بایگانی دسته: آثاری از هاينريش بُل



محبوبه‌ی شمارش نشده

پاهایم را وصله پینه کردند و شغلی به من دادند که بتوانم بنشینم: مردمی را که از روی پل جدیدالتأسیس عبور می‌کنند می‌شمارم. این که قابلیتشان را با اعداد به اثبات برسانند مسرورشان می‌کند. این پوچی بی‌معنی منتج از تعدادی رقم، مستشان می‌کند و سرتاسر روز، بله سرتاسر روز، دهان خاموشم مثل ساعت کار می کند و عددی به اعداد اضافه می کنم تا بعد از ظهر فتح یک رقم را تقدیمشان کنم. وقتی که حاصل یک نوبت کارم را به اطلاعشان می‌رسانم، گل از گلشان می‌شکفد و هر چه رقم بالاتر باشد، بیشتر می‌شکفد  و دیگر دلیلی دارند تا سر راحت بر زمین بگذارند، چرا که روزانه هزاران نفر از روی پل جدیدشان عبور می‌کند…

اما آمارشان درست نیست. متأسفم، اما درست نیست. هر چند بلدم اعتماد کسی را جلب کنم، اما آدم غیر قابل اعتمادی هستم. موجب خوشحالیم می‌شود که دور از چشم آنها گهگاه کسی را عمداً از قلم بیندازم و یا بعضاً اگر احساس همدردی کنم، چند تایی را اضافه به آنان هدیه کنم. اقبالشان در دست من است. وقتی که عصبانیم، وقتی که سیگاری ندارم دود کنم، حد متوسط را می‌دهم و گاهی کمتر از حد متوسط را، وقتی که قلبم به تپش می‌افتد و سرحال هستم، بلند نظریم را در یک عدد پنج رقمی جاری می‌کنم. دلشان به همین خوش است! هر بار فوراً نتیجه ی کار را از دستم می‌قاپند و برق از چشمانشان می‌پرد و ضربه‌ای به شانه‌ام می‌زنند. هیچ بویی هم نمی‌برند! و بعد شروع می‌کنند به ضرب و تقسیم کردن و درصد گرفتن که من سر در نمی‌آورم. حساب می‌کنند که امروز در هر دقیقه چند نفر از روی پل رد شده‌اند. عاشق گذشته‌ی در آینده‌اند، تخصصشان در همین گذشته‌ی در آینده است و اما متأسفم که همه‌ی حساب‌هایشان غلط از آب در می‌آید.

وقتی که محبوبه‌ی کوچولوی من روی پل می‌آید – و او دوبار در روز می‌آید – آن وقت است که خیلی ساده قلبم از تپش می‌افتد. ضربان خستگی‌ناپذیر قلبم قطع می‌شود تا زمانی که او به داخل آن خیابان مشجر بپیچد و از نظر ناپدید شود. و کلیه‌ی کسانی را هم که در این مدت از روی پل عبور می‌کنند، از ایشان پنهان می‌کنم. این دو دقیقه متعلق به خودم است، فقط به خودم تنها، و نمی‌گذارم این را از من بگیرند. و عصرها که از بستنی‌فروشی بر می‌گردد هم همین طور –  در این میان پی برده ام که در یک بستنی فروشی کار می‌کند – وقتی که از آن طرف پیاده‌رو از مقابل دهان خاموشم که می‌شمارد، که ناگزیر است بشمارد، می‌گذرد، دوباره قلبم از کار می‌افتد و تازه زمانی مجدداً شمارش را از سر می‌گیرم که او دیگر از نظر ناپدید شده است. و کلیه‌ی کسانی که این سعادت نصیبشان می‌شود که در این دقایق از مقابل دیدگان نابینایم رژه بروند، قدم به ابدیت آمار نمی‌گذارند: «سایه – مردها» و «سایه – زنها»، موجودات بیهوده‌ای که در آمار «گذشته‌ی در آینده» وارد نخواهند شد.

واضح است که دوستش دارم، اما او چیزی در این باره نمی‌داند و من هم تمایلی ندارم مطلع شود که از چه راه عجیب و غریبی تمام حساب  و کتاب‌ها را بر هم زده است. او می‌بایست نامطلع و معصوم باقی بماند و با موهای بلند خرمایی رنگش، در بستنی‌فروشی راه برود و انعام بسیاری دریافت کند. دوستش دارم. پر واضح است که دوستش دارم.

اخیراً تحت کنترل قرار گرفتم. همکارم که در آن طرف می‌نشیند و اتومبیلها را شمارش می‌کند به موقع خبرم کرد و من خیلی حواسم را جمع کردم. دیوانه‌وار شمارش می‌کردم، طوری که کیلومتر شمار هم نمی‌توانست بهتر از این بشمارد.

سرآمارگیر شخصاً آن طرف، در سمت مقابل ایستاده بود و بعداً نتیجه‌ی یک ساعت را با نتیجه‌ی یک ساعت کار من مقایسه کرد. مال من یکی کمتر از مال او بود. محبوبه ی کوچولویم از مقابلم گذشته بود. به هر قیمتی بود در زندگی نمی‌گذاشتم این طفل زیبا را به «گذشته ی در آینده» حمل کنند. این محبوبه‌ی کوچولوی من نبایستی تقسیم، ضرب و در یک درصدگیری پوچ مسخ شود. از این که ناگزیر بودم بشمارم بدون این که بتوانم با نگاه دنبالش کنم قلبم جریحه‌دار شد. از همکارم که در آن طرف مجبور به شمارش اتومبیلهاست خیلی ممنون شدم. موضوع صاف به زندگیم مربوط می‌شد.

سرآمارگیر به شانه ام نواخت و گفت که من خوب، صدیق و قابل اطمینان هستم. «در ساعت یکی کم و زیاد شمردن عیب چندانی نداره. ما به هر حال درصدی رو برای از قلم افتادنهای حتمی در نظر می‌گیریم. می‌خوام پیشنهاد کنم که شما رو برای شمارش گاری اسبی‌ها بذارن. »

از گاری اسبی بهتر نمی‌شود. گاری اسبی مورد معرکه‌ای است که هرگز سابقه نداشته است. در روز حداکثر بیست و پنج تا گاری اسبی می‌گذرد و هر نیم ساعت یک بار در مغز آدم شماره‌ی بعدی می‌افتد. واقعاً معرکه است!

