بایگانی دسته: آثاری از جانی روداری ۲



بنفشه‌ای در قطب

یک روز صبح در قطب شمال، خرس سفید احساس کرد بویی غیر عادی در هوا پیچیده است، موضوع را به مادرش، خرس بزرگ گفت. مادرش گفت: «شاید دوباره کاشفان به قطب شمال آمده اند!»

اما ظاهراً این طور نبود. زیرا به زودی خرس‌ها بنفشه‌ای را دیدند که کاملاً کوچک بود و از سرما می‌لرزید اما رایحه‌ی خود را می‌افشاند، زیرا عطر‌افشانی در ذات او بود و مهم‌ترین وظیفه‌ی حیاتش.

خرس‌ها پدر و مادرشان را صدا کردند و کشف عجیب خود را به آنها نشان دادند: «پدر! مادر! بیایید این جا!»

خرس سفید گفت: «اول از همه من گفتم که تا به حال چیزی شبیه این در قطب شمال نبوده، به نظر من که این یک جور ماهی نیست.»

خرس بزرگ گفت: «من در این مورد مطمئن نیستم، اما این حتی پرنده هم نیست.»

خرسی که از ابتدای دیدن بنفشه به فکر فرو رفته بود گفت: «حق با تو است.»

این خبر تازه تا شب به همه جای قطب شمال رسیده بود: در پهنه یخ های بی کران، موجود کوچک و معطری به رنگ بنفش پیدا شده که روی تنها پایش می لرزد و از جا حرکت نمی‌کند.

فک‌ها و شیرماهی‌ها برای دیدن بنفشه جمع شدند. گوزن‌ها از سیبری رسیدند، گاوهای وحشی از آمریکا و ار تمام کرانه‌های دوردست، روباه‌های سفید، گرگ‌ها و زاغچه‌های دریایی برای تماشای بنفشه سر رسیدند.

همه عاشق گل ناشناس شدند، شیفته‌ی ساقه‌ی لرزان آن و همگی با لذت عطر آن را استشمام می‌کردند.

اما یک چیز برای آنها عجیب‌تر از خود گل بود، و آن این که عطر گل برای همه کافی بود و برای آنهایی که هم چنان سر می‌رسیدند، کمتر نمی‌شد.

یک شیرماهی گفت: «حتماً تمام عطرش را زیر یخ‌ها ذخیره کرده که می‌تواند این قدر عطرافشانی کند.»

خرس سفید فریاد زنان گفت: «اول از همه من گفتم که باید به اینجا بیاییم!» او قبلاً این را نگفته بود اما کسی یادش نبود.

پرنده‌ای که به جنوب فرستاده بودند تا اطلاعاتی درباره این موجود بسیار عجیب کسب کند برگشت و تعریف کرد که نام این موجود کوچک و معطر، بنفشه است و در بعضی کشورها، میلیون‌ها بنفشه نظیر این می‌روید.

شیر ماهی تذکر داد: «در این خبر چیز تازه‌ای از نظر من وجود ندارد! مسأله این است که بنفشه چگونه از این جا سر در آورده؟ آن چه در این خصوص به فکرم می‌رسد برای شما می‌گویم، فقط به درستی نمی دانم کدام ماهی را باید قاپید!»

خرس سفید از همسرش پرسید: «نفهمیدم منظورش چی بود!»

«منظورش این بود که نمی داند کدام ماهی را باید قاپید، به عبارت دیگر او کاملاً تردید دارد.»

خرس سفید فریاد زد: «خودشه! این عین همان چیزی است که اول به فکر من رسید!»

آن شب در قطب شمال غریو وحشتناکی برخاست. یخ های دایمی می‌لرزیدند و مثل شیشه تکه تکه و خورد می‌شدند. بنفشه چنان عطر جادویی خود را شدید می‌پراکند که گویا تصمیم گرفته بود در طی یک روز تمامی این گستره‌ی یخ‌های عظیم را آتش بزند و آب کند و آن را به دریای گرم نیلگون یا به دشت سبز مخملی مبدل کند.
طفلک بنفشه چنان سعیی بر سر این مقصود گذاشت که تمام نیرویش ته کشید. سپیده‌دم دیگر بنفشه پژمرده بود، سرش خم شده و طراوت خود را از دست داده بود. به زودی رنگ خود را هم از دست داد و همراه آن زندگی اش را.

