بایگانی دسته: دهه محرم



معرفی مطالبی به مناسبت دهه‌ی محرم و عاشورای حسینی

فرارسیدن محرم مجالی دوباره است برای تأمل در واقعه‌ی عظیم کربلا. برای بسیاری از ما یادآوری این واقعه تداعی‌گر صفات نیکو و ارزشهای والا است، صفات و ارزشهایی همچون صبر و آزادگی، ایثار، عشق، عمل خالص برای معبود، ستیز با ظالم و تلاش برای احقاق حق مظلوم.

اما هنوز هم می‌توان برای این واقعه جایگاه شایسته‌تری یافت. در حقیقت، در نزد بعضی از ما، این واقعه، با تمام قدر و عظمتی که برای آن قائلیم، هنوز واقعه‌ای است که بیشتر مربوط به دوره‌ای خاص و اشخاصی معین است. به این معنا که ما آن‌گونه که شایسته است نمی‌دانیم این واقعه در روزگار ما چگونه می‌تواند پاسخی برای دردها و دغدغه‌های ما، در سطوح مختلف، باشد.

به هر روی، هر چند که بایست از مدرسه‌ی عاشورا در هر موقعیت و برای مواجهه با هر مشکلی درس آموخت، محرم فرصتی ویژه برای‌ آموختن و عمل کردن است، نه فقط آموختن، که تطهیر شدن و تبدیل شدن.

پیشنهاد می‌کنیم که دست کم فرصت دهه‌ی اول محرم را برای مطالعه و مواجه‌شدن با واقعه‌ی عاشورا مغتنم بشماریم، و دیگران را هم در این زمینه یاری کنیم. منابع فراوانی وجود دارند که برای مطالعه می‌توان از آن‌ها بهره برد. مطالب زیر نیز به همین منظور بر روی سایت قرار گرفته‌اند:

[امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود:] کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است.
(گزیده‌ای از سخنان امام حسین(ع)، محمد حکیمی، ص۴۴)

// // ?>


برگ‌ریزِ خزان

در این سراچه‌ی تردید

مردی شکوه عشق به رخسار

بر تارک زمانه‌ی نا اهل

ایستاده است

 

چشم‌ها

آکنده از تباهی انسان

زین سرنوشت؛

آنک افول فرشته است

در خنده‌های دیو

کابوسِ برگ‌ریزِ خزان است

یک یک تمام تلاش درخت را

از پا فتاده به آغوش مرگ

در خویش می‌برد

 

هشدار، هان!

خموش

این چهره‌ی خمودِ بد آهنگ

این بازیِ عقیم

با دیده‌ی فسرده‌ی این بیوه است و بس،

کابوسِ برگ‌ریزِ خزان، سحر ساحر است

 

هرگز شنیده‌ای

ساحر به پیشگاه شفق

سیبی به سرخی رگ‌های عشق

پیشکش کند؟!

 

در ساحت مقدس خورشید

برگ خزان،

تنها نگاه به پایین فتاده‌ای است

از خجلت همیشه‌ی یک آسمان درخت:

ما را ببخش ای تو همه عشق، بیش از این

چیزی نمانده است به پایت فدا کنیم

 

دست نوازش خورشید نگاهش به ریشه‌هاست:

زین سو عصا به دست یمین باز می‌رسد

خون شفق خزانِ تو را آب می‌دهد

اینک بهار توست

گل می‌کند تمام وجودت از این بهار

 

رؤیای برگ‌ریزِ خزان است،

مردی شکوه عشق به رخسار

هفتاد و دو درخت به پایش غنوده‌اند.

// // ?>


معرفی فیلم «روز واقعه»

الف-اطلاعات اولیه

کارگردان: شهرام اسدی فیلم‌نامه‌نویس: بهرام بیضائی موسیقی متن: مجید انتظامی
بازیگران:
عزت الله انتظامی، جمشید مشایخی، علیرضا شجاع نوری
تصویربردار:
مازیار پرتو
تدوینگر:
مهدی رجائیان
برنده جایزه (جنبه برجسته مورد نظر):
برنده ی ۵ سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر
تولید: ۱۳۷۳ کشور: ایران زمان: ۱۰۰ دقیقه
ژانر: داستانی-تاریخی زبان اصلیِ فیلم: فارسی
کلیدواژه‌ها: عشق- وفاداری- ایستادگی و مقاومت- مرگ- دین‌داری موضوع اصلی: حقیقت‌جویی و عشق‌ورزی

مناسب برای:

گروه سنی:
نوجوان جوان میانسال سالمند

موقعیت های اجتماعی و روانی مثلِ…:
تلاش برای رسیدن به هدفها حتی اگر نیاز به تغییر در مهمترین جنبه های زندگی داشته باشد، عشق ورزی و وفاداری؛ تردید کردن و بهانه جویی برای طی کردن مسیری که آن را به حقانیت شناخته ای؛ ترس و نگرانی از برخوردی که دیگران ممکن است با تصمیم گیری تو داشته باشند؛

بینندۀ خاص/عام:
– مناسب برای کسانی که در پیمودن یا نپیمودن راهی که آن را به حقانیت شناخته اند، مردّد اند.
– مناسب برای کسانی که درکی محافظه کارانه یا کلیشه ای یا تهی از شور از دین دارند.
– مناسب برای کسانی که تصمیم و حرکت خود را وابسته و منوط به همراهی و حرکت دیگران کرده اند.
– مناسب برای کسانی که پرشور زیستن و یک سره تاختن به سمت هدفی والا را از یاد برده اند.

خلاصه فیلم:

عبدالله نصرانی، نومسلمانی است که به خاطر دلباختگی به دختر زید، راحله، با اسلام آشنا شده و چون این دین را شناخته، تصمیم گرفته است که آن را به عنوان دینش بپذیرد. مراسم ازدواج این دو برپا شده است که قاصدی خبر کشته شدن مسلم بن عقیل، فرستاده حسین، و بی وفایی مردم کوفه را به حاضران می رساند. عبدالله، حسین را از آنجا که مقتدای راحله است می شناسد. دراین اثنا عبدالله صدایی می شنود که از او یاری می خواهد؛ صدایی که گویی کس دیگری آن را نمی شنود. عبدالله مراسم ازدواج را بی هیچ سخن و توضیحی ترک می کند تا به یاری صدایی که از سمت کوفه می آید برود…

ب. تاملات بیشتر:

ین قسمت ویژه‌ی کسانی است که می‌خواهند پیش از دیدن فیلم، داستان آن را بدانند)

* نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

عبدالله جوانی مسیحی است که با دل باختن به راحله مسلمان می شود. راحله زمان آشنایی با عبدالله از مقتدای خود، امام حسین، برای او سخن گفته و عبدالله اسلام را با حسین شناخته است. در مراسم ازدواج عبدالله با راحله، ندایی عبدالله را فرا می خواند و سبب می شود که او بی هیچ سخنی برخیزد و یکسره به سمت کوفه بتازد؛ او به راه می افتد و راحله را ترک می کند. گویی عبدالله وفاداری اش به راحله را با کشف حقیقت یکی می پندارد. در راهِ رفتن به سوی کوفه، عبدالله با آزمون های زیادی مواجه می شود: گم کردن راه، تنهایی، خستگی، مواجهه با راهزنانی که به گروهی حمله کرده اند و باید عبدالله به کمک کاروانیان رود و… . در طول مسیر، عبدالله به مرور احساس می کند که حسین او را می شناسد، منتظر اوست و هر لحظه با او سخن می گوید. از این رو دم به دم بر شوق و تاختن و تلاش اش افزوده می شود. او در این راه با افرادی مواجه می شود که حسین را تنها گذاشته اند و اکنون ناامید و پشیمان برگشته اند. اما عبدالله می رود. عبدالله بالاخره به کربلا می رسد اما در عصر عاشورا. عبدالله حسین را به گونه ای دیگر ملاقات می کند و پاسخ آن چه او را بدین جا کشیده بود می گیرد. اکنون او خود را میراث دار و پیام-برِ حسین می بیند.

* منابعی جهت مطالعه در مورد فیلم:

– روز واقعه، بهرام بیضائی، نشر سازمان انتشاراتی فرهنگی ابتکار.
– سخنان حسین بن علی از مدینه تا کربلاء، نوشته ی محمد صادق نجمی، نشر بوستان کتاب.word-image

// // ?>


بایسته‌های خطابه و منبر (بخش‌هایی از سخنرانی شهید مطهری در انجمن اسلامی مهندسین، سال ۱۳۴۱)

خطابه و منبر در کشور ما مولود حادثه‌ی عاشوراست. چطور مولود حادثه‌ی عاشوراست؟ امام حسین علیه‌السلام در زمان خودش علیه جریانی قیام کرد و شهید شد. روایاتی هم در زمینه‌ی عزاداری برای آن حضرت وارد شده است که […] از مسلّمات مذهب شیعه است. از ناحیه‌ی ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام توصیه و تأکید فراوان به احیای سنت عاشورا شده است.

اینجا دو مطلب است که لازم است طرح شود: یکی اینکه فلسفه‌ی قیام امام حسین چه بود؟ چرا امام حسین قیام کرد؟ انگیزه‌ی قیام چه بود؟ دیگر اینکه فلسفه‌ی این دستور از طرف پیشوایان دین که موضوع قیام امام حسین برای همیشه باقی بماند و زنده بماند و فراموش نشود چیست؟ فلسفه‌ی اینکه سنت عاشورا زنده بماند چیست؟ اگر این دو معلوم شد آن وقت معلوم خواهد شد که این دستور چه دستور بزرگی است و چقدر باید از حادثه‌ی عاشورا و از دستوری که درباره ی آن رسیده استفاده کرد.

اما اینکه امام حسین چرا قیام کرد؟ این را سه جور می‌توان تفسیر کرد. یکی اینکه بگوییم قیام امام حسین یک قیام عادی و معمولی بود و-العیاذ باللّه- برای هدف شخصی و منفعت شخصی بود. این تفسیری است که نه یک نفر مسلمان به آن راضی می‌شود و نه واقعیات تاریخ و مسلّمات تاریخ آن را تصدیق می‌کند.

تفسیر دوم همان است که در ذهن بسیاری از عوام‌الناس وارد شده که امام حسین کشته شد برای اینکه گناه امت بخشیده شود. شهادت آن حضرت به عنوان کفاره‌ی گناهان امت واقع شد، نظیر همان عقیده‌ای که مسیحیان درباره‌ی حضرت مسیح پیدا کردند که عیسی به دار رفت برای اینکه فدای گناهان امت بشود؛ یعنی گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگیر انسان می‌شود، امام حسین شهید شد که اثر گناهان را در قیامت خنثی کند و به مردم از این جهت آزادی بدهد. در حقیقت مطابق این عقیده باید گفت امام حسین علیه‌السلام دید که یزیدها و ابن‌زیادها و شمرها هستند اما عده‌شان کم است، خواست کاری بکند که بر عده‌ی اینها افزوده شود، خواست مکتبی بسازد که از اینها بعداً زیادتر پیدا شوند، مکتب یزیدسازی و ابن‌زیادسازی پدید آورد. این طرز فکر و این طرز تفسیر بسیار خطرناک است.

برای بی‌اثر کردن قیام امام حسین و مبارزه با هدف ایشان و برای از بین بردن حکمت دستورهایی که برای عزاداری امام حسین رسیده، هیچ چیزی به اندازه‌ی این طرز فکر و این طرز تفسیر مؤثر نیست. باور کنید که یکی از علل – گفتم یکی از علل، چون علل دیگر هم در کار هست که جنبه‌ی قومی و نژادی دارد – که ما مردم ایران را این مقدار در عمل لاقید و لاابالی کرده این است که فلسفه‌ی قیام امام حسین برای ما کج تفسیر شده. به قول جناب زید بن علی بن الحسین درباره‌ی مرجئه[۱]: اینها کاری کردند که فسّاق در فسق خود به طمع عفو خدا جری شدند. این عقیده ی مرجئه بود در آن وقت. و در آن وقت عقیده‌ی شیعه در نقطه ی مقابل عقیده‌ی مرجئه بود. عقیده‌ی شیعه همان بود که نصّ قرآن است: «اَلَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ»، هم ایمان لازم است و هم عمل صالح. اما امروز شیعه همان را می‌گوید که در قدیم مرجئه می‌گفتند[۲].

تفسیر سوم این است که اوضاع و احوالی در جهان اسلام پیش آمده بود و به جایی رسیده بود که امام حسین علیه‌السلام وظیفه‌ی خودش را این می‌دانست که باید قیام کند، حفظ اسلام را در قیام خود می‌دانست. قیام او قیام در راه حق و حقیقت بود.

اختلاف و نزاع او با خلیفه‌ی وقت بر سر این نبود که تو نباشی و من باشم، آن کاری که تو می‌کنی نکن بگذار من بکنم؛ بلکه اختلافی بود اصولی و اساسی. اگر کس دیگری هم به جای یزید بود و همان روش و کارها را می‌داشت باز امام حسین قیام می‌کرد، خواه اینکه با شخص امام حسین خوش‌رفتاری می کرد یا بدرفتاری. یزید و اعوان و انصارش هم اگر امام حسین متعرض کارهای آنها نمی‌شد و روی کارهای آنها صحه می‌گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسین بکنند؛ اگر می‌گفت حکومت حجاز و یمن و عراق را به من بدهید می‌دادند؛ اگر اختیار مطلق هم در حکومت‌ها می خواست و می‌گفت به اختیار خودم هرچه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم می‌فرستم کسی متعرض من نشود، باز آنها حاضر بودند. جنگ حسین، جنگ عقیده‌ای بود، جنگ حق و باطل بود. در جنگ حق و باطل، دیگر حسین از آن جهت که شخص معین است تأثیر ندارد. خود امام حسین با دو کلمه مطلب را تمام کرد. در یکی از خطبه‌های بین راه به اصحاب خودش می‌فرماید (ظاهراً در وقتی است که حرّ و اصحابش رسیده بودند و بنابراین همه را مخاطب قرار داد): آیا نمی‌بینید که به حق رفتار نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود؟ پس مؤمن در یک چنین اوضاعی باید تن بدهد به شهادت در راه خدا. [۳] نفرمود وظیفه‌ی امام این است در این موقع آماده‌ی شهادت شود، نفرمود وظیفه‌ی شخص حسین این است که آماده‌ی شهادت گردد، فرمود: وظیفه‌ی هر مؤمن در یک چنین اوضاع و احوالی این است که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد. یک مسلمان از آن جهت که مسلمان است، هر وقت که ببیند به حق رفتار نمی‌شود و جلو باطل گرفته نمی‌شود وظیفه‌اش این است که قیام کند و آماده‌ی شهادت گردد.

