بایگانی دسته: گزیده اشعار



«ماه خفته زیر هر سنگ» (مجموعه‌ای از اشعار شاعران فلسطینی)

فهرست اشعار

۱- در محاصره
۲- واکنش
۳- وطن کوچک ما گم شد!
۴- حلیمه
۵- بیست و سه گل
۶- وطن اسیر
۷- جانم جانم وطنم!
۸- زندانی و ماه
۹- به فکرِ دیگران باش
۱۰- فراتر از میراث خون
۱۱- عبور
۱۲- ترانه‌ی زنگیانه
۱۳- گاهی
۱۴- ورود به حالت ابر
۱۵- کودک و اردوگاه
۱۶- فصل کوچ
۱۷- پایان ناپذیر
۱۸- رفتند آنان که دوست می داریم


در محاصره

اینجا، پای سراشیبیِ تپه‌ها، در برابرِ غروب

و دهانه‌ی وقت،

نزدیکِ باغ‌هایی بی‌سایه،

کارِ زندانیان را می‌کنیم،

و کار بیکارگان را:

امید را پرورش می‌دهیم.

*

آسمان در بامدادْ سربی است

و در شب‌ها نارنجی. ولی دل‌ها

چون گلِ پَرچین بی‌طرف مانده‌اند.

*

در محاصره، زندگی خودْ وقت است

میانِ یادآوریِ آغازِ زندگی

و از یاد بردنِ پایانش…

*

اینجا، پای بلندی‌های دود، بر پلکانِ خانه

وقت را وقت نیست،

کارِ کسانی را می‌کنیم که سوی خدا برمی‌شوند:

درد را فراموش می‌کنیم.

*

فاصله را میانِ پیکرهای خود

و خمپاره … با حسِّ ششم اندازه می‌گیریم.

*

هر مرگی،

اگرچه منتظَر باشد،

خودْ مرگی نخستین است.

پس چگونه من

زیرِ هر سنگی

ماهِ خفته‌ای بینم؟

*

وقتی که هواپیماها ناپدید می‌شوند، کبوتران

سپیدِ سپید پرواز می‌کنند.

با بال‌هایی آزادْ گونه‌ی آسمان را می‌شویند،

شکوه و مالکیّتِ جَوّ و بازی را بارِ دیگر به دست می‌آورند.

بالاتر و بالاتر، سپیدِ سپید

کبوتران پرواز می‌کنند.

کاش آسمانْ حقیقی بود.

[این را به من مردی گفت رهگذر میانِ دو بمب.]

*

سرزمینی است مهیّای سپیده‌دم،

بر سرِ سهمِ شهیدان از خاک

ما اختلاف پیدا نخواهیم کرد،

اینک آنان به یک سان

فرشِ علف می‌گسترند

تا ما با هم بسازیم!

*

ما تنهاییم، ما تا به دُرْدِ جام تنهاییم

اگر دیدارهای رنگین‌کمان نباشد.

در تنهاییِ خود فریاد خواهم کرد،

نه برای آنکه خفتگان را بیدار کنم

بل تا که فریادم مرا

از خیالِ دربندم بیدار کند!

*

تلفاتِ ما: از دو تا هشت شهید در روز،

و ده مجروح

و بیست خانه

و پنجاه درختِ زیتون،

علاوه بر گسیختگی در ساختار

که در شعر و نمایشنامه و تابلوی ناتمام رخ می‌دهد.

*

غم‌های خود را در کوزه‌ها ذخیره می‌کنیم

تا مبادا سربازان آن‌ها را ببینند و جشنِ محاصره بگیرند …

برای فصولِ دیگری ذخیره می‌کنیم،

برای خاطره‌ای،

برای چیزی که در راه ناگهان رخ می‌دهد.

وقتی که زندگی طبیعی شود

چون دیگران برای چیزهایی شخصی

که در سایه‌ی نام‌های بزرگی پنهان مانده است

غم خواهیم خورد.

از خونی که از زخم‌های کوچکِ ما جاری شده است غفلت کرده‌ایم.

فردا که مکان شفا بیابد

عوارضِ جنبیِ آن را احساس خواهیم کرد.

*

زنی به پاره‌ابری گفت: روی محبوبِ مرا بپوشان

زیرا که جامه‌های من از خونِ او خیس است!

*

اگر باران نیستی نازنین

درخت باش

سرشار از باروری … درخت باش.

اگر درخت نیستی نازنین

سنگ باش

سرشار از نمناکی … سنگ باش.

اگر سنگ نیستی نازنین

ماه باش

در رؤیای معشوق … ماه باش.

[چنین گفت زنی

در تشییعِ جنازه‌ی فرزندش.]

*

مادر گفت: ابتدا سر درنیاوردم. گفتند:

دقایقی پیشْ داماد شد. هلهله زدم،

و تا پاسِ آخرِ شب رقصیدم و آواز خواندم،

چندان که شب‌زنده‌داران رفتند و

جز سبدهای بنفش دور و برم هیچ نبود.

پرسیدم: عروس و داماد کجا هستند؟ گفتند:

آنجا در آسمان دو فرشته‌اند

که مراسمِ ازدواج را به سرانجام می‌رسانند.

هلهله زدم، و سپس چندان رقصیدم و آواز خواندم

که به بیماریِ فلج دچار شدم.

پس این ماهِ عسل کیْ به سر می‌رسد نازنینِ من؟

*

این محاصره، چندان ادامه خواهد داشت

که حصارگر، مانندِ حصاری،

احساس کند که ملال

صفتی است از صفاتِ بشر.

*

در محاصره، زمانْ مکانی می‌شود

که در ابدیّتِ خود به سانِ سنگ شده است.

در محاصره، مکانْ زمانی می‌شود

که از موعدِ خود بازمانده است.

*

شهید برای من توضیح می‌دهد: در ورای افق

من از پیِ باکره‌های جاوید نرفتم،

زیرا که من زندگی را

بر زمین، میان درختانِ صنوبر و انجیر، دوست دارم.

اما مرا راهی به آن نبود،

پس با واپسین چیزی که داشتم به جست‌وجوی آن برآمدم:

با خون در تنِ لاجورد.

*

صلح کلام مسافری است در درون خویش

به مسافری که به سمت دیگر می‌رود …

صلح دو کبوتر ناآشناست

که قسمت می‌کنند بغ بغوی آخرشان را

بر لبه‌ی مغاک.

صلح اشتیاق دو دشمن است

هر یک جداگانه

برای خمیازه کشیدنی بر پیاده‌روی خستگی.

صلح آه دو عاشق است که تن می‌شویند

با نور ماه.

صلح پوزش طرف نیرومند است از آنکه

ضعیف‌ترست در سلاح و نیرومندتر است در افق.

صلح شکسته‌شدن شمشیرهاست

رو در روی زیبایی طبیعی.

آنجا که شبنم

لبه‌ی آهن را در هم می‌شکند.

صلح روزی است مأنوس، مهربان و سبکبال

که با کسی دشمنی نمی‌ورزد.

صلح قطاری است که متحد می‌کند سرنشینانش را که باز می‌گردند

یا می‌روند به گردشی در حومه‌ی ابدیت.

صلح اعتراف آشکار با حقیقت است:

با خیل کشتگان چه کردید؟

صلح یعنی پرداختن به کاری در باغ:

در نخستین گام، چه خواهیم کاشت؟

[…]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹ ترجمه‌ی قسمت آخر شعر از «تراب حق‌شناس»)

***

واکنش

میهنم! آهن زنجیرهایم می‌آموزد مرا

خشم عقابان و، نازکدلی انسان نیک‌اندیش را

نمی‌دانستم که زیر پوستمان

میلادِ توفانی است… و عروسی جویبارهایی

در سلّول زندان نور را از من گرفتند:

و خورشید مشعل‌ها… در دلم فروزان گشت

بر دیوارها شماره‌ی شناسنامه‌ام را نوشتند:

و سبزه‌زار سنبله‌ها… بر دیوارها روئیدن گرفت

بر دیوارها تصویر قاتلم را، نگاشتند:

و سایه‌سار گیسوانی، آن خطوط چهره را محو کرد

میهنم! با دندان‌ها نقش خون‌آلودت را نگار کردم

و ترانه‌ی تاریکی گذرا را برنوشتم

در خون و گوشت تاریکی شکستم را فرو بردم

و در گیسوان روشنایی، انگشت‌هایم را درون کردم

فاتحان بر بام‌های خانه‌هایم

جز وعده‌ی زلزله‌ها را فتح نکردند

جز تابناکی پیشانیم نخواهند دید

جز صدای زنجیرهایم نخواهند شنید

و چون بر صلیب پرستشم شعله‌ور شوم

چون قدّیسی…

در هیئت مبارزی

در خواهم آمد.

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

وطن کوچک ما گم شد!

تو در خاطرم عشقی در پروازی

دری هستی که آینه‌ها

و سرک‌کشیدن‌ها

و اخم‌ها را قاچاق می‌کنی

سیبی هستی

یا برگی سبز

که شب

برای شب به ارث می‌گذارد

سیبی با برگی سبز

که میان دوات من

و کمرگاه روز شناور است

خلسه‌ای

پدید آمده میان چشم‌انداز شنیدن

و پچ‌پچ صدا؛

جشنی… و آتشی در شب روستا

هلهله‌ای… و آواز ساربانی

بارانی هستی

باز آمده از شامگاهان کودکی؛

بارانی که بوی گریه می‌دهد.

*

اینک از روزگار فریب

به سمت مجد تو باز آمده‌ام

مجد تو جاودانه زنده است

تابستان گیسوی بلندت جدولی‌ست

و پرچین از بوته‌های خار.

وطن کوچک ما گم شد

وطنی که چهره‌ات مرزهای اوست

و آغازش، صدای من

وطن کوچک ما گم شد

میان آینه‌ها و نقش‌ها

و جعبه‌ی رنگ.

دلم در او و تبعیدی اوست،

و در دامنه‌ای بلند خیره به او.

*

قطره‌ای نور در آسمانی از خستگی

خانه‌ای با دیوارهایی از گُل بادام

خانه‌ای برای شب‌زنده‌داری‌ها

نجوایی که نسیم می‌آورد

از صحرای خواب

رازی افشاشده میان ذهن من

و لایه‌های حریر.

چشمان تو

با اندوه پیوند دارند

وقتی به رنگ‌ها

نام غم می‌افزایند

و دلداری مانند وطن را.

*

روزگارم بد است

ببخشاییدم

که به مرگ رغبت دارم

نام‌ها از اشیا گریخته‌اند

همان‌گونه که اشک از چشمان

و نان

شعر شده است

و ترس، خانه.

و دلتنگی

کالایی قاچاق روی پیاده‌روها

نور زناست

و برف ننگ

و جنگ، گل آیندگان

و گذشته‌ها، گلدان.

*

ای یار!

جز تو گواهی نیست

تا هر چیز را آن‌گونه که هست بنامی

و جز انگشت کودکان

چیزی نمانده است

تا اگر گرسنه شدند

آب را آب بنامند

و گرسنگی را… کبریا.

