بایگانی دسته: آثاری از آنتوان چخوف



متشکرم!

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بنشینید یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

– چهل روبل.

– نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.

– دو ماه و پنج روز.

– دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی …

یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش در نمی‌‌‌آمد.

– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید، فقط «وانیا»؛ و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

– و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه‌ی حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا» از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا» فرار کند! شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار حقوق خوبی می‌‌‌گیرید! پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم. در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید … .

”یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا“ نجواکنان گفت: من نگرفتم.

– امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام.

– خیلی خوب شما، شاید …

– از چهل ویک بیست وهفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره!

– من فقط مقدار کمی گرفتم.

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم …! نه بیشتر.

– دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم! سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کند به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت. به آهستگی گفت: متشکّرم!

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

– به خاطر پول.

– یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی که می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

– در جاهای دیگر همین مقدار را هم ندادند.

– آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همه‌اش این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است!

به خاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!

// // ?>


خواب آلود

شب است. وارکا، پرستاری کوچک، دختری سیزده ساله، گهواره‌ای را تکان می‌دهد که طفلی در آن دراز کشیده‌است. وارکا به آرامی زمزمه می‌کند:«‌بخواب ای طفلکم حالا، که می‌خوانم برات لالا»

چراغ نفتی کوچک سبزرنگی جلوی شمایل مقدس می‌سوزد. ریسمانی از یک سوی اتاق به سوی دیگر کشیده شده‌است و لباس‌های طفل و شلوار بزرگ سیاه‌رنگی بر آن آویزان است. چراغ نفتی، لکه‌ی بزرگ و سبزرنگی بر سقف انداخته‌است. لباس‌های طفل و شلوار، سایه‌های بلندی بر بخاری و گهواره و وارکا می‌اندازند … چراغ که سوسو می‌زند، لکه‌ی سبز و سایه‌ها جان می‌گیرند و به حرکت در می‌آیند، طوری‌که انگار باد به حرکتشان درآورده‌است. بوی سوپ کلم و بوی مغازه کفاشی به مشام می‌رسد.

طفل گریه می‌کند. از شدت گریه خسته شده وصدایش گرفته‌است؛ اما همچنان جیغ می‌کشد و معلوم نیست کی آرام شود. وارکا خواب‌آلود است. چشمانش برهم می‌آیند و سرش به پایین خم می‌شود. گردنش درد می‌کند. نمی‌تواند پلک‌ها یا لب‌هایش را حرکت دهد. حس می‌کند چهره‌اش خشکیده و چوبی است؛ حس می‌کند سرش به اندازه سر سوزن ته‌گرد، کوچک شده‌است، زمزمه می‌کند: «بخواب ای طفلکم حالا، که بلغور می‌پزم جانا.»

جیرجیرکی درون بخاری جیرجیر می‌کند. صدای خروپف ارباب و شاگردش آفاناسی از اتاق مجاور به کوش می‌رسد … گهواره با صدایی حزن‌انگیز غژغژ می‌کند. وارکا زیر لب می‌خواند و زمزمه‌اش با موسیقی آرام‌بخش شب در هم می‌آمیزد؛ موسیقی‌ای که به هنگام خواب در بستر، گوش سپردن به آن که بسیار شیرین است حالا آزاردهنده و مزاحم است، چون او را به خواب می‌برد و او باید بیدار بماند. اگر وارکا خدای‌ناکرده بخوابد، ارباب و زنش او را کتک خواهند‌زد.

چراغ نفتی سوسو می‌زند. لکه‌ی سبز و سایه‌ها در حرکتند و راه خود را به چشمان بی‌حرکت و نیمه باز وارکا باز می‌کنند و در ذهن نیمه هشیار او به شکل تصاویری مه‌آلود در می‌آیند. وارکا ابرهای تیره را می‌بیند که در اوج آسمان در پی هم می‌دوند و وارکا بزرگراهی پوشیده از گل و لای را نگاه می‌کند. در بزرگراه، ردیفی از واگن‌ها به چشم می‌خورد و در همان حال مردم، کیف بر دوش، به زحمت راه خود را می‌گشایند و سایه‌ها پس و پیش می‌روند. از بین مه سرد و گزنده، می‌تواند جنگل را در دو سوی مسیر ببیند. ناگهان مردم به همراه کیف‌هایشان روی گل و لای بر زمین می‌افتند. وارکا می‌پرسد: «این کار برای چیه؟» به او جواب می‌دهند: «برای خواب، برای خواب!» بعد به خواب عمیقی می‌روند و در خوابی شیرین غوطه می‌خورند. این در حالی است که کلاغ‌ها و زاغچه‌ها بر سیم تلگراف می‌نشینند و جیغ می‌کشند و برای بیدار کردن آن‌ها تلاش می‌کنند.