اما قسمت دوم که چرا ائمه‌ی دین این همه تأکید کردند که مجلس عزا بپا دارید؟ این هم به همین دلیل است که عرض کردم: چون امام حسین کشته نشد برای منفعت شخصی، امام حسین کشته نشد برای اینکه خودش را فدای گناهان امت کرده باشد، امام حسین در راه حق کشته شد، در راه مبارزه با باطل کشته شد. ائمه‌ی دین خواستند شهادت حسین به صورت یک مکتب (مکتب مبارزه ی حق با باطل) برای همیشه باقی بماند؛ و الّا چه فایده به حال امام حسین که ما گریه بکنیم یا نکنیم، و چه فایده به حال خود ما دارد که صرفاً بنشینیم یک گریه‌ای بکنیم و بلند شویم و برویم؟ ائمه‌ی دین خواستند قیام امام حسین به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقی بماند. این یک چراغی است از حق، از حقیقت‌دوستی، از حقیقت‌خواهی. این یک ندایی است از حق طلبی، از حرّیت، از آزادی. این مکتب حرّیت و این مکتب آزادی و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند برای همیشه باقی بماند.

در زمان خود ائمه‌ی اطهار که این دستور صادر شد، سبب شد که جریانی زنده و فعال و انقلابی به وجود آید. نام امام حسین شعار انقلاب علیه ظلم گشت. یک عده شاعر انقلابی به وجود آمد مانندکمیت اسدی و دِعبِل خُزاعی. آنها مکتب حسین را نشان می‌دهند. کمیت اسدی با همان اشعارش، از یک سپاه بیشتر برای بنی‌امیه ضرر داشت. این مرد که بود؟ یک روضه‌خوان بود اما چه روضه خوانی؟ آیا روضه‌خوانی بود که بیاید چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگیرد و برود؟ [نه، بلکه] شعر می‌گفت که تکان می‌داد دنیا را، تکان می‌داد دستگاه خلافت وقت را.

دعبل بن علی خزاعی را آیا می‌شناسید؟ خودش می‌گفته: «پنجاه سال است که دار خودم را روی دوش گرفته‌ام و راه می‌روم». ببینید ارزش ادبی این دو نفر مرثیه‌گو چه بوده. آنها مرثیه گفته‌اند اما نه به صورت «عمّه من غریبم» . حماسه‌ها گفته‌اند، چه حماسه‌هایی! یک قصیده‌ی آنها به اندازه‌ی یک سلسله مقالات که یک نفر متفکّر انقلابی بنویسد اثر دارد. اینها در زیر چتر مرثیه‌ی سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام چه انتقادهای گزنده‌ای از بنی‌امیه و از بنی‌عباس کردند و چه‌ها بر سر آنها آوردند!

شما می‌شنوید متوکل دستور داد قبر حسین بن علی را آب ببندند و کسی نرود به زیارت حسین بن علی؛ اگر کسی می‌رود دستش را ببُرند، اگر کسی اسم حسین بن علی را ببرد چنین و چنان بکنند. لابد خیال می‌کنید این آدم یعنی متوکل فقط گرفتار یک عقده‌ی روحی بود، یک دشمنی و یک کینه‌ی بی‌منطقی با نام حسین بن علی داشت. نه آقا، آن روز نام حسین بن علی در اثر توصیه و تأکیدهای ائمه به عزاداری و در اثر به وجود آمدن امثال کمیت‌ها و دعبل‌ها، پدر متوکل را در می‌آورد. متوکل می‌دید هریک از اینها به اندازه‌ی یک سپاه علیه او مؤثر هستند، می‌دید نام حسینِ مرده از خود حسینِ زنده برای او و امثال او کمتر مزاحم نیست، چون ائمه‌ی دین در اثر همین توصیه و دستورها نگذاشتند حسین بن علی بمیرد؛ به صورت یک فکر، به صورت یک ایده، به صورت یک عقیده‌ی مبارزه با ظلم، حسین را زنده نگه داشتند.

ضرورت اصلاح وضع مرثیه خوانی

از جنبه ی اول باید کسانی که مرثیه‌خوانی می‌کنند باید فلسفه‌ی قیام سیدالشهداء و هم فلسفه‌ی عزاداری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند. باید مکرر این مطلب را بگویند، نه یک بار و دو بار و ده بار، همیشه باید برای مردم بگویند. باید گویندگان بصیری باشند تا بتوانند حقایق نهضت حسینی را بگویند نه اینکه معلوماتشان منحصر باشد به جُنگ مرحوم آقا، یا مأخذ و مدرکشان- به اصطلاح خود اهل منبر- لسان الذاکرین و صدر الواعظین باشد، حرف‌هایی باشد که از یکدیگر شنیده‌اند. می گویند فلانی این مطلب را از کجا نقل می‌کرد؟ جواب می‌دهند از لسان الذاکرین و یا از صدرالواعظین. مقصودشان این است که در کتابی ندیده، از زبان این و آن شنیده است. داستان‌ها در این زمینه هست که چگونه یک دروغ که یک نفر در یک جا جعل کرده به سرعت رواج گرفته و از این به آن رسیده و کم کم از شهری به شهری و از منطقه‌ای به منطقه‌ای رفته است. قضایای تاریخی را باید از کتب معتبر تاریخ و از قول مورخین معتبر نقل کرد.

وظایف خطیب

روایتی از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که وظیفه‌ی خطیب را در سه قسمت بیان می‌کند. در قسمت اول فرموده: در روز جمعه همه حاضر می‌شوند و یک مجمع عمومی از مسلمانان تشکیل می‌گردد. اسلام می‌خواهد که این برای پیشوا و زعیم مسلمین وسیله‌ای باشد که مردم را موعظه کند، به طاعت خدا تشویق و از گناهان برحذر دارد.[۴]

موعظه

یکی از وظایف خطابه و منبر، موعظه است. موعظه کلامی است که به دل نرمی و رقّت می دهد، قساوت را از دل می‌برد، خشم و شهوت را فرو می‌نشاند، هواهای نفسانی را تسکین می دهد و به دل صفا و جلا می‌دهد. هیچ کس نیست که از موعظه بی‌نیاز باشد و هیچ جامعه‌ای هم نیست که احتیاج به موعظه نداشته باشد. موعظه‌ی واقعی که راستی در دل اثر کند جز به وسیله‌ی دین ممکن نیست. مواعظ دین است که می‌تواند بر روی دل‌ها اثر بگذارد و به دل‌ها خشوع بدهد. البته گذشته از اینکه موعظه باید از زبان دین گفته شود، خود واعظ نیز باید از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه کند.

هیچ فردی از موعظه بی نیاز نیست. ممکن است فردی از تعلیم شخص دیگری بی‌نیاز باشد اما از موعظه‌ی او بی‌نیاز نیست؛ زیرا دانستن، یک مطلب است و متذکر شدن و تحت تأثیر تلقین یک نفر واعظ مؤمن متقی قرار گرفتن مطلب دیگر است. می‌گویند علی علیه‌السلام به یکی از اصحابش می فرمود: «عِظْنی»؛ مرا موعظه کن، و می‌فرمود: در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست.

باید همیشه گروهی شایسته مردم را موعظه کنند، به یاد خدا بیاورند، از غفلتی که از مرگ دارند بیرون بیاورند، مردم را متوجه آثار گناهانشان بکنند، از قیامت به مردم بگویند، مردم را به عدل الهی متوجه نمایند. این امری است لازم و ضروری و هیچ وقت جامعه از این بی نیاز نیست.

مصالح گویی

قسمت دوم همان است که [امام رضا(ع)] فرمود: خطیب مردم را آگاه گرداند به مصالح دین و مصالح دنیوی آنها[۵]، که در حال حاضر چه جور عمل کنند که هم خیر و مصلحت دین آنهاست و هم خیر و مصلحت دنیای آنها.

این کار بزرگی است، از موعظه کردن خیلی مشکل‌تر است. موعظه، اگر خود شخصْ اهل عمل باشد، صفای قلبی داشته باشد، ایمان و اخلاصی داشته باشد همان بازگو کردن کلمات بزرگان کافی است، و اما اینکه شخص بخواهد مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی مردم را بگوید و آنها را به آن مصالح آگاه کند خیلی مشکل است.

دو اشکال در این کار هست: یکی اینکه علم و اطلاع زیاد می خواهد، دیگر اینکه اخلاص بسیار لازم است که آنچه را از مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی می‌فهمد همان‌ها را به مردم بگوید.

آگاهی دینی و آگاهی اجتماعی

اما علم و اطلاع. اولاً باید علم و اطلاعش به مبانی دین کافی باشد، باید اسلام را کاملاً بشناسد، به روح تعلیمات اسلامی آگاه باشد؛ ظاهر اسلام و باطن اسلام، پوسته‌ی اسلام و هسته‌ی اسلام، همه را در حد خود و جای خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دین یعنی چه. ثانیاً تنها دانستن و شناختن دین برای مصلحت گویی کافی نیست؛ جامعه را باید بشناسد، به اوضاع دنیا باید آگاه باشد، باید بفهمد که در دنیا چه می‌گذرد و امروز مصلحت جامعه‌ی اسلامی در برابر جریان‌های موجود دنیا چه اقتضا می‌کند، و مردم را به آن جریان‌ها و مصالح واقعی آنها آگاه بکند.

متأسفم که باید بگویم ما از این جهت ضعیفیم. ما در جنبه‌ی موعظه ضعیف نبوده‌ایم و نیستیم اما در این قسمت خیلی ضعیفیم، در این جهت کمتر مطالعه داریم. این کلام امام رضا علیه‌السلام خیلی قیمت دارد. فرمود: مردم را به مصلحت دین و دنیای آنها آگاه بکنید. آدمی که سر و کارش فقط با چند کتاب معین در یک علم بخصوص مثلاً فقه، ادبیات، فلسفه و غیره باشد و در کنج مدرسه به سر برد نمی‌تواند بفهمد در جامعه چه می‌گذرد و چه باید کرد. انسان در کنج مدرسه نمی‌تواند مصالح جامعه را تشخیص بدهد. علم و اطلاع به اوضاع جاری و متغیر جهان لازم است. شامّه‌ی تیز می‌خواهد که حتی حوادثی که در آینده واقع می‌شود از حالا پیش‌بینی کند و جامعه را طوری از آن حادثه عبور دهد که با خطری مواجه نشود. هدایت بدون قدرت پیش‌بینی امکان پذیر نیست.

هدایت یعنی چه؟ هدایت یعنی راهنمایی. قافله‌ای در راهی به سوی مقصدی حرکت می‌کند، از یک نفر می‌پرسند راه فلان مقصد کجاست و او نشان می‌دهد، می‌گوید از این طرف برو یا از آن طرف. این، راهنمایی است که فرع بر راه‌بلدی است. چه کسی می تواند راهنمای قافله باشد؟ کسی که بفهمد قافله چه مسیری دارد و به کجا می‌رود. جامعه مانند قافله‌ای همیشه در حال حرکت است. ما باید بفهمیم که این قافله را چگونه سوق بدهیم، مانند یک راننده‌ی اتومبیل که پشت اتومبیل می‌نشیند و اتومبیل را هدایت می‌کند، فرمان باید در دستش باشد، موتور در اختیارش باشد، یک جا باید ماشین را متوقف سازد، جای دیگر برعکس باید گاز بدهد و بر سرعت بیفزاید، یک جا باید فرمان را بپیچد، یک جا باید دنده عوض کند و یک جا ترمز کند. همه‌ی اینها در هدایت اتومبیل لازم است. در هدایت جامعه نیز همه‌ی اینها لازم است. هرکدام از اینها در یک وقت معین لازم می‌شود. مصلحت‌شناسی اجتماع یعنی این. غیر این اگر باشد ممکن نیست کسی بتواند واقعاً هادی جامعه باشد و مصالح جامعه را بگوید.

امروز دنیا میدان مسابقه شده است. حالا که چنین مسابقه‌ای در دنیا هست باید کوشش کرد و جامعه را به حرکت آورد که در این مسابقه عقب نماند. علی هذا نشستن و هی انتقاد کردن و ایراد گرفتن، این کار را نکن، آن کار را نکن، اسمش هدایت نیست.

یک روز در مدرسه‌ی مروى با چند نفر از آقایان طلاب همین مطلب را در میان گذاشته بودم و مى‌گفتم: آقایان! معنى هادى قوم بودن این نیست که ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته‌ایم؛ به هر کارى که مى‌رسیم مى‌گوییم این را نکن، آن را نکن، و مردم را گرفتار کرده‌ایم، یک جا هم باید مردم را تشویق کرد و به حرکت آورد. همین مثال اتومبیل را ذکر کردم و گفتم که ما باید مثل راننده‌ی اتومبیل باشیم، یک جا به اتومبیل گاز بدهیم، یک جا فرمان را بپیچیم، یک جا ترمز کنیم، یک جا کار دیگر مثلاً چراغ بدهیم؛ هر موقعیتى اقتضایى دارد. بعد شوخى کردم و گفتم: ما که نباید همیشه «آقا شیخ ترمز» باشیم، همه جا ترمز بکنیم. تنها ترمز کردن کافى نیست، یک جا هم باید «آقا شیخ فرمان» باشیم، یک جا «آقا شیخ موتور» باشیم.

یکى از طلاب گفت: ما هیچ کدام نیستیم، ما «آقا شیخ دنده عقب» هستیم!

این جمله که: «مردم را به مصالح دین و دنیای آنها آگاه کنیم»، همان طوری که عرض کردم دو شرط دارد: علم و اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت، هم درباره‌ی خود دین که واقعاً اسلام شناس باشد و هم درباره ی اوضاع دنیا و جریانهای اجتماعی و سیر و تحولی که در عالم هست.

اخلاص

در کتاب لؤلؤ و مرجان دو موضوع را شرط اول مرثیه‌خوانی ذکر می‌کند: یکی اخلاص نیت، دیگری صدق و راستگویی، و در اطراف هر دو مطلبْ بسیار عالی بحث می‌کنند. در مقدمه‌ی این کتاب از یکی از علمای هند با تجلیل نام می‌برد و می نویسد: ایشان به من نامه‌ای نوشته و شکایت کرده از وضع روضه خوانی در هندوستان که روضه‌خوان های اینجا زیاد دروغ می‌خوانند، و از من خواسته‌اند کتابی در این زمینه بنویسم که جلو دروغگویی‌های آنها گرفته شود. بعد نویسنده اضافه می‌کند: این عالم هندی گمان کرده که فقط در هند روضه‌خوان‌ها دروغ می‌خوانند و در عتبات و ایران خبری از این دروغ‌ها نیست، در اینجا همه روضه‌ی صحیح و معتبر می‌خوانند! نمی‌داند که مرکز پخش روضه‌ی دروغ، اینجاهاست و از اینجا به هند رفته است. بعد می‌گوید: این هم تقصیر علماست که انتقاد و اعتراض نمی‌کنند و «اگر اهل علم مسامحه نمی‌کردند و مراقب تمیز صحیح و سقیم و صدق و کذب گفتار این طایفه می‌شدند و از گفتن اکاذیب نهی می‌کردند، کار خرابی به اینجا نمی‌رسید و به این قسم اکاذیب واضحه‌ی معلومه نشر نمی‌کردند و مذهب حقّه‌ی امامیه و اهلش به این درجه مورد سُخریّه و استهزاء نمی‌شدند و این مجالس شریفه به این اندازه بی‌رونق و برکت نمی‌شد».[۶]

ایشان درباره‌ی اخلاص که بحث کرده‌اند، موضوع اجرت و پول گرفتن را پیش کشیده‌اند. اخلاص یعنی اینکه عمل فقط برای خدا باشد و اغراض دیگری وارد نشود. حالا برای غیر خدا باشد چند جور است. یک جورش این است که برای پول باشد. طرق دیگر هم هست که ذکر می‌کنم. و به نظر من امروز اهمیت اینها از اهمیت مسئله‌ی اجرت و پول خیلی بیشتر است، خطرش بسیار زیادتر است.

