بایگانی دسته: روز جهانی کار و کارگر



معرفی فیلم «عصر جدید»

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: ۱۹۳۶
زمان: ۸۷ دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

D:\سایت\Pic\modern time- 1.jpg

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077727-56ab771f4a211-015-modern-times-theredlist.jpg

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

درآمد؛ بیمه؛ رفاه؛ ثبات؛ … آیا به راستی این ایده‌آل‌های «جدید»، زندگی ما را بهتر کرده‌اند؟ یا ما را برای مواجهه با ماجراهای زندگی، ترسو و محافظه‌کار نموده‌اند؟
«عصر جدید»، داستان شخصیتی است که اهل سفر کردن است. او با سادگی و با قلبی مهربان، به استقبال زندگی می‌رود. شاد است و از تغییر نمی‌هراسد. هر لحظه از زندگی، هر چند لحظات به ظاهر سخت، را با گشودگی و خوش‌بینی، به یک منظره‌ی دلپسند و خواستنی تبدیل می‌نماید.
و البته، چنان که جز این نیز انتظار نمی‌رود، با کسی از جنس خود آشنا شده و عشقی غبطه‌برانگیز بین آن دو شکل می‌گیرد. در «قصر باکینگهامِ» این دو نفر، ارتباطی پُر مهر و محبت جریان دارد که ما با خروارها قالی و تلویزیون و مبلمان و ماکروفر و …، قادر به خلق مشابهِ آن نیستیم.
عصر جدید، بزرگداشت عشق، سادگی و خوش‌دلی در یک جامعه‌ی عبوس و بازاری است.

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077756-56ab773c7f11c-026-modern-times-theredlist.jpg

ملاحظات:

برخی وقایع تاریخی، مانند رکود بزرگ آمریکا در سال ۱۹۲۹، در فیلم، نشان داده شده است.
فیلم، در بیشتر قسمت‌ها، صامت و بی‌کلام است. میان پرده‌های فیلم که به صورت نوشتار انگلیسی ظاهر می‌شود را می‌توان با خواندن زیر نویس فارسی، فهمید. این میان‌پرده‌ها به فهم بیشتر فیلم کمک می‌کنند.
فیلم، جهت گفتگوی خانوادگی و پخش عمومی مناسب می‌باشد.

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077735-56ab7727724b2-018-modern-times-theredlist.jpg

D:\سایت\Pic\عصر جدید\c6aad4a07911536bff2f2c10c000e7dc.jpg

// // ?>


سکوت یا گفتگو؟

در یک شرکت مهندسی مشاور به عنوان مسئول بخش طراحی مشغول به کار بودم. سه سال بود که در این شرکت کار می کردم. شرکت، معتبر و معروف و مدیر عامل آن مردی باتجربه بود.

نظارت بر پلی در ورودی شهر که در حال ساخت بود، بر عهده شرکت ما گذاشته شده بود. نتیجه‌ی محاسبات و آزمایش بر رویِ بتن فونداسیونِ پلِ نشان میداد که بتن، ضعیف و غیرقابلقبول تلقی میشود. مقاومت فشاری بتن بسیار پایین‌تر از استاندارد اعلام شده در نقشه‌ها بود. مدیرعامل من را به اتاق خود فرا خواند و در مورد این مشکل از من توضیح خواست. من گفتم: «پیمانکار از پانزده تِراک برای ساخت فونداسیون استفاده کرده است. در آزمایش‌ها، سه تراک از پانزده تراک بهطور تصادفی انتخاب شده و بتن آنها مورد آزمایش قرار گرفته است. نتیجه آزمایشها نشان میدهد که بتن فونداسیون ضعیف است و آنچه ساخته شده، باید تخریب گردد.»

مدیر گفت: «از این‌که بتنِ سه تراک از پانزده تراک ضعیف بوده، نمیتوان نتیجه گرفت که همه تراکها مشکل دارند! پس لازم نیست بتن فونداسیون تخریب گردد.» من در جواب مدیر شرکت گفتم: «ملاک فنی برای قابلقبول بودن بتن، آزمایش است و چون این آزمایشها بهطور تصادفی از تراکها صورت میگیرد، بایستی طبق آییننامهی بتن ایران، نتایج این آزمایشها را به کل تراکها تعمیم داد.» مدیر شرکت در جواب من گفت: «نگاه کن مهندس! این پل در ورودی شهر است. فشار اجتماعی- سیاسی تخریب آن بر ما زیاد است. ممکن است روزنامهها هوچیگری کنند یا مسئولین ما را بازخواست کنند.» گفتگوهایی بین ما انجام شد. من در پایان گفتم: «اگر بتن فونداسیون تخریب نشود، با توجه به ماهیت ارتعاشی بارهای زندهی وارد بر پل، از جمله تریلی و کامیون، ممکن است در زمان بهرهبرداری، مشکلات سازهای پیشرونده به وجود آید و یا تلفات جانی رخ دهد؛ در این صورت، هم آبروریزی خواهد شد و هم اصلاح و ترمیم پل با هزینه بیشتری صورت خواهد گرفت.» مدیرعامل گفت: «شما به سر کار خود بروید تا در فرصتی دیگر مجدداً با هم صحبت کنیم.»

در نهایت شرکت تصمیم گرفته بود پل را تخریب نکند. من به خاطر این تصمیم، خیلی نگران و ناراحت بودم. میترسیدم اگر کوتاهی کنم و کاری انجام ندهم، در عملی ظالمانه شریک شوم که در آن به جان و مال مردم صدمه وارد می‌شود. در این موقعیت دعا میکردم و از خدا میخواستم که وضعیتی به وجود آورد که در آن از گفتن حق کوتاهی نکنم و اتفاق خوبی رخ بدهد. همزمان، با وجود آن که دلایل قبلی برای تخریب بتن فونداسیون کافی بود، من برای تمام کردم حجت، شروع به خواندن کتاب‌های بیشتر و تحقیق و مشورت با دیگران کردم. دلایلی واضح‌تر پیدا کردم که نشان میداد خاک موجود در ماسهی مورد استفاده در بتن، بیش از حد استاندارد است. این دلایل را مدیرعامل نمی‌توانست به سادگی رد کند و از تخریب بتن شانه خالی کند.

پیش مدیرعامل رفتم و آن دلایل را گفتم. او با کمی اکراه، به تخریب بتن رضایت داد و دستور داد بتن جدید ساخته شود. تخریب در فضایی آرام و بدون بروز فشارهای روانی- اجتماعی انجام شد.

* * *

برخی نکات قابل توجه

  1. در محیطهای شغلی، هنگامی که قرار است در مورد مسئله‌ای تصمیم گرفته شود، ممکن است رؤسا نظرات‌شان را با این‌که نادرست‌ است به بهانه‌های مختلف به کارکنان دیکته کنند. این که در این مواقع چه راهی انتخاب میکنیم و چه عملی انجام میدهیم، بستگی به این دارد که خواسته‌های اساسی ما در زندگی چیستند و چهچیزهایی برایمان با اهمیت است؟
    در این خاطره، اگر شخصیت اصلی می‌ترسید که در صورت پافشاری روی نظرش از شرکت اخراج شود و مصّر بود به هر قیمتی در شرکت بماند، احتمالاً به خود می‌گفت: «من نظر فنی خودم را داده‌ام و وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام. اگر اتفاق بدی هم بیفتد مدیرعامل، مقصر است.» حتی ممکن است عده ای در مقام قضاوت بگویند او هیچ تقصیری ندارد و کارش را به نحو صحیح انجام داده است؛ اما مشارکت نداشتن در ظلم برای شخصیت اصلی بااهمیت است و نمی‌خواهد که با سکوت خود حقوقی که بر عهده‌ی اوست را ضایع نماید. به همین دلیل بر ترس خود غلبه کرده و مسائل را پیگیری می‌کند. همیشه ماجراها به این سادگی حل نمی‌شوند. آیا اگر پافشاری مدیر بر اجرای غلط پروژه ادامه می‌یافت و شخصیت اصلی در خطر اخراج و یا تهدیدات دیگر قرار می‌گرفت، حاضر به ادامه‌ی راه خود بود؟
  2. گفتگو، رجوع به استدلال‌های علمی محکم و تلاش محترمانه برای اقناع مدیران چیزی نیست که ما پیشاپیش از آن ناامید باشیم. بسیاری از آدم‌ها، کاهلی و ترس خود را با این استدلال که «مدیران به حرف‌های آن‌ها توجهی نخواهند کرد»، توجیه می‌کنند. اما همیشه و قبل از آزمودن راه‌های ممکن نمی‌توان آیه‌ی یأس خواند. بسیاری از مدیران، در صورتی که جدیت کارکنان را ببینند، حاضر به پذیرش اشتباه خود خواهند بود.
// // ?>


دنیای اخلاق؛ دنیای بازار

دوره‌ی کارآموزی‌ام را در یک شرکت خصوصی گذراندم که تجهیزات لازم برای پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها را تأمین می‌کرد. آن دوره، اولین حضور جدی من در یک محیط صنعتی بود. در طی این مدت، چیزهایی که در محیط و روابط کاری و انسانی میدیدم، برایم جدید و عجیب بود و با آن چیزی که قبلاً تصور می‌کردم بسیار فاصله داشت.

روزی مدیر شرکت با من تماس گرفت و گفت: «امروز جلسه‌ داریم و از آن جایی که شما جزو مهندسان آینده کشور خواهید بود، به نظرم خوب است که شما هم در این جلسه شرکت کنید تا علاوه بر آشنایی با صنعت، با فضای جلسات نیز آشنا شوید.»

من در موعد مقرر در جلسه حاضر شدم. جلسه نسبتاً رسمی بود و مدیر، جلسه را این‌گونه آغاز کرد: «همان‌طور که می‌دانید تجهیزاتی که ما تولید می‌کنیم، عمر مفیدشان بیش از هشت سال است. این قطعات، به ندرت در این ۸ سال دچار مشکلی و نقص فنی می‌شوند. به این ترتیب، اگر ما با تمام پتروشیمی‌ها و پالایشگاه‌های کشور هم تعامل داشته باشیم و بتوانیم تأمین‌کننده‌ی تجهیزات همه‌ی آن‌ها هم باشیم، در دو سال آینده بیکار می‌شویم چون همه‌ی تجهیزات را فراهم کرده‌ایم و دیگر جایی برای کار کردن نداریم. پس باید کیفیت را پایین بیاوریم؛ به‌گونه‌ای که عمر مفید تجهیزات کم شود و صنایع، پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها مجبور شوند زودتر به ما رجوع کنند تا تجهیزاتشان را تأمین کنیم و از این طریق سود بیش‌تری کسب کنیم.» تقریبا همه‌ی اعضای حاضر در جلسه، به شکل تأیید‌آمیزی به حرف‌های مدیر گوش می‌دادند و هیچ واکنشی مبنی بر طبیعی نبودن یا منصفانه نبودن این کار وجود نداشت.

حرف مدیر و واکنش اعضا برایم خیلی عجیب و البته غیرقابلقبول بود. فکر می‌کردم که باید چیزی بگویم و نباید در این موقعیت سکوت کنم. از طرف دیگر، به خودم می‌گفتم: «من فقط کارآموز هستم و جلسه، جلسه‌ای رسمی است و من فقط برای آشنایی دعوت شدهام. مدیر عامل و بقیه، از من مسن‌تر و باتجربه‌تر هستند. شاید صحبت کردن من اصلاً بجا نباشد یا حرفم بی‌اهمیت تلقی‌شود» و … .

اما چیزی در درونم می‌گفت: «اگر سکوت کنی، همیشه ساکت خواهی بود. از طرف دیگر، چه بسا که فضا با دادن پیشنهادهای دیگر تغییر کند. از همه‌ی این‌ها گذشته، سکوت به معنی پذیرش این وضعیت و شریک شدن در چنین مسیری است و این، خیانت به خودم، مصرف‌کنندگان و حتی همین آدم‌های روبروست…»

اجازه گرفتم تا صحبتی بکنم. گفتم: «همان‌طور که وقتی هر کدام از ما می‌خواهیم چیزی بخریم، از تولید کننده و فروشنده انتظار داریم بهترین چیزی را که می‌تواند در اختیارمان بگذارد، فکر می‌کنم این منصفانه نیست که کیفیت تجهیزات را پایین بیاوریم.»

اما مدیر بلافاصله موضع‌گیری کرد و گفت:«وااااااای خانم عزیز، شما هنوز دستتون توی جیبتون نرفته که مفاهیم اقتصادی را بفهمید. دیگه همه‌ی شرکت‌ها همین‌طور شدند. زمانی بود که بنز ماشین خیلی خوبی تلقی می‌شد و اولین بنزهای تولیدی آن‌قدر با کیفیت بودند که برای اسقاط کردن‌شان اول سقف‌هایشان را جدا می کردند اما امروزه روز، بنز را هم نمی‌شود بیش از پنج‌سال سوار شد و اگر شرکت بنز می‌خواست بنزهایی با کیفیت قدیم تولید کند تا الان ورشکست شده بود.»

من گفتم: «اگر چیز نادرستی باب شود، لزومی ندارد که همه افراد از آن پیروی کنند. به هر حال، پایین آوردن کیفیت کار غلطی است…»

اما کسی از این حرف استقبال نکرد. دفاع اخلاقی من از نظرم، در نظر مدیران و کارکنان، موجه تلقی نمی‌شد.

فکر کردم شاید بهتر باشد دلیل دیگری را مطرح کنم. گفتم: «خوب، در صورت نزول کیفیت، مشتریان شما سراغ رقیبان‌تان خواهند رفت که محصولات شما را با کیفیتی مشابه شما، اما در یک کارگاه کوچک و با تجهیزات اندک و تعداد کمی کارگر انجام میدهند. در شرکتهای کوچک، معمولاً قیمت تمام شده‌ی محصول، کمتر از شرکتهای بزرگ است. بنابراین در صورت وجود کیفیت یکسان، شرکتهای بزرگ تقریبا هیچ مزیتی نسبت به شرکتهای کوچک ندارند.»

در اثنای زدن این حرف‌ها، به این فکر می‌کردم که در این موقعیت واقعاً چه کاری می‌توان انجام داد؟ همان وقت چیزی به نظرم رسید و گفتم :«شاید بهتر باشد که به سمت تولید محصولات جدیدی برویم که تا الان تولید نکرده‌ایم و یا حتی تا الان کسی در کشور تولید نکرده و مشابه داخلی ندارد و مشتریان هم به آن‌ها نیاز دارند.»

بعد از این گفتگوها، و پیگیری‌ها و بحث‌ها و پیشنهادات بعدی، اعضای جلسه بالاخره تصمیم گرفتند به طراحی و تولید محصولات جدید فکر کنند.

* * *

برخی نکات قابل‌توجه

  1. وقتی که مشکلی برای ما پیش میآید طبیعی است که آن را جدی بگیریم و برای حل مشکل کاری کنیم. اما ممکن است در این مسیر به بیراهه برویم. اولین چیزی که در این راه به ما کمک خواهد کرد تعقل صحیح میباشد.
  2. مقدمه‌ی حل مشکلات، این است که به حرف موافقان و مخالفان، درست و بدون غرض و سوء نیت، گوش بدهیم. این کار کمک می‌کند که به راه‌حل‌های واقعی‌ دست بیابیم. به علاوه، راههایی همچون مشورت، مطالعه و تحقیق و کسب دانش علمی لازم نیز، ما را در گرفتن تصمیم‌های درست یاری کرده و از همرنگی با رویه‌های غلط دور می‌کند. قطعا بسیاری از شرکت‌های جهان با مسئله‌ی شرکت نام‌برده روبرو بوده‌اند و به احتمال زیاد، همه‌ی آن‌ها، جهت بالا بردن سود به سراغ تنزل کیفیت نرفته‌اند.
  3. «تقلید کورکورانه ممنوع.» اگر بدون تفکر و ندانستن دلیلِ کار عدهای، از آنها تقلید کنیم، آسیبهایی خواهیم دید. به عنوان نمونه، در این خاطره شرکت بنز شاید بهخاطر سود و منفعت بیشتر خودش دست به چنین کاری زده باشد که در اینصورت تقلید از آنها و پایین آوردن کیفیت محصول، باعث خدشهدار شدن اعتبار شرکت ما خواهد شد.
  4. بهتر است به این توجه کنیم که کارآموزی، فرصت مناسبی است که علاوه بر آموزش عملی کارآموز برای ورود او به دنیای کار، ممکن است فوایدی برای شرکتها یا کارفرماها نیز داشته باشد. به عنوان مثال، کارآموزان بهدلیل نداشتن پیش‌زمینه‌های ذهنی رایج و همچنین غرق نشدن در کار، پتانسیلهایی برای «خلاقیت و نوآوری» دارند.
  5. در تصمیمگیریها، انصاف داشتن نسبت به دیگران ما را در ساختن جامعه‌ای بهتر کمک خواهد کرد. به عنوان نمونه در خاطره فوق، دلیل واضحی که کارآموز ارائه می‌کند این است که: «خودمان هم دوست نداریم که در خرید، تولیدکنندگان، اجناسی با کیفیت پایین به ما بفروشند.» در حدیثی معروف، آمده است: «آنچه را برای خود میپسندید برای دیگران هم بپسندید و آنچه را برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نپسندید.»
// // ?>


از دروغ گریزی نیست؟

حدود نُه سال در یک شرکت مهندسی مشاور[۱] کار کرده بودم و عملاً یکی از مهندسین باسابقه‌ی آن شرکت محسوب میشدم. طی این سال‌ها، مدیر عامل شرکت، پیرمردی باتجربه و صبور بود که هر گاه ما در فضای شرکت مشکلی احساس می کردیم، بادقت به حرفهای ما گوش کرده و سعی می‌کرد مشکلات را حل کند.

اما پس از این نُه سال، به علّت مشکلات جسمانی‌ای که برای مدیر عامل بوجود آمد، فرد دیگری جایگزین او شد. مدیر عامل جدید، مشکلات موجودِ شرکت را جدی نمی گرفت و عملاً هیچ راه‌حلی در پیش نمی‌گرفت.

مشکلات عمده‌ای در محیط کار ایجاد شده بودند. در این مدت فشار کارها بر روی من، زیادتر شد. نحوه‌ی تقسیم کار بین افراد شرکت، روز به روز از حالت منصفانه خارج‌تر می‌شد. عده‌ای از همکاران که از فرط بیکاری، پای کامپیوتر فیلم می‌دیدند و بازی می‌کردند، در مقابل مدیران طوری وانمود می‌کردند که گویی در حال کار کردن هستند. درحالی که من و چند نفر دیگر مجبور بودیم، بیش‌تر کار کنیم و فشار این بی‌برنامگی بر دوش ما بود.

من علاوه بر توضیح این مشکل برای مدیران شرکت، جهت تقسیم درست کار و نظارت بر عملکرد کارکنان داخل شرکت پیشنهاد دادم تا مسئولی برای این کار تعیین شود. آن‌ها می‌گفتند از این معضل آگاه‌اند و به زودی آن را حل خواهند کرد، اما عملاً هیچ اصلاحی صورت نمی گرفت.

از دیگر مشکلات آن شرکت نحوه ی پرداخت حقوقِ کارکنان بود. برای افزایش حقوق کارکنان، توانایی و میزان بازدهی اشخاص در نظر گرفته نمی‌شد. فضای روابط کاری هم تغییرات عجیبی پیدا کرده بود. دروغگویی و تخریب یکدیگر در میان کارمندان رواج پیدا کرده بود.

بارها با همکاران و مدیران برای حل مشکلات صحبت کردم. اوضاع روز به روز در حال بدتر شدن بود و به نظر می‌رسید که یکی از علل اصلی این وضعیت، جدی نگرفتن مسائل توسط مدیر عامل و سایر مدیران بود.

با توجه به چنین شرایطی، گه‌گاه به خارج شدن از شرکت فکر می کردم و به درستی و نادرستی چنین کاری فکر می‌کردم و با بعضی همکارانم هم درباره مشکلات صحبت می‌کردم. در نهایت من و عده‌ای از همکاران، نامه‌ای به مدیران شرکت نوشتیم و در آن مشکلاتِ موجودِ شرکت، به علاوه‌ی راهکارهایی که برای بهبود وضعیت به نظرمان می رسید را توضیح دادیم. به آن‌ها گفتیم خوب است جلسه ای با کارکنان گذاشته شود و با نظرخواهی از کارکنان سعی کنیم مشکلات موجود را حل کنیم. یک ماه گذشت و مدیران جلسه ای نگذاشتند و وقتی هم درباره ی زمان جلسه با آن ها صحبت می کردیم، مُدام امروز و فردا می‌کردند. بعد از این ماجرا بود که سرانجام تصمیم گرفتم از این شرکت خارج شوم.

یک‌ماه بعد، به شرکت مهندسی مشاور دیگری رجوع کردم. مدیرعامل شرکت جدید، دربارهی سابقهی کاری من پرسید و من نام شرکتی که در آن کار میکردم را به او گفتم. او گفت: «من مدیرعامل و مسئولان شرکت شما را میشناسم. شرکت شما شرکت معروف و خوبی است. به چه دلیل میخواهید از آن جا بیرون بیایید؟» من هم چند مورد از مشکلات عمدهی آن شرکت را برای او توضیح دادم. مدیر عامل وقتی حرف هایم را شنید گفت: «به نظر من هم در نظر گرفتن مسائل اخلاقی در کار خیلی مهم است و ان‌شاءالله ما از این لحاظ مشکل خاصی با هم نخواهیم داشت».

با صحبتهای اولیهای که با مدیر عامل آن شرکت داشتم قرار شد در پروژه طراحی پل با آنها همکاری کنم. او به من گفت: «کارفرما برای طراحی سریع‌تر این پل، به شدت به ما فشار می آورد و به همین دلیل باید کار را سریعاً شروع کنیم». پیشنویس قرارداد تهیه شد، اما مدیرعامل امضای قرارداد را به هفتهی بعد موکول کرد.

با توجه به درخواست مدیرعامل برای آغاز سریع کار، طراحی پل را شروع کردم. یک هفته بعد به مدیر زنگ زدم و پرسیدم آیا قرارداد را امضا کردهاید؟ او گفت: «من برای انجام یک مأموریت به مسافرت رفتهام. پس از برگشت، حتما آن را پیگیری خواهم کرد.» یک هفته بعد به او زنگ زدم.

– توانستید قرارداد را امضا کنید و پول پیش قرارداد را به حساب بریزید؟
– نه!
– اگر مشکلی هست بگویید تا من هم در جریان باشم.
– دخترم در حال آماده شدن برای کنکور سراسری است. اگر اجازه بدهید یک هفته دیگر بگذرد تا من از این وضع پرتنش خارج شوم و در کمال آرامش قرارداد را امضا کنم.

اما ماجرا هم‌چنان ادامه داشت. این مدت نیز سپری شد و من مجدداً زنگ زدم. مدیرعامل گفت:«شاید باورنکنید مهندس، ولی الان در حال اسباب‌کشی هستیم. پس از اسباب‌کشی، خودم با شما تماس خواهم گرفت.»

ده روز دیگر گذشت. اکنون بیش از یک ماه بود که بدون این که قراردادی ثبت شود، در حال انجام پروژه بودم. با خودم فکر کردم: «نکند قسمت اعظم طراحی را بدون عقد قرارداد انجام دهم و مدیر عامل هم بدون حقالزحمه‌ از طرح استفاده کند؟ هر چند در ابتدا او آدم اخلاقی‌ای به نظر می‌رسید، اما در عمل خبری از اخلاقی عمل کردن نیست؟!»

