بایگانی دسته: با مولانا



کیمیایی همچو صبر آدم ندید…

صد هزاران کیمیا حق آفرید               کیمیایی همچو صبر آدم ندید
صبر را با حق قرین کن ای فلان        آخر والعصر در قرآن بخوان
صبر کردن جان تسبیحات توست         صبر کن کآن است تسبیح درست
هیچ تسبیحی ندارد آن درج                صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
هر که را بینی یکی جامه‌ی درست           دان که او آن را به صبر و شکر جست
هر که را بینی برهنه و بینوا                هست بر بی صبری او آن گوا
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد             هر که را نبود صبوری در نهاد
یوسف حسنی و این عالم چو چاه         وین رسن صبر است بر امر اله
یوسفا اندر رسن در زن دو دست         وز رسن غافل مشو بیگه شده است
حمد الله کاین رسن آویختند                 فضل و رحمت را به هم آمیختند
تو چه دانی ذوق صبر ای تیره دل        خاصه صبر از بهر آن شمع چگل

صبر عاشق بهر معشوقان نکوست            لیک نبود نیک آن صبری کزوست
ای که صبرت نیست از دنیای دون           صبر چون داری ز نعم الماهدون؟
ای که صبرت نیست از ناز و نعیم            صبر چون داری ز الله کریم؟
ای که صبرت نیست از پاک و پلید          صبر چون داری از آن کت آفرید؟
ای که صبرت نیست از حسن نسا           صبر چون داری ز دیدار خدا؟
ای که صبرت نیست از ذوق وجود         صبر چون داری ز خلاق ودود؟

// // ?>


حکایت مارگیر و اژدها

خلاصه‌ای از حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت و در ریسمان‌هاش پیچید و آورد به بغداد

یک حکایت بشنو از تاریخ گوی
تا بَری زین رازِ سرپوشیده بوی

مارگیری رفت سوی کوهسار
تا بگیرد او به افسون هاش مار

گر گران و گر شتابنده بُوَد
آنکه جوینده ست یابنده بُوَد

در طلب زن دائماً تو هر دو دست
که طلب در راه نیکو رهبر است

لنگ و لُوک و خُفته شکل و بی ادب
سوی او می‌غیژ و او را می طلب

گه به گفت و گه به خاموشی و گه
بوی کردن گیر هر سو بوی شَه

بهر یاری مار جوید آدمی
غم خورد بهرِ حریف بی غمی

او همی جُستی یکی ماری شگرف
گِردِ کوهستان و در ایام برف

اژدهای مرده دید آنجا عظیم
که دلش از شکل او شد پر ز بیم

مارگیر اندر زمستان شدید
مار می‌جُست اژدهایی مرده دید

مارگیر از بهرِ حیرانی خلق
مار گیرد اینْت نادانی خلق

آدمی کوهی است چون مفتون شود
کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و کُه حیران اوست
او چرا حیران شده ست و ماردوست

مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای
می کشیدش از پی دانگانه‌ای

کاژدهای مرده‌ای آورده‌ام
در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بُردش ولیک
زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شکلِ مرده می نمود

این سخن پایان ندارد مارگیر
می‌کشید آن مار را با صد زحیر

تا به بغداد آمد آن هنگامه جو
تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد
غُلغُله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیری اژدها آورده است
بلعجب نادر شکاری کرده است

جمع آمد صد هزاران خام ریش
صید او گشته چو او از ابلهیش

منتظر ایشان و هم او منتظر
تا که جمع آیند خلق منتشر

مردمِ هنگامه افزون‌تر شود
کُدیه و توزیع نیکوتر رود

جمع آمد صدهزاران ژاژخا
حلقه کرده پشتِ پا بر پشت پا

مرد را از زن خبر نی ز ازدحام
رفته در هم چون قیامت خاص و عام

چو همی حرّاقه جنبانید او
می کشیدند اهلِ هنگامه گلو

و اژدها کز زمهریر افسرده بود
زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رَسَن های غلیظ
احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق
تافت بر آن مار خورشیدِ عراق

