بایگانی دسته: دهه محرم



کتابچه‌ی «نهضت عاشورا» – مروری بر سیره و سخنان حسین بن علی(ع)

کتابچه‌ی «نهضت عاشورا» مروری است بر سیره و سخنان حسین بن علی(ع) از روزگار معاویه تا روز عاشورا. در تهیه‌ی این کتابچه، سعی شده است که تنها از منابع معتبر و قابل استناد استفاده، و از گزارش‌هایی بهره گرفته شود که با محکمات قرآن و سنت سازگاری دارند. گزارشی از ماجرای مسلم بن عقیل در کوفه، و گزارشی از وقایع پس از عاشورا نیز به عنوان دو پیوست در این متن وارد شده است. در انتهای کتابچه، می‌توانید مجموعه‌ای از سخنان حکمت‌آمیز و نیایش‌های امام حسین(ع) را مطالعه نمایید.

دریافت کتابچه‌ی «نهضت عاشورا»

صفحات این کتابچه در قطع A5 هستند. در صورتی که قصد چاپ این کتابچه را دارید، می‌توانید فایل زیر را که برای چاپ روی برگه‌های A4 تنظیم شده دریافت کنید. این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ کنید و در نهایت برگه‌ها را نصف کنید.

دریافت کتابچه‌ی «نهضت عاشورا» – نسخه‌ی مخصوص چاپ

// // ?>


آنجا که حق پیروز است… (معرفی کتابهایی با موضوع عاشورا برای نوجوانان)

آنجا که حق پیروز است

نویسنده: پرویز خرسند مترجم: – تصویرگر: –
ناشر: کتاب نیستان نوبت چاپ: دوازدهم، ۱۳۸۸ تعداد صفحات: ۲۲۳ صفحه
گروه سنی: د، هـ و بزرگسال کلمات‌کلیدی: واقعه عاشورا، انتخاب، سرگذشت یاران امام حسین(ع) درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

قسمتی از مقدمه مولف:

word-image«ای خوب، ای عزیز! … اگر برسی و صدای مکتوبم تو را دریابد، مردان و مردمان راستین تاریخت را به یادت آورده‌ام و اگر خود و هم‌ نسلانم راهی یافته‌ایم، تو و هم نسلانت را نیز راهی بنماییم. بودن یا نبودن من مهم نیست، این تویی که مدام در حال آمدنی و آنجا که حق پیروز است از آن تست که همیشه در حال آمدنی و مدام در کار تاریخ‌سازی و خودیابی.…

در دورانی که آنچه انسانی است، بی‌قدر است و آنچه با انسانیت بیگانه است، پرارج و ارزشمند، دریغ است که انسان‌ها خاموش نشینند و عاجزانه شاهد مرگ عظمت‌ها باشند.»

*****

«نهر فرات در دل سیاهی از میان نخلستان‌های انبوه می‌گذشت و یکنواخت به طرف نشیب‌های در تاریکی فرو رفته، سرازیر می‌شد. صدای غمگینش در میان نخل‌ها می‌پیچید و آهسته از گوش‌ها می‌افتاد. گاه جغدی از گوشه‌ای برمی‌خواست و به زودی باز بر لب چاهی یا بر شاخ نخلی می‌نشست و از وحشت و تاریکی فغانی از دل بر نمی‌آورد.… ماه این مشعل آسمانی که هر شب از فراز اقیانوس‌ها و دشت‌ها، تپه‌ها و روستاها، کاخ‌ها و کوخ‌ها، شهرها، دانشکده‌ها، دبیرستان‌ها و … می‌گذرد و به نتایج کردار روزانه‌ی انسان‌ها خیره خیره می‌نگرد، همچون انسانی ترسیده از دخمه‌ای مهیب، آهسته آهسته پیش می‌آید و پرتو خود را مانند شمع‌های لرزانی که بر فراز معابد روشن می‌کنند بر گرد و غبار فرونشسته خونرنگ می‌لغزاند و دائم به سان دختران پاک و معصومی که از مستمندی آستین بر چهره می‌گیرند، روی در لکه‌ ‌ابرهای تیره می‌کشد، شاید می‌خواهد آن دشت درست روشن نشود، شاید از سیاه‌کاری انسان‌ها شرمگین شده است و اگر می‌توانست خود را در پشت افق‌های دور می‌افکند، یا در اعماق اقیانوس‌ها غرق می‌ساخت. … فرات همچنان می‌گذشت امّا دانسته نمی‌شد، شاید از این سیاه‌دشت غمناک به آن سوی بیابانهای وسیعی که دست ستم‌آلود، فضایشان را نفشرده بود پیامی می‌برد…

امشب در این پهنه ‌ی موحش، مردان بزرگی سر به آستان شهادت نهاده‌اند که این شعار آزادی‌بخش:«ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم: اگر دین ندارید لااقل در زندگی آزاد مرد باشید». را که همراه فریادهای خشم رهبرشان در میدان کارزار طنین می‌افکند، با خون خود نقش آن مرز و بومِ پر‌آشوب کردند. … یاران حسین با ارواح سبکبال که دیگر از اسرار مرگ و اعماق هستی و فرجام کار شهیدان آگاه شده بودند، در راه شهادت و دفاع از مقدسات اسلام بر هم سبقت می‌جستند… تا سرانجام با گذشتن از این روز عجیب با پیکرهای خونین در این دشت خوابیدند. این دو شب مردان حق بود و در این فاصله کم که خورشید یک بار لاشه خاکی را روشن کرده بود، آنان چه فاصله عمیقی را طی کرده بودند. دیشب تاریخ بشریت چنین شهدایی نداشت و امشب در گذرگاهش خفته‌اند. دیشب انسانیت عمیق چنین پشتوانه‌هایی نداشت و امشب کهن‌ترین رشته کوه‌هایی که حافظ مرز انسانیت‌اند در این تاریک‌زار صف کشیده‌اند؛ آری قرن‌ها عظمت و آزادگی را در میان نهاده بودند.[۱]»

قسمتی از متن کتاب:

«…حسین به سوی مرگ می‌شتابد و می‌رود تا سینه را آماج پیکان دشمن سازد. آیا همراهی‌اش کنیم؟ آیا ما همچون او از همه چیز بگذریم و با پای خود به کام مرگ رویم؟ یا به زندگی‌مان بیندیشیم و جان خود را حفظ کنیم؟… این فکر و اندیشه در مغز همه به وجود آمد و به معارضه پرداخت: در آن دوردستها شرف هست و افتخار، عظمت است و پاکی، اما پایی راهوار و نیرویی شگرف و قلبی آهنین می‌خواهد و اینجا سکوت است و سکون، آسایش است و لذت، پول است و شهرت و تنها رسیدن به این‌ها فقط به چند کرنش و تعظیم و اظهار چاکری و عبودیت احتیاج دارد. کدام‌یک را باید انتخاب کرد؟

آیا نیرویی هست که به راه افتد؟ آنجا که خورشید بی‌دریغ به همه جا نور می‌پاشد. آنجا که حق حکومت می‌کند. آنجا که … و آنجا که انسان‌ها آزاد زندگی می‌کنند و زنجیربافان از بیکاری در حال مرگند. راهی بس دشوار دارد. تنگه‌های مرگ باز و گشوده‌اند، کویرهای خشک دامن گسترده‌اند، گرگان گرسنه دهان باز کرده‌اند و سنگلاخ‌ها به انتظار نشسته‌اند تا پاهای برهنه‌ی پیشروان را در هم شکافند و از راهشان بازدارند، اما در برابر عشقی بزرگ و مقدس، تاب مقاومت ندارند.

اگر آرزوی چنان دیاری در دل خانه کرده، باید از این راه پرخطر گذشت و نمی‌توان گذشت مگر این‌که عشق خدا به دل و شمشیر آزادگی در دست گرفت….»

درباره‌ی کتاب:

«آنجا که حق پیروز است» یکی از آثار سه گانه[۲] پرویز خرسند از واقعه عاشورا و حوادث آن است. کلام پرویز خرسند، بسیار گرم و دلنشین است و مخاطب را با داستان همراه می‌کند. او در این کتاب به خوبی با شخصیت‌های مختلف واقعه کربلا همدلی کرده و تلاش کرده تا ترس‌ها، امیدها و شوق آنها را در انتخاب «همراهی با حسین» ترسیم نماید و به این ترتیب ما را از نو، در برابر انتخاب همراهی با حسین قرار دهد. او همچنین می‌کوشد ما را در شناخت ترس‌ها و امیدهایمان در برابر این انتخاب، یاری کند. این کتاب ماجرای ۱۰ تن از یاران امام حسین(ع) در واقعه کربلا را روایت می‌کند:

  • خونی بر پایه‌های کاخ: ماجرای قیس‌بن مسهّر
  • قفس شکسته: ماجرای عابس
  • به سوی نور: ماجرای مسلم بن عوسجه
  • راهی به ابدیت: ماجرای حبیب‌بن مُظاهر
  • خون خورشید: ماجرای انس بن حرث
  • پاک باخته: ماجرای ِشربن عمرو حضرمی
  • عشق برتر: ماجرای عبداله و ام وهب
  • بر دریای خون: ماجرای جناده و همسرش
  • در پیشگاه خدا: ماجرای سعیدبن عبدالله حنفی
  • جاویدان: ماجرای نافع‌بن هلال

خواندن این کتاب به تمام نوجوانان و بزرگسالان، به ویژه در دهه محرم توصیه می‌شود.

درباره‌ی نویسنده[۳]:

پرویز خرسند که متولد سال ۱۳۱۹ در مشهد است، روزنامه‌نگاری و نویسندگی را در دوران نوجوانی در دهه ۳۰ آغاز کرد. بعدها در مشهد به کانون نشر حقایق (کانون محمد تقی شریعتی) پیوست. وی در سال ۱۳۴۱ تحت تعقیب قرار گرفت و به یک روستا گریخت‌. در آنجا دو کتاب “آنجا که حق پیروز است” (با مقدمه محمدرضا حکیمی) و “مرثیه‌ای که ناسروده ماند” (با مقدمه محمد تقی شریعتی) را نوشت. با این دو کتاب نخستینش نامش بر سرزبان‌ها افتاد. وی به دانشگاه فردوسی مشهد رفت و در آنجا در پی نگارش مقاله‌های ادبی و انقلابی بازداشت و زندانی شد. او در این وقت کتاب‌ “برزیگران دشت خون” را نوشت‌.


مرثیه‌ای که ناسروده ماند

نویسنده: پرویز خرسند مترجم: – معرفی کننده: محبوبه شاکری‌نژاد و سارا صحت
ناشر: کتاب نیستان نوبت چاپ: دوازدهم، ۱۳۸۸ تعداد صفحات: ۲۲۳
گروه سنی: د، هـ و بزرگسال موضوع: واقعه عاشورا، انتخاب، سرگذشت یاران امام حسین(ع) در واقعه‌ی عاشورا درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

قسمتی از مقدمه مؤلف:

word-image«اگر به کربلا رفتم، نه برای روضه‌خوانی بود و نه مدح و مدیحی بیهوده، چرا که می‌دانم اگر به حقارت تن سپرده باشیم، عظمت بزرگان تاریخمان، نه تکریم، که تحقیر ماست… اگر نام «مرثیه‌ای که ناسروده ماند» را انتخاب کرده‌ام، به این معنی نیست که فرصتی برای مرثیه‌ی گویی نبوده است، بل به این دلیل که جایی برای مرثیه‌گویی نبوده‌است، که هوا، هوای حماسه است و مرگی که زندگی است و در سرخی زنده می‌تپد. … در این نهایت، ناگزیر از این یاد‌آوریم که اگر این دفتر را به دست گرفته‌ای تا مثلاً مقتلی بخوانی، محبت کن و فروبگذارش، که این تاریخی مستند نیست. این، ماده‌ی خام نیست. … فریادی از سر درد است. آه حسرتی است، اشک دریغی است و قصه امید و ناامیدی انسان است…»

«این را ننوشته‌ام، زیسته‌ام، و شما نخوانید، زندگی کنید.»

قسمتی از متن کتاب:

«مرد برگشت و دوباره به مردانش نگاه کرد، هزار نفر. آیا این هزار نفر مثل هزار شتر مهار شده به هر کجا که بخواهد می‌آیند؟ خشمگین غرید: ”دشمن منحرف شد. ما هم راه را کج می‌کنیم، از آن سو!“ و سپاه پیچید مثل شتر. نه هیچ سری برگشت و نه هیچ صدای مخالفی برخاست. دوست دیروز را – یا نه، پدر دیروز را- دشمن خوانده بود، به این امید که سَری برگردد و به شکلی اعتراض می‌کند. سواران حتّی به اندازه‌ی یک شتر هم- به اندازه‌ی یک اسب هم- سرکشی نداشتند. باید خوشحال می‌شد که این همه قدرت دارد. باید به خود می‌بالید که در هزار نفر تکثیر شده است. اما آن‌قدر چشم داشت که در آیینه‌ی هزار نفری که هیچ بود، خودِ پوچش را ببیند. مگر او خود، جزء آن‌ها نبود؟ وقتی فرمان را به دستش داده بودند چیزی گفته بود؟ «نه‌ای» از درونش جوشیده بود؟ یک‌بار به خودش گفته بود که با دوست، این همه دشمنی چرا؟ اندیشید: چیزی هست که تفکرمان را میگیرد و چوبمان میکند. بیم مرگ؟ بیم گرسنگی؟‌ ترس از فردا؟‌… از روبرو، نسیمی می‌وزد که عطر بادهای اردیبهشت را دارد و صدایی می‌جوشد که جوشش خون صاف است در رگ زنده‌ی عاشق. و روزی می‌تابد که سرشار از همه‌ی آفتاب‌هاست. و حُرّ، دلگیر از گَند پشت سر و شب غلیظی که سال‌هایی از زندگیش را جویده است، با خود خلوت می‌کند و «هجرت» آغاز می‌شود. مرد هزار تو‌های شب،‌ به آستانه‌ی نور قدم می‌گذارد و برده‌ی«نداشتن» و«نفهمیدن» و بی‌خبری‌ها، در طلوع صدای «حسین»، ‌به «آزادگی» و «رهایی» می‌رسد و «حُرّ» می‌شود.»

درباره‌ی کتاب:

«مرثیه‌ای که ناسروده ماند» یکی از آثار سه گانه‌ی[۴] پرویز خرسند درباره واقعه عاشورا و حوادث کربلاست. کلام این نویسنده، گرم، دلنشین و استوار است و نوشته‌های او، مخاطب را در فضایی قرار می‌دهد، تا به خود و انتخاب‌‌هایش در زندگی بیاندیشد . او در این کتاب ضمن همدلی با یاران امام حسین(ع) در واقعه کربلا، تلاش کرده است ترس‌ها، امیدها، دلبستگی‌ها و نگرانی‌های آن‌ها را در برابر امام حسین(ع) و چگونگی انتخابِ همراه شدن با او را نشان ‌دهد. او همچنین می‌کوشد با به تصویر کشیدن ”ترس‌ها، امیدها و نیایش‌های آنها حین انتخاب و مبارزه و مواجهه با مرگ“، رؤیا و شوق خوب زیستن و خوب مردن را دوباره در مخاطب زنده کند. در این کتاب ماجرای ۱۰ تن از یاران امام حسین(ع) در واقعه‌ی کربلا روایت شده است و مطالعه‌ی آن به تمام نوجوانان و بزرگسالان، به ویژه در دهه‌ی محرم توصیه می‌شود. عناوین و موضوعات فصل های این کتاب عبارتند از:

  • از «هیچ» تا «همه»: حکایت حر بن یزید ریاحی
  • از مرداب تا دریا: حکایت بُریر
  • نهال‌ها! کویر را بشکنید: حکایت زهیر بن قین
  • زخم را مرهمی: حکایت جَون[۵]
  • نه جویی، که سیلی: حکایت عمرو
  • مثل حرفی در حماسه: حکایت نصر بن ابی نیزر
  • خود را به انسان ببخش: حکایت ابوثمامه صائدی
  • الله اکبر: حکایت حجاج بن مسروق
  • شعر روزگاران: حکایت یزید بن مغفل
  • تیر ترکش«جان»، بر چله‌ی کمان«تن»: حکایت حنظله بن اسعد
  • مرثیه‌ای که ناسروده ماند: ماجرای حضرت زینب(ع)

درباره‌ی نویسنده[۶]:

پرویز خرسند که متولد سال ۱۳۱۹ در مشهد است، روزنامه‌نگاری و نویسندگی را در دوران نوجوانی در دهه ۳۰ آغاز کرد. بعدها در مشهد به کانون نشر حقایق (کانون محمد تقی شریعتی) پیوست. وی در سال ۱۳۴۱ تحت تعقیب قرار گرفت و به یک روستا گریخت‌. در آنجا دو کتاب «آنجا که حق پیروز است» (با مقدمه محمدرضا حکیمی) و «مرثیه‌ای که ناسروده ماند» (با مقدمه محمد تقی شریعتی) را نوشت. با این دو کتاب نخستینش نامش بر سرزبان‌ها افتاد. وی به دانشگاه فردوسی مشهد رفت و در آنجا در پی نگارش مقاله‌های ادبی و انقلابی بازداشت و زندانی شد. او در این وقت کتاب‌ «برزیگران دشت خون» را نوشت‌.