چند روز بعد، باز هم با مدیرعامل تماس گرفتم ولی این بار گوشی را برنداشت. دو ساعت بعد جانشین مدیر عامل به من زنگ زد و گفت: «کاری داشتید مهندس؟!…مدیرعامل الان مسافرت هستند.» من متوجه شدم که مدیرعامل از پاسخگویی طفره میرود و مدام به بهانه‌های مختلف، امضای قرارداد و واریزِ پیش‌پرداخت را به تعویق می‌اندازد و به همین خاطر گفتم: «ببخشید، من به دلیل عدم شفافیت و صداقت و نبود قرارداد، از ادامه کار با شما معذورم.»

جانشین مدیرعامل گفت:
– ما هم با مشکلاتی دست به گریبان هستیم. مثلاً کار فرما پول ما را به صورت منظم پرداخت نمی‌کند؛ البته برای پول شما مشکلی وجود ندارد. بدقولی هم در جامعه خیلی وجود دارد و شما نباید خیلی سخت بگیرید.
– شاید خیلی از آدم های جامعه بدقول و پشت‌گوش‌انداز باشند، اما این دلیل نمی‌شود که ما هم عملی مشابه آن‌ها انجام دهیم. من بارها به مدیر عامل گفته‌ام که اگر مشکلی وجود دارد، صادقانه بگویید، اما ایشان هیچ حرفی نمی‌زد و مکرّر وعده‌ی آینده می داد. من روز اول گفته بودم اگر شرایط محیط های کاری، به دور از انصاف و صداقت و همراه با بهره‌کشی باشد، حاضر به همکاری نیستم. در مورد مشکلات مالی ای که با کارفرما دارید نیز قبلاً به مدیر عامل پیشنهاد داده بودم که همه‌ی مهندسین مشاور شهر، با شهردار جلسه ای بگذارند و در آن مشکلات خود را عنوان کنند و به دنبال راهی برای حل مشکلات خود باشند؛ ولی ایشان ظاهراً این قضیه را جدی نگرفته اند.

پس از بحث و گفتگوی بسیار گفتم: «مسئله‌ی اصلی این است که مدیر عامل به دنبال یک همکاری سالم و شفاف نیستند و التزامی هم به گفتگوی صادقانه ندارند». وجود چنین فضایی، باعث شد تا از این محیط کاری نیز خارج شوم و فرصت‌های دیگری را امتحان کنم.

***

برخی نکات قابل توجه

  1. گفتگو، تعامل مبتنی بر صداقت و عملکرد مسئولانه‌ی مدیران می‌تواند محیط‌های کاری را به فضایی امن و شاداب تبدیل کند. بر خلاف آن، پیگیری نکردن مشکلات موجود و حذف گفتگو و روال‌های مناسب برای ارتباط کارمند-مدیر (مانند جلسات بررسی مشکلات)، اعتماد را از بین برده و کارکنان را به یأس کشانده و یا دعوت به مسئولیت‌گریزی می‌کند.
  2. سکوت و مماشات در برابر مشکلات هم به ضرر مدیران است؛ هم به کل شرکت لطمه می‌زند و هم خود فرد را در موضعی از انفعال و ستم‌پذیری قرار می‌دهد. طرح انتقاد، پیشنهاد و ارائه‌ی بازخوردِ برنامه‌های فعلی به مدیران ما را در حلّ مسئله یاری خواهد کرد: اگر سازمان قابل اصلاح باشد، این انتقادات و پیشنهادات به بهبود شرکت خواهد انجامید و ما را از فشارهای نابجا نجات می‌دهد. و اگر اهتمامی به حل مشکلات نبوده و وضعیت به کلی خراب باشد، روشن شدن این مسئله که «شرایط آزاردهنده ادامه خواهد یافت»، ما را از بلاتکلیفی دور کرده و در تصمیم‌گیری برای ماندن یا رفتن یاری خواهد نمود.
  3. در خاطره دوم، مدیرعامل می خواهد از هر روشی برای پیشبرد پروژه استفاده کند. این رویکرد او، از یک طرف باعث نادیده گرفتن همکاران، دروغگویی و پنهان‌کاری شده و از طرف دیگر به زیان خود وی نیز تمام خواهد شد، زیرا بخش اعظم نیرو و انگیزه‌ی کاری در کشمکش‌های ناشی از دروغ و بی‌اعتمادی تلف می‌گردد.
  4. تلاش برای دستیابی به محیط کاری‌ای که همراه با صداقت، شفافیت و (شاید) دوستی باشد، چیزی است که نباید از آن مأیوس بود. جنین یأسی، سبب می‌گردد تا هر شرایط رنج‌آوری را ادامه دهیم. شرایط شغلی سالم چیزی است که می‌توان برای آن کوشید.
  5. رفتارهای غیر اخلاقی‌ای نظیر دروغگویی و عدم شفافیت، به دلیل از بین بردن اعتماد – که زیربنای هر گونه رابطه پایدار و مؤثر است- باعث میشود به خواسته‌هایی که می‌توان به نحوی معقولی به آن‌ها دست یافت، نرسیم. در خاطره دوم، مدیر عامل مدعی بود که کارفرما بموقع پرداخت‌های مالی را انجام نمی‌دهد و همین امر را دلیلِ تعویق قرارداد‌ها و موش و گربه بازی با مهندسان و طراحان عنوان کرده بود. اگر واقعا چنین مشکلی وجود داشته است، می‌شد به شکلی منطقی به حل مسئله رسید. اگر کارفرما (شهرداری یا اداره راه و شهرسازی) در پرداختهای مالی خود خوب عمل نمیکند و این مشکل برای اغلب مشاورانی که با آن کارفرما کار می کنند وجود دارد، بنابراین می‌توان به جای این که هر مشاور به تنهایی برای رفع مشکل خود اقدام کند، از طریق انجمن مهندسین مشاور و تشکیل جلساتی مشترک با کارفرما مسائل موجود را مطرح کرده و برای آن راهکار اندیشید. ولی اگر ما به جای پی گیری چنین راه حل هایی، با کارکنان خود غیر شفاف رفتار کنیم، نتایج چندان خوشایندی به بار نخواهد آمد: بی‌برنامگی کارفرمای بالادستی ما به نحو اصولی حل نمی‌شود؛ روابط ما با کارکنان زیردست‌مان خراب و خراب‌تر خواهد شد.
  6. به منظور کمک به شفافسازی روابط کارمندان و مدیران میبایست قراردادهایی کتبی که در آن حقوق طرفین در نظر گرفته شده است، مابین آنان منعقد شود. برای این منظور باید شکل کلی قرردادهای این چنینی، با ذکر تمام موارد تهیه شود و در اختیار همه‌ی داوطلبان کسب شغل قرار گیرد.

  1. ) شرکت مهندسی‌ای که وظیفه‌اش، طراحیِ پروژه‌های مهندسی و نظارت بر اجرای صحیح آن‌ها است.
// // ?>


خیرخواهی آری، فراموشی هرگز

چند ماهی بود که وارد یک شرکت مهندسی مشاور شده بودم. من که پیش از آن در شرکت مهندسی دیگری کار طراحی پل میکردم، در این شرکت جدید هم همان زمینه‌ی کاری را ادامه می‌دادم. روزی، یکی از همکارانم را دیدم که در حال نهایی‌سازیِ نقشههای یک پل برای ارسال به کارفرما بود. در حال نگاه کردن به نقشهها، متوجه شدم که ابعادِ تیرِ سرستون[۱]، آنقدر ظریف است که با توجه به تجربه‌ی من، بارِ وارده بر پل را تحمل نخواهد کرد و در صورت ساخت چنین پلی، وقوع فاجعه حتمی خواهد بود.

نام طراحِ پل را روی نقشه دیدم و از دوستم درباره‌ی او سؤالاتی پرسیدم. او در جواب گفت: «بله، طراح این نقشه‌ها، برادر یکی از مدیرانِ اصلیِ شرکت و از مهندسان بسیار باسواد و باتجربهی این شرکت است.» از دوستم پرسیدم که آیا دفترچه محاسبات پل را هم داری؟ با نگاه کردن و بررسی دفترچه‌ی محاسباتِ پل، متوجه شدم که در عملیات، اشتباه محاسباتی ساده‌ای رخ داده است و به همین دلیل است که ابعادِ تیرِ سرستونِ پل، غلط ارزیابی شده و نازک در نظر گرفته شده است.

نمیدانستم چهکار کنم. من در آن شرکت تازه‌وارد بودم و سابقهام هم در طراحی پل سه سال بیشتر نبود. حالا باید کارِ یکی از باسوادترین افراد شرکت را نقد می‌کردم. در من ترسهایی ایجاد شده بود. از برخوردِ مدیران و یا حتی اخراج شدن میترسیدم. اما از سوی دیگر، تصوّرِ تخریب و سقوط پل بهدرون رودخانه آرام‌ام نمی گذاشت (پل بر روی رودخانه کارون در حال ساخت بود).

به اتاق کارم رفتم. به این فکر کردم که چه کاری می‌توانم بکنم. بالأخره، بعد از مشورت با یکی از همکارانم، به این نتیجه رسیدم که به سراغ مدیر اصلی شرکت بروم.

به اتاق مدیر رفتم و گفتم: «…به خاطر علاقه‌ای که به این موضوع دارم، مشتاق شده بودم تا ابعاد تیر را حساب کنم. اما هر چه حساب می‌کنم محاسبه من با ابعاد ارائه شده در دفترچه محاسبات جور در نمی‌آید.» مدیر هم در جواب گفت: « خَب بگذار من هم یک‌بار دیگر ابعاد تیر را حساب کنم.» و ماشین حسابش را از کشوی میز بیرون آورد و شروع به حساب و کتاب کرد.

  • بله، فکر می‌کنم درست است. من هم این ابعاد را بهدست نمیآورم.

و مجدداً محاسبه کرد و گفت: «به نظرم اشتباهی رخ داده است. به برادرم زنگ میزنم که آن را درست کند» و از من تشکر کرد.

چند روز بعد از این ماجرا، مدیر من را به اتاق خودش خواست و گفت: «آیا میتوانی کار طراحی عرشه‌ی[۲] همان پلی که چند روز قبل درباره‌ی تیرک‌هایش حرف زدیم را تو انجام دهی؟»

به خاطر ماجرای آن روز، اعتماد مدیر به من زیاد شده بود و او تصمیم گرفته بود تا قسمت اصلیتر و سختتر طراحی پل، یعنی طراحی عرشه‌ی فلزی آن را به من بسپارد.

برخی نکات قابل توجه

  1. نحوه‌ی مواجهه و بیان ما در برابر اشتباهات دیگران، در این‌که مسأله‌ی مورد نظر چه سرانجامی پیدا کند، تاثیری غیرقابل انکار دارد. آشکار کردن اشتباه اگر به قصد مچگیری باشد یا به نحوی فضل‌فروشانه انجام شود، می‌تواند باعث بروز مقاومت و موضع‌گیری در مخاطب شود. ممکن است در بسیاری از موقعیت‌ها، علی رغم وجود بیان مناسب، طرف مقابل حاضر به پذیرش و اصلاح اشتباهات موجود نباشد و با عوض کردن نحوه‌ی بیان هم چیز چندانی تغییر نکند. اما در هر حال، گفتگو در فضایی محبت‌آمیز و همدلانه، می‌تواند برای مخاطب شرایطی را فراهم کند تا اشتباه صورت گرفته را راحت‌تر پذیرفته و آن را اصلاح نماید. عیسی (ع) می‌فرماید: «به عیب دیگران همچون پادشاهان منگرید بلکه همچون بندگان بنگرید.»
  2. اگر به این بهانه که طرح (و اشتباهات صورت‌گرفته در آن) متعلق به شخص دیگری است و ظاهراً به من ربطی ندارد، ماجرای رخ داده پیگیری نمیشد، مسلماً فاجعه حتمی بود. در نگاه اول، ممکن است بیتفاوتی کار راحتی به نظر برسد و ظاهرا ما را از درگیر شدن در ماجراها و مشکلات دور کند. اما با نگاهی عمیق‌تر به نظر می‌رسد که بی‌تفاوتی عواقب سنگین‌تری به همراه دارد: به خطر افتادن جان انسان‌ها؛ از بین رفتن اعتماد عمومی؛ ناکارآمدی شرکتی که در آن مشغول به کار هستیم. مهم‌تر از این‌ها، عواقبی است که این مسأله برای خود ما به همراه دارد. بی‌تفاوت رد شدن از کنار ماجراها، رفته رفته در ما تبدیل به خوی و منشی دائم خواهد شد و ما را در تمامی حوزه‌های زندگی (خانواده، روابط دوستانه، مسائل و تصمیمات فردی و …) به انسانی «بی‌تفاوت» مبدل خواهد کرد. از سوی دیگر، مسئولیت‌پذیری نیز ثمرات روشن و دلپسندی به همراه دارد. آن‌چنان که در ماجرای حاضر می بینیم، یکی ثمرات واضح دغدغه‌مندی و مسئولیت‌پذیری، ایجاد اعتماد و برقراری روابط محکم‌تر است.
  3. برای آن‌که محیط‌ کاری، محیطی ثمربخش‌تر بوده و فعالیت‌های آن پیشرفت و رشد داشته باشد، گریزی نیست جز آن‌که روابط بین افراد شاغل تقویت شود. یکی از گزینه‌های ممکن و مفید برای تحقق این ارتباط، وجود فضاهای آموزشی است؛ محیطی که کم‌تجربه‌ترها سوالات خود را پرسیده و از تجربه‌ها استفاده کنند؛ باتجربه‌ترها از پیشنهادات جوان‌تر‌ها بهره‌مند شوند؛ و به طور کلی امکان پرسیدن و آموختن، نقد و بحث و گفتگو در فضایی صمیمانه فراهم باشد. این وضعیت علاوه بر گسترش و تعمیق فضای علمی، می تواند باعث ایجاد ارتباطات دوستانه و کم‌رنگ شدن صفات اخلاقی‌ای مانند تکبر و نقدناپذیری گردد.[۳]

     

  1. ) تیرِ سرستون، تیری است که ستون‌های یک پایه از پل را به هم متصل می‌کند و نگه دارنده‌ی عرشه پل است.
  2. ) عرشه، به مجموعه‌ای متشکل از تیر، پیاده‌رو و آسفالت که محل عبور وسایل نقلیه است گفته می شود. عرشه، یکی از اصلی‌ترین قسمت‌های پل بوده و طراحی آن حساس‌ترین از دیگر اجزاء پل است.
  3. ) منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

چند سال پیش، از طرف یک شرکت مهندسیِ مشاور، به عنوان ناظر در یک کارگاه راه‌سازی مشغول به کار بودم. ساعتِ کاریِ کارگاه، هشت صبح تا چهار بعد از ظهر بود. شرایط کاری هم چندان آسان نبود. با توجه به مسافت بین خانه تا کارگاه، ساعت شش و نیم صبح به سمت کارگاه حرکت می‌کردم و عصر حدود ساعت شش یا هفت به خانه برمی‌گشتم. وظیفه‌‌ی من در این کارگاه، این بود که ساعاتی که پیمانکار فعالیت اجرایی دارد -حتی در روزهای تعطیل- درکارگاه حاضر باشم و بر وضعیت کارها نظارت و کنترل داشته باشم. علی رغم تمام مشکلات، من هم سعی داشتم که نظارتی کافی و مطمئن بر کارها داشته باشم. در نتیجه، هر گاه فعالیت و کاری در کارگاه جریان داشت، من هم خودم را برای نظارت بر فعالیت‌ها به آن‌جا می‌رساندم.

این رویکردِ من، باعث تعجب و حتی نارضایتی پیمانکار شده بود. برای او جای شگفتی داشت که چرا من همیشه درکارگاه حضور دارم؟! من هم بنا به روند کار و مشاهداتی که داشتم برایم روشن بود که این پیمانکار قصد ندارد کارها را با کیفیتی که در قرارداد متعهد شده است انجام دهد. حتی می‌شد گفت که در بسیاری موارد کارها به کلی فاقد کیفیت بودند. به‌همین دلیل حضور همیشگی من برای پیمان‌کار رضایت‌بخش نبود. او برای اینکه مرا وادار کند تا از خلاف‌های انجام شده چشم‌پوشی کنم از هر روش و هر نوع ایجاد فشاری استفاده می‌کرد: رشوه، تهدید و عدم رسیدگی به مسائل اسکان من و همکاران، و … . به من تهمت می‌زدند و وانمود می‌کردند که تصمیم دارم جلوی کارها را بگیرم و با این کار به آن‌ها ضرر بزنم. این وضعیت، متأسفانه نتیجه‌ی بی‌مسئولیتی ناظرین قبل از من نیز بود؛ کسانی که این پیمانکار و کسانی شبیهِ او را عادت داده بودند تا این چنین با خیال آسوده، به خلاف‌کاری‌های خود ادامه دهند.

آن‌ها از دیگر عوامل کارگاه از جمله همکارانم هم برای تصدیق ادعاهایشان کمک می‌گرفتند. علی رغم بحث و گفتگوهای زیادی که با همکارانم داشتم، آن‌ها در این مسأله، همراهی و حمایت نکردند، چون تبانی آن‌ها با پیمانکار یا بی‌تفاوتی‌شان مانع از این همراهی می‌شد. با این حال من تلاش می‌کردم تا عقب‌نشینی نکنم. هر روز سرکار حاضر می‌شدم. حضور من در کارگاه حتی از خود پیمانکار بیشتر بود! خودم از همه چیز به‌طور مستقیم بازدید می‌کردم و از وضعیت کارگاه کاملا مطلع بودم. اگر فعالیت‌ها مناسب بود، اجازه کار می‌دادم و اگر نه، کار را تعطیل می‌کردم. پیمانکار به‌دلیل اینکه نمی‌توانست کارها ر‌ا مثل سابق انجام دهد، دیگر ابایی نداشت از اینکه ناراحتی و عصبانیتش را کاملا آشکارا نشان دهد. او وعده‌های غذایی‌ما را قطع کرد تا مجبور به رفتن از کارگاه شویم.

پس از مدّتی، به این نتیجه رسیدم که بهتر است مسائل را با مدیران شرکت در میان بگذارم. اما مدیران نیز توجهی به تخلفاتِ پیمانکار در کارگاه و پیگیری‌های من نشان ندادند. به‌ناچار مشکلات را با مدیرِ پروژه‌ی کارفرما در میان گذاشتم و آن‌ها تا حدودی از من حمایت کردند.

صحبتِ مستقیم من با کارفرما باعث خدشه‌دار شدن منافع و اعتبار پیمانکار شده بود. قبل از مطرح کردن مشکلات با کارفرما، به نظر می‌آمد که رجوع مستقیم من به کارفرما و اطلاع دادنِ شرایطِ پیمانکار به او تبعات زیادی خواهد داشت و احتمالا باعث ایجاد درگیری بین من و پیمانکار و مدیران شرکت خواهد شد. از طرفی هم بیم این را داشتم که کارفرما نیز به خاطر مصلحت‌اندیشی‌، اقدام لازم را انجام ندهد. در چنین حال و احوالاتی، روزی با یکی از دوستان خانوادگی‌مان در مورد این اتفاقات گفتگو می‌کردم و او این حدیث امام علی(ع) را به من ‌گفت: «در حقیقت کاری که بر عهده‌ی توست، لقمه‌ای نیست برای تو؛ بلکه امانتی است بر گردنت» و مرا تشویق کرد تا آنچه را که حق و درست می‌دانم پیگیری کنم و البته دعا کردن را هم فراموش نکنم.

پیگیری‌های من در این ماجرا، به‌دلیل احساس وظیفه‌ نسبت به کارفرمای حقیقی، یعنی مردم جامعه نیز بود، زیرا فکر می‌کردم موظف به رعایت حقوقِ مردم و کوشش در جهت نگهداری امانت آن‌ها نیز هستم. البته بسیاری از همکارانم که سابقه‌ای طولانی در زمینه نظارت داشتند به من توصیه می‌کردند تا چنین مسائلی را نادیده بگیرم و از تنش‌های کاری و فکری دور بمانم. آن‌‌ها می‌گفتند در اکثرِ پروژه‌های عمرانی، این گونه مسائل عادی است و نمی‌توان در چنین شرایطی خلافِ جریان آب شنا کرد.

پس از صحبت با کارفرما و جدی‌تر شدن فرایند نظارت، هر گاه پیمانکار در اجرای کار تخلفی می‌کرد و با وجود تذکرات، مشکل را جدی نمی‌گرفت، مدیر پروژه را در جریان کار قرار می‌دادم یا اگر بازدیدهای استانی از طرف مسئولین صورت می‌گرفت، نواقص را برای مسئولین شرح می‌دادم. همه‌ی این کارها، باعث فشار بر پیمانکار برای انجام صحیح کار و بهبود روند اجرای پروژه ‌شد.

در همین پروژه، مسئولیت‌های دیگری نیز وجود داشتند که بر عهده‌ی من بودند: ارتباط با مالکینی که قرار بود جاده‌ای از زمین‌هایشان عبور کند و تعیین متراژ املاک، تنظیم صورت‌جلسه و مشخص کردن نوع کاربری آن زمین‌ها (باغ، زمین کشاورزی، کارخانه، انبار، گاوداری و …)؛ به علاوه‌ی تهیه‌ی گزارش و ارسال به کارفرما. این گزارش یکی از مِلاک‌های قیمت‌گذاری زمین‌ها به شمار می‌‌آمد.

بعضی از این مالکین با دادن انواع پیشنهادها به من و همکارانم سعی داشتند رضایت‌مان را جلب کنند تا در ارزیابی ارزش و کاربری زمین و نوشتن گزارش در مورد آن‌ها، به نحوی عمل کنیم که سود زیادی عایدشان شود. این امر مستلزم آن بود که ما گزارشاتی خلاف واقع بنویسیم و ما حاضر به انجام این کار نبودیم. این امر، باعث نارضایتی عده‌ای از مالکین شده بود. آن‌ها همه‌ی راه‌هایی که به ذهنشان می‌رسید از جمله رشوه، تهدید، دعوا، شکایت و … را امتحان کردند تا جلوی عملکرد ما را بگیرند. اما ما مجددا به کارفرما اطلاع دادیم و با دعوت از مدیر پروژه جهت بررسی گزارشِ ارزیابی زمین‌ها و امضای صورت جلسات، مانع از سودجویی این افراد ‌شدیم.

حدود شش ماه گذشت و من متوجه شدم هیچ کدام از مالکین برای پیگیری کارهای اداری مرتبط با زمین‌هایشان مراجعه نکرده‌اند. با کارفرما تماس گرفتم و توضیح دادم که من هیچ‌ گزارشِ ارزیابی‌ای را امضا نکرده‌ام و در صورت مشاهده‌ی صورت‌جلسه‌ی مشکوک، مرا در جریان قرار دهید. پس از مدتی معلوم شد که گزارشات توسط یکی از کارمندان شرکت، بدون اطلاع و امضای من، تأیید و امضاء شده‌اند و قرار شده است که مالکین در زمانی مناسب، این گزارشات ساختگی‌ را به دست کارفرما برسانند و از این طریق کار خود را پیش ببرند.

چند روز بعد، کارفرما تماس گرفت و من ماجرا را برای او توضیح دادم و از او خواستم برای بازدید از محل‌هایی که ارزیابی آنها بدون اطلاع من انجام شده‌اند، به کارگاه مراجعه کند. از مالکین زمین‌های مذکور هم دعوت کردم تا در کارگاه حاضر شوند. در آن جلسه زد و بند و دروغ‌گوییِ مالکین آشکار شد و صورت‌جلساتِ غیر واقعی اصلاح شدند. پس از حدود یک‌سال و نیم حضور در این پروژه، کار به اتمام رسید.