آفتاب گرمسیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلاطِ سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

خلق را از جنبش آن مرده مار
گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‌ها انگیختند
جملگان از جنبشش بگریختند

می گسست او بند و زان بانگ بلند
هر طرف می‌رفت چاقاچاقِ بند

بندها بگسست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت غرّان همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد
از فتاده کُشتگان صد پُشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت
که چه آوردم من از کهسار و دشت

گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرائیلِ خویش

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را
سهل باشد خونخوری حَجّاج را

خویش را بر اُستُنی پیچید و بست
استخوانِ خورده را در هم شکست

نفست اژدرهاست او کی مرده است
از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلتِ فرعون او
که به امر او همی رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کُنَد
راه صد موسی و صد هارون زند

کِرمک است آن اژدها از دستِ فقر
پشه ای گردد ز جاه و مال صَقر

اژدها را دار در برفِ فراق
هین مَکش او را به خورشید عراق

تا فسرده می بُوَد آن اژدهات
لقمه ی اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او ز اهل صِلات

کآن تفِ خورشیدِ شهوت بر زند
آن خُفاش مُرده ریگت پر زند

می‌کشانش در جهاد و در قتال
مردوار اللهُ یجزیک الوصال

چونکه آن مرد اژدها را آورید
در هوای گرم و خوش شد آن مَرید

لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز
بیست همچندان که ما گفتیم نیز

تو طمع داری که او را بی جفا
بسته داری در وقار و در وفا

هر خسی را این تمنا کی رسد
موسی ای باید که اژدرها کُشد

صد هزاران خلق ز اژدرهای او
در هزیمت کُشته شد از رای او

(مثنوی معنوی، دفتر سوم)

// // ?>


شعری از مولانا در باب دوستی

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس

همچو دیو از وی فرشته می گریخت
بهر نانی چند آبِ چشم ریخت

گرچه یک مو بُد گنه کاو جُسته بود
لیک آن مو در دو دیده رُسته بود

بود آدم دیده ی نور قدیم
موی در دیده بُوَد کوهِ عظیم

گر در آن آدم بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت

زآنکه با عقلی چو عقلی جفت شد
مانعِ بد فعلی و بد گفت شد

نفس با نفس دگر چون یار شد
عقل جزوی عاطل و بیکار شد

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه ی یار خورشیدی شوی

رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی خدا یار تو بود

آنکه بر خلوت نظر بردوخته است
آخر آن را هم ز یار آموخته است

خلوت از اغیار باید نه ز یار
پوستین بهر دی آمد نه بهار

عقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفسِ دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

یار چشم توست ای مردِ شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار

هین به جاروب زبان گردی مکن
چشم را از خس ره آوردی مکن

چونکه مؤمن آینه‌ی مؤمن بود
روی او زآلودگی ایمن بود

یار آیینه است جان را در حَزَن
در رخ آیینه‌ی جان دم مَزن

تا نپوشد روی خود را در دَمَت
دَم فرو خوردن بباید هر دَمَت

کم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت

آن درختی کاو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکُفت

در خزان چون دید او یار خلاف
در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفت یار بد بلا آشفتن است
چونکه او آمد طریقم خفتن است

پس بخسبم باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس باشد خواب کهف

یقظه شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایه ی ناموس بود

خواب بیداری است چون با دانش است
وای بیداری که با نادان نشست

(مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۵ الی ۳۹)

// // ?>


اعمال آدمیان سؤال است و حوادث عالم جواب

گرسنگی سؤالست از طبیعت، که در خانه‌ی تن خللی هست: خشت بده، گل بده. خوردن جوابست که بگیر. ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست. … طبیب می‌آید نبض می‌گیرد؛ آن سؤالست. جنبیدن رگ جوابست. نظر به قاروره سؤالست و جواب است، بی‌لافِ گفتن. دانه در زمین انداختن سؤالست که مرا فلان می‌باید. درخت رستن جوابست، بی لاف زبان؛ زیرا جواب بی‌حرف است، سؤال بی‌حرف باید. آنکه دانه پوسیده بود درخت برنیاید هم سؤال و جوابست.

