بایگانی دسته: متفرقه



مجموعه‌ای از حکمت‌های و نیایش‌های امام حسین(ع) به مناسبت سالروز ولادت آن حضرت

 

پیش از این، یک مجموعه از حکمت‌ها و نیایش‌های امام حسین(ع) به مناسبت دهه‌ی محرم تهیه شده بود. این بولتن را می‌توانید به مناسبت سالروز ولادت آن حضرت نیز مطالعه کنید یا در محل‌های مناسب توزیع نمایید. نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این بولتن را از آدرس زیر دریافت نمایید.

دریافت بولتن

***

  • [امام حسین(ع)، از پیامبر خدا(ص) روایت نمود:] کسی که دینش را از راه تفکر در نعمت‌های خدا، و تدبر در کتاب او و فهم سنت من به دست آرد، کوه‌ها بجنبند و او از جا نجنبد. و کسی که دینش را از دهان افراد فراگیرد و دنباله‌رو آنان شود، افراد او را به هر سو ببرند و دینش در معرض بزرگ‌ترین زوال است. (گزیده‌ای از سخنان امام حسین(ع)، محمد حکیمی، ص۴۴)

  • [در نامه به مردم بصره:] شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا می‌خوانم، که همانا سنت میرانده شده و بدعت زنده گشته. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، انتشارات بوستان کتاب قم، چاپ یازدهم،ص۷۲)

  • [پس از ورود به کربلا در خطبه‌ای فرمود:] همانا دنیا دگرگون شده و زشتی آن آشکار گردیده و نیکی آن پشت کرده و از آن باقی نمانده جز اندکی، همانند اندک [آبی] که ته ظرفی باقی بماند، و زندگی‌ای پر از خواری در چراگاهی پرسنگلاخ. آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل باز داشته نمی‌شود؟ [در این هنگام] شایسته است که مؤمن به دیدار پروردگار رغبت کند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۵)

  • مردم بندگان دنیایند، و دین، بازیچه‌ای بر سرِ زبان آن‌هاست؛ تا زمانی که زندگی‌شان بچرخد، حول دین می‌گردند، اما چون به بلاها آزموده شوند دینداران اندکند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۵)

  • [در پاسخ نامه‌ی ابن‌زیاد که، در اطاعت فرمان یزید، او را به انتخاب مرگ یا بیعت مخیر کرده بود، فرمود:] رستگار نباد مردمی که خشنودی مخلوق را به بهای کسب غضب خالق خریدند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۰۱)

  • روزی گذر امام حسین(ع) بر عبدالله پسر عمرو عاص افتاد، پس عبدالله گفت: «هر که دوست دارد محبوب‌ترین مردم زمین نزد اهل آسمان را ببیند، پس به این عبور کننده بنگرد، اگر چه من از شب‌های صفین تا کنون با او هم‌سخن نشده‌ام.»

    ابوسعید خُدری [این سخن را شنید و] او را نزد امام حسین(ع) آورد. امام(ع) پرسید: «آیا تو می‌دانستی که من محبوب‌ترین مردم زمین نزد آسمانیانم و با این حال با من و پدرم در صفین به جنگ برخاستی؟ و به خدا سوگند که پدر من بهتر از من بود.»

    عبدالله پوزش خواست و گفت: «پیامبر(ص) به من فرمود: از پدرت اطاعت کن.»

    امام(ع) پاسخ داد: «آیا فرموده‌ی خدای متعال را نشنیده بودی که: ”و اگر [پدر و مادرت] تو را وادارند تا درباره‌ی چیزى که تو را بدان دانشى نیست به من شرک ورزى، از آنان فرمان مبر“ [سوره‌ی لقمان، ۱۵]؟! و آیا گفته‌ی رسول خدا را نشنیده بودی که: ”همانا اطاعت از غیر خدا فقط در کارهای نیک است“؟! و نیز این گفته‌ی او را که: ”از هیچ مخلوقی در چیزی که نافرمانی آفریدگار است، نباید اطاعت کرد“؟!» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۷۱)

  • شخصی به امام حسین(ع) در نامه‌ای نوشت: «آقای من، مرا از خیر دنیا و آخرت آگاه فرما.» امام(ع) در پاسخ او نوشت: «به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. حقّا که هر کس خشنودى خدا را، [هر چند] با خشم مردم مى‌طلبد، خدا او را از اموری که در دست مردم است کفایت مى‌کند و هر کس خشنودى مردم را با خشم خدا مى‌جوید، خدا او را به مردم واگذار مى‌کند. والسلام.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، مؤسسه علمی و فرهنگی دارالحدیث، ج۲، ص۱۳۱)

  • آن کس که دوستت دارد، تو را [از بدی] باز می‌دارد و آن کس که تو را دشمن دارد، [به آن] برانگیزاند. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۲۷)

  • [بخش‌هایی از خطبه‌ی امام حسین(ع) در مِنا:] خداوند [در قرآن] فرموده است: «مردان و زنان با ایمان، دوستان یکدیگرند، که به کارهاى پسندیده وا مى‌دارند، و از کارهاى ناپسند باز مى‌دارند» [سوره‌ی توبه،۷۱]. خداوند از امر به معروف و نهی از منکر به عنوان امری واجب از جانب خویش آغاز کرد، زیرا می‌دانست که اگر این [فریضه] ادا شود و بر پا گردد، همه‌ی فرایض، از آسان و دشوار، بر پا می‌شوند؛ چرا که امر به معروف و نهی از منکر دعوت به اسلام است، به همراه باز گرداندن حقوق ستمدیدگان و مخالفت با ستمگر و تقسیم [عادلانه] ثروت‌های عمومی و غنایم و گرفتن زکات از جای خود و صرف آن در موارد بسزای خود.

    […] کوران و گنگان و بیماران زمینگیر در شهرها به حال خود رها شده‌اند و به آن‌ها ترحمی نمی‌شود. [با این حال،] شما به کاری که شایسته‌تان است برنمی‌خیزید و دیگران را نیز در این راه مدد نمی‌رسانید و با مسامحه و سازش با ستمکاران خود را آسوده می‌دارید. این همه، از جمله چیزهایی است که خدا شما را بدان فرمان داده، [یعنی] نهی [از بدی] و بازداشتن یکدیگر [از زشتی‌ها]، و شما از آن غافلید.

    […] پس، ناتوانان را به دست ایشان تسلیم کردید که یا همچون برده مقهور باشند و یا همچون مستضعفی برای اداره امور زندگی، [در دست ایشان] اسیر. در کشورداری به اندیشه خود هر چه می‌خواهند می‌کنند و در اقتدای به اشرار و گستاخی نسبت به خدای جبّار، با پیروی هوای نفس، کار را به رسوایی می‌کشانند. بر منبر هر شهر از شهرهای ایشان خطیبی است که بانگ برمی‌دارد و آنچه می‌خواهد می‌گوید. کشور در برابر ایشان بی‌معارض است و دست‌های ایشان در آن گشاده. مردم بردگان آنانند و دست [ستمی] که به ایشان ضربه زند را از خود نرانند. آنانی که برخی زورگو و ستیزه‌جویند، و برخی بر ناتوانان سلطه‌گر و تندخویند، اطاعت‌شوندگانی که [خدای] آغازگر [خلقت] و بازگرداننده [به قیامت] را نمی‌شناسند. (تحف‌العقول، باب سخنان امام حسین(ع))

  • [در نامه به مردم کوفه:] به جانم سوگند امام و پیشوا نیست مگر آن‌کس که به قرآن عمل کند و عدل را به پا دارد و حق را اجرا کند و خود را وقف راه خدا سازد. (سخنان حسین‌بن‌علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۵۱)

  • ای مردم! همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر که فرمانراوایی ستمگر را ببیند که حرام‌های خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، با سنت رسول خدا مخالفت می‌کند و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار می‌کند، و نه با کردار خود بر او بشورد و نه با گفتار خود، آنگاه بر خداست که [در روز جزا] او را به همان جایگاهی در آورد که آن ستمگر را در می‌آورد.

    بدانید، اینان به پیروی شیطان چسبیده‌اند و اطاعت رحمان را ترک گفته‌اند. تباهی‌ها را آشکار ساخته، حدود [خداوندی] را تعطیل کرده، ثروت‌ها را به خویش اختصاص داده وحرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‌اند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۶۱)

  • [در پاسخ به عبیدالله بن حرّ که در پاسخ به دعوت او گفت: «من از مرگ سخت گریزانم. ولی اسب خود را به شما می‌دهم، اسبی که تا به حال با آن دشمنی را تعقیب نکرده‌ام جز اینکه به او رسیده‌ام و هیچ دشمنی با داشتن این اسب مرا تعقیب ننموده است مگر اینکه از چنگ او نجات یافته‌ام»، امام(ع) فرمود:] اکنون که خود را از ما دریغ داشتی، ما را حاجتی به اسب تو و تو نیست. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۷۶)

  • [از امام حسین(ع) در مورد شجاعت پرسیدند، فرمود:] قدم پیش نهادن در سختی، شکیبایی ورزیدن در مصیبت و دفاع از برادران. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۴۳)

  • آنجا که حق تو را ملزم می‌سازد، بر آنچه نمی‌پسندی شکیبا باش، و آنجا که هوای نفس تو را فرا می‌خواند، از آنچه دوست می‌داری خود را نگه دار. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، پژوهشکده باقر العلوم (ع)، انتشارات امیرکبیر، ص۸۳۷)

  • راستی، عزت [و توانمندی] است و دروغ، ناتوانی. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۱۵)

  • [به روایت امام صادق(ع)]: شخصى به امام حسین(ع) نامه نوشت که: «با دو کلمه‌ی مختصر، مرا پندى بده.» امام(ع) به او نوشت: «کسى که از راه نافرمانى خدا در پی چیزى باشد، آنچه که امیدش را دارد زودتر از دست مى‌دهد و آنچه که ترسش را دارد زودتر سر مى‌رسد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۲۲۹)

  • [در ضمن خطبه‌ای فرمود:] بدانید، نیازهای مردم به شما، از نعمت‌هاى خدا بر شماست؛ از نعمت‌هاى الهى تنگ‌دلی [و بى‌حوصلگى] نشان ندهید، که به کیفرهای او تبدیل شوند. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۱۴)

  • شخصی نزد امام حسین(ع) گفت: «اگر نیکی به نا اهل برسد، تباه می‌شود.» امام حسین(ع) فرمود: «چنین نیست، بلکه نیکوکاری همچون بارانی تند است که به نیک و بد می‌رسد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۴۷)

  • [در ضمن خطبه‌ای فرمود:] از کسانی مباش که بر گناهان بندگان خدا بیمناک است و از عقوبت گناه خود آسوده خاطر، که خداى سبحان درباره‌ی بهشتش فریب نمى‌خورد و به آنچه نزد اوست جز به اطاعت او و خواست [و توفیق وی] نتوان رسید. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۴۴)

  • روزی، سائلی طلب حاجت می‌نمود. امام حسین(ع) فرمود: «می‌دانید چه می‌گوید؟» گفتند: «نه، ای فرزند رسول خدا.» فرمود: «می‌گوید: من فرستاده‌ی شما [به سوی آخرت] هستم، اگر چیزی به من دادید آن را می‌گیرم و به آنجا می‌رسانم، وگرنه به آنجا می‌رسم در حالی‌که دستم خالی است.» (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۲۶)

  • سخاوت [مایه‌ی] دوستی و بخل [مایه‌ی] دشمنی است، و بهشت بر بخیل حرام است.(حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۶۳)

  • آن کس که بخشش تو را بپذیرد، تو را در جوانمردی کمک کرده است. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۲۶)

