بایگانی دسته: ادبیات و نقد ادبی



تولّد

زن، سنگین شده بود؛
از بار غم بود
یا کودکی که به زودی چشم به جهان می‌گشود؛
دیروز، توفان
خانه‌ را،
معشوق را،
آنچه رنگ و بوی زندگی داشت،
هر آنچه داشت،
با خود برده بود؛
جز کودکی بی تاب،
که در دل پنهان شده بود.
توفان،
هنوز بیدار بود و بیداد می‌کرد،
نه پناهی
و نه حتی فرصتی برای سوگ؛
یا دعایی به امید اجابت.
زن،
زندگی را از مرگ بیرون می‌کشید.
دردش،
روشنایی سپیده‌ بود
که تاریکی شب پنهانش نمی‌کرد.
سکوت،
صدای نفس‌هایش را می‌شنید،
که با نفس‌های کودکش‌ همراه بود.
همین روزها متولد می‌شد
تا به فریاد گریه
همراهی اش کند،
در طلب عشق و زندگی
از کام مرگ.

// // ?>


به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)

دریافت مقاله‌ی «به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)»

فقر و غنا یا داشتن و نداشتن که در ادبیات کلاسیک منظوم ایران همواره جایگاهی داشت، در دوران مشروطه از دیدگاهی جدید مورد ملاحظه قرار می‌گیرد. بدین معنی که فقر اکنون دیگر به عنوان یک امر طبیعی و محتوم تلقی نمی‌گردد و غنای گروه‌های ویژه به عنوان عامل فقر و تیره‌روزی گروه‌های بزرگ‌تری تعبیر می‌شود.

علی خان ظهیرالدوله در یکی از اشعارش سیمایی از اختلاف شدید طبقاتی موجود در جامعه ایران عصر مشروطه به دست داده است:

یکی صد جامه دارد، جمله دیبا
یکی بر تخت زر خفته شب و روز
[…] یکی صد اسب و ده کالسکه دارد
یکی را خانه و باغ است و ملک است
یکی را عور می‌بینی سراپا
یکی از صورت سرماست در سوز
برهنه پا یکی رو بر ره آرد
یکی بی‌خانمان است این چه سلک است

(ظهیرالدوله، ۱۳۶۷: ۴۷۵)

فقر گروه‌های وسیعی از مردم، از یک سو زمینه‌ساز پیدایش یک سلسله «مشاغل کاذب» و از سوی دیگر رواج تکدی‌گری شده بود.

فرخی:

به پایتخت کیان ای خدا شود روزی
در این خرابه به هر جا که پای بگذاری
که چشم خلق نبیند گدای دست دراز
غم است و ناله و فریاد داد و سوز و گداز

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۴۹)

با فلاکت مملکت از چارسو پُر سائل است وز برای این همه سائل کسی مسئول نیست

(همان مأخذ: ۱۱۴)

سید اشرف‌الدین نسیم شمال در اشعاری که در پاسخ روزنامه‌ی ملانصرالدین قفقاز سروده است «مشاغل کاذب» عصر خود را معلول فقر می‌داند:

آیا به تو این مُرشد بی‌پیر چه کرده است
رمال چه کرده به تو، جن‌گیر چه کرده
دانی تو که این مرشد نقال فقیر است
این شیخ مقدس که زند فال فقیر است
یا چله‌نشین صاحب تسخیر چه کرده است
تا چند به حاجی دهد آزار آملا
جن‌گیر بود مفلس و رمال فقیر است
از فقر شده داخل این کار آملا

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۷۱ – ۱۷۰)

در کشوری که بی‌کاری و فقر و فلاکت گریبان‌گیر گروه‌های وسیعی از مردم است، قبح گدایی از بین می‌رود.

نسیم:

اندر این کشور که از بهر رعیت کار نیست هر که بنماید تکدی از برایش عار نیست

(همان مأخذ: ۴۴۲)

گویندگان این دوره با قرار دادن فقر توده‌های مردم در مقابل ثروت اقشار فوقانی و مقایسه‌ی این دو، معمولاً اغنیا را به عنوان غاصبان اموال فرودستان معرفی می‌نمودند.

ظهیرالدوله:

کجا در قطعه‌ای از ارض این‌سان
[…] امیران جمله خون خلق خورده
نه رحمت بر گرسنه سیر را هست
به هر راهی فقیری مرده بینی
[…] غنی سرگرم و بی‌رحم است و دل سخت
شنیدی مردمی بی‌درد و درمان
چه غمشان گر فقیران جمله مُرده
نه شفقت بر فقیری میر را هست
ز سرما و ز جوع افسرده بینی
فقیر گرسنه بی‌حس و بدبخت

(ظهیر‌الدوله، ۱۳۶۷: ۴۸۹)

بهار:

ارباب که صنعت و وجاهت از اوست خون فقرا تمام بر گردن اوست

(بهار، ۱۳۶۸: ۱۲۸۴)

ای مفت‌خوران، مفت‌خوری تا کی و چند
ای رنجبران در به دری تا کی و چند
کــو حـس و حـمـیت؟!
بیچـــاره رعیــت؟!

(همان مأخذ: ۲۹۱)

ریحان:

اغنیا مال و منال رنجبر را می‌خورند رنجبر در زیر چنگ اغنیا یادش بخیر

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۷۸)

از چه رو مالکین بی‌انصاف به رعایا چنین کنند اجحاف

(همان مأخذ: ۸۱)

نسیم شمال:

یک ذره ز ارباب ندیده است معیّت بیـچــاره رعــیـت

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۶۲)

اغلب شاعران این دوره خود را حامی فرودستان می‌دانند.

ریحان:

[…] شریک رنج گردیدی تو هر جا رنجبر دیدی فکندی پنجه با اعیان دفاع از رنجبر کردی ز نفع خویش بگذشتی به هر کاری ضرر دیدی در اوراق جریده حرف حق را منتشر کردی

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۳۱)

عارف می‌گوید:

چگونه گشت طرفدار رنجبر عارف کسی که خرد تن و گردنش تبر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

نسیم شمال:

در این شهر حامی پیران تویی طرفدار جمله فقیران تویی

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۱۵)

هم او در شعر «سال لوی ئیل» ضمن عرض تبریک به گروه‌های محروم اجتماعی فهرستی از آنان به دست می‌دهد. واژگان به کار رفته چون زارع گرسنه، فقیران رنجبر، زحمتکشان، محنت‌بران،‌ مفلسان، فقیران لات و لوت به خودی خود گویا هستند.

به زارع گرسنه و عریان مبارک است
فرخنده باد سال به اصناف خون جگر
[…] بر زارعان مشهد و تبریز و اصفهان
محنت بران طارم و قزوین و طالقان
[…] از یک طرف برهنه فقیران لات و لوت
اطفالشان برهنه و لاغر چو عنکبوت
امسال از برای فقیران مبارک است
فرخنده باد سال فقیران رنجبر
زحمتکشان صفحه شیراز و بهبهان
بر مفلسان خمسه و زنجان مبارک است
محتاج روز و شب همه بر قوت لایموت
آن اشک شور و آن دل بریان مبارک است

(همان مأخذ: ۱۰۸)

چنین به نظر می‌آید که گروه‌های محروم اجتماعی به جنبش مشروطه دلبستگی شدید پیدا نموده و از آن امید فلاح داشتند.

نسیم:

در کشمکش تهران هنگامه به مجلس بود چون طالب مشروطه، یک سلسله مفلس بود

(همان مأخذ: ۳۶۲)

جوش و خروش فقرا را ببین قال و مقال ضعفا را ببین

(همان مأخذ: ۷۶)

با این حال ایرج میرزا چندان نسبت به مشارکت گروه‌های فرودست اجتماعی در جریانات سیاسی و به طور مشخص مشروطه‌طلبی و قانون‌خواهی خوش‌بین نیست:

تهی‌دستان گرفتار معاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شام شب اندر تلاشند
که حرف آخر قانون بود نون
برای شغل و کار است و ریاست

(ایرج، ۱۳۵۳: ۹۴)

قضاوت شاعری دیگر در مورد فرودستان اجتماعی چنین است:

قوم دیگر بهر کسب نان و تحصیل معاش
تا دو روز عمر را باشند اندر انتعاش
روز و شب هستند آن بیچارگان اندر تلاش
حمله ور بر یکدگر همچون سگان بر گرد لاش

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

پیروزی نهایی مشروطه‌خواهان و تثبیت نسبی نظام مشروطه در زندگی گروه‌های محروم اجتماعی هیچ‌گونه تحول مثبتی به بار نیاورد، بلکه برعکس در اثر ضعف حکومت مرکزی و مداخلات دول بیگانه، تجاوزات قدرتمندان محلی و غارتگرهای خوانین ایلات، اوضاع اقتصادی ایران رو به وخامت گذاشت و پیداست که در چنین اوضاع نابسامان و رکود اقتصادی بیش از همه گروه‌های فرودست اجتماعی آسیب می‌دیدند.

نسیم شمال:

هر سو نگری میان بازار جمله فقرا به حالت زار

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۸۶)

خلق از جان همه بیزار شدند
زارعین جمله گرفتار شدند
کسبه یکسره بیکار شدند

شاعر علت آن را در این می‌داند که «اغنیا داخل این کار [مشروطه] شدند.»

(همان مأخذ: ۱۲۷)

شاعر دیگری در همین زمینه می‌گوید:

خلق چون مردم ماتم زده غوغا دارند
نه به پا کفش و نه عمامه و نه شولا دارند
شکوه‌ها جمله از این گنبد مینا دارند
همه شب ناله و غوغاست که برپا دارند

(گل زرد، ش ۳۰، ۱۲۹۹)

امّا محرومان کماکان خود را موظف به خدمتگزاری به حاکمان می‌دانند.

سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال) این حالت روحی را به تصویر کشیده است:

گرچه نوکر شده از غم بی‌تاب می‌کُند خدمت آقا به شتاب

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۴۶)

او که از این همه بردباری فرودستان دچار حیرت شده می‌پرسد:

تا به کی ای رنجبر داری سکوت؟

(همان مأخذ: ۱۰۷)

ریحان خود فرودستان را مقصر می‌داند:

محتشم غافل ز بدبختان چراست
رنج بردن لب فرو بستن خطاست
کاین چنین هستید نادان ای خدا
رنجبر تا کی در اندوه و بلاست
ای فقیران جمله تقصیر شماست
می‌رسد فصل زمستان ای خدا

(گل زرد، ش ۱۲، ۱۳۳۷)

با این حال در اشعار آن‌ها نوعی خوش‌بینی نسبت به آینده به چشم می‌خورد. اعتقاد به ناپایدار بودن ظلم و آرزوی فنای آن:

جهان سیاه ز ظلم و ستم نخواهد ماند به روی برف نشان قدم نخواهد ماند

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۲۳)

* * *

یکی از گروه‌های اجتماعی که در دوره‌ی مشروطه به شدت مورد اعتراض و حتی تنفر محافل آزادیخواه قرار می‌گرفت، «اشرافیت» ایران بود. […] آنچه که در دوره‌ی قاجار تحت عنوان اشرافیت خوانده می‌شد، به طور عمده عبارت بود از: پاره‌ای از اعضای خاندان قاجار که دارای عنوان شاهزادگی بودند و نیز برخی از اعضای خاندان‌های قدیمی ایرانیان متمول و صاحب نفوذ که اکثراً دارای القاب پر طمطراق بودند. گروه کثیری از دیوانیان میرزاها و مستوفیان نیز در قرن نوزدهم در زمره‌ی مالکان بزرگ در آمده بودند که از آن‌ها گاهی به صورت اشراف و گاهی به عنوان اعیان نام برده می‌شد، این در حالی است که مرز میان اعیان و اشراف دقیقاً معلوم نیست.

آزادیخواهان صدر مشروطه، «اشرافیت» ایرانی را فاقد مشروعیت دانسته و آن‌ها را مایه‌ی عقب‌ماندگی کشور و عامل نفوذ خارجیان و واسطه سیاسی آن‌ها به شمار می‌آوردند. پیداست در کشوری که میزان برخورداری اکثریت قریب به اتفاق مردم از امکانات و تسهیلات زندگی در سطحی بسیار نازل قرار دارد، چنین گروه اجتماعی به سبب دست داشتن بر اموال و دارایی‌ها به خودی خود مورد خشم و رشک سایرین قرار می‌گرفت.

ظاهراً تا پیش از آغاز نهضت مشروطه، توده‌ی مردم به گونه‌ای برتری اعیان و «اشراف» را پذیرا گردیده و آن را امری عادی تلقی می‌نمودند. سید جمال واعظ خطاب به مردم می‌گفت:

«شما ایرانیان تا پارسال اصلاً نمی‌دانستید که شما رعایا هم در این آب و خاک وطن عزیزتان که اسمش ایران است صاحب حق می‌باشید، بلکه به عکس یقین داشتید که تمام این حقوق مختص است به اعیان و اشراف و امرا و علما و بزرگان. و اعتقاد شما این بود که همین قسم که خداوند انعام و چهارپایان را برای منفعت بنی نوع انسان خلق فرموده است، دیگر گوسفند و شتر و گاو و الاغ و اسب هیچ ملاحظه‌ای در خلقت آن‌ها نشده است مگر فقط محض آسایش و راحتی و آسودگی بنی نوع انسان، همین قسم خیال می‌کردید که در خلقت شماها هم خداوند هیچ غرضی نداشته مگر آسایش و راحتی و آسودگی این اعیان و اشراف و رؤسا.»

(یغمایی، ۱۳۵۷: ۱۷۹)

هیأت حاکمه و اقشار فوقانی و ممتاز جامعه‌ی ایران، به علت ساخت ویژه و فرسوده‌ی قدرت (سلطنت استبدادی) و نیز سطح نازل آگاهی سیاسی و اختلافات درون گروهی موفق نشد به طور جدی در مقابل نهضت ضد استبدادی مشروطه مقاومت نماید و نسبتاً زود تسلیم گردیده بود امّا پس از اعلان مشروطیت و آغاز انقلاب واقعی، به زودی از حالت انفعالی و بهت و حیرت خارج شده و با سر سختی سعی داشت از قدرت و ثروت و امتیازات خود دفاع نماید. آن‌ها با امکانات گسترده‌ای که در اختیار داشتند، هر جا که ممکن بود در مقابل جنبش مردم ایستادگی می‌نمودند، این خود موجبات برانگیخته شدن بیشتر آزادیخواهان را فراهم می‌آورد.

روزنامه‌ی روح‌القدس در شماره‌ی اول (۲۵ جمادی‌الثانی ۱۳۲۵) خطاب به این گروه می‌نویسد:

«ای شاخ‌های ظلم و استبداد که سیاهی ظلم و استبدادتان ایران را تیره کرده و چشم تمام ایرانیان را خیره نموده، هرچه تاکنون خیانت به ملت و دولت کردید بس است دیگر مصلحت شما نیست که مثل اعمال سابقه‌تان عمل کنید چراکه در این زمان بحمدالله مردم از خواب غفلت بیدار شده‌اند. دیگر قبول ظلم شما را نخواهند کرد و زیر بار ظلم نخواهند رفت (شیر زن‌های ایرانی رفع ظلم شما را خواهند کرد تا چه رسد به مردهای ایشان).»

ضدیت محمدعلی شاه با اساس مشروطه شرایط لازم را برای ابراز مخالفت آشکار «اشراف» و «اعیان» و سایر قدرتمندان فراهم نمود و دربار شاهی به مرکز ثقل تمامی نیروهای هوادار رژیم سابق تبدیل گردید. نکته‌ی جالب اینکه این گروه اجتماعی نیز به همان اشکال نوین و رایج مشروطه‌خواهان توسل جسته و در روند تشکیل انجمن‌ها در ایران، شمار کثیری از آن‌ها انجمنی به نام «انجمن خدمت» تشکیل دادند.

روزنامه‌ی حبل‌المتین عملکرد انجمن مزبور را مورد انتقاد قرار داد:

«… حتی آن که انجمنی هم تشکیل دادند خود را از سایر افراد امتیاز داده و با سایر مجامع ملی که در تواتر این همه بلایای وارده و مصایب عظیمه گرد هم جمع شده و دفع فتنه را مصمم می‌شدند … هیچ اظهار همراهی و مساعدت … نمی‌کردند کاَنَّه خود را از این ملت جدا دانسته و شریک غم و شادی قوم نمی‌شمردند.»

(حبل‌المتین، ش ۳۹، ۱۹۰۸)

پس از واقعه‌ی ترور اتابک اعظم توسط مشروطه‌خواهان تندرو و ناکام ماندن برنامه‌ی وی در براندازی نظام مشروطه، گروه کثیری از «اعیان» و «اشراف» تحت تأثیر حادثه مذکور (به عبارت صحیح‌تر از ترس جان) در مجلس حاضر شده و آشکارا نسبت به مجلس و مشروطه ابراز وفاداری نمودند. چنانکه حوادث بعدی نشان داد این اعلام وفاداری جنبه‌ی تاکتیکی داشته و گروه مزبور تقریباً در تمامی دوره‌ی اول مشروطه (دوره‌ی سلطنت محمد علی شاه) نسبت به نظام سیاسی نوین موضعی خصمانه داشته است.

ظاهراً بخشی از این گروه با مشروطه‌خواهان همدلی نشان داده و یا اینکه خود در شمار آن‌ها بودند. نویسنده‌ی سر مقاله‌ی روزنامه‌ی حبل‌المتین سعی نموده تفاوت‌های موجود میان گروه اجتماعی مزبور را برای خوانندگان توضیح دهد:

«… به شاهزادگان و خوانین متوسط کار نداریم آن‌ها الحمدالله حس‌شان اغلب بیدار و در مجامع ملی چون سایر افراد در حفظ حقوق ملت و حمایت از قانون عدالت کوشیده و پروانه‌وار در گرد شمع مشروطیت پر می‌زنند و در وقایع مجلس مقدس ناموس و عدالت از هیچ قسم جانفشانی دریغ نمی‌دارند».

(همان مأخذ)

در مقابل این گروه، گروه دیگری را مورد خطاب قرار می‌دهد:

«… روی سخن به جانب طبقه‌ی ممتاز و اکابر اشراف است که بدبختانه در این دو سال مشروطیت آن طور که باید و شاید با این ملت نجیب که سنگ استقلال و بقای دودمان محترمشان را به سینه می‌زند همراهی و مساعدت نفرموده‌اند و این صدماتی که از قتل و غارت و نهب و اسارت در راه حفظ منافعش راجع به این فامیل محترم بود، دستگیری و معاونت نفرموده‌اند.»

بسیاری از گویندگان عصر مشروطه، شعرهایی در ذم «اعیان» و «اشراف» ایران سروده‌اند. میرزاده عشقی با زبانی تلخ به توصیف اشراف ایران می‌پردازد:

[…] در این زمینه هر آن کس گذشت از انصاف
ز هیچ بی شرفی می‌نکرد استنکاف
شرف ورا شود آن‌گاه کمترین اوصاف
از این ره است که آن مرده شو شد از اشراف

هم او در ادامه‌ی همین شعر گوید:

[…] شرف به دزدی کف رنجبر نبود
شرف به داشتن قصر معتبر نبود

(عشقی، ۱۳۵۷: ۱۹۲ – ۱۹۰)

توصیف لاهوتی از چگونگی زندگی اشراف و برخورداری‌شان از امکانات و تسهیلات زندگی:

اشراف درون باغ و بستان
[…] اشراف به فکر خودپرستی
در سیر و سیاحت و گلستان
مشغول قمار و عیش و مستی

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۶۲۸ – ۶۲۷)

هم او در شعر دیگری در این زمینه گوید:

نعمت اشـراف در حساب نیاید زحمت مزدور سال و ماه ندارد

(همان مأخذ: ۸۰ – ۷۹)

میرزا احمد خان کرمانی (استاد بهمنیار بعدی):

[…] سران کشور که باد از تنشان سر جدا
دولت از ایشان فقیر، ملت از ایشان گدا
در ره آمال شوم، کرده وطن را فدا
نه ز آسمانشان هراس، نه بیمشان از خدا

ز مردمی بی‌نشان به اجنبی همنشین

(دنیا، ش ۳، ۱۳۴۷)

فرخی در توصیف تسلط اشراف بر اموال و دارایی‌های کشور گوید:

اشراف عزیز نکته‌سنج من و تو
تا بی حس و جاهلیم یک سر من و تو
چون مار نشسته روی گنج من و تو
پامال کنند دسترنج من و تو

(فرخی، ۱۳۵۷: ۲۵۵)

انتظام‌السادات نیّر در شعری که در روزنامه‌ی دهقان کرمان به چاپ رسیده است از زبان رنجبران، اشراف را مورد نکوهش قرار می‌دهد:

[…] ثمر دولت اشراف بشد خواری من
یک دم این قوم نکردند مددکاری من
مورث ضعف قوی باعث بیماری من
دیده بستند ز غمخواری و دلداری من

همه اولاد مرا خواسته با درد دچار

(صدر هاشمی، ج ۲، ۱۳۶۴: ۳۰۹)

نمونه‌ای دیگر از ارزیابی منفی شاعران از اشراف:

دسته‌ی اشراف کایشان حافظان ملتند
اکثریت را همه جایز ولی در قلتند
از سراپا حیله و از پای تا سر علتند
ملت از کردار این بی‌همتان در ذلتند

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

[…] تحول نظام سیاسی و تبدیل استبداد به مشروطه در بادی امر به معنای سپری شدن ایام حاکمیت اشراف تلقی می‌شود:

دور فرعونی اشراف در ایران بگذشت

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۶۳)

به رنجبر ببر از من پیام کز اشراف دگر به دوش تو بار گران نخواهد ماند

(همان مأخذ: ۲۳۷)

پس از تبدیل انتخابات «صنفی» به انتخابات مستقیم، این امکان برای اغنیا و زورمندان (بویژه اشرافیت زمین‌دار) فراهم گردید که با استفاده از اهرم‌های قدرتمند سیاسی و اقتصادی که در اختیار داشتند، آرای مردم (عمدتاً دهقانان) را به خود تخصیص داده و به طور وسیع به مجلس شورا راه یابند.