 

پادشاهی سه بار رقعه خواند جواب ننبشت او شکایت نبشت که «سه بارست که به خدمت عرض میدارم اگر قبولم بفرمایند و اگر ردمّ بفرمایند.» پادشاه بر پشت رقعه نبشت «اَمَا عَلِمْتَ اَنَّ تَرْکَ الْجَوَاب جَوَابٌ ؟ وَجَوابُ الْاَحْمَقِ سُکُوْتٌ.» (آیا نفهمیدی که ترک جواب خود جواب است؟ و آیا ندانستی که جواب احمق جز سکوت نیست؟)

 

ناروییدن درخت ترک جواب است، لاجرم جواب باشد. هر حرکتی که آدمی می‌کند سؤالست و هرچه او را پیش می‌آید از غم و شادی جوابست. اگر جواب خوش شنود باید که شکر کند و شکر آن بود هم جنس آن سؤال کند که بر آن سؤال این جواب یافت و اگر جواب ناخوش شنود استغفار کند زود و دیگر جنس آن سؤال نکند.

 

فَلَوْلَااِذجَاءَهُمْ بَأْسنا تَضَرَّعُواْ وَ لِکنْ قسَتْ قُلوْبُهُمْ، یعنی فهم نکردند که جواب مطابق سؤال ایشان است. و زَیَّنَ لَهُمْ الشَّیْطَانُ مَاکَانُوا یَعْمَلُوْنَ، یعنی سؤال خود را جواب می‌دیدند می‌گفتند: «این جواب زشت لایق آن سؤال نیست. و ندانستند که دود از هیزم بود نه از آتش؛ هر چند هیزم خشک‌تر، دود آن کمتر. گلستانی را به باغبانی سپردی اگر آنجا بوی ناخوش آید تهمت بر باغبان نه، نه بر گلستان.

(فیه ما فیه، مولانا)

 

// // ?>


شوق حق تو را کی گذارد؟

قَالَ النَّبیَُ عَلَیْهِ‌السَّلامُ: «اللَّیْلُ طَویْلٌ فَلاتُقَصِّرْهُ بِمَنَامِکَ وَ النَّهَارُ مُضْئٌ فَلاتُکَدِّرْهُ بِآثامِکَ»؛ شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن، بی‌تشویش خلق و بی‌زحمت دوستان و دشمنان. خلوتی و سَلْوَتی (۱) حاصل شده و حق تعالی پرده فروکشیده تا عمل‌ها از ریا مصون و محروس  باشد و خالص باشد لله تعالی. و در شب تیره، مرد ریایی از مخلص پیدا شود. ریایی رسوا شود در شب. همه‌ی چیزها به شب مستور شوند و به روز رسوا شوند. مرد ریایی به شب رسوا شود. گوید: «چون کسی نمی‌بیند، از بهر کی کار کنم؟» می‌گویندش که «کسی می‌بیند ولی تو کسی نیستی تا کسی را ببینی.» آن کسی می‌‌بیند که همه‌ی کسان در قبضه‌ی قدرت وی‌اند و به وقت درماندگی او را خوانند همه، و به وقت درد دندان و درد گوش و درد چشم و تهمت و خوف و ناایمنی همه او را خوانند به سِرّ و اعتماد دارند که می‌شنود و حاجت ایشان روا خواهد کردن و پنهان‌پنهان صدقه می‌دهند از بهر دفع بلا را و صحّت رنجوری را و اعتماد دارند که آن دادن و صدقه را قبول می‌کند.
چون صحتشان داد و فراغت، از ایشان آن یقین باز رفت و خیال‌اندیشی باز آمد. می‌گویند: «خداوندا، آن چه حالت بود که به صدق ما تو را می‌خواندیم در آن کنج زندان – با هزار قل هو الله بی‌ملالت – که حاجات روا کردی؟ اکنون ما بیرون زندان هم‌چنان محتاجیم که اندرون زندان بودیم تا ما را ازین زندان عالم ظلمانی بیرون آری به عالم انبیاء که نورانی است. اکنون چرا ما را همان اخلاصِ برون زندان و برونِ حالتِ درد نمی‌آید؟ هزار خیال فرود می‌آید که عجب فایده کند یا نکند؟ و تأثیر این خیال هزار کاهلی و ملالت می‌دهد. آن یقین خیال‌سوز کو؟»
خدای تعالی جواب می‌فرماید که آن‌چه گفتم نفس حیوانی شما عدوست (۲) شما را و مرا که لاتَتَّخِذُوا عَدُوِّیْ وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلیَاءَ [سوره‌ی ممتحنه، آیه ۱] . هماره این عدو را در زندان مجاهده دارید که چون او در زندان است و در بلا و رنج، اخلاص تو روی نماید و قوت گیرد. هزار بار آزمودی که از رنج دندان و درد سر از خوف، تو را اخلاص پدید آمد چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی؟ سررشته را فراموش مکنید و پیوسته نفس را بی‌مراد دارید تا به مراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاص یابید که وَنَهْی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَاِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأوی [سوره‌ی نازعات، ۴۲-۴۱] . (صص ۵۱-۵۰)