وارکا زمزمه می‌کند: «بخواب ای طفلکم حالا، که می‌خونم برات لالا.» و احساس می‌کند که درون کلبه‌ی تاریک و خفقان‌آوری است.
پدر مرحومش، یفیم استپانوف، بر کف اتاق از این پهلو به آن پهلو می‌غلتد. وارکا او را نمی‌بیند، اما می‌شنود که از درد به خود می‌پیچد و می‌نالد. آن‌طور که می‌گویند «روده‌هایش پاره شده‌است.» چنان درد می‌کشد که قادر نیست کلامی بر زبان آورد. فقط می‌تواند نفسش را فرو‌ برد و دندان‌هایش را مثل ضرب‌آهنگ طبل به هم بزند: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…»

مادرش پلاگیا به سمت خانه ارباب دویده است تا بگوید که یفیم در حال مرگ است. از رفتنش خیلی گذشته‌است و حالا دیگر باید برگردد. وارکا در کنار بخاری بیدار است و صدای ناله‌ی پدرش را می‌شنود: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» آن‌وقت صدای نزدیک شدن وسیله‌ای را به کلبه می‌شنود. پزشک جوانی‌ است که از ‌‌شهر آمده است و او را از خانه ارباب به این‌جا فرستاده‌اند؛ از مکانی که محل معاینه بیمارانش است … .

پزشک وارد کلبه می‌شود. در تاریکی نمی‌توان او را دید. سرفه می‌کند و در با صدای خشکی بسته می‌شود.

می‌گوید: «شمعی روشن کنید!»

یفیم جواب می‌دهد: «ب…وو…ب…وو…ب…وو…»

پلاگیا به سمت بخاری می‌دود و دنبال کتری قراضه و کبریت می‌گردد. دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. پزشک از جیبش کبریت در می‌آورد و روشن می‌کند.

پلاگیا می‌گوید: «یک دقیقه آقا، یک دقیقه.» به خارج از کلبه می‌دود و زود با تکه شمعی بر می‌گردد… گونه‌های یفیم گل انداخته‌است، چشمانش برق می‌زند و نگاهش هشیاری خاصی دارد. مستقیم به پزشک نگاه می‌کند.

پزشک به سوی او خم می‌شود و می‌گوید: «ببینم، چی شده؟ به چی فکر می‌کنی؟ آها! خیلی وقته که این طوری شدی؟»

«چی؟ دارم می‌میرم، آقا. عمرم سر اومده… دیگر زنده نمی‌مونم…»

«چرند نگو! درمانت می‌کنیم!»

«محبت دارین، آقا. واقعاً ممنونیم. فقط ما می‌دونیم… مرگ اومده؛ این‌جاست.»

پزشک یک ربع به معاینه یفیم مشغول است. بعد سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «از من کاری ساخته نیست. باید برین بیمارستان. اون‌جا عملت می‌کنن. همین حالا برو… باید بری! کمی دیر شده. توی بیمارستان همه خوابیدن، اما مهم نیست. یادداشتی بهت می‌دم. می‌شنوی؟»

پلاگیا می‌گوید: «اما آقای مهربان، چطور می‌تونه بره؟ ما اسبی نداریم.»

«فکرشو نکنین. من از اربابتون می‌خوام. یه اسب در اختیارتون می‌ذاره.»

پزشک آن‌جا را ترک می‌کند. شمع خاموش می‌شود و باز صدای «ب…وو…ب…وو…ب…وو…» به گوش می‌رسد. نیم‌ساعت بعد صدای نزدیک شدن وسیله‌ای به کلبه شنیده می‌شود. یک گاری را برای حمل یفیم به بیمارستان فرستاده‌اند. حاضر می‌شود و می‌رود … .

اما حالا صبحی پاک و روشن است. پلاگیا در خانه نیست؛ برای اطلاع از آنچه برای یفیم انجام داده‌اند، به بیمارستان رفته‌است. طفلی در جایی گریه می‌کند و وارکا می‌شنود که کسی با صدای خود او می‌خواند: «بخواب ای طفلکم حالا، که می‌خونم برات لالا.»

پلاگیا بر می‌گردد. بر خود صلیب می‌کشد و زمزمه می‌کند: «اونا شب بهش رسیدن؛ اما طرفای صبح روحش رو تسلیم خدا کرد … جاش توی بهشت باشه و خدا بیامرزدش. اونا گفتن که خیلی دیر به بیمارستان رسیده. باید زودتر می‌بردنش اون‌جا … .»

وارکا خود را به جاده‌ی کنار کلبه می‌رساند و در آن‌جا گریه می‌کند، اما ناگهان کسی چنان به پس گردنش می‌زند که پیشانی‌اش به درخت قان می‌خورد. به بالا نگاه می‌کند و روبروی خود، ارباب کفاشش را می‌بیند.

کفاش می‌گوید: «حواست کجاست، شلخته‌ی کثافت؟ بچه گریه می‌کند و تو خوابی!»

یک سیلی زیر گوش وارکا می‌زند. وارکا سرش را تکان می‌دهد و گهواره‌ی بچه را می‌جنباند و لالایی‌اش را زمزمه می‌کند. لکه‌ی سبز و سایه‌های شلوار و کهنه‌های بچه بالا و پایین می‌رود. چرت می‌زند و به زودی باز ذهنش مسحور می‌شود. باز آن بزرگراه پوشیده از گل و لای را می‌بیند. مردم با سایه‌ها و کیف‌هایی بر دوش روی گل و لای دراز کشیده و به خواب عمیقی رفته‌اند. وارکا نگاهشان می‌کند و در اشتیاق خواب می‌سوزد. می‌توانست به خوابی شیرین فرو رود؛ اما مادرش پلاگیا، در کنارش راه می‌رود و او را به تعجیل وادار می‌کند. برای آن‌که کاری بیابند، با عجله و در کنار هم به شهر می‌روند.

