بایگانی دسته: ادبیات و نقد ادبی



«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


تولّد

زن، سنگین شده بود؛
از بار غم بود
یا کودکی که به زودی چشم به جهان می‌گشود؛
دیروز، توفان
خانه‌ را،
معشوق را،
آنچه رنگ و بوی زندگی داشت،
هر آنچه داشت،
با خود برده بود؛
جز کودکی بی تاب،
که در دل پنهان شده بود.
توفان،
هنوز بیدار بود و بیداد می‌کرد،
نه پناهی
و نه حتی فرصتی برای سوگ؛
یا دعایی به امید اجابت.
زن،
زندگی را از مرگ بیرون می‌کشید.
دردش،
روشنایی سپیده‌ بود
که تاریکی شب پنهانش نمی‌کرد.
سکوت،
صدای نفس‌هایش را می‌شنید،
که با نفس‌های کودکش‌ همراه بود.
همین روزها متولد می‌شد
تا به فریاد گریه
همراهی اش کند،
در طلب عشق و زندگی
از کام مرگ.

// // ?>


به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)

دریافت مقاله‌ی «به روی برف نشان قدم نخواهد ماند (فقر، غنا و اشرافیت در شعر روزگار مشروطه)»

فقر و غنا یا داشتن و نداشتن که در ادبیات کلاسیک منظوم ایران همواره جایگاهی داشت، در دوران مشروطه از دیدگاهی جدید مورد ملاحظه قرار می‌گیرد. بدین معنی که فقر اکنون دیگر به عنوان یک امر طبیعی و محتوم تلقی نمی‌گردد و غنای گروه‌های ویژه به عنوان عامل فقر و تیره‌روزی گروه‌های بزرگ‌تری تعبیر می‌شود.

علی خان ظهیرالدوله در یکی از اشعارش سیمایی از اختلاف شدید طبقاتی موجود در جامعه ایران عصر مشروطه به دست داده است:

یکی صد جامه دارد، جمله دیبا
یکی بر تخت زر خفته شب و روز
[…] یکی صد اسب و ده کالسکه دارد
یکی را خانه و باغ است و ملک است
یکی را عور می‌بینی سراپا
یکی از صورت سرماست در سوز
برهنه پا یکی رو بر ره آرد
یکی بی‌خانمان است این چه سلک است

(ظهیرالدوله، ۱۳۶۷: ۴۷۵)

فقر گروه‌های وسیعی از مردم، از یک سو زمینه‌ساز پیدایش یک سلسله «مشاغل کاذب» و از سوی دیگر رواج تکدی‌گری شده بود.

فرخی:

به پایتخت کیان ای خدا شود روزی
در این خرابه به هر جا که پای بگذاری
که چشم خلق نبیند گدای دست دراز
غم است و ناله و فریاد داد و سوز و گداز

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۴۹)

با فلاکت مملکت از چارسو پُر سائل است وز برای این همه سائل کسی مسئول نیست

(همان مأخذ: ۱۱۴)

سید اشرف‌الدین نسیم شمال در اشعاری که در پاسخ روزنامه‌ی ملانصرالدین قفقاز سروده است «مشاغل کاذب» عصر خود را معلول فقر می‌داند:

آیا به تو این مُرشد بی‌پیر چه کرده است
رمال چه کرده به تو، جن‌گیر چه کرده
دانی تو که این مرشد نقال فقیر است
این شیخ مقدس که زند فال فقیر است
یا چله‌نشین صاحب تسخیر چه کرده است
تا چند به حاجی دهد آزار آملا
جن‌گیر بود مفلس و رمال فقیر است
از فقر شده داخل این کار آملا

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۷۱ – ۱۷۰)

در کشوری که بی‌کاری و فقر و فلاکت گریبان‌گیر گروه‌های وسیعی از مردم است، قبح گدایی از بین می‌رود.

نسیم:

اندر این کشور که از بهر رعیت کار نیست هر که بنماید تکدی از برایش عار نیست

(همان مأخذ: ۴۴۲)

گویندگان این دوره با قرار دادن فقر توده‌های مردم در مقابل ثروت اقشار فوقانی و مقایسه‌ی این دو، معمولاً اغنیا را به عنوان غاصبان اموال فرودستان معرفی می‌نمودند.

ظهیرالدوله:

کجا در قطعه‌ای از ارض این‌سان
[…] امیران جمله خون خلق خورده
نه رحمت بر گرسنه سیر را هست
به هر راهی فقیری مرده بینی
[…] غنی سرگرم و بی‌رحم است و دل سخت
شنیدی مردمی بی‌درد و درمان
چه غمشان گر فقیران جمله مُرده
نه شفقت بر فقیری میر را هست
ز سرما و ز جوع افسرده بینی
فقیر گرسنه بی‌حس و بدبخت

(ظهیر‌الدوله، ۱۳۶۷: ۴۸۹)

بهار:

ارباب که صنعت و وجاهت از اوست خون فقرا تمام بر گردن اوست

(بهار، ۱۳۶۸: ۱۲۸۴)

ای مفت‌خوران، مفت‌خوری تا کی و چند
ای رنجبران در به دری تا کی و چند
کــو حـس و حـمـیت؟!
بیچـــاره رعیــت؟!

(همان مأخذ: ۲۹۱)

ریحان:

اغنیا مال و منال رنجبر را می‌خورند رنجبر در زیر چنگ اغنیا یادش بخیر

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۷۸)

از چه رو مالکین بی‌انصاف به رعایا چنین کنند اجحاف

(همان مأخذ: ۸۱)

نسیم شمال:

یک ذره ز ارباب ندیده است معیّت بیـچــاره رعــیـت

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۶۲)

اغلب شاعران این دوره خود را حامی فرودستان می‌دانند.