یکی در زمان مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وسلّم گفت که «من این دین تو را نمی‌خواهم. والله که نمی‌خواهم. این دین را بازبستان. چندان‌که در دین تو آمدم روزی نیاسودم … .» گفت: «حاشا، دین ما هرکجا که رفت، بازنیاید تا او را از بیخ و بُن نَکَند و خانه‌‌اش را نروبد و پاک نکند که لایَمَسُّهُ اِلا المُطَهَّرُوْنَ [سوره‌ی فتح، آیه ۲۹] .» چگونه معشوق است؟ تا در تو مویی از مهر خودت باقی باشد روی خود را به تو ننماید و لایق وصل او نشوی، به خویشتن راهت ندهد. به کلی از خود و از عالم می‌باید بیزار شدن و دشمن خود شدن تا دوست روی نماید. اکنون دین ما در آن دلی که قرار گرفت، تا او را به حق نرساند و آن‌چه نابایست است ازو جدا نکند ازو دست ندارد.
پیغامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلّم فرمود: «برای آن نیاسودی و غم می‌خوری که غم خوردن استفراغ است از آن شادی‌های اول. تا در معده‌ی تو از آن چیزی باقی است به تو چیزی ندهند که بخوری.» در وقت استفراغ کسی چیزی نخورد. چون فارغ شود از استفراغ آنگه طعام بخورد. تو نیز صبر کن و غم می‌خور که غم خوردن استفراغ است. بعد از استفراغ شادیی پیش آید که آن را غم نباشد، گُلی که آن را خار نباشد، میی که آن را خُمار نباشد. آخر در دنیا شب و روز، فراغت و آسایش می‌طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع‌هذا یک لحظه بی‌طلب نیستی. راحتی نیز که در دنیا می‌یابی هم‌چون برقی است که می‌گذرد و قرار نمی‌گیرد. و آنگه کدام برق؟ برق پرتگرگ، پرباران، پربرف، پرمحنت. مثلاً کسی عزم انطالیّه کرده است و سوی قیصریّه می‌رود امید دارد که به انطالیّه رسد و سعی را ترک نمی‌کند. مع‌هذا که ممکن نیست که ازین راه به انطالیّه رسد الّا آن که به انطالیّه می‌رود. اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه این است. چون کار دنیا بی‌رنج میسّر نمی‌شود و کار آخرت هم‌چنین، باری این رنج را سوی آخرت صرف کن تا ضایع نباشد. تو می‌گویی که «ای محمد، دین ما را بستان که من نمی‌آسایم.» دین ما کسی را کِی رها کند تا او را به مقصود نرساند؟
گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان درّاعه‌ی (۳)  کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می‌گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد، اینک پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست، آن را بگیر. استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می‌داشتند که «ای استاد، یا پوستین را بیاور و اگر نمی‌توانی رها کن، تو بیا.» گفت: «من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند. چه چاره کنم؟»
شوق حق تو را کی گذارد؟ این‌جا شکر است که به دست خویشتن نیستیم، به دست حقّیم. هم‌چنان که طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی‌داند. حق‌تعالی او را هیچ آن‌جا رها کرد؟ پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و هم‌چنانش از آن‌جا کشانید تا به مقام عقل رسانید. و هم‌چنین درین حالت – که این طفلی است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است – نگذارد و تو را به آن‌جا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود؛ فَعَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ یُجَرّونَ اِلَی الجَنَّهِ بِالسَّلاسِلِ وَ الاَغْلالِ – خُذُوهُ فَغُلّوهُ ثُمَّ النَعیمَ صَلّوه ثُمَّ الوِصالَ صَلّوهُُ ثُمَّ الجمَالَ صَلّوهُ ثُمَّ الکَمالَ صَلّوهُ. (صص ۹۶-۹۴)