حضور من در این‌جا نه ‌تنها فرصتی برای کسب تجربه‌های فنی-مهندسی زیادی بود، بلکه باعث شده بود تا تغییرات زیادی را در زندگی تجربه کنم. در مورد خودم، ترس‌ها و امیدهای زندگی‌ام، دوستانی که می‌توان و نمی‌توان روی آن‌ها حساب کرد، ارتباط و تعامل با انسان‌ها و … به حقایقی تازه و روشن‌گر پی برده بودم و اندوخته‌های اخلاقی‌ای نیز داشتم؛ اندوخته‌ها و آموزه‌هایی که در حوزه‌های دیگر زندگی (مثل خانواده، تربیت فرزند و …) نیز به من یاری می‌رساندند. حالا به لحاظ روحی و عاطفی نیز پخته‌تر و آرام‌تر از قبل بودم.

برخی نکات قابل توجه

  1. دعا و گفتگو با خدا، یکی از مهم‌ترین پشتیبان‌ها و دلگرمی‌های من در این درگیری‌های شغلی بود؛ خدایی که شاهد ماجراست و نیت‌های درست و غلط، دروغ‌ها و راستگویی‌ها را می‌بیند و حامی و پشتیبان کسی است که برای عدالت و ادای حقوق می‌کوشد. حضور چنین خدایی، مرا از یأس و تنهایی دور می‌کرد؛ به من نیرویی برای صبر و استقامت می‌بخشید و به من امید می‌داد که خداوند همان‌طور که وعده داده است، پیشِ روی کسی که خواهان حق است، راهی نجات‌بخش قرار خواهد داد.
    « هر کس پروای خدا را پیشه کند، خداوند برای او راه خروجی قرار می‌دهد و به او از جایی‌که گمان نمی‌برد روزی می‌دهد».
    (سوره طلاق، ۳-۲)
  2. به هنگام بروز مشکلاتی این چنین در محیط‌های کاری، از پتانسیل مسئولانِ بالاترِ سیستم نباید غافل بود. آن‌ها پروژه و کار را مربوط به خود دانسته و گاه به دلایل اخلاقی و گاه بنا به منافع‌ خود حاضر نیستند هر نوع هزینه‌ی حیثیتی و مالی‌ای بدهند. به عنوان مثال در این خاطره، کارفرما ذی‌نفع و حافظِ پروژه است و ضعف و تخلف در پروژه به او ضرر و زیان وارد می‌کند. بنابراین، مشکل موجود به‌نوعی مشکل او نیز می‌باشد. افراد بالادست به دلایل مختلفی مانند حفظِ اعتبارِ خود و نهادِ تحت امرشان، وجدانِ کاری و گاه ترس از تبعات ممکن‌الوقوع، ممکن است با تخلفات برخورد کرده و با کارمندانی که خلاف آب شنا می‌کنند همراهی کنند!
  3. واجب است که سیستم کنترل و نظارت بر کارها را بسیار جدی‌ بگیریم. در تمامی پروژه‌ها، نظارت‌، بخشی بسیار مهم از کار بوده و ناظران نباید به دلیلِ عرفِ رایج و سنت‌های غلط امروزی، آن را کم‌اهمیت و بی‌تأثیر بیانگارند چرا که بدون نظارت قطعا میزان خطا‌ها یا سوءاستفاده‌ها بیشتر خواهد شد. ناظر، نه ‌تنها بر حُسنِ انجام کار نظارت می‌کند بلکه به‌دلیل اِشرافی که بر کار و مراحل اجرای کار دارد، در صورت بروز مشکل، منشأ آن را راحت‌تر شناسایی می‌کند. بدون نظارت درست، قطعا حقوق بندگان خداوند پایمال خواهد شد.
    ضمنا باید توجه کرد که فلسفه و اساس نظارت عبارت است از: علاقه به انجام درست و مسئولانه‌ی کارها و نیز تحققِ احترام متقابل بین کارفرما، پیمانکار و سایر انسان‌هایی که از محصولات تولیدی بهره‌مند می‌شوند.
    شایسته است که ناظران و مهندسان، به تشکیل گروه‌های منطقه‌ای و ملّی‌ای بیندیشند که از ناظران و کارشناسان در پروژه‌های مختلف حمایت کند و به این ترتیب، برای تحقق عدالت و اخلاق، در کنار یکدیگر باشند و بکوشند.

* * *

«…هرگز امورِ مردم، بدون صلاحیت حاکمان اصلاح نشود و هرگز امور حاکمان بدون استقامت مردم اصلاح نگردد. پس هنگامی که مردم حق حاکم را ادا کردند و حاکم نیز حق مردم را ادا نمود، حق میان ایشان عزیز شود و راه‌ها و نشانه‌هایِ روشن دین برپا و نشانه‌های عدالت استوار گردد و سنت‌ها[ی درست] در مسیر خود جریان یابد… اما اگر مردم بر حاکم چیره شوند یا حاکم بر مردم ستم ورزد در این هنگام اختلاف کلمه پدید آید و نشانه‌های ظلم و تجاوز آشکار شود و فریب‌کاری در دین رواج یابد و راه‌های روشن و سنت‌ها رها گردد. در این هنگام است که از روی هوا و هوس عمل شود و احکام خدا تعطیل گردد و بیماری جان‌ها فراوان شود. در چنین شرایطی دیگر مردم نترسند که حقی بزرگ فروگذار شود یا باطلی بزرگ انجام گیرد. در این هنگام نیکوکاران ذلیل و بدکاران عزیز شوند و عقوبت خداوند در حق بندگان بزرگ گردد…»

(نهج‌البلاغه، بخشی از خطبه‌ی ۲۱۶)[۲]


 

  1. مولانا، دیوان شمس غزل ۳:
    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
    چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
    ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
  2. منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


عبرتی برای محققان و الگویی برای دانشجویان!

تابستان گذشته سخن‌رانی‌ای با عنوان «پرداخت کم و زمان زیاد» (Low Pay and Long Hours) برای جمعی از دانشجویان مشتاق و آرزومند دانشکده داشتم. خطابه‌ی من در ارتباط با لذت‌های زندگی علمی بود. حدود یک هفته بعد، نامه‌ای متفکرانه از دانشجوی جوانی که در سخن‌رانی من حضور داشت به دستم رسید.  گفته‌های او از این قرار بود[۱]:

دکتر لِدِرمن عزیز،

من در مطالعات دانشگاهی‌ام تلاش بسیاری داشته‌ام و می‌شود گفت که نتایج خوبی نیز گرفته‌ام، اما هنوز موفقیت چشمگیری در هیچ زمینه‌ای نداشته‌ام و به رغم همه‌ی تلاش‌هایم، به نظر می‌رسد که من نیز بخشی از انبوه دانشجویان متوسط و معمولی هستم. از خود می‌پرسم چه دلیلی دارد که این‌چنین سخت‌کوشانه در تحصیلات دانشگاهی و بعدها در یک مرکز تحقیقاتی دانشگاهی یا دولتی فعالیت کنم، تنها به این هدف که – در بهترین حالت- یکی-دو چیزی را کشف کنم که هر کس دیگری که همین راه را طی کند ممکن است آن‌ها را کشف کند؟! من می‌توانم به جای این همه، تنها با یک مدرک لیسانس، با ۵ تا ۹ ساعت کار معمولی، شغل پردرآمدی به عنوان منشی دست و پا کنم.

قبول دارم که تصور تبدیل‌شدن به یک منشی آن چنان ارضاکننده به نظر نمی‌رسد، زیرا من می‌خواهم شغلی را برگزینم که به طور پیوسته در خدمت سعادت انسانیت باشد و معتقدم که برای من، علم بهترین راه را برای رسیدن به این هدف مهیا خواهد ساخت. با این حال من از این واقعیت بسیار دلسرد شده‌ام که بهترین و بیش‌ترین تلاش من معادل سطح معمولی و متوسط به نظر می‌رسد؛ و گاهی واقعا مردد می‌شوم که چرا باید تحصیلات و شغل آینده‌ی خودم را در زمینه‌ی علمی پی بگیرم. شما در صحبت‌های خود گفتید که پاداشی که آدمی بابت مشارکت و فعالیتش در عرصه‌ی علم می‌گیرد، همان لحظاتی است که به کشفی نائل می‌شود و درمی‌یابد که چیزی را می‌داند که هیچ‌کس دیگری آن را نمی‌داند. اما اگر بخواهم بر طبق گذشته‌ام در مورد آینده‌ای که خواهم داشت قضاوت کنم، باید انتظار داشته باشم که چنین لحظاتی در عمر شغلی من به ندرت اتفاق بیفتد. در واقع به نظر من این‌طور می‌رسد که تنها آن کسانی که در گذشته‌ی خود کارنامه‌ی موفقی داشته و برنده‌ی جوایزی شده‌اند، در آینده نیز موفق خواهند بود و جوایزی را کسب خواهند نمود.

(از قضا چنین به نظرم می‌رسد که کسانی که می‌گویند آدم نباید به دریافت پاداش و جایزه اهمیت بدهد، همه جزو کسانی‌اند که یا مطمئن هستند که خود جوایزی را کسب خواهند نمود، و یا از کسانی‌اند که می‌دانند هیچ شانسی برای جایزه‌بردن ندارند. تنها افرادی نظیر من – که می‌دانند عظمت چیست و طعم آن را زیر زبانشان چشیده‌اند اما ظاهراً نمی‌توانند آن را به‌دست بیاورند – هستند که به جوایز اهمیت می‌دهند. هم‌چنین، از جوایزی که در جامعه‌ی ما داده می‌شود به نظر می‌رسد که این جوایز به خود دستاوردها دقت دارد، و نه بر تلاش و کوشش فراوانی که منجر به آن دستاوردها شده است. همین قدرناشناسی رایج نسبت به کسانی که سخت تلاش می‌کنند ولی موفق نمی‌شوند است که مرا به سمت دلسردی می‌کشاند.)

مایلم حرف‌هایم را با دو مجموعه سؤال از شما به پایان ببرم. دسته‌ی اول سؤالات، مربوط به خود شماست: انگیزه و محرّک شما برای دنبال‌کردن یک شغل علمی چه بوده است؟ شما چه زمانی فهمیدید که صاحب نبوغ و استعدادی در علم هستید و بر دیگر هم‌کلاسان و هم‌دوره‌‌های دانشگاهی خود برتری دارید؟ به علاوه، وقتی شما چهل سال پیش تحقیقات خود را انجام می‌دادید-که به دریافت جایزه‌ی نوبل فیزیک در ۱۹۸۸ انجامید- آیا می‌دانستید که شانس بردن جایزه‌ی نوبل را دارید؟ و شاید مهم‌ترین سؤال: در مسیر اشتغال طولانی‌مدت و پرثمرتان به فعالیت علمی، چه چیزی شما را با انگیزه‌ نگاه داشته است؟

دسته‌ی دوم سؤالات من مربوط به «باقی ما»ست؛ یعنی آن دسته دانشجویانِ جوانِ مشتاق و آرزومندی که علی‌رغم تلاش‌شان، هنوز هم باید برای متمایز کردن خودشان از انبوه دیگر دانشجویان متوسط تلاش کنند. چرا ما باید دردسر دنبال کردن تحصیلات و اشتغال در عرصه‌ی علم را به خود بدهیم؟ دورنمای موفقیت برای ما چگونه است؛ چه در معنای نائل‌شدن به کشفیات بزرگ علمی و چه در معنای بالاکشیدن خودمان از میان انبوه دانشجویان معمولی؟ آیا تلاش و کوشش فراوان جایگزین مناسبی برای استعداد ذاتی هست یا آن که فرد باید علاوه بر کار و تلاش، صاحب نبوغی ذاتی باشد تا بتواند کسب موفقیت کند؟ و در نهایت، ما چگونه می‌توانیم در مسیر شغل علمی‌مان، خود را با انگیزه نگاه داریم؛ به ویژه در طی وقفه‌های طولانی بین موفقیت‌‌هایمان؟

ارداتمند شما؛ یک دانشجوی جوان

دانشجوی جوان عزیز،

من اطمینان ندارم که بتوانم راهنمایی‌های روشنگرانه‌ای برای چنین مجموعه‌ مسائل ظریف و پیچیده‌ای ارائه بدهم، اما می‌توانم تجربه‌ی شخصی خود را به شما بگویم. من در دبیرستان دانش‌آموز متوسطی با نمرات B یا +B بودم و از سیتی‌کالج که کالجی رایگان و سخت‌گیر در نیویورک بود، با معدل +B فارغ‌التحصیل شدم. شور و علاقه‌ی فراوانی نسبت به علم داشتم، اما هم در دبیرستان و هم در کالج می‌دیدم که از سرآمدان کلاس خیلی پایین‌ترم. اما این دانشجویان ممتاز بهترین دوستان من و کسانی بودند که من از بودن با آن‌ها بیش از بودن با سایرین لذت می‌بردم. سه سال خدمت در ارتش امریکا در زمان جنگ جهانی دوم فرصتی برای تفکر به من داد و پس از آن بود که من تحصیل در رشته‌ی فیزیک را با این اعتقاد و آرمان آغاز کردم: اگر من بتوانم به قدر کافی خوب کار کنم تا در کار دوستان نابغه‌ی خود، هر چند به نحوی غیر بارز و به میزان جزئی، سهیم باشم، چنین چیزی برای من زندگی‌ای را به دنبال دارد که به اندازه‌ی کافی رضایت‌بخش خواهد بود. من سال‌های رکود بزرگ اقتصادی امریکا [و بیکاری و بی‌پولی عده‌ی زیادی از مردم] را دیده بودم و در چنان فضایی تربیت و پرورش یافته بودم. چنین تربیتی به ناچار گرایشی تقدیر-باورانه نسبت به اهمیت پول را در من شکل داد. در سیتی کالج عادت داشتیم بگوییم: «من می‌خواهم در آینده در رشته‌ی شیمی بیکار باشم. شما می‌خواهید در چه رشته‌ای بیکار باشید؟»

این روزها هر یک از فارغ‌التحصیل‌های رشته‌های علمی و هر مهندسی که نمرات متوسط (B) داشته باشد، مطمئن است که با دستمزدی قابل قبول استخدام خواهد شد. اما من فکر می‌کنم چیزی که شما باید بدانید مربوط به خودتان است: اساسا انتظار شما از زندگی چیست؟ اگر شما بتوانید تصور کنید که صبحگاه از خواب برخاسته‌اید و آن چنان مشتاق رسیدن به محل کارتان هستید که دیگر تاب انتظار کشیدن را ندارید؛ اگر ۳۰ ساعت بیدار ماندن برای شما نشانه‌ی شور و اشتیاق باشد و نه نشانه‌ی میل به دستمزد بالا از طریق اضافه کاری؛ اگر شما لذت واقعی را در محل کار بجویید، چه با ۴۰ ساعت کار در هفته یا با ۷۰ ساعت در هفته (که اوقات اصلی زندگی شما را اشغال خواهد کرد)؛ اگر تمامی این‌ها در مورد شما درست باشد، در آن صورت شما از خودتان بپرسید: آیا این همه لذات و شادی‌ها ارزشی بیش از ۲۰ هزار دلار – دستمزد اضافه‌ای که اگر منشی شوید به شما خواهند داد- را ندارد؟ شغلی با دستمزدی بهتر چه کاری برای زندگی شما خواهد کرد؟

من بر این باور نیستم که شما [برای کسب موفقیت] به جایزه‌های چشم‌گیرِ دانشمندان بزرگ نیاز داشته باشید. [در مقابل] کار گروهی در بسیاری از موارد ضروری‌تر است.عمده‌ی لذت ناشی از علم، بسان لذت‌بردن کسی است که با نگاه به عمل جنسی دیگران ارضاء می‌شود[۲]؛ [یعنی] شما باید یاد بگیرید که چگونه از انجام دستاوردهای بزرگ دیگران لذت ببرید. اگر شما در [همان] سختی‌های دوره‌ی دانشگاهی خود به شدت کوشش کنید و در نتیجه موفق باشید، آن‌گاه شما یک دانشمند هستید! همان دم، شما خود را بخشی از یک جمع باشکوه از بزرگان و اساتید خواهید یافت: نیوتن، فارادی، انیشتین، فِرمی و … . به این فکر کنید که وقتی شب به خانه برمی‌گردید، چگونه کار روزانه‌ی خود را برای بچه‌هایتان شرح خواهید داد.

به طور خلاصه:

–         اینکه در حال حاضر شما فرد متوسطی هستید، همیشگی نیست. در مورد خودتان فکر کنید. آیا رؤیاپردازی می‌کنید؟ آیا هرگز خیالات و ایده‌هایی، هر چند اشتباه، داشته‌اید؟ آیا از فرایند [پیشرفت] علم، هر چند در مقام یک مشاهده‌گر، لذت می‌برید؟

–         اینکه چیزهایی فراتر از آنچه شدنی می‌دانیم را هدف بگیریم، بسیار ارزشمند است. بعدها می‌توانیم عقب‌نشینی کنیم. تا آن جا که من می‌دانم، در تمام دوره‌ی زندگی، بیش از یک [فرصت] برای پرتاب تیر به ما داده نشده است [= تنها یک بار بخت زندگی خود را می‌آزماییم].

–         پرسش‌های سخت زیادی از خود بکنید. در مورد انگیزه‌های خودتان تا می‌توانید سخت‌گیر و شکاک باشید: واقعا چه چیزی به شما لذت می‌دهد؟ در این کره‌ی خاکی چه چیزی واقعا ارزشمند است؟ چرا طی هفته‌ی گذشته تصمیم گرفتید فلان کار و بهمان کار را انجام دهید؟ در گذشته، چه عواملی شما را به حرکت در می‌آورده‌اند؟ و غیره و غیره.

برای پاسخ به پرسش‌های شما در مورد خود من:

تقریبا پنج سال پس از گرفتن مدرک دکترای‌ام بود که کم‌کم داشتم می‌فهمیدم که فرد نسبتا باکفایتی هستم. ده سال پس از دکترای‌ام، در کمال تعجب متوجه شدم که من هم به اندازه‌ی همان بهترین دوستان [دانشگاهی‌ای] که مرا به فیزیک علاقه‌مند کرده بودند، خلاق و مولّد هستم؛ هر چند دانسته‌ها و فهم آن‌ها بسیار بیش از من بود.

یک آزمایش خوب، نظیر تحقیق ما در مورد نوترینو، به لذت از ارائه‌ی سخنرانی [علمی] منجر می‌شود، اما بسیار وسوسه‌برانگیزتر، آن است که چنین تحقیقی منجر به آزمایش‌های بعدی می‌شود.

پرسیدید انگیزه و محرّکِ این پیگیری‌ها چه بود؟ خود علم!! به‌علاوه‌ی خود-شکوفایی‌ای[۳] که در دل [کسب] موفقیت است. [البته] در موارد اندکی (زیادی!)، این‌گونه تحقیقات [تنها] یک شغل است، اما همکاران من، دانشجویانم، استادانم و دوستان صاحب‌نام‌ام در سراسر جهان، به من دلگرمی می‌دادند.

من قبلا، کم و بیش، درباره‌ی برخی از سؤالات مجموعه پرسش‌های دوم شما سخن‌رانی کرده‌ام. در مورد سخت‌کوشی پرسیده بودید… بله! تلاش زیاد واقعا منجر به موفقیت‌های بسیار می‌شود. بیش‌تر دانشمندان، نابغه نیستند. برخی از آن‌ها حتی خیلی بی‌استعداد هستند. آن‌چه مهم است، سرسخت بودن است و سرسخت بودن یعنی به معنای واقعی کلمه دانش کسب‌کردن درباره‌ی چیزهایی که باید بشناسیدشان، هرچند که مدت‌ها زمان ببرد. بسیاری از انسان‌های «نابغه»، سطحی و کم‌مایه‌اند. عزم و تصمیم، سرسختی و کار زیاد است که در یک گروه، ویژگی‌هایی بسیار ارزشمند به حساب می‌آیند. تخیل و ایده‌پردازی هم خامه‌ را روی کیک می‌گذارد [و کار را تکمیل می‌کند].

امیدوارم که برخی از گفته‌هایم مفید باشند.

بخت یارتان باد!

ارادتمند شما، لئون ام. لدرمن


[۱]) لئون ماکس لدرمن (Leon Max Lederman) متولد ۱۹۲۲، فیزیکدان یهودی و برنده جایزه نوبل فیزیکِ سال ۱۹۸۸ می‌باشد. متن حاضر نامه‌نگاری لدرمن با یکی از دانشجویانی است که در پی سخنرانی لدرمن سؤالاتی از وی پرسیده است. در مورد نامه‌نگاری حاضر توجه به برخی نکات و مسائل، جالب است و البته ضروری به نظر می‌رسد. لدرمن، به نحوی ضمنی یا آشکار، خود را الگویی برای کسب «علم» (=science) دانسته و برای انگیزه‌بخشی به دانشجویان و حفظ علاقه عمومی به این موضوع به سخنرانی می‌پردازد. درباره‌ی موضوع «علم»، پرسش‌های زیادی، چه در درون انسان‌ها و چه در مباحث اجتماعی، وجود دارد: چرا باید تحقیقات «علمی» را دنبال کرد؟ قدرت‌های سیاسی و دولت‌ها چه انگیزه‌هایی دارند که از این تحقیقات حمایت می‌کنند؟ با وجود بحران‌های انسانی‌ای مثل فقر، گرسنگی، بیماری و … در جهان که می‌توانند با هزینه‌هایی اندک (در قیاس با هزینه‌های صرف شده برای تحقیقات «علمی») برطرف شوند، آیا صرف هزینه‌های زیاد برای این‌گونه تحقیقات مشروع و قابل قبول است؟ آیا زندگی کردن هم‌چون یک محقق علمی به راستی نیاز ما به یک زندگی پویا، رشد دهنده و مسئولانه را پاسخگو است؟ بی‌عدالتی‌های موجود در فضاهای شغلی و علمی کدام‌اند؟ ریشه‌های تاریخی و روان‌شناختی زایش و رشد علم در طی قرون اخیر چه عواملی بوده‌اند؟ و … .

لئون لدرمن در این نامه، به طور آشکار یا در خلال سخنان خود، پاسخ‌هایی را برای این مسائل برشمرده است. او آن چنان جواب‌های خود را قابل‌قبول تلقی نموده است که تنها به ارسال جواب نامه به دانشجوی مزبور بسنده نکرده است بلکه برای گسترش رویکرد خود و برای بهره‌مندی سایر انسان‌ها، این نامه‌نگاری را به مجلات سپرده و آن را چاپ کرده است. مجله‌ی دانشمند در ایران نیز، ضمن ترجمه‌ای نسبتا نارسا و طرفدارانه- آن را به مخاطبان ایرانی معرفی نموده است. آن‌چه مهم است این است که به راستی به این پرسش‌ها بیندیشیم و در پرتو اندیشیدنی واقعی، پرسش‌گرانه و دغدغه‌مندانه پاسخ‌های برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک را نیز محک بزنیم.

[۲]) عبارتی که لدرمن از آن استفاده کرده است، از این قرار است: «Much of the pleasure of science is a kind of voyeurism». کلمه‌ی «voyeurism» به معنای اطفاء شهوت از طریق نگاه است و در توضیح آن گفته شده است که «نوعی گرایش نامتعارف جنسی است که در آن، شخص از مشاهده‌ی رابطه‌ی جنسی دیگران، ارضاء می‌شود». لدرمن، برای توضیح اینکه می‌توان از مشاهده‌ی دستاوردهای علمی دیگران لذت برد، از این تشبیه استفاده کرده است.