اگر می شد فکر او را در آخرین لحظه‌ی حیاتش به زبان ما برگرداند، این صدا طنین می افکند: «دارم می میرم… اما مهم نیست، مهم این است که کسی اولین قدم را بردارد… روزی فرا می‌رسد که در این جا میلیون‌ها بنفشه می‌شکفند، یخ‌ها آب می‌شوند و جزیره‌ای در میان آنها پدیدار می‌شود، جزیره‌ای پوشیده از چمن و گل‌ها و بر روی آن کودکان می‌دوند …»

(بنفشه ای در قطب، جانی روداری، مترجم: فرشته ساری)

// // ?>


اتوبوس شهری شماره ۷۵

«اتوبوس شهری شماره ۷۵»
یک روز صبح، اتوبوس شهری شماره‌ی ۷۵، که مسیر حرکتش از میدان «مونته ورده‌ی» قدیم به میدان «فیومه» بود، به جای رفتن به طرف «تراسته وره»، جاده‌ی «جان نیکلو» را در پیش گرفت و پیچید به طرف «آئورلیای» قدیم، ودقایقی بعد، در دشت‌های اطراف رم، مانند خرگوشی که در حال گردش باشد، روان شد.
مسافران آن ساعت تقریباً همگی کارمند بودند و مشغول خواندن روزنامه. حتی آنهایی که روزنامه نخریده بودند، با گردن کشیدن از پشت سر دیگران، خود را به خواندن مشغول کرده بودند.
آقایی در فاصله‌ی ورق زدن روزنامه، یک لحظه چشم‌‌هایش را بالا گرفت و نگاهی به بیرون انداخت و شروع کرد به داد و فریاد که: «آهای، کمک‌راننده! چه اتفاقی داره می‌افتد؟»
سایر مسافران هم چشم از روزنامه گرفتند و صدای اعتراض دسته‌جمعی مهیبی بلند شد:
– این جاده که به «چیویتاوکیا» می‌رود.
-پس راننده چه کار می‌کند؟
-دیوانه شده، جلویش را بگیرید!
-این دیگر چه اتوبوس مسخره‌ایست!
وکیلی با صدای بلند گفت: «‌ساعت ده دقیقه مانده به نه است و من باید ساعت نه در دادگاه باشم. اگه این دادگاه را ببازم، علیه شرکت اتوبوس‌رانی شکایت خواهم کرد.»
راننده و کمک راننده سعی می‌کردند که توضیح دهند که اتوبوس از فرمان پیروی نمی‌کند و خودبخود این کارها را انجام می‌دهد، و مسؤولیت را از گردن خود بردارند، و در واقع راست هم می‌گفتند. در این لحظه، اتوبوس از جاده خارج شد و جلوی یک جنگل سبز و معطر ایستاد.
خانمی با خوشحالی گفت:«وای، گلهای سیکلمن! همه‌شان هم شادابند.»
وکیل با پرخاش گفت: «الان چه وقت فکر کردن به گل‌های سیکلمن است؟»
خانم توضیح داد: «مهم نیست، دیر به وزاتخانه می‌رسم. حسابی سرزنشم خواهند کرد، ولی مهم نیست، حالا که اینجا هستم دلی از عزا در خواهم آورد. ده سالی هست که گل سیکلمن نچیده‌ام.»
از اتوبوس پیاده شد و از هوای تازه‌ی آن صبح عجیب و غریب استنشاق کرد و مشغول درست کردن یک دسته گل سیکلمن شد.
مسافران از این که دیدند اتوبوس قصد حرکت ندارد، یکی بعد از دیگری پیاده شدند. یکی پاهایش را از خستگی می‌مالید، دیگری مشغول کشیدن سیگار شد. تا اینکه رفته رفته عصبانیت‌شان از بین رفت، مانند تکه ابری در مقابل آفتاب. یکی گل مارگریتی چید و به یقه‌ی کتش زد. دیگری توت فرنگی نارسی دید و فریادکنان گفت: «من پیداش کردم. اسم و نشانی‌ام را می‌گذارم و وقتی که رسید برمی گردم تا بچینمش!» و همین کار را هم کرد. تکه کاغذی را که رویش اسم و نشانی‌اش نوشته شده بود، از کیف پولش در آورد و روی چوبی نصب کرد و در کنار توت فرنگی به زمین فرو کرد. روی تکه کاغذ نوشته شده بود: «دکتر جولیو بولاتی».
دو نفر دیگر که کارمند آموزش و پرورش بودند، روزنامه را به شکل توپ در آورده و مشغول بازی فوتبال شدند.
انگار نه انگار این ها همان کارمندانِ چند دقیقه پیش هستند که می خواستند راننده و کمک راننده را به قتل برسانند! با غذاهایی که برای خوردن در محل کار بود، پیک نیکی راه انداختند.
وکیل ناگهان فریاد زد: «نگاه کنید!» اتوبوس خود به خود، با تکان‌های کوچکی شروع به حرکت کرد. همگی توانستند به موقع سوار شوند. آخرین نفری که سوار شد خانمٍ با گلهای سیکلمن بود که اعتراض‌کنان می‌گفت: «این دفعه قبول نیست! تازه داشتم لذت می‌بردم.»
یک نفر پرسید: « ساعت چند است؟» شخص دیگری جواب داد: «وای، معلوم نیست چقدر دیر کرده‌ایم!»
همگی به ساعت‌هایشان نگاه کردند و با کمال تعجب دیدند که ساعت کماکان ده دقیقه مانده به نه است. در واقع در تمام مدت گردش، عقربه‌های ساعتها حرکتی نکرده بودند. این گردش یک هدیه بود، چیزی دور از انتظار … .
مسافران هنوز شگفت‌زده بودند. در گوشه‌ی روزنامه‌ای که روی یک صندلی افتاده بود، نوشته شده بود «۳۱ مارس». روز اول بهار همه چیز امکان پذیر است!

