بایگانی دسته: گزیده متن



اندکی آرمیدن بر پشت باد (معرفی کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران)

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

کتاب «پیامبر»، نوشته‌ی جبران خلیل جبران، قصه‌ی پیام‌آوری است که روزی با کشتی در ساحل شهری به نام اورفالیس پیاده می‌شود. ناخدا و ملّاحان کشتی، با او عهد می‌کنند که دوازده سال بعد، او را در همین ساحل سوار کنند و به زادگاه‌اش بازگردانند. پس از دوازده سال، کشتی او، در موعد مقرر بازمی‌گردد. هنگام وداع، مردم با شور و اشتیاق به سمت او می‌آیند. هر چند شور و اشتیاق و تنّمای مردم برای ماندن او کارگر نمی‌افتد، اما در این آخرین دیدار، مصطفی در پاسخ سؤالاتی که اصناف گوناگون مردم از او می‌کنند، آغاز سخن می‌کند و آن‌چه از معرفت که در قلب خویش دارد، برای ایشان بازگو می‌کند.

کتاب «پیامبر»، مجموعا ۲۸ فصل است. فصول این کتاب، غیر از فصل نخست و پایانی، هر یک پاسخی است به سؤالی که یکی از مردم اورفالیس طرح کرده است. برخی از فصل‌های کتاب عبارت‌اند از: بازگشت کشتی، عشق، پیوند زناشویی، فرزندان، دهش و بخشش، خوردن و آشامیدن، جنایت و مکافات، آزادی، آموختن، دوستی، زمان، لذت، زیبایی، مرگ و وداع.

این کتاب، به همّت حسین الهی قمشه‌ای، انتشارات روزنه، به نحوی دقیق ترجمه شده و با تصاویر و اشعاری زیبا، مزیّن گردیده است. متن کامل کتاب به زبان انگلیسی نیز در پیوست این اثر قرار دارد.

در ادامه، قطعاتی از این کتاب را می‌بینید. ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


در این شب

در این شب: دیدار

 تصویر یک تولد

 خوابش سبک شد. صدای نفس‌هایش را می‌شنید، گرم و مداوم. نیمه شب بود. به رسم همیشه غلتی و نوازشی و سپس  هر دو آرام به خواب می‌رفتند، اما این بار دستش نوازشگاهی نیافت. چشم‌ها را که از پس شب‌های متمادی به خواب رفته بود به سرعت باز کرد، اما باز هم جای خالی؛ همان جای خالی که این شب‌ها خواب را از چشمانش ربوده بود. از جایش بلند شد و نشست. پاهایش از تخت آویزان شد. هر دو دست را در موهایش فرو برد؛ آیا این کابوس پایانی داشت؟ احساس کرد اگر روزی این کابوس تمام شود، عمر او نیز به پایان خواهد رسید، چون با اتمام این کابوس می‌بایست خلأی بزرگ در درونش پدیدار شود، خلأی به بزرگی نبودن او چرا که آن زمان مطمئن می‌شد که او مرده است پس مرگ خودش نیز فرا می‌رسید.

پیش از این هرگاه در میانه شب بیدار می‌شد تصویر کسی را می‌دید که حتی با چشمان بسته نیز او را فرا می‌خواند. گویی آن لحن آرام و جدی در روز، با تمام وجودش عجین شده بود و شب نیز دعوت خودش را داشت.

فکر کردن به آن معصومیت و جدیت، خسته‌ترش می‌کرد. قرارشان این نبود. یادش افتاد به زمانی که با همان مهربانی همیشگی، دست‌هایش را گرفته بود و در حالی که در چشمانش نگاه می‌کرد، خوابش را تعریف کرده بود، نیمه شب بود.

گفته بود: «نوزاد را به دستت دادم. طفلمان را که در آغوش گرفتی، به راه افتادم. چند باری در میانه راه به عقب برگشتم و نگاهتان کردم. در هر نگاه احساس می‌کردم کودک در آغوشت بزرگتر می‌شود. طناب را که به گردنم انداختند احساس سنگینی نداشتم. نگاهتان کردم»، و دست‌هایش را فشرده بود.

آهی کشید. احساس کرد شاید اگر کودکی از او به یادگار داشت کودک را می‌بویید و این کابوس … اما او کودک را هم با خود برده بود. و حالا، تنهای تنها، چه می‌بایست می‌کرد؟!

دشمن در میان خانه بود. جنگ تمامی نداشت، کابوس تمامی نداشت و تنها دلخوشی‌ات را هم از تو می‌ربودند، به همین راحتی. و این زمانه لعنتی، خیره‌خیره و در سکوت به تو نگاه می‌کند، گویی که این تنها مصیبت توست، و  باید برای آن چاره‌ای بیندیشی.