[۳]) Ego boost

// // ?>


رویای ما، کابوس آنها

هنگ کنگ با جمعیتی بیش از ۷میلیون نفر، یکی از پر تراکم ترین مناطق جهان از نظر جمعیت است. در هر یک کیلومتر مربع از این منطقه، ۲۵۹۰۰نفر زندگی می­کنند. 

در هنگ کنگ، افراد کم­درآمد هر روز تلاش می‌کنند تا سرشان را بالای آب نگه دارند. در مناطقی که طبقه های کم در آمد ساکن اند، ملّاکان، در کمال بی اخلاقی، بابت اجاره ی یک «قفس» ماهانه ۲۰۰دلار می گیرند؛ قفس هایی که در هر اتاق ۲۰عدد از آن‌ها را کنار هم چیده اند. عده ی دیگری از اهالی این مناطق هم در اتاقک­های کوچک چوبی زندگی می­کنند. 

نظام اقتصادی حاکم بر هنگ کنگ، اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد است. هنگ کنگ، سال­هاست که نام آزادترین اقتصاد جهان را با خود یدک می­کشد و با رشد اقتصادی بالا، همواره الگو و نمونه ای مورد ستایش از یک اقتصاد سرمایه سالار بوده است.[۱]

اما به نظر می­رسد که رشد اقتصادی سویه های پنهان و دردناکی نیز دارد و با خود بی‌عدالتی اجتماعی به همراه می‌آورد. این مردمان از مزایای رشد و موفقیت اقتصادی کشورشان محروم نگه داشته شده اند؛ گویی به خاطر جرمی ناکرده به فراموشی توسط دیگران محکوم شده اند. در میان این رنج کشیدگان، سالخوردگان تنها، خیابان خواب‌ها، آدم‌های ورشکسته، و مادران مهاجر دیده می­شوند.

alt

 

بیش از ۳۰۰هزار نفر از مردم در هنگ کنگ در انتظار دریافت مسکن از جانب دولت هستند. میانگین زمان انتظار برای دریافت مسکن ۳سال است.

alt

مالکان این اتاق‌ها بابت هر قفس ماهانه ۲۰۰دلار می­گیرند!

 

بعضی از ساکنان ۲۵سال است که در این قفس ها زندگی می کنند. قفس­های طبقات بالاتر اجاره ی ارزان تری دارند، زیرا دسترسی به آن­ها سخت­تر است.

 

قفس ها در خانه‌های معمولی جاسازی شده اند. حدود صدهزار نفر از مردم هنگ­کنگ در این قفس ها زندگی می­کنند.

 

  هر یک از ساکنان قفس ها به دلیلی به اینجا رسیده است. این مرد تصادف سختی داشته و بعدها دچار اعتیاد شده است.

 

این پیرمرد ۳۰سال است که در همین قفس­ زندگی می­کند.

 

منظره ی پنجره ی یک اتاق قفسی در محله ی شام-شوئی-پو[۲] در منطقه ی کولون[۳].

 

 آقایLamدر یک آپارتمان-آلونکِ کوچک چوبی زندگی می کند. او رفتگر شهرداری است. 

 

 معمولاً در هر اتاق ۲۰نفر ساکن اند. آن‌ها از حمام و توالت مشترکی استفاده می‌کنند که در بدترین وضعیت قرار دارد.[۴]

 

یک ماشین از مقابل خانه­های پر زرق و برقِ منطقه ی ویکتوریا، گران­ترین بخش هنگ کنگ، عبور می­کند.

 

alt

لی-تات-فونگ، ۶۳ ساله، در راهرو قدم می­زند در حالی که نوه­هایش، اَمی(۹ ساله) و استیون(۱۳ ساله) در اتاق ۴/۵ متری شان نشسته اند؛ هنگ کنگ، ۲۴ ژانویه ۲۰۱۳٫

آقای لی نیز مانند بسیاری دیگر از مردم فقیر هنگ کنگ، برای مسکن دولتی تقاضا داده است اما باید سال­ها منتظر بماند. مرکز تحقیقاتی اُکسفامِ هنگ کنگ، ۵۰۰ خانواده ی کم­درآمد را مورد ارزیابی قرار داده و بر طبق این تحقیق سه-چهارم از آن­ها می­بایست ۴ سال منتظر دریافت خانه بمانند.[۵]

 

لی-رونگ، زنی ۳۷ ساله، که در اتاق ۳/۲ متری خود که در فِلَت بخش­بندی شده اش قرار دارد، بر روی تختواب نشسته است. فلت او در یک ساختمان صنعتی در هنگ کنگ قرار دارد؛ ۱ نوامبر ۲۰۱۲٫

لی در یک فضای تنگ در طبقه ی پنجم یک ساختمان صنعتی قدیمی با یک اتاق ۳/۲ متری با یک تختواب تاشو و یک تلویزیون کوچک، در واقع در جایی قرار دارد که هر متر مربع از زمین، یکی از گران­ترین قیمت­ها در سراسر جهان را دارد.

 

یک نمای کلی از فلت­های مسکونی قدیمی که خود این فلت­ها هم بخش­بندی شده هستند. شام-شوئی-پو؛ هنگ کنگ، ۴ فوریه ۲۰۱۳٫

مردی ایستاده در کنار یک فلت بخش­بندی شده که در یک ساختمان صنعتی قدیمی قرار دارد؛ هنگ کنگ، ۱ نوامبر ۲۰۱۲٫

در اکتبر ۲۰۱۲، رهبر هنگ کنگ، لیونگ-چونگ-یین، ظهور مجدد خانه­های قفسی و آپارتمان­های اتاقکی را به عنوان مسائلی در نظر گرفت که شدت فقر در یکی از درخشان­ترین مراکز مالی آسیا را آشکار می­کند. بر طبق [اعلام] شورای خدمات اجتماعی هنگ کنگ، در سال ۲۰۱۱، بیش از ۱٫۱ میلیون نفر، معادل ۱۷ درصد جمعیت هنگ کنگ، در زیر خط فقر زندگی می­کرده اند.[۶]

انجمن سازمان­دهی اجتماعی:

سازمان مردم نهادی به نام «انجمن سازمان­دهی اجتماعی»[۷]، محرومینی که وضعیت مسکن دردآوری دارند را در راه رسیدن به عدالت و حقوق انسانی شان پشتیبانی می­کند. آن چه در ادامه می­آید، توصیف شرایط از زبان این سازمان است که به ارزیابی شرایط پرداخته و راه حل­هایی نیز ارائه می­کند:

«خانه­ها و محل­های زندگی، معمولا اندازه­شان کم­تر از ۹٫۵ متر مربع است، اما قفس­ها عموما کم­تر از ۲ متر مربع هستند. ساکنان این محل­ها عبارتند از طبقات فقیر کارگر، بی­کارها، مهاجران جدید، افرادی که از بیماری­های روانی رنج می­کشند، خلافکاران و سابقه­دارها، حاشیه نشین­ها، شهرواندان درجه دو و بقیه ی گروه­هایی که اجتماع آن­ها را طرد و فراموش کرده است. ساکنان این محل­ها با مشکلات متعددی در زمینه ی مسکن مواجه هستند؛ از قبیل: تهویه ی ضعیف و بد، کمبود فضا و جا برای زندگی، روابط اضطراب­آور و تنش­زا با همسایه­هایشان. و البته، بر خلاف کیفیت پایین وسایل و محیط زندگی، آن­ها اجاره های غیرقابل تحملی را هم می­پردازند.

طی سی سال گذشته، ”انجمن سازمان­دهی اجتماعی“(سو-کو) در کنار اقشار و گروه­های پایین جامعه که از حاکمیت موجود در رنج و ناراضی هستند، فعالیت می­کند تا با یکدیگر برای رسیدن به استانداردهای منطقی زندگی مبارزه کنند. این انجمن به نحو مستقل، از محلات فقیر بازدید می­کند و به نحو خستگی ناپذیری ضمن تلاش برای تأمین نیازهای شان، آن­ها را توانمند می­کند تا برای تخصیص مسکن عمومی[دولتی] به خودشان و [دریافت] مراقبت­های معیشتی مبارزه کنند. این انجمن، هر ساله، ۱۰۰۰ نفر از فقیرانی که در قفس­ها زندگی می­کنند را تحت حمایت می­گیرد تا آن­ها از تخصیص مسکن عمومی بهره­مند شوند و هم­چنین مسکن، اشتغال و خدمات مشاوره ی مالی برای این گروه­های محروم فراهم می­کند.

با وجود تلاش­های موفق این انجمن در چانه زنی و متقاعد کردن مسئولان و تغییر تعدادی از قوانین، اما هنوز هم کمبود مسکن یکی از برجسته ترین مشکلات هنگ کنگ است.

در زیر شرح­حال چند نفر از کسانی که در محرومیت به سر می­برند، به عنوان نمونه نقل شده است. این توصیفات به ما کمک می­کنند تا درک کنیم زندگی برای آن بخش از ساکنان هنگ کنگ که در اتاقک­ها و قفس­ها زندگی می­کنند، چگونه است:

آقا و خانم وُو (Wu)، در شام-شوئی-پو، یکی از بخش­های قدیمی منطقه ی Kowloon، در یک اتاقک زندگی می­کنند؛ آپارتمانی به مساحت ۴ و نیم متر مربع؛ آن چنان کوچک که در درون آن به سختی می توانی بچرخی و رویت را برگردانی. در این اتاقک، هیچ وسیله ی دیگری به جز رختخواب وجود ندارد و البته که هیچ وسیله ی برقی­ای هم موجود نیست. این اتاقک فسقلی، به طرز شدیدی در تابستان­ها گرم و داغ است. آقای وو می­گوید:“تنها یک پنجره در این­جا وجود دارد، اما من جرئت نمی­کنم آن را باز کنم، به خاطر این­که بیرون پر از آشغال است. در حال حاضر، دما همیشه بالای ۳۰ درجه است. هر شب من مجبورم برای خوابیدن بروم روی پشت بام. داخل، خیلی بیش­تر از این­ها گرمه که بشه خوابید.“

وینگ(Wing) که شانزده ساله است، در اتاقک کناری، همراه با والدین و خواهر جوان­تر خود زندگی می­کند. آن­ها بابت این اتاقک، ماهانه ۱۹۳ دلار [=حدود ۶۰۰ هزار تومان] می­پردازند؛ در حالی که در آمد ماهانه ی خانوادگی­شان ۵۱۴ دلار است. وینگ می­گوید:“بعد از مدرسه، ما دو تا صندلی می­گذاریم روی پشت بامِ این­جا و تکالیف­مان را انجام می­دهیم. ما توی خونه مون میز نداریم. به همین خاطر از صندلی­ها به عنوان میز استفاده می­کنیم. من و خواهرم و مامانم، سر شب­ها روی پشت بوم می­مونیم و غذا می­خوریم و حرف می­زنیم. بعضی وقت­ها همون بالا بازی می­کنیم. بعدش برمی­گردیم به اتاقک، بعد از ساعت ۱۱، تا بخوابیم. آره، درسته که پشت بوم پر از آشغاله، اما تا وقتی نگاه نکنی به آشغال­ها، مشکلی نیس.“

زندگی کردن روی پشت بام، برای همه مشکل­آفرین است. لَو-ییپ-سُوم، که هشت ساله است، همراه با خانواده اش، در یک اتاقک ۳/۹ متری زندگی می­کند. این­جا نیز دمای هوا خیلی بالا می­رود و پدر و مادر ییپ-سوم هم نمی­توانند کولر را روشن بگذارند، زیرا این کار باعث می­شود ییپ-سوم از وضع خانه ناراضی باشد؛[به دلیل سر و صدای کولر که در درس خواندن ییپ-سوم اختلال ایجاد می­کند].

خوشبختانه یک فعال اجتماعی به ییپ-سوم کمک کرده است تا در مدرسه به کلاس­های تقویتی(آموزشی) رایگان برود. با این حال، در درون خانه، وضعیت زندگی بسیار دور از سلامتی است:“توالت، سقف، …همه جا پر از سوسک­ها و موش­هاست. بعضی وقت­ها هم سوسک­ها و موش­های مرده!“ این کلمات را ییپ-سوم با ترس و درماندگی بر زبان می­آورد. وضعیت سلامت ییپ-سوم خراب است و خیلی راحت مریض می­شود: او چندین روز مریض بود و تب داشت و در سال گذشته ذات الریه داشته است. چشمان او توسط برادر کوچک­ترش، شب­هنگام که هر دو در یک رختخواب باریک خواب بوده اند، زخمی شده است.

این خانواده سه سال است که برای خانه­های اجاره ای عمومی(دولتی) انتظار می­کشند و هنوز هم مشخص نیست که چه زمانی یک جایی برای آن­ها پیدا خواهد شد.

چائو-کام-چوئن، ۵۴ ساله؛ رکود اقتصادی ای که به دنبال شیوع سارس[۸] در هنگ کنگ به وجود آمد، سبب شد تا کارفرماها ساعت کاری چائو که یک سرآشپز بود را کاهش داده و سپس در ادامه، او را علی رغم میلش اخراج (بازنشسته) کنند و حالا دیگر قادر نبود شغل دیگری بیابد. او دچار مشکلات و سختی­های مالی شد و ناچار گشت که در محله­های فقیرنشین، که [در آن ایام] در حال رشد بودند، ساکن شود.

”من قبلا ۱۲۸۶ دلار در ماه درآمد داشتم و ۲۵۷ دلار از اون رو می­دادم برای اجاره. بی­کار شدم و تمام پس­اندازهایم را هم مصرف کردم. وقتی صاحب­خانه اجاره را بالا برد، من به یک اتاقک، با اجاره ی ۱۹۳ دلار در ماه، اومدم. بعدش، صاحب­خانه ی آن­جا هم اجاره را بالا برد. از سپتامبر ۲۰۰۷، من دارم ۱۱۶ دلار در ماه می­دهم برای یک جا-خوابِ قفسی غیرقانونی که ۹/۱ متر هست.“

طی دهه ی ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، که عصر طلایی خوانده می­شود، چائو از پیش­خدمتی [رستوران] به سرکارگری پیش­خدمت­ها و سپس به سرآشپزی ارتقا پیدا نمود، اما اکنون وابسته است به حمایت­های ”[بنیاد] همیاری برای امنیت اجتماعی فراگیر[۹]”.

چائو ۲۰ سال است که در شام-شوئی-پو زندگی می­کند، اما این اولین باری است که ناچار شده است در یک فضای بسته ی ۷۴ متری همراه با ۴۰ نفر دیگر مشترکا زندگی کند، هوای آلوده و بوی نا گرفته تنفس کند و ساعت­ها در صف بایستد تا بتواند از دست­شویی استفاده نماید.

در ابتدا وقتی چائو به این­جا نقل مکان می­کند، دوره ای از افسردگی داشته است، تا این که انجمن سازمان­دهی اجتماعی به سراغ او می­آید. ”اوایلی که اومده بودم این­جا، فعالان اجتماعی اومدند و سرزدند. اولش به اون­ها اعتماد نداشتم، فکر نمی­کردم بتونند به من کمک کنند و خودم هم [بتونم] به خودم کمک کنم.“ بعد از چندین ملاقات دیگر با چائو، او احساس صمیمیت کرد و [حالا] با کسان دیگری که تجربیات و گذشته ی مشترکی داشته اند، دوست شده است.

فونگ-کام-هو، زنی ۴۳ ساله است و قبلا پیش­خدمت بوده و حالا بی­کار شده است. او یک سوئیت ۹ متری دارد. در سال ۲۰۰۴، او دچار یک فروپاشی روانی شده و از آن به بعد، از مشکلات سلامت روان رنج می­برد. او اکنون به کمک­های عمومی متکی است و برای ”اسکان مجدد ارفاقی“در یک منطقه ی اسکان دولتی اعلام نیاز کرده است. اکثر همسایه های کام-هو، تن­فروش­ها(روسپی­ها) و فروشندگان اجناس دسته دوم هستند. با این حال، [آمدن به] این­جا در مقایسه با اتاقکی که او در دهه­های قبلی در آن زندگی می­کرده است، واقعا یک پیشرفت بزرگ به حساب می­آید! در جای قبلی، هفت یا هشت نفر زیر یک سقف زندگی می­کرده اند و کام-هو تنها زن آن جمع بوده و همیشه با ترس زندگی می­کرده است. او می­گوید که وضع روانی اش وقتی که در آن­جا ساکن بوده، خیلی بد بوده است و می­گوید که وقتی تصمیم گرفته از آن­جا خارج شود و با کمک­های عمومی(دولتی) زندگی کند، انتخاب­های چندانی پیش رو نداشته و فقط می­توانسته در شام-شوئی-پو از یک اتاقک به اتاقکی دیگر نقل مکان کند، [زیرا] تمام اتاقک­های این منطقه به یک اندازه کثیف و کهنه و درب و داغون هستند [و کام-هو نیز به دلیل هزینه­های بالا، نمی­تواند جایی غیر از این محله را برای زندگی انتخاب کند].

اکنون آرزوی کام-هو این است که از اسکان عمومی بهره مند شود تا بتواند مکانی برای خودش، یک حمام، یک آَشپزخانه و یک محیط زندگی داشته باشد که به اندازه ی جای فعلی اش کثیف و منزجرکننده نباشد و آرزو دارد تا شروعی تازه داشته باشد.

زندگی در محیطی معیوب و فاسد، فضای مساعدی است برای تأثیرات مخرّب بر روی سلامت جسم و روان ساکنان آن؛ ساکنانی که قبل از این نیز در بسیاری زمینه­ها خود دچار مشکل بوده اند. انجمن سازمان­دهی اجتماعی از سال ۱۹۹۰، بر روی خانه های قفسی و اتاقک­ها تحقیقاتی کرده است که نشان می­دهند که بیماری­های مزمن در میان ساکنان این گونه جاها شیوع دارد. بر طبق آمارها [تنها] ۲۱ درصد از ساکنان اتاقک­ها و ۳۱ دصد از ساکنان قفس­ها از بیماری­های مزمن رنج نمی­برند. بیماری­های تنفسی یکی از شایع­ترین بیماری­های مزمن در میان آن­ها است. در بسیاری از تحقیقاتی که انجمن در سال­های مختلف انجام داده است، بیماری­های تنفسی تقریبا هموراه شایع­ترین بیماری­ها بوده اند. به طور مثال، ۲۲ درصد اتاقک­نشین­ها و۲۲/۶ درصد ساکنان قفس­ها که در سال ۲۰۰۹ مورد پژوهش قرار گرفته اند، از بیماری­های تنفسی رنج می­برند.

درک [چرایی] چنین میزان بالایی از بیماری دشوار نخواهد بود اگر به فضای زندگی بیش از حد شلوغ ساکنان این مناطق که زمینه ساز انتقال میکروب­ها است، توجه کنیم. این میزان بالا هم­چنین نتیجه ی تمرکز گروه­های محروم و حاشیه ای در خانه­های معیوب این­جاست؛ [برای جامعه] این­جا زباله دانی است ویژه ی گروه­هایی مانند سابقه داران، معتادان و مردمی که از بیماری­های روانی رنج می­برند.

در سال ۱۹۹۷، این گروه­ها ۳۱ درصد از ساکنان خانه­های تنگ را تشکیل می­دادند و در سال ۲۰۰۹ این رقم به ۱۴/۵ درصد رسید. این امر تا اندازه ای، نتیجه ی بهبود سیاست­های مسکن است که با تلاش­های موفقیت­آمیز انجمن سازمان­دهی اجتماعی در زمینه ی اثرگذاری بر تصویب قوانین حاصل شده است.

اما با وجود کاهش درصد ساکنانی که بیماری­های جدی روانی دارند(از ۸/۹ در ۱۹۹۷ به ۵/۲ درصد در ۲۰۰۹)، باز هم تعداد بیماران روانی این منطقه نسبت به جمعیت آن، به نحو مهم و هشداردهنده ای بالاتر است از تعداد بیماران روانی شهر نسبت به جمعیت کل شهر. …درک شیوع بیماری­های روانی نیز چندان دشوار نیست اگر که نگاه کنیم به فضاهای کوچکی که این افراد در آن زندگی می­کنند و به روابط پراضطراب و تشویش آن­ها با همسایه­های خود که با آن­ها مشترکا در این فضای کوچک هستند.

متاسفانه دولت هنگ کنگ به مسئله ی مسکن از چشم­انداز سلامت نگاه نمی­کند.[۱۰] دولت متعهد شده بود تا متقاضیان مساکن دولتی را ظرف سه سال اسکان دهد، اما اکنون بسیاری از متقاضیان باید بسیار بیش­تر از این­ها منتظر بمانند؛ به سبب سیاست­های تبعیض آمیز مسکن، به علاوه ی کمبود منابع. تقاضا برای مسکن عمومی در سال ۲۰۰۶، ۱۰۰ هزار مورد و در سال ۲۰۱۱، ۱۵۰ هزار مورد بوده است. با وجود این، دولت تعهد داده که تنها ۱۵ هزار واحد مسکن دولتی در سال­های آینده خواهد ساخت. در نتیجه، سلامت ساکنان مناطق محروم، توسط این سیاست مسکن نادیده گرفته می­شود، زیرا آن­ها برای زندگی کردن ناچار خواهند بود که مدت طولانی­تری در محیط­های فقیر زندگی کنند در حالی که با درماندگی منتظر مسکن دولتی هستند.

از نظر انجمن سازمان­دهی اجتماعی، برای ارتقا وضعیت سلامت ساکنان این خانه­های فاسد، دولت هنگ کنگ باید با تشکیل کمسیون مطالعات جامع درباره ی سلامتی و اسکان، سعی نماید تا عمق و گستره ی مشکلات را بفهمد و بشناسد. سپس این مطالعه باید بازبینی قوانین فعلی مسکن را در پی داشته و تغییراتی چند را مدّ نظر قرار دهد: کوتاه کردن زمان تأمین مسکن­های عمومی؛ (در ایامی که محرومین منتظر خانه های عمومی هستند) پایین آوردن تعداد افرادی که در خانه­های معیوب هستند به این منظور که ساکنین بتوانند در محیطی سالم­تر زندگی کنند؛ تقویت مراقبت­های بهداشتی اولیه و تقویت خدمات توان­بخشی و به طور خاص برداشتن گام­هایی با تمرکز بر گروه­های اجتماعی محروم.

شواهد ربط دهنده ی مسکن فقیرانه با سلامتی، اظهر من الشمس است، با این حال در هنگ کنگ کسی توجه چندانی به این مسئله ندارد.»[۱۱]

این همه، وظایفی است که خدا بر عهده ی شما گذاشته است…:

هنگ کنگ، در جنوب چین قرار دارد. این کشور تا سال ۱۹۹۷ جزئی از مستعمرات انگلستان بود و از آن به بعد به عنوان یک منطقه ی ویژه ی اقتصادی با مدیریت نیمه مستقل، وارد پیمانی با کشور چین شد. هنگ کنگ را کشوری آسیایی می­دانند که توانسته است با اقتصاد و جامعه ای بر پایه ی بازار آزاد، به رشد و توسعه دست یابد. امروزه، بسیاری از کشورهای جهان سوم، هنگ کنگ را یک الگوی موفق به حساب آورده و سعی در پیروی از آن دارند.