ریحان:

[…] شریک رنج گردیدی تو هر جا رنجبر دیدی فکندی پنجه با اعیان دفاع از رنجبر کردی ز نفع خویش بگذشتی به هر کاری ضرر دیدی در اوراق جریده حرف حق را منتشر کردی

(ریحان، ۱۳۵۱: ۱۳۱)

عارف می‌گوید:

چگونه گشت طرفدار رنجبر عارف کسی که خرد تن و گردنش تبر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

نسیم شمال:

در این شهر حامی پیران تویی طرفدار جمله فقیران تویی

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۱۵)

هم او در شعر «سال لوی ئیل» ضمن عرض تبریک به گروه‌های محروم اجتماعی فهرستی از آنان به دست می‌دهد. واژگان به کار رفته چون زارع گرسنه، فقیران رنجبر، زحمتکشان، محنت‌بران،‌ مفلسان، فقیران لات و لوت به خودی خود گویا هستند.

به زارع گرسنه و عریان مبارک است
فرخنده باد سال به اصناف خون جگر
[…] بر زارعان مشهد و تبریز و اصفهان
محنت بران طارم و قزوین و طالقان
[…] از یک طرف برهنه فقیران لات و لوت
اطفالشان برهنه و لاغر چو عنکبوت
امسال از برای فقیران مبارک است
فرخنده باد سال فقیران رنجبر
زحمتکشان صفحه شیراز و بهبهان
بر مفلسان خمسه و زنجان مبارک است
محتاج روز و شب همه بر قوت لایموت
آن اشک شور و آن دل بریان مبارک است

(همان مأخذ: ۱۰۸)

چنین به نظر می‌آید که گروه‌های محروم اجتماعی به جنبش مشروطه دلبستگی شدید پیدا نموده و از آن امید فلاح داشتند.

نسیم:

در کشمکش تهران هنگامه به مجلس بود چون طالب مشروطه، یک سلسله مفلس بود

(همان مأخذ: ۳۶۲)

جوش و خروش فقرا را ببین قال و مقال ضعفا را ببین

(همان مأخذ: ۷۶)

با این حال ایرج میرزا چندان نسبت به مشارکت گروه‌های فرودست اجتماعی در جریانات سیاسی و به طور مشخص مشروطه‌طلبی و قانون‌خواهی خوش‌بین نیست:

تهی‌دستان گرفتار معاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شام شب اندر تلاشند
که حرف آخر قانون بود نون
برای شغل و کار است و ریاست

(ایرج، ۱۳۵۳: ۹۴)

قضاوت شاعری دیگر در مورد فرودستان اجتماعی چنین است:

قوم دیگر بهر کسب نان و تحصیل معاش
تا دو روز عمر را باشند اندر انتعاش
روز و شب هستند آن بیچارگان اندر تلاش
حمله ور بر یکدگر همچون سگان بر گرد لاش

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

پیروزی نهایی مشروطه‌خواهان و تثبیت نسبی نظام مشروطه در زندگی گروه‌های محروم اجتماعی هیچ‌گونه تحول مثبتی به بار نیاورد، بلکه برعکس در اثر ضعف حکومت مرکزی و مداخلات دول بیگانه، تجاوزات قدرتمندان محلی و غارتگرهای خوانین ایلات، اوضاع اقتصادی ایران رو به وخامت گذاشت و پیداست که در چنین اوضاع نابسامان و رکود اقتصادی بیش از همه گروه‌های فرودست اجتماعی آسیب می‌دیدند.

نسیم شمال:

هر سو نگری میان بازار جمله فقرا به حالت زار

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۸۶)

خلق از جان همه بیزار شدند
زارعین جمله گرفتار شدند
کسبه یکسره بیکار شدند

شاعر علت آن را در این می‌داند که «اغنیا داخل این کار [مشروطه] شدند.»

(همان مأخذ: ۱۲۷)

شاعر دیگری در همین زمینه می‌گوید:

خلق چون مردم ماتم زده غوغا دارند
نه به پا کفش و نه عمامه و نه شولا دارند
شکوه‌ها جمله از این گنبد مینا دارند
همه شب ناله و غوغاست که برپا دارند

(گل زرد، ش ۳۰، ۱۲۹۹)

امّا محرومان کماکان خود را موظف به خدمتگزاری به حاکمان می‌دانند.

سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال) این حالت روحی را به تصویر کشیده است:

گرچه نوکر شده از غم بی‌تاب می‌کُند خدمت آقا به شتاب

(نسیم، ۱۳۷۰: ۳۴۶)

او که از این همه بردباری فرودستان دچار حیرت شده می‌پرسد:

تا به کی ای رنجبر داری سکوت؟

(همان مأخذ: ۱۰۷)

ریحان خود فرودستان را مقصر می‌داند:

محتشم غافل ز بدبختان چراست
رنج بردن لب فرو بستن خطاست
کاین چنین هستید نادان ای خدا
رنجبر تا کی در اندوه و بلاست
ای فقیران جمله تقصیر شماست
می‌رسد فصل زمستان ای خدا

(گل زرد، ش ۱۲، ۱۳۳۷)

با این حال در اشعار آن‌ها نوعی خوش‌بینی نسبت به آینده به چشم می‌خورد. اعتقاد به ناپایدار بودن ظلم و آرزوی فنای آن:

جهان سیاه ز ظلم و ستم نخواهد ماند به روی برف نشان قدم نخواهد ماند

(نسیم، ۱۳۷۰: ۱۲۳)

* * *

یکی از گروه‌های اجتماعی که در دوره‌ی مشروطه به شدت مورد اعتراض و حتی تنفر محافل آزادیخواه قرار می‌گرفت، «اشرافیت» ایران بود. […] آنچه که در دوره‌ی قاجار تحت عنوان اشرافیت خوانده می‌شد، به طور عمده عبارت بود از: پاره‌ای از اعضای خاندان قاجار که دارای عنوان شاهزادگی بودند و نیز برخی از اعضای خاندان‌های قدیمی ایرانیان متمول و صاحب نفوذ که اکثراً دارای القاب پر طمطراق بودند. گروه کثیری از دیوانیان میرزاها و مستوفیان نیز در قرن نوزدهم در زمره‌ی مالکان بزرگ در آمده بودند که از آن‌ها گاهی به صورت اشراف و گاهی به عنوان اعیان نام برده می‌شد، این در حالی است که مرز میان اعیان و اشراف دقیقاً معلوم نیست.

