار و گفتار خدایتعالی را در نظر آرد و به نیّت خالص، رضای خدا را بجوید و در این مقام چنان شود که مهابت و جلالت او در دل‌ها افتد، و قول او را به سمع طاعت بپذیرند.» حتّی امرا و سلاطین نیز از دخالت این مقام در امان نبودند.
متأسّفانه در تاریخ ایران می‌خوانیم که بسیاری از محتسبان با سلاطین ظالم یک‌دل و یک‌زبان می‌شدند و به غارت خلق مشغول می‌گشتند. ادیبان و شاعران ایرانی در اشعار و آثار خود از فریب و ریای محتسبان درباری سخن بسیار گفته‌اند؛ امّا تاریخ از شجاعت، پاکی و تقوای محتسبان شریف نیز داستان‌ها دارد.

راهی را اصلاح کرد و یتیمی را پناه داد

«پیامبر فرموده‌اند: عیسی‌بن مریم(ع) از کنار گوری عبور کرد که کسی را که در آن گور بود عذاب می‌دادند. سال بعد از کنار همان گور گذشت و دید او را عذاب نمی‌دهند. عرضه داشت: پروردگارا! سال گذشته از کنار این گور گذشتم، صاحب آن را عذاب می‌دادند؛ امسال که از کنار این می‌گذرم عذابش نمی‌دهند.
خدای عزّوجلّ به او وحی فرمود که ای روح‌الله! او را پسری نیکوکار در رسید که راهی را اصلاح کرد و یتیمی را پناه داد، و من به سبب آنچه پسرش انجام داد او را آمرزیدم.» [۱۵]

کلیدواژه: آمرزش، توبه، مرگ، پدر

حکایتی از میهن دوستی مردم آذربایجان

«در زمان محمّدعلی شاه وقتی که مبارزه‌ی آزادی‌خواهان آذربایجان برای استقرار مشروطیّت به اوج رسید، راه‌های آذوقه را از هر سو به شهر بستند و عرصه چنان بر مردم شجاع و آزاده‌ی تبریز تنگ شد که آنان با خوردن یونجه و سبزی سدّ جوع می‌کردند و دلیرانه گفتند: ما یونجه می‌خوریم و اگر یونجه هم تمام شد، برگ درخت‌ها را می‌خوریم و اگر هم آن تمام شد، پوست درخت را می‌خوریم و دمار از روزگار محمّدعلی شاه درمی‌‌آوریم.» [۱۶]

کلیدواژه: مشروطه، گرسنگی، عزّت نفس، جهاد،‌ عدل و ظلم

داد با اینهمه آزادگی‌ام

خارکش پیری با دلق درشت پشته‌ی خار همی بُرد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت
کای فرازنده‌ی این چرخ بلند وی نوازنده‌ی دل‌های نژند
کنز دولت به رخم بگشادی تاج عزّت به سر بنهادی
حدّ من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سُفتن
نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند زدور
آمد آن شکر گزاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش
عمر در خارکشی باخته‌ای عزّت از خواری نشناخته‌ای
پیر گفتا که چه عزّت زان به که نی‌ام بر در تو بالین نه
شکر گویم که مرا خوار نساخت به در چون تو گرفتار نساخت
همره حرص شتابنده نکرد بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با اینهمه آزادگی‌ام عزّ آزادی و آزادگی‌ام

«جامی»

کلیدواژه: عزّت نفس، کار و شغل، حرص، نعمت

برای درک سخنان او باید تقوا داشته باشید!

«در سال ۱۵۸۴، ایوان مخوف امپراتور بیمار و ددمنش روسیه درگذشت و بدین ترتیب مردم روسیه از چنگال آن زمامدار خشن آزاد شدند. پس از وی پسرش فئودور به سلطنت رسید. فئودور به اصطلاح مردی دیندار بود و بیشتر اوقات خود را در کلیسا به عبادت می‌گذراند، امّا در واقع دیوانه‌ای بیش نبود. او گاهی اوقات برای آنکه میزان و درجه‌ی ایمان خود را نشان دهد پا برهنه از کلیسا بیرون می‌آمد، مدّتی در خیابان‌ها می‌دوید و سپس در سر چهارراهی می‌ایستاد و به سخن‌سرایی می‌پرداخت.
سخنان او اغلب مهملاتی بیش نبود. کشیشان و اسقف‌های کلیسای روس نیز به خوبی آگاه بودند که آن سخنان یاوه‌هایی بیش نیست، امّا از آن بیم داشتند که برکناری امپراتور به خاطر دیوانگی موجب کاهش قدرت کلیسا شود و در نتیجه آنان منافع سرشار خود را از دست بدهند. این بود که برای فریب مردم در روزهای یکشنبه به تفسیر آخرین گفته‌های فئودور می‌پرداختند و هر جمله از سخنان او را در ردیف جملات کتاب مقدّس می‌دانستند. آنان با شرح و تفصیل بسیار جملات سراپا بیهوده و بیمارگونه فئودور را تفسیر می‌کردند و حتّی از مردم می‌خواستند که برای وارد شدن به «ملکوت الهی» بهتر است آن جملات را حفظ کنند و به کودکان و نوجوانان نیز بیاموزند. کشیشان گاه به مردم می‌گفتند: اگر سخنان امپراتور را درک نمی‌کنید به خاطر پایین بودن سطح دانش و درک خود شماست. بکوشید با عبادت زیاد به آن درجه‌ای از تقوا برسید که بتوانید سخنان او را درک کنید.
فئودور اوقات بیکاری را به گفتگو با دلقکان و بازی کردن با خرس‌ها می‌پرداخت. وی در سال ۱۵۹۸ درگذشت.» [۱۷]

کلیدواژه: قدرت، دین، محافظه‌کاری


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. نرمان ل.مان، اصول روانشناسی، ترجمه و اقتباس دکتر ساعتچی، امیرکبیر ـ ۱۳۶۴، ص۵ .
  3. دیوید کی لینگ ری، تجارت برده، ترجمه‌ی سوسن حیدری، انتشارات مازیار، تهران ـ ۱۲۵۹، ص۲۳ .
  4. ملک‌الشّعرای بهار، تاریخ احزاب سیاسی، ج ۲، ص ۲۴۹ و ۲۵۰٫
  5. محمود حکیمی، انسان، میکروسکوپ‌ها و موجودات زنده، انجام کتاب، تهران ـ ۱۳۶۵، ص۲۰۱٫
  6. انسان، میکروسکوپ‌ها و موجودات زنده، ص۲۰۳٫
  7. پروفسور لئون برتن، نظری به طبیعت و اسرار آن، ترجمه‌ی محمّد قاضی، تهران ـ ۱۳۶۶، ص۱۹۳٫
  8. رشد جوان، بهمن ماه ۱۳۶۷، با اندکی تغییر و ویرایش.
  9. رشد معلّم، بهمن ماه ۱۳۶۷٫
  10. ویکتور هوگو، ترجمه‌ از نصرالله فلسفی.
  11. دکتر مهدی ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیّت ایران، ص۸۶۴ با اندکی تغییر و ویرایش.
  12. قابوسنامه.
  13. مجلسی، بحارالانوار، (چاپ قدیم)، ج ۹، ص۵۰۰ .
  14. مجلّه‌ی تهران مصوّر، شماره‌ی ۱۳۴۲، ۲۷ خرداد ۱۳۴۸، مقاله‌ای از باستانی پاریزی با عنوان «محتسب»
  15. روضه الواعظین، ترجمه‌ی فارسی، ص۶۷۶٫
  16. علی اصغر گرمسیری، «علقه‌های تاریخی و وطنی»، مجلّه‌ی آینده، سال ۱۴، شماره‌ی ۶ – ۸ (شهریور – آبان ۱۳۶۷)، ص۴۱۶٫
  17. ) با استفاده از کتاب: تاریخ روسیه پیش از پیدایش تا ۱۹۴۵ تألیف کلنل والتر، ترجمه‌ی نجفقلی معزّی، فصل ۱۳٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۰)

فداکاری[۱]

«روزی مردی مسافر به حضور پیامبر اسلام(ص) شرفیاب شد.
حضرت بی‌درنگ به شخصی مأموریت دادند که از خانه‌ی خود برای او غذایی بیاورد. همسر پیامبر با تأسّف اظهار داشت: در خانه جز آب چیزی موجود نیست.
حضرت که از خانه‌ی خود مأیوس گردید به یارانش نظری افکند و پرسید: آیا کسی این مهمان را می‌پذیرد؟
در این هنگام مردی از انصار ضیافت و پذیرایی آن مرد را به عهده گرفت. وقتی به خانه رسید، دید که در منزلش بیش از خوراک فرزندانش نیست. از همسرش تقاضا کرد به هر ترتیبی که می‌داند به اندازه‌ی مهمان غذایی تهیّه کند. هنگام صرف شام، چراغ را خاموش کرد تا مهمان در تاریکی پندارد که میزبان هم چون او مشغول صرف شام است.» [۲]

کلیدواژه: غذا، خوردن، ایثار، تاریخ اسلام، پیامبر(ص)، مدینه، انصار

و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است

«یکی از دوستان ما که مرد نکته‌سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می‌گفت: من یک درسی از قدیم آموخته‌ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می‌شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آنوقت‌ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبدالعظیم بود. من می‌دیدم قطار وقتی که در ایستگاه ایستاده بچّه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‌کردند تا کم‌کم ساعت حرکت قطار می‌شد و قطار راه می‌افتاد. همینکه راه می‌افتاد، بچّه‌ها می‌دویدند سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند. من تعجّب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می‌کند. این معمّا برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلّی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل (احترام) است؛ امّا همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‌کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود. و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است. ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم هستند نه ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‌خبرتر. پس این‌ها علائم حیات و موت است.» [۳]

کلیدواژه: تغییر، محافظه‌کاری، مطهری

ببینید در بیرون مجلس چه خبر است!

«فرّخی، شاعر ستیزه‌جوی عصر رضا شاه در سال ۱۳۰۷ شمسی، از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد. وی در آنجا به نمایندگان مخالف دولت پیوست و به اصطلاح عضو گروه اقلیّت مجلس شد. در آن موقع رضا شاه مشغول تحکیم سلطنت خود بود و مخالفت با دولت به معنای مخالفت با شاه نیز بود. نمایندگان گروه اکثریّت که همگی با تقلّب و تزویر و تهدید و ارعاب به مجلس راه یافته بوند، سعی داشتند فرّخی را به نحوی رنج دهند تا او خود داوطلبانه مجلس را ترک گوید. آن‌ها آشکارا به فرّخی دشنام می‌دادند و او را با کلماتی چون «دشمن وطن» و «ضدّ اصلاحات» صدا می‌کردند؛ امّا فرّخی به شیونه‌ی آزادمردان اهانت‌ها را تحمّل می‌کرد و حاضر نبود سنگر مجلس را ترک گوید.
یک روز عدّه‌ای از نمایندگان اکثریّت تصمیم گرفتند او را کتک بزنند. آن‌ها ابتدا برای آنکه او را به خشم آورند به وی دشنام دادند؛ امّا فرّخی که به نقشه‌ی آن‌ها پی برده بود در جواب آن‌ها سخنی نگفت. ولی اکثریّتی‌ها دست‌بردار نبودند. آنان با جسارت جلو رفتند و شروع به کتک زدند او کردند. فرّخی سعی کرد تا حدّی که می‌تواند از ضربات آن‌ها خود را در امان نگه‌دارد؛ امّا آن‌ها بی‌رحمانه او را کتک زدند بطوریکه خون از دهان و بینی او سرازیر شد.
پس از پایان ماجرا فرّخی با دهان خون‌آلود رو به بقیّه نمایندگان کرد و گفت: وقتی در پایتخت یک مملکت، آن هم در مجلس، نماینده‌ای را این طور کتک می‌زنند ببینید در بیرون مجلس چه خبر است و چه به روزگار مردم می‌آورند!» [۴]

کلیدواژه: رضا شاه، تاریخ ایران، مشروطه، فرّخی یزدی، دیکتاتوری، مجلس

پاداش فقط به عمل است

«شیخ کلینی از یکی از اهالی بلخ روایت کرده است: من در سفر امام رضا(ع) به خراسان با ایشان بودم. روزی بر سَرِ سفره تمام غلامان و بندگان خود از اهالی سودان و غیره را جمع نمود. به ایشان گفتم: قربانت شوم! کاش می‌فرمودی برای این‌ها سفره‌ای دیگر می‌گستردند.
امام فرمود: ساکت! خدای تبارک و تعالی یکی است، مادر یکی و پدر هم یکی، پاداش هم به عمل است.» [۵]

کلیدواژه: نژادپرستی، دین، امام رضا(ع)، عزّت و ارزش، برده‌داری

حکّام مستبد و طالع بینان

«پادشاهان و حکّام مستبد از آنجا که بر نیروی مردم تکیه ندارند و با ظلم و جور حکومت می‌رانند، پیوسته در ترس و بیم بسر می‌برند و حتّی به نزدیک‌ترین افراد خود نیز سوءظن دارند. این هراس دائمی سبب می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری از آنان سلب شود و برای انجام هر امر مهمّی به فالگیران و رمّالان و طالع‌بینان مراجعه کنند و از آن‌ها کمک بخواهند. چندی پیش مؤسّسه‌ی انتشاراتی «هاشت» در فرانسه خاطرات طالع‌بین مشهوری به نام ماریا دوساباتو را منتشر ساخت. دوساباتو در این خاطرات از خرافه‌پرستی بسیاری از زمامداران سخن گفته است، و اینکه چگونه بسیاری از دیکتاتورها برای تصمیم‌گیری در امور مملکت خویش به او مراجعه می‌کرده‌اند. او در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد:
«… روزی یک نفر نزد من آمد و محرمانه به من گفت: من از طرف رئیس جمهور کشور … آمده‌ام تا درباره‌ی آینده‌ی او پیش‌بینی کنید و بگویید که آیا رئیس جمهور در مملکت خود دشمنانی دارد یا خیر؟ من پس از کمی تفکّر گفتم: آری، یکی از وزیران دولت که از بستگان رئیس جمهور است در ماه بعد توطئه‌ی قتل ایشان را به مرحله‌ی اجرا می‌گذارد. فرستاده‌ی رئیس جمهور پس از شنیدن این جواب برخاست و از من خداحافظی کرد و چند ساعت بعد خود را به فرودگاه رساند و به کشور خود بازگشت و جریان را برای رئیس جمهور حکایت کرد. […] سه ماه گذشت. رئیس جمهور یک سفر رسمی به فرانسه نمود و چند روزی را در پاریس سپری ساخت و نیمه شبی را طبق قرار قبلی و بطور خیلی خیلی محرمانه به ملاقات من آمد و دو ساعت به گفتگو نشست و پیش‌بینی‌های زیادی از من خواست و از جمله پرسید اگر بودجه‌ی مملکتی را زیاد کند، برای سرنوشت او بهتر است یا نه؟ و نیز می‌پرسید اگر فلان شخص و فلان افراد را به مشاغلی بگمارد که تماس آن‌ها فقط با او باشد به مصلحت خواهد بود یا نه؟ … او از این پرسش‌ها زیاد داشت که البتّه من به یکی یکی سؤالات او جواب دادم و پیش‌گویی نمودم و او با یک دنیا خوشحالی در سحرگاه محلّ کار مرا ترک گفت.» [۶]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، طالع‌بینی، حکومت

دست درازی مجو، چیره زبانی مکن!

«پس از تسلّط چنگیز مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطّار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درهم بدهم.
عطّار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید.
پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد.
شیخ فرمود: بفروش که به از این نمی‌ارزم!
مغول از گفته‌ی عطّار خشمناک شد و همان دم او را به زخم خنجر شکم درید و هلاک کرد.» [۷]

کلیدواژه: عزّت نفس، ارزش انسان، عطار نیشابوری

بی‌سوادی مأموران سانسور

«در کتاب «تاریخ انقراض خلافت عثمانی» خوانده‌ام که دستگاه پلیس در زمان سلطنت عبدالحمیدخان دوّم به قدری شدیدالعمل بود که از فرط خوش خدمتی کارهای عجیب می‌کردند. از جمله حکایت یک جوان محصّل ارمنی را که حقیقتاً واقع شده بود ذکر می‌کند. این جوان در موقع ورود به استانبول محلّ تحقیق و تفتیش مأمورین پلیس قرار گرفت. یکی از کارشناسان، کتاب‌های درسی او را بازجویی می‌کرد. اتّفاقاً یک کتاب شیمی به دست او رسید. چون آن را باز کرد، در سر صفحه‌ای این فورمول شیمیایی معروف آب به چشم او آمد که عبارت است از «H2O» (یعنی دو جزء هیدروژن و یک جزء اکسیژن). این فورمول جلب نظر آقای کارشناس را کرد و از فرط سوءظن آن را رمز و علامت سوءقصد نسبت به جان سلطان دانست. زیرا «H2» را حمید دوّم و «O» یا صفر را علامت نابودی تصوّر کرد و درباره‌ی جوان بیچاره بدگمان شده، او را متّهم به سوءقصد کرده، به حبس انداختند.» [۸]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، حکومت، سانسور، آزادی

مرد این است!

