بایگانی دسته: مسئله‌ی فلسطین



معرفی پرونده‌ی فلسطین

پرونده‌ی فلسطین، مجموعه‌ای از مطالب است که از زوایای مختلف به مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل می‌پردازد. مرور تاریخی ماجرای اسرائیل و فلسطین در خلال دو مطلب «گاه‌شمار وقایع فلسطین» انجام شده است. مقاله‌ی «ادوارد سعید» و گزیده سخنرانی‌های «نوآم چامسکی» از مرور حوادث فراتر رفته و به تجزیه و تحلیل این مسأله پرداخته‌اند. معرفی کتابِ ادوارد سعید، «فراتر از واپسین آسمان»، ما را از چشم‌اندازهای سیاسی و تحلیل‌های کلان، به متن اجتماع و زندگی مردمی که در سرزمین‌های فلسطین و یا اردوگاه‌ها هستند می‌برد. مقاله‌ی «در برابر دیوار» بیان‌گر بخشی از مشکلاتی است که اگرچه هم‌چون جنگ، تلفات انسانی آشکاری به همراه ندارد، اما مردم فلسطین روزانه فشار و تنگنای آن را تجربه می‌کنند؛ مصائبی که در سکوت خبری و انفعال اخلاقی ما در حال وقوع هستند. مقاله‌ی «ده دروغ بزرگ…» نیز به موضع‌گیری رسانه‌های گروهی در قبال مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل می‌پردازد. بخش‌های دیگر این پرونده، معرفی چند فیلم‌ کوتاه و مستند درباره‌ی فلسطین و اسرائیل است.

اشعار شاعران فلسطینی، فرصتی است تا به رنج‌ها و زخم‌ها، افسرده‌دل و مأیوس ننگریم و ببینیم آن‌گاه که بمب‌ها سقف خانه‌ها را فرومی‌ریزند، لحظه‌ای است تا برپایی خانه‌ای با بنیانی بس استوار و بودنی یکسره دیگرگون را تجربه نماییم.

با توجه به فضای غبارآلود خبری-رسانه‌ای پیرامون مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل، در ارائه‌ی مقاله‌ها، داده‌های تاریخی و فیلم‌ها سعی بر این بوده است که به سراغ افراد و منابعی برویم که تخصص، صداقت و بی‌منفعت بودن آن‌ها روشن و مشخص باشد.

حوادثی هم‌چون جنگ اخیر غزه هنوز هم پیش چشم ما هستند و تکرارِ مکررِ این چنین وقایعی در طی سالیان دراز، از ما می‌طلبد که از توجهات مقطعی و احساسی نسبت به این مسأله عبور کرده، و تلاش کنیم تا با شناختی منصفانه و عمیق‌تر، به راستی بکوشیم تا انسانیت‌مان از این آزمون سربلند بیرون بیاید.

در زیر می‌توانید لیستی از مطالب این پرونده را مشاهده کنید:

// // ?>


فراتر از واپسین آسمان (معرفی یک کتاب از ادوارد سعید)

آن‌سوتر از واپسین مرزها به کجا باید رفت؟
پرنده به کدامین سوی بال گشاید
فراتر از واپسین آسمان؟

محمود درویش

مقدمه‌ی مترجم کتاب

به جرئت می‌توان گفت که کتاب حاضر با هرآنچه تاکنون درباره‌ی این موضوع به زبان فارسی نگاشته شده، متفاوت است. کتاب‌های موجود به طور عمده یا از دیدگاه سیاسی نوشته شده یا به مسائل اقتصاد سیاسی فلسطین نظر دارد، اما دکتر سعید، زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم فلسطین را مورد بررسی قرار داده است. در نتیجه، کتاب حاضر نه تنها به دانش ما درباره‌ی فلسطین می‌افزاید، بلکه سبکی را نشان می‌دهد که در نوشته‌های فارسی اگر بی‌سابقه نباشد، دست‌کم نادر است.

می‌توان درباره‌ی فرهنگ فلسطین کتابی نگاشت و از دیدگاهی مرسوم به طبقه‌بندی و شرح جنبه‌های گوناگون آن پرداخت. چنین کتابی بی‌شک بسیار آموزنده و موفق هم خواهد بود. اما دکتر سعید، به عنوان پژوهنده‌ی خلاق و نوآور مطالعات فرهنگی، کتابی نگاشته است که در عین پرداختن به جزئیات، فرهنگ را به عنوان پدیده‌ای پویا و تغییریابنده معرفی می‌کند که هم به انواع روابط اجتماعی شکل می‌دهد و هم خود در متن آن رشد می‌کند.

دکتر سعید تجربه‌های فردی و مشاهدات شخصی را با رخدادهای اجتماعی و تحلیل مردم‌شناختی درمی‌آمیزد. به عبارت دیگر، وی تجربیات و مشاهدات مشخص را در متن روابط تاریخی- اجتماعی جای می‌دهد. معنا و مفهوم رخدادهای اجتماعی را تنها با چنین رویکردی می‌توان بررسی کرد. چنین رویکردی از چند نظر اهمیت دارد.

نخست از تحولات اجتماعی درکی ملموس به دست می‌دهد: رخدادهای اجتماعی پدیده‌هایی انتزاعی نیستند که در «جامعه» رخ دهند بی‌آنکه نشانی از افراد در میان باشد. در نوشته‌ی دکتر سعید، به خوبی می‌توان دید که چگونه انسان‌ها از دگرگونی‌های سیاسی- اجتماعی- فرهنگیِ جامعه‌ی فلسطینی سود برده‌اند یا قربانی آن شده‌اند، در خلق آن شریک بوده‌اند یا بازیچه‌ی آن قرار گرفته‌اند. بی‌تردید عکس‌های ژان مور در به تصویر کشیدن و عینیت بخشیدن به این روند نقش شایانی ایفا می‌کند.

اهمیت دیگر نوشته‌ی دکتر سعید این است که او با نمایش نمونه‌های فردی در متن روابط اجتماعی- تاریخی خاص، به آنها معنا و مفهومی فراتر از رخدادهای منفرد و میرا بخشیده است. توانایی سعید در این است که نه پدیده‌های اجتماعی را به سطح نمونه‌های فردی تقلیل می‌دهد و نه نمونه‌های فردی را قربانی بررسی‌های عام می‌کند. پرداختنی این‌گونه به مسائل اجتماعی، نمونه‌ی عالی از آن نگرشی است که جامعه‌شناس بنام آمریکایی، سی. رایت میلز آن را «بینش جامعه‌شناختی» (sociological imagination) خوانده است.

سومین ویژگی در سبک نگارش ادوارد سعید این است که خود، به عنوان نویسنده، دارای جا و مکان مشخصی است. او نه ناظر بی‌طرف است و نه «راوی دانا». سعید با نشان‌دادن اینکه تا چه اندازه نظریات و اندیشه‌هایش ریشه در تجربیات فردی وی دارد، نویسنده را از برج عاج به سطح زندگی اجتماعی می‌کشاند و با این شیوه‌ی کار، نسبی‌بودن آرا و داوری‌های خود را بر ما روشن می‌کند. در نتیجه، به جای آنکه از «بالا» برای خواننده موعظه کند و او را مرعوب قدرتی کاذب کند، در کنار خواننده می‌نشیند و با وی از در گفتگو در می‌آید.

به همین سبب، با اینکه هر سطر کتاب حاضر «سیاسی» است، اما در آن نه از مظلوم‌نمایی‌های دلتنگ‌کننده اثری هست نه از شعارهای پر سر و صدا. سعید بی‌آرایه و بی‌پیرایه از واقعیت‌ها می‌نویسد و به یاری همین روایت ساده، پیچیدگی و غنای ذاتی زندگی را به ما نشان می‌دهد.

ادوارد سعید با پرداختن به جنبه‌های عینی زندگی فلسطینی‌ها موفق شده است نه تنها پیچیدگی زندگی آنان را نشان دهد، بلکه روند حرکت این تحولات را نیز بنمایاند. او زندگی مردم فلسطین را پویا و سرشار از واقعیت‌های دمادم تغییریابنده تصویر می‌کند.

گرچه سعید از پرداختن به نقش دشمنان ریز و درشت فلسطین- از اسرائیل و کشورهای امپریالیستی گرفته تا کشورهای عربی و «متحدان» و «هواداران» جنبش فلسطین- فرو نمی‌گذارد، به این نکته نیز آگاه است که شکست‌خوردگان و ستمدیدگان فرصت شکوه و لابه ندارند. آنان برای آنکه به حد کفایت تجدید قوا کنند و خود را برای کارزارهای سرنوشت‌ساز آینده آماده سازند، چاره‌ای ندارند جز آنکه به دقت و قاطعانه در خویشتن درنگرند، نارسایی‌های تلاش خویش را دریابند و به بهبود آنها کمر ببندند. یکی دیگر از تفاوت‌های نوشته‌ی سعید با بسیاری از نوشته‌های دیگر درباره‌ی فلسطین همین نگاه تیزبین وی در ارزیابی فرهنگ و روابط درونی جامعه‌ی فلسطین است. سعید در جای‌جایِ کتاب اشاره می‌کند که چگونه هویت فلسطینی‌ها نفی شده است و چگونه روایت‌های بی‌شمار از زندگی فلسطینی‌ها – چه توسط بیگانه و چه توسط خودی – با نمایاندن گوشه‌ای از واقعیت‌ به عنوان تمامی آن به نفی گونه‌گونی زندگی فلسطینی‌ها منجر می‌شود.

حامد شهیدیان
دپارتمان جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی

دانشگاه ایلینوی در اسپرینگفیلد

***

پیشگفتار ادوارد سعید بر چاپ اول کتاب، ۱۹۸۶

زندگی‌های فلسطینی

فکر نگارش این کتاب به دنبال جریانات غریبی که سبب آشنایی من و ژان مور شد به ذهنم خطور کرد. در سال ۱۹۸۳، به عنوان مشاور سازمان ملل برای برگزاری کنفرانس جهانی رسیدگی به مسئله‌ی فلسطین، پیشنهاد کردم که عکس‌هایی از فلسطینی‌ها در سالن وروردی ساختمان اصلی کنفرانس در ژنو، نصب شود. چون با کارهای ژان مور از طریق همکاری او با جان برگر آشنا بودم و تحسینش می‌کردم، به سازمان ملل پیشنهاد کردم که ترتیب قرارداد همکاری با او را در این زمینه بدهد و از او بخواهد که از جنبه‌های اصلی زندگی فلسطینی‌ها عکس بگیرد. مور که از همان ابتدا از این کار استقبال کرده بود، بزودی از طرف سازمان ملل راهی خاور نزدیک شد. عکس‌هایی که وی از این سفر با خود آورده بود براستی بی‌مانند بودند؛ مقامات سازمان ملل، اما، با کار ما برخوردی کردند که، در نظر کسی که اندک بهره‌ای از طنز برده باشد، شگفتی‌آفرین و ظریف می‌نمود. آنها به ما گفتند که می‌توانید این عکس‌ها را به دیوار بیاویزید، ولی نباید هیچ نوشته‌ای در پایین آنها درج کنید. نه داستانی، نه توضیحی. سرانجام به توافقی رسیدیم: نام کشور یا محل عکسبرداری (اردن، سوریه، لبنان، سواحل غربی رود اردن، نوار غزه) را زیر عکس‌هایی که به قطع بسیار بزرگ چاپ شده بودند آوردیم، اما نه یک کلمه بیشتر از آن. دیدار من و ژان تحت چنین شرایط غریبی رخ داد.

همان‌گونه که انتظار می‌رفت از سازمان ملل چیزی جز توضیحات دیوان‌سالارانه درباره‌ی مخالفت با درج توضیحات نشنیدیم. لیکن آنچه با یقین به یاد دارم این است که مخالفان، یعنی «برخی اعضای سازمان ملل»، در تمامی مراحل تدارکاتی کنفرانس به هرگونه نوشته‌ی بلند و جدی درباره‌ی مردم فلسطین اعتراض کرده بودند و آن را از نظر اصولی غیر قابل قبول خوانده بودند. افسوس، این دولت‌های عضو به طور عمده کشورهای عربی بودند که مشکلات گونه‌گونشان با نفس کنفرانس، خود کارنامه‌ی شرم‌آور و تأثرانگیزی برایشان است. برای آنان، فلسطینی‌ها تا درجه‌ی معینی قابل استفاده بودند –به عنوان بهانه‌ای برای حمله به اسرائیل، وسیله‌ای برای بسیج علیه صهیونیسم، امپریالیسم و ایالات متحده، عذری برای شکوه از اسکاندهی و غصب زمین‌های عربی در مناطق اشغالی. اما وقتی پای خواسته‌های عاجل فلسطینی‌ها به عنوان گروهی انسان به میان می‌آمد، یا شرایط رقت‌انگیز آنها در کشورهای عربی و اسرائیل مطرح می‌شد، دیگر می‌بایست سکوت کرد.

فلسطینی‌ها به رغم تمامی آنچه درباره‌ی آنها نوشته شده است، ناشناخته مانده‌اند. آنها بویژه در غرب، و به طور مشخص در ایالات متحده، نه به مثابه یک ملت، بلکه بهانه‌ای برای مسلح‌شدن بوده‌اند. این سخن بی‌تردید درست است که ما ناشناخته‌تر از مدعیان دیگر سرزمینمان –یعنی کلیمیان- هستیم. از سال ۱۹۴۸، هستی ما هستیِ کم‌اهمیت‌تر بوده است. تجربیات بسیاری را از سر گذرانده‌ایم که در جایی ثبت نشده است. تعداد بی‌شماری از ما کشته شده‌اند، بسیاری جراحات دائمی پیدا کرده‌اند یا برای همیشه خاموش شده‌اند بی‌آنکه ردپایی از آنان برجای مانده باشد. از تصاویری که چهره‌ی ما را ترسیم می‌کنند، جز ساده‌نمایی واقعیت زندگی ما کاری ساخته نیست. برای بسیاری، فلسطینی‌ها به طور عمده رزمنده، تروریست یا بی‌خانمان‌هایی قانون‌شکن هستند. به مجرد آنکه واژه‌ی «ترور» استعمال می‌شود، مردی با چفیه و نقاب با کلاشینکفی بر دوش به ذهن می‌آید. تصویر پناهنده‌ی درمانده‌ی نگون‌بخت تا حدودی جای خود را به فردی خطرناک به عنوان نماد تازه‌ای از «انسان فلسطینی» داده است.

آنچه من با آگاهی تمام طرحش را ریخته‌ام، شیوه‌ای است متفاوت از آنچه آدمی معمولاً در رسانه‌های گروهی، در نوشته‌های علوم اجتماعی یا در داستان‌های عامه‌پسند بدان خو گرفته است. این سبک همانا روایتی شخصی از تجربه‌ی فلسطینی‌ها به عنوان ملتی پراکنده است – ملتی فعال، مفعول، مفتخر، شکننده، بینوا، دل‌زنده، شکست‌ناپذیر، طعنه‌زن، هراسان، ستیزنده، متکی به خویشتن، مستقل، دلنشین و مجاب‌کننده.

این کتاب «بی‌طرف» نیست. هدف ما نشان‌دادن فلسطینی‌ها از دید خود فلسطینی‌هاست بی‌آنکه بخواهیم این مهم را که فلسطینی‌ها حتی به چشم خودشان تا چه اندازه متفاوت و «دیگری» جلوه می‌کنند، ذره‌ای کم‌اهمیت‌تر از آنچه هست نشان دهیم. چندگانگی بینش برای نمایاندن ما حیاتی است. دربه‌در و بی‌دولت، سلب مالکیت‌شده، فاقد گرانیگاه، بسا اوقات ناتوان از سخن گفتن درباره‌ی «حقیقت» تجربه‌مان یا ناتوان از جلب گوش‌های شنوا. معمولاً بر تصویرهایی که معرف ما هستند کنترلی نداریم؛ زندانیانِ فضاهایی هستیم که برای تقلیل‌دادن یا متحیر کردن ما به وجود آمده‌اند؛ و معمولاً به سبب فشارها و نیروهایی که بیش از حد توان ما بوده‌اند، لوث شده‌ایم.

***

گزیده‌ای از فصل‌های ۲ و ۳ کتاب

عبارت «من الدّاخل» یا از داخل، برای فلسطینی‌ها طنین ویژه‌ای دارد. «الداخل» پیش از هر چیز به مناطق درونی اسرائیل برمی‌گردد، به مناطق و مردمی که به رغم ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های ناشی از وجود اسرائیلی‌ها، هنوز هم فلسطینی هستند. به همین سبب، تا سال ۱۹۶۷، الداخل به فلسطینی‌هایی گفته می‌شد که ساکن ساحل غربی رود اردن، غزه و بلندی‌های جولان بودند؛ از سال ۱۹۸۲ به بعد، همچنین به فلسطینی‌ها (و لبنانی‌ها) اطلاق می‌شد که در جنوب لبنان زندگی می‌کردند. چشمگیرترین نکته درباره‌ی این معنای الداخل تغییر ارزش معنای این واژه است. به یاد می‌آورم که در سال‌های دهه‌ی ۱۹۷۰، فلسطینی‌های اسرائیلی مردمان ویژه‌ای به شمار می‌آمدند، کسانی که اگر شما یکی از تبعیدیان فلسطینی‌ بودید و خارج از اسرائیل اقامت داشتید ممکن بود از آن‌ها بترسید. ما همیشه احساس می‌کردیم مهر اسرائیل بر آنان، آن‌ها را تغییر داده است (پاسپورت آن‌ها، آشنایی آن‌ها با زبان عبری، بی‌توجهی آنان به همزیستی با یهودیان اسرائیلی، اشاره آنان به اسرائیل به عنوان یک کشور واقعی به جای‌ اینکه آن را یک «موجودیت صهیونیستی» بخوانند). آن‌ها مثل ما نبودند؛ ما به عنوان عرب‌های ساکن دنیای عربی که پیروزی‌های مست‌کننده و شکست‌های غم‌افزای ملی‌گرای عربی شامل حال ما نیز می‌شد – مستقل از امپریالیسم و صهیونیسم زندگی می‌کردیم. متفاوت بودن آن‌ها باری منفی داشت.

آن‌ها هنوز هم متفاوت هستند. امّا اکنون دیگر ما به آن‌ها به چشم انسان‌هایی بهره‌مند می‌نگریم. از مردم داخل به عنوان کسانی که زودتر از بقیه «در آن‌جا» هستند یاد می‌شود، فلسطینی‌هایی که در زیر فشار و لوله‌ی تفنگ، با مشکلات زندگی می‌کنند و این ویژگی، حرمتی به آن‌ها می‌بخشد که بقیه‌ی ما از آن محرومیم. این نیز حقیقت دارد که تاریخ جمعی ما در خارج، یا در تبعید و غربت، از سال ۱۹۷۰ به بعد، تاریخی ناموفق، مایه‌ی سرافکندگی همیشگی، نامیمون، عجیب‌تر از همیشه و فاقد مرکز و محور بوده است. ما فلسطینی‌ها در اردن، لبنان، سوریه و مصر موقعیت و هویت‌مان را از دست دادیم. البته، سازمان آزادی‌بخش فلسطین در بیش از صد کشور به رسمیت شناخته می‌شود، و قطع‌نامه‌های سازمان ملل را نیز نباید از نظر دور داشت. این موفقیت‌ها را باید به حساب ما گذاشت، ولی محدودیت این دستاوردها به اندازه‌ای است که کسی نمی‌تواند به آن ببالد.

از این رو، آن‌هایی که در فلسطین، در داخل هستند، آن‌هایی که حاکمیت اسرائیل را هر روز تجربه می‌کنند، نسبت به ما که فقط می‌توانیم در مورد صهیونیسم حرف بزنیم ولی در عمل برخورد غیردوستانه‌ی برادران عربمان را تجربه می‌کنیم، در موقعیت بهتری قرار دارند. این نکته مهم است که امروزه فعالیت‌های سیاسی فلسطینی‌ها متوجه داخل است در حالی که تا زمان اشغال لبنان توسط اسرائیل در سال ۱۹۸۲، مشکلات و مسائل سیاسی بیرونی بیشترین اهمیت را داشت.

معنای دوم الداخل تا اندازه‌ای پیچیده‌تر است. این معنا به زندگی خصوصی مربوط می‌شود، به منطقه‌ای در داخل که هم با دیوار همبستگی اعضای گروه و هم با محدودیت‌های دشمنانه‌ای که قوی‌ترها بر ما تحمیل کرده‌اند حمایت می‌شود.

هر جا که فلسطینی‌ها باشند، تمامی نشانه‌های مهمان‌نوازی، دست و دل‌بازی و نزدیکی مألوف نیز وجود دارد. هرجا فلسطینی‌ها باشند، همان نمایش احساسات و اشیا – مجسمه‌هایی از مسجد عمر، بشقاب‌های تزیین شده با صدف مروارید، درفش‌های کوچک فلسطینی– که هم برای حفاظت و هم به منظور نمایش در مهمانی‌ها جمع‌آوری کرده‌اند، به چشم خواهد خورد؛ این‌ها شهادت می‌دهند که شما در منزل یک فلسطینی هستید. امّا ماجرا پیچیده‌تر از این است. این چیزها بخشی از الگوی رفتاری وسیعتری است که حتّی منِ به اصطلاح آزاداندیشِ بی‌توجه به رسوم و باورهای فراخاکی نیز به آنها تن در می‌دهم. ما «داخل»را دم به دم بازسازی می‌کنیم ــ میزها چیده می‌شوند، اتاق‌های نشیمن مبلمان می‌شوند، خرده‌ریزهای تزئینی مرتب می‌شوند، عکس‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند ــ امّا این بازسازی، بی‌آنکه خود بخواهیم، برشکستگی یا شکافی که پایه‌ای مهم در زندگی ماست، تأکید دارد. اگر در آنچه پیش روی شماست دقت کنید این رابطه را خواهید دید. همیشه چیز اندکی از نظم خارج شده است، همیشه چیزی کار نمی‌کند. در خانه‌های فلسطینی‌ همواره عکس‌ها در بالای دیوار و طوری نصب می‌شوند که گویی بی‌قاعده انتخاب شده‌اند. به دلیل فراوانی بیش از حد، همیشه چیزی خارج از دسترس قراردارد … .

عجیب بودن این اشیای زائد، بی‌قرینگی، ناموزونی، زشتی و ناامنی مستتر در آنها، جملگی نمایانگر تبعیدند ــ تبعید از یک سرزمین، از یک گذشته، از واقعیت یک زادبوم. با این همه، مسئله دیگر هم در این گونه از تکرار بیان می‌شود.

فلسطین جای کوچکی است. فلسطین از ردپاها و دعوی‌های مردم گوناگون انباشته است. میراث آن نه تنها سرشار از چیرگی و اسکان دوباره گروه‌های انسانی بلکه مملو از حفاری‌ها و تعبیرهای چندباره‌ی تاریخ است. گِلِن باوئرساک، تاریخ‌دانی که در دوران کهن کنکاش می‌کند، این تاریخ را با چیره دستی فراوان به عنوان «تجزیه‌ی عامدانه‌ی سرزمینی که در اصل متحد و یکدست بود» توصیف می‌کند. ویژگی بارز و تازگی برخورد باوئرساک در این است که وی، به سبب توجه به تاریخ فلسطین کهن ــ دوران پیش از صهیونیسم و پیش از اسلام ــ می‌تواند به ورای بگو مگوهای رایج بر سر «حقیقت یک دولت عربی و پس از آن یک دولت گسترده‌تر فلسطینی در خاورمیانه» در سال‌های میانِ مرگ الکساندر دوم و پیدایش اسلام بنگرد.

افسوس که گستردگیِ نخستینِ منطقه با از راه رسیدن خیل مدعیان خارجی فلسطین در سده‌های نوزدهم و بیستم از بین رفت. از نظر نقشه‌برداری و حتّی براساس کتابنامه‌ها، فلسطین جایی است که بیش از حد تصور تکه‌تکه، پرجمعیت و درهم است. اگر اسطوره‌ها ، نشان‌ها و مدال‌های رسمی، شمایل و کوچ‌راه‌های همه‌ی مردمی را که در آنجا زیسته‌اند بر نقشه‌ای از فلسطین تعبیه کنید، خواهید دید که دیگر جایی برای کسی باقی نمی‌ماند. و هر چه مهاجران تازه‌واردتر باشند، ادعایشان انحصار طلبانه‌تر است و قاطعانه‌تر دیگران را بیرون می‌رانند و بر آنها ستم می‌کنند. به علاوه، هر ادعایی، سنت‌ها و دودمان‌های خود را می‌آفریند و به این ترتیب زاینده‌ی کج‌تابی‌ها، ستیزها و دربه‌دری‌های بیشتری می‌شود: بر نقشه‌ی پر ازدحام، نیروهای متخاصم و متضاد دیگری افزوده می‌شوند که در پهنه‌ی آن سرزمین به نبرد در می‌آیند.

درک ما از مکان نیز مخدوش شده است. ما به فلسطین، نه به عنوان «یک دولت گسترده فلسطینی»، بلکه به عنوان سرزمین کوچک و بسیار متراکمی می‌نگریم که مارا از آن به بیرون پرتاب کرده‌اند. هر تلاش ما برای بازیابی هویت فلسطینی، در عین حال، کوششی است برای آنکه بر روی نقشه جایی بیابیم، به آنهایی که در داخل هستند یاری کنیم که جای پای متزلزشان را محکم کنند.

ما آفرینندگان این وضعیت نیستیم، بلکه تازه‌واردان به آن هستیم، مردمی که می‌خواهند در پایان سده‌ی بیستم به حق خودمختاری، که بسیاری از ملل دیگر از آن برخوردارند دست یابند.

در دوران حمله اسرائیل به لبنان، مهاجم پیروز با فلسطینی‌های دستگیر شده ــ مذکر، قدرتمند، مزاحمان احتمالی آینده ــ مصاحبه‌های رادیویی پی‌درپی ترتیب می‌داد و آنها را مجبور می‌کرد برای راهنمایی بقیه‌ی فلسطینی‌ها به مصاحبه تن در دهند. برای آنها، تنها راه مقابله استفاده از بازجویی‌های اسرائیلی‌ها بود.

گفتگوی زیر که از عربی محاوره‌ا‌ی ترجمه شده است یکی از این نمونه‌هاست.

مصاحبه‌گر اسرائیلی(م.ا): اسم شما؟

فدایی زندانی فلسطینی(ف.ف.): اسم من احمد عبدالحمید ابوسایط است.

م.ا.: اسم جنبشی که شما به آن وابسته هستید چیست؟

ف.ف: اسم این جنبش ابولیل(«پدر شب») است.

م.ا: آقای ابولیل به من بگویید که عضو کدام گروه خرابکاری هستید؟

ف.ف: من عضو جبهه‌ی خلق برای آزادیِ(به عربی: تحریر)، یعنی منظورم این است که برای تخریب فلسطین هستم.

م.ا: از چه زمانی با سازمان خرابکاران همکاری می‌کنید؟

ف.ف: از همان ابتدا که از خرابکاری آگاهی یافتم.

م.ا: مسئولیت شما در جنوب لبنان چه بود؟

ف.ف: مسئولیت من خرابکاری بود … ما وارد دهکده‌ها می‌شدیم و فقط خرابکاری می‌کردیم. هرجا که زنان و کودکان بودند، ما خرابکاری می‌کردیم. جز خرابکاری کار دیگری نمی‌کردیم.

م.ا: آیا برای هدف و آرمان خاصی یا صرفاً برای پول دست به خرابکاری می‌زدید؟

ف.ف: نه، خدای من، فقط برای پول. هدف و آرمان یعنی چه؟ آیا هنوز هم هدفی وجود دارد؟ سال‌هاست که ما خود را فروخته‌ایم.

م.ا: بگویید ببینم، سازمان‌های خرابکاران پولشان را از کجا می‌گیرند؟

ف.ف: از هر کسی که پول اضافی برای خرابکاری دارد؛ به عبارت دیگر از رژیم‌های عربی که از خرابکاری حمایت می‌کنند.

م.ا: نظر شما در مورد عرفات تروریست چیست؟

ف.ف: قسم می‌خورم که او بزرگترین تروریست است. او کسی است که هدف و آرمان ما را به تاراج داد. همه زندگی او خرابکاری است و بس.

م.ا: نظر شما در مورد شیوه عملکرد نیروهای دفاعی اسرائیل چیست؟

ف.ف: به شرفم سوگند، از نیروهای دفاعی اسرائیل برای خوش‌رفتاری‌شان با خرابکاران بسیار متشکرم.

م.ا: آیا برای خرابکارانی که هنوز هم با نیروهای دفاعی اسرائیل می‌جنگند و خرابکاری می‌کنند پیامی دارید؟

ف.ف: پیام من به آنها این است که اسلحه‌های خود را به نیروهای دفاعی اسرائیل تحویل دهند. اگر این کار را بکنند با آنها برخورد خوبی خواهد شد.

م.ا: آخرین پرسش من از شما، آقای خرابکار، این است: آیا برای خانواده خود پیامی دارید؟

ف.ف: دلم می‌خواهد خانواده و دوستانم خاطر جمع باشند که من در نهایت سلامت هستم. همچنین مایل هستم از رادیوی دشمن تشکر کنم که به من اجازه‌ی صحبت داده است.

م.ا: منظورتان صدای اسرائیل است؟

ف.ف: بله قربان، بی‌تردید.

اگر دنبال یک خرابکار می‌گردید، با توجه به اینکه هر فلسطینی مخالف اسرائیل در لبنان یک خرابکار است، هر فلسطینی‌ای که شما دستگیر کنید یک خرابکار، یک تروریست است، خرابکاری «پر کینه». چشم‌بندی‌های ایدئولوژیکِ ذهنِ بازجو به حدی محکم است که مانع آگاهی وی از تقلید مسخره‌آمیز فلسطینی از اندیشه‌های وی درباره خرابکاری و تروریسم می‌شود. فدایی فلسطینی، آنچه بازجو می‌خواهد از زبان وی بشنود به زبان می‌آورد، امّا چنان در آن غلو می‌کند که نافی مقصد می‌شود.

«فرو رفتن در آب» زندگی‌نامه‌ی شاعر فقید، معین بسیسو است، داستان زندگی وی در نوار غزه در سال‌های دهه پنجاه است که زیر کنترل مصر بود. بسیسو مبارز جوانی بود که در حزب کمونیست فلسطین عضویت داشت و عنفوان جوانی را در زندانهای مختلف مصر گذرانید. این مرارت‌ها همگی در کشورهای عربی رخ داد (و نه در اسرائیل)، و این نشانه‌ی دیگری است از تعدی‌های مضحک «ملی گرایان» عرب نسبت به همان فلسطینی‌هایی که دفاع از مبارزات آنها در سرلوحه‌ی ملاحظات ملی‌گرایانه آنها قرار دارد. نکته مضحک‌تر در مورد بسیسو این است که نگهبانانش فلسطینی‌اند، وقتی او و رفقایش را به زندان مصر بردند،

پلیس مخفی از دیدن ما اظهار خشنودی کرد. شاید برای یک لحظه در طول پنج سال، پلیس مخفی فلسطینی لحظه‌ای درنگ کرد و به یاد آورد که او نیز یک فلسطینی است، امّا لحظه‌ای بعد گزارش‌نویسی‌اش را از سر گرفت.

فلسطینی‌ها [گاه] گرفتار نقش‌هایی هستند که عرب‌های دیگر برای آن‌ها تعیین کرده‌اند. زندان‌بان‌های باسیو«آدمک‌های خیمه شب‌بازی» هستند، گرچه برای یک لحظه‌ی نادر مسئولیت‌شان به آنها اجازه می‌دهد که روند کشنده‌ی تکراری را که آنها در آن جایگزین شده‌اند و به آن خو گرفته‌اند، بشکنند.

*

احساس دودمان داشتن، احساس تعلق داشتن به گذشته‌ی نزدیک خویش، تلاش برای جایگزین کردن خود در یک رشته‌ی به هم پیوسته: برای ما دیگری امیدی به چنین چیزها نیست، نزدیکی و ازدحام زمان حال ما را مجبور می‌کند که به جزئیات زندگی روزمره توجه کنیم.

یکی از دل‌مشغولی‌های همیشگی من این است که ما چگونه به این سوی دنیا رسیده‌ایم.

در اوایل سال ۱۹۸۲چند هفته را با یک گروه فیلم‌بردار انگلیسی به فیلم‌برداری از زندگی فلسطینی‌ها در یکی از اردوگاه‌های جنوب لبنان گذراندم. قرار بود این فیلم‌ها، بخشی از یک برنامه‌ی مستند تلویزیونی به نام سایه غرب باشد که بیانگر رابطه امپریالیستی انگلستان، فرانسه و ایالات متحده با کشورهای عربی بود. یکی از موضوع‌های اصلی فیلم نگاهی بود به بخشی از این رابطه، یعنی فلسطین. بسیاری از فلسطینی‌هایی که من در جنوب لبنان با آنها صحبت کردم و در فیلم شرکت داشتند از من جوان‌تر بودند؛ لبنان تنها جایی بود که می‌شناختند و هنگامی که گفت‌وگو از مسائل تاریخی پیش می‌آمد صحبت را به بزرگترها می‌سپردند. در دو مورد، کمبود آگاهی تاریخی ما و نارسایی شیوه‌هایی که تاریخ را به کار می‌گیریم آزارم داد. یک مورد به پیرمردی بر می‌گردد که با پرسش‌های مردان جوان خویشاوندش به دنیای یادمان‌های زندگی در فلسطین کشیده شد. وی با شیوایی و دقت فراوان از آن روزگاران سخن گفت ــ از روستایی که در آن بزرگ شده بود، از نشست‌های خانوادگی، از جشن‌ها و رخدادهای به یاد ماندنی، و از لذتِ در خانه خود زیستن. امّا وقتی از او پرسیدم که آن دوران چگونه پایان یافت، که کار او چگونه به پناهندگی کشید، پیرمرد ناگهان از سخن گفتن باز ایستاد، برخاست و ما را ترک گفت.