سوال این­جاست که توجه و تلاش برای مسائل، رنج و درد مردمی که شرایطی این چنین دارند، در کجا جای دارد؟

چنین مسائلی، جایی در اندیشه­های اقتصادی رایج ندارند. در مدل اقتصاد بازار، گفته می­شود که جامعه از طریق رقابت آزاد هماهنگ می­شود و فعالیت یک فرد خاص که به طمع کسب سود صورت می­گیرد(یعنی کار و فعالیت در بازار در طلب ثروت شخصی)، سبب افزایش کلی ثروت در سطح جامعه خواهد گردد. در الگوهایی از توسعه که بر طبق مدل اقتصاد بازارِ آزاد عمل می­کنند، کلید اصلاح اقتصادی این است که چندین سال در سختی سپری شود تا زحمات به بار بنشیند و رنج­کشیدن برخی اقشار اجتماعی پیامد اجتناب­ناپذیر اصلاحات است.[۱۲] به نظر بعضی از تحلیل­گران این حالت [=وضعیت بد محرومین] عارضه ای گریزناپذیر در روند رشد است؛ مثل دردهای رشد یک بچه. حتی بعضی­ها ادعا می­کنند که این وضعیت مطلوب است، چون نابرابری موجب می­شود برندگان مازاد کافی برای سرمایه­گذاری به دست آورند و اگر پول­های موجود بین همه به صورت مساوی­تر سرشکن شود، بیش­تر آن خرج مایحتاج خواهد شد و برای سرمایه گذاری چیز ی نخواهد ماند. اما این نظریه از لحاظ اخلاقی و عینی غیرقابل دفاع است. گفتن این که نابرابری و عوارض همراه آن برای رشد ضروری است مثل آن است که بگوییم  بی­عدالتی اجتماعی وسیله ی موجهی برای ازدیاد ثروت مادی است. با این گونه کارها ارزش­های انسانی واژگونه می­شود… . رشد و توسعه ای که فقط برای اقلیت ثروتمند مفید باشد و نابرابری­های داخلی و بین کشورها را تداوم بخشد یا افزایش دهد، توسعه نیست، استثمار است. البته به نظر می­رسد که این، خود رشد نیست که در اکثر کشورهای جهان سوم نابرابری­ها را دامن زده است بلکه پیروی از الگوهای خاصی از رشد موجب آن است. …در الگوهای رایج توسعه، سرمایه گذاری ها عمدتا به نفع بخش شهری و به سود کسانی که از قبل بهره مند بوده اند، خرج می­شوند نه برای بی بهرگان. به بهای از دست دادن توسعه ی اخلاقی، رشد اقتصادی و تکثیر کمّیِ ثروت مادی، پیگیری شده است.

alt

البته دلیل نمی­شود که حداقل در جهان سوم نیازی به رشد نیست. اگر قرار است فقر ریشه کن شود، رشد اقتصادی متعادل تر و عادلانه­تر برای رسیدن به عدالت اجتماعی، حیاتی است.

امروزه، بشر به دیگر کرات راه می­جوید اما یک سوم از آدمیان از داشتن زندگی­ای در شأن انسان عاجز هستند. در واقع ناتوان از زندگی انسانی کامل اند. اینان مردمان فراموش شده اند؛ غذای کمی دارند، شغل درست و حسابی ندارند، بی­سواد و بی­خانه اند و ناتندرست. اینان تنگدستان اند، کسانی که توسعه باید بر آن­ها تمرکز بیابد اما جریان توسعه ی نابرابر یا از کنارشان رد شده است و یا از روی آن­ها گذشته و ایشان را زیر خود له کرده است.[۱۳]

 

به لحاظ باورهای اجتماعی نیز، ما دوره ای را پشت سر می گذاریم که صدمه زدن به دیگران برای رسیدن به اغراض شخصی به ندرت مورد بازخواست و قضاوت قرار می­گیرد و در واقع به نقطه ای رسیده ایم که رویه ی منظم و خط مشی خاصی برای محدود کردن تمایلات فردی تعیین نشده است. […] دورانی است که اکثریت فقیر و ناسالمی در محدوده های شهری زندگی می­کنند و تعداد آن­ها روز به روز بیش­تر می­شود در حالی که هیچ گونه اختیاری برای زندگی، برخورداری از امکانات و حتی مرگ خود ندارند.

Text Box: تبلیغ تور مسافرتی هنگ کنگ در شبکه ی NBC :در بهشتِ خرید غرق شوید!تور یک روزه ی خرید در هنگ کنگ، می¬تواند مسافران را از پر زرق و برق¬ترین پاساژهای دنیا به فروشگا¬های لوئیس ویتون، ساعت¬های مائو-زدونگ و به آب¬های خیره کننده ی دریای جنوب چین بکشاند!یک مکان خوب برای شروع نشاط و گشت و گذار خرید، پاسیفیک پِلِیس است؛ یک پاساژ شیک منطقه ی مرکزی تجارت در جزیره ی هنگ کنگ. فقط یک نگاه به دفترچه ی راهنمای این مرکز خرید شما را به حیرت خواهد انداخت! پرادا، هرمس، چانل، دولسه اند گابانا، وِرساچه و بسیاری دیگر از مارک ها و برندها در این¬جا هستند![...]بعد از چند ساعت خریدِ با کیفیت، خریدکنندگان می¬توانند از طریق پل هوایی به سمت ایستگاه اتوبوس بروند تا با یک اتوبوس دو طبقه، آرام آرام به استنلی مارکت در جنوب هنگ کنگ برسند. در طبقه ی بالایی اتوبوس بنشینید تا بهترین منظره¬ها را رؤیت کنید. [...]بعد از غرق شدن در برندهای لوکس موجود در هاربر سیتی، خریدکنندگان می¬توانند متروی هنگ کنگ را سوار شوند و به شمال بروند: محله ی کولون در مونگ¬کوک. شلوغی¬های زیادی از میان لامپ¬های درخشان نئون...هجوم می¬آورند اما جنگیدن با این شلوغی¬ها ارزش اش را دارد؛ این¬جا بازار مُد خانم¬هاست-یکی از بهترین مراکز مُد هنگ کنگ!...(http://www.nbcnews.com/id/10713090/ns/travel-destination_travel/t/get-lost-shopping-heaven/)

یک اعتقاد عمومی وجود دارد مبنی بر این که شهرنشینی و توسعه شهری در درازمدت امکانات همه ی مردم را بهبود خواهد بخشید.[…] اما شواهد نشان می­دهد که این یک تصور غلط و سفسطه آمیز است که بگوییم فرایند توسعه ی شهری در این دنیای در حال توسعه، در درازمدت می­تواند ثروت و بهداشت را برای اکثریت جامعه به ارمغان بیاورد. همان طور که بعضی کارشناسان اعلام کرده اند، تغییرات اقتصاد کلان باعث می­شود جمعیت زیادی به شهرها منتقل شود اما نمی­تواند یک زندگی سالم و بهداشتی را برای این خیل جمعیت تأمین کند. پایتخت­ها و شهرهای مهم را باید با تفاوت­ها و تبعیض­های درون آن­ها نگریست؛ تفاوت در میزان دسترسی افراد، خانواده­ها و جوامع به خدمات، منابع، فرصت­ها و مهم­تر از همه تفاوت در کیفیت زندگی.

به طور مثال [در زمینه ی سلامت،] محرومان جامعه از هر دو مشکل ناشی از توسعه نیافتگی(بیماری­های عفونی ناشی از فقدان نیازهای اساسی) و توسعه یافتگی (بیماری­های مزمن و شدید ناشی از توسعه صنعتی از جمله افزایش وسایل نقلیه و آلودگی هوا) رنج می­برند.

آن ”تفکر جهانی“ ای که می­گوید رقابت و مکانیسم­های افزایش آن، تنها راه دستیابی به رفاه برای تمام بشر است، قربانیان زیادی نیز به همراه دارد. ایراد این تفکر به ویژه وقتی مشخص می­شود که ما می­بینیم تنها اقشار فقیر جامعه هستند که با هم رقابت می­کنند، آن هم برای رسیدن به شغل­هایی که چیزی از فقر آن­ها نمی­کاهد؛ در محیط­هایی کار می­کنند که ناامن و آلوده است و درآمدی کسب می­کنند که ناچیز و ناکافی است. تمام این­ها برای این است که ثروتمندانی که در جوار قشر محروم زندگی می­کنند سود بیش­تری ببرند. اقشار محرومی که در شهرها زندگی می­کنند، شاهد رفاه ثروتمندان هستند در حالی که خود به سختی روزگار گذرانده و تنها به زنده ماندن بسنده کرده اند.

باید تغییرات اساسی در نحوه ی تفکر در سطح بین المللی ایجاد شود. بخشی از این تغییر مرتبط است با اطلاعات و آگاهی. اطلاعات و آگاهی باعث می­شوند که مشکل نابرابری در معرض دید قرار گیرد و این، خود گامی است به سوی تغییر در فرایندهای ناعادلانه. در گوشه وکنار جهان، تلاش­های زیادی صورت می­گیرد تا رنج­ها و محرومیت­ها عیان گشته و به عرصه ی آگاهی و تدبیر کشانیده شود. برای مثال در ۱۹۹۴ به دنبال مطالعه ای که درباره ی بی­عدالتی­های بهداشتی در سائوپائولو انجام شد، یک شورای محلی زنان، با هدف آگاه کردن عموم مردم از نابرابری­ها به صورت روزمره، به این نتیجه رسید:«برای ساختن یک جامعه ی عادلانه، دسترسی به داده ها و اطلاعات امری ضروری است…ما می­خواهیم لایحه ای ارائه کنیم که بر اساس آن نهادهای اداره کننده شهری موظف باشند تا داده­های خود را به طور عمومی اعلام نمایند؛ داده هایی که به کیفیت زندگی مردم به طور کلی مربوط می­شود.»

حال به فرض که این اطلاعات شفاف و کافی باشد؛ چه کسی در این رابطه وارد عمل خواهد شد؟

Text Box: cdما در جایگاهی قرار داریم همانند هفتاد سال پیش...شما مردم با این همه تحصیلات چه می¬کنید؟ آیا آموخته¬های خود را تنها برای کسب منفعت به کار می¬برید؟گامانتز الدرز 1999ba

گسترش عدالت از طریق مشارکت در فرایندها می­تواند یکی از مؤثرترین ابزارهای تلاش­ برای تغییر باشد. افزایش مشارکت محلی معمولا باعث گسترش عدالت و شکل­گیری فرایندهای بسیار مؤثر می­شود. در این میانه، افرادی که دارای تحصیلات و نفوذ اجتماعی هستند، می­توانند مؤثرتر عمل کنند؛ البته در صورتی که تلاش در این زمینه را رسالت خود دانسته و با بی­تفاوتی از کنار مسائل عبور نکنند.

در حال حاضر شواهد زیادی وجود دارد که که نشان می­دهد مشارکت افراد و اقشار محروم جامعه و نیز انجمن­های مختلف در تدوین خط­مشی­های شهری، بسیار موفق بوده و در بهبود شرایط تاثیر زیادی داشته اشت.

افزایش مشارکت در فرایند تصمیم­گیری در شهرها تنها به معنی توانمندسازی محرومین برای دفاع از حقوق فیزیکی و مادی خود نیست، بلکه به معنی تفویض آگاهانه و اختیاری مسئولیت تصمیم­گیری به کسانی است که برای این کار مناسب شناخته شده اند. در واقع امور تصمیم­گیری باید توسط کسانی انجام گیرد که تحت فشار مشکلات مختلف هستند.

باید در یک ائتلاف همگانی تلاش کنیم برابری و پایداری را در شهرها نهادینه کنیم. ما باید امیدوار بوده و مطمئن باشیم که نظریه پردازان اقتصاد کلان که بی­عدالتی را امری محتوم و اجتناب­ناپذیر می­دانند، در اشتباه به سر می­برند.[۱۴]



[۲]) Sham Shui Po

[۳])  Kowloon؛کولون یکی از بزرگ­ترین و پرجمعیت­ترین بخش­های جزیره ی هنگ کنگ است.

[۴])عمده ی مطالب اخیر مربوط است به عکس­ها و توضیحات Kai Löffelbein. رجوع کنید به:

(http://photophilanthropy.org/gallery-posts/hidden-hong-kong-housing-situation-in-hk/)

[۷])Society for Community Organization

[۸]) بیماری تنفسی به شدت واگیرداری که با تب مداوم، سردرد و بدن درد همراه است و سرفه­های خشکی را به دنبال دارد. این بیماری کشنده، بین سال­های ۲۰۰۲-۲۰۰۳ در ویتنام و جنوب چین در میان جمعیت زیادی همه گیر شد و سبب مرگ عده ی زیادی گشت.

[۹])Comprehensive Social Security Assistance (CSSA)

[۱۰]) البته به نظر می­رسد که این دولت، نه فقط از چشم­انداز سلامت، بلکه از هیچ چشم­انداز انسانی دیگری نیز نگاه نمی­کند.

[۱۱]) برگرفته شده از ”http://lsecities.net/media/objects/articles/hong-kong“ با اندک تصرف و تلخیص.

[۱۲]) نظریه­های توسعه؛ ریچارد پیت و الین هارت­ویک؛ ترجمه ی ازکیا و سایرین؛ نشر لویه؛ ص ۸۴٫

[۱۳]) برگرفته از: اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)؛ پال هریسون؛ ترجمه شهریار آژغ؛ نشر اختران؛ فصل ۲۱ و ۲۲٫

[۱۴])برگرفته از: شهرهای پایدار؛ فصل پنجم.

// // ?>


انسان و کار در جامعه ی سرمایه داری

خلاصه ای از فصل «انسان در جامعه ی سرمایه داری» از کتاب «جامعه سالم»[۱]، نوشته ی اریش فروم

بی­شک لازمه ی زیستنی پاک، سالم و رشددهنده آن است که حوزه­های مختلف زندگی را از عیوب و نقایص آن پیراسته و آن­ها را به سمت وضعیتی بهتر و آراسته تر ببریم. دغدغه ی یک زندگی متعالی­تر نمی­تواند بدون تغییر در تک تک روابط و تعامل­هایی که ما در طول روز با آن درگیر هستیم، عملی گردد. و در این میانه، کار یا شغل یکی از اصلی­ترین تعامل­های زندگی ماست.

شناخت مسائل و مشکلاتی که انسان­ها به واسطه ی اشتغال با آن درگیر هستند، اولین گامی است که باید در این مسیر برداشت. این شناخت، می­تواند ما را در درک بهتر آنچه از آن رنج می­بریم و آنچه علاقه داریم که تحقق یابد، یاری کند.

اریش فروم، یکی از کسانی است که به سهم خود در این زمینه تلاش­های فکری عمیقی داشته است. در کتاب جامعه سالم، او به بررسی این امر می­پردازد که آیا جوامع نیز ممکن است که مانند انسان­ها بیمار شوند؟ و اگر جواب مثبت است، علائم این بیماری به چه شکل خود را آشکار می­کنند؟ از نظر او، کار و شغل یکی از مهم­ترین حیطه هایی است که باید در آن، نشانه های سلامت یا بیماری را جستجو و بررسی کرد.

در کتاب جامعه سالم، ضمن توضیح برخی مقدمات و اصول، فروم در فصل ”انسان در جامعه ی سرمایه داری“،فصل پنجم، وضعیت کلی انسان معاصر را در اموری هم­چون نحوه ی تفکر، کار، دین، روابط اجتماعی، مصرف و … بررسی می­کند.

متن روبرو، خلاصه ای از این فصل کتاب است که با تأکید ویژه بر مسائل کار و اشتغال انتخاب گردیده است. قسمت دوم متن، گام­هایی به سوی تغییر و یک سرمشق، نیز خلاصه و نمونه ای از پیشنهاداتی است که اریش فروم برای اصلاح وضعیت و رسیدن به شرایطی انسانی و مطلوب ارائه می­دهد. این قسمت از متن، برگرفته از فصل ”راه­هایی که به سلامت روان می­انجامد“، فصل هشتم، می­باشد.

·        در هر جامعه ای، روش تولید [و شکلِ اشتغال]، به سهم خود، روابط اجتماعیِ [مردم] را شکل می­دهد. [به عبارت دیگر،] سازمان اقتصادی-اجتماعیِ جامعه، شکل دهنده ی منش انسان [و اخلاق و رفتار او] می­باشد. …[البته] رابطه ی متقابلی بین سازمان اجتماعی و انسان وجود دارد؛ یعنی…سرشت انسان نیز در حد خود شکل دهنده ی اوضاع اجتماعی است.[…]نیازهایی از قبیل میل به شادکامی، سازگاری، عشق و آزادی جزء لاینفک سرشت بشر هستند.

·        سرمایه داری قرن نوزدهم:

–    در قرن نوزدهم، انسان موقعیت خود را در مرکز سیستم اقتصادی-اجتماعی جامعه از دست می دهد و تولید و کسب سود، جانشین آن می شود. مهم­ترین پدیده در سرمایه داری قرن نوزدهم، بهره کشی بی رحمانه از کارگر بود؛ اعتقاد راسخ بر این بود که زندگی نیمه گرسنه ی صدها هزار کارگر، یک قانون طبیعی و اجتماعی به حساب می آید. به هیچ وجه مسئولیت مشترکی بین کارفرما و کارگر وجود نداشت. در این وضع، هر کسی در پی مشتری است و سعی دارد تا مشتریِ رقیب خود را از راه­[های مختلفی مثلِ] ارزان­تر فروختن به خودش جلب کند. به این ترتیب، این اصل سرمایه داری که هر کس در پی سود خویش است راهنمای رفتار مردم گردید.

·        قوانین اقتصادی ای که خارج از قدرت انسان عمل می­کنند، مردم را ناچار به انجام کار بدون داشتن آزادی و اختیار می نمایند. به عنوان مثال به دلایل گوناگون، امروزه مسائل و کیفیت علم به گونه ای است که دانشمندان مسئله و مشکلی که باید بدان بپردازند را خودشان انتخاب نمی کنند بلکه مسائل، خود را به دانشمندان تحمیل می­کنند. فیزیک تئوری های انرژی اتمی را بر ما تحمیل می­کند. ما در انتخاب مسائل و تولیدات خود اختیاری نداریم بلکه ناگزیریم و به ما تحمیل می شود. اما با چه چیز؟ با سیستمی که مقصد و هدفی ندارد و انسان را به صورت زایده ی خود درآورده است.

·        امروزه [ادعا می شود که] بازار دارای مکانیسمِ ”خود-تنظیم کننده“ ی توزیع اجتماعی است و به همین جهت نیازی به تقسیم تولیدات جامعه بر طبق یک برنامه نبوده و بنابراین نیازی به اعمال قدرت و زور در داخل جامعه نمی باشد. منتها فقدان زور، بیشتر ظاهری است تا حقیقی. کارگر مجبور است که نرخِ دستمزدِ پیشنهادی در بازار کار را قبول کند. در این­جا ”آزادی فردی“ یک امر ظاهری است. یک نیروی ”خارجی“  که کارگر را وادار به کاری کند وجود ندارد ولی کارگر چون از قوانین بازار که پشت سر او عمل می کند بی خبر است، لذا تصور می کند که آزاد است.

·        در تلاش برای کسب موفقیت­های [اقتصادی و مالی]، قوانین اخلاقی و اجتماعی ای [که در جوامع سنتی وجود داشت] و به این امر اشاره می­نمود که انسان­ها در قبال یکدیگر مسئولیت دارند، شکسته شد. فروریختن اصل سنتیِ ”مسئولیت مشترک انسانی [در قبال یکدیگر]“، سبب که اشکال جدیدی از استثمار و بهره کشی از انسان­ها پدید آید.  

·        در سیستم کنونی، درآمد می تواند کاملا جدا از کوشش یا خدمتی باشد که فرد انجام می دهد. صاحب سرمایه می تواند بدون کار کردن پول به دست آورد. ممکن است روش ”کار برای درآمد“ به ”کسب پول بیشتر از راه به کار انداختن پول“ مبدل شود. این امر در تاسیسات صنعتی که صاحب آن، دخالت مستقیم در امور ندارد [و صرفا در آنجا سرمایه گذاری کرده و از این راه بیشتر از هر کس دیگری در آن کارخانه سود کسب می کند]، آشکارتر است. سرمایه داری اجازه و امکان می دهد که فرد بدون کار مولّد سود به دست آورد. درآمد اشخاصی هم که کار می کنند، تناسبی با چگونگی [و میزان] کوشش آنها ندارد.

–    در سرمایه داری، توازن و تناسبی بین کیفیت کار و درآمد حاصله از آن وجود ندارد. این عدم توازن در کشورهای فقیر سبب تجمل بی حد و فقر بی حد می شود.    

·        سرمایه داری در قرن بیستم:

–    در استثمار قرن نوزدهمی، کارگر و یا کار او کالایی بود که صاحب سرمایه آن را می­خرید و چون این کالا طبق قیمتِ تعیین شده در بازارِ کار خریداری شده بود، لذا خریدار جز دادن دستمزد، تعهد و مسئولیت دیگری نداشت.  در قرن بیستم، این روش به مقیاس وسیعی عوض شده است. سرمایه دار امروزی، کار را ”استخدام“ می کند. لذا شکل اجتماعی و سیاسی استثمار دگرگون شده است؛ اما آنچه عوض نشده این است که هنوز صاحب سرمایه از انسان های دیگر به سود شخص خود، ”استفاده“ می کند. در اینجا، ”استفاده“ به معنای اعمال زور یا ستم نیست، بلکه منظور نمایاندن این واقعیت است که کارگر یا کارمند کاری را انجام می دهد که متعلق یه خود او نیست بلکه از آنِ کارفرما است. …[زیرا] فرد ناچار از قبول شرایط موجود است و سود کار وی [نیز]، متعلق به خودش نبوده بلکه به سرمایه داری تعلق دارد که فرد به استخدام آن درآمده است.

–    تحول دیگر سرمایه داری قرن بیستم نسبت به قرن نوزدهم، ازدیاد چشمگیر بازار مصرف است. تمام دستگاه اقتصادی ما بر اصل تولید توده وار و مصرف توده وار استوار است.

–    انسان ها با هم و در جوار یکدیگر کار می کنند. هزاران نفر مانند سیل به کارخانه ها و ادارات سرازیر می شوند…با اتومبیل، با مترو، با قطار؛…طبق آهنگی که کارشناسان مقرر داشته اند کار می کنند. هر کس جزئی از کل را بر عهده دارد. حدود عصر به همان نحو مراجعت می کنند: همگی یک نوع از روزنامه ها را می خوانند، به یک نوع [تلویزیون] نگاه می کنند؛ به سینمایی می روند که برای تحصیل کرده و بی سواد مشترک است؛ با هم تولید می کنند، مصرف می کنند و تفریح می کنند، بدون این که پرسش و اعتراضی داشته باشند. این آهنگ زندگی بشر امروزی است.

·        جامعه ی ما به چه نوع انسان­هایی نیازمند است؟ منش اجتماعی ای که منطبق با سرمایه داری قرن بیستم باشد، چیست؟ این سرمایه داری، به انسانی نیاز دارد که در گروه های گسترده و به شکلی مداوم و یکنواخت کار کند؛ نیاز به مصرف هر چه بیشتر داشته باشد و سلیقه اش استاندارد شده و مٌدپذیر و تغییرپذیر باشد. به انسانی نیازمند است که خود را آزاد و مستقل حس کند…ولی [در زندگی روزانه ی خود] مایل به فرمان­برداری باشد. کاری را بکند که از او توقع دارند و بدون اصطکاک در ماشین اجتماع جا بیفتد.

·        [برخی خصوصیات منش اجتماعی جامعه ی ما]:

o       تحلیل کمّی و تجرید(انتزاع)[۲]:

–    بازرگان و سوداگر امروزی با میلیون ها دلار، میلیونها مشتری، هزاران سهام­دار و هزاران کارگر و کارمند سر و کار دارد. برای محاسبه و پیش بینی امور اقتصادی، هر فرد را می توان مانند یک رقم، یک شخصیت مجرد دانست.