«ابن سمّاک و عبدالعزیز دو مرد پارسا بودند که در عصر هارون‌الرّشید در مکّه می‌زیستند. روزی هارون تصمیم می‌گیرد که از آن‌ها دیدن کند. پس به همراه فضل‌بن‌ربیع به دیدار آن‌ها می‌رود. نخست منزل عبدالعزیز رفتند. فضل گامی جلوتر رفت و به عبدالعزیز گفت: امیرالمؤمنین است و برای تبرّک به دیدار تو آمده است. عبدالعزیز برخاست و گفت: شما بایستی مرا می‌خواندید، زیرا من در طاعت و فرمان اویم.
سپس هارون گفت: ما را اندرزی ده!
عبدالعزیز او را به عدالت و دادگستری ترغیب کرد. هارون در پایان یک کیسه‌ی زر در جلوی او گذاشت. عبدالعزیز کیسه‌ی زر را برداشت و گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ایشان نبود نپذیرفتمی.
سپس به منزل ابن سمّاک رفتند. ابن سمّاک از علّت آمدن آن‌ها پرسید، فضل در جواب گفت: امیر به زیارت تو آمده است.
زاهد گفت: بدون اجازه‌ی من چرا آمدی؟ از من دستوری بایست به آمدن و اگر دادمی، آنگاه بیامدی، که روا نیست مردمان را از حالت خویش درهم کردن.
فضل در جواب گفت: هارون خلیفه‌ی پیغمبر است و طاعت وی بر مردم فرض است.
ابن سمّاک می گوید: آیا او به عدالت رفتار می‌کند که فرمان او برابر فرمان پیغمبر باشد؟
فضل گفت: آری.
ابن سمّاک گفت: من اثر عدل او را در مکّه ندیدم، در دیگر نقاط روشن است.
هارون چون این بشنید، گفت: مرا پندی ده که برای شنیدن پند تو آمده‌ام.
ابن سمّاک گفت: راه عدالت پیش گیر و به مردم نیکویی کن.
هارون الرّشید کیسه‌ای زر را پیش ابن سمّاک قرار داد. ابن سمّاک با خشم گفت: من شما را به خویشتن‌داری اندرز می‌دهم و شما می‌خواهید مرا به آتش دوزخ اندازید. هیهات، هیهات! این آتش را از پیشم بردارید که هم اکنون ما و سرای و محلّت سوخته شویم.
آنگاه برخاست و به بام بیرون شد. هارون و فضل از خانه بیرون رفتند.» [۹]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، علمای دینی

کرامات بعد از مرگ

« می‌گویند شیخ انصاری وقتی با مریدان سفر می‌کرد. غروب پشت دروازه ماند و به شهر راهشان ندادند. آنجا با مریدان نماز خواند. مریدی گفت: ما توقّع داشتیم مثل بسیاری از اولیای گذشته دروازه خود بخود به روی شما باز شود.
شیخ جواب داد: بعد از مرگ ما البتّه از این کرامات بسیار در حقّ ما نقل خواهند نمود.» [۱۰]

کلیدواژه: فرهنگ عامیانه، معجزه، علمای دینی

دیوانه‌ی واقعی آدم متکبّر است

« جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: روزی رسول اکرم(ص) پرسید: برای چه مردم اجتماع کرده‌اند؟
عرض شد: گرد دیوانه‌ی مصروعی جمع شده‌اند.
رسول اکرم(ص) به مصروع نظر کرد، سپس فرمود: این شخص دیوانه نیست. آیا به شما بگویم که دیوانه‌ی واقعی و مجنون حقیقی کیست؟
عرض کردند: آری یا رسول الله! بگویید.
رسول اکرم(ص) فرمود: دیوانه‌ی حقیقی آن متبختری است که با تکبّر راه می‌رود و از خودپسندی به دامن‌های خویش نگاه می‌کند و پهلوهای خود را با حرکت دوش‌های خویش حرکت می‌دهد. چنین شخصی دیوانه‌ی واقعی است و این مردی که گِردش جمع شده‌اید دردمند مبتلایی است.» [۱۱]

کلیدواژه: جنون و دیوانگی، تکبّر و خودپسندی، پیامبر(ص)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسّفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:
«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌اید.» [۱۲]

کلیدواژه: امیرکبیر، دارالفنون، دوره‌ی قاجار، مسئولیت‌پذیری

فیلمبردار متعهّد!!

« در میان حکومت‌های فاشیستی و دیکتاتوری قرن بیستم هیچ حکومتی به اندازه‌ی رژیم هیتلر و حزب نازی به فیلم و صنعت فیلمبرداری در تبلیغات اهمیّت نمی‌داد. حزب نازی کلّیه‌ی هنرپیشگان، فیلمبرداران و فیلمسازانی را که در ساختن فیلم‌های تبلیغاتی کار می‌کردند از خدمت سربازی معاف کرد و امتیازات فراوانی برای آنان قائل شد. لنی رایفنشنال رقّاصه‌ی بدنامی که جز به ثروت و شهرت به چیز دیگری نمی‌اندیشید چون علاقه‌ی هیتلر و دکتر گوبلز وزیر تبلیغات حزب نازی را به فیلم‌های تبلیغاتی احساس کرد کار گذشته‌ی خود را رها کرد و به فیلمبرداری روی آورد. لنی رایفنشنال برای خوش‌آمد دیکتاتور آلمان که آدمکشی بی‌رحم بود فیلم باشکوه «پیروزی اراده» را ساخت. فیلم پیروزی اراده موفّقیت بسیار کسب کرد. بسیاری از مردم آلمان با دیدن این فیلم دیوانه‌وار به ستایش هیتلر پرداختند و لنی به مقام «دوست پیشوا» ارتقاء یافت. از آن پس فیلم‌های دیگری در ستایش و تعریف از افکار هیتلر که اندیشه‌هایی زشت و سخیف و نژادپرستانه و ضدّ بشری بود، ساخته شد. در سال‌های آخر حکومت هیتلر حتّی مردان شصت و پنج ساله به میدان‌های جنگ فرستاده می‌شدند، امّا به هنرمندان تآتر و سینما و کافه‌های شبانه هرگز فشاری وارد نیامد. دکتر گوبلز کاملاً متقاعد شده بود که یک فیلم سینمایی از هزاران موشک و بمب و هواپیما مهم‌تر است.»[۱۳]

کلیدواژه: هیتلر، جنگ جهانی دوم، تبلیغات، سینما، عدل و ظلم

خاطره‌ای از عبدالنّاصر

تروریسم در هر شکل و به هر بهانه‌ای، عملی زشت است. جمال عبدالنّاصر در خاطرات خویش از روزهایی سخن می‌گوید که با دوستانش تصمیم گرفتند یک شخصیّت سیاسی را ترور کنند. آن‌ها به چنین کاری دست زدند، ولی عبدالنّاصر خیلی زود از کار خود پشیمان شد:
«… من در اعماق قلب خود، به این مسئله ایمان داشتم که اِعمال زور شکل واقعی یک مبارزه و عملی مثبت که بتوان برای نجات میهن از آن استفاده کرد، نیست. در درون من احساسات متضاد و متناقضی با هم در برخورد و اصطکاک بودند. این احساسات به نوبت میهن‌پرستی، مذهب، هیجان و همدردی، خشونت و تندی، تردید و ایمان بودند. رفته رفته فکر سوءِ قصد سیاسی از مغز و خیال من بیرون می‌رفت و راه و روشم تغییر می‌یافت. معذلک یک شب تصمیم گرفتیم یکی از پروژه‌های خود را اجرا کنیم و یک بار برای همیشه خود را از شرّ یک شخصیّت سیاسی آزاد کنیم.
نقشه‌های ما با کمال دقّت طرح و تنظیم شده بود. چند نفر از میان ما مأمور بودند شخصیّت مزبور را هنگامی که می‌خواهد به خانه‌ی خود وارد شود، انتظار بکشند. این‌ها مأمور حمله بودند و گروه دیگری مأمورین محافظت و مراقبت آن‌ها بودند و عدّه‌ی دیگری باید ترتیبات قرار را پس از انجام سوءِ قصد مهیّا می‌ساختند.
شب موعود فرا رسید و همه چیز بطوریکه پیش‌بینی شده بود گذشت. صدای گلوله‌های ما که بلافاصله با فریادهای یک زن، ترس یک کودک، تقاضای کمک و غیره توأم شده بود، مرا تا رختخوابم تعقیب می‌کرد و در تمام مدّت شب این صداها در مغزم طنین می‌انداخت و مانع خوابم می‌شد. سیگار پشت سیگار آتش می‌زدم، ولی موفّق نمی‌شدم جزئیّات صحنه‌ای را که در آن حضور داشتم، از خاطر فراموش کنم. یک نوع پشیمانی قلبم را می‌فشرد [و از خود می‌پرسیدم:] آیا حق داشتم این عمل را انجام دهم؟ آیا عشق به میهن مرا در نظر خود تبرئه می‌کرد؟ آیا این راهِ صحیح و تنها وسیله‌ی مبارزه است؟
در این موضوع شک داشتم و از خودم می‌پرسیدم: آیا آینده‌ی کشور من وابسته به از بین رفتن فلان شخص است، یا مسئله از این‌ها عمیق‌تر و ریشه‌دارتر است؟ ما در آرزوی عظمت و بزرگی ملّی هستیم، ولی آیا باید کسانی را که خود در شرف نابودی هستند از میان برد؟ …
من در تختخواب خود، در حالیکه در معرض یک هیجان شدید بودم و دود سیگار بالای سرم چرخ می‌زد به خود گفتم: خوب حالا؟ صدایی از درونم گفت: حالا چی؟ به خود گفتم: حالا باید روش را تغییر داد… این کار یک عمل مثبت نیست.
آرامش مطبوعی مرا در میان گرفت، ولی فوراً با انعکاس فریادها و زاری‌هایی که دائماً راحتی و آسایشم را سلب می‌کردند، محو گردید… با لکنت زبان گفتم: خدا کند نمرده باشد.
تعجّب در این بود که صبح شبی که مرتکب این سوءِ قصد شده بودیم آرزو می‌کردم همان کسی که تا چند ساعت قبل خواستار مرگ او بودم، زنده باشد.
وقتی با حالت مرتعش روزنامه‌ی صبح را خواندم، متوجّه شدم که شخصیّت مورد سوءِ قصد ما نمرده است. [با خواندن این خبر] بی‌نهایت احساس شادی کردم.» [۱۴]

کلیدواژه: ترور، تغییر، اصلاحگری، وجدان، جمال عبدالناصر، مصر، عدل و ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. سید مجتبی موسوی لاری، رسالت اخلاق در تکامل انسان، انتشارات جهان آرا، تهران ـ ۱۳۵۸، ص۲۴۶٫
  3. استاد شهید مرتضی مطهری، حق و باطل، ص۸۶ .
  4. محمود حکیمی، داستان‌هایی از عصر رضا شاه، انتشارات قلم، تهران ـ ۱۳۶۴، ص۸۱ .
  5. حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیّه، طبع قم، ص۱۸۲٫
  6. سالنامه‌ی دنیا، شماره‌ی ۲۹، ۱۳۵۲، ص۳۰۶ .
  7. رهی معیّری، گل‌های جاودان، ص۲۹۷٫
  8. علی اصغر حکمت، خاطرات سیاسی و تاریخی، انتشارات فردوسی، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۴۴۸٫
  9. تلخیص از تاریخ بیهقی، به تصحیح دکتر فیّاض، از انتشارات دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد ـ ۱۳۵۰، ص۶۷۸ .
  10. به نقل از باستانی پاریزی در «نان جو و دوغ گو».
  11. معانی الاخبار، ص۲۳۷٫
  12. یاکوب ادوارد پولاک، ایران و ایرانیان، ترجمه‌ی کیکاووس جهانداری ـ انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۶۱،‌ ص ۲۱۸٫
  13. با استفاده از کتاب فصلی در سینما، «سینمای نازی و تبلیغات ایدئولوژیک»، انتشارات مروارید، تهران ـ ۱۳۵۲، ص۹۳٫
  14. غلامرضا نجاتی، جنبش‌های ملی مصر، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۵، ص ۹۰٫
// // ?>


تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)

کوه یخ در قطب جنوب

انسان، خواستار عشق و عدالت است و تکاپو برای چنین اهدافی، به زندگی حرکت و معنا می‌بخشد. ما از چنین انسانی می‌خواهیم که هر روز صبح برخیزد و خود را با اسباب‌بازی‌های مصرفی‌اش بزک کند و به میدان شهر برود تا فاسقی از راه رسیده و او را برای دقایقی مشخص بخرد. آن‌گاه از خود می‌پرسیم: چرا احساس رضایت نمی‌کنم؟!

انسان، نهادی ناآرام و خاطره‌ای ازلی از ملاقات با پروردگاری دارد که او را دست‌آموز عشق و یگانگی کرده و آن‌گاه رهسپار سفری در دنیا نموده است. انسان موجودی دلتنگ است و خواهان بازگشت. او حس غربتی عمیق دارد؛ غربتی که تنها در آستانِ تعاملی محبت‌آمیز و حقیقی، مأوا می‌گیرد.

ما این عقابِ بلندپروازِ درونِ خود را در بند کشیده‌ایم و با او مثل یک مرغ خانگی رفتار می‌کنیم: هر روز او را به دیدن پاساژهای چشمک‌زن می‌بریم و از او می‌خواهیم که این‌ها را دیده و پرواز را فراموش کند. ما فریادهای ققنوس‌وار درون‌مان را با بلند کردن صدای تلویزیون می‌خواهیم خفه کنیم.

فایل قابل چاپ مقاله‌ی «تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)»

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۹)

فایل قابل چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۴ تا ۹

لبخندی حاکی از خوشبختی[۱]

یکی از دانشمندان بزرگ روسی که در عصر استالین دچار خشم او شد واویلوف زیست‌شناس معروف معاصر بود. واویلوف از آن جهت که با اندیشه‌های استالین در زمینه‌ی توارث مخالف بود مورد خشم او قرار گرفت؛ از کار برکنار شد؛ به سیبری تبعید گردید و سرانجام به قتل رسید.
سال‌ها پس از مرگ استالین ثابت شد که همه‌ی نظریّات استالین در مورد زیست‌شناسی و علم توارث غلط بوده است و واویلوف و صدها دانشمندی که به جرم مخالفت با اندیشه‌های او مجازات شدند بی‌گناه بوده‌اند. روس‌ها تصمیم گرفتند از چند تن از آن دانشمندان که قربانی هوس‌های دیکتاتور شوروی شده بودند «اعاده‌ی حیثیّت» کنند. در این میان، مرگ واویلوف بیش از همه دردناک و تأثّرآور بود.
«در سال ۱۹۶۷،‌چند نفر از علاقه‌مندان این دانشمند تصمیم گرفتند مجسّمه‌ی یادبودی از او در «ساراتف» برپا کنند. از این شهر مجسّمه‌سازی را یافتند که از سفال مجسّمه‌ی بی‌نظیری از چهره‌ی دانشمند ساخت و از آن به عنوان مُدل برای ساختن مجسّمه‌ای از گرانیت استفاده کرد. از این مجسّمه در حضور صدها نفر، از جمله چند دانشمند از اعضای مؤسّسه‌ی واویلوف که جان سالم به‌در برده بودند، پرده‌برداری شد؛ ولی در کمال تعجّب مشاهده گردید که مجسّمه‌ی سنگی هیچ شباهتی به واویلوف ندارد. [واقعیّت ماجرا این بود که] کارشناسان هنری شهر ساراتف پس از بازبینی مجسّمه آن را کار خوبی تشخیص نداده بودند. آن‌ها به مجسّمه‌ساز دستور دادند از صورت واویلوف چین و چروک‌ها و خطوط عمیق ناشی از سوءتغذیه را برطرف کرده و حلقه‌ی دور چشمانش را رُتوش کند؛ زیرا این خطوط مؤیّد این بود که وی در دوران بازداشت مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفته بود. پوپوفسکی اضافه می‌کند که سانسورچیان به مجسّمه‌ساز دستور دادند یک لبخند حاکی از خوشبختی نیز روی صورت سنگی بیفزاید.»[۲]

کلیدواژه: علم، سیاست، سانسور، آزادی بیان، استالین

نباید این اشتباه را در هند تکرار کنیم

استعمارگران انگلیسی در هند از آغاز ورود به این کشور که در زیر لوای یک شرکت تجاری به نام «کمپانی هند شرقی» فعّالیّت می‌کردند می‌کوشیدند تا مردم هند در بی‌خبری و ناآگاهی بسر ببرند. استعمارگران از ایجاد مدرسه در شهرها و روستاها می‌هراسیدند و از اعزام معلّم و مربّی به آنجا بیم داشتند. یکی از محقّقان تاریخ تعلیم و تربیت هند در این مورد می‌نویسد:
«از آغاز کار کمپانی هند شرقی نسبت به تعلیم و تربیت هند بی‌اعتنایی شد و چون حکومت برتانیا در شبه قارّه استقرار یافت با استفاده‌ی ملّت هند از تعلیم و تربیت مخالفت کرد؛ چه دولت بریتانیا معتقد بود که اگر مربّی به آن سرزمین اعزام دارد بزودی تسلّط خود را [بر هندوستان] از دست خواهد داد. موکرجی می‌نویسد که در سال ۱۷۹۳ هنگام تنظیم قانون اساسی برای هند یکی از اعضای هیأت حاکمه با اعزام معلّم به آنجا مخالفت کرد و گفت: ما آمریکا را به سبب همین خطاها از کف دادیم و اینک در مورد هندوستان نباید این اشتباه خود را تکرار کنیم. اگر هندیان برای تعلیم و تربیت نیازهایی دارند برای رفع احتیاجات خویش باید به انگلستان بیایند.»
سرانجام نزدیک پنجاه سال بعد یعنی از سال ۱۸۴۵ دولت انگلیس برای تربیت کادرهایی از افراد ورزیده در سازمان‌های دولتی هندوستان به تأسیس مدرسه و دانشگاه رضایت داد. در بنگال، مَدْرَس و بمبئی مدارسی تأسیس شد و در این شهرها و شهرهای دیگر به تدریج مؤسّسات تربیت معلّم و دانشگاه هایی تأسیس شدند امّا:
«تأسیس دانشگاه با آغاز شورش‌های استقلال طلبانه همراه بود و دولت انگلیس این طغیان‌ها را با توسعه‌ی آموزش و پرورش مربوط دانست؛ از این رو هر سال نظارتش بر مدارس، اعمّ از دولتی یا غیر دولتی شدیدتر می‌شد…»[۳]

کلیدواژه: آموزش و پرورش، استعمار، آگاهی، ظلم، انگلستان

حدود دُم حضرت والا!