خفته را بانگ زنند که «برخیز، روز شد، کاروان می‌رود.» گویند: «مزن بانگ که او در ذوق است، ذوقش بِرَمد.» گوید: «آن ذوق هلاکت است و این ذوق خلاص از هلاکت.» گوید که «تشویش مده که مانع است این بانگ زدن از فکر.» گوید: «به این بانگ خفته در فکر آید وگرنه او را چه فکر باشد درین خواب؟ بعد از آن که بیدار شود در فکر آید.» (ص۱۲۳)

کسی را این اندیشه آید و این عتاب به او فرود آید که «آه! در چیستم و چرا چنین می‌کنم؟» این دلیل دوستی و عنایت است که وَ یَبْقَی الْحُبُّ مَابَقِیَ الْعِتَابُ. زیرا عتاب با دوستان کنند، با بیگانه عتاب نکنند. اکنون این عتاب نیز متفاوت است، بر آن‌که بر او درد می‌کند و از آن خبر دارد دلیل محبت و عنایت در حق او باشد. (ص۱۹)

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

—————————————–

(۱) سلوت: آرامش
(۲)  عدو: دشمن
(۳)  دراعه: جبه، جامه‌ی بلند

 

// // ?>


با پادشاهان نشستن

با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا. اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفْسهای ایشان قوت گرفته است و اژدها شده، این‌کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاهداشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن. ازین رو خطر است، زیرا دین را زیان دارد. چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود. چندانکه آن سو می‌روی، این سو که معشوق است روی از تو می‌گرداند؛ و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح در می‌آیی، او از تو خشم می‌گیرد: «من اعان ظالما سلطه الله علیه» [هر که ستمگری را یاری کند خداوند آن ستمگر را بر او تسلط می‌بخشد]. آن نیز که تو سوی او می‌روی در حکم این است: چون آن سو رفتی، عاقبت او را بر تو مسلط کند.

آدمی می‌باید که آن ممیز خود را عاری از غرضها کند و یاری جوید در دین؛ دین یارشناسی است. اما چون عمر را با بی‌تمییزان گذرانید، ممیزه او ضعیف شد، نمی‌تواند آن یار دین را شناختن. تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست؛ تمییز آن یک صفت است. نمی‌بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست؟ تمییز آن معنی لطیف است که در توست، و شب و روز در پرورش آن بی‌تمییز مشغول بوده‌ای. بهانه می‌کنی که آن به این قائم است. آخر این نیز با آن قائم است. چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته‌ای؟ بلکه این به آن قائم است و آن به این قائم نیست. آن نور ازین دریچه‌های چشم و گوش و غیر ذلک برون می‌زند. اگر این دریچه‌ها نباشد، از دریچه‌های دیگر سر بر زند. همچنان باشد که چراغی آورده‌ای در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می‌بینم! حاشا! اگر چراغ نیاوری، آفتاب خود را بنماید. چه حاجت چراغ است؟

(فیه ما فیه، مولانا)

 