اگر گاری اسبی را به من واگذار کنند، عالی می‌شود. بین ساعت چهار تا هشت ابداً هیچ گاری اسبی مجاز به عبور از روی پل نیست و در آن صورت می‌توانم به گردش یا به بستنی فروشی بروم، می‌توانم مدت زیادی خود را به تماشای او مشغول کنم یا شاید او را تا جایی سر راه منزلش برسانم، محبوبه‌ی کوچولوی شمارش نشده‌ی من…

(نوشته‌ی هاینریش بُل، برگرفته از کتاب «تا زمانی که…»، ترجمه کامران جمالی)

// // ?>


به یاد هاینریش بُل

هاینریش بل نویسنده‌ی بزرگ معاصر آلمانی در ۶۷ سالگی بر اثر یک بیماری طولانی عروقی در روز ۲۷ تیر ماه ۱۳۶۴ درگذشت. سکوت گور، فریاد اعتراض او را هیچ‌گاه خفه نتواند کرد، چرا که در سراسر زندگی‌اش  چنان آثاری آفریده  و از چنان محبوبیتی برخوردار بوده که او را همواره نزد دوستان و دشمنانش جاودانه ساخته است. همان‌گونه که خود او درباره‌ی گئورک بوشنر (شاعر و نمایشنامه‌نویس انقلابی قرن نوزدهم آلمان) گفته است، زندگی و آثار بل هم تحمل این آرامش و سکوت را ندارند. خاطره‌ی او چون شعله‌ای فروزان دل دوستدارانش را روشن می‌دارد و به آنان امید می‌دهد، امید بهروزی. بل هنرمندی طغیان‌گر و سرکش بود و همواره علیه روابط نامعقول تحمیلی و ضد بشری که در چارچوب دموکراسی غربی عرضه می‌شد، به‌پا می‌خاست. باورهای جامعه‌ی سرمایه‌داری آلمان را به باد طنزی گزنده می‌گرفت و در سخنرانی‌ها، نقدهای ادبی، داستان‌های کوتاه، نمایشنامه‌های رادیویی و رمان‌های متعدد خود زورگویان را به محاکمه می‌کشاند و رسوا می‌کرد. موضوع نوشته‌ها و سخنرانی‌های او همواره انتقاد از فاشیسم هیتلری و اوضاع اجتماعی آلمان سرمایه‌‌داری بعد از جنگ بود و اعتقاد داشت که نازی‌ها هنوز هم تا سال‌های سال در آلمان باقی خواهند ماند و با چنین برخوردی بود که به صورت عنصری مبارز و پی‌گیر در صحنه‌ی سیاسی ـ اجتماعی آلمان فدرال درآمد ولی هیچ‌گاه کارش به ماجراجویی سیاسی نکشید و به آرمان‌های سالنی نیز تن نداد. علاوه‌بر بورژوازی بزرگ آلمان، لبه‌ی تیز حمله‌ی او همواره متوجه قشری بود که خود از میان آنان برمی‌خاست؛ یعنی قشر خرده بورژوازی و طبقه‌ی متوسط که رو به رشد بود و مانند گذشته می‌توانست پهنه‌‌ی تبلیغاتی خوبی را برای نازیان نوپا باشد. بل در میان خوانندگان بی‌شمارش که بیشتر از همین قشر بودند، محبوبیتی کم‌نظیر داشت، زیرا که زبان را در خدمت به آنان به‌کار گرفته بود. توانایی بل در نویسندگی این بود که می‌توانست پیچیده‌ترین مسائل را به گونه‌ای ساده بیان کند و با طنز بُرنده خود کژی‌ها را بازگوید و این امید را به مردم وطنش می‌داد که می‌توانند برای رسیدن به هدف‌های خود، هوشیارانه با جامعه برخورد کنند تا راه را از چاه بازشناسند.  
رمز موفقیت هاینریش بل این بود که همواره به مردم عشق می‌ورزید و اگر خطابه‌ای ایراد می‌کرد یا مقاله، داستان کوتاه و یا رمانی می‌نوشت، آزادی انسان‌ها و رهایی آنان از بندهای موجود جامعه‌ی بورژوازی آلمان را مد نظر داشت. رمان‌های او همه مجموعه‌ی خاطره‌هایی هستند که به یکدیگر پیوند خورده‌اند و او آن‌ها را به روایت درآورده است.
بل معتقد است انسان‌هایی که فاقد خاطره باشند به کابوسی دهشتناک، یعنی کابوس بی‌هویتی و بی‌تاریخی دچار می‌شوند و در این حال است که جامعه انسان‌ها را به کناره‌هایش می‌فشرد و له می‌کند و بالاخره آنان را به انفعال می‌کشاند. عنصر تخیل و رؤیا در کارهایش نمودی برجسته دارد و خوانندگانش را به رؤیا و تخیل وامی‌دارد و فضاهای بکری را پیش روی آنان می‌گشاید که با شناخت قبلی آنان تفاوت دارد، و همین است که آنان به شور و شوق به زندگی واداشته می‌شوند و بنا به تعبیری سیاسی می‌شوند.

بُل دشمن شماره‌ی یک و بی‌امان کاتولیسیسم خشک و جزمی بود و با آن‌که نسل در نسل تربیتی کاتولیکی داشت، علیه زورمندان کلیسایی دست به افشاگری زد. و همه جا کاتولیسم را دوش به دوش فاشیسم و سرمایه‌داری بزرگ به رسوایی می‌کشاند. بزرگ‌مردی بود که آرامش و ستیزه‌جویی را هر دو در خود جمع داشت. بل سال‌ها صدر کانون نویسندگان آلمان بود و جامعه‌ی ادبی آلمان او را به عنوان پیش‌کسوت نویسندگان آلمان می‌شناخت، چرا که همواره در جهت دفاع از حقوق هنرمندان و نویسندگان فعالانه حضور داشت و فضای ادبی آلمان را با فعالیت‌های ادبی ـ اجتماعی و سیاسی خود رونقی خاص بخشید. او در سال ۱۹۷۲ جایزه‌ی ادبی نوبل را نصیب خود کرد.
آخرین رمان بزرگ بل به نام «محاصره از فرط دلسوزی» در سال ۱۹۷۹ انتشار یافت. این کتاب جامعه‌ی آلمان غربی را در سال‌های ۷۰ بررسی می‌کند که چگونه تشکیلات وسیع امنیتی چنبره‌ی خود را بر سراسر زندگی مردم آلمان غربی می‌گستراند و هرگونه فعالیت خودجوش و آزادی‌خواهانه را سرکوب می‌کند و با به‌وجود آوردن درگیری‌های ساختگی تازه باعث سدّ رشد آگاهی می‌شود. بل در این کتاب دگرگونی و مسخ مردم را که با ارعاب و تهدید و خشونت پلیسی انجام می‌گرفت، فاش می‌سازد.
رمان دیگر او که آخرین دستاورد ادبی این نویسنده بزرگ است، قرار است به‌زودی و متأسفانه پس از مرگ او منتشر شود. این رمان «زنان بر چشم‌اندازهای رودخانه» نام دارد وگویا زندگی پر از تضاد همسران سیاستمداران آلمان غربی را در کنار رود راین به گونه‌ای طنزآمیز مطرح کرده است.