«می‌گویند مدرّس نسبت به فرمانفرما زیاد انتقاد می‌کرد. فرمانفرما به وسیله‌ی یکی از دوستان مدرّس به او پیغام فرستاد که: خواهش می‌کنم حضرت آیت‌الله اینقدر پا روی دُم من نگذارند.
مدرّس در پاسخ او گفت: به فرمانفرما بگویید حدود دُم حضرت والا باید معلوم شود؛ زیرا من هرکجا پا می‌گذارم دُم حضرت والاست.»[۴]

کلیدواژه: انتقاد، ظلم، تبعیت و اطاعت

نادرشاه و سیّد هاشم خارکن

«گویند روزی نادرشاه با سیّدهاشم خارکن از عرفای نجف ملاقات کرد. او را از این جهت خارکن می‌گفتند که با خارکنی امرارمعاش می‌کرد. نادر به سیّدهاشم رو کرد و گفت: شما واقعاً همّت کرده‌اید که از دنیا گذشته‌اید.
سیّدهاشم با سادگی تمام گفت: برعکس، همّت را واقعاً شما کردید که از آخرت گذشته‌اید!»[۵]

کلیدواژه: دنیا و آخرت، دین، محافظه‌کاری

شاعر حقیقی

«روزی از روزها مهاراجه‌ی بزرگ، محبوب‌ترین مهاراجه‌ی آفتاب و ماه، به وزیر خود امر داد تا شاعری حقیقی برای او انتخاب کند. وزیر رأی مهاراجه را برای عموم اعلام کرد. روز بعد در برابر قصر جمعی گرد آمدند. هزار و یک نفر جمع شده بودند و همه به یک صدا می‌گفتند: ما شاعر حقیقی هستیم.
وزیر بیست و یک روز به اشعار آن‌ها گوش داد، امّا نتوانست بهترین شاعر را برگزیند. او یک روز تمام فکر کرد و روز دوّم و سوّم هم در آن‌باره اندیشید. روز چهارم نام هزار و یک شاعر را با خطّ زرّین روی صفحه‌ی کاغذی نوشت و آن را پیش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجّب پرسید: به راستی همه‌ی این‌ها شاعرند؟
وزیر تعظیم کرد و جواب داد: فرمانروای بزرگ، من اشعار آن‌ها را به دقّت گوش کردم،‌ امّا نتوانستم شایسته‌ترین آن‌ها را انتخاب کنم و به این جهت نام همه‌ی آن‌ها را نوشته و پیش شما آوردم تا خود انتخاب کنید.
مهاراجه مدّتی فکر کرد و سپس چنین گفت: شاعران را به زندان افکنید و همه را آگاه سازید که از این پس هر کس یک بیت شعر بگوید به شدّت کیفر می‌بیند و از شهر تبعید می‌شود.
شش ماه از آن ماجرا گذشت. یک روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه‌ی شاعران را بگردند. از هزار و یک شاعر تنها صد و یک شاعر از شکنجه و عذاب توان‌فرسای زندان نهراسیده و از هنر خود دست برنداشته بودند. آن‌ها خشم و کیفر مهاراجه را به هیچ شمرده و شب‌ها دور از چشم نگهبانان شعر می‌سرودند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: اکنون می‌بینید که نهصد نفر از آن‌ها شاعر نبوده و آدم‌های شهرت‌طلب می‌باشند. به آن‌ها پول بدهید و بگذارید از اینجا بروند. صد و یک شاعر دیگر را به قصر طاووس بیاورید و همه چیز برایشان آماده کنید تا در خوشی و رفاه بسر برند.
وزیر به دستور مهاراجه عمل کرد. صد و یک شاعر لباس‌های فاخر پوشیدند و وقت خود را به خوردن خوراکی‌ها و نوشابه‌ها و عیش و نوش می‌گذراندند. آن‌ها حرف‌های پوچ و بی‌معنی می‌زدند و دیگران آن حرف‌ها را شنیده و به حالشان تأسّف می‌خوردند.
شش ماه هم بدین‌سان گذشت. روزی مهاراجه با وزیر خود در قصر حضور یافته و صد و یک شاعر را احضار کرد و به آن‌ها گفت: شما شش ماه تمام با شادی و عیش گذراندید. اکنون کدامیک از شما با اشعار خود می‌توانید ما را سر ذوق بیاورید و خاطر ما را محظوظ دارید؟
شاعران خود را باخته و سرهایشان را پایین افکندند و خاموش ماندند. تنها نوجوانی از آن میان چشم‌های خود را به چشم‌های مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر دیگر به عیش و نوش وقت نگذرانده و به سادگی زندگی کرده بود و هنگامی که شاعران شراب می‌خوردند و یا به خواب خوش می‌رفتند، او تنها به گوشه‌ای می‌رفت، شعر می‌سرود و اشعار خود را با اشتیاق فراوان می‌خواند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: نه، این صد نفر هم شاعر نیستند. آن‌ها بی‌کاره و مفت‌خورند. وقتی که در زندان از شادی‌ها و لذایذ دنیوی محروم بودند، شعر می‌گفتند و هر کدام از زندگی تلخ و سرنوشت تیره‌ی خود شِکوِه می‌کردند؛ امّا همین‌که به زندگی با شُکوه و پر از عیش سرگرم شدند از الهام و ذوق آن‌ها اثری باقی نماند. آن‌ها را بزنید و از قصر دور سازید.
پس از آنکه خشم مهاراجه فرونشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزیر گفت: این جوان، هم از درد و محنت و هم از عیش و خوشی الهام می‌گیرد. او هم در شب تیره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سیاه و هم در روز خوشبختی شعر می‌سراید. همه‌ی شاعران حقیقی چنین هستند. آن ها همواره از زندگی الهام می‌گیرند و جشمه‌ی جوشان شعر آن‌ها را هیچ حادثه‌ای خشک نمی‌سازد … این جوان شاعر حقیقی است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد بود. زندگی دلخواه او را فراهم بیاورید تا هر روز به قصر بیاید و شعری برای ما بخواند.
شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعری را که سروده بود خواند. روز دوّم و سوّم هم اشعار خود را برای مهاراجه خواند؛ ‌ولی روز چهارم در قصر حاضر نشد و نامه‌ای نوشت و برای مهاراجه فرستاد و در آن نوشت: بنا به میل و دستور شما نتوانستم شعر بگویم. من شاعر قلب خویش و الهام آزاد خود هستم. من برده‌ی آرزوها و امیال کس دیگری نمی‌توانم باشم.
پسر جوان وزیر پس از خواندن نامه‌ی شاعر خشمگین شد و به مهاراجه گفت: حقّ نان و نمک را نمی‌شناسد.
مهاراجه به او اعتراض کرد و گفت: نه، حق با تو نیست! شاعر حقیقی آزاد است و آزادانه نغمه می‌سراید.»[۶]

کلیدواژه: آزادی، شعر، سختی و آسانی، تبعیت و اطاعت

استعمارگران به جهاد می‌روند

آنچه که استعمارگران اروپا در قرون نوزدهم و بیستم بر مردم سرزمین‌های استعمار شده روا داشتند حکایت اشک و خون است. داستان مظالم بسیار، بی‌رحمی‌های شگفت و غارت‌های بی‌حساب است؛ امّا عجیب اینجاست که استعمارگران آن را برای تعالی انسان ضروری می‌دانستند! رابرت روزول پالمر در این مورد می‌گوید:
«ایمان به تمدّن جدید به صورت دیانتی درآمده بود و امپریالیسم جهادی در راه اشاعه و اعتلای آن دیانت بود. به این نحو که انگلیسی‌ها صحبت از «باری» می‌کردند که سفیدپوست بر دوش داشت؛ فرانسویان دم از ابلاغ تمدّن خویش به سایر مردم جهان می‌زدند؛ آلمان‌ها سخن از اشاعه‌ی فرهنگ خود می‌راندند و آمریکاییان نعمت‌هایی را متذکّر می‌گردیدند که افراد می‌توانستند در کنف حمایت اقوام انگلوساکسون بجویند. داروینیسم و انسان‌شناسی عامّه‌پسند تعلیم می‌داد که سفیدپوستان شایسته‌تر (!!) و با استعدادتر از مردم غیر سفیدپوستند.»
کار این غرور به جایی رسید که رودیارد کیپلینگ نویسنده و شاعر انگلیسی خطاب به وطنش انگلستان، در سال ۱۸۹۹، چنین سرود:
باری را که سفیدپوست باید به دوش گیرد برگیر
گُل‌های سر سبد خود را بیرون فرست
فرزندان خود را جلای وطن ده
تا حوایج اُسرای ترا برآورند،
و زیر یوغ سنگینی به خدمتِ
مردمی پرجوش و وحشی کمر بسته دارند؛
یعنی اقوام ترش‌رویی را که تازه به بند آورده‌ای
که نیمی ابلیسند و نیم دیگر کودک
[۷]

کلیدواژه: استعمار، مدرنیته، قرون جدید، نژادپرستی

مجلس ایران

دکتر رضازاده‌ی شفق که خود در عصر پهلوی در دو دوره نماینده‌ی مجلس بود، در مورد مجلس ایران در آن دوره می‌نویسد:
«در قسم اعظم این نیم قرن اخیر که مجلس‌های متعدّد منعقد گشت، شاید نصف آن مدّت از عمر گران‌بهای این کشور ضایع [شد] و به هدر رفت؛‌ یعنی در انتظار و تأخیر و تأخّر گذشت. معلوم نبود آقایانی که موقع انتخابات آن‌همه با مال و جان کوشش می‌کردند چرا بعد از انتخاب شدن فعّالیّت و کار و کوشش را کنار می‌گذاشتند. به یاد دارم در همان دو دوره که من بودم شاید صد بار یا بیشتر در جلسات متفرّقه رئیس اخطار نمود آقایان سروقت حاضر گردند، ولی مؤثّر نیفتاد و همان کاسه بود و همان آش. عجب اینکه اشخاصی که در یک جلسه اتّفاقاً سروقت حاضر می‌شدند و در باب لزوم رعایت وقت اخطار و تذکار می‌نمودند، جلسه‌ی بعد خود حاضر نمی‌شدند و اکثریّت حصول نمی‌یافت و غالباً جلسات از یازده صبح به آن طرف منعقد می‌گشت و یک یا دو ساعت کار نکرده باز هم تعطیل می‌نمود. انعقاد آن جلسه‌ی دو ساعته هم بدون مقدّمه و تشریفات نبود. پس از آنکه مدّتی در راهروها با چای خوردن و صرف غلیان و تلفن به این و آن می‌گذشت وصدای زنگ بلند می‌گشت و مرحوم آقا سیّدکمال داد می‌زد: «آقایان بفرمایید!»، وکلای با شهامت، وکلای مبرّز، با ناز و کرشمه‌ی خاصّی وارد تالار می‌گشتند و با تبسّمی ملیح و سیاستمدارانه به غرفه‌های تماشاچیان نگاهی می‌انداختند و بعد در جاهای خود می‌نشستند؛ ولی باز هم اکثریّت حاصل نمی‌گشت و پهلوانان نطق قبل از دستور با کمال بی‌صبری چشم به در تالار می‌دوختند و هر کس وارد می‌شد چوب‌خط می‌زدند تا فرصت نطق آنان برسد. در ضمن، پیش‌خدمت‌ها به دنبال وکیلان راهرونشین می‌رفتند و یکی دو عدد شکار می‌کردند و می‌آوردند؛ ‌با این‌همه مجلس به واسطه‌ی کسری یک یا دو وکیل گیر می‌کرد و جلسه معطّل می‌ماند و در چنان موقعی یکی از آقایان با تظاهر به تنگ حوصلگی، گویا برای آوردن کسری‌ها بیرون می‌رفت، ولی خودش هم جیم ‌می‌شد. در این بین یکی دو نفر موقع سیگارشان می‌رسید و می‌رفتند بیرون و امید اکثریّت قطع می‌گشت. البتّه وکیل آزاد است؛ وکیل مصون است؛ وکیل محترم است! در این بین یکی از تک‌مضرابی‌های مجلس مفیدترین پیشنهاد را که مقبول عامّه بود می‌کرد و آن تعطیل جلسه و موکول کردن آن به جلسه‌ی آینده بود که فوراً پذیرفته می‌شود [!] و دوباره [جریان] چای و تنقّلات در راهروها آغاز می شد. […] شخص حیرت می‌کرد که افرادی از بشر در این دنیای دو روزه و زیر همین فَلَک گردان و چرخ بی‌امان ممکن است غافلانه عمر گریزپای ملّتی را در یک مقام پر مسئولیّت با لاابالی‌گری بگذرانند.»[۸]

کلیدواژه: مجلس، تنبلی، مسئولیت، تاریخ معاصر، فساد

تأسیس عدالت‌خانه هنوز برای ما زود است

«روزی عبدالمجید میرزای عین‌الدّوله صدراعظم در انجمنی خطاب به جمعی از درباریان و بزرگان گفت: مظفّرالدّین شاه فرمان تأسیس عدالت‌خانه را صادر کرده و گفته نظام‌نامه‌ی آن را بنویسیم؛ امّا هنوز در این کار اقدام اساسی نکرده‌ام. عقیده‌ی شما چیست؟ اگر تأسیس عدالت‌خانه به مصلحت ملک و ملّت نیست، صحبت آن در میان نیاید.
حاضران جمله خاموش ماندند. عین‌الدّوله مطلب را دگربار بیان کرد. احتشام‌السّلطنه که خود از طرفداران جدّی عدالت بود، فرمود: بی هیچ گمان تأسیس عدالت‌خانه به سود و مصلحت مردم است و اجرای امر شاه مایه‌ی افتخار شما و دودمان شما خواهد بود.
امیربهادر برافروخت و گفت: اگر عدالت‌خانه برپا شود، میان پسر شما و بقّالی حقیر چه تفاوت به جا خواهد ماند؟[…]»[۹]

کلیدواژه: عدالت، برابری، طبقات اجتماعی، مشروطه، عدل و ظلم

ساده‌لوحی‌های یار وفادار محمّدعلی‌شاه

«سفر دوّم مظفّرالدّین‌شاه به اروپا در محرّم ۱۳۱۹ با دریافت ده میلیون تومان قرض از روس‌ها انجام گرفت. در این سفر چند روضه‌خوان همراه شاه بودند و در دو ماه محرّم و صفر، شاه در همه‌جا، در کشتی‌ها، راه آهن و مهمانخانه‌ها مشغول عزاداری بود. در یکی از این مجالس روضه‌خوانی امیربهادر چنان به صدای بلند گریه و زاری سرداد که موجب اضطراب مهمانداران فرنگی شد بطوریکه می‌خواستند دکتر خبر کنند. […]»[۱۰]

کلیدواژه: عزاداری، محافظه‌کاری، دین، قاجار، مشروطه

آسیدبوریک یعنی آی سیّد برو!

