بایگانی دسته: آثاری از جانی روداری ۱



آوای شب

اگر آن داستان قدیمی را به خاطر داشته باشید، داستان شاهزاده خانمی را که خواب به چشمش نمی‌آمد چون زیر آخرین تشک – از تشک‌هایی که روی هم انباشته شده و شاهزاده خانم روی بالاترین آنها لمیده بود – یک نخودچی قرار داشت، داستان این آقای سالخورده برایتان بیشتر قابل فهم خواهد بود.
آقایی بود خیلی خوش‌اخلاق؛ می‌شود گفت خوش‌اخلاق‌ترین آقای سالخورده‌ای که ممکن است وجود داشته باشد. شبی در حالی‌که در رختخواب بود و داشت چراغ را خاموش می‌کرد تا بخوابد صدایی شنید، صدای گریه کسی … . با خود گفت: «عجیبه! به نظرم صدای گریه‌ای است ولی فکر نمی‌کنم کسی در خانه باشد.»
آقای سالخورده بلند شد، کتش را پوشید و در داخل آپارتمان کوچکی که در آن به تنهایی زندگی می‌کرد گشتی زد و به همه جا سر کشید.
– نه هیچ کس اینجا نیست، شاید صدا از خانه همسایه‌هاست.
آقای سالخورده به رختخواب برگشت ولی چیزی نگذشته بود که دوباره آن صدا را شنید؛ صدای گریه.
– به نظرم صدا از خیابان می‌آید. حتماً کسی آن پایین دارد گریه می‌کند. باید بروم ببینم که چه کسی است و چه دردی دارد.
آقای سالخورده بلند شد، خودش را خوب پوشانید، چون شب سردی بود، و رفت توی خیابان.
– عجب! به نظرم می‌آمد که اینجا باشد ولی هیچ‌کس اینجا نیست. شاید در خیابان کناری باشد.
آقای سالخورده رفت و رفت، از یک خیابان به خیابان دیگر، از یک میدان به میان دیگر، تمام شهر را دور زد و رسید به آخرین خانه در آخرین خیابان. جلوی درِ آن خانه پیرمردی را دید که با صدای ضعیفی می‌نالید.
آقای سالخورده گفت: شما اینجا چه می‌کنید؟ حالتان خوب نیست؟
پیرمرد روی چند تکه مقوای پاره پاره شده دراز کشیده بود. وقتی شنید که کسی او را صدا می‌کند ترس برش داشت و گفت: اوه.کیه؟ … فهمیدم. شما صاحب این خانه‌اید؟ خیلی خوب! من می‌روم. فوراً می‌روم، دیگر هم جلوی در خانه‌ی شما نمی‌خوابم.
– کجا می‌خواهید بروید؟
– کجا؟ نمی‌دانم کجا، من خانه ندارم، کسی را هم ندارم. زیر این طاق پناه آورده بودم. امشب هوا سرد است، برای اینکه بفهمید هوا چقدر سرد است، کافیست روی نیمکت توی پارک بخوابید و رویتان هم فقط دو ورق روزنامه کشیده باشید. به احتمال زیاد دیگر از خواب بیدار نمی‌شوید! اصلاً این چیزها چه اهمیتی برای شما دارد؟ من می‌روم، گفتم که می‌روم … .
– نه، گوش دهید، صبر کنید … من صاحب‌خانه نیستم.
– پس چه می‌خواهید؟ کمی جا می‌خواهید؟ بفرمایید بنشینید. پتو ندارم ولی برای دو نفر جا هست … .
– می‌خواستم بگویم … خانه من، اگر مایل باشید، هم گرم‌تر است و هم یک تخت اضافی دارد …
– یک تخت؟ در یک جای گرم؟
– بیایید، با من بیایید. می‌دانید چه کار می‌کنیم؟ قبل از اینکه برای خوابیدن به رختخواب برویم یک لیوان شیر گرم می‌خوریم … .
پیرمرد و آقای سالخورده با هم به خانه رفتند. روز بعد آقای سالخورده پیرمرد را به بیمارستان برد چون به علت خوابیدن در پارک‌ها و زیر طاقهای در ورودی خانه‌ها، دچار سینه‌پهلو شده بود.
وقتی آقای سالخورده به خانه برگشت دیگر شب شده بود. داشت به رختخواب می‌رفت که باز صدای گریه‌ای شنید … .
باز این صدا، یک بار دیگر. بی‌فایده است که خانه را بگردم، خوب می‌دانم که در خانه کسی نیست. این که سعی کنم بخوابم هم بی‌فایده است. با این صدایی که در گوشم است مطمئنا نمی‌توانم بخوابم. بروم ببینم چه خبر است.
مثل شب قبل آقای سالخورده از خانه بیرون آمد و رفت و رفت به دنبال صدای گریه‌ای که این بار به نظر می‌رسید که از جای خیلی دوری می‌آید. در حالی‌که قدم برمی‌داشت احساس کرد چیز عجیبی دارد اتفاق می‌افتد. داشت در شهری راه می‌رفت که شهر او نبود و بعد احساس کرد که باز در شهر دیگری است. سرانجام در آن طرف استان به یک ده کوچک در قله کوهی رسید. آنجا زن بیچاره‌ای داشت گریه می‌کرد، چون بچه‌ای بیمار داشت و کسی نبود که برایش دکتر بیاورد.
وقتی که آقای سالخورده از حال او پرسید، زن گفت: نمی‌توانم بچه را تنها بگذارم و با این برفی که می‌بارد نمی‌توانم او را از خانه بیرون ببرم … .
برف تمام فضای اطراف خانه را پوشانده بود. شب مانند کویری سپید به نظر می‌آمد.آقای سالخورده گفت: «بگویید که دکتر کجا زندگی می‌کند، من دنبالش می‌روم. من خودم او را اینجا می‌آورم. در این فاصله شما هم با یک تکه پارچه خیس، پیشانی بچه را خنک کنید شاید کمی بهتر شود.» آقای سالخورده هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام داد و دوباره به خانه برگشت.
حالا شب بعد است. مثل شب‌های پیش، درست موقعی که می‌خواهد خوابش ببرد صدا وارد خوابش می‌شود، صدای گریه‌ای که به نظر می‌رسد خیلی نزدیک است. این که بی‌اعتنا صدای گریه را نادیده بگیرد برایش ممکن نیست. آقای سالخورده آهی می‌کشد. لباس می‌پوشد و از خانه بیرون می‌آید و می‌رود و می‌رود.
باز همان چیز عجیب اتفاق می‌افتد، خیلی عجیب، این بار تمام ایتالیا را از این سر تا آن سر می‌رود، بعد از دریا هم می‌گذرد و به کشوری می‌رسد که در آنجا جنگ است یک خانواده که خانه‌شان با بمب خراب شده‌بود آه و ناله می‌کردند. آقای سالخورده گفت: «ناراحت نشوید، شجاع باشید!» و تا آنجا که از دستش برمی‌آمد به آنها کمک کرد. معلوم است که نمی‌توانست تمام خواسته‌های آنها را برآورده کند اما حداقل آنها دیگر گریه نمی‌کردند و او می‌توانست به خانه‌اش برگردد. وقتی برگشت شب به سرآمده بود و بی‌فایده بود که به رختخواب برود. با خود گفت: «عیبی ندارد، امشب کمی زودتر می‌خوابم.» ولی هر شب صدای گریه دوباره شنیده می‌شد. همیشه کسی گریه می‌کرد، در اروپا یا آفریقا، در آسیا یا آمریکا، شبی بعد از شب دیگر و او می‌شنید،  و وقتی که می‌شنید نمی‌توانست بخوابد.