در تلگرام تسلیت رئیس جمهور آلمان از حزب دموکرات مسیحی، یعنی حزبی که بل به گونه‌ای خستگی‌ناپذیر علیه آن و وابستگی‌هایش به کلیسا مبارزه می‌کرد، خطاب به همسر بل، خانم آنه ماری بل چنین آمده است: «… زنده‌یاد همواره حامی محرومان و ضعیفان و مخالف خودمداری بود. او فردی ناآرام و مبارزه‌جو بود و اغلب ـ برای دولت ـ دردسر فراهم می‌کرد ولی در عین حال انسانی بود در خور احترام. اعتراض بی‌باکانه‌، تعهد و هشیاری او، همواره هشداری بود برای مردم وطنش. جای او در اجتماع ما خالی خواهد ماند.»

(برگرفته از کتاب «هاینریش بل، گزیده‌ای از مقالات و سخنرانی‌های ادبی و اجتماعی»، گردآوری و ترجمه‌ی بیژن قدیمی)

 

// // ?>


آنان که می‌خندند

چندی پیش فیلم کارتونی بسیار جالبی دیدم، نامش را دیگر به خاطر ندارم. جریان آن در مشرق زمین می‌گذشت به این ترتیب که گربه‌ای ماده به صورت رقاصه‌ای تعلیم‌دیده با گربه‌ی نری که بازوان لاستیکی خود را مشتاقانه باز کرده بود، مشغول رقص بود. در این حال اتفاق مهیجی افتاد: دزدان دریایی آمدند، آن‌ها از راه هوا و با قالیچه‌های پرنده آمدند و چندبار دور قصر گربه نره پرواز کردند، خود را از کناره‌ی قالیچه‌ها به پایین خم کردند و با نهایت هوسبازی به گربه‌ی رقاصه خیره شدند. بعد تیراندازی شروع شد! بر روی قالیچه‌‌های پرنده که دیگر به وضوح آن‌ها را می‌دیدیم لوله‌هایی قرار گرفته بود که نمی‌توانست جز مسلسل چیز دیگری باشد و همین‌طور این قالیچه‌ها به توپ‌های کوچک هم مجهز بودند و بعد این قهرمانان کارتونی تیراندازی را از شش هفت لوله‌‌ی آتش‌بار آغاز کردند و طنین این آتش‌بارها چنان بود که همه‌ی ما خوب به خاطر داریم. درست همان‌طور بود. بعد از آن دزدان دریایی بمب‌های خود را به سوی آن‌ها پرتاب کردند، نوعی بمب که پس از انفجار بوی ناخوشایندی پخش می‌کرد، به‌طوری‌که ناآرامی و آشوب فوق‌العاده در قصر گربه‌ی افسانه‌ای به‌وجود آورد. همه‌ی آن‌ها سنگر گرفتند و تماشاگران همگی خندیدند! البته با افتخار ـ که مشکوک هم هست ـ باید گفته شود که همه‌ی آن‌ها خنده‌شان نگرفت، اما بسیاری خندیدند و این خنده چون شبحی هولناک عجیب بود، آن هم از سوی ساکنان شهری که خود به شدت بمباران شده بودند. تماشاگران می‌خندیدند، با این‌که سروصدای فیلم درست مانند همان سروصدای انفجار‌هایی بود که آنها هزار شب(*) تمام در زیرزمین‌هایشان شنیده بودند. خندیدن باعث سلامت است، اما من به سلامت [فکر] بینندگان فیلم مشکوکم.

 (نوشته‌ی هاینریش بل)

 

(*) اشاره به بمباران‌های شهر کلن توسط متفقین در جنگ جهانی دوم است.

 

// // ?>


اعتراف به‌وجود ادبیات ویرانه‌ها

اولین کوشش‌های نویسندگان نسل ما را، پس از سال ۱۹۴۵، ادبیات ویرانه‌ها نام نهاده‌اند. لابد می‌خواسته‌اند توی سرش بکوبند. ما به خاطر این نام‌گذاری ازخود دفاعی نکردیم، چرا که این نامی درخور بود: در حقیقت ما از مردمانی می‌نوشتیم که در ویرانه‌ها زندگی می‌کردند؛ از مردان و زنان و همین‌طور کودکانی که جنگ‌زده بودند و روح و جسمشان نیز یکسان مجروح بود. آنان دارای چشمان نافذی بودند و همه چیز را می‌دیدند. هیچ‌گاه در صلح و آرامش کامل به‌سر نمی‌بردند، محیط آنان، وضع و حالشان و هیچ‌چیز دیگر در حول و حوش آنان رؤیایی نبود، و ما قلم‌زنان خود را به آنان بسیار نزدیک احساس می‌کردیم، آن‌چنان که خودمان را از آنان می‌دانستیم. با فروشندگان بازار سیاه و قربانیان آنان، با فراریان و تمام کسانی که از راهی دیگر بی‌خانمان شده بودند. به‌ویژه با نسلی که خود بدان تعلق داشتیم و تا حدودی نیز وضعی جالب و درخور تأمل داشت: آنان به وطن بازگشته بودند. این بازگشت از جنگی بود که پایان آن را هیچ‌کس نمی‌توانست چنین بینگارد.

به این ترتیب بود که ما از جنگ می‌نوشتیم، از بازگشتگان و از کسانی که در جنگ به آنان برخورده‌ بودیم، و دوباره آنان را در وطنمان بازمی‌یافتیم. تنها سه موضوع وجود داشت که ادبیات جوان آن دوره را شامل می‌شد: ادبیات جنگ و بازگشتگان از جنگ و ادبیات ویرانه‌ها.

این یک نام‌گذاری حساب‌شده بود: ۶ سال تمام جنگ بود، از این جنگ بازگشتیم و به ویرانه‌ها برخوردیم و درباره‌ی آن‌ها نوشتیم. جالب و در عین حال مشکوک این بود که با چه لحن سرزنش‌آمیزی این نام را به‌کار می‌بردند. گمان نمی‌رفت که ما را مستقیماً به‌خاطر آن مسئول بدانند، چرا که جنگ همه‌چیز را به ویرانی کشانده بود. ظاهراً فقط نگرانی آنان این بود که چرا ما از گفتن آن‌چه دیده بودیم و می‌دیدیم، ابایی نداشتیم. اما یک جفت چشم بینا جزو لوازم کار یک نویسنده است. به نظر ظالمانه می‌رسدکه معاصران خود را به رؤیایی شیرین بکشانیم، زیرا که بیداری از این رؤیا وحشتناک خواهد بود. مگر قصدمان این باشد تا با آنان قایم‌باشک‌بازی کنیم.