  • شکرگزاری تو بر نعمت پیشین، نعمت تازه را سبب می‌شود. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۳۴)

  • امام حسین(ع) دید مردی به غذا دعوت شد، اما به دعوت‌کننده‌ی خود گفت: «مرا عفو کن، [نمی‌خورم].» امام(ع) فرمود: «برخیز، که در پذیرش دعوت عذری نیست. اگر روزه [واجب] نداری بخور، و اگر روزه داری [با دعایت] بدان برکت ده.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۴۱)

  • نزد امام حسین(ع) نام مردی از بنی‌امیه را بردند که صدقه‌ی زیادی داده است. امام(ع) فرمود: «مثَل او مانند کسی است که از حاجیان راهزنی کند، و از آنچه ربوده صدقه دهد. بی‌گمان صدقه‌ی پاکیزه، صدقه‌ی کسی است که در راه به دست آوردن آنچه صدقه می‌دهد، بر پیشانی او عرق نشسته و چهره‌ی او غبار گرفته باشد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۴۰۳)

  • مردی به امام حسین(ع) گفت: «خانه‌ای ساخته‌ام که دوست دارم به آن درآیی و خدا را بخوانی.» امام(ع) به آن درآمد و بدان نگریست و سپس فرمود: «خانه‌ی خود را ویران و خانه‌ی غیرِ خود را آباد کردی. آن که در زمین بود، تو را فریفت و آن که در آسمان بود، از تو متنفر شد.» (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۱۸۹)

  • مالت اگر برای تو نباشد، تو مال اویی. پس آن را باقی مگذار، که برایت باقی نمی‌ماند و آن را بخور، پیش از آنکه تو را بخورَد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۲۳)

  • ای مردم! هر کس ببخشد، سَروری می‌یابد و هر که بخل بورزد، به پستی می‌گراید. بخشنده‌ترینِ مردم کسی است که به فردی ببخشد که امیدی به او ندارد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص۳۷)

  • هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرابخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۳۳)

  • [به فرزند خود علی بن حسین(ع) فرمود:] پسرم، بپرهیز از ستم کردن بر آن کس که در برابر تو یاری‌کننده‌ای جز خدای عزّ و جلّ نمی‌یابد. (تحف‌العقول، باب سخنان امام حسین(ع))

  • [در پاسخ به امان‌نامه‌ی کارگزار یزید در مکه:] همانا بهترین امان‌ها امان خدا است و کسی که در دنیا خوف خدا نداشته باشد در روز قیامت از جانب او امانی نخواهد داشت. پس، از خداوند خوفی در دنیا را خواستاریم که امان او را در روز قیامت برای ما موجب شود. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۱۱)

  • همه‌ی امور در دست خداست و او هر روز در کاری است. اگر قضا بدا‌ن‌گونه که دوست داریم و می‌پسندیم نازل شود، خدا را بر نعمت‌هایش سپاس می‌گوییم و هم‌اوست مددکار در ادای شکر، و اگر قضا بر خلاف انتظار فرود آید، آن کس که نیتش حق و در نهادش پروای خداست ستم نکرده است. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۱۵)

  • [در پاسخ به زهیر بن قین که گفت: «ای پسر رسول خدا، به خدا که من آینده را سخت‌تر از حال می‌بینم. هم‌اینک جنگ با اینان[=سپاهیان حرّ] آسان‌تر است از جنگ با کسانی که پس از این گرد خواهند آمد؛ به جانم سوگند که سپاهیانی [بسیار] خواهند آمد که با آنان برابری نتوانیم کرد»، امام(ع) فرمود:] من آغازگر جنگ نخواهم بود. (شهادت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، مؤسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، ص۳۹۲)

  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] آیا من کسی از شما را کشته‌ام که خونش را می‌خواهید؟ آیا مالی از شما را تباه کرده‌ام؟ آیا کسی را زخمی کرده‌ام تا قصاص جویید؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۲)

  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] شما سخن مرا نمی‌شنوید، چرا که هدایا و پاداش‌هایی به حرام گرفته‌اید و شکم‌هایتان از حرام پر گشته و خدا بر دل‌های شما مهر زده است. وای بر شما! آیا ساکت نمی‌شوید؟ آیا گوش فرا نمی‌دهید؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)

  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] همه با هم دشمنِ دوستان خود و بر علیه آنان یکدست شدید تا دشمنان خود را خرسند کنید؟ بدون آنکه آنان عدلی را در میان شما آشکار کرده یا آرزویی از شما برآورده باشند، به جز [مال] حرام دنیا و زندگی بی‌مقداری که در دنیا خواهانش هستید، و بدون اینکه از ما گناهی سر زده یا اندیشه‌ی ناصوابی داشته باشیم؟ (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)

  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] شما ناپاک‌ترین درختید، که [میوه‌ی آن] برای باغبانش لقمه‌ای گلوگیر و برای غاصب آن شیرین و گواراست. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۵)

  • [امام حسین(ع) از پدر بزرگوارش معنای فرومایگی را پرسید، امیرمؤمنان(ع) فرمود:] جرأت‌ورزی در برابر دوست و بی‌خیالی و بی‌عملی در برابر دشمن است.(حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۲، ص ۱۶۳)

  • [خطاب به سپاهیان عمر سعد در صبح عاشورا فرمود:] هیهات که ما ذلت را بپذیریم! خداوند، آن را براى ما نمى‌پذیرد، و نیز پیامبرش و مؤمنان، و دامن‌های پاک و مطهر، و جان‌های غیرتمند و خوددار که اطاعت از فرومایگان را بر مرگى عزتمندانه مقدّم نمى‌دارند. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۴۸)

  • [در نامه‌ای که پس از ورود به کربلا خطاب به محمد حنفیه و افرادی از بنی‌هاشم نوشت:] بسم اللّه الرحمن الرحیم. از حسین بن علی به محمد بن علی و افراد بنی هاشم که نزد اویند؛ گویی دنیا هرگز نبوده است و گویی آخرت همواره بوده است. والسلام. (سخنان حسین‌بن‌علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۱۹۹)

  • [خطاب به یارانش هنگام شروع جنگ فرمود:] صبر و شکیبایی، ای بزرگ‌زادگان! همانا مرگ جز پلی نیست که شما را از سختی و رنج به بهشت پهناور و نعمتهای جاودان آن می‌رساند. کدام یک از شماست که دوست نداشته باشد از زندانی به قصری منتقل شود؟ و آن [=مرگ]برای دشمنان شما همانند [وضع] کسی است که از قصری به زندان و [محل] عذاب شکنجه برده شود. پدرم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر من نقل نمود که: همانا دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است، و مرگ پلی است که این گروه را به بهشتشان و آن گروه را به دوزخشان در می‌آورد. آری، نه دروغ شنیده‌ام و نه دروغ می‌گویم.(سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۷۵)

  • [در صبح عاشورا چنین دعا فرمود:] خداوندا! در هر اندوهی تکیه‌گاه منی، و در هر سختی امید منی، در هر حادثه‌ی ناگواری که بر من آید پشت و پناه و ذخیره‌ی منی. چه بسا غمی که در آن دل ناتوان و چاره نایاب می‌شد، و دوست وامی‌گذاشت و دشمن زبان به شماتت می‌گشود، و من آن را نزد تو آوردم و شِکوه به درگاه تو کردم، تا از جز تو گسسته و تنها به تو روی آورده باشم، و تو آن را رفع کردی و [در کارم] گشایش دادی. پس تو ولیّ هر نعمت و منتهای هر خواسته‌ای. (سخنان حسین بن علی(ع) از مدینه تا کربلا، ص۲۳۱)

  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! من خود را به تو مى‌سپارم، و روى خود را به سوى تو مى‌دارم، و کارم را به تو وامى‌گذارم، و رستگارى از هر بدى دنیا و آخرت را تنها از تو مى‌طلبم. خداوندا! به راستی که تو مرا از هر کس دیگرى، بسنده هستى، و هیچ کس مرا از تو کفایت نتواند کرد؛ پس مرا در آنچه از آن مى‌ترسم و بیم دارم، از دیگرى کفایت فرما، و در کارها برایم گشایش و روزنه‌ی خروج قرار ده. به راستی که تو می‌دانى و من نمى‌دانم، و تو مى‌توانى و من نمى‌توانم، و تو بر هر چیز توانایى. به رحمتت اى مهربان‌ترین مهربانان. (فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، ص۸۵۴)

  • [از دعای عشرات:] خداوندا! ستایش از آن توست، ستایشی همیشگی به جاودانی تو […] و ستایش از آن توست، ستایشی که جز خشنودی تو پاداشی برای گوینده‌اش ندارد. ستایش از آن توست بر بردباری پس از دانایی‌ات، و ستایش از آن توست بر گذشت پس از توانایی‌ات، و ستایش از آن توست ای برانگیزنده‌‌‌ی ستایش، و ستایش از آن توست ای وارث ستایش، و ستایش از آن توست ای پدیدآورنده‌ی ستایش، و ستایش از آن توست ای نهایت ستایش، و ستایش از آن توست ای خریدار ستایش … و ستایش از آن توست ای پاسخ‌دهنده‌ی دعاها، ای بـزرگْ برکت، ای برون‌آورنده‌ی روشنایی از تاریـکی‌ها و ای برون‌آورنده‌ی فروماندگان در تاریکی به سوی روشنایی. (زبده‌ی مفاتیح‌الجنان، ترجمه‌ی کریم زمانی)

  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! شوق آخرت را روزیم فرما تا از بى‌رغبتیم به دنیا به صدق آن [شوق] در دلم پى برم. خداوندا! بصیرت در کار آخرت را روزیم فرما تا از سرِ شوق، در پى خوبی‌ها بر آیم و از سرِ بیم، از بدی‌ها گریزان شوم، اى پروردگار من. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۵۰۷)

  • [از دعای عرفه]: [خداوندا!] نادانی و گستاخیم بر تو مانع نشد که مرا بدانچه به درگاهت نزدیک کند راهنمایی کنی و بر آنچه مرا به آستانت نزدیک کند توفیق دهی. اگر خوانمت پاسخم دهی، و اگر خواهمت عطایم کنی، و اگر فرمانت برم پاداشم دهی، و اگر سپاست گویم فزونیم بخشی. و این همه زان‌روست که [خواهی] نعمت‌ها و احسانت را بر من کامل کنی.

    […] خداوندا! مرا بدان مقام از خشیت رسان که گویی تو را بینم و به پروای خود، نیک‌بختم فرما. […] برایم مبارکی و فرخندگی مقرر دار تا دوست نداشته باشم شتاب را در هر چه تو پس اندازی و تأخیر نجویم در هر چه تو پیش آری. خداوندا! بی‌نیازی را در جانم نشان و یقین را در دلم گمار و اخلاص را در کردارم بنه و روشنی را به دیده‌ام ده و بینش را در دینم گذار و به اعضای تنم برخوردارم کن.

    […] خداوندا! اندوهم زُدای و زشتیم پوشان و خطایم بخشای و شیطانم بران.

    […] معبودا مرا به کدامین کس واگذاری؟ به خویشاوندی که از من گسلَد، یا بیگانه‌ای که بر من روی در هم کشد؟ یا آنان‌که ناتوانیم خواهند؟ حال آنکه تو پروردگار و صاحب اختیارم هستی. به سوی تو شکایت آرم از بی‌کسی و دوری از وطن.

    […] ای آن که با بردباری‌اش از گناهان بزرگ در گذرد؛ […] ای آن که به بخشندگی‌اش، دهش فراوان دهد؛ ای برگ و نوای من به گاهِ افتادنم به سختی‌ها؛ و ای همدم من در تنهایی‌ام.