اولین پایان داستان: آن آقای سالخورده آدم خوبی بود، خیلی خوب. متاسفانه بعد از شبهای پی‌درپی که بی‌خوابی کشیده بود دچار حالت عصبی شد. با حالتی نزار به خود می‌گفت: «کاش حداقل می‌توانستم یک شب در میان بخوابم. وانگهی در این دنیا مگر فقط من هستم که این صدای گریه را می‌شنوم؟ مگر ممکن است که هیچ کس دیگری آن صدا را نشنود و به فکر کسی نرسد که برود ببیند چه خبر است؟»  بعضی شبها وقتی صدا را می‌شنید سعی می‌کرد مقاومت بکند و با خود می‌گفت: «این بار دیگر بلند نمی‌شوم سرما خورده‌ام و پشتم درد می‌کند، کسی نمی‌توانم مرا متهم به خودخواهی بکند.» ولی صدای گریه آن قدر ادامه پیدا می‌کرد که آقای سالخورده مجبور می‌شد بلند شود. رفته رفته بیشتر خسته می‌شد و همیشه عصبی بود.
بالاخره تصمیم گرفت که قبل از رفتن به رختخواب توی گوش‌هایش پنبه فرو کند. به این ترتیب صدا را نمی‌شنید و می‌توانست بخوابد: «این کار را فقط برای چند شبی خواهم کرد. تنها برای آنکه قدری استراحت کنم؛ مثل آدم‌هایی که چند روز به مرخصی می‌روند. یک مرخصی چند روزه … .»
یک ماه تمام به گوش‌هایش پنبه فروکرد. بعد از گذشت یک ماه، شبی پنبه‌های گوشش را درآورد و خوب گوش تیز کرد. دیگر هیچ صدایی نمی‌شنید. تا چند ساعت بعد از نیمه شب بیدار بود و گوش می‌داد اما هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. تنها صدای پارس کردن چند سگ از دور می‌آمد.
آقای سالخورده چنین نتیجه‌گیری کرد: «یا هیچ کس دیگر گریه نمی‌کند یا اینکه من کر شده‌ام. در هر حال چه می‌شود کرد. شاید این جوری هم بهتر باشد.»

