بایگانی دسته: گزیده متن



در این شب

در این شب: دیدار

 تصویر یک تولد

 خوابش سبک شد. صدای نفس‌هایش را می‌شنید، گرم و مداوم. نیمه شب بود. به رسم همیشه غلتی و نوازشی و سپس  هر دو آرام به خواب می‌رفتند، اما این بار دستش نوازشگاهی نیافت. چشم‌ها را که از پس شب‌های متمادی به خواب رفته بود به سرعت باز کرد، اما باز هم جای خالی؛ همان جای خالی که این شب‌ها خواب را از چشمانش ربوده بود. از جایش بلند شد و نشست. پاهایش از تخت آویزان شد. هر دو دست را در موهایش فرو برد؛ آیا این کابوس پایانی داشت؟ احساس کرد اگر روزی این کابوس تمام شود، عمر او نیز به پایان خواهد رسید، چون با اتمام این کابوس می‌بایست خلأی بزرگ در درونش پدیدار شود، خلأی به بزرگی نبودن او چرا که آن زمان مطمئن می‌شد که او مرده است پس مرگ خودش نیز فرا می‌رسید.

پیش از این هرگاه در میانه شب بیدار می‌شد تصویر کسی را می‌دید که حتی با چشمان بسته نیز او را فرا می‌خواند. گویی آن لحن آرام و جدی در روز، با تمام وجودش عجین شده بود و شب نیز دعوت خودش را داشت.

فکر کردن به آن معصومیت و جدیت، خسته‌ترش می‌کرد. قرارشان این نبود. یادش افتاد به زمانی که با همان مهربانی همیشگی، دست‌هایش را گرفته بود و در حالی که در چشمانش نگاه می‌کرد، خوابش را تعریف کرده بود، نیمه شب بود.

گفته بود: «نوزاد را به دستت دادم. طفلمان را که در آغوش گرفتی، به راه افتادم. چند باری در میانه راه به عقب برگشتم و نگاهتان کردم. در هر نگاه احساس می‌کردم کودک در آغوشت بزرگتر می‌شود. طناب را که به گردنم انداختند احساس سنگینی نداشتم. نگاهتان کردم»، و دست‌هایش را فشرده بود.

آهی کشید. احساس کرد شاید اگر کودکی از او به یادگار داشت کودک را می‌بویید و این کابوس … اما او کودک را هم با خود برده بود. و حالا، تنهای تنها، چه می‌بایست می‌کرد؟!

دشمن در میان خانه بود. جنگ تمامی نداشت، کابوس تمامی نداشت و تنها دلخوشی‌ات را هم از تو می‌ربودند، به همین راحتی. و این زمانه لعنتی، خیره‌خیره و در سکوت به تو نگاه می‌کند، گویی که این تنها مصیبت توست، و  باید برای آن چاره‌ای بیندیشی.

 مرد شروع کرد به راه رفتن. هستی‌اش را کلافی کرده بود و در این رفت و آمد به دور خود می‌پیچید. چه شب‌هایی که به قصد مبارزه، او را تنها گذاشته بود، اما اینک خودش تنها بود. به ابعاد اتاق نگاه کرد، چقدر اتاق کوچک بود. با خود اندیشید یعنی تمام این سال‌ها اتاق به همین کوچکی بوده است؟ اما نه، وقتی او بود اتاق بزرگ بود به بزرگی تمام هستی‌اش! ولی حالا احساس می‌کرد دیوارهای اتاق هر لحظه تنگ‌تر می‌شوند. احساس خفگی می‌کرد و می‌بایست برای این فشردگی کاری می‌کرد. چشمانش بی‌دلیل به دنبال چیزی به دور اتاق گشت. باید نشانه‌ای از خودش به جای گذاشته باشد. در اتاق وسایل چندانی نبود. چشمانش به سرعت از میز کوچک کنار تخت و لبه پنجره عبور کرد و نگاهش به تصویر روی دیوار افتاد. تصویر درست در مقابل تخت بود. کودک، آرام در آغوش مادر شیر می‌خورد و نگاه مادر با مهربانی او را می‌نگریست. با خود اندیشید چرا از میان همه تصاویر، آن روز این تصویر را در آن مغازه انتخاب کرده بود؟!

اتفاقات آن روز را دقیق به یاد داشت. تمام روز را در کنار یکدیگر بودند، شاد و خوشحال، و جنگ، شاید نبود. نه، بود ولی ضربانش کند شده بود و در پس آن همه زیبایی دیده نمی‌شد. طلوع آفتاب را شانه به شانه یکدیگر در حالی که روی سبزه‌ها بر تپه‌ای نشسته بودند، نگریستند. از مسیر کنار رودخانه عبور کرده و ترانه خوانده بودند و گاهی مسیر را همچون کودکان و یا شاید آهو برگان، یک پا و دو پا پیموده بودند. نسیم نیز تمام این لحظه‌هایشان را با دمیدن روحی دلنشین، پر کرده بود.

و باز اندیشید؛ با وجود این همه زیبایی، هنگام بازگشت از دامنه تپه وقتی به آن مغازه کوچک رسیده بودند، چرا از میان آن همه تصویر، چشمش که به این یکی افتاد جلوی آن ایستاده بود؟

سعی کرد خودش را جای او بگذارد. احساس می‌کرد بعد از گذراندن چنین روزی می‌بایست آن تصویر را انتخاب می‌کرد که دو معشوق دست در گردن یکدیگر همچون دو بال پروانه‌ای کوچک، پیشاپیش صحنه‌ای عظیم از آسمان و کوه، پشت به بینندگان در گوشه‌ای از تصویر دیده می‌شدند. تصویر آنچنان زنده بود که نمی‌شد فهمید نقاش، آن تصویر را برای مخاطبان کشیده یا از چشم آن دو معشوق تصویر کرده است.

وقتی زن ایستاد، مرد با خود فکر کرد که این تصویر چشمانش را پر کرده است اما زمانی که دستش را به سمت تابلوی مریم و فرزند شیرخواره‌اش برد، تعجب کرده بود.

چشمان زن می‌درخشید اما این درخشش با زمانی که روبروی طلوع بوسیده بودش تفاوت داشت. زن با همان درخششی که آن روز برای نخستین بار در چشمانش دیده می‌شد، به او نگریسته بود و گفته بود: «می‌توانیم بخریمش؟ شاید آخر هفته کم بیاوریم ولی می‌توانیم وعده غذای دریاییِ آخر هفته را حذف کنیم. حالم بهتر شده.»

بیمار بود و وضعیت جسمی مناسبی نداشت و این وعده غذای خاص آخر هفته برایش لازم بود. اما با این وجود نمی‌شد از خواستی که چنان شوری در او ایجاد کرده بود به راحتی گذشت.

تصویر را خریده بودند و اکنون درست روبروی او به دیوار چسبیده بود. به تصویر خیره مانده بود. نگاه مریم، فرو افتاده بر کودک، شاید درست همان درخششی را داشت که چشمان معشوق در آن روز. و کودک آرام شیر می‌خورد.

از آن روز درخشش چشمانش متفاوت شده بود. گاهی ابدی می‌نمود و آنقدر نگاهش عمیق و بی‌انتها می‌شد که مرد احساس می‌کرد این چشم‌ها او را با خود به جایی می‌کشاند، جایی که هنوز نمی شناختش.

جسمش هر روز تحلیل می‌رفت اما حرکاتش چابک و نرم‌تر می‌شد. به پرنده‌ای کوچک می‌مانست که روی ابرها راه می‌رود. زمان راه رفتن نمی‌شد حرکاتش را تشخیص داد، در عین چابکی به پری می‌ماند که نسیمی آن را به این سو و آن سو می برَد.

مرد هر شب تا زمانی که در خانه بود با چشمان مراقبش، حرکات زن را دنبال می‌کرد. زمانی که کارهای روزانه تمام می‌شد، زن همچون پرنده‌ای که شاخه‌های خشکیده را از همه جا جمع می‌کند تا با آن خانه بسازد و بارها به سمت آشیانه پرواز می‌کند، از این سو به می‌رفت و همه چیز را سر جایش قرار می‌داد و پس از بارها رفت و آمد درست در همان اتاق کوچک، در لانه‌اش فرود می‌آمد.