    […] تویی پناه من آنگاه که راه‌های وسیع با همه‌ی وسعت خود مرا خسته و درمانده کنند، و زمین با همه‌ی پهناوری‌اش بر من تنگ نماید؛ و اگر مهر و رحمت تو نباشد، هر آینه به ورطه‌ی نابودی افتم؛ و تویی درگذرنده از لغزشم؛ و اگر عیبم نپوشانی از رسوایان خواهم‌بود.

    […] ای دارنده‌ی احسانی که هرگز گسسته نشود؛ ای فرودآورنده‌ی کاروان برای رهایی یوسف در هامون بی‌آب و علف و برآورنده‌ی او از چاه و رساننده‌ی او به اوج جاه از پسِ غلامی؛ ای بازگرداننده‌ی او به یعقوب از پسِ نابینا شدن چشمانش از اندوه [و گریه بر او]، که او اندوه دل نهان می‌داشت؛ ای گرداننده‌ی آسیب از ایوب […]؛ ای آن که دعای زکریا شنود و یحیی را بدو بخشود و او را بی‌کس و ابتر ننهاد؛ ای آن که یونس را از شکم ماهی برون آورد؛ ای آن که دریا را برای بنی‌اسرائیل شکافت و آنان را رهانید و فرعون و سپاهیانش را غرق کرد.

    ای آن که بادها را از پیش، نوید دهنده به رحمت خویش، فرستد؛ ای آن که در کیفر بندگان نافرمان خود نشتابد؛ ای آن که جادوگرانِ [فرعونی] را پس از خیره‌سری و ستیزه‌گریِ طولانی [از گمراهی] نجات بخشید، و آنان در حالی که به نعمت خداوند کامروا بودند و رزق او را روزی‌خوار، جز او را می‌پرستیدند و با او می‌ستیزیدند و برای او شریک و انبازی می‌گزیدند و فرستادگانش را انکار می‌کردند.

    […] ای آن که سپاسش اندک گویم و مرا نومید نگردانَد و خطایم بزرگ است و رسوایم نکند؛ و مرا به گاهِ انجام گناه بیند و پرده [آبرویم] ندرد.

    […] ای آن که با من به احسان و نیکی رفتار کند و من با بدی و سرکشی [پاسخش دهم]؛ ای آن که مرا به ایمان هدایت کرد پیش از آنکه راه سپاسگزاریش شناسم؛ ای آن که به دورانِ ناخوشی‌ام خواندمش و درمانم بخشید، و برهنه بودم بپوشاندم، و گرسنه بودم سیرم کرد، و تشنه بودم سیرابم نمود، و خوار بودم عزیزم کرد، و نادان بودم شناختم داد، و تنها بودم جمعیتم بخشید، و آواره بودم به وطنم بازگردانید، و بینوا بودم توانگرم ساخت، و یاری می‌جستم یاری‌ام داد، و توانگر بودم و آن را از من نستاند؛ ولی با همه‌ی این‌ها [سپاس او نگزاردم] و او باز هم بر من نیکی و احسان آورد.

    […] سَرورا تویی که منت نهادی؛ تویی که نعمت دادی؛ […] تویی که کامل گرداندی؛ […] تویی که پناه دادی؛ تویی که کفایت کردی؛ تویی که ره نمودی؛ تویی که نگه داشتی؛ تویی که پوشاندی؛ تویی که آمرزیدی؛ تویی که [از لغزش‌ها] درگذشتی؛ […] تویی که یاوری نمودی؛ تویی که توانایی دادی؛ تویی که پیروزی بخشیدی؛ تویی که شفا دادی؛ تویی که عافیت دادی؛ تویی که گرامی داشتی؛ تویی مبارک و برتر.

    […] معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از ستمگرانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از آمرزش‌خواهانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از یکتاپرستانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همان من از بیمناکانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از هراسندگانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از امیدوارانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از مشتاقانم.[…] معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از درخواست‌کنندگانم. معبودی نیست جز تو، پاک و منزّهی تو، همانا من از نیایشگرانم.

    […] خداوندا! تو نزدیک‌ترین کسی هستی که بخوانندش و شتابنده‌ترین کس به اجابتی. تو آنی که کریمانه‌تر از هر کس [از گناهان] درگذرد، و بخشنده‌ترین کسی هستی که بخشد و شنواترین کسی که خواهندش. ای بخشاینده در دنیا و آخرت و ای مهربان در هر دو جهان.

    […] ای منتهای آرمان خواستارانِ مشتاق و نهایت آرزوی امیدواران؛ ای آن که دانش او بر هر چیز احاطه دارد و مهر و عطوفتش همه‌ی عذرخواهان را
    در برگرفته است.

    […] خداوندا! در این شب از هر خیری که میان بندگانت تقسیم می‌کنی برای ما نصیبی عطا فرما و از هر نوری که بدان خلق را راهنمایی کنی و رحمتی که [بر جهانیان] بگسترانی و برکتی که فرو فرستی و عافیتی که بر بندگان پوشانی و رزق که گسترانی [برای ما بهره‌ای قرار ده،] ای مهربان‌ترین مهربانان. (زبده‌ی مفاتیح‌الجنان، ترجمه کریم زمانی)

  • [از نیایش‌های اوست:] خداوندا! هر کس در پىِ پناهى است و تو پناه منى، و هر کس در پىِ دل‌آرامى است و تو دل‌آرام منى. خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و نیایشم را بشنو و دعایم اجابت نما، و بازگشت‌گاه و اقامت‌گاه مرا نزد خود قرار ده. (حکمت‌نامه‌ی امام حسین(ع)، ج۱، ص۴۹۳)

// // ?>


نگاهی به زندگی میرزا تقی خان امیرکبیر (به مناسبت سالروز شهادت امیرکبیر)

محمد تقی، فرزند کربلایی قربان، معروف به میرزا تقی خان امیرکبیر، متولد سال ۱۲۱۳ هجری قمری است. او اهل فراهان و دست پرورده‌ی خاندان قائم مقام فراهانی است. پدرش کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی (میرزا بزرگ)، قائم مقام اول، بود. پس از قائم مقام اول، کربلایی قربان همین شغل را در زمان پسر میرزا عیسی، یعنی میرزا ابوالقاسم یا قائم مقام ثانی، به عهده داشته است. میرزا بزرگ و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام، دو وزیر بزرگ عباس میرزا، ولیعهد و پسر فتحعلی شاه، بوده­اند.

نقل شده است که «محمد تقی در کودکی، هنگامی که ناهار فرزندان قائم مقام را می‌آورد، پشت در کلاس درس می‌ایستاد تا آنها غذای خود را بخورند و ظرف­ها را بازگرداند. و در همین اثنا آنچه را معلم به آن­ها می‌آموخت، او هم فرا می‌گرفت. روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده بود و هر چه از آنها پرسید، چیزی نمی‌دانستند و محمد تقی جواب سؤالات را می‌داد. قائم مقام از او پرسید: تقی، تو کجا درس خوانده‌ای؟ عرض کرد: روزها که غذای آقازاده‌ها را می‌آورم، می‌ایستم و درس معلم را گوش می‌دهم. قائم مقام به او انعامی داد و محمد تقی نگرفت و گریه کرد. قائم مقام گفت: چرا گریه می‌کنی؟ چه می‌خواهی؟ محمد تقی گفت: اجازه دهید من نیز در کنار آقا‌زاده‌ها درس بخوانم. قائم مقام دلش به رحم آمد و قبول کرد و به معلم گفت تا در کنار بچه‌هایش به محمد تقی نیز درس بیاموزد.» به هر حال، میرزا تقی با فرزندان خاندان قائم مقام محشور و هم‌بازی بود و چو مکرر از خودش هوش و درایت زیادی نشان می‌داد، قائم مقام هم در تعلیم و تربیت او تلاش زیادی می کرد.

محمد تقی ابتدا بخشی از کارهای دبیری و نامه‌نگاری‌های قائم مقام را انجام می‌داده است. بعد از دبیری، میرزا تقی خان وارد دستگاه دیوان می‌شود و مستوفی نظام می‌گردد. پس از آن، به مقام وزیر نظام آذربایجان و سپس امیر نظام آذربایجان می‌رسد.

میرزا تقی خان امیرکبیر، بعد از گذراندن دوره های مختلف در محیط خانوادگی و محیط اجتماعی داخلی، چند سفر بسیار مهم و حساس به خارج از کشور داشت. این مسافرت ها در پرورش دادن روح بزرگ و اندیشه­های بلند­ وی، نقش مهم و قابل ملاحظه‌ای را ایفا کرد.

سفر به روسیه:

پس از پیمان ترکمانچای، گریبایدوف، دیپلمات و نمایش‌نامه‌نویس روس، برای مبادله نسخه‌های پیمان به تهران آمد که در طی ماجرایی، او و سی و چهار تن از اعضای سفارت روس کشته شدند. دولت قاجار، که در اثر شکست از روسیه در دو جنگ گذشته به کلی ضعیف شده بود، با ارسال هیأتی به روسیه (که محمد تقی خان نیز به سفارش قائم مقام در آن هیأت قرار داشت)، در صدد عذرخواهی از این کشور بر آمد. این هیأت، به ریاست خسرو میرزا، فرزند عباس میرزا، به روسیه اعزام شد و پس از ده ماه و نیم با گرفتن نتیجه‌ی مطلوب بازگشت.

در این سفر، بازدید از مراکز صنعتی مانند کارخانه‌های توپ سازی، باروت سازی، کاغذ سازی، بلور سازی، فلز تراشی، بالون سازی، ضراب خانه، اتاق تجارت و مراکز علمی مانند دارالفنون روسیه، رصدخانه بزرگ مسکو، و مدارس ابتدایی و عالی، در میرزا تقی خان، احساسات خاصی ایجاد کرد و همین سفر بود که او را به فکر ترقی ایران انداخت.

سفر به ارزنه الروم:

از زمان دولت صفویه، بین دو کشور مسلمان ایران و عثمانی، اختلافات و جنگ‌های شدیدی وجود داشت. این اختلافات، پس از صفویان نیز ادامه پیدا کرده و به دوره‌ی قاجار نیز کشیده شده بود. یکی از زمینه‌های اختلاف و تنش، اختلافی مرزی موسوم به «مسأله ارزنه الروم» بود. اواسط سلطنت محمد شاه، زمینه‌ای برای مذاکره و تفاهم بر سر این مسأله فراهم شد. در اواخر سال ۱۲۵۹ (هـ.ق) از طرف محمد شاه قاجار، میراز تقی خان که سمت وزیر نظام را داشت به همراه هیأتی از تبریز عازم منطقه ی ارزنهالروم شد. در آنجا با حضور نماینده‌ی دولت عثمانی (نوری افندی) و وساطت نمایندگان روس و انگلیس، کمسیونی برای مذاکره تشکیل گردید. حل مسأله‌ی ارزنه الروم، حدود چهار سال به طول انجامید و سرانجام، علی رغم کارشکنی‌های مخالفان، امیرکبیر موفق شد قراردادی تنظیم کند و به امضای طرفین برساند.

در یکی از جلسه‌های آن مجمع، نماینده‌ی عثمانی به حدی به میرزا تقی خان و هیأت سیاسی ایران پرخاش کرد که به عقیده‌ی ویلیامز، نماینده‌ی انگلیس، اگر وزیر نظام از کنفرانس بیرون رفته بود، هیچ ایرادی به او وارد نبود. اما میرزا تقی خان از جایش تکان نخورد و همین که نماینده‌ی عثمانی خواست متن گفتارش را تسلیم کند، میرزا تقی خان دست خود را به عقب کشید و یادداشت او را با بی‌اعتنایی رد کرد و در جوابش فقط چند کلمه‌ی خشک گفت که نماینده­ی عثمانی از این عکس العمل وزیر نظام سخت به خشم آمد.

