بایگانی دسته: ادبیات و نقد ادبی



در هوای آزاد به تماشای بهار (زندگی‌نامه‌ی اریش فرید)

(دریافت نسخه مناسب چاپ به صورت PDF)

C:\Users\Who are you\Desktop\Erich+Fried+004bearb1.jpg اریش فرید[۱] در سال ۱۹۲۱، در شهر وِیَن اتریش چشم به جهان گشود. او چه در زندگی خانوادگی و شخصی و چه در حیات اجتماعی‌اش، هم‌قدم با بحران‌ زیست، جنگید و بالید. فرید، درباره حوادثِ سال‌های نوجوانی‌اش بسیار نوشته و شعرهایش نیز، به گونه‌ای، زندگی‌نامه‌ی اوست. جست‌و جو و کاوش در این شعرها، به یک سفر می‌ماند؛ سفری در یک زندگی و در رویدادهای تاریخی مهمی که برای فرید و هم‌نسلان‌اش سرنوشت‌ساز بوده‌اند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


پیش از آن که بمیرم…؛ اشعار «اریش فرید» ۲

(دریافت نسخه مناسب چاپ به صورت PDF)

گوش کن، اسرائیل

وقتی تعقیب‌مان می‌کردند،

من هم یکی از شما بودم.

اکنون چگونه می‌توانم یکی از شما باشم؛

وقتی خود تعقیب‌گر دیگران‌اید.

در اشتیاق آن بودید

که چون ملت‌های دیگری که شما را می‌کشتند،

یک ملت باشید.

اکنون به راستی همانند آنان شده‌اید.

جان سالم به در بردید

از چنگ آنانی که بر شما خشونت می‌ورزیدند

آیا اکنون وحشی‌گری همان‌ها

در خودتان لانه نکرده است؟

به سیلی‌خوردگان فرمان دادید:

«کفش‌هایتان را در آورید!»

و آن‌ها را هم‌چون گناه‌کاران

به ریگ‌زارها راندید؛

به اردوگاهِ بزرگِ مرگ،

با صندلی‌های ریگ.

آن‌ها اما گناهی که شما می‌خواستید بر گردن‌شان افکنید،

هیچ نپذیرفتند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


اندکی آرمیدن بر پشت باد (معرفی کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران)

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

کتاب «پیامبر»، نوشته‌ی جبران خلیل جبران، قصه‌ی پیام‌آوری است که روزی با کشتی در ساحل شهری به نام اورفالیس پیاده می‌شود. ناخدا و ملّاحان کشتی، با او عهد می‌کنند که دوازده سال بعد، او را در همین ساحل سوار کنند و به زادگاه‌اش بازگردانند. پس از دوازده سال، کشتی او، در موعد مقرر بازمی‌گردد. هنگام وداع، مردم با شور و اشتیاق به سمت او می‌آیند. هر چند شور و اشتیاق و تنّمای مردم برای ماندن او کارگر نمی‌افتد، اما در این آخرین دیدار، مصطفی در پاسخ سؤالاتی که اصناف گوناگون مردم از او می‌کنند، آغاز سخن می‌کند و آن‌چه از معرفت که در قلب خویش دارد، برای ایشان بازگو می‌کند.

کتاب «پیامبر»، مجموعا ۲۸ فصل است. فصول این کتاب، غیر از فصل نخست و پایانی، هر یک پاسخی است به سؤالی که یکی از مردم اورفالیس طرح کرده است. برخی از فصل‌های کتاب عبارت‌اند از: بازگشت کشتی، عشق، پیوند زناشویی، فرزندان، دهش و بخشش، خوردن و آشامیدن، جنایت و مکافات، آزادی، آموختن، دوستی، زمان، لذت، زیبایی، مرگ و وداع.

این کتاب، به همّت حسین الهی قمشه‌ای، انتشارات روزنه، به نحوی دقیق ترجمه شده و با تصاویر و اشعاری زیبا، مزیّن گردیده است. متن کامل کتاب به زبان انگلیسی نیز در پیوست این اثر قرار دارد.

در ادامه، قطعاتی از این کتاب را می‌بینید. ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


تولّد

زن، سنگین شده بود؛
از بار غم بود
یا کودکی که به زودی چشم به جهان می‌گشود؛
دیروز، توفان
خانه‌ را،
معشوق را،
آنچه رنگ و بوی زندگی داشت،
هر آنچه داشت،
با خود برده بود؛
جز کودکی بی تاب،
که در دل پنهان شده بود.
توفان،
هنوز بیدار بود و بیداد می‌کرد،
نه پناهی
و نه حتی فرصتی برای سوگ؛
یا دعایی به امید اجابت.
زن،
زندگی را از مرگ بیرون می‌کشید.
دردش،
روشنایی سپیده‌ بود
که تاریکی شب پنهانش نمی‌کرد.
سکوت،
صدای نفس‌هایش را می‌شنید،
که با نفس‌های کودکش‌ همراه بود.
همین روزها متولد می‌شد
تا به فریاد گریه
همراهی اش کند،
در طلب عشق و زندگی
از کام مرگ.

// // ?>