 مرد شروع کرد به راه رفتن. هستی‌اش را کلافی کرده بود و در این رفت و آمد به دور خود می‌پیچید. چه شب‌هایی که به قصد مبارزه، او را تنها گذاشته بود، اما اینک خودش تنها بود. به ابعاد اتاق نگاه کرد، چقدر اتاق کوچک بود. با خود اندیشید یعنی تمام این سال‌ها اتاق به همین کوچکی بوده است؟ اما نه، وقتی او بود اتاق بزرگ بود به بزرگی تمام هستی‌اش! ولی حالا احساس می‌کرد دیوارهای اتاق هر لحظه تنگ‌تر می‌شوند. احساس خفگی می‌کرد و می‌بایست برای این فشردگی کاری می‌کرد. چشمانش بی‌دلیل به دنبال چیزی به دور اتاق گشت. باید نشانه‌ای از خودش به جای گذاشته باشد. در اتاق وسایل چندانی نبود. چشمانش به سرعت از میز کوچک کنار تخت و لبه پنجره عبور کرد و نگاهش به تصویر روی دیوار افتاد. تصویر درست در مقابل تخت بود. کودک، آرام در آغوش مادر شیر می‌خورد و نگاه مادر با مهربانی او را می‌نگریست. با خود اندیشید چرا از میان همه تصاویر، آن روز این تصویر را در آن مغازه انتخاب کرده بود؟!

اتفاقات آن روز را دقیق به یاد داشت. تمام روز را در کنار یکدیگر بودند، شاد و خوشحال، و جنگ، شاید نبود. نه، بود ولی ضربانش کند شده بود و در پس آن همه زیبایی دیده نمی‌شد. طلوع آفتاب را شانه به شانه یکدیگر در حالی که روی سبزه‌ها بر تپه‌ای نشسته بودند، نگریستند. از مسیر کنار رودخانه عبور کرده و ترانه خوانده بودند و گاهی مسیر را همچون کودکان و یا شاید آهو برگان، یک پا و دو پا پیموده بودند. نسیم نیز تمام این لحظه‌هایشان را با دمیدن روحی دلنشین، پر کرده بود.

و باز اندیشید؛ با وجود این همه زیبایی، هنگام بازگشت از دامنه تپه وقتی به آن مغازه کوچک رسیده بودند، چرا از میان آن همه تصویر، چشمش که به این یکی افتاد جلوی آن ایستاده بود؟

سعی کرد خودش را جای او بگذارد. احساس می‌کرد بعد از گذراندن چنین روزی می‌بایست آن تصویر را انتخاب می‌کرد که دو معشوق دست در گردن یکدیگر همچون دو بال پروانه‌ای کوچک، پیشاپیش صحنه‌ای عظیم از آسمان و کوه، پشت به بینندگان در گوشه‌ای از تصویر دیده می‌شدند. تصویر آنچنان زنده بود که نمی‌شد فهمید نقاش، آن تصویر را برای مخاطبان کشیده یا از چشم آن دو معشوق تصویر کرده است.

وقتی زن ایستاد، مرد با خود فکر کرد که این تصویر چشمانش را پر کرده است اما زمانی که دستش را به سمت تابلوی مریم و فرزند شیرخواره‌اش برد، تعجب کرده بود.

چشمان زن می‌درخشید اما این درخشش با زمانی که روبروی طلوع بوسیده بودش تفاوت داشت. زن با همان درخششی که آن روز برای نخستین بار در چشمانش دیده می‌شد، به او نگریسته بود و گفته بود: «می‌توانیم بخریمش؟ شاید آخر هفته کم بیاوریم ولی می‌توانیم وعده غذای دریاییِ آخر هفته را حذف کنیم. حالم بهتر شده.»

بیمار بود و وضعیت جسمی مناسبی نداشت و این وعده غذای خاص آخر هفته برایش لازم بود. اما با این وجود نمی‌شد از خواستی که چنان شوری در او ایجاد کرده بود به راحتی گذشت.

تصویر را خریده بودند و اکنون درست روبروی او به دیوار چسبیده بود. به تصویر خیره مانده بود. نگاه مریم، فرو افتاده بر کودک، شاید درست همان درخششی را داشت که چشمان معشوق در آن روز. و کودک آرام شیر می‌خورد.

از آن روز درخشش چشمانش متفاوت شده بود. گاهی ابدی می‌نمود و آنقدر نگاهش عمیق و بی‌انتها می‌شد که مرد احساس می‌کرد این چشم‌ها او را با خود به جایی می‌کشاند، جایی که هنوز نمی شناختش.

جسمش هر روز تحلیل می‌رفت اما حرکاتش چابک و نرم‌تر می‌شد. به پرنده‌ای کوچک می‌مانست که روی ابرها راه می‌رود. زمان راه رفتن نمی‌شد حرکاتش را تشخیص داد، در عین چابکی به پری می‌ماند که نسیمی آن را به این سو و آن سو می برَد.

مرد هر شب تا زمانی که در خانه بود با چشمان مراقبش، حرکات زن را دنبال می‌کرد. زمانی که کارهای روزانه تمام می‌شد، زن همچون پرنده‌ای که شاخه‌های خشکیده را از همه جا جمع می‌کند تا با آن خانه بسازد و بارها به سمت آشیانه پرواز می‌کند، از این سو به می‌رفت و همه چیز را سر جایش قرار می‌داد و پس از بارها رفت و آمد درست در همان اتاق کوچک، در لانه‌اش فرود می‌آمد.

شب‌هایی که مرد خانه نبود، پرواز زن را بی‌حضور او در آسمان خانه شان، در آسمان شهر احساس می‌کرد و زمانی که پلک‌هایش خسته می‌شد، او نیز آرام فرود می‌آمد.