دومین پایان داستان: آقای سالخورده شبهای زیادی و سالها این کار را ادامه داد. هرشب بلند می‌شد، سرما یا گرما فرقی نمی‌کرد و از یک سر دنیا به آن سر دیگر می‌دوید تا به کسی کمک کند. فقط چند ساعتی می‌خوابید، یعنی بعد از ناهار بی‌آنکه لباسهایش را درآورده باشد روی مبل کهنه‌ای که سن و سالش بیشتر از خود او بود. اما همسایه‌ها به او مشکوک شده بودند:
– هر شب کجا می‌ره؟
– معلومه ولگردی می‌کند. هنوز نفهمیده‌اند که او یک ولگرد است؟
– شاید هم دزد باشد.
– یعنی دزده؟ مطمئنی؟ حالا روشن شد که آقا چه کاره است!
– باید تحت نظرش گرفت.
یک شب در آن محله یک دزدی اتفاق افتاد. همسایه ها تقصیر را به گردن آقای سالخورده انداختند. خانه‌اش را بازرسی کردند و همه چیز را زیر و رو کردند. آقای سالخورده با تمام قدرت اعتراض می‌کرد: من بی‌گناهم، بی‌گناهم!
– بله؟ بی‌گناه؟ پس به ما بگویید که دیشب کجا بودید؟
– کجا بودم؟ الان می‌گویم… در آرژانتین بودم، دهقانی گاوش را گم کرده بود و …
– نگاه کنید، چقدر پرروست! در آرژانتین! دنبال گاو!
خلاصه آقای سالخورده به زندان افتاد. حال پریشانی داشت چون هر شب صدای کسی را می‌شنید که گریه می‌کرد ولی نمی‌توانست از سلول زندان بیرون بیاید و به کمک کسانی بشتابد که به او نیاز دارند.

