بایگانی دسته: روز جهانی کار و کارگر



معرفی فیلم «عصر جدید»

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: ۱۹۳۶
زمان: ۸۷ دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


سکوت یا گفتگو؟

در یک شرکت مهندسی مشاور به عنوان مسئول بخش طراحی مشغول به کار بودم. سه سال بود که در این شرکت کار می کردم. شرکت، معتبر و معروف و مدیر عامل آن مردی باتجربه بود.

نظارت بر پلی در ورودی شهر که در حال ساخت بود، بر عهده شرکت ما گذاشته شده بود. نتیجه‌ی محاسبات و آزمایش بر رویِ بتن فونداسیونِ پلِ نشان میداد که بتن، ضعیف و غیرقابلقبول تلقی میشود. مقاومت فشاری بتن بسیار پایین‌تر از استاندارد اعلام شده در نقشه‌ها بود. مدیرعامل من را به اتاق خود فرا خواند و در مورد این مشکل از من توضیح خواست. من گفتم: «پیمانکار از پانزده تِراک برای ساخت فونداسیون استفاده کرده است. در آزمایش‌ها، سه تراک از پانزده تراک بهطور تصادفی انتخاب شده و بتن آنها مورد آزمایش قرار گرفته است. نتیجه آزمایشها نشان میدهد که بتن فونداسیون ضعیف است و آنچه ساخته شده، باید تخریب گردد.»

مدیر گفت: «از این‌که بتنِ سه تراک از پانزده تراک ضعیف بوده، نمیتوان نتیجه گرفت که همه تراکها مشکل دارند! پس لازم نیست بتن فونداسیون تخریب گردد.» من در جواب مدیر شرکت گفتم: «ملاک فنی برای قابلقبول بودن بتن، آزمایش است و چون این آزمایشها بهطور تصادفی از تراکها صورت میگیرد، بایستی طبق آییننامهی بتن ایران، نتایج این آزمایشها را به کل تراکها تعمیم داد.» مدیر شرکت در جواب من گفت: «نگاه کن مهندس! این پل در ورودی شهر است. فشار اجتماعی- سیاسی تخریب آن بر ما زیاد است. ممکن است روزنامهها هوچیگری کنند یا مسئولین ما را بازخواست کنند.» گفتگوهایی بین ما انجام شد. من در پایان گفتم: «اگر بتن فونداسیون تخریب نشود، با توجه به ماهیت ارتعاشی بارهای زندهی وارد بر پل، از جمله تریلی و کامیون، ممکن است در زمان بهرهبرداری، مشکلات سازهای پیشرونده به وجود آید و یا تلفات جانی رخ دهد؛ در این صورت، هم آبروریزی خواهد شد و هم اصلاح و ترمیم پل با هزینه بیشتری صورت خواهد گرفت.» مدیرعامل گفت: «شما به سر کار خود بروید تا در فرصتی دیگر مجدداً با هم صحبت کنیم.»

در نهایت شرکت تصمیم گرفته بود پل را تخریب نکند. من به خاطر این تصمیم، خیلی نگران و ناراحت بودم. میترسیدم اگر کوتاهی کنم و کاری انجام ندهم، در عملی ظالمانه شریک شوم که در آن به جان و مال مردم صدمه وارد می‌شود. در این موقعیت دعا میکردم و از خدا میخواستم که وضعیتی به وجود آورد که در آن از گفتن حق کوتاهی نکنم و اتفاق خوبی رخ بدهد. همزمان، با وجود آن که دلایل قبلی برای تخریب بتن فونداسیون کافی بود، من برای تمام کردم حجت، شروع به خواندن کتاب‌های بیشتر و تحقیق و مشورت با دیگران کردم. دلایلی واضح‌تر پیدا کردم که نشان میداد خاک موجود در ماسهی مورد استفاده در بتن، بیش از حد استاندارد است. این دلایل را مدیرعامل نمی‌توانست به سادگی رد کند و از تخریب بتن شانه خالی کند.

پیش مدیرعامل رفتم و آن دلایل را گفتم. او با کمی اکراه، به تخریب بتن رضایت داد و دستور داد بتن جدید ساخته شود. تخریب در فضایی آرام و بدون بروز فشارهای روانی- اجتماعی انجام شد.

* * *

برخی نکات قابل توجه

  1. در محیطهای شغلی، هنگامی که قرار است در مورد مسئله‌ای تصمیم گرفته شود، ممکن است رؤسا نظرات‌شان را با این‌که نادرست‌ است به بهانه‌های مختلف به کارکنان دیکته کنند. این که در این مواقع چه راهی انتخاب میکنیم و چه عملی انجام میدهیم، بستگی به این دارد که خواسته‌های اساسی ما در زندگی چیستند و چهچیزهایی برایمان با اهمیت است؟
    در این خاطره، اگر شخصیت اصلی می‌ترسید که در صورت پافشاری روی نظرش از شرکت اخراج شود و مصّر بود به هر قیمتی در شرکت بماند، احتمالاً به خود می‌گفت: «من نظر فنی خودم را داده‌ام و وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام. اگر اتفاق بدی هم بیفتد مدیرعامل، مقصر است.» حتی ممکن است عده ای در مقام قضاوت بگویند او هیچ تقصیری ندارد و کارش را به نحو صحیح انجام داده است؛ اما مشارکت نداشتن در ظلم برای شخصیت اصلی بااهمیت است و نمی‌خواهد که با سکوت خود حقوقی که بر عهده‌ی اوست را ضایع نماید. به همین دلیل بر ترس خود غلبه کرده و مسائل را پیگیری می‌کند. همیشه ماجراها به این سادگی حل نمی‌شوند. آیا اگر پافشاری مدیر بر اجرای غلط پروژه ادامه می‌یافت و شخصیت اصلی در خطر اخراج و یا تهدیدات دیگر قرار می‌گرفت، حاضر به ادامه‌ی راه خود بود؟
  2. گفتگو، رجوع به استدلال‌های علمی محکم و تلاش محترمانه برای اقناع مدیران چیزی نیست که ما پیشاپیش از آن ناامید باشیم. بسیاری از آدم‌ها، کاهلی و ترس خود را با این استدلال که «مدیران به حرف‌های آن‌ها توجهی نخواهند کرد»، توجیه می‌کنند. اما همیشه و قبل از آزمودن راه‌های ممکن نمی‌توان آیه‌ی یأس خواند. بسیاری از مدیران، در صورتی که جدیت کارکنان را ببینند، حاضر به پذیرش اشتباه خود خواهند بود.
// // ?>


دنیای اخلاق؛ دنیای بازار

دوره‌ی کارآموزی‌ام را در یک شرکت خصوصی گذراندم که تجهیزات لازم برای پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها را تأمین می‌کرد. آن دوره، اولین حضور جدی من در یک محیط صنعتی بود. در طی این مدت، چیزهایی که در محیط و روابط کاری و انسانی میدیدم، برایم جدید و عجیب بود و با آن چیزی که قبلاً تصور می‌کردم بسیار فاصله داشت.

روزی مدیر شرکت با من تماس گرفت و گفت: «امروز جلسه‌ داریم و از آن جایی که شما جزو مهندسان آینده کشور خواهید بود، به نظرم خوب است که شما هم در این جلسه شرکت کنید تا علاوه بر آشنایی با صنعت، با فضای جلسات نیز آشنا شوید.»

من در موعد مقرر در جلسه حاضر شدم. جلسه نسبتاً رسمی بود و مدیر، جلسه را این‌گونه آغاز کرد: «همان‌طور که می‌دانید تجهیزاتی که ما تولید می‌کنیم، عمر مفیدشان بیش از هشت سال است. این قطعات، به ندرت در این ۸ سال دچار مشکلی و نقص فنی می‌شوند. به این ترتیب، اگر ما با تمام پتروشیمی‌ها و پالایشگاه‌های کشور هم تعامل داشته باشیم و بتوانیم تأمین‌کننده‌ی تجهیزات همه‌ی آن‌ها هم باشیم، در دو سال آینده بیکار می‌شویم چون همه‌ی تجهیزات را فراهم کرده‌ایم و دیگر جایی برای کار کردن نداریم. پس باید کیفیت را پایین بیاوریم؛ به‌گونه‌ای که عمر مفید تجهیزات کم شود و صنایع، پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌ها مجبور شوند زودتر به ما رجوع کنند تا تجهیزاتشان را تأمین کنیم و از این طریق سود بیش‌تری کسب کنیم.» تقریبا همه‌ی اعضای حاضر در جلسه، به شکل تأیید‌آمیزی به حرف‌های مدیر گوش می‌دادند و هیچ واکنشی مبنی بر طبیعی نبودن یا منصفانه نبودن این کار وجود نداشت.

حرف مدیر و واکنش اعضا برایم خیلی عجیب و البته غیرقابلقبول بود. فکر می‌کردم که باید چیزی بگویم و نباید در این موقعیت سکوت کنم. از طرف دیگر، به خودم می‌گفتم: «من فقط کارآموز هستم و جلسه، جلسه‌ای رسمی است و من فقط برای آشنایی دعوت شدهام. مدیر عامل و بقیه، از من مسن‌تر و باتجربه‌تر هستند. شاید صحبت کردن من اصلاً بجا نباشد یا حرفم بی‌اهمیت تلقی‌شود» و … .

اما چیزی در درونم می‌گفت: «اگر سکوت کنی، همیشه ساکت خواهی بود. از طرف دیگر، چه بسا که فضا با دادن پیشنهادهای دیگر تغییر کند. از همه‌ی این‌ها گذشته، سکوت به معنی پذیرش این وضعیت و شریک شدن در چنین مسیری است و این، خیانت به خودم، مصرف‌کنندگان و حتی همین آدم‌های روبروست…»

اجازه گرفتم تا صحبتی بکنم. گفتم: «همان‌طور که وقتی هر کدام از ما می‌خواهیم چیزی بخریم، از تولید کننده و فروشنده انتظار داریم بهترین چیزی را که می‌تواند در اختیارمان بگذارد، فکر می‌کنم این منصفانه نیست که کیفیت تجهیزات را پایین بیاوریم.»