همان‌طور که در خیال پرواز می‌کرد و به تصویر می‌نگریست احساس کرد خط نوشته‌ای پایین آن اضافه شده که پیش از این وجود نداشت. با اشتیاق به سمت تصویر خیز برداشت. دست خط او بود؛ نامه معشوق، آنچه در پی‌ا‌ش بود. زیر تصویر نوشته شده بود:

و چون آن زن گفت: «پروردگارا! آنچه در شکم خود دارم، نذر تو کردم تا آزاد شده از دنیا و پرستش‌گر تو باشد …»

پس پروردگارش مریم را با حسن قبول پذیرا شد و او را نیکو بار آورد.

پس مریم بر او آبستن شد و با او به مکانی دور افتاده پناه جست تا درد زایمان او را به سوی تنه خرمایی کشانید …

پس از زیر پای او ندا داد که غم مخور، پروردگارت از زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است. و بخور و بنوش و دیده روشن‌دار و به هر آنکه دیدی بگو: «من برای رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با انسانی سخن نخواهم گفت.» …

و به طفل اشاره کرد. کودک گفت: «منم بنده خدا …»

احساس کرد چیزی در اتاق جریان دارد که پیش از این هرگز آن را نمی‌فهمید. چیزی که شاید پیش از این شب‌های تنهایی معشوق را پر کرده بود. صورتش خیس شده بود. چقدر آرام بود و او به بودنش چه اندازه مشتاق …

کودک هنوز آرام شیر می‌خورد. حس کرد چه اندازه به حضور این کودک محتاج است؛ کودکی پرهیز داده شده از غیر، طفلی مالِ او، طفلی که بی‌گناهیشان را فریاد می‌کرد. فضای سینه‌اش تنگ شده بود و گنجایش قلبش را نداشت. دلش می‌خواست پنجره را باز کند و بر فضای سرد و خفته در ترس و اندوه شهر فریاد بزند و طفل را به یادشان بیاورد. طفلی که برای بالیدنش مبارزه با سیاهی را آغاز کرده بودند اما حالا سیاهی مانده بود و طفل … .

غم راه گلویش را بست. هجوم این افکار رمقش را گرفت. باد خنک بیرون پنجره، حالا تنها بر صورتش زخم می زد. . خودش را روی تخت رها کرد. کاش می‌شد این نفَس آکنده از درد، دیگر از سینه‌اش بیرون نیاید. پلک‌هایش از حرارت تب می‌سوخت. قطره اشکی از میان چشمان بسته‌اش بر گونه‌ها غلتید. احساس کرد معشوق پلک‌های بسته‌اش را می‌بوسد. آرام چشمانش را باز کرد، کودک هنوز شیر می‌خورد.

اتاق دیگر کوچک نبود. نیرویی عظیم آن را از کل این سرزمین خاموش جدا می‌کرد. چند لحظه پس از عبور هجوم تب، روی تخت نیم خیز شد. صورت و تمام تنش خیس بود. احساس کودکی را داشت که پس از مدت زمانی تنبیه و دوری از مادر، از پس آن همه گریه و بی‌تابی، اکنون چنان آرام شده که لبخند می‌زند.

از پس نیروی بازیافته این بار با اشتیاقی بیشتر به گوشه گوشه اتاق نگاه کرد. گویی تمام وجودش چشم شده بود تا قطره آب حیات بخشی را بیابد. گم گشته‌اش پیدا شد. دفترچه کوچکی روی میز کنار تخت بود. دستان بی‌رمقش را روی میز سُر داد و انگشتان یخ زده‌اش چون به دفترچه رسید جان گرفت. گرمای حضور معشوق در آن جریان پیدا کرد و به قلبش رسید. دفترچه را برداشت. حس کودکی را داشت که از ویرانی کاشانه، جان سالم به در برده و اکنون تنها یادگار مادر مرده‌اش را به سینه می‌چسباند و اشک می‌ریزد. احساس می‌کرد عزیزترین و مقدس‌ترین شیء جهان را در میان قلب و دستانش گرفته است. دلش نمی‌آمد دفترچه را باز کند. باید برای گشودنش مناسکی را می‌پیمود.

این عزیزترین شیء جلد قهوه‌ای پوسیده‌ای داشت و برگه‌هایی که با نگاه کردن از کنار دفترچه، چروکیده و چین خورده به نظر می‌رسید. برگه‌هایی خیس خورده احتمالا از اشک، و اکنون در این شب بر این چین خوردگی‌ها افزوده می‌شد.

دفترچه را محکم به سینه چسباند و سپس بوسید. با انگشتانش به آرامی آن را لمس کرد، چونان انگشتی که سحرگاهان بر گونه معشوق گذر می‌کند تا او را بیدار کند. دفتر چه را از میانه گشود. در ابتدای صفحه پیش رو اینگونه نوشته شده بود:

آنگاه که به آن زن گفتیم: «کودکت را شیر ده و به آب انداز و مترس و غم مخور که ما او را به تو بازخواهیم گرداند.»