مورد دوم به پیرزنی مربوط می‌شود که به همراه خواهرزاده‌ها و دخترانش با آب و تاب فراوان از این سخن می‌گفت که من، به عنوان یک فلسطینی که در ایالات متحده زندگی می‌کند، چه باید بکنم. یکی گفت انقلابی راه بیانداز؛ دیگری گفت بچه‌های بیشتری درست کن، یعنی به طور تلویحی گفت که داشتن دو بچه بر مردانگی و وطن‌پرستی خدشه‌دار شده‌ی من گواهی می‌دهد. پس از آن، صحبت به زندگی در قاسمیه، اردوگاهی که در آن بودیم، کشیده شد. هیچ یک از خانم‌ها فکر نمی‌کردند که اقامتشان در آنجا طولانی شود، چرا که، هرچه باشد، آنها به آن مکان تعلق نداشتند. من رویم را به طرف پیرزن، امّ احمد، برگرداندم و از او پرسیدم:

ـ چه طور شد که به اینجا آمدید؟

انگار که با پرسشی غیر مترقبه روبه‌رو شده باشد، لحظه‌ای درنگ کرد، و سپس با بی‌حوصلگی گفت:

ـ نمی‌دانم؛ یکباره به خودم آمدم و خودم را در اینجا یافتم.

لیکن برای مردمی که در داخل یا در نزدیکی آن زندگی می‌کنند و نفی ریشه فلسطینی‌شان ناممکن است، دست‌کم امکان سر سخت بودن وجود دارد.

«ما هستیم و، بی‌آنکه قدرت شما توانسته باشد ما را از جایمان تکان دهد. در همین جا روزگار می‌گذرانیم.» این‌گونه اظهار وجودها به طور عمده در خاموشی مطرح می‌شود، اما قدرتشان کتمان‌ناپذیر است. وقتی آنها را با نگاه‌های محتاطانه‌ی فلسطینی‌های ساکن غرب مقایسه می‌کنید بیشتر به ارزش و اهمیتشان پی می‌برید. چندی پیش از نیوجرسی به نیویورک بر می‌گشتم، در مسیر، توفقی در یک پمپ بنزین داشتم. لهجه‌ی کارگر پمپ بنزین، چنان واضح از یک فلسطینیِ میانه‌سالِ گرفتار که مجال سر بلند کردن نداشت با من سخن می‌گفت که به احتمال زیاد، با هیچ‌کس دیگر در آن روز به آن آشکاری گفتگو نکرده بود. به عربی پرسیدم:

ـ شما عرب هستید؟

بی‌درنگ سرش را بالا آورد و جواب داد:

ـ بله، بله.

دنباله‌ی صحبت را گرفتم:

ـ از کجا، چه کشوری، چه شهری؟

ـ اهل نابلس هستم.

این را گفت و پی کارش رفت.

برخورد او، احتراز او از معرفی بیشتر خودش، دل‌آزرده‌ام کرد، دلم می‌خواست که گفتگویمان را با گفتن اینکه نباید از هویتمان شرمنده باشیم ادامه می‌د‌ادم … ولی شاید او پیش خود فکر کرد که ممکن است من جاسوس باشم. به هر حال، او هم فاصله‌اش با من آن قدر زیاد بود و هم سرش آن‌چنان شلوغ که دیگر توجهی به من نکرد.

وقتی من و پسر سیزده ساله‌ام، وادی، در عمان بودیم او از همه می‌پرسید که اردنی هستند یا فلسطینی؟ یک راننده تاکسی با لهجه‌ی غلیظ فلسطینی جواب داد که اردنی است. وادی بی‌درنگ از او پرسید:

ـ کجای اردن؟

همانطور که انتظار داشتیم در جواب گفت:

ـ طولکرم، شهری در ساحل غربی رود اردن.

و در ادامه، شرح مفصلی داد که در این دوره و زمانه ـ این موضوع بر می‌گردد به نشست معروف سال ۱۹۴۸ شورای ملی فلسطین در عمان که شاه حسین در آن سخنرانی کرد ـ میان اردنی‌ها و فلسطینی‌ها تفاوتی وجود ندارد. وادی که بی‌گمان مخالفت جدی مرا با گفته‌های آن مرد احساس کرده بود در مقابل بی‌میلی غیر معمول من به ادامه صحبت در این زمینه، به راننده تاکسی جواب داد:

ـ چرا بی‌تردید تفاوتی وجود دارد.

هر چند در آن سن و سال نمی‌توانست به تمام و کمال جنبه‌های مختلف این مسئله را بررسی کند. راننده تاکسی در پاسخ سرسختی ما در بحث، ما را پنج مایلی از مقصدمان دورتر برد، در خروجی شهر پیاده کرد و گفت:

ـ کسی را پیدا کنید شما را برگرداند!!

من فکر می‌کنم در میان ما، فراموش کردن تاریخ دو دلیل دارد. یکی به این دلیل که زمانِ حال، تحیرآور و گیج‌کننده است. کافی است نگاهی به زندگی نامطئن، مشکلات متضاد و در آمیختگی‌های مبهم فلسطینی‌ها در فلسطین بیندازیم. به این زندگی از دریچه‌ی سازش و کنار آمدن با آن بنگرید. بی‌درنگ تشابه نمادین آن را در هر جای دیگری، از جمله نوار غزه یا حتی عمان، خواهید یافت که وصله‌کاری ساختمان‌های شلوغ و مساکن فاقد ساختار و بنیان، چشم‌انداز و جهت‌یابی بیننده را مخدوش می‌کند. همه چیز بدون توجه به قرینه‌سازی، فرم و طرح بر روی هم انباشته شده است. دومین عامل این است که گذشته همه ما عرب‌ها به اندازه‌ای بی‌اعتبار شده که دیگر یا گمشده و نفرینی به نظر می‌آید یا تنها در تضاد با زمان حال و تصویر نه چندان مطمئن آینده جلوه می‌کند.

شاید هم میان گذشته و آینده تفاوتی نباشد؛ جز اینکه ما عادت داریم آینده را (آینده‌ای که در بهترین حالت نامعلوم است) مشروع‌تر ازگذشته ببینیم. هرچه باشد به گفته الیاس خوری، منتقد و داستان نویس لبنانی، مشروعیت آینده تقریبا به تمامی منوط بر نامشروعیت گذشته است: سلسله‌ی پایان‌ناپذیر شکست‌ها، تهاجم‌ها، توطئه‌ها، ویرانگری‌ها و خیانت‌ها. پس از اینکه از این مجموعه پی‌درپی سخن گفتید، دیگر چیزی برای گفتن ندارید و خاموش می‌شوید. این مسئله به نوبه خود به تمامی دستگاه‌های دولت‌های نوین عربی ــ چه دولت‌های دیکتاتوری و چه دولت‌های بی‌زرق و برق کوچک ــ اجازه داده است که خود را به عنوان حامیان آینده و، مهم‌تر از آن، حاکمان مشروع کنونی جلوه دهند. اسرائیل نیز همین تلاش را به خرج داد، ولی برای فلسطینی‌ها دولت یهودی اسرائیل هیچ گونه مشروعیت اخلاقی ندارد. از آنجا که دولت‌های عربی آینده بهتری را وعده می‌دهند تا اندازه‌ای از این مشروعیت برخوردارند، امّا مشروعیت آنان نیز به سرعت رو به زوال می‌رود.

اما وقتی قدرتی خارجی به سرزمین شما حمله می‌برد، گذشته شما راه به هیچ می‌انگارد، خود را مالک آینده‌تان می‌داند، به احتمال زیاد اینکه قدرت مزبور عربی، اروپایی، یا اسرائیلی است در اصل مسئله تفاوتی ایجاد نمی‌کند. من به اصل و نسب‌های قومی، قبیله‌ای، خونی یا حتی وطنی باور چندانی ندارم، امّا به گمانم باید میان انواع تهاجم تمایزی قائل شوم. اسرائیلی‌ها به ما اجازه چنین تمایزی را نمی‌دهند در حالی که عرب‌ها، به رغم دودلی‌هایشان درباره ما، چنین حقی را برای ما محترم می‌شمرند. شاید مشکل به درجات متفاوت بیگانگی، یا تفاوت گویش‌های یک زبان(عربی) در مقایسه با زبانی یکسره متفاوت محدود باشد.

واحدهای مسکونی ساحل غربی رود اردن در آدمی احساس خاصی به وجود می‌آورد. از نظر قوه دیداری، این ساختمان‌ها چنان زننده هستند که شنیده‌ام حتی مایه‌ی حیرت خود اسرائیلی‌ها نیز می‌شوند. دیدن این ساختمان‌ها نه تنها لشکری از جنگجویان بی توجه و خشن، بلکه (با در نظر گرفتن برخی از ساختمان‌ها) سرطانی پیش‌رونده را به ذهن آدمی متبادر می‌سازد. این واحدها لطمه ژرف و دیرپایی به چشم‌انداز و طبیعت فلسطین وارد آورده است.

هویت عربی فلسطین را ـ قبول دارم که فلسطین هویت‌های دیگری نیز دارد ـ چنان بازنویسی و لوث می‌کنند که خط‌‌‌خطی کردن روی صفحه‌ای از یک نوشته‌ی خوانا آن را به برگه‌ای زشت و زننده تبدیل می‌کند. این روند، حتّی در سرزمین‌هایی که فاصله‌ی زیادی با اسرائیل دارند، با آثار ناگواری تداوم می‌یابد. به یک نمونه اشاره می‌کنم. مجله‌ی نیویورک در بخش «خبرچین» خود (به قلم کسی به نام شَرِن چِرچِر) گزارشی داد درباره‌ی نمایش لباس‌های بومی چهل کشور که در مقر یونسکو در پاریس برگزار شد. یکی از لباس‌های نمایش، لباس سوزن‌دوزی شده‌ی فلسطینی بود؛ لباسی که سده‌هاست زنان فلسطینی آن را می‌دوزند و به تن می‌کنند. ولی چرچر عنوان«زنانه‌دوزی تروریستی» را برای مقاله‌ی خود برگزید، شاید به این دلیل که به عنوان یکی از اعضای یونسکو، سازمان آزادی‌بخش فلسطین(ساف) مسئول تهیه‌ی لباس بود. چرچر به طور تلویحی ادعا می‌کند که سازمان آزادی‌بخش، فرهنگ انگلیسی را دزدیده است و یونسکو گول آن را خورده است. او به نقل از اوئن هریس ـ یک استرالیایی که مبارزه‌ی تبلیغاتی موفق «بنیاد میراث» را برای خروج آمریکا از یونسکو رهبری کردـ می‌نویسد که یونسکو با به کارگیری شگرد لباس‌های بومی خواسته است «ایالات متحده را متقاعد کند که ماهیت آنان [ساف] در حال تغییر است»ـ یعنی ساف از یک جبهه‌ی به اصطلاح کمونیستی به یک مرکز فرهنگی تبدیل شده است. چرچر سپس با بهره‌گیری از ذخیره‌ی پایان ناپذیر دانش خود ضربه‌ی نهایی را وارد می‌کند. ممکن است که یونسکو دست زنانه‌دوزی تروریستی را نخوانده باشد: به شهادت یکی از متخصصین مسائل خاورمیانه، لباس‌های تروریستی به عنوان بهترین لباس‌های میهمانی بانوان بیت‌اللحم نمایش داده شد.

اگر در آن نوشته جنبه‌ی «کسی جز من نمی‌فهمد که چه می‌گذرد» را کنار بگذارید، متوجه می‌شوید که مقاله به چند نکته اشاره می‌کند. در درجه‌ی نخست، مقاله به ما می‌آموزد که فلسطینی‌ها هیچ‌گاه لباس محلی و ملی نداشته‌اند؛ لباس‌های نمایش داده شده لباس‌های مهمانی زنان قشر بالای طبقه متوسط هستند. دوم اینکه به ادعای مقاله، ساف و یونسکو، دو سازمان رذل و کثیف، با یکدیگر همدستی دارند: اولی درباره‌ی مردم خود دروغ می‌گوید و دومی یا شریک جرم است یا نادان، یا هر دو. سرانجام، در نوشته‌ی مزبور حتّی اجازه داده نشده است که عکس کوچک یکی از آن لباس‌ها گویای مسئله باشد. زیرنویس، به نقل از «متخصص» ناشناسی، آن را مربوط به «قشر بالای طبقه‌ی متوسط» معرفی می‌کند؛ و برای آنکه خواننده‌ای به ایده‌ی فریبکارانه ساف – یونسکو پی نبرده باشد، تمامی بحث یک بار دیگر در دو کلمه خلاصه می‌شود: «زنانه‌دوزی تروریستی».

واقعیت این است که تصویر، به راستی عکس لباس زنانه‌ی فلسطینی است که در بین زنان همه‌ی طبقات فلسطینی مرسوم است. درباره‌ی این لباس، ادبیات مردم‌شناختی وعامیانه‌ی گسترده‌ای وجود دارد که تمام آن‌ها بر این گواهی می‌کننده ساف، شرایط  یونسکو را مبنی بر اینکه لباس باید ملی، توده‌ای و اصیل باشد رعایت کرده بود. درک لجن‌پراکنی ظریف این مقاله (که بخشی از روندی بسیار پیچیده‌تر و وسیع‌تر است) کاری است دشوار. هر چیزی که مربوط به عرب‌های فلسطینی باشد بازنویسی شده است. بُعد عربی هویت فلسطین‌ها به چیزی مشکوک تبدیل می‌شود، به عنوان جزء وابسته‌ای از تروریسم معرفی می‌شود، یا مورد تمسخر قرار می‌گیرد و مفتضحانه حذف می‌شود. فلسطینی‌ای عرب وجود ندارد. سرزمینی به نام فلسطین و شاید حتی مردمش هرگز وجود نداشته‌اند. «ما فلسطینی‌ها» به تدریج به «آن‌ها» یعنی به مردمی بسیار مشکوک، تبدیل شدیم.

این‌چنین داستان‌ها ملال تلخی را در من دامن می‌زند. مگر شرن چرچر چه کسی است؟ ستون چند خطی در مجله‌ای معمولی می‌نویسد و مرا ناچار می‌کند که منطق، تاریخ و جدل را به یاری گیرم تا حقانیت وجودی‌مان را ثابت کنم. همیشه باید داستانمان را از ابتدا بازگوییم، یا دست کم لزوم چنین کاری را احساس می‌کنیم. سرانجام آنچه برای ما به جا می‌ماند چیز اندکی بیش نیست و حافظه به تنهایی کفایت نگهداری از آن را ندارد.

رؤیای فلسطینی، آرزوی همخوانی کامل میان حافظه، واقعیت و زبان است.

با این همه برخی از شیوه‌هایی که   برای بازسازی فلسطین به کار گرفته می‌شود تحسین مرا برمی‌انگیزد. یادمان جریانی دائمی دارد: روزنامه‌نگارها، نشریه‌ها، آلبوم‌های عکس، یادنگارها، روایت‌های بسیار از فلسطینی‌ها جملگی بر مقوله‌ی بیان ـ گویشی که در اعتبار روایت شخصی ریشه دارد ـ استوار بوده، در پی روشن کردن شواهدی هستند که هنوز مورد بررسی قرار نگرفته‌اند.

***

به نظر من، ما دیگر نمی‌توانیم خودمان را به دیده‌ی سابق بنگریم. زمانی که خویشتن را بازتاب یا تقلیدی از جنبش‌هایِ موفقِ دیگر می‌دیدیم. در دهه‌های شصت و هفتاد مشکل نبود تا خودمان را در قالب الجزایری‌ها و کوبایی‌ها ببینیم. اکنون دیگر هیچ یک از این مدل‌ها برای ما کارساز نیست، ولی هنوز به مدل ویژه‌ی خودمان دست هم نیافته‌ایم. هنوز بررسی کامل از روندهای پیچیده و کاملاً درهمی که ما را به عنوان یک ملت به یکدیگر پیوند می‌دهد در دست نداریم. فرصت چنین کاری را نداشته‌ایم. فشار زیاد است و وظیفه‌ی ما، نو و بی‌نظیر. غیر از کارهایی چون تعمیر ماشین یا همه پرسی، کار مشخص و هدف معلومی وجود ندارد.

از کجا باید آغاز کنیم؟ به باور من، در درجه‌ی نخست به جای پافشاری بر یک سلسله اصول سحرآمیز فراتاریخی یا فرااجتماعی، باید از نیروهای مختلفی که از ما مردمی خلاق ساخته آگاه شویم. از نظر اشتیاق و انرژی ــ چه در داخل فلسطین و چه در تبعید ــ کمبودی نداریم. در درجه‌ی دوم، باید به جوانان بنگریم که چون پس از سال ۱۹۴۸ و در بی‌وطنی به دنیا آمده‌اند، دارای هویت و سرنوشت مشخص فلسطینی نیستند، بلکه ــ هر چند غریب به نظر آید ــ در تلاقی‌گاه میان کهنه و نو، عرب و غیر عرب، سنتی و غیرسنتی ایستاده‌اند. به این ترتیب سوال اصلی این است: چه بخش‌‌هایی از هویت و تاریخ‌مان را باید حفظ کنیم. و چه بخش‌هایی را باید برای کارایی هر چه بیشتر رابطه‌ی دوجانبه‌ی میان خود و دیگران، کنار نهیم؟ و آیا چنین دانشی می‌تواند فعالانه و خلاقانه، گذشته و آینده ما را به یکدیگر ربط دهد؟ یا اینکه، تقدیرگرایانه خود را در مقابل قوانین مذهبی و غیر مذهبی تسلیم خواهیم کرد تا به دلخواه خود تاریخ ما را رقم زنند؟

(فراتر از واپسین آسمان، نوشته‌ی ادوارد سعید، عکاس: ژان مور، ترجمه‌ی حامد شهیدیان، انتشارات هرمس، تهران، ۱۳۸۲)

// // ?>


انیمیشن «اسرائیل و فلسطین: یک معرفی بسیار کوتاه» (Israel & Palestine: A very short introduction)

«بسیاری از یهودیان، از آزار و اذیت اروپای ضدیهودی، مخصوصا از هولوکاست نازیها گریختند. صهیونیستها آنها را به مهاجرت وسیع به سرزمین تاریخی فلسطین، که در آن زمان در اختیار انگلستان بود، تشویق کردند…

اما وقتی که سازمان ملل بخش اعظم فلسطین را برای ایجاد دولتی جدید به نام اسرائیل به مهاجران یهودی بخشید، برای بومیان فلسطینی که در آنجا زندگی می کردند، این اقدام مساوی با تخریب گسترده زندگی شان بود…» (جملاتی از متن فیلم)

این انیمیشن کوتاه توسط یک گروه یهودی به نام صدای یهودیان برای صلح (Jewish Voice for Peace: JVP) ساخته شده است. این گروه خود را این گونه معرفی می کنند:

«صدای یهودیان برای صلح، از طریق سازماندهی مردمی، آموزش، حمایت، و رسانه‌ها، تلاش می کند تا به یک صلح پایدار دست یابد، صلحی که حقوق هر دو طرف، یعنی اسرائیلی ها و فلسطینیان را برای امنیت و حق تعیین سرنوشت به رسمیت می شناسد.

صدای یهودیان برای صلح تنها سازمان ملی یهودی است که صدایی برای آن دسته از یهودیان و متحدانشان فراهم می‌کند که بر این باورند که صلح در خاورمیانه از طریق عدالت و برابری کامل برای هر دو طرف فلسطینی و اسرائیلی به دست می‌آید.

JVP با استفاده از دفاتری در نیویورک و کالیفرنیا، ۱۰۰،۰۰۰ فعال آنلاین، شعبه‌هایی در سراسر کشور و هیئت مشاوران متشکل از تعداد زیادی هنرمندان و متفکران برجسته یهودی، از تلاش مسالمت‌آمیز در اینجا و در اسرائیل- فلسطین برای پایان دادن به اشغال اسرائیلی‌ها، گسترش حقوق بشر و حقوق مدنی، و همچنین برای اینکه سیاست ایالات متحده بر اساس قوانین بین‌المللی و دموکراسی اجرا شود، حمایت می‌کند.» [۱]

افرادی مانند تونی کوشنر، مایکل رتنر، جودیت باتلر، نوام چامسکی، نائومی کلاین، و والاس شاون از اعضای هیئت مشاوران این سازمان هستند. ضمناً بیش از ۳۰ خاخام و دانش آموزان خاخامی در شورای خاخام این سازمان عضو هستند[۲].

این انیمیشن در مدت زمان حدوداً ۶ دقیقه، به صورتی مختصر، مفید و نسبتاً صادقانه و کامل، مهمترین عوامل بروز مسئله فلسطین و اسرائیل را در طی تاریخ این موضوع، از ابتدا تا کنون شرح می‌دهد. در نهایت نیز راهکارهایی که می‌تواند منجر به پایان یافتن اشغال اسرائیلی‌ها و برقراری صلحی واقعی گردد، ارائه می‌شود. این انیمیشن را با زیرنویس فارسی می‌توانید از این آدرس مشاهده یا دانلود نمایید: http://www.aparat.com/v/g6wti

 


  1. برگرفته از: https://jewishvoiceforpeace.org/about

    ۲٫ برگرفته از سایت ویکی پدیا، انگلیسی، مدخل : jewish voice for peace به آدرس زیر:

    http://en.wikipedia.org/wiki/Jewish_Voice_for_Peace

// // ?>


بیم و امیدهای کودکان جنگ و آتش و خون، در سرزمین درختان زیتون (نگاهی به فیلم مستند نوار غزه، ساخته جیمز لانگلی، ۲۰۰۲)

 

(Gaza strip)[1]درباره جیمز لانگلی،کارگردان و تهیه کننده فیلم مستند نوار غزه 

جیمز لانگلی در سال ۱۹۷۲ به دنیا آمد و فیلمسازی را در دانشگاه روچستر و وسلیان در آمریکا و مؤسسه روسی سینماتوگرافی در مسکو گذراند. او وقتی مستند قابل قبولی نیافت که بتواند اطلاعات مفید و مطمئنی از وضعیت فلسطین به دست بدهد، تصمیم گرفت به نوار غزه برود تا واقعیت را از نزدیک تجربه و گزارش word-imageکند. او در ژانویه ۲۰۰۱ (همزمان با به قدرت رسیدن شارون و در جریان بودن انتفاضه دوم) سفرش را آغاز کرد و فکر کرد میتواند در مدت دو هفته مقدمات فیلم مورد نظرش را تهیه کند، اما بلیت برگشتش را عقب انداخت و تا سه ماه بعد در چادرهای صلیب سرخ در نوار غزه ماند. او در این مدت ۷۵ ساعت فیلم گرفت.

اغلب شبکه های تلویزیونی آمریکا از پخش این فیلم خودداری کردند. شبکه بی بی سی یک دقیقه از این فیلم را در مستندی به نام «سلاح های مخفی اسرائیل» پخش کرد؛ مستندی که سازندگان آن از طرف اسرائیل در لیست سیاه قرار داده شدند و اجازه مصاحبه با مقامات اسرائیلی از آنان سلب شد. لانگلی بعد از ساخت نوار غزه به عراق رفت تا مستندی به نام «عراق قطعه قطعه» را بسازد


در این سرزمین، زندگی مردم، عادی نیست. اینان جنگ، مرگ و مبارزه را از کودکی تجربه می‌کنند. شاید برای همین است که سخنان کودکان نوار غزه، رنگ و بوی دیگری دارد؛ آن‌ها ظلم و عدل، حق و ناحق، یأس و امید را در لحظه لحظه زندگیشان تجربه می‌کنند. کودکی حدوداً ۱۰ ساله در جایی از فیلم می‌گوید: «ما توی غزه محاصره شده بودیم. خونه‌هامون توی اردوگاه البریج است. اینجا باید خونه عمویمان بمانیم. دو روزه مدرسه نرفتیم. می‌دانی، به خاطر اشغال یهودی‌ها، اسرائیلی‌ها. اون‌ها راه‌ها را می‌بندند و خونه‌ها را خراب می‌کنند. خوب هرکاری دلشون بخواد می‌کنند. اما بستن راه روی بچه ها دیگه خیلی زیاده‌رویه!»[۲] و بعد کودکانه می‌خندد، می‌دود و دور می‌شود.

کارگردان این فیلم، به میان مردم فلسطین رفته است و روایتی از زندگی مردم در نوار غزه را نشان میدهد که احتمالاً برای بسیاری از ما تازگی دارد. این مردم به خاطر ستمی که بر آنان رفته مأیوس یا پرکین نیستند، در عین حال در شرایطی دشوار و ظالمانه به سر می‌برند؛ شرایطی که بیرون آمدن از آن به تنهایی برایشان ممکن نیست و یاری دیگر مردم جهان را می طلبد. در جایی از فیلم، کاروانی از مردم فلسطین را می‌بینیم که به خاطر مسدود شدن راه اصلی توسط اسراییلی‌ها، باید پیاده یا با ماشین از مسیر دشوار کنار دریا عبور کنند. «ما به خاطر ظلم و استعمار یهود، مجبوریم از راه ساحل بیاییم. اون‌ها راه‌ها و مرزها را بستند. اما بگذارید در را ببندند، ما از پنجره می‌آییم. اگر پنجره ها رو ببندند، ما از زیر موج‌ها می‌آییم. ان‌شاءالله اون ها هم به صلح رو بیارند. خدا خودش باعث صلح بشه.» (مردی فلسطینی)

محمد حجازی، کودکی که در فیلم حضور پررنگی دارد، ۱۳ ساله است و کار می‌کند. او به همراه پدرش مخارج خانواده را تامین می‌کند. پدر محمد چند سال پیش زندانی شده و البته الان آزاد است. محمد درباره زندانی شدن پدرش می‌گوید: «در انتفاضه اول که ما بچه بودیم آنها آمدند و پدرم را بردند. چون وقتی بچه بود به یهودی‌ها سنگ پرتاب می‌کرد، درست مثل من. وقتی خواستیم ببینیمش اسرائیلی‌ها جلومون رو گرفتند. غذاهایی رو که براش آورده بودیم ریختند بیرون. گفتند ممنوعه. به مادرم اجازه ندادند او رو ببینه. فقط ما بچه‌ها. رفتن زن‌ها ممنوع بود. به پدربزرگم خدا بیامرز هم اجازه ندادند که بیاد. کتکش زدند و بیرونش انداختند.»

در جایی از فیلم، چند پسربچه که بعضی از آن‌ها روزنامه فروش هستند دور هم جمع شده‌اند و در روزنامه خبر پیروزی شارون در انتخابات را می‌خوانند. یکی می‌گوید: «فردا موشک‌باران را شروع می‌کنند…» و محمد حجازی جواب می‌دهد: «اگر خدا یکی از فرشته‌های انتقامش رو بفرسته، می‌دونی بال‌هاش چقدره؟ اندازه تمام دنیا، تانک در برابرش هیچه…»

اودر فیلم توضیح می‌دهد که چگونه صمیمی‌ترین دوستش کشته شده است و بسیاری از دوستانش را هم طی مدت تولید این فیلم از دست می‌دهد؛ کودکانی که هر کدام به طریقی کشته می‌شوند.

بسیاری از آسیب دیدگان هر روزه، کودکان هستند

«اون‌ها شروع کردند به تیراندازی. ما رفتیم نزدیک‌تر تا سنگ پرتاب کنیم. من جلوتر رفتم و اونها هم شروع کردند به تیراندازی. افتادم و اونها به پام تیر زدند.» (به نقل از پسربچهای در بیمارستان که در تظاهرات تیر خورده است.)

در جایی از فیلم این ماجرای دردناک روایت می‌شود: به خاطر دو شیئ شبیه دستکش بوکس که یک تانک اسراییلی در جایی می‌اندازد، یک کودک فلسطینی می‌میرد و در تصویر دیده می‌شود که شکم او بر اثر انفجار تخلیه شده است. ماجرا این طور بوده که بچه‌هایی که این دستکش ها را پیدا می‌کنند، سعی می‌کنند فلز داخل دستکشها را بیرون بیاورند تا آن را بفروشند و در این میانه دستکش منفجر می‌شود. کودکی که برادر او در این ماجرا کشته شده است، می‌گوید:

«از مدرسه فرار کردیم و رفتیم دروازه صلاح‌الدین تا سنگ پرتاب کنیم. بعدش یک تانک اومد. من و (برادرم) یحیی بودیم و دو تا بچه دیگه. فرار کردیم سمت مسجد النور. وقتی تانک اومد قایم شدیم. اونجا بود که دستکشها را دیدیم. دو تا دستکش بوکس. تانک که از کنارش رد شد ما برش داشتیم. من گفتم میرم مراقب باشم یهودی ها برنگردند. بچه‌ها دور دستکشها جمع شدند. بعد صدای انفجار شنیدم. یحیی پرتش کرده بود طرف دیوار و برگشته بود طرف خودش و خورده بود توی شکمش … دویدم و اومدم. یحیی را که دیدم غش کردم…»

استفاده اسرائیل از انواع سلاح ها؛ از گاز اشکآور تا گاز اعصاب

یک دختر جوان می‌گوید: «من و خواهرم اینجا بودیم. و اون‌ها داشتند نارنجک گازی می‌زدند… ما فکر نمی‌کردیم گاز سمی باشد، فکر کردیم دوده. … اول دود سفید بود. بعد زرد. بعد دود سیاه. مزه‌اش توی دهنم مثل شکر بود. یک مزه شیرین. اصلا بدمزه نبود…»

«بیمارهایی که توی این بیمارستان دیدیم و اغلبشون هم جوان بودند، علائم عصبی همراه با گرفتگی عضلات بدن از خود نشان می‌دهند. اسپاسم باعث می‌شه بدن خشک بشه، یا بدتر به حالت کمانی سفت بشه. بعد از این مرحله دچار یک آرامش عضلانی می‌شوند، تقریبا از کارافتادگی کامل همه عضلات و دردهای طاقت‌فرسای گوارشی مثل دل درد و دل پیچه و اختلالات رفتاری و هیجان‌های مقطعی بیش از حد و از این نوع مشکلات.» (دکتر هلن بروزا، پزشک فرانسوی، از سازمان پزشکان بدون مرز)

یک زن که دخترش در معرض این گاز قرار گرفته است می‌گوید: «اسرائیل می‌گه این گاز اشک‌آوره. اما این گاز اشک‌آور نیست. ما توی انتفاضه اول گاز اشک‌آور دیدیم. توی این انتفاضه هم همین‌طور. اما این جوری نبودند. این گازیه که ما تا حالا هیچ وقت ندیده‌ایم. دود سیاهی که اولش بو نداره اما بعد نشونه‌هاش رو می‌بینید. ما دارویی می‌خواهیم که این اثرات را معالجه کند…»[۳]

شب است و خانه ها ویران می شوند، با موشک یا بولدوزر…

شب است. با بولدوزر خانه‌ها را خراب و درخت‌ها را ریشه‌کن می‌کنند. اگر کسی در خانه بماند زیر آوار دفن می‌شود. با راکت، همه جا را می‌زنند. تیرباران…. موشک باران…. بیمارستان‌ها پر از زخمی…. مردم نوار غزه شب و روز ندارند….

«دیروز صبح یک بولدوزر شروع به کار کرد. خیلی نزدیک اینجا آمد. بعدش بین ما و یهودی‌ها دعوا شد. … اون‌ها یک تانک هم آورده بودند. تا شب هم صدای درگیری و تیراندازی می‌اومد.» (یک کودک از شهر خان یونس)

زنی آواره در چادری میان خرابه‌ها می‌گوید: «…همین‌طور که خودتون می‌بینید، یهودی‌ها همه راه‌ها را بستند. مثلا من رفته بودم خیاطی یاد گرفته بودم. می‌خواستم کار کنم و حالا…. همه دنیا تعطیل شده. نه لباسی، نه ماشینی، نه هیچی. … برادرم نجار بود حالا بیکاره. ابزار کار نداره. همه چی باید از زیر دست یهودی ها رد بشه. همه چیز. هروقت از تلویزیون برای فیلمبرداری می‌آیند، کلماتی رو که خودشون دلشون می‌خواد انتخاب می‌کنند، بقیه‌اش رو نشون نمی‌دهند…. ما فقط یک چیز می‌خواهیم. این که یهودی‌ها راحتمون بگذارند، فقط همین.»

و زنی دیگر: «ما فقط می‌خواهیم جدا از هم زندگی کنیم. تنها راه حل ما اینه که جدا زندگی کنیم. … در واقع الان توی فلسطین آینده‌ای وجود ندارد. اسرائیل نمی‌خواد اجازه بده دولت مستقل ما تشکیل بشه. اون‌ها می‌خواهند ما را اخراج کنند. اما محاله، حتی اگر بمیریم هم از این جا نمی‌رویم، هیچ وقت. اگر قراره بمیریم، خوب باشه بمیریم. اصلاً مهم نیست اونها چطوری ما رو محاصره می‌کنند. مهم نیست اونها می‌خواهند چه کار کنند، ما هیچ وقت سرزمین‌مون رو ترک نمی‌کنیم.»