اقدامات امیرکبیر:

امیرکبیر در زمان صدارتش، تمام اهتمام خود را برای اصلاح کشور صرف می‌نمود و در این مسیر، جدیت و مهابت و صلابت زیادی داشت. با تملق و چاپلوسی و رشوه شدیداً مخالف بود. علاوه بر این، دارای روحیه‌ای بانشاط و شاداب بوده و از طنزگویی نیز بهره­مند بود. به علم و علم­آموزی و بهداشت و رفاه مردم التزامی جدی داشت و با اقلیت‌های مذهبی، ملاطفت و مهربانی می ورزید.

·         مبارزه با مداحی و چاپلوسی

«از گذشته­های دور، بازار مداحی و چاپلوسی در دربار حاکمان ایرانی رواج زیادی داشته و بسیاری از شاعران و سخن پردازان که از ذوق و استعداد شاعری برخوردار بوده­اند، بر هیاهوی بازار مدح و ثنای پادشاهان و وزرا و صاحب منصبان می­افزوده­اند. در دوره های فریب و دروغ، اغلب، آدم‌های ضعیف، جبون و بی‌مایه به مقام‌های بزرگ دست می‌یابند. اینان که در درون خود احساس حقارت و بی­ارزشی کرده و می­دانند که نه بر اساس شایستگی، که در اثر ”زد و بند“ و پرداخت ”رشوه“ به آن مقام دست یافته‌اند، اغلب از مدح و ستایش شاعران ارضا می‌شوند.

 در عصر محمد شاه قاجار، حقوق و مزایای شاعران درباری و چاپلوس، بسیار زیاد بود. فقر فرهنگی و کمبود کتاب‌های علمی وحشتناک بود و در واقع به قولی ”ایران زمین به بیابانی خشک از بی­دانشی تبدیل گشته بود که فقط بته‌ها و خارهای اشعار دروغ [در آن] به چشم می‌خورد.“

*     *     *

داستان:
یکی از شاعران چاپلوس آن زمان، قاآنی بود که در مداحی و دروغ گویی و تملق از دیگران جلو افتاده و از اینکه حتی زبون‌ترین مردان روزگار را شجاع ترین مردان به حساب آورد، باکی نداشت. وی حتی هنگامی که حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه، دچار زکام سختی شده بود، شعری درباره‌ی زکام او سرود که بخشی از آن چنین است:

که جلوه کرد که آفاق پر ز انوار است؟/که رخ نمود که گیتی تمام فرخار است؟

ز خلف احمد مرسل مگر نسیمی خاست/ که هر کجا گذرم تبت است و تاتار است

زکام خواجه گواهی دهد بدین گویی/ که این نسیم ز خلق رسول مختار است

دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای/ که خواجه از پس او بر دو کون سالار است

پناه دولت اسلام، حاجی آقاسی/ که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است 


پس از مرگ محمد شاه و آغاز سلطنت ناصرالدین‌شاه و صدارت امیرکبیر، قاآنی به مدح ناصرالدین شاه و امیرکبیر پرداخت و بیش از دوازده قصیده در مدح امیرکبیر گفت و در اشعارش او را ”تاج امم، اتابک اعظم، نتاج مجد“ و ”کتاب رحمت و فهرست فضل و دفتر فیض“ و ”امیر صدرین میرزا تقی خان…“ و ”کتاب حکمت و دیباچه ی صحیفه ی فیض“ لقب داد. وی روزی بهترین قصیده‌ی خود را در مدح امیر سرود و به امید گرفتن کیسه‌های زر به نزد او رفت. به داستان برخورد امیرکبیر با او توجه کنید:

امیر نظام، نگاهی به قاآنی افکند که دست به سینه جلوی او ایستاده بود. او می‌دانست که افرادی مانند قاآنی با استفاده از ذوق شاعری خود، کلماتی پر زرق و برق را نثار حاکمان نموده و صله و اشرفی دریافت می‌کنند و در همان حال بهترین مترجمان و نویسندگان به علت نداشتن مشوّق و حتی خرج زندگانی خود، در فقر و بدبختی به سر می برند.

امیر نظام آهسته گفت:

–         چه می‌خواهید؟

قاآنی قدمی به جلو گذاشت. سینه اش را صاف کرد و گفت:

–         شما از میزان ارادت من به خودتان اطلاع دارید ولی با این وجود من به سختی موفق شدم تا وقت ملاقات از شما بگیرم. چرا حاضر نیستید هر چند مدت یک بار، من به حضورتان برسم و قصیده‌ای که در بیان اوصاف جمیله‌ی حضرت تان سروده‌ام، برایتان بخوانم؟

امیر نظام پاسخ گفت:

–         حقیقتش را بخواهید من در اثر فشار کارهای مملکتی، فرصت بسیار کمی برای شنیدن اشعار دارم. امروزه مردم به کار احتیاج دارند، کار، و الّا نجات ملّت میسر نیست.

قاآنی لبخندی زد و گفت:

–         […] کاملا واقفم که حضرتعالی نسبت به شعرا نظر خوبی ندارید و حتی دستور داده اید که حقوق آنان را قطع کنند؛ در حالی که امیر معظم خوب می‌دانند که گلستان ایران زمین اصولا با گل‌های شاعران جان گرفته است و شاعران در بیان اوصاف حاکمان عدالت‌گستر سهم بسیار داشته‌اند و …

امیر نظام سخن قاآنی را قطع کرد و گفت:

–         هر زمان که مردمان این سرزمین از فقر و بیماری و جهل رنج نبردند، برای همه فرصت و مجال علم‌آموزی و تحصیل ایجاد بود و بیماری‌های مختلف هر ساله هزاران نفر را به دیار عدم نفرستاد، می‌توانیم بگوییم ایران گلستان شده است و الّا سرودن شعر هیچ کشوری را گلستان نکرده است. به هر حال بفرمایید که امروز از چه رو وقت ملاقات خواسته‌اید.

قاآنی گفت:

–         آمده‌ام تا قصیده‌ای را که در ثنای شما سروده‌ام برایتان بخوانم. قرار است حاج حسین خطاط این اشعار را با خط خوش بنویسد و بعد با چاپ سنگی چاپ شود و در همه‌جا آن را پخش کنیم.

و بعد چون به اخلاق امیر آشنا بود و می‌دانست که ممکن است به وی اجازه‌ی خواندن شعر را ندهد، بدون این که منتظر اجازه‌ی امیر شود، شروع به خواندن قصیده کرد:

نسیم خلد می‌وزد مگر ز جویبارها/که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها

خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم/که گشت دولت عجم قوی چو کوهسارها

ز سعی صدر نامور، مهین امیر دادگر/ کزو گشوده باب و در، ز حصن و از حصارها

امیر شه، امین شه، یسار شه، یمین شه/ که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها

[…]

دو سال هست کمترک که فکرت تو چون محک/ ز نقد جان یک به یک، به سنگ زد عیارها

در اینجا قاآنی لحظاتی مکث کرد و بعد در حالی که بر هر یک از کلمات خود تأکید می کرد، ادامه داد:

به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی/که مؤمنان متقی کنند افتخارها

وی قصد داشت که دنباله ی اشعار خود را بخواند که امیر دستش را بالا برد و قاطعانه و محکم گفت: بس کنید!

قاآنی سر از روی کاغذ برداشت و به چهره‌ی خشمگین امیر نگریست. امیرکبیر چند بار در طول اتاق قدم زد و بعد در حالی که چشمان خود را به چهره‌ی قاآنی دوخته بود گفت:

–         مقصودتان از ظالم شقی کیست؟!

قاآنی ساکت ماند و امیر ادامه داد:

–         مقصودتان حاج میرزا آقاسی است…همان کسی که ده­ها قصیده در ثنای او سرودید. همان کسی که درباره ی زکامش هم شعر گفتید. این طور نیست؟! همان کسی که درباره ی او گفتی:

پناه دولت اسلام حاجی آقاسی/که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است.

و حالا آن ”اسلام پناه“ دیروز ”ظالم شقی“ امروز شده است. شما شاعران به خاطر گرفتن مشتی زر و اشرفی همه چیز را زیر پا می‌گذارید. خوب می­دانم که فردا پس از من شعری در ثنای دیگری می‌گویی و مرا به خیانت و دزدی متهم می‌کنی. بیهوده نبود که من حقوق همه‌ی شاعران را قطع کردم، در حالی که می‌دانم آن همه دشمن خواهند شد. ولی بگذار فحش‌هایی که فردا می‌خواهند به من بدهند، همین امروز بگویند.

قاآنی از چهره‌ی امیر چنان وحشت کرد که کاغذ اشعارش را در جیب گذارد و راه افتاد تا به سرعت از اتاق خارج شود. اما امیر فریاد کشید: بایستید!

سپس دستور داد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کنند و از آن پس به او مستمری نیز ندهند. اعتضاد السلطنه واسطه شد تا امیرکبیر از تنبیه قاآنی درگذشت و از امیر استدعا کرد که حقوق قاآنی را دوباره برقرار سازد. امیر گفت: قاآنی غیر از شاعری چه هنری دارد؟ به عرض رسید که مقداری فرانسه می‌داند. امیر کتابی را در مورد فلاحت (کشاورزی) به قاآنی سپرد و آن شاعر هر هفته یک جزوه‌ی آن را از فرانسه به فارسی ترجمه می‌کرد و توسط اعتضادالسلطنه پیش امیر می‌فرستاد و در ازای آن خدمت، مزدی می‌گرفت.

میرزا تقی خان امیر کبیر عقیده داشت که دولت نباید پول مفت یا پول چاپلوسی به کسی بدهد. هر کس در مقابل کاری که در نشر فرهنگ و علم و صنعت می‌کند، باید حقوق بگیرد. امیر عقیده داشت که برای استفاده از صنعت و علم غرب، باید مترجمان ورزیده، کتاب‌های دانشمندان اروپایی را به فارسی ترجمه کنند و از این رو، نخست در دستگاه دولت هیأتی از مترجمان گرد آورد. هر کجا کسی را می‌یافت که با زبان‌های خارجی آشنایی داشت، پیش کشید و کاری به او رجوع کرد.

·         ثبتِ نام افراد معلول

امیرکبیر برای توانمندسازی معلولان و ناتوانان نیز برنامه‌ی دقیقی طرح ریزی کرده بود. او عقیده داشت که بسیاری از افراد معلول را با آموزش‌های ساده و کم‌خرج می‌توان به انسان‌هایی نسبتاً توانا مبدل ساخت. افراد معلول، زندگی پر از رنجی داشتند و اغلب در شهرها به گدایی مشغول بودند. امیرکبیر قصد داشت آنان را در مراکز درمانی و آموزشی ویژه‌ی معلولان جمع‌آوری کند و ضمن آموزش‌های سودمند، آن­ها را به کارها و شغل‌هایی مناسب وادارد.

 

·         برخورد با قدرت­های خارجی

امیرکبیر هرگز اجازه نمی‌داد که وزرای مختار و مأموران سیاسی خارجی از حدود قانونی و نزاکت سیاسی و عرف بین‌المللی قدم فراتر نهند و در ایام کوتاه صدارت خود، در مقابل زیاده‌خواهی‌های انگلستان و روسیه، مقاومت‌های بسیاری کرد و از حقوق کشور به تمامی دفاع نمود.