نوری از پنجره به صورتش افتاد، گویی کسی صدایش زده باشد. همانطور که روی تخت دراز کشیده بود رویش را به سمت پنجره گرداند. دستش را به سمت  پنجره به حالت دعا بالا گرفت به گونه‌ای که گویی ماه در گودی دستش نشسته باشد. همانطور که به ماه نگاه می‌کرد به "او" خیره شده بود و گویی از نگاه او همه این شب را می‌دید؛ تصویر دو معشوق که با هم رو به هستی ایستاده و به عظمت آن می‌نگریستند، تصویری که با درخشش چشمان مادر و رؤیای چشمان به خواب رفته کودک، یکی شده بود. تصویری که آن روز نفهمیده بود اما در این شب شاید کم‌کم داشت می‌فهمید.

شب در حال عبور بود. احساس می‌کرد رمق از دست رفته‌اش باز می‌گردد. شوری در وجودش جوانه زده بود که قلبش را گرم کرد و در دست و پایش به امید تبدیل می‌شد. احساس کرد معنای مبارزه را تازه فهمیده و برای طلوع فردا لبریز از اشتیاقی وصف ناپذیر است.

همانطور که دستش به سمت آسمان بود احساس کرد ماه در حال حرکت در آسمان، کم‌کم از نوک انگشتانش عبور می‌کند. تنها نسیمی لازم بود تا ماه را از سرانگشتانش در آسمان رها کند. عشق تمام آن سال‌های معشوق را تازه می‌فهمید. چیزی که مال او بود و نبود، در آسمان آرام رها می‌شد.


در این شب: ملاقات

بادی سرد از میان بوته‌ها زوزه می‌کشید و نزدیک می‌شد؛ گویی صفیر گلوله‌ای که به انسان نزدیک می‌شود و  با تمام وجود می‌توان احساس کرد که کجا را نشانه گرفته، ولی چنان نزدیک است که تنها می‌توان به انتظار رسیدنش نشست.

تاریکی همه جا را فراگرفته بود. اصلا نمی‌دانست چه مدت در آنجا و با  آن حال روی زمین افتاده است. تنها حس می‌کرد رطوبتی سرد همه بدنش را دربر گرفته؛ رطوبتی که با وجود کرختیِ بدنش، دیگر حتی نمی‌دانست به خاطر زمین گِل آلود است یا خونی که از بدنش رفته. برایش چندان تفاوت نداشت، چرا که سنگینی چیزی را بر بدنش حس می‌کرد که در واقع زیر آن مدفون شده بود. حالا که نمی‌توانست تکان بخورد چه تفاوتی داشت که بفهمد کجای بدنش زخمی شده و چه مقدار خون از بدنش رفته است.

همه جا تاریک بود. شب، همچون بختکی بر روی او افتاده بود و کم‌کم احساس می‌کرد که فشار حضور این بختک، نفس کشیدنش را متوقف خواهد کرد. از وقتی چشم بازکرده بود سیاهی بود و سیاهی. شاید چند ساعت یا چند روز همانجا افتاده بود اما از بوی بدی که به مشام می‌رسید می‌شد حدس زد سنگینی وزنی که بر او افتاده، جنازه هم‌رزمی است که طی چندین روز متعفن شده است.

دهانش خشک و نفسش بویناک شده بود. گلویش از التهاب می‌سوخت و بقیه اعضای بدنش را دیگر حتی حس نمی‌کرد. خواست تکانی به خود بدهد اما نتوانست. به رو، بر زمین افتاده بود و صورتش بر روی گل و لای قرار داشت. شاید اگر رویش به آسمان بود اوضاع کمی بهتر می‌شد. آسمان، همیشه برایش پر از خاطره بود از کودکی تا همین … شاید چند شب پیش که درست نمی‌دانست چند شب از آن زمان گذشته است. زیر همین آسمان نامه نوشته بود. زیر همین آسمان احساس کرده بود ماهی که او را نگاه می‌کند به معشوق نیز نظاره کرده است، و درست زیر همین آسمان حس کرده بود چقدر به یکدیگر نزدیکند و زمین که چه خوش خیال فکر می‌کند با فاصله‌های زمینی می‌تواند نزدیک شدگان آسمان را از یکدیگر دور کند.

آسمان را نمی‌دید اما یادش به آن روز افتاد. گوشه اتاق نشسته بود و چیزی، شاید شرم، شاید حضور دیگران یا شاید … نگذاشته بود که روبروی او بنشیند. دوستش داشت، از دیدنش سیر نمی‌شد، اما در این فضا مجال تماشا نداشت. دلش تنگ شده بود، لَک زده بود برای یک لحظه به تماشا نشستنش، ولی نمی‌شد. لبخندی زد، یادش به پسر بچه‌هایی افتاد که برای دیدن غیر مستقیم کسی، آینه را به گونه‌ای در دست می‌گیرند که عکس او در آینه نقش ببندد.

عاقبت، کاری را که می‌بایست انجام می داد به سرانجام رسانید. معشوق بیرون اتاق نشسته بود و سخن می‌گفت، اما نه، ترانه می‌خواند. کودکی که در چند قدمی در نشسته بود به معشوق او نگاه می‌کرد، کودکانه و صمیمی. از گوشه اتاق، چشمش را به چشم کودک دوخت. معشوق به تمامی در چشم کودک نشسته بود. تمام وجودش تماشا شد، مهمانی مهیا بود.