شب‌هایی که مرد خانه نبود، پرواز زن را بی‌حضور او در آسمان خانه شان، در آسمان شهر احساس می‌کرد و زمانی که پلک‌هایش خسته می‌شد، او نیز آرام فرود می‌آمد.

همان‌طور که در خیال پرواز می‌کرد و به تصویر می‌نگریست احساس کرد خط نوشته‌ای پایین آن اضافه شده که پیش از این وجود نداشت. با اشتیاق به سمت تصویر خیز برداشت. دست خط او بود؛ نامه معشوق، آنچه در پی‌ا‌ش بود. زیر تصویر نوشته شده بود:

و چون آن زن گفت: «پروردگارا! آنچه در شکم خود دارم، نذر تو کردم تا آزاد شده از دنیا و پرستش‌گر تو باشد …»

پس پروردگارش مریم را با حسن قبول پذیرا شد و او را نیکو بار آورد.

پس مریم بر او آبستن شد و با او به مکانی دور افتاده پناه جست تا درد زایمان او را به سوی تنه خرمایی کشانید …

پس از زیر پای او ندا داد که غم مخور، پروردگارت از زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است. و بخور و بنوش و دیده روشن‌دار و به هر آنکه دیدی بگو: «من برای رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با انسانی سخن نخواهم گفت.» …

و به طفل اشاره کرد. کودک گفت: «منم بنده خدا …»

احساس کرد چیزی در اتاق جریان دارد که پیش از این هرگز آن را نمی‌فهمید. چیزی که شاید پیش از این شب‌های تنهایی معشوق را پر کرده بود. صورتش خیس شده بود. چقدر آرام بود و او به بودنش چه اندازه مشتاق …

کودک هنوز آرام شیر می‌خورد. حس کرد چه اندازه به حضور این کودک محتاج است؛ کودکی پرهیز داده شده از غیر، طفلی مالِ او، طفلی که بی‌گناهیشان را فریاد می‌کرد. فضای سینه‌اش تنگ شده بود و گنجایش قلبش را نداشت. دلش می‌خواست پنجره را باز کند و بر فضای سرد و خفته در ترس و اندوه شهر فریاد بزند و طفل را به یادشان بیاورد. طفلی که برای بالیدنش مبارزه با سیاهی را آغاز کرده بودند اما حالا سیاهی مانده بود و طفل … .

غم راه گلویش را بست. هجوم این افکار رمقش را گرفت. باد خنک بیرون پنجره، حالا تنها بر صورتش زخم می زد. . خودش را روی تخت رها کرد. کاش می‌شد این نفَس آکنده از درد، دیگر از سینه‌اش بیرون نیاید. پلک‌هایش از حرارت تب می‌سوخت. قطره اشکی از میان چشمان بسته‌اش بر گونه‌ها غلتید. احساس کرد معشوق پلک‌های بسته‌اش را می‌بوسد. آرام چشمانش را باز کرد، کودک هنوز شیر می‌خورد.

اتاق دیگر کوچک نبود. نیرویی عظیم آن را از کل این سرزمین خاموش جدا می‌کرد. چند لحظه پس از عبور هجوم تب، روی تخت نیم خیز شد. صورت و تمام تنش خیس بود. احساس کودکی را داشت که پس از مدت زمانی تنبیه و دوری از مادر، از پس آن همه گریه و بی‌تابی، اکنون چنان آرام شده که لبخند می‌زند.

از پس نیروی بازیافته این بار با اشتیاقی بیشتر به گوشه گوشه اتاق نگاه کرد. گویی تمام وجودش چشم شده بود تا قطره آب حیات بخشی را بیابد. گم گشته‌اش پیدا شد. دفترچه کوچکی روی میز کنار تخت بود. دستان بی‌رمقش را روی میز سُر داد و انگشتان یخ زده‌اش چون به دفترچه رسید جان گرفت. گرمای حضور معشوق در آن جریان پیدا کرد و به قلبش رسید. دفترچه را برداشت. حس کودکی را داشت که از ویرانی کاشانه، جان سالم به در برده و اکنون تنها یادگار مادر مرده‌اش را به سینه می‌چسباند و اشک می‌ریزد. احساس می‌کرد عزیزترین و مقدس‌ترین شیء جهان را در میان قلب و دستانش گرفته است. دلش نمی‌آمد دفترچه را باز کند. باید برای گشودنش مناسکی را می‌پیمود.

این عزیزترین شیء جلد قهوه‌ای پوسیده‌ای داشت و برگه‌هایی که با نگاه کردن از کنار دفترچه، چروکیده و چین خورده به نظر می‌رسید. برگه‌هایی خیس خورده احتمالا از اشک، و اکنون در این شب بر این چین خوردگی‌ها افزوده می‌شد.

دفترچه را محکم به سینه چسباند و سپس بوسید. با انگشتانش به آرامی آن را لمس کرد، چونان انگشتی که سحرگاهان بر گونه معشوق گذر می‌کند تا او را بیدار کند. دفتر چه را از میانه گشود. در ابتدای صفحه پیش رو اینگونه نوشته شده بود:

آنگاه که به آن زن گفتیم: «کودکت را شیر ده و به آب انداز و مترس و غم مخور که ما او را به تو بازخواهیم گرداند.»

نوری از پنجره به صورتش افتاد، گویی کسی صدایش زده باشد. همانطور که روی تخت دراز کشیده بود رویش را به سمت پنجره گرداند. دستش را به سمت  پنجره به حالت دعا بالا گرفت به گونه‌ای که گویی ماه در گودی دستش نشسته باشد. همانطور که به ماه نگاه می‌کرد به "او" خیره شده بود و گویی از نگاه او همه این شب را می‌دید؛ تصویر دو معشوق که با هم رو به هستی ایستاده و به عظمت آن می‌نگریستند، تصویری که با درخشش چشمان مادر و رؤیای چشمان به خواب رفته کودک، یکی شده بود. تصویری که آن روز نفهمیده بود اما در این شب شاید کم‌کم داشت می‌فهمید.

شب در حال عبور بود. احساس می‌کرد رمق از دست رفته‌اش باز می‌گردد. شوری در وجودش جوانه زده بود که قلبش را گرم کرد و در دست و پایش به امید تبدیل می‌شد. احساس کرد معنای مبارزه را تازه فهمیده و برای طلوع فردا لبریز از اشتیاقی وصف ناپذیر است.

همانطور که دستش به سمت آسمان بود احساس کرد ماه در حال حرکت در آسمان، کم‌کم از نوک انگشتانش عبور می‌کند. تنها نسیمی لازم بود تا ماه را از سرانگشتانش در آسمان رها کند. عشق تمام آن سال‌های معشوق را تازه می‌فهمید. چیزی که مال او بود و نبود، در آسمان آرام رها می‌شد.


در این شب: ملاقات

بادی سرد از میان بوته‌ها زوزه می‌کشید و نزدیک می‌شد؛ گویی صفیر گلوله‌ای که به انسان نزدیک می‌شود و  با تمام وجود می‌توان احساس کرد که کجا را نشانه گرفته، ولی چنان نزدیک است که تنها می‌توان به انتظار رسیدنش نشست.

تاریکی همه جا را فراگرفته بود. اصلا نمی‌دانست چه مدت در آنجا و با  آن حال روی زمین افتاده است. تنها حس می‌کرد رطوبتی سرد همه بدنش را دربر گرفته؛ رطوبتی که با وجود کرختیِ بدنش، دیگر حتی نمی‌دانست به خاطر زمین گِل آلود است یا خونی که از بدنش رفته. برایش چندان تفاوت نداشت، چرا که سنگینی چیزی را بر بدنش حس می‌کرد که در واقع زیر آن مدفون شده بود. حالا که نمی‌توانست تکان بخورد چه تفاوتی داشت که بفهمد کجای بدنش زخمی شده و چه مقدار خون از بدنش رفته است.