زمانی‌که انقلاب کبیر فرانسه به‌وقوع پیوست، ناگهان بخش عمده‌ای از اشراف فرانسه دچار طوفانی سهمگین شدند، ناباوری به اندازه‌ی وحشتشان بزرگ بود؛ هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد، تقریباً یک قرن کامل در بی‌خبری و در رؤیایی شیرین به‌سر بردن، در مجالس خانم‌ها و آقایان اشراف‌زاده چون شبانان تغییر لباس دادن و به گونه‌ای ساختگی ادای یک زندگی روستایی را در آوردن، آواز خواندن‌ها، سرگرم عیش و نوش بودن‌ها، به دور هم نشستن‌ها، همه و همه آنان را از درون فاسد کرده بود، فسادی که چون بیماری خوره آنان را به سوی نابودی می‌کشاند، از برون طراوت و شادابی و معصومیت روستایی را داشتند، با یکدیگر قایم‌باشک‌بازی می‌کردند. این رسوم که بوی گند فسادش هنوز تا به امروز ما را به استفراغ وا می‌دارد با نوعی ادبیات خاص خود به زندگی مردم راه یافت و استوار شد، ادبیاتی که مجموعه‌ای از رمان‌های پیش پا افتاده و بی‌مایه بازاری را تشکیل می‌داد. نویسندگانی که در به‌وجود آوردن این‌گونه آثار گناهکار بودند، با شجاعت مشغول قایم‌باشک بودند.

اما ملت فرانسه به این بازی رؤیایی و شیرین آنان با انقلاب پاسخ گفت. انقلابی که اثرات آن را، با این‌که بیش از یک‌صد و پنجاه سال از آن می‌گذرد، تا به امروز احساس می‌کنیم و از ثمرات ان آزادی‌های اعطایی آن، بدون آن‌که به علل آن پی برده باشیم هنوز برخوردار هستیم.

اما در آغاز قرن نوزدهم میلادی مرد جوانی در لندن می‌زیست که زندگانی چندان دل‌چسب و شادی‌آفرینی را پشت سر نگذاشته بود، پدرش ورشکست و روانه‌ی زندان شده بود. این جوان پیش از آن‌که تحصیلات عقب‌مانده‌ی خود را تمام کند و خبرنگار شود، در کارخانه‌ی واکس کفش به کار مشغول شد و به‌زودی دست به نوشتن رمان‌هایی زد که در آن‌ها، هر آن‌چه را که با چشم‌ خود دیده بود باز نوشت: او زندان‌ها، خانه‌های مستمندان، مدارس، انگلیسی را با چشمان خود ارزیابی کرده بود و طبعاً هرچه این جوان دیده بود نمی‌توانست چندان خوشایند باشد.

باری، او درباره‌ی آن‌چه دیده بود به نوشتن پرداخت و عجب آن‌که کتاب‌هایش همه مورد استقبال قرار گرفت و بسیاری از مردم آن‌ها را خواندند و جوان به موفقیتی استثنایی رسید که کمتر نویسنده‌ای بدان دست می‌یابد. زندان‌ها اصلاح شدند، خانه‌های مستمندان و مدارس به گونه‌ای اصولی مورد بررسی قرار گرفتند و دچار تغییر و تحول شدند.
این مرد جوان نامش چارلز دیکنز بود و چشمان بسیار دقیق و نافذی داشت، چشمانی که در حالت عادی نه‌ چندان خشک بودند و نه‌ چندان تر، بلکه قدری رطوبت داشتند و کلمه‌ی لاتینی رطوبت می‌شود Humor  (طنز).

چارلز دیکنز با چشمان بسیار دقیق خود، از طنز فراوانی نیز بهره‌مند بود چشمان او مسائل را آن‌چنان خوب می‌دیدند که توانست چیزهایی را به نگارش درآورد و تشریح کند که فقط با چشم نمی‌توان دید؛ اما او به دوربین نیاز نداشت، به حیله هم پناه نمی‌برد تا دوربین را از سر دیگرش نگاه کند، اشیاء را از راه دور هم بسیار دقیق می‌دید، دستمالی هم بر چشم نمی‌نهاد و حتی اگر آن‌قدر طنز در کارش بود که با فرزندانش قایم‌باشک‌بازی کند، نیازی نداشت تا بنیان زندگی را روی قایم‌باشک استوار سازد.
از نویسنده‌ی جوان انتظار می‌رود که این جمله‌ی آخر را به خاطر سپرد و قایم‌باشک را نه به عنوان یک بازی بلکه به عنوان یک وضعیت مورد توجه قرار دهد. تکرار می‌کنم: یک جفت چشم خوب و دقیق جزو ابزار کار نویسنده است، و با همان کافی است تا بتواند به ماهیت چیزهایی پی ببرد که هنوز در قلمرو دید او قرار نگرفته‌اند.

فرض کنیم نگاه نویسنده به درون زیرزمینی افتاده و در آن‌جا مردی را می‌بیند که کنار میزی ایستاده و خمیری را ورز می‌دهد، مردی با صورتی آلوده به آرد: یعنی نانوا. نویسنده این صحنه را همان‌گونه می‌بیند که هومر دیده بود و در نظر بالزاک و دیکنز هم نقش بسته بود، مردی که برای ما نان می‌پزد حرفه‌ای دارد که به قدمت جهان است و دوامش هم تا دنیا دنیاست پا بر جاست. اما این شخصی که در زیرزمین است، سیگار می‌کشد و به سینما می‌رود، پسرش در جنگ، در روسیه شوروی، هلاک شده، و سه‌هزار کیلومتر دورتر از این‌جا در کناره‌ی دهکده‌ای مدفون است، اما مزار او را صاف کرده‌اند و دیگر صلیبی بر روی آن نیست، چون اکنون زمین‌ها را، به‌جای گاوآهن، با تراکتور عمیق شخم می‌زنند. تمام این درد و رنج‌ها به این مرد آرام و رنگ‌پریده تعلق دارد که در آن زیرزمین نان ما را می‌پزد ـ درد و رنجی که شاید هر از گاهی با شادمانی‌هایی نیز همراه است.