زیر شمشیر غمش

نویسنده: داوود غفّارزادگان مترجم: – معرفی کننده: مریم ترفیعی
ناشر: انتشارات مدرسه نوبت چاپ: هشتم، ۱۳۸۸ تعداد صفحات: ۷۲ صفحه
گروه سنی: هـ کلمات‌کلیدی: عاشورا، حُرّ، انتخاب، وفا درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

قسمت‌هایی از متن کتاب:

word-image”اینک من، تنهاترین تنهایانم؛ در میان هزار سوار که گرداگردم نشسته و ایستادهاند. با شمشیرهایی به کمر آویخته که به خون تو تشنهاند. در دشتی که خیمهی من و تو برپاست…“ شمشیرش را بر خاک نشاند و پشت به عمود خیمه داد:

”بگذار این خیل سواران، شاهد خواری و سرشکستگیام باشند که من از هوای عَفَن این خیمه که از دم و بازدم این جماعت اشباع شده، خفقان گرفتهام. پس کجاست آن نفَس مشکبار…؟“

نفَس مشکبارش را بوییده بود، هنگامی که نماز را به او اقتدا کرده بود. اکنون از غلغلهی آفتاب در بیرون از خیمه کلافه بود و از هوای سنگین داخل خیمه که سوارانش به مجیزگویی گرداگردش را گرفته بودند، به ستوه آمده بود. چنین است زمانه که گاه آدمی از خود بیزار میشود و میخواهد پوستهاش را بترکاند. طُرفه حکایتیست…»

*****

«-الله اکبر… که ”حکایت دل، چون رشته‌ای است در سرزمینی که بادها آن را زیر و رو می‌کند.“

-الله اکبر… که ”دل فرزند آدم از دیگی که سخت جوشان است، تغییرپذیرتر است.“

-الله اکبر…»

نکاتی در مورد داستان:

داستان این کتاب، از زمان روبهرو شدن سپاه حُرّ با قافله امام حسین (ع) آغاز می‌شود و تا رسیدن دو سپاه به کربلا و وقایع روز عاشورا ادامه می یابد. از ویژگی‌های این داستان روایت آن از نگاه شخصیت اصلی داستان یعنی حُرّ بن یزید ریاحی است. در واقع نویسنده در این کتاب، حالات درونی انسان مانند آگاه شدن به حقیقت بعد از غفلت، تردید، دلبستگی، نگرانی، ترس، امید و جدال درونی بین حق و باطل را در قالب گفتگوهای درونی حُر، توصیف میکند و خواننده را در چنین زمینهای با مسئلهی انتخابِ چگونه زیستن و چگونه مردن مواجه میکند. به کار بردن نثر ادبی و دلنشین و توصیف دقیق احوالات درونی حُر در جای جایِ رویارویی او با امام و قرار گرفتن بر سر دو راهی انتخاب، از خصوصیت ویژه کتاب است که مخاطبِ نوجوان را برمیانگیزد تا با تأملِ بیشتر آن را بخواند و خود را در موقعیت‌های توصیف شده قرار دهد؛ البته نثر کتاب در بعضی از قسمت‌ها کمی سنگین است و برای مخاطبی که عادت به خواندن متن‌های ادبی ندارد دشوار به نظر می‌رسد.

نکاتی درباره‌ی نویسنده:

داوود غفارزادگان متولد ۱۳۳۸ هجری شمسی، در اردبیل است. درسال ۱۳۵۹ اولین اثرش را با نام «هوای دیگر» در مطبوعات به چاپ رساند. او فارغ ‌التحصیل دانش‌سرای مقدماتی اردبیل است و در روستاهای آن حوالی درس می‌داد تا اینکه در سال ۱۳۶۷ به تهران منتقل شد و در دفتر انتشارات کمک آموزشی مشغول به کار گردید. وی هم اکنون باز نشسته آموزش و پرورش است و در تهران زندگی می‌کند. او جایزه ۲۰ سال ادبیات داستانی را برای مجموعه داستان «ما سه نفرهستیم» از آن خود کرد.[۷] غفارزادگان، بیش از دو دهه، داستان‌هایی با موضوعات متنوع، برای مخاطبان بزرگسال، کودک و نوجوان نوشته‌است. علاوه بر کتابِ «زیر شمشیر غمش»، کتاب دیگری نیز تحت عنوان «نخل‌ها و نیزه‌ها»، با موضوع عاشورا و شخصیت حُرّ، برای مخاطبان سنین اواخر دبستان و راهنمایی، از این نویسنده به چاپ رسیده است. «فراموشان» کتاب دیگری از او با موضوعی در زمینه عاشورا است.


نخلها و نیزه ها

نویسنده: داوود غفّارزادگان مترجم: – معرفی کننده: مریم ترفیعی و زهرا حسینی
ناشر: انتشارات مدرسه نوبت چاپ: ششم، ۱۳۸۸ تعداد صفحات: ۷۵ صفحه
گروه سنی: ج و د کلمات‌کلیدی: عاشورا، حُرّ، انتخاب، وفا درجه‌داستان : (عالی خوب۞ متوسط )

word-imageقسمتهایی از متن کتاب:

«حُرّ، تمام بعد از ظهر را توی چادرش نشسته بود. کلافه و درمانده بود. نمی‌دانست چه کند. حس می‌کرد بر روی پلی باریک‌تر از مو قرار گرفته است. از درون چادر، بیرون آمد و نفس بلندی کشید. بعد، چشم به مغرب دوخت. تکّه ابر سرخ رنگی در آسمان حرکت می‌کرد. چادرش را دور زد و نگاهی به تپه انداخت. کاروان در پای تپه به جنب و جوش در آمده بود. کم‌کم داشتند بار و بُنه‌ها را جمع و جور می‌کردند. بعد، مؤذنِ کاروان را دید که بر بالای یک بلندی ایستاد و دست به گوش برد:

– الله اکبر، الله اکبر…

آرام‌تر شد. فکر کرد بعد از نماز عصر، می‌رود و تکلیفش را با حسین بن علی روشن می‌کند…»

 

*****

«دلش می‌خواست پیش برود و با او همکلام شود. اما نمی‌دانست به چه بهانه‌ای… دل به دریا زد و نزدیکتر رفت. چنانچه اسب‌هایشان گوش به گوش هم قرار گرفتند. حسین بن علی سرش را برگرداند و با نگاهی پر از سوال، حُرّ را نگاه کرد. حُرّ نگاهش را دزدید و گفت: ”به خدا اگر جنگ کنی، کشته می‌شوی…“ حسین بن علی لحظه‌ای ساکت ماند. بعد بدون آن‌که به حُرّ نگاه کند، زمزمه کرد: ”مرا از مرگ می‌ترسانی؟ اگر نیت مرد پاک باشد، مرگ برای او عار نیست…“»

نکاتی در مورد داستان:

این کتاب، داستان حُرّ را از زمان مأموریتش برای مقابله با امام حسین (ع) تا روبهرو شدن سپاهش با قافله امام حسین(ع)، رسیدن به کربلا و شهادت در روز عاشورا، روایت میکند. نویسنده در این داستان سعی کرده است با زبانی نسبتاً ساده، ترسها، تردیدها، نگرانیها، امیدها و کشمکش‌های بین حق و باطل را در شخصیت حُرّ توصیف کند. این کتاب دوازده فصل دارد و داستان چند کودک کوفی نیز، به موازات ماجرای حُرّ، به صورت یکی در میان، در فصلهای کتاب نقل شده و پیش میرود. در واقع نویسنده، حال و هوای شهر کوفه، اتفاقاتی که در آن میافتد و مأموریت حُرّ را از نگاه این چند کودک هم روایت میکند. هر یک از این کودکان، بر این اساس که خانوادهشان همراه با امام (ع) یا علیه او هستند، وقایع را داوری میکنند. در فصل یازده کتاب، کودکان شاهد صحنه مقابلهی سپاه کوفیان با امام حسین (ع) و بازگشت حُرّ به سمت امام هستند و این فصل در اوجی که همان شهادتِ حُرّ بر روی زانوان امام و سخن پایانی امام به اوست، تمام میشود. فصل آخر کتاب یعنی فصل دوازده، تصویر شکوهمندی را که در انتهای فصل یازده از انتخاب آزادمنشانه انسان ایجاد شده است، در ذهن مخاطب مخدوش میکند و روایت را از اوجی که در آن تمام شده‌بود، پایین میآورد.

نکاتی درباره‌ی نویسنده:

داوود غفارزادگان متولد ۱۳۳۸ هجری شمسی، در اردبیل است. درسال ۱۳۵۹ اولین اثرش را با نام «هوای دیگر» در مطبوعات به چاپ رساند. او فارغ ‌التحصیل دانش‌سرای مقدماتی اردبیل است و در روستاهای آن حوالی درس می‌داد تا اینکه در سال ۱۳۶۷ به تهران منتقل شد و در دفتر انتشارات کمک آموزشی مشغول به کار گردید. وی هم اکنون باز نشسته آموزش و پرورش است و در تهران زندگی می‌کند. او جایزه ۲۰ سال ادبیات داستانی را برای مجموعه داستان «ما سه نفرهستیم» از آن خود کرد.[۸] غفارزادگان، بیش از دو دهه، داستان‌هایی با موضوعات متنوع، برای مخاطبان بزرگسال، کودک و نوجوان نوشته‌است. علاوه بر کتابِ «نخل‌ها و نیزه‌ها»، کتاب دیگری نیز تحت عنوان «زیر شمشیر غمش»، با موضوع عاشورا و شخصیت حُرّ، برای مخاطبان سنین اواخر دبستان و راهنمایی، از این نویسنده به چاپ رسیده است. «فراموشان» کتاب دیگری از او با موضوعی در زمینه عاشورا است.


ایستاده بر خاک

نام کتاب: ایستاده بر خاک نویسنده: محسن هجری معرفی کننده: راضیه لاله‌پرور
ناشر: کانون پرورش فکری نوبت چاپ: اول، ۱۳۷۸ تعداد صفحات: ۲۷ صفحه
گروه سنی: ج ،د و بزرگسال کلمات کلیدی: عاشورا، جاودانگی درجه داستان : (عالی خوب* متوسط)

معرفی کتاب:

word-image«… تیرهایی را که پیدا کرده بود، از نظر گذراند. …زیر لب گفت: «به راستی چرا این تیر بر خاک نشسته بود؟»

صدایی آمد…!

– مرا بر زمین بگذار…

مرد جوان، وحشت‌زده به اطراف نگریست.

این صدا از کجا آمد؟ …

تیر گفت: «شما آدم‌ها خیلی از صداها را نمی‌شنوید. نه تنها من، که همه آن تیرهایی را که جمع کرده‌ای برای تو حرف‌ها دارند... حالا چشمانت را ببند و گوش‌هایت را خوب باز کن…»»

در این داستان نویسنده ماجراهای دشت کربلا را از زبان تیری بیان می‌کند که مرد آن را در دشت پیدا می‌کند. تیر، سرگذشت خود را از زمانی که یک شاخه‌ی درخت بوده است، برای مرد رهگذر تعریف می‌کند. او که در کربلا شاهد مبارزه، وفاداری و شهادت امام حسین (ع) و یارانشان بوده است،‌ چنین می‌گوید:

«مرد تیر انداز اولین تیر را به کمان گذاشت… تیر بر دوش باد نشست و ناله‌کنان پیش رفت، پیرمردی را دیدم که موهای سفیدش به سرخی سیبهایی شد که بر شاخه درختان باغ ما، بچه ها را به میهمانی خود دعوت می‌کردند. وقتی پیرمرد بر خاک افتاد، مردی را دیدم که به سوی او دوید و سرش را به دامن گرفت. نمی‌دانم او زیر لب چه می‌گفت؟

کمان تیر دیگری را رها کرد. من نخلی را نمی‌دیدم. اما جوانی را دیدم که لب‌های خشکیده‌اش هم‌چون زمین‌های ترک خورده بیابان در انتظار قطره‌ای آب بود. وقتی بر خاک افتاد، صدای شکستن تنه درختی را شنیدم. همان مرد را دیدم که به سویش رفت. خاک از چهره او پاک کرد و صورت او را بوسید. وقتی سربرداشت قطره‌های اشک او را دیدم که بر لبان خشکیده آن جوان چکیده بود…»

«در باغ ما یک تیغه برای قطع صدها تنه آمده بود و در این دشت هزارها تیغ برای قطع تنها یک تنه…

صدایی در میان دشت پیچید: شاخه‌های مرا از بن بریدند، شکوفه‌های مرا بر زمین ریختند، اما چه باک که بهار دیگری می‌آید، آفریدگارم از کنار این تنه‌ی قطع شده نهال دیگری را می‌رویاند…»

 

 

 

 

نکاتی درباره‌ی نویسنده و داستان:

محسن هجری در خرداد ۱۳۴۲در بروجرد بدنیا آمد. او که نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان است، در این کتاب روایتی تاثیرگذار از واقعه عاشورا ارائه کرده است. هجری در این داستان می‌کوشد تا نشان دهد که ارتکاب گناه موجب می‌شود انسان تغییر کند و به تدریج نتواند وقایع اطرافش را به درستی درک کند و به این ترتیب از درک حقیقت محروم بماند. وضعیتی که قرآن، آن را این‌گونه توصیف می‌کند:

صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ﴿۱۸﴾ کرند، لالند،‌کورند؛ بنابراین به راه نمی‌آیند.

او همچنین از مخاطبان خود می‌خواهد به نشانه‌‌های موجود در عالم بیاندیشند، زیرا هر واقعه‌ای در عالم، پیامی برای انسان دارد و نشانه‌ای از حقیقت است. نویسنده بر جاودانگی و زنده بودن نهال وجود امام، یارانشان و حقیقت تاکید دارد و آن را به تصویر می‌کشد. این کتاب برای مخاطبان سال‌های پایان دبستان، و راهنمایی و حتی بزرگسالان مناسب می‌باشد.


برزیگران دشت خون

نویسنده: پرویز خرسند مترجم: معرفی کننده: راضیه لاله پرور
ناشر: نشر نیستان [۹] نوبت چاپ: دوازدهم، ۱۳۸۵ تعداد صفحات: ۱۱۸ صفحه
گروه سنی: «ه» و بزرگسال کلمات‌کلیدی: واقعه عاشورا، حضرت زینب(س)، ایستادگی و استقامت در راه حق درجه‌داستان : (عالی خوب۞ متوسط )

قسمت‌هایی از متن کتاب:

word-image«…اشک سیم‌گون ماه بدن آن شهیدان را می‌شست… بر دشت خون، انسان‌ها بذر جان پاشیده بودند و دشتبانان به دیدار آمده بودند…“ای محمد! درود خداوند بر تو باد. این آغشته به خون و پاره پاره بدن حسین تست، اینان که به اسارت افتاده‌اند و به تو و علی و حمزه‌ی شهید شکایت می‌کنند، دختران تواند…“»

*****

«بدان جوان بیمار نگریست، پنداشت پریدگیِ رنگ، از ترس است. خویش را نوید داد که او در چنگال هراس، سخن دلپذیر بگوید.