(داستان‌های تلفنی، مجموعه داستانی از جانی روداری، ترجمه مسعود جواهری) 

// // ?>


مردی که میدان گلادیاتورها را می‌دزدید

روزی از روزها، مردی تصمیم گرفت که میدان گلادیاتورهای شهر رم را بدزدد، چرا که می‌خواست میدان فقط مال او باشد و با کس دیگری تقسیمش نکند.
کیفی برداشت و به میدان گلادیاتورها رفت. منتظر شد که توجه نگهبان به طرف دیگری جلب شود. بعد با سختی زیاد کیفش را از سنگ‌های قیمتی پر کرد و به خانه برد. روز بعد هم همین کار را کرد، و از آن به بعد همه‌ی صبح ها (به غیر از یکشنبه‌ها) کارش همین بود. در طول روز، دو یا سه بار می‌رفت و می‌آمد و به دقت مراقب بود که نگهبان او را نبیند. یکشنبه‌ها را استراحت می‌کرد و به شمارش سنگ‌های دزدیده شده می‌پرداخت که در زیرزمین خانه روی هم انباشته می‌شدند.
وقتی زیرزمین پر شد، شروع کرد سنگ ها را در زیر شیروانی جا دادن. وقتی آن جا هم پر شد، سنگ‌ها را زیر مبل‌ها، درون کمدها و حتی در سطل لباس‌های کثیف جا داد. هر بار که به میدان گلادیاتورها برمی‌گشت، به دقت همه‌جا را برانداز می‌کرد و با خود می‌گفت: «به نظر می‌رسد که با اولش فرقی نکرده است. ولی نه، آن پایین پایین‌ها کمکی کوچک شده است!» و در همان حال عرقش را خشک می‌کرد و یک آجر از پله و یک سنگ از تاق می‌کند و کیفش را پر می‌کرد.
در کنارش، جهانگردان، بهت زده و با دهانی باز از شگفتیِ این همه هنر، در رفت و آمد بودند و او به آرامی و پنهانی می‌خندید و در دل می‌گفت: «روزی که میدان گلادیاتورها را سر جایش نبینید، چشم‌هایتان از حدقه درخواهد آمد.» دیدن کارت پستال‌های آمفی تئاتربزرگ میدان گلادیاتورها به نشاطش می‌آورد، تا حدی که برای پنهان کردن خنده‌هایش، دستمالی را به بهانه‌ی گرفتن دماغ، جلوی صورتش می‌گرفت و پیش خود می‌گفت: «ها،ها،ها! کارت پستال‌های مهمی‌اند. در آینده‌ی نزدیک اگر خواستید میدان گلادیاتورها را ببینید باید دلتان را به همین‌ها خوش کنید.»
ماه‌ها و سال‌ها می‌گذشتند. سنگ‌های دزدیده شده، حالا دیگر زیر تخت جا داده می‌شدند. آشپزخانه و دستشویی پر بودند. وان حمام هم پر شده بود. راهروی خانه به شکل سنگر در آمده بود، ولی کماکان میدان گلادیاتورها همچنان سر جایش بود؛ حتی یک تاق هم کم نشده بود. اگر پشه‌ای هم می‌خواست آن را خراب کند، از این کمتر نمی‌شد.
یأس کم‌کم به دزد بیچاره که داشت پیر می‌شد، غلبه می‌کرد. با خود فکر می‌کرد: «یعنی در حساب‌هایم اشتباه کرده‌ام؟ بهتر نبود که گنبد سن پیتروی واتیکان را می‌دزدیدم؟» ولی بعد به خود می‌گفت: «زود باش، زود باش، پشتکارت را از دست نده! آدمی وقتی دست به کاری زد، باید تا آخرش ایستادگی کند.»
حالا دیگر رفت و آمد برایش دردناک و خسته کننده شده بود. سنگینی کیف پر از سنگ انگار می‌خواست بازوانش را از جا بکند. دست‌هایش خون‌آلود می‌شدند. وقتی حس کرد زمان مرگش فرا رسیده است، برای آخرین بار به میدان گلادیاتورها رفت. خسته، کشان کشان و پله پله، خود را به بلندترین ایوان رساند. غروب آفتاب، آن خرابه‌ی باستانی را به رنگ طلایی، ارغوانی و بنفش درآورده بود. اما پیرمرد بیچاره جایی را نمی‌توانست ببیند، چون که اشک و خستگی، پرده‌ای جلوی چشم‌هایش کشیده بود.
آرزو داشت که کمی تنها باشد، ولی خیل جهانگردان به آن ایوان روان بودند، و هر کدام به زبان خود شگفتی شان را ابراز می داشتند. از بین تمام صداها، تنها صدای بچه‌ی آرژانتینی‌ای را تشخیص داد که فریاد می‌زد: «مال منه! اینها همه‌اش مال منه!» …