سومین پایان داستان: شاید پایان داستان می‌توانست به این شکل باشد که: یک شب در تمام کره‌ی زمین حتی یک نفر هم پیدا نمی‌شود که در حال گریه باشد، حتی یک بچه. شبهای بعد هم و همین‌طور تمام شبهای دیگر. هیچ کس گریه نمی‌کند، هیچ کس احساس بدبختی نمی‌کند.
شاید یک روز چنین چیزی شدنی باشد، اما آقای سالخورده دیگر خیلی پیر شده است و تا رسیدن آن روز زنده نخواهد بود. فعلاً که چنان روزگاری نیست او به کارش ادامه می‌دهد و هر شب بلند می‌شود و راه می‌افتد، چون چنین کاری را، بدون از دست دادن امید، باید انجام داد.
(داستان‌هایی برای سرگرمی، جانی روداری، ترجمه‌ی چنگیز داورپناه، انتشارات بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران، تهران، پاییز ۱۳۷۱)

// // ?>


لولو سر خرمن

گناریو هفتمین برادر و کوچک‌ترین آن‌ها بود. پدر و مادر گناریو آه در بساط نداشتند تا پسرک را برای تحصیل به مدرسه بفرستند. گناریو مجبور شد پیش یک کشاورز ثروتمند، اجیر شود. این طوری بود که گناریو به ناچار لولو سر خرمن شد.
کار او از این قرار بود که باید به مزارع می‌رفت و پرندگان را از آن جا دور می‌کرد و می‌پراکند تا محصول مزرعه‌ها را بر نچینند و به لانه‌هاشان نبرند.
هر روز صبح، کارفرما یک کیسه باروت به گناریو می‌داد و او عازم محل کارش می‌شد. گناریو تمام روز را در مزارع راه می‌رفت. فقط گاهی برای چند لحظه می‌ایستاد تا کمی باروت آتش بزند. شعلهٔ آتش پرندگان را می‌ترساند و می‌پراکند. پرندگان پرواز‌کنان دور می‌شدند و فکر می‌کردند شکارچی‌ها سر رسیده‌اند.
روزی جرقه‌ای بر جلیقه‌ی گناریو افتاد و لباسش آتش گرفت. گناریو با شتاب به کنار خندق دوید و خود را در آب پرت کرد. اگر گناریو بی‌درنگ خود را در خندق آب نینداخته بود، حتماً می‌سوخت. بر اثر افتادن گناریو در خندق آب، همهٔ قورباغه‌ها ترسیدند و با ولوله و غوغای حیرت‌آوری به اطراف دویدند. از جیغ و ویغ قورباغه‌ها، جیرجیرک‌ها و چرخ‌ریسک‌ها هم ترسیدند و در یک لحظه جیرجیر آوازشان خاموش شد. اما بیش از همه‌ی آن ها گناریو ترسیده بود. آن قدر ترسیده بود که بی‌اختیار زد زیر گریه! او تک و تنها نشسته بود کنار خندق؛ زار و نزار و خیس، مثل جوجه اردک زشت. گناریو آن چنان تلخ گریه می‌کرد که گنجشک‌ها از جست و خیز باز ایستادند و دیگر از این شاخه به آن شاخه نمی‌پریدند. گنجشک‌ها به گناریو نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند با جیک‌جیکی همدردانه او را دلداری دهند. اما به راستی چه کسی تا به حال دیده که گنجشک ها لولو سر خرمن خود را دلداری بدهند؟!
این ماجرا در شهر ساردینی اتفاق افتاد.
(بنفشه‌ای در قطب [گزیده‌ای از «داستان‌های تلفنی»]، جانی روداری، ترجمه‌ی فرشته ساری، انتشارات ونوشه)