آزادیخواهان صدر مشروطه، «اشرافیت» ایرانی را فاقد مشروعیت دانسته و آن‌ها را مایه‌ی عقب‌ماندگی کشور و عامل نفوذ خارجیان و واسطه سیاسی آن‌ها به شمار می‌آوردند. پیداست در کشوری که میزان برخورداری اکثریت قریب به اتفاق مردم از امکانات و تسهیلات زندگی در سطحی بسیار نازل قرار دارد، چنین گروه اجتماعی به سبب دست داشتن بر اموال و دارایی‌ها به خودی خود مورد خشم و رشک سایرین قرار می‌گرفت.

ظاهراً تا پیش از آغاز نهضت مشروطه، توده‌ی مردم به گونه‌ای برتری اعیان و «اشراف» را پذیرا گردیده و آن را امری عادی تلقی می‌نمودند. سید جمال واعظ خطاب به مردم می‌گفت:

«شما ایرانیان تا پارسال اصلاً نمی‌دانستید که شما رعایا هم در این آب و خاک وطن عزیزتان که اسمش ایران است صاحب حق می‌باشید، بلکه به عکس یقین داشتید که تمام این حقوق مختص است به اعیان و اشراف و امرا و علما و بزرگان. و اعتقاد شما این بود که همین قسم که خداوند انعام و چهارپایان را برای منفعت بنی نوع انسان خلق فرموده است، دیگر گوسفند و شتر و گاو و الاغ و اسب هیچ ملاحظه‌ای در خلقت آن‌ها نشده است مگر فقط محض آسایش و راحتی و آسودگی بنی نوع انسان، همین قسم خیال می‌کردید که در خلقت شماها هم خداوند هیچ غرضی نداشته مگر آسایش و راحتی و آسودگی این اعیان و اشراف و رؤسا.»

(یغمایی، ۱۳۵۷: ۱۷۹)

هیأت حاکمه و اقشار فوقانی و ممتاز جامعه‌ی ایران، به علت ساخت ویژه و فرسوده‌ی قدرت (سلطنت استبدادی) و نیز سطح نازل آگاهی سیاسی و اختلافات درون گروهی موفق نشد به طور جدی در مقابل نهضت ضد استبدادی مشروطه مقاومت نماید و نسبتاً زود تسلیم گردیده بود امّا پس از اعلان مشروطیت و آغاز انقلاب واقعی، به زودی از حالت انفعالی و بهت و حیرت خارج شده و با سر سختی سعی داشت از قدرت و ثروت و امتیازات خود دفاع نماید. آن‌ها با امکانات گسترده‌ای که در اختیار داشتند، هر جا که ممکن بود در مقابل جنبش مردم ایستادگی می‌نمودند، این خود موجبات برانگیخته شدن بیشتر آزادیخواهان را فراهم می‌آورد.

روزنامه‌ی روح‌القدس در شماره‌ی اول (۲۵ جمادی‌الثانی ۱۳۲۵) خطاب به این گروه می‌نویسد:

«ای شاخ‌های ظلم و استبداد که سیاهی ظلم و استبدادتان ایران را تیره کرده و چشم تمام ایرانیان را خیره نموده، هرچه تاکنون خیانت به ملت و دولت کردید بس است دیگر مصلحت شما نیست که مثل اعمال سابقه‌تان عمل کنید چراکه در این زمان بحمدالله مردم از خواب غفلت بیدار شده‌اند. دیگر قبول ظلم شما را نخواهند کرد و زیر بار ظلم نخواهند رفت (شیر زن‌های ایرانی رفع ظلم شما را خواهند کرد تا چه رسد به مردهای ایشان).»

ضدیت محمدعلی شاه با اساس مشروطه شرایط لازم را برای ابراز مخالفت آشکار «اشراف» و «اعیان» و سایر قدرتمندان فراهم نمود و دربار شاهی به مرکز ثقل تمامی نیروهای هوادار رژیم سابق تبدیل گردید. نکته‌ی جالب اینکه این گروه اجتماعی نیز به همان اشکال نوین و رایج مشروطه‌خواهان توسل جسته و در روند تشکیل انجمن‌ها در ایران، شمار کثیری از آن‌ها انجمنی به نام «انجمن خدمت» تشکیل دادند.

روزنامه‌ی حبل‌المتین عملکرد انجمن مزبور را مورد انتقاد قرار داد:

«… حتی آن که انجمنی هم تشکیل دادند خود را از سایر افراد امتیاز داده و با سایر مجامع ملی که در تواتر این همه بلایای وارده و مصایب عظیمه گرد هم جمع شده و دفع فتنه را مصمم می‌شدند … هیچ اظهار همراهی و مساعدت … نمی‌کردند کاَنَّه خود را از این ملت جدا دانسته و شریک غم و شادی قوم نمی‌شمردند.»