همه جا تاریک بود. شب، همچون بختکی بر روی او افتاده بود و کم‌کم احساس می‌کرد که فشار حضور این بختک، نفس کشیدنش را متوقف خواهد کرد. از وقتی چشم بازکرده بود سیاهی بود و سیاهی. شاید چند ساعت یا چند روز همانجا افتاده بود اما از بوی بدی که به مشام می‌رسید می‌شد حدس زد سنگینی وزنی که بر او افتاده، جنازه هم‌رزمی است که طی چندین روز متعفن شده است.

دهانش خشک و نفسش بویناک شده بود. گلویش از التهاب می‌سوخت و بقیه اعضای بدنش را دیگر حتی حس نمی‌کرد. خواست تکانی به خود بدهد اما نتوانست. به رو، بر زمین افتاده بود و صورتش بر روی گل و لای قرار داشت. شاید اگر رویش به آسمان بود اوضاع کمی بهتر می‌شد. آسمان، همیشه برایش پر از خاطره بود از کودکی تا همین … شاید چند شب پیش که درست نمی‌دانست چند شب از آن زمان گذشته است. زیر همین آسمان نامه نوشته بود. زیر همین آسمان احساس کرده بود ماهی که او را نگاه می‌کند به معشوق نیز نظاره کرده است، و درست زیر همین آسمان حس کرده بود چقدر به یکدیگر نزدیکند و زمین که چه خوش خیال فکر می‌کند با فاصله‌های زمینی می‌تواند نزدیک شدگان آسمان را از یکدیگر دور کند.

آسمان را نمی‌دید اما یادش به آن روز افتاد. گوشه اتاق نشسته بود و چیزی، شاید شرم، شاید حضور دیگران یا شاید … نگذاشته بود که روبروی او بنشیند. دوستش داشت، از دیدنش سیر نمی‌شد، اما در این فضا مجال تماشا نداشت. دلش تنگ شده بود، لَک زده بود برای یک لحظه به تماشا نشستنش، ولی نمی‌شد. لبخندی زد، یادش به پسر بچه‌هایی افتاد که برای دیدن غیر مستقیم کسی، آینه را به گونه‌ای در دست می‌گیرند که عکس او در آینه نقش ببندد.

عاقبت، کاری را که می‌بایست انجام می داد به سرانجام رسانید. معشوق بیرون اتاق نشسته بود و سخن می‌گفت، اما نه، ترانه می‌خواند. کودکی که در چند قدمی در نشسته بود به معشوق او نگاه می‌کرد، کودکانه و صمیمی. از گوشه اتاق، چشمش را به چشم کودک دوخت. معشوق به تمامی در چشم کودک نشسته بود. تمام وجودش تماشا شد، مهمانی مهیا بود.

چشمانش را که بسته بود، بار دیگر باز کرد. درست در چند قدمی صورتش که تا نیمه بر خاک بود، چشمانی می‌درخشید. چشم‌ها از آنِ دوستی بود که معشوق او را دیده بود. چشمان دوستی که حالا باز مانده بود رو به افق، و نور درخشنده‌ترین ستاره آسمان در آن می‌درخشید؛ برقی به درخشش چشمان معشوق.

نگاهشان کرد. گویی زنده بودند و تا انتهای عالم، هستی در آنها موج می‌زد. آسمان به تمامی در چشمانش نشسته بود. همانگونه که آن روز معشوق را در نگاه کودک دیده بود،  به چشمان دوستش خیره شد. لبخندی زد. قطره اشکی از گوشه چشمان معشوق بر گونه‌اش غلتید.

آسمان می‌نگریست.

 

// // ?>


در باب تن‌فروشی‌(۱): داستان فرانسواز؛ نوشته‌ی لئو تولستوی

در سومین روز ماه مه سال هزار و هشتصد و هشتاد و دو، کشتی سه بادبانه ی ”نوتردام دووان“ ساحل“هاور“ را به قصد دریای ”چین“ ترک گفت.

این کشتی، به خاطر حوادث متعدد و مسیر طولانی سفر، خرابیها، تعمیرات و هوای ناآرامی که ماهها ادامه داشت و حرکتش را عملا ناممکن میکرد و همچنین به خاطر طوفانهایی که آن را از مسیرش دور مینمود، پس از چهار سال به فرانسه رسید.

عاقبت در سال ۱۸۸۶ با محمولهی کمپوت ”امریکایی“ به ”مارسی“ رسید.

یک یدککش، کشتی را به دنبال خود میکشید و در حالی که بدون سر و صدا و بخارکنان میرفت، آن را به سمت خط ساحلی، آنجا که کشتی های دیگر لنگر افکنده بودند پیش میبرد. دریا آرام بود و تنها موج مختصری بر پیشانی ساحل، چین میافکند.

بدین سان کشتی، در بندر، در میان کشتیهای کشورهای مختلف قرار گرفت.

به محض آن که ناخدا وظایف اداری گمرک و مراسم رسمی بندر را به اتمام رساند، به تعداد زیادی از ملوانان اجازه داد، که شب را به ساحل بروند.

شب تابستانی گرمی بود. خیابانهای مارسی روشن بود و در فضا بوی مطبوع غذا و نجوای شیرین مکالمات و صدای عبور و مرور وسائط نقلیه که با صداهای شادی آمیز آمیخته میشد، به گوش میرسید.

چهار ماه تمام بود که پای ملوانان نوتردام دووان به ساحل نرسیده بود. اینک که پیاده میشدند، با ترس و لرز و جفتجفت، بسان بیگانگانی که به شهری ناآشنا قدم میگذارند، پیش میرفتند.

آنان خیابانهای اطراف بندر را مانند سگهایی که در جستوجوی لقمهای غذا بو میکشند، پرسهزنان میگشتند و میکاویدند… چهار ماه میشد که رنگ زن را ندیده بودند.

پیشاپیششان «سلستین داکلوس»، جوانی قویبنیه و چابک که همیشه وظیفه رهبری ملوانان را به عهده داشت، راه میرفت. سلستین میدانست چگونه مناسبترین مکانها را انتخاب کند و نیز در مواقع ضروری گروهش را از درگیری و تصادم و آشوب نجات بخشد.

ملوانان مدتی را در خیابانهایی که به چالههای گندابرو میمانست و آکنده از انواع بوهای نامطبوع و آزاردهنده بود، به پرسهزدن پرداختند. بوی زیرزمینهای نمور و اتاقکهای کهنه و کثیف و زیرشیروانیهای کپکزده به گونهای تحملناپذیر در فضا پخش بود.

عاقبت سلستین به یک خیابان باریک فرعی، جایی که چراغهای بزرگ بر سردر خانههایش میدرخشید، پیچید… و دیگران در حالی که میخندیدند و آواز میخواندند و شوخی میکردند، او را دنبال کردند.

ملوانان از میان گل و شن متعفن که از حیاط خانه ها سرازیر می شد گذشتند. سرانجام ”داکلوس“ در برابر خانه ای که آبرومندتر از خانه های دیگر بود ایستاد و رفقایش را به داخل هدایت کرد.

*     *     *

ملوانان در تالار اصلی خانه نشسته بودند. هر کدام از آنان زنی را برای مصاحبت خود در طول شب انتخاب کرده بود و میبایست تمام شب را در کنار همان زن  میماند. رسم آن محل چنین بود.
سه میز را کنار هم کشیدند و شروع به باده گساری کردند. سپس برخاستند و با دختران به طبقه ی بالا رفتند. پس از مدتی از آنجا پایین آمدند و باز شروع به خوردن و میگساری کردند و یک بار دیگر بالا رفتند. بساط باده پیمایی هم چنان ادامه داشت. تمام مزد ششماههشان در این چهار ساعت عیاشی خرج می شد. ساعت یازده شب دیگر همه شان سیاه و مست و پاک پاتیل بودند.