«زمانی که ملک‌المتکلّمین قهرمان بزرگ مشروطه تصمیم به مبارزه با جهل و استبداد گرفت قبل از هر چیز در شهر اصفهان مدرسه‌ای به سبک جدید تأسیس کرد. استقبال مردم از تأسیس این مدرسه شگفت‌انگیز بود. دسته دسته مردم کودکان و نوجوانان خود را به این مدرسه می‌آوردند و با امید به آنکه فرزندانشان آینده‌ای روشن خواهند داشت، نام فرزندان خود را در آن مدرسه می‌نوشتند.
مدّتی گذشت. پاسداران جهل و استبداد یکبار دیگر به وحشت افتادند و مبارزه با علم و دانش آغاز شد. کار به جایی رسید که واعظی از گروه مستبدّان فریاد کشید: ای مسلمانان، آرام نشسته‌اید؟ در مدرسه‌ای که ملک‌المتکلّمین تأسیس کرده، کودکان را بی‌دین می‌کنند و به آن‌ها آسیدبوریک می‌دهند. آسیدبوریک یعنی آی سیّد از اینجا برو! می‌دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه سادات و اولاد پیغمبر را می‌خواهند از شهر اصفهان و سپس ایران بیرون کنند.
حامیان جهل و استبداد مدرسه را تعطیل کردند،‌ امّا ملک‌المتکلّمین دلیرانه به مبارزه ادامه داد. پس از آنکه قزّاق‌ها به فرمان محمّدعلی شاه مجلس شورای ملّی را به توپ بستند نمایندگان مجلس کوشش کردند تا جان خود را نجات دهند؛ ولی قزّاق‌های حامی محمّدعلی شاه آن‌ها را محاصره کرده و بسیاری از آنان را دستگیر نمودند. در جریان این حمله، ملک‌المتکلّمین سخت مجروح شد. وقتی که او را به باغ شاه آوردند ریش‌هایش خون‌آلود و لباسش پاره بود.
زمانی که حکم اعدام او صادر شد، چند دقیقه قبل از اعدام، وی را به نزد محمّدعلی شاه بردند. شاه با خشم فراوان فریاد کشید: تو را به بدترین وضع خواهم کشت.
قهرمان آزادی با متانت و خونسردی گفت: با کشتن من نهال آزادی نخواهد خشکید. از هر قطره‌ی خون من یک ملک‌المتکلّمین به وجود خواهد آمد. […]»[۱۱]

کلیدواژه: مدرسه، عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، ملک‌المتکلّمین

شبی که محمّدعلی شاه تا صبح نخوابید

محمّدعلی شاه فرزند مظفّرالدّین ‌شاه پادشاهی مستبد و ظالم بود. وی با کمک قزّاق‌های روسی عرصه را بر آزادی‌خواهان و مشروطه‌طلبان تنگ کرد. سرانجام مشروطه‌طلبان پس از تحمّل سختی‌های بسیار، پیروز شدند و این حکایتی است از آخرین شب پادشاهی محمّدعلی شاه:
«وقتی به شاه خبر رسید که تقریباً دو ثلث تهران به دست مجاهدین افتاده دل از خیال فتح و پیروزی برداشت. دستور داد که در سراسر کاخ سلطنت‌آباد چراغ روشن نکنند، زیرا می‌ترسید که مجاهدین به نور چراغ به جای او راه یابند. پیش از این شاه با وزیر خارجه‌ی خود سعدالدّوله، در بابت توسّل به سفارت‌های خارجی مشاوره کرده و سعدالدّوله گفته بود که پس از بمباران مجلس، انگلیسی‌ها دیگر به او نظر خوبی ندارند. باید با سفارت روس صحبت کرد. ولی نماینده‌ی پادشاه را به سفارت راه ندادند. تا اینکه شب شد و به فرمان شاه به هر یک از درباریان اسلحه‌ی کمری دادند؛ ‌ولی اغلب نمی‌دانستند که این اسلحه به چه درد می‌خورد.
آن شب تا صبح شاه نخوابید. زنان و خویشان و کودکان او نیز تا صبح به خواب نرفتند. صبح شد و دوباره محمّدعلی شاه، سعدالدّوله را به سفارت روس فرستاد. تا وزیر خارجه بازگردد، شاه بدون آنکه بفهمد چه می‌کند، سبیل پُرپشت خود را می‌جوید و از این طرف به آن طرف می‌رفت و احمدمیرزا طفل بزرگ‌ترش نیز به دنبال پدر روان بود تا کنجکاوی کودکانه‌ی خود را با سر درآوردن از وقایع قانع کند.
بالاخره وزیر خارجه رسید و شاه دیگر طاقت آن نداشت که با وزیر خود به اتاق خویش بروند و دوبدو صحبت کنند. بلند بلند پرسید: پس چه شد؟ روس‌ها چه خواهند کرد؟
سعدالدّوله دستی به سبیل خود کشیده، گفت: قربان! می‌گویند که اجازه‌ی دخالت در امور داخلی ایران را نداریم. دولت امپراتوری ما را از هرگونه دخالتی منع کرده است.
شاه دیگر منتظر بقیّه‌ی مطالب نشد. وحشتی که از رسیدن مجاهدین داشت و یأس از دخالت و حمایت روس‌ها، یکباره شبح مرگ را در نظر او ظاهر ساخت.
مرگ فجیع، شاید بر فراز چوبه‌ی دار! در آن هنگام سران آزدی‌خواه که شاه آنان را بارها اراذل و اوباش و ماجراجو و آدمکش خوانده بود، دست‌ها خواهند زد، شادی‌ها خواهند کرد، در جلوی چشم ملّت در مقابل بهارستان که به دست ظلم او خراب شده بود اهانت‌ها خواهند نمود و دشنام‌ها خواهند داد. این افکار وحشتناک موجب شد که یکباره شاه عنان اختیار از دست داد و فریاد زد: کالسکه‌ها را برگردانید! مرا خواهند کُشت!
سپس خود را به کالسکه انداخت و گفت: برو به سفارت روس!
شاه بدین‌ترتیب به سفارتخانه رسید و بلافاصله سفارت روس مراتب را به سفارت انگلیس اطّلاع داد و چون پای مقرّرات ۱۹۰۷ در میان بود، دولت انگلیس هم پرچم خود را در آنِ واحد با پرچم دولت تزاری روس بر فراز مقرّ محمّدعلی میرزا زد و دوره‌ی سلطنت شاه بدبختی که از سلطنت چیزی جز نفرت ابدی حاصل نکرده بود بدین‌ترتیب خاتمه یافت. پس از شاه، زنان و فرزندان و سایر وجوه دربار مثل امیربهادر و مجلّل‌السّلطان و دیگران نیز به سفارت پناهنده شدند.»[۱۲]

کلیدواژه: عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، محمدعلی شاه، قدرت

کریم‌خان و مرد چاپلوس

«کریم‌خان زند در ایّام حکومت خود شخصاً به شکایات مردم رسیدگی می‌کرد و به همین جهت روزی چند ساعت از وقت خود را به پذیرفتن مردم اختصاص می‌داد و طیّ این مدّت، هر کسی حق داشت به حضور او برود و مطلب مورد نظرش را با وی در میان بگذارد.
در یکی از این روزها شخصی در حالیکه زار زار می‌گریست به دیدن کریم‌خان آمد و به محض ورود، خود را روی پای وی انداخت و شروع به تملّق‌گویی و چاپلوسی نمود. کریم‌خان که تصوّر می‌کرد مأمورانش در حقّ این مرد ظلمی کرده‌اند و او برای دادخواهی آمده، دلش به حال وی سوخت و دستور داد او را ببرند و آرام کنند و هنگامی که تألّم خاطرش فرونشست او را به حضور ببرند.
ساعتی بعد، هنگامی که مرد کمی آرام شده بود او را به نزد کریم‌خان بردند. کریم‌خان از وی خواست تا درد دلش را به زبان بیاورد. گفت: من از مادر نابینا متولّد شدم و عمری را در تاریکی محض گذراندم تا اینکه دیروز اُفتان و خیزان خود را به آرامگاه پدرتان رساندم و دست توسّل به سوی مزار شریف آن مرحوم دراز کردم و در حالیکه زار زار می‌گریستم از جناب ایشان تقاضای شفا کردم و آنقدر گریستم که دچار ضعف شدم و بیهوش افتادم. در عالم خواب مردی روحانی و جلیل‌القدر را دیدم که به بالینم آمد. دست بر چشمانم گذاشت و گفت: «من ابوالوکیلم، تو را شفا دادم. اینک برخیز و با خاطر آسوده به هر جا که مایلی برو!». من وقتی از خواب بیدار شدم، چشمان خود را بینا یافتم و احساس کردم همه چیز را می‌بینم. به همین جهت از شدّت خوشحالی می‌گریستم و اینک از باب ستایش و قدردانی خدمت رسیده‌ام تا به خاطر داشتن چنین پدر با کرامتی به شما تبریک بگویم و به پاس محبّتی که ایشان در حقّم کرده در سلک فداییان شما درآیم و آماده‌ی هر نوع خدمتگزاری و جان‌نثاری باشم.
کریم‌خان بعد از شنیدن حرف‌های آن مرد دستور داد او را تنبیه کنند. گروهی از بزرگان با حیرت جلو آمدند و شروع به شفاعت کردند و آنگاه علّت خشم و غضب کریم‌خان را پرسیدند. کریم‌خان در پاسخ گفت: پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه‌ی بید سرخ، الاغ دزدی می‌کرد. روزی هم که مُرد، خلقِ خدا، خالق را شکر کردند که جان چنین مردی را گرفته است. بعد از به قدرت رسیدن من، عدّه‌ای چاپلوس برای خوش‌آیند من بر محلّ دفن او مقبره‌ای ساختند و آن را «عیناق ابوالوکیل» نامیدند و اکنون این مرد شیّاد سعی دارد او را صاحب کرامت معرّفی کند.»[۱۳]

کلیدواژه: چاپلوسی و تملق، مدح، تبعیت و اطاعت، صداقت، مدیریت و حکومت، کریم‌خان زند، خواب دیدن، شفا، معجزه، عزّت نفس

شعری برای مزار هلاکو

«معروف است که هلاکوخان به یکی از شاعران دربارش سفارش کرد تا برای سنگ قبر او شعر مناسبی بسراید و بابت انجام این تکلیف دستمزد ناچیزی هم به او پرداخت. شاعر موصوف با توجّه به توصیه‌ی هلاکو و دستمزدی که گرفته بود شعری ساخت که اگرچه روی سنگ قبر هلاکو حک نشد، امّا شنیدن دارد:

یکی از بزرگان دنیا و دین در اینجا نهاده‌ست سر بر زمین
ز کردار او خلق خرسند بود فزون‌تر ز هر کس هنرمند بود
بسی عقل و تدبیر و فرهنگ داشت ز مردم‌فریبی بسی ننگ داشت
برای یکی بدره‌ی بی‌فروغ نشاید ازین بیش گفتن دروغ»[۱۴]

کلیدواژه: مدح، چاپلوسی و تملّق، شعر

برای آنکه شهرت کنم!

«اراسترس از مردم یونان، معبد «دیان» را در شهر «افه‌زوس» آتش زد. این بنا یکی از عجایب هفتگانه جهان بود. به او گفتند: بد ذات، این چه کاری بود؟
گفت: برای آنکه در تاریخ مشهور بشوم.»[۱۵]

کلیدواژه: شهرت، تاریخ


فهرستی از کلیدواژه‌های مجموعه ۹-۴:

۲۸ مرداد ابوذر ابوسعیدابوالخیر – اجتناب از طاغوت احتکار – احکام دینی – اختلاف و تفرقه – اختلاف شعاری اخلاق ارتش استالین استبداد – استعمار اسکندر – اصلاح خود – اطاعت از باطل اعتراض – اقلیت‌ها – الوات و اوباش – امام سجّاد(ع) امنیت انتقاد – انحراف و تحریف انقلاب – انقلاب فرانسه – انگلستان – ایثار آزادی – آزادی بیان آگاهی آموختن – آموزش و پرورش بخشش بدبینی – بدخلق – بدعت – بدگویی – بدگویی و عیب‌جویی – برابری – برادری – برخورد با مخالف (دشمن) – بردگی – برده‌داری – بزرگی – بلندهمّتی – بهانه‌های ستم – بهلول – بی‌تفاوتی – بی‌طرفی – بیهودگی – پزشکی – پوچی و بی‌معنایی – پیامبر(ص) – پیروزی – تاریخ – تاریخ ایران – تاریخ علم – تاریخ معاصر – تبعیت از ظالم – تبعیت و اطاعت – تجمّل – تختی – تربیت فرزند – ترس – ترس و ایمنی – تصمیم‌گیری – تغییر – تکبر – تلاش و ایستادگی – تلاش و کوشش – تملّق و مدح – تنبلی – تنبیه – توبه – توکّل  – ثروت‌اندوزی – جادو – جامعه‌ی طبقاتی – جنگ جهانی دوم – جهل – جهل و خرافه – جوانمردی – چاپلوسی – چاپلوسی و تملق – حاکم – حرص و طمع – حرف و عمل – حق – حق‌طلبی – حقوق – حکومت – حیوانات – خاطرات سفر – خانواده – خدا – خشونت – خندیدن – خندیدن از روی نادانی – خواب دیدن – خودبزرگ‌بینی – خودفروشی – دانشگاه – دانشمندان – دروغ – دعا – دفاع از حق – دلقک – دنیا – دنیا و آخرت – دیکتاتوری – دین – دینداری – دیوانگی – دیوژن (دیوجانس) – رسوم بی‌معنی – رشوه – رفاه و آرامش – روان‌شناسی تبعیت – روحانیّت – روزه – زن – زندگی غیرسیاسی – ساده‌زیستی – سانسور – ستاره‌شناسی – ستم – سختی و آسانی – سختی و تلخی – سقراط – سکوت و انفعال – سنایی – سنت‌های غلط – سهروردی – سیاست – شاه – شاه‌عباس – شعر – شغل – شفا – شکر – شهرت – صبر – صداقت – صفویه – طالع‌بینی – طبقات اجتماعی – طرفداری – طنز و لودگی – ظاهربینی – ظل‌السلطان – ظلم – ظلم‌پذیری و سکوت – عبادت – عدالت – عدالت در اسلام – عدل و ظلم – عزّت نفس – عزاداری – عقلای مجانین – علم – علم (science) و اخلاق – علم و عمل – علم‌آموزی – علی(ع) – عمربن‌عبدالعزی – عوام فریبی – غذا – فخرفروشی – فرانسیس بیکن – فساد – فقر و محرومیت – قاجار – قدرت – قدرت حقیقت – قدرت‌طلبی – قرآن – قرون جدید – قضاوت – قضاوت در اسلام – قهرمان ملّی – کُشتی – کارهای عجیب – کریم‌خان زند – گرسنگی – گناه – لباس – لذّت و آرامش – مال – مال (پول) – مال و ثروت – مال‌اندوزی – مبارزه با ظلم – مبارزه با نفس – مجلس – محافظه‌کاری – محافظه‌کاری دینی – محبّت – مدارا و نرمی – مدح – مدح و چاپلوسی – مدرسه – مدرنیته – مدیریت و حکومت – مردم – مردم‌داری – مسئولیت – مشورطه – مظفرالدین شاه – معجزه – مغول – ملک‌المتکلّمین – منزلت و ارزش – مهربانی – میان‌مایگی – ناپلئون – نادرشاه – ناصرالدین‌شاه – نالیدن از ظلم – نرون – نژادپرستی – نظم – نفس – نوشتن – نویسندگی – نیکی و بدی – هدف زندگی – هدف و وسیله – همراهی – همکاری با ظالم – هند – هنر – ورزش


[۱] منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
[۲] مجلّه‌ی دانشمند، فروردین ۱۳۶۵، ص ۴۸٫ برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به کتاب ماشین قدرت و اختناق، ترجمه‌ی محمود حکیمی، انتشارات امیرکبیر، تهران‌ ـ ۱۳۶۵٫
[۳] رحمت‌الله‌ مهراز، «سازمان آموزش و پرورش در هند»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، بهمن ماه ۱۳۴۰٫
[۴] هزار نکته، ص ۲۱۷٫
[۵] محمود مستجیر، هزار نکته، ص ۹۹٫
[۶] این داستان که از مجلّه‌ی فانوس نقل شده اثر «سودارشان» نویسنده‌ی هندی است و «عقیلی کاتبی» آن را ترجمه کرده است.
[۷] رابرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ترجمه‌ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ ۱۳۴۹،‌ج ۲، ص ۲۷۳٫
[۸] دکتر رضا زاده‌ی شفق، چند بحث اجتماعی، انتشارات زوّآر، تهران ـ ۱۳۴۰، ص ۲۷۴٫
[۹] ماهنامه‌ی آموزش و پرورش،‌ اسفندماه ۱۳۵۴، ص ۳۷۵٫
[۱۰] اطّلاعات ماهانه، تیر و شهریور ۱۳۳۶٫
[۱۱] مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، ۲۵ مرداد ۱۳۲۵٫
[۱۲] اطّلاعات ماهانه، اسفند ماه ۱۳۲۹٫
[۱۳] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶٫
[۱۴] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶، ص ۵۵٫
[۱۵] مهدی‌قلی هدایت (مخبرالسّلطنه)، خاطرات و خطرات، ص ۲۳۸٫

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۸)

با فقر می‌سازم امّا هرگز انسانی را ستایش نمی‌کنم[۱]