و در پس شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی کارخانه‌ای کوچک، چشمان نویسنده به زن کارگر کوچک‌اندامی می‌افتد که پشت دستگاهی ایستاده و دکمه می‌زند، بدون این دکمه‌ها لباس‌های ما بی‌قواره خواهند شد و چون تکه‌پارچه‌هایی بر تن ما آویزان می‌مانند که نه تن را می‌آرایند و نه بدن را گرم می‌کنند: این زن کارگر کوچک‌اندام هنگامی که کارش تعطیل می‌شود، خود را می‌آراید، به سینما می‌رود، سیگار می‌کشد با دوست جوانی به گردش می‌رود که تعمیرکار ماشین‌آلات است یا راننده‌ی تراموا. و مادر این دختر جوان  در جایی زیر ویرانه‌ها مدفون شده: زیر کوهی از خرده سنگ‌های کثیف که با سیمان مخلوط شده‌اند. در آن اعماق، در محلی، مادر این دختر مدفون شده و قبر او هم‌چون پسر آن نانوا با صلیبی آراسته نشده فقط گاهی اوقات ـ یک‌بار در سال ـ این دختر جوان بر تلی از ویرانه‌های کثیف، جایی که مادرش مدفون است، می‌رود و دسته‌گلی نثار آن می‌کند.

این دو، یعنی نانوا و زن کارگر به دوران ما تعلق دارند، آنان گرفتار این زمانه‌اند، سال‌های زندگانی چون طوری به دست‌ و پای آنان پیچیده شده، اگر بخواهیم آنان را از این تور جدا کنیم معنایش آن است که زندگانی را از آنان بگیریم. اما نویسنده به همین زندگانی نیاز دارد و چه کس دیگری می‌تواند زندگی آن دو نفر را به عنوان ادبیات ویرانه‌ها به دیگران بشناساند؟ ولی نویسنده‌ی بازی قایم‌باشک، به درون خود می‌نگرد، او تنها برای خویشتن دنیایی مطلوب و دوست‌داشتنی می‌سازد.
در آغاز قرن بیستم در یکی از زندان‌های جنوب آلمان مرد جوانی زندانی بود که کتاب بسیار حجیمی به رشته‌ی تحریر درآورد. این جوان نویسنده نبود، و هیچ‌گاه هم نویسنده نشد. مع‌الوصف کتاب بسیار حجیمی نوشت که مورد حمایت عوام قرار گرفت و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رفت، با انجیل مسابقه گذاشته بود! این کتاب از آن مردی بود که چشمانش هیچ‌چیز را نمی‌دید، و در درونش چیزی جز نفرت از مردم و عذاب و شکنجه‌ی آنان نبود. او کتابی نوشت و ما اکنون کافی است چشمان خود را بگشائیم؛ هر کجا که نظر می‌افکنیم چیزی جز خرابی و ویرانی نمی‌بینیم و این‌ها همه را باید به حساب او گذاشت. کسی که نام خود را آدلف هیتلر نهاده بود چشم بینایی نداشت تا این همه را ببیند، تصاویر ذهنی او همه جلوه‌ای واژگونه داشتند، روش او غیرقابل تحمل بود. او دنیا را با چشمانی نگریسته بود، بلکه انعکاس در هم و از هم گسیخته‌ای از درون خودش بود.

هر که دو چشم بینا داشته باشد، می‌تواند ببیند! و در زبان زیبای مادری ما دیدن معنایی دارد که درک آن به تنهایی با معیارهای عینی میسر نیست: هر که نگاهش آن بینش را داشته باشد، اشیاء را با شفافیت دیگری می‌بیند و شخص باید بکوشد آن‌ها را به مدد زبان بکاود و به آنان از درون بنگرد. چشم نویسنده باید انسان‌دوستانه عمل کند و نه رشوه‌خوار. لازم نیست شخص قایم‌باشک‌بازی کند. عینک‌های رنگارنگی هست که هرگاه بر چشم زنی به واقعیت‌ها رنگ دلخواه می‌دهد، اما ما می‌خواهیم جهان را آن‌گونه که هست ببینیم، با چشمی انسان‌دوستانه که طبعاً نه خیلی خشک و نه خیلی خیس باشد، بلکه مرطوب باشد و به یاد می‌آوریم که لغت لاتینی برای رطوبت Humor(طنز) است. غافل از آن‌که چشم‌های ما ممکن است خشک یا خیس شوند و چیزهایی در زندگی پیش آید که دیگر جایی برای Humor(طنز) باقی نگذارند. چشمان ما روزانه چیزهای بسیاری می‌بیند: نانوا را که نان می‌پزد و دختر کارگر را در کارخانه.و گورستان‌ها را هم چشمان ما به یاد دارند، همین‌طور ویرانی‌ها را: شهرهای ویران‌شده که به گورستان‌هایی بدل شده‌اند و در دور و بر ما چشمانمان بناهایی را می‌بیند که ما را به یاد صحنه‌های نمایش می‌اندازد، بناهایی که در آن‌ها دیگر هیچ‌کس زندگی نمی‌کند و اکنون به اداره تبدیل شده‌اند. حتماً دلایل بیشماری وجود دارد که انسان را باید اداره کرد.

وظیفه‌ی ماست تا به یاد بیاوریم که انسان فقط برای آن وجود ندارد که اداره‌اش کنند ـ که خرابی‌ها و ویرانی‌های جهان ما یک مسئله بیرونی و خارج از ذهن ما نیست و همین‌طور هم نباید دست کم گرفته شود و شخص خود را در حدی بداند که این درد را در عرض چندسال درمان کند. …

// // ?>


برخیز، دلدارم، برخیز!

حالا دیگر نامش هم بر روی صلیب قطع شده قابل خواندن نبود، مقوای لبه تابوت پایین افتاده بود و آنجا که چند هفته قبل پشته‌ای از گل و روبان قرار داشت، حالا حفره‌ای پر از گل پژمرده، روبان‌های رنگباخته، برگ‌های سوزنی کاج و ترکه‌های بی‌برگ و بار و خشک درست شده و هیبت خمیری شکل و تهوع‌آوری به خود گرفته بود. ته شمع‌ها را می‌باید کسی دزدیده باشد.

در حالی که اشکم با قطره‌های درشت باران در هم می‌آمیخت، زیر لب گفتم:‍ «برخیز، دلدارم، برخیز!» هفته‌ها بود که باران می‌بارید.

چشم‌هایم را بستم، در عین حال در این وحشت بودم که مبادا آرزویم به واقعیت بدل شود. در خیال به وضوح مقوای خم شده در تابوت را می‌دیدم که قاعدتاً باید بر روی سینه‌اش باشد و در پس انبوه خاک خیس و سرد، راه خود را به زوایای تابوت باز کند.

خم شدم تا گل‌های پژمرده و روبان‌ها را از گل و لای جدا کنم. یکباره متوجه شدم که سایه‌ای از پشت من از درون زمین بیرون پرید. با جهشی آن‌چنان که گاهی شعله‌ای از لهیب آتش جدا می‌شود و به سوی دیگر می‌جهد.