–    بافت روابط اقتصادی با پول تنظیم می شود که توصیف مجردی از کار است [زیرا به شرایط عینی و واقعی کار توجهی ندارد].

–    ویژگی دیگر تولید سرمایه داری که موجب افزایش جنبه ی انتزاعی و تجریدی آن می شود، تقسیم کار فزاینده است. در موسسات صنعتی کنونی، کارگر هرگز با تمام تولید تماس ندارد. او فقط یک کار مشخص و جزئی را بر عهده دارد و هرگز با تمام فرآورده سر و کار نخواهد داشت. وظیفه ای که به کارگر محوّل می شود از نوعی است که یا برای آن، هنوز ماشینی اختراع و ساخته نشده یا انجام آن کار با ماشین، گران تر تمام می شود. تنها کسی که با تمام محصول تولیدی تماس دارد، مدیر موسسه است که از نظر او نیز تولید یک تجرید است و فقط ارزش مالی آن اهمیت دارد.

–    در جامعه ای که فعالیت­های اقتصادی مشغله ی فکری اصلی آدمی شده است، عمل تحلیل کمّی و انتزاعی از قلمرو تولید اقتصادی فراتر رفته و به برداشت های انسان از اشیاء، مردم و تلقی انسان از خودش نیز سرایت کرده است.

گفتگو از پٌل سه میلیون دلاری، سیگار بیست سنتی و ساعت پنج دلاری بسیار عادی و معمولی است؛ ولی این توصیف نه تنها از دیدگاه سازنده یا خریدار است، بلکه بیان کننده ی صفت آن کالاها نیز می باشد. وقتی سخن از پُل سه میلیون دلاری است، منظور گوینده مفید یا زیبا بودن پُل، یعنی کیفیت های حسی نیست بلکه کیفیت کمّی، یعنی پول، منظور نظر است. این نشان می دهد که ارزش واقعی(زیبا و مفید بودن) نسبت به ارزش انتزاعی (قیمت تعیین شده) در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.  
تجرید و تحلیل کمّی از قلمرو اشیا فراتر می رود. وقتی روزنامه ای می نویسد ”صاحب کارخانه ی کفش سازی درگذشت.“، در حقیقت انسانی فوت کرده است؛ گرچه او مدیر کارخانه ای بود که به وسیله ی کارگر و ماشین آلات، کفش تولید می­کرد ولی وقتی گفته می­شود ”صاحب کارخانه ی کفش سازی درگذشت“غنا و جنبه ی حسی زندگی یک انسان، به طور انتزاعی و با فرمول عملکرد اقتصادی توصیف شده است.

همین برداشت انتزاعی در مثال­هایی نظیر ”آقای فورد اتومبیل زیادی تولید کرد“ یا ”فلان ژنرال به استحکامات حمله کرد“ و یا ”من یک خانه ساختم“ نیز دیده می شود. از جنبه ی حسی آقای فورد اتومبیل نساخته است بلکه [صرفا] تولید اتومبیل که به وسیله ی هزاران کارگر انجام شده است را هدایت کرده است. ژنرال هرگز به استحکامات حمله نمی کند بلکه در سِتاد خود می نشیند و دستور صادر می­کند و سربازان حمله می کنند. شخص خودش خانه نمی سازد، بلکه به مهندس پول می دهد تا نقشه تهیه کند و به کارگران مزد بپردازد تا خانه را بنا کنند. منظور از سه مثال بالا، کم کردن اهمیت مدیریت و هدایت عملیات نیست، بلکه مراد آن است که در این گفته ها، به جنبه ی حسی کارهای انجام شده توجهی نگردیده و فقط به توصیف انتزاعی آنها اکتفا شده است.

–    [در دنیای امروزی] ما دیگر در مرکز کائنات نیستیم؛ دیگر هدف از خلقت نمی باشیم؛ دیگر به جهان قابل اداره و قابل شناخت حکومت نمی کنیم. ما ذره ی ناچیزی شده ایم بدون هیچ گونه پیوند حسی با امور…از کشته شدن میلیون ها نفر سخن می­گوییم؛ از نابودی یک سوم جمعیت جهان در صورت بروز جنگ جهانی سوم بحث می کنیم و از میلیاردها دلار وام ملی؛ از این سخن می گوییم که ده ها هزار نفر در یک کارخانه کار می کنند و صدها هزار نفر در شهرها ساکن اند. ابعادی که از آنها سخن می­گوییم، عدد و انتزاعی هستند و خیلی دورتر از آن اند که امکان برداشت حسی به ما بدهند. اتفاقات و امور جاری را بر طبق ابعاد انسانی نمی سنجیم.

–    علم، بازرگانی و سیاست، بنیادهای انسانی خود را از دست داده اند. ما در قلمرو اعداد و تجرید به سر می بریم، چون هیچ چیز، حسّی و واقعی نیست. انسان از موقع و مکان حقیقی خود، از آن جایگاهی که می­توانست زندگی خود و جامعه را هدایت کند، رانده شده است. همان نیروهایی که خود بشر خلق و ایجاد کرده است، اکنون به سرعت فزاینده ای او را به دنبال خود می کشند. در این گرداب مهیب، طرز تفکر و تجسم انسان، انتزاعی بوده و بسیار دور از زندگی حسّی می باشد.

o       بیگانگی[۳]:

–    در حالت بیگانگی، انسان دیگر خالق اعمال خود نیست، بلکه اعمال و نتایج آن، حاکم بر انسان هستند و وی از آن­ها اطاعت می­کند و یا حتی آن­ها را ستایش می نماید.

–    در چارچوب اندیشه ی مارکس، از خودبیگانگی به وضعی گفته می­شود که در آن، کردار شخص به صورت قدرت بیگانه ای در می­آید و به جای این که تحت اراده ی او باشد، مخالف و مسلط بر وی می شود.

–    فرق اساسی بین یکتاپرستی و بُت پرستی،…در ”از خود بیگانگی“ است. در بت پرستی، انسان استعداد هنری خود را در تراشیدن یک بُت به کار می گیرد و سپس همین ساخته ی خود که چیزی جز محصول کوشش انسانی خود وی نیست را پرستش می کند. این نیروهای زندگی انسان اند که صَرف یک ”شیء“ شده اند، ولی این شیء برای خود تبدیل به یک بت شده است. شیء به عنوان محصول کار خود انسان تلقی نمی شود، بلکه چیزی است که جدای از او، بالاتر و رو در روی وی ایستاده است و انسان، آن را ستایش کرده و خود را تسلیمش می کند. انسانِ بت پرست، به ساخته ی دست خود سجده می کند. بُت، نماینده ی نیروهای زندگی او در شکل ”بیگانه شده“ است.

–    در حالت بیگانگی، انسان خود را واحد فعال نیروها و موهبت های خود نمی داند بلکه خود را شی ء ای بینوا تلقی می کند که به قدرت های خارج از خود ، که جوهر هستی خویش را بدانها تفویض کرده، متکی و وابسته است.

·        بیگانگی در جامعه ی امروز همه جانبه است و شامل رابطه ی انسان با کار، با مواد مصرفی، با کشور، با همکار و دیگری و با خود شخص می شود. تمام ساخته ها و مخلوق های بشر بالاتر از خود وی شده اند.

·        در صنعت، انسان به صورت یک اتم اقتصادی در آمده است که به آهنگ مدیریت ”می­رقصد“. جای شما فقط این جاست؛ به این طرز بنشینید؛ بازوهای شما باید به شعاع x، با سرعت y و به اندازه ی zاینچ حرکت کنند.

–    به دلیل وسعت زیاد سازمان اداره شونده و انتزاع حاصله از آن، رابطه ی دیوان سالاران(=کارمندان اداری) با مردم، کاملا جنبه ی بیگانگی دارد. اداره شوندگان(=مراجعین) به منزله ی شیءای هستند که هیچ گونه هویت ذاتی ندارند؛ نه مورد محبت دیوان سالار اند و نه مورد نفرت وی. طرز کار مدیر دیوان سالار تا آنجا که حرفه ی او ایجاب می کند، نباید جنبه ی احساسی داشته باشد؛ بلکه باید رفتار او با مردم مانند رفتارش با عدد و شیء باشد.

–    چون گسترش زیاد سازمان و تقسیم کار در مقیاس وسیع مانع از این است که یک نفر همه چیز را ببیند و زیر نظر داشته باشد، و چون همکاری ارگانیک و از روی رغبت بین افراد یا گروه ها در درون کارخانه وجود ندارد، بنابراین مدیریت دیوان سالارانه ضرورت پیدا می کند.

–    وضع صاحب شرکت بزرگ نیز یکی از کامل ترین انواع بیگانگی است. مالکیت او شامل یک برگ کاغذ است که نماینده ی مبلغی پول در حال نوسان می باشد. او هیچ گونه مسئولیتی در مورد موسسه نداشته و فاقد رابطه ای حسّی با آن است.[…] در سیستم شرکتی، صاحب ثروت صنعتی، فقط نمادی از ثروت دارد؛ قدرت و مسئولیت که در گذشته جزء لاینفک مالکیت بود به گروه جداگانه ای انتقال یافته است. از نظر قانونی، این سهامداران اند که موسسه ی خود را کنترل می­کنند.

·        تک تک ارتباط­هایی که شما با انسان­ها و طبیعت دارید، باید نمونه ای صریح و روشن از یک زندگی حقیقی و فردی[۴] بوده و با هدف و خواسته ای که شما از برقراری آن ارتباط داشتید، پیوند داشته باشند. […] اما در حال حاضر، ما آنچه داریم را به دست می آوریم، فقط برای این که داشته باشیم. از مالکیت بیهوده و بی مصرف خوشحالیم. سرویس غذاخوری گران قیمت و یا گلدانی کریستال که از ترس شکستن هرگز مورد مصرف قرار نمی دهیم؛ خانه ی مجلل با اتاق های متعدد بی استفاده؛ اتومبیل ها و خدمتکاران غیرضروری؛ وجود این ها، دلیل بارزی است بر این­که لذت داشتن را به جای لذت بهره بردن جایگزین کرده ایم.[…] پول، انسان واقعی و نیروهای طبیعی او را به آرمان های انتزاعی و لاجرم از لحاظ روحی معیوب بدل کرده است.

alt

·        مصرف وسیله ای است برای آسایش؛ ولی امروزه خود تبدیل به یک هدف شده است. افزایش مداوم احتیاجات و نیازها، ما را ناچار به کوشش فزاینده کرده است و تابع این نیازها. کارل مارکس می گوید:“ هر کس سعی دارد نیاز بیشتری در مردم ایجاد نماید، تا آنان را به وابستگی و تابعیت بیشتر به خوشی های جدید و در نتیجه به فنای اقتصادی بکشاند.“…زندگی با دهان همواره باز!                                      

·        بیگانگی نه تنها در به دست آوردن و مصرف کردن کالا وجود دارد، بلکه هم­چنین به چگونگی گذراندن ساعات آزاد ما هم وارد شده است. انسانِ مبتلا به بیگانگی فوتبال، سخن­رانی­ها، مَناظر طبیعی و اجتماعات را نیز درست به شیوه ی مصرف کالا، ”به مصرف می­رساند“؛ در فعالیت ها شرکت نمی کند بلکه می خواهد آنچه هست را ”جذب“ کند و هر قدر می تواند شادی و فرهنگ بیاندوزد.

–    [در حالت طبیعی،] با انجام هر فعالیتی که من به آن رغبت و نسبت به آن رضایت خاطر داشته باشم (مانند خواندن، تماشای منظره و گفتگو با دوستان) در درون من تحولی به وجود می آید و پس از آن فعالیت، من دیگر آن آدم قبلی نیستم. ولی در شکل بیگانه شده ی سرگرمی، چنین تحولی ایجاد نمی شود؛ من صرفا یک کالا، یعنی سرگرمی، را مصرف کرده ام. در نفس من دگرگونی ای حاصل نشده است.

–    امروزه، ذوق و سلیقه ی شخص هدایت شده است. [در نظر ما] ارزش تفریحی [که به سراغ آن می رویم] با میزان مقبولیت آن در بازار [و تبلیغات] تعیین می شود، نه با معیارهای انسانی.

–    امروزه عکس برداری بارزترین مظهر بیگانگی در ادراک بصری شده است. یک جهانگرد با دوربین عکاسی خود، سمبل مشخصی از رابطه ی بیگانه شده با جهان است و در حقیقت به دنیا فقط از پشت عدسی دوربین عکاسی خود نگاه می کند. دوربین عکاسی، کار دیدن و تماشا [و حضور در محیط] را برای او انجام می دهد و نتیجه ی مسافرت تفریحی وی مقداری عکس است که جانشین تجربیاتی شده که خود جهانگرد می توانست به دست آورد ولی نکرده است.

·        انسان از ”نیروهای اجتماعی“ ای که بر جامعه و افراد حاکم است نیز بیگانه شده است؛ به طور مثال ناتوانی ما در برابر نیروهای حاکم بر ما، به خصوص پیشامدهایی که آنها را فاجعه می دانیم مانند جنگ و بحران اقتصادی. گمنام ماندن این نیروها از خصائص ذاتی سرمایه داری است.

–    موضع غول آسای سیستم اقتصادی دیگر در کنترل انسان نیست.

·        رابطه ی انسان امروزی با هم­نوعش چگونه است؟

آنان دو تجرید، دو ماشین زنده، هستند که یکدیگر را به کار می­گیرند. کارفرما از کارگر یا کارمندش و فروشنده از مشتریانش ”استفاده“ می کند.

–    Text Box: انسان مجذوب ساختن...شد و این کار هدف اصلی وی گردید. نیروهای او که پیش از این، صرف جستجوی خدا و رستگاری می¬شد، حال به تسلط بر طبیعت و کسب رفاه مادی هر چه بیش¬تر معطوف شده است. دیگر منظور از کار و تولید، رسیدن به زندگی بهتر نیست، بلکه زندگی تابع کار گردیده است...بشر به صورت کالا و سرمایه درآمده و هدفش کسب موفقیت [مالی] است؛ یعنی سعی دارد خود را با سود هر چه بیشتر در بازار بفروشد. ارزش شخص بسته به میزان قابل فروش بودنش است، نه خصوصیات انسانی ای هم¬چون عشق، خرد یا هنرورزی. امروزه شادکامی در مصرف کالاهای بیش¬تر و نوتر، در گوش کردن به موسیقی، در نمایش، در تفریح، در امور جنسی، در مشروب و سیگار پنداشته می-شود. انسان امروز، امروزه محبت یا نفرت چندانی در روابط انسانی دیده نمی شود بلکه یک دوستی و بی ریایی سطحی، متداول است که فاصله ها و تفاوت­ها زیر این سطح نهفته اند.
حتی عشق بین زن و مرد هم از این ویژگی برخوردار است. آزادی جنسی بعد از جنگ اول جهانی، تلاش نومیدانه ای بود تا لذت جنسی دوطرفه، جایگزین عشق عمیق گردد. چون این اقدام به شکست گرایید، روابط عاشقانه ی بین دو جنس مخالف به حداقل کاهش یافت و به یک شرکت دوستانه مبدل شد؛ شرکتی که نیروها در آن به هم آمیخته شده اند تا هر دو در مبارزه ی روزانه ی زندگی شکست نخورند و دچار رنج تنهایی و انزوا نشوند.

–    بیگانگی بین انسان ها به فنای پیوندها و علایق عمومی و اجتماعی انجامیده است. جامعه ی امروزی از اتم ها تشکیل یافته است؛ ذرات کوچکی که از هم بیگانه اند ولی به منظور تامین منافع شخصی و بهره کشی از یکدیگر، سازشی بین خود برقرار کرده اند. اما انسان موجودی است که نیاز عمیقی به مشارکت، یاری و عضویت در گروه دارد.

–    [در حال حاضر] قلمرو زندگی اجتماعی ما در مقام ”شهروند“، جدا از زندگی فردی ماست. نگرانی های اجتماعی به منزله ی واقعیت­های فردی و شخصی پنداشته نمی شوند و سبب تشویش نمی باشند. آنچه مهم و مورد توجه است، بخش خصوصی زندگی است، نه بخش اجتماعی و عمومی که ما را با همنوع خود مرتبط می سازد.

 

·        رابطه ی انسان با خودش چگونه است؟

درک انسان امروزی از خویشتن خودش، برداشتی از فعالیت خود به منزله ی فردی مهرورز و فکور نیست بلکه متاثّر از نقش اجتماعی-اقتصادی اش است.
از شخصی بپرسید: ”شما کی هستید؟“ جواب می­دهد:کارمندم…پزشکم…یک مرد متأهل هستم…پدر دو فرزندم. خود را با خصائل انسانی از قبیل عشق، ترس، عقیده، تردید و…تعریف نمی کند بلکه خود را به شکل موجودی انتزاعی و بیگانه از طبیعت واقعی خود معرفی می کند که وظایف چندی را در سیستم اجتماعی انجام می دهد.

–    برداشت شخص از ارزش خود به عواملی که ربطی به وی ندارند بستگی پیدا کرده است؛ یعنی به قضاوت ناپایدار بازار که ارزش فرد و کالا را تعیین می کند.

–    فعالیت، به خودی خود، یک عمل مولّد در زندگی به حساب می آید و قابل مقایسه و برآورد با پولی که بابت آن صرف می­شود [یا پولی که از طریق آن کسب می­شود] نیست.

 

·        در هر فرهنگی، مبارزه بین روش های [نادرست] رایج و بازگشت به واقعیات اساسی زندگی در جریان است. یکی از وظائف هنر و دین همین بازگرداندن انسان به واقعیات اساسی زندگی است.   
”شعائر“ و ”مناسک“، وسیله ی دیگری است برای تماس با حقایق زندگی. […اما در حال حاضر] از این گونه شعائر، هیچ چیز باقی نمانده است.

گزارش های جنایی روزانه، فیلم های جنایی و عشقی و…، همگی، نمایانگر علاقه ی مفرط به شکل دراماتیک پدیده ی اصلی هستی انسانی، زندگی یا مرگ، جنایت و مکافات و نبرد بین انسان و طبیعت است. اما در حالی که درام یونانی، این مسائل را در سطح عالی هنری عرضه می کند، درام و شعائر امروزی ما، ناهنجار بوده و اثری از تزکیه در آن نیست [و به تغییری در زندگی روزانه مان نمی انجامد].

 

·        خرد، وجدان و دین در یک جهان از خود بیگانه چه سرنوشتی پیدا می کنند؟

–    اکثریت ما به خداوند اعتقاد داریم و وجود او را مسلم می دانیم. اعتقاد یا عدم اعتقاد انسان به خداوند از دیدگاه روانشناسی یا دینی، تفاوتی ایجاد نمی کند. در هیچ کدام از آن دو مورد، انسان به خداوند و پاسخ به مسئله هستی خود فکر نمی کند. همان­گونه که عشق برادرانه جای خود را به انصاف بی هویت داده ، خداوند نیز به صورت «مدیر عامل شرکت کائنات» درآمده است؛ می دانیم که هست، نمایش زندگی را اداره می کند و به رهبری وی ایمان داریم در حالی که ”کار خودمان را می کنیم“.

–    جنگ بین یکتاپرستی و بت پرستی همان جنگ بین دو روش زندگی بارور و بیگانه شده است.   

–    نظر به اینکه انسانِ از خود بیگانه امروز با یکتاپرستی سازشی ندارد، بنابراین باید انتظار داشت که پیشوایان ادیان مسیحیت و یهود، لبه ی تیز شمشیر انتقاد خود را متوجه سرمایه داری کنند. گرچه این انتقاد هم اکنون از دهان مقامات عالی ادیان کاتولیک و یهود شنیده می شود، ولی [امروزه] کلیساها همگی در اصل متعلق به نیروهای محافظه کار جامعه کنونی هستند و در حال حاضر از دین به عنوان وسیله ای برای رضایت انسان از سیستم غیردینی استفاده می شود. بیش تر کلیساها نمی­خواهند قبول کنند که این نوع دین لاجرم به بت پرستی خواهد انجامید؛ مگر این که علیه این بت پرستی مدرن قیام کنند، نه این که فقط نام خداوند را بیهوده بر زبان آورند. آیا توهینی بیشتر از این می شود که خداوند را شریک خود در معاملات قرار می دهیم و دین را مانند صابون تبلیغ می کنیم؟

·        معنای کار در جامعه ی از خود بیگانه چیست؟

–    [به طور کلی] هر انسانی برای گذران و ادامه ی زندگی باید کار کند؛ مگر اینکه دیگری را استثمار کرده باشد.

–    کار فقط یک ضرورت اجتناب ناپذیر برای انسان نیست. کار آزاد کننده ی انسان از طبیعت و خالق وجود مستقل و اجتماعی وی می باشد. در فرایند کار، یعنی قالب ریزی و تغییر محیط خارج، انسان خود را نیز قالب ریزی کرده و دگرگون می کند.

–    در قرون سیزدهم و چهاردهم، کار نه تنها یک فعالیت مفید شمرده می شد بلکه موجب رضایت عمیق فرد نیز می گردید. کار از نتیجه ی حاصله از آن جدا نبود و بین کار و تفریح و کار و فرهنگ شکافی وجود نداشت.

–    با فروریختن بنیادهای قرون وسطی، انسان که دلواپس آزادی تازه به دست آورده ی خود بود، سعی می کرد به تردید و ترس خود با گسترش فعالیت تب آلود پیروز شود. … به نظر ماکس وِبِر، «کار در یک سیستم ریاضت کشی درونی، درمانی برای تنهایی و انزوای بشر شد».

–    کارگر صنعتی هرگز با تمام نتیجه ی کار خود روبرو نمی شود. اگر هم چنین رویارویی ای پیش آید، نه در مقام تولیدکننده بلکه در مقام مصرف کننده است.

–    کارگر صنعتی امروز نه از جنبه ی مادی و اقتصادی نه ازجنبه ی اجتماعی علاقه و سودی در مجموع تولید ندارد. او نمی داند و نمی خواهد هم بداند که چرا کسی به جای کاری که می کند وظیفه دیگری انجام نمی دهد و کالای تولیدی چه رابطه ای با نیاز جامعه دارد؟ کفش، اتومبیل و لامپ به وسیله ی کارخانه و با استفاده از ماشین ساخته می شوند. کارگر صنعتی امروز، جزئی از این ماشین است، نه مسلط بر آن و یک عامل فعال. ماشین، که کاری را انجام می دهد که در گذشته فقط با نیروی جسمانی انجام می شد، حال حاکم بر کارگر شده است. به جای این که ماشین تابع انرژی انسانی شود، انسان تابع ماشین شده است. در حقیقت، ”نقش کارگر اجرای کاری است که ماشین هنوز قادر بر انجام آن نیست“.

–    از نظر اکثریتِ کارگرانِ اتومبیل سازی، تنها مفهوم کار، چکی است که بابت دستمزد خود دریافت می کنند. خود کار و تولید مفهوم چندانی ندارد. کار چیزی است غیر طبیعی، ناخوشایند، بی معنی و ضرورتی برای دریافت دستمزد؛ کار به خودی خود نه شأنی دارد و نه اهمیتی. به همین دلیل است که کارگرانِ کم کار و بی مبالات هم، با نیرنگ، دستمزدی مساوی با سایرین می­گیرند. پس تعجبی نیست اگر کارگر، ناراضی و بی علاقه است، زیرا چکِ حقوق نمی تواند بنیاد احترام به خود باشد.