(حبل‌المتین، ش ۳۹، ۱۹۰۸)

پس از واقعه‌ی ترور اتابک اعظم توسط مشروطه‌خواهان تندرو و ناکام ماندن برنامه‌ی وی در براندازی نظام مشروطه، گروه کثیری از «اعیان» و «اشراف» تحت تأثیر حادثه مذکور (به عبارت صحیح‌تر از ترس جان) در مجلس حاضر شده و آشکارا نسبت به مجلس و مشروطه ابراز وفاداری نمودند. چنانکه حوادث بعدی نشان داد این اعلام وفاداری جنبه‌ی تاکتیکی داشته و گروه مزبور تقریباً در تمامی دوره‌ی اول مشروطه (دوره‌ی سلطنت محمد علی شاه) نسبت به نظام سیاسی نوین موضعی خصمانه داشته است.

ظاهراً بخشی از این گروه با مشروطه‌خواهان همدلی نشان داده و یا اینکه خود در شمار آن‌ها بودند. نویسنده‌ی سر مقاله‌ی روزنامه‌ی حبل‌المتین سعی نموده تفاوت‌های موجود میان گروه اجتماعی مزبور را برای خوانندگان توضیح دهد:

«… به شاهزادگان و خوانین متوسط کار نداریم آن‌ها الحمدالله حس‌شان اغلب بیدار و در مجامع ملی چون سایر افراد در حفظ حقوق ملت و حمایت از قانون عدالت کوشیده و پروانه‌وار در گرد شمع مشروطیت پر می‌زنند و در وقایع مجلس مقدس ناموس و عدالت از هیچ قسم جانفشانی دریغ نمی‌دارند».

(همان مأخذ)

در مقابل این گروه، گروه دیگری را مورد خطاب قرار می‌دهد:

«… روی سخن به جانب طبقه‌ی ممتاز و اکابر اشراف است که بدبختانه در این دو سال مشروطیت آن طور که باید و شاید با این ملت نجیب که سنگ استقلال و بقای دودمان محترمشان را به سینه می‌زند همراهی و مساعدت نفرموده‌اند و این صدماتی که از قتل و غارت و نهب و اسارت در راه حفظ منافعش راجع به این فامیل محترم بود، دستگیری و معاونت نفرموده‌اند.»

بسیاری از گویندگان عصر مشروطه، شعرهایی در ذم «اعیان» و «اشراف» ایران سروده‌اند. میرزاده عشقی با زبانی تلخ به توصیف اشراف ایران می‌پردازد:

[…] در این زمینه هر آن کس گذشت از انصاف
ز هیچ بی شرفی می‌نکرد استنکاف
شرف ورا شود آن‌گاه کمترین اوصاف
از این ره است که آن مرده شو شد از اشراف

هم او در ادامه‌ی همین شعر گوید:

[…] شرف به دزدی کف رنجبر نبود
شرف به داشتن قصر معتبر نبود

(عشقی، ۱۳۵۷: ۱۹۲ – ۱۹۰)

توصیف لاهوتی از چگونگی زندگی اشراف و برخورداری‌شان از امکانات و تسهیلات زندگی:

اشراف درون باغ و بستان
[…] اشراف به فکر خودپرستی
در سیر و سیاحت و گلستان
مشغول قمار و عیش و مستی

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۶۲۸ – ۶۲۷)

هم او در شعر دیگری در این زمینه گوید:

نعمت اشـراف در حساب نیاید زحمت مزدور سال و ماه ندارد

(همان مأخذ: ۸۰ – ۷۹)

میرزا احمد خان کرمانی (استاد بهمنیار بعدی):

[…] سران کشور که باد از تنشان سر جدا
دولت از ایشان فقیر، ملت از ایشان گدا
در ره آمال شوم، کرده وطن را فدا
نه ز آسمانشان هراس، نه بیمشان از خدا

ز مردمی بی‌نشان به اجنبی همنشین

(دنیا، ش ۳، ۱۳۴۷)

فرخی در توصیف تسلط اشراف بر اموال و دارایی‌های کشور گوید:

اشراف عزیز نکته‌سنج من و تو
تا بی حس و جاهلیم یک سر من و تو
چون مار نشسته روی گنج من و تو
پامال کنند دسترنج من و تو

(فرخی، ۱۳۵۷: ۲۵۵)

انتظام‌السادات نیّر در شعری که در روزنامه‌ی دهقان کرمان به چاپ رسیده است از زبان رنجبران، اشراف را مورد نکوهش قرار می‌دهد:

[…] ثمر دولت اشراف بشد خواری من
یک دم این قوم نکردند مددکاری من
مورث ضعف قوی باعث بیماری من
دیده بستند ز غمخواری و دلداری من

همه اولاد مرا خواسته با درد دچار

(صدر هاشمی، ج ۲، ۱۳۶۴: ۳۰۹)

نمونه‌ای دیگر از ارزیابی منفی شاعران از اشراف:

دسته‌ی اشراف کایشان حافظان ملتند
اکثریت را همه جایز ولی در قلتند
از سراپا حیله و از پای تا سر علتند
ملت از کردار این بی‌همتان در ذلتند

(گل زرد، ش ۱۸، ۱۲۹۹)

[…] تحول نظام سیاسی و تبدیل استبداد به مشروطه در بادی امر به معنای سپری شدن ایام حاکمیت اشراف تلقی می‌شود:

دور فرعونی اشراف در ایران بگذشت

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۶۳)

به رنجبر ببر از من پیام کز اشراف دگر به دوش تو بار گران نخواهد ماند

(همان مأخذ: ۲۳۷)

پس از تبدیل انتخابات «صنفی» به انتخابات مستقیم، این امکان برای اغنیا و زورمندان (بویژه اشرافیت زمین‌دار) فراهم گردید که با استفاده از اهرم‌های قدرتمند سیاسی و اقتصادی که در اختیار داشتند، آرای مردم (عمدتاً دهقانان) را به خود تخصیص داده و به طور وسیع به مجلس شورا راه یابند.