(داستان‌های تلفنی، مجموعه داستانی از جانی روداری، ترجمه مسعود جواهری)

 

// // ?>


دختری که نمی‌خواست بزرگ شود

«تِرِزا» درست مثل یک عروسک کوچک و ظریف بود، و برای همین، او را «تِرِزینا» یعنی ‌«تِرِزای کوچک» صدا می‌کردند. تِرِزینا با پدر و مادر و مادربزرگش در یک دهکده‌ی کوهستانی زندگی می‌کرد. او دخترکِ بسیار شاد و خوشحالی بود و واقعا از زندگی لذت می‌برد. راه رفتنش مثل رقصیدن، و حرف زدنش مثل آواز خواندن بود. تِرِزینا، بعد از مدّتی، صاحب برادر کوچکی به‌نام «آنسِل» شد. دخترک، برادرش را خیلی دوست داشت. اغلب، او را بغل می‌کرد و با خود به صحرا می‌برد تا گُل‌های زیبای صحرایی و گاوهای بزرگ ولی بی‌آزار را که مشغول چَرا بودند، نشانش دهد. گاهی هم برای آوردن تخم‌مرغ‌های تازه او را با خود به مرغدانی می‌برد.
آنها خانواده‌ای واقعاً خوشبخت بودند، ولی متأسفانه ناگهان جنگ شروع شد. پدرِ تِرِزینا را مجبور کردند به جنگ برود، و او دیگر نتوانست به خانه برگردد. مادر و مادربزرگ تِرِزینا با شنیدن خبر کشته‌شدن پدر، در حالی‌که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، از شدّت غم و اندوه، زار زار می‌گریستند. تِرِزینا، که از همه‌جا بی‌خبر بود، با تعجّب پرسید: «شما چرا دارید گریه می‌کنید؟»
مادربزرگ آهی کشید و گفت: «آخ، تِرِزینای بیچاره‌ی من! آنسِلِ کوچکِ عزیز! پدرتان دیگر هیچ‌وقت به خانه بازنخواهدگشت.»
تِرِزینا، که باز هم تعجّب کرده‌بود، پرسید:
– چرا باز نخواهد گشت؟ پدرخیلی مهربان است و من او را خیلی خیلی دوست دارم. نامه‌ای به پادشاه می‌نویسم و از او خواهش می‌کنم پدرم را آزاد کند تا همیشه در کنارش باشم.
– ولی دختر عزیزم! پادشاه هیچ کاری برای پدر تو نمی‌تواند بکند. او پدرت را به جنگ فرستاد، حالا هم جنگ تمام شده و پادشاه پیروز؛ ولی این پیروزی برای ما شادی به همراه نیاورده، چون پدرت در این جنگ کشته شده‌است.
تِرِزینا، که از شدّت خشم و غضب قرمز شده‌بود، فریاد زد: «حالا که این‌طور است، من دیگر نمی‌خواهم در این دنیای وحشتناکِ بی‌عدالت زندگی کنم!»
مادرش با مهربانی گفت: «دختر عزیزم! وقتی که بزرگ شدی، خیلی چیزها را خواهی فهمید.»
تِرِزینا، درحالی‌که گونه‌هایش از اشک خیس شده‌ بود، با عصبانیّت فریاد کشید: «نمی‌خواهم، نمی‌خواهم هیچ‌چیز را بفهمم! اصلاً‌ نمی‌خواهم دیگر بزرگ شوم! دلم می‌خواهد همیشه کوچک بمانم!»
و واقعاً از آن روز به بعد تِرِزینا دیگر بزرگ نشد و همان اندازه که بود، ماند. فقط در قلبش به‌جای شادی غم و غصّه بزرگ شد
اما آنسِل روز به ‌روز رشد می‌کرد. به زودی تا کمر تِرِزینا و بعد هم تا سر شانه‌های او قد کشید. تِرِزینا هم، که با خود عهد کرده‌بود دیگر بزرگ نشود، مرتّب تکرار می‌کرد: «من دنیایی را که در آن این‌همه بی‌عدالتی و بدبختی هست، نمی‌خواهم!»