// // ?>


آفتاب باید شدن

پس آدمی را از این خوشی‌ها و لطفها که پرتو عکس حق است ببایدش گذشتن و بر این قدر نباید قانع شدن. هر چند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست، اما باقی نیست –  به نسبت به حق باقی ست، به نسبت به خلق باقی نیست. چون شعاع آفتاب که در خانه ها می‌تابد. هر چند که شعاع آفتاب است و ملازم نور است، اما ملازم آفتاب است: چون آفتاب غروب کند، روشنایی نماند. پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند. (ص ۲۸)

این جوهر چون نافه‌ی مُشک است و این عالم و خوشی‌ها چون بوی مشک. این بوی مشک نماند، زیرا عرض است. هر که از این بوی مشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است. اما هر که بر بوی مشک قرار گرفت، آن بد است، زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند. زیرا بوی صفت مشک است. چندان که مشک را روی در این عالم است، بوی می‌رسد. چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد، آنها که به بی زنده بودند بمیرند. زیرا که بوی ملازم مشک بود، آنجا رفت که مشک جلوه می‌کند. پس نیکبخت آن است که از بوی بر وی رسد و عین او شود. بعد از آن او را فنا نماند و در عین ذات مشک باقی باشد و حکم مشک گیرد. بعد از آن، وی به عالم بوی رساند و عالم از وی زنده باشد. بر او از آنچه بود جز نامی نیست. (ص ۲۷)

دنیا و تنعم او همچنان است که کسی در خواب چیزی خورد. پس حاجت دنیاوی خواستن همچنان است که کسی در خواب چیزی خواست و دادندش. عاقبت چون بیداریست، از آن چه در خواب خورد هیچ نفعی نباشد. پس در خواب، چیزی خواسته باشد و آن را به وی داده باشند. (ص ۴۳)

(فیه ما فیه، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز)

// // ?>


دیدن و دانستن، آن است!

۱- همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری (*) من بود. دو گاو سیاه داشت.» اکنون همچنین بر این مثال است. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می‌شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت هم‌چنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد. آن نشانِ او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید. اکنون از نیک و بد آدمی می‌باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن، آن است. (ص ۳۲)

۲- گفتیم: «پیش شما بزرگان می‌آیند؟» گفت: «ما را پیش نمانده است، دیر است که ما را پیش نیست. اگر می‌آیند پیش آن مصوَّر می‌آیند که اعتقاد کرده‌اند.» عیسی را علیه‌السلام گفتند: «به خانه‌ی تو می‌آییم.» گفت: «ما را در عالم خانه کجاست و کی بود؟» (ص ۳۵)

۳- … آورده‌اند که عیسی علیه‌السّلام در صحرایی می‌گردید. باران عظیم فرو‌گرفت. رفت در خانه‌ی سیه‌گوش ، در کنج غاری پناه گرفت لحظه‌ای تا باران منقطع گردد. وحی آمد که «از خانه‌ی سیه‌گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی‌آسایند.» ندا کرد که «فرزند سیه‌گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است.» خداوندگار فرمود: «اگر فرزند سیه‌گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی‌راند. تو را چنین راننده‌ای هست. اگر تو را خانه‌ای نباشد چه باک؟ که لطف چنین راننده‌ای و لطف چنین خلعت که تو مخصوص شدی که تو را می‌راند صدهزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می‌ارزد و افزون است و در گذشته است.» (ص ۳۵)

۴- پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرّین به کف گیرند که مهمان می‌آید و آن غلام مقرّب‌تر را نیز فرمود که «قدحی بگیر.» چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی‌خود و مست شد، قدح از دستش بیفتاد و بشکست. دیگران چون ازو چنین دیدند، گفتند مگر چنین می‌باید، قدح‌ها را به قصد بینداختند. پادشاه عتاب کرد: «چرا کردید؟» گفتند که «او مقرب بود چنین کرد.» پادشاه گفت: «ای ابلهان آن را او نکرد، آن را من کردم.» (ص ۳۸)

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)


(*) کرایه‌دهنده‌ی چهارپایان، خرکچی

// // ?>


مفروش خویش ارزان!