فرخی صحنه‌ی سیاست عصر مشروطه‌ی ایران را چنین توصیف می‌کند:

هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست
گر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست
شاه و دربار و وزارت عزّ و جاه و ملک و مال
هیچ چیزی نیست کاندر قبضه‌ی اشراف نیست

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۰۹)

شاعر دیگری در هیمن زمینه شعری به طنز سروده که در روزنامه «گل زرد» به چاپ رسیده است:

یک دسته ز اشراف شب و روز دویدند
تا آنکه ز دلال بسی رای خریدند
[…] ای ملت بیچاره ز اشراف حذر کن
بگشای کنون چشم و ز هر سوی نظر کن

(گل زرد، ش ۳۶، دوشنبه ۲۳ شعبان)

عارف قزوینی بر آشفته از اینکه اشراف با تکیه به امکاناتی که در اختیار دارند، (زر و زور)، در عصر مشروطه برای مردم وکیل تعیین می‌کنند، چاره‌‌ی کار را چنین می‌بیند:

به زور مشت ز اشراف زر بگیر که تا
[…] در انتخاب به تخریب مملکت ای کاش
وکیل بهر تو تعیین به زور و زر نکند
کمک به بی‌شرف ارباب، برزگر نکند

(عارف، ۱۳۵۷: ۲۷۱)

لاهوتی در ذمّ اشراف:

گر نیست دو دست نامور ما را
تا چند برای نفع خود اشراف
تا کی چو کلاه و کفش بفروشند
کس می‌نرهاند از خطر ما را
آواره کنند و در‌به‌در ما را
این بی‌شرفان به سیم و زر ما را

(لاهوتی، ۱۳۵۸: ۵۷)

خشم و اعتراض نسبت به اشراف ایران به وضوح از اخلال اشعار عارف قزوینی قابل ملاحظه است:

کابینه‌ی اشراف جز ننگی نیست
[…] ایران سراسر پایمال از اشراف
این رنگ‌ها را غیر نیرنگی نیست
آسایش و جاه و جلال از اشراف

دلالی نفت شمال از اشراف

(عارف، ۱۳۵۷: ۴۱۳ – ۴۱۲)

ظاهراً چنین تصور می‌شد تا زمانی که سلطه‌ی اشراف برقرار است هیچ‌گونه امیدی به اصلاح امور نمی‌توان داشت:

تا ز اشراف در این شهر نشان خواهد بود
ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سیل سرچشمه‌ی غم در جریان خواهد بود
سود ما و تو مبدل به زیان خواهد بود

(گل زرد، ش ۳۰: سال ۴)

شاعری با نام مستعار «نجات علی شاه» پس از گذشت سیزده سال از اعلان مشروطیت هنوز «اشراف» را بر مردم و کشور مسلط می‌بیند:

از ظلم خائنین و اشراف مال اندوز
کالای تنگدستی دارد رواج امروز
[…] امروز ای برادر اشراف فکر خویشند
بر کرسی امارت چسبیده چون سریشند
گرگان آدمی خوار پنهان به جلد میشند

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

فرخی درباره‌ی فرصت‌طلبی اشراف در عصر آزادی می‌گوید:

پیرو اشراف دادِ نوع خواهی می‌زند با سرشت دیو دعویّ سروشی می‌کند

(فرخی، ۱۳۵۷: ۱۸۱)

برای «پایینی‌ها» مصاحبت با اشراف و پذیرفته شدن در محفل آن‌ها مستلزم دم فروبستن و انکار خویشتن بود:

[…] اگر خواهی که با اشراف باشی روز و شب همدم
اگر خواهی تو اندر مجلس اعیان شوی محرم
سخن در مجلس آقا مگو هرگز ز بیش و کم
که ملت از چه از جور شما باشد به غم توأم

(گل زرد، ش ۲، ۱۲۹۹)

بهمنیار در نکوهش اعیان و کارگزاران گوید:

وکیل و میر و وزیر ز صنف اعیان بود
رنجبر و کارگر، بی سر و سامان بود
اسیر عفریتِ ظلم، ملک سلیمان بود
چو حال او کار ملک، زار و پریشان بود

چو کیسه‌ی او تهی خزانه‌ی مسلمین

چندی اگر بگذرد امور بر این قرار
محو شود نام ملک از ورق روزگار
در کف اعیان بود حکومت و اقتدار
مگر شود کارگر امور را ذمه‌دار

بهر نجات وطن رخش کشد زیر زین

(دنیا، ش ۳: ۱۳۴۷)

ظاهراً پس از تصویب و اجرای قانون نظام اجباری (نظام وظیفه‌ی عمومی) که تمامی جوانان موظف به انجام خدمت زیر پرچم بودند، فرزندان اشراف را از خدمت وظیفه معاف نمودند.

طفل کاسب را جبراً به نظامی گیرند لیک اشراف معافند ز حکم اجبار

(بهار، ۱۳۶۸: ۴۷۳)

منبع:

«سیاست و اجتماع در شعر عصر مشروطه»، تألیف «فاروق خارابی»، نشر دانشگاه تهران، ۱۳۸۰

// // ?>


تو بخواب ای شیعه‌ی پاک‌اعتقاد! (چند قطعه شعر از اشرف الدین رشتی/ نسیم شمال)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

دَری وَری

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد
باز به باغ و بوستان میوه آبدار میاد
بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
غلّه ز خوار می‌رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان به سر مزن
لولی اشک‌ریز من بر دل من شرر مزن
طفلک با تمیز من شعله به خشک و تر مزن
سال دگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سال دگر به خوشدلی نان و پنیر می‌خوری
روغن زرد می‌خری شربت و شیر می‌خوری
گوشت کباب می‌کنی دیزی سیر می‌خوری
بر در خانه‌ات همی خربزه بار ‌بار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکا عذار تو طنطنه بر قمر زند
نافه‌ی چین زلف تو لطمه به مشک تر زند
لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند
ماهِ دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هر چه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن، سم مخور از گرسنگی
غصّه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی
شام اگر نخورده‌ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی‌خوری مخور گُشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن
خشک شده است آب‌ها تشنه بخواب دم مزن
چرخ‌زنان به کام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دَری وَری