«اصلاً کدوم کشوری ما رو قبول می‌کنه؟ می‌دونی، ما شش ماهه بی خانه هستیم. و کشورهایی که فلسطینی دارند بعد از توافق، فلسطینی‌ها رو بیرون می‌اندازند. …»

«دیگه کافیه. درختهایی که اونا قطع کردند، آدمهایی که کشتند، … دیگه چه کار میخواهند بکنند؟ اونها پنج هزار تا درخت رو قطع کردند، درختهای زیتون، نخلهای خرما. پدرم میگفت توی راه خان یونس، اونها درختهایی رو بریدند که اندازه جد پدربزرگ من سن و سال داشته است. اونها درختهایی رو قطع کردند که مال جد سه نسل قبل من بوده است… اونها دارند درختها رو قطع میکنند. درختهای صلح را، درختان زیتون.»

***

نکاتی درباره فیلم

فیلم، مستندی رنگی است و طی مدت ۷۴ دقیقه، زندگی مردم نوار غزه و وقایع مهمی که هر روز در این سرزمین رخ می دهد را از نزدیک روایت میکند؛ از این جهت کمتر مستندی میتوان یافت که از زبان مردم فلسطین چنین گویا و ساده سخن گفته باشد. کودکان نقش مهمی در روایت فیلم دارند که بر میزان تأثیرگذاری فیلم و صداقت روایتها میافزاید. در این مستند از ابزارهایی مانند موسیقی، انتخاب صحنههای خاص و مؤثر از وقایع، یا استفاده از جلوههای ویژه به طور جدی استفاده نشده است؛ این موضوع معایب و محاسنی دارد. از جمله محاسن آن سادگی، صراحت و واقعی به نظر رسیدن فیلم است. اما ریتم نسبتاً کند فیلم، گاهی ممکن است برای مخاطبی که به فیلم‌های معمولی با ضرباهنگ تند عادت دارد خسته کننده باشد.

بررسی این فیلم را میتوانید در مقاله زیر مطالعه نمایید:

http://electronicintifada.net/content/film-review-james-longleys-gaza-strip-2002/3451

ضمنا می توانید این فیلم را به صورت رایگان از طریق لینکهای زیر مشاهده کنید:

http://www.daylightfactory.com/

http://electronicintifada.net/blogs/ali-abunimah/james-longleys-brilliant-documentary-gaza-strip-now-free-online

این فیلم دارای زیرنویس فارسی است و توسط موسسه رسانهای روایت منتشر شده است.



  1. منابع این قسمت: http://electronicintifada.net/blogs/ali-abunimah/james-longleys-brilliant-documentary-gaza-strip-now-free-onlinehttp://en.wikipedia.org/wiki/James_Longley_(filmmaker)http://www.amazon.com/Gaza-Strip-James-Longley/dp/B00008O35Shttp://electronicintifada.net/content/bbc-transcript-israels-secret-weapon-part-1/4659

    http://electronicintifada.net/content/dispersing-demonstrations-or-chemical-warfare/5152

    http://electronicintifada.net/content/bbc-transcript-israels-secret-weapon-part-2/4661

    http://rense.com/general54/chemwar.htm

  2. تمام نقل قولها برگرفته از فیلم نوار غزه و سخنان مستقیم مردم حاضر در آن است. تصاویر استفاده شده نیز صحنه هایی از فیلم هستند.
  3. برای اطلاعات بیشتر در زمینه استفاده اسرائیل از گاز اعصاب (nerve gas) در حمله به غزه، می‌توانید به این مقاله مراجعه کنید:http://electronicintifada.net/content/what-gas-israel-using/4722 در این رابطه هم‌چنین می‌توانید فیلم مستند «سلاح‌های مخفی اسرائیل» را از اینجا مشاهده نمایید:http://topdocumentaryfilms.com/israels-secret-weapon
// // ?>


معرفی فیلم «فلسطین هنوز هم مسئله است» (Palestine Is Still the Issue)

Palestine is Still the Issue.png

جان پیلجر – مستند ساز استرالیایی- در سال ۱۹۷۷ فیلمی ساخت به نام «فلسطین هنوز مسئله است[۱]». این فیلم داستان نزدیک به یک میلیون فلسطینی را روایت می‌کند که در سال‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۶۷ از خانه‌هایشان به زور رانده شدند. بیست و پنج سال بعد، پیلجر به کرانه‌ی غربی، غزه و اسراییل رفته تا بپرسد چرا فلسطینیانی که حق بازگشت‌شان توسط سازمان ملل، بیش از ۵۰ سال است که به رسمیت شناخته شده، هنوز در برزخی رقت‌انگیز زندگی می‌کنند؟ چرا هنوز در سرزمین خودشان، تحت طولانی‌ترین اشغال‌گری عصر جدید، آواره‌اند؟

پیلجر در آغاز می‌گوید: «اگر بخواهیم از بی‌عدالتی سخن بگوییم، [از ۱۹۷۲ تا کنون] چیزی تغییر نکرده است، اما چیز دیگری هست که تغییر کرده و آن خود فلسطینی‌ها هستند: آنان به مبارزه برخاسته‌اند. این مردم که مدت‌هاست بدون کشورند و مدام تحقیر شده‌اند، در برابر ارتش عظیم اسراییل به مقاومت برخاسته‌اند؛ هرچند که مانند اسراییل هواپیما و بالگرد جنگی و موشک ندارند. برخی از این مردم از سر استیصال به روش‌های تروریستی مانند بمب‌گذاری انتحاری روی آورده‌اند، اما ترور و وحشت واقعی را خود فلسطینیان روز به روز حس می‌کنند، ترور ناشی از کنترل بی‌رحمانه‌ی تقریباً همه‌ی جنبه‌های زندگی‌شان توسط اسراییل، آن‌چنان که گویی در یک زندان رو باز زندگی می‌کنند. این فیلم درباره‌ی فلسطینیان و گروهی از اسراییلی‌های شجاعی است که در دیرباز‌ترین مبارزه‌ی بشر، با هم متحد شده‌اند: مبارزه برای رهایی.»

پیلجر تاریخ فلسطین در قرن بیستم را به شکل قابل فهمی به ایجاز بیان می‌کند- تاریخ منازعه بر سر زمین. او به یادمان می‌آورد که صهیونیست‌ها ۷۸ درصد از سرزمین‌ فلسطینیان را در بدو تشکیل اسراییل تصاحب کردند و همان ۲۲ درصد باقی‌مانده برای فلسطینی‌ها هم تحت اشغال اسراییلی‌ها مانده است.

51UuIw38K3L.jpgاو در مجموعه‌ای از مصاحبه‌های نادر با اسراییلی‌ها و فلسطینیان، با خانواده‌ی بمب‌گذاران انتحاری و قربانیان ایشان گفتگو می‌کند. پیلجر تحقیر فلسطینیان را در هزارتوی بیشمار ایست‌های بازرسی به تصویر می‌کشد، با سیستمی برای مجوز‌های عبور که بی‌شباهت به سیستم معروف رایج در رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نیست.

زنی در فیلم تعریف می‌کند که چگونه هنگام نزدیک شدن زمان زایمان‌اش، پس از تحقیر شدن و خشونت دیدن از سربازان ایست بازرسی که جلوی رسیدن او به بیمارستان را گرفته بودند، به خانه، باز می‌گردد و پسرش را همانجا به دنیا می‌آورد؛ در شرایطی که مادرشوهرش بند ناف کودک را در نبود امکانات پزشکی با یک تیغ می‌برد. این کودک چند ساعت بعد جان سپرد.

جان پیلجر به اردوگاه‌های آوارگان سر می‌زند و با کودکان ملاقات می‌کند، بچه‌هایی که به گفته‌ی او دیگر مثل بقیه‌ی کودکان دنیا رؤیا نمی‌بینند، و اگر هم رؤیایی ببینند درباره‌ی مرگ است. او به ساختمان وزارت فرهنگ فلسطین در رام‌الله سر می‌زند، جایی که به تازگی مورد حمله‌ی اسراییل قرار گرفته بود و در می‌یابد که سربازان اسراییلی در و دیوار اتاق‌های این ساختمان را به مدفوع آلوده‌اند و نقاشی‌های کودکان را که در اتاقی نگهداری می‌شده، با پاشیدن رنگ تخریب کرده‌اند!

در این فیلم رؤسای جمهور آمریکا را می‌بینیم که پیاپی از اسراییل حمایت می‌کنند. پیلجر اسراییل را «کلانتر آمریکا در خاورمیانه‌ی نفت‌خیز» می‌داند، کشوری که میلیاردها دلار کمک مالی و آخرین سلاح‌های ساخته‌شده را از آمریکا دریافت می‌کند؛ سلاح‌هایی مثل هواپیمای F-16، بمب‌ها، موشک‌ها و بالگردهای آپاچی. او می‌گوید انگلیس هم- هر چند در ظاهر اشغال را محکوم می‌کند- فعالانه به ارتش اسراییل کمک می‌کند.

«در چهارده ماه نخست انتفاضه، دولت تونی بلر ۲۳۰ مجوز صادرات اسلحه و تجهیزات نظامی به مقصد اسراییل صادر کرده است. بلر گفته است: ”هر چه از دست‌مان بر بیاید برای صلح و پایداری در خاورمیان انجام خواهیم داد“ ». در نتیجه اکنون اسراییل چهارمین ارتش بزرگ دنیا را داراست.

پیلجر نتیجه می‌گیرد: «واقعیت این است که اسراییلی‌ها هرگز روی صلح را نخواهند دید مگر ‌زمانی که درک کنند که فلسطینی‌ها هم به اندازه‌ی ایشان حق بهره‌مندی از استقلال و صلح را دارند. اخیراً اسقف دزموند توتو، این ندای بیدار آزادی، گفته است: ”آیا مردم یهودی اسراییل به این زودی مجازات جمعی‌شان، تخریب خانه‌هایشان و تحقیرشدن‌شان[توسط نازی‌ها] را فراموش کرده‌اند؟“ در این فیلم می‌توان دید که وجدان‌های بیداری در اسراییل هستند که هنوز این واقعیت‌ها را فراموش نکرده‌اند و به انتقاد از سیاست‌های حکومت‌شان می‌پردازند. ایشان نماینده‌ی ارزش‌های انسانی سنّت یهودی هستند. اشغال فلسطین باید همین اکنون پایان یابد […] آیا این امر غیرممکن است؟ و آیا تاریخ از نو شاهد نتیجه‌ی سکوتی دیگر خواهد بود؟[۲]»


[۱] این فیلم را می‌توانید از این آدرس مشاهده کنید: http://johnpilger.com/videos/palestine-is-still-the-issue

[۲] اشاره‌ به سکوت کشورها در برابر نسل‌کشی یهودیان در جنگ جهانی دوم است.

// // ?>


در برابر دیوار (گزیده‌ای از سه مقاله در مورد دیوار حائل)

استفاده از دیوار و حصارهای جداکننده از سوی دولت‌ها پدیده‌ی جدیدی نیست. در طول تاریخ، دیوارها را بیشتر برای تعیین حدود مرزی، اهداف دفاعی، تحکیم تصرفات و اشغال اراضی و حتی گاهی به نام برقراری صلح ساخته‌اند. اسرائیلی‌ها سال‌ها در فکر ساخت مانعی داخل خاک فلسطین بودند. سال ۲۰۰۲ فکرشان را عملی کردند؛ کنار مناطق مسکونی و کشاورزی مانعی ساختند به عرض شصت و ارتفاع نُه متر؛ دیوارهایی از صفحات بتون پیش‌ساخته همراه با خندق، سیم‌های خاردار، حس‌گرهای الکترونیکی و برج‌های دیده‌بانی برای تک‌تیر‌اندازهای اسرائیلی؛ مانعی که فلسطینی‌ها نامش را «دیوار آپارتاید» گذاشته‌اند.

فلسطینی‌های این مناطق برای رفتن به خانه، محل کار و زمین‌های کشاورزی یا دیدن اقوامشان باید برای عبور از این دیوار اجازه‌نامه‌ی کتبی داشته باشند. اعتبار این مجوزها گاهی تنها یک روز است.

کتاب «در برابر دیوار» گردآوری نه مقاله است که به بررسی تأثیر دیوار از جنبه‌های مختلف می‌پردازد. آنچه در ادامه می‌آید، بخش‌هایی از سه مقاله‌ی این کتاب است.

این دیوار برای چیست؟

استفان کوری

[…] استفاده از دیوار و حصارهای جداکننده از سوی دولت‌ها، پدیده‌ی جدیدی نیست. در طول تاریخ، دیوارها بیشتر برای تعیین حدود مرزی، اهداف دفاعی، تحکیم تصرفات و اشغال اراضی و حتی گاه به نام برقراری صلح ساخته شده‌اند. برای مثال، می‌توان به دیوار برلین یا ۲۷ حصاری اشاره کرد که انگلیس با هدف کنترل آشوبگران، در ایرلند شمالی احداث کرد. دیوار شنی در طول صحرای غربی که از هشتاد درصد منابع ارضی مراکش محافظت می‌کند نیز از جمله نمونه‌هایی است که می‌توان برشمرد. حال باید دید چرا دیواری که اسرائیل در اراضی فلسطین اشغالی ساخته، این قدر مورد توجه قرار گرفته است؟ […] رژیم صهیونیستی در بعضی اماکن، به ویژه در مناطق پرجمعیت فلسطین، دیوارهای بتونی با ارتفاع ۹-۸ متر برپا کرده است؛ بیشتر این دیواره‌ها که از صفحات بتونی پیش‌ساخته درست شده‌اند، در بالای تپه‌ها یا زمین‌های هموار مجاور مناطق مسکونی یا اراضی کشاورزی فلسطینی‌ها برپا شده است. در دیگر مناطق، ممکن است دیوار همراه با خندق یا سیم‌های خاردار باشد و در میان آن مسیری برای عبور مردم و نیروهای گشتی ایجاد کرده باشند. عرض این موانع ۱۰۰-۵۰ متر است و هدف اصلی از احداث آن‌ها، جدا کردن فلسطینی‌ها از خانواده، سرزمین، مدرسه و محل کارشان است. این دیوار خطی ممتد به طول ۶۲۵ کیلومتر است که تاکنون دویست کیلومتر آن تکمیل شده است. این دیوار گذرگاه‌هایی معدود برای عبور دارد که ساعت فعالیت آن‌ها محدود است. از این‌رو، رفت و آمد مردم، حمل و نقل کالا و تردد وسایل نقلیه‌ی موتوری به داخل و خارج مناطق دو طرف دیوار بسیار مشکل است. شاید بتوان گفت که بیش از نود و پنج درصد قسمت‌هایی که تاکنون ساخته شده در کرانه‌ی باختری بوده است و کمتر از یک درصد آن در سرزمین‌های اسرائیل ساخته خواهد شد.

دلیل دیگر توجه مجامع بین‌المللی به این دیوار، احتمالاً خط مشی سیاسی است که در پشت این موضوع نهفته است. اسرائیل با مسدود کردن مناطق مابین خطوط مرزی ۱۹۶۷ و این دیوار، نظام اجرایی جدیدی ایجاد کرده است. بر این اساس، برای ورود به نواحی مذکور و خروج از آن‌ها نیز مجوز عبور تعیین کرده است. به همین خاطر، فلسطینی‌های مقیم و غیر مقیم در این مناطق برای رفتن به خانه، محل کار، دیدن اقوام یا زمین‌های کشاورزی خود باید اجازه‌نامه‌ی کتبی داشته باشند. (این مجوزها گاهی اعتبار یک‌ماهه دارند و گاه در همان روز و بلافاصله از اعتبار ساقط می‌شوند) این در حالی است که شهروندان اسرائیلی یا افرادی که تابعیت آن‌ها مورد قبول است از گرفتن مجوز مذکور معاف‌اند و می‌توانند آزادانه در مناطق ممنوعه یا محل سکونتشان تردد کنند. از نظر فلسطینی‌ها دیوار حائل حاصل سیاست پیچیده و برنامه‌ریزی شده‌ای است که اسرائیل از سال ۱۹۶۷ در سرزمین‌های اشغالی فلسطین اجرا کرده است. هدف اصلی آن حفظ بخش‌هایی از کرانه‌ی باختری و تسلط بر آن‌ها است. این سیاست که معمولاً از آن به عنوان «تأمین امنیت» یاد می‌شود، مستلزم اجرای اقدامات زیر است:

  1. مصادره‌ی نظام‌مند سرزمین‌های فلسطینی از طریق احکام نظامی یا مکانیسم‌های قانونی.
  2. ترغیب شهروندان اسرائیلی برای نقل مکان به اراضی فلسطینی اشغالی از طریق تشویق و کمک‌های مالی دولت.
  3. گسترش قوانین اسرائیل در مناطق اشغالی و در نتیجه کمک به از بین بردن تدریجی اختلافات موجود میان شهروندان ساکن در اسرائیل و افرادی که در اراضی اشغالی ساکن می‌شوند.

البته اسرائیلی‌ها برای سهولت جابه‌جایی و انتقال جمعیت، در حال ساخت جاده‌هایی هستند که حدود ۴۵۰ کیلومتر طول دارند و در صورت احداث کامل، همه‌ی مناطق مسکونی را به کشور اسرائیل متصل می‌کنند. این دیوار حائل مانند یک سنگر، مهاجران اسرائیلی را که در اراضی فلسطینی ساکن شده‌اند در خود پنهان کرده و به شکل گسترده‌ای در حال پیش‌روی به سوی کرانه‌ی باختری است. دیوار در مناطقی نظیر بیت‌المقدس شرقی در حدود ۸-۷ کیلومتر و در بعضی مناطق تا ۲۲ کیلومتر به سمت کرانه‌ی باختری پیش‌روی کرده است. هدف از این تجاوز آشکار به اراضی فلسطینی‌ها، در حقیقت اسکان صهیونیست‌ها و ایجاد جاده‌های فرعی در مناطق صهیونیست‌نشین مجاور دیوار است. این دیوار مناطق وسیعی از زمین‌های کشاورزی و مناطق تجاری توسعه نیافته را اشغال کرده است تا فضای لازم برای اسکان اسرائیلی‌ها در اراضی فلسطینی ایجاد شود.

طی ماه‌های اخیر اسرائیل ساخت یا تبلیغ طرح‌های ساخت و ساز برای احداث شهرک‌های جدید صهیونیست‌نشین را آغاز کرده است. این شهرک‌ها دست کم پنج شهرک‌اند که در غرب دیوار در اراضی فلسطین اشغالی ساخته شده‌اند. بزرگ‌ترین پی‌آمد سیاست ساخت دیوار همانند پی‌آمدهای ساخت شهرک‌های صهیونیست‌نشین بوده است، به تعبیری، اصلی‌ترین و مشهورترین پی‌آمد، آوارگی فلسطینی‌ها از سرزمین‌هایشان، از بین رفتن تدریجی روابط اجتماعی و کاهش فرصت‌های امرار معاش آن‌ها بوده است. این دیوار نشان‌دهنده‌ی ادامه‌ی «فاجعه» یا آوارگی بیش از هفتصد هزار فلسطینی از خانه و کاشانه و سرزمینشان از زمان تأسیس رژیم صهیونیستی در سال ۱۹۴۸ تاکنون است، با این تفاوت که این بار فلسطینی‌های بیشتری آواره خواهند شد، زیرا دسترسی آن‌ها به محل کار، زندگی و منابع دیگری که در آینده برای رشد جمعیت و توسعه‌ی اقتصادی به آن‌ها نیاز خواهند داشت، محدود خواهد شد. برای مثال قلقیلیا، یکی از شهرهای فلسطین با جمعیتی بیش از ۴۳ هزار نفر کاملاً با این دیوار احاطه شده است و هدف از آن توسعه‌ی شهرک‌های اسرائیلی زوفین و الف‌مناشه و همچنین تسهیل رفت و آمد ساکنان آن‌ها از جاده‌های فرعی است. بنابر گزارش گزارشگر ویژه‌ی سازمان ملل در امور غذا، تاکنون بیش از شش هزار فلسطینی قلقیلیا را ترک کرده‌اند.

دیوار حائل و شهرک‌های صهیونیست‌نشین و جاده‌های مخصوص عبور و مرور ساکنان آن‌ها، با هدف تبدیل پنج درصد از کرانه‌ی باختری به مناطقی محصور و جزیره مانند، طراحی شده است که یک شبکه‌ی جاده‌ای برای تردد دارند اما دسترسی کافی به منابع طبیعی نظیر آب ندارند.

به طور خلاصه باید گفت، همه‌ی هدف اسرائیل از ساخت دیوار حائل، تسلط بر اراضی فلسطین و جلوگیری از تشکیل فلسطینی مستقل و خودکفا بوده است. […]

برنامه‌ی استعماری اسرائیل از ۱۹۷۴ تا احداث دیوار

ساری حنفی

دولت اسرائیل برای جامه‌ی عمل پوشاندن به رؤیای صهیونیست‌ها مبنی بر دست‌یابی به «سرزمین بدون ملت برای ملت بدون سرزمین»، سیاست خود را همواره بر تصرف اراضی و نادیده گرفتن مردم آن سرزمین‌ها استوار کرده است. این رؤیای دیرین همواره با صهیونیست‌ها بوده و در شکل امروزین آن به سیاست غصب اراضی هر چه بیشتر با سکنه‌ی هر چه کمتر تبدیل شده است. (البته در این جا منظور از سکنه، مردم فلسطین می‌باشد.) کم تعداد بودن مردم فلسطین، اقدامات استعماری اسرائیل را تشدید می‌کند. برای مثال بخش‌هایی از دیوار حائل در کرانه‌ی باختری دقیقاً با هدف از دیدرس دور نگه‌داشتن روستاهای فلسطینی احداث شده است. به علاوه، این نامحسوس بودن اجباری در راستای سیاست اسرائیل قرار می‌گیرد که بر اساس آن نه فلسطینی‌ها را از بین می‌برد و نه آن‌ها را می‌پذیرد. وفادار بودن فلسطینی‌های ساکن بخش اسرائیل به این رژیم، هرگز باعث برابری حقوق آن‌ها با اسرائیلی‌ها نشده است. مثلاً بیت‌المقدس به عنوان پایتخت ابدی اسرائیل در نظر گرفته می‌شود، اما دویست و پنجاه هزار سکنه‌ی فلسطینی آن از هیچ حقی برخوردار نیستند.

احزاب چپ‌گرا و راست‌گرای اسرائیل با هدف استفاده‌ی ابزاری از فلسطینی‌ها به آن‌چه که می‌توان آن را «بیوپولتیک» نامید، متوسل شده‌اند. در این روش از پیچیده‌ترین ابزار مردم‌شناختی برای تقسیم مردم فلسطین به طبقات مختلف استفاده می‌شود. اسرائیلی‌ها همچنین با قرار دادن آن‌ها در وضعیتی بسته و محصور در پی رسیدن به هدفی خاص هستند و آن هدف، اشغال هرچه بیشتر سرزمین فلسطینی‌ها بوده است. این مقاله توضیح خواهد داد که سیاست محصور کردن، یک ساختار دائم حقوقی-سیاسی می‌باشد که اسرائیل به منظور انتقال مردم فلسطین به داخل یا خارج مرزهایی نامشخص اجرا می‌کند. من در این مقاله ثابت خواهم کرد که برنامه‌ی استعماری اسرائیل «فضاکُشی» است (که با نسل‌کُشی تفاوت دارد) و هدف آن مجبور کردن مردم فلسطین به نقل مکان «داوطلبانه» از طریق اشغال مکان زندگی آن‌ها می‌باشد. این امر با استفاده از بیوپولتیک و جدا کردن مردم فلسطین از یکدیگر و اسکان آن‌ها در چند منطقه‌ی محصور و در نتیجه تضعیف آن‌ها تحقق می‌یابد. در چنین شرایطی بازگشت آوارگان به اصلی مهم تبدیل می‌شود که کلّ برنامه‌ی صهیونیسم را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد.

فضا‌کُشی در فلسطین

[…] هدف اسرائیل تصرف سرزمین فلسطین است. «کمیته‌ی مواقع اضطراری بیت‌المقدس»، کمیته‌ای مستقر در بیت‌المقدس است که پس از تهاجم اسرائیل در آوریل سال ۲۰۰۲ به عنوان یک سازمان غیر دولتی (NGO) تأسیس شد. گزارش‌های مختلف این کمیته نشان‌دهنده‌ی تخریب هدفمند اماکن دولتی فلسطین است؛ به نحوی که کلیه‌ی وزارت‌خانه‌های فلسطین، جز دو وزارت‌خانه، به علاوه کلیه‌ی شصت و پنج سازمان غیر دولتی فلسطینی تقریباً یا به طور کامل تخریب شده‌اند. مسئله‌ی قابل تأمل نه مصادره‌ی ساختمان‌ها، بلکه تخریب آن‌ها بود. سرقت اسناد و حافظه‌ی رایانه‌ها از وزارت آموزش و پرورش فلسطین را می‌توان تلاش ارتش اسرائیل برای جمع‌آوری اطلاعات انگاشت.[…] اما چرا سربازان دست به تخریب رایانه‌ها و اثاثیه‌ی ساختمان‌ها می‌زدند؟[…] ابزار اصلی اسرائیل بلدوزرهایی هستند که خیابان‌ها، منازل، اتومبیل‌ها و درختان زیتون را ویران و منهدم می‌کنند. این جنگ در عصری روی می‌دهند که به گفته‌ی کریستین سالمون، عصر مکان‌هراسی است. در این عصر مسئله‌ی تقسیم سرزمین‌ها مطرح نیست بلکه طرح نابودی آن‌ها مطرح است. آثار ویرانی در همه جا به چشم می‌خورد؛ بقایای ساختمان‌های تخریب‌شده، تپه‌های مسطح‌شده و جنگل‌های ریشه‌کن شده.[…] این کار را باید فضاکُشی نامید و نه شهرکُشی. فضاکُشی مفهومی کلی‌نگر دارد و شامل «اجتماع‌کُشی» (از بین بردن کلّ جامعه‌ی فلسطین و روابط اجتماعی بین اعضای مختلف آن)، «اقتصادکُشی» (ایجاد اختلال در پویایی و تحرک افراد و کالاها) و «سیاست‌کُشی» (از بین بردن نهادهای سیاسی و سایر سازمان‌های ملی فلسطین) می‌شود. اوج این برنامه‌ی استعماری تاکنون تخریب یک سوم از فضای اردوگاه‌های آوارگان در شهر جنین بوده است.

برنامه‌ی اسرائیل در خلال انتفاضه‌ی دوم نوعی «انتقال جمعیت» یا به گفته‌ی یکی از وزاری اسرائیل «انتقال داوطلبانه»ی فلسطینی‌ها از طریق انتقال آن‌ها و تبدیل سرزمین‌هایشان به زمین‌های خشک و لم‌یزرع بوده است. اسرائیل این انتقال جمعیت را با استفاده از پروژه‌ی «فضاکُشی» انجام می‌دهد و از ابتدای انتفاضه تاکنون حدود صدهزار فلسطینی برابر با ۳/۳ درصد از جمعیت فلسطین که در کرانه‌ی باختری و غزه ساکن هستند، کشور خود را ترک کرده‌اند. فلسطینی‌ها در داخل کشور خود نیز مجبور به جابه‌جایی شده‌اند. برای مثال در الخلیل حدود پنج هزار نفر (۸۵۰ خانواده) به دلیل فعالیت‌های ساخت و ساز شهرک و نیز مقررات منع عبور و مرور شهر را به مقصد روستاهای اطراف ترک کرده‌اند.

تخریب خانه‌ها تاکتیک دیگری است که برای اجرای این انتقال صورت می‌گیرد. از آغاز انتفاضه‌ی دوم در سپتامبر ۲۰۰۰ تا ۳۰ آوریل ۲۰۰۳، مجموعاً دوازده هزار و ۷۳۷ نفر به دلیل تخریب خانه‌هایشان (۱۱۳۴ خانه) در غزه و کرانه‌ی باختری آواره شدند. این آمار از آن زمان به بعد به نحو قابل ملاحظه‌ای افزایش یافته است. این تخریب‌ها عمدتاً در شهرهای رفح، جنین، نابلس، الخلیل و بیت‌المقدس انجام شده و آوارگان آن‌ها تقریباً همان آوارگان سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷ هستند. سیاست انتقال همچنین از طریق «محروم کردن» فلسطینی‌ها از کلیه‌ی ارتباطات به اجرا در آمده است. مانند دویست هزار فلسطینی که در کرانه‌ی باختری پشت دیوار حائل قرار گرفته‌اند و در حال حاضر نه جزو اسرائیل و نه جزو فلسطین محسوب می‌شوند یعنی عملاً بی‌سرزمین و بی‌جا و مکان شده‌اند.

اجرای برنامه‌ی «فضاکُشی» از طریق تقسیم سرزمین‌های فلسطین به مناطق A، B، B-، B+، C، H1 و H2 آسان‌تر شده است. در این تقسیم‌بندی، توسعه‌ی زیرساخت‌های فلسطین تقریباً غیرممکن شده است و دلیل آن نه تنها جداسازی فضاها، بلکه جداسازی نظام سیاسی فلسطین می‌باشد. برای مثال دولت فلسطین نمی‌تواند پروژه‌های آب‌رسانی به برخی روستاها را چنانچه لوله‌ها از منطقه‌ی C عبور می‌کنند، به انجام برساند. احداث جاده‌ی بیت‌لحم به الخلیل در سال ۱۹۹۹ متوقف شد زیرا اسرائیل مجوز عبور آن از منطقه‌ی C را صادر نکرد.[…]

ویژگی‌های فضاکُشی

برنامه‌ی «فضاکُشی» اسرائیل خصوصیات متعددی دارد. نخست آن‌که این پروژه یک ایدئولوژی استعماری راهبردی است که جدای از روند صلح در فلسطین یا اسرائیل اجرا شده است. حتا پس از انعقاد پیمان اسلو تعداد مهاجران اسرائیلی چهار برابر (از ۱۲۰ هزار نفر به ۴۳۰ هزار نفر) و مناطق شهرک‌نشین دو برابر شد. اسرائیل پس از امضای پیمان الخلیل در سال ۱۹۹۷، با صدور شش حکم نظامی فعالیت ۴۱۶ کارگر را که در حال تعمیر شهر قدیمی الخلیل بودند، متوقف کرد. در همین زمان سازمان جهانی صهیونیسم‌ در حال تهیه‌ی طرح‌های دیگری برای غصب سرزمین‌های بیشتر است. برای مثال این سازمان در خلال سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۶ طرحی منطقه‌ای را تهیه کرد که طبق آن توسعه‌ی شبکه‌ی جاده‌ای در شهرک‌ها بر اساس چهار اصل انجام می‌شد؛ متصل کردن جاده‌های اسرائیل به جاده‌های کرانه‌ی باختری، افزایش زمین‌های اختصاص یافته به شهرک‌سازی، اتصال شهرک‌های یهودی‌نشین به یکدیگر و اتصال «مستعمره‌های عربی» به یکدیگر به صورت مستقل. این طرح‌ها تاکنون در توسعه‌ی زیرساخت‌های شهرک‌ها به نحو دقیقی به مورد اجرا گذاشته شده‌اند.[…]

یک ویژگی دیگر پروژه‌ی «فضاکُشی» ماهیت سه بعدی آن است.[…] ابعاد هندسی اشغال سرزمین‌های فلسطین را تنها می‌توان از سه بعد درک کرد؛ ابهاماتی درباره‌ی سیستم فاضلاب زیرزمینی، باستان‌شناسی، تونل‌ها، منابع آبی، حریم هوایی و … مطرح است که هنوز برطرف نشده است. این پیچیدگی‌ها، و اینکه امکان ترسیم خطی مرزی که فلسطین را از اسرائیل جدا می‌کند امکان‌پذیر نیست، طی مذاکرات صلح اسلو برای طرفین روشن شد و معلوم شد که دیگر راه حل دو بعدی عملی نیست. طرح پیشنهادی اسرائیل در این مذاکرات آن بود که به فلسطینی‌ها حق حاکمیت محدودی بر سرزمین‌ها داده شود اما اسرائیل همچنان بر زیرزمین و ذخایر زیرزمینی و حریم هوایی این سرزمین‌ها کنترل داشته باشد. به عبارت دیگر، نوعی حاکمیت «ساندویچی» یعنی اسرائیل، فلسطین، اسرائیل در بعد قائم. […]

ویژگی دیگر برنامه‌ی «فضاکُشی» این است که علاوه بر مناطق، شکل مرزها را نیز تعیین می‌کند. اقدامات استعماری اسرائیل شامل مرزبندی‌های جدید می‌باشد. در نتیجه مرزهای جدیدی ایجاد می‌شود که قابل جابه‌جایی، نفوذپذیری و در عین حال نامشخص هستند، یعنی مرزهای متحرک. این مرزبندی جدید دو فضای کاملاً متفاوت را مشخص می‌کند، شامل فضای فلسطینی‌ها و فضای شهرک‌نشینان. دولت اشغال‌گر اسرائیل تعیین می‌کنند که چه چیزی نباشد یا چه چیزی قابل دسترسی و چه غیر قابل دسترسی باشد.

ویژگی دیگر برنامه‌ی «فضاکُشی» این است که هدف از آن تبدیل کردن اراضی فلسطینی‌ها به زمین‌های لم‌یزرع، مناطق بسته و جزیره مانند پراکنده و حتی به قولی «اردوگاه» است. ذکر این نکته جالب است که در اوت سال ۲۰۰۴ ارتش اسرائیل طرحی را برای ساخت راه‌ها، پل‌ها و تونل‌های جدید که مورد استفاده‌ی فلسطینی‌ها قرار خواهد گرفت به بانک جهانی تسلیم کرد و خواستار اعطای وام برای احداث این قبیل زیرساخت‌ها شد. از این‌رو، اسرائیل دیگر خود را متعهد به ایجاد کشور مستقل فلسطین که اراضی پیوسته و هم‌جوار داشته باشد نمی‌داند، بلکه تنها «شبه کشوری» را مد نظر دارد که سیستم جاده‌ای، مناطق پراکنده‌ی آن را به یکدیگر متصل می‌کند.