اما مدیر بلافاصله موضع‌گیری کرد و گفت:«وااااااای خانم عزیز، شما هنوز دستتون توی جیبتون نرفته که مفاهیم اقتصادی را بفهمید. دیگه همه‌ی شرکت‌ها همین‌طور شدند. زمانی بود که بنز ماشین خیلی خوبی تلقی می‌شد و اولین بنزهای تولیدی آن‌قدر با کیفیت بودند که برای اسقاط کردن‌شان اول سقف‌هایشان را جدا می کردند اما امروزه روز، بنز را هم نمی‌شود بیش از پنج‌سال سوار شد و اگر شرکت بنز می‌خواست بنزهایی با کیفیت قدیم تولید کند تا الان ورشکست شده بود.»

من گفتم: «اگر چیز نادرستی باب شود، لزومی ندارد که همه افراد از آن پیروی کنند. به هر حال، پایین آوردن کیفیت کار غلطی است…»

اما کسی از این حرف استقبال نکرد. دفاع اخلاقی من از نظرم، در نظر مدیران و کارکنان، موجه تلقی نمی‌شد.

فکر کردم شاید بهتر باشد دلیل دیگری را مطرح کنم. گفتم: «خوب، در صورت نزول کیفیت، مشتریان شما سراغ رقیبان‌تان خواهند رفت که محصولات شما را با کیفیتی مشابه شما، اما در یک کارگاه کوچک و با تجهیزات اندک و تعداد کمی کارگر انجام میدهند. در شرکتهای کوچک، معمولاً قیمت تمام شده‌ی محصول، کمتر از شرکتهای بزرگ است. بنابراین در صورت وجود کیفیت یکسان، شرکتهای بزرگ تقریبا هیچ مزیتی نسبت به شرکتهای کوچک ندارند.»

در اثنای زدن این حرف‌ها، به این فکر می‌کردم که در این موقعیت واقعاً چه کاری می‌توان انجام داد؟ همان وقت چیزی به نظرم رسید و گفتم :«شاید بهتر باشد که به سمت تولید محصولات جدیدی برویم که تا الان تولید نکرده‌ایم و یا حتی تا الان کسی در کشور تولید نکرده و مشابه داخلی ندارد و مشتریان هم به آن‌ها نیاز دارند.»

بعد از این گفتگوها، و پیگیری‌ها و بحث‌ها و پیشنهادات بعدی، اعضای جلسه بالاخره تصمیم گرفتند به طراحی و تولید محصولات جدید فکر کنند.

* * *

برخی نکات قابل‌توجه

  1. وقتی که مشکلی برای ما پیش میآید طبیعی است که آن را جدی بگیریم و برای حل مشکل کاری کنیم. اما ممکن است در این مسیر به بیراهه برویم. اولین چیزی که در این راه به ما کمک خواهد کرد تعقل صحیح میباشد.
  2. مقدمه‌ی حل مشکلات، این است که به حرف موافقان و مخالفان، درست و بدون غرض و سوء نیت، گوش بدهیم. این کار کمک می‌کند که به راه‌حل‌های واقعی‌ دست بیابیم. به علاوه، راههایی همچون مشورت، مطالعه و تحقیق و کسب دانش علمی لازم نیز، ما را در گرفتن تصمیم‌های درست یاری کرده و از همرنگی با رویه‌های غلط دور می‌کند. قطعا بسیاری از شرکت‌های جهان با مسئله‌ی شرکت نام‌برده روبرو بوده‌اند و به احتمال زیاد، همه‌ی آن‌ها، جهت بالا بردن سود به سراغ تنزل کیفیت نرفته‌اند.
  3. «تقلید کورکورانه ممنوع.» اگر بدون تفکر و ندانستن دلیلِ کار عدهای، از آنها تقلید کنیم، آسیبهایی خواهیم دید. به عنوان نمونه، در این خاطره شرکت بنز شاید بهخاطر سود و منفعت بیشتر خودش دست به چنین کاری زده باشد که در اینصورت تقلید از آنها و پایین آوردن کیفیت محصول، باعث خدشهدار شدن اعتبار شرکت ما خواهد شد.
  4. بهتر است به این توجه کنیم که کارآموزی، فرصت مناسبی است که علاوه بر آموزش عملی کارآموز برای ورود او به دنیای کار، ممکن است فوایدی برای شرکتها یا کارفرماها نیز داشته باشد. به عنوان مثال، کارآموزان بهدلیل نداشتن پیش‌زمینه‌های ذهنی رایج و همچنین غرق نشدن در کار، پتانسیلهایی برای «خلاقیت و نوآوری» دارند.
  5. در تصمیمگیریها، انصاف داشتن نسبت به دیگران ما را در ساختن جامعه‌ای بهتر کمک خواهد کرد. به عنوان نمونه در خاطره فوق، دلیل واضحی که کارآموز ارائه می‌کند این است که: «خودمان هم دوست نداریم که در خرید، تولیدکنندگان، اجناسی با کیفیت پایین به ما بفروشند.» در حدیثی معروف، آمده است: «آنچه را برای خود میپسندید برای دیگران هم بپسندید و آنچه را برای خود نمیپسندید برای دیگران هم نپسندید.»
// // ?>


از دروغ گریزی نیست؟

حدود نُه سال در یک شرکت مهندسی مشاور[۱] کار کرده بودم و عملاً یکی از مهندسین باسابقه‌ی آن شرکت محسوب میشدم. طی این سال‌ها، مدیر عامل شرکت، پیرمردی باتجربه و صبور بود که هر گاه ما در فضای شرکت مشکلی احساس می کردیم، بادقت به حرفهای ما گوش کرده و سعی می‌کرد مشکلات را حل کند.

اما پس از این نُه سال، به علّت مشکلات جسمانی‌ای که برای مدیر عامل بوجود آمد، فرد دیگری جایگزین او شد. مدیر عامل جدید، مشکلات موجودِ شرکت را جدی نمی گرفت و عملاً هیچ راه‌حلی در پیش نمی‌گرفت.

مشکلات عمده‌ای در محیط کار ایجاد شده بودند. در این مدت فشار کارها بر روی من، زیادتر شد. نحوه‌ی تقسیم کار بین افراد شرکت، روز به روز از حالت منصفانه خارج‌تر می‌شد. عده‌ای از همکاران که از فرط بیکاری، پای کامپیوتر فیلم می‌دیدند و بازی می‌کردند، در مقابل مدیران طوری وانمود می‌کردند که گویی در حال کار کردن هستند. درحالی که من و چند نفر دیگر مجبور بودیم، بیش‌تر کار کنیم و فشار این بی‌برنامگی بر دوش ما بود.

من علاوه بر توضیح این مشکل برای مدیران شرکت، جهت تقسیم درست کار و نظارت بر عملکرد کارکنان داخل شرکت پیشنهاد دادم تا مسئولی برای این کار تعیین شود. آن‌ها می‌گفتند از این معضل آگاه‌اند و به زودی آن را حل خواهند کرد، اما عملاً هیچ اصلاحی صورت نمی گرفت.

از دیگر مشکلات آن شرکت نحوه ی پرداخت حقوقِ کارکنان بود. برای افزایش حقوق کارکنان، توانایی و میزان بازدهی اشخاص در نظر گرفته نمی‌شد. فضای روابط کاری هم تغییرات عجیبی پیدا کرده بود. دروغگویی و تخریب یکدیگر در میان کارمندان رواج پیدا کرده بود.

بارها با همکاران و مدیران برای حل مشکلات صحبت کردم. اوضاع روز به روز در حال بدتر شدن بود و به نظر می‌رسید که یکی از علل اصلی این وضعیت، جدی نگرفتن مسائل توسط مدیر عامل و سایر مدیران بود.

با توجه به چنین شرایطی، گه‌گاه به خارج شدن از شرکت فکر می کردم و به درستی و نادرستی چنین کاری فکر می‌کردم و با بعضی همکارانم هم درباره مشکلات صحبت می‌کردم. در نهایت من و عده‌ای از همکاران، نامه‌ای به مدیران شرکت نوشتیم و در آن مشکلاتِ موجودِ شرکت، به علاوه‌ی راهکارهایی که برای بهبود وضعیت به نظرمان می رسید را توضیح دادیم. به آن‌ها گفتیم خوب است جلسه ای با کارکنان گذاشته شود و با نظرخواهی از کارکنان سعی کنیم مشکلات موجود را حل کنیم. یک ماه گذشت و مدیران جلسه ای نگذاشتند و وقتی هم درباره ی زمان جلسه با آن ها صحبت می کردیم، مُدام امروز و فردا می‌کردند. بعد از این ماجرا بود که سرانجام تصمیم گرفتم از این شرکت خارج شوم.

یک‌ماه بعد، به شرکت مهندسی مشاور دیگری رجوع کردم. مدیرعامل شرکت جدید، دربارهی سابقهی کاری من پرسید و من نام شرکتی که در آن کار میکردم را به او گفتم. او گفت: «من مدیرعامل و مسئولان شرکت شما را میشناسم. شرکت شما شرکت معروف و خوبی است. به چه دلیل میخواهید از آن جا بیرون بیایید؟» من هم چند مورد از مشکلات عمدهی آن شرکت را برای او توضیح دادم. مدیر عامل وقتی حرف هایم را شنید گفت: «به نظر من هم در نظر گرفتن مسائل اخلاقی در کار خیلی مهم است و ان‌شاءالله ما از این لحاظ مشکل خاصی با هم نخواهیم داشت».

با صحبتهای اولیهای که با مدیر عامل آن شرکت داشتم قرار شد در پروژه طراحی پل با آنها همکاری کنم. او به من گفت: «کارفرما برای طراحی سریع‌تر این پل، به شدت به ما فشار می آورد و به همین دلیل باید کار را سریعاً شروع کنیم». پیشنویس قرارداد تهیه شد، اما مدیرعامل امضای قرارداد را به هفتهی بعد موکول کرد.

با توجه به درخواست مدیرعامل برای آغاز سریع کار، طراحی پل را شروع کردم. یک هفته بعد به مدیر زنگ زدم و پرسیدم آیا قرارداد را امضا کردهاید؟ او گفت: «من برای انجام یک مأموریت به مسافرت رفتهام. پس از برگشت، حتما آن را پیگیری خواهم کرد.» یک هفته بعد به او زنگ زدم.