– آن پسر کیست؟

– علی فرزند حسین

– مگر آن را که خدا کشت علی فرزند حسین نبود؟

این پرسش را علی بن الحسین پاسخ گفت: ”برادری داشتم که او را نیز علی می‌نامیدند، لشکریان او را کشتند.“

– نه او را خدا کشت

– خدا جان کسان را هنگام مردنشان و جان آن‌ها را که نمی میرند هنگام خفتنشان می‌گیرد…»

*****

«…ملتی ساکت مانده تا یزیدی برتخت نشسته، کیفر سکوتشان پذیرش اعمالی است که یزید انجام می‌دهد و اکنون اگر فریادی برآورند تازیانه است و سرنیزه و سیاهچالهای زندان که در انتظار مخالفین حکومت است.

انتظار دیر پاییده بود، دستور رسید که اسیران به درون آورند.

یزید سر حسین را پیش روی داشت و با چوبی به لب‌هایش می‌کوفت. شاید اندیشه می‌کرد: از میان همین دولب فریاد مخالفت با من بیرون می‌جهید، آن ندا که می‌خواست مردم را بیدار کند و خواب راحت را بر من حرام سازد از این دهان بیرون می‌آمد. بگذار بکوبم تا همه ببینند و بدانند که دهان فریادگر این چنین کوبیده می‌شود.

اسیران در زنجیر اما شکوهمندانه به درون آمدند و بی‌آن‌که کلامی بگویند یا به یزید احترامی بگذارند در گوشه مجلس نشستند… یزید چه بسیار در چشم اسیران نگریست شاید نشانی از ضعف و زبونی بیابد اما در اعماق دیدگانشان شکوه و جلال انسانی دید و فریادی که از کربلا تا به شام اوج بیشتری یافته بود. علی به یزید رو کرد و گفت: ای یزید! به خدایت سوگند می‌دهم راست بگو، اگر پیامبر ما را بدین حال بنگرد، پنداری چه می‌گوید؟ و فاطمه دختر حسین افزود: چه کسی دختران رسول خدا را به اسارت می‌گیرد؟ و مجلسیان در حضور یزید به گریه افتادند…»

صدای حسین بود که مرثیه‌ی انسان را می‌خواند و «جَون» در طنین آن صدا به گذشته‌ی تاریکش می‌رفت و به امروز سرخش باز می‌گشت و به طلوع فردایش می‌اندیشید و اکنون فردا. «جَون» در برابر حسین. مجاهدی در کنار مجاهد. بی‌آنکه رنگ و نژاد و خون فاصله‌ای باشد.

 

 

 

 

درباره‌ی کتاب:

کتاب «برزیگران دشت خون» اتفاقاتی را که پس از واقعه‌ی عاشورا برای کاروان اسرای لشکر امام حسین (ع) پیش آمده، به تصویر می‌کشد و سومین کتاب از آثار سه گانه‌ی[۱۰] پرویز خرسند درباره واقعه عاشورا و حوادث کربلاست. در ابتدای کتاب، نویسنده ماجرایی را که منجر به نوشتن این کتاب شده، روایت می‌کند و پس از آن نیز، مقدمه‌ای از استاد محمدتقی شریعتی مزینانی، آورده‌شده‌است. متن کتاب، حوادث و صحنه‌های پس از عاشورا را به گونه‌ای تأثیرگذار و پرشور روایت می‌کند، به نحوی که به خوبی می‌تواند خواننده را با خود همراه کرده و در فضای وقایع پیش آمده، قرار دهد.

در این قسمت، خلاصه‌ای از موضوعات هر فصل، آورده‌شده‌است:

فصل ۱: طرح پرسش‌هایی در رابطه با زندگی و سرنوشت انسان‌های خوب و بد، توصیفی از اوج انسانیت و جایگاه پیامبران و رسولان در رسیدن به آن.

فصل ۲: توصیفی کوتاه از شهادت امام حسین (ع)

فصل ۳: توصیفی از شب بعد از عاشورا و سنگینی فضای حاکم بر آن و حال زینب (س) و درددل‌های او با پیامبر (ص) .

فصل ۴: شرح حال سکینه هنگام مشاهده‌ی پیکر پدر

فصل ۵: وضعیت مردم کوفه و نوع مواجهه‌ی آنها با کاروان اسرا و آرایشی که اسرا در برابر آن‌ها دارند؛ همچنین سخنرانی امام سجّاد (ع) و حضرت زینب (س) برای مردم کوفه.

فصل ۶: توصیف کاخ ابن زیاد و آنچه میان او، حضرت زینب (س) و امام سجّاد (ع) روی می‌دهد.

فصل ۷: سیاست یزید برای رسیدن به قدرت و حفظ آن؛ حرکت کاروان اسرا از کوفه به شام و تأثیر رفتارهای کاروانیان بر مردم شام که نتیجه‌ای خلاف خواست یزید را در پی دارد.

فصل ۸: توصیف احوال مردم شام و خوشحالی و پای‌کوبی آنها هنگام دیدن کاروان اسرا.

فصل ۹: سخنرانی حضرت زینب (س) در کاخ یزید و پاسخ ایشان به ادعاهای یزید و تأثیرسخنانشان بر حاضرین؛ این فصل، یکی از مهم‌ترین فصل‌های کتاب است.

فصل ۱۰: سخنرانی دست‌نشانده‌ی یزید و درخواست علی‌بن‌حسین (ع) برای ایراد سخنرانی و حمایت مردم از او.

فصل ۱۱: بازگشت کاروان اسرا به مدینه و مواجهه‌ی مردم مدینه با کاروانیان.

فصل ۱۲: نویسنده با طرح و بررسی این پرسش که «زندگی چیست و زندگان چه می‌خواهند؟»، کتاب را به پایان می‌رساند.

درباره‌ی نویسنده[۱۱]:

پرویز خرسند که متولد سال ۱۳۱۹ در مشهد است، روزنامه‌نگاری و نویسندگی را در دوران نوجوانی در دهه ۳۰ آغاز کرد. بعدها در مشهد به کانون نشر حقایق (کانون محمد تقی شریعتی) پیوست. وی در سال ۱۳۴۱ تحت تعقیب قرار گرفت و به یک روستا گریخت‌. در آنجا دو کتاب «آنجا که حق پیروز است» (با مقدمه محمدرضا حکیمی) و «مرثیه‌ای که ناسروده ماند» (با مقدمه محمد تقی شریعتی) را نوشت. با این دو کتاب نخستینش نامش بر سرزبان‌ها افتاد. وی به دانشگاه فردوسی مشهد رفت و در آنجا در پی نگارش مقاله‌های ادبی و انقلابی بازداشت و زندانی شد. او در این وقت کتاب‌ «برزیگران دشت خون» را نوشت‌.


 

  1. این متن توسط آقای محمدرضا حکیمی با عنوان «انگیزش» در معرفی واقعه کربلا و نیز معرفی کتاب «آنجا که حق پیروز است» آمده است. دلیل انتخاب این متن در معرفی کتاب، بیان شیوا، مستدل و دلنشین آقای محمدرضا حکیمی است که سخن نویسنده را به حق تکمیل کرده است.
  2. آثار دیگر این نویسنده عبارتند از: «مرثیه‌ای که ناسروده ماند» و «برزیگران دشت خون»
  3. برگرفته از سایت ایرنا: http://www.irna.ir
  4. آثار دیگر این نویسنده عبارتند از: «آن‌جا که حق پیروزست» و «برزیگران دشت خون»
  5. جَون اهل «نوبه» و غلام سیاه پوستی بود که «ابوذر غفاری» او را از قید بردگی آزاد کرد.
  6. برگرفته از سایت ایرنا: http://www.irna.ir
  7. برگرفته از سایت: www.iranianfiction.com با اندکی تغییر
  8. برگرفته از سایت: www.iranianfiction.com با اندکی تغییر
  9. کتاب پیش از این، توسط انتشارات اطلاعات چاپ می‌شده‌است.
  10. آثار دیگر این نویسنده عبارتند از: «آن‌جا که حق پیروزست» و «مرثیه‌ای که ناسروده ماند»
  11. برگرفته از سایت ایرنا: http://www.irna.ir/fa
// // ?>


دین چیست؟ دین‌دار کیست؟ (گزیده‌ای از حکمت‌ها و نیایش‌های امام حسین(ع))

این بولتن گزیده‌ای از سخنان حکمت‌آمیز و نیایش‌های امام حسین(ع) است که به مناسبت دهه‌ی محرم تهیه شده است. در صورتی که محل مناسبی برای توزیع این بولتن می‌شناسید، می‌توانید چهار صفحه‌ی بولتن را بر روی یک برگ A3 به صورت پشت و رو تکثیر و آن را توزیع کنید.

دریافت نسخه مخصوص چاپ (دفترچه A5)

دریافت فایل pdf با صفحات در قطع A5

دریافت نسخه مخصوص چاپ (چهار صفحه A4)


مجموعه‌ای از حکمت‌ها و نیایش‌های امام حسین(ع)