ما در اینجا به مسئله‌ی فضاکُشی در سطح کلان سیاسی می‌پردازیم اما محققان در آینده قطعاً باید بررسی کنند که این طرح در سطح خُرد چه عملکردهایی خواهد داشت. برای مثال موضوعی همچون تعامل میان استعمارگر و استعمارزده یا اینکه چگونه اجتماع در برابر این طرح مقاومت می‌کند و از این نوع ساختار قدرت تخطی می‌نماید. در سطح کلان سیاسی باید پرسید که اسرائیل برای تحمیل نظام استعماری‌اش از چه مکانیزم‌هایی بهره جسته است و چگونه این نظام استعماری با جامعه‌ی بین‌المللی (کشورها و سازمان‌های بین‌المللی که کمک‌های مالی را ارائه می‌کنند) تعامل دارد.

دیوار حائل: عالی‌ترین شکل فضاکُشی

جورجیو آگامبن اِعمال قدرت حاکمیت را در کشوری به ظاهر غیر مستعمره به صورت اِعمال وضعیت بسته در داخل محدوده‌ی کشور توصیف می‌کند. اما با دیدن دیوار حائل نژادپرستانه در اطراف بیت‌المقدس، انسان به عمق وضعیت بسته‌ای که قدرت حاکمیت می‌تواند ایجاد کند، پی می‌برد. این دیوار سرزمین و زندگی مردم فلسطین را ویران می‌کند و پذیرش هر نوع راه حل سیاسی را چه به صورت دوجانبه چه یک جانبه غیر ممکن می‌سازد. دیوار نه تنها مانعی فیزیکی است بلکه مانعی روان‌شناختی، کارکردی، فرهنگی- اجتماعی و ژئوپلتیک نیز محسوب می‌شود. برخلاف کلیشه‌ی مرسوم اسرائیلی‌ها که همه‌ی امور را استراتژیک می‌دانند، شاهد هستیم که ارتش این رژیم چه مشکلاتی را نه تنها برای فلسطینی‌ها بلکه برای جامعه‌ی اسرائیل به وجود آورده است. […] حتا اگر احداث دیوار به عنوان یک راه حل امنیتی مطرح شده باشد، عملاً سرپوشی است بر توسعه‌ی جوامع شهرک‌نشین در راستای رؤیای نیمه آمریکایی سرمایه‌داری «جوامع امن محصور». در واقع ساخت دیوار از نظام مشابهی پیروی می‌کند.

قدرت استعماری، زندگی بسته با معیارهای معیشتی ناچیز و تبعیض و استثنا

پروژه‌ی استعماری فضاکُشی در سرزمین‌های اشغالی فلسطین چگونه اجرا می‌شود؟ […] به گفته‌ی آگامبن، قدرت استعمارگر معمولاً بین کسانی‌ که از «حیات سیاسی» برخوردارند و کسانی که از آن محرومند و تنها دارای «حیات صرف» هستند، تمایز قائل می‌شود. این تمایز به شکل فرآیند طبقه‌بندی مردم و نهادها به منظور مدیریت، کنترل و نظارت بر آن‌ها و تنزل آن‌ها به «حیات صرف» -نهادهایی با موجودیت «نباتی»- می‌باشد. این به آن معناست که ما باید مکانیسم‌هایی را شناسایی و تعریف کنیم که از طریق آن‌ها کشور، حاکمیت خود را به نهادها و مردم تحت استعمارش اعمال می‌کند، اَشکال خاصی از خشونت را از راه حاکم کردن نظام محدودیت به اجرا می‌گذارد و کلیه‌ی چالش‌های سیاسی و فعالیت‌های اجتماعی را به کشمکش بر سر «حیات صرف» تبدیل می‌کند.

این اَشکال جدید با حاکمیت در شیوه‌ای که قدرت استعمارگر نهادها را براساس طبقه‌بندی‌های استعماری و انسانی اداره می‌کند،‌ نمود پیدا می‌کنند. جورجیو آگامبن با بررسی بیشتر قدرت استعماری که میشل فوکو آن را پایه‌گذاری کرده بود، نشان می‌دهد که چگونه قدرت استعمارگر با توسل به «استثنا»ها و تبدیل آن‌ها به قانون، بر زندگی تسلط می‌یابد. با توجه به نیروی سازنده و تأثیر گذار «استثنا» هم می‌توان آن را فراتر از قانون و هم حافظ قانون در نظر گرفت.[…]

طبق اختیارات جدیدی که به قدرت‌های استعمارگر تفویض شد، نه تنها قدرت بالقوه‌ی انسان‌ها در انجام فعالیت‌های اجتماعی و تاریخ مورد اغماض قرار گرفت، بلکه آن‌ها به عنوان موجوداتی منفعل در نظر گرفته شدند که نیازمند سرپرستی بودند. این مسئله به آن معنا نیست که انسان‌ها از مقاومت در برابر قدرت‌های استعمارگر عاجز هستند، بلکه به آن معنا است که این دولت‌ها سعی می‌کنند مسیر فعالیت‌های ذهنی انسان‌ها را به سمت نیازهای جسمانی آن‌ها منحرف نمایند. این جسم‌های ضعیف آواره، محدود و استعمارشده در طبقات و دسته‌بندی‌های مختلف قرار می‌گیرند و پناهنده، آواره، ساکنان مناطق A، B، B-، B+، C، H1 و H2 (طبقه‌بندی‌های معاهده‌ی اسلو)، ساکنان مناطق دو طرف دیوار حائل کرانه‌ی باختری، تروریست‌های بالقوه (عنوانی که پس از حملات ۱۱ سپتامبر شایع شد) و غیره نامیده می‌شوند. بنابراین ساکنان قانونی مناطق مختلف، در دسته‌بندی‌های مختلف قرار می‌گیرند و به این ترتیب حیات افراد در طبقه‌بندی‌ای شبیه به «مردم بدون سرزمین» جای می‌گیرد که هدف اصلی این دسته‌بندی نیز طرح، جداسازی و اجرای پروژه‌ی فضاکُشی در اراضی مورد نظر است.[…]

هرچند فلسطینی‌ها از سوی قانون حمایت نمی‌شوند، اما آن‌ها ملزم به رعایت قانون هستند. بنابراین قوانین اسرائیل و احکام نظامی رژیم صهیونیستی بر تمامی جوانب زندگی فلسطینی‌ها و حتا خصوصی‌ترین ابعاد زندگی آن‌ها همانند ازدواج، حاکم است. این قوانین بسیار دست و پا گیر و محدودکننده می‌باشند. از زمان صدور حکم از سوی یک دادگاه عالی اسرائیل در سال ۲۰۰۳ و ممنوعیت پیوندهای خانوادگی بین فلسطینی‌های ساکن مناطق اسرائیلی و دیگر مناطق، مسلمانان ساکن مناطق اسرائیلی اجازه ندارند با همتایان خود که در کرانه‌ی باختری و غزه سکونت دارند، ازدواج کنند. شرایط فلسطینی‌های ساکن بیت‌المقدس به بازی حذف-الحاق شبیه است. آن‌ها (با توجه به الحاق مناطق مسلمان‌نشین بیت‌المقدس به خاک اسرائیل و ادعای رژیم صهیونیستی مبنی بر ایجاد بیت‌المقدسی واحد) هم جزئی از ساکنان این منطقه به شمار می‌آیند و هم (با توجه به عدم ارائه‌ی خدمات عمومی به فلسطینی‌ها، ممنوعیت ساخت و ساز از سوی آن‌ها و تجزیه‌ی بیت‌المقدس) جدای از ساکنان این منطقه محسوب می‌شوند. به‌رغم داشتن کارت شناسایی بیت‌المقدس، آن‌ها در این منطقه حق شهروندی ندارند. […]

با توسل به طبقه‌بندی‌هایی که همواره حکومت‌های مدعی وجود شرایط استثنایی از آن بهره برده‌اند، رژیم صهیونیستی توانسته است عدم ساخت و ساز در شرق بیت‌المقدس و انهدام خانه‌های فلسطینی‌ها را که بدون کسب مجوز صورت می‌گیرد، قانونی جلوه دهد. همچنین با استفاده از سیاست شرایط استثنایی، ساخت و ساز در مناطق مختلف مسلمان‌نشین اراضی اشغالی به شدت محدود شده است. […] کشتار غیرقانونی و مستمر فلسطینی‌ها به دست رژیم صهیونیستی به این صورت انجام می‌گیرد که اسرائیل قانون اساسی قدرت استعماری خود را به گونه‌ای طراحی و اجرا می‌کند که بتواند فلسطینی‌ها را از میان بردارد، بدون این که به آدم‌کشی متهم شود یا فرد مقتول به عنوان یک ایثارگر مورد تقدیر قرار بگیرد. این نوع مرگ نه تنبیه است و نه فداکاری و در واقع نمایانگر «قابلیت به قتل رسیدن» افرادی (فلسطینی‌ها) است که تحت سلطه‌ی قدرت استعمارگر به سر می‌برند.

سکوت و یا مخالفت‌های محتاطانه و بی‌اثر جامعه‌ی بین‌الملل باعث شده است که رژیم صهیونیستی جسورانه به اقدامات استعمارگرانه‌ی خود ادامه دهد. نیروهای اشغال‌گر اسرائیل هنگام انهدام شهرهای فلسطینی برای ممانعت از ورود روزنامه‌نگاران و خارجیان به شهر، آن را منطقه‌ی نظامی اعلام می‌کنند. برای رژیمی که بر مبنای «سیاستِ شرایط استثنایی» حکومت می‌کند، پنهان کردن این شرایط استثنایی و ممانعت از کنجکاوی رسانه‌ها در این زمینه، اهمیت به‌سزایی دارد. به همین دلیل همواره شهرها و به‌خصوص اردوگاه‌های پناهندگان فلسطینی، منطقه‌ی نظامی اعلام می‌شوند.

منطق قدرت استعماری نه تنها مردم استعمارشده بلکه خود استعمارگران را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ بین خود یهودیان نیز تبعیض وجود دارد. به عنوان مثال، در دهه‌ی ۱۹۸۰ اعلام شد نژاد «ناخالص» یهودیان فالاش (که اصالت اتیوپیایی دارند) حقّ پیوند با دیگر یهودیان را ندارند و یهودیان میزراهیس (یهودیان شرقی) از بیان سنت‌های شرقی خود منع شدند. اورن ییفتاشل این سیاست‌های نژادپرستانه و جداسازی و دسته‌بندی انسان‌ها بر حسب نژاد و طبقات اجتماعی را نوعی «آپارتاید پنهان» می‌نامد. طبق اظهارات وی «تعامل سیاست یهودی‌سازی و حقوق قانونی-مذهبی» یهودیت باعث پیدایش و گسترش دسته‌بندی و تفکیک نظام‌مند یهودیان شده است.[…]

ظهور حکومت‌هایی که بر سیاست‌های تعلیق یا محروم‌سازی و موارد استثنایی استوار هستند، به شرایط جغرافیایی بستگی دارد. رژیم صهیونیستی در اراضی اشغالی و به‌خصوص در مناطق بحران‌زده‌ای همچون نابلس و اردوگاه‌های آوارگان، از سیاست تعلیق یا محروم‌سازی و شرایط استثنایی استفاده می‌کند. ارتباط این مناطق با دیگر مناطق محلی کاملاً قطع شده است. تعلیق و محرومیت، قانون این بازی است. از زمان آغاز انتفاضه‌ی دوم، اسرائیل و آمریکا به جای تأکید بر پایان اشغال اراضی فلسطینی‌ها، همواره پیشنهاد آتش‌بس داده‌اند و به جای انجام مذاکرات سیاسی، محور گفت‌وگوهای انجام گرفته، مسائل امنیتی بوده است. رژیم اشغالگر اسرائیل این سیاست را تحت عناوین مختلف همچون «حفظ امنیت»، «جنگ ضد تروریسم»، «موارد اضطراری» و «بحران بشریت» اعمال کرده است. […]

«فضاکُشی» از طریق سه مکانیسم قابل اجرا است. مکانیسم اول سیاست‌هایی می‌باشد که از سوی رژیم صهیونیستی مورد استفاده قرار گرفته است. مکانیسم دوم توانایی قدرت استعمارگر در اعلام شرایط استثنایی و مکانیسم سوم نیز تقویت سیاست‌های تعلیق و محروم‌سازی است. قابل ذکر است که افراد تحت استعمار به هیچ عنوان در این سه مکانیسم منفعل نیستند. آن‌ها با توسل به اعمال خشونت‌آمیز یا صلح‌طلبانه، احاطه‌ی افراد مهاجم، ساخت خانه، تشکیل جامعه و به راه‌اندازی جنبش‌های بین‌المللی از خود مقاومت نشان می‌دهند.[…]

[…] فلسطینی‌ها در اراضی اشغالی جا و مکانی ندارند و پناهندگان و آوارگان فلسطینی نیز به معنای واقعی کلمه، فاقد کشور و سرزمین هستند. فضاکشی مکان و فضا را از جسم می‌گیرد، و این جسم فاقد مکان با نصب مواد منفجره به بدن خود و انفجار آن‌ها در میان دشمنانی که خود با توجه به عوامل زیست‌محیطی و نوع نژاد، دسته‌بندی شده‌اند، دوباره به یک فاعل یا کننده‌ی کار تبدیل می‌شود. موضوع یهودیت به عنوان یک مقوله‌ی بیولوژیکی با اقتدار و انسجام نسبی قابل توجهی در سطوح پراکنده در حال ظهور است و این تجلی خصوصاً از زمان آغاز انتفاضه‌ی دوم منشأ اقدامات متعدد و متفاوتی در عرصه‌ی مسائل جاری این منطقه بوده است و خواهد بود.

سیاست‌های فضاکشی به خودی خود نوعی سیاست انتحاری به شما می‌روند. جسم آواره و فاقد مکانی که این سیاست‌ها به وجود می‌آورند، جسمی است که قابلیت و آمادگی حملات انتحاری را دارد. جسم آواره جسمی است که به هیچ سرزمینی تعلق ندارد و جسمی است که همانند یک ماهواره در مدار زمین قرار دارد. در منطقه‌ی تک‌قطبی امپریالیسم که تحت کنترل و سلطه‌ی آمریکاست، جسم به شیئی غیر قابل کنترل و غیر قابل تسلط تبدیل می‌شود که همواره آماده‌ی انتقام‌گیری است.

اعمال خشونت‌آمیز تنها روش مقاومت در برابر استعمارگران نیست. به عنوان مثال فلسطینی‌ها برای مقابله با پروژه‌ی فضاکُشی رژیم صهیونیستی و سرپیچی از این حکومت استعمارگر، بدون کسب مجوز اقدام به احداث منازل مسکونی می‌کنند؛ هرچند که خطر انهدام این منازل همواره وجود دارد. نتایج مطالعاتی که از سوی نویسنده‌ی این مقاله پیرامون سرمایه‌گذاری آوارگان فلسطینی در اراضی اشغالی انجام گرفته است، نشان می‌دهد که بخش اعظم سرمایه‌گذاری در این مناطق به ساخت و ساز اختصاص یافته است […].

دیوار شفاف و دروازه‌های کدر

روچاما مارتون و دالیت باوم

جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست

[…] فرضیه‌هایی که اسرائیلی‌های صهیونیست آن‌ها را عمیقاً باور دارند، چنین القا می‌کنند که «اسرائیلی‌های صهیونیست، نژاد پاک و برتر هستند، حق همیشه با آن‌ها است، ارزش‌های اخلاقی آن‌ها از برترین ارزش‌های انسانی است، آن‌ها هیچ عمل شیطانی انجام نمی‌دهند، آن‌ها قربانی جنایات دشمنانشان می‌شوند و آن‌ها جامعه‌ای متحد و یک‌پارچه هستند.» از نظر جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست، ارتش اسرائیل در جهت دست‌یابی به اهداف پاک و انسانی عمل می‌کند. در واقع آن‌ها عقیده دارند ارتش اسرائیل برای دفاع از جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست به تمهیدات و روش‌هایی متوسل می‌شود که استفاده از آن‌ها برای دفاع در برابر دشمن غیرقابل اجتناب است. به عقیده‌ی جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست، ارزش‌های اخلاقی آن‌ها برترین ارزش‌ها است و برای دیگران نمونه و الگو است. تظلم و قربانی شدن، حسّ مشترکی است که میان تمام افراد این جمعیت وجود دارد. یهودی‌ها عقیده دارند در اعصار و مکان‌های مختلف همواره مورد ظلم واقع و قربانی شده‌اند. آن‌ها علی‌رغم وجود قدرت نظامی اسرائیل، بر هویت، مظلومیت و قربانی بودن خود تأکید دارند و وانمود می‌کنند که همواره در انتظار وقوع فاجعه‌ای اجتناب ناپذیر هستند. جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست در اراضی اشغالی همواره زندگی و جان خود را از سوی اعراب در خطر می‌بینند. طی این سال‌ها، خطراتی که یهودیان همواره از آن‌ها هراس داشته‌اند شامل حمله‌ی اعراب، شکست در جنگ، در اقلیت قرار گرفتن و بمب‌گذاری‌های انتحاری بوده است.

یکی دیگر از باورهای مشترک این جمعیت که با باور قبلی (قربانی شدن) ارتباط نزدیکی دارد، این است که صهیونیست‌ها عقیده دارند «تمام مردم دنیا با آن‌ها دشمنی و عناد دارند.» اعراب همواره بخشی از ماهیت این دشمن خیالی را تشکیل داده‌اند. یهودی‌ها عقیده دارند که اعراب کمر به نابودی آن‌ها بسته‌اند و همواره، قصد دارند آن‌ها را به دورن دریا بیاندازند.

یکی‌ دیگر از باورهای مشترک صهیونیسم این است که فلسطین در ابتدا سرزمینی خالی از سکنه بود. (یکی از شعارهای ابتدایی صهیونیسم که به اسرائیل زنگویل ۱۸۹۲ نسبت داده می‌شود، این است که فلسطین سرزمینی خالی از سکنه، برای مردمی فاقد سرزمین.) چنین ایده‌هایی برای توجیه سیاست‌های اشغالگرانه‌ی صهیونیست‌ها ضروری به نظر می‌رسید. آن‌ها با استناد به این باور، خود را افرادی مُحق تلقی کردند و از قبول مسئولیت اشغال سرزمین انسان‌های دیگر شانه خالی کردند اما حقیقت این است که سرزمین فلسطین خالی از سکنه نبود. بنابراین اسرائیلی‌های صهیونیست مقدمات خالی بودن فلسطین را فراهم کردند آن‌ها اراده کردند که فلسطین را سرزمین فاقد سکنه ببینند!

این ایده در سال‌های اولیه‌ی اشغال فلسطین مؤثر واقع شد، اما با بیداری فلسطینی‌ها و شروع انتفاضه، صهیونیست‌ها دیگر نتوانستند مردم فلسطین را نادیده بگیرند. بنابراین به بهانه‌ی دفاع از خود، ‌دیوار حائل را ساختند تا به این ترتیب فلسطینی‌ها را از دید خود پنهان کنند. البته دلیل ساختاری دیوار حائل، دفاع از خود بود. دلیل ظاهری ساخت دیوار، دفاع در برابر گلوله‌ها و بمب‌های فلسطینیان و دلیل پنهان آن (که دلیل واقعی نیز می‌باشد) دفاع در برابر «دیده شدن» بود. با ساخت دیوار حائل آن‌ها خود را هم از دیده شدن و هم از دیدن سکنه‌ی واقعی سرزمین فلسطینی نجات دادند. به این ترتیب، فرضیه‌های اولیه‌ی صهیونیست‌ها همچنان پابرجا باقی ماند و آن‌ها همچنان خود را نژادی پاک، برتر و محق قلمداد کردند. دیوار حائل با پنهان کردن فلسطینیان، رؤیای تصرف سرزمین خالی از سکنه را حفظ می‌کند. یهودیان نمی‌توانند آن طرف دیوار را ببینند؛ آن‌ها غیر از خود دیوار، چیز دیگری را نمی‌بینند. بنابراین، سرزمین فلسطین همچنان خالی از سکنه است!

با توجه به ساختار دفاعی دیوار حائل، به نظر می‌رسد بررسی این دیوار با استفاده از مباحث و اصول روان‌شناسی بسیار معقول و منطقی است. […]

جداسازی

یکی از راه‌های کشف ساختار روان‌شناسی موجود در دیوار حائل، توجه به ایده یا بحث جداسازی است. قدرت و تأثیر ساختار جداسازی از سادگی آن نشأت می‌گیرد. جداسازی به دو ایده و مفهوم محدود می‌شود؛ تمام دنیا به دو قسمت «خوب» و «بد» تقسیم می‌شود و حد وسطی وجود ندارد. طبق عقیده‌ی ملانی کلین، ایده‌ی جداسازی، یک ساختار دفاعی روانی است که خوب و بد را در درون خود انسان و دیگران از هم جدا می‌کند. کلین عقیده دارد جداسازی حاصل اضطراب و حساسیت شدیدی است که جز «خوب» و «بد» هیچ حدّ وسطی را نمی‌پذیرد و به عنوان ابتدایی‌ترین تمهید دفاعی در برابر اضطراب و نگرانی به شمار می‌رود. […] در این حالت ساختار جداسازی، «خود» و «دیگری» را به دو بخش همسان تقسیم می‌کند؛ بخش خوب و برتر در برابر بخش بد و شیطانی.

ترس و وحشت باعث فعال شدن ابتدایی‌ترین و بی‌واسطه‌ترین مکانیسم‌های روانی در انسان می‌شود. یکی از مکانیسم‌های ابتدایی روانی در انسان که بر اثر ترس و وحشت فعال می‌شود، نیروی حیوانی و زور جسمانی است. روند جداسازی در انسان مستلزم حفظ و افزایش دائمی انرژی است، اما در نهایت باید گفت چنین مکانیسمی مؤثر و مفید نیست. این مکانیسم روانی، اضطراب و نگرانی را کاهش نمی‌دهد و فقط آن را به طور موقت متوقف می‌کند و تسکین می‌دهد. چنین مکانیسمی دلایل و عوامل اضطراب و نگرانی در انسان را از بین نمی‌برد، بلکه موقتاً آن‌ها را از انسان دور می‌کند. دیوار حائل فضای درونی سرزمین‌های اشغالی را به دو بخش تقسیم می‌کند؛ بخش «بد» و نامطلوب که رویارویی با آن برای صهیونیست‌ها مشکل است و بخش «خوب» و دل‌پذیر که با باورهای یهودیان مطابق است. بخش بد از بخش خوب جدا و به خارج رانده می‌شود، به عبارت دیگر، به بخش «دیگری» واگذار می‌شود. به این ترتیب، خود درونی جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست برای آن‌‌ها پاک و برتر باقی می‌ماند.

هم‌‌ذات پنداری معکوس

واگذاری بخش نامطلوب «خود» به «دیگری» در راستای احقاق دو هدف مهم صورت می‌گیرد؛ رهایی از بخش نامطلوب خود و مشروعیت بخشیدن و توجیه خوار و حقیر شمردن این بخش نامطلوب در دیگری. علاوه بر این، چنین مکانیسمی رؤیای کنترل و مالکیت بخش‌های واگذار شده، یعنی بخش «بد» را فعال می‌کند. کلین «هم‌ذات پنداری معکوس» را اینگونه تعریف می کند: «هم‌ذات پنداری معکوس مکانیسمی است که در توهم و خیال انسان نمود پیدا می‌کند و طی آن فرد برای آزار، کنترل یا تملک دیگری، تمام یا بخشی از خود را به دیگری نسبت می‌دهد. دیوار حائل باعث می شود تا صهیونیست‌ها با نسبت دادن خشونت‌طلبی، تجاوزگری، ستمگری، انحصارطلبی و قانون‌شکنی خود به فلسطینیان ساکن پشت دیوار، این خصوصیات خود را نبینند.»

صهیونیست‌ها دیوار را به عنوان نماد تجاوزگری و خشونت‌طلبی خود نمی‌بینند، بلکه دیوار برای آن‌ها وسیله‌ای دفاعی است که آن‌ها را در برابر خشونت‌طلبی که فقط به فلسطینیان نسبت می‌دهند، محافظت می‌کند. در واقع، دیوار حائل در تحقق این ایده‌ی واهی و نیز در وارونه جلوه دادن حقیقت به صهیونیست‌ها کمک می‌کند. به این ترتیب، هدف اولیه‌ی ساخت دیوار حائل محقق می‌شود؛ این دیوار صهیونیست‌ها را از مشاهده و مواجه شدن با خوی خشونت‌طلبی و تجاوزگری خود محافظت و فرضیه‌های اولیه‌ی صهیونیسم یعنی نژاد برتر و قربانی بودن را همچنان حفظ می‌کند. […] در واقع این دیوار را می‌توان نماد مجسم راه حل مشکلی پیچیده، تاریخی، سیاسی و روان‌شناسی تلقی کرد. جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست، خود را جامعه‌ای پسامدرن، پیشرفته، امروزی و همسان با جوامع متمدن غربی تلقی می‌کنند. در تبلیغات توریستی آن‌ها، این جمله‌ی مشهور اغلب به چشم می خورد؛ اسرائیل تنها دموکراسی خاورمیانه است. دیوار حائل در اذهان صهیونیست ها نقش یک ماشین زمان را بازی می کند؛ وسیله‌ای که آن‌ها را از ساکنان اولیه‌ی دنیای آن‌ها جدا می‌کند. به اعتقاد آن‌ها دیوار حائل سادگی، بدویت، عقب‌ماندگی و وحشیگری‌های فلسطینیان را در آن سوی خود پنهان می‌کند. به این ترتیب، صهیونیست‌ها خود را در این سوی همان دیوار، افرادی پیشرفته، متمدن و بافرهنگ قلمداد می‌کنند.

دیوار زشت است، چون یکی از اهداف صهیونیست‌ها از ساخت آن، این است که انسان‌های آن سوی دیوار را به جای انسان‌های معمولی، افرادی دیوصفت و شیطانی قلمداد کنند. به این ترتیب، ماهیت و وجود فلسطینی‌ها با وجود دیوار حائل از اهمیت ناچیزی برخوردار است؛ آن‌ها به عنوان موجوداتی پست، زشت، کثیف، خشن و خطرناک معرفی می‌شوند. چنین برداشتی از اعراب در سخنان پروفسور رافی اسرائیل (استاد دانشگاه مطالعات خاورمیانه) که اخیراً در دادگاهی علیه رهبر جنبش‌های اسلامی در اسرائیل به عنوان شاهد احضار شده بود، به خوبی مشهود است. وی می‌گوید «اعراب بهداشت را رعایت نمی‌کنند. دهکده‌های آن ها کثیف است. آن‌ها جانیان خطرناک و بسیار خشن و پرهیاهویی هستند.» به این ترتیب، دیوار نماد و تجسم غیرممکن بودن هم ذات پنداری و احساس یگانگی صهیونیست‌ها با فلسطینیان است.

دیوارها و حصارها

دیوار حائل در مناطق دور از مراکز و جمعیت شهری به حصارها، سیم خاردار و مکانیسم‌های مختلف تجسسی مانند حسگرها، پاسگاه‌های ایست و بازرسی و برج‌های دیده‌بانی نیز مجهز است. به این ترتیب با ساخت دیوار حائل، عملاً از برخی از انواع «دیدن» اجتناب شده است، اما برخی دیگر همچنان کاربرد دارند. جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست دوست ندارند فلسطینی‌ها را ببینند، اما نظارت و کنترل بر آن‌ها، امری ضروری به نظر می‌رسد. بنابراین آن‌ها را با استفاده از وسایلی غیر از قوه‌ی بینایی انسان و مثلاً از طریق مگسک تفنگ، می‌بینند.

روزی یک فعال اسرائیلی در اردوگاه صلح ماشا گفت «نشانه‌گیری و تیراندازی از پشت حصار بسیار آسان‌تر از تیراندازی از پشت دیوار است.» این کمپ از دو چادر تشکیل شده بود که در اطراف دهکده‌ی فلسطینی ماشا، نزدیک محل احداث دیوار حائل، بنا شده بودند. در سال ۲۰۰۳ ده‌ها فعال فلسطینی، اسرائیلی و بین‌المللی به مدت پنج ماه این اردوگاه را با هدف ابراز مخالفت با ساخت دیوار حائل برپا کرده بودند. شش ماه بعد و در طول اقدام مخالفت‌آمیز دیگری که در همان مکان و از سوی همان فعالان سیاسی انجام شد، نیروهای رژیم صهیونیستی از حصارهای دیوار به سوی گیل ناآماتی، یکی از فعالان اسرائیلی شلیک و او را به سختی مجروح کردند.

دروازه‌های کدر امنیت

دیوار حائل که در برخی مناطق از بلوک‌های بتونی خاکستری رنگ و به ارتفاع یک ساختمان سه طبقه ساخته شده است، ‌از میان کرانه‌ی باختری عبور می‌کند.

جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست به زشتی دیوار واقف هستند، اما عقیده دارند وجود چنین منظره‌ی ناپسندی در کرانه‌ی باختری ناشی از اقدامات خصمانه‌ی فلسطینیان است. آن‌ها برای توجیه ساخت دیوار حائل، مسائل امنیتی را مستمسک قرار داده‌اند. دلیلی که آن‌ها برای ساخت این دیوار در اراضی اشغالی ارائه می‌کنند، بسیار واضح است؛ دیوار حائل از نفوذ مبارزان فلسطینی به مناطق یهودی‌نشین و به خطر افتادن جان اسرائیلی‌ها جلوگیری می‌کند. صهیونیست‌ها ادعا می‌کنند باید از ورود تروریست‌ها به شهرها، جاد‌ه‌ها، رستوران‌ها، مراکز خرید و همچنین وسایل نقلیه‌ی عمومی اسرائیلی‌ها، ممانعت کنند. به عقیده‌ی صهیونیست‌ها، تمام مردم فلسطین، ذاتاً تروریست هستند. به عبارت دیگر، جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست می‌پندارند باید برای رسیدن به اهداف خود، از ورود فلسطینی‌های مشکوک (یعنی تمام فلسطینی‌ها) به جوامع اسرائیلی جلوگیری کرد و دیوار حائل به همین منظور ساخته شده است.

همان‌گونه که بارها از سوی طراحان دیوار حائل مطرح شده است، هدف از ساخت این دیوار تعیین مرزهای نهایی اسرائیل نیست. رژیم صهیونیستی همواره از تعریف و تعیین مرزهای خود امتناع کرده است و همچنان از انجام این کار طفره می‌رود. دست‌اندرکاران ساخت دیوار حائل ادعا می‌کنند این دیوار برای محافظت صهیونیست‌ها از انواع خطرات و تهدیدهای احتمالی ساخته شده است. همان گونه که ایهود باراک گفته است، به اعتقاد صهیونیست‌ها، اسرائیل همانند خانه‌ای پیشرفته و متمدن است که در میان جنگلی وحشی و به دور از تمدن بنا شده است.

دیوار حال در اذهان صهیونیست ها مثل ماشین زمان است که آن ها را از دنیای اطرافشان جدا می کند. در این تصور، دنیای خیالی صهیونیست‌ها مملو از خطراتی است که جان ساکنان پیشرفته‌ی آن را تهدید می‌کند. بنابراین دیوار حائل بخشی از این خانه محسوب می شود. قوانین ارتش رژیم صهیونیستی به گونه‌ای تغییر یافته است که به نیروهای خود امکان مقابله با هرگونه حمله و تهدید علیه دیوار حائل را می‌دهد؛ گویی حمله به دیوار حائل، حمله به جان و زندگی صهیونیست‌ها است. تیراندازی به سوی ناآماتی، فعال اسرائیلی، این گونه توجیه شد که نگهبانان اسرائیلی دیوار، از هرج و مرج طلبی فعالانی که قصد داشتند یکی از دروازه‌های دیوار را باز کنند، جلوگیری کرده‌اند. ساکنان اراضی اشغالی در صورت نزدیک شدن به دیوار حائل، کشته می‌شوند و مرگ آن‌ها با قوانین ارتش رژیم صهیونیستی توجیه می‌شود.

تحرک و فعالیت

در سال‌های اخیر استحکامات، حصار، پاسگاه‌های ایست و بازرسی، برج‌های نگهبانی و دیوارهای فراوانی در کرانه‌ی باختری ساخته شده‌اند. تمام این موانع فیزیکی و شکل‌های مختلف دیوار حائل، بخشی از نظام پیشرفته‌ای هستند که برای کنترل تحرک و فعالیت فلسطینیان طراحی شده است. این نظام، محاصره، مقررات منع عبور و مرور، خاموشی، نوآوری در حیطه‌ی قانون و مقررات اداری، فناوری‌های جدید و روش‌های ظالمانه‌ی نظامی را شامل می‌شود. این نظام نه تنها برای کنترل تمام فعالیت و تحرک فلسطینیان، بلکه برای کنترل تمامی ابعاد زندگی آن‌ها طراحی شده است. با بررسی این نظام گسترده که تمام ابعاد زندگی مردم فلسطین را تحت کنترل دارد و نقش مهمی را در این زمینه ایفا می‌کند، دروازه‌ها، پاسگاه‌های ایست و بازرسی و برج‌های نگهبانی که به بهانه‌ی حفاظت از دیوار حائل در مناطق مختلف اراضی اشغالی تعبیه شده‌اند، تمام فعالیت و تحرک مردم فلسطین را تحت کنترل دارند.