– توانستید قرارداد را امضا کنید و پول پیش قرارداد را به حساب بریزید؟
– نه!
– اگر مشکلی هست بگویید تا من هم در جریان باشم.
– دخترم در حال آماده شدن برای کنکور سراسری است. اگر اجازه بدهید یک هفته دیگر بگذرد تا من از این وضع پرتنش خارج شوم و در کمال آرامش قرارداد را امضا کنم.

اما ماجرا هم‌چنان ادامه داشت. این مدت نیز سپری شد و من مجدداً زنگ زدم. مدیرعامل گفت:«شاید باورنکنید مهندس، ولی الان در حال اسباب‌کشی هستیم. پس از اسباب‌کشی، خودم با شما تماس خواهم گرفت.»

ده روز دیگر گذشت. اکنون بیش از یک ماه بود که بدون این که قراردادی ثبت شود، در حال انجام پروژه بودم. با خودم فکر کردم: «نکند قسمت اعظم طراحی را بدون عقد قرارداد انجام دهم و مدیر عامل هم بدون حقالزحمه‌ از طرح استفاده کند؟ هر چند در ابتدا او آدم اخلاقی‌ای به نظر می‌رسید، اما در عمل خبری از اخلاقی عمل کردن نیست؟!»

چند روز بعد، باز هم با مدیرعامل تماس گرفتم ولی این بار گوشی را برنداشت. دو ساعت بعد جانشین مدیر عامل به من زنگ زد و گفت: «کاری داشتید مهندس؟!…مدیرعامل الان مسافرت هستند.» من متوجه شدم که مدیرعامل از پاسخگویی طفره میرود و مدام به بهانه‌های مختلف، امضای قرارداد و واریزِ پیش‌پرداخت را به تعویق می‌اندازد و به همین خاطر گفتم: «ببخشید، من به دلیل عدم شفافیت و صداقت و نبود قرارداد، از ادامه کار با شما معذورم.»

جانشین مدیرعامل گفت:
– ما هم با مشکلاتی دست به گریبان هستیم. مثلاً کار فرما پول ما را به صورت منظم پرداخت نمی‌کند؛ البته برای پول شما مشکلی وجود ندارد. بدقولی هم در جامعه خیلی وجود دارد و شما نباید خیلی سخت بگیرید.
– شاید خیلی از آدم های جامعه بدقول و پشت‌گوش‌انداز باشند، اما این دلیل نمی‌شود که ما هم عملی مشابه آن‌ها انجام دهیم. من بارها به مدیر عامل گفته‌ام که اگر مشکلی وجود دارد، صادقانه بگویید، اما ایشان هیچ حرفی نمی‌زد و مکرّر وعده‌ی آینده می داد. من روز اول گفته بودم اگر شرایط محیط های کاری، به دور از انصاف و صداقت و همراه با بهره‌کشی باشد، حاضر به همکاری نیستم. در مورد مشکلات مالی ای که با کارفرما دارید نیز قبلاً به مدیر عامل پیشنهاد داده بودم که همه‌ی مهندسین مشاور شهر، با شهردار جلسه ای بگذارند و در آن مشکلات خود را عنوان کنند و به دنبال راهی برای حل مشکلات خود باشند؛ ولی ایشان ظاهراً این قضیه را جدی نگرفته اند.

پس از بحث و گفتگوی بسیار گفتم: «مسئله‌ی اصلی این است که مدیر عامل به دنبال یک همکاری سالم و شفاف نیستند و التزامی هم به گفتگوی صادقانه ندارند». وجود چنین فضایی، باعث شد تا از این محیط کاری نیز خارج شوم و فرصت‌های دیگری را امتحان کنم.

***

برخی نکات قابل توجه

  1. گفتگو، تعامل مبتنی بر صداقت و عملکرد مسئولانه‌ی مدیران می‌تواند محیط‌های کاری را به فضایی امن و شاداب تبدیل کند. بر خلاف آن، پیگیری نکردن مشکلات موجود و حذف گفتگو و روال‌های مناسب برای ارتباط کارمند-مدیر (مانند جلسات بررسی مشکلات)، اعتماد را از بین برده و کارکنان را به یأس کشانده و یا دعوت به مسئولیت‌گریزی می‌کند.
  2. سکوت و مماشات در برابر مشکلات هم به ضرر مدیران است؛ هم به کل شرکت لطمه می‌زند و هم خود فرد را در موضعی از انفعال و ستم‌پذیری قرار می‌دهد. طرح انتقاد، پیشنهاد و ارائه‌ی بازخوردِ برنامه‌های فعلی به مدیران ما را در حلّ مسئله یاری خواهد کرد: اگر سازمان قابل اصلاح باشد، این انتقادات و پیشنهادات به بهبود شرکت خواهد انجامید و ما را از فشارهای نابجا نجات می‌دهد. و اگر اهتمامی به حل مشکلات نبوده و وضعیت به کلی خراب باشد، روشن شدن این مسئله که «شرایط آزاردهنده ادامه خواهد یافت»، ما را از بلاتکلیفی دور کرده و در تصمیم‌گیری برای ماندن یا رفتن یاری خواهد نمود.
  3. در خاطره دوم، مدیرعامل می خواهد از هر روشی برای پیشبرد پروژه استفاده کند. این رویکرد او، از یک طرف باعث نادیده گرفتن همکاران، دروغگویی و پنهان‌کاری شده و از طرف دیگر به زیان خود وی نیز تمام خواهد شد، زیرا بخش اعظم نیرو و انگیزه‌ی کاری در کشمکش‌های ناشی از دروغ و بی‌اعتمادی تلف می‌گردد.
  4. تلاش برای دستیابی به محیط کاری‌ای که همراه با صداقت، شفافیت و (شاید) دوستی باشد، چیزی است که نباید از آن مأیوس بود. جنین یأسی، سبب می‌گردد تا هر شرایط رنج‌آوری را ادامه دهیم. شرایط شغلی سالم چیزی است که می‌توان برای آن کوشید.
  5. رفتارهای غیر اخلاقی‌ای نظیر دروغگویی و عدم شفافیت، به دلیل از بین بردن اعتماد – که زیربنای هر گونه رابطه پایدار و مؤثر است- باعث میشود به خواسته‌هایی که می‌توان به نحوی معقولی به آن‌ها دست یافت، نرسیم. در خاطره دوم، مدیر عامل مدعی بود که کارفرما بموقع پرداخت‌های مالی را انجام نمی‌دهد و همین امر را دلیلِ تعویق قرارداد‌ها و موش و گربه بازی با مهندسان و طراحان عنوان کرده بود. اگر واقعا چنین مشکلی وجود داشته است، می‌شد به شکلی منطقی به حل مسئله رسید. اگر کارفرما (شهرداری یا اداره راه و شهرسازی) در پرداختهای مالی خود خوب عمل نمیکند و این مشکل برای اغلب مشاورانی که با آن کارفرما کار می کنند وجود دارد، بنابراین می‌توان به جای این که هر مشاور به تنهایی برای رفع مشکل خود اقدام کند، از طریق انجمن مهندسین مشاور و تشکیل جلساتی مشترک با کارفرما مسائل موجود را مطرح کرده و برای آن راهکار اندیشید. ولی اگر ما به جای پی گیری چنین راه حل هایی، با کارکنان خود غیر شفاف رفتار کنیم، نتایج چندان خوشایندی به بار نخواهد آمد: بی‌برنامگی کارفرمای بالادستی ما به نحو اصولی حل نمی‌شود؛ روابط ما با کارکنان زیردست‌مان خراب و خراب‌تر خواهد شد.
  6. به منظور کمک به شفافسازی روابط کارمندان و مدیران میبایست قراردادهایی کتبی که در آن حقوق طرفین در نظر گرفته شده است، مابین آنان منعقد شود. برای این منظور باید شکل کلی قرردادهای این چنینی، با ذکر تمام موارد تهیه شود و در اختیار همه‌ی داوطلبان کسب شغل قرار گیرد.

  1. ) شرکت مهندسی‌ای که وظیفه‌اش، طراحیِ پروژه‌های مهندسی و نظارت بر اجرای صحیح آن‌ها است.
// // ?>


خیرخواهی آری، فراموشی هرگز

چند ماهی بود که وارد یک شرکت مهندسی مشاور شده بودم. من که پیش از آن در شرکت مهندسی دیگری کار طراحی پل میکردم، در این شرکت جدید هم همان زمینه‌ی کاری را ادامه می‌دادم. روزی، یکی از همکارانم را دیدم که در حال نهایی‌سازیِ نقشههای یک پل برای ارسال به کارفرما بود. در حال نگاه کردن به نقشهها، متوجه شدم که ابعادِ تیرِ سرستون[۱]، آنقدر ظریف است که با توجه به تجربه‌ی من، بارِ وارده بر پل را تحمل نخواهد کرد و در صورت ساخت چنین پلی، وقوع فاجعه حتمی خواهد بود.

نام طراحِ پل را روی نقشه دیدم و از دوستم درباره‌ی او سؤالاتی پرسیدم. او در جواب گفت: «بله، طراح این نقشه‌ها، برادر یکی از مدیرانِ اصلیِ شرکت و از مهندسان بسیار باسواد و باتجربهی این شرکت است.» از دوستم پرسیدم که آیا دفترچه محاسبات پل را هم داری؟ با نگاه کردن و بررسی دفترچه‌ی محاسباتِ پل، متوجه شدم که در عملیات، اشتباه محاسباتی ساده‌ای رخ داده است و به همین دلیل است که ابعادِ تیرِ سرستونِ پل، غلط ارزیابی شده و نازک در نظر گرفته شده است.

نمیدانستم چهکار کنم. من در آن شرکت تازه‌وارد بودم و سابقهام هم در طراحی پل سه سال بیشتر نبود. حالا باید کارِ یکی از باسوادترین افراد شرکت را نقد می‌کردم. در من ترسهایی ایجاد شده بود. از برخوردِ مدیران و یا حتی اخراج شدن میترسیدم. اما از سوی دیگر، تصوّرِ تخریب و سقوط پل بهدرون رودخانه آرام‌ام نمی گذاشت (پل بر روی رودخانه کارون در حال ساخت بود).

به اتاق کارم رفتم. به این فکر کردم که چه کاری می‌توانم بکنم. بالأخره، بعد از مشورت با یکی از همکارانم، به این نتیجه رسیدم که به سراغ مدیر اصلی شرکت بروم.