ناپلئون بُناپارت امپراتور هوسران و جاه‌طلب فرانسوی بسیار دوست می‌داشت که از سوی دانشمندان، فیلسوفان و ادیبان مورد ستایش قرار گیرد. او با آنکه خود در تحریک احساسات مردم عوام نابغه بود، امّا در عین حال عقیده داشت که تعریف و ستایش یک فیلسوف و یا دانشمند در بالا بردن میزان محبوبیّت یک زمامدار بسیار مهم است.
ناپلئون بسیاری از فیلسوفان، دانشمندان و نویسندگان را به ستایش خود وامی‌داشت. حتّی شاعران برجسته‌ای چون گوته و فیلسوفی چون هگل او را که دیکتاتورری خشن و بی‌رحم بود ستایش کردند و خود را در جنایات، بی‌رحمی‌ها و تجاوزهای او شریک ساختند. لشکریان ناپلئون در ایتالیا، اسپانیا، مصر، سوریه، پروس، روسیه، بلژیک و هلند هزاران هزار انسان را به خاک و خون کشیدند؛ نیروهای امنیّتی او در فرانسه صدای آزادی‌خواهان را خفه کردند، امّا نویسندگان روزنامه‌های دولتی همچنان سخاوتمندانه عالی‌ترین واژه‌ها را به پای ناپلئون می‌ریختند. دانشمندان و نویسندگان طرفدار ناپلئون پاداش‌ها و جوایز هنگفت دریافت می‌کردند؛ از زندگی خوب بهره‌مند می‌شدند و هیچ توجّه نداشتند که زندگی پر لذّت آنان به قیمت خون هزاران انسان بی‌گناه تمام می‌شود. امّا حتّی در آن زمان بودند اندیشمندان شریفی که فقر و گرسنگی را بر شرکت در جنایات خوفناک زمامداران ستایش طلب ترجیح دادند. آنکیتل دو پرون (۱۷۳۱ – ۱۸۰۵) دانشمند فرانسوی با فقر و گرسنگی ساخت، امّا حاضر نشد به جمع نویسندگان مزدور بپیوندد. وی در مقدّمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «اوپانیشادها» درباره‌ی زندگی خود نوشت:
«نان و قدری شیر و اندکی پنیر و آب چاه! این است غذای روزانه‌ی من و روی هم رفته برایم به چهارشاهی تمام می‌شود که یک دوازدهم یک روپیه‌ی هندی است. بدون آتش زندگی می‌کنم، حتّی در سرمای زمستان، و هیچ نمی‌دانم پتو و لحاف پَرِ نرم و گرم چیست … با کارهای ادبی عمر می‌گذرانم. نه حقوق و وظیفه‌ای دارم و نه مقام و مرتبه‌ای.»[۲]
وقتی در سال ۱۸۹۵ آنکیتل دوپرون در کمال تنگدستی بسر می‌برد حکومت انقلابی فرانسه خواست به عنوان «پاداش ملّی» حقوقی برای وی منظور دارد؛ امّا دوپرون ابلاغیّه‌ی حکومت را بازگرداند و پاسخ داد: نیازی ندارم. در سال ۱۸۰۴ چون از آنکیتل دوپرون خواستند نسبت به امپراتور سوگند وفاداری یاد کند، تسلیم نشد و در جواب نوشت:
«روحی که خدا به من داده است، ارجمندتر و آزادتر از آن است که خود را پست سازم و نسبت به کسی که مانند من بنده‌ی خدایی بیش نیست سوگند وفاداری بخورم.» [۳]

کلیدواژه: قهرمان ملّی، مدح و چاپلوسی، ظلم و عدل، مال و ثروت، عزّت نفس، ناپلئون، انقلاب فرانسه

تابلویی از پدربزرگ

«لُرد گلادستون (۱۸۰۹ ـ ۱۸۹۸) نخست‌وزیر معروف انگلستان، روزی نزد یک عتیقه‌فروش، تابلوی رنگ‌روغنی مردی را که با لباس قرون‌وسطی نقّاشی شده بود دید و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد، از خرید آن منصرف گردید. چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش لُرد کرین مشاهده کرد. لُرد کرین تابلو را به گلادستون نشان داده، گفت: این تابلو متعلّق به یکی از اجداد من است.
گلادستون در جوابش خنده‌ای کرد و گفت: اگر این تابلو قیمتش کمی ارزان‌تر بود، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود.»[۴]

کلیدواژه: مال، فخرفروشی، تکبّر، عزّت نفس

تنها سخن راست یک منجّم

«ابوصلت امیّه‌ی مغربی گفت هنگامی که در حدود سال پانصد و ده هجری قمری به مصر رفتم، رزق‌الله منجّم معروف به «نخاس» را دیدم. او استاد بیشتر منجّمین مصر و بزرگ آن‌ها بود. وی پیرمردی خوش طبع و شوخ مزاج بود. از جمله‌ی داستان‌های خود اوست که چنین نقل کرد:
روزی یک زن مصری از من خواست تا درباره‌ی موضوعی مخصوص و مربوط به او طالعش را ببینم. من شروع کردم ارتفاع خورشید را در آنوقت و درجه‌ی طالع و خانه‌های دوازده‌گانه و محلّ استقرار ستارگان سیّار همه و همه را در روی یک تخته‌ی حساب ترسیم کردم و شروع کردم به صحبت کردن و راجع به هر خانه طبق عادت جدا جدا سخن می‌گفتم و توضیح می‌دادم و آن زن همچنان ساکت بود و من از سکوت او یکّه خوردم و سکوت کردم و چند لحظه به سکوت برگزار شد و آن زن یک سکّه نزد من انداخت. من مجدّداً شروع کردم به سخن گفتن و گفتم: من در طالع تو می‌بینم که مقداری از مال خودت را از دست داده‌ای. آن را نگه‌دار و از آن محافظت کن.
آن زن گفت: حالا حقیقت را گفتی و درست هم گفتی. به خدا قسم، همینطور است که تو گفتی.
من پرسیدم: آیا تو تازگی چیزی گم کرده‌ای و یا مالی از دست داده‌ای؟
آن زن گفت: بلی، همان یک درهمی که به تو دادم!
این را گفت و مرا ترک کرد و رفت.»[۵]

کلیدواژه: طالع‌بینی، دروغ، جهل و خرافه، ستاره‌شناسی

من بی‌گناه می‌میرم!

در یکی از شب‌های تیره‌ی پاریس در سال ۱۷۹۴ در عصر هولناکی که به دوره‌ی ترور و وحشت در انقلاب کبیر فرانسه مشهور شد، سه مرد خشمگین درِ خانه‌ای را به شدّت می‌کوبیدند. آنان فریاد می‌کشیدند: به نام آزادی، به نام حکومت فرانسه، لاوازیه را به ما تسلیم کنید!
آنان لاوازیه را از دامان خانواده بیرون کشیدند و ساعتی بعد به دادگاه انقلابی تحویل دادند. مدّت محاکمه بسیار کوتاه بود و لاوازیه نیز مانند هزاران بی‌گناه دیگر محکوم به اعدام شد. روز بعد وی را به میدان اعدام بردند و با گیوتین سر از بدنش جدا ساختند. سپس سر او را به جمعیّت نشان دادند و گفتند: این سر آنتوان لوران لاوازیه خائن به میهن است.
و بدین ترتیب حکومت کور ترور و وحشت فرانسه به زندگانی یکی از مشهورترین دانشمندان جهان پایان داد. در دادگاه، شورشیان از این مرد دانشمند نپرسیدند که او در مدّت عمر خود برای فرانسه چه کرد. آنان فقط به او گفتند: چون با حکومت فرانسه همکاری نکردی مستحقّ اعدامی.
لاوازیه در سال ۱۷۴۳ در پاریس متولّد شد. پدرش بسیار مایل بود که او مردی دانشمند و بزرگ شود؛ از این رو وی را به مدرسه‌ی کاردینال مازارن فرستاد. لاوازیه از هوشی سرشار و حافظه‌ای شگفت برخوردار بود و بزودی توجّه معلّمان و استادان را به خود جلب کرد. وی در بیست و سه سالگی مقاله‌ای در مورد «بهترین طریق روشنایی برای یک شهر بزرگ» نوشت و به خاطر آن جایزه‌ای را که یک مدال طلا بود، بُرد. وی به خاطر همین تشویق، به شیمی و فیزیک علاقه‌مند شد و در تهیّه‌ی کتاب‌های علمی با عدّه‌ای از علمای فرانسه همکاری کرد. به تدریج شهرتش از مرزهای فرانسه گذشت . وی در سال ۱۷۷۸ در نزدیکی شهر «فوشین» مزرعه‌ای جهت کارهای کشاورزی ساخت و در این مزرعه بود که شیوه‌های جدید کشاورزی را مورد آزمایش قرار داد. یکی از مورّخان انگلیسی در مورد این کار لاوازیه می‌نویسد: «او در مدّت یک سال بیش از آنچه که فرد دیگری ممکن است در مدّت یک قرن خدمت کند به پیشرفت کشاورزی میهنش خدمت کرد.»
پس از پیروزی انقلاب فرانسه لاوازیه نیز مانند اکثر مردم نیک‌اندیش از سقوط حکومت ظالم سلطنتی خوشحال شد؛ امّا پس از آنکه دوره‌ی ترور و وحشت فرارسید و دانتون، مارا و روبس پی‌یر در رأس حکومت قرار گرفتند و اعدام بی‌گناهان آغاز شد، لاوازیه از همکاری با حکومت ترور خودداری ورزید. حکومت ترور چندین‌بار از وی درخواست همکاری کرد، امّا لاوازیه می‌گفت: «اینان فریاد برابری، برادری، آزادی سر داده‌اند، ولی بر جان و مال مردم بی‌رحمانه دست انداخته‌اند. بی‌گناه و گناهکار در نظر اینان یکسان است. انسان‌ها را بیهوده می‌کشند و خویش را حکومت انقلابی لقب داده‌اند.»
و یک‌بار خطاب به مارا که با اصرار از او درخواست همکاری می‌کرد گفت: «چه‌ می‌گویید؟! از من می‌خواهید با اوباشی که آزادی مطبوعات و بیان را از میان برداشته‌اند متّحد شوم؟ از من می‌خواهید از مردانی حمایت کنم که کودکان را نیز بدون محاکمه به قتل می‌رسانند و آزادی مذهب و فرهنگ و اندیشه را زیر پای خود لگدمال کرده‌اند؟ نه، من چنین کاری نمی‌کنم و برای مرگ آماده‌ام.»
خودداری لاوازیه از همکاری با حکومت ترور موجب صدور فرمان توقیف و سپس حکم اعدام او گردید. وی را مانند بقیّه‌ی محکومان، سوار بر ارّابه‌ای کرده و از میان جمعیّت خشمگین که عقل خود را از دست داده بود گذراندند. جمعیّت خشمگین بزرگ‌ترین دانشمند زمان خود را هو و گاه مسخره می‌کردند؛ امّا لاوازیه فقط لبخند می‌زد. آخرین کلماتی که بر زبان او جاری شد این بود: «من بی‌گناه می‌میرم.»[۶]

کلیدواژه: علم، سیاست، عزّت‌نفس، ظلم، تبعیّت و اطاعت، انقلاب فرانسه

ترس برادر مرگ است

ابن اثیر مورّخ معروف درباره‌ی ترس و زبونی بعضی از مردمان در عصر حمله‌ی مغول می‌نویسد:
«چنین نقل کرده‌اند که یک نفر مغول به قریه یا دربندی که مردمی فراوان در آن بودند وارد می‌شد و یکی‌یکی ایشان را می‌کشت و احدی جسارت آنکه به سمت او دست دراز کند نداشت. گویند یکی از آن قوم مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربه‌ای نداشت به او گفت سر خود را به زمین بنه و از جای خود نجنب. مرد چنین کرد و مغول رفته، شمشیری به کف آورد و او را با آن کشت.
مردی برای من نقل کرد که من با هفده نفر در راهی می‌رفتیم. سواری از مغولان به ما رسید و امر داد که کَت‌های یکدیگر را ببندیم. همراهان من به اطاعت امر او قیام کردند. به ایشان گفتم: او یک نفر است و ما هفده تن. علّت توقّف ما در کشتن او و گریختن چیست؟
گفتند: می‌ترسیم.
گفتم: او السّاعه شما را می‌کشد. اگر ما او را بکشیم شاید خداوند ما را خلاصی بخشد.
خدا می‌داند کسی بر این اقدام جرأت نکرد. عاقبت من با کاردی او را کشتم و پا به فرار گذاشته، نجات یافتیم.»

کلیدواژه: ظلم، ترس، برادری، اطاعت و تبعیت

خداوند حضرت محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده است

«خلیفه عمربن‌عبدالعزیز به جرّاح‌بن عبدالله والی خراسان نوشت که هر کس با تو نماز می‌خواند، از پرداخت جزیّه معاف است. این فرمان عادلانه سبب شد که گروه بسیاری از مشرکین و مسیحیان و غیره اسلام اختیار کردند. امّا والی که رغبت روزافزون مردم را به اسلام دید به خلیفه یادآورد شد که مسلمان شدن ذمّیان به منظور معافیّت از پرداخت جزیّه است و خوب است که آنان را با اجرای عمل ختنه آزمایش کنیم؛ علاوه بر این، با مسلمان شدن ذمّیان میزان درآمد بیت‌المال رو به کمی گذاشته است و بیم آن می‌رود که باز هم جمعی دیگر مسلمان شوند و مقدار جزیّه از آنچه هست هم کمتر شود. خلیفه پاسخ داد: خداوند محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده نه برای ختنه کردن و جزیّه گرفتن.»[۷]

کلیدواژه: دین، احکام دینی، ظلم، عمربن‌عبدالعزیز،‌ مال(پول)

شهامت اخلاقی

در تاریخ ایران مردان بزرگی بوده‌اند که شهامت اخلاقی‌‌شان انسان را به شگفتی و تحسین وامی‌دارد. مثلاً موقعی که میرزارضای کرمانی موفّق به کشتن ناصرالدّین‌شاه شده، او را توقیف کردند و سپس مورد استنطاق قرار دادند. در بازجویی، میرزا رضا کرمانی گفت: «من قبلاً وسیله‌ی بهتری داشتم که شاه را بکشم بدون آنکه گرفتار شوم، بدین قرار که اطّلاع یافتم شاه به باغ یکی از اعیان به گردش می‌رود. خود را به آن باغ رسانیده، مخفی شدم. شاه آمد و کشتن او هم بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود؛ امّا او را نکشتم، زیرا عدّه‌ای یهودی در آن روزها برای تفریح در آن باغ بودند و اگر شاه کشته می‌شد و من فرار می‌کردم، خون را به گردن یهودیانی که در آن باغ اقامت داشتند می‌انداختند…»

کلیدواژه: اقلیت‌ها، مبارزه با ظلم، ایثار، مشروطه، ناصرالدّین شاه

خطای طبابت

«در زمان دیوژن حکیم، شخصی که نقّاش بود حرفه‌ی نقّاشی را ترک گفت و مشغول طبابت شد. دیوژن گفت: کار خوبی کردی، زیرا خطاهای تصویر را همه کس می‌بیند و تیرهای ملامت و ایراد از هر سو پرتاب می‌شود؛ امّا خطاهای طبابت را خاک می‌پوشاند و کاملاً از نظرها مخفی می‌دارد!»[۸]

کلیدواژه: پزشکی

در جنگ بالکان

«هنگامی که بلغارها در جنگ بالکان آدریناپول را محاصره کردند و راه آذوقه را به شهر بستند، محصورین به زحمت افتادند. بنابر قوانینی که اسلام وضع کرده است، همه آذوقه‌هایی که در انبارها ذخیره بود بیرون آورده، در معرض استفاده‌ی عامّه گذاشتند و در این طریق فرقی مابین مسلمان و غیرمسلمان نبود. چون این خبر به گوش شیخ‌الاسلام (شیخ بزرگ مسلمین مقیم آن شهر) رسید، شکری‌پاشا حافظ و مدافع شهر را خواسته‌، فرمود که بنا بر تعالیم حضرت محمّد(ص) و اندرزهای وی، فقط مسلمانان هستند که باید اموال خود را در معرض استفاده‌ی عامّه گذارند.
شکری‌پاشا قبول کرد و سایرین را در کار خود آزاد گذارد و همین فداکاری مسلمین آثار نیکویی بجا نهاد و بعد از آن نبرد، آوازه‌ی آن زبانزد جهانیان گردید.»[۹]

کلیدواژه: مال، احتکار، دین

او هم بنده‌ی خدا بوده است

«روزی تابوتی از برابر محمّد(ص) می‌گذراندند. پیغمبر به مجرّد دیدن آن به رسم ادب بپاخاست. کسی گفت: این تابوت یهودی است که به قبرستانش می‌برند.
پیغمبر در جواب فرمود: باشد، مگر او جاندار و بنده‌ی خداوند نبوده است؟»[۱۰]

کلیدواژه: اقلیت‌ها، پیامبر(ص)، محبّت

سی سال استغفار برای یک الحمدلله

«سَری‌سَقَطی از بزرگان عرفا (متوفّی میان سال‌های ۲۵۱ تا ۲۵۷ ق.) وقتی گفت: من مدّت سی‌سال است از یک «الحمدلله» که گفته‌ام در پیشگاه خداوند استغفار می‌کنم.
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام [در بغداد] روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکّان خود را ببینم. گفتند: حریق از دکّان تو دور است. گفتم: الحمدلله. سپس با خود گفتم: فرض کن دکّان تو نجات یافته، آیا به مسلمانان نمی‌اندیشی!»[۱۱]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، دین، شکر، توبه

کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند!

«مشیرالسّلطنه سالی دوبار روضه‌خوانی می‌کرد و شیعیان را طعام می‌نمود و در دو روز آخر خاخام یهودان و کشیش مسیحیان را هم دعوت می‌کرد. روزی محمّدعلی‌شاه از وی پرسید که در مجلس روضه‌خوانی چرا خاخام یهود و کشیش مسیحی را دعوت می‌کنید؟
مشیرالسّلطنه گفت: بنده سالی دو ماه در مجلس عزای خامس آل‌عبا شیعیان را اطعام می‌کنم و از بابت احتیاط دو روزی هم نمایندگان یهود و مسیحی را دعوت می‌نمایم. و کسی چه داند؟ شاید حق به جانب آنان باشد. این کار را می‌کنم که روز قیامت کلاهم پس معرکه نباشد!»[۱۲]

کلیدواژه: دینداری

رها کنید!