(«فوّاز عید»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

حلیمه

از وقتی که شش گلوله

ارمغان پایش کردند

حلیمه می‌لنگد.

وقتی که برای فروش سبزی

به بازار می‌رود

وقتی که به خانه باز می‌آید

وقتی که کودک مجروحش را

به مخفیگاه پزشک می‌برد

وقتی که برای چشیدن غذا

به آشپزخانه می‌رود

وقتی آجری می‌آورد

برای سنگری شتابزده

وقتی از دود و گاز و غرش تفنگ می‌گذرد

وقتی که با تنی رنجور

زیر باتوم بازجو به خود می‌پیچد

حلیمه می‌لنگد.

خدایا!

کدام یک از حاکمان عرب

چون حلیمه

راست‌قامت است و

پا بر جا؟

(«مرید البرغوثی»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

بیست و سه گل

تقدیم به شهید «ام‌احمد[۱] صیام» از محله‌ی وادی‌الجوز در قدس

بارانی نرم و سبک

و فضایی که روی سنگی عاشق و لجوج می‌جوشد

کبوتران «الجلیل»

اندوه خود را زیر سقف پاییز گسترده‌اند

ای دخترکان شبنم!

«ام‌احمد» بر پیاده‌رو افتاده است

چون گلی که کتاب شهیدان را می‌آراید

چه کسی این خون را بند می‌آورد؟

چه کسی شادمانی اشک‌آمیزش را

به نان بدل می‌کند؟

برای بیست و سه گل

و هر کدام، یک نان.

بیست و سه گل

و مرگی که چونان طعم شبنم بر ما گواراست

و «جوز» دره‌ای ژرف دارد

که «ام‌احمد» کلید خود را

در آن پنهان می‌سازد

و بیست و سه گل

و خورشیدی از ارغوان

گنجه‌های خود را برای کبوتران روشن می‌کند

و دوشیزگان ابر

عهدنامه‌های خود را

با تمام کشتزاران قسمت می‌کنند

ای دخترکان شبنم!

«احمد» اندوه رشیدش را

اینگونه بالا می‌برد

و فریاد می‌کند:

ای ایستادگان بر پیاده‌روهای بی‌طرفی!

خون مادر من می‌گوید:

هر تفنگی که روز را به قدس رهنمون نشود

لیمویی مردود است

در آزمون فصل‌ها.

بیست و سه گل

و تمام طاووس‌ها سرگرم اشغال آیینه‌ها

و کاخ‌هایی آراسته به گیاه گناه

و نفت

در سینه‌ی روسپیان لانه ساخته است

و هیچ کاری برای قربانیان نکرده‌اند

جز یک دقیقه سکوت!

بیست و سه گل

جشن شادمانی دارند

کشتارها پیوسته است

و دلاوران عرب

خونشان به جوش نمی‌آید!

کجاست آن همه هیاهو

بیست و سه گل‌اند

و هیچ سربازی گسیل نمی‌شود

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست

چرا که فلسطین

نفت خلیج نیست!

(«صالح هوّاری»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

وطن اسیر

آنکه در فرودگاه

خاموش می‌کوچید

دسته‌گل شکست را

بر بار من افزود

آنکه می‌کوچید

جز اندوه

از من چیزی نمی‌دانست

[…]

(«محمّد القیسی»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

جانم جانم وطنم!

جانم جانم وطنم!

ای آغاز امیدی کشنده

و آغاز رنج.

پس از کوچ من در تو

پیش پای تو پیاده می‌شوم

تو را نمی‌بینم

تنها باز می‌آیم

می‌گویم: شاید…

و می‌دانم که نزدیکی.

خیره می‌شوم

رخسار تو را آماج خواب‌های منوّر می‌بینم.

رحم کن و پدید آ

یا چیزی، کورسویی، چهره‌ای شبیه به من، بگذار

تو که در پیوند بخیل نبودی

از من دل نکن وطنم

که اینجا سیم خاردار در کمین من است.

اینجا نگهبانان گشت

بازرسی‌ام می‌کنند

و مرگ آنجاست.

جانم جانم وطنم!

زخم خونریزم پیش از من

راه افتاده است

و با خودم می‌گویم: تو را خواهم دید.

وطنم!

ای خاکی که در شب نیرنگ

شقه می‌شوی

و بامدادان

خبرگزاری‌ها پخشت می‌کنند

تکه‌تکه.

ای چشم سرشار از خواب‌های سیاه

اگر بیرون روم

چون اشک می‌روم

چون آب

یا نوید آب.

ای خاکی

که هر جمعه

هفت روزم گرسنگی می‌بخشی

و من با کوچه‌هایت

از رازهای ممنوع پرده برمی‌دارم

و میان پدران و پسران

مرزی از شمشیر می‌سازی

میان شکست‌خورده و بازگشته.

من لب تشنه

آب را بشارت می‌دهم

من در تو زخم را پوشیدم

و وعده‌های فقیران مرا می‌پوشد.

جانم جانم وطنم!

در این بامدادان

به رغم زخم می‌آیم

خاک به خون خفته‌ی تو در رخ من

امّا می‌آیم.

پشت سر

کشتی‌ها را آتش زدم

کشتی‌هایی که دریای تیه‌مان بخشیدند

و به سویت آمدم

بانگ برداشته در کوچه‌ها؛

وطنم! به نام فقیران دلتنگ

کاری بکن

که من زخم خورده‌ام

از تمام نیزه‌های خویشانم

در تمام میدان‌ها.

من که گوشتم

میان دندان‌های پراکنده در شهرها

تکه‌تکه شده است

در شادی آینده گرد می‌آیم

و روشن می‌شوم.

زخمم با فقیران

یکجا گرد آمده است

و فرمانم می‌دهد

و روشن می‌شوم

و می‌جنگم

تا تو وطنم شوی

وطنم!

(«احمد دحبور»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

***

زندانی و ماه

در آخر شب، زیر پُل کوهساران دیدار کردیم

از زمانی که بازداشت شدم، و تو بهتر می‌دانی که چرا

آیا از آن رو که ترانه از عطر پرتقال

و از سرکشی و خشم، دفاع می‌کند

قرنفل آوازخوان را، در شنها دفن کردند؟

ما دو عَلَم بر تندیس ابرهای مغزپسته‌ای گونیم

آیا محکومیم به عشق، و به رنگی نغمه‌گر؟

همه‌ی شبهای سیاه در ترانه‌هایمان،

چون قربانی‌ای فرو می‌افتد.

و روشنایی، شب غمها و زندانم را می‌نوشد

پس بیا، قصه‌ی ما همواره بقیه‌ای دارد!

با زندانبان، آنگاه که ترا می‌بیند، از عشقی کهن

سخن خواهم گفت

و ای بسا که سخن، ما را به آنجا کشد که بهای ترانه‌هاست

اینک منم دربند، ستاره‌ها را درمی‌ربایم

و اوست که، آزادوار، از دود سیگارم

و از زنجیرها و خموشی

دانه برمی‌گیرد!

هویّت ما میلیون‌ها شکوفه بود

ما در خیابان‌ها جشنواره بودیم

باد منزلگاهمان بود،

و آوای محبوبم بوسه‌هایی،

و من وعده‌گاه بودم

لیکن آنان از شهرهای قدیمی آمدند،

از اقلیم‌های دود

تا آنها را از شریان‌هایم درکشند

من فضا را در آغوش گرفتم

مرگ با میلاد در میهن نیمه خدایانه‌ام

توأمانند

روزی خواهیم مُرد که نقش‌ها

بی‌نیاز از درختمان سازند

و بال‌های بلبلان، در بازارها بفروش رسد.

و من در هیاهوی فردا ناپدید خواهم شد، و باران را به رؤیا خواهم دید.

و با آن سبزه‌رو از طعم زنجیرها سخن خواهم گفت

و خواهم گفت: وعده‌گاهمان ماه است!

(«محمود درویش»، از کتاب «آخر شب»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سروش»، ۱۳۵۸)

***

به فکرِ دیگران باش

در آن هنگام که صبحانه‌ی خود را مهیّا می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[سهمِ کبوتران را فراموش مکن.]

در آن هنگام که در گرماگرمِ کارزارهای خود هستی، به فکرِ دیگران باش.

[صلح‌طلبان را فراموش مکن.]

در آن هنگام که بهای آب را می‌پردازی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که شیرخواره‌ی ابرند.]

در آن هنگام که به خانه، خانه‌ی خود، برمی‌گردی، به فکرِ دیگران باش.

[ملّتِ چادرنشین را فراموش مکن.]

در آن هنگام که پیش از خواب، ستاره‌ها را می‌شماری، به فکرِ دیگران باش.

[کسانی هستند که جا برای خواب ندارند.]

در آن هنگام که خود را با استعاره‌ها آزاد می‌کنی، به فکرِ دیگران باش.

[به آنان که حقِّ سخن‌گفتن ندارند.]

در آن هنگام که در فکرِ دیگرانِ دور هستی، به فکرِ خود باش.

[بگو: کاش شمعی در تاریکی می‌بودم.]

(«محمود درویش»، از کتاب «اگر باران نیستی نازنین، درخت باش»، ترجمه‌ی «موسی اسوار»، انتشارات «سخن»، ۱۳۸۹)

***

فراتر از میراث خون

[…] بگذار بگویم که ما

از زمین که در آستانه‌ی نابودی است

فراتریم

و سیاره‌هایی

که به وقت مرگ

سیاره‌ای در کنار خود نمی‌یابند

اما…

چه کسی چشمان تو را

از آنچه در اوست

بازپس می‌گیرد

و خون تو را

از ذهن شریان‌های من می‌زداید

چه کسی

حنجره‌ات را

از فریادهای مدامش

پاک می‌کند

و آوازها و دست‌های مرا

از خواب و خیال جنون‌آمیزی

که به نرگسِ زندگی دارند

باز پس می‌ستاند؟!

جنگلی، بر سرِ برزن

بیابانی، در میدان

برف، بر گنبد پارلمان

غاری، در خانه

و گودالی در سرم

برای خاطرجمعی گلوله‌ها

و قاه‌قاه ژنرال‌ها-

افق را موش‌ها می‌جوند

و سرمای قمری‌های بی‌رنگ.

دریا را زیردریایی‌ها به نیش می‌کشند

و ناوها از شکوه آبی‌اش می‌کاهند.

رودی، از جسد شناور

مقصدش را می‌پرسد

و به گمگشتگی خویش می‌رسد

و عقابی، از آخرین قلّه‌ی خود

التماس‌کنان می‌خواهد

که پیش از رسیدن باغ‌وحش

با او پرواز کند.