مادرش گدایی می‌کند: «بده در راه خدا! ای آدمای بخشنده و مربون، لطف خدا رو به ما نشون بدین!»

صدایی آشنا پاسخ می دهد: «بچه رو بده این‌جا!» همان صدا دوباره، و این‌بار با تندی و عصبانیت، تکرار می‌کند: «بچه رو بده این‌جا! خوابی، دختره‌ی آشغال؟»

وارکا از جا می‌پرد و با نگاهی به اطراف، متوجه اوضاع می‌شود: نه بزرگراهی است، نه پلاگیایی، نه مردمی که با آن‌ها روبرو می‌شوند؛ تنها زن ارباب است که برای شیر دادن به طفل آمده و در وسط اتاق ایستاده است. وقتی زن قوی‌بنیه و چهارشانه به طفل شیر می‌دهد و آرامَش می‌کند، وارکا می‌ایستد و تا پایان کار نگاهش می‌کند. بیرون از پنجره آسمان به رنگ آبی در می‌آید؛ سایه‌ها و لکه‌ی سبز روی سقف کمرنگ می‌شوند. به زودی صبح فرامی‌رسد. زن اربابش، در حالی‌که دگمه بالاتنه پیراهن گشادش را می‌بندد، می‌گوید: «بگیرش! گریه می‌کنه. باید سرگرم بشه.»

وارکا طفل را می‌گیرد، او را در گهواره می‌گذارد و باز تکانش می‌دهد. لکه‌ی سبز و سایه‌ها به تدریج ناپدید می‌شوند و حالا دیگر چیزی نیست که بر چشمان او فشار بیاورد و ذهنش را به خواب ببرد. اما مثل قبل، خواب‌آلود است؛ خواب‌آلوده‌ای هراسان! وارکا سرش را بر کنج گهواره می‌گذارد و همه بدنش را تکان می‌دهد تا بر خواب‌آلودگی‌اش چیره شود. اما هنوز چشمانش برهم است و سرش سنگین.

صدای ارباب را از پشت در می‌شنود: «وارکا، بخاری رو روشن کن!» پس وقت برخاستن و شروع کار است. گهواره را رها می‌کند و برای آوردن هیزم به سوی انبار می‌رود. خوشحال است. آدم هنگام دویدن، به اندازه‌ی زمانی‌که نشسته است، خوابش نمی‌آید. قطعات هیزم را می‌آورد. بخاری را روشن می‌کند. احساس می‌کند که چهره خشکش نرم می‌شود. افکارش وضوح می‌یابند.

زن اربابش فریاد می‌زند: «وارکا! سماور رو روشن کن!» وارکا قطعاتی از هیزم را جدا می‌کند، اما هنوز تراشه‌ها را درون سماور نگذاشته است که دستور تازه‌ای می‌رسد:
«وارکا! گالش‌های ارباب رو تمیز کن!»

کف اتاق می‌نشیند. گالشی را به دست می‌‌گیرد و فکر می‌کند که فرو بردن سرش به داخل یک گالش بزرگ و کمی چرت زدن، چه عالی است … و ناگهان گالش بزرگ می‌شود، باد می‌کند و همه‌ی فضای اتاق را می‌پوشاند. گالش از دست وارکا می‌افتد. سرش را تکان می‌دهد، چشمانش را کاملاً باز می‌کند و به اشیاء نگاه می‌کند تا در نظرش بزرگ نشوند و حرکت نکنند.

«وارکا، پله‌های بیرون رو بشور! از این‌که چشم مشتری‌ها به اونا بیفته، خجالت می‌کشم.»

وارکا پله‌ها را می‌شوید؛ اتاق‌ها را جارو و گردگیری می‌کند. بعد، بخاری دیگر را روشن می‌کند و به سوی مغازه می‌دود. کار زیاد است، لحظه‌ای بی‌کار نیست.

اما هیچ‌کاری به این اندازه سخت نیست که آدم در یک‌جا، پشت میز آشپزخانه، بایستد و سیب‌زمینی پوست بکند. سرش به سوی میز خم می‌شود و سیب‌زمینی‌ها در برابر چشمانش می‌رقصند. کارد از دستش می‌افتد و این هنگامی رخ می‌دهد که زن چاق و عصبانی ارباب با آستین‌هایی بالا زده به سوی او می‌آید و چنان بلند حرف می‌زند که زنگ صدایش در گوش وارکا می‌پیچد. برای صرف غذا منتظر ماندن، شستن و دوختن نیز زجرآور است. در لحظاتی دلش می‌خواهد خود را بی‌توجه به هرآنچه هست، برکف اتاق ولو کند و بخوابد.

روز می‌گذرد. وارکا با تماشای تیره شدن پنجره‌ها، شقیقه‌هایش را که گویی به چوب تبدیل شده‌اند، فشار می‌دهد و بی آن‌که علتش را بداند، تبسم می‌کند. گرگ و میش غروب، چشمانش را که به سختی باز مانده‌اند، می‌نوازد و خوابی عمیق و نزدیک را وعده می‌دهد. شامگاه، مهمانان از را می‌رسند. زن ارباب فریاد می‌زند: «وارکا، سماور رو روشن کن!»

سماور کوچک است و وارکا مجبور است برای پذیرایی از همه، پنج بار آن را روشن کند. بعد از چای، یک ساعت کامل در جایی می‌ایستد و به مهمان‌ها نگاه می‌کند و در انتظار دستور می‌ماند.