چشمانش را که بسته بود، بار دیگر باز کرد. درست در چند قدمی صورتش که تا نیمه بر خاک بود، چشمانی می‌درخشید. چشم‌ها از آنِ دوستی بود که معشوق او را دیده بود. چشمان دوستی که حالا باز مانده بود رو به افق، و نور درخشنده‌ترین ستاره آسمان در آن می‌درخشید؛ برقی به درخشش چشمان معشوق.

نگاهشان کرد. گویی زنده بودند و تا انتهای عالم، هستی در آنها موج می‌زد. آسمان به تمامی در چشمانش نشسته بود. همانگونه که آن روز معشوق را در نگاه کودک دیده بود،  به چشمان دوستش خیره شد. لبخندی زد. قطره اشکی از گوشه چشمان معشوق بر گونه‌اش غلتید.

آسمان می‌نگریست.

 

// // ?>


در باب تن‌فروشی‌(۱): داستان فرانسواز؛ نوشته‌ی لئو تولستوی

در سومین روز ماه مه سال هزار و هشتصد و هشتاد و دو، کشتی سه بادبانه ی ”نوتردام دووان“ ساحل“هاور“ را به قصد دریای ”چین“ ترک گفت.

این کشتی، به خاطر حوادث متعدد و مسیر طولانی سفر، خرابیها، تعمیرات و هوای ناآرامی که ماهها ادامه داشت و حرکتش را عملا ناممکن میکرد و همچنین به خاطر طوفانهایی که آن را از مسیرش دور مینمود، پس از چهار سال به فرانسه رسید.

عاقبت در سال ۱۸۸۶ با محمولهی کمپوت ”امریکایی“ به ”مارسی“ رسید.

یک یدککش، کشتی را به دنبال خود میکشید و در حالی که بدون سر و صدا و بخارکنان میرفت، آن را به سمت خط ساحلی، آنجا که کشتی های دیگر لنگر افکنده بودند پیش میبرد. دریا آرام بود و تنها موج مختصری بر پیشانی ساحل، چین میافکند.

بدین سان کشتی، در بندر، در میان کشتیهای کشورهای مختلف قرار گرفت.

به محض آن که ناخدا وظایف اداری گمرک و مراسم رسمی بندر را به اتمام رساند، به تعداد زیادی از ملوانان اجازه داد، که شب را به ساحل بروند.

شب تابستانی گرمی بود. خیابانهای مارسی روشن بود و در فضا بوی مطبوع غذا و نجوای شیرین مکالمات و صدای عبور و مرور وسائط نقلیه که با صداهای شادی آمیز آمیخته میشد، به گوش میرسید.

چهار ماه تمام بود که پای ملوانان نوتردام دووان به ساحل نرسیده بود. اینک که پیاده میشدند، با ترس و لرز و جفتجفت، بسان بیگانگانی که به شهری ناآشنا قدم میگذارند، پیش میرفتند.

آنان خیابانهای اطراف بندر را مانند سگهایی که در جستوجوی لقمهای غذا بو میکشند، پرسهزنان میگشتند و میکاویدند… چهار ماه میشد که رنگ زن را ندیده بودند.

پیشاپیششان «سلستین داکلوس»، جوانی قویبنیه و چابک که همیشه وظیفه رهبری ملوانان را به عهده داشت، راه میرفت. سلستین میدانست چگونه مناسبترین مکانها را انتخاب کند و نیز در مواقع ضروری گروهش را از درگیری و تصادم و آشوب نجات بخشد.

ملوانان مدتی را در خیابانهایی که به چالههای گندابرو میمانست و آکنده از انواع بوهای نامطبوع و آزاردهنده بود، به پرسهزدن پرداختند. بوی زیرزمینهای نمور و اتاقکهای کهنه و کثیف و زیرشیروانیهای کپکزده به گونهای تحملناپذیر در فضا پخش بود.

عاقبت سلستین به یک خیابان باریک فرعی، جایی که چراغهای بزرگ بر سردر خانههایش میدرخشید، پیچید… و دیگران در حالی که میخندیدند و آواز میخواندند و شوخی میکردند، او را دنبال کردند.

ملوانان از میان گل و شن متعفن که از حیاط خانه ها سرازیر می شد گذشتند. سرانجام ”داکلوس“ در برابر خانه ای که آبرومندتر از خانه های دیگر بود ایستاد و رفقایش را به داخل هدایت کرد.

*     *     *

ملوانان در تالار اصلی خانه نشسته بودند. هر کدام از آنان زنی را برای مصاحبت خود در طول شب انتخاب کرده بود و میبایست تمام شب را در کنار همان زن  میماند. رسم آن محل چنین بود.
سه میز را کنار هم کشیدند و شروع به باده گساری کردند. سپس برخاستند و با دختران به طبقه ی بالا رفتند. پس از مدتی از آنجا پایین آمدند و باز شروع به خوردن و میگساری کردند و یک بار دیگر بالا رفتند. بساط باده پیمایی هم چنان ادامه داشت. تمام مزد ششماههشان در این چهار ساعت عیاشی خرج می شد. ساعت یازده شب دیگر همه شان سیاه و مست و پاک پاتیل بودند.