آن وقت با چشمان از حدقه درآمده و خونبار شروع کردند به عربده کشیدن و فریاد کردن جملات بی سر و ته و اراجیف نامربوطی که خودشان نیز نمی دانستند چه مفهومی دارد. دیوانه وار آواز خواندند و فریاد زدند و با مشت های سنگین شان بر میزها ضرب گرفتند و باز در حلقوم های سیری ناپذیرشان شراب ریختند.

”سلستین داکلوس“ نیز در میان دوستانش بود و با او زنی بلندبالا و زیبا، که گونه هایی ارغوانی رنگ داشت نشسته بود. او نیز چون دیگران نوشیده بود اما هنوز کاملا سیاه مست نبود. کم و بیش اندیشه هایی پیوسته اما ناهماهنگ در ذهنش شکل میگرفت و حالتی بههمریخته و عجیب پیدا میکرد…با حالتی پرمهر کوشید چیزی خوشایند بخاطر آورد و به دختر مصاحب خود بگوید. اما اندیشه هایی که به ذهنش می آمد سرابآسا محو می شد و او نمی توانست آنها را نگه دارد و بیان شان کند. می خندید و پیوسته می گفت: آری، آری…که این طور، پس این طور… .

سرانجام بی اراده گفت: خیلی وقته که اینجا زندگی می کنی؟

زن پاسخ داد: شش ماه.

و مرد آن چنان که گویی سخنش را تایید می کند پرسید:

–         اینجا راحت هستی؟

زن لحظه ای اندیشید:

–         بهش عادت کرده ام. در هر حال آدم باید یه جوری زندگی کنه.

جوان به علامت تصدیق و آن چنان که گویی ستایشش نیز می کند سر تکان داد و پرسید:

–         همین جاها به دنیا آمده ای؟

زن به علامت نفی سر تکان داد. مرد ادامه داد:

–         پس از جای خیلی دوری می آیی؟

زن لحظه ای درنگ کرد…آن چنان که گویی خاطره ای محوگشته را بیاد می آورد و بعد گفت:

–         من از مردم ”پرپیگنان“ هستم.

مرد گفت:
-آری…آری.

و دیگر از سوال کردن دست برداشت. اما زن به نوبه ی خود پرسید:

–         اما تو چی؟ ملوانی؟

–         آره، ما دریانوردیم.

–         سفرهای خیلی دور و درازی کرده ای؟

–         خیلی دراز. همه جور جاهایی را دیده ایم.

–         دور دنیا را گشته ای؟

–         آره، و نه یک بار هم، بلکه میشه گفت تقریبا دو بار.

زن لحظه ای درنگ کرد. گویی چیزی بخاطر می آورد، گفت:

–         به نظرم خیلی کشتی روی آب دیده باشی.

–         آره، خیلی، خیلی.

–         آیا هرگز به کشتی ”نوتردام دووان“ برخورد کرده ای؟ آیا کشتی ای به این نام وجود دارد؟

مرد از این که زن نام کشتی او را می برد، به شگفتی افتاد. اندیشید که کمی شوخی کند و سر بسر زن بگذارد. با رخوت گفت:

–         البته که دیده ام. همین هفته ی پیش بود که دیدمش.

رنگ از روی زن پرید.

–         راست میگی؟ جدی؟ دیدیش؟

–         آره، راست میگم، دیدم. حقیقت مطلق.

–         بهم دروغ نمی گی؟

–         خدا ازم نگذره اگه دروغ بگم و قسم می خورم که دارم بهت راست میگم.

زن پرسید:

–         آیا روی عرشه ی کشتی مردی به نام ”سلستین داکلوس“ ندیدی؟

مرد با لحنی شگفت زده و وحشتناک تکرار کرد:

–         گفتی ”سلستین داکلوس“؟

…بناگاه قلبش از حرکت بازماند…چگونه بود که این زن بیگانه نام او را بر زبان میراند؟

پرسید:

–         چطور مگه؟ مگه تو اونو می شناسی؟

و به وضوح روشن بود که زن نیز ترسیده است.

–         نه، نمی شناسمش. اما زنی اینجا هست که می شناسدش.

–         چه؟ زنی؟ اینجا؟ توی این خانه؟

–         نه، اینجا نه، نزدیک اینجا.

–         بگو کجا؟

–         آه، نه، خیلی دور از اینجا.

–         کیست؟ کیست؟

–         اوه! فقط یک زن است مثل من!

–         با اون چیکار داره؟

–         من از کجا بدونم؟ شاید جفت شان مال یه ولایت باشن.

مرد گفت:

–         دلم میخواد این زن رو ببینم.

–         چرا؟ چیزی داری که بهش بگی؟

–         آره، میخوام بهش بگم.

–         چی بهش بگی؟

–          که من ”سلستین داکلوس“ رو دیده ام.

–          پس تو ”سلستین داکلوس“ رو دیده ای. آیا زنده و سرحاله؟

–         آره، کاملا خوبه. اما این مسائل چه ربطی به تو داره؟ چه چیز جالب توجهی برای تو داره؟

زن ساکت شد و بار دیگر اندیشه های گسیخته اش را جمع و جور کرد. سپس با لحنی ملایم گفت:

–         به من بگو کدام بندر مقصد ”نوتردام دووان“ است؟

–          کدام بندر؟ معلومه…“مارسی“.

زن فریاد زد: این که میگی راسته؟؟

–          آره،کاملا درسته.

–         و تو ”داکلوس“ را می شناسی؟

–         همین حالا بهت گفتم که می شناسمش.

زن لحظه ای اندیشید و به نرمی زیر لب گفت:

–         آره، آره. خوبه.

–         تو ازش چه می خواهی؟

–         اگه دیدیش بگو…نه بهتره که…نه…نه…

–         چی باید بهش بگم؟

–         فراموشش کن. مهم نیست.

مرد هم چنان او را می نگریست و پیوسته عصبیتر میگشت.

پرسید:

–         تو خودت او را می شناسی.

–         نه، من خودم نمی شناسمش.

–         پس چرا این قدر برات مهمه؟

زن پاسخی نداد. برخاست و به سوی پیشخوان که پشت آن زن صاحبخانه نشسته بود رفت و یک لیموترش را برداشته دو نیم کرد و فشرد و عصاره اش را در لیوانی ریخته با آب مخلوط کرد و به ”سلستین“ داد.

–         بیا این را بنوش.

و مثل دفعه ی پیش روی دو زانوی خود نشست.

مرد گیلاس را از او گرفت. پرسید:

–         این برای چیه؟

–         برای اینه که ذهنت رو روشن کنه. بعدش میخوام یه چیزی رو بهت بگم. بنوش.

مرد افشره ی لیمو را نوشید و با پشت دست لبهایش را پاک کرد.

–         بسیار خوب، حالا بهم بگو، سراپا گوشم.

زن گفت: ولی تو نباید بذاری ”سلستین“ بفهمه که من رو دیده ای و هم چنین نباید بگی این داستان رو از چه کسی شنیده ای.

–         بسیار خوب، نمی گم.

–         قسم بخور.

مرد سوگند خورد.

زن گفت:

–         خدا در نگه داشتن قسم کمکت کنه.

–         خدا کمکم کنه.

–         بسیار خوب، بهش بگو که پدر و مادر و برادرش همه مرده اند. بگو در شهرشان یه بیماری مسری شایع شد و همه شون رو طی یک ماه کشت.

”داکلوس“ حس کرد که خون در قلبش از حرکت بازایستاد؛ نمی دانست که چه بگوید.

بلافاصله پرسید:

–         آیا مطمئنی که این طور شده؟

–         آره، کاملا مطمئن.

–         کی این رو به تو گفت؟

زن دست هایش را بر شانه ی او گذاشت و مستقیما در چشمانش نگاه کرد.

–         قسم بخور که به کسی نخواهی گفت و هم چنین نمی گذاری کسی بفهمه.

مرد قسم خورد.

–         من خواهرش هستم.