حالا دیگر مردم تِرِزینا را «دختری که بزرگ نمی‌شود» می‌نامیدند. دختربچّه‌هایی که زمانی هم‌قد و اندازه‌ی تِرِزینا بودند، اکنون دخترخانم‌های زیبا و خوش‌قامتی شده و مشغول تهیّه‌ی جهیزیّه‌ی عروسی‌شان بودند. آنها به تِرِزینا می‌گفتند:
– تِرِزینا، اگر بزرگ نشوی، آن‌وقت کسی با تو ازدواج نخواهدکرد.
– باشد؛ من اصلاً‌ نمی‌خواهم ازدواج کنم.
– خُب، اگر همین‌طور کوچک بمانی، آن‌وقت کفش‌های پاشنه‌بلند هم نمی‌توانی بپوشی.
– چه اهمّیتی دارد؟ من از کفش‌های چوبیِ خودم بیشتر خوشم می‌آید.
آن‌وقت دخترها می‌خندیدند و تِرِزینا هم، با یک دنیا غصّه، به انبارِ کاه پناه می‌برد. روزهای زیادی را آنجا می‌گذراند و تمام مدّت در فکر این بود که بقیه‌ی عمرش را چگونه باید سپری کند، و آن‌قدر فکر می‌کرد که عاقبت سرش درد می‌گرفت.
در همین ایّام، مادرِ تِرِزینا را که از شدّت غصّه و کارهای سخت مریض شده‌بود، در بیمارستان بستری کردند. حالا دیگر همه‌ی کارهای خانه را مادربزرگ، که دیگر خیلی پیر شده‌بود، انجام می‌داد. مادربزرگ مجبور بود برای روشن‌کردن اجاق، هیزم‌های سنگین را به دوش بکشد، درحالی‌که تواناییِ آن را نداشت؛ و تِرِزینا از دیدن این منظره قلبش به درد می‌آمد.
یک‌روز که مادربزرگ سطل‌های پُر از آب را به سختی به خانه می‌آورد، رو به تِرِزینا کرد و گفت: «تِرِزینا، ببین! من واقعاً پیر و ناتوان شده‌ام، کاش تو کمی بزرگ‌تر بودی و می‌توانستی به من کمک کنی.»
تِرِزینا سعی کرد سطل‌های پُر از آب را بردارد، ولی نتوانست. رفت سراغ هیزم‌ها، آن‌قدر برای تِرِزینا سنگین بودند که افتاد و زانویش زخم شد. آن‌وقت او نشست و با خودش فکر کرد: «دیگر مجبورم بزرگ شوم؛ البتّه فقط کمی؛ فقط به اندازه‌ای که بتوانم به مادربزرگ کمک کنم.»
و همین کار را هم کرد. کمی بزرگ شد. حالا دیگر می‌توانست آب  و هیزم بیاورد. مادربزرگ، که خیلی خوشحال شده‌بود، تِرِزینا را غرق در بوسه کرد و گفت: «متشکرم تِرِزینا! تو واقعاً دختر عاقلی هستی! آیا می‌توانم از تو خواهش کنم به گاومان علوفه بدهی؟ من دست‌هایم خیلی درد می‌کند و اصلاً‌ نمی‌توانم چنگک سنگین را بردارم.»
تِرِزینا رفت توی انبار کاه که درست بالای طویله قرار داشت، چنگک را برداشت تا از آن بالا برای گاوشان علوفه بریزد، ولی چنگک سنگین بود و او نتوانست آن را بلند کند.