داستان:
«نظر آقا یمین السلطنه، با لهجه‌ی ترکی شیرین خود می‌گفت که وقتی من خیلی جوان و در وزارت امور خارجه، مترجم بودم، میرزا تقی خان امیرکبیر هر وقت سفرای خارجه را می‌پذیرفت، من را برای مترجمی احضار می‌نمود. روزی وزیر مختار روس، در یک موضوع سرحدی، تقاضای بی‌جا و غیر معقولی داشت. امیر که به هیچ وجه گوش شنیدن این حرف‌ها را نداشت، وقتی که مطلب را ترجمه کردم، در جواب گفت:از وزیر مختار بپرس تا به حال کشک و بادمجان خورده‌ای؟ وزیر مختار از این سؤال و جواب تعجب کرد و گفت: بگویید خیر. امیر گفت:به وزیر مختار بگو ما در خانه‌مان یک فاطمه خانم جانی داریم که کشک و بادمجان را خیلی خوب درست می‌کند. این دفعه وقتی که فاطمه خانم جان کشک و بادمجان درست کرد، یک قسمت هم برای شما خواهم فرستاد تا بخورید و ببینید چه قدر خوب است: آی کشک و بادمجان، آی فاطمه خان جان! وزیر مختار گفت: بگویید ممنونم، اما در موضوع سرحدی چه می‌فرمایید؟ به امیر گفتم.  امیر گفت: به وزیر مختار بگویید:آی کشک و بادمجان، آی فاطمه خان جان! و همین طور ادامه داد تا بالاخره چون وزیر مختار دید که غیر از کشک و بادمجان و آی فاطمه خان جان جواب دیگری دریافت نمی کند، با کمال یأس از جا برخاسته، مرخصی گرفته، از جا برخاسته و رفت.»

·         ناصرالدین شاه و اسبان

داستان:
روزی ناصرالدین شاه و امیرکبیر در اصطبل اسب‌ها را بازدید می‌کردند. شاه به امیر گفت: کجا رفتند آن اسب هایی مثل رخش و بور و شبدیز و عرّان که این روزها اثری از آنها نیست؟ امیر گفت:قربان، آن اسب ها را سوارانی مثل رستم و اسکندر و پرویز و لطفعلی خان سوار شدند و با خود بردند!

·         دستگاه قضایی

امیرکبیر، دستگاه قضایی ایران را از بسیاری از عیوبی که ممکن بود موجب ضایع شدن حق ضعیفان شود پاک کرد و سازمان اطلاعات و اداره‌ی آگاهی مفصل و سالمی در راه خدمت به رعیت و طبقات محروم و  نظارت بر طبقات بالا (نه برای حفظ منافع هیأت حاکمه) در سراسر کشور به وجود آورد و از این راه جدا جلو تجاوز و ستم را تا آنجا که امکان داشت، گرفت و به زورگویی در روابط اجتماعی خاتمه داد.

*     *     *

داستان:
مرد شاکی وارد اتاق امیر شد و سلام کرد. امیر جواب سلام او را داد و گفت: ”در نامه‌ات نوشته بودی، از فلان کارگزار من طلب کاری و او طلب تو را نپرداخته است. به شیخ عبدالرحیم هم شکایت کرده ای ولی نتیجه‌ای نگرفته‌ای؛ آیا همین طور است؟“ مرد سری تکان داد و حرف امیر را تأیید کرد. امیر گفت:

–         شیخ در مقابل چه پاسخی داده است؟

مرد گفت:

–         هیچ! مرا سر می‌دواند؛ امروز و فردا می‌کند و پاسخ درستی نمی‌دهد. الآن مدت زیادی است که من سرگردانم و نمی‌دانم باید چه کنم؛ تا اینکه به این نتیجه رسیدم که شکایت خود را پیش شما بیاورم.

–         آیا بابت طلب خود سند کافی داری؟

–         بله دارم.

–         آیا همه‌ی آنها را به شیخ نشان داده‌ای؟

–         بله، همه را به شیخ نشان داده‌ام. با وجود این، شیخ تکلیف مرا روشن نمی‌کند.

امیر کمی سکوت کرد و سپس گفت:

–         کسی را دنبال شیخ فرستاده‌ام تا به اینجا بیاید. کمی صبر کنید.

مرد باور نمی کرد که امیر به خاطر او قاضی شهر را احضار کند. او بهت‌زده در گوشه‌ای از اتاق ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. ناگهان ترسی ناشناخته او را لرزاند: اگر آنها دست­شان در یک کاسه باشد چه؟ اگر علاوه بر اینکه پول مرا ندهند، مرا به زندان بیندازند یا بلایی سر خود و خانواده‌ام بیاورند چه کنم؟ در آن صورت، پیش چه کسی باید بروم؟ چه کسی داد مرا از امیر خواهد ستاند؟ شاه؟ به او که امیدی نمی‌توانم بست. اگر امیر داد مرا نستاند، شکایت خود را فقط نزد خدا می‌توانم ببرم.     
مرد در این اندیشه ها بود که درب اتاق به صدا درآمد و امیر آهسته گفت: بفرمایید! در باز شد و شیخ عبدالرحیم داخل گردید. امیر مانند همیشه به استقبالش شتافت و او را در کنار خود نشاند. با این استقبال، ترس در دل مرد ریشه دوانید. با خود گفت: کاش شکایت خود را پس می گرفتم و حداقل جان خود را نجات می‌دادم! ولی صدایی ضعیف اما امیدوار در درونش او را نگه داشت.

شیخ پس از احوالپرسی گفت: گویا با من کار مهمی داشتید که این چنین با عجله مرا به نزد خود خواندید. امیر جواب داد:بله! و مرد شاکی را به شیخ نشان داد و گفت:  در حیرتم که شما چرا کار این مرد را راه نمی‌اندازید؟! او ادعا می کند که به اندازه‌ی کافی به شما سند و مدرک نشان داده است. شیخ عبدالرحیم، بدون آنکه به مرد نگاه کند آهسته گفت:اگر امیر اجازه دهند، در این باره با شما به طور خصوصی صحبت کنم. امیر پذیرفت و سپس به مرد اشاره کرد تا چند دقیقه‌ای از اتاق خارج شود.

پس از خارج شدن مرد، شیخ به امیر کبیر گفت: راستش را بخواهید، حق با این مرد است و کارگزار شما محکوم است. اما من او محکوم نکردم و صبر کردم تا جریان به اطلاع شما برسد و هر چه شما صلاح می‌دانید من همان را حکم دهم.  امیر با شنیدن این سخن بر خود لرزید و با آن چنان خشم و غضبی به شیخ نگاه کرد که شیخ نزدیک بود از ترس جان دهد. شیخ متوجه شد که با تعریف کردن ماجرا، امیر را خشمگین ساخته است. این بود که از جا برخاست و با پشیمانی و حسرت از اتاق خارج شد. امیر مرد طلبکار را به حضور طلبید و گفت: به زودی پول شما را می‌گیرم و به شما برمی‌گردانم. مرد با خوشحالی از امیر تشکر کرد. امیر نیز از مرد به خاطر پیگیری شکایتش تشکر کرد. مرد خداحافظی نمود و رفت در حالی که در دل خود شوری احساس می کرد. پس از این واقعه، امیرکبیر شیخ عبدالرحیم را از منصب قضاوت عزل کرد.       در همان روزها، شیخ عبدالحسین تهرانی (معروف به شیخ العراقین) که مردی فقیه و دانشمند بود، از عتبات عالیات به تهران بازگشته بود. از آنجا که او وضع مالی خوبی نداشت، در محله ای فقیرنشین، خانه‌ای اجاره کرده بود. او با گذشت زمان، فقیرتر شده و مبلغی به بقال و عطار و دیگر پیشه‌وران بدهکار گردیده بود. تا اینکه روزی شیخ عبدالحسین به راهنمایی یکی از دوستانش به مجلس روضه‌خوانی یکی از علمای بزرگ می‌رود و در میان مردم عادی می‌نشیند. پس از پایان روضه، میان علمای حاضر در مجلس، یک بحث علمی و دینی در می‌گیرد و پس از مدتی مباحثه، در این مسئله با یکدیگر اختلاف نظر پیدا می‌کنند و به نتیجه‌ی واحدی نمی‌رسند. در این میانه، شیخ عبدالحسین، با بیانی مستدل و رسا، ان مسئله را آن چنان شرح می‌دهد که همه قانع می‌شوند و دلایل وی را می‌پذیرند و به دانش و قدرت بیان شیخ اعتراف می‌کنند و او را در صدر مجلس می‌نشانند. شیخ می‌گوید: «پس از آن به خانه بازگشتم. چند ساعتی نگذشته بود که کسی در  زد. وقتی در را باز کردم، دیدم که مأموری دولتی است. آن مأمور، پس از ادای احترام گفت:“امیرکبیر فردا به دیدار شما می‌آید.“ من از این سخن تعجب کردم و گفتم:“احتمالا اشتباه می‌کنید، زیرا من با امیر سابقه‌ی آشنایی ندارم.“مأمور گفت:“مگر شما شیخ عبدالحسین تهرانی نیستید؟“من حرف او را تأیید کردم. مأمور گفت:“پس من اشتباه نکرده‌ام و درست آمده‌ام. فردا صدراعظم به دیدار شما می‌آیند.“ باز گفتم:“خانه‌ی من مناسب ورود امیر نیست. منزلم اتاقی محقر و کوچک است که نیمی از آن برای من است و نیمی برای عیالم.“ مأمور گفت:“اشکالی ندارد. امیر فردا به همین جا خواهد آمد.“ و خداحافظی کرد و رفت. پس از رفتن مرد، مختصری اسباب پذیرایی آماده کردم.»

امیر فردای آن روز، می‌رود و پس از سلام و احوالپرسی می گوید:“از بحث و استدلال شما در آن مجلس آگاهی یافتم؛ این مکان شایسته‌ی مقام علمی و اخلاقی شما نیست. من خانه‌ای با اثاث، در یوسف‌آباد برای شما آماده کرده‌ام تا به آنجا نقل مکان کنید.“ امیرکبیر پس از آن، مقداری پول در اختیار شیخ عبدالحسین قرار می دهد تا بدهکاری‌های خود را بپردازد . از آن روز به بعد، شیخ عبدالحسین، به سبب درستکاری و پارسایی، مورد احترام خاص امیرکبیر و عالمان و بزرگان قرار می گیرد و امیر پس از کسب اعتماد، او را به جای شیخ عبدالرحیم بروجردی، به منصب قضاوت و رسیدگی به امور شرعی می‌گمارد. اعتماد و اعتقاد امیر به شیخ عبدالحسین چنان بود که حتی او را وصیّ خود می کند و شیخ پس از قتل امیرکبیر، از محل ثلث اموال وی، مدرسه و مسجدی بنا می کند که بعدها به نام شیخ معروف می گردد.

·         ابطال سیورسات

در گذشته، زمانی که مأموران حکومتی و سربازان لشکری از منطقه‌ای عبور می‌کردند، غذای خود را از مزارع سر راه تهیه نموده و هر کجا که می‌رسیدند به نحوی به تصاحب اموال رعایا می‌پرداختند. این اموال به زور تصاحب شده، سیورسات نامیده می شد. در عمل، رسم سیورسات عبارت بود از غارت اموال مردم توسط نیروهای حکومتی. در زمان قاجار، رسم سیورسات دامنه‌ی وسیعی یافته و حتی به نوعی مشروعیت پیدا کرده بود. امیرکبیر به تمام نیروهای حکومتی دستور داد که هیچ مأمور دیوانی، مالیات­بگیر دولتی و سرباز قشونی‌ای، به هر کجا که برود، نمی‌تواند آذوقه و بُنه‌ی موردنیاز خود را به زور و به رایگان از رعیت بگیرد بلکه هر کس باید سیورسات خود را، به شکل عادی خریداری نماید و به رعیت آزار نرساند. امیرکبیر، برای آگاهی مردم مناطق مختلف، این دستور خود را در قالب یک اعلامیه، انتشار عمومی داد.