مرد فریاد زد:

–         فرانسواز؟

زن به دقت به صورتش نگاه کرد و به آرامی لب هایش جنبید و به دردمندی این کلمات از میان لب هایش فروریخت.

–         پس تو ”سلستین“ هستی؟

هیچ کدام شان تکانی نخوردند و هر دو در حالی که وحشت زده به چشمان یکدیگر نگاه می کردند، بی حرکت ماندند…

پیرامون شان دیگران، سیاه مست و پرخاشگر، فریاد میزدند، عربده میکشیدند و صدای جرنگ جرنگ گیلاسها و صدای دستزدن هایشان و صدای ناله و نفیرِ زنان که آواز میخواندند و جیغ می کشیدند، یک دم خاموش نمیگشت.

    مرد آهسته، آن سان که صدا به زحمت به گوش زن می رسید گفت:

–         چه طوری این اتفاق افتاد؟

و ناگهان چشمانش پر از اشک شد…زن می لرزید:

–         آنها مردند. هر سه تاشان را در یک ماه از دست دادم. چه می توانستم بکنم؟! چه کار از دستم بر می آمد؟! تنها ماندم. مخارج دکتر، دارو و مخارج سه تا تشییع جنازه و کفن و دفن…مجبور بودم همه چیز رو بفروشم تا بدهی ها رو بدهم. چیزی جز لباس هایی که به تن داشتم برام نماند. بعد به عنوان خدمتکار پیش موسیو ”کاشاد“ رفتم. به خاطر می آوریش؟ همان مرد لنگ! آن موقع فقط پانزده سال داشتم. وقتی تو خانه را ترک می کردی، هنوز چهارده سال هم نداشتم…و او مرا از راه به در برد. می دانی که ما دختران دهاتی چقدر ساده و ابله هستیم…
بعد به عنوان پرستار به خانهی یک دفتردار اسناد رسمی رفتم و با او هم قضیه همان بود. مدتی مرا رفیقهی خودش کرد و فقط در همین مدت کوتاه سقفی روی سرم داشتم…در یک خانه ساکن بودم. اما این هم زیاد طول نکشید. او هم بیرونم کرد. سه روز تمام گرسنه و بی غذا ماندم. کسی کمترین کمکی بهم نکرد.کسی من رو نپذیرفت…و اون وقت مث اونای دیگه اینجا اومدم…

همان طور که صحبت می کرد، بی اختیار سیلاب اشک از دیدگانش فرومی ریخت…اشک از چشمانش بر بینی می ریخت و گونه هایش را خیس می کرد و قطره قطره بر دهانش می چکید.

مرد گفت:

–         خدای من! ما چه کردیم!

زن در میان هق هق گریه نجواکنان گفت:

–         فکر  میکردم تو هم مرده ای. از بس بدبخت بودم…چه کار دیگری میشد بکنم؟

مرد هم چنان به نجوا پرسید:

–         چه طور منو نشناختی؟

–         نمیدونم. نمیدونم. آخ! تقصیر من نبود.

و هم چنان گریه اش را به تلخی ادامه داد.

مرد گفت:

–         من نمی توانستم بشناسمت. وقتی خانه را ترک می کردم، جور دیگری بودی. اما تو باید منو می شناختی.

زن با ناامیدی مطلق دست هایش را فروانداخت…مصیبت نفسش را بریده بود.

–         آه خدای من! خیلی از این مردها می بینم…همهشون برام یکسان و به یه شکلاند…همه شون در نظرم یه جورند.

قلب مرد به نحوی دردمندانه منقبض گشته بود. می خواست به صدای بلند، به رقت بسیار و بسان بچهای کتکخورده بگرید و زوزه بکشد. بلند شد و بازوهای زن را گرفت و سپس سر او را در پنجه های پرقدرت خود فشرد و با دقت در صورتش خیره شد و آهسته آهسته در او، آن دخترک کوچک لاغراندام را، آن دوشیزه ی آسوده خاطر و شادمانی را که هنگام سفر در خانه نهاده بود و ترک کرده بود، بازشناخت.

مرد با شگفتی فریاد زد:

–         آری…تو ”فرانسواز“ خواهر منی.

و ناگهان هق هق گریه، گریهی بیاختیار مردی قوی که همچون سکسکهی مردان مست بود، از گلویش بیرون زد.

سپس سر دختر را رها کرد و آن چنان با مشت بر میز کوفت که تمام گیلاس ها را واژگون نمود و تکه تکه کرد. و هم چنان وحشیانه با صدای بلند نعره کشید.

رفقایش وحشت زده به سوی او برگشتند. یکی از آنها گفت:

–         اینقدر خودنمایی و گردنکلفتی نکن.

–         چت شده که اینقدر سر و صدا می کنی؟

سومی در حالی که آستین پیراهن ”سلستین“ را با یک دست می گشود و با دست دیگر دختری خندان، سیه چشم و گلگون چهره را که دامنی ابریشمین، سرخ رنگ و کوتاه به پا داشت در بغل می گرفت، گفت:

–         آه ”داکلوس“، چرا این همه نعره می کشی. بیایید بچه ها…بیایید باز بریم بالا!

”داکلوس“ ناگهان خاموش شد و در حالی که نفسش را نگه می داشت، به رفقایش نگاه کرد. سپس با همان حالت شگفت، ناگهانی و مصمّم که معمولا هنگام شروع یک جنگ آغاز می شود، تلوتلوخوران به سوی ملوانی که دختر را در آغوش گرفته بود رفت و با یورشی محکم و به یک ضربه ی دست، آن دو را از هم جدا کرد.

–         جدا شوید! جدا شوید از هم! آیا نمی بینید که این ها خواهران شما هستند؟ همه شان خواهران شما هستند…هر کدام از این ها خواهر یکی از شماست! نگاه کنید! این خواهر من است فرانسواز!

…ها ها ها…و شروع کرد به هق هق گریستن…گریه ای تلخ، دردناک و رقتانگیز که از فرط بدبختی گویی صدای خنده بود…

سپس تلوتلو خورد. دستش را بلند کرد و با صدایی رعب آمیز به زمین افتاد.

بیدفاع، روی زمین به خود میپیچید و با دستهای خود محکم بر آن میکوبید و طوری خرخر میکرد که گویی از خفگی به حالت مرگ افتاده است.

یکی از رفقایش گفت:

–         باید ببریمش توی رختخواب. وقتی خواستیم بریم بیدارش می کنیم و می بریمش.

و بدینسان تن بیجان او را برداشتند و بالا کشیدند و به اتاق فرانسواز برده، بر تخت او خوابانیدند.

*    *    *

// // ?>


جان همه‌ی هستی منم

اى آرجونا! آخرین سخن مرا دریاب
و معناى کلام نهایى مرا درک کن
دل خود را به من ده و مرا پرستش نما و خدمت کن
به ایمان و عشق دست تولی به من ده
تا آنکه تو سراسر من شوى
من نیز خود را به تو مى‌دهم
مرا یگانه پناهگاه خود ساز
تا من تو را از قید گناهان و لوث خطاهایت آزاد سازم
خوش باش و شادى نما
به آنها که همیشه با من‌اند و از سر مهر مرا مى‌پرستند
من آن مایه از بینش دهم که بدان مرا دریابند
و از روى لطف محض در دلشان مأوا سازم
و تاریکى جهل از جانشان براندازم
و چراغ دانش در دلشان برافروزم

اى آرجونا! جان همه هستى منم
اول و میانه و آخر هر چیز منم

(بهاگاواد گیتا)

// // ?>


به کار جهان نپردازم

به کار جهان نپردازم،
خجستگی از آن همه.

*
*

دل بستن از کف نهادن است،
چنین نیست فرزانه.
دست بدارد، تباه نگردد.
دل نبندد، به کف آرد.

*
*

بسا ناکام در آستانه ی فتح،
آغاز و انجام را یگانه بین،
ناکام کی شوی؟

*
*

دریا چرا فرمانروای صد رود است؟
به پایشان جاری‌ست.

*
*
مردم گرسنه اند،
حاکمان خراج و باج می بندند، پس گرسنه اند.