«وارکا، بدو و سه بطر آبجو بخر!»

وارکا حرکت می‌کند. سعی دارد تا جایی که می‌تواند به سرعت بدود و خواب را از خود براند.

«وارکا، کمی ودکا بیار! وارکا، در بازکن کجاست؟ وارکا، یه ماهی تمیز کن!»

اما حالا سرانجام مهمانان رفته‌اند؛ چراغ‌ها خاموش شده‌اند؛ ارباب و زنش به بستر رفته‌اند.

آخرین دستور را می‌شنود: «وارکا، بچه رو تکون بده!»

جیرجیرک داخل بخاری جیرجیر می‌کند. باز لکه‌ی سبز و سایه‌ی شلوار و کهنه‌های بچه به چشمان نیمه باز او فشار می‌آورند، به او چشمک می‌زنند و ذهنش را به خواب می‌برند.

زمزمه می‌کند: «بخواب ای طفلکم حالا، که می‌خونم برات لالا.»

طفل جیغ می‌کشد. او هم از این کار خسته شده‌است. وارکا باز بزرگراه گل‌آلود، افرادی کیف به دوش، مادرش پلاگیا و پدرش یفیم را می‌بیند. همه چیز را می‌فهمد، همه کس را تشخیص می‌دهد، اما در نیمه بیداری‌اش قادر به درک نیرویی نیست که دست و پایش را می‌بندد، بر او فشار می‌آورد و از زندگی دورش می‌کند. اطراف را نگاه می‌کند. برای شناخت و فرار از دست آن نیرو، همه جا را جستجو می‌کند، اما نمی‌تواند پیدایش کند. سرانجام، پس از سعی بسیار، به چشمانش فشار می‌آورد و از پایین به لکه‌ی سبزی که سوسو می‌زند نگاه می‌کند و به آن جیغ گوش می‌دهد. دشمنی را می‌یابد که مانع زندگی اوست.

دشمن، آن طفل است.

می‌خندد. این‌که تا حالا موضوعی به این سادگی را نفهمیده بود برایش عجیب است. ظاهراً لکه‌ی سبز، سایه‌ها و جیرجیرک نیز شگفت‌زده‌اند و می‌خندند.

وارکا به توهم دچار می‌شود. از روی چهارپایه‌اش بلند می‌شود و با تبسمی عمیق و چشمانی باز، بی آنکه پلک بزند در اتاق بالا و پایین می‌رود. از فکر رهایی سریع از دست طفلی که بندی بر دست و پای اوست لذت می‌برد و احساس مورمور می کند … طفل را بکش و بعد از آن بخواب، بخواب، بخواب … .

وارکا چشمک‌زنان می‌خندد و انگشتانش را برای آن لکه‌ی سبز تکان می‌دهد. پاورچین پاورچین به سمت گهواره می‌رود و روی طفل خم می‌شود. پس از آن‌که خفه‌اش می‌کند، به سرعت کف اتاق دراز می‌کشد و از این شادی که دیگر می‌تواند بخوابد، می‌خندد. پس از لحظه‌ای، به آرامش مردگان، به خواب می‌رود.

(آنتوان چخوف، شش داستان و نقد آن، انتخاب ونقد از رالف متلاو، ترجمه‌ی بهروز حاجی محمدی، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳)

// // ?>


دانشجو

در ابتدا هوا خوب و آرام بود. باسترک‌ها می‌خواندند و از مرداب‌ها صدای یکنواخت و رقت‌انگیز موجودی زنده، صدایی مثل دمیدن در یک بطری خالی به‌گوش می‌رسید. پاشله‌ای پرواز می‌کرد و صدای پرطنین و زنگدار گلوله‌ای که هدفش گرفته بود، در هوای بهاری پیچید. اما هنگامی که هوا در جنگل رو به تاریکی رفت، بادی تند و سرد و نامطبوع از شرق وزیدن گرفت و همه چیز غرق در سکوت شد. قشر نازک یخ آبگیرها را پوشاند و جنگل، محزون و متروک به نظر رسید. بوی زمستان می‌آمد.

ایوان ولیکوپولسکی، پسر خادم کلیسا و دانشجوی علوم دینی، هنگام بازگشت از شکار، در جاده‌ی غرق در آب مجاور چمنزار قدم می‌زد. انگشت‌هایش کرخت بود و باد صورتش را می‌سوزاند. به نظرش رسید که آن سرمای ناگهانی، نظم و هماهنگی پدیده‌ها را از بین برده‌است و خود طبیعت نیز سرخوش نیست و به همین دلیل تاریکی شامگاه سریع‌تر از معمول حکمفرما شده‌است. اطرافش کاملاً تهی و به گونه‌ای خاص دلگیر بود. تنها نوری که به چشم می‌آمد، کورسویی در باغ بیوه‌ها در نزدیکی رودخانه بود. از دهکده تا آن‌جا پنج کیلومتر فاصله بود و در آن حوالی همه چیز در مه سرد شامگاهی فرو رفته بود.