  • [امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود:] کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است. (گزیده‌ای از سخنان امام حسین(ع)، محمد حکیمی، ص۴۴)
  • [در نامه به مردم بصره:] شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا می‌خوانم، که همانا سنت میرانده شده و بدعت زنده گشته. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، انتشارات بوستان کتاب قم، چاپ یازدهم، ص۷۲)
  • [پس از ورود به کربلا در خطبه‌ای فرمود:] همانا دنیا دگرگون شده و زشتی آن آشکار گردیده و نیکی آن پشت کرده و از آن باقی نمانده جز اندکی، همانند اندک [آبی] که ته ظرفی باقی بماند، و زندگی‌ای پر از خواری در چراگاهی پرسنگلاخ. آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل باز داشته نمی‌شود؟ [در این هنگام] شایسته است که مؤمن به دیدار پروردگار رغبت کند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۵)
  • مردم بندگان دنیایند، و دین، بازیچه‌ای بر سرِ زبان آن‌هاست؛ تا زمانی که زندگی‌شان بچرخد، حول دین می‌گردند، اما چون به بلاها آزموده شوند دینداران اندکند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۵)
  • [در پاسخ نامه‌ی ابن‌زیاد که، در اطاعت فرمان یزید، او را به انتخاب مرگ یا بیعت مخیر کرده بود، فرمود:] رستگار نباد مردمی که خشنودی مخلوق را به بهای کسب غضب خالق خریدند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۰۱)
  • روزی گذر امام حسین(ع) بر عبدالله پسر عمرو عاص افتاد، پس عبدالله گفت: «هر که دوست دارد محبوب‌ترین مردم زمین نزد اهل آسمان را ببیند، پس به این عبور کننده بنگرد، اگر چه من از شب‌های صفین تا کنون با او هم‌سخن نشده‌ام.»
    ابوسعید خُدری [این سخن را شنید و] او را نزد امام حسین(ع) آورد. امام(ع) پرسید: «آیا تو می‌دانستی که من محبوب‌ترین مردم زمین نزد آسمانیانم و با این حال با من و پدرم در صفین به جنگ برخاستی؟ و به خدا سوگند که پدر من بهتر از من بود.»
    عبدالله پوزش خواست و گفت: «پیامبر(ص) به من فرمود: از پدرت اطاعت کن.»
    امام(ع) پاسخ داد: «آیا فرموده‌ی خدای متعال را نشنیده بودی که: ”و اگر [پدر و مادرت] تو را وادارند تا درباره‌ی چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى، از آنان فرمان مبر“ [سوره‌ی لقمان، ۱۵]؟! و آیا گفته‌ی رسول خدا را نشنیده بودی که: ”همانا اطاعت از غیر خدا فقط در کارهای نیک است“؟! و نیز این گفته‌ی او را که: ”از هیچ مخلوقی در چیزی که نافرمانی آفریدگار است، نباید اطاعت کرد“؟!» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۷۱)
  • شخصی به امام حسین(ع) در نامه‌ای نوشت: «آقای من، مرا از خیر دنیا و آخرت آگاه فرما.» امام(ع) در پاسخ او نوشت: «به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. حقّا که هر کس خشنودى خدا را، [هر چند] با خشم مردم مى‌طلبد، خدا او را از اموری که در دست مردم است کفایت مى‌کند و هر کس خشنودى مردم را با خشم خدا مى‌جوید، خدا او را به مردم واگذار مى‌کند. والسلام.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، مؤسسه علمی و فرهنگی دارالحدیث، ج۲، ص۱۳۱)
  • آن کس که دوستت دارد، تو را [از بدی] باز می‌دارد و آن کس که تو را دشمن دارد، [به آن] برانگیزاند. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۲۷)
  • [بخش‌هایی از خطبه‌ی امام حسین(ع) در مِنا:] خداوند [در قرآن] فرموده است: «مردان و زنان با ایمان، دوستان یکدیگرند، که به کارهاى پسندیده وا مى‌دارند، و از کارهاى ناپسند باز مى‌دارند» [سوره‌ی توبه،۷۱]. خداوند از امر به معروف و نهی از منکر به عنوان امری واجب از جانب خویش آغاز کرد، زیرا می‌دانست که اگر این [فریضه] ادا شود و بر پا گردد، همه‌ی فرایض، از آسان و دشوار، بر پا می‌شوند؛ چرا که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است، به همراه باز گرداندن حقوق ستمدیدگان و مخالفت با ستمگر و تقسیم [عادلانه] ثروت‌های عمومی و غنایم و گرفتن زکات از جای خود و صرف آن در موارد بسزای خود.
    […] کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آن‌ها ترحمی نمی‌شود. [با این حال،] شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در این راه مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ستمکاران خود را آسوده می‌دارید. این همه، از جمله چیزهایی است که خدا شما را بدان فرمان داده، [یعنی] نهی [از بدی] و بازداشتن یکدیگر [از زشتی‌ها]، و شما از آن غافلید.
    […] پس، ناتوانان را به دست ایشان تسلیم کردید که یا همچون برده مقهور باشند و یا همچون مستضعفی برای اداره امور زندگی، [در دست ایشان] اسیر. در کشورداری به اندیشه خود هر چه می‌خواهند می‌کنند و در اقتدای به اشرار و گستاخی نسبت به خدای جبّار، با پیروی هوای نفس، کار را به رسوایی می‌کشانند. بر منبر هر شهر از شهرهای ایشان خطیبی است که بانگ برمی‌دارد و آنچه می‌خواهد می‌گوید. کشور در برابر ایشان بی‌معارض است و دست‌های ایشان در آن گشاده. مردم بردگان آنانند و دست [ستمی] که به ایشان ضربه زند را از خود نرانند. آنانی که برخی زورگو و ستیزه‌جویند، و برخی بر ناتوانان سلطه‌گر و تندخویند، اطاعت‌شوندگانی که [خدای] آغازگر [خلقت] و بازگرداننده [به قیامت] را نمی‌شناسند. (تحف‌العقول، باب سخنان امام حسین(ع))
  • [در نامه به مردم کوفه:] به جانم سوگند امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. (سخنان حسین‌بن‌علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۵۱)
  • ای مردم! همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر که فرمانراوایی ستمگر را ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار می‌کند، و نه با کردار خود بر او بشورد و نه با گفتار خود، آنگاه
    بر خداست که [در روز جزا] او را به همان جایگاهی در آورد که آن ستمگر را در می‌آورد.
    بدانید، اینان به پیروی شیطان چسبیده‌اند و اطاعت رحمان را ترک گفته‌اند. تباهی‌ها را آشکار ساخته، حدود [خداوندی] را تعطیل کرده، ثروت‌ها را به خویش اختصاص داده و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‌اند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۶۱)
  • [در پاسخ به عبیدالله بن حرّ که در پاسخ به دعوت او گفت: «من از مرگ سخت گریزانم. ولی اسب خود را به شما می‌دهم، اسبی که تا به حال با آن دشمنی را تعقیب نکرده‌ام جز اینکه به او رسیده‌ام و هیچ دشمنی با داشتن این اسب مرا تعقیب ننموده است مگر اینکه از چنگ او نجات یافته‌ام»، امام(ع) فرمود:] اکنون که خود را از ما دریغ داشتی، ما را حاجتی به اسب تو و تو نیست. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۷۶)
  • [از امام حسین(ع) در مورد شجاعت پرسیدند، فرمود:] قدم پیش نهادن در سختی، شکیبایی ورزیدن در مصیبت و دفاع از برادران. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۴۳)
  • آنجا که حق تو را ملزم می‌سازد، بر آنچه نمی‌پسندی شکیبا باش، و آنجا که هوای نفس تو را فرا می‌خواند، از آنچه دوست می‌داری خود را نگه دار. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، پژوهشکده باقر العلوم (ع)، انتشارات امیرکبیر، ص۸۳۷)
  • راستی، عزت [و توانمندی] است و دروغ، ناتوانی. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۱۵)
  • [به روایت امام صادق(ع)]: شخصى به امام حسین(ع) نامه نوشت که: «با دو کلمه‌ی مختصر، مرا پندى بده.» امام(ع) به او نوشت: «کسى که از راه نافرمانى خدا در پی چیزى باشد، آنچه که امیدش را دارد زودتر از دست مى‌دهد و آنچه که ترسش را دارد زودتر سر مى‌رسد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۲۲۹)
  • [در ضمن خطبه‌ای فرمود:] بدانید، نیازهای مردم به شما، از نعمت‌هاى خدا بر شماست؛ از نعمت‌هاى الهى تنگ‌دلی [و بى‌حوصلگى] نشان ندهید، که به کیفرهای او تبدیل شوند. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۱۴)
  • شخصی نزد امام حسین(ع) گفت: «اگر نیکی به نا اهل برسد، تباه می‌شود.» امام حسین(ع) فرمود: «چنین نیست، بلکه نیکوکاری همچون بارانی تند است که به نیک و بد می‌رسد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۴۷)
  • [در ضمن خطبه‌ای فرمود:] از کسانی مباش که بر گناهان بندگان خدا بیمناک است و از عقوبت گناه خود آسوده خاطر، که خداى سبحان درباره‌ی بهشتش فریب نمى‌خورد و به آنچه نزد اوست جز به اطاعت او و خواست [و توفیق وی] نتوان رسید. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۴۴)
  • روزی، سائلی طلب حاجت می‌نمود. امام حسین(ع) فرمود: «می‌دانید چه می‌گوید؟» گفتند: «نه، ای فرزند رسول خدا.» فرمود: «می‌گوید: من فرستاده‌ی شما [به سوی آخرت] هستم، اگر چیزی به من دادید آن را می‌گیرم و به آنجا می‌رسانم، وگرنه به آنجا می‌رسم در حالی‌که دستم خالی است.» (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۲۶)
  • سخاوت [مایه‌ی] دوستی و بخل [مایه‌ی] دشمنی است، و بهشت بر بخیل حرام است. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۶۳)
  • آن کس که بخشش تو را بپذیرد، تو را در جوانمردی کمک کرده است. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۲۶)
  • شکرگزاری تو بر نعمت پیشین، نعمت تازه را سبب می‌شود. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۳۴)
  • امام حسین(ع) دید مردی به غذا دعوت شد، اما به دعوت‌کننده‌ی خود گفت: «مرا عفو کن، [نمی‌خورم].» امام(ع) فرمود: «برخیز، که در پذیرش دعوت عذری نیست. اگر روزه [واجب] نداری بخور، و اگر روزه داری [با دعایت] بدان برکت ده.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۴۱)
  • نزد امام حسین(ع) نام مردی از بنی‌امیه را بردند که صدقه‌ی زیادی داده است. امام(ع) فرمود: «مثَل او مانند کسی است که از حاجیان راهزنی کند، و از آنچه ربوده صدقه دهد. بی‌گمان صدقه‌ی پاکیزه، صدقه‌ی کسی است که در راه به دست آوردن آنچه صدقه می‌دهد، بر پیشانی او عرق نشسته و چهره‌ی او غبار گرفته باشد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۴۰۳)
  • مردی به امام حسین(ع) گفت: «خانه‌ای ساخته‌ام که دوست دارم به آن درآیی و خدا را بخوانی.» امام(ع) به آن درآمد و بدان نگریست و سپس فرمود: «خانه‌ی خود را ویران و خانه‌ی غیرِ خود را آباد کردی. آن که در زمین بود، تو را فریفت و آن که در آسمان بود، از تو متنفر شد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۸۹)
  • مالت اگر برای تو نباشد، تو مال اویی. پس آن را باقی مگذار، که برایت باقی نمی‌ماند و آن را بخور، پیش از آنکه تو را بخورَد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۲۳)
  • ای مردم! هر کس ببخشد، سَروری می‌یابد و هر که بخل بورزد، به پستی می‌گراید. بخشنده‌ترینِ مردم کسی است که به فردی ببخشد که امیدی به او ندارد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۳۷)
  • هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرابخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۳۳)
  • [به فرزند خود علی بن حسین(ع) فرمود:] پسرم، بپرهیز از ستم کردن بر آن کس که در برابر تو یاری‌کننده‌ای جز خدای عزّ و جلّ نمی‌یابد. (تحف‌العقول، باب سخنان امام حسین(ع))
  • [در پاسخ به امان‌نامه‌ی کارگزار یزید در مکه:] همانا بهترین امان‌ها امان خدا است و کسی که در دنیا خوف خدا نداشته باشد در روز قیامت از جانب او امانی نخواهد داشت. پس، از خداوند خوفی در دنیا را خواستاریم که امان او را در روز قیامت برای ما موجب شود. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۱۱)
  • همه‌ی امور در دست خداست و او هر روز در کاری است. اگر قضا بدا‌ن‌گونه که دوست داریم و می‌پسندیم نازل شود، خدا را بر نعمت‌هایش سپاس می‌گوییم و هم‌اوست مددکار در ادای شکر، و اگر قضا بر خلاف انتظار فرود آید، آن کس که نیتش حق و در نهادش پروای خداست ستم نکرده است. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۱۵)
  • [در پاسخ به زهیر بن قین که گفت: «ای پسر رسول خدا، به خدا که من آینده را سخت‌تر از حال می‌بینم. هم‌اینک جنگ با اینان [=سپاهیان حرّ] آسان‌تر است از جنگ با کسانی که پس از این گرد خواهند آمد؛ به جانم سوگند که سپاهیانی [بسیار] خواهند آمد که با آنان برابری نتوانیم کرد»، امام(ع) فرمود:] من آغازگر جنگ نخواهم بود. (شهادت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، مؤسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، ص۳۹۲)
  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] آیا من کسی از شما را کشته‌ام که خونش را می‌خواهید؟ آیا مالی از شما را تباه کرده‌ام؟ آیا کسی را زخمی کرده‌ام تا قصاص جویید؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۲)
  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] شما سخن مرا نمی‌شنوید، چرا که هدایا و پاداش‌هایی به حرام گرفته‌اید و شکم‌هایتان از حرام پر گشته و خدا بر دل‌های شما مهر زده است. وای بر شما! آیا ساکت نمی‌شوید؟ آیا گوش فرا نمی‌دهید؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)
  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] همه با هم دشمنِ دوستان خود و بر علیه آنان یکدست شدید تا دشمنان خود را خرسند کنید؟ بدون آنکه آنان عدلی را در میان شما آشکار کرده یا آرزویی از شما برآورده باشند، به جز [مال] حرام دنیا و زندگی بی‌مقداری که در دنیا خواهانش هستید، و بدون اینکه از ما گناهی سر زده یا اندیشه‌ی ناصوابی داشته باشیم؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)
  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] شما ناپاک‌ترین درختید، که [میوه‌ی آن] برای باغبانش لقمه‌ای گلوگیر و برای غاصب آن شیرین و گواراست. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)
  • [امام حسین(ع) از پدر بزرگوارش معنای فرومایگی را پرسید، امیرمؤمنان(ع) فرمود:] جرأت‌ورزی در برابر دوست و بی‌خیالی و بی‌عملی در برابر دشمن است. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص ۱۶۳)
  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] هیهات که ما ذلت را بپذیریم! خداوند، آن را براى ما نمى‌پذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان، و دامن‌های پاک و مطهر، و جان‌های غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگى عزتمندانه مقدّم نمى‌دارند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۸)
  • [در نامه‌ای که پس از ورود به کربلا خطاب به محمد حنفیه و افرادی از بنی‌هاشم نوشت:] بسم اللّه الرحمن الرحیم. از حسین بن علی به محمد بن علی و افراد بنی هاشم که نزد اویند؛ گویی دنیا هرگز نبوده است و گویی آخرت همواره بوده است. والسلام. (سخنان حسین‌بن‌علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۹)
  • [خطاب به یارانش هنگام شروع جنگ فرمود:] صبر و شکیبایی، ای بزرگ‌زادگان! همانا مرگ جز پلی نیست که شما را از سختی و رنج به بهشت پهناور و نعمتهای جاودان آن می‌رساند. کدام یک از شماست که دوست نداشته باشد از زندانی به قصری منتقل شود؟ و آن [=مرگ] برای دشمنان شما همانند [وضع] کسی است که از قصری به زندان و [محل] عذاب شکنجه برده شود. پدرم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر من نقل نمود که: همانا دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است، و مرگ پلی است که این گروه را به بهشتشان و آن گروه را به دوزخشان در می‌آورد. آری، نه دروغ شنیده‌ام و نه دروغ می‌گویم. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۷۵)
  • [در صبح عاشورا چنین دعا فرمود:] خداوندا! در هر اندوهی تکیه‌گاه منی، و در هر سختی امید منی، در هر حادثه‌ی ناگواری که بر من آید پشت و پناه و ذخیره‌ی منی. چه بسا غمی که در آن دل ناتوان و چاره نایاب می‌شد، و دوست وامی‌گذاشت و دشمن زبان به شماتت می‌گشود، و من آن را نزد تو آوردم و شِکوه به درگاه تو کردم، تا از جز تو گسسته و تنها به تو روی آورده باشم، و تو آن را رفع کردی و [در کارم] گشایش دادی. پس تو ولیّ هر نعمت و منتهای هر خواسته‌ای. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۳۱)
  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! من خود را به تو مى‌سپارم، و روى خود را به سوى تو مى‌دارم، و کارم را به تو وامى‌گذارم، و رستگارى از هر بدى دنیا و آخرت را تنها از تو مى‌طلبم. خداوندا! به راستی که تو مرا از هر کس دیگرى، بسنده هستى، و هیچ کس مرا از تو کفایت نتواند کرد؛ پس مرا در آنچه از آن مى‌ترسم و بیم دارم، از دیگرى کفایت فرما، و در کارها برایم گشایش و روزنه‌ی خروج قرار ده. به راستی که تو می‌دانى و من نمى‌دانم، و تو مى‌توانى و من نمى‌توانم، و تو بر هر چیز توانایى. به رحمتت اى مهربان‌ترین مهربانان. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۵۴)
  • [از دعای عشرات:] خداوندا! ستایش از آن توست، ستایشی همیشگی به جاودانی تو […] و ستایش از آن توست، ستایشی که جز خشنودی تو پاداشی برای گوینده‌اش ندارد. ستایش از آن توست بر بردباری پس از دانایی‌ات، و ستایش از آن توست بر گذشت پس از توانایی‌ات، و ستایش از آن توست ای برانگیزنده‌‌‌ی ستایش، و ستایش از آن توست ای وارث ستایش، و ستایش از آن توست ای پدیدآورنده‌ی ستایش، و ستایش از آن توست ای نهایت ستایش، و ستایش از آن توست ای خریدار ستایش … و ستایش از آن توست ای پاسخ‌دهنده‌ی دعاها، ای بـزرگْ برکت، ای برون‌آورنده‌ی روشنایی از تاریـکی‌ها و ای برون‌آورنده‌ی فروماندگان در تاریکی به سوی روشنایی. (زبده‌ی مفاتیح‌الجنان، ترجمه‌ی کریم زمانی)
  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! شوق آخرت را روزیم فرما تا از بى‌رغبتی‌ام به دنیا به صدق آن [شوق] در دلم پى برم. خداوندا! بصیرت در کار آخرت را روزیم فرما تا از سرِ شوق، در پى خوبی‌ها بر آیم و از سرِ بیم، از بدی‌ها گریزان شوم، اى پروردگار من. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۵۰۷)
  • [از دعای عرفه]: [خداوندا!] نادانی و گستاخیم بر تو مانع نشد که مرا بدانچه به درگاهت نزدیک کند راهنمایی کنی و بر آنچه مرا به آستانت نزدیک کند توفیق دهی. اگر خوانمت پاسخم دهی، و اگر خواهمت عطایم کنی، و اگر فرمانت برم پاداشم دهی، و اگر سپاست گویم فزونیم بخشی. و این همه زان‌روست که [خواهی] نعمت‌ها و احسانت را بر من کامل کنی.
    […] خداوندا! مرا بدان مقام از خشیت رسان که گویی تو را بینم و به پروای خود، نیک‌بختم فرما. […] برایم مبارکی و فرخندگی مقرر دار تا دوست نداشته باشم شتاب را در هر چه تو پس اندازی و تأخیر نجویم در هر چه تو پیش آری. خداوندا! بی‌نیازی را در جانم نشان و یقین را در دلم گمار و اخلاص را در کردارم بنه و روشنی را به دیده‌ام ده و بینش را در دینم گذار و به اعضای تنم برخوردارم کن.
    […] خداوندا! اندوهم زُدای و زشتیم پوشان و خطایم بخشای و شیطانم بران.
    […] معبودا مرا به کدامین کس واگذاری؟ به خویشاوندی که از من گسلَد، یا بیگانه‌ای که بر من روی در هم کشد؟ یا آنان‌که ناتوانیم خواهند؟ حال آنکه تو پروردگار و صاحب اختیارم هستی. به سوی تو شکایت آرم از بی‌کسی و دوری از وطن.
    […] ای آن که با بردباری‌اش از گناهان بزرگ در گذرد؛ […] ای آن که به بخشندگی‌اش، دهش فراوان دهد؛ ای برگ و نوای من به گاهِ افتادنم به سختی‌ها؛ و ای همدم من در تنهایی‌ام.
    […] تویی پناه من آنگاه که راه‌های وسیع با همه‌ی وسعت خود مرا خسته و درمانده کنند، و زمین با همه‌ی پهناوری‌اش بر من تنگ نماید؛ و اگر مهر و رحمت تو نباشد، هر آینه به ورطه‌ی نابودی افتم؛ و تویی درگذرنده از لغزشم؛ و اگر عیبم نپوشانی از رسوایان خواهم‌بود.
    […] ای دارنده‌ی احسانی که هرگز گسسته نشود؛ ای فرودآورنده‌ی کاروان برای رهایی یوسف در هامون بی‌آب و علف و برآورنده‌ی او از چاه و رساننده‌ی او به اوج جاه از پسِ غلامی؛ ای بازگرداننده‌ی او به یعقوب از پسِ نابینا شدن چشمانش از اندوه [و گریه بر او]، که او اندوه دل نهان می‌داشت؛ ای گرداننده‌ی آسیب از ایوب […]؛ ای آن که دعای زکریا شنود و یحیی را بدو بخشود و او را بی‌کس و ابتر ننهاد؛ ای آن که یونس را از شکم ماهی برون آورد؛ ای آن که دریا را برای بنی‌اسرائیل شکافت و آنان را رهانید و فرعون و سپاهیانش را غرق کرد.
    ای آن که بادها را از پیش، نوید دهنده به رحمت خویش، فرستد؛ ای آن که در کیفر بندگان نافرمان خود نشتابد؛ ای آن که جادوگرانِ [فرعونی] را پس از خیره‌سری و ستیزه‌گریِ طولانی [از گمراهی] نجات بخشید، و آنان در حالی که به نعمت خداوند کامروا بودند و رزق او را روزی‌خوار، جز او را می‌پرستیدند و با او می‌ستیزیدند و برای او شریک و انبازی می‌گزیدند و فرستادگانش را انکار می‌کردند.
    […] ای آن که سپاسش اندک گویم و مرا نومید نگردانَد و خطایم بزرگ است و رسوایم نکند؛ و مرا به گاهِ انجام گناه بیند و پرده [آبرویم] ندرد.
    […] ای آن که با من به احسان و نیکی رفتار کند و من با بدی و سرکشی [پاسخش دهم]؛ ای آن که مرا به ایمان هدایت کرد پیش از آنکه راه سپاسگزاریش شناسم؛ ای آن که به دورانِ ناخوشی‌ام خواندمش و درمانم بخشید، و برهنه بودم بپوشاندم، و گرسنه بودم سیرم کرد، و تشنه بودم سیرابم نمود، و خوار بودم عزیزم کرد، و نادان بودم شناختم داد، و تنها بودم جمعیتم بخشید، و آواره بودم به وطنم بازگردانید، و بینوا بودم توانگرم ساخت، و یاری می‌جستم یاری‌ام داد، و توانگر بودم و آن را از من نستاند؛ ولی با همه‌ی این‌ها [سپاس او نگزاردم] و او باز هم بر من نیکی و احسان آورد.
    […] سَرورا تویی که منت نهادی؛ تویی که نعمت دادی؛ […] تویی که کامل گرداندی؛ […] تویی که پناه دادی؛ تویی که کفایت کردی؛ تویی که ره نمودی؛ تویی که نگه داشتی؛ تویی که پوشاندی؛ تویی که آمرزیدی؛ تویی که [از لغزش‌ها] درگذشتی؛ […] تویی که یاوری نمودی؛ تویی که توانایی دادی؛ تویی که پیروزی بخشیدی؛ تویی که شفا دادی؛ تویی که عافیت دادی؛ تویی که گرامی داشتی؛ تویی مبارک و برتر.
    […] معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از ستمگرانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از آمرزش‌خواهانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از یکتاپرستانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همان من از بیمناکانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از هراسندگانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از امیدوارانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از مشتاقانم.[…] معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از درخواست‌کنندگانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از نیایشگرانم.
    […] خداوندا! تو نزدیک‌ترین کسی هستی که بخوانندش و شتابنده‌ترین کس به اجابتی. تو آنی که کریمانه‌تر از هر کس [از گناهان] درگذرد، و بخشنده‌ترین کسی هستی که بخشد و شنواترین کسی که خواهندش. ای بخشاینده در دنیا و آخرت و ای مهربان در هر دو جهان.
    […] ای منتهای آرمان خواستارانِ مشتاق و نهایت آرزوی امیدواران؛ ای آن که دانش او بر هر چیز احاطه دارد و مهر و عطوفتش همه‌ی عذرخواهان را در برگرفته است.
    […] خداوندا! در این شب از هر خیری که میان بندگانت تقسیم می‌کنی برای ما نصیبی عطا فرما و از هر نوری که بدان خلق را راهنمایی کنی و رحمتی که [بر جهانیان] بگسترانی و برکتی که فرو فرستی و عافیتی که بر بندگان پوشانی و رزق که گسترانی [برای ما بهره‌ای قرار ده،] ای مهربان‌ترین مهربانان. (زبده‌ی مفاتیح‌الجنان، ترجمه کریم زمانی)
  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! هر کس در پىِ پناهى است و تو پناه منى، و هر کس در پىِ دل‌آرامى است و تو دل‌آرام منى. خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و نیایشم را بشنو و دعایم اجابت نما، و بازگشت‌گاه و اقامت‌گاه مرا نزد خود قرار ده. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۴۹۳)