به تندی از جا جستم. گل‌ها را پرت کردم و به سمت در خروجی دویدم. غروب تیره و تار از پس گذرگاه‌های تنگ و دراز  از راه می‌رسید. به خیابان اصلی که رسیدم، صدای زنگی را شنیدم که بازدیدکنندگان را به ترک گورستان فرا می‌خواند. صدای پا یا شبحی را که به من نزدیک شود حس نمی‌کردم، اما در عین حال احساس می‌کردم سایه‌ای غیرقابل لمس و انکار در پشت سرم است.

بر سرعت قدم‌هایم افزودم. در زنگ‌زده گورستان را پشت سر به هم کوبیدم. از روی چمن‌ها گذشتم و در تقاطع به اتوبوس رسیدم که شکم بادکرده‌اش را در معرض باران سیل‌آسا قرار داده بود. قطره‌های آرام باران بر این قوطی آهنی بزرگ کوبیده می‌شدند.

مدتی بود که باران به درون کفشم نفوذ کرده بود. اما من سرما و رطوبت را احساس نمی‌کردم. تب تندی خونم را در اندامم پخش می‌کرد. با وهم و ترس نفس را در سینه حبس کردم. گویی درونم تهی از شادی و شعف غریب ناشی از رنج و مصیبت هم نبود.

از دودکش‌های سیاه کلبه‌های بیرون شهر دود حلقه حلقه پخش می‌شد. در حریم حصارها و باغ‌های تیره اطراف و سیم‌های تلگراف که در تاریکی زودرس غروب می‌جنبیدند، مسیر من گویی از نواحی حومه‌ای بی‌انتها و یاس‌آور می‌گذشت. سر از پا نمی‌شناختم. از گودال‌ها و چاله‌ها می‌گذشتم. قدم‌هایم هر دم تندتر می‌شد. به سوی شهری می‌رفتم که هیبت خمیده‌اش در افق، در مسافتی دورتر، زیر سایه ابر‌ها، مانند دخمه‌ی پر پیچ و خمی از پست و بلندی‌ها به نظر می‌رسید.

ناگهان خرابه‌های سیاه و عظیم در دو طرف آشکار شدند. از پنجره‌های پریده رنگ صداهای کشنده و زجرآوری به سوی من هجوم آوردند. پشته‌های بزرگ خاک سیاه به جا مانده از خانه‌های سوخته، ویلاهای ویران و خانه‌های در هم کوبیده چنان در ذرات استخوانم نفوذ می‌کردند که گویی کابوسی را از سر می‌گذرانم. پشت سرم شب فرا می‌رسید. پیش رویم شفق شامگاهی به تیرگی می‌گرایید؛  همه جا سیاهی شب در پی من بود. شب تیره را به دنبال خود می‌کشیدم و می‌بردم تا به لبه‌ی افق دوردست پیوند بزنم. هر جا قدم می‌گذاشتم ظلمت و تباهی شب نیز با من فرود می‌آمد. این را با چشم نمی‌دیدم، اما با تمام وجود احساس می‌کردم: از گور دلدارم سایه سیاه را پی خود می‌کشاندم و می‌بردم. هجوم چسبنده و بی‌رحمانه‌ی شب را در پی خود احساس می‌کردم.

دنیای پیرامونم از زندگی تهی می‌نمود. زمین وسیع و گسترده‌ی گل آلود و تپه‌ها و پشته‌های شهر که از خرابی خانه به وجود آمده بود و آنقدر دور از دسترس می‌نمود، حالا با سرعت تصورناپذیری نزدیک می‌شدند. گهگاه  نفسی تازه می‌کردم اما وجود سایه را همه جا به دنبالم احساس می‌کردم. سایه سر به سرم می‌گذاشت. آزارم می‌داد. با فشاری آرام اما مقاومت‌ناپذیز به جلو هلم می‌داد.

حالا دیگر تمام تنم خیس عرق شده‌بود. به سختی راه می‌رفتم. وزنه‌ای که با خود می‌کشیدم به سنگینی دنیا بود. بندهایی نامریی دست و پایم را بسته بودند. به قاطری می‌ماندم که سنگینی بار بر او غلبه کرده و سرانجام او را به ته دره می‌فرستد. همه تلاشم را به کار گرفتم تا اسیر بندها نشوم.گام‌هایی کوتاه اما نامرتب و نامطمئن بر‌می‌داشتم. به چهارپایی می‌ماندم که به افسار نیاز دارد. کوشش می‌کردم بر خودم مسلط باشم اما دیر شده بود. پاهایم در زمین فرو‌ می‌رفت و دیگر تاب تحمل اندامم را نداشت باید می‌ایستادم. توش و توانم را از دست داده‌ بودم و در جا میخکوب شده‌ بودم. طولی نمی‌کشید که از پا در می‌آمدم. در همین وقت فریادی کشیدم و نقش بر زمین شدم. تمام رخ بر خاک افتادم. بندهای اسارت از هم گسسته می‌شدند، آزادیی که به بیان نمی‌آمد، به دنبالم در حرکت بود. پیش رویم فضایی درخشنده در نور قرار داشت و در میان درخشندگی آن دلدارم ایستاده بود. زنی که در گور سرد خفته بود، حالا روبروی من ایستاده بود و این بار او بود که به من می‌گفت: « برخیز، دلدارم، برخیز!» اما پیش از آنکه جمله‌اش را تمام کند، من از جا بلند شده‌بودم  و به سویش می‌رفتم.

(برگرفته از کتاب «داستان‌های کوتاه هاینریش بل، ترجمه شهلا حمزاوی)

 

// // ?>


خبر

ده‌کوره‌های حقیری را می‌شناسید که در آن‌ها، انسان این سؤال بی‌جواب را از خود می‌کند: چرا راه‌آهن در آن مکان ایستگاه ساخته است؟ جایی که لایتناهی بر فراز چند خانه‌ی کثیف و یک کارخانه‌ی نیمه‌ ویران به حالت جمود در آمده است؟ مزارعی آن را محصور کرده‌اند که به ملعنت بی‌حاصلی جاودانه گرفتار شده‌اند؟ جایی که با یک بار دیدن فلاکت آن احساس می‌شود، چون درختی در آن نیست و برج یک کلیسا هم به چشم نمی‌خورد؟ باری، مردی که کلاه قرمز بر سر دارد و قطار را بالاخره، بالاخره راه می‌اندازد، پشت تابلوئی که نامی درشت بر آن منقوش است ناپدید می‌شود؛ گوئی به او پول می‌دهند که دوازده ساعت در روز ـ تن‌ پوش کسالت بر تن ـ بخوابد! افق خاکستری بر فراز مزارع لم‌یرزع که هیچ‌کس چیزی در آن‌ها نمی‌کارد. ‌