مهاجمان فلزی

برای شکار سحرگاه

به زیر پنجره‌ها گرد می‌آیند

خودکامگان

در کمین رؤیاها

درون غنچه‌ی گیتار می‌نشینند

و جنین‌ها را

به کشتن مادرانشان بر می‌انگیزند

همه‌چیز آماده است

تا تو آسان به گردشگاه برسی

و نظاره‌گر تجاوز به دخترکی باشی

از پنجره‌ی کالسکه‌ات

یا از روی شانه‌ی پاسبان‌ها

یا کسانی که از دو جنگِ پیش

جا رزرو کرده‌اند

همه‌چیز آماده است

دالان‌های مخفی برای قاتلان

گورهای دسته‌جمعی برای قربانیان

که آدمیان به تاریکی سرازیر می‌شوند

عریان از نام‌های ساده‌شان حتی

همه‌چیز آماده است

برای شکار زمین

و کندن پرهایش

و لجبازی با خروس‌ها

همه‌چیز آماده است

برای غلتاندن بلوط‌ها

به سوی پوکی سبزه‌زار

و تازاندن اسب‌هایش

به سرزمین نعره‌ی گاوان و گوسفندان

و تبدیل پناهگاه‌ها

به معدن‌های زغال.

با ژنرال که راهی جنگ است

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که باز نگردد

با قاتل که به سمت جنایت می‌رود

دست می‌دهم

و آرزو می‌کنم که پیش از رسیدن بمیرد

با ترانه که به سمت کولی‌ها راهی است

دست می‌دهم

و آواز می‌خوانم

تا حنجره‌شان از تانک‌ها پاکیزه بماند

با خودم دست می‌دهم

تا به شعر اطمینان دهم

که تنها نیستم

آقا!

آقای خوب!

ای که اسیر خوش‌قلبی خویشی!

آقا!

گلوله –نجواکنان- می‌گوید:

شلیکم کن

آقا!

آقای خوب!

ای که عصیان فرزندانت

در فراسوی اقیانوس‌ها

بر دوش تو سنگین است

شلیکم کن

و رؤیاهای مدام را

ارمغان ترکش‌هایم کن

رؤیای دیدن پنجره‌هایشان

-در حال پرواز-

رؤیای دیدن پاره‌های تنشان

در حال شتک‌زدن بر دیوار افق

آقا!

آقای خوب!

شلیکم کن

پیش از آن که باروتم نم بکشد.

(«ابراهیم نصرالله»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

عبور

خیابان در صدای تو می‌گذرد

و گل‌ها

سجده می‌برند

برای پیامبری

که در بیداری

از چشم‌های سیاه

و اندوه ابدی گریزان است.

چرا گل‌ها را یارا نیست

که سرم را ببرند؟

چرا صحرا را یارا نیست

که از پایم در آورد؟

چرا از صدای من

باران می‌بارد؟

و از سکوت من

درخت می‌روید؟

و تو ای کبوتر سپید من

بادبان افراشته‌ام

از خدا تا مرگ

چگونه از پای افتاده‌ای

پشت پنجره‌ی من؟

چرا سیب رایحه‌ی مرا

از خانه می‌دزدد؟

مادرم!

من با قهوه‌ام نور نمی‌نوشیدم

مبادا بازوی داسم

نافرمان شود

و آنگاه مرا از خیمه‌گاه شام بتارانند

و از شمشیر آخته‌ی چریک.

ای وطن

اگر صدایم از پایم درآورد

شمشیرم روی لبان من است

ای وطن، اگر خانه‌ام به من خیانت کرد

شمشیرم در دستان من خواهد بود.

ای حیفا

چشمان من به خواب نرفته

و گریه نکرده‌ام

تو چرا از خواب می‌آیی

بیا که با دریا

قهوه و نور بنوشیم

دریایی که از اندوه من

تا شرق گسترده است

و تا ریشه‌ی درختان

و در خاطر ساعت

ماه به سوی تو می‌آید

و میلاد شرقی تو را

در جنس زمین

و در زهدان تفنگ

و درخت می‌کارد.

در خاطر گل‌ها

ستاره‌هایی منفجر می‌شوند

و دست‌های من

تندیس‌های اسطوره‌ای را

در می‌نوردند

دست‌های من

باروهای شام را در می‌نوردند

و تبعیدگاه را.

من مردگانتان را زندگی بخشیدم

و دیگر هیچ خدایی

از سنگواره‌ها بیرون نمی‌آید.

تاریخ تندرها

در خاطر زیتون‌زاران است.

پس چرا

تولد سربازان را

با خون سوخته جعل کردید

و چرا عصای موسی

در فراسوی مرزها

چوب ماهیگیری شد؟

و چرا خورشید

بر تخم گل و افعی می‌تابد

حال که

در خاطر روزنامه‌ها

جز چکمه‌ی سلاطین

و دژخیمان

رد پایی نیست.

نو را با آتش و آب یگانه کنید

تا من از این غبار خارج شوم

چون ستاره‌ای

که در شرق می‌درخشد

و روز را درنوردم.

یگانه کنید

تاریخ هجرت مرا

از زمین تا برق

تا درهای هتل.

یگانه‌ام کنید

با خون سوخته

و رؤیایی که در زمین

سنگر می‌شود.

من از میلاد شرقی تو

به آتش هجرت کرده‌ام

آتش که در جنس سنگ

فلسطین و کودکان ابابیل

و گلوله زنبق می‌شکوفاند

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با روزهای سال

یگانه کنید

تن‌پاره‌ی کشته‌هایمان را

با نام ماه‌ها

که من تاریخ پیشگویی را

با تاریخ عبور جا به جا کرده‌ام.

(«عمر رشراش»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ترانه‌ی زنگیانه

در پس لبان بسته‌ام

در پس سیاه چشمانم

و نگاه سوزانم

بامدادی است

و چوبه‌ی دار.

بگذار که جلاد

قلبم را

با خنجرش

هزار پاره سازد

بگذار با ابر سیاهش

گونه‌هایم را بنوازد

بگذار آواز خون‌خواهی را

– حتی-

از ترانه‌هایم برباید

اما تلخ‌تر از همه

ترحم شماست

ای جهانیان!

ترحم نمی‌خواهم

مرحمت زیاد!

(«سالم جبران»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

گاهی

گاهی

که ترانه‌ای می‌شنویم

گمان می‌بریم

که آوازخوان

از روی نوشته‌های شخصی ما

می‌خواند

گاهی

که خبر کودتا می‌شنویم

گمان می‌بریم

که ما را آماج گرفته‌اند

تا بیرون و

دیگرگون شویم.

گاهی

که می‌شنویم

موج به صخره‌ها می‌کوبد

گمان می‌بریم

که هنوز

بر سیاره‌ی ما دریا هست

گاهی

گاهی

گمان می‌بریم که هستیم

در بخش‌های خبری.

(«محمد الاسعد»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

ورود به حالت ابر

(۱)

به حالت ابر در می‌آیم

به درون می‌آیم

بی‌جامه‌ای شایسته

بی ترانه‌ای بر لب

که برای گیسوی دلبرم بسرایم.

آب‌ها نیلی است

چشمان تو سیاه

دستان من تهی

و فضا سربی است

شن‌ریزه‌ها زردند

به تیرگی رنگ‌ها در می‌آیم

به رنگین‌کمان

از دروازه‌ی سرود…

(۲)

جهان

به هیأت زنی در می‌آید

پیش روی آینه‌ای عتیق

بسته به پنجره

لذت خود را می‌آراید

نظّاره‌گر دریا

به آسمان نگران

و فضا آماده‌ی شکستن است

آماده‌ی گریه

آماده‌ی گنجشک

و شیهه‌ی زنده

گسترده است

چون رؤیای تهی‌دست

اما تنگ حوصله

که جز گام‌هایت را بر نمی‌تابد…

(۳)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌آیی

از دروازه‌ی سرود

جهان را می‌بینی

که هیأت چراغی کُشته

به خود می‌گیرد

نه گلی بر دیوار

نه گلی در دستان کوچک

نه گلی در دفتر دانش‌آموزان

نه گلی در پرواز

چون جامه‌ی فرشتگان

که از حنابندان می‌آیند.

(۴)

به مشامم نمی‌آید

جز بوی باروت

و صلح گمشده

لابه‌لای سخن

و جز گلوله

بر پیاده‌روی فریب و دروغ.

می‌دانم

گل مسین را یارا نیست

که میخک را از پای بیندازد

چه سپید و چه سرخ

یا هر چه…

(۵)

وقتی به رنگین‌کمان در می‌‌آیی

از دروازه‌ی خردسالی‌ها

جهان را می‌بینی

که هیأت ترانه به خود می‌گیرد

دوستدار شادی

که خردسالی‌ها اصلند

و ما رونوشت

خردسالی‌ها هوا

ما غباریم

خردسالی‌ها جویبار

ما پاره‌سنگ

که تو صدایی

و من گلویی لبریز

از احتمال باران…

(۶)

به حالت ابر در می‌آیم

و با حسی پراکنده

گوش فرا می‌دهم

به شکستن ابر

بر ساختمان‌ها و برگ درختان

گوش فرا می‌دهم

با ترکش‌های شعرم

به این روبوسی پنهان

میان ابر و گل

میان ابر و این مکان

میان اینجا و وطن…

ابری خاکستری

و پالتویی شفاف

که باد بر تن دارد

و به رخت‌آویز زایش می‌برد

و می‌کوچد…

(۷)

فردا روشنی می‌بارد

و دست‌ها را حنا فرا می‌گیرد

مرکب‌های غمگین تو می‌آیند

و از شب شهر

پرسش و اندوه می‌سازند

و جویباری از شادی‌های تلخ

و گیسوانت

بر تن شن‌زار موج می‌زند

چون باد از شمال

سرشار از رؤیا و هیاهو

آنگاه شب تو یاسمن می‌پوشد

و بر شال قرمزت

تاکستان می‌روید.

رودخانه‌ها

چه عاشقند بر رنگ آب‌ها

من گام‌های خسته‌ام را

به سوی تو برداشتم

راه افتادم

راهم را حس کردم

بوته‌ای

به خستگی‌هایم پاسخ داد

در این دوردست

واحه‌ای

در کویر آشیان کرده است

چشم به راه سپیده‌دمان

اینجا

نخل عشق باریده است

و قلب را

به فریادها بخشیده است

اینجا

بر این لبه‌ی تاریکی

بهار غنوده است.

(«نظیم ابوحسان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

کودک و اردوگاه

در خیمه‌گاه

پسرک تمرین می‌کرد

چگونه تانکی را

با سنگ از پا درآورد.

چگونه دندان بر ماشه‌ی سال و ماه بفشارد

و اندوهش را

رو به دشمن ترسان نشانه کند

پسرک ترسی نداشت

و فارغ از سر بود

پروانه‌ها در دلش مقیم

آتش ستاره‌ها در او

تا جایی که از مدار

سرشار بود.

این کودک شگفت

در دل خطر می‌گشت

در ابرهای دور

به جست و جوی خود.

پیاده‌روی خیمه‌گاه

در شوق پسرک به مرگ

و در انبوه دود

شناور بود

پسرک بین واقع و ناممکن

دو تا شده بود

نیمی خدا و نیم دیگر بشر.

وقتی نوای بامداد فرو می‌ریزد

و ترانه‌ها نادیده می‌شوند

و سیل باران گسترش می‌یابد

پسرک ماه

به عشق دخترک پاسخ خواهد داد؟

دخترک در حزن

با او برابر بود

در عمر نه

سه سال بزرگتر بود

سه کشته بیشتر داشت:

پدر، خواهر و پسرعمو.