دلّالی شخصیت‌ها

یکی از اینها این است که کسی که روی کرسی خطابه، روی کرسی حسین بن علی قرار می‌گیرد، به جای اینکه هادی دین و مبلّغ دین باشد دلّال شخصیت‌ها باشد، منبر را وسیله‌ی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار دهد. متأسفانه یک چنین چیزی در جامعه ی ما هست و چنین استفاده‌هایی از منبرها می‌شود. دلّالی شخصیت‌ها که گفتم، فرق نمی‌کند که آن شخصیت‌ها چه شخصیت‌هایی باشند، شخصیت‌های سیاسی باشند یا روحانی یا شخصیت دیگر، دلّال صاحب مجلس و بانی مجلس باشد یا دلّال پیش‌نماز باشد یا دلّال بالاتر از پیش نماز باشد. تمام اینها برخلاف شئون و حیثیات منبر است. البته هرکسی که کاری می‌کند می‌تواند یک توجیه و تأویلی هم برای کار خودش بتراشد، اما بدانید یکی از چیزهایی که کرسی خطابه‌ی ما را ضعیف و کم ارزش کرده است همین است که کرسی دلّالی شخصیت‌ها شده. باید منبر از این آلودگی پاک شود.

مزاج گویی

یکی دیگر اینکه اگر بنا باشد به مصداق سخن امام رضا علیه‌السلام، مصلحت‌گویی بشود باید بدانیم که مصلحت گویی غیر از مزاج‌گویی است، غیر از این است که چیزی بگوییم که مردم خوششان بیاید و ما را تحسین کنند و «به به» بگویند.

هیچ می‌دانید چرا مردم با پیغمبران زمان خودشان مخالف بوده‌اند؟ چرا هر پیغمبری که پیدا می‌شود زیاد مخالف پیدا می‌کند؟ چرا پیغمبرها در زمان خودشان از ما کمتر مرید داشته‌اند؟ این قضیه، رمزی دارد. رمزش این است که آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه می کردند و ما از نقاط ضعف مردم بهره برداری می‌کنیم. آنها می خواستند آن معایب و آن نقاط ضعف را اصلاح کنند و از بین ببرند و ما معمولاً می‌خواهیم از همان معایب و همان نقاط ضعف بهره‌برداری کنیم. برای اینکه بانی مجلس را راضی کنیم، برای اینکه مستمعین را راضی کنیم، مطابق میلشان حرف می زنیم نه مطابق مصلحتشان. ما می‌فهمیم فلان قصه دروغ است و به علاوه سبب گمراهی و ضلالت و غرور بی‌جای مردم می شود، اما چون فکر می کنیم اگر بگوییم نظر مستمعین را جلب می کنیم می‌گوییم.

پیغمبران این طور نمی کردند، سخت با نقاط ضعف مردم می‌جنگیدند؛ مصلحت مردم را رعایت می کردند نه میل و رضای آنها را. این بود که در زمان خودشان کمتر مرید پیدا می کردند.

خلاصه ی این قسمت این شد که مصلحت گویی مردم به حکم سخن امام رضا(ع) دو چیز می‌خواهد: یکی علم و اطلاع، و دیگری اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت باید باشد: یکی علم و اطلاع کامل از خود دین، دیگر علم و اطلاع از اوضاع جهان و جریان‌های اجتماعی. در باب اخلاص هم دو مطلب ذکر کردم که مورد احتیاج روز ماست: یکی اینکه منبر، کرسی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار نگیرد؛ دیگر اینکه وسیله‌ی مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسیله‌ی بهره برداری از نقاط ضعف آن.

خطیب باید مردم را در جریان وقایع بگذارد

قسمت سوم دستور امام رضا علیه السلام این بود: «آنها را آگاه کند به جریان‌های خوب یا بدی که در آفاق دوردست برای عالم اسلام اتفاق می‌افتد»[۷]. «آفاق» جمع افق است، مقصود نقطه‌ی دوردست است. جریان‌هایی در نقاط دوردست جامعه‌ی اسلامی واقع می شود و مردم بی‌خبرند و نمی‌دانند چه گذشته است. آیا شما اطلاع دارید که در دنیا بر سر مسلمانان چه می‌آید؟ آیا از سیاست خارجی عالم اسلام یک کلمه باخبرید؟ همه‌ی اینها را باید خطیب به مردم بگوید.

داستان امام حسین که ما باید آن را زنده نگه داریم، در حقیقت هوشیارباش و بیدارباشی است که آه! دیدی چه بر سر اسلام آمد! ما باید در اثر تجدید یاد این قضیه، همیشه هوشیار باشیم که مبادا دیگر از این مصیبت‌ها بر اسلام وارد شود. باید در منابر، این گونه قضایا به اطلاع مردم رسانده شود. کلام امام رضا جدی است. ما باید بدانیم صهیونیزم چه فعالیتهایی دارد [و در فلسطین چه می‌گذرد]. اطلاع و آگاهی از اینها و گفتن و بازگو کردن اینها واجب است. کرسی حسین بن علی علیه السلام اگر این طور باشد می‌تواند حافظ اسلام باشد.

فلسفه‌ی عزاداری حسین بن علی اینهاست، و الّا چه فایده‌ای به حال حسین بن علی که برایش گریه بکنیم؟ او چه احتیاجی دارد به گریه‌ی ما و شما؟ حسین بن علی می‌خواهد نام او، مکتب او زنده باشد، در مکتب او با هر باطلی بجنگیم.

«اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوهَ وَ آتَیْتَ الزَّکوهَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جاهَدْتَ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ.»[۸]

«یا لَیْتَنا کُنّا مَعَکُمْ فَنَفوزَ مَعَکُمْ»[۹]. آرزوی شرکت در حادثه‌ای که از آن هزار و سیصد و بیست سال گذشته معنی ندارد. اینها برای این است که ما همیشه به خودمان تلقین کنیم و حسین بن علی را به صورت یک مکتب زنده حفظ کنیم. اگر شخص حسین بن علی مُرد، مکتب او زنده است. در مکتب حسین و در زیر لوای حسین مبارزه کنیم، در سایه‌ی حسین در راه حق قدم برداریم.

(مجموعه آثار شهید مطهری، انتشارات صدرا، ج۲۵، صص ۳۵۹-۳۳۵)


 

  1. مرجئه گروهی بودند که معتقد بودند ایمان و اعتقاد کافی است، و عمل در سعادت انسان تأثیر ندارد؛ اگر عقیده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد می‌گذرد.
  2. شهید مطهری در جای دیگری می‌گویند: ما امروز وقتی وارد دنیای شیعه می‌شویم و به خودمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم‌ خودمان از سر تا قدم مرجی‌ (یعنی بر عقیده‌ی مرجئه) هستیم. هی دنبال بهانه‌هائی هستیم بلکه بهشت‌ را با یک بهانه درست بکنیم، می‌گوئیم بهشت را به «بها» نمی‌دهند، به‌ «بهانه» می‌دهند؛ این را که گفته است؟ علی بن ابیطالب علیه السلام از بهشت به «بها» تعبیر می‌کند و می‌گوید «ثمن»، ثمن اعمال شما، ولی ما می‌گوئیم نه، بهشت را به «بها» نمی‌دهند، یعنی بهشت را نمی‌شود با عمل تهیه کرد و خرید، بهانه‌ای باید درست کرد. این نوعی گریز از واقعیت به خیال است. وای به حال ملتی که این‌جور فکر کند و بگوید بهشت را به «بها» نمی‌دهند ولی به یک بهانه دروغین می‌دهند. وای به حال ملتی که پایه سعادت‌ خود را بر وهم و خیال بگذارد.در این زمینه مطلب بسیار زیاد است و اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم‌ می‌بینیم مطلب کاملاً مشخص است. قرآن، یهودیان را که آن وقت این چنین‌ فکری داشتند […] سخت می‌کوبد. این فکر که ملتی برای‌ خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل، و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم، خدا به کارِ بد من کار ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب می‌دهد، اساساً مال یهودی‌ها بود، و قرآن‌ زیاد این را نقل می‌کند [که] این‌ها می‌گفتند ما هر چه گناه بکنیم، هر چه کار بد بکنیم، به جهنم نمی‌رویم، ما نژاد ممتاز هستیم، فرضاً اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روزی خلاص می‌شویم، بهشت مال ماست؛ «و قالوا لن تمسنا النار الا ایاماً معدوده» «و گفتند: جز روزهایى چند، هرگز آتش به ما نخواهد رسید.» [سوره‌ی بقره، ۸۰]. ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث می‌کند.در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود، هم مسیحی و هم‌ مسلمان. در میان عده‌ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می‌شود. مسلمان‌ها می‌گویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هر کار بدی بکنیم خدا از ما می‌گذرد، مسیحی‌ها هم‌ می‌گویند خیر، ما چنین هستیم و یهودی‌ها هم همین را می‌گویند. ببینید قرآن‌ چه جور جواب می‌دهد: «لیس بأمانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به» « به دلخواه شما و به دلخواه اهل کتاب نیست؛ هر کس بدى کند، در برابر آن کیفر مى‌بیند» [سوره‌ی نساء، ۱۲۳]. نه مطلب آن طوری است که شما مسلمان ها آرزو کردید (مخاطبش مسلمانهاست) و آرزویش را در دلتان پروراندید، و نه آن طور است که اهل کتاب خیال کردند و آرزویش را در دلشان پروراندند، خدا با هیچکس خویش و قومی ندارد، «من یعمل سوء یجز به»، هر کسی کار بد بکند خداوند به او کیفر خواهد داد. ببینید قرآن چگونه و با چه صراحتی‌ این خیال را که مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بیرون آورد؛ فرمود بروید عمل خودتان را تصحیح کنید. (حق و باطل، ص۱۰۱)
  3. اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لایُعْمَلُ بِهِ وَ الْباطِلَ لایُتَناهی عَنْهُ، لِیَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً (تحف العقول، ص ۲۴۵)
  4. اِنَّما جُعِلَتِ الْخُطْبَهُ یَوْمَ الْجُمُعَهِ لِاَنَّ الْجُمُعَهَ مَشْهَدٌ عامٌّ فَاَرادَ اَنْ یَکونَ لِلْاَمیرِ سَبَبٌ اِلی مَوْعِظَتِهِمْ وَ تَرْغیبِهِمْ فِی الطّاعَهِ وَ تَرهیبِهِمْ مِنَ الْمَعْصِیَهِ
  5. «وَ تَوْقیفِهِمْ عَلی ما اَرادَ مِنْ مَصْلَحَهِ دینِهِمْ وَ دُنْیاهُمْ».
  6. به نقل از مقدمه کتاب لؤلؤ و مرجان
  7. وَ یُخْبِرُهُمْ بِما یَرِدُ عَلَیْهِمْ مِنَ الْآفاقِ مِنَ الْاَحْوالِ الَّتی فیهَا الْمَضَرَّهُ وَ الْمَنْفَعَهُ
  8. «شهادت می‌دهم که نماز را برپا داشتی و زکات دادی و به نیکی خواندی و از بدی بازداشتی و در راه خدا چنان‌که حق جهاد در راه او بود جهاد نمودی.»
  9. «کاش با شما بودم تا همراه با شما به سعادت می‌رسیدم.»
// // ?>


حسین (ع) وارث انبیاء (بخش‌هایی از یکی از سخنرانی‌های امام موسی صدر به مناسبت عاشورا)