به اتاق مدیر رفتم و گفتم: «…به خاطر علاقه‌ای که به این موضوع دارم، مشتاق شده بودم تا ابعاد تیر را حساب کنم. اما هر چه حساب می‌کنم محاسبه من با ابعاد ارائه شده در دفترچه محاسبات جور در نمی‌آید.» مدیر هم در جواب گفت: « خَب بگذار من هم یک‌بار دیگر ابعاد تیر را حساب کنم.» و ماشین حسابش را از کشوی میز بیرون آورد و شروع به حساب و کتاب کرد.

  • بله، فکر می‌کنم درست است. من هم این ابعاد را بهدست نمیآورم.

و مجدداً محاسبه کرد و گفت: «به نظرم اشتباهی رخ داده است. به برادرم زنگ میزنم که آن را درست کند» و از من تشکر کرد.

چند روز بعد از این ماجرا، مدیر من را به اتاق خودش خواست و گفت: «آیا میتوانی کار طراحی عرشه‌ی[۲] همان پلی که چند روز قبل درباره‌ی تیرک‌هایش حرف زدیم را تو انجام دهی؟»

به خاطر ماجرای آن روز، اعتماد مدیر به من زیاد شده بود و او تصمیم گرفته بود تا قسمت اصلیتر و سختتر طراحی پل، یعنی طراحی عرشه‌ی فلزی آن را به من بسپارد.

برخی نکات قابل توجه

  1. نحوه‌ی مواجهه و بیان ما در برابر اشتباهات دیگران، در این‌که مسأله‌ی مورد نظر چه سرانجامی پیدا کند، تاثیری غیرقابل انکار دارد. آشکار کردن اشتباه اگر به قصد مچگیری باشد یا به نحوی فضل‌فروشانه انجام شود، می‌تواند باعث بروز مقاومت و موضع‌گیری در مخاطب شود. ممکن است در بسیاری از موقعیت‌ها، علی رغم وجود بیان مناسب، طرف مقابل حاضر به پذیرش و اصلاح اشتباهات موجود نباشد و با عوض کردن نحوه‌ی بیان هم چیز چندانی تغییر نکند. اما در هر حال، گفتگو در فضایی محبت‌آمیز و همدلانه، می‌تواند برای مخاطب شرایطی را فراهم کند تا اشتباه صورت گرفته را راحت‌تر پذیرفته و آن را اصلاح نماید. عیسی (ع) می‌فرماید: «به عیب دیگران همچون پادشاهان منگرید بلکه همچون بندگان بنگرید.»
  2. اگر به این بهانه که طرح (و اشتباهات صورت‌گرفته در آن) متعلق به شخص دیگری است و ظاهراً به من ربطی ندارد، ماجرای رخ داده پیگیری نمیشد، مسلماً فاجعه حتمی بود. در نگاه اول، ممکن است بیتفاوتی کار راحتی به نظر برسد و ظاهرا ما را از درگیر شدن در ماجراها و مشکلات دور کند. اما با نگاهی عمیق‌تر به نظر می‌رسد که بی‌تفاوتی عواقب سنگین‌تری به همراه دارد: به خطر افتادن جان انسان‌ها؛ از بین رفتن اعتماد عمومی؛ ناکارآمدی شرکتی که در آن مشغول به کار هستیم. مهم‌تر از این‌ها، عواقبی است که این مسأله برای خود ما به همراه دارد. بی‌تفاوت رد شدن از کنار ماجراها، رفته رفته در ما تبدیل به خوی و منشی دائم خواهد شد و ما را در تمامی حوزه‌های زندگی (خانواده، روابط دوستانه، مسائل و تصمیمات فردی و …) به انسانی «بی‌تفاوت» مبدل خواهد کرد. از سوی دیگر، مسئولیت‌پذیری نیز ثمرات روشن و دلپسندی به همراه دارد. آن‌چنان که در ماجرای حاضر می بینیم، یکی ثمرات واضح دغدغه‌مندی و مسئولیت‌پذیری، ایجاد اعتماد و برقراری روابط محکم‌تر است.
  3. برای آن‌که محیط‌ کاری، محیطی ثمربخش‌تر بوده و فعالیت‌های آن پیشرفت و رشد داشته باشد، گریزی نیست جز آن‌که روابط بین افراد شاغل تقویت شود. یکی از گزینه‌های ممکن و مفید برای تحقق این ارتباط، وجود فضاهای آموزشی است؛ محیطی که کم‌تجربه‌ترها سوالات خود را پرسیده و از تجربه‌ها استفاده کنند؛ باتجربه‌ترها از پیشنهادات جوان‌تر‌ها بهره‌مند شوند؛ و به طور کلی امکان پرسیدن و آموختن، نقد و بحث و گفتگو در فضایی صمیمانه فراهم باشد. این وضعیت علاوه بر گسترش و تعمیق فضای علمی، می تواند باعث ایجاد ارتباطات دوستانه و کم‌رنگ شدن صفات اخلاقی‌ای مانند تکبر و نقدناپذیری گردد.[۳]

     

  1. ) تیرِ سرستون، تیری است که ستون‌های یک پایه از پل را به هم متصل می‌کند و نگه دارنده‌ی عرشه پل است.
  2. ) عرشه، به مجموعه‌ای متشکل از تیر، پیاده‌رو و آسفالت که محل عبور وسایل نقلیه است گفته می شود. عرشه، یکی از اصلی‌ترین قسمت‌های پل بوده و طراحی آن حساس‌ترین از دیگر اجزاء پل است.
  3. ) منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

چند سال پیش، از طرف یک شرکت مهندسیِ مشاور، به عنوان ناظر در یک کارگاه راه‌سازی مشغول به کار بودم. ساعتِ کاریِ کارگاه، هشت صبح تا چهار بعد از ظهر بود. شرایط کاری هم چندان آسان نبود. با توجه به مسافت بین خانه تا کارگاه، ساعت شش و نیم صبح به سمت کارگاه حرکت می‌کردم و عصر حدود ساعت شش یا هفت به خانه برمی‌گشتم. وظیفه‌‌ی من در این کارگاه، این بود که ساعاتی که پیمانکار فعالیت اجرایی دارد -حتی در روزهای تعطیل- درکارگاه حاضر باشم و بر وضعیت کارها نظارت و کنترل داشته باشم. علی رغم تمام مشکلات، من هم سعی داشتم که نظارتی کافی و مطمئن بر کارها داشته باشم. در نتیجه، هر گاه فعالیت و کاری در کارگاه جریان داشت، من هم خودم را برای نظارت بر فعالیت‌ها به آن‌جا می‌رساندم.

این رویکردِ من، باعث تعجب و حتی نارضایتی پیمانکار شده بود. برای او جای شگفتی داشت که چرا من همیشه درکارگاه حضور دارم؟! من هم بنا به روند کار و مشاهداتی که داشتم برایم روشن بود که این پیمانکار قصد ندارد کارها را با کیفیتی که در قرارداد متعهد شده است انجام دهد. حتی می‌شد گفت که در بسیاری موارد کارها به کلی فاقد کیفیت بودند. به‌همین دلیل حضور همیشگی من برای پیمان‌کار رضایت‌بخش نبود. او برای اینکه مرا وادار کند تا از خلاف‌های انجام شده چشم‌پوشی کنم از هر روش و هر نوع ایجاد فشاری استفاده می‌کرد: رشوه، تهدید و عدم رسیدگی به مسائل اسکان من و همکاران، و … . به من تهمت می‌زدند و وانمود می‌کردند که تصمیم دارم جلوی کارها را بگیرم و با این کار به آن‌ها ضرر بزنم. این وضعیت، متأسفانه نتیجه‌ی بی‌مسئولیتی ناظرین قبل از من نیز بود؛ کسانی که این پیمانکار و کسانی شبیهِ او را عادت داده بودند تا این چنین با خیال آسوده، به خلاف‌کاری‌های خود ادامه دهند.

آن‌ها از دیگر عوامل کارگاه از جمله همکارانم هم برای تصدیق ادعاهایشان کمک می‌گرفتند. علی رغم بحث و گفتگوهای زیادی که با همکارانم داشتم، آن‌ها در این مسأله، همراهی و حمایت نکردند، چون تبانی آن‌ها با پیمانکار یا بی‌تفاوتی‌شان مانع از این همراهی می‌شد. با این حال من تلاش می‌کردم تا عقب‌نشینی نکنم. هر روز سرکار حاضر می‌شدم. حضور من در کارگاه حتی از خود پیمانکار بیشتر بود! خودم از همه چیز به‌طور مستقیم بازدید می‌کردم و از وضعیت کارگاه کاملا مطلع بودم. اگر فعالیت‌ها مناسب بود، اجازه کار می‌دادم و اگر نه، کار را تعطیل می‌کردم. پیمانکار به‌دلیل اینکه نمی‌توانست کارها ر‌ا مثل سابق انجام دهد، دیگر ابایی نداشت از اینکه ناراحتی و عصبانیتش را کاملا آشکارا نشان دهد. او وعده‌های غذایی‌ما را قطع کرد تا مجبور به رفتن از کارگاه شویم.

پس از مدّتی، به این نتیجه رسیدم که بهتر است مسائل را با مدیران شرکت در میان بگذارم. اما مدیران نیز توجهی به تخلفاتِ پیمانکار در کارگاه و پیگیری‌های من نشان ندادند. به‌ناچار مشکلات را با مدیرِ پروژه‌ی کارفرما در میان گذاشتم و آن‌ها تا حدودی از من حمایت کردند.

صحبتِ مستقیم من با کارفرما باعث خدشه‌دار شدن منافع و اعتبار پیمانکار شده بود. قبل از مطرح کردن مشکلات با کارفرما، به نظر می‌آمد که رجوع مستقیم من به کارفرما و اطلاع دادنِ شرایطِ پیمانکار به او تبعات زیادی خواهد داشت و احتمالا باعث ایجاد درگیری بین من و پیمانکار و مدیران شرکت خواهد شد. از طرفی هم بیم این را داشتم که کارفرما نیز به خاطر مصلحت‌اندیشی‌، اقدام لازم را انجام ندهد. در چنین حال و احوالاتی، روزی با یکی از دوستان خانوادگی‌مان در مورد این اتفاقات گفتگو می‌کردم و او این حدیث امام علی(ع) را به من ‌گفت: «در حقیقت کاری که بر عهده‌ی توست، لقمه‌ای نیست برای تو؛ بلکه امانتی است بر گردنت» و مرا تشویق کرد تا آنچه را که حق و درست می‌دانم پیگیری کنم و البته دعا کردن را هم فراموش نکنم.