میان مدرسه هر شب بخور یا شیخ سرما را
به یاد کرسی و منقل بخوان این شعر زیبا را
مخور غم فصل تابستان تو خواهی دید گرما را
«اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»

میان حجره از سرما بِکِش آه و فغان هر شب
به عشق چشمه‌ی خورشید رو بر آسمان هر شب
به یاد منقل و آتش بزن آتش به جان هر شب
به پیش مشعل مهتاب بردار و بخوان امشب

حدیث شیخ ابوالپشم و کتاب نان و حلوا را

تو ای بیچاره در دنیا دگر راحت نخواهی یافت
به قول خواجه حافظ بعد از این دولت نخواهی یافت
بجز غربت بجز ذلت بجز محنت نخواهی یافت
«بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلّی را»

بزرگان جملگی خفته به روی رختخواب خود
کشیده ماه را هر شب میان رختخواب خود
مهیّا کرده با دلبر شراب خود کباب خود
تو هم در زیر سر بگذار از سرما کتاب خود

به یاد آور کنیزان کتاب الف و لیلا را

به شیخ بینوا سرکارِ والا کی نظر دارد
دعاها در دل سخت بزرگان کی اثر دارد
جناب حضرت اشرف ز سرما کی خبر دارد
غنی در نیم شب سوی خرابه کی نظر دارد

که تا بیند برهنه مفلسان بی سر و پا را

اگرچه بنده دنیا را روان چون آب می‌بینم
ز سرما خویش را چون مرده در دولاب می‌بینم
ولی خود را در این آب روان غرقاب می‌بینم
لحاف و پوستین و منقل اندر خواب می‌بینم

بیا در مدرسه بنگر حصیر کهنه‌ی ما را

شبی در خواب می‌دیدم لباس تازه‌ای دارم
به من یک خانه قسمت شد در و دروازه‌ای دارم
میان جیب‌هایم پول بی‌اندازه‌ای دارم
میان رختخواب گرم و نرم آوازه‌ای دارم

شدم بیدار دیدم باز عریان جمله اعضا را

مرا گر قوّه بودی چون جوانان کسب می‌کردم
میان گردش صحرا مهیّا اسب می‌کردم
ز روی میل و رغبت کسب را دلچسب می‌کردم
پر طاووس نصرت را تبارک نصب می‌کردم

که تا مردم بینند این جمال و قدّ و بالا را

اگر من مال و دولت داشتم انفاد می‌کردم
ذغال و خاکه می‌دادم بسی امداد می‌کردم
فقیران را در این فصل زمستان شاد می‌کردم
یتیم و بیوه‌زن را راحت و دلشاد می‌کردم

غنی می‌کردم از احسان فقیر و پیر و برنا را

اگر من مال و دولت داشتم انعام می‌دادم
درین فصل زمستان رخت بر ایتام می‌دادم
برای هر گدائی نصف شب پیغام می‌دادم
یکی را پول می‌دادم یکی را شام می‌دادم

یکی را پوستین تا دور سازد رنج سرما را

اگر من مال و دولت داشتم هر شب در این تهران
به روی سفره می‌چیدم بساط نعمت الوان
فقیران را در این فصل زمستان کردمی مهمان
پلو یکسو چلو یکسو خورش از یک طرف جوشان

به خاص و عام می‌دادم فسنجان و مسمّا را

خیالات شب‌های دراز زمستان

شبی در خواب دیدم محرمانه
بریدم رخت دامادی شبانه
عروس تازه آوردم به خانه
چنین می‌گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم
به‌ فصل عید جشن‌ و سور دیدم
شکم‌ها را همه معمور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها
به دوش جمله از‌ اطلس رداها
لباس تازه پوشیده گداها
همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت
به‌ یادم آمد آن دم این‌ حکایت
ز کوران‌ و شلان کرده ‌رعایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر رفتم منزل خان
به روی میز نعمت‌های الوان
بدیدم سفره‌چی می‌گسترد خوان
گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده
قدح با آب لیمو صف کشیده
خورش‌ها را همه ناظر چشیده
مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند
پلو چون قلّه‌ی کوه دماوند
چلو طعنه زده بر کوه الوند
نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

به‌دل گفتم عجب کشکی خریدیم
عجب خیری ازین مشروطه دیدیم
عجب بهر فقیران سفره چیدیم
عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب آباد شد این خاک ایران
عجب بی‌جا زدیم این قدر چانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده‌ای فصل بهار است
بنفشه جلوه‌گر در جویبار است
آلاله شعله‌ور در کوهسار است
نمی‌دانم خبر داری تو یا نه؟

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم
فقط در بیستون فرهاد داریم
نه مشروطه نه استبداد داریم
ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند
برهنه خرقه‌ی سنجاب بیند
گرسنه نان سنگک خواب بیند
مقصّر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی قپ‌قپ خورد گه دانه دانه

زارع در زیر شلاّق به ارباب گوید

ای ظالم ستمگر برزن بلا نبینی
شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ما زارعین مظلوم هر روزه در بلائیم
آخر ترحمی کن ما بنده‌ی خدائیم
گاهی به چنگ ارباب گه دست کدخدائیم
بر مفلسان مضطر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

مشروطه را گرفتیم آخر نتیجه این شد
داغ و درفش و شلاق قسمت به زارعین شد
گویا که قسمت ما روز ازل چنین شد
ای موذی مزوّر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