مردم آشوبگرند،
حاکمان بند می بندند، پس آشوبگرند.

مردم مرگ را به بازی گیرند،
آزمندند، پس مرگ را به بازی گیرند.

آرام گیر، زیستن در توست.

(دائو د جینگ، ترجمه هرمز ریاحی و بهزاد برکت)

// // ?>


وارستگی

(قطعه‌ای از بهاگاواد گیتا)

 

اندیشه درباره اشیاء موجب تعلق خاطر شود
و از تعلق آرزو زاید
و از آرزو خشم پدید آید
و خشم مایه تشویش گردد
و تشویش نسیان آرد
و نسیان خرد را تباه گرداند
و تباهی خرد موجب هلاک باشد

 

ولی آنکه زمام نفس بدست خویش دارد با حواسی که فرمانبردار اویند
آزاد از قید حب و بغض در میان اشیاء می گردد
چنین کسی بسر منزل مقصود رسیده باشد
در این مقام همه غم ها پایان پذیرد
و دل که باین مرحله از سکون رسد عقل استقامت گیرد
و آن را که استقامت نباشد معرفت نباشد

 

و آن را که معرفت نباشد از مراقبه بهره نباشد
و بی مراقبه آرام جان حاصل نیاید
و بی آرام جان سعادت از کجا باشد
و دل که به دنبال حواس سرگردان دستخوش تشویش باشد و خرد را از راه برد
چون باد که کشتی را در آبها گمراه سازد
پس ای قوی دست آن که حواس خود را یکباره از اشیاء بریده باشد
صاحب یقین بود

 

چنین مردی آنگه که بر همه جهانیان شب است بیدار باشد
و آنگاه که جهانیان بیدارند او در خواب باشد
و خواهش دل او را از جای نبرد
چون دریا که از جویبار ها تیرگی نپذیرد

 

مردی که از بند آرزو آزاد است و از خواهش ها رسته
و از "من" و "مال من" گذشته
چنین کسی آرام جان یابد
این است مقام وصول ب حق ای پسر پریتا
کسیکه بدین مقام رسد رنگ فریب از او برخیزید
کسیکه این روش بکار بندد
اگر چه در واپسین دم زندگی باشد
به نیروانای حق فائز گردد

// // ?>


ترک عمل

(قطعه‌ای از بهاگاواد گیتا)
آن کس که در عمل، ترک عمل تواند دید
و در ترک عمل، عمل را، خردمند واقعى است.


ترک کار بر سه گونه است:
ـ عملى که از سر نادانى کرده شود، و عملى که چون ریاضتهاى شاقه مایه آسیب تن گردد.
ـ عملى که به هوس نتیجه یا از سر پندار یا به تکلیف انجام شود.
ـ عملى که انجام آن تکلیف آدمى است و بى شائبه دوستى و دشمنى و بى چشمداشت سود، کرده شود.


(من) کریشنا را از هر گونه عمل و هر گونه تغییر منزه دان.
من رنگ کردار نپذیرم و نگران ثمره کار نیستم.
و آن که مرا چنین شناسد، از بند عمل آزاد است.
سالکان راه نجات، این حقیقت بدانستند و به عمل برخاستند.
تو نیز در پى آنان برو و عمل پیشه کن.
حتى دانایان حیرانند و نمى دانند که (عمل) چیست و (ترک عمل) کدام است.
اینک من تو را گویم که عمل چیست؟ تا به دانستن آن از پلیدیها برهى.
باید دانست که چه کار باید کردن و چه کار نباید کردن و ترک کار چیست.
شناختن (حقیقت عمل) سخت و دشوار است.
آن کس که در عمل، ترک عمل تواند دید
و در ترک عمل, عمل را، خردمند واقعى است.
چنین کسى را (یوگى) توان گفت،
که کار خود کرده و به مرحله نجات رسیده است.


کسى که هوس ثمره کار فرو گذاشته،
و به مقام رضاى مطلق رسیده،
بى نیاز همه چیز،
او اگرچه مدام در کار است، همواره از کار فارغ است،
آن که از رنگ تعلق رسته و از بند نیک و بد جسته و دل در معرفت حق بسته.
هرچه کند از بهر خدا کند، زنجیر کار او گسیخته بود.
او هرچه کند، خدا بود، احسان او خدا بود.
چون در هر کار که کند خدا را بیند, به خدا برسد.
کودکان، نه خردمندان، علم را از عمل جدا مى دانند،
لیکن به حقیقت آن که یکى از این دو را داشته باشد، دیگرى را نیز دارد.

// // ?>


در باب تنبیه و بیداری

۱- نفحه
پیامبر اکرم (ص):
اِنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٌ أَلا فَتَعَرّضُوا لَها
(همانا در طول عمر شما، نسیم های الهی وزیدن می گیرد، پس بیدار باشید و خود را در معرض این نسیم ها قرار دهید.)

۲- تنبیه
در تنبیه و بیداری از خواب غفلت و غنیمت شمردن اوقات و دریافتن نفحات الهی که "ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها" و بوی بردن بدان تا به سبب آن روشنایی آشنایی در درون افتد و الیه اشار قدس سره:
گفت پیغمبر که نفحتهای حق                        اندر این ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را                     در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت                    هرکه را می خواست جان بخشید و رفت
نفحه‌ی دیگر رسید آگاه باش                       تا از این هم وا نمانی خواجه تاش
چون دم رحمن بود کان از یمن                      می رسد سوی محمد بی دهن
دفع کن از مغز و از بینی زکام                    تا که ریح الله آید در مشام
این سخنهایی که از عقل کل است            بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی که آنجا گل نبود                     جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بو قلاووز است و رهبر مر تو را                   می کشد تا خلد و تا کوثر تو را
آن بود بینی که آن بویی برد                      بوی او را جانب رویی برد
هر که بویش نیست بی بینی بود                     بوی ان بویست کو دینی بود

(برگرفته از کتاب "لب لباب مثنوی"، ملاحسین کاشفی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۷۵)

۳- چراغ راهنمایی آبی
(نوشته‌ی جانی روداری)
روزی از روزها چراغ راهنمایی ای که در میلان و در میدان کلیسای جامع شهر قرار دارد، کار عجیبی سر زد. ناگهان تمام چراغهایش آبی شدند و مردم دیگر نمی دانستند چکار کنند.
"عبور کنیم یا نه؟ بمانیم یا برویم؟"
از تمام چشمهای چراغ راهنمایی و در تمام جهات، نور آبی غیر عادی ای پخش می شد. نور چنان آبی بود که آسمان میلان هم هرگز چنان رنگی را به خود ندیده بود. رانندگان ماشینهای سواری فریاد می کشیدند، بوق می زدند، موتورسوارها با اگزوزهایشان سرو صدا راه انداخته بودند. پیاده های پک و پول دارتر فریاد می زدند: "شما می دانید با چه کسی طرف اید؟" خلاصه همه کلافه شده بودند و کسی از چیزی سر در نمی آورد. آنهایی که حال و حوصله ی لودگی داشتند، می گفتند: "حتما افسر راهنمایی چراغ سبز را بالا کشیده تا با آن ویلای کوچولوی سرسبزی در خارج از شهر بسازد."
"حتما با چراغ قرمز ماهی های پارک را رنگ کرده اند."
"می دانید با رنگ زرد چه کار می کنند؟ قاطی روغن زیتون می کنند تا زیاد شود."
تا اینکه ماموری از راه رسید. وسط چهارراه ایستاد تا گره ترافیک را باز کند. مامور دیگری هم دنبال جعبه ی فرمان چراغ راهنمایی می گشت تا اشکالش را برطرف کند. به همین خاطر جریان برق را قطع کرد تا کارش را انجام دهد. چراغ راهنمایی قبل از خاموش شدن پیش خودش فکر کرد:
"من که به آنها علامت دادم راه آسمان باز است و می توانید بروید. بیچاره ها! اگر منظور مرا می فهمیدند، همگی می توانستند پرواز کنند. اما خب، شاید شهامتش را نیافتند."