آدمی را خیالِ هر چیز با آن چیز می‌برد: خیال باغ به باغ می‌برد و خیالِ دکّان به دکّان، اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی، پشیمان می‌شوی و می‌گویی: «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.» پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادرِ خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب می‌کند چیز دیگر غیر آن نباشد، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد، «یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ» [طارق، ۹]. چه جای این است که می‌گوییم، در حقیقت کَشَنده یکی است اما متعدّد می‌نماید. (ص۶)

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده‌ام. مولانا فرمود که در عالَم یک چیز است که آن فراموش‌کردنی نیست. اگر جمله‌ی چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد‌داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی، هم‌چنان که پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معیّن. تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی. چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن است. چون آن نمی‌گزارد، پس هیچ نکرده باشد.‌

﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَهَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾(احزاب، ۷۲). آن امانت را بر آسمان‌ها عرض داشتیم، نتوانست پذرفتن. بنگر که ازو چند کارها می‌آید که عقل دَرو حیران می‌شود: سنگ‌ها را لعل و یاقوت می‌کند، کوه‌ها را کان زر و نقره می‌کند، نبات زمین را در جوش می‌آورد و زنده می‌گرداند و بهشت عدن می‌کند. زمین نیز دانه‌ها را می‌پذیرد و بر می‌دهد و عیب‌ها را می‌پوشاند و صد‌هزار عجایب که در شرح نیاید می‌پذیرد و پیدا می‌کند و جبال نیز همچنین معدن‌های گوناگون می‌دهد. این همه می‌کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی‌آید، آن یک [کار] از آدمی می‌آید: ﴿وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ (اسراء، ۷۰)؛ نگفت لَقَدْ کَرَّمْنا السَّماءَ و الْاَرْضَ. پس، از آدمی آن کار می‌آید که نه از آسمان‌ها می‌آید و نه از زمین‌ها می‌آید و نه از کوه‌ها. چون آن کار بکند، ظَلومی و جَهولی ازو نفی شود. اگر تو گویی که «اگر آن کار نمی‌کنم چندین کار از من می‌آید»، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده‌اند. هم‌چنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی‌قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند، آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده – که «من این تیغ را معطّل نمی‌دارم، به وی چندین مصلحت به جای می‌آرم.» یا دیگ زرین را آورده‌ای و در وی شلغم می‌پزی که به ذره‌ای از آن، صد دیگ به‌دست آید. یا کارد مُجَوْهَر[=جواهرنشان] را میخِ کدوی شکسته کرده‌ای که «من مصلحت می‌کنم و کدو را بر وی می‌آویزم و این کارد معطّل نمی‌دارم.» جای افسوس و خنده نباشد‌؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی است برمی‌آید، چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغولِ آن کردن؟

حق تعالی تو را قیمت عظیم کرده است؛ می‌فرماید که:  اِ‌نَّ اللهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِیْنَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ﴾(توبه، ۱۱۱)
                            تو به قیمت ورای دو جهانی      چه کنم قدر خود نمی‌دانی
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی.

آمدیم بهانه می‌آ‌وری که من خود را به کارهای عالی صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می‌کنم، آخر این همه برای توست. اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نَکَند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست. و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلّق دارد، هم برای توست. چون تأمّل کنی، اصل تو باشی و این‌ها همه فرع تو (صص۱۴-۱۲).

آدمی اُسطرلاب حق است اما منجّمی باید که اسطرلاب را بداند. پس اسطرلاب در حقّ منجم سودمندست که مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. (ص۹)

می‌گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمالِ کودنی و بلادت [=کندذهنی]. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که «بیا بگو در مشت چه دارم.» گفت: «آنچه داری گِرد است و زرد است و مُجَوَّف [=میان‌تهی] است.» گفت: «چون نشان‌های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد.» گفت: «می‌باید که غربیل باشد.» گفت: «آخر این چندین نشان‌های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟»
اکنون هم‌چنین علمای اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد بغایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آن‌چه مهم است و به او نزدیک‌تر از همه‌ی آن است خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند (ص۱۵).

(فیه ما فیه، مولانا جلال‌الدین محمد، نشر نامک)

// // ?>