منطقه‌ی حائل

هزاران فلسطینی ساکن اراضی اشغالی از مناطق مختلف کرانه‌ی باختری جدا شده و از زمین‌های کشاورزی، ادارات، شهرهای دیگر و مراکز خدمات ضروری دور افتاده‌اند. منطقه‌ی ممنوعه، به منطقه‌ای گفته می‌شود که بین دیوار حائل و مرز آتش‌بس ۱۹۴۹ واقع شده است.

پس از اتمام مرحله‌ی اول ساخت دیوار حائل در سال ۲۰۰۳، منطقه‌ی ممنوعه به منطقه‌ی نظامی تبدیل شد. هیج فلسطینی بدون کسب مجوز از ارتش رژیم صهیونیستی، اجازه‌ی ورود به این منطقه را ندارد.

مقامات رژیم صهیونیستی برای فلسطینیانی که در این منطقه زندگی می‌کنند، شرایط عبور و مرور بسیار پیچیده و گسترده‌ای را در نظر گرفته‌اند. این افراد برای ادامه‌ی زندگی در این منطقه حتماً باید مجوزهای مذکور را اخذ کنند. ساکنان دیگر کرانه‌ی باختری باید مجوزهای جداگانه بگیرند و از دروازه‌های مخصوصی رفت و آمد کنند. برای رفت و آمد در این منطقه بیش از دوازده نوع مجوز عبور و مرور صادر می‌شود. دارندگان این مجوزها باید از دروازه‌های جداگانه و در زمان‌های خاص تردد کنند.

اقامت شبانه در منطقه‌ی ممنوعه، آوردن وسیله‌ی نقلیه به این منطقه و نقل و انتقال کالا از آن، به مجوزهای جداگانه نیاز دارد.

ارتش اسرائیل برای صدور این مجوزها از متقاضیان اسناد و مدارک مختلف و متعددی را درخواست می‌کند.

معیارهایی که برای صدور این مجوزها در نظر گرفته می‌شود، در هیچ اداره و سازمان دیگری اعمال نمی‌شود و ارتش رژیم صهیونیستی برای صدور یا عدم صدور این مجوزها اختیار تام دارد. ممکن است کمیته‌ی استیناف نظامی بنا به دلایل امنیتی، از صدور این مجوزها جلوگیری کند. مجوزها تاریخ انقضا دارند و پس از آن باید تمدید شوند.

هدف از اجرای چنین طرحی بهره گرفتن از منطقه‌ی ممنوعه و وارد کردن آن به مکانیسم کنترل است. کنترل تمامی ابعاد زندگی مردم فلسطین در منطقه‌ی ممنوعه، این منطقه را به منطقه‌ی حائل تبدیل کرده است و به عبارت دیگر این مسئله باعث تشدید محدودیت‌ها شده و منطقه‌ی ممنوعه را به دیواری سیار تبدیل کرده است.

نظارت

البته باید گفت این نظام کنترل، بوروکراسی محض نیست. بهتر است این مسئله را نیز با استفاده از ساختارهای روان‌شناسی توضیح داد؛ در اختلال وسواس فکری، ترس از مرگ بسیار مشهود است. فرد مبتلا به این اختلال قویاً عقیده دارد که با انجام برخی اعمال می‌تواند از مرگ قریب‌الوقوع خود و عزیزانش جلوگیری کند.

منافذ باز معمولاً به عنوان قسمت‌های پرخطر بدن انسان در نظر گرفته می‌شوند. عوامل خطرزا مانند میکروب‌ها و باکتری‌ها از این نقاط وارد بدن انسان می‌شوند و قطعاً ممانعت از ورود عوامل خطرزا می‌تواند انسان را در مقابل ترس از بیماری، مرگ و ناامنی محافظت کند. وسواس تمیز نگاه‌داشتن منافذ بدن و عاری ساختن این بخش‌ها از عوامل بیماری‌زا با وسواس فکری ارتش اسرائیل برای کنترل ورودی و خروجی‌های دیوار شباهت دارد.

وسواس کنترل منافذ بدن شبیه نوعی مکانیسم مدرن کنترل و نظارت است که با اصول بهداشتی، پاکیزگی و مصونیت در بابر انواع میکروب‌ها و باکتری‌ها در ارتباط است. آداب و رسوم این کار برای محافظت از خود در قبال آلودگی‌ها، بیماری و مرگ طراحی شده است.

این آداب و رسوم با گذشت زمان به طور مدام در حال تغییر و تحول هستند. انسان به خوبی می‌داند که امکان کنترل نهایی وجود ندارد و مصونیت کامل در قبال آلودگی، بیماری و مرگ ممکن نیست. بنابراین، اضطراب و ترس از این عوامل هرگز از بین نمی‌رود. این امر باعث می‌شود آداب و رسوم کنترل به طور مداوم تغییر پیدا کند.

این وسواس می تواند بر تمامی ابعاد و جنبه‌های مختلف زندگی فرد مبتلا به وسواس فکری غلبه پیدا کند و تمام زندگی فرد را تحت‌الشعاع قرار بدهد، در این صورت فرد مدام به دنبال یافتن پناهگاه و راه فرار خواهد بود.

دیوار بتونی

دیوار حائل یک مانع ساخت بشر است و به وضوح نماد باورها و ترس‌های نهادی جمعیت اسرائیلی‌های صهیونیست می‌باشد. ارتفاع بیست و پنج پایی این دیوار، نماد اسرائیل و دروازه‌های زردرنگ و فلزی آن بیانگر وسواس کنترل آن‌ها است.

اگر بخواهیم دیوار حائل را تنها با توجه به جنس آن (بتون) بررسی کنیم، باید گفت این دیوار فقط یک دیوار ساده است و مانند تمام ساخته‌های دست بشر شیء بی‌جانی است. اگر از ارزش‌ها و ماهیت نمادین دیوار صرف نظر کنیم، شاید در تاریکی شب اصلاً به چشم نیاید.

در آگوست ۲۰۰۴ یک راهپیمایی در مخالفت با ساخت دیوار حائل در ابودیس، دهکده‌ای فلسطینی در نزدیکی بیت‌المقدس، ترتیب داده شد. هزاران فلسطینی، اسرائیلی و شخصیت‌های بین‌المللی در این منطقه گرد هم آمده بودند تا به سخنان آرون گاندی، نوه‌ی مهاتما گاندی، درباره‌ی چگونگی مخالفت با دیوار حائل بدون توسل به خشونت، گوش دهند. در طول این راهپیمایی، مرد جوانی ناگهان شروع به بالا رفتن از بلوک‌های بتونی دیوار حائل کرد. وی پس از رسیدن به بالای دیوار، شروع به تکان دادن پرچم فلسطین کرد. در این هنگام تمام شرکت‌کنندگان از ترس توأم با احترام به مدت چند دقیقه نفس‌های خود را در سینه حبس کردند. پس از چند دقیقه برخی از مردم سکوت را شکستند و از مرد جوان پیروی کردند. ناگهان هیبت و شکوه دیوار بتونی در مقابل چشمان ما از هم فرو پاشید و تمام تأثیر روانی خود را از دست داد. در واقع دیوار حائل برای چند لحظه به یک دیوار معمول و ساده تبدیل شد.

(در برابر دیوار، گردآوری: مایکل سورکین، مترجم: آزیتا گلزاده و پرویز قاسمی، انتشارات روایت فتح، چاپ اول، ۱۳۸۶)

// // ?>


کشور برگزیده! (گزیده‌ای گفتگوی دیوید بارسامیان با نوآم چامسکی)

  • شرایط حاکم بر ائتلاف ایالات متحده اسرائیل تغییر کرده است، امّا آیا این تغییرات ساختاری بوده است؟

به رغم موافقت‌نامه‌ای که در سپتامبر ۱۹۹۳ میان اسرائیل و سازمان آزادی‌بخش فلسطین منعقد شد، تغییرات ساختاری عمده‌ای در مناسبات آمریکا – اسرائیل صورت نگرفته است. فقط می‌توان گفت ظرفیت اسرائیل برای خدمت به منافع ایالات متحده، دست کم در کوتاه مدت، احتمالاً افزایش یافته است.

کابینه‌ی کلینتون این نکته را کاملاً روشن ساخت که قصد دارد بر سوگیری افراطی کابینه‌ی بوش در طرفداری از اسرائیل پافشاری کند. آن‌ها مارتین ایندایک را که قبلاً در کمیته‌ی امور عمومی آمریکا – اسرائیل [که یک گروه فشار است] خدمت می‌کرد، به مسئولیت میز خاورمیانه درشورای امنیت ملی منصوب کردند.

وی رئیس یک مؤسسه تحقیقاتی ساختگی، به نام انستیتوی مطالعات شرق نزدیک واشنگتن بوده است. علت وجودی این مؤسسه آن است که روزنامه‌نگارانی که می‌خواهند تبلیغات اسرائیلی منتشر سازند، امّا این کار را به شیوه‌ای «عینی» انجام دهند، می‌توانند از کسی نقل قول کنند که چیزی را که آن‌ها می‌خواهند بیان می‌کند.

ایالات متحده همواره در این به اصطلاح مذاکرات صلح، یک هدف عمده را دنبال می‌کرده است – اینکه ائتلاف پنهان و سنتی میان اسرائیل و خاندان‌های دیکتاتور حاکم بر کشورهای خلیج فارس به نوعی علنی‌تر یا مستحکم‌تر شود (این هدف در جریان مذاکرات اسرائیل – سازمان آزادی‌بخش فلسطین در اواخر سال ۱۹۹۳ پیش رفته است.)

امّا یک مسئله‌ی بزرگ وجود دارد. نقشه‌های اسرائیل برای تصرف و انضمام آنچه که از سرزمین‌های اشغالی می‌خواهد – نقشه‌هایی که هیچ‌گاه تغییر نکرده است – به پاره‌ای مسائل عینی تبدیل می‌شود. اسرائیل همواره امیدوار بوده است که در بلند مدت بتواند بیشتر فلسطینی‌ها را اخراج کند.

آن‌ها سال‌های متمادی این کار را کردند – توانستند گروه کثیری از مردم را وادار به ترک سرزمین خود نمایند – امّا اکنون در نتیجه‌ی افزایش جمعیت غافلگیر شده‌اند. این موضوع مشکلاتی واقعی به بار می‌آورد، زیرا اسرئیل قصد دارد آب و زمین قابل استفاده را تصرف کند (چشم‌اندازی که در موافقت‌نامه‌ی اسرائیل – سازمان آزادی‌بخش فلسطین به پیش برده شده است).

  • گزارش برخورد اسرائیل با بیش از بیست قطعنامه‌ی شورای امنیت که سیاست‌های این کشور را محکوم می‌کند چگونه است؟

اسرائیل همچنان در مرحله‌ی طبقه‌ی فاقد شعور طبقاتی است.[۱]

نه هیچ مجازاتی نه هیچ اعمال زوری؟

هیچ. یکی از این قطعنامه‌ها را به طور تصادفی در نظر بگیرید – قطعنامه‌ی ۴۲۵ شورای امنیت که در ماه مارچ سال ۱۹۷۸ به تصویب رسید. در این قطعنامه از اسرائیل خواسته شده است که بلافاصله و بدون قید و شرط از خاک لبنان عقب‌نشینی کند. امّا اسرائیل هنوز در لبنان است، هر چند دولت لبنان در فوریه‌ی سال ۱۹۹۱ هنگامی که همه رهسپار جنگ با عراق بودند، این درخواست را مجدداً مطرح کرد.

ایالات متحده هرگونه کوششی برای تغییر امور را سد خواهد کرد. بسیاری از قطعنامه‌های شورای امنیت که ایالات متحده آن را وتو کرده است به تهاجمات یا سبعیت‌های اسرائیل مربوط می‌شود.

به عنوان مثال، اشغال لبنان در سال ۱۹۸۲ را در نظر بگیرید. در آغاز ایالات متحده نیز با محکومیت این اقدام توسط شورای امنیت همراهی کرد. امّا ایالات متحده چند روز بعد یکی از قطعنامه‌های مهم شورای امنیت را که از همه‌ی طرف‌های درگیر می خواست عقب‌نشینی کنند و به جنگ پایان دهند وتو کرد، و بعداً باز هم قطعنامه‌ی مشابه دیگری را وتو کرد.

  • ایالات متحده با چند مورد اخیر قطعنامه‌ها یا اخراج‌های سازمان ملل همکاری کرده است؟

ایالات متحده همراهی کرده است، امّا نگذاشته است این مصوبات چنگ و دندانی داشته باشند. پرسش مهم این است که آیا ایالات متحده کاری صورت خواهد داد یا خیر؟ مثلاً ایالات متحده به قطعنامه‌ی شورای امنیت دایر بر محکومیت اشغال بلندی‌های جولان رأی موافق داد. امّا هنگامی که قرار شد در این مورد اقدامی صورت گیرد از این کار امتناع کرد.

  • قانون بین‌المللی فراتر از قانون دولتی است، امّا اسرائیل می‌گوید این قطعنامه‌ها قابل اجرا نیست. چگونه قابل اجرا نیست؟

درست همان‌طور که قانون بین‌المللی در مورد ایالات متحده قابل اعمال نیست، در حالی که حتی دادگاه بین المللی نیز این کشور را نکوهش کرده است. دولت‌ها همان کاری را انجام می‌دهند که دوست دارند – هرچند البته دولت‌های کوچک باید اطاعت کنند.

اسرائیل یک دولت کوچک نیست، بلکه ضمیمه‌ی یک ابر قدرت جهانی است، لذا همان کاری را انجام می‌دهد که ایالات متحده مجاز می‌شمارد. ایالات متحده به این کشور می‌گوید: لزومی ندارد از هیچ یک از این قطعنامه‌ها تبعیت کنید. به همین دلیل است که این قطعنامه‌ها خنثی و بی‌اعتبارند – درست همان‌طور که وقتی ایالات متحده محکوم می‌شود بی‌اعتبارند.

ایالات متحده هیچ‌گاه در یک قطعنامه‌ی شورای امنیت محکوم نمی‌شود، زیرا چنین قطعنامه‌ای را وتو می‌کند. اشغال پاناما را در نظر بگیرید. شورای امنیت دو قطعنامه دارد که در آن‌ها آمریکا محکوم شده است. ما هر دوی آن‌ها را وتو کردیم.

شما می‌توانید قطعنامه‌های متعدد شورای امنیت را ببینید که به دلیل محکوم کردن ایالات متحده به تصویب نرسیده‌اند، قطعنامه‌هایی که اگر درباره‌ی یک کشور بی‌دفاع بود مسلماً تصویب می‌شد. مجمع عمومی نیز همواره قطعنامه‌هایی را تصویب می‌کند، امّا این قطعنامه‌ها اعتباری ندارند و صرفاً توصیه محسوب می‌شوند.

  • به خاطر می‌آورم که با رونا ریشماوی، یکی از وکلای سازمان حقوق بشر الحق در رام‌الله، واقع در ساحل غربی صحبت می‌کردم. او می‌گفت هنگامی که به دادگاه می‌رود، نمی‌داند که آیا قاضی اسرائیلی موکلان او را طبق قانون فوق‌العاده‌ی قیومیت بریتانیا محاکمه خواهد کرد، یا قانون اردن، یا قانون اسرائیل یا قانون عثمانی.

با قوانین خودشان. مقرراتی اداری وجود دارد که هیچ‌گاه منتشر نمی‌شوند. همان‌طور که هر وکیل فلسطینی به شما خواهد گفت، نظام حقوقی در این سرزمین‌ها یک لطیفه است. اصولاً قانونی وجود ندارد، بلکه هرچه هست قدرت است.

اغلب محکومیت‌ها مبتنی بر اعترافات است، و همه به خوبی می‌دانند معنی اعتراف چیست. سرانجام، پس از گذشت حدود شانزده سال، یک دروزی بازنشسته‌ی ارتش اسرائیل که اعتراف کرده و محکوم شده بود، بی‌گناه شناخته شد. سپس این ماجرا به یک رسوایی تبدیل شد. یک هیأت بازرسی مأمور دنبال کردن این مسئله شد، و دادگاه عالی اعلام کرد که سرویس‌های مخفی به مدت شانزده سال به آن‌ها دروغ گفته‌اند. همان‌طور که همه می‌دانند، سرویس‌های مخفی مردم را شکنجه می‌کردند، امّا در دادگاه چنین عملی را انکار می‌کردند.

این واقعیت که آن‌ها به دادگاه عالی دروغ گفته بودند هیاهوی بسیاری به پا کرد. هنگامی که دروغ تحویل دادگاه عالی می‌دهند چگونه می‌توان از دمکراسی حرف زد؟ امّا شکنجه مسئله‌ی مهمی نبود – همه این موضوع را می‌دانستند.

سازمان عفو بین‌المللی، در سال ۱۹۷۷ در لندن با قاضی دادگاه عالی، موشه اتزیونی مصاحبه کرد. آن‌ها از او خواستند توضیح دهد که چرا درصد فوق‌العاده بالایی از اعراب اعتراف می‌کنند. او گفت: «این بخشی از سرشت آن‌ها است.» این است نظام حقوقی اسرائیل در این سرزمین‌ها.

  • نظرتان را درباره‌ی اُروِلیسم[۲] «منطقه‌ی امن» و «منطقه‌ی حائل» بیان کنید.

در جنوب لبنان؟ این اصطلاحات را اسرائیل به کار می‌برد، و رسانه‌های گروهی نیز از آن استفاده می‌کنند.

اسرائیل در سال ۱۹۷۸ جنوب لبنان را اشغال کرد. این اقدام در چارچوب موافقت‌نامه‌های کمپ دیوید صورت گرفت. کاملاً آشکار بود که این موافقت‌نامه‌ها چنین پیامدهایی را به دنبال خواهد داشت. چون مصر به عنوان یک عامل بازدارنده کنار گذاشته شده بود، دست اسرائیل برای حمله به لبنان و انضمام سرزمین‌های تصرف شده به قلمرو خود باز می‌ماند.

اسرائیل جنوب لبنان را اشغال کرد و از طریق دست‌نشاندگانش در آنجا باقی ماند – در آن زمان نیروهای شبه نظامی سرگرد سعد حداد، اساساً یک نیروی مزدور اسرائیلی بود. در این هنگام بود که قطعنامه‌ی ۴۲۵ شورای امنیت – که قبلاً درباره‌‌اش صحبت کردیم به تصویب رسید.

هنگامی که اسرائیل در سال ۱۹۸۲ خاک لبنان را اشغال کرد، خشونت‌هایی در امتداد مرزها صورت گرفته بود که همگی از شمال اسرائیل سرچشمه می‌گرفت. با میانجیگری ایالات متحده آتش‌بسی برقرار شد که سازمان آزادی‌بخش فلسطین با کمال دقت آن را رعایت کرد، و هرگونه فعالیتی را در امتداد مرزها متوقف نمود. امّا اسرائیل دست به هزاران فعالیت تحریک‌آمیز زد، و از جمله هدف‌های غیر نظامی را بمباران نمود؛ هدف از همه‌ی این کارها آن بود که سازمان آزادی‌بخش فلسطین را وادار به عکس‌العمل کند، و بهانه‌ی لازم برای اشغال را به دست آورد.

شیوه‌ی بازسازی این وقایع در نشریات آمریکایی جالب توجه است. آنچه نوشته می‌شد قصه‌هایی درباره‌ی گلوله‌باران سکونت‌گاه‌های اسرائیلی توسط سازمان آزادی‌بخش فلسطین بود که بخشی از یک داستان واقعی است (آن هم در سالی که به تهاجم اسرائیل در سال ۱۹۸۲ منجر شد).

حقیقت آن بود که اسرائیل شمال مرز را بمباران و اشغال می‌کرد، و سازمان آزادی‌بخش فلسطین واکنشی نشان نمی‌داد. در واقع، فلسطینی‌ها سعی می‌کردند از طریق مذاکره به نوعی توافق دست یابند. همان‌طور که من چندین بار با سند نشان داده‌ام – البته، بی‌فایده – حقیقت وقایع مربوط به سال‌های پیشتر نیز شباهت چندانی با تصویر ارائه شده ندارد.

می‌دانیم پس از آنکه اسرائیل لبنان را اشغال کرد چه اتفاقی افتاد. آن‌ها زیر فشار نیرویی که آن را «تروریسم» می‌نامند بیرون رانده شدند، و مراد از تروریسم مقاومت مردمی است که تسلیم نشده بودند. اسرائیل موفق شد مقاومت بنیادگرایان را بیدار کند، و بعداً نیز نتوانست آن را تحت کنترل بگیرد. آن ها ناگزیر از عقب‌نشینی شدند.

آن‌ها بخش جنوب را که «منطقه‌ امن» می‌نامند حفظ کردند – هرچند هیچ دلیلی وجود ندارد که این مسئله کمترین ارتباطی با امنیت داشته باشد. این منطقه جای پای اسرائیل در لبنان است. در حال حاضر به وسیله‌ی یک ارتش مزدور، به نام ارتش جنوب لبنان، اداره می‌شود که از حمایت نیروهای اسرائیلی برخوردار است. آن‌ها بسیار سفاک‌اند، و اتاق‌های شکنجه‌ی هولناکی دارند.

ما از جزئیات کامل قضایا اطلاع نداریم، زیرا آن‌ها به افراد صلیب سرخ یا دیگران اجازه‌ی بازرسی نمی‌دهند. امّا گروه‌های حقوق بشر، روزنامه‌نگاران و دیگران دست به تجسس‌هایی زده‌اند. منابع مستقل – افرادی که اخراج شده‌اند، به علاوه‌ی بعضی منابع اسرائیلی – بر سبعیت رفتاری که می‌شود شهادت داده‌اند. حتی یک سرباز اسرائیلی چون نمی‌توانست وقایعی را که می‌دید تحمل کند، دست به خودکشی زد. عده‌ای دیگر در نشریات عبری در این باره مطلب نوشته‌اند.

انصار اردوگاه اصلی این منطقه است. این اردوگاه در شهر خیام احداث شده است. در سال ۱۹۷۸، پس از آنکه اسرائیل سال‌ها این منطقه را بمباران، و اغلب مردم را وادار به ترک محل کرده بود، شبه‌نظامیان حداد، زیر چشم نظامیان اسرائیلی دست به یک قتل عام زدند. علت این اقدامات عمدتاً آن است که لبنانی‌ها حاضر به همکاری با ارتش جنوب لبنان نیستند.

  • من به سخنان استیون سولارز [نماینده‌ی پیشین کنگره از حزب دمکرات از بروکلین] در بی‌بی‌سی گوش می‌دادم. او می‌گفت جهان معیاری دوگانه دارد: ۷۰۰,۰۰۰ نفر یمنی از عربستان سعودی اخراج شدند، و هیچ کس کلامی بر زبان نیاورد؛ ۴۱۵ نفر فلسطینی از غزه و ساحل غربی اخراج شدند، داد و فریاد همه بلند شده است.

هر استالینیستی همین حرف را می‌زند: «ما ساخاروف را به تبعید فرستادیم داد و فریاد همه بلند شد. درباره‌ی این یا آن ظلم دیگر که بدتر هم هست چه می‌توان گفت؟» برای یک مقلد استالینیست مانند سولارز همواره کس دیگری وجود دارد که جرم بدتری مرتکب شده است، پس چرا نباید آن خط را ادامه داد؟

تصادفاً در این میان یک تفاوت وجود دارد – یمنی‌ها به کشور خودشان عودت داده شدند، حال آنکه فلسطینی‌ها از کشور خودشان اخراج شدند. آیا حرف سولارز این است که اگر او و خانواده‌اش را در بیابانی در مکزیک رها کردند، همه‌ی ما باید سکوت اختیار کنیم؟

  • آقای آبراهام فاکسمن، گرداننده‌ی اتحادیه‌ی مبارزه با هتک حرمت در نامه‌ای به نیویورک تایمز می‌نویسد: دولت رابین از هنگام به دست گرفتن قدرت «آشکارا تعهد خود را به فرایند صلح نشان داده است.» اسرائیل آخرین طرفی است که باید تمایل خود را برای رسیدن به صلح اثبات کند. عملکرد دولت کارگری رابین را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

این مطلب کاملاً درست است که اسرائیل خواهان صلح است. هیتلر نیز خواهان صلح بود. همه خواهان صلح‌اند. مسئله این است که با چه شرایطی؟ دقیقاً همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، دولت رابین سرکوب در سرزمین‌های اشغالی را تشدید کرد. همین امروز بعد از ظهر با خانمی صحبت می‌کردم که دو سال گذشته را در غزه مشغول انجام وظیفه در زمینه‌ی حقوق بشر بوده است. این خانم همان چیزی را می‌گفت که همه می‌گویند، و هر کسی که مغز داشته باشد می‌داند: به محض آنکه رابین قدرت را به دست گرفت اوضاع وخیم‌تر شد، او مردی با مشت‌های آهنین است – این ارزیابی من از دولت رابین است.

در واقع در سرزمین‌های اشغالی عملکرد حزب لیکود بهتر از حزب کارگر است. در دوران حکومت بگین شکنجه و مجازات دسته جمعی متوقف شد. هنگامی که شارون حکومت را به دست گرفت اوضاع وخیم شد، امّا در دوره‌ی بگین به طور کلی بهتر بود. هنگامی که حزب کارگر در سال ۱۹۸۴ به حکومت رسید، شکنجه و مجازات دسته‌جمعی بار دیگر از سر گرفته شد، و بعداً انتفاضه وارد صحنه شد.

در فوریه‌ی سال ۱۹۸۹، رابین به گروهی از رهبران سازمان صلح فوری اظهار داشت که مذاکرات جاری با سازمان آزادی‌بخش فلسطین هیچ معنایی ندارد – او می‌خواست به این وسیله زمان لازم برای قلع و قمع کردن فلسطینی‌ها را به دست آورد. و ادامه داد آن‌ها قلع و قمع خواهند شد و درهم خواهند شکست.

  • چنین اتفاقی نیفتاد.

چرا! امّا رابین با خشونتی که اعمال کرد بار دیگر به آن جان بخشید. او به احداث سکونت‌گاه در سرزمین‌های اشغالی نیز ادامه داد، دقیقاً همان‌چیزی که هر کسی چشم بینا داشت پیش‌بینی می‌کرد. گرچه در مورد متوقف کردن احداث سکونت‌گاه‌ها تبلیغات زیادی صورت گرفت، امّا کاملاً روشن بود که این مطلب دروغی بیش نیست. فاکسمن این مطلب را می‌داند. مطمئنم که او مطبوعات اسرائیلی را می‌خواند.

آنچه رابین متوقف کرد، بعضی نقشه‌های افراطی جنون‌آمیز شارون بود. شارون همه جا به خانه سازی مشغول بود، حتی جاهایی که هیچ کس تصمیم به رفتن و اقامت نداشت. لذا رابین یک طرح ایجاد سکونت‌گاه معقول‌تر را در پیش گرفت. فکر می‌کنم ارقام کنونی، احداث ۱۱۰۰۰ واحد مسکونی جدید باشد.

حزب کارگر سیاستی معقول‌تر از حزب لیکود دارد، و این موضوع یکی از دلایلی است که ایالات متحده همواره این حزب را ترجیح می‌دهد. امّا آن‌ها نیز درست همان کاری را می‌کنند که لیکود می‌کند، امّا آرام‌تر و با تأنی بیشتر. آن‌ها مایل‌اند جهت‌گیری مدرن‌تری داشته باشند، و با هنجارهای ریاکاری غربی هماهنگ‌تر باشند. همچنین واقع‌بین‌ترند. برنامه‌ی احداث هفت شهرک بزرگ را به چهار شهرک تقلیل داده‌اند.

امّا هدفشان دقیقاً همان است – آرایش سکونت‌گاه‌ها به گونه‌ای که مناطق فلسطینی را از یکدیگر جدا کند. شبکه‌ی شاهر‌اه‌های بزرگ، سکونت‌گاه‌های یهودی‌نشین را به یکدیگر متصل می‌کند و دهکده‌های کوچک عرب‌نشین را در میان تپه‌ها به محاصره در می‌آورد. اعمال این سیاست به منظور اطمینان حاصل کردن از این موضوع است که هرگز هیچ‌گونه خودمختاری محلی به شکلی از خودگردانی معنادار تبدیل نخواهد شد (موافقت‌نامه‌ی اسرائیل – سازمان آزادی‌بخش فلسطین که در سپتامبر ۱۹۹۳ به امضا رسید، صرفاً تحقق این تعهد است). همه‌ی این سیاست‌ها همچنان ادامه دارد، و البته ایالات متحده نیز هزینه‌ی آن‌ها را تأمین می‌‌کند.

(گفتگو با نوام چامسکی، دیوید بارسامیان، ترجمه‌ی عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ اول، ۱۳۷۳، صص ۶۰-۴۹)


 

  1. Class by itself (طبقه‌ی در خود): این اصطلاح که مارکس آن را به کار برده و به معنی «طبقه‌ی فاقد شعور طبقاتی است» در مقابل اصطلاح class for itself (طبقه برای خود) به معنی طبقه‌ی دارای شعور طبقاتی است. منظور چامسکی آن است که گوش اسرائیل به این حرف‌ها بدهکار نیست.
  2. orwellism : منسوب به جرج اورل، بخصوص کتاب ۱۹۸۴ او که آینده‌ی یک دولت توتالیتر را تصویر می‌کند.
// // ?>


فلسطین، اسرائیل و آمریکا (گزیده‌ای از سخنرانی‌های نوآم چامسکی)

انتفاضه یک انقلاب مردمی بزرگ و توده‌وار، و واکنشی به رفتار فوق‌العاده بی‌رحمانه‌ای است که فلسطینی‌ها تحت آن زندگی می‌کرده‌اند. اسرائیل مشکلی بسیار جدی در خواباندن این انقلاب دارد. به عبارت دیگر سرکوب فلسطینی‌ها در کرانه‌ی باختری در حال حاضر از نظر کیفی تفاوتی با آنچه بیست سال پیش بوده است ندارد – تنها تفاوت در بالا رفتن شدت آن از زمانی است که فلسطینی‌ها از طریق انتفاضه به مقابله پرداختند. بنابراین بی‌رحمی‌هایی که شما گاهی این روزها در تلویزیون می‌بینید، در بیست سال گذشته هم وجود داشته است، و این دقیقاً ماهیت یک اشغال نظامی است: اشغال نظامی ناگوار و بی‌رحمانه است، غیر از این نیست. اسرائیل کرانه‌ی باختری، نوار غزه، و ارتفاعات جولان را از اردن و مصر و سوریه در طول جنگ ۶ روزه در ۱۹۶۷ گرفت، و از آن زمان بر آن‌ها کنترل دارد. خانه‌ها تخریب شده‌اند، مجازات‌های دسته جمعی، انفجارها، توهین‌های بسیار، و سانسور صورت گرفته است. فلسطینی‌ها بنا نیست که سرهای خود را بلند کنند – و این چیزی است که در اسرائیل گفته می‌شود: «آن‌ها سرهای خود را بلند می‌کنند، باید کاری بکنیم». و این نحوه‌ی زندگی فلسطینی‌ها بوده است.

خوب، ایالات متحده از این‌که از آن پشتیبانی می‌کند بسیار خوشحال است – تا زمانی که مؤثر باشد. ولی در چند سال گذشته مؤثر نبوده است. ببینید، مردمی که صاحب قدرت هستند تنها یک چیز را می‌فهمند و آن خشونت است. اگر خشونت مؤثر باشد؛ همه چیز درست است. ولی اگر خشونت تأثیر خود را از دست بدهد، پس نگران می‌شوند و باید کاری دیگر کنند. از این‌روست که اکنون می‌بینید برنامه‌ریزان آمریکایی در حال ارزیابی دوباره‌ی سیاست‌های خود نسبت به سرزمین‌های اشغالی هستند، کما این‌که می‌بینید رهبری اسرائیل هم به ارزیابی دوباره‌ی همین سیاست‌ها پرداخته است. زیرا خشونت دیگر مؤثر نبوده است.

پرسش: بدین‌ترتیب فکر می‌کنید چه راه حلی بتواند به این کشمکش در منطقه پایان دهد؟

خوب، خارج از ایالات متحده، هر کسی پاسخ به این سؤال را می‌داند. منظورم اینست که سال‌های متمادی یک اجماع کلی در دنیا نسبت به چارچوب اساسی یک راه حل برای خاورمیانه وجود داشته است، به استثنای دو کشور: ایالات متحده و اسرائیل. این چارچوب در حول محور استقرار دو دولت دور می‌زند.

اصول کاملاً روشن است: باید به گونه‌ای به توافق و حل اختلاف بپردازند که در آن حق خودمختاری و تعیین سرنوشت یهودیان در چیزی مثل کشور اسرائیل شناخته شود، و حق تعیین سرنوشت فلسطینی‌ها در چیز دیگری مثل کشور فلسطین مورد قبول واقع شود، و هر کسی می‌داند که آن کشور فلسطینی کجا خواهد بود – در کرانه‌ی باختری و نوار غزه، تقریباً در طول مرزهای پیش از جنگ ۶ روزه در ۱۹۶۷٫ همه‌ی این چیزها سال‌هاست که مشخص و مسلم بوده است. پس چرا اتفاق نیفتاده است؟ خوب، البته اسرائیل با آن مخالفت کرده است. ولی دلیل اصلی برای این‌که این کار صورت تحقق نیافته این است که ایالات متحده مانع آن شده است: ایالات متحده روند صلح در خاورمیانه را در بیست سال گذشته متوقف کرده است؛ این ما هستیم که رهبری اردوگاه مخالفت را در دست داریم، نه اعراب.