(برگرفته از کتاب "قصه از این قرار بود …." لائورا والیاسیندی، ترجمه ی اعظم رسولی و مژگان مهرگان، نشر نی، چاپ اول، ۱۳۸۶)

// // ?>


شیخ ما گفت: یک قدم جلوتر

شیخ یک بار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد. بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند. مردم می آمد و می‌نشست. چون شیخ بیرون آمد مقریان قرآن برخواندند و مردم بسیار درآمدند، چنانک هیچ جای نبود. معرف بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزاد که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.» شیخ گفت: «و صلی الله علی محمد و آله اجمعین.» و دست به روی فرو آورد و گفت: «هر چه ما خواستیم گفت، و همه پیغمبران بگفته‌اند، او بگفت که از آنچ هستید یک قدم فراتر آیید.» کلمه‌ای نگفت و از تخت فرو آمد و برین ختم کرد مجلس را.

(اسرارالتوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، محمد بن منور)

چنان عادت کرده ایم که حرف های مفصل بشنویم که دیگر سیر شده ایم از هر آنچه که ما را سیر می کند؛ و البته که حقیقی سیر می‌کند.

وشیخ ما چقدر زیبا نمایان کرده است که ارزش انسان به همین است ، به سمتی برود که ارزش انسانی در آن باشد و این همان یک قدم است.والبته به تعبیری بهتر است بگوییم که این همان درد عیسی است که قدم به سوی اصیل را می طلبد. و ارزش دادن به همین دغدغه است که انسان را به حرکت وادار می کند.

این همان طلب عشق است و بیزاری از سکون و رخوت

// // ?>


داستان زندگی فردریک داگلاس

روایت جذاب و اثرگذار فردریک داگلاس از تجارب شخصی خودش به عنوان برده، در سال ۱۸۴۵ نوشته شده و حقایقی تراژیک درباره اسارت بشر را بازگو می‌کند: اینکه انسان چگونه به بردگی در می‌آید و این برده چگونه به آدمی بدل می‌شود که سرانجام مشاور لینکلن و نماینده دیپلماتیک ایالات متحد در هائیتی و جمهوری دومنیکن می‌شود. او خطیبی چیره دست بود که محبوبیت فراوانی داشت و در حین تلاش برای کسب هویت تازه و دستیابی به آزادی ارزشمندش، افکار و احساسات عمیقش را با دیگران در میان می‌گذاشت و بقیه را در آن شریک می‌کرد.
(فردریک داگلاس صحبت‌هایش را از پشت تریبون آغاز می‌کند، اما در ادامه‌ی حرف‌هایش، بر روی صحنه آزادانه به این سو و آن سو می‌رود و مستقیم و صمیمانه با تماشاگران حرف می‌زند.)

من در توکاهو، در نزدیکی هیلزبرو، در منطقه تالبوت ایالت مریلند به دنیا آمدم. از سن و سالم چیز درستی نمی‌دانم، چون هیچ وقت سند معتبری در این باره پیدا نکردم. احتمالا هفت هشت سالم بود که با شروع دشتسازی سرهنگ لوید در ساحل شرقی مریلند، مرا به شهر بالتیمور فرستادند. با رفتن به بالتیمور، بنای تازه‌ای در زندگی‌ام گذاشته شد و این راهی به سوی سعادت آینده‌ام بود.

بانوی تازه‌ام خانم آولد زنی بود با قلبی بسیار مهربان و احساساتی بسیار پاک. او الفبا را به من آموخت. بعد از یادگرفتن الفبا، کمکم کرد تا کلمات سه- چهار حرفی را هجی کنم. درست در این مرحله از پیشرفتم بود که شوهرش آقای آولد فهمید که اوضاع از چه قرار است و خانم آولد را از آموزش به من منع کرد و به او گوشزد که سواد آموختن به برده هم غیرقانونی است، هم خطرناک. از آن موقع، آقای آولد ناگهان در نظر من نامعقول و بی‌ارزش شد. انگار اصلا نمی‌توانست در حقم خوبی کند، فقط می‌توانست برایم رنج و عذاب درست کند. این اتفاق مرا ناراحت و غصه دار کرد. اتفاقی که ظاهرا کوچک بود، مرا به غصه‌ای عظیم دچار کرد. به جز اطاعت از ارباب نباید هیچ چیز دیگری یاد می‌گرفتم.

تاثیر این حرف‌ها قلبم را تکان داد و عقاید و احساساتی را در من بیدار کرد که از مدتی پیش فرو خفته بود، ولی حالا افکار کاملا تازه‌ای را در ذهنم به حرکت در آورد. رفته رفته دریافتم که غامض‌ترین مشکل چیست: اینکه سفیدپوستان می‌توانند سیاهان را به بردگی بگیرند. در حین تلاش برای یادگیری بدون معلم، آگاهی‌های تازه‌ای به دست آوردم و امید و انگیزه‌ی قاطع پیدا کردم تا به هر انگیزه‌ای که شده، خواندن را یاد بگیرم. هر چیزی که اربابم بیشتر از آن وحشت داشت من بیشتر آرزویش را در سر می‌پروراندم. هر چیزی که او بیشتر به او علاقه مند بود، من بیشتر از آن بیزار می‌شدم. هر چیزی که در نظر او، بلای بزرگی بود و از آن پرهیز می‌کرد، برای من موهبتی بود که آن را همواره می‌جستم. در فراگیری خواندن، همانقدر که اربابم مانعی دشوار محسوب می‌شد بانویم کمک‌های مهربانانه‌ای به من کرد. وقتی بانویم درس دادن به مرا متوقف کرد، خودم در فرصت هایی که می‌یافتم به خواندن روزنامه و کتاب می‌پرداختم. اما به هر صورت، نقشه‌ای که در پیش گرفتم از هر روش دیگری موفق‌تر بود. نقشه‌ام این بود که با همه پسران سفید پوستی که در خیابان به آنها برمی‌خوردم دوست شوم. تا جایی که  می‌توانستم، با پسر بجه‌های بیشتری دوست می‌شدم و آنها را به معلمم تبدیل می‌کردم. با کمک‌های آنان که در جاها و زمان‌های گوناگون نصیبم می‌شد بالاخره موفق شدم خواندن را یاد بگیرم. گه‌گاه با آنها درباره موضوع بردگی صحبت می‌کردم. بهشان می‌گفتم که آرزو داشتم مثل آنان آزاد باشم، چون وقتی بزرگ می‌شوند و از بچگی درمی‌آیند، کاملا آزادند. می‌گفتم: «شما به محض اینکه بیست و یک سالتان شد، آدمهای آزادی هستید ولی من تا آخر عمر برده‌ام یعنی من آن حقی را که به شما آزادی می‌دهد، ندارم؟»

این حرف‌ها آنها را غمگین می‌کرد. آنان پرشورترین همدردی ها را به من ابراز می‌کردند و به من امید می‌دادند که شاید روزی فرجی شود و به آزادی برسیم. فکر اینکه که تا آخر عمرم برده می‌مانم، قلبم را به شدت می‌فشرد و می‌آزرد.  کتابی به اسم خطیب کلمبیایی را گیر آوردم و خواندم؛ کتابی که تقبیح آشکار و جسورانه برده‌داری بود و حقوق طبیعی انسان‌ها را به اثبات می‌رساند. هر چه بیشتر می‌خواندم، از آنهایی که مرا به بردگی گرفته بودند، بیش‌تر منزجر و متنفر می‌شدم. در ذهنم برایشان تجسمی بهتر از این قائل نبودم که آنان گروهی سارق حرفه‌ای موفق‌اند که به آفریقا رفتند؛ ما را از خانه‌هایمان دزدیدند و در سرزمینی بیگانه به بردگی گماشته‌اند. از آنها که شرورترین و خبیث‌ترین افراد بشر بودند بیزار بودم؛ و هر چه بیشتر می‌خواندم و در مسائل تامل می‌کردم، این نفرت بیشتر می‌شد. وقتی اربابم سواد آموختن را برایم قدقن کرد از دست او عصبانی شدم ولی حالا این عصبانیت تبدیل به خشم و نفرت و حشتناکی شده بود که مرا به شدت عذاب می‌داد. گاه در فشار این عذاب، چنان به خود می‌پیچیدم که حس می‌کردم که سواد داشتن بیش از آنکه برایم موهبتی باشد برایم بلا و گرفتاری است. چون همین سواد بود که به من دید تازه‌ای داد و رنج و تنفرم را بیشتر کرد.