// // ?>


چه خواب بود…

آسمان شب آبی تندی دارد و از ابرهای تکه شده‌ی سنگین‌بار پر شده است. ماه با شکمی نیمه بر آمده و با وقاری بی‌نظیر راه آسمان را می‌پیماید. گاه گاه از پشت ابری سر می‌زند و همه‌ی پهنای زمین را روشن می‌کند.در عظمت این نور و رو به این وسعت بی‌انتها، عنکبوت اما در گوشه‌ی تخته سنگ، کاری جز تنیدن تار نمی‌داند. از دل این برهوت بی‌انتها، خیمه‌هایی (شبیه نیزه‌هایی که آماده‌اند برای فرو آمدن بر دلی) دوش به دوش هم روییده‌اند. در خیمه‌ی او بوی نفس دم کرده می‌آید و تلاقی صدای خرناسی که از گلوها شنیده می‌شود رعب جنگل را به یاد می‌آورد.

:«ای جامه به خود پیچیده! برخیز…»

مرد دوباره از خواب می‌پرد… .

«…چه خواب بود خدایا که دوش من دیدم

کویر سوخته‌ای، آسمان شعله‌وری

به هر کرانه کمین‌گاه اهرمن دیدم…»

کسی نزدیک او چشمانش را برای لحظاتی باز می‌کند، می‌خواهد چیزی بگوید:«دارند می‌آیند… عجب رنگی دارد!»اما بعد آرام آرام چشمانش را می‌بندد و با همان چشمان و دهان نیمه‌باز دوباره به خواب می‌رود. گویی به ابدیت می‌پیوندد.

این چشم‌ها و دهان‌ها را وقتی بیدارند نیز بسیار تجربه کرده است: «این شما نبودید که برای من نامه نوشتید؟»

– «نه!»  و با همان دهان نیمه باز پشت سر او خزیدند تا خود را در او گم کنند. شبیه خمیرهایی هستند که خود را به دست ورزنده‌ای سپرده‌اند تا هر شکلی می‌خواهد به آنها بدهد و تا وقتی او امر کند در همان وضعیت می‌مانند.

نگاهشان می‌کند.

«چو مرغ  بی پر و بالی

که در قفس مرده‌ست

قیافه‌ها همه در خشکسالی جاوید

به رنگ خاربنان کویر افسرده‌ست..»

هر کدام رویشان به سویی است و اندیشه‌ای را نشخوار می‌کند. یکی رؤیای گنج می‌بیند، یکی کابوس مرگ، این دیگری به تسویه حساب‌های قومی می‌اندیشد و آن دیگری به حکومت و قدرت. اما همه‌شان وجه شکمی مشترکی دارند؛ از آخور حرام پر شده‌اند.

نسیم خنکی آرام به درون خیمه می‌خزد، اما خیلی زود در میان نفس‌های دم‌کرده گم می‌شود.از جا بر می‌خیزد و به سمت روزنی که نسیم از آنجا می‌آید می‌رود.

ماه همچنان سنگین پیش  می‌رود.گویی تقدیر را کشان کشان با خود می‌برد. مرد آهی می‌کشد. دوست داشت همه‌ی آسمان یکسره با ابرها پوشیده می‌شد و زمین سر تا سر تاریک می‌شد، درست شبیه چیزی که از درون خود او می‌گذشت.تاریکی در سکون… .

دوردست ناپیدا را می‌نگرد. سپاهی بزرگ در راه است با نویدهای بزرگ. برایش مژده‌ی حکومت ری را خواهند آورد؛ کافی است یکی دو روز دیگر در برابر احساسش صبر کند. پس از آن … بزرگ خواهد شد. یک شبه ره صد ساله را می‌پیماید. فرزندانش از هیبت چنین پدری به خود می‌بالند. از هر جا که رد می‌شود چشم‌ها و دهان‌ها خیره به او می‌مانند.

اما… تصویر چشم‌ها و دهان‌های نیمه‌باز دوباره برایش تداعی می‌شود. همه‌ی تنش داغ می‌شود… .

«زنهار از این نسیمک آرام!

وین گاه گه نوازش ایام!

بیهوده خنده می‌زنی، افسوس!

بفشار در رکاب خموشی پای درنگ را.»

با گام‌هایی که به سختی روی زمین کشیده می‌شود به سمت تخته سنگ می‌رود. باد چند ضلعی‌هایی را که عنکبوت همه‌ی رؤیاهایش را در تارهای آن تنیده بود از هم دریده است. عنکبوت به تاری آویزان است و با آن تاب می‌خورد. کابوس باد را می‌بیند و به این می‌اندیشد که همین چند تار باقی‌مانده را حفظ کند. باد در جستجوی روزنی از میان خیمه‌هاست تا از آنجا به میان خواب مردی رود، بی‌آنکه به وحشت عنکبوت توجه کند.

صدای سم اسبان سپاه ابن سعد را می‌شنود که لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شوند. کار را تمام خواهند کرد. جنگ را آغاز می‌کنند  و اگر مقاومت کند و آنها بویی از مخالفتش ببرند حتماً او را خواهند کشت. در این صورت چه هدر رفتن بیهوده‌ای خواهد بود. شبیه استخوانی است که تا وقتی پر مغز و ملات است سگان دورش را می‌گیرند و رهایش نمی‌کنند، اما همین که شکم‌هایشان از آن انباشته شد دورش می‌اندازند. چه کسی او را در هیبت استخوانی برای سگان در آورده است؟  طلبکارانه دور و برش را نگاه می‌کند، جز «خود» کسی را نمی‌یابد. «برای تو خواری همان بس که بمانی به ننگ» دوباره داغ می‌شود. حقارتی سنگین سینه‌اش را می‌فشارد. چیزی که سالها سبب هیبتش بود و با آن احساس امنیت می‌کرد حالا توهمی پوچ به نظر می‌آمد. وحشت همه‌ی وجودش را فرا می‌گیرد.

بی‌آنکه به مقصد فکر کند به راه می‌زند. در آن سوی این برهوت که گویی در هیچ نقطه‌ای قصد پایان یافتن ندارد، چند خیمه‌ی دیگر سایه به سایه‌ی هم در دل زمین آرام گرفته‌اند. کورسوی نوری از سوی آنان به چشم می‌خورد. حتماً مشغول گفت و گو با یکدیگرند یا شاید در تلاش برای پایان بخشیدن به گریه‌ی کودکی که مسلخ را زود هنگام تجربه می‌کند. شاید هم کسی قرآن می‌خواند. در این شب، در آن خیمه، در اندیشه‌ی تو چه می‌گذرد؟

دیروز را به یاد می‌آورد… رو به رویت ایستاده است. آنها می‌گفتند که تو به حرص حکومت و برای ایجاد اختلاف برخاسته‌ای. وقتی تو را دید و حرف‌هایت را شنید به نظرش می‌آمد که  این، دروغی رسواست. اما او  هر گاه می‌خواست از فکر کردن به اشتباه خودش فرار کند به این خیال پناه می‌آورد که شاید هم… .اینگونه آن خیال دروغ پروار شد، بزرگ شد تا آنجا که خودش هم باورش کرد. حالا  هم به طرز وسواس‌گونه‌ای در گوشش زمزمه می‌کرد و نمی‌گذاشت صداهای دیگری که انگار می‌خواهند چیزی به یادش بیاورد را بشنود. عاقبت چشم از نگاهت می گیرد و می‌گوید:      

:«من مأمورم که شما را نزد عبیدالله ببرم. خدا را در مورد جان خویش به یادت می‌آورم که اگر بجنگی کشته خواهی شد.»

عرق سردی بر پیشانی‌اش می‌نشیند. احساس می‌کند از درون ذره ذره می‌سوزد و هوای این صحرا را بسیار سرد می‌یابد. کاش می‌شد آن خودی که این گونه انتخاب کرده را از هستی‌اش بیرون کند و آن را در جایی دوردست که دست هیچ حیوانی به آن نرسد رها کند. چیزی در درونش وقیحانه لبخند می‌زند و به او نزدیک‌تر می‌شود. همان خودی است که از او کینه به دل گرفته است که حالا بزرگتر می‌نماید و به او شبیه‌تر شده است. یادش می‌آید که این صحنه را بارها و بارها تجربه کرده است. احساس پیری و فرسوده شدن می‌کند. همچون مردابی است که گیاهان هرز همه جایش را فرا گرفته‌اند و اجازه‌ی جاری شدن را به او نمی‌دهند. زانوانش سبک می‌شوند و احساس کرختی در جای جای تنش راهی پیدا می‌کند و در آن نفوذ می‌کند. خودش را روی تن تخته‌سنگ رها می‌کند. گویی عنکبوت هم به او پوزخند می‌زند. دستش را تا نزدیک چندضلعی‌ها پیش می‌برد. عنکبوت می‌ترسد. خانه‌اش را می‌گذارد و  به سرعت در میان سنگ‌ها گم می‌شود. دوباره احساس داغی می‌کند… .

در آسمان خبری از ماه نیست و ابرها نیز هر کدام به سویی گریخته‌اند. صبح اما، آرام آرام از راهی دور سر می‌زند و رفته رفته رنگ‌ها را تغییر می‌دهد. وقتی که وسعت شب همه‌ی دشت را فرا گرفته همه‌چیز این صحرا مبهم و دهشتناک است. باید مراقب بود که پایت به سنگی گیر نکند و بوته‌ای ناخودآگاه زخمی‌ات نکند. اما در رنگی آمیخته که صبح رفته رفته در آن غلظت می‌یابد زبان طبیعت جور دیگری سخن می‌گوید. سنگ از قرار و اطمینان در زمینه‌ای بی‌انتها می‌گوید و بوته از استحکام ریشه‌هایش در صحرایی بی آب و علف. آفتاب که می‌آید طپش باز هم بیشتر می‌شود. تخته‌سنگ گویی در انتظار نشسته تا مسافری از راه برسد و از هم‌نشینی با او اندکی بیاساید و بوته سایه‌اش را روی زمین خشک پهن می کند تا مسافر از خنکایش بنوشد و با شوقی دوباره به «راه»بزند.

«سفر ادامه دارد و شب از کناره می‌رود

گریوه‌ها و دشت‌های رهگذر

دوباره شکل یافتند و روشنی

که آفریدگار هستی است

دوباره آفریدشان»

احساس خستگی بی‌نهایتی می‌کند. گویی تمام شب را یکنفس دویده است. دایم پایش به سنگی گیر کرده و خارها زخمی‌اش کرده‌‌اند. اما حالا روبه‌روی صبحی که هر لحظه غلیظ‌تر می‌شود و آشکارتر می‌کند ایستاده است. حالا چیزی به جز در خود پیچیدنی فرساینده و پس از آن شرمی سنگین در او بیدارشده است. دوست دارد به «راه» بزند… .

«من آن نیم که بودم

این لحظه دیگرم

در خویش می سرایم

دریا و صبح را»

با انبوهی از اوهام کین‌آلود و خسته از راه رسیدند. مأمور بودند که نگذارند پیشتر روی و اگر قصد مقاومت کردی شمشیر برکشند. به یارانت گفتی به آنان و اسبانشان آب بدهند و خود نیز پیشاپیش آنها به یاریشان شتافتی.

«ناگاه، ترکید بغض تندر

در صبر ابرها

پاشید خون صاعقه

بر سبزه‌ی جوان»

صدای تاختن سم اسبان را بر قلب خود می‌شنود. برمی‌خیزد؛ خود را بین بهشت و جهنم مخیر می‌بیند. در انتهای این راه تو ایستاده‌ای چشم به راه… .

اذان می‌گویند …

:«نمازت را با ما می‌خوانی یا با سپاهیانت؟»

«در لحظه‌ای که کج شد فریادها همه

در زیر ثقل شب

ناگاه برگ لاله برون آمد از محاق

آن‌گاه

دید

مشتی طلوع کامل بر آبها روان»

مرد پاسخ می‌دهد: «با شما!» و شهادت می‌دهد که جز بهشت را نخواهد گزید… .

و اسبش را پی می‌کند.

تا طلوع خورشید راهی نمانده است… .