  • در زیارتی که به مناسبت امروز نقل شده […]، آمده است:
    السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله؛
    السلام علیک یا وارث نوح نبی الله؛
    السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله؛
    السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله؛
    السلام علیک یا وارث عیسی روح الله؛
    السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله؛
    هدف این زیارت [=زیارت وارث]؛ بخشیدن حرکت و پویایی به عاشورا و خارج کردن این واقعه از انزوا و مخالفت با جداسازی آن از گذشته و آینده است، زیرا که همه‌ی خطر در این است که عاشورا فقط به یادبودهایی بدل شود و واقعه‌ی کربلا تنها برای کتاب‌ها و سیره‌نویسی و یا ذکر آن برای اجر و ثواب اخروی باشد. بیم آن می‌رود که این حادثه از ظرف زمانی خود فراتر نرود و مقتل حسین(ع) و یارانش در همان سال ۶۱ مدفون شود؛ حسینی بود و کشته شد و همه‌چیز پایان یافت.
  • پاره‌ای فقرات در این زیارت آمده است تا میان شهادت حسین و ستیز همیشگی حق و باطل پیوند برقرار سازد. ستیزی که از نخستین حرکت انسان برای اصلاح و جهاد آغاز می‌شود و تا رسیدن به زندگی آزاد، با کرامت و رهایی از ستم و ستم‌پیشگان ادامه دارد.
  • یکی از دوستان اندیشمند ما می‌گوید که دشمنان حسین(ع) سه گروه‌اند:
    دشمن نخست: کسانی که حسین(ع) و یارانش را کشتند. آنان ستمکار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا که جسم را کشتند و اجساد را پاره‌پاره کردند و چادرها را به آتش کشیدند و اموال را به غارت بردند. آنان چیزهای محدودی را از میان بردند.
    دشمن دوم: کسانی که کوشیدند تا آثار حسین(ع) را پاک سازند. بنابراین نشانه‌های قبرش را از میان بردند و بقعه‌ای را که در آن به خاک سپرده شده بود، به آتش کشیدند و یا مانند بنی‌عباس، حرم امام حسین(ع) را به آب بستند. اینان مانع عزاداری برای حسین(ع) شدند.
    این‌ها گروه دوم از دشمنان حسین(ع) هستند، کسانی که می‌خواستند اسم حسین(ع) و یاد حسین(ع) فراموش شود و آرامگاه حسین(ع) و عزاداری بر حسین(ع) از میان رود.
    خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامه‌هایشان، ناتوان ماندند، چنان‌که این مسئله در تاریخ روشن شد. ما، امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداری‌های امام حسین(ع) هستیم.
    گروه دوم از دشمنان امام حسین(ع)، پرخطرتر و ستمکارتر از گروه نخست‌اند، اما در کارشان ناکام ماندند. [با این حال] خطر این‌ها از گروه سوم کمتر است.
    دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره‌ی امام حسین(ع) را مخدوش کنند و واقعه‌ی کربلا را در حد سالگردها و عزاداری‌ها نگه دارند و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر کنند.
  • ما بر حسین(ع) می‌گرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی‌شویم. و بر آنیم که تکلیف ما فقط با عزاداری به انجام نمی‌رسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل، واقعه‌ی کربلا را از مقطع زمانی خودش خارج سازیم و آن را با گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه با آینده هم پیوند می‌خورد. چنان‌که می‌گوییم حسین وارث آدم(ع) و نوح(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) است و امام صادق(ع) و باقر(ع) و رضا(ع) میراث‌دار او هستند و هر کسی که با باطل می‌ستیزد و همه‌ی توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم می‌کند، میراث‌دار اوست.
    حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسئله سنّت خداوند در خلق است. آدمی خیر و شرّ را می‌شناسد، چنان‌که در قرآن آمده است:
    «فَأَلهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقوهَا» (شوری/۸) (سپس بدی‌ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.)
    خداوند است که به من آموخت و الهام کرد و روح در من دمید و مرا آفرید. من هم خیر و شرّ را درمی‌یابم و هم بر خیر توانا هستم و هم بر شرّ.
    «إِنَّا هَدَینهُ السّبیلَ إِمّا شاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا» (انسان / ۳) (راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)
    این سنّت خداوند است که در هستی هم امکان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشم بسته و بدون آگاهی از شر، طی نمی‌کنیم. آدمی، در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می‌بیند؛ چیزی هست که او را به خیر می‌خواند و چیزی دیگر که او را به شرّ دعوت می‌کند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می‌بیند که می‌تواند خیر را برگزیند و یا در چاه شرّ سقوط کند.
  • سنّت آفرینش خداوند، وجود احساس خیر و شرّ در نفس انسان و وجود خیر و شرّ در عالم خارج است. پس، آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد و وجود خیر و شرّ دو جبهه‌ی ابدی و ازلی پدید می‌آورد.
  • پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصاددانان و پایه‌گذاران مکتب‌های اقتصادی قدیم و جدید، این نبردها [میان دو جبهه‌ی یادشده] را تفسیر کرده‌اند، درباره‌ی آن‌ها نظر داده‌‌اند و اثرهای آن‌ها را برشمرده‌اند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند، زیرا هر کدام به نوعی این نبردها را تعریف کرده‌اند. آنان در زمانی زندگی می‌کردند که ویژگی بارز نبرد، اختلاف طبقاتی بود. من شک ندارم که اگر آنان در دوره‌ی ما زندگی می‌کردند، به این نبردها ویژگی دیگری می‌دادند. آنان آخرین نبردها را مشخص کردند و آن‌ها را تعمیم دادند و گفتند که همه‌ی تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه‌ی مبارزه و نبرد است.
    اما واقعیت این است که نبرد حقیقی میان ستم‌پیشه و ستم‌دیده است، زیرا که ستم شکل‌های گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد؛ کسی دیگری را می‌زند، شوهری همسرش را می‌زند.
    گاهی ستم ویژگی دیگری می‌یابد. استعمار، ستمی سیاسی است و استعمارگران به مردم ستم می‌کنند.
    گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می‌یابد؛ استثمارکننده و استعمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا، اموال دیگران را می‌دزدند. ربا، در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و حاصل تلاش دیگران را تصاحب می‌کنند. این نوع دیگری از ستم است؛ نبرد میان استثمار کننده و استثمار شونده.
    گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فکری نمودار می‌شود. یکی از متفکران، این ستم را استحمار می‌نامد. استحمار یعنی این‌که مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در این‌جا ستمکار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می‌گیرد. در این‌جا نیز نبرد پا برجاست.
    قرآن کریم همه‌ی انواع ستم را معرفی می‌کند و ستمدیدگان را یک‌جا نشان می‌دهد:
    «وَ نُریدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئمَّۀً وَ نَجعَلَهُمُ الوَرِثینَ» (قصص/ ۵) (و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.)
    استضعاف، یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد و دارایی و اندیشه‌ی آنان را غصب کند.
  • انواع سه‌گانه‌ی ستم، سردمدارانی دارد. اینان قبلاً بوده‌اند و اکنون نیز هستند. اما سرانجام ستم در برابر اکثریت شکست می‌خورد و ستمکار نیز در هم می‌شکند. سپس ستمکار جامه‌ی نو بر تن می‌کند؛ جامه‌ی انبیا و لباس دین. به دعوت جدیدی فرا می‌خواند و شعار دفاع از مصلحت مردم را سر می‌دهد. اعلام می‌کند که در کنار مستضعفین است. مستضعفین می‌بینند ستم از درون خودشان پا گرفته است؛ غصب و استبداد و استعمار و استثمار و استحمار از درون خودشان است. در این هنگام نبردی دیگر آغاز می‌شود.
    این نبرد برای چیست؟ این سنّت خداوند است. این نبرد همیشگی برای این است که آدمی بتواند با اراده‌ی کامل خود، از میان خیر و شر، یکی را انتخاب کند و این‌گونه است که سلسله‌ی پاینده‌ی ستیز میان ستمکار و ستمدیده کامل می‌گردد. در این روند بود که نبرد آغاز شد: از آدم(ع)، برگزیده‌ی خدا و نوح(ع)، پیامبر خدا و عیسی(ع)، روح خدا و موسی(ع)، هم‌سخن خدا تا محمد(ص)، محبوب خدا و علی(ع)، ولیّ خدا.
    از این‌رو، واقعه‌ی کربلا، نبردی منفک و پدیده‌ای یگانه در تاریخ انسان نیست، البته حلقه‌ای ویژه است و همچنان که این حلقه با گذشته پیوند دارد، با آینده نیز در پیوند است.
    ما با این یادکردها و عزاداری‌ها و برپایی مجالس سوگ، می‌کوشیم تا این واقعه را همچون رویدادی تازه تجربه کنیم.
    به سخنان امام حسین(ع) گوش فرا می‌دهیم:
    «ألا ترون أن الحق لایعمل به و الباطل لایتناهی عنه» (آیا نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود و از باطل دوری نمی‌شود؟)
    این سخن در گوش عزاداران طنین می‌افکند و انسان را وا می‌دارد تا هوشیار باشد که امروز چه باید بکند؟
    وقتی که انسان معاصر درمی‌یابد که نبرد امام حسین(ع) با گذشته و آینده پیوند دارد، درنگ می‌کند و در برابر دو جبهه می‌ایستد تا صف خود را انتخاب کند.
  • ما روایت این رخدادها را در ایام عاشورا می‌خوانیم. هدف چیست؟ می‌خواهیم عاشورا را در جایگاه درست تاریخی خود قرار دهیم، زیرا که این واقعه در سلسله‌ی حلقه‌های متصل به هم جای دارد. نبرد حق و باطل با حسین(ع) به اوج خود می‌رسد، اما این نبرد همچنان ادامه دارد.
  • درباره‌ی حسین(ع) می‌گفتند:
    «خرج عن حده فقتل بسیف جده» (او از حد و حدود خود تجاوز کرد و با شمشیر جدش کشته شد.)
    این حکمی بود که در محکمه برای امام حسین(ع) صادر کردند. می‌گفتند: چرا عصیان می‌کنی؟ چرا نمی‌گذاری مردم شادمان باشند؟ چرا نمی‌گذاری مردم نماز بگزارند و روزه بگیرند؟ حج بر جای آورند و زکات بپردازند؟ ای حسین! چرا این کار را می‌کنی؟ از این همه نبرد و درگیری چه می‌جویی؟
  • این [نبرد با اسرائیل نیز ادامه‌ی] نبرد امام حسین(ع) در عصر ماست. ما چیزی را از سلسله‌ی نبرد حق و باطل جدا نمی‌کنیم؛ چنانکه به حسین(ع) در نبردش با یزید می‌گوییم: «السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله.»

(برگرفته از کتاب «حسین (ع) وارث انبیاء»، نوشته «امام موسی صدر»، ترجمه «مهدی فرخیان»، مؤسسه‌ی فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، ۱۳۸۷)

// // ?>


آن که رفت، آن که ماند… (مروری بر سه تابلو از عاشورا)

نام تابلو: «سخن امام حسین(ع) هنگام خروج از مدینه و هنگام ورود به مکه»

حسین بن علی(ع) روز یکشنبه، دو روز مانده به آخر ماه رجب، به همراه فرزندان و افراد خانوادهاش به سوی مکه حرکت کرد. آن‌گاه که شهر مدینه را پشت سر میگذاشت، این آیه شریفه، که توصیف وضع و سخن موسی(ع) به هنگام خروج از مصر است، را قرائت نمود: «[موسی] ترسان و نگران از آنجا بیرون رفت [در حالیکه می] گفت: پروردگارا مرا از گروه ستمکاران نجات بخش.» [سوره قصص، آیه ۲۱]

امام(ع) در مدت پنج روز فاصله‌ی مدینه تا مکه را پیمود و در شب جمعه سوم ماه شعبان به شهر مکه وارد گردید. به هنگام ورود به شهر، آن حضرت این آیه را که به نزدیک شدن موسی(ع) به مدین مربوط است قرائت نمود: «و چون به سوی [شهر] مدین رو نهاد گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.» [سوره قصص، آیه ۲۲] [۱][۲]

آیا اکنون زمان خروج نیست؟

امام حسین‌(ع) و حضرت موسی(ع) با شرایطی شبیه به یکدیگر، تصمیم به خارج شدن از شهری می‌گیرند که در آن ساکن بوده‌اند؛ به دلیل ظلم و ستم یک شخص یا یک نظام اجتماعی، شرایطی سخت و بحرانی به وجود آمده و ماندگاری در شهر را ناممکن ساخته است. اکنون شرایط به گونه‌ای است که ممکن است منجر به مرگ آن‌ها شود.

هنگامی که از چنین شهری خارج می‌شویم، (با قصدیتی هم‌چون حسین بن علی(ع) و با وجود چنین شرایط اجتماعی‌ای) به چه چیز فکر می‌کنیم؟

شهر مظهر استقرار و ساکن شدن است. شهر نماد مکان و شرایطی است که در آن مستقر شده‌ایم. در بسیاری از مواقع، در زندگی با شرایطی مواجه می‌شویم که باید برای اصلاح و رشد، از شرایط و موقعیتی که در آن ساکن و مستقر هستیم، خارج شویم؛ خروجی که گریزی از آن نیست: خروج می‌کنی از شهری که در آن زندگی می‌کرده‌ای؛ خروج می‌کنی از شغلی که داشته‌ای؛ از آدم‌هایی که با آن‌ها معاشرت می‌کرده‌ای، و حتی گاهی از خانواده‌ات؛ خروج می‌کنی از عقاید گذشته‌ات، از راهی که در آن قدم بر می‌داشتی، از افکار و اندیشه‌هایت و آن‌چه درست می‌پنداشتی؛ خروج می‌کنی از یک «خود» به خویشتنی دیگرگونه؛ خروج می‌کنی از عشقی، دوست داشتنی و دوست داشته‌شدنی؛ خروج می‌کنی از نوع خاصی از ارزشمندی اجتماعی که همه‌ی عمر اختیار کرده بودی؛ و صدها موقعیت دشواری که عبور کردن و برکنده شدن از آن‌ها تجربه شده و می‌شود.

آیات و احادیث مرتبط:

  • از نصایح پیامبر(ص) به ابوذر : «حُرمت خدا را در زندگی نگه‌دار تا او را پیش روی خود بینی … خویشتن را در حال فراخی با خدا آشنا ساز تا تو را در حال تنگدستی بشناسد. اگر توانستی که برای خدا کار کنی با رضا و یقین کار کن و اگر نتوانی، با صبر بر آنچه بر آن کراهت داری خیر فراوانی به تو می‌رسد …».[۳]
  • «آنگاه که جوانان به سوی غار پناه جستند و گفتند: «پروردگار ما از جانب خود به ما رحمتی بخش و کار ما را برای ما به سامان رسان.»
    «و چون از آن‌ها و از آن‌چه که جز خدا می‌پرستیدند کناره گرفتید پس به غار پناه جویید تا پروردگارتان از رحمت خود بر شما بگستراند و برای شما در کارتان گشایشی فراهم سازد.»
    «و زنهار در مورد چیزی مگویید که من آن را فردا انجام خواهم داد مگر آنکه خدا بخواهد و چون فراموش کردی پروردگارت را یاد کن و بگو امید که پروردگارم مرا به راهی که نزدیک‌تر از این به ثواب است هدایت کند.»[۴]

نام تابلو: «در پاسخ به عبدالله بن عمر»

عبدالله‌بن‌عمر در همان روزهای نخستین ورود حسین بن علی(ع) ، نزد وی آمد و امام حسین(ع) را از عواقب مخالفت بر حذر داشت و به آن حضرت پیشنهاد صلح و سازش و بیعت با یزید را نمود.

امام علیه السلام در مقابل پیشنهاد عبدالله بن عمر این چنین پاسخ داد: «ای ابو عبدالرحمان! آیا ندانستی که از نشانه‌های حقارت دنیا نزد خدا این است که سر یحیی بن زکریا به ناپاک و زناکارای از ناپاکان بنی‌اسرائیل هدیه شد؟ آیا ندانستی بنی‌اسرائیل از هنگام فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پیامبر را می‌کشتند و سپس به خرید و فروش مشغول می‌شدند، گویی که کاری نکرده‌اند؟ پس خداوند نیز در عذاب آن‌ها شتاب نکرد، بکله [به آن‌ها مهلت داد و] پس از آن چون زبردستی مقتدر و صاحب انتقام، آنان را فرو گرفت. امام(ع) سپس گفت: «ای ابوعبدالرحمان، تقوای خدا پیشه کن و یاری مرا فرو مگذار.»[۵]

اگر از عبدالله بن عمر می‌پرسیدند: آیا تقوا خوب است؟ می‌گفت: «آری» و در مورد تقوا از پیامبر احادیثی نقل می‌نمود و در آن باره سخن‌رانی می‌کرد. اگر از او در مورد «اطاعت» می‌پرسیدند، چندین حدیث می‌گفت از اینکه تنها اطاعت از خدا درست است. اما باید از او ‌پرسید: جایگاه این حدیث در زندگی تو چیست؟ در برنامه‌های زندگی‌ات، در انتخاب شغل، در رابطه‌ات با دیگران و … از این حدیث چگونه بهره می‌بری؟

این پرسش‌ها می‌توانند معلوم کنند که چه چیز دغدغه‌ی اصلی عبدالله بن عمر بوده و از علمی که داشته در چه راهی بهره برده است. وضعیت هر یک از ما نیز به همین منوال است. هر کدام از ما دانسته‌های نافع بسیاری داریم اما جایگاه این دانش در زندگی ما معلوم نیست و انتخاب‌های ما هم‌چنان بر اساس امیال و آن چیزهایی است که «می‌پسندیم». عقل، سنت و قرآن تنها در حافظه‌ی ما جاری هستند، نه در انتخاب‌های واقعی روزانه‌مان.