با وجود این من تنها فردی نبودم که از قطار پیاده شدم. پیرزنی با بسته‌ی قهوه‌ای بزرگی از کوپه‌ی مجاورِ من پیاده شد، اما وقتی از ایستگاه کوچک و کثیف خارج شدم آب شد و در زمین فرو رفت و من برای لحظه‌ای احساس درماندگی کردم، چون نمی‌دانستم از چه کسی آدرس بگیرم. اصلاً معقول نبود که آن معدود خانه‌های آجری با پنجره‌های مرده و پرده‌های سبز و رنگ و رو رفته مسکونی باشند. عمود بر این شبه خیابان دیواری سیاه کشیده شده بود که به‌نظر می‌آمد فرو خواهد ریخت. به طرف دیوار ظلمانی رفتم، چون می‌ترسیدم درِ یکی از این خانه‌های اموات را به صدا درآورم؛ بعد پیچیدم، و در کنار تابلوی کثیفی که کلمه‌ی «رستوران» را به‌سختی روی آن خواندم، بر زمینه‌ی آبی تابلوئی دیگر با حروف سفید «خیابان اصلی» واضح و روشن خوانده می‌شد. باز معدودی خانه که منظره‌ای قناس به‌وجود آورده بودند. سیمان‌های ریخته شده، و روبرو ـ دیوار خفه‌ی کارخانه، همچون مانعی برای دخول به قلمرو فلاکت؛ فقط از روی احساس به سمت چپ پیچیدم، اما بیغوله در آن نقطه ناگهان به انتها رسید؛ دیوار حدود ده متر دیگر کشیده شده بود و بعد میدانی تخت به رنگ خاکستری تیره که درخشندگی بسیار خفیف سبزرنگ آن، جائی در افق هم‌ارتفاع آسمان پیش می‌رفت؛ در من این احساس خوفناک به‌وجود آمده بود که در انتهای جهان در مقابل مغاکی لایتناهی ایستاده‌ام، گوئی نفرینم کرده‌اند که خیزاب این یأس مطلق که مرا به گونه‌ای مرموز به خود می‌خواند، پس از برخورد به ساحل مرا نیز به ژرفای پرسکوت خود فرو برد.

سمت چپ، خانه‌ای کوچک و کتابی قرار داشت، از آن خانه‌هائی که کارگران پس از اتمام کار برای خود می‌سازند، لرزان و تقریباً دودل به آن نزدیک شدم. ابتدا از دروازه‌ی کوچکی رد شدم که فقر و آلودگی‌اش بیاد ماندنی بود و یک بوته لخت گل دشتی تا بالاتر از سطح آن رشد کرده بود، بعد شماره‌ی خانه را دیدم و مطمئن بودم که درست آمده‌ام، در مغازه‌ها به رنگ سبز روشن که مدت‌ها بود رنگ اولیه‌ی خود را از دست داده بودند، آن‌قدر محکم قفل شده بودند که گوئی تخته شده‌اند؛ شیروانیِ کوتاه خانه که سطح زیرینش را می‌توانستم با دست لمس کنم، با صفحه‌های زنگ‌زده‌ی حلبی وصله پینه شده بود. سکوت غیر قابل وصفی حاکم بود: آن ساعتی که شفق تازه می‌کند که خاکستری و مقاومت‌ناپذیر تا کران دوردستان نفوذ کند. یک لحظه در مقابل در خانه تأمل کردم، آرزو کردم که ای‌کاش کشته شده بودم، آن‌وقت‌ها… به‌جای آن‌که حالا این‌جا ایستاده باشم تا وارد این خانه شوم. وقتی دستم را برای در زدن بالا بردم صدای خنده‌ی پُرعشوه‌ی زنی را از داخل خانه شنیدم. این خنده‌ی مرموز که نامفهوم است و بر حسب خُلقیات آن لحظه یا آدم را سرحال می‌آورد و یا قلب را جریحه‌دار می‌کند. به هر رو فقط زنی می‌تواند این‌طور بخندد که تنها نباشد، و دوباره تأمل کردم. این خواست بلعنده و نابود کننده در من قوت گرفت که خود را در لایتناهی خاکستری شفق پرتاب کنم که حالا داشت پائین می‌آمد و بر فراز کرانی پردامنه گسترده می‌شد و مرا می‌خواند، می‌خواند … با تمام نیروئی که برایم باقی مانده بود محکم به در کوبیدم. 

ابتدا سکوت شد، بعد پچ‌پچ و بعد صدای قدم‌ها، قدم‌های آهسته‌ی دمپائی … و بعد در باز شد. زنی بلوند و سرخ و سفید را دیدم که در من تأثیر انوار غیر قابل وصفی را داشت که تا آخرین زوایای تابلوهای تیره‌ی «رامبراند» را روشنی می‌بخشند. زن روبروی من مانند چراغی به رنگ سرخ طلائی در مقابل این لایتناهی خاکستری و سیاه می‌سوخت. با جیغ آهسته‌ای خود را عقب کشید و در را با دست‌های لرزان نگاه داشت، اما وقتی کلاه سربازیم را از سرم برداشتم و با صدای گرفته‌ای گفتم: «عصر بخیر» تشنج ناشی از وحشت در چهره‌ی جذاب ولی بی‌حالتش فروکش کرد، لبخندی زورکی زد و گفت: «بله؟!». در سایه روشنِ ته راهروی کوچک، پیکر عضلانی مردی مانند هیأتی در مه ظاهر شد. آهسته گفتم: «می‌خواستم با خانم برینک صحبت کنم.» این صدای بی‌طنین دوباره گفت: «بله» و با حالتی عصبی در را چهار طاق کرد. هیأت مرد در تاریکی محو شد. وارد اتاق تنگی شدم که در آن اسباب و اثاثیه‌ی فقیرانه‌ی زیادی بیش از گنجایشش قرار گرفته بود و بوی غذای بد و سیگار عالی به فضای آن تحمیل شده بود. دستِ سفیدش به طرف کلید برق سرید و حالا که نور بر او می‌تابید به نظرم رنگ‌پریده و آب‌شده آمد، تقریباً به شکل جسد، فقط موهای قرمز روشنش گرما داشت و رنگی از حیات. نگاه چشم‌های خیس و آبی‌اش خوف‌آلود و وحشت‌زده بود، گوئی در دادگاهی محاکمه می‌شود که خوب می‌داند حکم آن چه خواهد بود. حتی عکس‌های ارزان و بانمک دیواری نیز مانند اعلام جرم‌هائی به نظر می‌آمدند که به تابلوی اعلانات نصب شده باشند.