پیگیری‌های من در این ماجرا، به‌دلیل احساس وظیفه‌ نسبت به کارفرمای حقیقی، یعنی مردم جامعه نیز بود، زیرا فکر می‌کردم موظف به رعایت حقوقِ مردم و کوشش در جهت نگهداری امانت آن‌ها نیز هستم. البته بسیاری از همکارانم که سابقه‌ای طولانی در زمینه نظارت داشتند به من توصیه می‌کردند تا چنین مسائلی را نادیده بگیرم و از تنش‌های کاری و فکری دور بمانم. آن‌‌ها می‌گفتند در اکثرِ پروژه‌های عمرانی، این گونه مسائل عادی است و نمی‌توان در چنین شرایطی خلافِ جریان آب شنا کرد.

پس از صحبت با کارفرما و جدی‌تر شدن فرایند نظارت، هر گاه پیمانکار در اجرای کار تخلفی می‌کرد و با وجود تذکرات، مشکل را جدی نمی‌گرفت، مدیر پروژه را در جریان کار قرار می‌دادم یا اگر بازدیدهای استانی از طرف مسئولین صورت می‌گرفت، نواقص را برای مسئولین شرح می‌دادم. همه‌ی این کارها، باعث فشار بر پیمانکار برای انجام صحیح کار و بهبود روند اجرای پروژه ‌شد.

در همین پروژه، مسئولیت‌های دیگری نیز وجود داشتند که بر عهده‌ی من بودند: ارتباط با مالکینی که قرار بود جاده‌ای از زمین‌هایشان عبور کند و تعیین متراژ املاک، تنظیم صورت‌جلسه و مشخص کردن نوع کاربری آن زمین‌ها (باغ، زمین کشاورزی، کارخانه، انبار، گاوداری و …)؛ به علاوه‌ی تهیه‌ی گزارش و ارسال به کارفرما. این گزارش یکی از مِلاک‌های قیمت‌گذاری زمین‌ها به شمار می‌‌آمد.

بعضی از این مالکین با دادن انواع پیشنهادها به من و همکارانم سعی داشتند رضایت‌مان را جلب کنند تا در ارزیابی ارزش و کاربری زمین و نوشتن گزارش در مورد آن‌ها، به نحوی عمل کنیم که سود زیادی عایدشان شود. این امر مستلزم آن بود که ما گزارشاتی خلاف واقع بنویسیم و ما حاضر به انجام این کار نبودیم. این امر، باعث نارضایتی عده‌ای از مالکین شده بود. آن‌ها همه‌ی راه‌هایی که به ذهنشان می‌رسید از جمله رشوه، تهدید، دعوا، شکایت و … را امتحان کردند تا جلوی عملکرد ما را بگیرند. اما ما مجددا به کارفرما اطلاع دادیم و با دعوت از مدیر پروژه جهت بررسی گزارشِ ارزیابی زمین‌ها و امضای صورت جلسات، مانع از سودجویی این افراد ‌شدیم.

حدود شش ماه گذشت و من متوجه شدم هیچ کدام از مالکین برای پیگیری کارهای اداری مرتبط با زمین‌هایشان مراجعه نکرده‌اند. با کارفرما تماس گرفتم و توضیح دادم که من هیچ‌ گزارشِ ارزیابی‌ای را امضا نکرده‌ام و در صورت مشاهده‌ی صورت‌جلسه‌ی مشکوک، مرا در جریان قرار دهید. پس از مدتی معلوم شد که گزارشات توسط یکی از کارمندان شرکت، بدون اطلاع و امضای من، تأیید و امضاء شده‌اند و قرار شده است که مالکین در زمانی مناسب، این گزارشات ساختگی‌ را به دست کارفرما برسانند و از این طریق کار خود را پیش ببرند.

چند روز بعد، کارفرما تماس گرفت و من ماجرا را برای او توضیح دادم و از او خواستم برای بازدید از محل‌هایی که ارزیابی آنها بدون اطلاع من انجام شده‌اند، به کارگاه مراجعه کند. از مالکین زمین‌های مذکور هم دعوت کردم تا در کارگاه حاضر شوند. در آن جلسه زد و بند و دروغ‌گوییِ مالکین آشکار شد و صورت‌جلساتِ غیر واقعی اصلاح شدند. پس از حدود یک‌سال و نیم حضور در این پروژه، کار به اتمام رسید.

حضور من در این‌جا نه ‌تنها فرصتی برای کسب تجربه‌های فنی-مهندسی زیادی بود، بلکه باعث شده بود تا تغییرات زیادی را در زندگی تجربه کنم. در مورد خودم، ترس‌ها و امیدهای زندگی‌ام، دوستانی که می‌توان و نمی‌توان روی آن‌ها حساب کرد، ارتباط و تعامل با انسان‌ها و … به حقایقی تازه و روشن‌گر پی برده بودم و اندوخته‌های اخلاقی‌ای نیز داشتم؛ اندوخته‌ها و آموزه‌هایی که در حوزه‌های دیگر زندگی (مثل خانواده، تربیت فرزند و …) نیز به من یاری می‌رساندند. حالا به لحاظ روحی و عاطفی نیز پخته‌تر و آرام‌تر از قبل بودم.

برخی نکات قابل توجه

  1. دعا و گفتگو با خدا، یکی از مهم‌ترین پشتیبان‌ها و دلگرمی‌های من در این درگیری‌های شغلی بود؛ خدایی که شاهد ماجراست و نیت‌های درست و غلط، دروغ‌ها و راستگویی‌ها را می‌بیند و حامی و پشتیبان کسی است که برای عدالت و ادای حقوق می‌کوشد. حضور چنین خدایی، مرا از یأس و تنهایی دور می‌کرد؛ به من نیرویی برای صبر و استقامت می‌بخشید و به من امید می‌داد که خداوند همان‌طور که وعده داده است، پیشِ روی کسی که خواهان حق است، راهی نجات‌بخش قرار خواهد داد.
    « هر کس پروای خدا را پیشه کند، خداوند برای او راه خروجی قرار می‌دهد و به او از جایی‌که گمان نمی‌برد روزی می‌دهد».
    (سوره طلاق، ۳-۲)
  2. به هنگام بروز مشکلاتی این چنین در محیط‌های کاری، از پتانسیل مسئولانِ بالاترِ سیستم نباید غافل بود. آن‌ها پروژه و کار را مربوط به خود دانسته و گاه به دلایل اخلاقی و گاه بنا به منافع‌ خود حاضر نیستند هر نوع هزینه‌ی حیثیتی و مالی‌ای بدهند. به عنوان مثال در این خاطره، کارفرما ذی‌نفع و حافظِ پروژه است و ضعف و تخلف در پروژه به او ضرر و زیان وارد می‌کند. بنابراین، مشکل موجود به‌نوعی مشکل او نیز می‌باشد. افراد بالادست به دلایل مختلفی مانند حفظِ اعتبارِ خود و نهادِ تحت امرشان، وجدانِ کاری و گاه ترس از تبعات ممکن‌الوقوع، ممکن است با تخلفات برخورد کرده و با کارمندانی که خلاف آب شنا می‌کنند همراهی کنند!
  3. واجب است که سیستم کنترل و نظارت بر کارها را بسیار جدی‌ بگیریم. در تمامی پروژه‌ها، نظارت‌، بخشی بسیار مهم از کار بوده و ناظران نباید به دلیلِ عرفِ رایج و سنت‌های غلط امروزی، آن را کم‌اهمیت و بی‌تأثیر بیانگارند چرا که بدون نظارت قطعا میزان خطا‌ها یا سوءاستفاده‌ها بیشتر خواهد شد. ناظر، نه ‌تنها بر حُسنِ انجام کار نظارت می‌کند بلکه به‌دلیل اِشرافی که بر کار و مراحل اجرای کار دارد، در صورت بروز مشکل، منشأ آن را راحت‌تر شناسایی می‌کند. بدون نظارت درست، قطعا حقوق بندگان خداوند پایمال خواهد شد.
    ضمنا باید توجه کرد که فلسفه و اساس نظارت عبارت است از: علاقه به انجام درست و مسئولانه‌ی کارها و نیز تحققِ احترام متقابل بین کارفرما، پیمانکار و سایر انسان‌هایی که از محصولات تولیدی بهره‌مند می‌شوند.
    شایسته است که ناظران و مهندسان، به تشکیل گروه‌های منطقه‌ای و ملّی‌ای بیندیشند که از ناظران و کارشناسان در پروژه‌های مختلف حمایت کند و به این ترتیب، برای تحقق عدالت و اخلاق، در کنار یکدیگر باشند و بکوشند.

* * *

«…هرگز امورِ مردم، بدون صلاحیت حاکمان اصلاح نشود و هرگز امور حاکمان بدون استقامت مردم اصلاح نگردد. پس هنگامی که مردم حق حاکم را ادا کردند و حاکم نیز حق مردم را ادا نمود، حق میان ایشان عزیز شود و راه‌ها و نشانه‌هایِ روشن دین برپا و نشانه‌های عدالت استوار گردد و سنت‌ها[ی درست] در مسیر خود جریان یابد… اما اگر مردم بر حاکم چیره شوند یا حاکم بر مردم ستم ورزد در این هنگام اختلاف کلمه پدید آید و نشانه‌های ظلم و تجاوز آشکار شود و فریب‌کاری در دین رواج یابد و راه‌های روشن و سنت‌ها رها گردد. در این هنگام است که از روی هوا و هوس عمل شود و احکام خدا تعطیل گردد و بیماری جان‌ها فراوان شود. در چنین شرایطی دیگر مردم نترسند که حقی بزرگ فروگذار شود یا باطلی بزرگ انجام گیرد. در این هنگام نیکوکاران ذلیل و بدکاران عزیز شوند و عقوبت خداوند در حق بندگان بزرگ گردد…»

(نهج‌البلاغه، بخشی از خطبه‌ی ۲۱۶)[۲]


 

  1. مولانا، دیوان شمس غزل ۳:
    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
    چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
    ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
  2. منتظر خاطرات و نظرات شما هستیم: akhlagh.mohandesi@gmail.com
// // ?>


روز جهانی کار و کارگر

دریافت فایل مقاله به صورت PDF

هرچند «کار» همیشه جزیی از زندگی ما انسان‌ها بوده است، اما ماهیت «کار» در طول تاریخ شکل‌های متفاوت و متنوعی به خود گرفته است. در گذشته بسیاری از کارها، مانند کشاورزی و دامداری، در دل طبیعت و در میان کوه‌ها و دشت‌ها انجام می‌شدند. عده‌ای از مردم نیز به کارهای دیگری مثل آهنگری و کفاشی می‌پرداختند یا با کاروان‌های تجاریِ زمینی و دریایی راهی سفر می‌شدند و به تجارت می‌پرداختند. در بعضی دوره‌ها مانند دوران قرون وسطی در اروپا (یعنی از سال ۵۰۰ میلادی تا حدود سال ۱۴۰۰ میلادی)، بسیاری از انسان­ها، کارگران و دهقانانی بودند که بر روی زمین‌های بزرگ اربابان خود کار و کشاورزی می‌کردند.