می‌توان در احوال ابن عمر خواجه‌وار نگریست و بر ذلت او انگشت عیب‌جویی نشانه گرفت، اما این نگاه چیزی جز محرومیت در پی ندارد؛ محرومیتی که شاید مردمانِ قرن‌ها و نسل‌ها به سبب رویکرد عیب‌جویانه‌شان نصیبی جز آن نداشته‌اند. اما حقیقت آن است که ذلت امروز عبدالله بن عمر قسمتی جدا از سایر حوزه‌های زندگی او نیست. سکوت‌های خروار شده در خانواده و در فضای شغلی و در میهمانی و در جمع دوستی و در برابر تلویزیون و … او را مهیای بیعت با پای حجاج کردند. شیوه و سلوک او در زندگی به گونه‌ای بوده که او را به این مرحله رسانیده است.

آیات و احادیث مرتبط:

  • پیامبراکرم(ص): چون‌ بدعت‌ها در امت ‌من پدید ‌آید بر عالم است که ‌علم خود ‌را ‌آشکار‌کند. پس ‌هر‌کس چنین ‌نکند لعنت ‌خدا بر او باد.[۶]
  • پیامبر اکرم(ص): هر کس با انجام کاری که خدا را ناخشنود می‌کند فرمانروایی را خشنود سازد از دین خدای عزوجل خارج شده است.[۷]
  • زُهری، فقیهی در مدینه بود که امام سجاد(ع) نامه‌ای به او نوشت:
    امام سجاد(ع): [از نامه معروف او به محمد بن مسلم زُهری، از فقهای مدینه] … گمان مبر که خدا عذر تو را بپذیرد و از تقصیرت درگذرد؛ هیهات! هیهات! که چنین نخواهد بود. خدا در قرآن از علما پیمان گرفته است که دین خدا را بر مردمان آشکارکنند و پنهان مدارند؛ و بدان که کوچکترین چیزی که تو پنهان کرده و سبکترین گناهی که بر دوش داری این است که دل‌نگرانی ستمگر را بَدَل به آسودگی کرده‌ای و راه گمراهی را بر او آسان ساخته‌ای، و این کار با نزدیک شدن تو به او و پذیرفتن دعوت او صورت گرفته است. از آن می‌ترسم که فردای قیامت با این گناه در میان خیانتکاران جای داشته باشی و از تو بپرسند از آنچه گرفتی و به ستمکاری ستمگران کمک کردی، و بپرسند چرا چیزی را که حق تو نبود از کسی که به تو بخشید گرفتی، و چرا به کسی نزدیک شدی که حق هیچکس را نمی‌داد، و چرا در آن هنگام که تو را به خود نزدیک کرد از باطلی جلوگیری نکردی؟
    […] آیا همچون نردبانی برای گمراهی‌های ایشان نبودی؟ آیا تو فریبکاری‌های ایشان را توجیه نکردی و گام به گام ایشان نرفتی؟ آنان به وسیله‌ی تو علما را به شک انداختند، و دل‌های نادانان را به سوی خود جلب کردند. خاص‌ترین وزیران، و نیرومندترین دستیاران ایشان نیز به اندازه‌ی تو سرپوش بر فساد آنان ننهاد و دل خاص و عام را به سوی آنان جلب نکرد.
    آری، آنچه به تو بخشیدند از آنچه از تو گرفتند بسیار کمتر بود، و آنچه برای تو آباد کردند در برابر آنچه بر تو خراب کردند بسیار ناچیز … تو از موقعیتی که در نزد مردم پیدا کردی و اعتقاد ایشان به خویش بهره گرفتی، چه آنان از رأی تو پیروی می‌کردند و به فرمان تو به کار برمی‌خاستند. اگر چیزی را حلال می‌کردی آن را حلال می‌شمردند و اگر حرام می‌کردی حرام می‌دانستند؛ و این برای خود تو نبود، بلکه برای رغبت مردم بود به مقام دنیایی تو، همچنین رفتن علما از میان‌ایشان، و چیره‌شدن جهل‌ و‌ نادانی بر تو و بر ایشان، و ریاست‌دوستی و دنیاخواهی تو و ایشان […] .[۸]

نام تابلو: «نامه به بنی هاشم»

حسین بن علی(ع) از مکه به سوی برادرش محمد حنفیه و سایر افراد بنی‌هاشم این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به محمد بن علی و افراد دیگر خاندان هاشم که نزد اویند. اما بعد، هر کس به من بپیوندد به شهادت خواهد رسید، و هر که از همراهی من خودداری ورزد به فتح و پیروزی دست نخواهد یافت. والسلام. »[۹]

پرسشی برای تمام زندگی

وقتی امام(ع) از فتح و پیروزی سخن می‌گویند باید از خودمان بپرسیم که «فتح از نظر ایشان چیست؟ و ما به چه چیز فتح می‌گوییم؟»

برای اغلب ما فتح رسیدن به «چیزی» از جنس پول، مقام، شهرت و مدرک است. وقتی به جنگ‌ فکر می‌کنیم، خواهیم دید که آنچه به عنوان پیروزی قلمداد می‌شود، مواردی از قبیل کشورگشایی، کم بودن تعداد تلفات، زیاد بودن تعداد کسانی که از سپاه دشمن اسیر شده‌اند و … می‌باشد. با در نظر گرفتن این موارد با این پرسش مواجه می‌شویم که اگر کسی با امام حسین (ع) همراه شود، به فتح و پیروزی خواهد رسید؟

با مرور آنچه بر امام حسین(ع) و خانواده‌ی ایشان در کربلا و پس از آن گذشته است، خواهیم دید که تعداد یاران ایشان در مقایسه با لشکر یزید اندک بوده، ایشان و یارانشان به فجیع‌ترین شکل ممکن کشته شده و خانواده‌شان به اسارت گرفته شده‌اند. آیا این‌ها در مقایسه با آنچه جامعه به عنوان پیروزی می‌شناسد، شکست نیست؟

اگر به این معتقد هستیم که امام حسین(ع) پیروز حقیقی میدان جنگ بوده و همراه شدن با ایشان فتح و پیروزی است، باید از خود بپرسیم که چه چیز فتح و پیروزی حقیقی است؟

آیات و احادیث مرتبط:

(چه چیزی فتح و پیروزی است؟)

  • بگو: «آیا براى ما جز یکى از این دو نیکى را انتظار مى‌برید؟ [پیروزی در جنگ یا شهادت] در حالى که ما انتظار مى‌کشیم که خدا از جانب خود یا به دست ما عذابى به شما برساند. پس انتظار بکشید که ما هم با شما در انتظاریم»[۱۰]
  • (کاروان اسیران کربلا وارد مجلس ابن زیاد می‌شوند…) ابن زیاد رو به زینب(س) کرد و گفت: «ستایش، خدایی را که شما را رسوا کرد و شما را کُشت و سخت دروغتان را آشکار کرد!» زینب(س) گفت: «سپاس خداوندی را که ما را به وسیله‌ی محمد(ص) گرامی داشت، و ما را از هر پلیدی پاک و پاکیزه کرد. تنها فاسق است که رسوا می‌شود و تنها تبهکار است که تکذیب می‌شود، و او جز ماست، و ستایش خدای را.»
    ابن زیاد گفت: «کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟» زینب(س) فرمود: «جز زیبایی ندیدم؛ ایشان گروهی بودند که خداوند کشته شدن را برایشان مقدر کرد، و آنان هم به سوی قتلگاهشان شتافتند و به زودی، خداوند، تو و ایشان را گِرد هم می‌آورد، و نزد او حجت گویید و از او داوری خواهید.»[۱۱]
  • پیامبراکرم(ص): هرکه نعمت خدای عزّوجلّ را جز در خوردنی و نوشیدنی یا پوشاک نبیند، بی‌گمان عملش کوتاه و عذابش نزدیک است. [۱۲]
  • «ما تو را پیروزی بخشیدیم [چه] پیروزی درخشانی! تا خداوند از گناه گذشته و آینده‌ی تو درگذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهی راست هدایت کند … اوست آن کس که در دل‌های مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند … تا مردان و زنانی را که ایمان آورده‌اند … بدی‌هایشان را از آنان بزداید؛ و این [فرجام نیک] در پیشگاه خدا کامیابی بزرگی است. و [تا] زنان و مردان نفاق پیشه و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد برده‌اند، عذاب کند … »[۱۳]
  • « پس، پروردگارشان دعای آنان را اجابت کرد [و فرمود که:] من عمل هیچ صاحب عملی از شما را، از مرد یا زن، که همه از یکدیگرید، تباه نمی‌کنم؛ پس، کسانی که هجرت کرده و از خانه‌های خود رانده شده و در راه من آزار دیده و جنگیده و کشته شده‌اند، بدی‌هایشان را از آنان می‌زدایم، …»[۱۴]
  • «… و کسانى که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى‌کند. بلکه بزودى هدایتشان نموده دل‌هایشان را اصلاح مى‌فرماید و به بهشتى داخلشان مى‌سازد که برایشان تعریف کرده»[۱۵]
  • «کسانی را که در راه خدا کشته شدند مرده مپندارید بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگار خود روزی میخورند.»[۱۶]
  • «هیچ کس نمی‌داند چه چیز از آنچه روشنی بخش دیدگان است به [پاداش] آنچه انجام می‌دادند برای آنان پنهان شده است.»[۱۷]

«و ما لی لا أعبد الّذی فطرنی…»

امام حسین(ع) در نامه به بنی‌هاشم می‌گویند هرکس همراه «من» بیاید…، و این اشاره به سیره و روشی است که مربوط به پیامبر(ص) است. آن که بر این سیرت بزید، هر کجای تاریخ که باشد، هم‌-راه او و کاروان اوست و گواه بودن بر حقیقت، سرنوشتی است که خداوند، بر شاخه‌ی درختی از درختان بهشت خود، برای او مهیا نموده است.

  • [ و گفت]: «ای مردم، از این فرستادگان پیروی کنید. از کسانی که پاداشی از شما نمی‌خواهند و خود [نیز] بر راه راست قرار دارند، پیروی کنید. آخر چرا کسی را نپرستم که مرا آفریده است و [ همه‌ی] شما به سوی او بازگشت می‌یابید؟ آیا به جای او خدایانی را بپرستم که اگر رحمان بخواهد به من گزندی برساند، نه شفاعتشان به حالم سود می‌دهد و نه می‌توانند مرا برهانند؟ در آن صورت، من قطعاً در گمراهی خواهم بود. من به پروردگارتان ایمان آوردم. مرا بشنوید.» گفته شد: «به بهشت درآی.» گفت: «این کاش، قوم من می‌دانستند که پروردگارم چگونه مرا آمرزید و در زمره‌ی عزیزانم قرار داد.»[۱۸]

زنجیرهای نرفتن ما کدام اند؟

  • «بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و خاندان و مالی که گرد آورده‌اید و تجارتی که از کسادش بیمناکید و سراهایی که خوش می‌دارید، برای شما از خدا و پیامبر و جهاد در راه او دوست داشتنی‌ترند، درنگ کنید تا خدا فرمان خویش را بیاورد و خدا گروه فاسقان را هدایت نمی‌کند». [۱۹]
  • موسی به قوم خود گفت: «از خدا یاری جویید و پایداری ورزید که زمین از آنِ خداست، آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد می‌دهد، و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.» قوم موسی گفتند: «پیش از آنکه تو نزد ما بیایی و [حتی] بعد از آنکه به سوی ما آمدی مورد آزار قرار گرفتیم.» گفت: «امید است که پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند و شما را روی زمین جانشین [آنان] سازد، آن‌گاه بنگرد تا شما چگونه عمل میکنید».[۲۰]

اکنون روبروی حسین هستی که تو را به رفتن می‌خواند؛ آنچه را دیده و با همه‌ی هستی‌ خویش برگزیده است را برای تو نیز خواهان است. و اکنون نامه‌ی وی در دستان توست. مرا چه می‌شود که نپرستم کسی را که مرا سرشته است؟

  • (به روایت نَوف بِکالی، این خطبه مشهور به آخرین خطبه‌ی امام علی(ع) است) ستایش خدای را که بازگشت مخلوقات، و پایان امور به سوی اوست… از او یاری می‌جوییم یاری کسی که به فضلش امید بسته، و عطایش را آرزومند است و اطمینان دارد که بلا را از او دفع می‌کند، و به عطایش معترف است و با رفتار و گفتار خود فرمانبردار اوست. و به او ایمان می‌آوریم ایمان کسی که با یقین به او امید دارد، و با ایمان به او روی آورده …
    […] آگاه باشید! آنچه از دنیا روی آورده بود پشت کرد، و آنچه از دنیا پشت کرده بود روی آورد. بندگان نیک خدا آماده‌ی کوچ شدند، و متاعِ اندک دنیا را که ناپایدار است، با نعمت فراوان آخرت که پایدار است معامله کردند. برادرانمان که در صفین خونشان ریخته شد از اینکه امروز زنده نیستند چه زیانی کردند؟ که اگر بودند غصهها می‌خوردند و شربت تلخ اندوه را می‌نوشیدند. به خدا سوگند، خدا را ملاقات کردند و او مزدشان را به تمامی عطا کرد، و پس از ترس در خانه‌ی امن خویش جایشان داد.
    کجایند برادرانم که قدم در راه نهادند و بر اساس حق در گذشتند؟ کجاست عمّار؟ کجاست ابن تَیِّهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانندان ایشان، برادرانشان که باهم پیمان جانبازی بستند، و سرهایشان به سوی تبهکاران فرستاده شد؟!
    نوف گفت: در این هنگام امام دست در محاسن شریف و کریم خود زد، و مدتی بسیار گریست، و سپس فرمود: آه بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کردند و استوار داشتند، در تکالیف اندیشیدند و آنها را برپا نمودند، سنت را زنده کردند و بدعت را میراندند، به جهاد فرا خوانده شدند و اجابت نمودند، به رهبرشان اعتماد کردند و پیرویش کردند.
    آنگاه امام با صدای بلند فریاد زد : جهاد! جهاد! بندگان خدا! آگاه باشید امروز لشگر را فراهم می‌آورم، هرکس می‌خواهد به سوی خدا حرکت کند، بیرون آید …». [۲۱]