·         روزنامه

ذهن امیرکبیر درباره‌ی روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن، به خوبی روشن بود و او از روزنامه‌های خارجی و روزنامه‌هایی که در دیگر کشورهای اسلامی مثل مصر و عثمانی(ترکیه) چاپ می شد، باخبر بود. امیرکبیر، از همان آغاز دولت خود، گروه و دستگاه ویژه‌ای برای گردآوری روزنامه‌های خارجی و ترجمه‌ی آنها تأسیس کرد. مباشر ترجمه‌ی روزنامه‌ها، ”برجیس“انگلیسی بود و نگارش آنها به زبان فارسی، کار عبدالله ترجمه نویس بود. روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه، از دل همین گروه بیرون آمد و شکل گرفت.

امیرکبیر برای خرید روزنامه، مشترکینی برای آن مقرر کرد: «هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی است، باید اجیر(=مشترک) یک نسخه روزنامه شده و در سال، دو تومانِ قیمت آن را بدهد.» امیر از این حد هم جلوتر رفت و برای بالا بردن سطح اطلاع و آگاهی ایلات و عشایر، خوانین محلی و ایل بیگیان (روؤسای ایل) را نیز مشمول اشتراک اجباری روزنامه قرار داد.

مدت زیادی طول نکشید که روزنامه وقایع اتفاقیه جای خود را در بین مردم باز کرد و بسیاری از مردم با رغبت، اسامی و نشانی خود را به روزنامه فرستادند و از تقاضا کردند که این روزنامه به قرار هفتگی برایشان ارسال گردد تا از مندرجات آن آگاهی پیدا کنند.   

·         آبله کوبی(واکسن آبله)

آبله کوبی از زمان فتحعلی شاه به ایران وارد شده بود اما قانون آبله­کوبی عمومی را میرزا تقی خان گذارد. برای آگاهانیدن مردم، در همه جا اعلام شد: «در ممالک محروسه(=ایران)، ناخوشی آبله عمومی است که اطفال را عارض می‌شود که اکثری را هلاک می کند، یا کور یا معیوب می‌شود. اشخاصی را که در کودکی آبله را درنیاورده‌اند، در بزرگی بیرون می‌آورند و به هلاکت می‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (=به ویژه مردم مناطق مرزی)[…] اطباء چاره‌ی این ناخوشی را به این طور یافته‌اند که در طفولیت از گاو آبله برمی‌دارند و به طفل می‌کوبند و آن طفل چند دانه بیرون می‌آورد و بی‌زحمت خوب می‌شود.»

بنا به گفته‌ی یکی از دکترهای خارجی: «[…]امیر، رساله­ای در این باب (آبله کوبی) به ترجمه رسانید و چاپ کرد. و آبله کوبانی با حقوق کافی به ولایات فرستاد. این قانونِ [آبله کوبی]، در زمان امیرکبیر به شکل همگانی و اجباری می‌شود و ضمانت اجرای قانون، این بود که اولیای اطفالی که در آن قصور می‌ورزیدند، مورد مؤاخذه و جریمه قرار می‌گرفتند.»         

*     *     *

داستان:
اعتضادالسلطنه درباره ی همین مسئله‌ی آبله کوبی می‌گوید: «در سفر اصفهان، روزی در چهل ستون، امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سرحدی(=مرز) خبر بدی رسیده؛ اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ­آمیز و محمد کله­پز، از بیماری آبله مرده‌اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد که چرا با وجود آن که دولت مایه‌ی آبله‌کوبی را فرستاده و در معابر هم جار زده‌اند که اطفال را آبله کوبید، قصور کرده‌اند؟ پس گفت: از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید. چون توانایی پرداخت آن را نداشتند، امیر دستور داد که از کیسه‌ی خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد.     
بعد من به امیر گفتم: این [که] مطلبی نبود که این قدر شما را مشتعل کرده بود؟!      
امیر فرمود: شاهزاده، تعجب دارم که شما شنیدید دو نفر بی­جهت تلف شدند و به شما تأثیر نکرد.       
از این سخن امیر من بسیار شرمنده شدم.»

 

منابع:

* ”داستان هایی از زندگی امیرکبیر“، نوشته ی محمدرضا حکیمی، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی

* ”میرزا تقی خان امیرکبیر“، نوشته‌ی مریم نژاد اکبری مهربان، نشر کتاب پارسه.

// // ?>


شب یلدا

به‌نام پروردگاری که بیرون آورنده‌ی روشنایی‌ از دل تاریکی‌هاست

* شب یلدا، طولانی‌ترین شب سالست و از دیرباز، در ایران باستان، مردم برای بزرگداشتِ آن، جشن می‌گرفتند. درمورد یلدا و تاریخ برگزاری آن، اختلاف نظری وجود ندارد و مراسم مربوط به آن، هرسال، شب اول زمستان، یعنی شب اول دی ماه، برگزار می‌شود. به شب یلدا، شب چلّه[۱] نیز گفته می‌شود.

* برخی، در توصیف طولانی بودنِ شب یلدا، غلو کرده‌اند؛ درحالی‌که این شب چندان تفاوتی با شب‌های قبل و بعد از خود ندارد[۲]، و تنها از این جهت ویژه است که نقطه عطفی در میانِ این شب‌ها محسوب می‌شود، و روندِ تدریجیِ طولانی شدن شب‌ها که پیش ازیلدا و از شب اول مهر ماه، شروع شده‌بود متوقف شده و از فردای آن، روزها به‌تدریج طولانی‌تر می‌شوند: روندی که در نظر ایرانیان، تولّد خورشید، "میترا" یا "مهر"[3]   محسوب می‌شده‌است. خود واژه‌ی "یلدا"، نیز در زبان سُریانی[۴]، به‌معنی زادروز یا ولادت است؛

* ایرانیان باستان، در این شب، از حاصل کشت‌و‌کارهای تابستانی و بازمانده‌ی میوه‌ها به شکل خشکبارهای اندوخته، می‌خوردند و از آنجایی‌که، رنگ سرخ را مظهر آتش(که از عناصر مقدّس برایشان به‌شمار می‌رفت) و خورشید می‌دانستند، آن را تقدیس کرده و در این شب، از میوه‌های سرخ‌رنگ (هم‌چون هندوانه، انار و سیب سرخ) استفاده می‌کردند.

* بسیاری از ایرانیان باستان، در شب یلدا جشن بزرگی برپا می‌کردند و برخی در دامنه‌ی کوه‌های البرز، تا سحرگاهان بیدار می‌ماندند و انتظار زایش خورشید و ظهور منجی بزرگ را می‌کشیدند. آن‌ها بر این باور بودند که نشانه‌ی ظهور او، ستاره‌ی درخشانیست که بر قلّه‌ی "فیروزکوه"، و بر بالای درخت آن کوه آشکار می‌شود. برخی نیز در مهرابه‌ها، نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر[۵]، به نیایش مشغول می‌شدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شب‌هنگام، به شکرانه‌ی نعمت‌هایشان دعا می‌خواندند.

* روز اول دی‌ماه را علاوه بر "یلدا"، "خورروز" یا "روز خورشید"نیز می‌نامیده‌اند و آن را مبدأ تجدید حیات خورشید و آغاز شکست اهریمن، به‌شمار می‌آوردند و سرآغاز زمستان را به‌یمن پیروزی اهورا و غلبه‌ی خوبی بر بدی، آغاز سال نو، محسوب می‌کردند و در این روز، مراقب بودند تا مبادا بدی یا گناهی مرتکب شوند.[۶]

* ایرانیان باستان، روز خورشید را روز همسانی و برابری انسان‌ها تلقّی می‌کردند، و همگان حتی پادشاه، لباس ساده و کم‌بها می‌پوشیدند و هیچکس به دیگری دستور یا فرمانی نمی‌داد. در این روز کشتن حیوانات و جنگ و خونریزی به‌کلّی ممنوع بود و حتی اگر در بحبوحه‌ی جنگ بودند، آن را متوقف می‌کردند. این سنّت ایرانیان، حتّی مورد احترامِ کشورهای متخاصم آن‌ها نیز بود.

  * یکی از جشن‌هایی که مدیون و متاثر از جشن یلداست، جشن "کریسمس"، "نوئل"یا "یول"است. گفته می‌شود که آیین مهر، پیش از رواج مسیحیت در اروپا، در بسیاری از کشورها پذیرفته شده‌بود، و جشن تولّد "مهر" یا همان شب یلدا نیز در این کشورها، شب اول دی ماه که مقارن با بیست و یکم دسامبر بود برگزار می‌شد. به‌تدریج و در طول چند قرن، مراسم یلدا، به‌جای بیست‌و یکم دسامبر، در بیست و پنجم دسامبر، برگزار شد. پس از رواج و گسترش مسیحیت در این کشورها، از آنجاییکه هنوز مراسم یلدا، مورد احترام مردم بود، و از طرفی، تاریخ ولادت عیسی مسیح (ع) نیز مشخص نبود، کلیسای روم، شب ولادت مهر را همان شب تولد مسیح محسوب کرد.

از دیگر نمادهای کریسمس که برگرفته از اندیشه‌ی ایران باستان است، می‌توان به درخت کریسمس (درخت کاجی که تزیین می‌شود وبالای آن ستاره‌ای گذاشته می‌شود) اشاره کرد.[۷]

***

* متاسفانه جشن یلدا، از آن دسته مناسبت‌هاییست که امروزه اسماً در میان مردم ایران، محبوبست اما عملاً به معنای آن توجهی نمی‌شود و اغلب با خوردنی‌های مربوط به آن و تفال به دیوان حافظ، به‌خاطر آورده می‌شود و سنت‌های به‌نسبت معنادارتری که در این شب، وجود داشته (سنت‌هایی چون قصه‌خوانی، نقالی و شاهنامه‌خوانی) رو به فراموشیست. بنابراین باید سعی در احیای سنت‌هایی از گذشته نماییم که به‌حال مردم و تحکیم روابطشان خوب و مفید بوده، و در چنین هنگامه‌ای از سال به تصمیم‌هایی دگرگون کننده در زندگی کمک کنند. در این قسمت برخی از این پیشنهادات ارائه می‌شود.

در خانواده (ضمن سر زدن به بزرگترهای خانواده می‌توان به فعالیت‌های زیر فکر کرد) و جمع دوستان :

* خاطره‌گویی: (بهترست تعریف کردن خاطرات، توسط اعضای مختلف خانواده از گروه‌های سنی مختلف باشد)  درصورتی که  امکان داشته‌باشد، می‌توان قسمتی از این، دورِ هم بودن را در دامن طبیعتِ دشت یا کوهستان، از پیش از غروب آفتاب، تا کمی بعد از غروب، و با روشن کردن آتش و نشستن دور آن، تجربه کرد.

* قصّه‌‌خوانی و قصه‌گویی: برای انتخاب داستان‌ها، می‌توانیم تصوّر کنیم که جمعی، در طبیعت سردِ یک شب زمستانی، دور آتش نشسته‌اند و می‌خواهند قصه بگویند. داستان‌هایی که برای چنین فضایی انتخاب می‌شوند، بهترست مایه‌هایی از شب، رازگویی، زمستان و تولّد را در خود داشته‌باشند؛ برخی داستان‌های پیشنهادی برای چنین شب‌هایی: داستان‌های کوتاه تولستوی (از مجموعه ۲۳ قصه)، نمایشنامه‌هایی چون هملت و مکبث (برای جمع‌های حرفه‌‌ای‌تر به‌لحاظ فهم متن)، داستان‌های عرفانی(که برگرفته از جلد اوّل کشف‌الاسرار خواجه عبداله انصاریست)، نقاش و قوهای وحشی، سرود کریسمس (با تعریف کردنِ کلیت داستان و قسمت‌های جذاب و آموزنده آن)، پیرزن و شب، پرواز کن پرواز، داستان عمو نوروز و ننه سرما و مهمان‌های ناخوانده.