روز جهانی کار و کارگر- کشاورزی در قرون وسطی

بعد از قرون وسطی، تحولات زیادی در اروپا ایجاد شد و انقلاب­های متعددی رخ داد. تا پیش از آن زمان، نهاد کلیسا تسلط زیادی بر زندگی مردم اروپا داشت، اما پس از انقلاب‌هایی که در اروپا صورت گرفت، کلیسا قدرت خود را از دست داد و در بسیاری ازکشورها نظام ارباب-رعیتی نیز تا حدود زیادی از بین رفت.

در قرن­های ۱۷ و ۱۸، بیشتر محصولاتی که مردم نیاز داشتند، مانند غذا و لباس، در کارگاه­های خانگیِ کوچک تولید می­شد و هنوز هیچ کارخانه‌ی بزرگی وجود نداشت؛ به عنوان مثال در یک خانه ۲ یا ۳ مرد با خُم رنگرزی و دستگاه بافندگی کار می­کردند و زنان و کودکان به نخ­ریسی مشغول بودند تا پارچه‌ی مورد نیاز مردم دهکده را تهیه کنند. یک کفاش در مغازه‌ی خود می‌نشست و از مشتری‌ها سفارش می‌گرفت؛ گاهی چند نفر از همسایه‌ها نزد او می‌آمدند و آنجا می‌نشستند و کفاش، کفش‌های دست‌دوزش را همان‌جا با دست می‌دوخت و مردم هم در حین کار فرصت داشتند با یکدیگر درباره‌ی موضوعات گوناگون صحبت کنند. در آن زمان، جمعیت کشورها کم بود و بیشتر مردم در روستاها و شهرهای کوچک زندگی می‌کردند و هرکسی تقریبا می‌توانست به‌راحتی شغلی پیدا کند. با وجود برخی سختی­ها و دشواری‌های فیزیکیِ بسیاری از مشاغل، کار کردن برای مردم فعالیتی معنادار و ارزشمند بود و جزئی از زندگی به حساب می­ آمد.

روز جهانی کار و کارگر- یک کارگاه پارچه بافی خانگی

انقلاب صنعتی

اما شرایط به‌تدریج عوض شد. در اروپا و به‌ویژه در کشور انگلستان انقلابی شروع شده بود که بعدها «انقلاب صنعتی» نام گرفت. «انقلاب صنعتی» به دگرگونی‌های بزرگی گفته می‌شود که در اواخر قرن هجدهم در صنعت، کشاورزی، تولید و حمل و نقل به وقوع پیوست. در طی انقلاب صنعتی، ماشین­ها و دستگاه­های مختلفی اختراع شدند که انجام کارها را سرعت می­بخشیدند. ماشین بخار، دستگاه‌های ریسندگی، ماشین­های بذرکاری، قطار و… بخشی از این اختراعات بودند. انقلاب صنعتی باعث شد که کارها سریع­تر انجام شود، کالاهای بیشتری تولید گردد، حمل و نقل بین شهرها ساده‌تر شود و مواد غذایی بیشتری نیز به دست بیاید. اما این انقلاب، نتایج دیگری نیز با خود به همراه داشت.

دستگاه‌ها و ماشین­آلات جدید، سبب پیدایش کارخانه‌های بزرگ شدند و به این ترتیب دیگر شغل‌های یک‌نفره و استفاده از قدرت بدنی در انجام کارها، بی‌اهمیت شد. ماشین‌ها و دستگاه‌های کارخانه‌ی کفش‌سازی، می‌توانستند در روز هزاران کفش بسازند که از کفش‌های دست‌دوز ارزان‌تر بودند و همین باعث کساد شدن بازار کار کفاشی­ شد که در مغازه‌اش کفش درست می‌کرد. به این ترتیب بسیاری از کسانی که تا پیش از آن هر یک برای خود شغلی داشتند، بی­کار شدند و ناچار به کار در کارخانه‌ها روی آوردند. در این جریان، شهرهای بزرگ و آلوده با کارخانه‌های متعدد، جانشین دهکده‌های سبز و خرم روستایی شدند. با این همه، نظام‌های حاکم به دلیل محوریت پول و سرمایه و بی‌توجهی به وضعیت آسیب‌دیدگان اعتنایی به این مشکلات نداشتند و از چنین اختراعات و ماشین­هایی حمایت زیادی می­کردند، زیرا برای آن­ها ثروت­های هنگفت به بار می­آوردند. بدین ترتیب، اغلبِ ثروتمندان با مالک شدن ابزارهای تولید هر روز ثروتمندتر می‌شدند و مردم عادی با از دست دادن مشاغل خود هر روز فقیرتر.

این‌گونه، انقلاب صنعتی باعث شد تا روش زندگی و کار کردن شکل دیگری پیدا کند. زندگی مردم از آن زمان تا همین امروز، تحت تاثیر انقلاب صنعتی قرار گرفته است.

در قرن نوزدهم، انقلاب صنعتی و ماشینی شدن به‌تدریج از انگلستان به آمریکا و سایر کشورهای اروپا مانند فرانسه و آلمان سرایت کرد. در ادامه، درباره‌ی وقایعی که در آمریکا روی داده است بیشتر خواهیم خواند.

عصر ماشین‌ها

کارخانه‌ها مشکلات زیادی برای انسان‌ها ایجاد کردند. یک کارخانه محیط‌ بسته و خفه‌ای بود که در آن چیزی جز صدای ماشین و دستگاه به گوش نمی‌رسید. کارها با سرعت و شتابی عذاب‌آور انجام می‌شدند و کارگران حق نداشتند در هنگام کار کردن با یکدیگر صحبت کنند.

یکی از کارگران این کارخانه‌ها، که پیش از کار در آن کارخانه، کفاش بوده، در خاطرات خود نوشته است: «پیش از به وجود آمدن کارخانه‌ها اوضاع به هیچ‌وجه این‌گونه نبود. قبلا وقتی که در یک مغازه با کفاش‌های دیگر کار می‌کردیم، اغلب یک نفر را انتخاب می‌کردیم تا در حین کار کردن، برایمان کتاب بخواند و به او دستمزد هم می‌دادیم. بیشتر اوقات نیز پس از کتابخوانی، در مورد کتاب بحث و گفتگو می‌کردیم؛ به همین دلیل بود که می­توانستیم همدیگر را بهتر بشناسیم… دوستی‌ای که میان کارگران یک کارگاه به وجود می‌آمد، یک عمر دوام پیدا می‌کرد…[اما کارخانه این­گونه نیست]».

در آن روزها در آمریکا، ساعات کارِ کارگران زیاد بود و دستمزدها بسیار اندک. به طور مثال راننده‌های قطار، در گرما و سرما، روزی ۱۵ ساعت کار می‌کردند و برای هر روز، ۲ دلار و نیم مزد می‌گرفتند. آن‌ها با این پول تنها می‌توانستند کمی سیب‌زمینی و سبزیجات و مقدار کمی نفت برای روشن کردن اجاق و پخت و پز بخرند.

به خاطر جمعیت زیادِ افراد بی­کار، اگر کارگری بیمار می‌شد و نمی‌توانست کار کند یا نسبت به شرایط سخت کارش اعتراض می­کرد، بلافاصله فرد بیکار دیگری را به جای او می‌گذاشتند و دستمزدش را قطع می‌کردند. از آن‌جایی که دستمزد اندک او تا آن زمان، امکان پس‌انداز کردن را به او نمی‌داد، او ناچار می‌شد با گرسنگی دست‌وپنجه نرم کند.

از طرف دیگر، به دلیل پایین بودن دستمزدها، همسر و بچه‌های یک کارگر نیز اغلب مجبور بودند کار کنند و کارفرماها، یعنی رؤسا و صاحبان کارخانه‌ها، به آن‌ها ستم زیادی می‌کردند. بچه‌ها هم باید روزی پانزده ساعت کار می‌کردند و در مقابل کارشان دستمزدهای خیلی کمی می‌گرفتند. یکی از کسانی که در آن شرایط زندگی می‌کرد، در مصاحبه با روزنامه‌ای می‌گوید: «وقتی بچه‌ها به خانه می‌رسند، ساعت ۸ شب است و حتی نایِ حرف‌زدن هم ندارند. آنها خیلی زود با لباس‌های پاره و دست و صورت کثیف به خواب می‌روند تا اینکه دوباره پیش از طلوع آفتاب با سوت کارخانه بر­خیزند و به سر کارشان بر­گردند.» به این ترتیب، وقتی بچه‌ای برای کار به کارخانه‌ای می‌رفت، دیگر نمی‌توانست به مدرسه برود.

روز جهانی کار و کارگر- زنان و بچه ها در کارخانه ها

یکی از کشیش‌هایی که در یکی از قسمت‌های فقیرنشین شهر موعظه می‌کرد، می‌گفت: «با انسان طوری رفتار می‌کنند که انگار تنها به درد تولید کالا می‌خورد. به آن‌ها آن‌قدر مزد می‌دهند که بتوانند کار کنند، نه اینکه انسانیت­شان را تعالی ببخشند. وقتی که نیرویشان برای کار کردن تمام شود، دور انداخته می‌شوند، بدون آن که نیازهای انسانی آن‌ها در نظر گرفته شود.»