آن وقت با چشمان از حدقه درآمده و خونبار شروع کردند به عربده کشیدن و فریاد کردن جملات بی سر و ته و اراجیف نامربوطی که خودشان نیز نمی دانستند چه مفهومی دارد. دیوانه وار آواز خواندند و فریاد زدند و با مشت های سنگین شان بر میزها ضرب گرفتند و باز در حلقوم های سیری ناپذیرشان شراب ریختند.

”سلستین داکلوس“ نیز در میان دوستانش بود و با او زنی بلندبالا و زیبا، که گونه هایی ارغوانی رنگ داشت نشسته بود. او نیز چون دیگران نوشیده بود اما هنوز کاملا سیاه مست نبود. کم و بیش اندیشه هایی پیوسته اما ناهماهنگ در ذهنش شکل میگرفت و حالتی بههمریخته و عجیب پیدا میکرد…با حالتی پرمهر کوشید چیزی خوشایند بخاطر آورد و به دختر مصاحب خود بگوید. اما اندیشه هایی که به ذهنش می آمد سرابآسا محو می شد و او نمی توانست آنها را نگه دارد و بیان شان کند. می خندید و پیوسته می گفت: آری، آری…که این طور، پس این طور… .

سرانجام بی اراده گفت: خیلی وقته که اینجا زندگی می کنی؟

زن پاسخ داد: شش ماه.

و مرد آن چنان که گویی سخنش را تایید می کند پرسید:

–         اینجا راحت هستی؟

زن لحظه ای اندیشید:

–         بهش عادت کرده ام. در هر حال آدم باید یه جوری زندگی کنه.

جوان به علامت تصدیق و آن چنان که گویی ستایشش نیز می کند سر تکان داد و پرسید:

–         همین جاها به دنیا آمده ای؟

زن به علامت نفی سر تکان داد. مرد ادامه داد:

–         پس از جای خیلی دوری می آیی؟

زن لحظه ای درنگ کرد…آن چنان که گویی خاطره ای محوگشته را بیاد می آورد و بعد گفت:

–         من از مردم ”پرپیگنان“ هستم.

مرد گفت:
-آری…آری.

و دیگر از سوال کردن دست برداشت. اما زن به نوبه ی خود پرسید:

–         اما تو چی؟ ملوانی؟

–         آره، ما دریانوردیم.

–         سفرهای خیلی دور و درازی کرده ای؟

–         خیلی دراز. همه جور جاهایی را دیده ایم.

–         دور دنیا را گشته ای؟

–         آره، و نه یک بار هم، بلکه میشه گفت تقریبا دو بار.

زن لحظه ای درنگ کرد. گویی چیزی بخاطر می آورد، گفت:

–         به نظرم خیلی کشتی روی آب دیده باشی.

–         آره، خیلی، خیلی.

–         آیا هرگز به کشتی ”نوتردام دووان“ برخورد کرده ای؟ آیا کشتی ای به این نام وجود دارد؟

مرد از این که زن نام کشتی او را می برد، به شگفتی افتاد. اندیشید که کمی شوخی کند و سر بسر زن بگذارد. با رخوت گفت:

–         البته که دیده ام. همین هفته ی پیش بود که دیدمش.

رنگ از روی زن پرید.

–         راست میگی؟ جدی؟ دیدیش؟

–         آره، راست میگم، دیدم. حقیقت مطلق.

–         بهم دروغ نمی گی؟

–         خدا ازم نگذره اگه دروغ بگم و قسم می خورم که دارم بهت راست میگم.

زن پرسید:

–         آیا روی عرشه ی کشتی مردی به نام ”سلستین داکلوس“ ندیدی؟

مرد با لحنی شگفت زده و وحشتناک تکرار کرد:

–         گفتی ”سلستین داکلوس“؟

…بناگاه قلبش از حرکت بازماند…چگونه بود که این زن بیگانه نام او را بر زبان میراند؟

پرسید:

–         چطور مگه؟ مگه تو اونو می شناسی؟

و به وضوح روشن بود که زن نیز ترسیده است.

–         نه، نمی شناسمش. اما زنی اینجا هست که می شناسدش.

–         چه؟ زنی؟ اینجا؟ توی این خانه؟

–         نه، اینجا نه، نزدیک اینجا.

–         بگو کجا؟

–         آه، نه، خیلی دور از اینجا.

–         کیست؟ کیست؟

–         اوه! فقط یک زن است مثل من!

–         با اون چیکار داره؟

–         من از کجا بدونم؟ شاید جفت شان مال یه ولایت باشن.

مرد گفت:

–         دلم میخواد این زن رو ببینم.

–         چرا؟ چیزی داری که بهش بگی؟

–         آره، میخوام بهش بگم.

–         چی بهش بگی؟

–          که من ”سلستین داکلوس“ رو دیده ام.

–          پس تو ”سلستین داکلوس“ رو دیده ای. آیا زنده و سرحاله؟

–         آره، کاملا خوبه. اما این مسائل چه ربطی به تو داره؟ چه چیز جالب توجهی برای تو داره؟

زن ساکت شد و بار دیگر اندیشه های گسیخته اش را جمع و جور کرد. سپس با لحنی ملایم گفت:

–         به من بگو کدام بندر مقصد ”نوتردام دووان“ است؟

–          کدام بندر؟ معلومه…“مارسی“.