ببینید، ایالات متحده از سیاستی حمایت می‌کند که هنری کیسینجر آن را «بن بست» می‌نامد – این واژه‌ای است که وی در ۱۹۷۰ به کار برد. در آن زمان، شکافی در دولت آمریکا پدید آمده بود که آیا ما باید به اجماع عمومی بین‌المللی برای حل و فصل سیاسی بپیوندیم یا مانع حل و فصل سیاسی قضیه شویم. و در آن مبارزه‌ی درونی، تندروها غالب آمدند. کیسینجر سخنگوی اصلی بود. سیاستی که برنده شد چیزی بود که وی آن را «بن بست» – در بن بست قرار دادن – می‌نامید؛ همه چیز را به صورتی که هست نگه‌دار، سیستم ظلم و تعدی اسرائیل را حفظ کن، و دلیل خوبی برای این کار وجود داشت. این جور نبود که این سیاست ناگهانی پیدا شده باشد: داشتن یک اسرائیل غرق در مشکلات و جنگ‌طلب، بخش مهمی از چیزی است که ما برای فرمانروایی بر جهان نیاز داریم.

آنچه آمریکا به آن اهمیت می‌دهد کنترل منابع نفت عظیم خاورمیانه است. منظورم اینست که بخش مهمی از ابزاری که شما با آن دنیا را اداره می‌کنید کنترل نفت خاورمیانه است، و در اواخر دهه‌ی ۱۹۵۰، ایالات متحده متوجه شد که اسرائیل یک همدست مفید در این زمینه است. پس به عنوان مثال، یادداشتی از شورای امنیت ملی در ۱۹۵۸ وجود دارد که به این نکته اشاره می‌کند که دشمن اصلی ایالات متحده در خاورمیانه (یا هر جای دیگر) ناسیونالیسم است که آن‌ها آن را «ناسیونالیسم عرب» می‌خوانند – که به مفهوم استقلال است. یعنی کشورهایی که در پی راهی هستند متفاوت از تسلیم شدن به مطامع قدرت آمریکا. خوب، این همواره دشمنی تلقی می‌شود. از سوی دیگر مردم آنچا نمی‌فهمند که چرا ثروت و منابع عظیم آن منطقه باید در کنترل سرمایه‌داران انگلیسی و آمریکایی باشد، در حالی که آن‌ها از گرسنگی رنج می‌برند، و واقعاً این موضوع توی کله‌ی آن‌ها نمی‌رود. و بنابراین، گهگاهی تلاش می‌کنند که در این باره کاری انجام دهند. خوب، این برای ایالات متحده پذیرفتنی نیست، و یکی از نکاتی که بدان اشاره دارند اینست که یک سلاح مفید در برابر آن‌گونه به اصطلاح «ناسیونالیسم تندروی عرب»، یک اسرائیل کاملاً نظامی شده است، که بتواند یک پایگاه قابل اطمینان برای قدرت ایالات متحده در منطقه باشد.

حالا، آن بینش واقعاً تا جنگ ۶ روزه در ۱۹۶۷ به صورت دامنه‌داری در عمل پیاده نشد، یعنی جنگ ۶ روزه فرصتی شد که اسرائیل با پشتیبانی ایالات متحده، ناصر (رئیس جمهور مصر) را – که تصور می‌شد نیروی اصلی ناسیونالیستی عرب در خاورمیانه است – از میان بردارد و تقریباً همه‌ی ارتش‌های عرب در منطقه را نیز نابود کند. این پیروزی موجب گردید که اسرائیلی‌ها خیلی چیزها به دست آورند. اسرائیل به صورت یک «موهبت استراتژیکی» نظامی درآمد که بتواند به عنوان یک روزنه برای قدرت آمریکا عمل کند. در حقیقت، در آن زمان، اسرائیل و ایرانِ زیر فرمان شاه (که همدست و هم‌پیمان ضمنی بودند)، از دید برنامه‌ریزان آمریکایی دو پایه از یک نظام سه پایه‌ی آمریکا برای کنترل خاورمیانه درآمدند. این نظام از عربستان سعودی، جایی که بیشترین میزان نفت وجود دارد، و دو ژاندارم، ایران پیش از انقلاب، و اسرائیل – «محافظین خلیج» تشکیل شده بود. وظیفه‌ی دیگر این دو نیرو این بود که عربستان سعودی را در برابر نیروهای ناسیونالیستی بومی در آنجا حفظ کنند. البته، پس از این‌که شاه در اثر انقلاب ایران در ۱۹۷۹ سقوط کرد، نقش اسرائیل به عنوان تنها و آخرین «محافظ» از اهمیت بیشتری برخوردار گردید.

در ضمن، اسرائیل آغاز به ایفای نقش دیگری کرد: به صورت یک کشور مزدور در خدمت ایالات متحده در اطراف جهان درآمد. بدین ترتیب در دهه‌ی ۱۹۶۰ اسرائیل با استفاده از کمک‌های مالی بسیار زیاد سیا به عنوان واسطه برای دخالت در امور کشورهای آفریقای سیاه مورد استفاده قرار گرفت. و در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، ایالات متحده از اسرائیل به عنوان اسلحه‌ای علیه دیگر مناطق جهان سوم استفاده کرد – در زمانی که آمریکا نمی‌توانست به دیکتاتوری‌های جهان سوم مستقیماً کمک برساند، اسرائیل به آن‌ها اسلحه و آموزش و کامپیوتر و سایر چیزهای دیگر ارائه می‌کرد. مثلاً اسرائیل سال‌ها به عنوان رابط اصلی آمریکا با ارتش آفریقای جنوبی عمل کرد و این نقش را تا زمان تحریم ادامه داد (شورای امنیت سازمان ملل، پس از این‌که آمریکا و انگلستان حتی قطعنامه‌های قوی‌تری را وتو کرده بودند، یک تحریم اجباری برای ورود اسلحه به آفریقای جنوبی اعمال کرد). خوب، این یک متحد بسیار مفید است، و این خود دلیل دیگری است که چرا اسرائیل از کمک‌های بسیار زیاد آمریکا برخوردار می‌شود.

[…] ولی توجه داشته باشید که کل این نظام تنها زمانی کارآیی دارد که اسرائیل غرق در مشکلات باقی بماند. پس فرض کنید که صلح در خاورمیانه تحقق می‌یافت و اسرائیل به صورت پیشرفته‌ترین کشور به لحاظ فن‌آوری در منطقه ادغام می‌گردید. چیزی مثل سوئیس یا لوکزامبورگ یا مانند آن‌ها در می‌آمد. خوب، در آن مقطع دیگر ارزش آن برای آمریکا به سر آمده بود. ارزش اسرائیل برای آمریکا بستگی به این موقعیت دارد که در تهدید نابودی به سر برد: این حالت اسرائیل را برای بقای خود کلاً به آمریکا متکی می‌نماید، و از این‌رو می‌شود کاملاً به آن اعتماد کرد. زیرا اگر در یک وضعیت برخورد و کشمکش واقعی زیر پای اسرائیل خالی شود، نابود خواهد شد.

و این استدلال تا زمان حاضر پابرجاست. منظورم اینست که نشان دادن این‌که آمریکا هر حرکتی را که در جهت حل اختلافات سیاسی در خاورمیانه پیش آمده متوقف کرده، کار مشکلی نیست. ما غالباً چنین اقداماتی را در شورای امنیت سازمان ملل وتو کرده‌ایم. در حقیقت تا همین اواخر حتی در آمریکا سخن گفتن درباره‌ی حل و فصل اختلافات سیاسی ممکن نبوده است. خط رسمی در آمریکا این بوده است که، «عرب‌ها می‌خواهند همه‌ی یهودیان را بکشند و به دریا بریزند» – دو مورد استثنایی: یکی شاه حسین اردنی که یک «میانه‌رو» می‌باشد، که از ما است، و دیگری سادات رئیس جمهور مصر است، که در ۱۹۷۷ به خطاهای خود پی برد، به اورشلیم پرواز کرد و به صورت یک مرد صلح درآمد – و از این‌رو بود که عرب‌ها او را کشتند، و عرب‌ها هر کسی را که در راه صلح گام بردارد به قتل می‌رسانند (سادات در ۱۹۸۱ به قتل رسید). و این خط رسمی در آمریکا بوده است و شما نمی‌توانید در جراید یا محافل علمی از آن خط منحرف شوید.

همه‌ی این‌ها، از آغاز تا پایان، دروغ است. به سادات توجه کنید: در فوریه‌ی ۱۹۷۱ سادات پیشنهادی برای صلح به اسرائیل ارائه داد، که از دیدگاه اسرائیل بهتر از پیشنهادی بود که وی بعدها در ۱۹۷۷ مطرح کرد (که منجر به مذاکرات صلح در کمپ دیوید گردید). پیشنهاد سادات یک معاهده‌ی کامل صلح و بر پایه‌ی قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل متحد بود (که خواهان بازگشت به مرزهای پیش از ژوئن ۱۹۶۷ در منطقه و تضمین‌های امنیتی بود، ولی اشاره‌ای به حقوق فلسطینی‌ها نکرده بود) – آمریکا و اسرائیل این پیشنهاد را رد کردند، بنابراین کلاً منتفی گردید. در ژانویه‌ی ۱۹۷۶، سوریه، اردن و مصر، بر مبنای قطعنامه‌ی شورای امنیت سازمان ملل، پیشنهادی مبنی بر ایجاد دو کشور ارائه دادند، و سازمان آزادی بخش فلسطین از آن حمایت کرد – این پیشنهاد متضمن تضمین‌های ارضی بود که از همه اهمیت بیشتری داشت: آمریکا آن را وتو کرد، و آن هم به دور انداخته شد، و تحقق نیافت. و به همین ترتیب ادامه یافت: آمریکا مایل نبود از هیچ پیشنهاد صلحی جانبداری کند، از این‌رو همه‌ی این پیشنهادات منتفی و از خاطره‌ها محو شدند.

در حقیقت، این به آن درجه از اهمیت است که روزنامه‌ها در آمریکا اجازه نمی‌دهند نامه‌هایی که به این پیشنهادات اشاره دارند چاپ شوند – میزان کنترل در این موضع واقعاً بهت‌آور است. به عنوان مثال، چند سال پیش جرج ویل ستونی در نیوزویک نوشت تحت عنوان «راست و دورغ درباره‌ی خاورمیانه» که چگونه فعالین صلح درباره‌ی خاورمیانه دروغ به هم می‌بافند و هرچه می‌گویند دروغ است. و در این مقاله جمله‌ای بود که رابطه‌ای جزئی با حقیقت داشت: وی گفت که سادات تا ۱۹۷۷ از پرداخت به مسئله‌ی اسرائیل خودداری می‌کرد. از این‌رو من نامه‌ای به آن‌ها نوشتم، نوعی نامه که برای نیوزویک نوشته می‌شود – چهار خط – که در آن گفتم، «ویل یک حرف درست زده که غلط است: سادات در ۱۹۷۱ پیشنهادی برای صلح به اسرائیل داد، و اسرائیل و آمریکا آن را رد کردند.» خوب، یکی دو روز بعد سردبیر پژوهشی مجله که حقایق را برای ستون «نامه‌ها» بررسی می‌کند، به من تلفن زد، و گفت «ما به نامه‌ی شما علاقه‌مند شدیم. این اطلاعات را از کجا به دست آورده‌اید؟» من هم گفتم، در نیوزویک به تاریخ ۸ فوریه‌ی ۱۹۷۱ چاپ شده است» – که واقعیت داشت، زیرا یک پیشنهاد مهم بود، و در آمریکا به دور انداخته شد زیرا یک داستان مناسب نبود. سپس وی بررسی کرد و آن را یافت و دوباره تلفن زد و گفت، «آره، پیداش کردیم، خوب، ما نامه‌ی شما را چاپ می‌کنیم.» یک ساعت پس از آن زنگ زد و گفت، «ببخشید متأسفیم که نمی‌توانیم نامه‌ی شما را چاپ کنیم.» گفتم مسئله چیست؟ پاسخ داد که «سردبیر آن را به ویل تذکر داده است و ویل ناراحت شده، و تصمیم گرفته‌اند که نامه را چاپ نکنند.» خوب، همین.

و مسئله اینست که نیوزویک و نیویورک تایمز و واشنگتن پست و غیره نمی‌توانند حقایق را بگویند.

پرسش: با این ترتیب بر سر موافقت‌نامه‌های کمپ دیوید چه آمد؟ چرا آمریکا و اسرائیل موافقت کردند که با مصر معامله کنند؟

خوب، اگر به گذشته تا حدود ۱۹۷۱ به عقب برگردید، خواهید دید که همه‌ی سفیران آمریکا در خاورمیانه به کیسینجر هشدار می‌دادند که اگر آمریکا جلوی همه‌ی گزینه‌های دیپلماتیک برای حل این مخمصه را بگیرد، جنگ درخواهد گرفت. حتی شرکت‌های بزرگ نفتی از یک حل و فصل سیاسی جانبداری می‌کردند، و به کاخ سفید می‌گفتند: «ببنید، اگر از هر گزینه دیپلماتیک جلوگیری کنید، عرب‌ها جنگ به راه خواهند انداخت، زیرا چاره‌ای باقی نمانده است.» ولی در کاخ سفید همه می‌خندیدند، همه‌ی این ماجرا یک شوخی بزرگ بود – کما این‌که به اسرائیل هم می‌خندیدند. و زمینه‌ی آن نیز کاملاً نژادپرستانه بود.

ببینید، سیستم‌های اطلاعاتی نهادهایی هستند پر از ضعف و خطاکاری، بسیار ایدئولوژیکی عمل می‌کنند، متعصبند، نژادپرستند، و در نتیجه، اطلاعاتی که از طریق آن‌ها می‌رسد کاملاً تحریف شده است. خوب، در این مورد اطلاعات این بود که «عرب‌ها نمی‌دانند چگونه بجنگند.» رئیس سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل، یهوصفت هربابی یکسره می‌گفت: «جنگ، بازی عرب‌ها نیست» – به مفهوم این‌که آن آشغال‌ها نمی‌دانند چگونه تفنگ را به دستشان بگیرند، نگران آن‌ها نباش. و ارتش آمریکا، سیا و همه دقیقاً همان اطلاعات را ارائه می‌کردند؛ اگر سادات ارتشی را در سینا بسیج کند، شما می‌خندید، «چه فکر کرده‌اید؟ ما هفتصد سرباز به خط بارلو می‌فرستیم تا حسابشان را برسند.» از این‌رو، آمریکا زیر بار حل وفصل از طریق دیپلماتیک نرفت‌، که این خودداری موجب بروز جنگ ۱۹۷۳ شد – و ناگهان معلوم گردید که جنگ بازی اعراب هست: مصری‌ها به یک پیروزی بزرگ در سینا دست یافتند، که در واقع همه را ترسانید – زیرا همان‌طور که گفتیم، برنامه‌ریزانِ دولت خشونت را می‌فهمند ولی الزاماً چیزهای دیگر را نمی‌فهمند. بنابراین در جنگ ۱۹۷۳، ناگهان معلوم می‌شود که فرضیه‌ی این‌که «جنگ بازیِ اعراب نیست» غلط بود: مصر یک ارتش بی‌دست و پا نبود.

خوب، تا زمانی که مصر یک موجود بی‌دست و پا و بی‌دفاع بود، آمریکا راضی بود که بگذارد همدست روس‌ها باقی بماند – اگر روس‌ها بخواهند توی این مرداب پول بریزند، باشد، بریزند، برای ما اهمیتی ندارد. تنها کاری که می کنیم اینست که به آن‌ها می‌خندیم. ولی در جنگ ۱۹۷۳ ناگهان روشن شد که مصر یک کشور بی‌دست و پا نیست، آن‌ها می‌دانند چگونه تیراندازی کنند و هر کار مهم دیگری را هم بلدند، این بود که کیسینجر تصمیم گرفت که خواسته‌ی قدیمی مصر را که دست‌نشانده‌ی آمریکا شود بپذیرد. خوب، این چیزی است که مصر همیشه خواهان آن بوده است. بنابراین سریعاً روس‌ها را اخراج کردند و سوار قطار پرمزایای آمریکایی شدند، و اکنون آن‌ها دومین دریافت‌کننده‌ی بیشترین کمک‌های آمریکا هستند – گرچه هنوز خیلی از اسرائیل عقب‌تر هستند – و از آن مقطع بود که سادات به یک «میانه‌رو» تبدیل شد، زیرا به سوی ما چرخیده بود. و از آنجا که مصر یک عامل بازدارنده‌ی عمده در برابر سیاست‌های جنگ طلبانه‌ی اسرائیل به شمار می‌رفت، موضع قطعی حمایتی آمریکا به منظور آن صورت گرفت که مصری‌ها را از منازعه خارج کنند، تا این‌که اسرائیل برای یکپارچه کردن کنترل خود در منطقه آزاد باشد – که در حقیقت همین کار را هم کرد.

ببینید، پیش از جنگ ۱۹۷۳، برنامه‌ریزان آمریکایی فکر می‌کردند که اسرائیل به هیچ وجه نباید نگران نیروهای عرب باشد. اکنون می‌دیدند که فرضیه‌ی آن‌ها غلط از آب درآمده است – پس حرکت آن‌ها در جهت بیرون کشیدن مصر از معرکه بود. و این دستاورد بزرگ روند صلح کمپ دیوید بود: اسرائیل را قادر ساخت که سرزمین‌های اشغالی را یکپارچه کند و بدون مزاحمت مصر به لبنان حمله کند. خوب، تلاش کنید این را در رسانه‌های آمریکایی بگویید.

اگر شما نیروی اصلی بازدارنده‌ی عرب را حذف کنید و کمک‌های آمریکا به اسرائیل را به میزان ۵۰ درصد کل کمک‌های آمریکا در سراسر جهان افزایش دهید، اسرائیل تشویق به یکپارچه کردن سرزمین‌های اشغالی و حمله و اخلال در لبنان می‌شود، و اگر شما حوادث را ترکیب کنید، فکر می‌کنید چه اتفاقی بیفتد، بسیار روشن است، یک کودک می‌تواند آن را تشخیص دهد. ولی شما نمی‌توانید چیزی درباره‌ی آن بگویید، زیرا گفتن آن به مفهوم این است که آمریکا رهبر نیروهای صلح جهانی نیست، و به عدالت و آزادی و حقوق بشر در اطراف جهان علاقه‌مند نیست. بنابراین شما نمی‌توانید از این چیزها در اینجا سخن بگویید، و شاید حتی نمی‌توانید آن‌ها را هم ببینید.

پرسش: ولی آیا اسرائیل با توجه به وجود دیگر دول عربی در مرزهایش، به سرزمین‌های اشغالی برای هدف‌های دفاعی نیازمند نیست؟ آیا این مسئله دلیل اصلی برای ادامه‌ی اشغال نیست؟

خوب، تنها چیزی که می‌توانم درباره‌ی این موضوع بگویم این است که آن‌ها به این مسئله چگونه نگاه می‌کنند – چگونه تصمیم‌گیران سطح بالای اسرائیل به آن نگاه می‌کنند. کتاب یوسی بیلین، تقریباً ثبت روزانه‌ی جلسات کابینه‌ی اسرائیل میان سال‌های ۱۹۶۷ و ۱۹۷۷، و درست در دوره‌ای است که در تلاش بودند بدانند با سرزمین‌های اشغالی چه باید بکنند. خوب، تقریباً اشاره‌ای به امنیت نشده است، و اگر شده بسیار کم است. مسئله‌ای که به کرات به آن اشاره شده چیزی است که به نام «مسئله‌ی آمار جمعیتی» در اسرائیل خوانده می‌شده است- مسئله‌ی این که با آن همه عرب در یک کشور یهودی چه کار باید کرد؟ خوب، این را در اسرائیل مسئله‌ی آمار جمعیتی می‌خوانند، و مردم اینجا هم آن را به همین عنوان می‌خوانند. هدف از به کارگیری این اصطلاح، که مثل یک اصطلاح بی‌طرف جامعه‌شناسی است، سرپوش گذاشتن بر یک مفهوم نژادپرستی است، که اگر غیر از این نوشته شود فوراً همه موضوع را می‌فهمند. مثلاً، فرض کنید گروهی در شهر نیویورک «مسئله‌ی آمار جمعیتی» را عنوان کنند – جایی که تعداد زیادی یهودی و سیاه هست – تعداد زیادی یهودی و سیاه در شهر نیویورک هست که ما باید فکری درباره‌ی آن‌ها بکنیم، زیرا این‌ها دارند به همه چیز مسلط می‌شوند. پس باید به «مسئله‌ی آمار جمعیتی» بپردازیم. کشف رمز این اصطلاح خیلی مشکل نیست، بنابراین، وقتی در اسرائیل و در این کتاب ثبت مذاکرات صحبت زیادی درباره‌ی «مسئله‌ی آمار جمعیتی» می‌شود، آسان است که بدانیم درباره‌ی چه چیز صحبت می‌شود.

مطلب دیگری که زیاد صحبت می‌شود آب است – یک مسئله‌ی بسیار جدی، که در آمریکا از ان زیاد صحبت نمی‌شود ولی شاید دلیل اصلی این باشد که اسرائیل هرگز از کرانه‌ی باختری دست نخواهد کشید. ببینید، آنجا یک منطقه‌ی بسیار خشک است، از این‌رو آب مهم‌تر از نفت است، و منابع آب در اسرائیل بسیار محدود است. در حقیقت بسیاری از جنگ‌ها در خاورمیانه بر سر آب رخ داده است – مثلاً، جنگ‌هایی که اسرائیل و سوریه درگیر بوده‌اند معمولاً درباره‌ی سرچشمه‌های اردن است، که از سوریه، اردن و لبنان می‌آیند. و در حقیقت، یکی از دلایل اصلی که چرا اسرائیل منطقه‌ای را که به نام «منطقه‌ی امنیتی» می‌خواند حفظ کرده است، اینست که این ناحیه دارای کوهی است به نام کوه هرمون که بخشی از حوزه‌ی آبگیری است که آب را به منطقه می‌آورد. این ناحیه در حمله‌ی سال ۱۹۸۲ به جنوب لبنان تصرف شده است. در حقیقت، حمله به لبنان تلاشی بود در جهت تسلط بر رودخانه‌ی لیتانی که قدری جلوتر به سوی شمال قرار دارد. ولی این حمله با مقاومت شیعیان بی‌نتیجه ماند و اسرائیلی‌ها نتوانستند آن را تصرف کنند و ناچار به عقب‌نشینی شدند.

خوب، حقایق اقتصادی در اسرائیل طبقه‌بندی شده و محرمانه است. بنابراین شما از ارقام دقیق اطمینان نخواهید داشت. ولی بیشتر تحقیقات موضوع پژوهش‌های آمریکایی در این‌باره نشان می‌دهند که اسرائیل حدود یک سوم آب خود را از کرانه‌ی باختری تأمین می‌کند. واقعاً جایگزین خاصی برای آن وجود ندارد، مگر با استفاده از ابداعات فن‌آوری، مثلاً، شاید روزی کسی روشی برای نمک‌زدایی کم هزینه اختراع کند، که آن‌ها بتوانند از آب دریا استفاده کنند، ولی در این لحظه راه حل دیگری وجود ندارد. منابع آب زیرزمینی غیر از منابع کرانه‌ی باختری وجود ندارد، اسرائیل نتوانست رود لیتانی را به تصرف درآورد، و مسلم است که نخواهد توانست رود نیل را به تصرف ردآورد – بنابراین هیچ منبع دیگری جز منابع کرانه‌ی باختری وجود ندارد.

و در واقع، یکی از سیاست‌های اشغال که عرب‌ها آن را بسیار سنگین می‌دانند این است که اسرائیل حفر چاه عمیق را ممنوع کرده است. خوب، این برای کشاورزی اعراب بسیار مشکل است – منظورم اینست که یک کشاورز عرب در کرانه‌ی باختری همان مقدار سهم آب دارد که یک شهروند یهودی در تل‌آویو برای آشامیدن. در این‌باره فکر کنید: آب آشامیدنی برای یک یهودی که در شهر ساکن است به اندازه‌ی جمع آبی است که یک عرب کشاورز دارد، و باید با آن آبیاری کند، دام خود را سیراب کند و هر کار دیگری که در مزرعه لازم است انجام دهد. و عرب‌ها مجاز به حفر چاه عمیق نیستند – تنها می‌توانند چاه‌های کم عمق بدون استفاده از تجهیزات حفر کنند – چاه‌های عمیق تنها مال سکنه‌ی یهودی است و آن‌ها به طور سرانه چیزی حدود دوازده برابر یا خیلی بیشتر از اعراب آب می‌برند.

خوب، آب دغدغه‌ی بزرگی است که در اسناد آمده است، «مسئله‌ی آمار جمعیتی» هست. دلایل تاریخی هم هست، ولی درباره‌ی دل‌مشغولی‌های امنیتی صحبت کمی وجود دارد.

پرسش: خوب، من درباره‌ی پیشینه‌ی کابینه نمی‌دانم، چیزی نمی‌دانم ولی حقیقت این است که هنگامی که اسرائیل در ۱۹۴۸ تجسم یافت، فوراً مورد تهاجم و حمله‌ی همسایگانش واقع شد: همه‌ی کشورهای عرب سریعاً تلاش کردند آن را نابود کنند، و از ایجاد آن جلوگیری کنند. فکر نمی‌کنید که مردم اسرائیل در تعیین سیاست‌های ملی امروز خود حق دارند که آن تاریخ را به خاطر آورند؟

به شما حق می‌دهم. این بیان استانداردی است از آنچه اتفاق افتاده است، ولی حقیقت ندارد. به حقایق مربوط به پیشینه‌ی آن توجه کنید. در نوامبر ۱۹۴۷، مجمع عمومی سازمان ملل توصیه‌ای کرد مبنی بر این‌که فلسطین به سه بخش تقسیم شود: یک کشور یهودی، یک کشور عربی، و یک منطقه با مدیریت بین‌المللی که شامل اورشلیم باشد (این ناحیه در آن زمان تحت نظارت انگلیس بود). اکنون، باید تأکید کنم که این توصیه‌ی مجمع عمومی بود، و توصیه‌های مجمع عمومی فاقد قدرت اجرایی هستند: تنها توصیه‌اند. اسرائیل اصرار داشت که این توصیه‌ها فاقد قدرت‌اند، باید اضافه کنم که اسرائیل بیشترین تخلفات را از توصیه‌های مجمع عمومی داشته است، که آغاز آن دسامبر ۱۹۴۸ است، یعنی هنگامی که اسرائیل درخواست مجمع عمومی را مبنی بر آن‌که پناهندگان فلسطینی حق بازگشت داشته باشند، رد کرد (پناهندگان از آشوبی که در نوامبر ۱۹۴۷ به وجود آمده بود فرار کرده بودند). در حقیقت، اسرائیل با این شرط به عضویت سازمان ملل متحد پذیرفته شد که آن التزام را بپذیرد – و ادعا کرد که خواهد پذیرفت – ولی بلافاصله از انجام قول خود سر باز زد، و تا به امروز هم چنین است: من تعداد آن‌ها را نمی‌دانم، ولی شاید صدها توصیه‌ی مجمع عمومی توسط اسرائیل رد شده است.

به هر حال، چنان توصیه‌ای توسط مجمع عمومی در نوامبر ۱۹۴۷ صورت گرفت، و در آن مقطع جنگ در فلسطین میان فلسطینی‌ها و صهیونیست‌ها (یهودیان ناسیونالیست) درگرفت. صهیونیست‌ها بسیار قوی‌تر و سازمان یافته‌تر بودند، و تا سال ۱۹۴۸، هنگامی که اسرائیل رسماً به وجود آمد، حدود ۳۰۰,۰۰۰ نفر فلسطینی یا از خانه‌هایشان اخراج شده بودند و یا از جنگ فرار کرده بودند، و صهیونیست‌ها ناحیه‌ای را به کنترل خود درآوردند که به مراتب وسیع‌تر از کشور اصلی اسرائیل بود که سازمان ملل متحد پیشنهاد کرده بود. در آن زمان بود که اسرائیل مورد حمله‌ی همسایگان خود قرار گرفت – در ماه می ۱۹۴۸ بود؛ یعنی زمانی که صهیونیست‌ها کنترل بخش گسترده‌تری از منطقه را به دست گرفته بودند، و صدها هزار مردم غیرنظامی با زور اخراج شده بودند، نه پیش از آن.

و دیگر این‌که تحقیقات بسیار خوبی در این زمینه انجام گرفته که اکنون در اسرائیل منتشر شده است و با قاطعیت نشان می‌دهد که دخالت کشورهای عربی با اکراه صورت می‌گرفته و عمدتاً علیه اسرائیل نبوده بلکه بر علیه ملک عبدالله، شاه ماوراء اردن، که اساساً دست نشانده‌ی انگلیس بوده صورت گرفته است. و کشورهای عربی بدین لحاظ دست به حمله می‌زدند که احساس می‌کردند عبدالله آلت دست انگلیس است، و دلایل روشنی داشتند که باور کنند که وی به طرق مختلف در بازسازی نظام امپراتوری در این منطقه به انگلیس کمک می‌کند (انگلیس ترتیبی داده بود که اداره‌ی رسمی فلسطین از ماه می ۱۹۴۸ به عهده‌ی سازمان ملل باشد). یکصد سال طول خواهد کشید که این مطلب به پژوهش‌های دانشمندان جریان عمده در آمریکا داخل شود – ولی به هر حال کارهای علمی مهمی در سطح بسیار بالا انجام شده است.

به هر صورت، ناحیه‌ای که اکنون اردن است، تحت فرمانروایی یک دست‌نشانده‌ی انگلیس بود، و دیگر کشورهای عربی در منطقه ارتش اردن را یک ارتش انگلیسی می‌دانستند که یک عرب آن را فرماندهی می‌کند، و آن‌ها بسیار نگران این بودند (البته تا اندازه‌ای اطلاع داشتند ولی از جزئیات خبر نداشتند) که عبدالله و صهیونیست‌ها در طرحی جهت جلوگیری از تشکیل یک دولت فلسطینی همکاری می‌کنند – که در واقع هم به همین صورت اتفاق افتاد – عبدالله و صهیونیست‌ها ناحیه‌ای را که قرار بود کشور فلسطین شود، میان خود تقسیم کرده بودند. و دیگر این‌که، عبدالله نقشه‌ی بزرگ‌تری برای خود داشت: می‌خواست بر سوریه مسلط، و شاه «سوریه‌ی بزرگ» شود. و ظاهراً طرح این بود که به موجب آن، اسرائیل به سوریه حمله کند، عبدالله سپس به بهانه‌ی دفاع از سوری‌ها وارد آن کشور شود، و نهایتاً با نمایشات مختلف کُل کیک را تصاحب کند – ولی دیگر کشورهای عرب به راز او پی بدند و بر علیه اسرائیل وارد جنگ شدند تا مانع تحقق هدف‌های عبدالله شوند.

و دلایل قوی برای آن طرح‌ها وجود داشت، باید به خاطر آورید که این رویدادها در دوره «فروپاشی استعمار» بود و دل‌مشغولی اصلی مردم منطقه این بود که انگلیسی‌ها را بیرون کنند – و عبدالله دست‌نشانده‌ی انگلیس بود، و آن ها نمی‌خواستند استقرار دوباره‌ی امپریالیسم انگلیس را ببینند. البته، کشور اسرائیل را هم در آن اطراف بر نمی‌تابیدند و با آن مخالفت می‌کردند – ولی شاید این یک دلیل جرئی برای حمله بود. واقعاً یک نگرانی کوچک بود. در حقیقت، در ۱۹۴۹ سوریه و مصر هر دو پیشنهادات بسیار روشن برای معاهده‌ی صلح با اسرائیل ارائه دادند، و اسرائیل آن‌ها را رد کرد. اسرائیل چنان معاهده‌ی صلحی را نمی‌خواست.

خوب، دلیلی که این مطالب تنها اخیراً بیرون ریخته این است که مقرراتی در اسرائیل هست که آرشیوها را نباید تا پس از چند دهه آزاد کنند – از این‌رو معمولاً تاریخ حدوداً سی یا چهل سال دیرتر نوشته می‌شود (و بعد البته اطلاعات آن به دلایل دیگر تحریف می‌شود). ولی واقعاً در آن‌چه من گفتم برای کسی که تاریخ می‌داند واقعاً چیز تازه‌ای وجود ندارد و نباید موجب شگفتی زیاد شود. بله، اکنون سوابق و آرشیو در دسترس است و پژوهش‌هایی که آن‌ها را تقویت کند، صورت می‌گیرد و من فکر می‌کنم که این پژوهش‌ها بسیار قانع‌کننده‌اند و منجر به تدوین داستان واقعی خواهند شد. ولی این وقایع در عین حال شگفتی زیادی ندارند: بسیاری از حوادث همیشه قابل درک هستند. مثلاً، موافقت میان بن‌گوریون (نخستین نخست وزیر اسرائیل) و عبدالله برای تقسیم فلسطین سال‌هاست که امری شناخته شده است. این موضوع در خاطرات آمده و هر کسی درباره‌ی آن سخن گفته است. ولی شما راست می‌گویید، این‌ها در خط استاندارد قابل قبول در آمریکا نیستند، ولی واقعیت دارند.

در حقیقت ما از هدف‌های بن‌گوریون کاملاً آگاهیم، زیرا وی خاطرات روزانه و سایر مدارک خود را به جای گذارده است. و موضع او بسیار روشن و صریح بود و مدارک زیادی در این‌باره در کتاب من، «مثلث شوم» وجود دارد مبنی بر این‌که اسرائیل نباید هیچ مرزی را بپذیرد، صرف نظر از این‌که صلحی برقرار شود یا نشود، زیرا حدود آن چیزی که به نام «آرزوی صهیونیست» خوانده می‌شود بسیار گسترده‌ترند: آن‌ها شامل جنوب سوریه، ماورای اردن و ناحیه‌ی وسیعی بود که وی مشخص کرده بود. و می‌گفت: اکنون از این نواحی صرف‌نظر می‌کنیم، ولی نهایتاً آن‌ها را به دست خواهیم آورد. در حقیقت، در ارتباط با لبنان، بن‌گوریون پیشنهاد می‌کرد که اسرائیل به بهانه‌ای جنوب لبنان را در اواسط دهه‌ی ۱۹۵۰ اشغال کند. بنابراین ما دقیقاً می‌دانیم که وی به دنبال چه بود، ولی مانند سایر مسایل، این حقایق متفاوت از چیزی است که شما همیشه می‌شنوید.