یکی از روزنامه‌های آن زمان درباره‌ی وضع کارگران این‌گونه می‌نویسد: «فردی را در نظر بگیرید که روزی ۱۴ ساعت روی یکی از ماشین‌های کارخانه کار می‌کند. کارش از چهار و نیم صبح شروع می‌شود و تا هفت و نیم شب ادامه دارد. با این وضع او چقدر می‌تواند مطالعه کند؟ چقدر فرصت دارد به دیدن دیگران برود یا دیگران به ملاقاتش بیایند؟ آیا وقتی خواهد داشت که به نظافت خود بپردازد یا خانه‌اش را مرتب کند؟ فرصت این را خواهد داشت که با خانواده‌اش به گردش برود؟ او از مسائل جامعه بی‌اطلاع است و این احتمال وجود دارد که بدون شناخت کافی به کسی رأی بدهد. آیا وقت این را دارد که عبادت بکند؟ جامعه به این اهمیت می‌دهد که او خوشبخت است یا بدبخت؟ مریض است یا سالم؟ خانه برای او محل خوردن و خوابیدن است و همه‌ی زندگی‌اش را کار فراگرفته است. کار او یعنی نان. کار زیاد و طاقت‌فرسایی که توانایی او را از بین برده است».

منزلی که در اختیار اغلب کارگرها گذاشته می‌شد، بسیار کثیف و نامناسب بود و آن‌ها به خاطر سرما و نداشتن پوشش مناسب، اغلب مریض بودند. محله‌های آنان پر از زباله بود و گاهی اوقات شهرها آن‌چنان آلوده می‌شدند که خود کارفرماها و صاحبان کارخانه‌ها در آن‌ها زندگی نمی‌کردند! بیشتر آن‌ها هیچ توجهی به نحوه‌ی زندگی کارگران نداشتند.

آقای کاندلر، بنیان‌گذارکارخانه‌ی نوشابه‌ی «کوکاکولا»، می‌گفت: «زیباترین منظره‌ای که می‌توان دید، بچه‌ای است که در حال کار کردن است. بچه‌ها هرقدر در سنین پایین‌تر شروع به کار کنند، زندگی مفیدتر و زیباتری خواهند داشت!»

اندرو کارنگی، یکی از صاحبان اصلی صنایع فولاد، که ماهی دو میلیون دلار درآمد داشت، می‌گفت: «اگر راست می‌گویید یک گدا در امریکا به من نشان دهید!»

روز جهانی کار و کارگر- کاندلر و کارنگی

آن زمان کسب ثروت برای بسیاری از مردم بالاترین هدف زندگی بود. افراد فرصت‌طلب حاضر بودند به هر قیمتی پول در بیاورند؛ حتی به قیمت بدبختی و رنج بقیه‌ی انسان‌ها. کارخانه‌دارانی که تنها به بالا بردن سود می‌اندیشیدند در دولت، مجلس و روزنامه‌ها نیز دوستان و شریکانی داشتند که از آن‌ها حمایت می‌کردند. رشوه رواج بسیار زیادی داشت و رأی قاضی‌ها هم قابل خریدن بود. در آن شرایط، دیگر کمتر کسی از فساد دور مانده بود و حتی بعضی از کشیش‌ها و روحانیان نیز مردم را به کسب ثروت دعوت می‌کردند.

یکی از آنها در یکی از سخنرانی‌های خود در کلیسا به مردم گفت: «ثروتمند شدن وظیفه‌ی شماست! از هر صد ثروتمند امریکا، نود و هشت نفرشان درست‌کارند. بعضی می‌پرسند شما با فقرا همدردی نمی‌کنید؟ البته که با آن‌ها همدردی می‌کنیم؛ اما فقرای مستحق همدردی انگشت‌شمارند. همدردی با کسی که خدا او را به خاطر گناهانش فقیر کرده، کار غلطی است. هر فقیری در ایالات متحده امریکا وجود دارد، خودش مقصر فقیر بودنش است.»

آن دوره برای برخی­ها در آمریکا، دوران ثروت‌اندوزی و پولدار شدن بود، اما هیچ وقت چیزی نصیب کارگران نمی­شد. این درحالی بود که سهم عمده‌ی تلاش­ها بر عهده‌ی کارگران بود. کارگران با سختی فلزات را از دل معادن بیرون می­کشیدند، ریل‌های قطار را می‌ساختند، محصولات زمین را می‌کاشتند و با عرق پیشانی‌شان کالاها را در کارخانه‌ها تولید می‌کردند.

روز جهانی کار و کارگر- چارلز دیکنز

جنبش‌های کارگری

از اواخر قرن نوزدهم، یعنی از حدود سال ۱۸۶۷، کم کم بحران‌های اقتصادی پیدا شدند. خیابان‌ها پر از افرادی بود که گرسنه بودند یا خانه نداشتند. هر روز عده‌ی زیادی از شدت گرسنگی جان خود را از دست می‌دادند.

آن چه یک شبه زندگی این همه آدم را دچار مشکل و سختی کرده بود، گویی یک راز بود. چرا که نه محصولی نابود شده بود و نه معادن خالی شده بودند؛ گندم و پنبه هنوز سر جایش بود؛ همین طور هم آهن و زغال‌سنگ و نفت. پس چرا میلیون‌ها کارگر نیرومند که می‌توانستند لباس بدوزند و معادن را بکاوند، گوشه و کنار خیابان‌ها ایستاده بودند و برای اندکی غذا و یک سر پناه دست دراز می­کردند؟

علت آن، رکود اقتصادی بود. شاید بتوان رکود اقتصادی را این‌گونه توضیح داد: افراد ثروتمند، به کارگران حقوق بسیار کمی می­دهند تا هر روز سرمایه‌ی بیشتری جمع کنند. آن­ها کارخانه‌های بیشتری می­سازند و کالاهای بیشتری تولید می­کنند. اما از آن‌جایی که خریداران محصولات این کارخانه‌ها، همان کارگرانی هستند که درآمد چندانی برای خرید کردن ندارند، این محصولات بدون مشتری مانده و در نتیجه سرمایه‌داران متضرر می­شوند. این موضوع باعث می­شود سرمایه­داران و صاحبان کارخانه­ها کارخانه‌ها را تعطیل و کارگرها را از کار بی­کار کنند. در سال‌های ۱۸۶۷، ۱۸۷۳، ۱۸۸۴، ۱۸۹۳ و ۱۹۰۷ بحران‌ها و رکودهای اقتصادی یکی پس از دیگری از راه رسیدند و وضعیتی سخت برای تمامی مردم ایجاد کردند.

برخی­ها، مردم بی­کار شده را تنبل و ولگرد می‌نامیدند. اما در حقیقت اغلب آن‌ها نجار، آهنگر و خیاط­های ماهری بودند که شغلی برایشان وجود نداشت. یکی از افرادی که شاهد این وضعیت مردم بود می‌گوید: «کلاه‌تان را قاضی کنید؛ آیا انصاف است که ما راجع به مکانیک­ها و کارگرهایمان این حرف را بزنیم [و آن­ها را تنبل و ولگرد بنامیم]؟! این حرف درباره‌ی آن‌ها و درباره‌ی همه­ی انسان­هایی که با عزّت و کرامت آفریده ‌شده­اند، غلط است.»

در زمستان سال ۱۸۷۳، بیست هزار نفر در شهر شیکاگو راه افتادند و خواهان «نان برای گرسنگان، لباس برای برهنگان و خانه برای آواره‌ها» شدند.کم‌کم راهپیمایی‌های عظیمی برگزار شدند و مردم شعارهایی از این قبیل می دادند: «بیکاران کار میخواهند، نه صدقه!» و یا «نه همدردی میخواهیم، نه دلسوزی: ما طالب عدالتیم».

اما این اقدامات نتوانستند باعث شوند که کارفرماهایی که سودجو بودند، به حقوق کارگران احترام بگذارند و اوضاع دردناک کارگران ادامه پیدا کرد. به همین خاطر کارگران تصمیم گرفتند با یکدیگر متحد شوند و در کنار هم برای به دست آوردن حقوق خود تلاش کنند. به تنهایی مبارزه کردن برای تغییر شرایط دشوار بود. اما کارگرانی که در یک اتحادیه متحد شده بودند، بهتر می‌توانستند بر سرِ بهبود شرایط، با کارفرماها چانه بزنند.

وقتی که اتحادیه‌ها تشکیل شدند، عده‌ای از کارگران با ورود زن‌ها و سیاه‌پوستان به اتحادیه مخالفت می‌کردند. اما یکی از رهبران اتحادیه در جمع کارگرها گفت: «چگونه می‌توانیم امیدوار باشیم که جامعه‌ای سربلند داشته باشیم، اما زنان را در مبارزه‌ی خود شریک خود نکنیم؟» برخی سرمایه‌دارها که از تلاش کارگران برای رسیدن به حق‌شان ناراحت بودند، آب به آسیابِ اختلاف میان سفیدپوست‌ها و سیاه‌پوست‌ها می‌ریختند و هر کجا به نفعشان بود از دعوای بین آن‌ها به نفع خود استفاده می‌کردند. اما کارگران به مرور پذیرفتند که رنگ پوست، هیچ تاثیری در انسانیت و مبارزه با ظلم ندارد.

نفوذ سرمایه‌دارها برروی مقام‌های سیاسی، دادگاه‌ها و روزنامه‌ها بسیار زیاد بود. هرکجا کارگران اعتصاب می‌کردند یا تجمع برگزار می‌نمودند، فرماندار آن شهر، سربازان دولتی را مامور پراکنده ‌کردن و مبارزه با کارگران می‌کرد. روزنامه‌ها نیز کارگران را حیوانات وحشی‌ای می‌نامیدند که «باید چند روز به آنها خوراکِ گلوله داد». خیلی از سرمایه‌دارها، حتی کشیش‌ها و روحانی‌ها را تشویق می‌کردند که علیه کارگران سخنرانی کنند. قاضی‌ها نیز اغلب اوقات از شرکت‌های بزرگ و کارفرماها حمایت می‌کردند، زیرا کارخانه‌دارها به آن‌ها نیز رشوه می‌دادند. اما کارگران با وجود این همه دشواری تسلیم نمی‌شدند و علیه این شرایط مبارزه می‌کردند. یکی از اتحادیه‌های کارگری به نام «سلحشوران» برای آن که کارگران در کنار هم و متحد باشند، این شعار را ساخته بود: «آسیب زدن به یک کارگر، همه‌ی کارگران را نگران می کند.» کارگران حتی بسیاری از محصولات شرکت‌ها را تحریم کرده بودند و آن محصولات را نمی‌خریدند تا آن شرکت‌ها دچار ضرر شوند و به ناچار به خواسته‌های کارگران عمل کنند.