با صدای گرفته گفتم: «نترسید!» و در همان لحظه پی بردم که بدترین حرفی بود که می‌شد با آن سر صحبت را باز کرد. اما قبل از آن‌که ادامه بدهم بسیار آهسته گفت: «همه چیز رو می‌دونم… اون مرده…!» فقط می‌توانستم با سر تأیید کنم. بعد دست در ساکم کردم که آخرین دارایی‌ها را به او بدهم، اما صدایی وحشی در راهرو صدا کرد: «گیتا!» با تردید به من نگاه کرد، بعد در را محکم باز کرد و جیغ زد: «پنج دقیقه صبر کن ـ آه!» و در را محکم به هم زد. می‌توانستم حدس بزنم که مرد چگونه با ترس پشت بخاری خزید، زن نگاه سرمست از یکدندگی و برتریش را به من دوخت. حلقه‌ی نامزدی، ساعت و دفترچه‌ی خدمت نظام را با عکس‌های رنگ و رو رفته روی رومیزی مخملی سبزرنگ قرار دادم. ناگهان زد زیر گریه: وحشی و ترسناک مثل حیوان. خطوط صورتش به طور کامل درهم‌برهم شد، چهره‌اش تبدیل به قلنبه‌ای نرم و بی‌شکل شد. دانه‌های کوچک و زلال اشک از لای انگشتان کوتاه و گوشت‌آلودش به زمین می‌غلطید. روی کاناپه سُر خورد و دست راستش را به میز تکیه داد، در حالی‌که دست چپش با اشیاء فقرزده بازی می‌کرد. یادمان‌ها، گویی، همچون هزاران دشنه پیکرش را می‌خلیدند و این‌جا بود که به چیزی پی بردم: تا زمانی‌که از یک زخم که این جنگ به‌وجود آورده است خون می‌چکد، جنگ هنوز به پایان نرسیده است، نه، به هیچ وجه!

همه چیز را: نفرت، هراس و یأس را مانند سرباری از خود دور کردم و دستم را روی شانه‌های لرزانش گذاشتم، و حالا وقتی چهره‌ی شگفت‌زده‌اش را به طرف من برگرداند، برای اولین‌بار شباهت چهره‌ی او با عکس آن دختر زیبا و ظریف را مشاهده کردم، دختری که شاید چندین‌بار اجباراً عکسش را تماشا کرده بودم، آن روزها…
«این اتفاق کجا افتاد؟ بنشین! در شرق؟» از چهره‌اش پیدا بود که هر آن ممکن است دوباره گریه‌اش بگیرد.
«نه، در غرب، در اسارت… ما بیشتر از صدهزار نفر بودیم.»

«کی؟» نگاهش هیجان‌زده، هشیار و تا حدی غیرطبیعی سرزنده بود، تمام اعضای صورتش سفت و جوان بود، حالتی داشت که گوئی زندگیش به جواب من بستگی دارد.

«ژوئن۴۵»

یک لحظه به فکر فرو رفت و لبخند زد ـ لبخندی واقعی و بی‌گناه، و حدس زدم که لبخندش برای چیست.

اما ناگهان حالتی به من دست داد که گوئی خانه می‌خواهد روی سرم خراب شود. بلند شدم. بدون آن‌که یک کلمه حرف بزند در را برایم باز کرد و می‌خواست من اول بروم، اما من مُصِر ایستادم تا او قبل از من از در بیرون رفت، وقتی با دست کوچک و چاقش به من دست داد با هق‌هقی خشک گفت: «می‌دونستم، می‌دونستم، وقتی او رو آن وقت‌ها… موضوع مربوط به سه سال پیشه… وقتی اون رو تا ایستگاه راه‌آهن بدرقه کردم … .» و بعد بسیار آهسته گفت: «من رو سرزنش نکنین.» این حرف تا مغز استخوانم اثر کرد ـ خدای من! مگر من شکل قاضی‌ها هستم؟ و قبل از آن‌که بتواند مانع من شود این دست کوچک را بوسیدم، این برای اولین‌بار بود که در سراسر عمرم دست زنی را بوسیده بودم.

بیرون هوا تاریک شده بود و مثل کسانی که وحشت میخکوبشان کرده باشد، پشت درِ قفل‌شده ایستادم.

صدای هق‌هق او از داخل خانه می‌آمد، بلند و وحشی، به در تکیه داده بود، فقط ضخامت چوب در مرا از او جدا می‌کرد و در این لحظه آرزو کردم که ای‌کاش خانه روی سرش خراب می‌شد و او را مدفون می‌کرد.

بعد کورمال کورمال و با احتیاطی غیرعادی که گوئی می‌ترسیدم هر آن در مغاکی سقوط کنم تا ایستگاه راه‌آهن رفتم. در خانه‌های اموات چراغ‌های کم‌نوری می‌سوخت و به نظر می‌آمد که این ده‌کوره بزرگ و بزرگ‌تر شده است، حتی پشت دیوار سیاه هم فقط لامپ‌های کوچکی وجود داشت که ظاهراً می‌بایست محوطه‌های تا حد بی‌نهایت بزرگ را روشن کند. شفق سنگین و فشرده شده بود، مه‌آلود، شرجی و غیرقابل نفوذ. در سالن انتظار کوچک و در معرضِ کورانِ باد به جز من، یک زن و شوهرِ مسنِ سرمازده در گوشه‌ای کز کرده بودند. مدت درازی منتظر ماندم، دست‌هایم را در جیب فرو کرده و کلاهم را تا گوش‌هایم پائین کشیده بودم چون از سمت ریل‌ها باد سردی می‌وزید و شب مانند پیکره‌ای غول‌آسا هر آن پائین و پائین‌تر می‌آمد.

مرد، پشت سر من شکوه‌کنان گفت: «کاش می‌شد آدم یک کمی نون بیشتر و یک کمی توتون داشته باشه.» باز هم به طرف جلو خم شدم تا توازیِ باریک‌شده‌ی ریل‌ها را در دورستان، مابین نورهای خفیف ببینم.

اما در به سرعت باز شد و مرد کلاه‌قرمز با چهره‌ای وظیفه‌شناس چنان فریاد زد که گوئی در سالن انتظار ایستگاه بزرگی ایستاده است. «قطار عادی به مقصد کلن نود و پنج دقیقه تأخیر دارد!»

احساس می‌کردم که تا آخر عمر به اسارت افتاده‌ام.

(نوشته‌ی هاینریش بُل، برگرفته از کتاب «تا زمانی که…»، ترجمه کامران جمالی)

 

// // ?>