 

// // ?>


حکایت پیام‌آوری و میراث‌داری

بسم الله الرحمن الرحیم
… صبا در آن سپیده‌دم، بر شهیدان می‌وزید. خانواده‌ی پیامبر در کنار شهیدان، در سرزمینی بودند که پیکرهای شهیدان بر خاک افتاده بود. سپاه عمربن‌سعد می‌خواستند آنان را حرکت دهند و زینب و رباب و ام‌کلثوم و فاطمه و سکینه و … امام سجاد، چگونه بروند؟
… نوشته‌اند که وقتی نگاه خانواده‌ی پیامبر، علی‌بن‌حسین، و زنان و کودکان بر اجساد شهیدان بود و زینب سخن می‌گفت، همه، دوست و دشمن، می‌گریستند و هیچ‌کس قرار پیدا نمی‌کرد. به تعبیر دِعبل:
… چگونه می‌توانستند قرار و آرام یابند، حالی که در میان اسیران، زینب، با همه‌ی گرمی دل و جانش فریاد می‌زد که: یا احمد! این حسین توست که با شمشیرها پاره‌پاره شده است و در خون غلتیده و شهید گردیده است.
نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت کردند. روز عاشورا، شام عاشورا، و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند.
علی‌بن‌حسین، که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت، نگران زینب بود، می‌گوید: «شب یازدهم، زینب نماز شب را نشسته می‌خواند.»
از دعایی که از زینب(س) به یادگار مانده است، می‌توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است و کوهسار اراده‌ی پولادین او، در برابر چه توفان‌های کوبنده‌ای ایستاده است. با خدای خود می‌گوید: «یا عماد من لا عماد له، و یا سند من لا سند له، یا من سجد لک سواد اللیل و بیاضی النهار و شعاع الشمس و خفیف الشجر و دوّی الماء، یا الله یا الله یا الله» «ای پناه‌گاه آن که جز تو پناهی ندارد، ای تکیه‌گاه آن که جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسد، ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب، بر تو سجده می‌کنند. ای خداوند، ای خداوند، ای خداوند…»
کوفه را آب و جارو کرده بودند. عبیدالله بن زیاد دستور داده بود بر سردر قصر دارالاماره، گچ تازه کشیده بودند. می‌خواست هر قدر ممکن است فضای پر از شور و شادی تدارک کنند؛ یعنی سپاه یزید (به قول آنان، امیرمؤمنان) پیروز شده است؛ پیروزی سپاه عبیدالله بن زیاد بر حسین، که با خانواده‌ی خود بر حکومت شوریده و خروج کرده است.
… مردم در خیابان‌های کوفه جمع شده بودند. … مسیر کاروان آزادگان و سرهای شهدا را از خیابان‌های اصلی کوفه، تا میدان مرکزی شهر، که دارالاماره در آن بود ترتیب داده بودند. خانواده‌ی پیامبر، حدود بیست سال پیش، قریب پنج سال در دوران حکومت علی، در این شهر زندگی کرده‌اند. با مردم آشنا هستند و امروز خانواده‌ی علی وارد کوفه می‌شوند.
… زنی از میان جمع پرسید: «شما اسیران، از کدام گروه هستید؟» گفتند: «ما اسیران آل محمد هستیم.»
برخی مردم کوفه، خرما و نان و گردو برای اسیران آورده بودند، زینب گفت: «صدقه بر خانواده‌ی ما حرام است» و نان و خرما و گردوی مردم کوفه را به کناری انداخت. صدای گریه از میان جمع بلند شده بود. بغض‌ها می‌شکست و مردم می‌گریستند.
علی‌بن‌حسین، که دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و هنوز تب‌زده و بیمار بود و صدایش آرام و رنجور، گفت: …«این مردم دارند برای ما گریه و زاری می‌کنند؟ پس چه کسانی ما را کشته‌اند؟»
چگونه زینب چنان سخن گفت که سخنان او تار و پود نظام استبدادی را از یکدیگر گسیخت؟ سخن گفتن او، شباهتی تمام به سخنان علی داشت و نیز حالات او، حالات علی بود. عده‌ای مات و متحیر مانده بودند که علی با آن خوراک ناچیز، که تا گرسنه نمی‌شد لقمه‌ای نمی‌خورد، با آن خواب اندک، که تا خواب به سراغش نمی‌آمد به جستجوی خواب نمی‌رفت، چگونه آن‌چنان رشید و دلاورانه می‌جنگید؟ خود می‌گوبد:
چنان بینم که گوینده‌ی شما بگوید: اگر پسر ابوطالب را خوراک این است، ناتوانی، او را از کشتن هماوردان بنشاند و از جنگ با دلاورمردان باز ماند. بدانید، درختی را که در بیابان خشک روید، شاخه سخت‌تر بود و سبزه‌های خوش‌نما را پوست، نازک‌تر؛ و رستنی‌های صحرایی را آتش، افروخته‏تر و خاموشی آن دیرتر.
آن همه رنج و مصیبت جان زینب را صیقل داده بود … . کلمات زینب گویی جریان مذاب آتش بود که از قلب پردود آتشفشانش سر می‌کشید. سرهای شهیدان در برابر، چهره‌های پر غم و نجیب و معصوم خانواده‌ی پیامبر در کنار، زنجیر در دست و پای علی بن حسین که هنوز از تب می‌سوزد و … با دست به مردم اشاره کرد که ساکت شوید. تنها روح نیرومند او می‌توانست صدای هلهله و شادی و نیز گریه‌ی مردم کوفه را آرام کند. مردم آرام شدند. شتران و اسبان، که اسیران بدون جهاز بر پشت آنان بودند، ایستاده بودند. زنگ‌ها از صدا افتادند.
زینب پس از ستایش خداوند گفت:
مردم کوفه! مردم مکار فریب‌کار! مردم خوار بی‌مقدار! بگریید که همیشه دیده‌هایتان گریان و سینه‌هایتان بریان باد! زنی رشته‌باف را مانید که آنچه استوار بافته است از هم جدا سازد. پیمان‌های شما دروغ است و چراغ ایمانتان بی‌فروغ. مردمی هستید لاف‌زن و بلندپرواز! خودنما و حیلت‌ساز! دوست‌کش و دشمن‌نواز! چون سبزه‌ی پارگین، درون سوگنده، برون سبز و رنگین. نابکار چون سنگ گورِ نقره‌آگین. چه زشت‌کردارید! خشم خدا را خریدید و در آتش دوزخ جاوید خزیدید.
می‌گریید؟ بگریید که سزاوار گریستنید، نه در خور شادمان زیستن! داغ ننگی بر خود نهادید که روزگاران برآید و آن ننگ نزداید. این ننگ را چگونه می‌شویید؟ و پاسخ کشتن فرزند پیغمبر را چه می‌گویید؟ سید جوانان اهل بهشت و چراغ راه شما مردم زشت، که در سختی یارتان بود و در بلاها غم‌خوار. نیست و نابود شوید ای مردم غدّار.
هرآینه باد در دست دارید و در معامله‌ای که کردید زیان‌کارید و به خشم خدا گرفتار، و خواری و مذلت بر شما باد. کاری سخت زشت کردید، که بیم می‌رود آسمان‌ها شکافته شود و زمین کافته و کوه‌ها از هم گداخته.
می‌دانید چگونه جگر رسول خدا را خستید؟ و حرمت او را شکستید و چه خونی ریختید؟ و چه خاکی بر سر بیختید؟ زشت و نابخردانه کاری کردید، که زمین و آسمان از شر آن لب‌ریز است و شگفت مدارید که چشم فلک خون‌ریز است. همانا عذاب آخرت سخت‌تر است و زیان‌کاران را نه یار و نه یاور است.
این مهلت، شما را فریفته نگرداند! که خدا گناه‌کاران را زودازود به کیفر نمی‌رساند و سرانجام، خون مظلوم را می‌ستاند. اما مراقب ما و شماست و گناه‌کاران را به دوزخ می‌کشاند.
بشیربن‌حذیم الاسدی گفته است: «در‌آن روز به زینب نگاه می‌کردم و تا به آن روز ندیده بودم بانوی بزرگ‌منش و سخن‌وری همانند او. انگار زبان امیر‌المؤمنین علی در کام اوست که این‌گونه سخن می‌گوید. مردم انگشت به دندان می‌گزیدند و از دیدگان اشک می‌باریدند…»
… عاشورا آنچنان صحنه‌ی هستی را دگرگون کرده بود که انگار آثار قیامت پیداست. سخنان زینب، صحنه‌ای دیگر از قیامت را در برابر مردم قرار داد.
در روز قیامت ستمگران دستان خود را به دندان می‌گزند »و یوم یعضّ الظّالم علی یدیه و یقول یا لیتنی اتّخدت مع الرسول سبیلا»(۱) «روزی که ستمگر دستان خود را به دندان گزد و گوید ای کاش راهی با رسول برگرفته بودم» … .
اسیران وارد مجلس ابن زیاد شدند. صحنه برای شکستن روحیه‌ی آنان در ظاهر امر هیچ‌گونه کاستی ندارد: مردم پیمان‌شکن کوفه، اشراف و بزرگان، رؤسای قبایل که خود دعوت‌کننده‌ی امام حسین و خانواده‌ی پیامبر بودند، فرماندهان سپاه که دستشان به خون حسین و فرزندان پیامبر آغشته است، و سرهای شهیدان که هریک سلسله‌ای از خاطرات را پیش روی زینب و علی‌بن‌حسین زنده می‌کنند، تابلویی بود در برابر دیدگان اسیران.
زینب، کهن‌ترین جامه‌های خود را پوشیده بود. آرام و ناشناس کناری نشسته بود … عبیدالله، که به احتمال بسیار زینب را شناخته بود، برای تحقیر پرسید: «این زن کیست؟» زینب به او پاسخ نداد. بار دوم پرسید. باز هم جوابی نشنید. ابهت و رعبت مورد انتظار عبیدالله بن زیاد با شلاق سکوت زینب آسیب دید. سه‌باره پرسید. زینب همچنان خاموش بود. … یکی از زنان گفت: «این زینب است، دختر فاطمه».
عبیدالله بن زیاد همه‌ی خشم خود را در جمله‌ای خلاصه کرد: «سپاس خداوندی را که شما را رسوا کرد و کشت و قصه و فتنه‌ی شما را دروغ گردانید.»
زینب گفت: … «سپاس خداوندی را سزاست که ما را به وجود محمد گرامی داشت و ما را پاک و پیراسته گردانید. نه چنان است که تو می‌گویی. بلکه تبه‌کار، رسوا و بدکار، تکذیب می‌شود.»
ابن‌زیاد گفت: «کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟»
زینب گفت: … «جز زیبایی ندیدم. شهادت برای آنان مقدر شده بود، پس به سوی کشتن‌گاه خود رفتند. به زودی خداوند آنان و تو را فراهم می‌اورد تا در پیشگاه خداوند حجت گویید و داوری خواهید. بنگر که در آن روز پیروزی و رستگاری از آنِ کیست، مادرت به عزایت بنشیند، پسر مرجانه!»
… ابن‌زیاد خشمگین و برافروخته، در حالی‌که هیچ‌گونه تسلطی بر خویش نداشت به طرف زینب یورش برد. عمرو بن حریث او را آرام کرد و گفت: «امیر! او زن است. سخن زن اعتباری ندارد!» [عبیدالله] یک بار دیگر خشم فروخورده و عصبیت جاهلی خود را در جمله‌ای گنجاند و گفت: «سرانجام خداوند دل مرا از سرکش (حسین) و دیگر سرکشان خاندان تو خنک کرد.»
… زینب … در حالیکه اشک چشمانش را پوشانده بود گفت: … «به جانم سوگند، سالار مرا کشتی، شاخه‌های درخت زندگی‌ام را بریدی و ریشه‌ام را بر کندی. اگر این‌ها دل تو را خنک می‌کند، خوش‌دل باش!»
عبیدالله‌بن‌زیاد گفت: «این زن سجاعه است. سجع(۲) می‌گوید.» … زینب گفت: «مرا با سجع چه کار؟ کلمات همان‌گونه که سینه‌ام می‌جوشد بر زبانم جاری می‌شود. من که فرصتی برای سجع ندارم.»
به گمان قوی، در روز اول ماه صفر سال ۶۱ هجری، کاروان آزادگان وارد دمشق شدند … آنان را زمانی به مجلس یزید وارد کردند که سر حسین در برابر یزید بود و یزید با چوب‌دستی خود به لب‌ها و دندان‌های حسین می‌زد. یزید در حالی‌که با عصایش بر چهره‌ی امام حسین(ع) می‌زد، اشعار زیر را که از عبدالله بن الزعبری است و او خود نیز ابیاتی به آن افزوده بود می‌خواند:
ای کاش پیروان قبیله‌ی من که در جنگ بدر کشته شدند، می‌دیدند که چگونه قبیله‌ی خزرج در برابر نیزه‌ها به زاری افتاده‏اند. از شادمانی هلهله می‌کردند و می‌گفتند ای یزید، دستت درد نکند. به تلافی جنگ بدر، بزرگان آنان را کشتیم و حسابمان با آنان تسویه شد. خاندان هاشم، با سلطنت بازی کردند. وگرنه نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شده است … .
چنین صحنه‌ی تلخ و جانگدازی را خانواده‌ی پیامبر در کوفه نیز دیده بودند. آرام و پرشکوه وارد مجلس شدند.
نخستین جمله را علی‌بن‌حسین ادا کرد. زنجیر بر دست و گردنش بود. گفت: «چه گمان می‌کنی اگر جد ما، پیامبر خدا، ما را در چنین حالتی می‌دید؟»
همین جمله‌ی کوتاه شادمانی و غرور یزید را شکست. او خود را امیرالمؤمنین و جانشین پیامبر می‌دانست. حال علی‌بن‌حسین می‌گوید: اگر پیامبرآنان را با دست‌های زنجیر شده می‌دید، چه می‌کرد؟
صدای گریه‌ی عده‌ای در مجلس بلند شد. یزید که منفعل شده بود، گفت: «خداوند پسر مرجانه را رسوا کند. اگر بین او و شما خویشاوندی بود، چنین نمی‌کرد.» گفت زنجیرها را بردارند و طناب‌هایی که با آن اسیران را به یکدیگر بسته بودند باز کنند.
… یزید نگاهی به اسیران افکند. از علی‌بن‌حسین پرسید: «جوان، نامت چیست؟» گفت: «علی‌بن‌حسین.» یزید گفت: «ای علی. پدر تو خویشاوندی‌اش را با من قطع کرد. حق مرا انکار نمود و بر سر قدرت و سلطنت با من منازعت کرد. خداوند با او چنان رفتار کرد که دیدی.» علی‌بن‌حسین این آیه را تلاوت کرد: «ما اصابکم من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها انّ ذلک علی الله یسیر»(۳) «هیچ مصیبتى نه در زمین و نه در نفسهاى شما [= به شما] نرسد مگر آنکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم در کتابى است؛ این [کار] بر خدا آسان است.»
یزید به پسرش، خالد، اشاره کرد که علی‌بن‌حسین را پاسخ دهد. می‌خواست نشان دهد پسر او از پسر حسین چیزی کم نمی‌آورد. خالد مات و ساکت ماند. … یزید خودش این آیه را تلاوت کرد که: «و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر»(۴) «و هر [گونه] مصیبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و [خدا] از بسیارى درمى‏گذرد.»
علی‌بن‌حسین به یزید گفت: «ای پسر معاویه و هند و صخر. حکومت در دست آباء و اجداد من بوده است پیش از آنکه تو متولد شوی. جد من، علی‌بن‌ابی‌طالب، که خداوند از او خشنود باد، در بدر و احد و احزاب، پرچم پیامبر خدا را در دست داشت و در دست پدر تو و جد تو، پرچم کافران بود.»(۵) …  «وای بر تو ای یزید. اگر می‌دانستی که چه کرده‌ای و درباره‌ی پدر و خاندان و برادر و عموهای من چه جنایت‌هایی مرتکب شده‌ای، اگر می‌دانستی، به کوهستان‌ها می‌گریختی و بر خاک و خاکستر می‌نشستی و به مصیبت و ماتم فرامی‌خواندی. آیا باید سر حسین، پسر علی و فاطمه، که امانت رسول خدا بود، در جلوی دروازه‌ی شهر شما نصب شود؟ ای یزید! روز قیامت وقتی مردم به پا می‌خیزند، تو را به خواری و پشیمانی بشارت می‌دهم.»
یزید پاسخی نداشت. سرافکنده و درمانده شده بود. دوباره با عصایش شروع کرد به ضربه زدن به صورت حسین. … در درون زینب توفانی از درد و آتش برپا بود … صدای زینب در مجلس یزید بلند شد:
سپاس خدای را که پروردگار هر دو جهان است، و درود و سلام او بر سالار رسولان. خداوند راست گفت آنجا که می‌گوید: «ثم کان عاقبه الّذین اساؤا السّوآی أن کذّبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزئون»(۶) «آنگاه فرجام کسانى که بدى کردند [بسى] بدتر بود، [چرا] که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به ریشخند مى‏گرفتند.»
یزید، پنداری اکنون که زمین و آسمان بر ما تنگ است، و چون اسیران شهر به شهرمان می‌برند، در پیش‌گاه خدا ما را ننگ است؟ و تو را بزرگواری است و آنچه کردی نشانه‌ی سالاری؟ به خود می‌بالی و از کرده‌ی خویش خوشحالی که تو را جهان به کام است و کارهایت به نظام؟ نه چنین است. این شادی، تو را عزاست و این مهلت، برای تو بلاست و این گفته‌ی خداست: «و لایحسبنّ الّذین کفروا أنّما نملی لهم خیر لأنفسهم إنما نملی لهم لیزدادوا إثماً و لهم عذاب مهین»(۷) «و البته نباید کسانى که کافر شده‏اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏دهیم براى آنان نیکوست، ما فقط به ایشان مهلت مى‏دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند، و [آنگاه] عذابى خفت‏آور خواهند داشت.»
… با چوبدستی به دندان جگرگوشه‌ی پیغمبر می‌زنی؟ و جای کشتگانت را در بدر خالی می‌کنی که کاش بودند و می‌ستودند؟ آنچه را کردی خرد می‌شماری و خود را بی‌گناه می‌پنداری؟ چرا شاد نباشی؟ که دل ما را خستی و از رنج سوزش درون رستی وآنچه ریختی، خون جوانان عبدالمطلب بود. ستارگان زمین، و فرزندان رسول رب العالمین.
و به زودی بر آنان خواهی در آمد، در پیشگاه خدای متعال. و دوست خواهی داشت که کاش کور بودی و لال، و نمی‌گفتی «چه خوش بود که کشتگان من در بدر اینجا بودند و مرا شادباش می‌گفتند و شادی می‌نمودند.»
خدایا، حق ما را بستان و کسانی را که بر ما ستم کردند، به کیفر رسان. یزید! به خدا جز پوست خود را ندریدی، و جز گوشت خود را نبریدی، و به زودی و ناخواسته بر رسول خدا در می‌آیی. روزی که خویشان و کسان او در بهشت غنوده‌اند و خدایشان در کنار هم آورده  است و از بیم و پریشانی آسوده‌اند. این گفته‌ی خدای بزرگ است که «و لاتحسبنّ الّذین قُتلوا فی سبیل الله امواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون»(۸) «هرگز کسانى را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار، بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند.»
به زودی آنکه تو را بر این مسند نشانده و گردن مسلمانان را زیر فرمان تو کشانده، خواهد دانست که زیان‌کار کیست و خوار و بی‌مایه چه کسی است.
در آن روز، داور خدا و دادخواه، مصطفی و گواه بر تو، دست و پاهاست.
اما ای دشمن و دشمن‌زاده‌ی خدا، من هم‌اکنون تو را خوار می‌دارم و سرزنش تو را به چیزی نمی‌شمارم. اما چه کنم که دیده‌ها گریان است و سینه‌ها بریان، و دردی که از کشته شدن حسین به دل داریم، بی‌درمان.
… یزید! اگر امروز غنیمت خود از ما گرفتی، غرامت خود از تو می‌گیریم. در آن روز، جز کرده‌ی زشت چیزی نداری.
تو پسر مرجانه را به فریاد می‌خوانی و او از تو یاری می‌خواهد، با یارانت در کنار میزان ایستاده، چون سگان بر آنان بانگ می‌زنی و آنان به روی تو بانگ می‌زنند و می‌بینی نیکوترین توشه‌ای که معاویه برای تو ساخت، کشتن فرزند پیغمبر بود که گردنت انداخت. به خدا، که جز از خدا نمی‌ترسم و جز به او شکوه نمی‌برم. هر حیله‌ای داری به کار بر و از هر کوششی که توانی، دست مدار و دست دشمنی از آستین برآر، که به خدا، این عار به روزگار ز تو شسته نشود.
سپاس خدای را که پایان کار سادات جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را برای آنان واجب انگاشت.
از خدا می‌خواهم که پایه‌ی قدر آنان را والا گرداند، و فضل خویش را به ایشان عطا فرماید، که او مددکار تواناست.
یزید گفت: … «فریادی است که از فریادکنندگان (زنان) شایسته است و نوحه‌گران را نوحه‌ی دیگران آرام می‌کند»!
یزید فرمان داد که مردم در مسجد جامع حاضر شوند. به خطیب مسجد گفت: «منبر برو و مردم را از بدکاری‌های علی و حسین آگاه کن»! خطیب یزید بالا منبر رفت و هر چه می‌توانست در وصف و مدح معاویه و یزید داد سخن داد و هر چه توان داشت، در ناسزاگویی به علی و حسین به کار برد.
علی‌بن‌حسین فریاد زد: «وای بر تو ای خطیب! خشنودی مخلوق را بر خشم خدای خالق ترجیح داده‌ای؟ سرانجام و جایگاه خود را در آتش بنگر.» و آنگاه به یزید گفت: «آیا اجازه می‌دهی من هم از فراز این چوب‌ها با مردم سخن بگویم؟ سخنی که باعث خشنودی خداوند و مردمی که در مسجد حاضرند شود و موجب پاداش و ثواب آنان؟» یزید امتناع کرد. برخی از مردم گفتند: «ای امیرمؤمنان! بگذار این جوان منبر برود، باشد که از او سخن بشنویم.» … .
علی‌بن‌حسین فراز منبر رفت. البته او خود کلمه‌ی «منبر» را به کار نبرد، بلکه گفت «چوب‌ها» و با این لفظ حتی منبر یزید را به رسمیت و هویت نشناخت. پس از ستایش خداوند متعال و درود بر پیامبر اسلام گفت:
ای مردم! به ما شش چیز عطیه داده شده است و به هفت مورد برتری یافته‌ایم. به ما دانش و شکیبایی و بخشش و فصاحت و دلیری و عشق در دل‌های مؤمنان داده شده است و برتری ما به این است که پیامبر برگزیده، محمد، از ماست، صدّیق از ماست، جعفر طیار از ماست، شیرخدا و شیر رسول خدا، علی، از ماست، سالار زنان جهان، فاطمه‌ی زهرا از ماست، هر دو سبط و آقای جوانان بهشت از ما هستند. مردم! کسی که مرا می‌شناسد، می‌شناسد و آن که مرا نمی‌شناسد، خودم را معرفی می‌کنم تا بشناسد.
من، پسر مکه و منایم. من پسر زمزم و صفایم. من پسر کسی هستم که زکات را در گوشه‌ی عبایش می‌گرفت و به مستمندان می‌داد. من پسر کسی هستم که بهترین کسی بود که سعی و طواف انجام می‌داد، حج به جای می‌آورد و لبیک می‌گفت. من پسر کسی هستم که بر براق نشست و به آسمان رفت. از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد. پس پاک است خداوندی که او را سیر داد. من پسر کسی هستم که جبرئیل او را تا سدره‌المنتهی برد. من پسر کسی هستم که آن‌چنان نزدیک شد و نزدیک‌تر که «فکان قاب قوسین أو ادنی»(۹) «اندازه‌ی پهنای دو کمان یا نزدیک‌تر.» من پسر کسی هستم که با فرشتگان آسمان به نماز ایستاد. من پسر کسی هستم که خداوند جلیل بر او وحی فرستاد. من پسر محمّد مصطفایم.
من پسر کسی هستم که با شمشیر بر چهره‌ی مشرکین می‌زد تا بگویند که جز خدای یگانه، خداوندی نیست. من پسر کسی هستم که دو بار بیعت کرد و به سوی دو قبله نماز گزارد و در بدر و حنین جنگید و لحظه‌ای به خداوند کفر نورزید. پیشوا و تکیه‌گاه مسلمانان بود و با ناکثین و مارقین و قاسطین مبارزه کرد. بخشنده و هوشمند و دلیر بود. مکی و مدنی، پدر حسن و حسین، علی‌بن‌ابی‌طالب.
من پسر فاطمه‌ی زهرا هستم. پسر سالار زنان. من پسر پاره‌ی تن پیامبر هستم.
من پسر کسی هستم که او را مظلومانه در خون کشیدند، سرش را از قفا بریدند، تشنه جان داد و تنش بر خاک کربلا رها ماند. عمامه و ردایش را ربودند، در حالی که فرشتگان آسمان می‌گریستند و پرندگان آسمان سیلاب اشک از دیده گشودند. من پسر کسی هستم که سر او را بر نیزه زدند و خانواده‌ی او را از عراق به شام، به اسیری بردند …
صدای مردم به ناله و ضجه بلند شده بود. یزید و مأموران او، بهت زده بر جای مانده بودند و مردم به صدای بلند می‌گریستند. … یزید بی‌تعادل و سراسیمه بود. چگونه سخن علی‌بن‌حسین را قطع کند؟ … درمانده و پریشان فریاد زد: «مؤذن! اذان بگو.»
صدای مؤذن در مسجد پیچید: «أشهد أن لا اله الا الله» علی‌بن‌حسین گفت: «همه‌ی تار و پود وجودم به یگانگی خداوند شهادت می‌دهد.»
مؤذن گفت: «أشهد أن محمداً رسول‌اللّه» علی‌بن‌حسین از بالای منبر فریاد زد: «یزید! محمد کیست؟ جد توست یا جد من؟! اگر بگویی جد توست دروغ گفته‌ای، و اگر بگویی جد من است، چرا فرزندان او را کشتی؟»
اذان تمام شده بود. یزید، خرد و خراب و بر باد رفته و رسوا، در محراب به نماز ایستاد.
 