// // ?>


سرزمینی که در آن هیچ چیز تیز و برنده نیست

جووانی بی کار و بار بود و سفر کردن را خیلی دوست داشت. او رفت و رفت تا به سرزمین عجیبی رسید. خانه ها در این سرزمین به شکل هلال بودند و بام ها به شکل کمان.
پرچینی طبیعی از بوته‌های گل سرخ در طول جاده‌ای که جووانی در آن راه می‌رفت کشیده شده بود. جووانی خیلی دلش می‌خواست یک گل سرخ به جادکمه‌ای جلیقه‌اش فرو کند. درحالیکه احتیاط می‌کرد مبادا خاری به دستش فرو رود،‌ گلی را چید. اما متوجه شد که خارها ابداً در دست فرو نمی‌روند، انگار خارها اصلاً تیز نبودند و فقط آهسته دست را غلغلک می‌دادند.
جووانی تعجب کرد و با خود گفت: «وای، این دیگه معجزه است!»
در همین لحظه از پشت بوته‌های گل سرخ، نگهبان شهر ظاهر شد و با لبخندی بسیار مؤدبانه پرسید:
– مگر نمی‌دانستید که نباید گل‌ها را چید؟
– ببخشید … من نمی‌دانستم که … .
– در این صورت، چون شما غریبه هستید فقط باید نصف جریمه را بپردازید.
نگهبان با همان لبخند مهربان این را گفت و شروع کرد به نوشتن برگه‌ی جریمه. جووانی متوجه شد که قلم او نوک تیز نیست بلکه پهن و کند است.
جووانی پرسید: ببخشید ممکنه نگاهی به شمشیر شما بیندازم؟
نگهبان گفت: خواهش می‌کنم.
و در همان حال شمشیرش را بیرون کشید. شمشیر هم نه تیز، بلکه کند از آب درآمد.
جووانی از حیرت داشت شاخ در می‌آورد. پیش خود می‌گفت: اینجا دیگر کجاست؟ از کجا سر درآورده ام؟
– اینجا سرزمینی است که در آن هیچ چیز تیز و برنده وجود ندارد.
نگهبان آنچنان این جمله را گفت که انگار تمام کلمه‌های آن را باید با حروف درشت نوشت!
جووانی با تعجب پرسید: پس میخ‌ها چی؟ میخ که باید تیز باشد!
– ما مدت‌ها است که بدون میخ کارهایمان را راه می‌اندازیم؛ با چسب! و اما جریمه‌ات. لطف کن و دو تا سیلی توی گوش من بزن!
دهان جووانی از فرط حیرت چنان باز ماند که انگار می خواهد یک کیک درسته را قورت بدهد! بالاخره به خود آمد و فریادزنان گفت: هیچ معلوم هست شما چه می‌گویید؟ من ابداً دلم نمی‌خواهد به خاطر توهین به نگهبان شهر دستگیر بشوم و به زندان بیفتم. آن وقت این سیلی‌ها را در آنجا من باید بخورم و نه شما.
نگهبان با مهربانی شروع کرد به توضیح دادن: اما این قانون سرزمین ما است. برای هر کار خلاف، جریمهٔ کامل چهار عدد سیلی است و نصف جریمه دو عدد.
جووانی پرسید: دو تا سیلی به نگهبان؟
– بله، به نگهبان.
– اما این خیلی خیلی ناعادلانه است! نباید این طور باشد!
نگهبان جواب داد:
– بله البته که منصفانه نیست! نباید این طور باشد! این کار آن قدر وحشتناک و ناعادلانه است که مردم ترجیح می‌دهند کار‌های غیر‌قانونی انجام ندهند تا مجبور نشوند جریمه بپردازند و توی گوش نگهبان بی گناه سیلی بزنند. خوب و حالا جریمه‌ی شما، من منتظرم دو تا سیلی توی گوش من بزنید. به این ترتیب، شما آقای مسافر دفعه‌ی دیگر بیشتر مواظب اعمالتان خواهید بود، این طور نیست؟
جووانی گفت: اما من نمی‌خواهم حتی با ملایمت نیشگونی از گونه‌ی شما بگیرم، چه برسد به این که شما را بزنم!
نگهبان باز هم مؤدبانه گفت: در این صورت مجبورم شما را تا مرز بدرقه کنم و درخواست کنم که سرزمین ما را ترک کنید!
و جووانی که به شدت شرمنده شده بود، مجبور شد سرزمینی را ترک کند که در آن جا هیچ چیز تیز و برنده نبود. گرچه او هنوز آرزو دارد به آنجا برگردد و با نزاکت کامل در پناه قانون زندگی کند، میان مردمی کاملاً باادب و در خانه‌هایی که هیچ چیز تیزی ندارند.
(بنفشه‌ای در قطب [گزیده‌ای از «داستان‌های تلفنی»]، جانی روداری، ترجمه‌ی فرشته ساری، انتشارات ونوشه)

// // ?>


درباره‌ی «جانی روداری»