دانشجو به یاد‌آورد که به هنگام ترک خانه، مادرش با پای برهنه در راهرو نشسته بود و سماور را تمیز می‌کرد، درحالی‌که پدرش کنار بخاری دراز کشیده بود و سرفه می‌کرد. از آن‌جا که آن روز، جمعه‌ی پیش از عید پاک بود، غذایی در خانه طبخ نشده بود و دانشجو به شدت احساس گرسنگی می‌کرد. حالا هم که از فرط سرما خودش را جمع کرده بود، فکر می‌کرد که در عصر روریک و در روزگار ایوان مخوف و پطرس نیز دقیقاً چنین بادی وزیده‌است و در عصر آنان نیز گرسنگی و فقری مشابه وجود داشته‌است؛ بام‌های گالی پوشِ مشابه، احساس تشویش مشابه. همه‌ی این‌ها وجود داشت؛ قبل از آن هم وجود داشت؛ حالا هم وجود دارد. گذشت هزار سال، به بهبود زندگی منجر نشده است. دانشجو عزم خانه نداشت.

به آن باغ به این دلیل باغ بیوه‌ها می‌گفتند که در اختیار دو بیوه، یک مادر و دختر بود. آتشی پر سر و صدا می‌سوخت و در اطراف خود با خاک شخم‌زده نور می‌پاشید. واسیلیسا، بیوه پیر و چاق و قدبلند، با کُت مردانه‌ای ایستاده بود و متفکرانه به آتش نگاه می‌کرد. دخترش لوکریا، زنی کوچک اندام و آبله‌رو با چهره‌ای احمقانه بر زمین نشسته بود و دیگی بزرگ و تعدادی قاشق را می‌شست. پیدا بود که تازه شام خورده‌اند. صدای چند مرد به گوش می‌رسید؛ کارگران اسب‌های خود را در کنار رودخانه آب می‌دادند. دانشجو که به سمت بالا و به سوی هیمه فروزان می‌رفت، گفت: «عصر بخیر! این‌جا دوباره زمستان آمده!»

واسیلیسا یکه خورد، اما فوراً او را شناخت. صمیمانه لبخند زد و گفت: «نشناختمت. خدا به تو برکت بدهد … .»

با هم حرف زدند. واسیلیسا زنی باتجربه بود و در خدمت اعیان. ابتدا دایگی می‌کرد و بعد از آن پرستار بچه‌ها شد. ظاهری پاک و آراسته داشت و همیشه تبسمی متین بر چهره‌اش بود. دخترش لوکریا، زنی روستایی، از دست شوهر سابقش کتک‌ها خورده بود و حالا فقط با چشمان و چهره‌ای در هم کشیده به دانشجو نگاه می‌کرد، چیزی نمی‌گفت و حرکاتش مثل کر و لال‌ها عجیب بود.

دانشجو دست‌هایش را روی آتش گرفت و گفت: «پطرس حواری دقیقاً در کنار چنین آتشی خود را گرم کرد. پس، آن موقع هم هوا سرد بود. آه مادربزرگ، چه شب وحشتناکی بوده‌است! شبی بلند و سراپا تاریک!»

به تاریکی اطرافش نگاه کرد؛ سرش را ناگهان تکان داد و پرسید: «حتماً تفسیر دوازده حواری را شنیده‌اید.» واسیلیسا پاسخ داد: «بله. من شنیده‌ام.»

«اگر یادتان باشد، پطرس در شام آخر به عیسی مسیح گفت: ”آماده‌ام که همراه شما تا به ظلمت، تا مرگ بیایم.“ سرور ما نیز به او چنین پاسخ داد: ”پطرس، به تو می‌گویم که تا خروس‌خوان، سه بار مرا انکار می‌کنی.“ پس از شام، عیسی در باغ نماز خواند و مهیّای مرگ شد و پطرس بی‌نوا که پریشان و مدهوش بود و پلک‌هایش سنگینی می‌کرد، نتوانست با خواب مبارزه کند. خوابش برد. بعد می‌دانید که چگونه یهودا در همان شب، عیسی مسیح را بوسید و او را به شکنجه گرانش تسلیم کرد. او را در غل و زنجیر نزد کاهن اعظم بردند و کتکش زدند و در همان حال پطرس خسته و فرسوده، درمانده و هراسان، می‌دانید، حس می‌کرد چیزی وحشتناک در روی زمین در شرف انجام است، دنبال او رفت… او با شور و شدت، به عیسی مسیح عشق می‌ورزید و حالا از دور شاهد بود که کتکش می‌زنند…»

لوکریا قاشق‌ها را رها کرد و بی آن‌که حرکتی کند، به دانشجو خیره شد.

دانشجو ادامه داد: «نزد کاهن اعظم رفتند. پرس و جو از عیسی مسیح را شروع کردند. در همان حال، به علت سرمای هوا، کارگران آتشی در حیاط برافروختند و خود را گرم کردند. پطرس نیز در کنار آنان نزدیک آتش ایستاد و مثل من خودش را گرم کرد. زنی با دیدن او گفت: ”او هم با عیسی مسیح بود.“ یعنی این‌که او را هم باید برای استنطاق ببرند. حتماً همه کارگرانی که نزدیک آتش بودند، با تندی و سوءظن به او نگاه کردند. پطرس که گیج شده بود، گفت: ”من او را نمی‌شناسم.“ کمی بعد، دوباره کسی دانست که او یکی از مریدان عیسی مسیح است. گفت: ”تو نیز یکی از آنانی.“ اما او باز انکار کرد. برای سومین بار کسی رو به او کرد و گفت: ”آهای، آیا امروز تو را با او در باغ ندیدم؟“ برای بار سوم هم انکار کرد. بلافاصله خروس خواند و پطرس در حالی‌که از دور به عیسی مسیح نگاه می‌کرد، سخنانی را به یاد آورد که در آن شامگاه از عیسی مسیح شنیده بود… به یاد آورد، به هوش آمد، از حیاط بیرون رفت و زار زار گریست؛ زار زار. در انجیل آمده‌است: ”بیرون رفت و زار زار گریست.“ آن صحنه را تصور می‌کنم: آن باغ آرامِ آرام، تاریکِ تاریک، و در آن آرامش، صدای هق‌هقی مدام و خفیف…»