***

پرسش: نوآم، شما اشاره کردید که موافقت‌نامه‌ی اسلو درباره‌ی خاورمیانه نتیجه‌ی جنگ خلیج فارس بوده است سؤال من این است که اکنون که آن را امضاء کرده‌اند، چشم‌اندازها برای فلسطین چه خواهد بود؟ و آیا فکر می‌کنید که حتی بدون فشار از سوی نهضت‌های یکپارچگی بین‌الملل در غرب، آن‌ها هنوز هم بتوانند در برابر اشغال اسرائیل دست به سازماندهی مقاومت بزنند؟

خوب، پیش از هر چیزی، فلسطینی‌ها نبودند که چیزی را امضاء کردند، گروه اطرافیان عرفات بودند – و آن‌ها به سادگی تصمیم گرفتند که تسلیم شوند، و در مورد چشم‌اندازهای کنونی در نبود حرکت‌های جدی یکپارچگی بین‌المللی، امید آن‌ها از بین رفته است – زیرا این موافقت‌نامه یک خودفروشی و خیانت بود، تسلیم کامل بود.

یکی دو شب قبل مقاله‌ای را که یکی از دوستان من در دانشگاه تل‌آویو در روزنامه‌های اسرائیلی نوشته بود می‌خواندم، که خلاصه‌ی اتفاقاتی را که رخ داده بود به خوبی تشریح کرده است. وی می‌گوید: مردم اسرائیل این موافقت‌نامه را با پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی مقایسه می‌کنند، ولی مقایسه‌ی حقیقی با آغاز آپارتاید است – یعنی زمان تصویب قوانین در دهه‌ی ۱۹۵۰ در آفریقای جنوبی که بانتوستان‌ها را پایه‌گذاری کرد (مناطق نیمه خودمختار سیاه‌پوست). و این درست است، و کمی بیش از چیزی است که در موافقت‌نامه‌ی اسلو گنجانیده شده است: یعنی اسارت، طرحی است برای به اسارت درآوردن، و همان اندازه استقلال برای سرزمین‌ها – شاید هم کمتر از آنچه بانتوستان‌ها داشتند. از این‌رو مفهوم آن این است که همه‌ی مبارزه علیه آپارتاید تازه آغاز می‌شود، نه این‌که به پایان رسیده باشد.

اسرائیل و ایالات متحده اساساً به حل و فصلی رسیدند که به مدت بیست سال بر آن پایدار مانده بودند، و به خاطر آن ایالات متحده بدون استثنا جلوی هر ابتکار دیپلماتیک بین‌المللی را در این مدت بیست ساله گرفته بود. در ۱۹۹۴ آن‌ها نهایتاً برنده شدند، و دنیا تسلیم شد – نه این‌که فلسطینی‌ها تسلیم شدند، همه‌ی دنیا در این موضوع تسلیم شد. در حقیقت، دنیا چنان عمیقاً تسلیم شد که حتی به خاطر نمی‌آورد در این مدت طولانی برای چه مقاومت می‌کرده است.

و این جریان در اروپا بهت‌آور است؛ اروپا به لحاظ فرهنگی به صورت فوق‌العاده‌ای در استعمار آمریکا به سر می‌برد، و آن‌هم به حدی که تقریباً غیر قابل تصور است – اروپایی‌ها شاید از این امر آگاه نباشند، ولی اگر به اروپا بروید، در این مقطع مثل یک آمریکای رنگ پریده است، ولی اروپایی‌ها هنوز هم احساس استقلال کافی دارند، که کار را شگفت‌تر می‌کند. منظورم این است که روشنفکران اروپایی خود را خیلی فرهیخته می‌دانند و به آمریکایی‌های احمق می‌خندند – ولی آن‌ها چنان توسط ایالات متحده شستشوی مغزی شده‌اند که کار به شوخی کشیده شده است. برداشت‌های آن‌ها و سوءتفاهمات آن‌ها و چیزهای دیگرشان از طریق تلویزیون و فیلم‌ها و روزنامه‌های آمریکایی پالایش شده است، ولی حالتی است که در این مقطع خودشان متوجه نیستند، و یکی از زمینه‌هایی که این موضوع را به خوبی نشان می‌دهد، ‌مناقشه‌ی خاورمیانه است. منظور من این است که این یک مسئله‌ی کهنه‌ی عهد باستانی نیست. دغدغه‌ی حق تعیین خودمختاری برای فلسطینیان است، اروپایی‌ها فراموش کرده‌اند که تا به حال از چه چیز جانبداری می‌کرده‌اند، دست کم روی کاغذ، تا زمان جنگ خلیج فارس – زیرا هر چیزی درباره‌ی حق تعیین خودمختاری کاملاً از موافقت‌نامه‌ی اسلو خارج است.

ترتیبات بلند مدت میان اسرائیل و فلسطینی‌ها اکنون تنها بر اساس شرایط قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل متحد گذارده خواهد شد. (قطعنامه‌ی ۲۴۲ سازمان ملل قطعنامه‌ی شورای امنیت ملی مصوبه‌ی نوامبر ۱۹۶۷ است که از اسرائیل می‌خواهد از اراضی تصرفی خود بیرون برود و به یک معاهده‌ی صلح منطقه‌ای تن در دهد). خوب، تمام دعوا دراین مدت این بوده است که آیا حل و فصل مناقشه‌ی خاورمیانه باید درست بر اساس شرایط قطعنامه‌ی ۲۴۲ باشد که درباره‌ی فلسطینی ها هیچ چیز نگفته است – یا قطعنامه‌ی ۲۴۲ و سایر قطعنامه‌های سازمان ملل که در آن‌ها درباره‌ی حقوق فلسطینی‌ها توصیه‌هایی شده است. خوب، حالا معلوم شده است که پاسخ همان ۲۴۲ است – از این‌رو اسرائیل هرکاری که بخواهد می‌کند.

در حال حاضر پروژه‌های عظیم ساختمانی در سراسر سرزمین‌های اشغالی در دست اجراست (که مثل همیشه با کمک‌ها مالی آمریکا اجرا می‌شود)، و اسرائیل به اجرای برنامه‌ی استقرار خود ادامه می‌دهد (هدف این است که شهروندان یهودی در سرزمین‌های اشغالی که رسماً بخشی از کشور اسرائیل نیستند، اسکان یابند تا ادعای اسرائیل نسبت به آن‌ها بیشتر جا بیفتد). و کاری که تاکنون می‌کرده‌اند این بوده است که یک تورم شدید از ساکنین یهودی در اطراف ناحیه‌ی بزرگی که به نام «اورشلیم بزرگ» خوانده می‌شود به وجود آورند تا این‌که کرانه‌ی باختری به دو بخش تقسیم، و اورشلیم را محصور و ضمیمه کنند – اسرائیلی‌ها اساساً کرانه‌ی باختری را به دو بلوک یا بخش تقسیم می‌کنند. جایی که بعداً اختیارات خود را با کمال میل به پلیس‌های محلی تفویض خواهند کرد که کار کثیف حفظ نظم را به عهده بگیرند. مثل این خواهد بودکه از نیروی پلیس شهر نیویورک بپرسید آیا مایلند هارلم را برای حفظ نظم به مزدوران محلی واگذار کنند، و خودشان به امور وال‌استریت، ایست ساید بالا، خیابان مدیسون، و غیره بپردازند – اگر این سؤال را با نیروی پلیس شهر نیویورک مطرح کنید، مطمئن هستم که آن‌ها بسیار خوش‌وقت خواهند شد. چه کسی می‌خواهد از هالم مراقبت کند؟

خوب، عملاً این چیزی است که در حال حاضر در سرزمین‌های اشغالی می‌گذرد. برنامه این است که اگر بتوانید مزدوران محلی را در اختیار بگیرید که همواره زیر مهمیز شما باقی بمانند، آنجا را برای شما اداره خواهند کرد، در حالی که شما به ادغام کردن ناحیه در اسرائیل مشغولید. در واقع، برخی از مفسرین اسرائیلی عبارت «استعمار نو» را به کار برده‌اند تا آنچه را که در سرزمین‌ها می‌گذرد توصیف کنند. فکر می‌کنم این عبارت به لحاظ اصولی درست باشد.

در حقیقت، آنچه که در خاورمیانه می‌گذرد، حقیقتاً بخشی از یک چیز به مراتب گسترده‌تر است که در سال‌های اخیر در غرب اتفاق می‌افتد، خصوصاً از زمان جنگ خلیج فارس: نژادپرستی و استعمارگری سنتی اروپایی به صورت شگفت‌انگیزی دوباره جان می‌گیرد. منظورم این است که مردم غالباً درباره‌ی سر برآوردن دوباره‌ی فاشیسم نو صحبت می‌کنند، ولی من فکر می‌کنم آن‌ها به اساس مطلب توجه ندارند، این حرف‌ها یاوه و مثل کف بالای دیگ است. از دیدگاه من چیزی را که ما اکنون شاهد آن هستیم جان گرفتن دوباره و عمیق استعمارگری نژادپرستانه به شکل قدیمی و سنتی در رابطه با سراسر جهان سوم است. روزنامه‌نگاران انگلیسی در مجله‌ی نیویورک تایمز می‌نویسند که بهترین کاری که ما می‌توانیم برای آفریقا انجام دهیم مستعمره کردن دوباره‌ی آن است؛ این مطلب در سطح اقتصادی برنامه‌های تعدیل ساختاری دیده می‌شود که چگونه ما ثروت جهان سوم را به کشورهای ثروتمند هدایت می‌کنیم؛ مبارزات ضد مهاجرت در ایالات متحده و اروپا بخشی از آن است – این برنامه‌ای که برای فلسطینی‌ها تدارک شده بخش دیگری از آن است – و این قصه سر دراز دارد. نظر این است که «ما دنیا را تارومار کرده‌ایم و همه چیز آن‌ها را دزدیده‌ایم – و اکنون اجازه نخواهیم داد که کسی بیاید و بخشی از آن را پس بگیرد.» و این برخورد و نگرشی است که من این روزها همه جا در غرب می‌بینم.

از این‌رو برای این‌که به پرسش شما برگردیم، موافقت‌نامه‌ی اسلو یک تسلیم کامل بود. منظور این است که نمی‌گویم نباید امضاء می‌شد – شاید این بهترین کاری بود که فلسطینی‌ها در وضعیتی که قرار دارند می‌توانستند بکنند، ولی ما نباید درباره‌ی آن خیال‌پردازی کنیم؛ همه‌ی مسائل آن‌ها همان است که بود، شاید هم بدتر شده باشد، مگر این‌که از طرف غرب حمایتی بشود… نمی‌دانم چه بگویم. بدون حمایت از درون کشورهای استعماری، هیچ گروهی در جهان سوم امیدی ندارد. فلسطینی‌ها نیز مطمئناً امیدی ندارند.

(فهم قدرت (برگزیده اندیشه‌های نوآم چامسکی)، تهیه و تنظیم: پیتر میشل و جان شوفل، ترجمه احمد عظیمی بلوریان، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، صص ۲۵۰-۲۳۵ و صص ۳۱۴-۳۱۱)

// // ?>


«ماه خفته زیر هر سنگ» (مجموعه‌ای از اشعار شاعران فلسطینی)

فهرست اشعار

۱- در محاصره
۲- واکنش
۳- وطن کوچک ما گم شد!
۴- حلیمه
۵- بیست و سه گل
۶- وطن اسیر
۷- جانم جانم وطنم!
۸- زندانی و ماه
۹- به فکرِ دیگران باش
۱۰- فراتر از میراث خون
۱۱- عبور
۱۲- ترانه‌ی زنگیانه
۱۳- گاهی
۱۴- ورود به حالت ابر
۱۵- کودک و اردوگاه
۱۶- فصل کوچ
۱۷- پایان ناپذیر
۱۸- رفتند آنان که دوست می داریم


در محاصره

اینجا، پای سراشیبیِ تپه‌ها، در برابرِ غروب

و دهانه‌ی وقت،

نزدیکِ باغ‌هایی بی‌سایه،

کارِ زندانیان را می‌کنیم،

و کار بیکارگان را:

امید را پرورش می‌دهیم.

*

آسمان در بامدادْ سربی است

و در شب‌ها نارنجی. ولی دل‌ها

چون گلِ پَرچین بی‌طرف مانده‌اند.

*

در محاصره، زندگی خودْ وقت است

میانِ یادآوریِ آغازِ زندگی

و از یاد بردنِ پایانش…

*

اینجا، پای بلندی‌های دود، بر پلکانِ خانه

وقت را وقت نیست،

کارِ کسانی را می‌کنیم که سوی خدا برمی‌شوند:

درد را فراموش می‌کنیم.

*

فاصله را میانِ پیکرهای خود

و خمپاره … با حسِّ ششم اندازه می‌گیریم.

*

هر مرگی،

اگرچه منتظَر باشد،

خودْ مرگی نخستین است.

پس چگونه من

زیرِ هر سنگی

ماهِ خفته‌ای بینم؟

*

وقتی که هواپیماها ناپدید می‌شوند، کبوتران

سپیدِ سپید پرواز می‌کنند.

با بال‌هایی آزادْ گونه‌ی آسمان را می‌شویند،

شکوه و مالکیّتِ جَوّ و بازی را بارِ دیگر به دست می‌آورند.

بالاتر و بالاتر، سپیدِ سپید

کبوتران پرواز می‌کنند.

کاش آسمانْ حقیقی بود.

[این را به من مردی گفت رهگذر میانِ دو بمب.]

*

سرزمینی است مهیّای سپیده‌دم،

بر سرِ سهمِ شهیدان از خاک

ما اختلاف پیدا نخواهیم کرد،

اینک آنان به یک سان

فرشِ علف می‌گسترند

تا ما با هم بسازیم!

*

ما تنهاییم، ما تا به دُرْدِ جام تنهاییم

اگر دیدارهای رنگین‌کمان نباشد.

در تنهاییِ خود فریاد خواهم کرد،

نه برای آنکه خفتگان را بیدار کنم

بل تا که فریادم مرا

از خیالِ دربندم بیدار کند!

*

تلفاتِ ما: از دو تا هشت شهید در روز،

و ده مجروح

و بیست خانه

و پنجاه درختِ زیتون،

علاوه بر گسیختگی در ساختار

که در شعر و نمایشنامه و تابلوی ناتمام رخ می‌دهد.

*

غم‌های خود را در کوزه‌ها ذخیره می‌کنیم

تا مبادا سربازان آن‌ها را ببینند و جشنِ محاصره بگیرند …

برای فصولِ دیگری ذخیره می‌کنیم،

برای خاطره‌ای،

برای چیزی که در راه ناگهان رخ می‌دهد.

وقتی که زندگی طبیعی شود

چون دیگران برای چیزهایی شخصی

که در سایه‌ی نام‌های بزرگی پنهان مانده است

غم خواهیم خورد.

از خونی که از زخم‌های کوچکِ ما جاری شده است غفلت کرده‌ایم.

فردا که مکان شفا بیابد

عوارضِ جنبیِ آن را احساس خواهیم کرد.

*

زنی به پاره‌ابری گفت: روی محبوبِ مرا بپوشان

زیرا که جامه‌های من از خونِ او خیس است!

*

اگر باران نیستی نازنین

درخت باش

سرشار از باروری … درخت باش.

اگر درخت نیستی نازنین

سنگ باش

سرشار از نمناکی … سنگ باش.

اگر سنگ نیستی نازنین

ماه باش

در رؤیای معشوق … ماه باش.

[چنین گفت زنی

در تشییعِ جنازه‌ی فرزندش.]

*

مادر گفت: ابتدا سر درنیاوردم. گفتند:

دقایقی پیشْ داماد شد. هلهله زدم،

و تا پاسِ آخرِ شب رقصیدم و آواز خواندم،

چندان که شب‌زنده‌داران رفتند و

جز سبدهای بنفش دور و برم هیچ نبود.

پرسیدم: عروس و داماد کجا هستند؟ گفتند:

آنجا در آسمان دو فرشته‌اند

که مراسمِ ازدواج را به سرانجام می‌رسانند.

هلهله زدم، و سپس چندان رقصیدم و آواز خواندم

که به بیماریِ فلج دچار شدم.

پس این ماهِ عسل کیْ به سر می‌رسد نازنینِ من؟

*

این محاصره، چندان ادامه خواهد داشت

که حصارگر، مانندِ حصاری،

احساس کند که ملال

صفتی است از صفاتِ بشر.

*

در محاصره، زمانْ مکانی می‌شود

که در ابدیّتِ خود به سانِ سنگ شده است.

در محاصره، مکانْ زمانی می‌شود

که از موعدِ خود بازمانده است.

*

شهید برای من توضیح می‌دهد: در ورای افق

من از پیِ باکره‌های جاوید نرفتم،

زیرا که من زندگی را

بر زمین، میان درختانِ صنوبر و انجیر، دوست دارم.

اما مرا راهی به آن نبود،

پس با واپسین چیزی که داشتم به جست‌وجوی آن برآمدم:

با خون در تنِ لاجورد.

*

صلح کلام مسافری است در درون خویش

به مسافری که به سمت دیگر می‌رود …

صلح دو کبوتر ناآشناست

که قسمت می‌کنند بغ بغوی آخرشان را

بر لبه‌ی مغاک.

صلح اشتیاق دو دشمن است

هر یک جداگانه

برای خمیازه کشیدنی بر پیاده‌روی خستگی.

صلح آه دو عاشق است که تن می‌شویند

با نور ماه.

صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه

ضعیف‌ترست در سلاح و نیرومندتر است در افق.

صلح شکسته‌شدن شمشیرهاست

رو در روی زیبایی طبیعی.

آنجا که شبنم

لبه‌ی آهن را در هم می‌شکند.

صلح روزی است مأنوس، مهربان و سبکبال

که با کسی دشمنی نمی‌ورزد.

صلح قطاری است که متحد می‌کند سرنشینانش را که باز می‌گردند

یا می‌روند به گردشی در حومه‌ی ابدیت.

صلح اعتراف آشکار با حقیقت است:

با خیل کشتگان چه کردید؟

صلح یعنی پرداختن به کاری در باغ:

در نخستین گام، چه خواهیم کاشت؟

[…]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹ ترجمه‌ی قسمت آخر شعر از «تراب حق‌شناس»)

***

واکنش

میهنم! آهن زنجیرهایم می‌آموزد مرا

خشم عقابان و، نازکدلی انسان نیک‌اندیش را

نمی‌دانستم که زیر پوستمان

میلادِ توفانی است… و عروسی جویبارهایی

در سلّول زندان نور را از من گرفتند:

و خورشید مشعل‌ها… در دلم فروزان گشت

بر دیوارها شماره‌ی شناسنامه‌ام را نوشتند:

و سبزه‌زار سنبله‌ها… بر دیوارها روئیدن گرفت

بر دیوارها تصویر قاتلم را، نگاشتند:

و سایه‌سار گیسوانی، آن خطوط چهره را محو کرد

میهنم! با دندان‌ها نقش خون‌آلودت را نگار کردم

و ترانه‌ی تاریکی گذرا را برنوشتم

در خون و گوشت تاریکی شکستم را فرو بردم

و در گیسوان روشنایی، انگشت‌هایم را درون کردم

فاتحان بر بام‌های خانه‌هایم

جز وعده‌ی زلزله‌ها را فتح نکردند

جز تابناکی پیشانیم نخواهند دید

جز صدای زنجیرهایم نخواهند شنید

و چون بر صلیب پرستشم شعله‌ور شوم

چون قدّیسی…

در هیئت مبارزی

در خواهم آمد.

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

وطن کوچک ما گم شد!

تو در خاطرم عشقی در پروازی

دری هستی که آینه‌ها

و سرک‌کشیدن‌ها

و اخم‌ها را قاچاق می‌کنی

سیبی هستی

یا برگی سبز

که شب

برای شب به ارث می‌گذارد

سیبی با برگی سبز

که میان دوات من

و کمرگاه روز شناور است

خلسه‌ای

پدید آمده میان چشم‌انداز شنیدن

و پچ‌پچ صدا؛

جشنی… و آتشی در شب روستا

هلهله‌ای… و آواز ساربانی

بارانی هستی

باز آمده از شامگاهان کودکی؛

بارانی که بوی گریه می‌دهد.

*

اینک از روزگار فریب

به سمت مجد تو باز آمده‌ام

مجد تو جاودانه زنده است

تابستان گیسوی بلندت جدولی‌ست

و پرچین از بوته‌های خار.

وطن کوچک ما گم شد

وطنی که چهره‌ات مرزهای اوست

و آغازش، صدای من

وطن کوچک ما گم شد

میان آینه‌ها و نقش‌ها

و جعبه‌ی رنگ.

دلم در او و تبعیدی اوست،

و در دامنه‌ای بلند خیره به او.

*

قطره‌ای نور در آسمانی از خستگی

خانه‌ای با دیوارهایی از گُل بادام

خانه‌ای برای شب‌زنده‌داری‌ها

نجوایی که نسیم می‌آورد

از صحرای خواب

رازی افشاشده میان ذهن من

و لایه‌های حریر.

چشمان تو

با اندوه پیوند دارند

وقتی به رنگ‌ها

نام غم می‌افزایند

و دلداری مانند وطن را.

*

روزگارم بد است

ببخشاییدم

که به مرگ رغبت دارم

نام‌ها از اشیا گریخته‌اند

همان‌گونه که اشک از چشمان

و نان

شعر شده است

و ترس، خانه.

و دلتنگی

کالایی قاچاق روی پیاده‌روها

نور زناست

و برف ننگ

و جنگ، گل آیندگان

و گذشته‌ها، گلدان.

*

ای یار!

جز تو گواهی نیست

تا هر چیز را آن‌گونه که هست بنامی

و جز انگشت کودکان

چیزی نمانده است

تا اگر گرسنه شدند

آب را آب بنامند

و گرسنگی را… کبریا.

(«فوّاز عید»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

حلیمه

از وقتی که شش گلوله

ارمغان پایش کردند

حلیمه می‌لنگد.

وقتی که برای فروش سبزی

به بازار می‌رود

وقتی که به خانه باز می‌آید

وقتی که کودک مجروحش را

به مخفیگاه پزشک می‌برد

وقتی که برای چشیدن غذا

به آشپزخانه می‌رود

وقتی آجری می‌آورد

برای سنگری شتابزده

وقتی از دود و گاز و غرش تفنگ می‌گذرد

وقتی که با تنی رنجور

زیر باتوم بازجو به خود می‌پیچد

حلیمه می‌لنگد.

خدایا!

کدام یک از حاکمان عرب

چون حلیمه

راست‌قامت است و

پا بر جا؟

(«مرید البرغوثی»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

بیست و سه گل

تقدیم به شهید «ام‌احمد[۱] صیام» از محله‌ی وادی‌الجوز در قدس

بارانی نرم و سبک

و فضایی که روی سنگی عاشق و لجوج می‌جوشد

کبوتران «الجلیل»

اندوه خود را زیر سقف پاییز گسترده‌اند

ای دخترکان شبنم!

«ام‌احمد» بر پیاده‌رو افتاده است

چون گلی که کتاب شهیدان را می‌آراید

چه کسی این خون را بند می‌آورد؟

چه کسی شادمانی اشک‌آمیزش را

به نان بدل می‌کند؟

برای بیست و سه گل

و هر کدام، یک نان.

بیست و سه گل

و مرگی که چونان طعم شبنم بر ما گواراست

و «جوز» دره‌ای ژرف دارد

که «ام‌احمد» کلید خود را

در آن پنهان می‌سازد

و بیست و سه گل

و خورشیدی از ارغوان

گنجه‌های خود را برای کبوتران روشن می‌کند

و دوشیزگان ابر

عهدنامه‌های خود را

با تمام کشتزاران قسمت می‌کنند

ای دخترکان شبنم!

«احمد» اندوه رشیدش را

اینگونه بالا می‌برد

و فریاد می‌کند:

ای ایستادگان بر پیاده‌روهای بی‌طرفی!

خون مادر من می‌گوید:

هر تفنگی که روز را به قدس رهنمون نشود

لیمویی مردود است

در آزمون فصل‌ها.

بیست و سه گل

و تمام طاووس‌ها سرگرم اشغال آیینه‌ها

و کاخ‌هایی آراسته به گیاه گناه

و نفت

در سینه‌ی روسپیان لانه ساخته است

و هیچ کاری برای قربانیان نکرده‌اند

جز یک دقیقه سکوت!

بیست و سه گل

جشن شادمانی دارند

کشتارها پیوسته است

و دلاوران عرب

خونشان به جوش نمی‌آید!

کجاست آن همه هیاهو

بیست و سه گل‌اند

و هیچ سربازی گسیل نمی‌شود

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست!

(«صالح هوّاری»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

وطن اسیر

آنکه در فرودگاه

خاموش می‌کوچید

دسته‌گل شکست را

بر بار من افزود

آنکه می‌کوچید

جز اندوه

از من چیزی نمی‌دانست

[…]

(«محمّد القیسی»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

جانم جانم وطنم!

جانم جانم وطنم!

ای آغاز امیدی کشنده

و آغاز رنج.

پس از کوچ من در تو

پیش پای تو پیاده می‌شوم

تو را نمی‌بینم

تنها باز می‌آیم

می‌گویم: شاید…

و می‌دانم که نزدیکی.

خیره می‌شوم

رخسار تو را آماج خواب‌های منوّر می‌بینم.

رحم کن و پدید آ

یا چیزی، کورسویی، چهره‌ای شبیه به من، بگذار

تو که در پیوند بخیل نبودی

از من دل نکن وطنم

که اینجا سیم خاردار در کمین من است.

اینجا نگهبانان گشت

بازرسی‌ام می‌کنند

و مرگ آنجاست.

جانم جانم وطنم!

زخم خونریزم پیش از من

راه افتاده است

و با خودم می‌گویم: تو را خواهم دید.

وطنم!

ای خاکی که در شب نیرنگ

شقه می‌شوی

و بامدادان

خبرگزاری‌ها پخشت می‌کنند

تکه‌تکه.

ای چشم سرشار از خواب‌های سیاه

اگر بیرون روم

چون اشک می‌روم

چون آب

یا نوید آب.

ای خاکی

که هر جمعه

هفت روزم گرسنگی می‌بخشی

و من با کوچه‌هایت

از رازهای ممنوع پرده برمی‌دارم

و میان پدران و پسران

مرزی از شمشیر می‌سازی

میان شکست‌خورده و بازگشته.

من لب تشنه

آب را بشارت می‌دهم

من در تو زخم را پوشیدم

و وعده‌های فقیران مرا می‌پوشد.

جانم جانم وطنم!

در این بامدادان

به رغم زخم می‌آیم

خاک به خون خفته‌ی تو در رخ من

امّا می‌آیم.

پشت سر

کشتی‌ها را آتش زدم

کشتی‌هایی که دریای تیه‌مان بخشیدند

و به سویت آمدم

بانگ برداشته در کوچه‌ها؛

وطنم! به نام فقیران دلتنگ

کاری بکن

که من زخم خورده‌ام

از تمام نیزه‌های خویشانم

در تمام میدان‌ها.

من که گوشتم

میان دندان‌های پراکنده در شهرها

تکه‌تکه شده است

در شادی آینده گرد می‌آیم

و روشن می‌شوم.

زخمم با فقیران

یکجا گرد آمده است

و فرمانم می‌دهد

و روشن می‌شوم

و می‌جنگم

تا تو وطنم شوی

وطنم!

(«احمد دحبور»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

زندانی و ماه

در آخر شب، زیر پُل کوهساران دیدار کردیم

از زمانی که بازداشت شدم، و تو بهتر می‌دانی که چرا

آیا از آن رو که ترانه از عطر پرتقال

و از سرکشی و خشم، دفاع می‌کند

قرنفل آوازخوان را، در شنها دفن کردند؟

ما دو عَلَم بر تندیس ابرهای مغزپسته‌ای گونیم

آیا محکومیم به عشق، و به رنگی نغمه‌گر؟

همه‌ی شبهای سیاه در ترانه‌هایمان،

چون قربانی‌ای فرو می‌افتد.

و روشنایی، شب غمها و زندانم را می‌نوشد

پس بیا، قصه‌ی ما همواره بقیه‌ای دارد!

با زندانبان، آنگاه که ترا می‌بیند، از عشقی کهن

سخن خواهم گفت

و ای بسا که سخن، ما را به آنجا کشد که بهای ترانه‌هاست

اینک منم دربند، ستاره‌ها را درمی‌ربایم

و اوست که، آزادوار، از دود سیگارم

و از زنجیرها و خموشی

دانه برمی‌گیرد!

هویّت ما میلیون‌ها شکوفه بود

ما در خیابان‌ها جشنواره بودیم

باد منزلگاهمان بود،

و آوای محبوبم بوسه‌هایی،

و من وعده‌گاه بودم

لیکن آنان از شهرهای قدیمی آمدند،

از اقلیم‌های دود

تا آنها را از شریان‌هایم درکشند

من فضا را در آغوش گرفتم

مرگ با میلاد در میهن نیمه خدایانه‌ام

توأمانند

روزی خواهیم مُرد که نقش‌ها

بی‌نیاز از درختمان سازند

و بال‌های بلبلان، در بازارها بفروش رسد.

و من در هیاهوی فردا ناپدید خواهم شد، و باران را به رؤیا خواهم دید.

و با آن سبزه‌رو از طعم زنجیرها سخن خواهم گفت

و خواهم گفت: وعده‌گاهمان ماه است!

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

به فکرِ دیگران باش

در آن هنگام که صبحانه‌ی خود را مهیّا می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[سهمِ کبوتران را فراموش مکن.]

در آن هنگام که در گرماگرمِ کارزارهای خود هستی، به فکرِ دیگران باش.

[صلح‌طلبان را فراموش مکن.]

در آن هنگام که بهای آب را می‌پردازی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که شیرخواره‌ی ابرند.]

در آن هنگام که به خانه، خانه‌ی خود، برمی‌گردی، به فکرِ دیگران باش.

[ملّتِ چادرنشین را فراموش مکن.]

در آن هنگام که پیش از خواب، ستاره‌ها را می‌شماری، به فکرِ دیگران باش.

[کسانی هستند که جا برای خواب ندارند.]

در آن هنگام که خود را با استعاره‌ها آزاد می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که حقِّ سخن‌گفتن ندارند.]

در آن هنگام که در فکرِ دیگرانِ دور هستی، به فکرِ خود باش.

[بگو: کاش شمعی در تاریکی می‌بودم.]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹)

***

فراتر از میراث خون

[…] بگذار بگویم که ما

از زمین که در آستانه‌ی نابودی است

فراتریم

و سیاره‌هایی

که به وقت مرگ

سیاره‌ای در کنار خود نمی‌یابند

اما…

چه کسی چشمان تو را

از آنچه در اوست

بازپس می‌گیرد

و خون تو را

از ذهن شریان‌های من می‌زداید

چه کسی

حنجره‌ات را

از فریادهای مدامش

پاک می‌کند

و آوازها و دست‌های مرا

از خواب و خیال جنون‌آمیزی

که به نرگسِ زندگی دارند

باز پس می‌ستاند؟!

جنگلی، بر سرِ برزن

بیابانی، در میدان

برف، بر گنبد پارلمان

غاری، در خانه

و گودالی در سرم

برای خاطرجمعی گلوله‌ها

و قاه‌قاه ژنرال‌ها-

افق را موش‌ها می‌جوند

و سرمای قمری‌های بی‌رنگ.

دریا را زیردریایی‌ها به نیش می‌کشند

و ناوها از شکوه آبی‌اش می‌کاهند.

رودی، از جسد شناور

مقصدش را می‌پرسد

و به گمگشتگی خویش می‌رسد

و عقابی، از آخرین قلّه‌ی خود

التماس‌کنان می‌خواهد

که پیش از رسیدن باغ‌وحش

با او پرواز کند.

مهاجمان فلزی

برای شکار سحرگاه

به زیر پنجره‌ها گرد می‌آیند

خودکامگان

در کمین رؤیاها

درون غنچه‌ی گیتار می‌نشینند

و جنین‌ها را

به کشتن مادرانشان بر می‌انگیزند

همه‌چیز آماده است

تا تو آسان به گردشگاه برسی

و نظاره‌گر تجاوز به دخترکی باشی

از پنجره‌ی کالسکه‌ات

یا از روی شانه‌ی پاسبان‌ها

یا کسانی که از دو جنگِ پیش

جا رزرو کرده‌اند

همه‌چیز آماده است

دالان‌های مخفی برای قاتلان

گورهای دسته‌جمعی برای قربانیان

که آدمیان به تاریکی سرازیر می‌شوند

عریان از نام‌های ساده‌شان حتی

همه‌چیز آماده است

برای شکار زمین

و کندن پرهایش

و لجبازی با خروس‌ها

همه‌چیز آماده است

برای غلتاندن بلوط‌ها

به سوی پوکی سبزه‌زار

و تازاندن اسب‌هایش

به سرزمین نعره‌ی گاوان و گوسفندان

و تبدیل پناهگاه‌ها

به معدن‌های زغال.