* شعرخوانی: علاوه بر اینکه می‌توان اشعار حافظ را در این شب‌ها دور هم خواند، بهترست به استفاده از این موارد هم فکر کنیمو به وجود درون‌مایه‌ی‌ ظلم‌ستیزی و پیام اخلاقی در انتخاب‌هایمان توجه کنیم: غزلیات شمس،حکایت‌های مثنوی (مسجد مهمان‌کش، پادشاه و کنیزک)، برخی اشعار مهدی اخوان ثالث و شفیعی کدکنی، برخی داستان‌های شاهنامه (ضحاک و کاوه آهنگر، رستم و سهراب، سیاوش)، آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی) و حکایت‌هایی از منطق‌الطیر و الهی‌نامه عطار. [۸]

* می‌توان برای شب یلدا و روز اول دی ماه، به برنامه‌هایی معطوف به نیازمندان، از جمله سالمندان، نابینایان، معلولین و کودکانی با بیماری‌های مزمن(هم‌چون سرطان که در بیمارستان‌ها بستری هستند) فکر کرد؛ این برنامه‌ها می‌تواند شامل سر زدن، تهیه برخی نیازمندی‌های آنان و اجرای برنامه‌هایی چون قصه‌گویی و قصه‌خوانی، شعرخوانی و خاطره‌گویی (چنان‌که شرح این فعالیت‌ها داده‌شد) باشد.[۹]

* هدیه دادن و نامه نوشتن برای یکدیگر می‌تواند از جمله سنّت‌های خوب این شب باشد.

* این شب می‌تواند فرصت مناسبی جهت اتّخاذ تصمیم‌هایی در زندگی باشد. بهترست قسمتی از این شب، به خلوت کردن با خود و تامل در احوالات شخصی، اختصاص یابد. خواندن دسته‌جمعی برخی دعاها (دعای کمیل و یا مناجات خمس‌عشر) و قسمت‌هایی از نهج‌البلاغه و فکر کردن به چالش‌ها و دغدغه‌هایی که در زندگی داریم، و صحبت پیرامون آن‌ها و تصمیم‌گیری برای تغییراتی که فکر می‌کنیم باید در زندگیمان اِعمال کنیم، می‌تواند تلاش برای محقق کردنِ تولّدی در خود، هم‌زمان با تولّد روشنایی در طبیعت باشد، انشاالله…

منابع:

(۱) جشن‌های باستانی ایران(با تکیه بر جشن نوروز)، دکتر حسین آذران، انتشارات هیرمند، چاپ اوّل، ۱۳۸۹ ، صفحه ۲۶ تا ۳۵

(۲) سایت دانشنامه‌ی فارسی wikipedia، در باب شب یلدا


[۱]"چلّه"، یا "چهله"، به معنای یک دوره‌ی چهل روزه است. چلّه‌ی بزرگ زمستان، اول دی ماه تا دهم بهمن است که زمان اصلی سرمای زمستان محسوب می‌شده و پس از آن، چلّه‌ی کوچک آغاز می‌شده (دهم بهمن ماه تا بیستم اسفند) و مردم، شروع آن را با جشن "سده"، گرامی می‌داشتند و در پایان آن، مردم خود را برای نوروز آماده می‌کردند.

[۲]شب یلدا، تنها چند دقیقه از شب‌های قبل و بعد از خود طولانی‌ترست.

[۳]مهر در اوستا از آفریدگان اهورامزدا محسوب شده و ایزد محافظ عهد و پیمان و فرشته‌ی فروغ و روشنائى است که هیچ چیز بر او پوشیده نمی‌ماند.میترا خداى روشنائى و نور و خداى موکل روز است.برخی می‌گویند، "میترا"، تلفظ اوستائیِ "مهر"بوده این دو را معادل می‌دانند.

[۴]زبان سریانی، یکی از سه زبان رسمی امپراطوری ایران، در عهد داریوش هخامنشی بوده و می‌توان گفت مردمان غرب ایران، حداقل تا زمان ساسانیان، به این زبان صحبت می‌کرده‌اند. در دانشگاه جندی‌شاپورِ خوزستان، اغلب دروس به این زبان تدریس می‌شده‌است.

[۵]مِهرپرستی یا آیین مهر یا میترائیسم، آیینی بود که بر پایه پرستش مهر(میترا) ایزد ایران باستان و خدای خورشید، عدالت، پیمان و جنگ، در دوران پیش از آیین زرتشت بنیان نهاده شد. این آیین بعدها دگرگون شده و به سرزمین‌های امپراطوری روم برده شد و در طول سده‌های دوم و سوم پس از میلاد، در تمام نواحی تحت فرمانروایی روم، در سرزمین‌های اصلی اروپا، شمال آفریقا و بریتانیا برپا بود. گرچه پس از پذیرفتن آیین مسیحیت توسط امپراطور کنستانتین در اوایل سده چهارم میلادی، این دین محو شد، اما تاثیری به‌سزا بر ادیانی چون مسیحیت برجای گذاشت.

[۶]این سنّت دیرینه‌ی ایرانیان به مسیحیان نیز انتقال یافت و آن‌ها نیز سال جدید را در فصل سرما آغاز می‌کنند.

[۷]ایرانیان، درخت کاج و سرو را به‌سبب سرسبزی همیشگی و پایداری دربرابر اهریمنِ سرما همواره می‌ستوده‌اند؛ و همان‌طور که اشاره‌شد، علامت ظهور منجی خود را، آشکار شدن ستاره‌ای بر فراز فیروز کوه می‌دانستند.

[۸]در ادبیات کودک، نیز اشعاری در این زمینه وجود دارد که قابل استفاده است؛ از جمله شعر "شب یلدا"، از مجموعه خرمن شعر خردسالان، سروده اسداله شعبانی

[۹]در مورد چنین برنامه‌هایی، باید گفت که شروع آن‌ها برای جمع دوستان یا خانواده، می‌تواند از شب یلدا باشد و  این مهم است که ما تنها به برنامه‌هایی مقطعی و زودگذر فکر نکنیم، بلکه سعی کنیم روال‌هایی اصولی تعریف کنیم و دیگران را به کارهایی از این دست دعوت کنیم.

// // ?>


من رؤیایی دارم؛ مارتین لوترکینگ

هر سال، آمریکایی‌ها سومین دوشنبه ماه ژانویه را برای بزرگداشت زندگی و دستاوردهای کشیش مارتین لوترکینگ جونیور (۱۹۶۸-۱۹۲۹)، برنده جایزه صلح نوبل و شخصیتی را که بیشتر از همه به موفقیت‌های  جنبش حقوق مدنی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار در طی دهه‌های سال های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ربط داده می‌شود جشن می‌گیرند. کینگ که یک سازمانده سیاسی، یک سخنران بسیار ورزیده و مدافع اعتراض مسالمت‌آمیز بود، در ترغیب هم‌میهنان آمریکایی خود برای پایان دادن به جداسازی قانونی نژادی رایج در سراسر ایالات جنوبی و مناطق دیگر  و دامن زدن به حمایت از تدوین قوانین مدنی به منظور تعیین  چارچوب قانونی برای برابری نژادی در ایالات متحده نقش محوری داشت.

کینگ از آن جمله  قهرمانان راه عدالت بود که نفوذشان از مرزهای ملی فراتر رفت. کینگ که پژوهشگر فلسفه و اصول مسالمت‌آمیز ماهاتما گاندی (۱۹۴۸-۱۸۶۹) بود، در سال ۱۹۵۹ برای مطالعه عمیق در میراث فکری مردی که کورِتا اِسکات کینگ، بیوۀ وی بعدها او را ”آموزگار سیاسی“ همسرش خواند، به هندوستان سفر کرد. نلسون ماندلا، در سخنرانی پذیرش جایزه صلح نوبل خود در ۱۹۹۳، از کینگ به عنوان پیشگام خود در تلاش برای حل عادلانه مسائل مربوط به  نژادپرستی و منزلت انسانی یاد کرد.

او را به تاکید بر مبارزات عدم خشونت حتی ”گاندی سیاه“ می نامند. او خود در این باره می‏گوید: ”من کاملاً به عدم خشونت گرویده‏ام. من هرگز انسانی را نخواهم کشت، چه در ویتنام باشد و چه در اینجا. هیچ بنایی را نیز به آتش نمی‏کشم… قصد دارم به عدم خشونت پایبند باشم. زیرا این فلسفه زندگی مرا، نه تنها تعهد در پیکار برای عدالت نژادی، بلکه روابط انسانی مرا و رابطه مرا با خودم تنظیم می‏کند. من همواره به عدم خشونت پایبند خواهم ماند“.

کینگ، فرزند مارتین لوتر کینگ بزرگ، پیشوای برجسته روحانی آتلانتا، در ۲۶ سالگی دانشنامۀ دکترای خود را در رشته خداشناسی از دانشگاه بوستون بدست آورد. در سال ۱۹۵۴ کینگ کشیش کلیسای باپتیست خیابان دکستور در مونتگومری آلاباما شد و در سال ۱۹۵۵ یکی از رهبران تحریم اتوبوس‌های مونت‌گومری بود. جریان تحریم از حرکت «روزا پارک» آغاز شد که جای خود را در اتوبوس به یک سفیدپوست نداد. طبق قوانین ایالتی آلاباما اتوبوس‌های شهری خطی برای جدا کردن محل نشستن سیاهان و سپیدپوستان داشتند که راننده می‌توانست جای آن را عوض کند. وقتی اتوبوس شلوغ شد، راننده از روزا پارک خواست تا به قسمت جلوی اتوبوس برود تا جای خط مورد نظر را عوض کند، اما خانم پارک امتناع کرد. این امتناع به دستگیری روزا پارک در ۱ دسامبر ۱۹۵۵ انجامید. در جلسات کلیسا به رهبری مارتین لوتر کینگ تحریم وسایل نقلیه عمومی پیشنهاد و تصویب شد. هدف تحریم ثابت شدن خط فاصل سیاهان و سپیدها در اتوبوس بود. تاثیر تحریم با توجه به تعداد عظیم کارگران و کارمندان سیاه‌پوست بسیار زیاد بود؛ چرا که خسارت مالی زیادی به شرکت‌های نقلیه عمومی وارد کرد. سیاهان با سازماندهی مناسب افراد دارای خودرو، بطور جمعی از خودروها استفاده می‌کردند (که اصطلاحا به آن carpooling می‌گویند). حتی برخی از سپیدپوستان هم خودروهای خود را برای این کار اختصاص دادند. مقامات هم بیکار ننشستند و قانونی به شرکت‌های بیمه ابلاغ شد که خودروهای این اشخاص را بیمه نکنند. رانندگان تاکسی سیاه‌پوست حاضر شدند تحریم‌کنندگان را با تنها ۱۰ سنت جابجا کنند (مبلغی تقریبا معادل قیمت بلیت اتوبوس). به همین دلیل قانونی به تصویب رسید که هیچ راننده‌ای حق ندارد مبلغی کمتر از ۴۵ سنت از مسافران دریافت کند. تعداد زیادی از تحریم‌کنندگان پیاده به مقصد خود می‌رفتند و گاه دسته‌های بزرگ سیاهانی دیده می‌شد که با پای پیاده به سر کار خود می‌روند. برخی نیز از دوچرخه، موتورسیکلت و اسکیت برای رسیدن به مقصد استفاده می‌کردند. سازمان‌های زیادی در این تحریم و کمپین‌های حامی آن نقش‌آفرینی کردند، از آن جمله: کمیته سیاسی زنان، اتحادیه پیشرفت مونت‌گومری، کنگره برابری نژادی، کمیته اتحاد بی‌خشونتی و مردان مونت‌گومری. سپیدپوستان مخالف هم بیکار ننشستند و چندین بار حرکت‌های خشن انجام دادند. خانه مارتین لوتر کینگ و رالف آبرتانی با بمب مورد حمله قرار گرفت و تعداد زیادی از تحریم‌کنندگان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. تحریم پس از ۳۸۱ روز با رای دیوان عالی قضایی آمریکا مبنی بر لغو قانون تبعیض علیه سیاهان به پایان رسید. این یک پیروزی بزرگ برای لوتر کینگ و روش بی‌خشونتی بود.