فرخی صحنه‌ی سیاست عصر مشروطه‌ی ایران را چنین توصیف می‌کند:

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست
گر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست
شاه و دربار و وزارت عزّ و جاه و ملک و مال
هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۰۹)

شاعر دیگری در هیمن زمینه شعری به طنز سروده که در روزنامه «گل زرد» به چاپ رسیده است:

یک دسته ز اشراف شب و روز دویدند
تا آنکه ز دلال بسی رای خریدند
[…] ای ملت بیچاره ز اشراف حذر کن
بگشای کنون چشم و ز هر سوی نظر کن

(گل زرد، ش ۳۶، دوشنبه ۲۳ شعبان)

عارف قزوینی بر آشفته از اینکه اشراف با تکیه به امکاناتی که در اختیار دارند، (زر و زور)، در عصر مشروطه برای مردم وکیل تعیین می‌کنند، چاره‌‌ی کار را چنین می‌بیند:

به زور مشت ز اشراف زر بگیر که تا
[…] در انتخاب به تخریب مملکت ای کاش
وکیل بهر تو تعیین به زور و زر نکند
کمک به بی‌شرف ارباب، برزگر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

لاهوتی در ذمّ اشراف:

گر نیست دو دست نامور ما را
تا چند برای نفع خود اشراف
تا کی چو کلاه و کفش بفروشند
کس می‌نرهاند از خطر ما را
آواره کنند و در‌به‌در ما را
این بی‌شرفان به سیم و زر ما را

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۵۷)

خشم و اعتراض نسبت به اشراف ایران به وضوح از اخلال اشعار عارف قزوینی قابل ملاحظه است:

کابینه‌ی اشراف جز ننگی نیست
[…] ایران سراسر پایمال از اشراف
این رنگ‌ها را غیر نیرنگی نیست
آسایش و جاه و جلال از اشراف

دلالی نفت شمال از اشراف

(عارف، ۱۳۵۷: ۴۱۳ – ۴۱۲)

ظاهراً چنین تصور می‌شد تا زمانی که سلطه‌ی اشراف برقرار است هیچ‌گونه امیدی به اصلاح امور نمی‌توان داشت:

تا ز اشراف در این شهر نشان خواهد بود
ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سیل سرچشمه‌ی غم در جریان خواهد بود
سود ما و تو مبدل به زیان خواهد بود

(گل زرد، ش ۳۰: سال ۴)

شاعری با نام مستعار «نجات علی شاه» پس از گذشت سیزده سال از اعلان مشروطیت هنوز «اشراف» را بر مردم و کشور مسلط می‌بیند:

از ظلم خائنین و اشراف مال اندوز
کالای تنگدستی دارد رواج امروز
[…] امروز ای برادر اشراف فکر خویشند
بر کرسی امارت چسبیده چون سریشند
گرگان آدمی خوار پنهان به جلد میشند

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

فرخی درباره‌ی فرصت‌طلبی اشراف در عصر آزادی می‌گوید:

پیرو اشراف دادِ نوع خواهی می‌زند با سرشت دیو دعویّ سروشی می‌کند

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۸۱)

برای «پایینی‌ها» مصاحبت با اشراف و پذیرفته شدن در محفل آن‌ها مستلزم دم فروبستن و انکار خویشتن بود:

[…] اگر خواهی که با اشراف باشی روز و شب همدم
اگر خواهی تو اندر مجلس اعیان شوی محرم
سخن در مجلس آقا مگو هرگز ز بیش و کم
که ملت از چه از جور شما باشد به غم توأم

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

بهمنیار در نکوهش اعیان و کارگزاران گوید:

وکیل و میر و وزیر ز صنف اعیان بود
رنجبر و کارگر، بی سر و سامان بود
اسیر عفریتِ ظلم، ملک سلیمان بود
چو حال او کار ملک، زار و پریشان بود

چو کیسه‌ی او تهی خزانه‌ی مسلمین

چندی اگر بگذرد امور بر این قرار
محو شود نام ملک از ورق روزگار
در کف اعیان بود حکومت و اقتدار
مگر شود کارگر امور را ذمه‌دار

بهر نجات وطن رخش کشد زیر زین

(دنیا، ش ۳: ۱۳۴۷)

ظاهراً پس از تصویب و اجرای قانون نظام اجباری (نظام وظیفه‌ی عمومی) که تمامی جوانان موظف به انجام خدمت زیر پرچم بودند، فرزندان اشراف را از خدمت وظیفه معاف نمودند.

طفل کاسب را جبراً به نظامی گیرند لیک اشراف معافند ز حکم اجبار

(بهار، ۱۳۶۸: ۴۷۳)

منبع:

«سیاست و اجتماع در شعر عصر مشروطه»، تألیف «فاروق خارابی»، نشر دانشگاه تهران، ۱۳۸۰

// // ?>


تو بخواب ای شیعه‌ی پاک‌اعتقاد! (چند قطعه شعر از اشرف الدین رشتی/ نسیم شمال)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

دَری وَری

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد
باز به باغ و بوستان میوه آبدار میاد
بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
غلّه ز خوار می‌رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان به سر مزن
لولی اشک‌ریز من بر دل من شرر مزن
طفلک با تمیز من شعله به خشک و تر مزن
سال دگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سال دگر به خوشدلی نان و پنیر می‌خوری
روغن زرد می‌خری شربت و شیر می‌خوری
گوشت کباب می‌کنی دیزی سیر می‌خوری
بر در خانه‌ات همی خربزه بار ‌بار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکا عذار تو طنطنه بر قمر زند
نافه‌ی چین زلف تو لطمه به مشک تر زند
لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند
ماهِ دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هر چه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن، سم مخور از گرسنگی
غصّه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی
شام اگر نخورده‌ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی‌خوری مخور گُشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن
خشک شده است آب‌ها تشنه بخواب دم مزن
چرخ‌زنان به کام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دَری وَری

میان مدرسه هر شب بخور یا شیخ سرما را
به یاد کرسی و منقل بخوان این شعر زیبا را
مخور غم فصل تابستان تو خواهی دید گرما را
«اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»

میان حجره از سرما بِکِش آه و فغان هر شب
به عشق چشمه‌ی خورشید رو بر آسمان هر شب
به یاد منقل و آتش بزن آتش به جان هر شب
به پیش مشعل مهتاب بردار و بخوان امشب

حدیث شیخ ابوالپشم و کتاب نان و حلوا را

تو ای بیچاره در دنیا دگر راحت نخواهی یافت
به قول خواجه حافظ بعد از این دولت نخواهی یافت
بجز غربت بجز ذلت بجز محنت نخواهی یافت
«بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلّی را»

بزرگان جملگی خفته به روی رختخواب خود
کشیده ماه را هر شب میان رختخواب خود
مهیّا کرده با دلبر شراب خود کباب خود
تو هم در زیر سر بگذار از سرما کتاب خود

به یاد آور کنیزان کتاب الف و لیلا را

به شیخ بینوا سرکارِ والا کی نظر دارد
دعاها در دل سخت بزرگان کی اثر دارد
جناب حضرت اشرف ز سرما کی خبر دارد
غنی در نیم شب سوی خرابه کی نظر دارد

که تا بیند برهنه مفلسان بی سر و پا را

اگرچه بنده دنیا را روان چون آب می‌بینم
ز سرما خویش را چون مرده در دولاب می‌بینم
ولی خود را در این آب روان غرقاب می‌بینم
لحاف و پوستین و منقل اندر خواب می‌بینم

بیا در مدرسه بنگر حصیر کهنه‌ی ما را

شبی در خواب می‌دیدم لباس تازه‌ای دارم
به من یک خانه قسمت شد در و دروازه‌ای دارم
میان جیب‌هایم پول بی‌اندازه‌ای دارم
میان رختخواب گرم و نرم آوازه‌ای دارم

شدم بیدار دیدم باز عریان جمله اعضا را

مرا گر قوّه بودی چون جوانان کسب می‌کردم
میان گردش صحرا مهیّا اسب می‌کردم
ز روی میل و رغبت کسب را دلچسب می‌کردم
پر طاووس نصرت را تبارک نصب می‌کردم

که تا مردم بینند این جمال و قدّ و بالا را

اگر من مال و دولت داشتم انفاد می‌کردم
ذغال و خاکه می‌دادم بسی امداد می‌کردم
فقیران را در این فصل زمستان شاد می‌کردم
یتیم و بیوه‌زن را راحت و دلشاد می‌کردم

غنی می‌کردم از احسان فقیر و پیر و برنا را

اگر من مال و دولت داشتم انعام می‌دادم
درین فصل زمستان رخت بر ایتام می‌دادم
برای هر گدائی نصف شب پیغام می‌دادم
یکی را پول می‌دادم یکی را شام می‌دادم

یکی را پوستین تا دور سازد رنج سرما را

اگر من مال و دولت داشتم هر شب در این تهران
به روی سفره می‌چیدم بساط نعمت الوان
فقیران را در این فصل زمستان کردمی مهمان
پلو یکسو چلو یکسو خورش از یک طرف جوشان

به خاص و عام می‌دادم فسنجان و مسمّا را

خیالات شب‌های دراز زمستان

شبی در خواب دیدم محرمانه
بریدم رخت دامادی شبانه
عروس تازه آوردم به خانه
چنین می‌گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم
به‌ فصل عید جشن‌ و سور دیدم
شکم‌ها را همه معمور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها
به دوش جمله از‌ اطلس رداها
لباس تازه پوشیده گداها
همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت
به‌ یادم آمد آن دم این‌ حکایت
ز کوران‌ و شلان کرده ‌رعایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر رفتم منزل خان
به روی میز نعمت‌های الوان
بدیدم سفره‌چی می‌گسترد خوان
گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده
قدح با آب لیمو صف کشیده
خورش‌ها را همه ناظر چشیده
مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند
پلو چون قلّه‌ی کوه دماوند
چلو طعنه زده بر کوه الوند
نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

به‌دل گفتم عجب کشکی خریدیم
عجب خیری ازین مشروطه دیدیم
عجب بهر فقیران سفره چیدیم
عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب آباد شد این خاک ایران
عجب بی‌جا زدیم این قدر چانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده‌ای فصل بهار است
بنفشه جلوه‌گر در جویبار است
آلاله شعله‌ور در کوهسار است
نمی‌دانم خبر داری تو یا نه؟

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم
نه مشروطه نه استبداد داریم
ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند
برهنه خرقه‌ی سنجاب بیند
گرسنه نان سنگک خواب بیند
مقصّر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی قپ‌قپ خورد گه دانه دانه

زارع در زیر شلاّق به ارباب گوید

ای ظالم ستمگر برزن بلا نبینی
شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ما زارعین مظلوم هر روزه در بلائیم
آخر ترحمی کن ما بنده‌ی خدائیم
گاهی به چنگ ارباب گه دست کدخدائیم
بر مفلسان مضطر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

مشروطه را گرفتیم آخر نتیجه این شد
داغ و درفش و شلاق قسمت به زارعین شد
گویا که قسمت ما روز ازل چنین شد
ای موذی مزوّر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

پیغمبر مکرم آن هوشمند بارع
یعنی ز زارعین است محصول این مزارع
گویا گرفتی از شمر تعلیم این نسق را
من زیر چوب شلاّق تو می‌خوری عرق را
ما مردمان دهقان از علم و عقل دوریم
سال دوازده ماه عریان و لخت و عوریم
مشروطه را گرفتید کو قسمت رعیّت
اسلام مضمحل شد کو ذرّه‌ای معیّت
ما تشنه و گرسنه در آفتاب و گرما
کمتر به ما بده فحش مقصود را بفرما
هر دم برای ارباب دار و ندار خود را
هم مالیات دادم هم ایلجار خود را
افسوس حق زارع امروز پایمال است
گویا که خون ملت بر مالکین حلال است
فرمود حاصل زرع باشد حلال زارع
ای دشمن پیمبر برزن بلا نبینی
پامال کردی از ظلم یکباره حرف حق را
یک چطور و دو چطور برزن بلا نبینی
هر چند چشم داریم امّا کریم و کوریم
ای مفت‌خوار ابتر برزن بلا نبینی
بر باد رفت ناموس کو غیرت و حمیّت
ای مستبد کافر برزن بلا نبینی
زیر پلوی ارباب مملوّ ز مرغ و خرما
ای منکر قلندر برزن بلا نبینی
دوشاب و مرغ و جوجه ماست تقار خود را
با سنگ و چوب گو سر برزن بلا نبینی
حاصل از این ادارت فریاد قیل و قال است
ای خواجه‌ی توانگر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ارباب همین که این اشعار را شنید حکم کرد همان ساعت با جوالدوز دهان زارع بیچاره را دوختند.

وقتی که نان و گوشت در تهران گران بود امر به صبر میفرماید

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد ازین تهران گلستان می‌شود
گوشت‌های شیشک ارزان می‌شود
در دکان‌ها نان فراوان می‌شود
مشکلات از صبر آسان می‌شود

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان گندم غم مخور
گر نداری اَرده‌ی قم غم مخور
جان من از بهر مردم غم مخور
ور شرابت نیست خُم‌خُم غم مخور

صبر کن آرام جانم صبر کن

لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر
اسفناج ما شود کوکو به صبر
آدم بدخو شود خوش‌خو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر

صبر کن آرام جانم صبر کن

ای پری رخسار محبوبُ‌القلوب
صبر کن از ظهر تا وقت غروب
گر تو می‌خواهی بگیری نان خوب
گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بیفتی همچو موش اندر تله
گر برآری فصل پیری آبله
گر خرت ماند عقب از قافله
گر رفیقت هست شمر و حرمله

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این منسوخ می‌گردد جفا
انگلیس آید سر عهد و وفا
روس با آلمان کند صلح و صفا
تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا

صبر کن آرام جانم صبر کن

مادران مِن بعد دانا می‌شوند
کورها از علم بینا می‌شوند
دختران باهوش و خوانا می‌شوند
این فقیران هم توانا می‌شوند

صبر کن آرام جانم صبر کن

غم مخور سال دگر نان می‌خوری
گوسفند و مرغ بریان می‌خوری
میوه‌ی شیرین به شمران می‌خوری
در سر سفره فسنجان می‌خوری

صبر کن آرام جانم صبر کن

در جراید گر خبرها شد دروغ
نقل کاشان با خطرها شد دروغ
گفتگوها در گذرها شد دروغ
قتل نایب با پسرها شد دروغ

صبر کن آرام جانم صبر کن

خصم اگر آغاز هتّاکی کند
گر نظام‌الملک بی‌باکی کند
روس در تبریز سفّاکی کند
ملّت تبریز را شاکی کند

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بهم دادند نسبت از فساد
گر نوشتند از نجف حکم جهاد
ور شده بازار امنیت کساد
تو بخواب ای شیعه پاک اعتقاد

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این پیران جوانی می‌کنند
اهل تهران شادمانی می‌کنند
نوجوانان مهربانی می‌کنند
با شرافت زندگانی می‌کنند

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان مکن اینقدر لج
می‌رود سال دگر شاطر به حج
صبر کن الصّبر مفتاح ‌الفرج
شیخ جعفر گفت با ملاّ فرج

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن دردت به جانم صبر کن

منبع:

  • «دیوان کامل نسیم شمال»، مؤلف «اشرف‌الدین رشتی»؛ با مقدمه‌ی «سعید نفیسی»، نشر سعدی، ۱۳۶۸
// // ?>


غم‌های شهر سیاه (گزیده‌ای از شعر عرب با موضوع فقر)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

سایه و گرمگاه

همه‌ی مزارعِ جهان

دو لبِ کوچک را دشمنند

همه‌ی خیابان‌های تاریخ

دو پایِ برهنه را

محبوبم!

آنان سفر می‌کنند و ما چشم‌به‌راه می‌مانیم

آنان چوبه‌های دار را در تملّک دارند

ما گردن‌ها را

آنان مرواریدها را

ما خال و خَجَک را و کهیر را

آنان شب را و سپیده را و پسینگاه را و روز را

ما پوست را و استخوان را

ما در گرمگاه می‌کاریم و آنان در سایه از کِشتِ ما می‌خورند

دندان‌هایشان به سپیدیِ دانه‌های برنج است

دندان‌های ما به وحشت‌زاییِ بیشه‌ها

سینه‌هایشان به نرمایِ ابریشم است

سینه‌های ما به تیرگیِ میدان‌های اعدام

با این همه ما پادشهانِ جهانیم:

خانه‌هایشان را برگ‌های مصنّفات پوشیده است

خانه‌های ما را برگ‌های خزان

در جیب‌هایشان نشانی‌های خائنان و دزدان است

در جیب‌های ما نشانی‌های تندر و رودها

آنان پنجره‌ها را در تملّک دارند

ما بادها را

آنان کشتی‌ها را

ما خیزاب‌ها را

آنان نشان‌های افتخار را

ما گل و لای را

آنان دیوارها و مهتابی‌ها را

ما رسن‌ها و خنجرها را

و اکنون،

بیا تا بر پیاده‌روها بخوابیم محبوبِ من.

محمد الماغوط

 

مرگ پسرک

مرگ در میدان وزوز ‌کرد

سکوت چون کَفَن بر زمین نشست

مگسی سبز نزدیک آمد

از گورستان‌های غم‌‌گرفته‌ی روستاها آمده بود

بر فرازِ پسری بال چرخاند

که در شهر جان داد

و هیچ چشمی بر او اشک نریخت!

مرگ در میدان وزوز کرد

چرخ‌ها غِژ کرد و در جا ایستاد

گفتند: پسرِ کیست؟

هیچ‌کس پاسخ نگفت

هیچ‌کس جز خودِ او اینجا نامش را نمی‌داند!

«آه طفلک!»

گفته شد و گوینده‌ی مغموم ناپیدا بود،

چشم‌ها در چشم‌ها می‌نگریست،

هیچ‌کس پاسخ نگفت

مردمان در شهرهای بزرگ به سان یک شماره‌اند

پسری می‌آید

پسری می‌میرد!

سینه ساکن شده بود

و آن کفِ دست که در خاک چنگ زده بود برگشت

و دو چشم خیره شده وحشت‌زده

باز ماند بی پلک برهم زدنی!

هنگام آن رسیده بود کان پایِ آواره آرام گیرد!

وقتی او را در خودرویی سپیدرنگ انداختند

بر فرازِ جایگاهِ او به خون رنگین

مگسی سبز چرخ‌زدن آغاز کرد!!

احمد عبدالمُعطی حجازی

 

غم‌های شهر سیاه

بر راه‌های شهر

چون شب سایبانی از شاخ و برگ خود بگسترَد

و اندوهِ ژرفِ خود بپاشَد

در سکون سر فرود آورده‌شان بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

* * *

بر راه‌های شهر

آنگاه که تاریکی

تندیس‌های مرمرین خود را به پا می‌دارد

و از سرِ عصیانگری ویران می‌کند

و پلکانِ پیچانِ آن

کائنات را

تا گذشته‌ای بس دور بس دور فرود می‌آرد

و کرانه‌های عنبرینِ آن

در خاطرات غرق می‌شود

و از بیداری رویگردان

و در نهادِ هر کس دیواری قد می‌افرازد

از گِل و از الماس و از خواهِش تن

و شبی خواب‌آلود می‌شود، و روزی بیدار

تا چراغ‌ها را برای ظلمات چینَد

در آنجا خونِ آرامش بخوشد

به سانِ خشکیِ گورها

در آن دم قلبِ شهر

همچو شیئی بی‌مقدار می‌شود

چون اجاقی در گرمگاه

چون چراغی بر سرِ راهِ نابینا

چون آفریقا در ظلمتِ اعصار

گنده پیری پیچیده در بخور

و گودالِ سترگِ آتشی

و منقارِ جغدی

و شاخِ چهارپایی

و تعویذی از نیایشی قدیمی

و شبی پُر آینه

و رقصِ سیاهپوستانِ برهنه‌ای

که در شادمانیِ سیه‌فامی آواز می‌خوانند

و غفلتِ گناهانی

که شهوتِ ارباب بیدارش نگه می‌دارد

و کشتی‌هایی آکنده از کنیزکانِ زیبا

و مشک و عاج و زعفران

ارمغان‌هایی بدون جشن

که هر زمانشان باد می‌رانَد

برای سفید پوستِ این روزگار

اربابِ هر روزگار

* * *

و در خیالِ هستی مزرعه‌ای کشیده خواهد شد

که برهنگانی را جامه خواهد پوشید، و برهنگانی را برهنه تر خواهد ساخت

و پژمردگی‌هایش در رگ‌های زندگی روان خواهد شد

و بر رنگِ آب‌ها رنگ خواهد زد

بر روی ایزد رنگ خواهد زد

غم‌های آن به سانِ خنده بر لبان خواهد بود

خودکامگان را حتی خواهد رویانید

و بردگان را حتی

آهن را حتی

و قید و بند را حتی

و هر روز چیز تازه‌ای خواهد رویانید

* * *

امّا آنان در آن هنگام که تاریکی

در راه‌های شهر

موانعی از سنگ سیاه می‌سازد

دستانِ خود را در آرامش

به سوی مهتابی‌های فردا دراز می‌کنند

حال آنکه خود فریادهایی دربندند

در سرزمینی دربند

روزهایشان خاطره‌هایی است زخم‌آگین

از سرزمینی زخم‌آگین

رخسارهای آنان چون کف دستِ آنان محزون است

در سکون رخسارها را سر فرود آورده بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

محمد الفیتوری


 

منبع:

«از سرود باران تا مزامیر گل سرخ: پیشگامان شعر امروز عرب»، گردآورنده و مترجم: «موسی اسوار»، انتشارات سخن، سال ۱۳۸۱

// // ?>


«نام تو خواب را بر هم می‌زند» (مجموعه اشعار عاشورایی)

فهرست

۱- خط خون
۲- شام غریبان
۳- آنان هفتاد و دو تن بودند
۴- داغ هجران
۵- در آن کویر سوخته
۶- صبح انعکاس تبسم توست
۷- معنای بلند یا ابا عبدالله …
۸- هجرت
۹- ای بهترین بهانه!
۱۰- بیات نینوا
۱۱- آخرین ققنوس
۱۲- دو بیتی‌ها
۱۳- بوی محرم
۱۴- سیاووش زیبا
۱۵- اوج عطش
۱۶- شمشیر و شهادت
۱۷- شکفتن در بهار زخم
۱۸- به اسطوره‌ی عزت و آزادگی امام حسین(ع)
۱۹- غزلی ناتمام
۲۰- در رثای امام حسین(ع)
۲۱- در عطش نیزه و نوازش
۲۲- در حوالی عطش
۲۳- معراج حضور
۲۴- روز واقعه
۲۵- سرود حماسی حبیب بن مظاهر
۲۶- در معنی حریّت اسلامیه و سرِّ حادثه‌ی کربلا
۲۷- شط عطش سوز
۲۸- چراغ زمزمه
۲۹- زیارت نواحی مقدس
۳۰- جام شفق
۳۱- لالایی عاشورا
۳۲- زینب


 

خط خون

شمشیری که برگلوی تو آمد

هر چیز و همه چیز را در کائنات

به دو پاره کرد:

هر چه در سوی تو، حسینی شد

و دیگر سو، یزیدی.