پسرک تمرین می‌کرد

که گُل در دست بمیرد

گلی از خاک خردسالی‌ها

و کبوتر بر لب

کبوتر کوچک خزان‌سالی‌ها

پسرک می‌اندیشید

چه زیان دارد

وقتی که می‌میرد

به پرهای ترانه‌ای در توفان بیاویزد

و به عطر شبانگاهی زیبا

که از خاطره‌ی عکس‌ها می‌ریزد؟…

(«ولید منیر»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

فصل کوچ

بانوی من

در نخستین کوچ

کوچک بودیم

و نمی‌فهمیدیم.

هجرت

ما را از دانه‌ی گندم ربود

و باد را یارا نبود

که موج را از پا بیندازد

آنگاه

وطن عزیز

به پشت کودکان افتاد

کوه کرمل خاموش و غمگین بود

با دو چشمان وسیع و باز

و می‌دانست که

شب فراز آمده

فرو خواهد رفت

من در چشمان او می‌دیدم

آسمان وطن پر از ستاره بود

قسم می‌خورم

که نمی‌دانستم

که وطن یعنی چه؟!

اما عشق را می‌دانستم

و دلم پر از موسیقی.

بانوی من

در دومین کوچم

شام رهایم کرد

بادهای شام بر دروازه‌ام می‌کوبید

اما نگشودم.

غربت از من به ستوه

نام یاران از خاطرم

افتاده بود

اما فاش می‌گویم

درد هجرت را

فقط با شن روان

می‌گفتم

نفس واحه‌ها

و ربع‌الخالی مرا گداخته بود

زبان صحرا را نمی‌دانستم

و گرسنه‌ی دیدن انسان بودم.

بانوی من

هجرت دل را نمی‌فهمد

و چه بسیارند هجرت‌های من

اما من دل را می‌دانم

و عشق را

هجرت وطن نمی‌داند

تاریخ را شاید

اما تاریخ بی‌وطن

چه معنا دارد؟

بانوی من

تو فلسطین منی

گاهی که نام‌ها از یادم می‌روند

برای من تو می‌مانی.

بانوی من

کوچ دیگرم

در روزگاری بود

که با سایه‌ی کبوتر

در صحرا

یکه و تنها

شام را

پشت خود انداختم.

بیروت

عروس جامه‌سپید

و دریا

موجاموج

تا افق می‌رفت

و وطن در پس موج

آه یادم رفت

یکبار پیش از جنگ

ویزایی به من دادند

و من توریست وطنم شدم!

بانوی من

هوای یخی اروپا

می‌گدازدم

اینجا

عشق که نباشد

برف

تپش را باز می‌دارد.

در کودکی

خواب عید و کیک عید می‌دیدم

اکنون

وطن در خواب من است.

(«محمد صبری کتمتو»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

پایان ناپذیر

برای محمود صالح شهید فلسطینی که در پاریس از پا درآمد

بنفشه‌ها پایان‌ناپذیرند

ترانه‌ها پایان‌ناپذیرند

گنجشک‌ها پایان‌ناپذیرند

و برهنگی ملت‌ها پایان‌ناپذیرند

محمود!

تو تمام کودکانی هستی که زاده خواهند شد

تمام باغچه‌هایی که شکوفه خواهند شد

تمام شهیدانی که کشته خواهند شد

و تمام پاریسی که از پا درآمده است.

مرگ، حافظه‌ای قوی دارد

محمود، همه‌چیز را برای ما باز گفت

اما

درباره‌ی مرگ

هیچ نگفت

برای آمدگان از روزگار ناممکن

به روزگاری نهفته در ترکش‌ها

زیرا مرگ به گردن ما حق دارد

و این دوست

در فرودگاه‌ها

ایستگاه‌ها

قطارها

درهای خروج

درهای ورود

و تمام زندان‌های عربی

پرسه زده است.

مرگ

در تمام زندان‌ها

احوال ما را می‌پرسد

و می‌پرسد پاریس محمود را کجا می‌برد؟

او که سرشار از شعر بود

سرشار از وظیفه

سرشار از شبنم و تندر.

محمود

سفیر شهدی بود

که از پرتقال یافا می‌چکد

و پاریس جام این شهید را می‌نوشد

محمود

قاصد کشتزارانی بود

که هم اینک از پرتقال یافا می‌کوچند

و پاریس اینک پوستر اعتراض خود را

بر پوست این شهید می‌نویسد

و به جشن سال نو می‌رود!

(«حافظ علیان»، از کتاب «فراتر از میراث خون»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «پالیزان»، ۱۳۸۰)

***

رفتند آنان که دوست می‌داریم

عقاب به عقاب

غول تاریکی‌شان دِرَوید

شکوهمندی را از ارتفاع دزدید.

آه وطنم

سلامی

از خون گران

بر تو

از آنانی

که سینه‌ریز خونشان

در هوای تو پاشید

دانه‌ی مرجان

گنج مروارید.

رفتند

آنانی که دوست می‌داریم

و اندوه را صدایی نیست

بنگر!

غم‌هایم

بر لبانم سکوت رویانید

الفبا، لب فروبسته

واژگان

– همچون آنان-

کشته، بر خاک می‌ریزند

پیکرهایی مثله

دیگر چه بگویمشان

وقتی خونشان

از چشم و دلم می‌ریزد.

رفتند.

آنانی که دوست می‌داریم

نه زورق‌هایشان لنگر انداختند

نه مرز بندر دورافتاده

چشم کوچندگان را پوشانید.

آه وطن غمگینم

در مهرگان اندوه و مرگ

جام تلخابه راه را تا چند

تا چند

نوشیدی و نوشیدیم.

نه تو سیراب شدی

نه ما.

دل‌تشنه خواهیم ماند

در پای چشمه‌های غم

دل‌تشنه خواهیم ماند.

امّا

تا رستاخیزشان

در بامدادی که به آغوش کشیدند

رؤیای ما خواهند بود

رؤیایی

که نمی‌میرد

و دلتنگی نمی‌گیرد.

(شاعر «فدوی طوقان»، از کتاب « باد خانه‌ی من است گنجشک بهانه»، تألیف و ترجمه‌ی «موسی بیدج»، انتشارات «قصیده‌سرا»، ۱۳۸۱)

 

برای مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی اشعار مقاومت شاعران فلسطینی رجوع کنید به:

۱- کودک و توفان (اشعاری از محمود درویش)
۲- برای مردن وقت نداریم
۳- صدای گام‌ها در دهلیز مرگ
۴- فقط یک شب


 

  1. «ام‌احمد» زنی است که برای انقلابیونِ بی‌سلاح، در طشتی سنگ جمع‌آوری می‌کرد. این شیرزنِ قهرمان، در کشتار حیاط بیت‌المقدس در ۸ اکتبر ۱۹۹۰ به همراه بیست و سه گل دیگر به شهادت رسید.
// // ?>


صد هزاران جان توانم داد خوش

مرغان به رهبری هدهد راهی شدند تا به سیمرغ برسند و در این راه مراحل و آزمون های مختلفی را پشت سر گذاشتند تا اینکه به وادی «فقر» رسیدند . «عطار » در بیان این وادی هم ، از زبان مرغان سوالاتی را مطرح می کند که هدهد به آنها جواب می دهد . یکی از حکایتهایی .که در بیان وادی فقر آورده است ، در ادامه آورده شده . مطالعه سایر بخشهای منطق الطیر را نیز به دوستان پیشنهاد می کنم

پادشاهی ماه وش ، خورشید فر،
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
هیچ خلق آن حشمت وآن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان ، همه
بنده ی رویش خداوندان ، همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی،
آفتابی نو  به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست،
زانکه مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه،
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز ،
کار کردی بر همه عالم دراز
وصف شستِ زلف آن یوسف جمال، 
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
خنده ی او چون شکر کردی نثار،
صد هزاران گل شکفتی بی بهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
زانکه نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیرِ پرده بیرون آمدی،
هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنه ی جان و جهان بود آن پسر 
هرچه گویم ، بیش از آن بود آن پسر
چون برون راندی سوی میدان فَرَس،
برهَنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرکه سوی آن پسر کردی نگاه ،
برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بی خبر،
بی سر و بن شد ز عشق آن پسر
قِسم از او جز عجز وآشفتن نداشت
جانش می شد، زهره ی گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او
عشق وغم در جان ودل می کشت او
روز وشب در کویِ او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس مَحرم نبودش در جهان
همچنان می گشت با غم ، بی جنان
روز وشب رویی چو زر، اشکی چو سیم،
منتظر بنشسته بودی ، دل دو نیم
زنده زان بودی گدای ناصبور،
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد ، از دور چون پیدا شدی
جمله ی بازار ، پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز ،
خلق ، یکسر آمدندی در گریز
چاوشان از پیش و از پس می شدند،
هر زمان در خونِ صد کس می شدند
بانگ بُردابُرد می رفتی به ماه 
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگِ چاوش آن گدا،
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی
وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار ،
تا بر او بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
گاه خون از چشمِ او گشتی روان
گاه بفسردی زآهش اشکِ او
گاه اشکش سوختی از رشکِ او
نیم کشته ، نیم مرده ، نیم جان
وز تهی دستی ، نبودش نیم نان
آن چنان کس کو چنین افتاده پست ،
آن چنان شه زاده چون آید به دست؟
نیم ذرّه سایه بود آن بی خبر،
خواست تا خورشید درگیرد به بر
می شد آن شه زاده روزی با سپاه ،
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بی خویش شد،
گفت : جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جانِ خویش از این؟
نیست صبر وطاقت من بیش از این
این سخن می گفت آن سرگشته مرد،
هر زمان بر سنگ می زد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوشِ او
پس روان شد خون ز چشم و گوشِ او
چاوشِ شه زاده زو آگاه شد،
عزمِ عمرش کرد و پیش شاه شد
گفت : بر شه زاده ی تو شهریار،
عشق آوردست رندی بی قرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد،
کز تف دل ، مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بر دارش کنید،
پای بسته سر نگوسارش کنید
در زمان رفتند خیل پادشا ،
حلقه ای کردند گردِ آن گدا
پس به سوی دار کردندش کشان
بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش وزیر،
زآتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار،
تا کنم یک سجده باری زیرِ دار
مُهل دادش آن وزیرِ خشم ناک
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا : ای اله !
چون بخواهدکشت شاهم بی گناه ،
پیش از آن کز جان برآیم بی خبر،
روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز
جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش ،
صد هزاران جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواهِ تست
عاشق است و کشته ی این راهِ تست
هستم از جان بنده ی این در هنوز
گر شدم عاشق ، نیَم کافر هنوز
چون تو حاجت می برآری صدهزار،
حاجتِ من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه،
تیرِ او آمد مگر  بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان ، وزیر
درد کردش دل ز دردِ آن فقیر
رفت پیش پادشاه و می گریست ،
حالِ آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت ،
در میانِ سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شه زاده را :
سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز ! زیرِ دار شو
پیش آن دل داده ی خون خوار شو
مستمندِ خویش را آواز ده
بی دلِ توست او، دلش را باز ده
لطف کن با او که قهرِ تو کشید،
نوش خور با او که زهرِ تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر
چون بیایی، با خودش پیش من آر.
رفت آن شه زاده ی یوسف جمال ،
تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشیدرویِ آتشین،
تا شود با ذرّه ای خلوت نشین
رفت آن دریای پرگوهر خوشی،
تا کند با قطره دست اندر کشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید
پای برکوبید ، دستی بر زنید
آخر آن شه زاده زیرِ دار شد
چون قیامت فتنه ای بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید،
سر نگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خونِ دو چشمش ،گل شده
عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته ،گم شده ، ناچیز هم
زین بتر چه بود دگر؟ آن نیز هم
چون چنان دیدآن به خون افتاده را ،
آب در چشم آمد آن شه زاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه ،
بر نمی آمد مگر با اشک شاه
اشکِ چون باران ، روان کرد آن زمان
گشت حاصل ، صد جهان درد آن زمان
هر که او در عشق ، صادق آمدست ،
بر سرش معشوق ، عاشق آمدست
گر به صدقِ عشق پیش آید تو را،
عاشقت ، معشوق خویش آید تو را
عاقبت شه زاده ی خورشیدوَش ،
از سر لطف آن گدا را خواند خوَش
آن گدا آواز او نشنیده بود،
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه ،
در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب ،
گرچه می سوزد ، نیارد هیچ تاب
بود آن درویشِ بیدل ، آتشی
قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد گفت : ای شهریار !
چون چنینم می توانی کشت زار،
حاجت این لشکر گربز نبود
این بگفت وگوئیا هرگز نبود
نعره ای زد ، جان ببخشید و بمرد
همچو شمعی ، باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت،
فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدانِ درد،
تا فنای عشق با مردان چه کرد.
ای وجودت با عدم آمیخته
لذت تو با اَلم آمیخته !
تا نیاری مدتی زیر و زبر ،
کی توانی یافت ز آسایش خبر؟
دست بگشاده چو برقی جسته ای
وز خلاشه پیش برقی بسته ای
این چه کار توست؟ مردانه درآی
عقل بر هم سوز، دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا ،
یک نفس باری به نظّاره بیا
چند اندیشی چو من؟ بی خویش شو
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی
در کمالِ ذوقِ بی خویشی رسی
من که نه من مانده ام نه غیر من ،
برتر است از عقل ، شرّ و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی،
چاره ی من نیست جز بیچارگی
آفتابِ فقر چون بر من بتافت ،
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب ،
من بماندم ، باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم ،
جمله در آبِ سیاه انداختم
محو گشتم ، گم شدم ، هیچم نماند
سایه گشتم ذرّه ی پیچم نماند
قطره بودم گم شدم در بحرِ راز،
می نیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست،
در فنا گم گشتم وچون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
کو نخواهد گشت گم این جایگاه؟
منطق الطّیر ، شیخ فریدالدّین عطّار نیشابوری، به اهتمام سید صادق گوهرین ،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، ( ابیات ۴۰۲۱ تا۴۱۲۵ ، در بیان وادی فقر)
 