پیغمبر مکرم آن هوشمند بارع
یعنی ز زارعین است محصول این مزارع
گویا گرفتی از شمر تعلیم این نسق را
من زیر چوب شلاّق تو می‌خوری عرق را
ما مردمان دهقان از علم و عقل دوریم
سال دوازده ماه عریان و لخت و عوریم
مشروطه را گرفتید کو قسمت رعیّت
اسلام مضمحل شد کو ذرّه‌ای معیّت
ما تشنه و گرسنه در آفتاب و گرما
کمتر به ما بده فحش مقصود را بفرما
هر دم برای ارباب دار و ندار خود را
هم مالیات دادم هم ایلجار خود را
افسوس حق زارع امروز پایمال است
گویا که خون ملت بر مالکین حلال است
فرمود حاصل زرع باشد حلال زارع
ای دشمن پیمبر برزن بلا نبینی
پامال کردی از ظلم یکباره حرف حق را
یک چطور و دو چطور برزن بلا نبینی
هر چند چشم داریم امّا کریم و کوریم
ای مفت‌خوار ابتر برزن بلا نبینی
بر باد رفت ناموس کو غیرت و حمیّت
ای مستبد کافر برزن بلا نبینی
زیر پلوی ارباب مملوّ ز مرغ و خرما
ای منکر قلندر برزن بلا نبینی
دوشاب و مرغ و جوجه ماست تقار خود را
با سنگ و چوب گو سر برزن بلا نبینی
حاصل از این ادارت فریاد قیل و قال است
ای خواجه‌ی توانگر برزن بلا نبینی

شلاّق را به لنگر برزن بلا نبینی

ارباب همین که این اشعار را شنید حکم کرد همان ساعت با جوالدوز دهان زارع بیچاره را دوختند.

وقتی که نان و گوشت در تهران گران بود امر به صبر میفرماید

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد ازین تهران گلستان می‌شود
گوشت‌های شیشک ارزان می‌شود
در دکان‌ها نان فراوان می‌شود
مشکلات از صبر آسان می‌شود

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان گندم غم مخور
گر نداری اَرده‌ی قم غم مخور
جان من از بهر مردم غم مخور
ور شرابت نیست خُم‌خُم غم مخور

صبر کن آرام جانم صبر کن

لاله در گلشن شود خوشبو ز صبر
اسفناج ما شود کوکو به صبر
آدم بدخو شود خوش‌خو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر

صبر کن آرام جانم صبر کن

ای پری رخسار محبوبُ‌القلوب
صبر کن از ظهر تا وقت غروب
گر تو می‌خواهی بگیری نان خوب
گر زند شاطر به فرقت سنگ و چوب

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بیفتی همچو موش اندر تله
گر برآری فصل پیری آبله
گر خرت ماند عقب از قافله
گر رفیقت هست شمر و حرمله

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این منسوخ می‌گردد جفا
انگلیس آید سر عهد و وفا
روس با آلمان کند صلح و صفا
تو بکِش بر چشم خود سرمه جفا

صبر کن آرام جانم صبر کن

مادران مِن بعد دانا می‌شوند
کورها از علم بینا می‌شوند
دختران باهوش و خوانا می‌شوند
این فقیران هم توانا می‌شوند

صبر کن آرام جانم صبر کن

غم مخور سال دگر نان می‌خوری
گوسفند و مرغ بریان می‌خوری
میوه‌ی شیرین به شمران می‌خوری
در سر سفره فسنجان می‌خوری

صبر کن آرام جانم صبر کن

در جراید گر خبرها شد دروغ
نقل کاشان با خطرها شد دروغ
گفتگوها در گذرها شد دروغ
قتل نایب با پسرها شد دروغ

صبر کن آرام جانم صبر کن

خصم اگر آغاز هتّاکی کند
گر نظام‌الملک بی‌باکی کند
روس در تبریز سفّاکی کند
ملّت تبریز را شاکی کند

صبر کن آرام جانم صبر کن

گر بهم دادند نسبت از فساد
گر نوشتند از نجف حکم جهاد
ور شده بازار امنیت کساد
تو بخواب ای شیعه پاک اعتقاد

صبر کن آرام جانم صبر کن

بعد از این پیران جوانی می‌کنند
اهل تهران شادمانی می‌کنند
نوجوانان مهربانی می‌کنند
با شرافت زندگانی می‌کنند

صبر کن آرام جانم صبر کن

از برای نان مکن اینقدر لج
می‌رود سال دگر شاطر به حج
صبر کن الصّبر مفتاح ‌الفرج
شیخ جعفر گفت با ملاّ فرج

صبر کن آرام جانم صبر کن
صبر کن دردت به جانم صبر کن

منبع:

  • «دیوان کامل نسیم شمال»، مؤلف «اشرف‌الدین رشتی»؛ با مقدمه‌ی «سعید نفیسی»، نشر سعدی، ۱۳۶۸
// // ?>


غم‌های شهر سیاه (گزیده‌ای از شعر عرب با موضوع فقر)

دریافت فایل قابل چاپ شعرها

سایه و گرمگاه

همه‌ی مزارعِ جهان

دو لبِ کوچک را دشمنند

همه‌ی خیابان‌های تاریخ

دو پایِ برهنه را

محبوبم!