[…] آه، ای مرگ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی‌قدر کرد

که مردنی چنان،

غبطه‌ی بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خون‌بهایت، حقیقت

در یک طراز ایستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

که جهان با دروغ می‌پاشد.

و خون تو، امضای«راستی»ست؛

و تو را باید در راستی دید

و در گیاه،

هنگامی که می‌روید

در آب،

وقتی که می‌نوشاند

در سنگ،

چون ایستادگی‌ست

در شمشیر

آن زمان که می‌شکافد

و در شیر،

که می‌خروشد؛

در شفق که گلگون است

در فلق که خنده‌ی خون است

در خواستن

برخاستن؛

تو را باید در شقایق دید

در گل بویید

تو را باید از خورشید خواست

در سحر جُست

از شب شکوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه‌ها چید

تو را باید تنها در خدا دید

[…] نام تو خواب را برهم می‌زند

[…] حر، شخص نیست

فضیلتی است

از توشه بار کاروان مهر جدا مانده

آن سوی رود پیوستن

و کلام و نگاه تو

پلی‌ست

که آدمی را به خویش باز می‌گرداند

و توشه را به کاروان

[…] ستم، دشمنی زیباتر از تو ندارد

و مظلوم، یاوری آشناتر از تو…

(علی موسوی گرمارودی)

 

شام غریبان

(۱)

پایان آن حماسه‌ی درد آلود

شامی غریب بود

شامی گرفته و غمناک

دیگر همیشه شعر

دیگر همیشه مرثیه

در بحر اشک بود

(۲)

بعد از فرو فتادن خورشید

از شانه‌های مضطرب صبح

فردا همیشه غم‌زده و گنگ

در هیئت غبار می‌آید

(۳)

فریاد!

آتش به جان خیمه در افتاد

چشمی به خیمه‌گاه

چشمی به قتلگاه

زینب میان آتش و خون

ایستاده است

ای ابر بهت از چه نمی‌باری؟

(۴)

ای دشت های محو مقابل

اعماق بی‌ترحم و تاریک

ای اتفاق گرم

با ما بگو

زینب کجا گریست؟

زینب کجا به خاک فشانید

بذر صبر؟

بر ماسه‌های تو ای گرد باد مرگ

وقت درنگ ناقه‌ی دلتنگی

زینب چه می‌نوشت؟

(سلمان هراتی)

 

آنان هفتاد و دو تن بودند

میزبانان به دعوت باطل رفتند

میزبانان به بیعت آذوقه

دلقکی بر شمشیر خلیفه می‌رقصید

پریشانی در کوفه فراوان بود

قوس قامت بیهودگان

به التزام تملق، حیات داشت

چشمان سمج خداناپرستان

به پایداری شب اصرار داشت

میزبانان موافق

میزبانان منافق

نان بیعت را تبلیغ می‌کنند

هفتاد و دو آفتاب

به ادامه‌ی انتشار کهکشان

از روشنان مشرق عشق برآمدند

در گذرگاه حادثه ایستادند

پیراهن خستگی را

با بلند نیزه دریدند

پیش هجوم آنان

سینه دریدند

هفتاد و دو آفتاب از ایمان

که قوام زمین در قیامشان نشسته بود

فرومایگان، دست تقلّب را

در برابر شتابناکی ایشان گشودند

اینان به اعتماد خدا

به اعتصام خویش نماز بردند

باید به آن قبیله دشنام داد

که در راحت سایه نشستند

دامان شکفتن در خویش را کشتند

باید به آن طایفه پشت کرد

که دل خورشید را شکستند

کدام صمیمیت

به انتشار مظلومیت شمایان دست زد

که هنوز هم

طوفان از آن زمین

به ناله می‌گذرد

و ابر به سوگواری

بر آن سایه می‌اندازد

آه ای بزرگواران، یاران

عطش ناپیدای شما را

هزار اقیانوس به تمنّا نشسته است

ای پرندگان افق های آبی دور از چشم

گوش من

صدای بال‌هاتان را شنید

آیا جز به تحیّر

چگونه می‌توان در شما درنگ کرد

مثل جنگل خدا

وقتی شما را بریدند

زمین عطشناک پائین

زیر معنویت خونتان رویید

و افق به مرتبه‌ی ظهور آمد

اسب سحر شیهه‌ای کشید

هفتاد و دو آفتاب

از جنگل نیزه برآمد

(سلمان هراتی)

 

داغ هجران

کاشکی زخم تو در جان داشتم
تا بپویم وسعت عشق تو را
دیدن روی تو آسان نیست، آه
آه از پاییز سرد، ای کاش من
تا بیفشانم به پایت سر به سر
بعد از آن مثل شقایق‌های سرخ
یک غزل بس نیست هجران تو را
پای در کوه و بیابان داشتم
مرکبی از نسل طوفان داشتم
کاشکی من داغ هجران داشتم
از تو باغی در بهاران داشتم
کاشکی جان فراوان داشتم
خلوتی در باغ باران داشتم
کاش صدها شعر و دیوان داشتم

(سلمان هراتی)

 

در آن کویر سوخته

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
در آن کویر سوخته، آن خاک بی‌بهار
گم بود در عمق زمین شانه‌ی بهار
دل ها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ
چون عقده‌ای به بغض فرو برد حرف عشق
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
اما دریغ، زهره‌ی دریا شدن نداشت
حتی علف اجازه‌ی زیبا شدن نداشت
بی تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت

(سلمان هراتی)

 

صبح انعکاس تبسم توست

زمین گر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری‌ست

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست

و چشمان تو معبدی

که ابرها نماز باران را در آن سجده می‌کنند

این را فرشته‌ها حتّی می‌دانند

که نیمی از تو هنوز

نامکشوف مانده است

از خلأ نامعلوم‌تری

دست‌هایی که به نیت مکاشفه

در تو سفر کردند

حیران

در شیب جمجمه‌ها ایستاده‌اند

تو آن اشاره‌ای که بر بُراق طوفان نشسته‌ای

تو آن انعطافی

که پیشاپیش باران می‌روی

آن کس که تو را نسراید

بیمار است

زمین

بی‌تو تاول معلّقی است

در سینه‌ی آسمان

و خورشید اگر چه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبین تو برابر شود

دنباله‌ی تو

جنگل خورشید است

شاید فقط

خاک نامعلوم قیامت

ظرفیت تو را دارد

زمین اگر چشم داشت

بزرگواری تو این سان غریب نمی‌ماند

هیچ جرأتی جز قلب تو نسوخت

سپیدتر از سپیده

بر شقیقه صبح ایستاده‌ای

و از جیب خویش

خورشید می‌پراکنی

ای معنویّت نامحدود

زود است حتی در زمین

نام تو برده شود

زمین فقط

پنج تابستان به عدالت تن داد

و سبزی این سال‌ها

تتمه‌ی آن جویبار بزرگ است

که از سرچشمه‌ی ناپیدایی جوشید

وگر نه خاک را

بی تو جرأت آبادانی نیست

تو را با دیدنی‌های مأنوس می‌سنجیدم

من اگر می دانستم

پشت آسمان چیست

و

تو همانی

تو آن بهار ناتمامی

که زمین عقیم

دیگر هیچ‌گاه

به این تجربت سبز تن نداد

آن یک بار نیز

در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی

شب و روز

بی قرار پلک‌های توست

وگر نه خورشید

به نور افشانی خود امیدوار نیست

صبح انعکاس لبخند توست

که دم مرگ به جا آوردی

آن قسمت از زمین

که نام تو را نبرد

یخبندان است

ای پهناوری که

عشق و شمشیر را

به یک بستر آوردی

دنیا نمی‌تواند بداند

تو کیستی

(سلمان هراتی)

 

معنای بلند یا ابا عبدالله …

بوی بهار می‌وزد از دشت‌ها هنوز
در دوردست‌ها زوزه‌کش تیرهای مرگ
[…] یک‌بار دیگر العطشم شعله‌ور شدست
یک‌بار دیگر آمده‌ام یاد او کنم
ای ذوالفقار در تف[۱] خون خفته! ای حسین!
مظلومی از درون تو می‌خواندم به خویش
من، این من همیشه مسافر به سوی تو
من، کز غم تو هیئت مجنون گرفته‌ام
ظهری غریب بود و به صحرا شدم خموش
از دور چند خیمه هویدا در التهاب
نزدیک‌تر که آمدم آهم زبانه زد
دانستم آن‌که دیر، بسی دیر کرده‌ام
دیدم که ذوالجناح چو کوه ایستاده است
دیدم زمان، زمان وداعی است دیدنی
دیدم که عشق، تیغ دو دم بر گرفته است
لال تحیّر، آینه سان، شب نداشتم
می‌خواستم به خلسه‌ی خون آشنا شوم
در آن میان حدوث و قدم، مست عشق بود
وقتی که تاخت تشنه به سوی معاد خون
هر سو گریختند شغالان و روبهان
آن‌دم امام در تف «اَمَّن یُجیب»[۲] ماند
در چارسوی عرصه خون راند و گریه کرد
آن‌گاه عرصه بر نفس او سپند شد
آن‌وقت لجّه لجّه‌ی خون مباح را
پیچید شور حیدر کرّار در سرش
یک‌باره تاختند بر او تیغ‌های مرگ
غافل که غیرتش ازلی بود در جهان
آن‌گونه کشتشان که رمق در تنش نماند
این لحظه، آن لحظه‌ی مرگ دوباره بود
اسلام کفر، تن به مجوس و مجوسه زد
روحی بلند همچو ملائک خروج کرد
آن روح، در طواف به گرد امام شد
ای قفل راز اسم پدر را کلید، تو
رو سوی خیمه‌ها ز دل دشت بی‌بهار
دیدم میان عرصه در آن تیغ آفتاب
بالا بلند، پرپر گل، برگ برگ عشق
یک زن که سخت، هیئت مردان مرد داشت
تا دیده غرق خون بدن چاک چاک شاه
خورشید دیده‌ای که شود محو ماهتاب؟
در بطن خون و خاک، دو تنها تو دیده‌ای؟
زن‌ها مگر که خاک به دامان نمی‌کنند؟
پس از چه زینب آن ‌همه ستوار مانده بود؟
از عشق و زخم، ملغمه‌ی جان او چکید
آتش زدند خیمه به خیمه بهار را
غافل که غیرتش ازلی بود در جهان
بس پشته ساختند ز پیر و جوان عشق
دیگر نمی‌شد آن همه تن‌پاره را شناخت
پیچیده شد جنازه‌ی گل‌های بی‌نشان
«ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود
دیدم به بوریا ز پس کهنه پاره‌ها
این مرگ، مرگ عزّت بدر و حنین نیست
وقتی سر مبارک او را برید، مرگ
او وارهید تا ببرد هدیه کوفه را
شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم
دیدم که نور می‌زند از خیمه‌ای برون
خون در میان نور چه می‌کرد؟ یا علی!
بی‌غیرتان، «حرّه‌ی واقِم»[۳] قیامت است
ای امّتان کینه چه دارید گفتنی؟!
خون را عراق مظلمه! تاوان چه می‌دهی؟
یک‌بار دیگر العطشم شعله‌ور شده‌ست
ای ذوالفقار در تف خون خفته! ای حسین!
«بازآ که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
اف بر چنان کسان که نکردند یاریت
«ابن بصیر» های هراسیده از خدنگ
مختار هم اگرچه کشید انتقام تو
شکی ندارد آتش وسواس سروران
باور کنید کرسی لفافه پوش را
«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
ای قفل راز اسم پدر را کلید، تو
ای بی‌سنان و تیغ سپر کشته، الوداع!
در شطّ خون اگرچه غنودی تو یا حسین(ع)!
بانگ شراره‌گون تو پیچیده در جهان
مگریز! لاله‌هاست به گلگشت‌ها هنوز
در اوج خون چکاچک شمشیرهای مرگ
چشمانم از تراوش اندوه تر شدست
افلاک را ز شیون زیر و رو کنم
ای حیدر دوباره برآشفته! ای حسین!
«هَل مِن مُعین»[۴] خون تو می‌خواندم به خویش
من، آن‌که مانده بر دل او آرزوی تو
شش گوشه مرقدی است دل خون گرفته‌ام
«باریده بود عشق» بر ادراک خاک، دوش
و آن‌سوی‌تر سوار سپاهی که در سراب
آهی که چرخ خورد و مرا تازیانه زد
این‌بار نیز تکیه به تقدیر کرده‌ام
آن سو زنی در اوج شکوه ایستاده است
در چشم او ز اشک، سماعی است دیدنی
دیدم حسین(ع) هیئت حیدر گرفته است
می‌خواستم بتازم و مرکب نداشتم
هفتاد و سومین سر از تن جدا شوم
آری لگام مرگ و ستم دست عشق بود
برخاست از مهابت او گردباد خون
پنهان شدند در پس خود خیل گمرهان
دم در کشید واشد و خود را غریب خواند
بر هر شهید فاتحه‌ای خواند و گریه کرد
بانگ «فَیا سُیوف خذینی»[۵] بلند شد
مهمیز کوفت، همینه‌ی ذوالجناح را
آتش گرفت نعره‌ی الله اکبرش
آهن گداختند در او تیغ‌های مرگ
غافل که او حلول علی بود در جهان
جز تیر و زخم بر بدن روشنش نماند
هرچند ظهر، وقت غروب ستاره بود
دیدم که تیغ بر رگ خورشید بوسه زد
روحی که بال و پر زد و قصد عروج کرد
وآن حج ناتمام بدین‌سان تمام شد
یا ایّها الشّهید تو، و ابن الشّهید تو
اسبی عنان گسیخته، برگشت بی‌سوار
مِعجَر[۶] فروکشیده زنی همچون آفتاب
همچون شبان کوفه سیه پوش مرگ عشق
بعد از حسین یک دل طوفان نورد داشت
افکند خویش را ته گودال قتلگاه
مهتاب دیده‌ای که بپیچد بر آفتاب؟
در گودی مغاک، دو دریا تو دیده‌ای؟
یا آن‌که موی خویش پریشان نمی‌کنند؟
در ملتقا[۷]ی تیغ، علی‌وار مانده بود؟
دل، پاره‌پاره از سر مژگان او چکید
تا بگسلند قامت آن سوگوار را
غافل که او حلول علی بود در جهان
با اسب تاختند بر آن کشتگان عشق
یا گشت و شاه‌بیت غزل‌واره را شناخت
در بوریای غربت بی‌انتهایشان
وین بحث با ثَلاثه‌ی غساله می‌رود»[۸]
خورشید را میان شکوه ستاره‌ها
این انتهای شور شگرف حسین نیست
صد بار مرد و زنده شد و وارهید مرگ
آن سر، سر بریده‌ی غرق شکوفه را
مطبخ نه، سوی راز نهان‌خانه آمدم
دل، خسته‌ام کشاند به دنبال رد خون
خورشید در تنور چه می‌کرد؟ یا علی!
آنک جهان ز مقدم قائم قیامت است
ای شام، ای مدینه، چه دارید گفتنی؟!
پاسخ به حلق تشنه‌ی یاران چه می‌دهی؟
چشمانم از تراوش اندوه تر شده‌ست
ای حیدرِ دوباره برآشفته! ای حسین!
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست»[۹]
آنان که بودشان خبر از زخم کاریت
وآن «ابن ربعی»[۱۰] آن سیاست – شعار جنگ
در ظهر مرگ، تیغ نشد در نیام تو
باور کنید قصه‌ی تابوت و کفتران
باور کنید کوفه غیرت فروش را
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»[۱۱]
یا ایّها الشّهید تو، و ابن الشّهید تو
وی پیش چشم‌های پدر کشته، الوداع!
«کشتی شکست خورده» نبودی تو یا حسین(ع)!
تا حشر بوی خون تو پیچیده در جهان

(نادر بختیاری)

 

هجرت

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
شب‌گیر غم بود و شبیخون بلا بود
قابیلیان بر قامت شب می‌تنیدند
جان از سکوت سرد شب دل‌گیر می‌شد
امیدها در دام حرمان درد می‌شد
دیدم، شبان خفته را تب‌دار دیدم
مردی صفای صحبت آیینه دیده
مردی حوادث، پایمال همت او
مردی نهان با روح، هم پیمان نشسته
مردی به مردی، دشنه بر بیداد بسته
مردی تذرو[۱۲] کشته را پرواز داده[۱۳]
کای عالمی آشفته، چند آشفتن تو
ابر و نباریدن چه رنگ است این چه رنگ است
یاد اُحد یاد بزرگی‌ها که کردیم
شب‌گیر ما در روز خیبر یاد بادا
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است
هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود
هابیلیان بوی قیامت می‌شنیدند
دل در رکاب آرزوها پیر می‌شد
بازار گرم عاشقی‌ها سرد می‌شد
بر خفته‌ی شب، شب‌روی بیدار دیدم
از روزن شب، شوکت دیرینه دیده
عالم ثنا گوی جلال همت او
مردی به رنگ نوح در طوفان نشسته
در خامشی‌ها قامت فریاد بسته
اسلام را در خامشی آواز داده
گیتی فسرد از فتنه تا کی خفتن تو
تیغ و نبرّیدن چه ننگ است این چه ننگ است
آن پهلوانی‌ها، سترگی‌ها که کردیم
قهر خدا در خشم حیدر یا بادا […]

(محمد علی معلم دامغانی)

 

ای بهترین بهانه!

ای بهترین بهانه برای گریستن
با نام داغدار تو ای لاله‌ی بهشت
نام تو در گشایش دل‌های داغدار
در راه بازگشت به خود، عشق کاشته‌ست
بیدار کرد داغ تو وجدان خفته را
شش سوی لاله می‌دمد این چشم! باز کن
وی داغ جاودانه برای گریستن
زیباست هر ترانه، برای گریستن
رمزی‌ست عاشقانه برای گریستن
داغ تو را نشانه برای گریستن
با موج تازیانه، برای گریستن
راهی از این میانه برای گریستن

(قادر طهماسبی)

 

بیات نینوا

گوش کن این گوشه را از ساز من
ای رباب، ای رود، ای نی، ای نوا
دشت خاموش است و صحرا خسته است
پس چه شد آن سایه‌ها و بیدها
آن سیه چشمان زیبای عرب
پس کجایند آن جوانان غیور
می‌وزید از دور عطر پونه‌شان
بوی روح و بوی معبد داشتند
ای کجابانان دشت ناکجا!
از چه این مرغان تلاطم می‌کنند
روی خاک خشم رد خنجر‌ی‌ست
تسخری در باطن تَلواسه‌[۱۴]هاست
خاک سرخ و ابر سرخ و آب سرخ
روح انسان می‌گریزد در سراب
رجعت آوازها در سینه‌هاست
این صلیب خار پیکر، قیصر است
چیست این آویزه‌ی خونین ماه
شیون بادی‌ست جاری هر طرف
عارفان با گله هی‌هی می‌کنند
چشم این آیینه‌ها مبهوت کیست
من فدای جسم صد چاکت، حسین
ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای زمان، محکوم محرومیتت
خاک آدم تا ابد گلگون توست
زخم دیدی، تا زمین غلغل کند
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را
لاشه زنجیر بر راه تو ماند
ماند جای سینه‌ات بر تیرها
ای مچ زنجیر را وا کرده تو
ای قتیل قمریان در به در
ای غروب عصر شوم قصرها
ای نگین زخم بر انگشت تو
زخم تو تقویم طغیان است و بس
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست
ای که می‌گردد به گردت هر بهار
ای فرات تشنه‌کامان زمین
ما همه پیغمبر خون توایم
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است
عصر لکنت، عصر پرت گیج‌ها
عصر خالی، عصر خولی، عصر خوک
عصر ذبح گله روحانیان
عصر لبخند سیاست در فراگ
عصر نشر شمر در چاپ جدید
عصر تصویب نیایش گرد تن
در کجای این تنستان کثیف
یا حسین اینجا درخت و دانه نیست
ما شهود نور را گم کرده‌ایم
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب
عصر پخش روح شیطان در شب است
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم
هیچ تیغی بر تن تو تیز نیست
تا تو هستی، ای چراغ راه‌ها
شاهد ما باش، ای خورشید پاک
نیست مالیخولیا آواز من
ای همه نیزارهای نینوا
ماه‌ گویی بار از این‌جا بسته است
پس کجا رفتند آن خورشیدها
که میان چشم‌شان شب بود و شب
که تجلی می‌شدند از فرط نور
خال سبز هاشمی بر گونه‌شان
بوی گیسوی محمد داشتند
می‌رود این قطره‌ی خون تا کجا؟
سایه‌ها خورشید را گم می‌کنند
بر فراز بال نعش کفتری‌ست
اضطرابی در عروق ماسه‌هاست
ماه در آیینه مرداب سرخ
کودک تاریخ می‌گرید به خواب
محشر تصویر در آیینه‌هاست
این خدای سکه‌ها اسکندر است
بر کجا می‌گرید این ابر سیاه؟
ناله‌ی شیری‌ست از سمت نجف
بشنو از نی، بشنو از نی می‌کنند
بر سر آوازها تابوت کیست
جان من مجروح ادراکت، حسین
ای صدای لاله در عصر مغاک[۱۵]
ای زمین، تاوان مظلومیتت
از خدا تا خاک رد خون توست
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
با رگان خود بریدی تیغ را
نعش خنجر در گلوگاه تو ماند
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو
ای مطاف لاله‌های خون جگر
ای بلای خواب بخت‌النصرها
نشتر تاریخ زیر مشت تو
ماتم تو سوگ انسان است و بس
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
در طوافت عشق هفتاد و دو بار
ای فلات آخر مستضعفین
زائران زخم گلگون توایم
قرن غیبت، قرن غُبن و غربت است
عصر نسل آخر افلیج‌ها
عصر مسخ پاک‌ها با کار پوک
عصر قصابی به دست جانیان
عصر تبعید پرستو از پراگ
عصر قاب عکس در قطع یزید
عصر لغو روح با حکم بدن
می‌توان سر کرد یک شب با لطیف؟
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
نیست این جا ردپای آفتاب
عصر نفی نور و محو مذهب است
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم
تا تو هستی فرصت چنگیز نیست
چیست برق گله روباه‌ها
ما نمی‌مانیم دیگر در مغاک