دانشجو آه کشید و به فکر فرو رفت. واسیلیسا که هنوز متبسم بود، ناگهان بغض کرد و اشک‌های درشت از گونه‌هایش سرازیر شد. در برابر آتش، چهره‌اش را با آستین خود پوشاند؛ انگار که از اشک‌هایش خجالت می‌کشید. لوکریا هم بی‌حرکت به دانشجو خیره شده بود و چهره‌ای سرخ و برافروخته داشت. حالتش مثل کسی که درد شدیدی را تحمل می‌کند، در هم پیچیده و تحت فشار بود.

کارگران از رودخانه بازگشتند و یکی از آنان که بر اسبی سوار بود، کاملاً نزدیک آمد و نور لرزان آتش بر اندامش افتاد. دانشجو به بیوه‌ها شب بخیر گفت و از آن‌جا رفت. باز هم در اطرافش ظلمت بود. انگشت‌هایش کرخت شد. بادی بی‌رحم می‌وزید. واقعاً زمستان برگشته بود و به نظر نمی‌رسید که پس‌فردا عید باشد.

حالا دانشجو به واسیلیسا فکر می‌کرد: «واسیلیسا گریه کرده بود. حتماً آنچه در آن شبِ ماقبلِ تصلیب مسیح برای پطرس رخ داده بود، با وضعیت زندگی این زن رابطه‌ای دارد…»

به اطراف نگاه کرد. آن نور تنها، هنوز در تاریکی سوسو می‌زد و دیگر نمی‌شد در نزدیکی آن، کسی را دید. دانشجو باز فکر کرد: «از آن‌جا که واسیلیسا گریسته و دخترش نیز غمگین شده‌است، معلوم می‌شود که نقل ماجرایی که نوزده قرن پیش رخ داده بود، با زمان حال، با هر دو زن، با آن دهکده متروک، با خود او، و با همه مردم ارتباط دارد. پیرزن گریسته بود، نه به این دلیل که او آن ماجرا را به طرزی جالب تعریف کرده بود، بلکه از آن رو که پطرس به این زن نزدیک بود، چون تمام وجود این زن مجذوب آن چیزی شده بود که از ذهن و ضمیر پطرس می‌گذشت.»

ناگهان جانش از شوق لبریز شد و حتی لحظه‌ای ایستاد تا نفس تازه کند. فکر کرد: «زنجیری ناگسستنی از حوادثی پیاپی گذشته را به حال پیوند می‌دهد.» به نظرش رسید که هر دو سوی این زنجیر را دیده است؛ به گونه‌ای که با لمس یک سوی آن، سوی دیگرش به لرزه در می‌آید.

هنگام عبور از عرض رودخانه در یک قایق، و بعد از آن، هنگام صعود از تپه، به دهکده‌اش و به مغرب نگاه کرد که غروب سرد و گلگون، باریکه‌ای از نور بر آن کشیده بود. فکر کرد آن حقیقت و زیبایی که حیات انسان را در آن باغ و در آن حیاط کاهن اعظم هدایت کرده بود، تا به امروز بدون وقفه ادامه داشته‌است و در حقیقت همواره به طور آشکار، در زندگی انسان و هر نوع زندگی دنیوی، عامل اصلی بوده‌است. احساس جوانی، سلامت و هیجان ـ فقط بیست و دو سال از عمرش می‌گذشت ـ و امید شیرین و وصف ناپذیر سعادت، سعادتی مبهم و رازآلود، ذره ذره جانش را پرکرد. به نظرش رسید که زندگی فریبا، شگفت‌انگیز، و از معنایی ژرف سرشار است.
 

نگاهی به داستان «دانشجو»
«دانشجو» طرح ساده‌ای دارد: در شامگاهی سرد، دانشجویی در منطقه‌ای روستایی به سوی خانه می‌رود. دست‌هایش از سرما کرخت می‌شود. احساس می‌کند که دیگران نیز در دوره‌های متفاوت تاریخی همین سرما را حس کرده‌اند. از دور، آتشی برافروخته می‌بیند. به سمت آن می‌رود. در کنار آتش، دو بیوه‌زن ایستاده‌اند. حضور در کنار آتش، روایت انجیل از پطرس حواری را به ذهن می‌آورد. قصه انجیل را برای آن دو تعریف می‌کند. اشک از چشمان یکی از زنان سرازیر می‌شود. دیگری نیز غرق در اندوه است. دانشجو، غرق در اندیشه، آن‌جا را به قصد خانه ترک می‌کند. اندیشه‌ای که در آخرین سطور داستان در ذهن دانشجو رخنه می‌کند، درونمایه اثر است: هستی را معنا و زیبایی است.