در ۱۹۵۷، کینگ یکی از بنیانگذاران کنفرانس رهبران مسیحی جنوب (SCLC) بود. این یک اتحادیه متشکل از کشیشان سیاهپوست و کلیساها بمنظور پیگیری اقدامات مستقیم و مسالمت‌آمیز در برابر جدایی نژادی بود. رهبران SCLC امیدوار بودند که افکار عمومی را تغییر دهند و برای تکمیل چالش‌های قانونی در برابر جدایی نژادی، انجمن ملی پیشرفت رنگین پوستان (NAACP) را ایجاد کردند. کینگ، نیرویی توانمند در درون  SCLC  بود و به عنوان موفق‌ترین جمع‌کننده کمک‌های مالی و یک برنامه‌ریز سیاسی ورزیده که  به صورتی موفقیت‌آمیز اتحادیه‌هایی در میان سفیدپوستان دلسوز در ایالات شمالی به وجود اورد ظهور کرد. در ۱۹۵۹  طی سفری به هندوستان با پیروان گاندی دیدار کرد و آگاهی خود را درباره‌ی اعتراضات مسالمت‌آمیز افزایش داد.

در اوایل دهه ۱۹۶۰، کینگ و SCLC، تعدادی تظاهرات صلح‌آمیز علیه نهادهای پشتیبان جدایی نژادی سازمان دادند. در ماه مه ۱۹۶۳، یوجین ”گاو نر“ کونور، رییس پلیس برمینگهامِ آلاباما، سگ‌های پلیس و لوله‌های آب با فشار آتش نشانی را علیه تظاهرات کنندگان مسالمت آمیز، که بسیاری از آنها دانش‌آموز بودند، رها کرد. این تصاویر کشور را به وحشت انداخت. کینگ در طی این تظاهرات دستگیر شد و از سلول زندان خود به نگارش نامه از زندان شهر برمینگهام پرداخت. در این نامه او استدلال کرد که کسی که برای بیدار کردن آگاهی جامعه خود یک قانون ظالمانه را می‌شکند، ”در حقیقت بالاترین احترام خود را برای قانون اظهار می‌کند“، به شرطی که او ”به شکل شفاف، از روی اخلاص و با امادگی برای دادن تاوان کار خود “ عمل کند. در آن ماه اوت، رهبران سیاهپوست یک راهپیمایی به سوی واشنگتن برای کار و آزادی سازمان دادند. در آنجا، با حضور تقریباً ۲۵۰،۰۰۰ نفر از حمایت‌کنندگان حقوق مدنی که در مکان بنای یادبود لینکلن در واشنگتن گرد هم آمده بودند، کینگ یکی از قوی‌ترین سخنرانی‌های تاریخ آمریکا را ارائه داد. نسل‌های بسیاری از دانش‌آموزان، خطوط سخنرانی «من رؤیایی دارم» را از بر کرده‌اند. در این سخنرانی، کینگ برای روزی که ”مردم را نه به سبب رنگ پوست، بلکه با درونمایه‌ شخصیتشان داوری خواهند کرد“ دست به دعا برداشت.

تصاویر رویداد‌های برمینگهام و واشنگتن به شکل دادن پشتیبانی از لایحه حقوق مدنی ۱۹۶۴، که در دوم ژوییه ۱۹۶۴ با امضای  پرزیدنت لیندون جانسون قوت قانونی یافت، کمک کرد. در ۱۹۶۵، واکنش خشن پلیس سِلما، آلاباما نسبت به تظاهراتی برای کسب حق رأی، موج مشابهی را در حمایت از کینگ، جنبش حقوق مدنی، و تدوین قوانین تضمین‌کننده‌ی مشارکت سیاسی دامن زد. در نتیجه، لایحه حق رأی در ششم اوت ۱۹۶۵ تبدیل به قانون شد.

با تصویب این قوانین حقوق مدنی، کینگ همچنان به پیگیری شیوه‌ی اعتراض مسالمت آمیز اجتماعی خود، حتی زمانی که رهبران جوان‌تر خواستار راه‌های افراطی‌تری بودند ادامه داد. کینگ همچنین برنامه کاری خویش را برای در بر گرفتن تلاش‌ ها به منظور متمرکز کردن توجه بر فقر سیاهپوستان گسترش داد. کینگ برای حمایت از اعتصاب زباله‌روبها در ممفیس تنسی به سر می‌برد که در چهارم آوریل ۱۹۶۸ گلوله‌ی قاتلی به زندگی او در سن ۳۹ سالگی پایان داد.

آمریکایی‌ها خاطره‌ی کشیش مارتین لوتر کینگ را با یک تعطیلی فدرال در سومین دوشنبه هر ژانویه گرامی می‌دارند.‬ افراد و نهادهای بی‌شماری، از جمله مرکز کینگ، مستقر در آتلانتا به پیگیری کارهای او ادامه می‌دهند.

——————————————————————————

بخشی از سخنرانی مشهور «من رؤیایی دارم!»
« ….
نگذاریم در دره‌ی ناامیدی غوطه‌ور شویم. خطاب من امروز با شماست، دوستان من، اگرچه با دشواری‌های امروز و فردا رودررو هستیم، اما من هنوز هم رؤیایی دارم. این رؤیا، رؤیایی است که ریشه‌های ژرفی در «رؤیای آمریکا» دارد‪.‬
رؤیای من اینست که روزی این کشور به‌پا می‌خیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان می‌بخشد: «ما این حقیقت را که همه انسان‌ها برابر خلق شده‌اند آشکار و بدیهی می‌دانیم.»
رؤیای من اینست که روزی فرزندان برده‌های پیشین و فرزندان برده‌داران پیشین بر فراز تپه‌های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری خواهند نشست‪.‬
رؤیای من اینست که سرانجام روزی ایالتی مانند می‌سی‌سی‌پی، ایالتی که در آتش بیدادگری می‌سوزد، در آتش تعدی می‌سوزد، به واحه‌ی آزادی و عدالت بدل خواهد شد‪.‬
رؤیای من اینست که چهار فرزند کوچکم روزی در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه به سبب رنگ پوست، که با درونمایه‌ی شخصیتشان داوری خواهند کرد‪.‬
من امروز رؤیایی دارم‪!‬
رؤیای من اینست که روزی در آلاباما، با آن نژادپرستان وحشی‌اش، با فرماندارش که از گاله‌ی دهانش، عدم پذیرش مداخله در قوانین فرومی‌چکد، آری روزی در همین آلاباما، پسرها و دخترهای کوچک سیاهپوست خواهند توانست چون خواهران و برادرانی دست در دست پسرها و دخترهای کوچک سفیدپوست بگذارند‪.‬
من امروز رؤیایی دارم‪!‬
رؤیای من اینست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست‪.‬
این امید ماست. این باوری است که با خود به جنوب می‌برم. با این باور ما خواهیم توانست از کوه‌های ناامیدی سنگ امید بتراشیم. با این باور خواهیم توانست هیاهوی ناسازگاری کشورمان را به همنوایی زیبایی از برادری بدل کنیم. با این باور خواهیم توانست با هم کار کنیم، با هم دعا کنیم، با هم مبارزه کنیم، با هم به زندان رویم، با هم از آزادی دفاع کنیم، مطمئن از اینکه سرانجام روز آزادی مان فراخواهد رسید‪.‬
روزی که همه فرزندان خدا خواهند توانست سرود آزادی را با مفهومی نو بخوانند. «ای کشور من، ای سرزمین زیبای آزادی، برای توست که می‌خوانم‪. ‬سرزمینی که پدران من در آن در گذشتند، سرزمین فخر زائران، بگذار از هر گوشه‌ی کوهساران زنگ آزادی به صدا درآید.
…..»

——————————————————————————

برخی از سخنان  مارتین لوترکینگ:

«دوستان من بدانید، زمانی خواهد آمد که مردم از خرد شدن در زیر چکمه های آهنین ستم رهایی یابند…»
«صلح، تنها غیاب تنش نیست، حضور عدالت است.»
«به شما می‌گویم، اگر انسانی چیزی نیابد که جان خویش بر آن ببازد، شایسته زیستن نیست.»
«اِعمال ظلم در گوشه‌ای از جهان، عدالت را در گوشه‌ای دیگر مورد تهدید قرار می‌دهد.»
«باید پرسید: چرا ملت ما خود را نماینده لشکر خدا بر روی زمین می‌داند؟»
«تا زمانی‌که انسان‌های ستم‌کشیده نتوانند مهر دشمنان خود را به دل گیرند، نژادپرستی هیچ‌گاه ریشه‌کن نخواهد شد.»
«سنگینی بار ستمی را که بر شانه‌های خویش می‌کشیم، به عظمت ستمی است که برما روا می‌دارید. هرکاری که مایل هستید بکنید، بااین وجود بازهم شما را دوست خواهیم داشت. […] ما را به بند بکشید، بازهم شمارا دوست خواهیم داشت. خانه‌های مارا با بمب‌هایتان به آتش بکشید، کودکان ما را تهدید به مرگ کنید، بازهم شمارا دوست خواهیم داشت.»
«ما آموختیم تا هم‌چون پرندگان در آسمان بال بگشائیم و پهنه اقیانوس را چون ماهیان درنوردیم، اما هنر سادهٔ زندگی برادرانه را یاد نگرفتیم.»
«مردم آمریکا به درد نژادپرستی مبتلا شده‌اند – این زنگ خطر است. هرچند متضاد، اما مردم این سرزمین به آرمان‌های دموکراتیک نیز آراسته‌اند – این طلیعه امید است.»
«عشق تنها قدرتی است که دشمن را به دوست بدل می‌کند.»
«تاریکی، نمی‌تواند بر تاریکی غلبه کند، تنها روشنی می‌تواند آن را انجام دهد؛ نفرت، نمی‌تواند بر نفرت غلبه کند، تنها عشق می‌تواند آن را انجام دهد»
«عشق، پایدارترین قدرت جهان است.»
«باید پیوسته به ایجاد سد جرأت در برابر سیل ترس اقدام کنیم.»
«بخشش، عملی یک‌باره نیست، بخشش روشی است برای زندگی.»
«سرانجام، حکم شرعی «چشم در برابر چشم» همه را کور خواهد کرد.»
«قدرت علمی ما از قدرت معنوی ما پیشی گرفته‌است. [اکنون] سلاح‌های هدایت‌شونده داریم و مردان هدایت‌نشده.»
«مرمان ساده‌لوح به سادگی در دام خرافات گرفتار می‌آیند.»
—————————————————————————————————-
منابع:
// // ?>