(«احمد عزیزی»، از کتاب «کفش‌های مکاشفه»، انتشارات بین‌المللی الهدی، ۱۳۹۰)

 

آخرین ققنوس

[…] کربلا گفتم کران را گوش نیست
بلبلان چه‌چه ز ماتم می‌زنند
هر نظر بر غنچه‌ای تر می‌کنند
گفت بابا بی‌برادر مانده‌ای؟
گر تو تنهایی بگو من کیستم
خیز و اسماعیل را آماده کن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و با تعجیل میدانم ببر
تشنه‌ام اما نه بر آب فرات
آب در دست کمان دشمن است
آتش اقیانوس را آواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست
روز و شب از کربلا دم می‌زنند
یادی از غوغای اصغر می‌کنند
بی‌کس و بی‌یار و یاور مانده‌ای؟
اصغرم اما نه، اصغر نیستم
سجده‌ی شکری بر این سجّاده کن
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
بر سر نعش شهیدانم ببر
آب می‌خواهم ولی آب حیات
تیر آن نامرد احیاء من است
آخرین ققنوس را پرواز داد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد[…]

(محمدرضا آقاسی)

 

دو بیتی‌ها

دو بیتی‌ها

در هلهله‌ی بتان هر جایی
افروخت شراره ستم سوزی

بنگر حرکات نوح اعظم را
هفتاد و دو کشتی نجات آورد

آن اسوه پاکباز می‌گوید
در دشت جنون ز پا نمی‌افتند

انگشت اشارتی که او دارد
گر شیوه‌ی نو پریدن آموزیم

فردا که ز نیزه می‌دمد خورشید
از خنجر و زخم حجله می‌بندیم

هفتاد و دو لحظه، لحظه‌ی پرواز
هفتاد و دو لحظه‌ی سرافرازی

این گونه که دید خود شکستن را
آموخت ره ز خویش رستن را

در ورطه تشنگی تلاطم کرد
هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد

آنان که ز راز مرگ آگاهند
بر مرکب خون هماره در راهند

فردا به مصاف می‌برد ما را
تا قلّه‌ی قاف می‌برد ما را

فردا که خروس مرگ می‌خواند
ما را چو عروس مرگ می‌خواند

هفتاد و دو کربلای پی در پی
سرهای بریده خون چکان بر نی

 

بوی محرم

دشت پر از ناله و فریاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
زهره‌ی منظومه‌ی زهرا حسین
دست صبا زلف تو را شانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده‌ات
روشنی خلوت شب‌های من
تا ز غم غربت تو تب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه‌ات
آه از آن لحظه که بر پیکرت
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
آه از آن لحظه که سجّاد شد
سلسله بر گردن سجّاد بود
خیمه‌ی دل بوی محرّم گرفت
کشته‌ی افتاده به صحرا حسین
بر سر نی خنده‌ی مستانه کرد
چشمه‌ای از زخم نمک خورده‌ات
بوسه بزن بر تب لب‌های من
یاد پریشانی زینب کنم
بوسه نشاندند لب تیرها
زخم کشیدند به شمشیرها
در هدف چشم کمانگیرها
هم نفس ناله‌ی زنجیرها[…]

(محمدرضا آقاسی)

 

سیاووش زیبا

[…] ای جوهر سرداری سرهای بریده!
[…] و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بی‌تن
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
تا اندکی از حقِّ سخن را بگزارند
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران!
تا شام شدی قافله سالار اسیران!
باید که ز خون تو بنوشند کویران
باید که به خونت بنگارند دبیران […]

(حسین منزوی)

 

اوج عطش

[…] کسی مثل تو، لفظ عشق را معنا نخواهد کرد
زلالی‌های یاران تو را تصویر از این بهتر
کسی مثل تو، مثل تو، به این ایجاز و شیوایی
که جان دادند در اوج عطش دل‌های دریایی[…]

(سهیل محمودی)

 

شمشیر و شهادت

[…] همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه‌ی آینه‌هایت […]

(محمدرضا محمدی نیکو)

 

شکفتن در بهار زخم

چه رود است این که از آن سوی سدهای زمان جاریست
که می‌داند چه خواهد رُست از این بارانِ خون‌آلود
[…] هجوم باد پاییز و شکفتن در بهار زخم
شهیدا! بانگ «هَل مِن ناصر»ت موجی است آتش‌ناک
خروشان، موج در موج از کران تا بی‌کران جاریست
که گویی از گلوی پاره‌ی هفت آسمان جاریست
گل این باغ را بوی بهاران در خزان جاریست
که چون خون در عروق آفرینش، بی‌امان جاریست

(ساعد باقری)

 

به اسطوره‌ی عزت و آزادگی امام حسین(ع)

از خامی و خاموشی دژخیم‌هایی که ما بودیم، ما، ای دوست!
در نور فانوسی که جان می‌کند، پا پس کشیدیم و خداحافظ
[…] هر سال کاخی نو بنا کردیم بر استخوان‌های شما ای دوست
کم‌کم به خاکستر گراییدند، دل‌ها، علم‌ها، خیمه‌ها، ای دوست!
در اوج تنهایی ولو یک بار لب تر نکردیم از بیا ای دوست!

(مسلم فدایی)

 

غزلی ناتمام

شور به پا می‌کند خون تو در هر مقام
باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون
[…] ساقی بی‌دست شد، خاک ز می مست شد
[…] از خود بیرون زدم، در طلب خون تو
عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
می‌شکنم بی‌صدا در خود، هر صبح و شام
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه السلام
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بنده‌ی حرّ توام، اذن بده یا امام
آنک، پایان من، در غزلی ناتمام

(علیرضا قزوه)

 

در رثای امام حسین(ع)

[…] هر کس در آرزوست که جانش فدا کند
[…] از کربلا به شام چو پیمود مرحله
زان کشتگان چو مرحله‌ای می‌شدند دور
چون عهد کوفیان همه را سست، تارِ صبر
الا فسرده‌ای که به تن جان نداشته
آن کاروان بی‌کس و بی‌زاد و راحله
دوری ز صبر بود به هفتاد مرحله
چون چشم شامیان همه را تنگ، حوصله[…]

(وصال شیرازی)

 

در عطش نیزه و نوازش

[…] با دستانی

سرشار از پرنده و پیغام

آن جا که خاموشی ستارگان

در افق آزادگی‌ات

ترانه می شود […]

(سید علی میرباذل(منصور))

 

در حوالی عطش

[…] ندید نقش تو را کس به حجم آینه‌ها
[…] سزد که رایحه‌ی دردساز دم مدهوش
حکایت همه از صورت خیالی توست
که باغ عشق به داغ شکسته بالی توست […]

(بهمن صالحی)

 

معراج حضور

یک فروغ و آن همه رخسار، روی نیزه‌ها
می‌تپد پیش نگاه مرده‌ی نامردمان
آسمان! من آن همه خورشیدِ در خون خفته
[…] کاروان را، منزل غربت جدا افتاده بود
تا بمانی سرخ رو تا صبح محشر، ای شفق!
آسمان! گر اختران خویش را گم کرده‌ای
شد تماشایی خدا، انگار روی نیزه‌ها!
عشق – صد آیینه در تکرار-روی نیزه‌ها!
یافتم با چشم اختربار، روی نیزه‌ها!
همرهان را تازه شد دیدار، روی نیزه‌ها!
بوسه از لب‌هایشان بردار روی نیزه‌ها!
شرحه شرحه، عشق را بشمار روی نیزه‌ها! […]

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

روز واقعه

[…] بر ما زمان آنسان نمی‌گردد که می‌گردید
ای تشنه‌ی خورشید تا از اسب افتادی
یک لحظه تا آغاز روز واپسین مانده‌ست
شک کرده‌ام بر هر که بر بالای زین مانده‌ست…

(عبدالرضا یزدان‌پناه)

 

سرود حماسی حبیب بن مظاهر

قد برافرازید! یک عالم شقاوت پیشِ روست
[…] عقل می‌نالد: حریفان تیغ در خون شسته‌اند
عقل می‌گوید که: بال خسته را، پرواز نیست
پرده بردارید! صد آیینه حیرت، پیشِ روست
عشق می‌غرد: نظرگاه شهادت پیشِ روست
عشق می‌بالد که: اوجی بی‌نهایت پیشِ روست

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

در معنی حریّت اسلامیه و سرِّ حادثه‌ی کربلا

هر که پیمان با هوالموجود بست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست
عقل سفاک است و او سفّاک‌تر
عقل در پیچاک اسباب و علل
عشق صید از زورِ بازو افکند
عقل را سرمایه از بیم و شک است
آن کند تعمیر تا ویران کند
عقل چون باد است، ارزان در جهان
عقل محکم از اساسِ چون و چند
عقل گوید که خود را پیش کن
عقل با غیر آشنا از اکتساب
عقل گوید شاد شو آباد شو
عشق را آرام جان حریّت است
آن شنیدستی که هنگام نبرد
آن امام عاشقان پور بتول
الله الله پای بسم الله پدر
[…] سرّ ابراهیم و اسمعیل بود
[…] ما سوی الله را[۱۶] ، مسلمان بنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد
تیغ «لا» چون از میان بیرون کشید
نقشِ «الا الله » بر صحرا نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
تارِ ما از زخمهاش[۱۷] لرزان هنوز
گردنش از بند هر معبود رست
عشق را ناممکن ما ممکن است
پاک‌تر، چالاک‌تر، بی‌باک‌تر
عشق چوگان باز میدان عمل
عقل مکار است و دامی می‌زند
عشق را عزم و یقین لاینفک است
این کند ویران که آبادان کند
عشق کمیاب و بهای او گران
عشق عریان از لباسِ چون و چند
عشق گوید امتحان خویش کن
عشق از فضل است و با خود در حساب
عشق گوید بنده شو آزاد شو
ناقه‌اش را ساربان حریّت است
عشق با عقل هوس‌پرور چه کرد
سرو آزادی ز بُستان رسول
معنی ذبح عظیم آمد پسر
یعنی آن جمال را تفصیل بود
پیش فرعونی سرش افکنده نیست
ملت خوابیده را بیدار کرد
از رگ ارباب باطل خون کشید
سطر عنوان نجات ما نوشت
از آتش او شعلهها اندوختیم
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

(اقبال لاهوری)

 

شط عطش سوز

روزی که ز دریای لبش، دُر میرفت
یک جوی از آن شط عطش سوز زلال
نهر کلماتش از عطش پر میرفت
آهسته به آبیاری حُر می رفت

(جعفر رسول‌زاده (آشفته))

 

چراغ زمزمه

[…] در آن شبی که چراغ خموش خیمه‌ی تو

مجال رفتن داد

به خیمه‌گاه تو ماندیم، جُرمِ ما این است

(ساعد باقری)

 

زیارت نواحی مقدس

«پشت به اقیانوس

هرگز

دعای باران

بالا نمی‌رود!»

رو در روی کویر

فریاد زدی

و باد

صحرا در صحرا

متبرک شد

امشب

به زیارت نواحی فریاد تو آمده‌ام

شاید لب‌هایم

مقدس شوند:

دست‌ها یا شکسته بود

یا بسته

و پایی اگر بود

رو به خستگی می‌رفت

نعره‌های رسا

به دیوارهای ممتد می‌خوردند!

و گلوهای تارکِ فریاد

به تازیانه‌ی بغضی نامحدود

حد می‌خوردند!

از نان مگو!

فکر ایمان

دندان را می‌شکست

و سوء هاضمه

از دو سو بیداد می‌کرد

علف

افسانه‌های هرزه می‌گفت

و اوقات سبز باغ

با قصّه‌های زرد

تلف می‌شد

و شاعران بیگانه

به تبعیت از طاعون

از خاک بی‌بضاعت

ملکوتی پا در هوا را

مطالبه می‌کردند

امشب به زیارت نواحی فریاد تو آمده‌ام

و لبانم سربلند

اعتراف می‌کنند:

اگر گلوی تو نبود

عقل این حنجره

هرگز

به فریادهای بلند قد نمی‌داد

اگر گلوی تو نبود […]

باید برخیزم

و رو به اقیانوس انتظار

شمایل امروزینت را

از دیوار بوسه بیاویزم

شاید دلم – این دعای قدیمی –

در آستانه‌ی نام تو

مستجاب شود

(سید حسن حسینی)

 

جام شفق

روزی که در جام شفق مُل[۱۸] کرد خورشید
شید[۱۹] و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری، این‌چنین است
بر صخره از سیب زَنَخ[۲۰]، بر می‌توان دید
در جام من می پیش‌تر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
این تازه رویان کهنه رندان زمینند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
تسکین ظلمت، شهر کوران را مبارک
من زخم‌های کهنه دارم بی‌شکیبم
من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
از نیل با موسی بیابانگرد بودم
من با محمد از یتیمی عهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد
بی‌درد مردم‌ها خدا، بی‌درد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع[۲۱] کردند
نوباوه‌گان مصطفی را سر بریدند
در برگ‌ریز باغ زهرا برگ کردیم
چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
می ده حریفانم صبوری می‌توانند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
من زخم دارم من صبوری کی توانم
ساقی سلامت این صبوران را مبارک
من گرچه این‌جا آشیان دارم غریبم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
میراث‌خوار رنج هابیلم برادر
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه
بر دار با عیسی شریک درد بودم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم
با میثم از معراج دار آواز خواندم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من با حسین از کربلا شب‌گیر کردم
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید
وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد
نامرد مردم‌ها خدا، نامرد مردم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
دست علم‌دار خدا را قطع کردند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
زنجیر خائیدیم[۲۲] و صبر مرگ کردیم
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
بر خشک‌چوبِ نیزه‌ها گل کرد خورشید

(محمد علی معلم دامغانی)

 

لالایی عاشورا

مدینه بود و غوغا بود
محمد سر زد از مکّه
لالا خورشید من لالا
خدیجه همسر او بود
برای شادی و غم‌ها
لالالا شادی‌ام لالا
خدا یک دختر زیبا
به اسم فاطمه، زهرا
لالالا کودکم لالا
علی داماد پیغمبر
برای دختر خورشید
چراغ خانه ام لالا
علی شیر خدا، لالا
شب تاریک نان می‌بُرد
لالا مشکل‌گشای من
حسن فرزند آن‌ها بود
شهید زهر دشمن شد
لالا کوه بلند من
علی فرزند دیگر داشت
همیشه حضرت عباس
لالا نازک بدن لالا
گل پرپر حسینم کو
کنار رود و لب تشنه
لالالا غنچه‌ام لالا
حسین و اکبرم لالا
کجایی عمه جان زینب
لالالالا گل لاله
شبی سرد است و مهتابی
برایت قصّه هم گفتم
لالالا جان من لالا
اسیر دیو سرما بود
که او خورشید دل‌ها بود
گل امید من لالا
زنی خندان و خوش‌خو بود
خدیجه یار خوش‌رو بود
غمم، آبادیم لالا
به آن‌ها داد لالالا
امید مادر و بابا
قشنگ و کوچکم لالا
برای فاطمه همسر
علی از هرکسی بهتر
گل دُردانه ام لالا
علی مشکل‌گشا لالا
برای بچه ها لالا
گل باغ خدای من
حسن مانند بابا بود
حسن یک کوه تنها بود
تو شیرین‌تر ز قند من
جوانی کوه پیکر داشت
به لب نام برادر داشت
عصایِ دستِ من لالا
گل سرخ و گل شب بو
تمام غنچه‌های او
لالالالا گل فردا
علیّ اصغرم لالا
سکینه دخترم لالا
نکن گریه، نکن ناله
چرا گریان و بی‌تابی
چرا امشب نمی‌خوابی
گل باران من لالا

(مصطفی رحمان‌دوست)

 

زینب

ای زینب، ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن!

ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو، جوانمردی آموخت.

زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می‌افکند، به تو محتاجند بیش از همه وقت.

غرب از یک سو به اسارت و ذلّتشان کشانده است و شرق از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلّت تازشان می‌کشاند و از تو و از خود بیگانشان می‌کند.

ای زبان علی در کام!

ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را، در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان، هم چنان به گوش تاریخ می‌رسانی، زینب، با ما سخن بگو!

مگو که بر شما چه گذشت!

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی!

مگو که جنایت آن‌جا تا کجا رسید!

مگو که خداوند، آن روز، عزیزترین و پرشکوه‌ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است، یک جا در ساحل فرات،

و بر روی ریگزارهای تفتیده‌ی بیابان طف،

چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد، تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده می‌کردند…؟

آری زینب!

مگو که در آن‌جا بر شما چه رفت!

مگو که دشمنانتان چه کردند، و دوستانتان چه … ؟

آری ای «پیامبر انقلاب حسین»!

ما می‌دانیم

ما همه را شنیده‌ایم از تو.

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گذارده‌ای؛

تو. شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی.

همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می‌گفت.

اما بگو

ای خواهر،

بگو که ما چه کنیم؟

لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم؟

دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو باز گوییم

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی

ای رسول امین برادر،

که از کربلا می‌آیی و در طول تاریخ،

بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری

و پیام شهیدان را می‌رسانی،

ای که از باغ‌های شهادت می‌آیی و بوی گل‌های نو شکفته‌ی آن دیار را، در پیرهن داری،

ای دختر علی،

ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل» و تو ای چراغ راه، ای کشتی رهایی.

ای خونی که از آن نقطه‌ی صحرا، جاودان می‌تپی و می‌جوشی.

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه‌ی نسل‌ها می‌گذری،

و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می‌کنی،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می‌شکافی و می‌شکوفانی،

و هر نهال تشنه‌ای را به برگ و بار حیات و خرّمی می‌نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را، بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره‌ای از آن خون را، در بستر خشکیده و نیم مرده‌ی ما جاری ساز!

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را، به این زمستان سرد و فسرده‌ی ما ببخش!

ای که «مرگ سرخ» را برگزیدی، تا عاشقانت را از «مرگ سیاه » برهانی،

تا با هر قطره‌ی خونت،

ملّتی را حیات بخشی، و تاریخی را به تپش آری، و کالبد مرده و فسرده‌ی عصری را گرم کنی، و بدان بخشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما،

ملت ما،

تاریخ فردای ما،

کالبد زمان ما،

«به تو و خون تو محتاج است»

(علی شریعتی مزینانی)

 


  1. تف: حرارت، گرمی، روشنی، نور
  2. یا کیست آن کس که اجابت می‌کند.
  3. حره‌‌ی واقم: سنگ‌ستانی در مدینه، که سپاه یزید در قیام حرّه در آن محل ساکن شد.( قیام حرّه: واقعه حرّه یا قیام حرّه، قیامی است که دو سال بعد از واقعه‌ی عاشورا توسط مردم مدینه علیه یزید بن معاویه صورت گرفت.)
  4. آیا کسی هست من را یاری کند؟!
  5. پس ای شمشیرها مرا فرا بگیرید.
  6. معجر: پارچه‌ای که زنان بر سر افکنند، روسری، چارقد
  7. ملتقا: جای دیدار، محل تلاقی
  8. غزلی از حافظ
  9. غزلی از دیوان شمس
  10. شبث بن ربعی از شخصیت‌های چندچهره تاریخ اسلام، وی از سرکردگان کوفه و از طایفه بنی تمیم، ابتدا از یاران علی(ع) بود و در دوره بعد از جمله افراد موثر در قتل حسین بن علی(ع)و دفع مختار گردید.
  11. غزلی از حافظ
  12. تذرو: قرقاول
  13. این بیت تلمیحی دارد به زندگی حضرت ابراهیم(ع)که چهار پرنده را کشت، سپس آن‌ها به امر خداوند زنده شدند.
  14. تلواسه: غم، بی‌قراری، اندوه
  15. مغاک: جای فرو رفته و گود، گودال، گودال عمیق در خشکی و دریا
  16. ما سوی الله: غیر خدا
  17. آلتی کوچک و فلزی که بدان ساز نوازند، مضراب
  18. مل: می، شراب
  19. شید: روشنی
  20. زنخ: سیمین، بلورین
  21. نطع: فرشی چرمین که محکوم به اعدام را بر آن نشانیده و سرش را می‌بریدند، بساط از پوست دباغت کرده که گسترند و بر آن نشینند.
  22. خائیدن: جویدن، به دندان نرم کردن
// // ?>


«ماه خفته زیر هر سنگ» (مجموعه‌ای از اشعار شاعران فلسطینی)

فهرست اشعار

۱- در محاصره
۲- واکنش
۳- وطن کوچک ما گم شد!
۴- حلیمه
۵- بیست و سه گل
۶- وطن اسیر
۷- جانم جانم وطنم!
۸- زندانی و ماه
۹- به فکرِ دیگران باش
۱۰- فراتر از میراث خون
۱۱- عبور
۱۲- ترانه‌ی زنگیانه
۱۳- گاهی
۱۴- ورود به حالت ابر
۱۵- کودک و اردوگاه
۱۶- فصل کوچ
۱۷- پایان ناپذیر
۱۸- رفتند آنان که دوست می داریم


در محاصره

اینجا، پای سراشیبیِ تپه‌ها، در برابرِ غروب

و دهانه‌ی وقت،

نزدیکِ باغ‌هایی بی‌سایه،

کارِ زندانیان را می‌کنیم،

و کار بیکارگان را:

امید را پرورش می‌دهیم.

*

آسمان در بامدادْ سربی است

و در شب‌ها نارنجی. ولی دل‌ها

چون گلِ پَرچین بی‌طرف مانده‌اند.

*

در محاصره، زندگی خودْ وقت است

میانِ یادآوریِ آغازِ زندگی

و از یاد بردنِ پایانش…

*

اینجا، پای بلندی‌های دود، بر پلکانِ خانه

وقت را وقت نیست،

کارِ کسانی را می‌کنیم که سوی خدا برمی‌شوند:

درد را فراموش می‌کنیم.