تِرِزینا باز هم تصمیم گرفت بزرگ شود؛ البتّه این بار هم فقط کمی؛ آن‌قدر که بتواند چنگک را بلند کند و مادربزرگ را از زحمت علوفه دادن به گاو نجات دهد. بعد از آن، تِرِزینا با خود عهد کرد که دیگر بزرگ نشود؛ حتّی به اندازه‌ی یک سانتی‌متر! حالا قدّ تِرِزینا درست اندازه‌ی دخترهای هم سن و سالش شده‌بود. ولی باز هم اهالی دهکده، از روی عادت، او را «تِرِزینایی که بزرگ نمی شود» صدا می‌کردند. آخر ترکِ عادت مشکل است. ولی از حق نگذریم؛ این لقب به تِرِزینا می‌آمد، چون بعد از آن دیگر قدّش بلند نشد.
مادر تِرِزینا هنوز در بیمارستان بستری بود که مادر بزرگ درگذشت و تِرِزینا با آنسِل، که حالا به مدرسه می‌رفت، تنها ماند. حالا تِرِزینا مجبور بود هر روز صبح برادرش را بیدار کند و بالای سرش بایستد تا حتماً دست‌ و صورتش را بشوید، صبحانه و کیف و کتابش را آماده کند، و او را به مدرسه ببرد. در بازگشت هم برای ناهار خرید می‌کرد و به نظافت خانه می‌پرداخت. به مرغ‌ها دانه می‌داد، شیر می‌دوشید، علف‌های هرز را از توی جالیز می‌کَنَْد، و … . خلاصه کار خیلی زیاد بود و تِرِزینا هم با آن قدّ و قواره‌ی کوچکش نمی‌توانست از پس همه‌ی آن‌ها برآید. هنوز روز به نیمه نرسیده‌ بود که از خستگی از پا در می‌آمد و بقیه‌ی کارها انجام نشده باقی می‌ماند. شب‌ها پلک‌هایش از خستگی روی هم می‌افتادند، ولی او نمی‌توانست برود بخوابد؛ چون باید ظرف‌های کثیف را می‌شست، لباس مدرسه‌ی برادرش را تمیز و جوراب‌هایش را وصله می‌کرد.
تِرِزینا، که دیگر طاقت و تواناییِ انجام آن همه کار را نداشت، تصمیم گرفت باز هم کمی بزرگ شود، فقط آن قدر که بتواند تا آمدن مادرش از بیمارستان، از برادرش مواظبت کند؛ او هنوز خیلی کوچک بود و به کمک تِرِزینا احتیاج داشت. به این ترتیب، تِرِزینا باز هم کمی بزرگ شد و دیگر کارهای خانه را به‌راحتی انجام می‌داد. گاهی خودش را در آینه‌ی قدّی که روی درِ کمد بود نگاه می‌کرد، و از اینکه می‌دید قدّش آن‌قدر بلند شده، عصبانی می‌شد و خودش را سرزنش می‌کرد و می‌گفت: «چقدر من بی‌اراده هستم! تصمیم گرفته‌بودم دیگر بزرگ نشوم؛ ولی حالا توی آینه‌ی قدّی هم جا نمی‌گیرم!» تِرِزینا، که دوست نداشت افکار بد و غم‌انگیز را در سرش نگه دارد، زود شروع به کار می‌کرد و به خودش دلداری می‌داد و می‌گفت: «عیبی ندارد! من نه به خاطر خودم، بلکه برای کمک به دیگران بزرگ شده‌ام؛ پس نباید خودم را سرزنش کنم.»
بالاخره یک روز، مادر، که حالش کمی بهتر شده‌بود از بیمارستان مرخّص شد و به خانه برگشت. مادر که دید در خانه همه چیز مرتّب و منظّم است و تِرِزینا هم آن‌قدر بزرگ و زیبا شده که به سختی می‌شد او را شناخت، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. او خواست که در کارهای خانه به تِرِزینا کمک کند، ولی تِرِزینا به مادرش اجازه نداد حتّی از جایش تکان بخورد، و به او گفت: «مادر جان! شما بهتر است زیرِ نور آفتاب استراحت کنید تا هر چه زودتر کاملاً سالم و قوی شوید. هر وقت هم که حوصله‌تان سر رفت، بروید و کمی گردش کنید.»