–    بیگانگی و خصوصیت نامطلوب عمیق کار منجر به دو واکنش می شود: اول تنبلی کامل و دوم خصومت ریشه دار به کار و هرکس و هر چیز که با آن بستگی دارد. [در چنین وضعی،] درک و شناخت ِمیل وافر و گسترده به تنبلی و بیکارگی مشکل نیست. آگهی های ما به این میل بیشتر از سکس متوسل می شوند. یک توستر برقی را با این عبارات تبلیغ کرده بودند: «ممتازترین توستر در جهان! ما در این توستر جدید، هر کاری را برای شما انجام داده ایم. حتی لازم نیست نان را خودتان درآن بگذارید. خود دستگاه آن را از دست شما می گیرد!» و یا آگهی های بیمه ی عمر که همه ی ما با آنها آشنا هستیم: عکس زوج شصت ساله ی بازنشسته ای که در کمال خوشی زندگی خود را می گذرانند و کاری جز مسافرت ندارند.

–    واکنش عمیق تر و جدی تر در مقابل بیزاری از کار و تهی بودن آن، دشمنی با کار است که کم تر از تنبلی و سستی آگاهانه است. چه بسا کاسبانی که خود را زندانی شغل و کالای خود می دانند. حس می کنند که تولیدات آنان با فریب و نیرنگ همراه است. از مشتری­ها که آنان را وادار به تظاهر و چاپلوسی به منظور فروش کالا می کنند، بیزارند. از رقبای خود متنفرند زیرا تهدیدی برای آنان می باشند؛ از زیردست و بالادست خود منزجرند زیرا در رقابت دائم با آن ها هستند. مهم تر اینکه از خود نیز بیزارند، زیرا می بینند که چگونه زندگی شان می­گذرد اما اثر و نتیجه ای جز مستی ناشی از موفقیت در کسب پول به جا نمی­گذارد.

·        شادکامی چیست؟

پاسخ بیشتر مردم این است که شادکامی یعنی تفریح و خوش گذرانی. خوشگذرانی طبقه بالای جامعه آرزوی کسانی است که قدرت مالی برآورده کردن آن را ندارند ولی امیدوارند سرانجام بدان دست یابند و خوشگذرانی طبقه پایین تقلید ارزانی است از طبقه بالا که گرچه از لحاظ هزینه متفاوت است ولی از نظر کیفیت فرق چندانی با آن ندارد.

–    تفریح شامل چه چیزهایی است؟ سینما رفتن، مهمانی، ورزش، گوش کردن به رادیو، تماشای تلویزیون، اتومبیل رانی در روز تعطیل، عشقبازی، روز تعطیل تا دیرگاه خوابیدن و مسافرت برای کسانی که توانایی مالی آن را دارند. طبق این تعریف شادکامی در لذت است و لذت در مصرف بی حد؛ در استفاده از وسایلی که با فشار یک دکمه به کار می افتند و در تنبلی. انسان عادی شادکامی را در تهی بودن ذهن از غم و اندوه می داند. اما در این تعریف یک اشتباه عمیق وجود دارد. کسی که احساس دارد و زنده است نمی تواند غمگین نباشد و احساس اندوه مکرر در زندگی خود نکند، زیرا نه تنها رنج های بیهوده ای که اجتماع فراهم می کند، بلکه طبع آدمی، مانع از این است که انسان در مقابل زندگی، با غم و اندوه واکنش نشان ندهد.[…]پرهیز از غم و اندوه وقتی میسر است که حساسیت، تاثّر و عشق خود را کاهش داده و سنگدل شویم و به احساسات دیگران و خودمان وقعی نگذاریم.

–    درک عمیق واقعیت­ها، عبارت است از کشف خود، کشف یکی بودن خود با دیگران و کشف فرق خود با سایرین.شادکامی یک فعالیت عمیقا درونی و توأم با افزایش نیروی حیاتی ای است که از طریق تعاملی رشددهنده با جهان [و انسان­ها] و با خودمان به وجود می آید.

–    انسان عادی امروز، وقتی تنها و یا با نزدیک ترین کسان خویش است، [نوعی] افسردگی و بیزاری را حس می­کند. او از تمام ابزارهای سرگرمی، با روش­هایی که فرهنگ مربوطه تعیین می­کند، برای فرار از خود و بیزاری درونی اش استفاده می­کند. علاوه بر ترس از بیماری جسمی و تحقیر به علت از دست دادن منزلت اجتماعی، ترس از بیزاری بین سایر ترس­های انسان امروزی اهمیت خاصی دارد. در دنیای سرگرمی ها و تفریحات، انسان عادی از پی بردن به بیزاری ای که در درون او در جریان می باشد، هراسناک است و از این که یک روز دیگر را بدون پیش­آمد نامطلوب سپری کرده و ساعتی دیگری را گذرانده بدون این که از تاثیر بیزاری درونی خود آگاه گردد، خوشحال است.

–    انسان به توانایی عشق ورزی خودآشناست ولی بیشتر روزهای زندگی از دستش فرو می ریزند. پس نمی تواند از این اتلاف و از دست دادنِ فرصت احساس گناه نکند. انسان از خودبیگانه از خودش بودن، از خودش نبودن، از زنده بودن و آدمک مصنوعی بودن، از انسان بودن و شیء بودن احساس گناه می کند. انسان از خود بیگانه ناشاد است. با تفریح و سرگرمی سعی می­کند تا از آگاهی خود به ناشاد بودنش جلوگیری کند[۵]؛ سعی در صرفه جویی وقت دارد و چون به دست آورد، آن را می کشد. با اشتیاق به پیشواز روزی نو نمی رود، زیرا این شوق فقط در صورت داشتن احساس «من، من هستم» حاصل می شود. او فاقد جریان مداوم نیرو است که از همبستگی بارور به جهان و [آدمیان] سرچشمه می­گیرد.

·        سلامت روان به شکل انسانی آن، یعنی توانایی عشق ورزی و خلاقیت از طریق رهایی از همرنگی با خانواده و محیط، احساس هویت به وسیله ی تسلط بر نیروهای خود، درک واقعیت های جهان درون و بیرون، و به طور کلی یعنی توسعه و تکامل حقیقت و خرد.

–       هدف زندگی، [عبارتست از] زندگی کردن به طور جدی، تولد کامل و هشیار و بیدار بودن. […] به منظور توانایی دوست داشتن زندگی و در عین حال قبول مرگ بدون احساس وحشت، به منظور تحمل عدم یقین درباره ی مسائل مهمی که زندگی ما با آن روبروست و در عین حال اعتماد به افکار و احساسات شخص خود، به منظور توانایی تنها بودن و در عین حال با شخصی که دوست می داریم و با همه ی انسانها و تمام موجودات زنده برادروار به سر بردن، به منظور پیروی از ندای وجدان؛ ندایی که ما را به طرف خودمان می­خواند و رها و آزاد نکردن نفرت در زمانی که ندای وجدان چندان رسا نیست که به گوش ما برسد تا از آن پیروی کنیم و خلاصه اینکه به منظور عملی شدن تمام آن چه در بالا گفته شد، از نظر روانی انسان سالم کسی است که با عشق، با خرد و با ایمان زندگی می کند[…].[۶]

 

گام­هایی به سوی تغییر:

·        بسیاری از کارها می­توانند دلخواه و مورد علاقه باشند، به شرط آن که جنبه ی اجتماعی آن شغل، رضایت­بخش باشد. حتی کارهایی وجود دارند که جنبه ی فنّی آن­ها طبعا کیفیت جالبی ندارد ولی جنبه ی اجتماعی­شان می­تواند کار را با معنی و خوشایند کند.

·        پیشخدمتی رستوران را در نظر می­گیریم. این شغل می­تواند برای عده ی زیادی بسیار مورد علاقه باشد، به شرط آن که حرمت اجتماعی آن جز این باشد. پیشخدمتی رستوران سبب روابط متقابل با مردم شده و به فرد این امکان را می­دهد که درباره ی انتخاب غذا، مشتریان را راهنمایی کند و غیره . اگر حرمت اجتماعی چنین شغلی پایین نبود، چه بسا اشخاصی که این شغل را به نشستن پشت میز و سر و کار داشتن با ارقام و اعداد بی­معنی ترجیح می­دادند. هم­چنین ممکن است افراد زیادی شغل تاکسی­رانی را انتخاب کنند، به شرط آن که جنبه های منفیِ اجتماعی و اقتصادی آن وجود نداشته باشد.

·        یک بانوی خانه دار که کارهای منزل و پخت و پز با اوست را با زن کارگری که همین کارها را در ازای دریافت دستمزد انجام می­دهد مقایسه می­کنیم. جنبه ی فنی و تکنیکی کار از نظر هر دو آنان یکی است و چندان دلپسند نیست. ولی اگر خانم خانه دار دارای روابط صمیمی ای با همسر و فرزندانش باشد و زن کارگر ارتباط معنوی و احساسی ای با کار خود نداشته باشد، به لحاظ رضایت از کار، هر یک از این دو، وضعیت را به نحو متفاوتی ارزیابی خواهند کرد. در این شرایط، کار برای بانوی خانه دار، جان کندن و مشقت نیست ولی در مورد خدمتکار کاملا چنین است و تنها انگیزه ی وی در انجام این کار، نیاز به پول است. سبب این تفاوت آشکار است: در حالی که جنبه ی تکنیکی کار برای هر دو مساوی است، کیفیت کار از دید هر کدام از آن­ها متفاوت است. از نظر بانوی خانه دار، این کارها جزئی از رابطه ی او با همسر و فرزندانش است و بنابراین دارای مفهوم و محتواست. ولی زن خدمتکار در خرسندیِ جنبه ی اجتماعی کار سهمی ندارد.

·        شواهد زیادی وجود دارد که نشان می­دهند که جنبه های تکنیکی و جنبه های اجتماعی کار با یکدیگر تفاوت دارند. در حالی که جنبه های تکنیکی کار ممکن است جالب نباشد، ولی [با تغییر در جنبه های اجتماعی کار] می­توان تلاش نمود تا وضع کلی کار رضایت آمیز باشد. مسئولیت و مشارکت دو عنصر اساسی ای هستند که می­توانند در مجموع امکان علاقه و شرکت فعالانه ی فرد در کاری که بر عهده ی اوست را رقم بزنند.

Cloud Callout: یک سرمشق:

·        بواموندو[۷]یک کارخانه ی ساخت قاب ساعت است و یکی از هفت کارخانه ی بزرگ فرانسه در این صنعت به حساب می­آید. مؤسس آن، مارسل باربو[۸]، [پیش از تأسیس کارخانه] در شرایطی قرار داشته که ناچار بوده است زیاد کار کند تا سرمایه ای پس انداز نماید و کارخانه ای از خود داشته باشد. باربو در این کارخانه، همه ی افراد را در تعیین نرخ دستمزد و سود کارخانه شریک کرده است. ولی هدف او تنها به همین شراکت خلاصه نمی­شود.

پس از شکست فرانسه [از آلمان در جنگ جهانی دوم] در سال ۱۹۴۰، باربو درصدد بود آزادی کاملی را در کارخانه ی خود عملی سازد. در آن ایام، چون در والانس، محل کارخانه، مکانیک پیدا نمی­شد، باربو یک سلمانی، یک کالباس فروش و یک پیش­خدمت کافه را در کوچه و خیابان پیدا کرد و به کار در کارخانه دعوت نمود.

…آن سه نفر، همه کم­تر از سی سال داشتند. باربو یه آن­ها پیشنهاد کرد که به آنان طرز ساختن قاب ساعت را یاد بدهد به شرط این که آن­ها نیز به بررسی و تحقیق درباره ی نوعی از سازمان که در آن کارگر و کارفرما فرقی با هم نداشته باشند بپردازند.

اولین کشف [آنان] در این راه، که می­توان گفت آغاز دوران جدیدی در روابط بین کارگر و کارفرما بود، آزادی نقد و سرزش یکدیگر بود. این آزادی کامل در گفتار، ناگهان یک محیط اعتمادِ با روح در بین کارگر و کارفرما ایجاد کرد.

به زودی معلوم شد که سرزنش و انتقاد به یکدیگر سبب بحث و گفتگوی دراز و در نتیجه اتلاف ساعات کار می­شود. لذا به اتفاق آراء، در هفته مدتی را به گفتگوی غیررسمی درباره ی اختلافات اختصاص دادند.

هدف آن­ها از این گفتگوها، پیدا کردن راهی برای همزیستی بهتر بود و نه بهره وری اقتصادی [و سود] بیش­تر؛ لذا گفتگوها کشیده شد به کشف رفتارهای اساسی لازم برای همزیستی. باربو می­گوید: ”به زودی دریافتیم که نیاز به یک پایه و اساس مشترک داریم؛ یعنی آنچه که بعدها آن را اخلاق مشترک نامیدیم.“[…]

پیدا کردن چنین بنیاد اخلاقی مشترکی، کار آسانی نبود، زیرا کارخانه بیست و چهار نفر کارگر داشت که همگی با هم متفاوت بودند: کاتولیک، پروتستان، ماتریالیست، اومانیست(انسان­گرا)، ملحد و کمونیست. […] این گروه متوجه شد که اخلاق فردی آنان، نکات مشترکی با یکدیگر دارد. اعضاء گروه، این نکات را برگزیدند و به اتفاق آراء به عنوان اخلاق مشترک حداقلی پذیرفتند. این اقدام، نظریه پردازانه و مبهم نبود. آن­ها در مقدمه ی اعلامیه ی خود اعلام داشتند: ”…در تعیین نکات اخلاقی مان، به تجربیات زندگی متکی هستیم. تمام اصول اخلاقی ما در زندگی عملی به آزمایش درآمده است؛ زندگی روزانه و زندگی فردی.“

آنچه آنان قدم به قدم کشف کردند، همگی اخلاق طبیعی بود و شعاری که بدان رسیدند و اعلام داشتند، این شعار دینی بود:

–       همسایه را دوست خواهی داشت. […]

–       مال همسایه را نخواهی ربود.

–       دروغ نخواهی گفت. […]

–       با عرق جبینِ خود کسب معاش خواهی کرد.

–       شخصیت و آزادی همسایه ات را محترم خواهی داشت. […]

–       اول با خودت مبارزه خواهی کرد؛ با کلیه ی رذایلی که انسان را خوار می­کند و خواسته هایی که انسان را برده می­کند و آن­چه برای زندگی اجتماعی زیان آور است…غرور، طمع، شهوت، حرص، شکم بارگی، خشم و تنبلی.

دومین کشف گروه این بود که متوجه شدند که اشتیاق و میل فراوانی به آموزش دارند. دریافتند که وقتی را که از تولید صرفه جویی می­شود، می­توان در راه آموزش مورد استفاده قرار داد. [با این انگیزه] ظرف سه ماه، بهره وری کارشان چنان بالا رفت که می­توانستند از چهل و هشت ساعت کار در هفته، نُه ساعتِ آن را صرفه جویی کنند. گروه، نُه ساعت صرفه جویی شده را صرف آموزش کرد و بابت این ساعات نیز، مانند کار معمولی دستمزد دریافت می­شد. [در این ساعات آموزشی] در ابتدا دسته جمعی سرود می­خواندند. سپس به آموزش دستور زبان فرانسه می­پرداختند و آن­گاه حسابداری بازرگانی یاد می­گرفتند. بعد از مدتی، دوره های آموزشی دیگر شروع شد که در کارخانه و با بهترین مربیان تعلیم داده می­شد. دوره ها عبارت بودند از: مهندسی، فیزیک، ادبیات، مارکسیسم، مسیحیت، آواز و بسکتبال.

اصل متداول آنان این بود: «ما از کارخانه و از فعالیت تکنیکی انسان شروع نمی­کنیم، بلکه آغاز کار ما از خود انسان است…در ”مجتمعِ کاری“اهمیت در ”به دست آوردن“با یکدیگر نیست[۹]، بلکه در ”کار کردن به منظور تکامل جمعی و فردی است.“هدف، بالا بردن بهره وری یا دستمزد بیش­تر نیست بلکه هدف نوعی زندگی جدید با به کار گرفتن مزایایی است که انقلاب صنعتی به بار آورده است.»  
اصولی که این مجتمع و سایر مجتمع­های کاری بر آن بنیاد شده است، به شرح زیر اند:

۱-  زندگی کردن مانند یک انسان، مستلزم استفاده از تمام نتایج حاصله از کار خود شخص است.

۲-  هر فرد باید بتواند خود را آموزش دهد.

۳-  هر کس باید در یک گروه متناسب، فعالیت مشترک [با بقیه ی انسان­ها] داشته باشد.

۴-  هر فرد باید به طور فعال با تمام جهان هم­بستگی داشته باشد.

با بررسی دقیق این اصول در می­یابیم که آن­ها را چاره ای برای مسئله ی اصلی زندگی هستند: اینکه هدف زیستن، از به دست آوردن شیء و کالا، به کشف و تقویت و تکامل روابط انسانی مبدل شود؛ تمدن مادّی به تمدن انسانی گرایش پیدا کند.

گروه مذکور، ترکیبی از تمرکز و عدم تمرکز [در مدیریت کارخانه] ایجاد کردند که خطر هرج و مرج در بر نداشت و در عین حال به هر عضو امکان می­داد تا در کارخانه و ”مجتمع“، یک مشارکت کننده ی فعال و یک مسئول باشد:

«قدرت نهایی در مجمع عمومی که سالی دو بار تشکیل می­شود باقی می­ماند. فقط تصمیماتی که به اتفاق آراء گرفته شود برای اعضاء لازم الاجرا است.» «مجمع عمومی رئیسی برای مجتمع برمی­گزیند که باید به اتفاق آراء باشد. رئیس نه تنها باید صلاحیت تکنیکی مدیریت را داشته باشد، بلکه هم­چنین باید نمونه، آموزگار، عشق­ورز، فارغ از خود و خدمتگزار باشد. اطاعت از رئیسی که دارای چنین خصائصی نباشد، نشانه ی ترسویی است.» «رئیس دارای قدرت اجرایی به مدت سه سال است. پس از این مدت، وی می­تواند به سر شغل سابق خود، تصدی یک ماشین یا دستگاه، برگردد.» […] «مجمع عمومی اعضاء شورای عمومی را انتخاب می­کند. وظیفه ی شورای عمومی، نظر مشورتی دادن به رئیس مجتمع است.[…] در داخل شورای عمومی، یک شورای رهبری، مرکب از مدیران بخش، هشت عضو(که دو نفر از آن­ها زن می­باشند) و رئیس مجتمع به وجود می­آید که هفته ای یک بار تشکیل جلسه می­دهد.» «تمام مقامات مسئول در مجتمع، از جمله مدیران بخش و سرکارگران، از طریق رأی اعتماد دو مرحله ای انتخاب می­شوند؛ بدین معنی که شخص مورد نظر از طرف یک مقام مسئول پیشنهاد می­شود و سایر اعضای مجتمع، به اتفاق آراء او را رد یا تأیید می­کنند. به عقیده ی اعضاء، این روش هم از عوام فریبی جلوگیری می­کند و هم از خودکامگی.» «تمام اعضاء مجتمع هفته ای یک بار جلسه ای به نام ”محفل تعامل“تشکیل می­­­­دهند. به طوری که از نامش پیداست، منظور از این محفل، در تعامل نگه داشتن اعضاء با یکدیگر و مطلع کردن آن­ها از پیش آمدهایی است که در مجتمع رخ می­دهد.»  
یکی از سازمان­های مهمِ مجتمع، گروه های همسایه هستند… . گروه همسایه، کوچک­ترین ارگان مجتمع است. پنج یا شش خانواده ی همسایه، بعد از شام به سرپرستی رئیس گروه دور هم جمع می­شوند. این رئیس طبق اصلی که در بالا گفته شد انتخاب می­شود. جلسات این گروه، فقط در منزل یکی از اعضا تشکیل می­شود و ضمن صرف چای و قهوه، تمام اوضاع مورد بحث دقیق قرار می­گیرد. صورت­جلسه ی مذاکرات برای رئیس مجتمع فرستاده می­شود و او صورت­جلسه های تمام گروه­های همسایه را در هم ادغام کرده و آن­ها را خلاصه می­کند. پاسخ­گویی به سؤالات [و مسائل و انتقادهایی که گروه­های همسایه دارند] بر عهده ی بخش مربوطه است. با این روش، گروه­های همسایه نه فقط پرسش­های خود را مطرح می­کنند بلکه نارضایی­های خود را نیز [با هر یک از بخش­ها] در میان گذاشته و توصیه های لازم را معمول می­دارند. گروه­های همسایه، بهترین جمع برای آشنایی و کمک به یکدیگر هستند.

یکی دیگر از سازمان­های مجتمع، ”شورای داوری“است. این شورا به وسیله ی مجمع عمومی انتخاب شده و وظیفه ی آن، داوری در مورد اختلافات دو اداره و یا یک اداره و یک عضو است. …قانونی در بین نیست؛ داوری بر مبنای اساس­نامه مجتمع، یعنی اخلاق عمومی و حداقل عقل و خرد صورت می­گیرد.

کارخانه بواموندو دو قسمت اصلی دارد: قسمت اجتماعی و قسمت صنعتی. …قسمت اجتماعی به سایر اموری که جنبه ی تکنیکی ندارند رسیدگی می­کند: «از کلیه ی اعضاء و همسران آنان انتظار می­رود که خود را از لحاظ روحی، فکری، هنری و بدنی تکامل بخشند.» مجله ی ماهانه ی کارخانه به نام ”پیوند[۱۰]”، به عنوان راهنما و کمکی مفید در همین راستا، منتشر می­شود. در این مجله درباره ی موضوعات مختلفی بحث می­شود و مقالاتی چاپ می­گردد: نمایشگاه­های عکاسی، دستورات آشپزی، انجمن­ها و  گروه­ها، موسیقی، نقد فیلم، سخن­رانی درباره ی مارکسیسم، حساب روزانه ی شرکت، گزارش درباره ی این­که امریکا چه چیزهایی را باید [به مردم و دانش آموزان خود] آموزش بدهد، مقالاتی از توماس آکویناس، درباره ی پول، بررسی کتاب­ها(مثلا دست­های آلوده نوشته ی ژان پل سارتر) و … . مجله پیوند، تصویری بی آلایش از اشخاصی است که به زندگی­ای با خودآگاهی کامل، ”آری“گفته اند.    
قسمت اجتماعی کارخانه، دارای زیربخش های متعددی است که به طور مداوم به تعداد آن­ها افزوده می­شود:

۱-  بخش معنویات: گروه کاتولیک، گروه اومانیست(انسان­گرا)، گروه پروتستان، گروه ماتریالیست(مادی­گرا)

۲-  بخش اندیشه: گروه اطلاعات عمومی، گروه تعلیمات قانون مدنی، گروه کتابخانه

[…]

۶-  بخش خانواده: گروه مراقبت از کودک، گروه آموزش خانواده، گروه زندگی اجتماعی

[…]

۸-  بخش ورزشی: گروه بسکتبال مردان، گروه بسکتبال زنان، گروه فوتبال

و … .