*

فاصله را میانِ پیکرهای خود

و خمپاره … با حسِّ ششم اندازه می‌گیریم.

*

هر مرگی،

اگرچه منتظَر باشد،

خودْ مرگی نخستین است.

پس چگونه من

زیرِ هر سنگی

ماهِ خفته‌ای بینم؟

*

وقتی که هواپیماها ناپدید می‌شوند، کبوتران

سپیدِ سپید پرواز می‌کنند.

با بال‌هایی آزادْ گونه‌ی آسمان را می‌شویند،

شکوه و مالکیّتِ جَوّ و بازی را بارِ دیگر به دست می‌آورند.

بالاتر و بالاتر، سپیدِ سپید

کبوتران پرواز می‌کنند.

کاش آسمانْ حقیقی بود.

[این را به من مردی گفت رهگذر میانِ دو بمب.]

*

سرزمینی است مهیّای سپیده‌دم،

بر سرِ سهمِ شهیدان از خاک

ما اختلاف پیدا نخواهیم کرد،

اینک آنان به یک سان

فرشِ علف می‌گسترند

تا ما با هم بسازیم!

*

ما تنهاییم، ما تا به دُرْدِ جام تنهاییم

اگر دیدارهای رنگین‌کمان نباشد.

در تنهاییِ خود فریاد خواهم کرد،

نه برای آنکه خفتگان را بیدار کنم

بل تا که فریادم مرا

از خیالِ دربندم بیدار کند!

*

تلفاتِ ما: از دو تا هشت شهید در روز،

و ده مجروح

و بیست خانه

و پنجاه درختِ زیتون،

علاوه بر گسیختگی در ساختار

که در شعر و نمایشنامه و تابلوی ناتمام رخ می‌دهد.

*

غم‌های خود را در کوزه‌ها ذخیره می‌کنیم

تا مبادا سربازان آن‌ها را ببینند و جشنِ محاصره بگیرند …

برای فصولِ دیگری ذخیره می‌کنیم،

برای خاطره‌ای،

برای چیزی که در راه ناگهان رخ می‌دهد.

وقتی که زندگی طبیعی شود

چون دیگران برای چیزهایی شخصی

که در سایه‌ی نام‌های بزرگی پنهان مانده است

غم خواهیم خورد.

از خونی که از زخم‌های کوچکِ ما جاری شده است غفلت کرده‌ایم.

فردا که مکان شفا بیابد

عوارضِ جنبیِ آن را احساس خواهیم کرد.

*

زنی به پاره‌ابری گفت: روی محبوبِ مرا بپوشان

زیرا که جامه‌های من از خونِ او خیس است!

*

اگر باران نیستی نازنین

درخت باش

سرشار از باروری … درخت باش.

اگر درخت نیستی نازنین

سنگ باش

سرشار از نمناکی … سنگ باش.

اگر سنگ نیستی نازنین

ماه باش

در رؤیای معشوق … ماه باش.

[چنین گفت زنی

در تشییعِ جنازه‌ی فرزندش.]

*

مادر گفت: ابتدا سر درنیاوردم. گفتند:

دقایقی پیشْ داماد شد. هلهله زدم،

و تا پاسِ آخرِ شب رقصیدم و آواز خواندم،

چندان که شب‌زنده‌داران رفتند و

جز سبدهای بنفش دور و برم هیچ نبود.

پرسیدم: عروس و داماد کجا هستند؟ گفتند:

آنجا در آسمان دو فرشته‌اند

که مراسمِ ازدواج را به سرانجام می‌رسانند.

هلهله زدم، و سپس چندان رقصیدم و آواز خواندم

که به بیماریِ فلج دچار شدم.

پس این ماهِ عسل کیْ به سر می‌رسد نازنینِ من؟

*

این محاصره، چندان ادامه خواهد داشت

که حصارگر، مانندِ حصاری،

احساس کند که ملال

صفتی است از صفاتِ بشر.

*

در محاصره، زمانْ مکانی می‌شود

که در ابدیّتِ خود به سانِ سنگ شده است.

در محاصره، مکانْ زمانی می‌شود

که از موعدِ خود بازمانده است.

*

شهید برای من توضیح می‌دهد: در ورای افق

من از پیِ باکره‌های جاوید نرفتم،

زیرا که من زندگی را

بر زمین، میان درختانِ صنوبر و انجیر، دوست دارم.

اما مرا راهی به آن نبود،

پس با واپسین چیزی که داشتم به جست‌وجوی آن برآمدم:

با خون در تنِ لاجورد.

*

صلح کلام مسافری است در درون خویش

به مسافری که به سمت دیگر می‌رود …

صلح دو کبوتر ناآشناست

که قسمت می‌کنند بغ بغوی آخرشان را

بر لبه‌ی مغاک.

صلح اشتیاق دو دشمن است

هر یک جداگانه

برای خمیازه کشیدنی بر پیاده‌روی خستگی.

صلح آه دو عاشق است که تن می‌شویند

با نور ماه.

صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه

ضعیف‌ترست در سلاح و نیرومندتر است در افق.

صلح شکسته‌شدن شمشیرهاست

رو در روی زیبایی طبیعی.

آنجا که شبنم

لبه‌ی آهن را در هم می‌شکند.

صلح روزی است مأنوس، مهربان و سبکبال

که با کسی دشمنی نمی‌ورزد.

صلح قطاری است که متحد می‌کند سرنشینانش را که باز می‌گردند

یا می‌روند به گردشی در حومه‌ی ابدیت.

صلح اعتراف آشکار با حقیقت است:

با خیل کشتگان چه کردید؟

صلح یعنی پرداختن به کاری در باغ:

در نخستین گام، چه خواهیم کاشت؟

[…]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹ ترجمه‌ی قسمت آخر شعر از «تراب حق‌شناس»)

***

واکنش

میهنم! آهن زنجیرهایم می‌آموزد مرا

خشم عقابان و، نازکدلی انسان نیک‌اندیش را

نمی‌دانستم که زیر پوستمان

میلادِ توفانی است… و عروسی جویبارهایی

در سلّول زندان نور را از من گرفتند:

و خورشید مشعل‌ها… در دلم فروزان گشت

بر دیوارها شماره‌ی شناسنامه‌ام را نوشتند:

و سبزه‌زار سنبله‌ها… بر دیوارها روئیدن گرفت

بر دیوارها تصویر قاتلم را، نگاشتند:

و سایه‌سار گیسوانی، آن خطوط چهره را محو کرد

میهنم! با دندان‌ها نقش خون‌آلودت را نگار کردم

و ترانه‌ی تاریکی گذرا را برنوشتم

در خون و گوشت تاریکی شکستم را فرو بردم

و در گیسوان روشنایی، انگشت‌هایم را درون کردم

فاتحان بر بام‌های خانه‌هایم

جز وعده‌ی زلزله‌ها را فتح نکردند

جز تابناکی پیشانیم نخواهند دید

جز صدای زنجیرهایم نخواهند شنید

و چون بر صلیب پرستشم شعله‌ور شوم

چون قدّیسی…

در هیئت مبارزی

در خواهم آمد.

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

وطن کوچک ما گم شد!

تو در خاطرم عشقی در پروازی

دری هستی که آینه‌ها

و سرک‌کشیدن‌ها

و اخم‌ها را قاچاق می‌کنی

سیبی هستی

یا برگی سبز

که شب

برای شب به ارث می‌گذارد

سیبی با برگی سبز

که میان دوات من

و کمرگاه روز شناور است

خلسه‌ای

پدید آمده میان چشم‌انداز شنیدن

و پچ‌پچ صدا؛

جشنی… و آتشی در شب روستا

هلهله‌ای… و آواز ساربانی

بارانی هستی

باز آمده از شامگاهان کودکی؛

بارانی که بوی گریه می‌دهد.

*

اینک از روزگار فریب

به سمت مجد تو باز آمده‌ام

مجد تو جاودانه زنده است

تابستان گیسوی بلندت جدولی‌ست

و پرچین از بوته‌های خار.

وطن کوچک ما گم شد

وطنی که چهره‌ات مرزهای اوست

و آغازش، صدای من

وطن کوچک ما گم شد

میان آینه‌ها و نقش‌ها

و جعبه‌ی رنگ.

دلم در او و تبعیدی اوست،

و در دامنه‌ای بلند خیره به او.

*

قطره‌ای نور در آسمانی از خستگی

خانه‌ای با دیوارهایی از گُل بادام

خانه‌ای برای شب‌زنده‌داری‌ها

نجوایی که نسیم می‌آورد

از صحرای خواب

رازی افشاشده میان ذهن من

و لایه‌های حریر.

چشمان تو

با اندوه پیوند دارند

وقتی به رنگ‌ها

نام غم می‌افزایند

و دلداری مانند وطن را.

*

روزگارم بد است

ببخشاییدم

که به مرگ رغبت دارم

نام‌ها از اشیا گریخته‌اند

همان‌گونه که اشک از چشمان

و نان

شعر شده است

و ترس، خانه.

و دلتنگی

کالایی قاچاق روی پیاده‌روها

نور زناست

و برف ننگ

و جنگ، گل آیندگان

و گذشته‌ها، گلدان.

*

ای یار!

جز تو گواهی نیست

تا هر چیز را آن‌گونه که هست بنامی

و جز انگشت کودکان

چیزی نمانده است

تا اگر گرسنه شدند

آب را آب بنامند

و گرسنگی را… کبریا.

(«فوّاز عید»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

حلیمه

از وقتی که شش گلوله

ارمغان پایش کردند

حلیمه می‌لنگد.

وقتی که برای فروش سبزی

به بازار می‌رود

وقتی که به خانه باز می‌آید

وقتی که کودک مجروحش را

به مخفیگاه پزشک می‌برد

وقتی که برای چشیدن غذا

به آشپزخانه می‌رود

وقتی آجری می‌آورد

برای سنگری شتابزده

وقتی از دود و گاز و غرش تفنگ می‌گذرد

وقتی که با تنی رنجور

زیر باتوم بازجو به خود می‌پیچد

حلیمه می‌لنگد.

خدایا!

کدام یک از حاکمان عرب

چون حلیمه

راست‌قامت است و

پا بر جا؟

(«مرید البرغوثی»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

بیست و سه گل

تقدیم به شهید «ام‌احمد[۱] صیام» از محله‌ی وادی‌الجوز در قدس

بارانی نرم و سبک

و فضایی که روی سنگی عاشق و لجوج می‌جوشد

کبوتران «الجلیل»

اندوه خود را زیر سقف پاییز گسترده‌اند

ای دخترکان شبنم!

«ام‌احمد» بر پیاده‌رو افتاده است

چون گلی که کتاب شهیدان را می‌آراید

چه کسی این خون را بند می‌آورد؟

چه کسی شادمانی اشک‌آمیزش را

به نان بدل می‌کند؟

برای بیست و سه گل

و هر کدام، یک نان.

بیست و سه گل

و مرگی که چونان طعم شبنم بر ما گواراست

و «جوز» دره‌ای ژرف دارد

که «ام‌احمد» کلید خود را

در آن پنهان می‌سازد

و بیست و سه گل

و خورشیدی از ارغوان

گنجه‌های خود را برای کبوتران روشن می‌کند

و دوشیزگان ابر

عهدنامه‌های خود را

با تمام کشتزاران قسمت می‌کنند

ای دخترکان شبنم!

«احمد» اندوه رشیدش را

اینگونه بالا می‌برد

و فریاد می‌کند:

ای ایستادگان بر پیاده‌روهای بی‌طرفی!

خون مادر من می‌گوید:

هر تفنگی که روز را به قدس رهنمون نشود

لیمویی مردود است

در آزمون فصل‌ها.

بیست و سه گل

و تمام طاووس‌ها سرگرم اشغال آیینه‌ها

و کاخ‌هایی آراسته به گیاه گناه

و نفت

در سینه‌ی روسپیان لانه ساخته است

و هیچ کاری برای قربانیان نکرده‌اند

جز یک دقیقه سکوت!

بیست و سه گل

جشن شادمانی دارند

کشتارها پیوسته است

و دلاوران عرب

خونشان به جوش نمی‌آید!

کجاست آن همه هیاهو

بیست و سه گل‌اند

و هیچ سربازی گسیل نمی‌شود

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست!

(«صالح هوّاری»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

وطن اسیر

آنکه در فرودگاه

خاموش می‌کوچید

دسته‌گل شکست را

بر بار من افزود

آنکه می‌کوچید

جز اندوه

از من چیزی نمی‌دانست

[…]

(«محمّد القیسی»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

جانم جانم وطنم!

جانم جانم وطنم!

ای آغاز امیدی کشنده

و آغاز رنج.

پس از کوچ من در تو

پیش پای تو پیاده می‌شوم

تو را نمی‌بینم

تنها باز می‌آیم

می‌گویم: شاید…

و می‌دانم که نزدیکی.

خیره می‌شوم

رخسار تو را آماج خواب‌های منوّر می‌بینم.

رحم کن و پدید آ

یا چیزی، کورسویی، چهره‌ای شبیه به من، بگذار

تو که در پیوند بخیل نبودی

از من دل نکن وطنم

که اینجا سیم خاردار در کمین من است.

اینجا نگهبانان گشت

بازرسی‌ام می‌کنند

و مرگ آنجاست.

جانم جانم وطنم!

زخم خونریزم پیش از من

راه افتاده است

و با خودم می‌گویم: تو را خواهم دید.

وطنم!

ای خاکی که در شب نیرنگ

شقه می‌شوی

و بامدادان

خبرگزاری‌ها پخشت می‌کنند

تکه‌تکه.

ای چشم سرشار از خواب‌های سیاه

اگر بیرون روم

چون اشک می‌روم

چون آب

یا نوید آب.

ای خاکی

که هر جمعه

هفت روزم گرسنگی می‌بخشی

و من با کوچه‌هایت

از رازهای ممنوع پرده برمی‌دارم

و میان پدران و پسران

مرزی از شمشیر می‌سازی

میان شکست‌خورده و بازگشته.

من لب تشنه

آب را بشارت می‌دهم

من در تو زخم را پوشیدم

و وعده‌های فقیران مرا می‌پوشد.

جانم جانم وطنم!

در این بامدادان

به رغم زخم می‌آیم

خاک به خون خفته‌ی تو در رخ من

امّا می‌آیم.

پشت سر

کشتی‌ها را آتش زدم

کشتی‌هایی که دریای تیه‌مان بخشیدند

و به سویت آمدم

بانگ برداشته در کوچه‌ها؛

وطنم! به نام فقیران دلتنگ

کاری بکن

که من زخم خورده‌ام

از تمام نیزه‌های خویشانم

در تمام میدان‌ها.

من که گوشتم

میان دندان‌های پراکنده در شهرها

تکه‌تکه شده است

در شادی آینده گرد می‌آیم

و روشن می‌شوم.

زخمم با فقیران

یکجا گرد آمده است

و فرمانم می‌دهد

و روشن می‌شوم

و می‌جنگم

تا تو وطنم شوی

وطنم!

(«احمد دحبور»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

زندانی و ماه

در آخر شب، زیر پُل کوهساران دیدار کردیم

از زمانی که بازداشت شدم، و تو بهتر می‌دانی که چرا

آیا از آن رو که ترانه از عطر پرتقال

و از سرکشی و خشم، دفاع می‌کند

قرنفل آوازخوان را، در شنها دفن کردند؟

ما دو عَلَم بر تندیس ابرهای مغزپسته‌ای گونیم

آیا محکومیم به عشق، و به رنگی نغمه‌گر؟

همه‌ی شبهای سیاه در ترانه‌هایمان،

چون قربانی‌ای فرو می‌افتد.

و روشنایی، شب غمها و زندانم را می‌نوشد

پس بیا، قصه‌ی ما همواره بقیه‌ای دارد!

با زندانبان، آنگاه که ترا می‌بیند، از عشقی کهن

سخن خواهم گفت

و ای بسا که سخن، ما را به آنجا کشد که بهای ترانه‌هاست

اینک منم دربند، ستاره‌ها را درمی‌ربایم

و اوست که، آزادوار، از دود سیگارم

و از زنجیرها و خموشی

دانه برمی‌گیرد!

هویّت ما میلیون‌ها شکوفه بود

ما در خیابان‌ها جشنواره بودیم

باد منزلگاهمان بود،

و آوای محبوبم بوسه‌هایی،

و من وعده‌گاه بودم

لیکن آنان از شهرهای قدیمی آمدند،

از اقلیم‌های دود

تا آنها را از شریان‌هایم درکشند

من فضا را در آغوش گرفتم

مرگ با میلاد در میهن نیمه خدایانه‌ام

توأمانند

روزی خواهیم مُرد که نقش‌ها

بی‌نیاز از درختمان سازند

و بال‌های بلبلان، در بازارها بفروش رسد.

و من در هیاهوی فردا ناپدید خواهم شد، و باران را به رؤیا خواهم دید.

و با آن سبزه‌رو از طعم زنجیرها سخن خواهم گفت

و خواهم گفت: وعده‌گاهمان ماه است!

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

به فکرِ دیگران باش

در آن هنگام که صبحانه‌ی خود را مهیّا می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[سهمِ کبوتران را فراموش مکن.]

در آن هنگام که در گرماگرمِ کارزارهای خود هستی، به فکرِ دیگران باش.

[صلح‌طلبان را فراموش مکن.]

در آن هنگام که بهای آب را می‌پردازی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که شیرخواره‌ی ابرند.]

در آن هنگام که به خانه، خانه‌ی خود، برمی‌گردی، به فکرِ دیگران باش.

[ملّتِ چادرنشین را فراموش مکن.]

در آن هنگام که پیش از خواب، ستاره‌ها را می‌شماری، به فکرِ دیگران باش.

[کسانی هستند که جا برای خواب ندارند.]

در آن هنگام که خود را با استعاره‌ها آزاد می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که حقِّ سخن‌گفتن ندارند.]

در آن هنگام که در فکرِ دیگرانِ دور هستی، به فکرِ خود باش.

[بگو: کاش شمعی در تاریکی می‌بودم.]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹)

***

فراتر از میراث خون

[…] بگذار بگویم که ما

از زمین که در آستانه‌ی نابودی است

فراتریم

و سیاره‌هایی

که به وقت مرگ

سیاره‌ای در کنار خود نمی‌یابند

اما…

چه کسی چشمان تو را

از آنچه در اوست

بازپس می‌گیرد

و خون تو را

از ذهن شریان‌های من می‌زداید

چه کسی

حنجره‌ات را

از فریادهای مدامش

پاک می‌کند

و آوازها و دست‌های مرا

از خواب و خیال جنون‌آمیزی

که به نرگسِ زندگی دارند

باز پس می‌ستاند؟!

جنگلی، بر سرِ برزن

بیابانی، در میدان

برف، بر گنبد پارلمان

غاری، در خانه

و گودالی در سرم

برای خاطرجمعی گلوله‌ها

و قاه‌قاه ژنرال‌ها-

افق را موش‌ها می‌جوند

و سرمای قمری‌های بی‌رنگ.

دریا را زیردریایی‌ها به نیش می‌کشند

و ناوها از شکوه آبی‌اش می‌کاهند.

رودی، از جسد شناور

مقصدش را می‌پرسد

و به گمگشتگی خویش می‌رسد

و عقابی، از آخرین قلّه‌ی خود

التماس‌کنان می‌خواهد

که پیش از رسیدن باغ‌وحش

با او پرواز کند.

مهاجمان فلزی

برای شکار سحرگاه

به زیر پنجره‌ها گرد می‌آیند

خودکامگان

در کمین رؤیاها

درون غنچه‌ی گیتار می‌نشینند

و جنین‌ها را

به کشتن مادرانشان بر می‌انگیزند

همه‌چیز آماده است

تا تو آسان به گردشگاه برسی

و نظاره‌گر تجاوز به دخترکی باشی

از پنجره‌ی کالسکه‌ات

یا از روی شانه‌ی پاسبان‌ها

یا کسانی که از دو جنگِ پیش

جا رزرو کرده‌اند

همه‌چیز آماده است

دالان‌های مخفی برای قاتلان

گورهای دسته‌جمعی برای قربانیان

که آدمیان به تاریکی سرازیر می‌شوند

عریان از نام‌های ساده‌شان حتی

همه‌چیز آماده است

برای شکار زمین

و کندن پرهایش

و لجبازی با خروس‌ها

همه‌چیز آماده است

برای غلتاندن بلوط‌ها

به سوی پوکی سبزه‌زار

و تازاندن اسب‌هایش

به سرزمین نعره‌ی گاوان و گوسفندان

و تبدیل پناهگاه‌ها

به معدن‌های زغال.

با ژنرال که راهی جنگ است

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که باز نگردد

با قاتل که به سمت جنایت می‌رود

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که پیش از رسیدن بمیرد

با ترانه که به سمت کولی‌ها راهی است

دست می‌دهم

و آواز می‌خوانم

تا حنجره‌شان از تانک‌ها پاکیزه بماند

با خودم دست می‌دهم

تا به شعر اطمینان دهم

که تنها نیستم

آقا!

آقای خوب!

ای که اسیر خوش‌قلبی خویشی!

آقا!

گلوله –نجواکنان- می‌گوید:

شلیکم کن

آقا!

آقای خوب!

ای که عصیان فرزندانت

در فراسوی اقیانوس‌ها

بر دوش تو سنگین است

شلیکم کن

و رؤیاهای مدام را

ارمغان ترکش‌هایم کن

رؤیای دیدن پنجره‌هایشان

-در حال پرواز-

رؤیای دیدن پاره‌های تنشان

در حال شتک‌زدن بر دیوار افق

آقا!

آقای خوب!

شلیکم کن

پیش از آن که باروتم نم بکشد.

(«ابراهیم نصرالله»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

عبور

خیابان در صدای تو می‌گذرد

و گل‌ها

سجده می‌برند

برای پیامبری

که در بیداری

از چشم‌های سیاه

و اندوه ابدی گریزان است.

چرا گل‌ها را یارا نیست

که سرم را ببرند؟

چرا صحرا را یارا نیست

که از پایم در آورد؟

چرا از صدای من

باران می‌بارد؟

و از سکوت من

درخت می‌روید؟

و تو ای کبوتر سپید من

بادبان افراشته‌ام

از خدا تا مرگ

چگونه از پای افتاده‌ای

پشت پنجره‌ی من؟

چرا سیب رایحه‌ی مرا

از خانه می‌دزدد؟

مادرم!