(برگرفته از کتاب «پیام‌آور عاشورا»، نوشته‌ی عطاءالله مهاجرانی، بخش‌های ۵۹ به بعد)
 
***
 
در نهج‌البلاغه خوانده‌ایم که پس از پیروزی علی(ع) در جنگ جمل، یکی از یاران وی گفت که دوست داشتم برادرم اینجا بود تا ببیند خدا چگونه تو را بر دشمنانت نصرت بخشید. علی(ع) پرسید: «برادرت دوست‌دار ماست؟» گفت: آری. علی(ع) فرمود: «پس با ما بوده است. مردمانی هم که هنوز در پشت پدران و زهدان مادرانند، در این کارزار با ما هستند، مردمی که گردش روزگار پیوسته آنان را روی کار آورد و ایمان بدان‌ها نیرومند شود.»(۱۰)
اکنون، اگر دوست‌دار حسین(ع) باشیم، ما نیز از جمله حاضران و بازماندگان واقعه‌ی کربلاییم، و میراثی از آن واقعه در نزد ماست. تا پاس آن میراث چگونه بگزاریم.
————–
 
پاورقی‌ها:
 
۱- سوره‌ی فرقان، آیه ۲۷
۲- سخن موزون. و سجاعه به این معنی است که از جملات موزون استفاده می‌کند.
۳- سوره‌ی حدید، آیه ۲۲
۴- سوره‌ی شوری، آیه ۳۰
۵- این سخن امام پاسخی به اشعاری است که پیش از این از زبان یزید نقل شد.
۶- سوره‌ی روم، آیه ۱۰
۷- سوره‌ی آل‌عمران، آیه ۱۷۸
۸- سوره‌ی آل‌عمران، آیه ۱۶۹
۹- سوره‌ی نجم، آیه ۹
۱۰- نهج‌البلاغه، خطبه ۱۲
 

 

// // ?>


زیر شمشیر غمش …

منظر اسبی یله در گلوگاه خونین صبح؛ باریک میان و فراخ سینه، افراشته سر و پریشان یال… با کوبش نرم آهنگ سم‌ها بر خاک و رقص همساز ساق‌ها و عضله‌ها: زیر پوستی‌ شفاف و ابلق؛ و در زمینه‌ی زرد آتشین بیابان… و درآمیختگی رنگ‌های شب و صبح و خورشید در حال طلوع… وه، چه رؤیایی!

چه می‌دانم؟ شاید اگر آدمی‌ اسیر خود نبود، عمرش کفاف تماشای یک طلوع و یک تازش را هم نمی‌داد. لیک، زمانه از آنچه نیکوست، پشت نموده بود…!

…..

در چنبر خود و در انبوه سواران؛ اما بی‌‌پناه و تنها، چون شبحی سرگردان می‌گشت. دور سوارانش میچرخید؛ اسب را هِی‌ میکرد؛ به قافله نزدیک می‌شد و از آن فاصله می‌گرفت. پس و پیش می‌رفت، ‌گویی که تمام راه‌ها را بسته می‌یافت! می‌‌ایستاد و آسمان و زمین و سواران و قافله را در کاسه‌ی چشم‌هایش می‌چلاند. لیک، عرصه تنگ‌‌تر شده بود.

پیش خود خیال‌ها کرده بود؛ نقشه‌ها چیده بود؛ امید‌ها بسته بود؛ اما با جوابی که از کوفه رسیده بود تمام آن نقشه‌ها و خیال‌ها و امید‌ها چون حبابی به هوا رفته بود. چیزی که اکنون برایش مسلم شده بود، جهل خود نسبت به خود و نسبت به حکومتی بود که او یکی‌ از کارگزارانش بود. او بعد از آن همه سال نه خودش را شناخته بود نه‌ فرستادگانش را. تاکنون دنیا برایش عرصه‌گاهی‌ وسیع بود که می‌شد در آن جنگید، عشق ورزید، زاد و ولد کرد، خورد و خوابید، عبادت کرد و نیاز برد؛ خنده کرد و گریست، تفرّج کرد و غمگین شد و شادی نمود و … دیگر بیش از اینش نمی‌شناخت.

از دست خود کجا می‌شود گریخت؟ درد فراگیر است.

و خود همه شکی. ”یقین“ فقط ، ”تردیدی“ است که درون توست. از پیله‌ای که دور خود تنیده‌ای، برون آی.  لحظه‌ای درنگ کن. پشت این دیوار فروریزنده که تویی ، مردی دیگر به صلابه کشیده شده است.

این زمان، دیگرآن عشوه‌های کاذب را خریداری نیست. پرده‌های مکر دریده شده است. زمانه غدار است و مردم، دین خدا را تا زمانی که به کار دنیایشان می‌آید ، چون لیسیدنی‌ای، زیر زبانشان مزمزه می‌کنند. و اینت کوه‌آهن مردی از سلاله‌ی پیامبران، شمشیر بر دست، بر دنیای دروغینت تاخته است و تو نامه بر دست، دریوزگی درگاه پسر مرجانه را می‌کنی…!

بنویس…! آری بنویس: من، حربن یزید ریاحی، حسین‌بن‌علی را چونان که فرموده بودی در دیولاخی بی‌آب و آبادی فرود آورده‌ام.

بنویس: دشت هموار است؛ خورشید سوزاننده و خارها خلنده…

بنویس: از هیبت ما ، آهو بچگان رمنده، مادرانشان را گم کرده‌اند…

بنویس: خیمه‌های قافله پشت به تپه‌ای کوتاه، بر پا شده‌اند و صدای گریه‌ی طفلان بی‌تاب از هم‌اکنون به گوش می‌رسد…

بنویس: حسین در چنگال ماست…!

– این زمین چه نام دارد؟

– ”کربلا“!

– خدایا به تو پناهنده‌ام از کرب و بلا… فرود آیید و منزل کنید که اینجا، خوابگاه شتران ما، بارانداز ما و خونریزگاه ماست…

دشتم؛ ”عقر“، نینوا، کربلا……اما هرچه هستم، خاکم!