  1. ) سخنان حسین بن علی‌(ع) از مدینه تا کربلا، ص ۳۵
  2. ) سخنان حسین بن علی‌(ع) از مدینه تا کربلا، ص ۳۷٫
  3. ) ای ابوذر! پندهای گرانمایه پیامبر اکرم (ص) به ابوذر غفاری، انتشارات پیام کتاب، بخش‌هایی از حدیث ۱۱۶٫
  4. ) سوره کهف، آیات ۱۰، ۱۶، ۲۳ و ۲۴٫
  5. ) سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص ۳۹٫
  6. ) ترجمه ی الحیاه، جلد ۲، صفحه ی ۴۶۷٫
  7. ) میزان الحکمه، ص ۳۳۳۵٫
  8. ) ترجمه‌ی الحیاه،جلد ۲، صفحه ۴۵۷.
  9. ) سخنان حسین بن علی (ع) از مدینه تا کربلا، ص ۴۶٫
  10. ) توبه، آیه ۵۲٫
  11. ) الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۹٫
  12. ) میزان‌الحکمه، ص ۶۳۶۵.
  13. ) فتح، گزیده‌ای از آیات ۱ تا ۶٫
  14. ) آل عمران، آیه ۱۹۵٫
  15. ) محمد، آیات ۴ تا ۶٫
  16. ) آل عمران، آیه ۱۶۹٫
  17. ) سجده، آیه ۱۷٫
  18. ) یس، آیات ۲۲ تا ۲۷٫
  19. ) توبه، آیه ۲۴٫
  20. ) اعراف، آیات ۱۲۸ و ۱۲۹٫
  21. ) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫
// // ?>


«نام تو خواب را بر هم می‌زند» (مجموعه اشعار عاشورایی)

فهرست

۱- خط خون
۲- شام غریبان
۳- آنان هفتاد و دو تن بودند
۴- داغ هجران
۵- در آن کویر سوخته
۶- صبح انعکاس تبسم توست
۷- معنای بلند یا ابا عبدالله …
۸- هجرت
۹- ای بهترین بهانه!
۱۰- بیات نینوا
۱۱- آخرین ققنوس
۱۲- دو بیتی‌ها
۱۳- بوی محرم
۱۴- سیاووش زیبا
۱۵- اوج عطش
۱۶- شمشیر و شهادت
۱۷- شکفتن در بهار زخم
۱۸- به اسطوره‌ی عزت و آزادگی امام حسین(ع)
۱۹- غزلی ناتمام
۲۰- در رثای امام حسین(ع)
۲۱- در عطش نیزه و نوازش
۲۲- در حوالی عطش
۲۳- معراج حضور
۲۴- روز واقعه
۲۵- سرود حماسی حبیب بن مظاهر
۲۶- در معنی حریّت اسلامیه و سرِّ حادثه‌ی کربلا
۲۷- شط عطش سوز
۲۸- چراغ زمزمه
۲۹- زیارت نواحی مقدس
۳۰- جام شفق
۳۱- لالایی عاشورا
۳۲- زینب


 

خط خون

شمشیری که برگلوی تو آمد

هر چیز و همه چیز را در کائنات

به دو پاره کرد:

هر چه در سوی تو، حسینی شد

و دیگر سو، یزیدی.

[…] آه، ای مرگ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی‌قدر کرد

که مردنی چنان،

غبطه‌ی بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خون‌بهایت، حقیقت

در یک طراز ایستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

که جهان با دروغ می‌پاشد.

و خون تو، امضای«راستی»ست؛

و تو را باید در راستی دید

و در گیاه،

هنگامی که می‌روید

در آب،

وقتی که می‌نوشاند

در سنگ،

چون ایستادگی‌ست

در شمشیر

آن زمان که می‌شکافد

و در شیر،

که می‌خروشد؛

در شفق که گلگون است

در فلق که خنده‌ی خون است

در خواستن

برخاستن؛

تو را باید در شقایق دید

در گل بویید

تو را باید از خورشید خواست

در سحر جُست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه‌ها چید

تو را باید تنها در خدا دید

[…] نام تو خواب را برهم می‌زند

[…] حر، شخص نیست

فضیلتی است

از توشه بار کاروان مهر جدا مانده

آن سوی رود پیوستن

و کلام و نگاه تو

پلی‌ست

که آدمی را به خویش باز می‌گرداند

و توشه را به کاروان

[…] ستم، دشمنی زیباتر از تو ندارد

و مظلوم، یاوری آشناتر از تو…

(علی موسوی گرمارودی)

 

شام غریبان

(۱)

پایان آن حماسه‌ی درد آلود

شامی غریب بود

شامی گرفته و غمناک

دیگر همیشه شعر

دیگر همیشه مرثیه

در بحر اشک بود

(۲)

بعد از فرو فتادن خورشید

از شانه‌های مضطرب صبح

فردا همیشه غم‌زده و گنگ

در هیئت غبار می‌آید

(۳)

فریاد!

آتش به جان خیمه در افتاد

چشمی به خیمه‌گاه

چشمی به قتلگاه

زینب میان آتش و خون

ایستاده است

ای ابر بهت از چه نمی‌باری؟

(۴)

ای دشت های محو مقابل

اعماق بی‌ترحم و تاریک

ای اتفاق گرم

با ما بگو

زینب کجا گریست؟

زینب کجا به خاک فشانید

بذر صبر؟

بر ماسه‌های تو ای گرد باد مرگ

وقت درنگ ناقه‌ی دلتنگی

زینب چه می‌نوشت؟

(سلمان هراتی)

 

آنان هفتاد و دو تن بودند

میزبانان به دعوت باطل رفتند

میزبانان به بیعت آذوقه

دلقکی بر شمشیر خلیفه می‌رقصید

پریشانی در کوفه فراوان بود

قوس قامت بیهودگان

به التزام تملق، حیات داشت

چشمان سمج خداناپرستان

به پایداری شب اصرار داشت

میزبانان موافق

میزبانان منافق

نان بیعت را تبلیغ می‌کنند

هفتاد و دو آفتاب

به ادامه‌ی انتشار کهکشان

از روشنان مشرق عشق برآمدند

در گذرگاه حادثه ایستادند

پیراهن خستگی را

با بلند نیزه دریدند

پیش هجوم آنان

سینه دریدند

هفتاد و دو آفتاب از ایمان

که قوام زمین در قیامشان نشسته بود

فرومایگان، دست تقلّب را

در برابر شتابناکی ایشان گشودند

اینان به اعتماد خدا

به اعتصام خویش نماز بردند

باید به آن قبیله دشنام داد

که در راحت سایه نشستند

دامان شکفتن در خویش را کشتند

باید به آن طایفه پشت کرد

که دل خورشید را شکستند

کدام صمیمیت

به انتشار مظلومیت شمایان دست زد

که هنوز هم

طوفان از آن زمین

به ناله می‌گذرد

و ابر به سوگواری

بر آن سایه می‌اندازد

آه ای بزرگواران، یاران

عطش ناپیدای شما را

هزار اقیانوس به تمنّا نشسته است

ای پرندگان افق های آبی دور از چشم

گوش من

صدای بال‌هاتان را شنید

آیا جز به تحیّر

چگونه می‌توان در شما درنگ کرد

مثل جنگل خدا

وقتی شما را بریدند

زمین عطشناک پائین

زیر معنویت خونتان رویید

و افق به مرتبه‌ی ظهور آمد

اسب سحر شیهه‌ای کشید

هفتاد و دو آفتاب

از جنگل نیزه برآمد

(سلمان هراتی)

 

داغ هجران

کاشکی زخم تو در جان داشتم
تا بپویم وسعت عشق تو را
دیدن روی تو آسان نیست، آه
آه از پاییز سرد، ای کاش من
تا بیفشانم به پایت سر به سر
بعد از آن مثل شقایق‌های سرخ
یک غزل بس نیست هجران تو را
پای در کوه و بیابان داشتم
مرکبی از نسل طوفان داشتم
کاشکی من داغ هجران داشتم
از تو باغی در بهاران داشتم
کاشکی جان فراوان داشتم
خلوتی در باغ باران داشتم
کاش صدها شعر و دیوان داشتم

(سلمان هراتی)

 

در آن کویر سوخته

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
در آن کویر سوخته، آن خاک بی‌بهار
گم بود در عمق زمین شانه‌ی بهار
دل ها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ
چون عقده‌ای به بغض فرو برد حرف عشق
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
اما دریغ، زهره‌ی دریا شدن نداشت
حتی علف اجازه‌ی زیبا شدن نداشت
بی تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت

(سلمان هراتی)

 

صبح انعکاس تبسم توست

زمین گر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری‌ست

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست

و چشمان تو معبدی

که ابرها نماز باران را در آن سجده می‌کنند

این را فرشته‌ها حتّی می‌دانند

که نیمی از تو هنوز

نامکشوف مانده است

از خلأ نامعلوم‌تری

دست‌هایی که به نیت مکاشفه

در تو سفر کردند

حیران

در شیب جمجمه‌ها ایستاده‌اند

تو آن اشاره‌ای که بر بُراق طوفان نشسته‌ای

تو آن انعطافی

که پیشاپیش باران می‌روی

آن کس که تو را نسراید

بیمار است

زمین

بی‌تو تاول معلّقی است

در سینه‌ی آسمان

و خورشید اگر چه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبین تو برابر شود

دنباله‌ی تو

جنگل خورشید است

شاید فقط

خاک نامعلوم قیامت

ظرفیت تو را دارد

زمین اگر چشم داشت

بزرگواری تو این سان غریب نمی‌ماند

هیچ جرأتی جز قلب تو نسوخت

سپیدتر از سپیده

بر شقیقه صبح ایستاده‌ای

و از جیب خویش

خورشید می‌پراکنی

ای معنویّت نامحدود

زود است حتی در زمین

نام تو برده شود

زمین فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

و سبزی این سال‌ها

تتمه‌ی آن جویبار بزرگ است

که از سرچشمه‌ی ناپیدایی جوشید

وگر نه خاک را

بی تو جرأت آبادانی نیست

تو را با دیدنی‌های مأنوس می‌سنجیدم

من اگر می دانستم

پشت آسمان چیست

و

تو همانی

تو آن بهار ناتمامی

که زمین عقیم

دیگر هیچ‌گاه

به این تجربت سبز تن نداد

آن یک بار نیز

در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی

شب و روز

بی قرار پلک‌های توست

وگر نه خورشید

به نور افشانی خود امیدوار نیست

صبح انعکاس لبخند توست

که دم مرگ به جا آوردی

آن قسمت از زمین

که نام تو را نبرد

یخبندان است

ای پهناوری که

عشق و شمشیر را

به یک بستر آوردی

دنیا نمی‌تواند بداند

تو کیستی

(سلمان هراتی)

 

معنای بلند یا ابا عبدالله …

بوی بهار می‌وزد از دشت‌ها هنوز
در دوردست‌ها زوزه‌کش تیرهای مرگ
[…] یک‌بار دیگر العطشم شعله‌ور شدست
یک‌بار دیگر آمده‌ام یاد او کنم
ای ذوالفقار در تف[۱] خون خفته! ای حسین!
مظلومی از درون تو می‌خواندم به خویش
من، این من همیشه مسافر به سوی تو
من، کز غم تو هیئت مجنون گرفته‌ام
ظهری غریب بود و به صحرا شدم خموش
از دور چند خیمه هویدا در التهاب
نزدیک‌تر که آمدم آهم زبانه زد
دانستم آن‌که دیر، بسی دیر کرده‌ام
دیدم که ذوالجناح چو کوه ایستاده است
دیدم زمان، زمان وداعی است دیدنی
دیدم که عشق، تیغ دو دم بر گرفته است
لال تحیّر، آینه سان، شب نداشتم
می‌خواستم به خلسه‌ی خون آشنا شوم
در آن میان حدوث و قدم، مست عشق بود
وقتی که تاخت تشنه به سوی معاد خون
هر سو گریختند شغالان و روبهان
آن‌دم امام در تف «اَمَّن یُجیب»[۲] ماند
در چارسوی عرصه خون راند و گریه کرد
آن‌گاه عرصه بر نفس او سپند شد
آن‌وقت لجّه لجّه‌ی خون مباح را
پیچید شور حیدر کرّار در سرش
یک‌باره تاختند بر او تیغ‌های مرگ
غافل که غیرتش ازلی بود در جهان
آن‌گونه کشتشان که رمق در تنش نماند
این لحظه، آن لحظه‌ی مرگ دوباره بود
اسلام کفر، تن به مجوس و مجوسه زد
روحی بلند همچو ملائک خروج کرد
آن روح، در طواف به گرد امام شد
ای قفل راز اسم پدر را کلید، تو
رو سوی خیمه‌ها ز دل دشت بی‌بهار
دیدم میان عرصه در آن تیغ آفتاب
بالا بلند، پرپر گل، برگ برگ عشق
یک زن که سخت، هیئت مردان مرد داشت
تا دیده غرق خون بدن چاک چاک شاه
خورشید دیده‌ای که شود محو ماهتاب؟
در بطن خون و خاک، دو تنها تو دیده‌ای؟
زن‌ها مگر که خاک به دامان نمی‌کنند؟
پس از چه زینب آن ‌همه ستوار مانده بود؟
از عشق و زخم، ملغمه‌ی جان او چکید
آتش زدند خیمه به خیمه بهار را
غافل که غیرتش ازلی بود در جهان
بس پشته ساختند ز پیر و جوان عشق
دیگر نمی‌شد آن همه تن‌پاره را شناخت
پیچیده شد جنازه‌ی گل‌های بی‌نشان
«ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود
دیدم به بوریا ز پس کهنه پاره‌ها
این مرگ، مرگ عزّت بدر و حنین نیست
وقتی سر مبارک او را برید، مرگ
او وارهید تا ببرد هدیه کوفه را
شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم
دیدم که نور می‌زند از خیمه‌ای برون
خون در میان نور چه می‌کرد؟ یا علی!
بی‌غیرتان، «حرّه‌ی واقِم»[۳] قیامت است
ای امّتان کینه چه دارید گفتنی؟!
خون را عراق مظلمه! تاوان چه می‌دهی؟
یک‌بار دیگر العطشم شعله‌ور شده‌ست
ای ذوالفقار در تف خون خفته! ای حسین!
«بازآ که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
اف بر چنان کسان که نکردند یاریت
«ابن بصیر» های هراسیده از خدنگ
مختار هم اگرچه کشید انتقام تو
شکی ندارد آتش وسواس سروران
باور کنید کرسی لفافه پوش را
«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
ای قفل راز اسم پدر را کلید، تو
ای بی‌سنان و تیغ سپر کشته، الوداع!
در شطّ خون اگرچه غنودی تو یا حسین(ع)!
بانگ شراره‌گون تو پیچیده در جهان
مگریز! لاله‌هاست به گلگشت‌ها هنوز
در اوج خون چکاچک شمشیرهای مرگ
چشمانم از تراوش اندوه تر شدست
افلاک را ز شیون زیر و رو کنم
ای حیدر دوباره برآشفته! ای حسین!
«هَل مِن مُعین»[۴] خون تو می‌خواندم به خویش
من، آن‌که مانده بر دل او آرزوی تو
شش گوشه مرقدی است دل خون گرفته‌ام
«باریده بود عشق» بر ادراک خاک، دوش
و آن‌سوی‌تر سوار سپاهی که در سراب
آهی که چرخ خورد و مرا تازیانه زد
این‌بار نیز تکیه به تقدیر کرده‌ام
آن سو زنی در اوج شکوه ایستاده است
در چشم او ز اشک، سماعی است دیدنی
دیدم حسین(ع) هیئت حیدر گرفته است
می‌خواستم بتازم و مرکب نداشتم
هفتاد و سومین سر از تن جدا شوم
آری لگام مرگ و ستم دست عشق بود
برخاست از مهابت او گردباد خون
پنهان شدند در پس خود خیل گمرهان
دم در کشید واشد و خود را غریب خواند
بر هر شهید فاتحه‌ای خواند و گریه کرد
بانگ «فَیا سُیوف خذینی»[۵] بلند شد
مهمیز کوفت، همینه‌ی ذوالجناح را
آتش گرفت نعره‌ی الله اکبرش
آهن گداختند در او تیغ‌های مرگ
غافل که او حلول علی بود در جهان
جز تیر و زخم بر بدن روشنش نماند
هرچند ظهر، وقت غروب ستاره بود
دیدم که تیغ بر رگ خورشید بوسه زد
روحی که بال و پر زد و قصد عروج کرد
وآن حج ناتمام بدین‌سان تمام شد
یا ایّها الشّهید تو، و ابن الشّهید تو
اسبی عنان گسیخته، برگشت بی‌سوار
مِعجَر[۶] فروکشیده زنی همچون آفتاب
همچون شبان کوفه سیه پوش مرگ عشق
بعد از حسین یک دل طوفان نورد داشت
افکند خویش را ته گودال قتلگاه
مهتاب دیده‌ای که بپیچد بر آفتاب؟
در گودی مغاک، دو دریا تو دیده‌ای؟
یا آن‌که موی خویش پریشان نمی‌کنند؟
در ملتقا[۷]ی تیغ، علی‌وار مانده بود؟
دل، پاره‌پاره از سر مژگان او چکید
تا بگسلند قامت آن سوگوار را
غافل که او حلول علی بود در جهان
با اسب تاختند بر آن کشتگان عشق
یا گشت و شاه‌بیت غزل‌واره را شناخت
در بوریای غربت بی‌انتهایشان
وین بحث با ثَلاثه‌ی غساله می‌رود»[۸]
خورشید را میان شکوه ستاره‌ها
این انتهای شور شگرف حسین نیست
صد بار مرد و زنده شد و وارهید مرگ
آن سر، سر بریده‌ی غرق شکوفه را
مطبخ نه، سوی راز نهان‌خانه آمدم
دل، خسته‌ام کشاند به دنبال رد خون
خورشید در تنور چه می‌کرد؟ یا علی!
آنک جهان ز مقدم قائم قیامت است
ای شام، ای مدینه، چه دارید گفتنی؟!
پاسخ به حلق تشنه‌ی یاران چه می‌دهی؟
چشمانم از تراوش اندوه تر شده‌ست
ای حیدرِ دوباره برآشفته! ای حسین!
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»[۹]
آنان که بودشان خبر از زخم کاریت
وآن «ابن ربعی»[۱۰] آن سیاست – شعار جنگ
در ظهر مرگ، تیغ نشد در نیام تو
باور کنید قصه‌ی تابوت و کفتران
باور کنید کوفه غیرت فروش را
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»[۱۱]
یا ایّها الشّهید تو، و ابن الشّهید تو
وی پیش چشم‌های پدر کشته، الوداع!
«کشتی شکست خورده» نبودی تو یا حسین(ع)!
تا حشر بوی خون تو پیچیده در جهان