من با قهوه‌ام نور نمی‌نوشیدم

مبادا بازوی داسم

نافرمان شود

و آنگاه مرا از خیمه‌گاه شام بتارانند

و از شمشیر آخته‌ی چریک.

ای وطن

اگر صدایم از پایم درآورد

شمشیرم روی لبان من است

ای وطن، اگر خانه‌ام به من خیانت کرد

شمشیرم در دستان من خواهد بود.

ای حیفا

چشمان من به خواب نرفته

و گریه نکرده‌ام

تو چرا از خواب می‌آیی

بیا که با دریا

قهوه و نور بنوشیم

دریایی که از اندوه من

تا شرق گسترده است

و تا ریشه‌ی درختان

و در خاطر ساعت

ماه به سوی تو می‌آید

و میلاد شرقی تو را

در جنس زمین

و در زهدان تفنگ

و درخت می‌کارد.

در خاطر گل‌ها

ستاره‌هایی منفجر می‌شوند

و دست‌های من

تندیس‌های اسطوره‌ای را

در می‌نوردند

دست‌های من

باروهای شام را در می‌نوردند

و تبعیدگاه را.

من مردگانتان را زندگی بخشیدم

و دیگر هیچ خدایی

از سنگواره‌ها بیرون نمی‌آید.

تاریخ تندرها

در خاطر زیتون‌زاران است.

پس چرا

تولد سربازان را

با خون سوخته جعل کردید

و چرا عصای موسی

در فراسوی مرزها

چوب ماهیگیری شد؟

و چرا خورشید

بر تخم گل و افعی می‌تابد

حال که

در خاطر روزنامه‌ها

جز چکمه‌ی سلاطین

و دژخیمان

رد پایی نیست.

نو را با آتش و آب یگانه کنید

تا من از این غبار خارج شوم

چون ستاره‌ای

که در شرق می‌درخشد

و روز را درنوردم.

یگانه کنید

تاریخ هجرت مرا

از زمین تا برق

تا درهای هتل.

یگانه‌ام کنید

با خون سوخته

و رؤیایی که در زمین

سنگر می‌شود.

من از میلاد شرقی تو

به آتش هجرت کرده‌ام

آتش که در جنس سنگ

فلسطین و کودکان ابابیل

و گلوله زنبق می‌شکوفاند

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با روزهای سال

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با نام ماه‌ها

که من تاریخ پیشگویی را

با تاریخ عبور جا به جا کرده‌ام.

(«عمر رشراش»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ترانه‌ی زنگیانه

در پس لبان بسته‌ام

در پس سیاه چشمانم

و نگاه سوزانم

بامدادی است

و چوبه‌ی دار.

بگذار که جلاد

قلبم را

با خنجرش

هزار پاره سازد

بگذار با ابر سیاهش

گونه‌هایم را بنوازد

بگذار آواز خون‌خواهی را

– حتی-

از ترانه‌هایم برباید

اما تلخ‌تر از همه

ترحم شماست

ای جهانیان!

ترحم نمی‌خواهم

مرحمت زیاد!

(«سالم جبران»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

گاهی

گاهی

که ترانه‌ای می‌شنویم

گمان می‌بریم

که آوازخوان

از روی نوشته‌های شخصی ما

می‌خواند

گاهی

که خبر کودتا می‌شنویم

گمان می‌بریم

که ما را آماج گرفته‌اند

تا بیرون و

دیگرگون شویم.

گاهی

که می‌شنویم

موج به صخره‌ها می‌کوبد

گمان می‌بریم

که هنوز

بر سیاره‌ی ما دریا هست

گاهی

گاهی

گمان می‌بریم که هستیم

در بخش‌های خبری.

(«محمد الاسعد»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ورود به حالت ابر

(۱)

به حالت ابر در می‌آیم

به درون می‌آیم

بی‌جامه‌ای شایسته

بی ترانه‌ای بر لب

که برای گیسوی دلبرم بسرایم.

آب‌ها نیلی است

چشمان تو سیاه

دستان من تهی

و فضا سربی است

شن‌ریزه‌ها زردند

به تیرگی رنگ‌ها در می‌آیم

به رنگین‌کمان

از دروازه‌ی سرود…

(۲)

جهان

به هیأت زنی در می‌آید

پیش روی آینه‌ای عتیق

بسته به پنجره

لذت خود را می‌آراید

نظّاره‌گر دریا

به آسمان نگران

و فضا آماده‌ی شکستن است

آماده‌ی گریه

آماده‌ی گنجشک

و شیهه‌ی زنده

گسترده است

چون رؤیای تهی‌دست

اما تنگ حوصله

که جز گام‌هایت را بر نمی‌تابد…

(۳)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌آیی

از دروازه‌ی سرود

جهان را می‌بینی

که هیأت چراغی کُشته

به خود می‌گیرد

نه گلی بر دیوار

نه گلی در دستان کوچک

نه گلی در دفتر دانش‌آموزان

نه گلی در پرواز

چون جامه‌ی فرشتگان

که از حنابندان می‌آیند.

(۴)

به مشامم نمی‌آید

جز بوی باروت

و صلح گمشده

لابه‌لای سخن

و جز گلوله

بر پیاده‌روی فریب و دروغ.

می‌دانم

گل مسین را یارا نیست

که میخک را از پای بیندازد

چه سپید و چه سرخ

یا هر چه…

(۵)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌‌آیی

از دروازه‌ی خردسالی‌ها

جهان را می‌بینی

که هیأت ترانه به خود می‌گیرد

دوستدار شادی

که خردسالی‌ها اصلند

و ما رونوشت

خردسالی‌ها هوا

ما غباریم

خردسالی‌ها جویبار

ما پاره‌سنگ

که تو صدایی

و من گلویی لبریز

از احتمال باران…

(۶)

به حالت ابر در می‌آیم

و با حسی پراکنده

گوش فرا می‌دهم

به شکستن ابر

بر ساختمان‌ها و برگ درختان

گوش فرا می‌دهم

با ترکش‌های شعرم

به این روبوسی پنهان

میان ابر و گل

میان ابر و این مکان

میان اینجا و وطن…

ابری خاکستری

و پالتویی شفاف

که باد بر تن دارد

و به رخت‌آویز زایش می‌برد

و می‌کوچد…

(۷)

فردا روشنی می‌بارد

و دست‌ها را حنا فرا می‌گیرد

مرکب‌های غمگین تو می‌آیند

و از شب شهر

پرسش و اندوه می‌سازند

و جویباری از شادی‌های تلخ

و گیسوانت

بر تن شن‌زار موج می‌زند

چون باد از شمال

سرشار از رؤیا و هیاهو

آنگاه شب تو یاسمن می‌پوشد

و بر شال قرمزت

تاکستان می‌روید.

رودخانه‌ها

چه عاشقند بر رنگ آب‌ها

من گام‌های خسته‌ام را

به سوی تو برداشتم

راه افتادم

راهم را حس کردم

بوته‌ای

به خستگی‌هایم پاسخ داد

در این دوردست

واحه‌ای

در کویر آشیان کرده است

چشم به راه سپیده‌دمان

اینجا

نخل عشق باریده است

و قلب را

به فریادها بخشیده است

اینجا

بر این لبه‌ی تاریکی

بهار غنوده است.

(«نظیم ابوحسان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

کودک و اردوگاه

در خیمه‌گاه

پسرک تمرین می‌کرد

چگونه تانکی را

با سنگ از پا درآورد.

چگونه دندان بر ماشه‌ی سال و ماه بفشارد

و اندوهش را

رو به دشمن ترسان نشانه کند

پسرک ترسی نداشت

و فارغ از سر بود

پروانه‌ها در دلش مقیم

آتش ستاره‌ها در او

تا جایی که از مدار

سرشار بود.

این کودک شگفت

در دل خطر می‌گشت

در ابرهای دور

به جست و جوی خود.

پیاده‌روی خیمه‌گاه

در شوق پسرک به مرگ

و در انبوه دود

شناور بود

پسرک بین واقع و ناممکن

دو تا شده بود

نیمی خدا و نیم دیگر بشر.

وقتی نوای بامداد فرو می‌ریزد

و ترانه‌ها نادیده می‌شوند

و سیل باران گسترش می‌یابد

پسرک ماه

به عشق دخترک پاسخ خواهد داد؟

دخترک در حزن

با او برابر بود

در عمر نه

سه سال بزرگتر بود

سه کشته بیشتر داشت:

پدر، خواهر و پسرعمو.

پسرک تمرین می‌کرد

که گُل در دست بمیرد

گلی از خاک خردسالی‌ها

و کبوتر بر لب

کبوتر کوچک خزان‌سالی‌ها

پسرک می‌اندیشید

چه زیان دارد

وقتی که می‌میرد

به پرهای ترانه‌ای در توفان بیاویزد

و به عطر شبانگاهی زیبا

که از خاطره‌ی عکس‌ها می‌ریزد؟…

(«ولید منیر»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

فصل کوچ

بانوی من

در نخستین کوچ

کوچک بودیم

و نمی‌فهمیدیم.

هجرت

ما را از دانه‌ی گندم ربود

و باد را یارا نبود

که موج را از پا بیندازد

آنگاه

وطن عزیز

به پشت کودکان افتاد

کوه کرمل خاموش و غمگین بود

با دو چشمان وسیع و باز

و می‌دانست که

شب فراز آمده

فرو خواهد رفت

من در چشمان او می‌دیدم

آسمان وطن پر از ستاره بود

قسم می‌خورم

که نمی‌دانستم

که وطن یعنی چه؟!

اما عشق را می‌دانستم

و دلم پر از موسیقی.

بانوی من

در دومین کوچم

شام رهایم کرد

بادهای شام بر دروازه‌ام می‌کوبید

اما نگشودم.

غربت از من به ستوه

نام یاران از خاطرم

افتاده بود

اما فاش می‌گویم

درد هجرت را

فقط با شن روان

می‌گفتم

نفس واحه‌ها

و ربع‌الخالی مرا گداخته بود

زبان صحرا را نمی‌دانستم

و گرسنه‌ی دیدن انسان بودم.

بانوی من

هجرت دل را نمی‌فهمد

و چه بسیارند هجرت‌های من

اما من دل را می‌دانم

و عشق را

هجرت وطن نمی‌داند

تاریخ را شاید

اما تاریخ بی‌وطن

چه معنا دارد؟

بانوی من

تو فلسطین منی

گاهی که نام‌ها از یادم می‌روند

برای من تو می‌مانی.

بانوی من

کوچ دیگرم

در روزگاری بود

که با سایه‌ی کبوتر

در صحرا

یکه و تنها

شام را

پشت خود انداختم.

بیروت

عروس جامه‌سپید

و دریا

موجاموج

تا افق می‌رفت

و وطن در پس موج

آه یادم رفت

یکبار پیش از جنگ

ویزایی به من دادند

و من توریست وطنم شدم!

بانوی من

هوای یخی اروپا

می‌گدازدم

اینجا

عشق که نباشد

برف

تپش را باز می‌دارد.

در کودکی

خواب عید و کیک عید می‌دیدم

اکنون

وطن در خواب من است.

(«محمد صبری کتمتو»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

پایان ناپذیر

برای محمود صالح شهید فلسطینی که در پاریس از پا درآمد

بنفشه‌ها پایان‌ناپذیرند

ترانه‌ها پایان‌ناپذیرند

گنجشک‌ها پایان‌ناپذیرند

و برهنگی ملت‌ها پایان‌ناپذیرند

محمود!

تو تمام کودکانی هستی که زاده خواهند شد

تمام باغچه‌هایی که شکوفه خواهند شد

تمام شهیدانی که کشته خواهند شد

و تمام پاریسی که از پا درآمده است.

مرگ، حافظه‌ای قوی دارد

محمود، همه‌چیز را برای ما باز گفت

اما

درباره‌ی مرگ

هیچ نگفت

برای آمدگان از روزگار ناممکن

به روزگاری نهفته در ترکش‌ها

زیرا مرگ به گردن ما حق دارد

و این دوست

در فرودگاه‌ها

ایستگاه‌ها

قطارها

درهای خروج

درهای ورود

و تمام زندان‌های عربی

پرسه زده است.

مرگ

در تمام زندان‌ها

احوال ما را می‌پرسد

و می‌پرسد پاریس محمود را کجا می‌برد؟

او که سرشار از شعر بود

سرشار از وظیفه

سرشار از شبنم و تندر.

محمود

سفیر شهدی بود

که از پرتقال یافا می‌چکد

و پاریس جام این شهید را می‌نوشد

محمود

قاصد کشتزارانی بود

که هم اینک از پرتقال یافا می‌کوچند

و پاریس اینک پوستر اعتراض خود را

بر پوست این شهید می‌نویسد

و به جشن سال نو می‌رود!

(«حافظ علیان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

رفتند آنان که دوست می‌داریم

عقاب به عقاب

غول تاریکی‌شان دِرَوید

شکوهمندی را از ارتفاع دزدید.

آه وطنم

سلامی

از خون گران

بر تو

از آنانی

که سینه‌ریز خونشان

در هوای تو پاشید

دانه‌ی مرجان

گنج مروارید.

رفتند

آنانی که دوست می‌داریم

و اندوه را صدایی نیست

بنگر!

غم‌هایم

بر لبانم سکوت رویانید

الفبا، لب فروبسته

واژگان

– همچون آنان-

کشته، بر خاک می‌ریزند

پیکرهایی مثله

دیگر چه بگویمشان

وقتی خونشان

از چشم و دلم می‌ریزد.

رفتند.

آنانی که دوست می‌داریم

نه زورق‌هایشان لنگر انداختند

نه مرز بندر دورافتاده

چشم کوچندگان را پوشانید.

آه وطن غمگینم

در مهرگان اندوه و مرگ

جام تلخابه راه را تا چند

تا چند

نوشیدی و نوشیدیم.

نه تو سیراب شدی

نه ما.

دل‌تشنه خواهیم ماند

در پای چشمه‌های غم

دل‌تشنه خواهیم ماند.

امّا

تا رستاخیزشان

در بامدادی که به آغوش کشیدند

رؤیای ما خواهند بود

رؤیایی

که نمی‌میرد

و دلتنگی نمی‌گیرد.

(شاعر «فدوی طوقان»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

 

برای مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی اشعار مقاومت شاعران فلسطینی رجوع کنید به:

۱- کودک و توفان (اشعاری از محمود درویش)
۲- برای مردن وقت نداریم
۳- صدای گام‌ها در دهلیز مرگ
۴- فقط یک شب


 

  1. «ام‌احمد» زنی است که برای انقلابیونِ بی‌سلاح، در طشتی سنگ جمع‌آوری می‌کرد. این شیرزنِ قهرمان، در کشتار حیاط بیت‌المقدس در ۸ اکتبر ۱۹۹۰ به همراه بیست و سه گل دیگر به شهادت رسید.
// // ?>


در این شب

در این شب: دیدار

 تصویر یک تولد

 خوابش سبک شد. صدای نفس‌هایش را می‌شنید، گرم و مداوم. نیمه شب بود. به رسم همیشه غلتی و نوازشی و سپس  هر دو آرام به خواب می‌رفتند، اما این بار دستش نوازشگاهی نیافت. چشم‌ها را که از پس شب‌های متمادی به خواب رفته بود به سرعت باز کرد، اما باز هم جای خالی؛ همان جای خالی که این شب‌ها خواب را از چشمانش ربوده بود. از جایش بلند شد و نشست. پاهایش از تخت آویزان شد. هر دو دست را در موهایش فرو برد؛ آیا این کابوس پایانی داشت؟ احساس کرد اگر روزی این کابوس تمام شود، عمر او نیز به پایان خواهد رسید، چون با اتمام این کابوس می‌بایست خلأی بزرگ در درونش پدیدار شود، خلأی به بزرگی نبودن او چرا که آن زمان مطمئن می‌شد که او مرده است پس مرگ خودش نیز فرا می‌رسید.

پیش از این هرگاه در میانه شب بیدار می‌شد تصویر کسی را می‌دید که حتی با چشمان بسته نیز او را فرا می‌خواند. گویی آن لحن آرام و جدی در روز، با تمام وجودش عجین شده بود و شب نیز دعوت خودش را داشت.

فکر کردن به آن معصومیت و جدیت، خسته‌ترش می‌کرد. قرارشان این نبود. یادش افتاد به زمانی که با همان مهربانی همیشگی، دست‌هایش را گرفته بود و در حالی که در چشمانش نگاه می‌کرد، خوابش را تعریف کرده بود، نیمه شب بود.

گفته بود: «نوزاد را به دستت دادم. طفلمان را که در آغوش گرفتی، به راه افتادم. چند باری در میانه راه به عقب برگشتم و نگاهتان کردم. در هر نگاه احساس می‌کردم کودک در آغوشت بزرگتر می‌شود. طناب را که به گردنم انداختند احساس سنگینی نداشتم. نگاهتان کردم»، و دست‌هایش را فشرده بود.

آهی کشید. احساس کرد شاید اگر کودکی از او به یادگار داشت کودک را می‌بویید و این کابوس … اما او کودک را هم با خود برده بود. و حالا، تنهای تنها، چه می‌بایست می‌کرد؟!

دشمن در میان خانه بود. جنگ تمامی نداشت، کابوس تمامی نداشت و تنها دلخوشی‌ات را هم از تو می‌ربودند، به همین راحتی. و این زمانه لعنتی، خیره‌خیره و در سکوت به تو نگاه می‌کند، گویی که این تنها مصیبت توست، و  باید برای آن چاره‌ای بیندیشی.

 مرد شروع کرد به راه رفتن. هستی‌اش را کلافی کرده بود و در این رفت و آمد به دور خود می‌پیچید. چه شب‌هایی که به قصد مبارزه، او را تنها گذاشته بود، اما اینک خودش تنها بود. به ابعاد اتاق نگاه کرد، چقدر اتاق کوچک بود. با خود اندیشید یعنی تمام این سال‌ها اتاق به همین کوچکی بوده است؟ اما نه، وقتی او بود اتاق بزرگ بود به بزرگی تمام هستی‌اش! ولی حالا احساس می‌کرد دیوارهای اتاق هر لحظه تنگ‌تر می‌شوند. احساس خفگی می‌کرد و می‌بایست برای این فشردگی کاری می‌کرد. چشمانش بی‌دلیل به دنبال چیزی به دور اتاق گشت. باید نشانه‌ای از خودش به جای گذاشته باشد. در اتاق وسایل چندانی نبود. چشمانش به سرعت از میز کوچک کنار تخت و لبه پنجره عبور کرد و نگاهش به تصویر روی دیوار افتاد. تصویر درست در مقابل تخت بود. کودک، آرام در آغوش مادر شیر می‌خورد و نگاه مادر با مهربانی او را می‌نگریست. با خود اندیشید چرا از میان همه تصاویر، آن روز این تصویر را در آن مغازه انتخاب کرده بود؟!

اتفاقات آن روز را دقیق به یاد داشت. تمام روز را در کنار یکدیگر بودند، شاد و خوشحال، و جنگ، شاید نبود. نه، بود ولی ضربانش کند شده بود و در پس آن همه زیبایی دیده نمی‌شد. طلوع آفتاب را شانه به شانه یکدیگر در حالی که روی سبزه‌ها بر تپه‌ای نشسته بودند، نگریستند. از مسیر کنار رودخانه عبور کرده و ترانه خوانده بودند و گاهی مسیر را همچون کودکان و یا شاید آهو برگان، یک پا و دو پا پیموده بودند. نسیم نیز تمام این لحظه‌هایشان را با دمیدن روحی دلنشین، پر کرده بود.

و باز اندیشید؛ با وجود این همه زیبایی، هنگام بازگشت از دامنه تپه وقتی به آن مغازه کوچک رسیده بودند، چرا از میان آن همه تصویر، چشمش که به این یکی افتاد جلوی آن ایستاده بود؟

سعی کرد خودش را جای او بگذارد. احساس می‌کرد بعد از گذراندن چنین روزی می‌بایست آن تصویر را انتخاب می‌کرد که دو معشوق دست در گردن یکدیگر همچون دو بال پروانه‌ای کوچک، پیشاپیش صحنه‌ای عظیم از آسمان و کوه، پشت به بینندگان در گوشه‌ای از تصویر دیده می‌شدند. تصویر آنچنان زنده بود که نمی‌شد فهمید نقاش، آن تصویر را برای مخاطبان کشیده یا از چشم آن دو معشوق تصویر کرده است.

وقتی زن ایستاد، مرد با خود فکر کرد که این تصویر چشمانش را پر کرده است اما زمانی که دستش را به سمت تابلوی مریم و فرزند شیرخواره‌اش برد، تعجب کرده بود.

چشمان زن می‌درخشید اما این درخشش با زمانی که روبروی طلوع بوسیده بودش تفاوت داشت. زن با همان درخششی که آن روز برای نخستین بار در چشمانش دیده می‌شد، به او نگریسته بود و گفته بود: «می‌توانیم بخریمش؟ شاید آخر هفته کم بیاوریم ولی می‌توانیم وعده غذای دریاییِ آخر هفته را حذف کنیم. حالم بهتر شده.»

بیمار بود و وضعیت جسمی مناسبی نداشت و این وعده غذای خاص آخر هفته برایش لازم بود. اما با این وجود نمی‌شد از خواستی که چنان شوری در او ایجاد کرده بود به راحتی گذشت.

تصویر را خریده بودند و اکنون درست روبروی او به دیوار چسبیده بود. به تصویر خیره مانده بود. نگاه مریم، فرو افتاده بر کودک، شاید درست همان درخششی را داشت که چشمان معشوق در آن روز. و کودک آرام شیر می‌خورد.

از آن روز درخشش چشمانش متفاوت شده بود. گاهی ابدی می‌نمود و آنقدر نگاهش عمیق و بی‌انتها می‌شد که مرد احساس می‌کرد این چشم‌ها او را با خود به جایی می‌کشاند، جایی که هنوز نمی شناختش.

جسمش هر روز تحلیل می‌رفت اما حرکاتش چابک و نرم‌تر می‌شد. به پرنده‌ای کوچک می‌مانست که روی ابرها راه می‌رود. زمان راه رفتن نمی‌شد حرکاتش را تشخیص داد، در عین چابکی به پری می‌ماند که نسیمی آن را به این سو و آن سو می برَد.