پرداخت و عرضه این درونمایه، از طریق ساختاری دقیق صورت گرفته است. نقد حاضر به بررسی اهم ویژگی‌های ساختاری «دانشجو» می‌پردازد.

«در ابتدا هوا خوب و آرام بود.» داستان با این جمله آغاز می‌شود؛ جمله‌ای که پیشاپیش و به طور ضمنی از دگرگونی متعاقب جوی خبر می‌دهد. در ادامه جمله فوق، فضاسازی به گونه‌ای است که خواننده با نوعی سکوت سردابه‌ای مواجه می‌شود که در آن کوچک‌ترین صدای پدیده‌های موجود طنینی سنگین و خیال‌انگیز دارد. در ایجاد این فضای خاص، غروب یک روز سرد زمان مناسبی است. پرنده‌ای پرواز می‌کند و «صدای پر طنین و زنگدار گلوله‌ای» در سکوت توصیف شده مذکور می‌پیچد. فضای مقدماتی داستان به شکلی طراحی شده است که زنگ گلوله، نه فقط در اطراف مردابی غرق در سکوت، بلکه در ذهن مهیای خواننده نیز طنین دارد و جان می‌گیرد.

بند دوم داستان، حاوی چند نکته ساختاری است. نخست این‌که خواننده را با شخصیت اصلی آشنا می‌کند. خواننده پی می‌برد که ایوان جوان «دانشجوی علوم دینی» است. در این‌جا نخستین و بدیهی‌ترین پرسش این است که کارکرد نوع رشته تحصیلی و مطالعات دانشجو بر درونمایه اثر چیست و رابطه ساختاری آن کدام است؟ ظاهراً نقل روایتی از انجیل در بندهای بعدی داستان، که خود بیانگر دغدغه‌های ذهنی دانشجوست، توجیه‌کننده رابطه و کارکرد مذکور است. دیگر ویژگی این بند، بسطِ محیط طبیعی توصیف شده در نخستین بند داستان است: «به نظرش رسید که آن سرمای ناگهانی، نظم و هماهنگی پدیده‌ها را از بین برده است و خود طبیعت نیز سرخوش نیست و به همین دلیل تاریکی شامگاه سریع‌تر از معمول حکمفرما شده است. اطرافش کاملاً تهی و به گونه‌ای خاص دلگیر بود.» این محیط کاملاً تهی و دلگیر، در تناسب کامل با روایت حزن‌انگیزی است که متعاقباً از انجیل نقل می‌شود. در همین بند است که خواننده با برخی از دغدغه‌های ذهنی این دانشجوی علوم دینی آشنا می‌شود. بادی سرد همچنان می‌وزد و دانشجو فکر می‌کند که «در عصر روریک و در روزگار ایوان مخوف و پطرس نیز دقیقاً چنین بادی وزیده است…» گرسنگی او نیز، این اندیشه را به ذهن او می‌آورد که «در عصر آنان نیز گرسنگی و فقری مشابه وجود داشته‌است.» در «دانشجو»، پدیده‌های عینی، محرک و جانبخشِ دغدغه‌های ذهنیِ شخصیت اصلی است.

در بند سوم، دانشجو به «باغ بیوه‌ها» نزدیک می‌شود. دو بیوه‌زن آتشی برافروخته‌اند و در کنار آن خود را گرم می‌کنند. صدای کارگرانی از دور شنیده می‌شود که اسب‌های خود را در کنار رودخانه آب می‌دهند. در این بند نیز این پرسش‌ها مطرح است: نقش این آتش چیست؟ این دو زن چه نقشی دارند؟ حضور کارگران از نظر ساختاری چه تأثیری دارد؟

پاسخ به این پرسش‌ها در بندهای بعدی و در نقل روایت انجیل از دهان دانشجو نهفته است. دانشجو پس از ورود به باغ، دست‌هایش را بر آتش می‌گیرد و می‌گوید: «پطرس حواری دقیقاً در کنار چنین آتشی خود را گرم کرد.» در این‌جا نیز ما با تسلسل مفاهیم روبروییم. پدیده عینی آتش، تداعی‌کننده آتش تاریخی است. شب نیز دارای چنین مفهومی است: «چه شب وحشتناکی بوده است! شبی بلند و سراپا تاریک!» آتش، کارکرد دیگری هم دارد. سرمای گزنده محیط، با گرمای آتش، ملموس‌تر و محسوس‌تر می‌شود. به‌علاوه، پرتو شعله‌های آن نیز تأکیدی بر ظلمت پیرامون است. وجود دو زن نیز از همین منظر، تحلیل‌پذیر است. در بخشی از انجیل لوقا که به استنطاق و محاکمه عیسی مسیح می‌پردازد، آمده است: «سپس او را گرفتند و به پیشش راندند و به تالار کاهنان اعظم بردند و پطرس از دور، دنبال او می‌رفت. آن‌گاه که در میان تالار آتشی برافروختند و گرداگردش نشستند، پطرس در بین آنان بر زمین نشست. اما هنگامی که در کنار آتش می‌نشست، زنی خدمتکار او را دید و به او خیره شد و گفت که این مرد نیز با او بود. آن‌گاه پطرس انکار کرد و گفت این زن، من او را نمی‌شناسم» (انجیل لوقا؛ ۲۲؛ ۵۴ـ۵۷). این رخداد تاریخی در انجیل متی نیز با اندکی تغییر روایت شده‌است و تطابق آن با نمودهای عینی حاضر (دو زن مخاطب دانشجو) بیش‌تر است: «…دختری به سوی او [پطرس] رفت و گفت، تو نیز با عیسی مسیح بودی. اما او در برابر همه آنان انکار کرد و گفت، نمی‌دانم از چه سخن می‌گویید. آن‌گاه هنگامی‌که به ایوان رفته بود، دختری دیگر او را بدید و به آنان گفت، این مرد نیز با عیسی ناصری بود. آن‌گاه باز به سوگند، انکار کرد. این مرد را نمی‌شناسم» (انجیل متی؛ ۲۶؛ ۶۹ ـ ۷۲). ظاهراً حضور دو بیوه‌زن در کنار آتش، بازتابی از حضور زنانی است که در روایات انجیل با اندک تفاوت‌هایی از آنان یاد می‌شود.