اتحادِ قوی کارگرها و محبتی که بین‌شان بود، آنان را در شرایط سخت یاری می‌داد تا مقاومت کنند. یک بار، در شهر لارنس، زمانی که اعتصاب کارگران، سخت و طولانی شده بود، کارگرها وقتی دیدند که فرزندان آنها باید گرسنگی بکشند، تصمیمی تازه گرفتند. آن‌ها فرزندان خود را به شهر همسایه، نیویورک، فرستادند؛ پیش کارگران سایر شهرها که طرفدار اعتصاب مردم لارنس بودند. کارگران نیویورکی، در ایستگاه قطار به استقبال بچه‌ها آمدند و هر کدام یکی از بچه‌ها را به خانه‌ی خود دعوت کردند. خیلی از خانواده‌های کارگران از اینکه بچه‌ای نمانده بود تا با خود به خانه ببرند، ناراحت بودند! بچه‌ها در نامه به والدین­شان، نوشته بودند که در اینجا مهمان‌نوازی بسیار خوبی از آن‌ها شده است و والدینِ خود را به ادامه‌ی اعتصاب تشویق کردند. این‌ها، نتیجه‌ی همدلی، دوستی و اتحاد کارگران با یکدیگر بود.

یکی از خواسته‌های اصلی کارگران این بود که ساعات کار روزانه، هشت ساعت بشود. اما کارفرماها اهمیتی نمی‌دادند و ساعات کار همچنان بیش از چهارده ساعت بود. در سال ۱۸۸۶، اتحادیه‌های کارگری تصمیمی جدی گرفتند و در همه جا اعلام کردند که اگر «حقِ هشت ساعت کار روزانه» به همه کارگران داده نشود، دست به یک اعتصاب سراسری خواهند زد.

روز اول ماه، آسمان شهر شیکاگو صاف و آفتابی بود. صبح آن روز کارگرها از خواب بیدار شدند، لباس‌های پلوخوری‌شان را پوشیدند، دست زن و بچه‌های خود را گرفتند و به طرف خیابانی که قرار بود راهپیمایی از آن‌جا شروع شود راه افتادند. آن‌ها در راه با هم شوخی می‌کردند، می‌خندیدند و سرود می‌خواندند.

در آن خیابان پهن، موج جمعیت از کنار سربازهای مسلح و پلیس‌ها، که کنار خیابان ایستاده بودند، رد می‌شدند. این فقط یک اعتصاب برای کم‌کردن ساعات کار روزانه بود، اما کارفرماها طوری رفتار می‌کردند که گویا قرار است انقلاب بشود. آن‌ها به کمک مطبوعات و رسانه‌ها، این اعتصاب را شورش و هرج و مرج جلوه دادند.

تظاهرکنندگان شهر شیکاگو، هشتاد هزار نفر بودند. همزمان در شهرهای دیگر هم صدها هزار کارگر دیگر تظاهرات ‌کردند. تظاهرات در روز اول، در شهرهای مختلف به‌آرامی برگزار شد. در تمام مراکز صنعتی کشور اعتصاب شده بود. در برخی شهرها بعضی کارفرماها گفتند که با کار روزانه‌ی کمتر موافق‌اند و تسلیم شرایط کارگران شدند. اما اعتصاب در شهر اصلی، یعنی شیکاگو، هنوز به ثمر نرسیده و خواسته‌های کارگران انجام نشده بود. روز دوم، یکشنبه بود. آن روز هم، روز آرامی بود.

سومین روز، ساکت و آرام شروع شد، اما بعد از ظهر آن روز، پلیس شیکاگو با کارگران اعتصابی درگیر شد. چهار کارگر کشته و چند نفر دیگر زخمی شدند. قرار شد شب بعد، اتحادیه‌های کارگری به منظور اعتراض به خشونت پلیس، در یکی از میدان‌های شهر تجمع کنند.

آن شب، در ساعت هشت «آگوست اسپایز»، «آلبرت پارسونز» و «ساموئل فیلدن»(رهبران سازمان­دهنده راهپیمایی‌های کارگری)، هر یک به نوبت بالای یک گاری، که در وسط میدان قرار داشت رفتند، سخنرانی کردند و اعتراض نمودند که چرا در کشور قوانین ظالمانه‌ای علیه کارگران وجود دارد و بسیاری از سرمایه‌دارها و دولت حقوق آن‌ها را ضایع می‌کنند. ناگهان صف بلندی از ۱۸۰ پاسبان به سمت گاری آمدند و فرمانده آن‌ها به مردم گفت که پراکنده شوند. در این لحظه ناگهان بمبی منفجر شد و شصت نفر از پاسبان‌ها زخمی شدند. پاسبان‌ها هم مردم را به آتش بستند. ظرف چند ثانیه، میدان از خون کارگران سرخ شد. ده کارگر کشته و پنجاه نفر دیگر زخمی شدند.

روز جهانی کار و کارگر- مبارزه

فردای آن روز مطبوعات به کارگران حمله کردند، آنها را یاغی و دزد نامیدند و تقاضای شدیدترین مجازات‌ها را برای آن‌ها کردند. هرچند دستِ آخر مشخص نشد که بمب‌اندازی کار چه کسی بوده است، اما پلیس به خود شکی راه نمی‌داد و هشت نفر که اسپایز، پارسونز و فیلدن هم جزء آن‌ها بودند را دستگیر کرد. آن­ها به اتهام توطئه برای قتل عمد محاکمه شدند. هیچ مدرکی مبنی بر اینکه چه کسی بمب‌گذاری کرده است ارائه نشد، با این حال دادگاه، همه ی این افراد را به اعدام محکوم کرد. آگوست اسپایز به دادگاه گفت: «فکر می‌کنید که با دار زدنِ ما می‌توانید جنبش کارگری را پایمال کنید؟ جنبشی که میلیون‌ها آدمِ لگدمال شده که از فقر و نداری رنج می‌برند، از آن انتظار آزادی دارند؟ ما را اعدام کنید. اما به زودی همه‌جا شعله‌ها روشن می‌شوند. این آتش خاموش‌شدنی نیست… اگر شما بخواهید مردم را به این دلیل که جرئت کردند و حقیقت را گفتند محکوم به مرگ کنید، پس من با سربلندی و جسارت حاضرم. عیسی مسیح(ع) و خیلی از انسان‌های بزرگ، پیش از ما این راه را رفته‌اند. ما حاضریم که راهشان را دنبال کنیم.»

شش ماه بعد، پارسونز، اسپایز و دو تن دیگر از رهبران جنبش کارگری در زندان، در مقابل دویست نفر، اعدام شدند.

هفت سال بعد، در یک بررسی مجدد، مشخص شد که افرادی که قبلا اعدام شده‌اند و افرادی که هم اکنون در زندان هستند، همگی بی‌گناه بوده‌اند. هم‌چنین مشخص شد که چندین سال پیش از این، پاسبان‌ها به همراهی اراذل و اوباش، بر خلاف قانون، بارها در اعتصاب‌ها به کارگران حمله کرده و آن‌ها را کتک زده و یا کشته‌اند. پس از این حوادث بود که کارگران، اولین روز اعتصاب سراسری کارگران برای هشت ساعت کار روزانه را به عنوان روز کارگر انتخاب کردند تا هر ساله تلاش ستودنی آن کارگران مبارز را به خود یادآوری کنند و تلاش خود برای دفاع از حقوق همه‌ی کارگران دنیا را ادامه دهند. این روز، اول ماه مه میلادی، مطابق با یازدهم اردیبهشت است.

سالیان سال کارگران به مبارزات و تلاش‌های خود ادامه دادند تا اینکه حق ۸ ساعت کار روزانه در تمام دنیا به اجرا در آمد. اگر امروزه کارگرانِ جامعه‌ی ما لازم نیست روزی ۱۴ یا حتی ۱۶ ساعت کار کنند، به سبب استقامت و تلاش فراوان کارگران در گذشته است.  باید به یاد داشت که حتی برای حق ساده ای مانند ۸ ساعت کار روزانه، کارگران زیادی کشته شده و به خطر افتاده‌اند. البته این تنها دستاورد جنبش‌های کارگری نبود. آنها نه تنها ساعات کاری کمتر، بلکه دستاوردهای دیگری مانند دستمزد بیشتر، بیمه و تا حدود زیادی آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات و سایر حقوق خود را نیز به دست آوردند. در کنار این‌ها، کارگران تجربه‌ای غنی از همدلی، صمیمیت و انسان‌دوستی را در جریان مبارزات‌شان کسب کردند. اگر بخواهیم به عوض وضعیتی ناعادلانه و انسان‌هایی بی‌تفاوت، عدالت و برادری در کنار یکدیگر را تجربه کنیم، مرور و حفظ این خاطرات، می‌تواند به ما کمک کند.

البته این داستان پایانی ندارد. مبارزه کارگران برای برچیدن جهل و فقر و ظلم و ساختن آینده‌ای سرشار از عدالت و برادری همچنان ادامه دارد. امروزه نیز در بسیاری از مناطق دنیا کارگران دارای مشکلات و رنج‌های فراوان هستند و بسیاری از حقوق آنها پایمال می‌شود. تاریخ مبارزات کارگران نشان می دهد که برقراری عدالت و به دست آوردنِ حقوق افراد در هر حوزه‌ای، از جمله اشتغال، جز با امید و تلاش امکان‌پذیر نیست…هم‌اکنون نیز، کارگران و اتحادیه‌های بسیاری در سرتاسر جهان، در حال ادامه‌ی تلاش‌های‌شان هستند.

روز جهانی کار و کارگر- مبارزه با ستم و نومیدی


منبع:
وقایع تاریخی و اطلاعات و آمار متن زیر برگرفته است از کتاب «نان و گل‌های سرخ (مبارزه‌ی کارگران آمریکا از ۱۸۶۵ تا ۱۹۱۵)»، نوشته‌ی «میلتون مِلتزر»، ترجمه‌ی «کیومرث پریانی»، انتشارات مازیار، ۱۳۷۹٫

// // ?>