مرد هر شب تا زمانی که در خانه بود با چشمان مراقبش، حرکات زن را دنبال می‌کرد. زمانی که کارهای روزانه تمام می‌شد، زن همچون پرنده‌ای که شاخه‌های خشکیده را از همه جا جمع می‌کند تا با آن خانه بسازد و بارها به سمت آشیانه پرواز می‌کند، از این سو به می‌رفت و همه چیز را سر جایش قرار می‌داد و پس از بارها رفت و آمد درست در همان اتاق کوچک، در لانه‌اش فرود می‌آمد.

شب‌هایی که مرد خانه نبود، پرواز زن را بی‌حضور او در آسمان خانه شان، در آسمان شهر احساس می‌کرد و زمانی که پلک‌هایش خسته می‌شد، او نیز آرام فرود می‌آمد.

همان‌طور که در خیال پرواز می‌کرد و به تصویر می‌نگریست احساس کرد خط نوشته‌ای پایین آن اضافه شده که پیش از این وجود نداشت. با اشتیاق به سمت تصویر خیز برداشت. دست خط او بود؛ نامه معشوق، آنچه در پی‌ا‌ش بود. زیر تصویر نوشته شده بود:

و چون آن زن گفت: «پروردگارا! آنچه در شکم خود دارم، نذر تو کردم تا آزاد شده از دنیا و پرستش‌گر تو باشد …»

پس پروردگارش مریم را با حسن قبول پذیرا شد و او را نیکو بار آورد.

پس مریم بر او آبستن شد و با او به مکانی دور افتاده پناه جست تا درد زایمان او را به سوی تنه خرمایی کشانید …

پس از زیر پای او ندا داد که غم مخور، پروردگارت از زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است. و بخور و بنوش و دیده روشن‌دار و به هر آنکه دیدی بگو: «من برای رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با انسانی سخن نخواهم گفت.» …

و به طفل اشاره کرد. کودک گفت: «منم بنده خدا …»

احساس کرد چیزی در اتاق جریان دارد که پیش از این هرگز آن را نمی‌فهمید. چیزی که شاید پیش از این شب‌های تنهایی معشوق را پر کرده بود. صورتش خیس شده بود. چقدر آرام بود و او به بودنش چه اندازه مشتاق …

کودک هنوز آرام شیر می‌خورد. حس کرد چه اندازه به حضور این کودک محتاج است؛ کودکی پرهیز داده شده از غیر، طفلی مالِ او، طفلی که بی‌گناهیشان را فریاد می‌کرد. فضای سینه‌اش تنگ شده بود و گنجایش قلبش را نداشت. دلش می‌خواست پنجره را باز کند و بر فضای سرد و خفته در ترس و اندوه شهر فریاد بزند و طفل را به یادشان بیاورد. طفلی که برای بالیدنش مبارزه با سیاهی را آغاز کرده بودند اما حالا سیاهی مانده بود و طفل … .

غم راه گلویش را بست. هجوم این افکار رمقش را گرفت. باد خنک بیرون پنجره، حالا تنها بر صورتش زخم می زد. . خودش را روی تخت رها کرد. کاش می‌شد این نفَس آکنده از درد، دیگر از سینه‌اش بیرون نیاید. پلک‌هایش از حرارت تب می‌سوخت. قطره اشکی از میان چشمان بسته‌اش بر گونه‌ها غلتید. احساس کرد معشوق پلک‌های بسته‌اش را می‌بوسد. آرام چشمانش را باز کرد، کودک هنوز شیر می‌خورد.

اتاق دیگر کوچک نبود. نیرویی عظیم آن را از کل این سرزمین خاموش جدا می‌کرد. چند لحظه پس از عبور هجوم تب، روی تخت نیم خیز شد. صورت و تمام تنش خیس بود. احساس کودکی را داشت که پس از مدت زمانی تنبیه و دوری از مادر، از پس آن همه گریه و بی‌تابی، اکنون چنان آرام شده که لبخند می‌زند.

از پس نیروی بازیافته این بار با اشتیاقی بیشتر به گوشه گوشه اتاق نگاه کرد. گویی تمام وجودش چشم شده بود تا قطره آب حیات بخشی را بیابد. گم گشته‌اش پیدا شد. دفترچه کوچکی روی میز کنار تخت بود. دستان بی‌رمقش را روی میز سُر داد و انگشتان یخ زده‌اش چون به دفترچه رسید جان گرفت. گرمای حضور معشوق در آن جریان پیدا کرد و به قلبش رسید. دفترچه را برداشت. حس کودکی را داشت که از ویرانی کاشانه، جان سالم به در برده و اکنون تنها یادگار مادر مرده‌اش را به سینه می‌چسباند و اشک می‌ریزد. احساس می‌کرد عزیزترین و مقدس‌ترین شیء جهان را در میان قلب و دستانش گرفته است. دلش نمی‌آمد دفترچه را باز کند. باید برای گشودنش مناسکی را می‌پیمود.

این عزیزترین شیء جلد قهوه‌ای پوسیده‌ای داشت و برگه‌هایی که با نگاه کردن از کنار دفترچه، چروکیده و چین خورده به نظر می‌رسید. برگه‌هایی خیس خورده احتمالا از اشک، و اکنون در این شب بر این چین خوردگی‌ها افزوده می‌شد.

دفترچه را محکم به سینه چسباند و سپس بوسید. با انگشتانش به آرامی آن را لمس کرد، چونان انگشتی که سحرگاهان بر گونه معشوق گذر می‌کند تا او را بیدار کند. دفتر چه را از میانه گشود. در ابتدای صفحه پیش رو اینگونه نوشته شده بود:

آنگاه که به آن زن گفتیم: «کودکت را شیر ده و به آب انداز و مترس و غم مخور که ما او را به تو بازخواهیم گرداند.»

نوری از پنجره به صورتش افتاد، گویی کسی صدایش زده باشد. همانطور که روی تخت دراز کشیده بود رویش را به سمت پنجره گرداند. دستش را به سمت  پنجره به حالت دعا بالا گرفت به گونه‌ای که گویی ماه در گودی دستش نشسته باشد. همانطور که به ماه نگاه می‌کرد به "او" خیره شده بود و گویی از نگاه او همه این شب را می‌دید؛ تصویر دو معشوق که با هم رو به هستی ایستاده و به عظمت آن می‌نگریستند، تصویری که با درخشش چشمان مادر و رؤیای چشمان به خواب رفته کودک، یکی شده بود. تصویری که آن روز نفهمیده بود اما در این شب شاید کم‌کم داشت می‌فهمید.

شب در حال عبور بود. احساس می‌کرد رمق از دست رفته‌اش باز می‌گردد. شوری در وجودش جوانه زده بود که قلبش را گرم کرد و در دست و پایش به امید تبدیل می‌شد. احساس کرد معنای مبارزه را تازه فهمیده و برای طلوع فردا لبریز از اشتیاقی وصف ناپذیر است.

همانطور که دستش به سمت آسمان بود احساس کرد ماه در حال حرکت در آسمان، کم‌کم از نوک انگشتانش عبور می‌کند. تنها نسیمی لازم بود تا ماه را از سرانگشتانش در آسمان رها کند. عشق تمام آن سال‌های معشوق را تازه می‌فهمید. چیزی که مال او بود و نبود، در آسمان آرام رها می‌شد.


در این شب: ملاقات

بادی سرد از میان بوته‌ها زوزه می‌کشید و نزدیک می‌شد؛ گویی صفیر گلوله‌ای که به انسان نزدیک می‌شود و  با تمام وجود می‌توان احساس کرد که کجا را نشانه گرفته، ولی چنان نزدیک است که تنها می‌توان به انتظار رسیدنش نشست.

تاریکی همه جا را فراگرفته بود. اصلا نمی‌دانست چه مدت در آنجا و با  آن حال روی زمین افتاده است. تنها حس می‌کرد رطوبتی سرد همه بدنش را دربر گرفته؛ رطوبتی که با وجود کرختیِ بدنش، دیگر حتی نمی‌دانست به خاطر زمین گِل آلود است یا خونی که از بدنش رفته. برایش چندان تفاوت نداشت، چرا که سنگینی چیزی را بر بدنش حس می‌کرد که در واقع زیر آن مدفون شده بود. حالا که نمی‌توانست تکان بخورد چه تفاوتی داشت که بفهمد کجای بدنش زخمی شده و چه مقدار خون از بدنش رفته است.

همه جا تاریک بود. شب، همچون بختکی بر روی او افتاده بود و کم‌کم احساس می‌کرد که فشار حضور این بختک، نفس کشیدنش را متوقف خواهد کرد. از وقتی چشم بازکرده بود سیاهی بود و سیاهی. شاید چند ساعت یا چند روز همانجا افتاده بود اما از بوی بدی که به مشام می‌رسید می‌شد حدس زد سنگینی وزنی که بر او افتاده، جنازه هم‌رزمی است که طی چندین روز متعفن شده است.

دهانش خشک و نفسش بویناک شده بود. گلویش از التهاب می‌سوخت و بقیه اعضای بدنش را دیگر حتی حس نمی‌کرد. خواست تکانی به خود بدهد اما نتوانست. به رو، بر زمین افتاده بود و صورتش بر روی گل و لای قرار داشت. شاید اگر رویش به آسمان بود اوضاع کمی بهتر می‌شد. آسمان، همیشه برایش پر از خاطره بود از کودکی تا همین … شاید چند شب پیش که درست نمی‌دانست چند شب از آن زمان گذشته است. زیر همین آسمان نامه نوشته بود. زیر همین آسمان احساس کرده بود ماهی که او را نگاه می‌کند به معشوق نیز نظاره کرده است، و درست زیر همین آسمان حس کرده بود چقدر به یکدیگر نزدیکند و زمین که چه خوش خیال فکر می‌کند با فاصله‌های زمینی می‌تواند نزدیک شدگان آسمان را از یکدیگر دور کند.

آسمان را نمی‌دید اما یادش به آن روز افتاد. گوشه اتاق نشسته بود و چیزی، شاید شرم، شاید حضور دیگران یا شاید … نگذاشته بود که روبروی او بنشیند. دوستش داشت، از دیدنش سیر نمی‌شد، اما در این فضا مجال تماشا نداشت. دلش تنگ شده بود، لَک زده بود برای یک لحظه به تماشا نشستنش، ولی نمی‌شد. لبخندی زد، یادش به پسر بچه‌هایی افتاد که برای دیدن غیر مستقیم کسی، آینه را به گونه‌ای در دست می‌گیرند که عکس او در آینه نقش ببندد.

عاقبت، کاری را که می‌بایست انجام می داد به سرانجام رسانید. معشوق بیرون اتاق نشسته بود و سخن می‌گفت، اما نه، ترانه می‌خواند. کودکی که در چند قدمی در نشسته بود به معشوق او نگاه می‌کرد، کودکانه و صمیمی. از گوشه اتاق، چشمش را به چشم کودک دوخت. معشوق به تمامی در چشم کودک نشسته بود. تمام وجودش تماشا شد، مهمانی مهیا بود.

چشمانش را که بسته بود، بار دیگر باز کرد. درست در چند قدمی صورتش که تا نیمه بر خاک بود، چشمانی می‌درخشید. چشم‌ها از آنِ دوستی بود که معشوق او را دیده بود. چشمان دوستی که حالا باز مانده بود رو به افق، و نور درخشنده‌ترین ستاره آسمان در آن می‌درخشید؛ برقی به درخشش چشمان معشوق.

نگاهشان کرد. گویی زنده بودند و تا انتهای عالم، هستی در آنها موج می‌زد. آسمان به تمامی در چشمانش نشسته بود. همانگونه که آن روز معشوق را در نگاه کودک دیده بود،  به چشمان دوستش خیره شد. لبخندی زد. قطره اشکی از گوشه چشمان معشوق بر گونه‌اش غلتید.

آسمان می‌نگریست.

 

// // ?>


معرفی کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است»

مؤلف: مارچلو دِ اورتا                    مترجم: حمید زرگرباشی     ناشر: نقش خورشید، چاپ دوم، ۱۳۸۰

5a1a92b19b21313f86ee4709fbad7ebc

******************************************************************

خانه‌ات را توصیف کن

«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل!

[…] وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!

من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»

******************************************************************

کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است» مجموعه‌ی شصت انشا از نوشته‌های دانش‌آموزان یکی از دبستان‌های شهرک فقیرنشینِ «آرزانو» در جنوب ایتالیا است که معلم آنها، «مارچلو دِ اورتا»، در طی ده سال تدریس، آنها را از میان صدها انشا انتخاب کرده است. در این کتاب با نوشته‌های کودکان محرومی مواجه می‌شویم که هر یک در انشای خود، صادقانه دنیای پیرامون و شرایط دشوار زندگی‌شان را توصیف کرده‌اند؛ نوشته‌هایی که با بیان لطیف و گاه طنزگونه‌ فقر، فساد و بی‌عدالتی در جامعه را به تصویر می‌کشند و ما را با مسائلی مواجه می‌سازند که اغلب آنها را نادیده گرفته و یا به دست فراموشی سپرده‌ایم؛ مسائلی که به ما مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی‌مان را یادآور می‌شوند.

******************************************************************

آیا تا به حال در بیمارستان بوده‌ای؟ احساسات و برداشت‌هایت را شرح بده.

«من خودم هیچ وقت در بیمارستان نبوده‌ام، منظورم خودم است.اما به خاطر کسی دیگر آنجا بوده‌ام که مادرم باشد.مادرم شب‌ها حال شکمش خب نبود در تابستان.آن وقت گفت کمک، کمک.اما پدرم نمی‌توانست رانندگی کند و در تمام ساختمان هیچ آدمی نبود.آن وقت پدرم دور خانه می‌گشت و نمی‌دانست می‌بایست چه کار کند.بعد به این فکر افتاد که به یک بیمارستان در ناپل تلفن کند تا آمبولانس بفرستد، اما بیمارستان اولی گفت که هیچ ندارند.آن وقت پدرم به بیمارستان دوم تلفن کرد و این هم نداشت.و همینطور که از خشم مانند دیوانه‌ها فریاد می‌زد، آنها گفتند که به یک بیمارستان خصوصی تلفن کن.بیمارستان‌های ناپل همه زیر چتر کامورا (= مافیا) هستند، این را کانال ۲۱ گفته است.این طوری وانمود می‌کنند که انگار هیچ آمبولانسی آن‌جا نبود تا آدم به خصوصی‌ها تلفن کند که چند میلیون می‌گیرند که یک نفر را حمل کنند که در جا می‌میرد!

اما ما نمی‌توانیم چند میلیون فراهم کنیم و پدرم کف خیابان است و مثل دیوانه‌ها فریاد می‌کشید که یک نفر صدای او را بشنود.یک نفر سرش را بیرون کرد که آن روبرو زندگی می‌کند و گفت، نترس، من می‌برمش.او مزارچیای قاچاقچی بود، اما با این حال خوب بود.بعد او مامان را به گالدالِلّی برد.من هم آن‌جا بودم.در گالدالِلّی همه خیلی یواش کار می‌کردند و همه سؤال می‌کردند و مادرم از درد، مار در شکم داشت.آن‌وقت مزارچیا گفت: «آخر این سوزن لعنتی را به این زن می‌زنید یا می خواهید صبر کنید تا بمیرد؟» وآن وقت به او سوزن را زدند.اما جا نبود، بعد او را در راهرو خواباندند با سوزن تویش.

یک هفته تمام از او دیدار کردم.در گالدالِلّی همه چیز کثیف است، هیچ چیز را نمی شویند، شب‌ها سوسک روی تخت خواب!شب ها پرستارها خوابند…!

اما بدتر از همه پرستاری بود که همه می‌لرزیدند وقتی که او می‌گشت.پدرم گفت اگر او را در خیابان ببینم زیر چرخ لهش می‌کنم، با این که نمی‌توانم رانندگی کنم!

در گالدالِلّی بهتر است که آدم بمیرد.»

******************************************************************

چاپ این کتاب در سال ۱۹۹۰ باعث برانگیخته‌شدن خشم و مخالفت بسیاری از کسانی شد که در وضعیت نابه‌سامان شهرهای جنوبی ایتالیا دخیل هستند و افراد زیادی از این معلم به دادگاه شکایت بردند. در نهایت تلاش‌های پشت پرده‌ی مافیا باعث شد که مارچلو دِ اورتا از شغل خود اخراج شود اما هیچ‌یک از اینها باعث نشد که پیام دادخواهیِ دانش‌آموزان کوچک او به گوش مردم دنیا نرسد.

شاید در نگاه اول باورنکردنی باشد که در قلب اروپای مدرن و ثروتمند، در ایتالیای رؤیایی، چنین محرومینی وجود داشته باشند اما این کودکان به ما یادآوری می‌کنند که فقر، تبعیض و بی‌عدالتی محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست بلکه میراث بی‌توجهی ما به مسئولیت‌هایی است که اخلاق و انسانیت بر دوش تک‌تک افراد جامعه نهاده است.

اما آنچه این کتاب را ستودنی می‌سازد آن است که با وجود تمام واقعیت‌های تلخ زندگی این کودکان، آنها خود کسانی هستند که پنجره‌های روشنایی را در مقابل دیدگان ما می‌گشایند و نور را به جهانی می‌تابانند که مبارزه با پلیدی‌ها و تاریکی‌های آن، نیازمند امیدی بزرگ است. آنها با نگاه معصومانه‌ی خود ما را دعوت می‌کنند به تلاش برای رسیدن به دنیایی که سراسر نور است و دریا و دریا …

******************************************************************

خوابی را تعریف می‌کنم

«به یادم نمی‌آید هر شب خواب ببینم، اما به خاطر می‌آورم که […] گاهی خواب تولدم را می‌بینم یا این که به خانه دیگری اسباب‌کشی می‌کنیم.

هزار بار خواب خانه‌کشی می‌بینم، اما یک بار، این که الان نقل می‌کنم، به خانه دیگری و به شهر دیگری خانه‌کشی کرده‌ام. خواب دیدم که ما به فراتاماچوره، اسباب‌کشی کردیم…

من از زور خوشحالی، کلی خوشحال بودم. که آخر سر از این خانه که این‌قدر کهنه بود، بیرون می‌رفتم!

[…] در فراتاماژوره […] من از پله بالا رفتم و کمی خسته بودم. پله‌ها تمامی نداشت و من باز خسته‌تر بودم. اما آخر تمام شد و من از در باز داخل شدم. آن‌جا خورشید بود و خیلی خیلی نور، اتاق‌ها عظیم بودند و خیلی بلند، کف اتاق‌ها سالم بود: بدون وجود حتی یک مرغ!

گمان کردم در بهشتم.

بعد مادرم پنجره‌ای را باز کرد که پایانی نداشت و به بیرون نگاه کرد: آن‌جا دریا بود! من همه دریا را دیدم که پایانی نداشت، مانند همه دریای دنیا بود، قایق‌ها کشتی‌ها، دریا…»

******************************************************************

// // ?>


در باب تن‌فروشی‌(۱): داستان فرانسواز؛ نوشته‌ی لئو تولستوی

در سومین روز ماه مه سال هزار و هشتصد و هشتاد و دو، کشتی سه بادبانه ی ”نوتردام دووان“ ساحل“هاور“ را به قصد دریای ”چین“ ترک گفت.

این کشتی، به خاطر حوادث متعدد و مسیر طولانی سفر، خرابیها، تعمیرات و هوای ناآرامی که ماهها ادامه داشت و حرکتش را عملا ناممکن میکرد و همچنین به خاطر طوفانهایی که آن را از مسیرش دور مینمود، پس از چهار سال به فرانسه رسید.

عاقبت در سال ۱۸۸۶ با محمولهی کمپوت ”امریکایی“ به ”مارسی“ رسید.

یک یدککش، کشتی را به دنبال خود میکشید و در حالی که بدون سر و صدا و بخارکنان میرفت، آن را به سمت خط ساحلی، آنجا که کشتی های دیگر لنگر افکنده بودند پیش میبرد. دریا آرام بود و تنها موج مختصری بر پیشانی ساحل، چین میافکند.

بدین سان کشتی، در بندر، در میان کشتیهای کشورهای مختلف قرار گرفت.

به محض آن که ناخدا وظایف اداری گمرک و مراسم رسمی بندر را به اتمام رساند، به تعداد زیادی از ملوانان اجازه داد، که شب را به ساحل بروند.

شب تابستانی گرمی بود. خیابانهای مارسی روشن بود و در فضا بوی مطبوع غذا و نجوای شیرین مکالمات و صدای عبور و مرور وسائط نقلیه که با صداهای شادی آمیز آمیخته میشد، به گوش میرسید.

چهار ماه تمام بود که پای ملوانان نوتردام دووان به ساحل نرسیده بود. اینک که پیاده میشدند، با ترس و لرز و جفتجفت، بسان بیگانگانی که به شهری ناآشنا قدم میگذارند، پیش میرفتند.

آنان خیابانهای اطراف بندر را مانند سگهایی که در جستوجوی لقمهای غذا بو میکشند، پرسهزنان میگشتند و میکاویدند… چهار ماه میشد که رنگ زن را ندیده بودند.

پیشاپیششان «سلستین داکلوس»، جوانی قویبنیه و چابک که همیشه وظیفه رهبری ملوانان را به عهده داشت، راه میرفت. سلستین میدانست چگونه مناسبترین مکانها را انتخاب کند و نیز در مواقع ضروری گروهش را از درگیری و تصادم و آشوب نجات بخشد.

ملوانان مدتی را در خیابانهایی که به چالههای گندابرو میمانست و آکنده از انواع بوهای نامطبوع و آزاردهنده بود، به پرسهزدن پرداختند. بوی زیرزمینهای نمور و اتاقکهای کهنه و کثیف و زیرشیروانیهای کپکزده به گونهای تحملناپذیر در فضا پخش بود.

عاقبت سلستین به یک خیابان باریک فرعی، جایی که چراغهای بزرگ بر سردر خانههایش میدرخشید، پیچید… و دیگران در حالی که میخندیدند و آواز میخواندند و شوخی میکردند، او را دنبال کردند.

ملوانان از میان گل و شن متعفن که از حیاط خانه ها سرازیر می شد گذشتند. سرانجام ”داکلوس“ در برابر خانه ای که آبرومندتر از خانه های دیگر بود ایستاد و رفقایش را به داخل هدایت کرد.