«کریم‌خان‌زند را شاهبازی آورده بودند. گفت: این مرغ چه کار دارد؟
گفتند: شکار کبک و کبوتر می‌کند.
گفت: چه می‌خورد؟
گفتند: روزی یک مرغ.
گفت: رها کنید برود خودش بگیرد و خودش بخورد!»[۱۳]

کلیدواژه: تجمّل، مال و ثروت

دلقک و امام سجّاد علیه‌السّلام

امام صادق(ع) فرمود: «در مدینه مردی بطّال (یاوه‌گو) بود و مردم را با حرکات خنده‌آور خود می‌خنداند و همه او را به عنوان یک دلفک می‌شناختند. روزی هنگامی که از کنار امام سجّاد(ع) رد می‌شد، اشاره به ایشان کرد و گفت: این مرد مرا خسته کرده، زیرا هر کاری می‌کنم نمی‌خندد.
سرانجام مرد یاوه‌گو روزی از آخرین تیری که در ترکش داشت استفاده کرد تا آن حضرت را بخنداند و آن این بود که چون امام را دید که همراه دو غلامش به جایی می‌رود، پرید و عبای آن حضرت را از دوشش گرفت و فرار کرد. امام سجّاد(ع) اصلاً به او اعتنایی نکرد. دیگران او را دنبال کرده و عبا را از او گرفتند و به حضور حضرت آوردند. امام فرمود: این چه کسی بود؟
گفتند: این مردی دلقک و یاوه‌سرا است که مردم مدینه را با یاوه گویی‌های خود می‌خنداند.
امام سجّاد(ع) فرمود: به او بگویید برای خدا روزی وجود دارد که در آن روز (روز قیامت) باطل‌گویان و یاوه‌سرایان در خُسران و زیان می‌باشند.»[۱۴]

کلیدواژه: بیهودگی، خندیدن از روی نادانی، پوچی و بی‌معنایی، امام سجّاد(ع)، دلقک

در محضر قضا

«در دوران خلافت مأمون خلیفه‌ی عبّاسی مرد جواهرفروشی به تظلّم به دربار خلیفه آمد و شکایت خود را مطرح کرد. مأمون پرسید: از چه کسی شکایت داری؟
مرد گفت: از شما!
مأمون با تعجّب گفت: از من؟!
مرد جواهرفروش گفت: آری! شخصی به نام سعید که خود را وکیل شما معرّفی کرد جواهری از من خریداری کرده به مبلغ سی‌هزاردینار و بهای آن را نمی‌پردازد.
مأمون گفت: اوّلاً چنین کسی وکیل من نیست. ثانیاً از کجا که تو راست می‌گویی و آن شخص بهای جواهر را نپرداخته باشد؟
مرد شاکی گفت: من مدارک و دلایلی دارم که حاضرم در محضر قاضی ارائه کنم.
مأمون تقاضای وی را پذیرفت و غلام را فرمود تا یحیی‌بن‌اکثم را به حضور بطلبد. قاضی حضور یافت. مأمون داستان به وی بازگو کرد و از او خواست که در این ماجرا قضاوت کند. قاضی گفت: اینجا دربار خلافت است نه محکمه‌ی قضاوت.
مأمون گفت: آن را به محضر قضا مبدّل کن.
قاضی گفت: در آن صورت باید مراجعین به اینجا بیایند و فعلاً نوبت خلیفه نیست! باید نخست به کار آنان بپردازم.
مأمون گفت: چنین کن!
و آنگاه دستور داد درهای کاخ را گشودند و آن روز دربار خلیفه، محضر قاضی شد.
چون نوبت به مأمون رسید، قاضی دستور داد به خلیفه اطّلاع دهند در محضر دادگاه حاضر شود. مأمون در حالی‌که غلامی وی را همراهی می‌کرد و زیراندازی در دست داشت، وارد شد. چون آهنگ نشستن کرد، قاضی دستور داد زیرانداز دیگری نظیر آن برای طرف دعوی بیاورند تا امتیاز و تبعیضی بین آن‌دو نباشد. دادگاه وارد رسیدگی شد. مدّعی دلایل و بیّنه‌ی کافی نداشت. قاضی از مأمون خواست تا بر برائت خویش سوگند یاد کند. مأمون سوگند یاد کرد. قاضی حکم بر برائت خلیفه و بی‌حقّی شاکی صادر کرد. چون دادگاه ختم دادرسی را اعلام کرد قاضی از جای برخاست و با تواضع در برابر خلیفه ایستاد و گفت: اینک من یک نفر عادی در مقابل خلیفه‌ام و نباید در بالای مجلس بنشینم.
مأمون دستور داد مبلغی معادل آنچه مدّعی مطالبه می‌کرد از مال شخصی خویش به وی بپردازند، نه از آن جهت که حقّی داشت بلکه برای جلوگیری از این توهّم که چون قاضی در دربار خلیفه قضاوت کرده ممکن است تحت نفوذ او واقع شده باشد و این در شأن خلیفه و قضای اسلامی نیست.»[۱۵]
این داستان واقعی نشان می‌دهد که حکّام غاصب و جائر زمان در جامعه‌ای که هنوز متأثّر از فرهنگ اسلامی بود نمی‌توانستند کاملاً خود را بیگانه و ناآشنا به حکومت حقیقی اسلام معرّفی کنند.

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدل و ظلم، عدالت

ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه

خلفای عبّاسی با آنکه خلافت را غصب کرده و با ستم حکومت می‌راندند، امّا در عصر آنان قاضیان از قدرت و استقلال بسیار برخوردار بودند. سیوطی در این مورد می‌نویسد:
«روزی در محضر قاضی ابوحازم بودم. مأموری به نام ظریف‌مخلّدی از سوی خلیفه‌ی عبّاسی المعتضدبالله وارد شد و گفت: امیرالمؤمنین فرمودند ما خبر یافته‌ایم فلانی ورشکست شده است و قاضی اموال او را بین طلبکاران تقسیم می‌کند. ما هم از او وامی طلبکاریم؛‌ لذا سهم ما را هم منظور بدارید.
قاضی گفت: از من به خلیفه بگوی آیا به یاد داری که چون مرا مسئول مهامّ قضا ساختی، گفتی من طوق این مسئولیّت را از گردن خویش برداشتم و به گردن تو گذاشتم؟ اکنون به مقتضای آن عهد و قرار، بر من روا نیست که جز با ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه چیزی از این اموال به تو تسلیم کنم.
ظریف مخلّدی پیام قاضی را به خلیفه رسانید. خلیفه دو تن از درباریان را فرستاد که در محضر قاضی به این امر شهادت بدهند. قاضی مجدّداً پیام داد: هرگاه آن دو گواه به محضر قضا حاضر شدند، من درباره‌‌ی عدالتشان تحقیق خواهم کرد. در صورتیکه عدالتشان محرز گردد، شهادتشان را خواهم پذیرفت، والاّ به مقتضای تکلیف شرعی خود عمل می‌کنم.
گواهان چون از این ماجرا آگاه شدند نگران به حضور خلیفه رفتند و التماس کردند که: یا امیرالمؤمنین،‌ اگر قاضی بر عدم عدالت ما حکم کند آبروی ما می‌رود و رسوا می‌شویم و برای شما هم خوب نیست. اگر ممکن است ما را از این مأموریّت معاف فرمایید.
خلیفه با شنیدن سخن آنان از حق یا ادّعای خویش صرف نظر کرد.»[۱۶]

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدالت، حکومت

وظیفه‌ی پادشاه سلطنت است نه شهادت!

«روزی مَلِک کامل در دادگاه قاضی شرف‌الدّین اسکندرانی درباره‌ی قضیّه‌ای که مطرح بود به نفع یکی از طرفین شهادت داد. قاضی چون شهادت مَلِک را شنید و طبعاً به صحّت آن اطمینان نداشت، گفت: وظیفه‌ی مَلِک سلطنت است نه شهادت!
مَلِک که از این سخن قاضی دریافت که قاضی شهادت او را نپذیرفته است سخت برآشفت و گفت: من در این قضیّه شهادت می‌دهم. آیا شهادت مرا می‌پذیری یا نمی‌پذیری؟ بگو!
قاضی چون خشم مَلِک بدید، بی‌پرده و با صراحت تمام گفت: من شهادت تو را نمی‌پذیرم.
آنگاه چند لحظه خاموش ماند و سپس به سخن خود چنین ادامه داد: چگونه شهادت تو را بپذیرم در صورتیکه «عجیبه»، آن زن رقّاصه و آوازه‌خان، هر شب در حالیکه چنگ خود در دست دارد، آهنگ قصر تو می‌کند و بامدادان در حالیکه از شدّت مستی روی پای خود بند نیست و روی دست کنیزان به راست و چپ متمایل می‌گردد، از پلّه‌های قصر فرود می‌آید؟
مَلِک از این سخن خشمگین شد. به قاضی دشنام داد و از دادگاه خارج شد. قاضی چون این اهانت بدید، روی به حُضّار در مجلس کرد و گفت: مردم، شاهد باشید که من خود را از منصب قضا معزول ساختم و از امروز قاضی این شهر نیستم.
آنگاه از دادگاه خارج شد و آهنگ سرای خویش کرد. در این هنگام یکی از درباریان صدیق به نزد ملک آمد و گفت: مصلحت در این است که قاضی را به هر وسیله شده به دادگاه بازگردانی و از وی استمالت کنی؛ زیرا هم‌اکنون خبر کناره‌گیری او در شهر می‌پیچد و بی‌گمان مردم علّت آن را می‌پرسند و آنگاه پاسخ قاضی و آنچه بین شما رفته است و داستان زن خنیاگر شیوع پیدا می‌کند و چون این خبر به خلیفه در بغداد برسد، آبروی تو خواهد رفت.
ملک ناگهان به خود آمد و عظمت خطر را احساس کرد. بی‌درنگ از جای برخاست و آهنگ خانه‌ی قاضی کرد و چون وارد شد، زبان به عذر و پوزش گشود. قاضی نپذیرفت. ملک آنقدر عجز و لابه و اصرار کرد که قاضی از سر تقصیر وی درگذشت و بار دیگر به کار خویش بازگشت.»[۱۷]

کلیدواژه: عدالت در اسلام، قضاوت

از درخت‌هایش بگو

مظفرالدّین‌شاه از درباریان مخصوصاً امیربهادر که با مشروطیّت مخالف بود می‌هراسید و پیوسته سعی داشت که از وارد شدن در سیاست خودداری کند. مخبرالسّلطنه‌ی هدایت پس از بازگشت از سفر ژاپن در خاطرات خود می نویسد:
«شاه مایل است احوالات ژاپن را از من بپرسد. روزی در فرح‌آباد مرا خواست. در ایوان حرکت می‌کرد. جز سیّدبحرینی کسی نبود و از هم دور ایستاده بودیم. نوبتی به من نزدیک شده، گفت: ژاپن مجلس دارد؟
عرض کردم: هشت سال است شورای ملّی دارد.
شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و می‌ترسید اظهار کند. بقدری ملاحظه می‌کرد که هر وقت می‌خواستم از ترقّیّات ژاپن چیزی بگویم می‌گفت: از درخت‌هایش بگو!
در اوقات مرض شاه، یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و می‌بایست از ژاپن صحبت کنم، اما وارد سیاسیّات نشوم.»[۱۸]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، زندگی غیرسیاسی، مشروطه، مظفرالدّین‌شاه، خاطرات سفر

آنقدر گوشت کبک خورد تا مُرد!

حکومت‌های استبدادی سعی دارند که نویسندگان منتقد را که با آثار خود انسان‌ها را بیدار می‌کنند به استخدام خویش درآورند. نویسندگان آزاده و بشردوست حاضر نیستند که قلم را به خدمت حاکمان درآورند، امّا آنان که شجاعت ستیز با حاکمان زمان را ندارند به راحتی به استخدام حکومت‌ها درمی‌آیند. ایوان آندریویچ کریلوف (۱۷۶۹ – ۱۸۴۴) نویسنده‌ی روسی یکی از این نویسندگان راحت‌طلب بود که در عصر سلطنت تزارالکساندر حکایات طنزآمیز بسیار منتشر کرد. وی ابتدا در حکایات خود وضع آن زمان روسیه را به باد انتقاد گرفت و معایب حرص، حیله‌گری و پول‌پرستی بشر را برملا ساخت. دولت روسیه ابتدا او را مجبور کرد که از انتشار آن حکایت‌ها خودداری کند. کریلوف نویسندگی را رها کرد و به آموزگاری سرخانه و منشی‌گری پرداخت و اوقات فراغت خود را به ورق‌بازی و قمار می‌گذراند. مدّتی بعد حکومت روسیه از او خواست که با جمع‌آوری و نگارش حکایات غیرانتقادی، مردم را مشغول دارد و آن‌ها را سرگرم کند. کریلوف پذیرفت و مجموعه‌ای از حکایات بی‌ضرر (!!) منتشر ساخت.
ویل دورانت «در تاریخ تمدّن» خود پس از شرح زندگانی وی می‌نویسد:
«دولت روسیه که از محافظه کاری کریلوف سپاسگزار بود شغلی جهت حمایت از او در کتابخانه‌ی ملّی به وی داد، و او این شغل را با تنبلی و رضایت حفظ کرد تا آنکه روزی در سنّ هفتاد و پنج سالگی بیش از اندازه گوشت کبک خورد و درگذشت.»[۱۹]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، انتقاد، نویسندگی، اطاعت و تبعیت، همکاری با ظالم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص۲۴٫
  3. همان.
  4. کیهان هوایی، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۶۶٫
  5. ابوالفرج اهرون (ابن‌العبری)، تاریخ مختصر الدّول، ص۲۷۰٫
  6. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن (ویژه‌ی نوجوان)، شرکت انتشار، ج ۸: «انقلاب کبیر فرانسه».
  7. محمود مستجیر،‌ هزار نکته، ص ۱۸۴٫
  8. کیهان هوایی، ۱۹ آذر ۱۳۶۵٫
  9. خواجه کمال‌الدّین، کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  10. کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  11. ابن خلّکان، وفیات‌الاعیان، ج ۲، ص ۱۰۲ به نقل از دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص ۱۲۵٫
  12. مجموعه‌ی لطایف، ص ۱۳۶٫
  13. احمد سروش، مجموعه‌ی لطایف، مؤسسه‌ی مطبوعاتی شرق، تهران ۱۳۴۴، ص ۷۳٫
  14. مجلّه اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۴۷، ۳۱ تیر ۱۳۶۶٫
  15. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیر ماه ۶۶٫
  16. سیوطی، تاریخ‌الخلفاء، به نقل از مقاله‌ی استاد مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  17. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  18. مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسّلطنه)، گزارش ایران، نشر نقره، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۱۶۳٫
  19. ویل دورانت، تاریخ تمدّن، ترجمه‌ی فارسی، ج ۱۱، ص ۸۷۱٫
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۷)

طبیب مشفق[۱]

شیخ ما گفت: محمّدبن حسام گوید طبیبی که تو را داروی تلخ دهد تا درست شوی، مشفق‌تر از آن که حلوا دهد تا بیمار شوی و هر جاسوسی که تو را حذر فرماید تا ایمن شوی، مهربان‌تر از آن که تو را ایمن کند تا پس از آن بترسی.

کلیدواژه: مهربانی، ترس و ایمنی، سختی و تلخی

آسیا باش

یک روز شیخ ما با جمع صوفیان به درِ آسیابی رسید، سر اسب کشید و ساعتی توقّف کرد. پس گفت: می‌دانید این آسیا چه می‌گوید؟ می‌گوید که تصوّف این است که من درآنم؛ درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم.