زن فریاد زد: این که میگی راسته؟؟

–          آره،کاملا درسته.

–         و تو ”داکلوس“ را می شناسی؟

–         همین حالا بهت گفتم که می شناسمش.

زن لحظه ای اندیشید و به نرمی زیر لب گفت:

–         آره، آره. خوبه.

–         تو ازش چه می خواهی؟

–         اگه دیدیش بگو…نه بهتره که…نه…نه…

–         چی باید بهش بگم؟

–         فراموشش کن. مهم نیست.

مرد هم چنان او را می نگریست و پیوسته عصبیتر میگشت.

پرسید:

–         تو خودت او را می شناسی.

–         نه، من خودم نمی شناسمش.

–         پس چرا این قدر برات مهمه؟

زن پاسخی نداد. برخاست و به سوی پیشخوان که پشت آن زن صاحبخانه نشسته بود رفت و یک لیموترش را برداشته دو نیم کرد و فشرد و عصاره اش را در لیوانی ریخته با آب مخلوط کرد و به ”سلستین“ داد.

–         بیا این را بنوش.

و مثل دفعه ی پیش روی دو زانوی خود نشست.

مرد گیلاس را از او گرفت. پرسید:

–         این برای چیه؟

–         برای اینه که ذهنت رو روشن کنه. بعدش میخوام یه چیزی رو بهت بگم. بنوش.

مرد افشره ی لیمو را نوشید و با پشت دست لبهایش را پاک کرد.

–         بسیار خوب، حالا بهم بگو، سراپا گوشم.

زن گفت: ولی تو نباید بذاری ”سلستین“ بفهمه که من رو دیده ای و هم چنین نباید بگی این داستان رو از چه کسی شنیده ای.

–         بسیار خوب، نمی گم.

–         قسم بخور.

مرد سوگند خورد.

زن گفت:

–         خدا در نگه داشتن قسم کمکت کنه.

–         خدا کمکم کنه.

–         بسیار خوب، بهش بگو که پدر و مادر و برادرش همه مرده اند. بگو در شهرشان یه بیماری مسری شایع شد و همه شون رو طی یک ماه کشت.

”داکلوس“ حس کرد که خون در قلبش از حرکت بازایستاد؛ نمی دانست که چه بگوید.

بلافاصله پرسید:

–         آیا مطمئنی که این طور شده؟

–         آره، کاملا مطمئن.

–         کی این رو به تو گفت؟

زن دست هایش را بر شانه ی او گذاشت و مستقیما در چشمانش نگاه کرد.

–         قسم بخور که به کسی نخواهی گفت و هم چنین نمی گذاری کسی بفهمه.

مرد قسم خورد.

–         من خواهرش هستم.

مرد فریاد زد:

–         فرانسواز؟

زن به دقت به صورتش نگاه کرد و به آرامی لب هایش جنبید و به دردمندی این کلمات از میان لب هایش فروریخت.

–         پس تو ”سلستین“ هستی؟

هیچ کدام شان تکانی نخوردند و هر دو در حالی که وحشت زده به چشمان یکدیگر نگاه می کردند، بی حرکت ماندند…

پیرامون شان دیگران، سیاه مست و پرخاشگر، فریاد میزدند، عربده میکشیدند و صدای جرنگ جرنگ گیلاسها و صدای دستزدن هایشان و صدای ناله و نفیرِ زنان که آواز میخواندند و جیغ می کشیدند، یک دم خاموش نمیگشت.

    مرد آهسته، آن سان که صدا به زحمت به گوش زن می رسید گفت:

–         چه طوری این اتفاق افتاد؟

و ناگهان چشمانش پر از اشک شد…زن می لرزید:

–         آنها مردند. هر سه تاشان را در یک ماه از دست دادم. چه می توانستم بکنم؟! چه کار از دستم بر می آمد؟! تنها ماندم. مخارج دکتر، دارو و مخارج سه تا تشییع جنازه و کفن و دفن…مجبور بودم همه چیز رو بفروشم تا بدهی ها رو بدهم. چیزی جز لباس هایی که به تن داشتم برام نماند. بعد به عنوان خدمتکار پیش موسیو ”کاشاد“ رفتم. به خاطر می آوریش؟ همان مرد لنگ! آن موقع فقط پانزده سال داشتم. وقتی تو خانه را ترک می کردی، هنوز چهارده سال هم نداشتم…و او مرا از راه به در برد. می دانی که ما دختران دهاتی چقدر ساده و ابله هستیم…
بعد به عنوان پرستار به خانهی یک دفتردار اسناد رسمی رفتم و با او هم قضیه همان بود. مدتی مرا رفیقهی خودش کرد و فقط در همین مدت کوتاه سقفی روی سرم داشتم…در یک خانه ساکن بودم. اما این هم زیاد طول نکشید. او هم بیرونم کرد. سه روز تمام گرسنه و بی غذا ماندم. کسی کمترین کمکی بهم نکرد.کسی من رو نپذیرفت…و اون وقت مث اونای دیگه اینجا اومدم…

همان طور که صحبت می کرد، بی اختیار سیلاب اشک از دیدگانش فرومی ریخت…اشک از چشمانش بر بینی می ریخت و گونه هایش را خیس می کرد و قطره قطره بر دهانش می چکید.