*     *     *

ملوانان در تالار اصلی خانه نشسته بودند. هر کدام از آنان زنی را برای مصاحبت خود در طول شب انتخاب کرده بود و میبایست تمام شب را در کنار همان زن  میماند. رسم آن محل چنین بود.
سه میز را کنار هم کشیدند و شروع به باده گساری کردند. سپس برخاستند و با دختران به طبقه ی بالا رفتند. پس از مدتی از آنجا پایین آمدند و باز شروع به خوردن و میگساری کردند و یک بار دیگر بالا رفتند. بساط باده پیمایی هم چنان ادامه داشت. تمام مزد ششماههشان در این چهار ساعت عیاشی خرج می شد. ساعت یازده شب دیگر همه شان سیاه و مست و پاک پاتیل بودند.

آن وقت با چشمان از حدقه درآمده و خونبار شروع کردند به عربده کشیدن و فریاد کردن جملات بی سر و ته و اراجیف نامربوطی که خودشان نیز نمی دانستند چه مفهومی دارد. دیوانه وار آواز خواندند و فریاد زدند و با مشت های سنگین شان بر میزها ضرب گرفتند و باز در حلقوم های سیری ناپذیرشان شراب ریختند.

”سلستین داکلوس“ نیز در میان دوستانش بود و با او زنی بلندبالا و زیبا، که گونه هایی ارغوانی رنگ داشت نشسته بود. او نیز چون دیگران نوشیده بود اما هنوز کاملا سیاه مست نبود. کم و بیش اندیشه هایی پیوسته اما ناهماهنگ در ذهنش شکل میگرفت و حالتی بههمریخته و عجیب پیدا میکرد…با حالتی پرمهر کوشید چیزی خوشایند بخاطر آورد و به دختر مصاحب خود بگوید. اما اندیشه هایی که به ذهنش می آمد سرابآسا محو می شد و او نمی توانست آنها را نگه دارد و بیان شان کند. می خندید و پیوسته می گفت: آری، آری…که این طور، پس این طور… .

سرانجام بی اراده گفت: خیلی وقته که اینجا زندگی می کنی؟

زن پاسخ داد: شش ماه.

و مرد آن چنان که گویی سخنش را تایید می کند پرسید:

–         اینجا راحت هستی؟

زن لحظه ای اندیشید:

–         بهش عادت کرده ام. در هر حال آدم باید یه جوری زندگی کنه.

جوان به علامت تصدیق و آن چنان که گویی ستایشش نیز می کند سر تکان داد و پرسید:

–         همین جاها به دنیا آمده ای؟

زن به علامت نفی سر تکان داد. مرد ادامه داد:

–         پس از جای خیلی دوری می آیی؟

زن لحظه ای درنگ کرد…آن چنان که گویی خاطره ای محوگشته را بیاد می آورد و بعد گفت:

–         من از مردم ”پرپیگنان“ هستم.

مرد گفت:
-آری…آری.

و دیگر از سوال کردن دست برداشت. اما زن به نوبه ی خود پرسید:

–         اما تو چی؟ ملوانی؟

–         آره، ما دریانوردیم.

–         سفرهای خیلی دور و درازی کرده ای؟

–         خیلی دراز. همه جور جاهایی را دیده ایم.

–         دور دنیا را گشته ای؟

–         آره، و نه یک بار هم، بلکه میشه گفت تقریبا دو بار.

زن لحظه ای درنگ کرد. گویی چیزی بخاطر می آورد، گفت:

–         به نظرم خیلی کشتی روی آب دیده باشی.

–         آره، خیلی، خیلی.

–         آیا هرگز به کشتی ”نوتردام دووان“ برخورد کرده ای؟ آیا کشتی ای به این نام وجود دارد؟

مرد از این که زن نام کشتی او را می برد، به شگفتی افتاد. اندیشید که کمی شوخی کند و سر بسر زن بگذارد. با رخوت گفت:

–         البته که دیده ام. همین هفته ی پیش بود که دیدمش.

رنگ از روی زن پرید.

–         راست میگی؟ جدی؟ دیدیش؟

–         آره، راست میگم، دیدم. حقیقت مطلق.

–         بهم دروغ نمی گی؟

–         خدا ازم نگذره اگه دروغ بگم و قسم می خورم که دارم بهت راست میگم.

زن پرسید:

–         آیا روی عرشه ی کشتی مردی به نام ”سلستین داکلوس“ ندیدی؟

مرد با لحنی شگفت زده و وحشتناک تکرار کرد:

–         گفتی ”سلستین داکلوس“؟

…بناگاه قلبش از حرکت بازماند…چگونه بود که این زن بیگانه نام او را بر زبان میراند؟

پرسید:

–         چطور مگه؟ مگه تو اونو می شناسی؟

و به وضوح روشن بود که زن نیز ترسیده است.

–         نه، نمی شناسمش. اما زنی اینجا هست که می شناسدش.

–         چه؟ زنی؟ اینجا؟ توی این خانه؟

–         نه، اینجا نه، نزدیک اینجا.

–         بگو کجا؟

–         آه، نه، خیلی دور از اینجا.

–         کیست؟ کیست؟

–         اوه! فقط یک زن است مثل من!

–         با اون چیکار داره؟

–         من از کجا بدونم؟ شاید جفت شان مال یه ولایت باشن.

مرد گفت:

–         دلم میخواد این زن رو ببینم.

–         چرا؟ چیزی داری که بهش بگی؟

–         آره، میخوام بهش بگم.

–         چی بهش بگی؟

–          که من ”سلستین داکلوس“ رو دیده ام.

–          پس تو ”سلستین داکلوس“ رو دیده ای. آیا زنده و سرحاله؟

–         آره، کاملا خوبه. اما این مسائل چه ربطی به تو داره؟ چه چیز جالب توجهی برای تو داره؟

زن ساکت شد و بار دیگر اندیشه های گسیخته اش را جمع و جور کرد. سپس با لحنی ملایم گفت:

–         به من بگو کدام بندر مقصد ”نوتردام دووان“ است؟

–          کدام بندر؟ معلومه…“مارسی“.

زن فریاد زد: این که میگی راسته؟؟

–          آره،کاملا درسته.

–         و تو ”داکلوس“ را می شناسی؟

–         همین حالا بهت گفتم که می شناسمش.

زن لحظه ای اندیشید و به نرمی زیر لب گفت:

–         آره، آره. خوبه.

–         تو ازش چه می خواهی؟

–         اگه دیدیش بگو…نه بهتره که…نه…نه…

–         چی باید بهش بگم؟

–         فراموشش کن. مهم نیست.

مرد هم چنان او را می نگریست و پیوسته عصبیتر میگشت.

پرسید:

–         تو خودت او را می شناسی.

–         نه، من خودم نمی شناسمش.

–         پس چرا این قدر برات مهمه؟

زن پاسخی نداد. برخاست و به سوی پیشخوان که پشت آن زن صاحبخانه نشسته بود رفت و یک لیموترش را برداشته دو نیم کرد و فشرد و عصاره اش را در لیوانی ریخته با آب مخلوط کرد و به ”سلستین“ داد.

–         بیا این را بنوش.

و مثل دفعه ی پیش روی دو زانوی خود نشست.

مرد گیلاس را از او گرفت. پرسید:

–         این برای چیه؟

–         برای اینه که ذهنت رو روشن کنه. بعدش میخوام یه چیزی رو بهت بگم. بنوش.

مرد افشره ی لیمو را نوشید و با پشت دست لبهایش را پاک کرد.

–         بسیار خوب، حالا بهم بگو، سراپا گوشم.

زن گفت: ولی تو نباید بذاری ”سلستین“ بفهمه که من رو دیده ای و هم چنین نباید بگی این داستان رو از چه کسی شنیده ای.

–         بسیار خوب، نمی گم.

–         قسم بخور.

مرد سوگند خورد.

زن گفت:

–         خدا در نگه داشتن قسم کمکت کنه.

–         خدا کمکم کنه.

–         بسیار خوب، بهش بگو که پدر و مادر و برادرش همه مرده اند. بگو در شهرشان یه بیماری مسری شایع شد و همه شون رو طی یک ماه کشت.

”داکلوس“ حس کرد که خون در قلبش از حرکت بازایستاد؛ نمی دانست که چه بگوید.

بلافاصله پرسید:

–         آیا مطمئنی که این طور شده؟

–         آره، کاملا مطمئن.

–         کی این رو به تو گفت؟

زن دست هایش را بر شانه ی او گذاشت و مستقیما در چشمانش نگاه کرد.

–         قسم بخور که به کسی نخواهی گفت و هم چنین نمی گذاری کسی بفهمه.

مرد قسم خورد.

–         من خواهرش هستم.

مرد فریاد زد:

–         فرانسواز؟

زن به دقت به صورتش نگاه کرد و به آرامی لب هایش جنبید و به دردمندی این کلمات از میان لب هایش فروریخت.

–         پس تو ”سلستین“ هستی؟

هیچ کدام شان تکانی نخوردند و هر دو در حالی که وحشت زده به چشمان یکدیگر نگاه می کردند، بی حرکت ماندند…

پیرامون شان دیگران، سیاه مست و پرخاشگر، فریاد میزدند، عربده میکشیدند و صدای جرنگ جرنگ گیلاسها و صدای دستزدن هایشان و صدای ناله و نفیرِ زنان که آواز میخواندند و جیغ می کشیدند، یک دم خاموش نمیگشت.

    مرد آهسته، آن سان که صدا به زحمت به گوش زن می رسید گفت:

–         چه طوری این اتفاق افتاد؟

و ناگهان چشمانش پر از اشک شد…زن می لرزید:

–         آنها مردند. هر سه تاشان را در یک ماه از دست دادم. چه می توانستم بکنم؟! چه کار از دستم بر می آمد؟! تنها ماندم. مخارج دکتر، دارو و مخارج سه تا تشییع جنازه و کفن و دفن…مجبور بودم همه چیز رو بفروشم تا بدهی ها رو بدهم. چیزی جز لباس هایی که به تن داشتم برام نماند. بعد به عنوان خدمتکار پیش موسیو ”کاشاد“ رفتم. به خاطر می آوریش؟ همان مرد لنگ! آن موقع فقط پانزده سال داشتم. وقتی تو خانه را ترک می کردی، هنوز چهارده سال هم نداشتم…و او مرا از راه به در برد. می دانی که ما دختران دهاتی چقدر ساده و ابله هستیم…
بعد به عنوان پرستار به خانهی یک دفتردار اسناد رسمی رفتم و با او هم قضیه همان بود. مدتی مرا رفیقهی خودش کرد و فقط در همین مدت کوتاه سقفی روی سرم داشتم…در یک خانه ساکن بودم. اما این هم زیاد طول نکشید. او هم بیرونم کرد. سه روز تمام گرسنه و بی غذا ماندم. کسی کمترین کمکی بهم نکرد.کسی من رو نپذیرفت…و اون وقت مث اونای دیگه اینجا اومدم…

همان طور که صحبت می کرد، بی اختیار سیلاب اشک از دیدگانش فرومی ریخت…اشک از چشمانش بر بینی می ریخت و گونه هایش را خیس می کرد و قطره قطره بر دهانش می چکید.

مرد گفت:

–         خدای من! ما چه کردیم!

زن در میان هق هق گریه نجواکنان گفت:

–         فکر  میکردم تو هم مرده ای. از بس بدبخت بودم…چه کار دیگری میشد بکنم؟

مرد هم چنان به نجوا پرسید:

–         چه طور منو نشناختی؟

–         نمیدونم. نمیدونم. آخ! تقصیر من نبود.

و هم چنان گریه اش را به تلخی ادامه داد.

مرد گفت:

–         من نمی توانستم بشناسمت. وقتی خانه را ترک می کردم، جور دیگری بودی. اما تو باید منو می شناختی.

زن با ناامیدی مطلق دست هایش را فروانداخت…مصیبت نفسش را بریده بود.

–         آه خدای من! خیلی از این مردها می بینم…همهشون برام یکسان و به یه شکلاند…همه شون در نظرم یه جورند.

قلب مرد به نحوی دردمندانه منقبض گشته بود. می خواست به صدای بلند، به رقت بسیار و بسان بچهای کتکخورده بگرید و زوزه بکشد. بلند شد و بازوهای زن را گرفت و سپس سر او را در پنجه های پرقدرت خود فشرد و با دقت در صورتش خیره شد و آهسته آهسته در او، آن دخترک کوچک لاغراندام را، آن دوشیزه ی آسوده خاطر و شادمانی را که هنگام سفر در خانه نهاده بود و ترک کرده بود، بازشناخت.

مرد با شگفتی فریاد زد:

–         آری…تو ”فرانسواز“ خواهر منی.

و ناگهان هق هق گریه، گریهی بیاختیار مردی قوی که همچون سکسکهی مردان مست بود، از گلویش بیرون زد.

سپس سر دختر را رها کرد و آن چنان با مشت بر میز کوفت که تمام گیلاس ها را واژگون نمود و تکه تکه کرد. و هم چنان وحشیانه با صدای بلند نعره کشید.

رفقایش وحشت زده به سوی او برگشتند. یکی از آنها گفت:

–         اینقدر خودنمایی و گردنکلفتی نکن.

–         چت شده که اینقدر سر و صدا می کنی؟

سومی در حالی که آستین پیراهن ”سلستین“ را با یک دست می گشود و با دست دیگر دختری خندان، سیه چشم و گلگون چهره را که دامنی ابریشمین، سرخ رنگ و کوتاه به پا داشت در بغل می گرفت، گفت:

–         آه ”داکلوس“، چرا این همه نعره می کشی. بیایید بچه ها…بیایید باز بریم بالا!

”داکلوس“ ناگهان خاموش شد و در حالی که نفسش را نگه می داشت، به رفقایش نگاه کرد. سپس با همان حالت شگفت، ناگهانی و مصمّم که معمولا هنگام شروع یک جنگ آغاز می شود، تلوتلوخوران به سوی ملوانی که دختر را در آغوش گرفته بود رفت و با یورشی محکم و به یک ضربه ی دست، آن دو را از هم جدا کرد.

–         جدا شوید! جدا شوید از هم! آیا نمی بینید که این ها خواهران شما هستند؟ همه شان خواهران شما هستند…هر کدام از این ها خواهر یکی از شماست! نگاه کنید! این خواهر من است فرانسواز!

…ها ها ها…و شروع کرد به هق هق گریستن…گریه ای تلخ، دردناک و رقتانگیز که از فرط بدبختی گویی صدای خنده بود…

سپس تلوتلو خورد. دستش را بلند کرد و با صدایی رعب آمیز به زمین افتاد.

بیدفاع، روی زمین به خود میپیچید و با دستهای خود محکم بر آن میکوبید و طوری خرخر میکرد که گویی از خفگی به حالت مرگ افتاده است.

یکی از رفقایش گفت:

–         باید ببریمش توی رختخواب. وقتی خواستیم بریم بیدارش می کنیم و می بریمش.

و بدینسان تن بیجان او را برداشتند و بالا کشیدند و به اتاق فرانسواز برده، بر تخت او خوابانیدند.

*    *    *

// // ?>


صد هزاران جان توانم داد خوش

مرغان به رهبری هدهد راهی شدند تا به سیمرغ برسند و در این راه مراحل و آزمون های مختلفی را پشت سر گذاشتند تا اینکه به وادی «فقر» رسیدند . «عطار » در بیان این وادی هم ، از زبان مرغان سوالاتی را مطرح می کند که هدهد به آنها جواب می دهد . یکی از حکایتهایی .که در بیان وادی فقر آورده است ، در ادامه آورده شده . مطالعه سایر بخشهای منطق الطیر را نیز به دوستان پیشنهاد می کنم

پادشاهی ماه وش ، خورشید فر،
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
هیچ خلق آن حشمت وآن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان ، همه
بنده ی رویش خداوندان ، همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی،
آفتابی نو  به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست،
زانکه مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه،
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز ،
کار کردی بر همه عالم دراز
وصف شستِ زلف آن یوسف جمال، 
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
خنده ی او چون شکر کردی نثار،
صد هزاران گل شکفتی بی بهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
زانکه نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیرِ پرده بیرون آمدی،
هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنه ی جان و جهان بود آن پسر 
هرچه گویم ، بیش از آن بود آن پسر
چون برون راندی سوی میدان فَرَس،
برهَنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرکه سوی آن پسر کردی نگاه ،
برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بی خبر،
بی سر و بن شد ز عشق آن پسر
قِسم از او جز عجز وآشفتن نداشت
جانش می شد، زهره ی گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او
عشق وغم در جان ودل می کشت او
روز وشب در کویِ او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس مَحرم نبودش در جهان
همچنان می گشت با غم ، بی جنان
روز وشب رویی چو زر، اشکی چو سیم،
منتظر بنشسته بودی ، دل دو نیم
زنده زان بودی گدای ناصبور،
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد ، از دور چون پیدا شدی
جمله ی بازار ، پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز ،
خلق ، یکسر آمدندی در گریز
چاوشان از پیش و از پس می شدند،
هر زمان در خونِ صد کس می شدند
بانگ بُردابُرد می رفتی به ماه 
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگِ چاوش آن گدا،
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی
وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار ،
تا بر او بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
گاه خون از چشمِ او گشتی روان
گاه بفسردی زآهش اشکِ او
گاه اشکش سوختی از رشکِ او
نیم کشته ، نیم مرده ، نیم جان
وز تهی دستی ، نبودش نیم نان
آن چنان کس کو چنین افتاده پست ،
آن چنان شه زاده چون آید به دست؟
نیم ذرّه سایه بود آن بی خبر،
خواست تا خورشید درگیرد به بر
می شد آن شه زاده روزی با سپاه ،
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بی خویش شد،
گفت : جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جانِ خویش از این؟
نیست صبر وطاقت من بیش از این
این سخن می گفت آن سرگشته مرد،
هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوشِ او
پس روان شد خون ز چشم و گوشِ او
چاوشِ شه زاده زو آگاه شد،
عزمِ عمرش کرد و پیش شاه شد
گفت : بر شه زاده ی تو شهریار،
عشق آوردست رندی بی قرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد،
کز تف دل ، مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بر دارش کنید،
پای بسته سر نگوسارش کنید
در زمان رفتند خیل پادشا ،
حلقه ای کردند گردِ آن گدا
پس به سوی دار کردندش کشان
بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش وزیر،
زآتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار،
تا کنم یک سجده باری زیرِ دار
مُهل دادش آن وزیرِ خشم ناک
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا : ای اله !
چون بخواهدکشت شاهم بی گناه ،
پیش از آن کز جان برآیم بی خبر،
روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز
جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش ،
صد هزاران جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواهِ تست
عاشق است و کشته ی این راهِ تست
هستم از جان بنده ی این در هنوز
گر شدم عاشق ، نیَم کافر هنوز
چون تو حاجت می برآری صدهزار،
حاجتِ من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه،
تیرِ او آمد مگر  بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان ، وزیر
درد کردش دل ز دردِ آن فقیر
رفت پیش پادشاه و می گریست ،
حالِ آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت ،
در میانِ سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شه زاده را :
سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز ! زیرِ دار شو
پیش آن دل داده ی خون خوار شو
مستمندِ خویش را آواز ده
بی دلِ توست او، دلش را باز ده
لطف کن با او که قهرِ تو کشید،
نوش خور با او که زهرِ تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر
چون بیایی، با خودش پیش من آر.
رفت آن شه زاده ی یوسف جمال ،
تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشیدرویِ آتشین،
تا شود با ذرّه ای خلوت نشین
رفت آن دریای پرگوهر خوشی،
تا کند با قطره دست اندر کشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید
پای برکوبید ، دستی بر زنید
آخر آن شه زاده زیرِ دار شد
چون قیامت فتنه ای بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید،
سر نگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خونِ دو چشمش ،گل شده
عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته ،گم شده ، ناچیز هم
زین بتر چه بود دگر؟ آن نیز هم
چون چنان دیدآن به خون افتاده را ،
آب در چشم آمد آن شه زاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه ،
بر نمی آمد مگر با اشک شاه
اشکِ چون باران ، روان کرد آن زمان
گشت حاصل ، صد جهان درد آن زمان
هر که او در عشق ، صادق آمدست ،
بر سرش معشوق ، عاشق آمدست
گر به صدقِ عشق پیش آید تو را،
عاشقت ، معشوق خویش آید تو را
عاقبت شه زاده ی خورشیدوَش ،
از سر لطف آن گدا را خواند خوَش
آن گدا آواز او نشنیده بود،
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه ،
در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب ،
گرچه می سوزد ، نیارد هیچ تاب
بود آن درویشِ بیدل ، آتشی
قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد گفت : ای شهریار !
چون چنینم می توانی کشت زار،
حاجت این لشکر گربز نبود
این بگفت وگوئیا هرگز نبود
نعره ای زد ، جان ببخشید و بمرد
همچو شمعی ، باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت،
فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدانِ درد،
تا فنای عشق با مردان چه کرد.
ای وجودت با عدم آمیخته
لذت تو با اَلم آمیخته !
تا نیاری مدتی زیر و زبر ،
کی توانی یافت ز آسایش خبر؟
دست بگشاده چو برقی جسته ای
وز خلاشه پیش برقی بسته ای
این چه کار توست؟ مردانه درآی
عقل بر هم سوز، دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا ،
یک نفس باری به نظّاره بیا
چند اندیشی چو من؟ بی خویش شو
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی
در کمالِ ذوقِ بی خویشی رسی
من که نه من مانده ام نه غیر من ،
برتر است از عقل ، شرّ و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی،
چاره ی من نیست جز بیچارگی
آفتابِ فقر چون بر من بتافت ،
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب ،
من بماندم ، باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم ،
جمله در آبِ سیاه انداختم
محو گشتم ، گم شدم ، هیچم نماند
سایه گشتم ذرّه ی پیچم نماند
قطره بودم گم شدم در بحرِ راز،
می نیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست،
در فنا گم گشتم وچون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
کو نخواهد گشت گم این جایگاه؟
منطق الطّیر ، شیخ فریدالدّین عطّار نیشابوری، به اهتمام سید صادق گوهرین ،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، ( ابیات ۴۰۲۱ تا۴۱۲۵ ، در بیان وادی فقر)
 
// // ?>