// // ?>


به دفاع از عشق و امید – اشعاری از «پل اِلوار»

مقدمه‌ای درباره‌ پل الوار

اوژن گریندل، متخلّص به پل الوار،  در سال ۱۸۹۵، در شهر سن‌دنی، واقع در شمال پاریس، در خانواده‌ای فقیر، چشم به جهان گشود.
وی، بین سال‌های ۱۹۳۹-۱۹۳۶ ، در هیاهوی نهضت‌های اجتماعی، جنگ‌های خونین داخلی در اسپانیا و آتش جنگ جهانی، که همه‌ی اروپا را تهدید می‌کرد، سرودن شعرهایی متعهدانه‌ را که نگاهی جدی به مسائل جاریِ پیرامونش داشت، آغاز نمود. به‌مرور زمان، با بیشتر شدنِ فشار جنگ جهانی، شکست فرانسه و اشغال آن، الوار به جبهه‌ی مبارزه‌‌ی زیرزمینی علیه آلمان نازی پیوست.
روزهای زمستان ۱۹۴۰، زمانی بود که الوار، نویسندگان و شعرا را در خانه خود، گرد هم می‌آورد و به مقاومت در برابر دشمن برمی‌انگیخت.  مجموعه اشعاری که از الوار، در سال‌های ۱۹۴۴-۱۹۴۲ منتشر گردید، از موثرترین اشعار سیاسی و حماسی دوره‌ی مقاومت محسوب می‌شد.
دولت تسلیم شده‌بود و فقر و فلاکت بیداد می‌کرد. در چنین روزهایی، کیفی در دست شاعر بود که با آن،  از محله‌ای به محله‌ی دیگری می‌رفت و با اوراق شورانگیز خود، مردم را به ایستادگی و مبارزه فرامی‌خواند. هرچند اگر شناخته می‌شد، شیرین‌ترین مجازاتش تیرباران بود. پس از انتشار دفتر «شعر و حقیقت»،  که اوج و حضیض زندگی روزانه‌ی مردم فرانسه بود، «موسسه مطالعات و تحقیقات آلمان»، آن را خطرناک اعلام کرد. درونمایه‌ی پاره‌ای از این اشعار، همان اخباری بود که روزنامه‌‌های صبح و عصر، به صورت گزارش منتشر می‌کردند و به-همین جهت،  وسیله‌ی تبلیغاتی بسیار موثری بود. این اشعار، رونویسی، تکثیر و چاپ ‌شده و در اعلامیه‌ها آورده می‌شد و به دست مبارزان «بیشه‌زار»، می‌افتاد. علاوه بر این، او پیش شعرای مبارز می‌رفت، شعرشان را می‌گرفت و در نشریه‌ای به نام «شرف شاعران»، منتشر می‌کرد. در چاپ نشریه، خود با کارگران همکاری می‌کرد و در زیر نظارت شدید گشتاپو به پخش آن، می‌‌پرداخت.
 بدین ترتیب، زندگی او دستمایه‌ی شعرش، و شعرش زندگی دیگر او بود. در این دوره، الوار به اوج شهرت رسید و اشعارش همه‌جا، شور می‌آفرید. شعر «آزادی» او، از ژنو تا الجزیره و از مسکو تا نیویورک، به چاپ رسید. گزمه در پی او بود، به-همین دلیل، به دارالمجانینی در کوهستان‌های فرانسه پناه برد و اشعاری در احوال دیوانگان و سختی روزگار آنان گفت.
شعر او، شعر نور، عشق، شورش،آزادی و نبرد است. بعضی دوستانش می-ترسیدند که حضور تاریخ زشت، سبب خشکیدگی گل لطیف شعر  او گردد. اما او، در هر قطعه چنان عشق و سیاست را به هم آمیخت که همیشه سیاست از عشق تغذیه ‌می‌کند.

حکومت نظامی

چه می‌شد کرد؟ گزمه بر در بود،
چه‌ می‌شد کرد؟ در خانه زندانی بودیم،
چه‌ می‌شد کرد؟ راه کوچه بسته بود،
چه‌ می‌شد کرد؟ شهر به زانو درآمده بود،
چه می‌شد کرد؟ مردم  گرسنه بودند،
چه‌ می‌شد کرد؟ خلع سلاح شده بودیم،
چه‌ می‌شد کرد؟ شب فرا رسیده بود،
چه‌ می‌شد کرد؟ عاشق همدگر شدیم.
 

هدف شعر

اگر به شما بگویم که آفتاب در جنگل،
به‌سان تنی است که در بستری داده می‌شود،
شما حرفم را باور می‌کنید،
و همه‌ی خواست‌های مرا تایید می‌کنید.
 
اگر به شما بگویم که بلور یک روز بارانی،
همیشه در تن آسانی عشق طنین می‌افکند،
شما حرفم را باور می‌کنید،
و زمان عاشقی را دراز می‌کنید
 
اگر به شما بگویم که بر شاخ و برگ‌های بستر من،
پرنده‌ای آشیان دارد که هرگز ”آری“ نمی‌گوید،
شما حرفم را باور می‌کنید،
 و  شریک پریشانیم می‌شوید.
 […]
اما اگر سراسر کوی و دیارم را یکسر،
چون کوچه‌ای بی‌انتها بسرایم،
شما دیگر حرفم را باور نمی‌کنید،
و سر به بیابان می‌نهید.
 
چرا که شما بی‌هدف راه می‌روید،
 و نمی‌دانید که مردم،
نیازمند اتحاد و امید و مبارزه‌اند
تا جهان را تفسیر کنند و دگرگون کنند.
 
تنها با گام های دل خود، شما را در پی خود روان می‌کنم،
بی‌رمقم، زنده بوده‌ام، هنوز هم زنده‌ام،
اما در شگفتم که سخن می‌گویم تا مفتونتان سازم،
آن هم هنگامی که دلم می‌خواهد آزادتان کنم،
تا شما را با جلبک و جگن سپیده‌دمان،
همانقدر یگانه کنم،
که با برادران خود که نور  را بنیاد می‌نهند.
 

یک لبخند

شب هرگز کامل نیست،
نشان به آن نشان که من می‌گویم،
نشان به آن نشان که من اطمینان می‌دهم
در انتهای غم، همیشه پنجره‌ای باز است،
پنجره‌ای روشن.
رویای بیداری همیشه هست:
آرزویی برآوردنی، گرسنگی‌ای رفع‌کردنی،
دلی سخاوتمند،
دستی دراز شده، دستی گشوده،
چشمانی نگران،
یک زندگی، زندگی‌ای شریک‌شدنی.
 

ما دو تن

ما دو تن، چون دست در دست یکدیگر داریم
همه‌جا، خود را در خانه‌ی خود می‌بینیم:
 زیر درختان دلپذیر، زیر آسمان سیاه،
زیر هر بامی، کنار آتش
در کوچه خالی، گرمای آفتاب،
در چشمان گنگ خلق،
نزد فرزانگان و دیوانگان،
در میان کودکان و بزرگسالان.
عشق را  رمز و رازی نیست.
ما عین بداهتیم
عاشقان، خود را در خانه‌ی ما می‌بینند.
 

گفتن همه چیز

عمده این است که:
همه چیز گفته شود.
ولی مرا این واژه نیست،
نیز نه آن حوصله،
و نه گستاخی چنین کاری.
 
اندیشه می‌کنم،
 و به مقتضای تصادف،
طومار تصویرها را باز می‌کنم:
من بد زیسته‌ام،
 و سخن روشن گفتن،
چندان نیاموخته‌ام.
 
همه چیز باید گفته شود:
سنگلاخ‌ها، راه و سنگفرش‌ها،
کوچه‌ها و رهگذران،
کشتزارها و شبانان،
جوانه‌ی بهار و زنگار زمستان،
سرما و گرمایی که میوه را پدیدار می‌سازند.
 