کلیدواژه: مدارا و نرمی، بدخلقی، ابوسعیدابوالخیر

دینم را فروخته‌ام

«یکی از معروف‌ترین دانشمندان قرن دوّم هجری قمری شریک‌بن‌عبدالله‌نخعی است که معاصر مهدی‌عبّاسی بوده است. خلیفه‌ی عبّاسی به دلیل علم و درایت شریک اصرار داشت که وی را به منصب قضاوت بگمارد، ولی او قبول نمی‌کرد. همچنین خلیفه اصرار داشت که وی کار آموزش فرزندانش را به عهده بگیرد و شریک هر بار به شکلی از زیر بار این تکلیف شانه خالی می‌کرد تا اینکه بالاخره یک روز خلیفه‌ی عبّاسی وی را احضار کرد و گفت: سه توقّع از تو دارم و ملزم هستی که یکی از آن‌ها را بپذیری: اوّل اینکه عهده‌دار منصب قضاوت بشوی؛ دوّم اینکه کار تعلیم فرزندان مرا قبول کنی؛ و سوّم اینکه همین امروز میهمان من باشی و بر سفره‌ام بنشینی!
شریک‌بن‌عبدالله تأمّلی کرد و جواب داد: اگر اجبار باشد که یکی از این سه کار را بکنم ترجیح می‌دهم مورد سوّم را بپذیرم.
خلیفه قبول کرد و به آشپز خود دستور داد لذیذترین غذاها را آماده نماید و از شریک به بهترین نحو ممکن پذیرایی کند. هنگام غذا شریک که تا آن روز هرگز اغذیه‌ای چنان لذیذ نخورده بود، با ولع از خود پذیرایی می‌کرد و در همین حال یکی از نزدیکان خلیفه به خلیفه گفت: «شریک همین روزهاست که هم منصب قضاوت را بپذیرد و هم آموزگاری فرزندان شما را.» اتّفاقاً همینطور هم شد و او هر دو وظیفه را عهده‌دار گردید و مقرّریِ نسبتاً مناسبی هم برایش در نظر گرفتند. بطوریکه در کتاب «مروّج الذّهب» تألیف مسعودی آمده است روزی وی با متصدّی پرداخت پول حرفش شد. متصدّی به او گفت: مگر گندم به ما فروخته‌ای که اینهمه توقّع داری؟
شریک جواب داد: چیزی بهتر از گندم به شما فروخته‌ام؛ من دینم را به شما فروخته‌ام.»[۲]

کلیدواژه: اجتناب از طاغوت، اطاعت و تبعیت، روزه، غذا، خودفروشی

این کار پَست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است

حکیم سنایی غزنوی از شاعران بزرگ قرن ششم هجری قمری بود. سروده‌های او از حیث بلاغت و لطافت معانی مشهور است. جلال‌الدّین مولوی درباره‌ی او گفته است:
عطّار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پیِ سنایی و عطّار آمدیم
سنایی ابتدا شاعری درباری بود و مدح شاهان و درباریان را می‌گفت و صله می‌گرفت؛ امّا ناگهان این کار را ترک کرد و به سرودن اشعار عرفانی پرداخت.
می‌گویند روزی قصیده‌ای در مدح بهرام‌شاه [غزنوی] سروده و نسخه‌ی آن را برداشته و به سمت دربار روانه شد که در حضور پادشاه بخواند. میان راه حمّامی بود و دیوانه‌ای در پهلوی حمّام منزل داشت که بیشتر اوقات مشغول باده‌خواری و میگساری بود. سنایی وقتی از نزدیک حمّام می‌گذشت صدای عربده‌ای را شنید. ایستاد گوش فراداشت. صدای دیوانه به گوش می‌رسید که به ساقی خودش می‌گفت: جامی بده تا به سلامتی سنایی احمق بنوشم.
گفت: چرا به سنایی توهین می‌کنی؟
دیوانه گفت: برای آنکه او یک مشت راست و دروغ به هم می‌بافد و بنده‌وار در حضور بزرگان می‌ایستد و آن را به نام شعر می‌خواند و این کار پست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است.
سنایی از شنیدن این سخن سخت متأثّر شد. فوراً از راهی که می‌رفت بازگشت و تصمیم گرفت پس از آن مدح هیچکس نگوید و سال بعد به حج رفت. در آنجا توبه کرد و در بازگشت فقط اشعار عرفانی سرود.
سنایی در سال ۵۴۵ قمری در غزنین در گذشت.[۳]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، شعر، توبه، تغییر، سنایی

بهلول در ظلم شریک نمی‌شود

«بهلول که در عصر خلافت هارون‌الرّشید می‌زیست مردی فاضل و عارف بود. هوشی سرشار داشت، امّا از همکاری با ستمگران و ظالمان سخت می‌هراسید. در مورد علّت تظاهر او به دیوانگی نوشته‌اند که وی می‌دانست در عصر ظلم و ستم بدترین شغل‌ها قضاوت است؛ چون کارگزاران حکومت از قاضی‌القضاۀ می‌خواهند که در مرافعات و دعوی‌ها پیوسته جانب آن‌ها را بگیرند و باطل را حق‌ و حق را باطل جلوه دهند. روزی هارون‌الرّشید، بهلول را به قصر خویش دعوت کرد و از او خواست که او را در امر خلافت یاری دهد و قضاوت و حکومت شرعیِ بغداد را به عهده گیرد. بهلول از شنیدن این پیشنهاد سخت وحشت کرد و گفت: من اهلیّت و صلاحیّت این امر را ندارم. این شغل را به شخص دیگری واگذارید.
هارون گفت: همه‌ی وزرا و بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده‌اند و به غیر از تو به دیگری راضی نیستند.
بهلول گفت: سبحان‌الله! من حال خود را بهتر از دیگران می‌دانم و علاوه بر این، اگر من در سخن و دعوی خود راستگو باشم، پس لایق نبودن من به این مقام ثابت می‌شود، و اگر کاذب و ریاکار باشم، چگونه می‌شود که شخص دروغگو و فریبکار برای این منصب سزاوار باشد؟
خلیفه دست بردار نبود و هرچه بهلول بیشتر امتناع می‌نمود تأکید و اصرار هارون بیشتر می‌شد. بهلول چون فهمید که هارون از تصمیم خود بازنمی‌گردد گفت: یک روز مرا مهلت دهید تا درباره‌ی این موضوع بیشتر بیندیشم.
هارون قبول کرد. بهلول به خانه رفت و هرچه با خود فکر کرد دید با آن اوضاع و احوال و چنان خلیفه‌ی مستبدّی، اگر امر قضاوت را قبول نماید آخرت خود را از دست خواهد داد و در جنایات و ستمگری‌های حکومت شریک خواهد شد. پس تصمیم گرفت خود را به دیوانگی بزند. روز بعد بهلول چون از خانه خارج شد، همچون کودکان بر چوبی سوار شد و در کوچه و بازار می‌گشت و پی‌درپی می‌گفت: از پیش من دور شوید که اسبم لگد می‌زند.
و چون خلیفه این قضیّه را شنید گفت: بهلول بدین‌وسیله شانه از زیر بار قضاوت خالی نمود.»[۴]

کلیدواژه: عقلای مجانین، دیوانگی، اطاعت و تبعیت، بهلول، ظلم، قضاوت، همکاری با ظالم، اجتناب از طاغوت

در پای خوکان…

«در زمان رژیم طاغوت، مأموران ساواک یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی‌گفت به کلانتری بردند. افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک، چرا تا به حال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته‌ای؟
شاعر که دارای شهامت زیادی بود در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:
من آنم که در پای خوکان «نریزم» مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده‌ی آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده گفت: اینطور است؟
افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید.
شاعر ادامه داد: حالا که وضع اینطوری است ناچارم بگویم:
من آنم که در پای «خوکان» بریزم مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان در این موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت:
آفرین! حالا می‌توانیم با هم کنار بیاییم.
و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند.»[۵]

کلیدواژه: شعر، مدح، ظلم، شاه

بگذار هرچه می‌خواهد بگوید

امیل زیدان روزنامه‌نگار معروف مصری در خاطرات خود از قول پدرش داستانی را نقل می‌کند که برای ما شرقیان آموزنده و عبرت‌انگیز است. این داستان کوتاه از این قرار است:
«سربازی انگلیسی، برای رفتن به سربازخانه‌ی عباسیّه‌ی مصر، خری کرایه کرد و بر آن سوار شد. «چاروادار» پشت سر خر می‌دوید و به خیال اینکه آن مرد، عربی نمی‌داند، هرچه دلش می‌خواست هنگام راندن خر به آن مرد دشنام می‌داد و سخن زشت می‌گفت. راهگذری آن سرباز را نگاه داشت و به او گفت: می‌دانی صاحب خر چه می‌گوید؟ او به تو دشنام می‌دهد و حرف‌های زشت می‌گوید.
آن سرباز پرسید: آیا این سخنان مانع از رسیدن من به عباسیّه هم خواهد شد؟
راهگذر در جواب گفت: البتّه نه!
آنگاه سرباز گفت: پس بگذار هرچه می‌خواهد بگوید! آنچه برای من لازم است تنها رسیدن به عباسیّه است و بس!»[۶]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، حرف و عمل، استعمار

تو آزاد می‌شوی و من بنده

روزی عثمان تصمیم گرفت که به وسیله‌ی غلامی هزار درهم برای ابوذر غفاری بفرستد تا وی دست از مخالفت بردارد و بینوایان و محرومان را بر ضدّ سوداگران نشوراند. قبل از آنکه غلام عازم خانه‌ی ابوذر شود عثمان به وی گفت: اگر این مبلغ را به ابوذر بقبولانی تو را آزاد خواهم کرد.
غلام با هزار درهم نزد ابوذر رفت و گفت: این مبلغ را عثمان برای تو فرستاده است. امیدوارم آن را قبول کنی.
ابوذر پرسید: آیا این مبلغ را فقط برای من فرستاده است یا برای همه‌ی مسلمین؟
غلام گفت: فقط برای تو فرستاده است.
ابوذر با خشم گفت: پول را ببر به عثمان بده که من نمی‌توانم چنین پولی را قبول کنم.
غلام ملتمسانه گفت: اگر این پول را قبول کنید، محض رضای خدا من آزاد می‌شوم.
ابوذر در جواب گفت: آری،‌ تو آزاد می‌شوی ولی در عوض، من بنده می‌شوم. برو پول را ببر و به بندگی من راضی نباش.[۷]

کلیدواژه: ابوذر، بردگی، مال، تبعیّت از ظالم، رشوه

اختلاف در میان رعیّت سبب اقتدار حکومت است

در عصر ناصرالدّین شاه حاکمانی ظالم و بدسیرت بر شهرهای ایران حکومت می‌کردند. یکی از سیرت‌ها و خوی‌های زشت اغلب آنان فراهم کردن زمینه‌ی جنگ و خونریزی میان قبایل و طوایف و یا اهالی روستایی با روستای دیگر بود. روش آنان این بود که در غوغای جنگ و فتنه، با خونسردی نزاع را نظاره می‌کردند و چون فتنه پایان می‌گرفت از فاتحان و قاتلان آن نزاع خونین رشوه و پول می‌گرفتند. محمّد جعفر خورموجی در کتاب ارزشمند خود در ذکر حقایق اخبار سال ۱۲۷۴ قمری در این باره می‌نویسد:
و همچنین در ایّام حکومت احمد خان نوایی، میان اهالی روستایی به نام «کلل» از روستاهای دشتستان با مردم روستای «شبانکاره» جنگ و نزاع اتّفاق افتاد. نزدیک به سی نفر از اهالی روستای کلل کشته شدند. چون احمدخان حاکم بوشهر از این حادثه آگاه شد، از قاتلان خواست که اسب و سلاح مقتولین را به عنوان حقّ‌السّکوت به وی دهند و بیش از این چیز دیگری نخواست و آنان را مورد بازخواست قرار نداد. جمعی از بزرگان از وی علّت این گذشت و اغماض را پرسیدند. در پاسخ گفت: اختلاف رعیّت سبب اقتدار حکومت است.[۸]

کلیدواژه: برادری، ظلم، اختلاف و تفرقه، حکومت، مردم

در سیاست این مسائل مطرح نیست

«حسنین هیکل مدیر سابق روزنامه‌ی معروف «الاهرام» [در سفری که به چین کرد] با چوئن‌لای نخست‌وزیر چین مصاحبه‌ای انجام داد. وی در این مصاحبه از چوئن‌لای پرسید: با وجود احترامی که شما به لومومبا[۹] دارید و یکی از دانشگاه‌های خود را به نام او کرده‌اید، چطور حاضر به دعوت موبوتو قاتل او شده‌اید و آیا این ژست، دهن کجی به نهضت چپگرایان جهان نیست؟
چوئن‌لای با متانت سیاسیِ خودش، آرام و شمرده بدون اینکه تناقض موضوع او را آشفته و ناراحت کرده باشد، در جواب می‌گوید: ما به این موضوع کاملاً وقوف داریم؛ ولی ما اکنون در راه ایجاد رابطه‌ی سیاسی با دنیا هستیم و در سیاست این مسائل مطرح نیست.»[۱۰]

کلیدواژه: دروغ، طرفداری، سیاست، دفاع از حق

خیال کردم آدمی آنجا نشسته است

«روزی جناب میرعلی‌شاه، مولانا بنایی را طلبید. چون مولانا بنایی از دور پیدا شد، میر به نوعی نگاه کردن گرفت که گویا او را نمی‌شناخته. چون نزدیک رسید، میر گفت: بنایی، تو بودی؟ چون از دور پیدا شدی من خیال کردم که الاغی است می‌آید.
بنایی گفت: من هم که از دور شما را می‌دیدم خیال کردم که آدمی آنجا نشسته است.»[۱۱]

کلیدواژه: تکبّر

مهره‌ی شطرنج

فرانسیس بیکن سیاستمدار، فیلسوف و حقوقدان معروف انگلیسی (۱۵۶۱ – ۱۶۲۶) از نظر علمی مردی بزرگ، ولی از نظر شخصیّت انسانی منحرف و آلوده بود. او برای نزدیک شدن به جیمز اوّل پادشاه انگلستان به هر گونه چاپلوسی دست می‌زد. بیکن هوشمندانه متوجّه گشت که جیمز عاشق تملّق و چاپلوسی است و چون پس از مدّتی دید توجّه شاه به سویش معطوف نمی‌شود، به فکر افتاد که زبان مداهنه‌آمیز و خامه‌ی مجامله کارانه‌ی خود را بکار اندازد؛ از این‌رو برای خوش‌آیند پادشاه، جملات و تعابیری آفرید که مدّت‌ها ورد زبان متملّقان بود.
فرانسیس بیکن زمانی به شاه گفت: اعلیحضرتا، من آن مهره‌ی ناچیز شطرنجم که هر کجا انگشت همایونی اراده کند در آنجا قرار خواهم گرفت و وظیفه‌ی خود را انجام خواهم داد.
و زمانی دیگر گفت: بر من این رخصت را ارزانی فرمایید که خویشتن را به منظور سپاس بر پای شما قربانی کنم… آیا اعلیحضرت تصوّر نمی‌فرمایند که در پیشگاه شاهانه‌شان، سخنوری چون من لازم دارند که هردم زبان به ستایش و پرستششان بازنماید؟
سرانجام این سخنان کار خود را کرد. روزی پادشاه او را که بر خاک افتاده بود، از جای بلند کرد و با مستمریّ قابل ملاحظه‌ای دادستان کلّش ساخت.[۱۲]
فرانسیس بیکن برای آنکه در شغل خود باقی بماند به پستی‌ها و رذالت‌های بسیار دست یازید و حتّی به دوست و حامی قدیمی‌ِ خود ارلِ اسکس خیانتی بزرگ روا داشت. […]

کلیدواژه: فرانسیس بیکن، تاریخ علم، دانشمندان، علم (science) و اخلاق، قدرت

ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم

«آقای میرودود سیّدیونسی، رئیس کتابخانه‌ی ملّی تبریز به نقل از آقای قاسم تهرانچی، فرزند مرحوم محمّد صادق تهرانچی که مخالف مشروطه‌خواهان بوده و در زمان جنگ تبریز نیز در محلّه‌ی مستبدّین اقامت داشته می‌گفتند:
قراملک، یکی از دهاتی بود که در آن روزها در دست مجاهدین و یاران ستّارخان بود. در آن ده زارعی بود به نام ایمانوردی که برای ما کار می‌کرد. یک روز، در بحبوحه‌ی جنگ‌های آزادی‌خواهان و مستبدّین ایمانوردی با ده دوازده الاغ به خانه‌ی ما آمد.
همه از ورود او حیرت کردیم، زیرا ایمانوردی از مجاهدین و یاران ستّارخان بود و اگر کسی او را در آن حدود می‌دید بدون تردید کشته می‌شد. با عجله ایمانوردی و الاغ‌هایش را به خانه آوردیم و در را بستیم. بعد پدرم رو به او کرد و پرسید: ایمانوردی، مگر از جانت سیر شده‌ای که در یک‌چنین بلوا و آشوبی به این محلّه آمده‌ای؟
ایمانوردی جواب داد: نه حاج‌آقا، از جانم سیر نشده‌ام؛ امّا نمی‌توانستم حساب و کتاب شما را ندهم. از کجا معلوم است؟ شاید فردا در جنگ کشته شدم و آن‌وقت مدیون شما از این دنیا بروم.
از این جواب، پدرم بیشتر دچار تعجّب شد و گفت: امّا ایمانوردی، می‌دانی که من با مشروطه‌خواهان میانه‌ای ندارم که هیچ، مدّتی از آن‌ها بدم می‌آید. بنابراین تو می‌توانستی سهمیّه‌ی اربابیِ مرا ندهی و آن را با یارانت بخوری؟
ایمانوردی خنده‌ای کرد و به ترکی جواب داد: حاج‌آقا، بیز بو تفنگی حق‌ّدن اوتر گوتورموشوق (حاج‌آقا، ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم، نه اینکه مال مردم را بخوریم).»[۱۳]

کلیدواژه: هدف و وسیله، دفاع از حق، برخورد با مخالف (دشمن)، مال، مشروطه، ظلم، مبارزه با ظلم

حتّی برای مسائل ناچیز هم باید پیوسته مبارزه کنید

ایندیرا گاندی دختر نهرو و نخست‌وزیر هندوستان که در جریان سوءِقصدی کشته شد، در خاطرات خود از سختی‌ها و مشقّاتی که مردم هند در عصر استعمار انگلستان کشیدند داستان‌هایی نقل می‌کند. از جمله آنکه انگلیسی‌ها ورود هندیان را به بعضی از مناطق ممنوع اعلام کرده بودند. در این میان بعضی از مردم آزاده به مقاومت در مقابل این فرمان برخاستند. گاندی در این‌باره می‌نویسد:
«در اوتارپرادش منطقه‌ای کوهستانی به نام «نائنی تال» وجود دارد که دریاچه‌ی زیبایی در آنجاست. هیچ هندی حقّ شنا یا قایقرانی در این دریاچه را نداشت. پدر بزرگم گفت: می‌خواهم در اینجا قایقرانی کنم.
چند روزی او را روزانه پنجاه روپیه جریمه کردند. باور کنید که در آن روزها پنجاه روپیه پول کمی نبود، امّا او گفت: اگر این کار به ورشکستگی من هم بینجامد هر روز برای قایقرانی به اینجا خواهم آمد تا اینکه مردم عادت کنند یک هندی را بر روی این دریاچه ببینند و بگویند چرا یک هندی در اینجا قایقرانی نکند.
این چیزی بود که رُخ داد. سراسر یک فصل، برنامه‌ی پدربزرگم این بود که هر روز جریمه بپردازد و پلیس هم او را از محوطه‌ی دریاچه دور کند. فصل بعد ناگزیر پذیرفتند که جلوگیری هندی‌ها از قایقرانی بر دریاچه کار پر دردسری است. اگر این مرد می خواهد در اینجا قایقرانی کند بگذارید چنین کند. و صد البتّه وقتی او توانست این کار را انجام دهد، سایر مردم نیز می‌توانستند.
این موضوع، خیلی ناچیز به نظر می‌رسد و اهمیّتی ندارد که شما قایقرانی بکنید یا نکنید؛ ولی این داستان را به عنوان مثال تعریف کردم تا ببینید چگونه باید حتّی برای مسائل ناچیز هم پیوسته مبارزه کنید تا بتوانید به هدف‌های بزرگ‌تری دست یابید.»[۱۴]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، عزّت نفس، ظلم‌پذیری و سکوت، هند

داستان‌هایی از دیوجانس

«روزی دیوجانس[۱۵] با جمعیّتی که به سوی تئاتر و مسابقات روان بودند همراه شد. مردی از روی استهزا از وی پرسید که آیا او هم به مبارزه‌ای می‌رود. دیوجانس جواب داد: بله، همینطور است. من برای گرفتن کشتی می‌روم.
مرد پرسید: رقیبت کیست؟
دیوجانس جواب داد: رقیب من خودم هستم و من به مبارزه‌ی با خودم می‌روم. برای من هیچ کشتی و ستیزی چون وقتی که با امیال و رنج‌های خود می‌جنگم هیجان‌انگیز نیست.
یک بار نیز هنگامی که از دیوجانس پرسیدند: بهترین راه شکست دادن یک دشمن چیست؟، پاسخ داد: روابط راه آن است که با او چون یک دوست رفتار کنیم؛ زیرا دوستی نیز چون دشمنی مسری است.»