چشمانم را به روی دوزخ هراسناکی باز کرد که انگار راه گریزی نداشت. در میان آن همه زجر و مصیبت به برده‌های دیگر، به خاطر حماقتشان حسودی ام می‌شد. اغلب آرزو می‌کردم که به شکل دیو یا هر چیزی در آیم تا از شر فکر کردن خلاص شوم! ولی هیچ راهی برای رهایی از فکرکردن وجود نداشت. صدای شیپور نقره‌ای آزادی در گوش جانم پیچیده بود و تا ابد مرا بیدار کرده بود. آزادی حالا در نظرم پدیدار گشته بود و دیگر از پیش چشمانم دور نمی‌شد. دیگر هیچ چیز را فارغ از آزادی،  نمی‌دیدم. هیچ را فارغ از آزادی نمی‌شنیدم و هیچ چیز را فارغ از آزادی حس نمی‌کردم. آزادی با هر ستاره‌ای چشمک می‌زد. در دل هر آرامشی لبخند می‌زد؛ با هر بادی می‌وزید و با هر طوفانی جاری می‌شد.

گاهی به خلیج چساپیک می‌رفتم – که کشتی‌ها و قایق‌ها را از چهار گوشه دنیا در خود می گرفت. آن کشتی‌های کوچک زیبا که سفیدترین رنگ ممکن را داشتند و در نظر مردمان آزاد خیلی چشمگیر می‌نمودند، به نظر من فقط شبه هایی بودند که مرا از موقعیت فاجعه‌آمیزم خبر می‌کردند و به یادم می‌آوردند که هیچگاه نمی‌توانم با آنها آزادانه به سفر بروم. معمولا با قلبی خروشان، اما ظاهری آرام آنجا می‌ایستادم و چشمان وحشت‌زده‌ام تعداد فراوان قایق های روان به سوی آب‌های اقیانوس را می‌نگریست. آنجا جز خداوند هیچ مخاطبی نداشتم و از این رو، حالات روحی و احساسات درونی‌ام را آزادانه و شاید گستاخانه در کلامم جاری می‌کردم: « شما در صبح هایتان گم شده‌اید و آزادید، من در میان زنجیرهای سفت و محکم؛ من یک برده‌ام! شما شادمانه در جلو نسیم معتدل و ملایم پیش می‌روید و من غمگینانه در برابر شلاق و تازیانه! شما فرشتگان سبکبال آزادی هستیدکه برفراز جهان به پرواز در می‌آیید؛ من در میان بندها و تسمه‌هایی از آهن محبوسم! کاش من هم آزاد بودم! کاش من هم یکی از عرشه‌های مجلل و باشکوه کشتی‌ها بودم و در پناه بادهای شما قرار می‌گرفتم! خداوندا، نجاتم بده! خدایا رهایم کن! بگذلر در اولین فرصتی که پیش می‌آید خود را خلاص کنم! یا همه چیز به پایان می‌رسد و یا همه چیز درست می‌شود. امتحانش می‌کنم. فقط یک زندگی دارم که از دست بدهم، مگر بیشتر از این است؟ بهتر است در حال دویدن کشته شوم تا اینکه با درجا زدن بمیرم. فکرش را بکن صد مایل به طرف شمال؛ و بعد دیگر آزادی! امتحان کنم؟ بله! خدا کمکم می‌کند تا امتحانش کنم! نمی‌توانم همین طوری برده بمانم و همین طوری زندگی کنم و همین طوری از دنیا بروم. می‌پرم توی دریا. همین خلیج مرا به طرف آزادی خواهد برد. روزگار بهتری در پیش است!»

روزگار من در سومین روز ماه سپتامبر سال ۱۸۳۸ بهتر شد و این روزی بود که من زنجیرهای را وانهادم و موفق شدم به نیویورک برسم. سرانجام … آزاد شدم.

(جوئلن ک.بلاند، بازآفرینی صحنه‌هایی از ادبیات کلاسیک، ترجمه شبنم میرزین‌العابدین، انتشارات سروش، ۱۳۸۴)

// // ?>


ما و عشق

(چند شعر از اریش فرید)

از وقتی باغبان شاخه‌های درختانم را هرس کرده است
سیب‌های باغم درشت‌تر شده‌اند
اما برگ‌های درخت گلابی آفت‌زده
پژمرده‌اند

در ویتنام برگ‌ریزان است

فرزندانم همه تندرست‌اند
اما برای پسر کوچکم نگرانم
او هنوز در مدرسه جدیدش
با محیط انس نگرفته است

در ویتنام کودکان می‌میرند

بام خانه‌ام مرمت شده‌است
فقط باید قاب پنجره‌ها را تمیز کرد و رنگ زد
حق بیمه آتش‌سوزی، به خاطر افزایش قیمت خانه‌ها
بالا رفته است

در ویتنام خانه‌ها ویران است

ما و عشق

ما را با عشق چه کار؟
کدام مددی
داد عشق به ما
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند ما را؟
هیچ هیچ:
عشق با ما خائن بود
ما را باعشق چه کار؟

عشق را با ما چه کار؟
کدام مددی
دادیم ما به عشق
در برابر بیکاری
در برابر هیتلرها
در برابر آخرین جنگ
یا دیروز و امروز
در برابر ترسی که فرا می‌رسد
و در برابر بمب‌ها؟

کدام مددی
در برابر آن‌چه
نابود می‌کند عشق را؟
هیچ هیچ:
ما خائن بودیم به عشق

جدی

پسر بچه‌ها
به شوخی
سنگ
به سوی قورباغه‌ها
پرتاب می‌کنند

قورباغه‌ها
به‌جد
می‌میرند

خاکسپاری پدر

در گورستانِ یهودیان زمین‌ها را حَفر کرده‌اند
و تابوت‌ها پیاپی می‌آیند، و آفتاب می‌تابد.
گورکن می‌گوید: «هفته‌ها وضع به همین منوال است.»
کودکی شاپرکی می‌گیرد، و پیرمردی می‌گرید.

جسد پدر با صدایی خفه در گور می‌افتد،
مشتی گِل به گور می‌ریزم، نمناک و سرد.
قاری ورد می‌خواند. اسبان سیاه شیهه می‌کشند.
بوی تعطیلات تابستان می‌آید.

آنان که باغ‌های شهرم را از من دریغ داشته‌اند،
و نیمکتِ روی چمن‌های خاک‌گرفته کنار رودخانه را،
آنان پدرم را کشتند،
تا من در هوای آزاد به تماشای بهار بیایم.

اما دگرباره

اما
تو دگرباره آمدی
تو
دگرباره
آمدی

تو
تو هستی
تو دگرباره هستی
من دگرباره هستم
زیرا که تو هستی
تو آمدی

تو
دگرباره
و هماره دگرباره
تو دگرباره

تو
تو
تو و من
هماره دگرباره
و دگرباره

سخن گفتن

با مردمان
از صلح گفتن
و به تو اندیشیدن
از آینده گفتن
و به تو اندیشیدن
از حق حیات گفتن
و به تو اندیشیدن
نگرانِ همنوعان بودن
و به تو اندیشیدن
این همه آیا ریاکاری است؟
یا حقیقتی است که سرانجام بر زبان می‌آرم؟

(برگرفته از کتاب «مرگ را با تو سخنی نیست»، گزیده‌ی شعرهای اریش فرید (Erich Fried)، نشر چشمه، ۱۳۸۵)

// // ?>