می‌خواهم جماعت را نشان دهم،
 و هر انسانی را به تفصیل،
نیز هر آنچه آدمی را زنده و نومید می‌سازد،
و در لوای فصل‌های انسانی
همه‌ی چیزهایی را که او روشن می‌گرداند،
امیدش را و خونش را،
سرگذشتش را و رنجش را
می‌خواهم جماعت عظیم پراکنده را نشان دهم:
جماعت جدا افتاده از یکدیگر،
چونان مردگان گورستان،
جماعتی که از سایه‌ی ناپاک خود برتر است،
چرا که حصارهای خویش را درهم شکسته،
و سرورانش را فروافکنده است
 
خاندان دست‌ها و خانواده‌ی برگ‌ها را،
و جاندار سرگردان بی‌اصالت را بنمایانم،
جویبار و شبنم زاینده و بارور را،
عدالت به پاخاسته و بهروزی استوار را
 
آیا خواهم توانست
شور و شادی یک کودک را،
از عروسک او یا از توپش
 یا از هوای آفتابی،
نتیجه گیری کنم؟
 
و آیا دلیری آن را خواهم داشت
که شادمانی یک مرد را،
به حسب زن و فرزندانش بگویم؟
 
آیا خواهم توانست روشن کنم
عشق و دلایل حقانیت آن را،
فاجعه‌ی سربی و مضحکه‌ی پوشالی آن را،
رفتارهای بی‌اختیاری که،
عشق را مبتذل می‌کند،
 و نوازش‌هایی که،
 جاودانش می‌گرداند
 
آیا هرگز خواهم توانست
میوه را به کود پیوند دهم
چنان‌که نیکی را به زیبایی؟
 
آیا خواهم توانست
نیاز را به اشتیاق،
و نظام حرکت را،
به نظام لذت تشبیه کنم؟
 
آیا آن همه واژه خواهم داشت،
که در زیر شهپر سترگ خشم‌ها،
حساب کینه را با کینه پاک کنم؟
و نشان دهم که قربانی،
جلاد خود را نابود می‌کند؟
آیا خواهم توانست،
واژه‌ی انقلاب را رنگ‌ و رو دهم؟
 
زر آزاد سپیده‌دمان،
در دیدگانی مطمئن از خود،
همتا ندارد.
همه چیز تازه است،
و همه چیز ارزنده.
آوای واژه‌های حقیری را می‌شنوم
که بدل به پند و اندرز می‌شوند؛
در آن سوی رنج‌ها و دردها،
زیرکی ساده است
 
دشمنم؛
آیا خواهم توانست بگویم،
تا چه حد دشمنم،
سودا‌های پوچی را،
که بانی تنهایی‌اند؟
نزدیک بود بر سر این سودا،
تسلیم مرگ شوم،
چونان قهرمانی که،
دست و پا بسته و دهن بسته،
می‌میرد.
 
چیزی نمانده بود تن و جان و دلم،
بی‌شکل فدا گردد،
 و  با همه‌ی صورتک‌هایی که،
گندیدگی و هبوط را می‌پوشاند،
 و جنگ و جنایت و بی‌قیدی را
 
چیزی نمانده بود که برادرانم،
مرا از خود برانند،
و من، بی‌آن که نبردشان را درک کنم،
[بر آنچه بودم] پای فشردم،
می‌پنداشتم که از زمان حال،
 بیشتر از آنچه دارد،
غنیمت برده‌ام،
اما هیچم اندیشه‌ی فردا به سر نبود.
 
من که پایان همه چیز را دشمنم،
هستی خود را مدیون مردمی هستم،
که دانستند زندگی حاوی چیست،
من مدیون همه‌ی شورشیانی هستم،
که ابزارها و دل خود را آزمودند،
و دست یکدیگر را فشردند.
 
ای مردم!
همیشه و همواره،
در میان آدمیزادگان،
نغمه‌ای برمی‌خیزد.
این ترانه‌ی کسانی است
که آینده‌ی ما را در برابر مرگ،
 و نیز سردابه‌های دیوان و دیوانگان،
برافراشته‌اند.
[…]
از خلال کلامی صادق،
و چیزهایی راستین،
اعتماد،
بی اندیشه‌ی بازگشت،خواهدرفت.
می‌خواهم که انسان ،
پاسخ گوید پیش از آن که بپرسد
زان‌پس، کسی به زبان بیگانه سخن نگوید
 
 و کسی را،
 سودای لگدمال بامی،
 یا به آتش کشیدن شهرها،
و پشته کردن کشته‌ها،
در سر نخواهد بود.
چرا که واژه‌های سازنده
همه از آن منند
و این واژه‌ها، زمان را،
به عنوان تنها سرچشمه،
خواهد قبولاند.
 
خنده، لازم خواهد شد؛
خنده‌ای از سر تندرستی،
خنده‌ی برادری جاودان.
هر کس با دیگران،
چنان مهربان خواهد شد،
که با خویش،
همانند زمانی که آدمی،
 به خاطر محبوبیت خود،
خویشتن را دوست می‌دارد.
 
لرزه‌های خفیف،
جای خود را،
 به تلاطم شادمانه‌ی زیستن خواهد داد،
و زیستن، فرح انگیزتر از آب دریا
خواهد شد
 
و دیگر هیچ جیز،
نخواهد گذاشت،
که در مورد این شعر،
که امروز می‌نویسم،
تا دیروز را بزدایم،
شک روا داریم.
 

من این را به تو گفتم

من این را به تو گفتم، به‌خاطر ابرها.
من این را به تو گفتم، به‌خاطر دریا،
به‌خاطر هر خیزاب، به‌خاطر پرندگان شاخسار،
به‌خاطر سنگریزه‌های صدا،
برای دست‌های آشنا،
به‌خاطر چشمی که چهره یا چشم‌انداز می‌گردد،
و خواب، آسمان را به‌رنگ او درمی‌آورد
به‌خاطر شبی که لاجرعه نوشیدیم،
به‌خاطر حصار جادّه‌ها،
به‌خاطر پنجره‌ی گشوده و پیشانی باز،
من این را به‌تو گفتم، به‌خاطر اندیشه‌های تو، گفتار تو
                          [که]
هر نوازشی، هر اعتمادی، پس از مرگ، دوباره، پا به جهان می‌نهد.
 
(برگرفته از کتاب «ای آزادی»، ترجمه‌ی دکتر محمدتقی غیاثی، انتشارات مروارید، چاپ اول، زمستان ۱۳۵۷)
 
 

// // ?>


تلگرافی که شبانه رسید – اشعاری از «ناظم حکمت»

مقدمه‌ای درباره‌ی ناظم حکمت

ناظم حکمت،پاشازاده‌ی ترک زبان انقلابی، در سال ۱۹۰۲، در یک خانواده اشرافی، به‌دنیا آمد. پس از تحصیلات آغازین، از ”مدرسه‌ی حرب نیروی دریایی“ ترکیه[۱]، فارغ‌التحصیل شد؛ وی، پس از آن، به قوایی که مصطفی کمال پاشا (که بعداً به آتاتورک معروف شد) برای استقلال ترکیه از عثمانی تشکیل داده‌بود، پیوست؛ اما در پی جوسازی‌هایی که علیه او کردند، از آن قوا اخراج شد. سپس به مسکو رفت و به تحصیل در رشته‌ی اقتصاد سیاسی، پرداخت و پس از فراغت از تحصیلات دانشگاهی، به ترکیه بازگشت و بین سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۱  به کار در روزنامه‌ها و نشریات پرداخت و در سال‌های ۱۹۳۸-۱۹۳۶ ، که همزمان با اوج‌گیری استبداد در ترکیه بود، با سرودن اشعار انقلابی، بین هم‌وطنانش، به‌ویژه افسران جوان و روشنفکر، محبوبیتی بی‌نظیر یافت.

حکمت، در سال ۱۹۳۸، به اتهام هم‌فکری در ارتباط با افسران جوان و انقلابی ((مدرسه حرب)) ،که قصد قیام علیه ((آتاترک)) را داشتند، زندانی شد. با دستگیری این افسران، ناظم نیز به ۲۸ سال و چهار ماه، زندان محکوم شد؛ اما در سال ۱۹۵۰، در پی عفو عمومی، آزاد گردید. او یک سال بعد، به رومانی رفت و همان سال نیز از تابعیت ترکیه، طرد شد و بقیه‌ی عمرش را در کشورهای مختلف جهان گذراند.  وی در سال ۱۹۶۳، در اثر بیماری قلبی، در مسکو، درگذشت.

انتشار آثار حکمت، تا هنگام مرگش (سال ۱۹۶۳) ، در ترکیه ممنوع بود، با این حال، شاعران و نویسندگان مبارز، در بسیاری از کشورها،  او را می‌شناختند. آثار او، اکنون، به ۴۳ زبان و لهجه‌ی زنده دنیا ترجمه شده‌است.

ناظم در مقدمه‌ی یکی از آثارش می‌نویسد:

“ نویسنده‌ی این کتاب، قلبش را، قلمش را، اندیشه و سراسر زندگی‌اش را، به مردم کشورش بخشیده‌است؛ اما در عین حال، در اشعارش، ورای حدّ مرز و بوم، اسم و محل جغرافیایی و نژاد و ملیت، مبارزه‌ی همه‌ی انسان‌ها را در راه کسب آزادی، استقلال، عدالت اجتماعی و صلح، ستوده‌است و پیروزی آنان را پیروزی مردم خود و شکستشان را شکست مردم خود می‌داند.“

 

کاداورا [2]

ماه از لابه‌لای درختان سر می‌زند

                         چون مرده‌ریگی

                                  چاق و کوتوله

                                       شکمباره و خپله.

ماه سر می‌زند،

راه‌ها، تهی از ردّپا

              در دوردست اما،

                         صدای پای خفیفی به‌گوش می‌آید

                        گویی میان برف، کسی راه می‌رود

                       ف ی‌ی‌ی ف، فی‌ف ف ف

صدا نزدیک‌تر شد

                می‌شنوم

                        صدای دم و بازدم را

می‌بینم چون دم فرسوده‌ی آهنگران

                                 تنش سینه‌های استخوانی را

قافله‌ای پیداست

قافله‌ای دیگر

                      یکی دیگر

                      یکی دیگر

                      یکی دیگر

مرد

    زن

       کودک

              پیر.

چون ریگ بیابان

              چون محکومان پای در زنجیر.

خواب از سرم پرید

چون بدهکاری، خواب از سرم پرید

حال می‌اندیشم:

چهره کودکان به‌رنگ موم کهنه بود

آنان که چون گوسفندان قربانی

                               همه در آغلی زندگی‌کرده‌اند

                                                           یک رمه دهاتی‌اند

که رنجِ در ده زاده شدن یا زادن

و عذاب شگرف انسان بودن را

                               بر گُرده می‌کشند.

نه زنده، نه مرده

                  یک رمه

                     ده‌ ه ‌هات‌ی.

ه ه ه ی

      چرا ابلهانه می‌خندی

                                دلقک!!

این‌ها گزافه نیست، کاداورا !

                            ای جنازه محترم!

باورت نیست؟

               نباشد.