با ژنرال که راهی جنگ است

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که باز نگردد

با قاتل که به سمت جنایت می‌رود

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که پیش از رسیدن بمیرد

با ترانه که به سمت کولی‌ها راهی است

دست می‌دهم

و آواز می‌خوانم

تا حنجره‌شان از تانک‌ها پاکیزه بماند

با خودم دست می‌دهم

تا به شعر اطمینان دهم

که تنها نیستم

آقا!

آقای خوب!

ای که اسیر خوش‌قلبی خویشی!

آقا!

گلوله –نجواکنان- می‌گوید:

شلیکم کن

آقا!

آقای خوب!

ای که عصیان فرزندانت

در فراسوی اقیانوس‌ها

بر دوش تو سنگین است

شلیکم کن

و رؤیاهای مدام را

ارمغان ترکش‌هایم کن

رؤیای دیدن پنجره‌هایشان

-در حال پرواز-

رؤیای دیدن پاره‌های تنشان

در حال شتک‌زدن بر دیوار افق

آقا!

آقای خوب!

شلیکم کن

پیش از آن که باروتم نم بکشد.

(«ابراهیم نصرالله»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

عبور

خیابان در صدای تو می‌گذرد

و گل‌ها

سجده می‌برند

برای پیامبری

که در بیداری

از چشم‌های سیاه

و اندوه ابدی گریزان است.

چرا گل‌ها را یارا نیست

که سرم را ببرند؟

چرا صحرا را یارا نیست

که از پایم در آورد؟

چرا از صدای من

باران می‌بارد؟

و از سکوت من

درخت می‌روید؟

و تو ای کبوتر سپید من

بادبان افراشته‌ام

از خدا تا مرگ

چگونه از پای افتاده‌ای

پشت پنجره‌ی من؟

چرا سیب رایحه‌ی مرا

از خانه می‌دزدد؟

مادرم!

من با قهوه‌ام نور نمی‌نوشیدم

مبادا بازوی داسم

نافرمان شود

و آنگاه مرا از خیمه‌گاه شام بتارانند

و از شمشیر آخته‌ی چریک.

ای وطن

اگر صدایم از پایم درآورد

شمشیرم روی لبان من است

ای وطن، اگر خانه‌ام به من خیانت کرد

شمشیرم در دستان من خواهد بود.

ای حیفا

چشمان من به خواب نرفته

و گریه نکرده‌ام

تو چرا از خواب می‌آیی

بیا که با دریا

قهوه و نور بنوشیم

دریایی که از اندوه من

تا شرق گسترده است

و تا ریشه‌ی درختان

و در خاطر ساعت

ماه به سوی تو می‌آید

و میلاد شرقی تو را

در جنس زمین

و در زهدان تفنگ

و درخت می‌کارد.

در خاطر گل‌ها

ستاره‌هایی منفجر می‌شوند

و دست‌های من

تندیس‌های اسطوره‌ای را

در می‌نوردند

دست‌های من

باروهای شام را در می‌نوردند

و تبعیدگاه را.

من مردگانتان را زندگی بخشیدم

و دیگر هیچ خدایی

از سنگواره‌ها بیرون نمی‌آید.

تاریخ تندرها

در خاطر زیتون‌زاران است.

پس چرا

تولد سربازان را

با خون سوخته جعل کردید

و چرا عصای موسی

در فراسوی مرزها

چوب ماهیگیری شد؟

و چرا خورشید

بر تخم گل و افعی می‌تابد

حال که

در خاطر روزنامه‌ها

جز چکمه‌ی سلاطین

و دژخیمان

رد پایی نیست.

نو را با آتش و آب یگانه کنید

تا من از این غبار خارج شوم

چون ستاره‌ای

که در شرق می‌درخشد

و روز را درنوردم.

یگانه کنید

تاریخ هجرت مرا

از زمین تا برق

تا درهای هتل.

یگانه‌ام کنید

با خون سوخته

و رؤیایی که در زمین

سنگر می‌شود.

من از میلاد شرقی تو

به آتش هجرت کرده‌ام

آتش که در جنس سنگ

فلسطین و کودکان ابابیل

و گلوله زنبق می‌شکوفاند

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با روزهای سال

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با نام ماه‌ها

که من تاریخ پیشگویی را

با تاریخ عبور جا به جا کرده‌ام.

(«عمر رشراش»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ترانه‌ی زنگیانه

در پس لبان بسته‌ام

در پس سیاه چشمانم

و نگاه سوزانم

بامدادی است

و چوبه‌ی دار.

بگذار که جلاد

قلبم را

با خنجرش

هزار پاره سازد

بگذار با ابر سیاهش

گونه‌هایم را بنوازد

بگذار آواز خون‌خواهی را

– حتی-

از ترانه‌هایم برباید

اما تلخ‌تر از همه

ترحم شماست

ای جهانیان!

ترحم نمی‌خواهم

مرحمت زیاد!

(«سالم جبران»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

گاهی

گاهی

که ترانه‌ای می‌شنویم

گمان می‌بریم

که آوازخوان

از روی نوشته‌های شخصی ما

می‌خواند

گاهی

که خبر کودتا می‌شنویم

گمان می‌بریم

که ما را آماج گرفته‌اند

تا بیرون و

دیگرگون شویم.

گاهی

که می‌شنویم

موج به صخره‌ها می‌کوبد

گمان می‌بریم

که هنوز

بر سیاره‌ی ما دریا هست

گاهی

گاهی

گمان می‌بریم که هستیم

در بخش‌های خبری.

(«محمد الاسعد»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ورود به حالت ابر

(۱)

به حالت ابر در می‌آیم

به درون می‌آیم

بی‌جامه‌ای شایسته

بی ترانه‌ای بر لب

که برای گیسوی دلبرم بسرایم.

آب‌ها نیلی است

چشمان تو سیاه

دستان من تهی

و فضا سربی است

شن‌ریزه‌ها زردند

به تیرگی رنگ‌ها در می‌آیم

به رنگین‌کمان

از دروازه‌ی سرود…

(۲)

جهان

به هیأت زنی در می‌آید

پیش روی آینه‌ای عتیق

بسته به پنجره

لذت خود را می‌آراید

نظّاره‌گر دریا

به آسمان نگران

و فضا آماده‌ی شکستن است

آماده‌ی گریه

آماده‌ی گنجشک

و شیهه‌ی زنده

گسترده است

چون رؤیای تهی‌دست

اما تنگ حوصله

که جز گام‌هایت را بر نمی‌تابد…

(۳)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌آیی

از دروازه‌ی سرود

جهان را می‌بینی

که هیأت چراغی کُشته

به خود می‌گیرد

نه گلی بر دیوار

نه گلی در دستان کوچک

نه گلی در دفتر دانش‌آموزان

نه گلی در پرواز

چون جامه‌ی فرشتگان

که از حنابندان می‌آیند.

(۴)

به مشامم نمی‌آید

جز بوی باروت

و صلح گمشده

لابه‌لای سخن

و جز گلوله

بر پیاده‌روی فریب و دروغ.

می‌دانم

گل مسین را یارا نیست

که میخک را از پای بیندازد

چه سپید و چه سرخ

یا هر چه…

(۵)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌‌آیی

از دروازه‌ی خردسالی‌ها

جهان را می‌بینی

که هیأت ترانه به خود می‌گیرد

دوستدار شادی

که خردسالی‌ها اصلند

و ما رونوشت

خردسالی‌ها هوا

ما غباریم

خردسالی‌ها جویبار

ما پاره‌سنگ

که تو صدایی

و من گلویی لبریز

از احتمال باران…

(۶)

به حالت ابر در می‌آیم

و با حسی پراکنده

گوش فرا می‌دهم

به شکستن ابر

بر ساختمان‌ها و برگ درختان

گوش فرا می‌دهم

با ترکش‌های شعرم

به این روبوسی پنهان

میان ابر و گل

میان ابر و این مکان

میان اینجا و وطن…

ابری خاکستری

و پالتویی شفاف

که باد بر تن دارد

و به رخت‌آویز زایش می‌برد

و می‌کوچد…

(۷)

فردا روشنی می‌بارد

و دست‌ها را حنا فرا می‌گیرد

مرکب‌های غمگین تو می‌آیند

و از شب شهر

پرسش و اندوه می‌سازند

و جویباری از شادی‌های تلخ

و گیسوانت

بر تن شن‌زار موج می‌زند

چون باد از شمال

سرشار از رؤیا و هیاهو

آنگاه شب تو یاسمن می‌پوشد

و بر شال قرمزت

تاکستان می‌روید.

رودخانه‌ها

چه عاشقند بر رنگ آب‌ها

من گام‌های خسته‌ام را

به سوی تو برداشتم

راه افتادم

راهم را حس کردم

بوته‌ای

به خستگی‌هایم پاسخ داد

در این دوردست

واحه‌ای

در کویر آشیان کرده است

چشم به راه سپیده‌دمان

اینجا

نخل عشق باریده است

و قلب را

به فریادها بخشیده است

اینجا

بر این لبه‌ی تاریکی

بهار غنوده است.

(«نظیم ابوحسان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

کودک و اردوگاه

در خیمه‌گاه

پسرک تمرین می‌کرد

چگونه تانکی را

با سنگ از پا درآورد.

چگونه دندان بر ماشه‌ی سال و ماه بفشارد

و اندوهش را

رو به دشمن ترسان نشانه کند

پسرک ترسی نداشت

و فارغ از سر بود

پروانه‌ها در دلش مقیم

آتش ستاره‌ها در او

تا جایی که از مدار

سرشار بود.

این کودک شگفت

در دل خطر می‌گشت

در ابرهای دور

به جست و جوی خود.

پیاده‌روی خیمه‌گاه

در شوق پسرک به مرگ

و در انبوه دود

شناور بود

پسرک بین واقع و ناممکن

دو تا شده بود

نیمی خدا و نیم دیگر بشر.

وقتی نوای بامداد فرو می‌ریزد

و ترانه‌ها نادیده می‌شوند

و سیل باران گسترش می‌یابد

پسرک ماه

به عشق دخترک پاسخ خواهد داد؟

دخترک در حزن

با او برابر بود

در عمر نه

سه سال بزرگتر بود

سه کشته بیشتر داشت:

پدر، خواهر و پسرعمو.

پسرک تمرین می‌کرد

که گُل در دست بمیرد

گلی از خاک خردسالی‌ها

و کبوتر بر لب

کبوتر کوچک خزان‌سالی‌ها

پسرک می‌اندیشید

چه زیان دارد

وقتی که می‌میرد

به پرهای ترانه‌ای در توفان بیاویزد

و به عطر شبانگاهی زیبا

که از خاطره‌ی عکس‌ها می‌ریزد؟…

(«ولید منیر»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

فصل کوچ

بانوی من

در نخستین کوچ

کوچک بودیم

و نمی‌فهمیدیم.

هجرت

ما را از دانه‌ی گندم ربود

و باد را یارا نبود

که موج را از پا بیندازد

آنگاه

وطن عزیز

به پشت کودکان افتاد

کوه کرمل خاموش و غمگین بود

با دو چشمان وسیع و باز

و می‌دانست که

شب فراز آمده

فرو خواهد رفت

من در چشمان او می‌دیدم

آسمان وطن پر از ستاره بود

قسم می‌خورم

که نمی‌دانستم

که وطن یعنی چه؟!

اما عشق را می‌دانستم

و دلم پر از موسیقی.

بانوی من

در دومین کوچم

شام رهایم کرد

بادهای شام بر دروازه‌ام می‌کوبید

اما نگشودم.

غربت از من به ستوه

نام یاران از خاطرم

افتاده بود

اما فاش می‌گویم

درد هجرت را

فقط با شن روان

می‌گفتم

نفس واحه‌ها

و ربع‌الخالی مرا گداخته بود

زبان صحرا را نمی‌دانستم

و گرسنه‌ی دیدن انسان بودم.

بانوی من

هجرت دل را نمی‌فهمد

و چه بسیارند هجرت‌های من

اما من دل را می‌دانم

و عشق را

هجرت وطن نمی‌داند

تاریخ را شاید

اما تاریخ بی‌وطن

چه معنا دارد؟

بانوی من

تو فلسطین منی

گاهی که نام‌ها از یادم می‌روند

برای من تو می‌مانی.

بانوی من

کوچ دیگرم

در روزگاری بود

که با سایه‌ی کبوتر

در صحرا

یکه و تنها

شام را

پشت خود انداختم.

بیروت

عروس جامه‌سپید

و دریا

موجاموج

تا افق می‌رفت

و وطن در پس موج

آه یادم رفت

یکبار پیش از جنگ

ویزایی به من دادند

و من توریست وطنم شدم!

بانوی من

هوای یخی اروپا

می‌گدازدم

اینجا

عشق که نباشد

برف

تپش را باز می‌دارد.

در کودکی

خواب عید و کیک عید می‌دیدم

اکنون

وطن در خواب من است.

(«محمد صبری کتمتو»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

پایان ناپذیر

برای محمود صالح شهید فلسطینی که در پاریس از پا درآمد

بنفشه‌ها پایان‌ناپذیرند

ترانه‌ها پایان‌ناپذیرند

گنجشک‌ها پایان‌ناپذیرند

و برهنگی ملت‌ها پایان‌ناپذیرند

محمود!

تو تمام کودکانی هستی که زاده خواهند شد

تمام باغچه‌هایی که شکوفه خواهند شد

تمام شهیدانی که کشته خواهند شد

و تمام پاریسی که از پا درآمده است.

مرگ، حافظه‌ای قوی دارد

محمود، همه‌چیز را برای ما باز گفت

اما

درباره‌ی مرگ

هیچ نگفت

برای آمدگان از روزگار ناممکن

به روزگاری نهفته در ترکش‌ها

زیرا مرگ به گردن ما حق دارد

و این دوست

در فرودگاه‌ها

ایستگاه‌ها

قطارها

درهای خروج

درهای ورود

و تمام زندان‌های عربی

پرسه زده است.

مرگ

در تمام زندان‌ها

احوال ما را می‌پرسد

و می‌پرسد پاریس محمود را کجا می‌برد؟

او که سرشار از شعر بود

سرشار از وظیفه

سرشار از شبنم و تندر.

محمود

سفیر شهدی بود

که از پرتقال یافا می‌چکد

و پاریس جام این شهید را می‌نوشد

محمود

قاصد کشتزارانی بود

که هم اینک از پرتقال یافا می‌کوچند

و پاریس اینک پوستر اعتراض خود را

بر پوست این شهید می‌نویسد

و به جشن سال نو می‌رود!

(«حافظ علیان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

رفتند آنان که دوست می‌داریم

عقاب به عقاب

غول تاریکی‌شان دِرَوید

شکوهمندی را از ارتفاع دزدید.

آه وطنم

سلامی

از خون گران

بر تو

از آنانی

که سینه‌ریز خونشان

در هوای تو پاشید

دانه‌ی مرجان

گنج مروارید.

رفتند

آنانی که دوست می‌داریم

و اندوه را صدایی نیست

بنگر!

غم‌هایم

بر لبانم سکوت رویانید

الفبا، لب فروبسته

واژگان

– همچون آنان-

کشته، بر خاک می‌ریزند

پیکرهایی مثله

دیگر چه بگویمشان

وقتی خونشان

از چشم و دلم می‌ریزد.

رفتند.

آنانی که دوست می‌داریم

نه زورق‌هایشان لنگر انداختند

نه مرز بندر دورافتاده

چشم کوچندگان را پوشانید.

آه وطن غمگینم

در مهرگان اندوه و مرگ

جام تلخابه راه را تا چند

تا چند

نوشیدی و نوشیدیم.

نه تو سیراب شدی

نه ما.

دل‌تشنه خواهیم ماند

در پای چشمه‌های غم

دل‌تشنه خواهیم ماند.

امّا

تا رستاخیزشان

در بامدادی که به آغوش کشیدند

رؤیای ما خواهند بود

رؤیایی

که نمی‌میرد

و دلتنگی نمی‌گیرد.

(شاعر «فدوی طوقان»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

 

برای مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی اشعار مقاومت شاعران فلسطینی رجوع کنید به:

۱- کودک و توفان (اشعاری از محمود درویش)
۲- برای مردن وقت نداریم
۳- صدای گام‌ها در دهلیز مرگ
۴- فقط یک شب


 

  1. «ام‌احمد» زنی است که برای انقلابیونِ بی‌سلاح، در طشتی سنگ جمع‌آوری می‌کرد. این شیرزنِ قهرمان، در کشتار حیاط بیت‌المقدس در ۸ اکتبر ۱۹۹۰ به همراه بیست و سه گل دیگر به شهادت رسید.
// // ?>


ده دروغ بزرگ رسانه‌های گروهی درباره اسراییل

میشل کولون (Michel Collon)[1]

درکار نگارش این کتاب[۲] که بودم، از همکارانم خواستم از مردم کوچه و بازار در بروکسل برحسب اتفاق بپرسند که آنها درباره تاریخ و موقعیت اسراییل چه می‌دانند. پاسخ‌ها فاجعه‌بار بود و همه حاکی از جهل و عدم اطلاع؛ اما این جهل عمومی ناشی از تصادف نیست، بلکه نتیجه ۶۰ سال تبلیغات رسانه‌های گوناگون اروپایی است که خود را بهترین میانجی‌های اطلاع‌رسانی دنیا می‌دانند و کارشان در این باره چیزی جز بازتاب سیاست‌های تبلیغاتی و پروپاگاند اسراییل نیست؛ امری که خود نشان می‌دهد که آنها برای مردم و آگاهی آنان هیچ اهمیتی قائل نیستند.

من این پروپاگاند را در سطوری که در پی می‌آید به صورت ده دروغ بزرگ رسانه‌ها خلاصه می‌کنم؛ ده دروغ بزرگی که برای توجیه موجودیت و اقدامات اسراییل جعل شده است:

اسراییل یک پروژه استعماری

دروغ نخست؛ می‌گویند اسراییل در واکنش به کشتارعام یهودیان در جنگ جهانی دوم ۴۵ـ۱۹۴۰ به‌وجود آمده است.

این کاملاً غلط است. اسراییل در حقیقت یک پروژه استعماری است که در کنگره یهود در شهر بال (سوئیس) در ۱۸۹۷ منعقد و تصویب شد و ناسیونالیست‌های یهود تصمیم گرفتند فلسطین را به استعمار خویش درآورند. در آن زمان واژه استعمار و کولونیالیسم شرم‌آور نبود، آنها به قدرت‌های استعماری آن زمان روی آوردند تا از این پروژه پشتیبانی کنند. امپراتوری عثمانی چندان علاقه‌ای به این پروژه نداشت و به آن اهمیتی نمی‌داد، اما برعکس، امپراتوری انگلیس بسیار به این طرح علاقه‌مند بود، چون می‌خواست در قلب جهان عرب یعنی درست بین دو شرق و غرب این منطقه، یعنی در فلسطین، کولون‌ها (مهاجرینی) مستقر شوند تا مصر را ـ که قدرتی بود ـ تضعیف کنند و کنترل کانال سوئز را خود در دست داشته باشند تا بتوانند به مستعمرات دیگر خود اسلحه بفرستند. بعدها، ایالات‌متحده حمایت از پروژه استعمار فلسطین را به‌عهده گرفت، چون هدفش دسترسی به نفت خاورمیانه بود. بنابراین برپایی دولت اسراییل نه ناشی از جنگ جهانی دوم، بلکه مربوط به یک پروژه استعماری است که از مدت‌ها پیش طرح‌ریزی شده بود. باید یادآوری کرد که در همان دوره تاریخی، قدرت‌های استعماری اروپا سراسر آفریقا را مانند یک کیک معمولی بین خود تقسیم کرده بودند. در سال ۱۸۸۵ کنفرانسی از قدرت‌های استعماری با شرکت بریتانیا، فرانسه، بلژیک، پرتقال، آلمان در برلین،  در ارتباط با آفریقا برپا شده بود که البته از هیچ آفریقایی برای شرکت در کنفرانس دعوتی به عمل نیامده بود. آن دوره، دوره‌ای استعماری است و اسراییل یک پروژه استعماری. این را به روشنی باید گفت.

بازگشت یهودیان به سرزمین خویش!؟

دروغ دوم: می‌گویند یهودیان به سرزمین نیاکان خود که در سال ۷۰ میلادی از آن طرد شدند بازمی‌گردند. این هم یک افسانه است، زیرا من با مورخ معروف اسراییلی «شلومو ساند» و مورخین دیگری گفت‌وگو کردم، آنها تأکید می‌کنند که exode یا خروج در کار نبوده و بنابراین  retour یا بازگشت بی‌معناست. تحولات سیاسی و اجتماعی و نیز حمله‌های دشمنان وجود داشته، اما جمعیت ساکن در فلسطین در زمان باستان از منطقه بیرون نرفته است[۳]. در واقع، نواده‌های جمعیت یهودی عهد باستان در فلسطین همین فلسطینی‌های امروزند. آنانی‌که گفته می‌شود به سرزمین خود بازمی‌گردند کسانی هستند از اروپای غربی، شرقی و از مغرب (شمال آفریقا) که به دین یهود درآمده‌اند و همان‌طور که شلومو ساند می‌گوید: ملت یهود وجود ندارد. نه تاریخ مشترک و نه زبان و فرهنگ مشترک، بلکه دین آنها مشترک بوده و  با دین، ملت درست نمی‌شود. وقتی ملت مسلمان و ملت مسیحی وجود ندارد، ملت یهودی هم وجود ندارد.

فلسطین هر چیزی بود جز بیابان

دروغ سوم: گفته می‌شود اگر مهاجران یهودی رفته‌اند و آنجا را  مستعمره کرده‌اند مهم نیست، زیرا فلسطین سرزمینی خالی و غیرمسکونی بوده است. این هم دروغ بزرگی است. اسناد و شاهدانی تأکید می‌کنند که در اوایل قرن ۱۹، فلسطین دریای گندم بوده و محصولات کشاورزی آن مانند روغن، صابون و پرتقال معروف جافا به فرانسه صادر می‌شده است. وقتی کولون‌های یهودی و نیروهای انگلیسی می‌خواستند در آنجا مستقر شوند دهقانان فلسطینی حاضر نمی‌شدند زمین‌های خود را رها کنند و به آنان تسلیم شوند. بین آنان و تازه‌واردان درگیری‌های متعدد رخ داد، تظاهرات، شورش، اعتصاب عمومی و مبارزات چریکی پیش آمد و بسیاری کشته شدند. آری فلسطین هر چیزی بوده جز بیابان. مقاومت اهالی را تنها با سرکوب بسیار سختی درهم‌شکسته‌اند که اشغالگران انگلیسی و سپس صهیونیست‌ها مرتکب شده‌اند.

فلسطینی‌ها به میل خود  فلسطین را ترک کردند!!

دروغ چهارم: کسانی می‌گویند اینکه گفتید قبول، اما فلسطینی‌ها به میل خود آنجا را ترک کرده‌اند، این هم دروغی بزرگ و سخنی نادرست است. من زمانی این‌طور فکر می‌کردم و کسان زیادی چنین باوری داشتند که خود ناشی از تبلیغات اسراییلی بود، تا زمانی‌که «مورخین جدید اسراییلی» مانند بنی موریس، ایلان پاپه و دیگران پیدا شدند که گفتند ابداً چنین نیست، بلکه فلسطینی‌ها را با اعمال خشونت تمام، ترور و عملیات منظم و پیوسته از سرزمین خویش طرد و اخراج کرده‌اند تا این سرزمین از سکنه‌اش خالی شود. آری این افسانه‌ای‌ست که تحریف تاریخ است و اسراییل آن را همواره از انظار پنهان نگاه داشته است.

نه دموکراسی و نه قانون، بلکه پروژه توسعه‌طلبانه

دروغ پنجم: درباره وضع امروز می‌گویند که اسراییل تنها دموکراسی در خاورمیانه است و بنابراین باید از آن دفاع کرد، زیرا «دولت قانون» است. به نظر من اسراییل دولت قانون نیست، بلکه تنها دولتی در جهان است که هیچ قانونی محدوده مرزهای آن را مشخص نمی‌کند. در تمام کشورهای دنیا قانون‌اساسی‌ای وجود دارد که معلوم می‌کند قلمرو کشور تا کجاست و فراتر از آن در قلمرو آن نیست، اما اسراییل چنین وضعی ندارد، زیرا پروژه‌ای است توسعه‌طلبانه که مرز و محدوده‌ای ندارد و قانونش کاملاً نژادپرستانه است مبنی بر اینکه اسراییل دولت (یا کشور) یهود است و غیریهودیان شهروندان مادون انسانند. چنین قانونی خود نفی و نقض دموکراسی است، پس اسراییل را به هیچ‌رو نمی‌توان دموکراسی نامید، بلکه همان استعمار است و دزدی اراضی دیگران؛ پاکسازی قومی اهالی فلسطین است و نباید آن را به‌عنوان دموکراسی پذیرفت. البته خواهند گفت پارلمان و رسانه‌های گروهی دارد و امکان انتقاد از دولت وجود دارد. اینها درست، اما یک دولت که برپایه غصب و دزدی سرزمین دیگران استوار باشد درواقع، دموکراسی بین دزدان و غاصبان است تا ببینند چگونه می‌توانند به دزدی ادامه دهند. این را نمی‌توان دموکراسی نامید، بلکه استعمار و دیکتاتوری است.

جریان بی‌دردسر نفت

دروغ ششم:  می‌گویند هدفی که امریکا در حمایت از اسراییل دارد همانا حمایت از دموکراسی در خاورمیانه است. می‌دانیم که امریکا سالانه ۳ میلیارد دلار به اسراییل کمک نظامی می‌‌کند تا همسایگانش را بمباران کند. اگر امریکا خواستار حمایت از دموکراسی است، پس جز امریکا چه کسی دیکتاتوری‌های عربستان‌سعودی، کویت و دیکتاتوری حسنی مبارک را در مصر ـ که همه دستشان به خون مردم آغشته است ـ حفظ و نگهداری می‌کند؟ درواقع، آنچه امریکا در منطقه می‌خواهد نه دموکراسی، بلکه جریان یافتن بی‌دردسرِ نفت است. از بین کسانی که در کتاب با آنها گفت‌وگو کرده‌ام، نوام چامسکی و سمیر امین این نکته را به روشنی بیان می‌کنند. امریکا خواهان کنترل جریان نفت است و با سرکوب می‌خواهد هر مانعی را از سر راه آن بردارد و کسانی را که نمی‌خواهند نفت خود را به رایگان در اختیار امریکا قرار دهند درهم بکوبد. این را در جنگ عراق و دیگر تجاوزهای امریکا دیده‌ایم، اما باید گفت که امریکا نمی‌تواند به هرجا خواست حمله کند و هرکسی را که از او خوشش نمی‌آید به‌راحتی حذف کند. نوام چامسکی در گفت‌وگویش، امریکا را ژاندارم منطقه نامیده است. امریکا با کودتا علیه مصدق که منتخب مردم بود دیکتاتوری شاه را بر ایران تحمیل کرد، اما سرانجام نفوذ خود در ایران را از دست داد. امریکا تنها اسراییل را در منطقه دارد و به همین دلیل از آن دائماً حمایت می‌کند. هر زمان که اسراییل قوانین بین‌المللی را زیر پا می‌گذارد، مقررات ملل متحد و برابری بین افراد انسانی را نقض می‌کند امریکا از آن دفاع می‌کند. روشن است که این یک جنگ اقتصادی است که امریکا ادامه می‌دهد.

امریکا در پی توافق اسراییل و فلسطینی‌ها؟!

دروغ هفتم: وانمود می‌کنند که امریکا در جست‌وجوی توافقی بین اسراییلی‌ها و فلسطینی‌هاست. این هم صددرصد نادرست و دروغ است. خاویر سولانا که وزیرخارجه اتحادیه اروپا بود چندی پیش خطاب به اسراییل اعلام کرد که «شما دولت بیست‌ویکم اتحادیه اروپا هستید»، صنایع تسلیحاتی اروپا با صنایع تسلیحاتی اسراییل همکاری می‌کنند و آن را تأمین مالی می‌کنند. کارفرماهای فرانسوی مانند لاگاردر  و داسو که به سارکوزی بسیار نزدیک هستند با اسراییل همکاری تسلیحاتی دارند. برعکس، وقتی فلسطینی‌ها دولت خود را در انتخابات برگزیدند اروپا حاضر نشد آن را به رسمیت بشناسد و به اسراییل بارها چراغ سبز نشان دادند که غزه را بمباران کند، بنابراین باید بر همه روشن باشد که وقتی رهبران اسراییل مانند اولمرت، باراک و… غزه و کلاً فلسطینی‌ها را بمباران می‌کنند، سارکوزی و آنجلا مرکل و دیگران نیز در جنایت شریکند.

بهانه یهودی‌ستیزی

دروغ هشتم: وقتی شما این حرف‌ها را می‌زنید و تاریخ و سرگذشت اسراییل و فلسطینی‌ها را می‌گویید و وقتی منافع امریکا را به‌خوبی در این ماجرا نشان می‌دهید می‌گویند شما «یهودی‌ستیز» هستید تا دهانتان را ببندند. باید به‌روشنی گفت که وقتی از دولت اسراییل انتقاد می‌کنیم نه‌تنها نژادپرست و یهودی‌ستیز نیستیم، بلکه برعکس از دولتی انتقاد می‌کنیم که برابری انسانی بین یهودی، مسیحی و مسلمان را زیر پا می‌گذارد و درنتیجه، صلح و آرامش را بین موجودات انسانی یهودی، مسیحی و مسلمان نقض می‌کند و به این دلیل است که باید دولت اسراییل را از ارتکاب این جنایت بازداشت، زیرا استراتژی او چیزی جز اشاعه کینه و نفرت نیست.

اشغالگری، خشونت و مقاومت مشروع

دروغ نهم: رسانه‌های گروهی پاسخ می‌دهند که فلسطینی‌ها عامل خشونت و تروریسم‌اند. حرف ما این است که خشونت یعنی همان استعمار، یعنی اشغالگری ارتش اسراییل و سیاستی که از فلسطینی‌ها زمین، خانه و هرآنچه را که داشته‌اند دزدیده‌اند. این ارتش اسراییل است که با ممانعت از اینکه فلسطینی‌ها یک زندگی عادی داشته باشند به خشونت دست می‌زنند. در سرِ راه به خانه، مزرعه، کارخانه، بیمارستان و اداره، با پست بازرسی (checkpoint) روبه‌رو هستی که گاه چند ساعت یا یک روز تمام معطل می‌شوید. هستند زنانی باردار که درنتیجه همین معطلی‌ها به بیمارستان نرسیده و خود یا بچه‌شان جانشان را از دست داده‌اند، بنابراین خشونت یعنی اشغالگری. توجه کنیم که سازمان ملل‌متحد در متون اساسی خود برای کلیه خلق‌های تحت ستم و استعمارزده این حق را به رسمیت می‌شناسد که به هر طریقی که خود آن را درست تشخیص می‌دهند در برابر اشغالگر مقاومت کنند، بنابراین مقاومت امری است مشروع و خشونت که همان اشغالگری است غیرقانونی و نامشروع.

هر شهروند یک رأی، دموکراسی واقعی

دروغ دهم: مسئله‌ای که غالباً مطرح می‌شود این است که در برابر این همه کینه و نفرت که توسط اسراییل و همدستان او اشاعه داده می‌شود گویا دیگر راهی جز ادامه همین وضع نیست، زیرا هیچ راه‌حلی وجود ندارد. باید دانست که راه‌حل وجود دارد؛ سازمان‌های بزرگ فلسطینی از همان دهه ۱۹۶۰ [منظور سازمان الفتح در سال ۱۹۶۸] پیشنهادی بسیار دموکراتیک و ساده دادند، یعنی یک دولت بدون تبعیض و حقوق مساوی بین یهودیان، مسیحیان، مسلمانان و لائیک‌ها، این همان تعریف درست دموکراسی است: یک نفر (مرد یا زن)، یک رأی. اسراییل همواره این راه‌حل‌ها را رد کرده و برعکس، اقدام به زندانی‌کردن یا قتل و ترور نه‌تنها رهبران حماس، بلکه رهبران الفتح، جبهه خلق فلسطین و نیز جبهه دموکراتیک و… کرده است. اسراییل حاضر به مذاکره نیست و اگر دلیلش را جست‌وجو کنیم پی می‌بریم که تنها دلیل این است که اسراییل در خدمت جریان یافتن نفت به امریکاست. این جنگی  اقتصادی، جنگی به خاطر نفت و منافع چند ملیتی‌هاست.

تنها چیزی که می‌تواند این روند را متوقف کند همانا فشار مردمی و شهروندی بر دولت‌هایی است که همدست اسراییل هستند؛ در امریکا، اروپا و هر جای دیگر. فشار روی رسانه‌های گروهی که از بیان حقیقت و فاشگویی سرباز می‌زنند و افزون بر آن، به‌کارگیری اینترنت یا هر وسیله دیگری مانند آنچه ما انجام می‌دهیم، یعنی انتشار خبرنامه درباره فلسطین و… هرکسی باید دست به روشنگری بزند، دروغزنی‌های رسانه‌ها را افشا کند تا بتوان به وضعیتی رسید که راه‌حلی جهت استقرار صلح در خاورمیانه به دست آید و پیاده شود.

(مجله‌ی «چشم انداز ایران»، شماره ۶۳، شهریور و مهر ماه ۱۳۸۹)


  1. Michel Collon، نویسنده و روزنامه‌نگار بلژیکی
  2. کتاب «اسراییل؛ درباره‌اش حرف بزنیم» (Israel, parlons-en ! Ed. Investig’action-couleur livres, 2010)
  3. ر.ک. کتاب «اختراع ملت یهود»، شلومو ساند (The Invention of Jewish People, Shlomo Sand)

// // ?>