حالا آن‌ها سه نفر شده‌بودند و کارهای خانه هم به همین اندازه بیشتر شده بود، و باز تِرِزینا احساس می‌کرد که  نمی‌تواند به تنهایی از پس همه‌ی کارها برآید. چاره‌ای نبود جز اینکه  بازهم کمی بزرگ شود. با خود گفت: «باشد! این‌بار هم به خاطر مادر و برای این‌که او دیگر مریض نشود، باید کمی بزرگ بشوم.» و به این ترتیب، باز هم بزرگ‌تر و دوباره اندازه‌ی دخترهای هم سن و سالش شد. دوستانش به شوخی به او می‌گفتند:  «تِرِزینا! بهتر است دیگر بزرگ نشوی، چون آن‌وقت قدّت از پسرها هم بلندتر می‌شود و هیچ‌کس به خواستگاری‌ات نخواهد آمد.» و تِرِزینا جواب می‌داد: «خُب، این که به نفع شماست. من اصلاً‌ به پسرها فکر نمی‌کنم.» تِرِزینا واقعاً نه تنها به هیچ پسری، بلکه به خودش هم فکر نمی‌کرد. او فقط در اندیشه‌ی کمک کردن به هر کسی بود که به او نیاز داشت؛ و از بزرگ‌شدن خودش هم فقط به همین دلیل راضی و خشنود بود.
مادرِ تِرِزینا، که حالا کاملاً بهبود یافته‌ بود، دوباره کارهای منزل را به عهده گرفت. تِرِزینا، که حالا کمی وقتِ آزاد پیدا کرده‌بود، تصمیم گرفت به پیرزنِ تنهای همسایه‌شان کمک کند. کم‌کم همه‌ی اهالی دهکده، هروقت به کمکی نیاز داشتند، فورا سراغ تِرِزینا می‌رفتند. او هم با کمال میل به همه کمک می‌کرد و از این‌کار بسیار لذّت می‌برد و خوشحال بود.
یک روز شایعه‌ای در دهکده دهان به دهان گشت. همه از یک راهزن که در کوه‌‌های اطراف کمین کرده‌بود، صحبت می‌کردند. به زودی این راهزن، که تا بیخِ دندان‌هایش مسلّح بود، به دهکده حمله کرد و دستور داد فورا یک کیلو طلا برایش جمع کنند. راهزن تهدید کرده‌بود که حتّی اگر یک گِرَم کم باشد، تمام خانه‌ها را به آتش خواهد کشید.
هیچ‌کس در دهکده جرأت نکرد به جنگِ راهزن برود. زنان رفتند و هرچه انگشتر و گوشواره و گردن‌بندِ طلا داشتند، آوردند. زن بقّال دهکده هم ترازوی بقّالی را برای وزن کردنِ طلاها آورد و به خاطر این لطف بزرگش خود را از دادن طلا معاف کرد.
و امّا تِرِزینا، به جای آوردن طلا، رفت تا مردان دهکده را جمع کند. تِرِزینا گفت: «اگر همه با هم متّْحد شوید، می‌توانید این راهزن را شکست دهید، زیرا شما زیاد هستید و او فقط یک نفر.»
مردان، درحالی‌که از ترس می‌لرزیدند، جواب دادند: «ولی او اسلحه دارد و ما نداریم. بهتر است طلاها را بدهیم و از شرّش خلاص شویم.»
تِرِزینا، که واقعاً خشمگین شده بود، داد زد: «معلوم نیست شماها مرد هستید یا یک گلّه گوسفند!»