اما مپندار که آنان را

                 چون حصیری کهنه در برابر دیدگانت

                                                    دراز خواهم کرد !

نفهمیدی؟

               نفهم!

پس بیا تا تو را درسی در جهنم بیاموزم.

 

وطن‌فروش

((ناظم حکمت، به وطن خیانت می‌کند هنوز!))

((او گفت: نیمه مستعمره‌ی آمریکائیم ما))

((آمریکا ۱۲۰ میلیون لیره کمک بلاعوض می‌کند به ما))

((و ناظم)) می‌گوید:

((نیمه مستعمره‌ی آمریکائیم ما…))

 

این بود سرمقاله‌ی

                           روزنامه‌ی چاپ آنکارا

که به چاپ زد آن را

با حروف درشت و سیاه و چشمگیر.

آن را به چاپ زد

در کنار عکس ژنرال آمریکایی ((ویلیامسون))

نیش را باز کرده تا بناگوش

                                     و می‌خندد به ابعاد ۶۶ سانتی‌متر مربع!

من خائن وطنم؛ من، وطن‌فروش.

و شما همه، وطن‌پرست و وطن‌پرور

من خائن وطنم؛ آری:

اگر وطن، در کشتزارتان، در چک‌های بانکتان، در

                                                        صندوق‌های پولتان باشد،

اگر وطن، کنار جاده‌ها جان سپردن باشد از گرسنگی،

اگر وطن، درکوچه‌ها، چونان سگان، فتادن و

                                                    لرزیدن است از تب نوبه

اگر وطن، مکیدن گلگون خون ماست، در کارخانه‌ها

اگر وطن، سرنیزه است و ((باتوم پلیس))

اگر وطن، تامین اعتبار و دریافتی شماست

اگر وطن، پوشاک آمریکایی، بمب آمریکایی،

                                          توپ آمریکایی و ناوگان آمریکائیست

اگر وطن، هرگز رها نشدن باشد، از این سیاهی متعفن

من خائن وطنم، آری.

بنویسید در سرمقاله‌های خود، با حروف سیاه و درشت

                                                  و چشمگیری که شماراست:

 (( ناظم حکمت، هنوز دست از خیانت به وطن برنداشته‌است.))

 

تلگرافی که شبانه رسید

تلگرافی که شبانه رسید

         سه هجا بود و بی‌امضا :

                             ((درگذشت))

آن‌هم زیاده بود.

به دیوار می‌نگرم،

بر دیوار زخمی

                    نقشی-

تصویری که خود از او کشیده‌ام.

ساعت … یک

ساعت … سه

ساعت … پنج

ساعت … ها

صدای صوت پلیس.

بسترم تهی

پاره‌ای از نامه‌های میزم

                           دست‌نوشته‌های او.

تلگرافی که شبانه آمد،

                             چهار هجا بود…

سپیده می‌زند

اما، اطاقم پر از شب است

         اطاقی که بارها سایه‌ی دست‌هایش

                                          در آن جاری بود .

او، واپسین روشنایی را

                           از ورای میله‌های آهن دید

و پزشک زندان

                  با پالتوی خود، بالای بلندش را

                                                      پوشانید و گفت:

                                                                              – تمام !   

شاید هم این واژه را

عصر همان روز گفت.

عصر روز پیش،

من…

دست‌فروش‌ها، از محله می‌گذرند

به تلگرافی که شبانه رسید می‌نگرم

آن دل تمام‌عیار

با مشت‌های گره‌کرده، مردی

و با چشمان پاک و درخشان، چون کودکی بود.

بگذار دشمنان شادی کنند

و دوستان در خود فرو روند

با تلگراف‌هایی که شبانه می‌رسد

تو پیش از این‌که اشکت سرازیر شود

                                           خواهی گریست

 

به :  وِرا

گفت: پیشم بیا

گفت: برایم بمان

گفت: به رویم بخند

گفت: برایم بمیر

آمدم

خندیدم

ماندم

مُردم

 

(برگرفته از کتاب «سرود نوشندگان آفتاب»، ترجمه‌ی ایرج نوبخت، نشر دنیای نو، چاپ اول، تابستان ۱۳۸۱)



[۱]ترکیه، در آن زمان، بخشی از امپراطوری بزرگ عثمانی بود.

[۲]جسد تشریحی

// // ?>


وفاداری به یاسمن‌ها (دو شعر از غاده السَّمّان)

نامه‌ی یار غریزی‌ام

محبوبم از سفر بازگشت

در من نگریست و گفت: تو مرده‌ای.

و شب را گذراند

                        درحالی که در مزرعه‌های من می‌تاخت

                        و گنجشکان مهاجر را صدا می‌زد

                        و شاخه‌های مرا با شبنم مهربانی و جنون

                                                                        آب می‌داد.

سپیده‌دمان

گل‌های سرخ من، با گرمی و نور شکفتند

وگنجشکان به شاخسار من بازگشتند

و درختانم جوانه‌های شفاف و زرین درپوشیدند

آنگاه، یار نفسی برآورد

                        دلتنگ

                            که:

                                    «باید بروم!»

 

نامه‌ی وفاداری به یاسمن‌ها

به من بیاموز

            چگونه عطر، به گل سرخش باز می‌گردد

                                    تا من به تو باز گردم

                                                            مادر!

به من بیاموز

            چگونه خاکستر، دوباره اخگر می‌شود

                        و رودخانه، سرچشمه

                        و آذرخش‌ها، ابر

            و چگونه برگ‌های پاییز دوباره به شاخه‌ها         

                                                            باز می‌گردند

                                    تا من به تو باز گردم

                                                            مادر!

آنگاه که صدای تو را می‌شنوم

می‌پندارم

که می‌توانم دیگر بار از تو شعله‌ور شوم

و بر مدخل کشت‌زارانت،

                        بارها و بارها جان دهم

            این‌جا هر آنچه برای من آزار دهنده باشد

                                                یافت نمی‌شود.

مرا آن خیابان‌هایی می‌آزارد

            که دیگر باز نخواهندگشت

            و چهره‌هایی که چهره‌هایی دیگر

                                                پوشیده‌اند.

            و داستان‌های عاشقانه‌ای که ندانستم

                                                چگونه آن‌ها را بزیم

و نتوانستم آن‌ها را چونان مومیایی

درون صندوق‌های پنهان خاطرات

                                                نگاه دارم

پس آنان نیمه‌جان

در اعماق روانم سرگردانند

و من بیهوده می‌کوشم

                        که آن‌ها را کاملاً از یاد ببرم

                        یا به تمامی به یاد بسپارم.

به راستی آیا من آن یار را

                        دوست داشته‌ام؟

                        از دست داده‌ام؟

                        آیا ممکن بود، من

                                    کودکانش را به دنیا بیاورم؟

آه… مرا آن تابوت‌هایی شکنجه می‌کنند

که به یکباره، در جشنی بزرگ

                        به خاکشان سپردم

                        بیمناک، بر این گمان

                                    که همه چیز در آن‌ها مرده است

و هرگز و هرگز ندانستم

که مدفون‌شدگان در تابوت‌ها

                        براستی مرده بودند

                        یا نه زنده بودند؟!

                        زیرا من در تابوت‌ها را استوار کردم

                                    و روزگاری است که

                                    کار تمام شده است!

هرآنچه مرا می‌آزارد

پیکری مه‌آلود دارد

و گلوله‌ای که به سویش می‌گشایم

                                    آن را می‌درد

                                    و تعویذ‌هایش برایش

                                    سودی ندارد.

هر آنچه مرا می‌آزارد

در حاشیه‌ی حضور، پنهان است

و درکناره‌ی وهم

            با حقیقت خویش حاضر است

ومرموز برکناره‌های زخم ناشناخته و ژرف

                                    ایستاده است

            زخمی که من، خود، آن را برای خویشتن

با خنجر ابداع کرده‌ام

و بر آن حروف نخست نامم را

                        کنده‌ام

چونان که بر درختان بادام و انجیر

در روزگاران گذشته به یادگار

                        می‌کندم

رخسار یاران گذشته

چهره به چهره

به سانِ اوراق دفتری در باد

                                    از برابرم به سرعت می‌گذرند

هرگز نخواهم گذاشت

آتش

            در کناره‌هایش

                        درگیرد.

 

(غمنامه‌ای برای یاسمن‌ها، غاده السَّمّان، ترجمه‌ی دکتر عبدالحسین فرزاد، نشر چشمه، تهران، بهار ۱۳۷۷)

 

 

// // ?>


کودک و توفان (اشعاری از محمود درویش)

کودک و توفان

ساعت، نیمه شب است

و تاریکی بر جاده می‌خوابد

ماده‌ای، دو ساق و جمجمه‌ای

همچنان شهوت را می‌نوشد

فریاد گنگی را می‌شنوم

که از فراز قله سرازیر می‌شود

و قربانیانی، چون من عذاب می‌کشند

با شوق، برای کلام

ساعت، نیمه شب است

و با تاریکی، شاعران بیدار می‌شوند

جان‌های مردگانی را زنده می‌کنند

و چشم‌های کوری را روشن می‌کنند

و برای سحرگاه آینده آواز می‌خوانند

سحرگاهی با روشنایی انسانی

و قصیده‌های شاعرانه می‌سرایند

و بدان‌ها گوش فرا می‌دهند

تو را به یاد آوردم… ای ستاره‌ی اندوهم

اندوه شعله‌‌ور در شب و تاریکی

و تو خسته می‌شوی

بیدار،

            گرداگردم به خود می‌پیچی

و من شگفت‌زده می‌نگرم

چون کودکی خفته در سایه

چشم‌هایی خورشیدی، به خواب می‌بینم

در افق بریده پیش می‌روند

تو را به یاد آوردم… و شب

ابری است که با چشمانی بسته راه می‌رود

گریستم زیرا که شوق‌هایم

                        مرا بر دو صلیب، مصلوب می‌کنند

گریستم زیراکه در زندگیم

                        شعری و عذابی سخت هستی

گریستم و صدایت از دور

کودک افلیجی است …

توفان، کودک تو، تاریکی

و زخم‌هایم در راهند

نزدیک است کودک را ببینم

بر علف‌ها افتاده

فریاد می‌کنم: ای توفان بایست

این کودک گمشده‌ی قلب منست

برگردانش… پژواک‌های صدایم ویران می‌شوند

و قصرهای ترس گسترده می‌شوند

و غمناک با شب طواف می‌کنم

جاری می‌شوم … و فاجعه در کنارم

                                    جاری …

کودکم! این منم

می‌آیم

که روزهایم را درنوردم

ای کودک اشتیاق، این منم

که از برای تو، آرزوهایم را می‌سازم

این منم … تا علف رشد کند

و بهم پیچد بر سنگ‌های من

 

جسد

کیست؟

صاحب جسد فرو افتاده

                        بر کنار خیابان

                                    آیا کیست؟

که چهارپایان و چشم‌ها و کفش‌ها

                                    بر آن گذرانند

چه کسی می‌شناسدش؟

من حدس می‌زنم بشناسمش

امّا، او خائن نیست

خائن زنده است

و آتش

همچنان شعله‌ور است!