مرد گفت:

–         خدای من! ما چه کردیم!

زن در میان هق هق گریه نجواکنان گفت:

–         فکر  میکردم تو هم مرده ای. از بس بدبخت بودم…چه کار دیگری میشد بکنم؟

مرد هم چنان به نجوا پرسید:

–         چه طور منو نشناختی؟

–         نمیدونم. نمیدونم. آخ! تقصیر من نبود.

و هم چنان گریه اش را به تلخی ادامه داد.

مرد گفت:

–         من نمی توانستم بشناسمت. وقتی خانه را ترک می کردم، جور دیگری بودی. اما تو باید منو می شناختی.

زن با ناامیدی مطلق دست هایش را فروانداخت…مصیبت نفسش را بریده بود.

–         آه خدای من! خیلی از این مردها می بینم…همهشون برام یکسان و به یه شکلاند…همه شون در نظرم یه جورند.

قلب مرد به نحوی دردمندانه منقبض گشته بود. می خواست به صدای بلند، به رقت بسیار و بسان بچهای کتکخورده بگرید و زوزه بکشد. بلند شد و بازوهای زن را گرفت و سپس سر او را در پنجه های پرقدرت خود فشرد و با دقت در صورتش خیره شد و آهسته آهسته در او، آن دخترک کوچک لاغراندام را، آن دوشیزه ی آسوده خاطر و شادمانی را که هنگام سفر در خانه نهاده بود و ترک کرده بود، بازشناخت.

مرد با شگفتی فریاد زد:

–         آری…تو ”فرانسواز“ خواهر منی.

و ناگهان هق هق گریه، گریهی بیاختیار مردی قوی که همچون سکسکهی مردان مست بود، از گلویش بیرون زد.

سپس سر دختر را رها کرد و آن چنان با مشت بر میز کوفت که تمام گیلاس ها را واژگون نمود و تکه تکه کرد. و هم چنان وحشیانه با صدای بلند نعره کشید.

رفقایش وحشت زده به سوی او برگشتند. یکی از آنها گفت:

–         اینقدر خودنمایی و گردنکلفتی نکن.

–         چت شده که اینقدر سر و صدا می کنی؟

سومی در حالی که آستین پیراهن ”سلستین“ را با یک دست می گشود و با دست دیگر دختری خندان، سیه چشم و گلگون چهره را که دامنی ابریشمین، سرخ رنگ و کوتاه به پا داشت در بغل می گرفت، گفت:

–         آه ”داکلوس“، چرا این همه نعره می کشی. بیایید بچه ها…بیایید باز بریم بالا!

”داکلوس“ ناگهان خاموش شد و در حالی که نفسش را نگه می داشت، به رفقایش نگاه کرد. سپس با همان حالت شگفت، ناگهانی و مصمّم که معمولا هنگام شروع یک جنگ آغاز می شود، تلوتلوخوران به سوی ملوانی که دختر را در آغوش گرفته بود رفت و با یورشی محکم و به یک ضربه ی دست، آن دو را از هم جدا کرد.

–         جدا شوید! جدا شوید از هم! آیا نمی بینید که این ها خواهران شما هستند؟ همه شان خواهران شما هستند…هر کدام از این ها خواهر یکی از شماست! نگاه کنید! این خواهر من است فرانسواز!

…ها ها ها…و شروع کرد به هق هق گریستن…گریه ای تلخ، دردناک و رقتانگیز که از فرط بدبختی گویی صدای خنده بود…

سپس تلوتلو خورد. دستش را بلند کرد و با صدایی رعب آمیز به زمین افتاد.

بیدفاع، روی زمین به خود میپیچید و با دستهای خود محکم بر آن میکوبید و طوری خرخر میکرد که گویی از خفگی به حالت مرگ افتاده است.

یکی از رفقایش گفت:

–         باید ببریمش توی رختخواب. وقتی خواستیم بریم بیدارش می کنیم و می بریمش.

و بدینسان تن بیجان او را برداشتند و بالا کشیدند و به اتاق فرانسواز برده، بر تخت او خوابانیدند.

*    *    *

// // ?>


جان همه‌ی هستی منم

اى آرجونا! آخرین سخن مرا دریاب
و معناى کلام نهایى مرا درک کن
دل خود را به من ده و مرا پرستش نما و خدمت کن
به ایمان و عشق دست تولی به من ده
تا آنکه تو سراسر من شوى
من نیز خود را به تو مى‌دهم
مرا یگانه پناهگاه خود ساز
تا من تو را از قید گناهان و لوث خطاهایت آزاد سازم
خوش باش و شادى نما
به آنها که همیشه با من‌اند و از سر مهر مرا مى‌پرستند
من آن مایه از بینش دهم که بدان مرا دریابند
و از روى لطف محض در دلشان مأوا سازم
و تاریکى جهل از جانشان براندازم
و چراغ دانش در دلشان برافروزم

اى آرجونا! جان همه هستى منم
اول و میانه و آخر هر چیز منم

(بهاگاواد گیتا)

// // ?>