کلیدواژه: مبارزه با نفس، قدرت، پیروزی، دیوژن (دیوجانس)

چرا هم‌اکنون به استراحت نمی‌پردازی؟

«دیوجانس از اسکندر پرسید: اعلیحضرتا! در حال حاضر بزرگ‌ترین آرزوی شما چیست؟
اسکندر جواب داد: بر یونان تسلّط یابم.
دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟
اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم.
دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخّر گشتی؟
اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم.
دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟
اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذّت ببرم.
دیوجانس گفت: چرا هم‌اکنون بی‌تحمّل رنج و مشقّت به استراحت نمی‌پردازی و از زندگیت لذّت نمی‌بری؟»

کلیدواژه: لذّت و آرامش، قدرت‌طلبی، اسکندر، هدف زندگی

من براستی پیرو تو هستم

«یکی از داستان‌هایی که از زبان دیوجانس نقل می‌کنند آن است که می‌گفت: من در هدایای کسانی که برای من نان و خوراک می‌آوردند، تأمّل می‌کردم. مال کسانی را که بدان‌ها چیزی آموخته بودم می‌پذیرفتم و مال دیگران را پس می‌دادم. من با هر کسی هم‌غذا نمی‌شدم بلکه فقط دعوت آن‌ها را می‌پذیرفتم که تعلیم مرا خواستار بودند.
یکبار به خانه‌ی جوان ثروتمندی رفتم. از من در اتاقی پذیرایی کرد که پر از نقش و نگارهایی زرّین و تصاویر و تجمّلات دل‌انگیز بود. من چنان رفتار کردم که میزبانم دریابد که نه برای وی و نه برای مایملک او ارزشی قائل نیستم. میزبان به من گفت: از رفتار تو چنان پیداست که مرا آدم بی‌تربیت و مهملی می‌پنداری؛ امّا من نشان خواهم داد که براستی پیرو تو هستم.
آن مرد روز دیگر همه‌ی املاک خود را به اقوامش بخشید. کوله‌باری برداشت و دامن بر کمر زد و به دنبال من راه افتاد.»[۱۶]

کلیدواژه: مال، همراهی، آموختن، علم، دیوجانس

حاکم بیدادگر

«ابوعلی، حاکم بامرالله، ششمین خلیفه‌ی فاطمی مصر، مردی درشتخوی، مردم گزا، ناشکیبا و سخت خشم بود. مردم مصر چندان از آزارش در فغان آمده بوند که هر روز مظلمه‌ها بدو می‌نوشتند سراسر دشنام و نفرین بر او و نیاکانش.
روزی مصریان از مقوّا و پارچه پیکره‌ی زنی ساختند، چادری بر سرش افکندند و در حالیکه نامه‌ای سربه‌سر، پر از دشنام و ناسزا به دستش دادند، در گذرگاه خلیفه برپا داشتند. حاکم ندانست که آن مجسّمه، کاغذی است. نامه را از دست مجسّمه گرفت و خواند. خشمش تازه و فزون گشت و فرمان داد که آن زن را بیاورند. گفتند که تمثالی بیش نبوده است. از بسیاری و شدّت غضب، دیوانه‌وار فرمان داد که مصر را بسوزانند و مصریان را بکشند. مردان سپاهی بیدادها کردند.
روز سوّم، مصریان به مسجد جامع پناه بردند. حاکم چنین می‌نمود که سپاهیان، بی‌فرمان او دست به سوزاندن و کشتن زده‌اند. در ظاهر سپاهیان را از بیداد کردن بازمی‌داشت و در باطن به ستم کردن بیشتر برمی‌انگیخت. در این واقعه یک چهارم مصر سوخت.»[۱۷]

کلیدواژه: ظلم، عوام‌فریبی، دروغ، اعتراض

تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت

امروزه از نظر روانشناسی و اصول تعلیم و تربیت تنبیه کودکان عملی زشت است که آثار روانی و روحی خطرناک و مصیبت‌زا دارد؛ امّا در گذشته کتک زدن و تنبیه کردن نه تنها زشت شمرده نمی‌شد بلکه پدران و مادران آن را برای تربیت و رشد کودک لازم می‌دانستند. بسیاری از مردان بزرگ خاطره‌هایی دردناک از دوران کودکی خویش دارند. مارتین لوتر پایه‌گذار فرقه‌ی پروتستان در کتاب خود موسوم به «میزگرد» از دوران پر از رنج کودکی خویش چنین می‌نویسد:
«اولیای من بسیار سختگیر بودند و در نتیجه از کودکی خجالتی بارآمدم. یکبار مادر من بر سر موضوع بسیار کوچکی بقدری شدید مرا شلّاق زد که خون از بدنم جاری شد. آن‌ها تنها سعادت مرا می‌خواستند، امّا در قضاوت خوی و منش من اشتباه می‌کردند و تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت.»[۱۸]

کلیدواژه: خشونت، تنبیه، سنّت‌های غلط، خانواده

دو خاطره از یک «سیاه‌باز»

«سیاه‌بازان» کسانی بودند که در قدیم به مجالس جشن و سرور ایرانیان، مخصوصاً اهالی تهران، دعوت می‌شدند تا با حرکات و گفته‌ها و شیرین‌کاری‌های خود مهمانان را بخندانند و شاد سازند. بعضی از مردم تهران هنوز نمایش‌های سراسر خنده‌ی سیاه‌بازانی چون مهدی مصری را به یاد دارند. یکی از این سیاه‌بازان سیّد حسین یوسفی بود که در خاطرات خود می‌گوید:
«در آن زمان‌های قدیم بیشتر خانه‌ها حوض داشت. یک شب که نمایش «صدیق التّجار» را اجرا می‌کردیم یک نفر از همکارانم حاجی شده بود. من هم طبق معمول سیاه شده بودم. در قسمتی از برنامه ‌حاجی باید من را دنبال می‌کرد. جایی که ما نمایش اجرا می‌کردیم به علّت بارندگی زمین گِل شده بود و میزبان هم روی گل کاه ریخته بود. موقعی که حاجی دنبال من می‌کرد لیز خورد و در نتیجه با آن وضع افتاد تو حوض. حالا او تلاش می‌کرد که از داخل حوض بیرون بیاید، ولی به علّت عمق زیاد حوض و سردی آب نمی‌توانست از آب خارج شود. مردم هم که تصوّر می‌کردند افتادن داخل آب هم جزئی از برنامه است مرتّب کف می‌زدند و می‌خندیدند. خلاصه من با چه بدبختی حاجی را از داخل حوض بیرون آوردم. ولی قیافه‌ی او تماشایی بود؛ چون آب حوض قسمت‌هایی از گریم صورت او را پاک کرده بود و حاجی شکل مضحکی به خود گرفته بود و مردم هم مرتّب می‌خندیدند. خلاصه آن شب لباس‌های حاجی را عوض کردیم و از او خواستیم استراحت کند؛‌ چون حالش خیلی بد شده بود. البتّه ما به خاطر اینکه جشن بهم نخورد، نمایشنامه را تا آخر اجرا کردیم…»
«حسین یوسفی» از دوران اشغال ایران در زمان جنگ دوّم جهانی و زندگی مشقّت‌بار مردم ایران در آن زمان نیز خاطره‌ای دارد:
«بد نیست خاطره‌ی دیگری را که به ذهنم رسید تعریف کنم. در جنگ دوّم جهانی نان سیلو خیلی کم پیدا می شد. یادم می‌آید توی این قحطی من مریض شده بودم و چون کسی نبود که از من در منزل پذیرایی کند شب‌ها در منزل یکی از همسایه‌ها می‌خوابیدم. البتّه آن‌ها هم چیزی نداشتند که من بخورم، ولی از آنجا که بنیه‌ی قوی داشتم در مقابل مریضی مقاومت می‌کردم. یک شب در این دروازه شمیران بی‌دروازه‌ی فعلی، که آن زمان دروازه داشت، عروسی بود. داماد آدم فقیری بود، ولی یکی از دوستانش مخارج عروسی او را تقبّل کرده بود. به همین جهت ما را هم دعوت کرده بودند. من حدّاقل به خاطر اینکه شام و ناهاری بخورم این دعوت را قبول کردم و با آن حال مریضی به اتّفاق یکی از دوستان همکارم به آنجا رفتیم. خیلی گرسنه بودم. وقتی به میزبان گفتم گرسنه هستم، او گفت: اوّل برنامه را اجرا کنید بعد غذا هم می‌رسد.
خلاصه به خاطر اینکه زودتر به غذا برسیم برنامه را شروع کردیم. هر آنتراکتی که می‌خورد من می‌گفتم خیلی گرسنه‌ام؛ ولی باز وعده می‌دادند. به هر حال ما ساعت‌ها با آن وضع مریضی و از همه بدتر گرسنگی، برنامه اجرا کردیم. آخر شب هم معلوم شد اصولاً نان خالی هم نیست که به ما بدهند. در نتیجه با آن حالت گرسنگی از منزل داماد خارج شدیم.
من آن شب آنقدر عصبانی بودم که حتّی صورت گریم شده‌ام را پاک نکردم و با همان وضع از منزل داماد خارج شدم. چون شب‌ها حکومت نظامی بود بین راه ما را گرفتند و گفتند با این سر و وضع کجا بودید؟ من توضیح دادم که در یک عروسی بودیم و شام هم نخورده‌ایم. مأموران گفتند که باید شما را تحویل بدهیم. ما را به کلانتری بردند. افسر نگهبان کلانتری هم وقتی ما را با آن وضع دید گفت: در صورتی آزادتان می‌کنم که یک نمایش اجرا کنید.
حالا مجسّم کنید ما را که سخت گرسنه و خسته بودیم و می‌بایستی برای افسر نگهبان و بقیّه‌ی مأموران برنامه هم اجرا می‌کردیم. چاره‌ای نداشتیم. این کار را کردیم و نمایش هم حدود یک ساعت و نیم طول کشید. در این مدّت من می‌مُردم و زنده می‌شدم. خلاصه افسر نگهبان پس از دیدن نمایش، ما را آزاد کرد. ما تا نزدیکی میدان بهارستان پیاده آمدیم. در خیابان صفی‌علیشاه یک نفر غذای نذری می‌داد و مردم با قابلمه‌های خود جلوی در منزل او صف کشیده ‌بودند. ما همینطور با حسرت به آن‌ها و قابلمه‌های دستشان نگاه می‌کردیم که یک خانم قابلمه به دست از مقابلمان عبور کرد. من بی‌اختیار به آن خانم گفتم: ترا به جدّم قسم کمی از این غذا به ما بده، ما داریم از گرسنگی می‌میریم.
خانم قابلمه به دست که فکر می‌کرد من با آن سر و وضع دارم او را مسخره می‌کنم وقتی صورت سیاه مرا دید با قابلمه زد توی سرم و برنج‌ها ولو شد. یکی دوتا فحش هم بارم کرد. خواهر آن خانم که از پشت سر می‌آمد وقتی دید برنج‌ها روی زمین ریخته پرسید: این برنج‌ها را کی ریخته زمین؟
من همه چیز را برای او شرح دادم او هم دلش به حال ما دو نفر سوخت و قابلمه‌ی غذای خود را در اختیار ما قرار داد تا بخوریم. من مشتی غذا گذاشتم داخل دهانم که بخورم، ولی متوجّه شدم بیشتر غذا ارزن است و سخت جویده می‌شود. خلاصه آن شب با آن برنج و ارزن خود را سیر کردیم…»[۱۹]

کلیدواژه: خندیدن، طنز و لودگی، جنگ جهانی دوم، گرسنگی، تاریخ ایران

راز موفقیّت در برابر مخالفان

«دکتر مصدّق روزی در زندان از شهامت و بزرگواری مادرش مرحومه نجم‌السّلطنه تعریف کرد. او گفت: برای اوّلین بار مرا از اصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملّی انتخاب کرده بودند. سنّ من به نصاب قانونی نرسیده بود و من هم اعلام قبولی نکرده بودم، ولی یکی از روزنامه‌ها با عبارات زننده نسبت‌های ناروا به من داده بود که از شدّت حملات ناجوانمردانه‌اش تب کرده و بستری شدم. مرحومه مادرم سر رسید و پرسید: چرا این وقت روز خوابیدی؟
روزنامه را به او دادم و گفتم: ببین چه نسبت‌های بدی به من داده است!
مادر مختصراً خواند. روزنامه را پرت کرد و با تشر گفت: برای همن تب کرده‌ای؟
گفتم: بلی.
با نوک پا چند بار به پایم کوبید و با تشدّد و بیان اصطلاح خاصّی گفت: پاشو، پاشو! اگر طاقت این حرف‌ها را نداشتی چرا حقوق خواندی؟ می‌خواستی طبیب بشی!
و بعد اضافه کرد: قدر و قیمت هر کس در اجتماع به اندازه‌ی زحمت و مشقّتی است که در راه آن اجتماع و مردم متحمّل می‌شود.
دکتر مصدّق پس از نقل این خاطره گفت: آقا! من [با شنیدن این سخن] از بستر پا شدم و از آن به بعد هیچوقت بدگویی‌ها، ناسزاها و نسبت‌های دروغ در من اثر نداشت.»[۲۰]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، صبر، تلاش و کوشش، عزّت نفس، بدگویی و عیب‌جویی، علم و عمل


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، دوّم اردیبهشت ۱۳۶۶٫
  3. محمّدحسین خجسته‌ی مبشّری، کشکول مبشّری، چاپ طوس، مشهد ـ ۱۳۵۵، ص۶۴٫
  4. از کتاب بهلول عاقل با اندکی تصرّف و بازنویسی.
  5. جوانان امروز، شماره‌ی ۹۸۹٫
  6. آموزشگاه زندگی، ترجمه‌ی احمد آرام،‌ انتشارات فجر، تهران ـ ۱۳۵۴، ص۶۱٫
  7. به نقل از جُنگ احمدی با بازنویسی و ویرایش.
  8. محمّد جعفر خورموجی، حقایق‌الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، نشر نی، تهران ـ ۱۳۶۳، ص ۲۳۳ با تغییر در سبک نگارش.
  9. رهبر مبارزه‌ی مردم کنگو برای رسیدن به استقلال و قطع وابستگی کشور به قدرتمندان خارجی.
  10. مجله‌ی نگین، تیر ماه ۱۳۵۲٫
  11. زین‌الدّین محمود واصفی، بدایع‌الوقایع.
  12. حسن شهباز، «نگاهی به زندگانی و آثار فرانسیس بیکن» مجلّه‌ی تماشا، ۱۱ آذر ماه ۱۳۵۷٫
  13. مجلّه‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی ۶۲۱،‌ ۱۵ مرداد ۱۳۴۴٫
  14. ایندیرا گاندی، ندای مردم، ایمان من، ترجمه‌ی مهین میلانی، انتشارات توس، تهران ـ ۱۳۶۳،‌ ص۹۹٫
  15. دیوجانس یا دیوگنس یا دیوژن (حدود ۴۱۲ – ۳۲۳ ق. م.) فیلسوف یونانی، اندیشه‌هایی والا داشت و نسبت به مال دنیا بی‌اعتنا بود. دیوجانس در کوچه و خیابان‌های شهر آتن که بیشتر مقرّ او بود می‌گشت و فلسفه‌ی خویش را به هر آن کس که به سخنانش گوش می‌سپرد تعلیم می‌داد.
  16. هنر توماس، بزرگان فلسفه، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ـ ۱۳۴۸، ص ۱۸۹٫
  17. اقبال یغمایی، طرفه‌ها، ص۳۶٫
  18. پیام یونسکو، دی ماه ۱۳۶۳٫
  19. اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۰۹، چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۶۵٫
  20. جلیل بزرگ‌مهر، دکتر مصدّق در دادگاه تجدیدنظر نظامی، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۵، ص۸۳٫
// // ?>