(نادر بختیاری)

 

هجرت

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
شب‌گیر غم بود و شبیخون بلا بود
قابیلیان بر قامت شب می‌تنیدند
جان از سکوت سرد شب دل‌گیر می‌شد
امیدها در دام حرمان درد می‌شد
دیدم، شبان خفته را تب‌دار دیدم
مردی صفای صحبت آیینه دیده
مردی حوادث، پایمال همت او
مردی نهان با روح، هم پیمان نشسته
مردی به مردی، دشنه بر بیداد بسته
مردی تذرو[۱۲] کشته را پرواز داده[۱۳]
کای عالمی آشفته، چند آشفتن تو
ابر و نباریدن چه رنگ است این چه رنگ است
یاد اُحد یاد بزرگی‌ها که کردیم
شب‌گیر ما در روز خیبر یاد بادا
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است
هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود
هابیلیان بوی قیامت می‌شنیدند
دل در رکاب آرزوها پیر می‌شد
بازار گرم عاشقی‌ها سرد می‌شد
بر خفته‌ی شب، شب‌روی بیدار دیدم
از روزن شب، شوکت دیرینه دیده
عالم ثنا گوی جلال همت او
مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته
در خامشی‌ها قامت فریاد بسته
اسلام را در خامشی آواز داده
گیتی فسرد از فتنه تا کی خفتن تو
تیغ و نبرّیدن چه ننگ است این چه ننگ است
آن پهلوانی‌ها، سترگی‌ها که کردیم
قهر خدا در خشم حیدر یا بادا […]

(محمد علی معلم دامغانی)

 

ای بهترین بهانه!

ای بهترین بهانه برای گریستن
با نام داغدار تو ای لاله‌ی بهشت
نام تو در گشایش دل‌های داغدار
در راه بازگشت به خود، عشق کاشته‌ست
بیدار کرد داغ تو وجدان خفته را
شش سوی لاله می‌دمد این چشم! باز کن
وی داغ جاودانه برای گریستن
زیباست هر ترانه، برای گریستن
رمزی‌ست عاشقانه برای گریستن
داغ تو را نشانه برای گریستن
با موج تازیانه، برای گریستن
راهی از این میانه برای گریستن

(قادر طهماسبی)

 

بیات نینوا

گوش کن این گوشه را از ساز من
ای رباب، ای رود، ای نی، ای نوا
دشت خاموش است و صحرا خسته است
پس چه شد آن سایه‌ها و بیدها
آن سیه چشمان زیبای عرب
پس کجایند آن جوانان غیور
می‌وزید از دور عطر پونه‌شان
بوی روح و بوی معبد داشتند
ای کجابانان دشت ناکجا!
از چه این مرغان تلاطم می‌کنند
روی خاک خشم رد خنجر‌ی‌ست
تسخری در باطن تَلواسه‌[۱۴]هاست
خاک سرخ و ابر سرخ و آب سرخ
روح انسان می‌گریزد در سراب
رجعت آوازها در سینه‌هاست
این صلیب خار پیکر، قیصر است
چیست این آویزه‌ی خونین ماه
شیون بادی‌ست جاری هر طرف
عارفان با گله هی‌هی می‌کنند
چشم این آیینه‌ها مبهوت کیست
من فدای جسم صد چاکت، حسین
ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای زمان، محکوم محرومیتت
خاک آدم تا ابد گلگون توست
زخم دیدی، تا زمین غلغل کند
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را
لاشه زنجیر بر راه تو ماند
ماند جای سینه‌ات بر تیرها
ای مچ زنجیر را وا کرده تو
ای قتیل قمریان در به در
ای غروب عصر شوم قصرها
ای نگین زخم بر انگشت تو
زخم تو تقویم طغیان است و بس
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست
ای که می‌گردد به گردت هر بهار
ای فرات تشنه‌کامان زمین
ما همه پیغمبر خون توایم
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است
عصر لکنت، عصر پرت گیج‌ها
عصر خالی، عصر خولی، عصر خوک
عصر ذبح گله روحانیان
عصر لبخند سیاست در فراگ
عصر نشر شمر در چاپ جدید
عصر تصویب نیایش گرد تن
در کجای این تنستان کثیف
یا حسین اینجا درخت و دانه نیست
ما شهود نور را گم کرده‌ایم
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب
عصر پخش روح شیطان در شب است
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم
هیچ تیغی بر تن تو تیز نیست
تا تو هستی، ای چراغ راه‌ها
شاهد ما باش، ای خورشید پاک
نیست مالیخولیا آواز من
ای همه نیزارهای نینوا
ماه‌ گویی بار از این‌جا بسته است
پس کجا رفتند آن خورشیدها
که میان چشم‌شان شب بود و شب
که تجلی می‌شدند از فرط نور
خال سبز هاشمی بر گونه‌شان
بوی گیسوی محمد داشتند
می‌رود این قطره‌ی خون تا کجا؟
سایه‌ها خورشید را گم می‌کنند
بر فراز بال نعش کفتری‌ست
اضطرابی در عروق ماسه‌هاست
ماه در آیینه مرداب سرخ
کودک تاریخ می‌گرید به خواب
محشر تصویر در آیینه‌هاست
این خدای سکه‌ها اسکندر است
بر کجا می‌گرید این ابر سیاه؟
ناله‌ی شیری‌ست از سمت نجف
بشنو از نی، بشنو از نی می‌کنند
بر سر آوازها تابوت کیست
جان من مجروح ادراکت، حسین
ای صدای لاله در عصر مغاک[۱۵]
ای زمین، تاوان مظلومیتت
از خدا تا خاک رد خون توست
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
با رگان خود بریدی تیغ را
نعش خنجر در گلوگاه تو ماند
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو
ای مطاف لاله‌های خون جگر
ای بلای خواب بخت‌النصرها
نشتر تاریخ زیر مشت تو
ماتم تو سوگ انسان است و بس
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
در طوافت عشق هفتاد و دو بار
ای فلات آخر مستضعفین
زائران زخم گلگون توایم
قرن غیبت، قرن غُبن و غربت است
عصر نسل آخر افلیج‌ها
عصر مسخ پاک‌ها با کار پوک
عصر قصابی به دست جانیان
عصر تبعید پرستو از پراگ
عصر قاب عکس در قطع یزید
عصر لغو روح با حکم بدن
می‌توان سر کرد یک شب با لطیف؟
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
نیست این جا ردپای آفتاب
عصر نفی نور و محو مذهب است
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم
تا تو هستی فرصت چنگیز نیست
چیست برق گله روباه‌ها
ما نمی‌مانیم دیگر در مغاک

(«احمد عزیزی»، از کتاب «کفش‌های مکاشفه»، انتشارات بین‌المللی الهدی، ۱۳۹۰)

 

آخرین ققنوس

[…] کربلا گفتم کران را گوش نیست
بلبلان چه‌چه ز ماتم می‌زنند
هر نظر بر غنچه‌ای تر می‌کنند
گفت بابا بی‌برادر مانده‌ای؟
گر تو تنهایی بگو من کیستم
خیز و اسماعیل را آماده کن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و با تعجیل میدانم ببر
تشنه‌ام اما نه بر آب فرات
آب در دست کمان دشمن است
آتش اقیانوس را آواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست
روز و شب از کربلا دم می‌زنند
یادی از غوغای اصغر می‌کنند
بی‌کس و بی‌یار و یاور مانده‌ای؟
اصغرم اما نه، اصغر نیستم
سجده‌ی شکری بر این سجّاده کن
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
بر سر نعش شهیدانم ببر
آب می‌خواهم ولی آب حیات
تیر آن نامرد احیاء من است
آخرین ققنوس را پرواز داد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد[…]

(محمدرضا آقاسی)

 

دو بیتی‌ها

دو بیتی‌ها

در هلهله‌ی بتان هر جایی
افروخت شراره ستم سوزی

بنگر حرکات نوح اعظم را
هفتاد و دو کشتی نجات آورد

آن اسوه پاکباز می‌گوید
در دشت جنون ز پا نمی‌افتند

انگشت اشارتی که او دارد
گر شیوه‌ی نو پریدن آموزیم

فردا که ز نیزه می‌دمد خورشید
از خنجر و زخم حجله می‌بندیم

هفتاد و دو لحظه، لحظه‌ی پرواز
هفتاد و دو لحظه‌ی سرافرازی

این گونه که دید خود شکستن را
آموخت ره ز خویش رستن را

در ورطه تشنگی تلاطم کرد
هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد

آنان که ز راز مرگ آگاهند
بر مرکب خون هماره در راهند

فردا به مصاف می‌برد ما را
تا قلّه‌ی قاف می‌برد ما را

فردا که خروس مرگ می‌خواند
ما را چو عروس مرگ می‌خواند

هفتاد و دو کربلای پی در پی
سرهای بریده خون چکان بر نی

 

بوی محرم

دشت پر از ناله و فریاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
زهره‌ی منظومه‌ی زهرا حسین
دست صبا زلف تو را شانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده‌ات
روشنی خلوت شب‌های من
تا ز غم غربت تو تب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه‌ات
آه از آن لحظه که بر پیکرت
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
آه از آن لحظه که سجّاد شد
سلسله بر گردن سجّاد بود
خیمه‌ی دل بوی محرّم گرفت
کشته‌ی افتاده به صحرا حسین
بر سر نی خنده‌ی مستانه کرد
چشمه‌ای از زخم نمک خورده‌ات
بوسه بزن بر تب لب‌های من
یاد پریشانی زینب کنم
بوسه نشاندند لب تیرها
زخم کشیدند به شمشیرها
در هدف چشم کمانگیرها
هم نفس ناله‌ی زنجیرها[…]

(محمدرضا آقاسی)

 

سیاووش زیبا

[…] ای جوهر سرداری سرهای بریده!
[…] و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بی‌تن
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
تا اندکی از حقِّ سخن را بگزارند
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران!
تا شام شدی قافله سالار اسیران!
باید که ز خون تو بنوشند کویران
باید که به خونت بنگارند دبیران […]

(حسین منزوی)

 

اوج عطش

[…] کسی مثل تو، لفظ عشق را معنا نخواهد کرد
زلالی‌های یاران تو را تصویر از این بهتر
کسی مثل تو، مثل تو، به این ایجاز و شیوایی
که جان دادند در اوج عطش دل‌های دریایی[…]

(سهیل محمودی)

 

شمشیر و شهادت

[…] همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه‌ی آینه‌هایت […]

(محمدرضا محمدی نیکو)

 

شکفتن در بهار زخم

چه رود است این که از آن سوی سدهای زمان جاریست
که می‌داند چه خواهد رُست از این بارانِ خون‌آلود
[…] هجوم باد پاییز و شکفتن در بهار زخم
شهیدا! بانگ «هَل مِن ناصر»ت موجی است آتش‌ناک
خروشان، موج در موج از کران تا بی‌کران جاریست
که گویی از گلوی پاره‌ی هفت آسمان جاریست
گل این باغ را بوی بهاران در خزان جاریست
که چون خون در عروق آفرینش، بی‌امان جاریست

(ساعد باقری)

 

به اسطوره‌ی عزت و آزادگی امام حسین(ع)

از خامی و خاموشی دژخیم‌هایی که ما بودیم، ما، ای دوست!
در نور فانوسی که جان می‌کند، پا پس کشیدیم و خداحافظ
[…] هر سال کاخی نو بنا کردیم بر استخوان‌های شما ای دوست
کم‌کم به خاکستر گراییدند، دل‌ها، علم‌ها، خیمه‌ها، ای دوست!
در اوج تنهایی ولو یک بار لب تر نکردیم از بیا ای دوست!