فرود آی و پا بر روی من بنه. بگذار زخم‌های نهانی سینه‌ام التیام پیدا کند. گو که سنگم و خاک … .

جنگها دیده‌ام. کشتارهای بی‌حساب؛ غارتهای بی‌حد.

ذره ذره‌ی تنم عجین‌شده با خون آدمی است. سینه‌ام نهانگاه بدن‌های پاره پاره است … .

هابیل در آغوش من است … بار گناه آدمی را سال‌هاست که بر دوش می‌کشم … .

اینک تو، سجاده‌ات را بر روی من گسترده‌ای … لب‌هایت به زمزمه در می‌آید. قامتت به خضوع می‌خمد. زانوانت می‌شکند و جبین گشاده‌ات بر تنم می‌ساید … .

و من متبرک می شوم از سر انگشتانت. بعد از این تربت داغدیده‌ام سرمه‌ی چشمان که خواهد بود…؟

می‌‌اندیشید: “ فردا…فردا…“ آخر فردا چگونه روزی بود؟ نمی‌دانست؛ حتی گمان هم نمی‌برد. حساب روزها و شب‌های سختی را که از سر گذرانده بود، نداشت. از لحظه‌ای که با فرمان عبیدلله، قافله را در نینوا به اجبار فرود آورده بود، روحش در قفس تن بی‌تاب‌تر شده بود. روزها را در درون خیمه‌گاهش گذرانده بود و بیدار خوابی شب را در دل‌ شب با پرسه زدنها و واگویه‌هایش … .

در این مدت تمام سعیش آن شده بود که سرانجام کار را دریابد. اکنون فرزند فاطمه با اهل بیت و اندک کسانش در محاصره‌ی کامل قرار گرفته بودند و حکومت به آنچه می‌خواست دست یازیده بود؛ اما اینکه چرا کار این همه به درازا کشیده بود، در نمیافت. دلش گواهی خونریزی را هم نمی‌داد. فکر می‌کرد که رفتاری که تا اینجا با نواده‌ی پیامبر شده، زشت‌تر از آن بوده که ادامه یابد؛ اما آنچه در بیرون از ”او“ جریان داشت، نمودی دیگرگونه از قضایا را نشان می‌داد. نمودی که او با سماجت از باورش سر باز می‌زد.

اکنون شب به پایان خود نزدیک می‌شد و مهلتی را که ابا عبدالله خواسته بود، به لحظه‌های آخرش می‌رسید … .

از بستری که روی آن دراز کشیده بود، برخاست و نشست. بعد تصمیم گرفت بیرون برود و جان ملتهب و روح عرق کرده‌اش را در معرض نسیم صبحگاهی قرار دهد … . به کجا باید می‌رفت؛ به کدام جهنم باید سر می‌گذاشت؛ چه باید می‌کرد؟ نمی‌دانست! هیچ کدامش را نمی‌دانست. به هر طرف که چشم می‌گرداند، سپاهیان خفته را می‌دید که بر خاک گرم لمیده بودند که یا خرناسه‌هایشان بود و ویا درازه‌گوییها و پچپچه‌ها و خنده‌های وقیحانه‌شان.

دوباره نگاهی‌ بر قافله افکند که آنسوتر چون مادری نگران، دردمند و نجواگر، تن بر خاک ساییده بود. ناخواسته، عضله‌های پایش تیر می‌کشید و آنسوتر رفتن را می‌طلبید. پس برخاست و نگاهی‌ به آسمان پر ستاره انداخت. هنوز ساعتی‌ تا دمیدن فجر مانده بود. صبحی‌ که با آمدنش شاید او را هم از آن همه چالش و درد نجات می‌داد.

… مگر جان را یارای آسودن بود؟ مگر می‌شد چشم‌ها را بر هم گذاشت، در بستر پر دردی از عرق و کابوس درهم فرو پیچیده شد. در چنان کشاکش دردآلودی تا چشم‌هایش گرم شد، صدای تیز مؤذن قافله، دشت را آکند.
 
منگ و عجول و تلخ کام از خیمه بیرون زد و با ظرف آبی‌ وضو ساخت. بعد نگاهی‌ به طرف قافله‌ای انداخت که دوش به دوش هم به اقتدای اباعبدالله در رکوع بودند.
 
پیش از آنکه رو به قبله بایستد، خنکای هوای صبحدم را تا عمق جانش بلعید و لحظه‌ای در سپیدی شب‌شکن افق خیره ماند. بعد به نماز ایستاد. رکعت اول را چنان خواند که پیش از این می‌خواند؛ با چاشنی‌ای‌ از وهم و خیالات که درست سر بزنگاه بر جانش آوار می‌شدند؛ اما در رکعت دوم به چنان شفافیت و خلوصی دست یافت که گویی آن سپیدی ظلمات شکن فلق … .

در چنان معرکه‌ای که نعره‌های فرمان‌های جنگی، یکی‌ پشت سر دیگری از ته گلو صادر میشد، مجال نشستن نبود. سلام داد و پیشانی بر خاک سائید و برخاست. با تحلیلی دردآلود از خود به در آمد. کمرش را تنگ تر بست و لحظه‌ای در گیر و دار جوش و خروش سربازان به تماشا ایستاد. آن سوتر نیز نماز به پایان رسیده بود و آن اندک سپاهیان آرایش جنگی کامل یافته بودند.
 
صدایی او را به خود خواند. برگشت و نگریست. یادش آمد که او نیز فرماندهی است از فرماندهان لشگر. شتابان به سوی اسبش رفت؛ اما پا در رکاب لحظه‌ای درنگ کرد:

– دشمن کیست؟

گویی این چند روزه را در تب و تاب یافتن پاسخ این سوال به سر نبرده بود. در پشت اسب جای گرفت؛ چنان شکستن درختی پوک بر زمین. بعد خاموش و سر در گریبان در گوشه‌ای به تماشا ییستاد.

شب شکسته بود. تیغه‌ی خون‌آلود خورشید پیدا بود. آسمان در بالای نیزه‌ها پیدا بود؛ اما هیچ تماشاگری نبود. حتی آن پیران کوفه هم که در بلندیهای اطراف به نظاره ایستاده بودند!

هر که بود یا با ”او“ بود یا بر ”او“.

حجت از هردو طرف بر او تمام شده بود. مرگ بر ذلت پیشی‌ گرفته بود. حکومت خون می‌طلبید و حسین باید کشته می‌شد. اما هنوز هم باورش نمی‌شد.

نه انبوه کوفیان را، نه تیغ‌های برهنه‌ی تشنه به خون را و نه شتاب‌گری‌های عمر بن سعد را. با تمام سماجتش هنوز هم دل‌ به صلاح کارها می‌داد.

اسبش را هی‌ کرد و از آنجایی که ایستاده بود به طرف قلب سپاه رفت و در پهلو به پهلوی پسر سعد افسار را کشید:

– ‌ای پسر سعد، آیا می‌خواهی‌ با این مرد جنگ کنی‌؟

پسر سعد با نگاهی‌ گذرا خندید:

– آری، به خدا جنگی کنم که آسان‌ترین آن پریدن سرها و قلم شدن دست‌ها باشد!

دیگر جای تأمل و ایستادن نبود. فکور و اندیشناک برگشت؛ با سیل خونی که در رگ‌هایش به جریان درآمده بود و با فغانی که در اندرونش سر به قیامت گذاشته بود. دشت را نگریست؛ با خیمه‌ها، سایه‌ها، خنجرها و نیزه‌هایش … .

آمد و در میان سربازانش ایستاد. طالبی ندید و همدلی نیافت. به مادر، زن و فرزندانش اندیشید. بعد نگاهی‌ به پهلو‌دستی‌‌اش انداخت:

– ای ”قره بن قیس“ امروز اسبت را آب داده‌ای؟

– نه‌…!

– نمی‌خواهی آبش دهی‌؟

قره بن قیس ناباورانه نگاهی‌ به رنگ پریده و دست‌های لرزان فرماندهش انداخت و دور شد. حر نفس بلندی بیرون داد. دست بر قبضۀ شمشیرش نهاد و کم کم از سپاهیان فاصله گرفت. اکنون قافله در نزدیکیش قرار گرفته بود. افسار را کشید و لحظه‌ای ایستاد. حس کرد، جانش یارای کشیدن آن همه بار ندامت ندارد. چشم گرداند و اباعبدالله را در میان کاروانیان یافت. سبکبال سپرش را واژگونه گرفت و اسبش را تازاند … .

(برگرفته از کتاب ”زیر شمشیر غمش…“، نوشته‌ی داوود غفارزادگان، انتشارات مدرسه)

// // ?>


دوراهی

(داستانی از عاشورا)

عمرو پسر «قُرظه بن کعب» است. قرظه از صحابه‌ی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و از راویان حدیث و از یاران امیرمؤمنان علیه‌السلام بوده است. در جنگ احد و جنگهای پس از احد در رکاب رسول خدا و امیرمؤمنان حضور داشت و در جنگ صفین یکی از پرچم‌داران لشکر آن حضرت بود و از طرف امیرمؤمنان علیه‌السلام استانداری فارس به وی محوّل گردید. او در سال ۵۱ درگذشت و از او چند فرزند به جا ماند که در میان آنها عمرو علی از شهرت برخوردارند؛ عمرو به خاطر ایثار و فداکاریش در دفاع از حسین علیه‌السلام و علی به جهت شقاوت و بدبختیش!

عمرو همزمان با حسین‌بن علی علیهماالسلام به کربلا وارد گردید و مأموریت مذاکره با عمر سعد را بر وی محول شد. تا ورود شمر به کربلا و قطع مراوده و گفتگو، عمرو بن قرظه این مأموریت خود را به نحو احسن انجام می‌داد. در روز عاشورا از اوّلین کسانی بود که از حسین‌بن علی علیهماالسلام اجازه‌ی جهاد گرفت . پس از مدتی جنگیدن برای تنفس و تجدید قوا به سوی خیمه‌ها برگشت و به هنگام نماز حفاظت از جان امام را به عهده گرفت و در پایان در اثر تیرهای زیادی که بر بدنش وارد شده بود به شهادت نایل گردید.

امّا علی بن قرظه، برادر عمرو.‌ او به همراه عمرسعد و با لشکریان کوفه برای جنگ با حسین‌بن علی علیهماالسلام وارد کربلا گردید. در روز عاشورا چون از شهادت برادرش مطلع گردید از میان صفوف بیرون آمده و امام علیه‌السلام را این‌چنین مورد خطاب قرار داد: «حسین، ای دروغگو و پسر دروغگو، برادر مرا فریب دادی و گمراه کردی و او را به قتل رساندی!» امام علیه‌السلام در پاسخ فرمود: «من برادر تو را فریب ندادم و گمراه نکردم، بلکه خدا او را هدایت کرد و تو را بیراه گذارد.» علی بن قرظه گفت: «خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم!» و به آن حضرت حمله نمود. نافع بن هلال سر راه او قرار گرفت و نیزه‌ای بر او وارد ساخت و او به زمین افتاد. دوستان علی بن قرظه با عجله او را نجات دادند و به سوی لشکر کوفه بازگرداندند و او را معالجه نمودند.

***

متن زیر گفت ‌و گوی دو برادری است که برای لحظه‌ای در دو راهی «انتخاب»، در کنار هم بودند و گویی لحظه‌ای بعد بود که یکی در انتهای مسیر سعادت و عاشقانه مردن بود و دیگری در انتهای راه ذلالت و برده‌وار زیستن.

– برادر،‌ با من باش!

= کدام «من»؟ تو «نیست»ی.

– می‌بینی که هستم و رو به رویت ایستاده‌ام!

= آن نخل بلند،‌ این تخته‌سنگ،‌ این شن‌های داغ،‌ این شتر آرام، همه در برابر من هستند، اما «نیست»ند!

– تو معما می‌گویی،‌ جدل می‌کنی،‌ چیزی که هست،‌ «هست»!

= میان «هست»نی که من می‌گویم با هستنی که تو می‌گویی فرسنگ‌ها فاصله است. تو از نفس هستی می‌گویی و من از حقیقت هستی؛ برای تو هستی زنده بودن،‌ خوردن،‌ خوابیدن و پروار شدن است. تو بهشت را در این‌جا، «این دنیا» باور کرده‌ای. از این رو بیشتر «بودن» تو به بیشتر «ماندن» تو است. اما تو خود،‌ خوب می‌دانی و من نیز به تو می‌گویم که تا انتهای احساس غنا و سعادت خود در این دنیا از کابوس مرگ رهایی نخواهی یافت که دوشادوش بهشت دنیایی‌ات می‌آید و چون سایه آن را می‌پاید و عاقبت روزی غافلگیرت می‌کند و همه رؤیاها و آرزوها و خیالاتت را بر باد می‌دهد.
اما برای من هستی «در راه بودن» است و ماندن مرداب شدن. از این رو چنان ناآرام «رفتن»م‌ که گویی در جهنم هستم و یا پابرهنه بر تابه ایستاده‌ام.
من از مرگ شبیخون نخواهم خورد و عاشقانه به استقبالش می‌روم. «مرگ» واسطه‌ی‌ رسیدن من به هر «آن‌چه» هست که دوست می‌دارم و بهانه‌ی دیدار من است با هر «آن‌که» دوست می‌دارم – جاویدان؛ بی‌احساس ملالی یا اندیشه‌ی حسرت‌آلودی!

– حرفهای قشنگی می‌زنی اما من در آنها «سود»ی نمی‌بینم. من «این‌جا»،‌ »اکنون» را می‌بینم و اعتقادام بر آن «چه» هست که «هست». آن چه دیدنی است. آن‌چه در دست است. من به «نقد»‌ معتقدم. اما تو از اعتقادی می‌گویی که بر مبنایی نادیدنی است. بهشت پس از مرگ؟ دوام؟ راه؟ چه می‌گویی؟!
من می‌مانم و همرنگ جماعتی می‌شوم که زیستن را برای زیستن می‌خواهد، تا زندگی‌ام را نجات داده باشم. متفاوت اندیشیدن و عمل کردن پایه‌های «بودن» را می لرزاند.

= دوباره برگشتیم به همان‌جا که شروع کردیم. تو در خیال خویش بهشت را این‌جا، جا داده‌ای و در واقعی پنداشتن این خیال با جماعتی که «مرده» می‌زیند، هم‌پیمان شده‌ای!
من می‌روم. این‌جا برای «بهشت من» تنگ است. یا باید این‌جا را آن‌جا کرد و یا به سوی آن‌جا رهید.
من با تو از چه می‌گویم؟ از رهیدن؟ از «آنجا»؟ تو به «این‌جا»، «این تنگ‌جا» چسبیده‌ای.                                افسوس که این‌جا برای شنیدن هم‌تنگ است.

***

دو مرد، دو برادر،‌ به هم پشت کردند و از هم دور شدند.

یکی پیچیده در آرزو و هوای خویش            یکی رهیده از دنیا و خواهش‌های خویش
یکی در پی اندیشه‌ی‌ جماعت بی‌نشان از حیات        یکی برای رهاندن و کشیدن این جماعت به سمت حیات
آن یکی ملول است و مرگ را می‌پاید        این یکی در انتظار است و عاشقانه مرگ را می‌خواهد

***

و اینک:

عمرو کنار حسین ایستاده بود و به برادرش می‌نگریست که پشت سر پسر سعد ایستاده بود.

یاد آن گفت‌و گو افتاد،‌ یاد آن راه. آن «دوراهی» که باعث شده بود این دو از هم دور و دورتر شوند تا آن‌جا که دو برادر، در دو صف روبه‌روی هم ایستاده‌اند. یکی بر حسین شمشیر می‌کشد و آن یکی برای حسین.                  

(برگرفته از کتاب «مرثیه‌ای که ناسروده ماند»، نوشته‌ی «پرویز خرسند» با تخلیص و تغییر)

***

از آن گفت‌و گو تا این صحنه! گویی لحظه‌ای است؛ شبیه خواب. اما ا انتخاب یک راه است. یک بار، یک انتخاب، سرنوشتت را تا ابد دگرگون خواهد ساخت. به گونه‌ای خوب و شاید بد!

 

// // ?>