 

(آوازخوان خون (گزیده‌ی شعر معاصر عرب (جلد دوم))، ترجمه‌ی یوسف عزیزی بنی‌طُرُف، نشر سپیده، ۱۳۵۷)

***

شهید شماره‌ی ۱۸

بیشه‌ی زیتون یک‌بار سبز بود…

سبز، و آسمان

جنگلی نیلگون بود… ای محبوبم

چه کسی این شامگاه آن را دگرسان کرد؟

                                    …….

خودرو کارگران را در سراشیبی جادّه نگه داشتند

و آرام بودند

رو به خاور ما را برگرداندند… و آرام بودند

                                    …….

قلب من یک بار گنجشکی آبی رنگ بود …

ای لانه‌ی محبوبم

و دستمال‌هایت نزد من، همه سفید بودند،

            ای محبوبم

چه کسی این شامگاه آن‌ها را رنگین کرد؟

            در نمی‌یابم، ای محبوبم!

                                    ……..

خودرو کارگران را در سراشیبی جاده نگه داشتند

و ساکت و آرام بودند

رو به خاور ما را برگرداندند… و آرام بودند.

 

همه چیز من برای تو

سایه برای تو، روشنایی برای تو

انگشتری عروسی است و هر آنچه بخواهی

و باغچه‌ی زیتون و انجیر

سوی تو خواهم آمد چون هر شب

از درون پنجره، در رؤیا، می‌آیم

و شاخه‌ای از یاسمن برایت خواهم افکند

و اگر اندکی دیر آیم، مرا ملامت مکن

زیرا آنان مرا نگه‌داشتند

جنگل زیتون هماره سبز بود

سبز، ای محبوبم

امّا پنجاه شهید، به هنگام غروب…

آن‌را برکه‌ای سرخ فام گردانیدند…

پنجاه شهید

ای محبوبم… ملامتم مکن…

مرا کشتند… مرا کشتند…

مرا کشتند…

 

روز

از نیمروز، چهره‌ی افق

چون پیشانی وَهم‌انگیزت، در مِه فرو می‌رفت

و سایه در خیابان‌ها،

همچون آخرین اِستادنت بر درگاه خانه‌ی من

                        به انجماد در می‌آمد

و گام‌هایت می‌گذرد، در مکانی، چون زمزمه‌ای در غربتم!

ای روز مسافر در شن‌ها

آیا اندک محبّتی برایم در نمی‌گنجانی؟!

 

سایه، پیشانیم را پشتوانه است

و افق از شراب خورشید می‌نوشد

لیک دستم، روزی،

از بافته‌های گیسوان بسته‌ات در زخم فردا

                        ننوشید

و سایه مرا می‌آشامد

آنسان که چشمانت روشنایی آخرین وعده‌گاه را

                        آشامید

ای آغاز شبی که دستانش چون پرتقال آتش گرفت

آیا اندک محبّتی برایم در نمی‌گنجانی؟!

 

در، بار دیگر بسته می‌گردد، و سیمایت نمی‌آید

و من و تو دو مسافر… و دو پناهنده، من و تو

اختران برای تو چه می‌سرایند؟ … که آن‌ها بی‌خانه‌اند؟

بدان‌ها گوش فرا مده!

زغال شب آن‌ها را بر تندیس خاموشی می‌نگاشت

و من و تو، من و تو

لب‌های اشتیاقیم،

نمکِ انتظار غذای ما بود

و پژواک تو آوای من

و بار دیگر در، بسته می‌گردد، و سیمایت نمی‌آید

ای شب! ای توسن سایه‌ها

آیا اندک محبتی برایم در نمی‌گنجانی؟!

 

فزون‌تر دوستت می‌دارم

بزرگ‌تر شو… خودخواه‌تر شو!

آزار و جفای تو هرچه باشد

در چشم و گوشت و خون من، همچنان معشوق خواهی ماند

و خواهی ماند، آنسان که عشق ما بخواهد تا تو را بینم

نسیمت عطرآگین است

و زمینت شِکّر است

و من … فزون‌تر دوستت می‌دارم

دست‌هایت باغ‌هائی است

و من همچون همه‌ی بلبلان

            آواز نمی‌خوانم

از آن‌رو که زنجیرها

مرا می‌آموزند که مبارزه کنم

نبرد کنم… نبرد کنم

از آن‌رو که فزونتر دوستت می‌دارم!

آواز من خنجرهای گل است

و خاموشیم کودکیِ تندر

ودل من زنبقی از خون است

و تو زمین و آسمانی

و قلبت سبز…!

و جَزر عشق، در تو، مدّ است

پس چگونه به تو، فزون‌تر عشق نورزم

و تو، آنسان که عشق ما خواست که تو را بینم:

نسیمت عطرآگین است

و زمینت شِکّر است

و قلبت سبز…!

و من کودک عشق توام

بر دامن زیبایت…

            رشد می‌کنم و می‌بالم!

 

 

ترانه و سلطان

بیشتر از توصیفی از میلاد باران نبود

و دستمال‌هایی از آذرخش که رازهای درخت را

شعله‌ور می‌سازد…

پس چرا با آن مقاومت کردند؟

آنگاه که گفت چیزی جز این آب

در رودخانه جریان دارد؟

و سنگواره‌های درّه تندیس‌هایی است.. و چیزهایی دگر؟

و چرا شکنجه‌اش کردند

آنگاه که گفت در جنگل رازهایی است

و دشنه‌ای است بر سینه‌ی ماه

و خون بلبل بر آن سنگ‌ها بیهوده فرو ریخته شده است؟

و چرا به زندانش افکندند

آنگاه که گفت: میهنم رشته‌ی رگی است

و بر پلِ میدان انسانی است که می‌میرد

و تاریکی است که آتش می‌گیرد؟

 

سلطان خشمگین شد

ارچه سلطان آفریده‌ی خیال من است

گفت: عیب درآینه است،

            آوازخوانتان خموشی گزیند

            و تاج و تخت من از «نیل» تا «فرات»

            امتداد خواهد یافت!

این شعر را به زندان درافکنید

اتاق بازداشت برای آرامش و امنیت

از سرود و روزنامه  

                        بهتر است.

سلطان را بیاگاهانید

که توفان را، ضربه‌ی شمشیری زخم نمی‌رساند

و ابرهای تابستان

سبزه‌های تابستان را بر دیوارهایش سیراب نمی‌کند

و میلیون‌ها درخت

بر پنجه‌ی یک حرف سبز می‌شوند.

 

سلطان خشمگین شد… و سلطان در تمامی تصاویر است

و بر پشت نامه‌های پستی

چون مزامیر پاک است

و بر پیشانیش نشان بردگان است،

سپس فریاد برآورد… و فرمان راند:

این شعر را بکُشید

میدان اعدام، دیوان سرودهای سرکش است!

 

سلطان را بیاگاهانید

که آذرخش در شاخساری محبوس نمی‌ماند

ترانه‌ها منطق خورشید را دارند،

و تاریخ جویبارها را

و طبیعت زلزله‌ها را

و ترانه‌ها چون ریشه‌های درختند.

 

اگر در سرزمینی بمیرند،

در سرزمین‌های دیگری شکوفان خواهند شد

آن ترانه‌ی نیلگون اندیشه‌ای بود

که سلطان می‌خواست در خاکش نهد

لیک آن ترانه، میلاد اخگری شد!

 

آن ترانه‌ی گلگون اخگری بود

که سلطان می‌خواست زندانیش کند

لیک آتش، انقلابی شد!

 

آوای خون در رنگ توفان فرورفته بود

و سنگواره‌های میدان

دهان زخم‌های خونبارند

و من به میلاد توفان‌ها، شیداوار

            لبخند می‌زنم

آنگاه که سلطان با من مقاومت کرد

کلید صبح را برگرفتم

و راهم را با قندیل‌های زخم‌ها جستجو کردم

آه چقدر بر صواب بودم

آنگاه که قلبم را

برای پیام « العاصفه »

وقف کردم.

 

(آخر شب، محمود درویش، ترجمه موسی اسوار، انتشارات سروش، تهران ۱۳۵۸)

// // ?>


روح پنهان (اشعاری از رُزه آوسلندر)

به بیرون

همه‌ی درها را می‌گشایم

جهانی به درون هجوم می‌آورد

و با همه‌ی نیرو

با من به بیرون می‌شتابد

به سوی درختان پُر شکوفه و

برادران دردمند.

 

به گوش ایستادن

در میان سطرها

ناگفتنی‌ها را

گفتن

 

گوش کن

آفتاب و ستاره و رؤیا

می‌گویند پیش از تولدت چه بوده است و

پس از مرگت

چه خواهد بود.

 

شب – روز

شب

نیروی سیاه من است

قلمرو رؤیاهایم

 

روز

پاسبان من است

از راه به در برنده‌ی من

هر بار که خود را گم می‌کنم

مرا جستجو می‌کند

و بازم می‌یابد.

 

نگرش

آمده‌ام که ببینم

دنیایی را که در اتاق‌ها زندگی می‌کند

اتاق‌هایی را که در خانه‌ها

در شهرها

در قاره‌ها

در من.

انسان

حیوان

گیاه.

من نَفَسشان را در آیینه می‌بینم

آیینه‌ای که در من است.

آری

همه را می‌بینم

امّا

خود را

خود را

کجا توانم دید؟

 

روح پنهان

از میان قلب‌های صاف و قلب‌های لئیم

از میان باد و از میان گیسوان پریش

از میان صدای شکسته‌ی آن زن سالخورد

که ترانه‌ی لالایی خویش را می‌خواند

از میان زهدان زنان باردار

که میوه‌هاشان در آب می‌روید

از میان روح آب

که رویش باران از آن است

بارانی که فزونی نان است

و یک کلام

از انتها تا ابتدا

روح پنهان در گذر است.

ما

رؤیا‌پردازانی بیداریم

ریشه‌هامان در آب

خانه‌هامان قصرهای طلاییِ خیال.

روح پنهان

نگهدار ماست.

 

گاهی وقت‌ها

گاهی وقت‌ها

درختی در قاب پنجره‌ام

با من حرف می‌زند

و مرا قوت قلب می‌بخشد

 

گاهی وقت‌ها

کتابی ستاره‌ای می‌گردد

و بر آسمان شبم می‌درخشد

 

گاهی وقت‌ها

انسانی که من او را نمی‌شناسم

واژه‌هایم را

می‌شناسد.

 

نوزاد من

من

نوزادم را

دفن کرده‌ام

نوزادی که

هرگز زاده نشد

 

او

از هر جهت

کامل بود.

 

وداع

 

به روزِ جاری‌ات فکر می‌کنی

و در آب‌های ثانیه‌ها

به سختی دست و پا می‌زنی

 

شب

از ستاره به ستاره

به تو فکر می‌کند

به تو که در خواب نفس می‌کشی

و نمی‌دانی

که با هر نفس

می‌گویی

خداحافظ

خداحافظ.

(سرزمین مادری، رزه آوسلندر، ترجمه‌ی حسین منصوری، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۲)

// // ?>