(مسلم فدایی)

 

غزلی ناتمام

شور به پا می‌کند خون تو در هر مقام
باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون
[…] ساقی بی‌دست شد، خاک ز می مست شد
[…] از خود بیرون زدم، در طلب خون تو
عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
می‌شکنم بی‌صدا در خود، هر صبح و شام
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه السلام
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بنده‌ی حرّ توام، اذن بده یا امام
آنک، پایان من، در غزلی ناتمام

(علیرضا قزوه)

 

در رثای امام حسین(ع)

[…] هر کس در آرزوست که جانش فدا کند
[…] از کربلا به شام چو پیمود مرحله
زان کشتگان چو مرحله‌ای می‌شدند دور
چون عهد کوفیان همه را سست، تارِ صبر
الا فسرده‌ای که به تن جان نداشته
آن کاروان بی‌کس و بی‌زاد و راحله
دوری ز صبر بود به هفتاد مرحله
چون چشم شامیان همه را تنگ، حوصله[…]

(وصال شیرازی)

 

در عطش نیزه و نوازش

[…] با دستانی

سرشار از پرنده و پیغام

آن جا که خاموشی ستارگان

در افق آزادگی‌ات

ترانه می شود […]

(سید علی میرباذل(منصور))

 

در حوالی عطش

[…] ندید نقش تو را کس به حجم آینه‌ها
[…] سزد که رایحه‌ی دردساز دم مدهوش
حکایت همه از صورت خیالی توست
که باغ عشق به داغ شکسته بالی توست […]

(بهمن صالحی)

 

معراج حضور

یک فروغ و آن همه رخسار، روی نیزه‌ها
می‌تپد پیش نگاه مرده‌ی نامردمان
آسمان! من آن همه خورشیدِ در خون خفته
[…] کاروان را، منزل غربت جدا افتاده بود
تا بمانی سرخ رو تا صبح محشر، ای شفق!
آسمان! گر اختران خویش را گم کرده‌ای
شد تماشایی خدا، انگار روی نیزه‌ها!
عشق – صد آیینه در تکرار-روی نیزه‌ها!
یافتم با چشم اختربار، روی نیزه‌ها!
همرهان را تازه شد دیدار، روی نیزه‌ها!
بوسه از لب‌هایشان بردار روی نیزه‌ها!
شرحه شرحه، عشق را بشمار روی نیزه‌ها! […]

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

روز واقعه

[…] بر ما زمان آنسان نمی‌گردد که می‌گردید
ای تشنه‌ی خورشید تا از اسب افتادی
یک لحظه تا آغاز روز واپسین مانده‌ست
شک کرده‌ام بر هر که بر بالای زین مانده‌ست…

(عبدالرضا یزدان‌پناه)

 

سرود حماسی حبیب بن مظاهر

قد برافرازید! یک عالم شقاوت پیشِ روست
[…] عقل می‌نالد: حریفان تیغ در خون شسته‌اند
عقل می‌گوید که: بال خسته را، پرواز نیست
پرده بردارید! صد آیینه حیرت، پیشِ روست
عشق می‌غرد: نظرگاه شهادت پیشِ روست
عشق می‌بالد که: اوجی بی‌نهایت پیشِ روست

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

در معنی حریّت اسلامیه و سرِّ حادثه‌ی کربلا

هر که پیمان با هوالموجود بست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست
عقل سفاک است و او سفّاک‌تر
عقل در پیچاک اسباب و علل
عشق صید از زورِ بازو افکند
عقل را سرمایه از بیم و شک است
آن کند تعمیر تا ویران کند
عقل چون باد است، ارزان در جهان
عقل محکم از اساسِ چون و چند
عقل گوید که خود را پیش کن
عقل با غیر آشنا از اکتساب
عقل گوید شاد شو آباد شو
عشق را آرام جان حریّت است
آن شنیدستی که هنگام نبرد
آن امام عاشقان پور بتول
الله الله پای بسم الله پدر
[…] سرّ ابراهیم و اسمعیل بود
[…] ما سوی الله را[۱۶] ، مسلمان بنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد
تیغ «لا» چون از میان بیرون کشید
نقشِ «الا الله » بر صحرا نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
تارِ ما از زخمهاش[۱۷] لرزان هنوز
گردنش از بند هر معبود رست
عشق را ناممکن ما ممکن است
پاک‌تر، چالاک‌تر، بی‌باک‌تر
عشق چوگان باز میدان عمل
عقل مکار است و دامی می‌زند
عشق را عزم و یقین لاینفک است
این کند ویران که آبادان کند
عشق کمیاب و بهای او گران
عشق عریان از لباسِ چون و چند
عشق گوید امتحان خویش کن
عشق از فضل است و با خود در حساب
عشق گوید بنده شو آزاد شو
ناقه‌اش را ساربان حریّت است
عشق با عقل هوس‌پرور چه کرد
سرو آزادی ز بُستان رسول
معنی ذبح عظیم آمد پسر
یعنی آن جمال را تفصیل بود
پیش فرعونی سرش افکنده نیست
ملت خوابیده را بیدار کرد
از رگ ارباب باطل خون کشید
سطر عنوان نجات ما نوشت
از آتش او شعلهها اندوختیم
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

(اقبال لاهوری)

 

شط عطش سوز

روزی که ز دریای لبش، دُر میرفت
یک جوی از آن شط عطش سوز زلال
نهر کلماتش از عطش پر میرفت
آهسته به آبیاری حُر می رفت

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

چراغ زمزمه

[…] در آن شبی که چراغ خموش خیمه‌ی تو

مجال رفتن داد

به خیمه‌گاه تو ماندیم، جُرمِ ما این است

(ساعد باقری)

 

زیارت نواحی مقدس

«پشت به اقیانوس

هرگز

دعای باران

بالا نمی‌رود!»

رو در روی کویر

فریاد زدی

و باد

صحرا در صحرا

متبرک شد

امشب

به زیارت نواحی فریاد تو آمده‌ام

شاید لب‌هایم

مقدس شوند:

دست‌ها یا شکسته بود

یا بسته

و پایی اگر بود

رو به خستگی می‌رفت

نعره‌های رسا

به دیوارهای ممتد می‌خوردند!

و گلوهای تارکِ فریاد

به تازیانه‌ی بغضی نامحدود

حد می‌خوردند!

از نان مگو!

فکر ایمان

دندان را می‌شکست

و سوء هاضمه

از دو سو بیداد می‌کرد

علف

افسانه‌های هرزه می‌گفت

و اوقات سبز باغ

با قصّه‌های زرد

تلف می‌شد

و شاعران بیگانه

به تبعیت از طاعون

از خاک بی‌بضاعت

ملکوتی پا در هوا را

مطالبه می‌کردند

امشب به زیارت نواحی فریاد تو آمده‌ام

و لبانم سربلند

اعتراف می‌کنند:

اگر گلوی تو نبود

عقل این حنجره

هرگز

به فریادهای بلند قد نمی‌داد

اگر گلوی تو نبود […]

باید برخیزم

و رو به اقیانوس انتظار

شمایل امروزینت را

از دیوار بوسه بیاویزم

شاید دلم – این دعای قدیمی –

در آستانه‌ی نام تو

مستجاب شود

(سید حسن حسینی)

 

جام شفق

روزی که در جام شفق مُل[۱۸] کرد خورشید
شید[۱۹] و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری، این‌چنین است
بر صخره از سیب زَنَخ[۲۰]، بر می‌توان دید
در جام من می پیش‌تر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
این تازه رویان کهنه رندان زمینند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
تسکین ظلمت، شهر کوران را مبارک
من زخم‌های کهنه دارم بی‌شکیبم
من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
از نیل با موسی بیابانگرد بودم
من با محمد از یتیمی عهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد
بی‌درد مردم‌ها خدا، بی‌درد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع[۲۱] کردند
نوباوه‌گان مصطفی را سر بریدند
در برگ‌ریز باغ زهرا برگ کردیم
چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
می ده حریفانم صبوری می‌توانند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
من زخم دارم من صبوری کی توانم
ساقی سلامت این صبوران را مبارک
من گرچه این‌جا آشیان دارم غریبم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
میراث‌خوار رنج هابیلم برادر
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه
بر دار با عیسی شریک درد بودم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم
با میثم از معراج دار آواز خواندم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من با حسین از کربلا شب‌گیر کردم
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید
وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد
نامرد مردم‌ها خدا، نامرد مردم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
دست علم‌دار خدا را قطع کردند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
زنجیر خائیدیم[۲۲] و صبر مرگ کردیم
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید

(محمد علی معلم دامغانی)

 

لالایی عاشورا

مدینه بود و غوغا بود
محمد سر زد از مکّه
لالا خورشید من لالا
خدیجه همسر او بود
برای شادی و غم‌ها
لالالا شادی‌ام لالا
خدا یک دختر زیبا
به اسم فاطمه، زهرا
لالالا کودکم لالا
علی داماد پیغمبر
برای دختر خورشید
چراغ خانه ام لالا
علی شیر خدا، لالا
شب تاریک نان می‌بُرد
لالا مشکل‌گشای من
حسن فرزند آن‌ها بود
شهید زهر دشمن شد
لالا کوه بلند من
علی فرزند دیگر داشت
همیشه حضرت عباس
لالا نازک بدن لالا
گل پرپر حسینم کو
کنار رود و لب تشنه
لالالا غنچه‌ام لالا
حسین و اکبرم لالا
کجایی عمه جان زینب
لالالالا گل لاله
شبی سرد است و مهتابی
برایت قصّه هم گفتم
لالالا جان من لالا
اسیر دیو سرما بود
که او خورشید دل‌ها بود
گل امید من لالا
زنی خندان و خوش‌خو بود
خدیجه یار خوش‌رو بود
غمم، آبادیم لالا
به آن‌ها داد لالالا
امید مادر و بابا
قشنگ و کوچکم لالا
برای فاطمه همسر
علی از هرکسی بهتر
گل دُردانه ام لالا
علی مشکل‌گشا لالا
برای بچه ها لالا
گل باغ خدای من
حسن مانند بابا بود
حسن یک کوه تنها بود
تو شیرین‌تر ز قند من
جوانی کوه پیکر داشت
به لب نام برادر داشت
عصایِ دستِ من لالا
گل سرخ و گل شب بو
تمام غنچه‌های او
لالالالا گل فردا
علیّ اصغرم لالا
سکینه دخترم لالا
نکن گریه، نکن ناله
چرا گریان و بی‌تابی
چرا امشب نمی‌خوابی
گل باران من لالا

(مصطفی رحمان‌دوست)

 

زینب

ای زینب، ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن!

ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو، جوانمردی آموخت.

زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می‌افکند، به تو محتاجند بیش از همه وقت.

غرب از یک سو به اسارت و ذلّتشان کشانده است و شرق از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلّت تازشان می‌کشاند و از تو و از خود بیگانشان می‌کند.

ای زبان علی در کام!

ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را، در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان، هم چنان به گوش تاریخ می‌رسانی، زینب، با ما سخن بگو!

مگو که بر شما چه گذشت!

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی!

مگو که جنایت آن‌جا تا کجا رسید!

مگو که خداوند، آن روز، عزیزترین و پرشکوه‌ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است، یک جا در ساحل فرات،

و بر روی ریگزارهای تفتیده‌ی بیابان طف،

چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد، تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده می‌کردند…؟

آری زینب!

مگو که در آن‌جا بر شما چه رفت!

مگو که دشمنانتان چه کردند، و دوستانتان چه … ؟

آری ای «پیامبر انقلاب حسین»!

ما می‌دانیم

ما همه را شنیده‌ایم از تو.

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گذارده‌ای؛

تو. شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی.

همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می‌گفت.

اما بگو

ای خواهر،

بگو که ما چه کنیم؟

لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم؟

دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو باز گوییم

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی

ای رسول امین برادر،

که از کربلا می‌آیی و در طول تاریخ،

بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری

و پیام شهیدان را می‌رسانی،

ای که از باغ‌های شهادت می‌آیی و بوی گل‌های نو شکفته‌ی آن دیار را، در پیرهن داری،

ای دختر علی،

ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل» و تو ای چراغ راه، ای کشتی رهایی.

ای خونی که از آن نقطه‌ی صحرا، جاودان می‌تپی و می‌جوشی.

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری،

و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می‌کنی،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می‌شکافی و می‌شکوفانی،

و هر نهال تشنه‌ای را به برگ و بار حیات و خرّمی می‌نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را، بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره‌ای از آن خون را، در بستر خشکیده و نیم مرده‌ی ما جاری ساز!

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را، به این زمستان سرد و فسرده‌ی ما ببخش!

ای که «مرگ سرخ» را برگزیدی، تا عاشقانت را از «مرگ سیاه » برهانی،

تا با هر قطره‌ی خونت،

ملّتی را حیات بخشی، و تاریخی را به تپش آری، و کالبد مرده و فسرده‌ی عصری را گرم کنی، و بدان بخشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما،

ملت ما،

تاریخ فردای ما،

کالبد زمان ما،

«به تو و خون تو محتاج است»

(علی شریعتی مزینانی)

 


  1. تف: حرارت، گرمی، روشنی، نور
  2. یا کیست آن کس که اجابت می‌کند.
  3. حره‌‌ی واقم: سنگ‌ستانی در مدینه، که سپاه یزید در قیام حرّه در آن محل ساکن شد.( قیام حرّه: واقعه حرّه یا قیام حرّه، قیامی است که دو سال بعد از واقعه‌ی عاشورا توسط مردم مدینه علیه یزید بن معاویه صورت گرفت.)
  4. آیا کسی هست من را یاری کند؟!
  5. پس ای شمشیرها مرا فرا بگیرید.
  6. معجر: پارچه‌ای که زنان بر سر افکنند، روسری، چارقد
  7. ملتقا: جای دیدار، محل تلاقی
  8. غزلی از حافظ
  9. غزلی از دیوان شمس
  10. شبث بن ربعی از شخصیت‌های چندچهره تاریخ اسلام، وی از سرکردگان کوفه و از طایفه بنی تمیم، ابتدا از یاران علی(ع) بود و در دوره بعد از جمله افراد موثر در قتل حسین بن علی(ع)و دفع مختار گردید.
  11. غزلی از حافظ
  12. تذرو: قرقاول
  13. این بیت تلمیحی دارد به زندگی حضرت ابراهیم(ع)که چهار پرنده را کشت، سپس آن‌ها به امر خداوند زنده شدند.
  14. تلواسه: غم، بی‌قراری، اندوه
  15. مغاک: جای فرو رفته و گود، گودال، گودال عمیق در خشکی و دریا
  16. ما سوی الله: غیر خدا
  17. آلتی کوچک و فلزی که بدان ساز نوازند، مضراب
  18. مل: می، شراب
  19. شید: روشنی
  20. زنخ: سیمین، بلورین
  21. نطع: فرشی چرمین که محکوم به اعدام را بر آن نشانیده و سرش را می‌بریدند، بساط از پوست دباغت کرده که گسترند و بر آن نشینند.
  22. خائیدن: جویدن، به دندان نرم کردن
// // ?>