«جانی روداری» در سال ۱۹۲۰ در دهکده‌ای در شمال ایتالیا به دنیا آمد. در سال ۱۹۳۸ از مدرسه‌ی تربیت معلم فارغ‌التحصیل شد. چند سالی ضمن تدریس در مدارس ابتدایی به تحصیل در دانشگاه نیز پرداخت. بعد از آزادی ایتالیا در سال ۱۹۴۵، همزمان با روزنامه‌نگاری نوشتن داستان‌هایی را در زمینه‌ی ادبیات کودکان آغاز کرد.
او در ابتدای جوانی پس از شناخت آثار داستایوفسکی و نویسندگان و فلاسفه‌ی آلمانی زبان کتابی به نام «دفتر فانتزی‌ها» درباره‌ی هنر داستان‌نویسی نوشت. در سال ۱۹۵۱ کتاب‌های «ترانه‌های کودکانه» و «ماجراهای پیاز کوچولو» را انتشار داد. از آنجا که برای کار در زمینه‌ی ادبیات کودکان به صورت علمی اشتیاق فراوان داشت، به مطالعات عمیق در زمینه‌ی تعلیم و تربیت و مسایل آموزشی کودکان پرداخت. علاوه بر این، خود شخصاً به مدارس ابتدایی می‌رفت و داستان‌های منتشر نشده‌اش را برای بچه‌ها می‌خواند تا نظرات آنها را گوش کند و بارها اتفاق می‌افتاد که بعد از شنیدن نظرات بچه‌ها، داستان را کاملاً تغییر می‌داد.
جانی روداری در سال ۱۹۷۰ جایزه‌ی «هانس کریستین آندرسن» (بزرگ‌ترین جایزه‌ی جهانی در زمینه ادبیات کودکان) را به دست آورد. او یک مشاهده‌گر دقیق واقعیت‌ها و قصه‌پردازی ماهر درباره‌ی آنها بود. به نظر او، قصه‌ها، ترانه‌های بچه‌گانه و داستان‌های کودکان همه بازگوی واقعیت‌های کوچک و بزرگ روزانه‌ای است که در جامه‌ی فانتزی عرضه می‌شوند. او می‌گوید: «فانتزی … وسیله‌ای است اجتناب‌ناپذیر برای شناخت واقعیت و تغییر آن با طرح‌های انسانی. فانتزی به همه کس تعلق دارد نه فقط به آنهایی که از آن حرفه‌ای برای خود می‌سازند.» دعوت به فانتزی از طرف روداری به معنای تکان دادن عادات روزمره و تکراری است که می‌تواند تفکر را نابود سازد.
روداری معتقد بود که فانتزی یک کودک نباید به عنوان نماینده‌ی یک دنیای غیر واقعی تلقی گردد و یا اینکه تصوراتی به شمار آیند که در عمل وجود ندارند یا در آینده نیز وجود نخواهند داشت … بلکه باید به عنوان نشانه‌ای از امکانات نهفته از یک خلاقیت نو و واقعیتی که باید به وجودش آورد – واقعیتی کاملاً انسانی – پذیرفته شود. در یک کلام، روداری موفق می‌شود که از تمام آدم‌ها، زندگی آنها و مسایلشان سخن به میان آورد و موفق می‌شود از تمام آن چیزهایی که هر روز احاطه‌مان کرده‌اند و ما را به فکر می‌اندازند صحبت کند.
روداری در روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۰ درگذشت. بچه‌هایی که روداری سراسر زندگی‌اش را برای آنها وقف کرده بود و او را از طریق آثارش شناخته بودند و عمیقاً دوستش داشتند، برای آخرین بار به دیدار او شتافتند. بچه‌ها گرد تابوت او حلقه زدند و تکه کاغذهایی را که در آنها جملاتی برای روداری نوشته و یا نقاشی‌هایی را که کشیده بودند روی تابوتش گذاشتند.
(برگرفته از مقدمه‌ی کتاب «داستان‌هایی برای سرگرمی»، جانی روداری، ترجمه‌ی چنگیز داورپناه، انتشارات بخش فرهنگی سفارت ایتالیا در ایران، تهران، پاییز ۱۳۷۱)

// // ?>