آنان سفر می‌کنند و ما چشم‌به‌راه می‌مانیم

آنان چوبه‌های دار را در تملّک دارند

ما گردن‌ها را

آنان مرواریدها را

ما خال و خَجَک را و کهیر را

آنان شب را و سپیده را و پسینگاه را و روز را

ما پوست را و استخوان را

ما در گرمگاه می‌کاریم و آنان در سایه از کِشتِ ما می‌خورند

دندان‌هایشان به سپیدیِ دانه‌های برنج است

دندان‌های ما به وحشت‌زاییِ بیشه‌ها

سینه‌هایشان به نرمایِ ابریشم است

سینه‌های ما به تیرگیِ میدان‌های اعدام

با این همه ما پادشهانِ جهانیم:

خانه‌هایشان را برگ‌های مصنّفات پوشیده است

خانه‌های ما را برگ‌های خزان

در جیب‌هایشان نشانی‌های خائنان و دزدان است

در جیب‌های ما نشانی‌های تندر و رودها

آنان پنجره‌ها را در تملّک دارند

ما بادها را

آنان کشتی‌ها را

ما خیزاب‌ها را

آنان نشان‌های افتخار را

ما گل و لای را

آنان دیوارها و مهتابی‌ها را

ما رسن‌ها و خنجرها را

و اکنون،

بیا تا بر پیاده‌روها بخوابیم محبوبِ من.

محمد الماغوط

 

مرگ پسرک

مرگ در میدان وزوز ‌کرد

سکوت چون کَفَن بر زمین نشست

مگسی سبز نزدیک آمد

از گورستان‌های غم‌‌گرفته‌ی روستاها آمده بود

بر فرازِ پسری بال چرخاند

که در شهر جان داد

و هیچ چشمی بر او اشک نریخت!

مرگ در میدان وزوز کرد

چرخ‌ها غِژ کرد و در جا ایستاد

گفتند: پسرِ کیست؟

هیچ‌کس پاسخ نگفت

هیچ‌کس جز خودِ او اینجا نامش را نمی‌داند!

«آه طفلک!»

گفته شد و گوینده‌ی مغموم ناپیدا بود،

چشم‌ها در چشم‌ها می‌نگریست،

هیچ‌کس پاسخ نگفت

مردمان در شهرهای بزرگ به سان یک شماره‌اند

پسری می‌آید

پسری می‌میرد!

سینه ساکن شده بود

و آن کفِ دست که در خاک چنگ زده بود برگشت

و دو چشم خیره شده وحشت‌زده

باز ماند بی پلک برهم زدنی!

هنگام آن رسیده بود کان پایِ آواره آرام گیرد!

وقتی او را در خودرویی سپیدرنگ انداختند

بر فرازِ جایگاهِ او به خون رنگین

مگسی سبز چرخ‌زدن آغاز کرد!!

احمد عبدالمُعطی حجازی

 

غم‌های شهر سیاه

بر راه‌های شهر

چون شب سایبانی از شاخ و برگ خود بگسترَد

و اندوهِ ژرفِ خود بپاشَد

در سکون سر فرود آورده‌شان بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

* * *

بر راه‌های شهر

آنگاه که تاریکی

تندیس‌های مرمرین خود را به پا می‌دارد

و از سرِ عصیانگری ویران می‌کند

و پلکانِ پیچانِ آن

کائنات را

تا گذشته‌ای بس دور بس دور فرود می‌آرد

و کرانه‌های عنبرینِ آن

در خاطرات غرق می‌شود

و از بیداری رویگردان

و در نهادِ هر کس دیواری قد می‌افرازد

از گِل و از الماس و از خواهِش تن

و شبی خواب‌آلود می‌شود، و روزی بیدار

تا چراغ‌ها را برای ظلمات چینَد

در آنجا خونِ آرامش بخوشد

به سانِ خشکیِ گورها

در آن دم قلبِ شهر

همچو شیئی بی‌مقدار می‌شود

چون اجاقی در گرمگاه

چون چراغی بر سرِ راهِ نابینا

چون آفریقا در ظلمتِ اعصار

گنده پیری پیچیده در بخور

و گودالِ سترگِ آتشی

و منقارِ جغدی

و شاخِ چهارپایی

و تعویذی از نیایشی قدیمی

و شبی پُر آینه

و رقصِ سیاهپوستانِ برهنه‌ای

که در شادمانیِ سیه‌فامی آواز می‌خوانند

و غفلتِ گناهانی

که شهوتِ ارباب بیدارش نگه می‌دارد

و کشتی‌هایی آکنده از کنیزکانِ زیبا

و مشک و عاج و زعفران

ارمغان‌هایی بدون جشن

که هر زمانشان باد می‌رانَد

برای سفید پوستِ این روزگار

اربابِ هر روزگار

* * *

و در خیالِ هستی مزرعه‌ای کشیده خواهد شد

که برهنگانی را جامه خواهد پوشید، و برهنگانی را برهنه تر خواهد ساخت

و پژمردگی‌هایش در رگ‌های زندگی روان خواهد شد

و بر رنگِ آب‌ها رنگ خواهد زد

بر روی ایزد رنگ خواهد زد

غم‌های آن به سانِ خنده بر لبان خواهد بود

خودکامگان را حتی خواهد رویانید

و بردگان را حتی

آهن را حتی

و قید و بند را حتی

و هر روز چیز تازه‌ای خواهد رویانید

* * *

امّا آنان در آن هنگام که تاریکی

در راه‌های شهر

موانعی از سنگ سیاه می‌سازد

دستانِ خود را در آرامش

به سوی مهتابی‌های فردا دراز می‌کنند

حال آنکه خود فریادهایی دربندند

در سرزمینی دربند

روزهایشان خاطره‌هایی است زخم‌آگین

از سرزمینی زخم‌آگین

رخسارهای آنان چون کف دستِ آنان محزون است

در سکون رخسارها را سر فرود آورده بینی

خیره شده در رخنه‌ها

آن دم گمان خواهی برد گردن نهاده‌اند

امّا حریق در خود نهان دارند!

محمد الفیتوری


 

منبع:

«از سرود باران تا مزامیر گل سرخ: پیشگامان شعر امروز عرب»، گردآورنده و مترجم: «موسی اسوار»، انتشارات سخن، سال ۱۳۸۱

// // ?>