ذکر نظرات بعضی از اعضاء، کیفیت مجتمع کاری بواموندو را به نحو خوبی توصیف و تصویر خواهد کرد:

یکی از اعضاء می­نویسد: ”در سال ۱۹۳۶ مغازه دار بودم. در ۱۹۴۰ بازداشت شدم و به زندان افتادم. بیست سال است که تعداد زیادی از شرکت­های سرمایه داری را می­شناسم. در مجتمع کاری، تولید هدف زندگی نیست بلکه وسیله ی زندگی است. در تمام عمرم تصور چنین نتیجه ای را هم نمی­کردم.“

یک کاتولیک می­نویسد: ”چهار سال است که در این مجتمع هستم. من جزء گروه کاتولیک­ها هستم. مانند هر مسیحی دیگری سعی در ایجاد جامعه ای دارم که در آن آزادی و منزلت انسان محترم باشد. من از طرف تمام گروه کاتولیک­ها اعلام می­کنم که مجتمع کاری، جامعه ی کمال مطلوب یک کاتولیک است. در این­جا هر کسی آزاد است، محترم است و او را به این سوی می­برند که بهتر عمل کند و در پی حقیقت باشد. شاید به ظاهر نتوان این اجتماع را ”مسیحی“خواند، ولی در واقع ”مسیحی“است. حضرت مسیح علائم خودشناسی را به ما نشان داد و ما [در این­جا] حقیقتا به همدیگر عشق می­ورزیم.“

یک اومانیست(انسان­گرا) می­نویسد: ”پانزده ساله بودم که تحصیل را کنار گذاشتم. در یازده سالگی، پس از اولین مراسم عشاء ربّانی، کلیسا را ترک کردم. در تحصیل پیشرفت چندانی نداشتم و به مسائل معنوی توجهی نمی­کردم؛ مانند اکثریت [مردم] بودم. بیست و دو سال داشتم که وارد این مجتمع شدم. این­جا را محیطی یافتم که می­شد در آن تحصیل و کار کرد؛ جایی که نظیرش یافت نمی­شود. در وهله ی اول جنبه ی اجتماعی این محیط مرا مجذوب کرد. معنای ارزش انسان را در همین جا دریافتم. سپس متوجه شدم که یک بُعد معنوی و اخلاقی نیز در انسان وجود دارد که من آن را در یازده سالگی از دست داده بودم. [به همین خاطر] من جزء گروه اومانیست­ها شده ام، زیرا با مسائلی که مسیحیان و ماتریالیست­ها دچار آن اند، روبرو نیستم. من به این اجتماع عشق می­ورزم، زیرا از طریق آن، آرزوهای ما می­توانند بیدار شوند، به حقیقت بپیوندند و تکامل و توسعه یابند…“.

 



[۱])در باب خلاصه ی این فصل از کتاب ”جامعه سالم“، ذکر چند نکته ضروری می نماید:

۱-    منبع اصلی این گزیده، کتاب جامعه سالم، ترجمه ی اکبر تبریزی از انتشارات بهجت بوده است.

۲-    در این خلاصه، گاه برخی از جملات که در بندها و پاراگراف­های جداگانه ای قرار داشته اند، به جهت تلخیص و اختصار، در کنار یکدیگر قرار داده شده اند. این موارد با علامت … یا […] مشخص شده اند.

۳-    در برخی موارد، به دلیل ناآشنایی مترجم با تاریخ و علوم اجتماعی، ضعف ترجمه و نیز به دلیل اشکالات متعدد و فاحش ویرایشی-نگارشی متن کتاب، جملات با حفظ معنا و مفهوم، بازنویسی شده و اشکالات نگارشی آن­ها برطرف گردیده است.

[۲]) ”تجرید: عملی از ذهن که صفتی از صفات چیزی یا جزئی از اجزای معنایی چیزی را به نظر آورده و سبب غفلت از صفات و اجزای دیگر شود؛ در صورتی که آن جزء یا صفت به تنهایی و مستقلا نمی تواند وجود داشته باشد؛ مثلا تصور تصور شکل یا قطر یا رنگ یا وزن یک کتاب، قطع نظر از دیگر صفات و خصوصیات.“ (به نقل از فرهنگ فارسی معین)

۳)alienation

[۴]) در اندیشه ی اریش فروم، واژه ی ”فردی“، به معنای فردگرایانه نیست؛ بلکه مقصود این است که فرد، آن امر یا موضوع را با خویشتن درونی خویش و به نحو اصیل سنجیده باشد و انتخاب وی از سر اقتدارهای نامرئی و همرنگی های رایج نبوده باشد.

[۵]) در این­جا می­توان به این امر اندیشید که چرا انسان برای فراموش کردن به سرگرمی روی می­آورد؟ چه دلیلی دارد که انسان­ها به عوض تغییر و اصلاح وضعیت، سعی دارند تا به فراموشی پناه ببرند؟ چرا گاهی انسان ترجیح می­دهد که به عوض استفاده از قدرت اختیار و انتخاب خود و تغییر شرایط، تسلیم شود و در عوض با سرگرمی و فراموشی بر این امر سرپوش بنهد؟ علل این گریز از آزادی و انتخاب چیست؟ اریش فروم، در کتاب ”گریز از آزادی“  درباره ی این مسئله به تفصیل بحث می­نماید که آیا گریز از آزادی یک نوع بیماری روانی است و یا این­که انسان نمی­خواهد هزینه ی مسئولیت و انتخاب را بر عهده بگیرد؟ اما شاید به راستی در درون این آزادی چیزی هست که انسان آن را نامطلوب می­یابد و از آن گریزان است؟ بد نیست که به ابیاتی از مولانا در همین رابطه توجه کنیم:

جمله عالم ز اختیار و هست خود

می گریزد در سر سر مست خود

می گریزند از خودی در بی خودی

یا به مستی  یا  به شغل ای مهتدی

تا دمی از هوشیاری وارهند

ننگ خمر و بنگ بر خود می­نهند

جمله دانسته که این هستی فخ است

فعل و ذکر اختیاری دوزخ است

نیستی باید که آن از شه بود

تا در او بیند همه حسن احد

(فخ: دام)

[۷]) Boimondau

[۸]) Marcel Barbu

[۹]) منظور این است که هدف ما این نیست که در کنار یکدیگر و با کمک همدگیر فقط سود به دست بیاوریم.

[۱۰]) Le Lien

————————————————————————————————-

دریافت مقاله با حجم ۱٫۲MB به صورت فایل PDF

// // ?>


معرفی کتاب گفتگوهایی با جنبش‌های کنونی امریکای لاتین

 

نام کتاب: گفتگوهایی با جنبش‌های کنونی امریکای لاتین

نام پدیدآور: بهرام قدیمی، فلیسیتاس ترویه

ترجمه: بهرام قدیمی

نشر نیکا

چاپ اول: بهار ۱۳۸۹

***

«ما [اعضای جبهه زاپاتیستی در مکزیک] تا حدودی به این سمت گرایش داریم که تنها به آن چه دولت می گوید اهمیت ندهیم، بلکه بیشتر کوشش می‌کنیم تا ببینیم که خودمان چه کار می‌توانیم انجام دهیم.[…] گرایش دائمی‌ای وجود دارد که ببینیم آن بالایی‌ها چه می‌کنند. ما بر این باوریم که دیگر نمی‌شود به این شکل از کار ادامه داد. باید در حالی که می‌دانیم در آن بالاها چه خبر است، بدیل خودمان را بسازیم. بنابراین برای ما پیش‌گویی این که فوکس [رئیس‌جمهور مکزیک] چه کاری خواهد کرد، جالب نیست. مهم‌تر این است که ما چه کاری می‌توانیم بکنیم.»

بخشی از مصاحبه با خاویر اِلوریگا، عضو کمیته هماهنگی جبهه زاپاتیستی

***

عدالت همواره یکی از مهم‌ترین خواست‌های انسان بوده است و تلاش برای آن، یکی از غنی‌ترین چشمه‌هایی است که در طول تاریخ، برای انسان‌ها ثمرات بسیار با خود به همراه داشته است: پیدایش انسان‌هایی که به عوض بی‌تفاوتی و زندگی فردگرایانه نگران تحقق برادری و انسان‌دوستی هستند؛ روبرو شدن با عمیق‌ترین مسائل و معنای زندگی؛ رقم خوردن جماعت‌هایی (و گاه جامعه‌هایی) که در آن تماشای درد و رنج‌دیدگی دیگران، امری روزمره و عادی تلقی نمی‌گردد؛ و بالاخره پرسش از اینکه چگونه می‌توان امیدوارانه زیست. این همه، می‌توانند برکت‌های کوشش در راه عدالت باشند. 

یکی از بخش‌های زندگی که همیشه با مسئله‌ی عدالت درگیر بوده است، کار و اشتغال است. سود، سرمایه، کارگر، ابزار و فرایند کار، کالا، دستمزد، معنای کار و … اموری هستند که مسئله‌ی عدالت-ظلم می‌تواند در مورد آن‌ها وجود داشته باشد و البته در طول تاریخ این چنین بوده است.

امریکای لاتین، سرزمینی است که طی دو قرن اخیر شیوه‌های گوناگونی عدالت‌طلبی را دنبال کرده است و از این رو آشنایی با آن، علاوه بر شناخت پیروزی‌ها و ناکامی‌های گذشته، می‌تواند ما را برای گام‌های سنجیده‌ی بعدی آماده نماید. «امروزه در حالی که بسیاری از جنبش‌های جهانی، از جمله در نتیجه‌ی تک قطبی شدن جهان [و یکّه‌تازی امریکا]، تضعیف شده یا موقتا سرکوب و نومید گشته‌اند، مبارزات توده‌ای در آمریکای لاتین از تحرک و ابتکار چشم‌گیر و آموزنده‌ای برخوردار است. نمونه‌هایی از آن‌ها را می‌توان دید: جنبش زاپاتیستی در مکزیک، جنبش کارگران بیکار(پیکته‌روها)، جنبش کارخانه‌های بدون کارفرما در آرژانتین، مبارزه با شرکت‌های نفتی در اکوادور، مبارزه با خصوصی‌سازی منابع طبیعی به ویژه آب در بولیوی، جنبش مقاومت بومیان برای حفظ شأن انسانی و کسب استقلال، مبارزه به جهانی شدن سرمایه و نمادهای آن مانند بازار مشترک آمریکای جنوبی.»

کتاب «جنبش‌های کنونی امریکای لاتین»، مجموعه‌ای از مصاحبه‌های گوناگون با اعضا و یا رهبران این جنبش‌ها و حرکت‌هاست. در طی این مصاحبه‌ها در مورد مسائل گوناگونی گفت و گو صورت می‌گیرد: مسائل و مشکلات دنیای کار، وضعیت زندگی کارگران و شاغلین، چگونگی شکل گرفتن و بر پا ماندن گروه‌های کارگری و دیگر گروه‌های اجتماعی‌، نقش دولت و نیز سیاست‌های جهانی مانند سلطه‌ی امریکا بر بازارهای داخلی. مکزیک، برزیل، بولیوی، آرژانتین و السالوادور کشورهایی هستند که حرکت‌های مردمی آن مورد بحث و بررسی قرار گرفته‌اند.

بنا به شرایط و فضای کشورهای امریکای لاتین، در آن‌جا راه‌حل‌های رادیکال و نظامی همواره بخشی از تلاش برای احقاق حقوق مردم بوده‌اند و در برخی فصول کتاب، این گونه حرکت‌ها نیز معرفی شده‌اند. با این همه، قریب به اتفاق حرکت‌ها و جنبش‌های معرفی شده در کتاب، جنبش‌های مردمی هستند؛ یعنی جنبش‌هایی که تغییر را از طریق تلاش‌های نخبه‌گرایانه‌ی سیاسی و یا مبارزات نظامی دنبال نمی‌کنند، بلکه معتقدند که تک تک افراد و گروه‌های اجتماعی می‌بایست مشارکتی فعال و دائمی در فرایندهای اصلاحگرانه داشته باشند.

تغییر بزرگی که زاپاتیسم به وجود آورده آن است که برای گرفتن قدرت دولتی مبارزه نمی‌کند…زاپاتیسم می‌گوید که بومیف حاشیه‌نشین، کارگر، استاد، دانشجو و بیکار به یک اندازه مهم هستند. یک گروه اجتماعی که سلطه داشته باشد، نداریم…ما برای فرایندهای اجتماعی و سیاسی‌ای مبارزه می‌کنیم که در آن مردم‌سالاری واقعی وجود داشته باشد…این قدم اول مبارزه است برای آن که مردم تصمیم بگیرند که مبارزه‌شان اجتماعی باشد.(ص ۲۳)

برخی از فصول کتاب از این قرارند: «مصاحبه با رامون پَچِه‌کو، دبیر روابط بین‌المللی سندیکای برقکاران مکزیک»، «مصاحبه با المار سِه‌سیمبرا؛ عضو کمیسیون روابط بین‌المللی جنبش کارگران روستایی بدون زمین(MST)»، «سازمان‌ها و عناصر فعال در بولیوی»، «مصاحبه با اسکار الیورا، دبیر اول کنفدراسیون کارگران کارخانه‌ای و سخنگوی ائتلاف دفاع از آب و زندگی»، «مصاحبه با یوری فرناندز، از رهبران کارگران لباس‌دوزی بروکمن»، «وقتی کارگران کارخانه را کنترل می‌کنند…؛ مصاحبه با چهار تن از کارگران کارخانه‌ی سرامیک زانون در آرژانتین».

به جز فصل «السالوادور» که مصاحبه‌های مربوط به آن در دهه‌ی ۹۰ انجام شده‌اند، بقیه‌ی مصاحبه‌های کتاب مربوط به سال‌های ۲۰۰۵-۲۰۰۰ هستند.

داستان‌ها، وقایع و شخصیت‌های کتاب برای تلاش و گام نهادن در راه انگیزه‌بخش اند؛ به علاوه ایده‌ها، الگوها و راهکارهای مختلفی را نیز به ما نشان می‌دهند و کمک می‌کنند تا راه تغییر برای ما روشن‌تر شود.

***

قطعات و بخش‌هایی از متن کتاب:

v      جنبش کارگران روستایی بدون زمین در برزیل

–         ما…هر وقت به شهری می‌رسیدیم، چند روزی در آن شهر می‌ماندیم و با مردم حرف می‌زدیم در محلات فقیرنشین و در اتحادیه‌های کارگری جلسات مختلفی برگزار می‌کردیم؛ به مدارس می‌رفتیم. اگر آن شهر دانشگاه داشت به دانشگاه می‌رفتیم. سراغ رسانه‌های گروهی می‌رفتیم تا با آن‌ها بحث کنیم و نشان دهیم که نظر مردم برزیل در مورد شرایط چیست.

–         امروز جنبش‌های سندیکایی دیگر کار مردمی نمی‌کنند. احزاب کار مردمی نمی‌کنند. آن‌ها دارند تبدیل به مؤسسات انتخاباتی می‌شوند. بنابراین باید تمام این فضای خالی را پر کرد. این‌ کارها سهم جنبش ماست که سراغ دیگر اقشار مردم می‌رود، با آن‌ها حرف می‌زند، بحث می‌کند…ما معتقدیم که نمی‌شود که یک گروه کوچک [از رهبران]، انقلاب اجتماعی را به انجام برسانند. این تغییر با همه در یک جنبش [همگانی]… انجام خواهد شد.(ص ۹۹-۹۸)

v      «وقتی کارگران کارخانه را کنترل می‌کنند؛ مصاحبه با چهار تن از کارگران کارخانه‌ی سرامیک زانون در آرژانتین»

–         افراد زیادی بودند که با حقوق ۶۵۰ پزویی کار می‌کردند، در حالی که رفقای قدیمی‌تر  حقوق‌شان بسیار بالاتر بود. در آن زمان به کارگران قدیمی گفته می‌شد که جدیدی‌ها کارشان را از دست آن‌ها در خواهند آورد. بدین وسیله بین کارگران تفرقه می‌انداختند و شرایطی را به وجود آوردند که هیچ کس چشم نداشت دیگری را ببیند؛ یک طرف کارگران جدید و طرف دیگر کارگران قدیمی. […] ما به عنوان کمیته‌ی کارخانه می‌بایستی علیه این سیاست مبارزه می‌کردیم. برای مثال، در آن زمان کسی که نماینده‌ی کارگران بود، امتیازات ویژه‌ای داشت؛ از جمله اینکه حقوقش بسیار بالاتر از یک کارگر معمولی بود. آن زمان، کمیته‌ی ما قرار گذاشت که هیچ یک از اعضای کمیته حق ندارد از این امتیازات استفاده کند و باید قبل از هر چیز از امتیازاتش چشم بپوشد. این کار باعث کسب اعتماد کارکنان دیگر نسبت به  کمیته‌ی کارخانه شد.(ص ۲۳۶-۲۳۵)

–         آن‌ها مطرح کردند که به خاطر بحران کارخانه، می‌خواهند صد نفر را اخراج کنند و فقط ۲۸۰ تا ۳۰۰ کارگر را در بخش‌های تولید زانون(کارخانه سرامیک‌سازی) نگه دارند. اما ما گفتیم که بحران واقعی نیست و اگر راست می‌گویند که بحران دارند، دفاتر حساب و کتاب کارخانه را علنی کنند. اگر شرکت واقعا دچار بحران باشد، ما هر کاری که لازم باشد می‌کنیم تا سقوط نکند. با چنین دیدی می‌خواستیم آن‌ها را وادار کنیم که دفاترشان را علنی کنند و هرگز چنین کاری نکردند. با سرشماری از کامیون‌هایی که با کالاهای از پیش فروش رفته کارخانه را ترک می‌کردند، نشان دادیم که بحرانی در کار نیست. حساب کردیم که با ۵ روز فروش می‌شود حقوق همه‌ی کارگران و بهای مواد اولیه را پرداخت و باقی سود خالص است. این بدون در نظر گرفتن یارانه‌ی دولت مرکزی به کارخانه بود که باید آن را هم به سود افزود.(ص ۲۳۷-۲۳۶)

–         قبل از بستن کارخانه بعضی از نیروهای ما به مدارس می‌رفتند و برای دانش‌آموزان ابتدایی و دبیرستانی سخن‌رانی می‌کردند. این، زمانی بود که دیگر می‌دیدیم که می‌خواهند کارخانه را تعطیل کنند. بنابراین از مدارس اجازه گرفتند تا برای دانش‌آموزان حرف زده و بگویند که  معنای از دست دادن کار چیست تا جامعه آگاه شود. این دستاورد افراد و نیروهایی بود که همراه با همسران‌شان برای سخن‌رانی می‌رفتند. این کار برای ما حیاتی بود، چون توانستیم در درون جامعه کسب اعتماد کنیم.(ص ۲۳۹)

–         خانم اِچه وِریا: وقتی قرار شد همه را اخراج کنند، هر کدام از ما می‌بایستی فکر می‌کردیم که چه کار می‌خواهیم بکنیم. […]باید گامی بر‌می‌داشتیم. این گام یا جستجوی شغل دیگری بود یا ماندن در کارخانه و مبارزه برای حیثیت انسانی‌ام. تصمیم گرفتم [در کنار کارگرانی که می‌خواستند کارخانه‌ را اشغال و خدشان آن را اداره کنند] بمانم و از حیثیتم دفاع کنم، چون من همه‌چیزم را به کارخانه داده بودم. ساعت‌های بسیاری را اضافه‌کاری کرده بودم چون از ما این طور می‌خواستند. من این ساعات را از خانواده‌ام می‌ربودم تا اخراجم نکنند. …[رژسای پیشن کارخانه] زنان را اخراج و به جای آن‌ها مردان را استخدام می‌کردند چون می‌گفتند زنان برایشان خرج بار می‌آورند.(ص ۲۴۶-۲۴۵)

 

–         [پس از تعطیلی کارخانه و راه‌اندازی مجدد آن توسط کارگران]…ما در حال حاضر ماهانه ۳۰۰ متر از تولیدات‌مان را به مدارس، مهد کودک‌ و غذاخوری‌های مختلف هدیه می‌کنیم. این را وظیفه‌ی خود قرار داده‌ایم…[رؤسای پیشینِ] شرکت زانون هرگز چنین کاری نکرده بود. از خدمات دیگری که انجام داده‌ایم آن است که یک مرکز بهداشتی در محله‌ی روبروی کارخانه بنا کرده‌ایم؛ محله‌ای فقیر که چهل سال است که از دولت تقاضای یک درمانگاه می‌کند.(ص ۲۴۵-۲۴۴)

 

  [پس از راه‌اندازی کارخانه توسط کارگران] در خود کارخانه کارها خوب پیش می‌رود.[…] امروزه اگر بخواهیم می‌توانیم [تولید را بسیار بالا برده و] کارخانه را پر کنیم. در حال حاضر یک کارگر زانون می‌تواند بنا بر معیار عمومی حقوق خیلی بالاتری به دست بیاورد. ولی ما معتقدیم که می‌خواهیم هم‌چنان کارگر بمانیم و در عین کارگر بودن حقوقی به‌اندازه و مناسب داشته باشیم و بقیه‌ی درآمد کارخانه متعلق است به جامعه و باید به همان جا برسد.(ص ۲۴۹-۲۴۸)

v      مصاحبه با کریستف اوسترله، معلم و از مسئولان تشکیلات «معلمان مردمی» در السالوادور

–         این‌جا در السالوادور، مثل سراسر امریکای لاتین، مشکل ما این است که آموزش معلمین تنها در شهرهای بزرگ صورت می‌پذیرد و معلمین همیشه شهری هستند. اگر روزی هم حاضر به کار در روستاها شوند، حداکثر دو یا سه ماه می‌آیند(در شرای استثنایی برای سه سال). در السالوادور این طور است که مثلا معلمین سه‌شنبه عصر می‌رسند و پنج‌شنبه بعد از ظهر یا جمعه صبح به پایتخت برمی‌گردند. تمام تفکرشان شهری است و از جنس طبقه‌ی متوسط. به همین دلیل رابطه‌شان با دانش‌آموزان به خاطر وجود یک اختلاف عظیم اجتماعی، بی‌نهایت بد است. همیشه بچه‌ها [نسبت به معلم] یک احساس خودکم‌بینی دارند و معلمان را در رتبه‌ی رفیعی می‌بینند.(ص ۲۹۰-۲۸۹)

–         ما گرچه به لحاظ مالی امکانش را داریم که برای محصلین کتاب بخریم، تعداد کتب را کم کردیم تا معلم را واداریم که خود درس را تکامل ببخشد. به علاوه، در کتاب‌ها تماما زندگی شهری منعکس می‌شود: ایستگاه اتوبوس، خیابان، چراغ قرمز و … . این‌جا [در مناطق محروم] ما به چیزهای دیگری نیازمندیم. مشکلات این‌جا فرق می‌کند و نوع برخورد با محیط هم کاملا متفاوت است. موضوعاتی که ما با آن‌ها درگیریم، در هیچ کتابی در السالوادور منعکس نشده است. لذا ما مجبوریم شیوه‌ی دیگری برگزینیم. […] معلمان ما نشست‌هایی با یکدیگر دارند و سعی می‌کنند تا به مواد درسی مناسب با شرایط برسند. این نشست‌ها خیلی بیش‌تر از معلمی به درد ما می‌خورد که جلوی در کلاس فکر می‌کند: «حالا چه چیز درس بدهم؟» و لای کتاب را باز می‌کند و محصل را وامی‌دارد که از روی کتاب بنویسد.(ص ۲۹۳)

–         تا زمانی که برای معلمان روستا (و مناطق محروم) ارزش کم‌تری قائل باشیم، دیگر نمی‌توان از برابری بین شهر و روستا حرفی زد. بر عکس، آ‌ن‌ها که در مناطق حاشیه‌ای و حلبی‌آبادها تدریس می‌کنند، باید درآمدشان بیش‌تر از آن‌هایی باشد که در مناطق ثروتمند و تمیز شهر درس می‌دهند.(ص ۲۹۸)

–         تا زمانی که برای معلمان روستا (و مناطق محروم) ارزش کم‌تری قائل باشیم، دیگر نمی‌توان از برابری بین شهر و روستا حرفی زد. بر عکس، آ‌ن‌ها که در مناطق حاشیه‌ای و حلبی‌آبادها تدریس می‌کنند، باید درآمدشان بیش‌تر از آن‌هایی باشد که در مناطق ثروتمند و تمیز شهر درس می‌دهند.(ص ۲۹۸)

// // ?>