امّا هیچ مردی پاسخ نداد. فقط همه سرهایشان را پایین انداخته بودند تا کسی صورتِ سرخ‌شده از خجالتشان را نبیند. تِرِزینا با دیدن این وضع تصمیم گرفت خودش به تنهایی حسابِ این راهزن را برسد. فورا به خانه برگشت و رفت مقابل آینه ایستاد و همین‌طور که خود را نگاه می‌کرد، با صدای بلند و مصمّم گفت: «می‌خواهم بزرگ و بزرگ‌تر شوم! می‌خواهم غول شوم.»
هنوز حرف‌های تِرِزینا تمام نشده‌بود که شروع کرد به بزرگ شدن، و آن‌قدر بزرگ شد که دیگر سرش به سقف اتاق می‌خورد. ولی تِرِزینا که هنوز راضی نشده‌بود، آمد توی حیاط تا هیچ سقفی جلو بزرگ‌شدنش را نگیرد. حالا دیگر قدّش به شیروانی خانه رسیده‌بود، امّا او باز هم می‌خواست بزرگ‌تر شود، می‌خواست قدّش به دودکش بلند روی شیروانی برسد، و رسید. حالا تِرِزینا کاملاً مطمئن بود که می‌تواند نقشه‌اش را عملی کند؛ نقشه‌ای بسیار ساده! تِرِزینا وارد میدان دهکده شد و به طرف راهزن رفت. او، با دیدن تِرِزینای غول‌پیکر، درحالی‌که دندان‌هایش از ترس به‌هم می‌خورد، تفنگش را انداخت و پا به فرار گذاشت. امّا تِرِزینا فقط با چهار قدم به او رسید، یقه‌اش را گرفت، از زمین بلندش کرد و گذاشت روی ناقوس کلیسای دهکده و به او دستور داد: «همان‌جا بمان و تا سربازان برای دستگیری‌ات نیامده‌اند، از جایت تکان نخور!»
راهزن از ترسِ افتادن از آن بالا چشم‌هایش را بسته و نفسش را در سینه حبس کرده‌بود. تِرِزینا به پشت سرش نگاه کرد و دید مردم دهکده با فریادهای شادی به طرف او می‌دوند. تِرِزینا نفس راحتی کشید و رفت به خانه‌اش. در راه با خود فکر می‌کرد: «این‌بار دیگر واقعاً اشتباه کردم! برای کمک به مردم به اندازه‌ی یک غول شده‌ام، ولی خُب، بالاخره یکی باید جلو این راهزن را می‌گرفت.»
در همین موقع، اتفاق عجیبی افتاد. تِرِزینا، با هر قدمی که بر می‌داشت، کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شد تا بالاخره به اندازه‌ی همان تِرِزینای زیبا و خوش‌قامتِ گذشته شد. او، بی‌آن‌که سرش به سقف بخورد، وارد خانه شد، و بی‌آن‌که صندلی را بشکند، روی آن نشست. بله، او دوباره همان تِرِزینای سابق، یعنی بهترین، زیباترین، و خوش‌قامت‌ترین دختر دهکده شده‌بود. مردم که به خانه‌ی تِرِزینا آمده‌بودند تا از او تشکّر کنند، از دیدنش با آن قامت متناسب واقعاً متعجّب شدند. ولی تِرِزینا فقط به آن‌ها لبخند می‌زد. او آن‌قدر خوش‌قلب و ساده‌دل بود که نمی‌دانست وقتی انسانی با بی‌عدالتی مبارزه می‌کند، خیلی خیلی بزرگ می‌شود، اگرچه به اندازه‌ی یک آدم معمولی باشد.
تِرِزینا احساس خوشبختیِ واقعی می‌کرد، زیرا توانسته بود اشتباهی را که در کودکی مرتکب شده‌بود، اصلاح کند.

(از کتاب «دختری که نمی‌خواست بزرگ شود»، مجموعه داستانی از «جانی روداری»، ترجمه مهناز صدری، نشر زمان)  

// // ?>