البته دو بیوه‌زن حاضر، از نظر حسی ـ عاطفی، با الگوهای تاریخی خود تفاوت‌‌هایی دارند. به داستان برمی‌گردیم و می‌خوانیم: «واسیلیسا که هنوز متبسم بود، ناگهان بغض کرد و اشک‌های درشت از گونه‌هایش سرازیر شد. در برابر آتش، چهره‌اش را با آستین خود پوشاند؛ انگار که از اشک‌هایش خجالت می‌کشید.» به یاد بیاوریم که در بندهای مقدماتی داستان، دانشجو پس از آن‌که خود را به طور غیرمستقیم بازتابی از پطرس تلقی می‌کند، از دو بیوه‌زن می‌پرسد که آیا از تفسیر دوازده حواری چیزی شنیده‌اند. واسیلیسا پاسخ می‌دهد که: «بله. من شنیده‌ام.» اگر فرض کنیم که واسیلیسا بازتابی از یکی از دو زن تاریخی است، آیا می‌توان اشک و شرم کنونی او را نشانه‌ای از ابراز ندامت و شرمساری از یک اشتباه تاریخی تلقی کرد؟ آیا می‌توان واکنش فیزیکی لوکریا، دومین بیوه‌زن، را تاوان یک گناه تاریخی در نظر گرفت: «لوکریا هم بی‌حرکت به دانشجو خیره شده بود و چهره‌ای سرخ و برافروخته داشت. حالتش مثل کسی که درد شدیدی را تحمل می‌کند، در هم‌پیچیده و تحت فشار بود.» آیا می‌توان این درد شدید و فشار جسمانی را ناشی از وجدانی معذب و تاریخی دانست؟ وجدان انسانی که در گریه‌های تلخ پطرس و شکنجه‌های عیسی مسیح نقش داشته است؟
حضور کارگران نیز حضوری بازتابی است. کارگرانی که در ابتدای داستان، صدایشان از کنار رودخانه به گوش می‌رسد، در پایان روایت، از رودخانه باز می‌گردند و از کنار آتش عبور می‌کنند. پیش از آن، در روایت دانشجو از انجیل خوانده‌ایم: «حتماً همه کارگرانی که نزدیک آتش بودند، با تندی و سوءظن به او [پطرس] نگاه می‌کردند. پطرس که گیج شده بود، گفت: ”من او را نمی‌شناسم.“» بنابراین کارگران نیز بازتاب کارگرانی تاریخی‌اند.

آنچه در «دانشجو» جلوه‌ای مسلط و فراگیر دارد، ساختار متقارن و مدور آن است. گذشته از مواردی که به آن‌ها اشاره شد، شواهد مستقیم یا غیر مستقیم دیگری هم هست که بر این ویژگی دلالت دارد. مثلاً دانشجوی جوان پس از ورود به باغ بیوه‌ها از مشاهده شستشوی دیگی بزرگ و تعدادی قاشق پی می‌برد که «تازه شام خورده‌اند.» این شام را می‌توان بازتابی از شام آخر تلقی کرد. واسیلیسا نیز مثل نمونه تاریخی خود «در خدمت اعیان» است. «باغ بیوه‌ها» نیز قرینه باغی تاریخی است: «پس از شام، عیسی در باغ نماز خواند و مهیای مرگ شد.» بلافاصله، واسیلیسا با دانشجو مواجه می‌شود: «واسیلیسا یکه خورد، اما فوراً او را شناخت…» این نیز شاهد دیگری است؛ زیرا دو زن تاریخی در روایت انجیل نیز پطرس را به عنوان یکی از حواریون عیسی مسیح تشخیص داده‌ و شناخته بودند. زمان رویداد داستان دو روز قبل از عید پاک است. در انجیل متی نیز عیسی مسیح خطاب به مریدانش می‌گوید که دو روز دیگر جشن عید فصیح است، و به ابن‌البشر خیانت می‌ورزند تا مصلوبش کنند. (انجیل متی؛ ۲۰؛ ۱۷ ـ ۱۹) این تطابق نیز به ساختار مدور داستان کمک کرده است.

دو بند پایانی داستان، درونمایه اثر را، به نحوی متناقض‌نما، صریح و در همان حال به گونه‌ای غیر مستقیم مطرح می‌کند. صریح از این نظر که ما به عنوان خواننده با این بیان مواجه‌ایم: «زنجیری ناگسستنی از حوادثی پیاپی، گذشته را به حال پیوند می‌دهد.» همین بیان، از این نظر غیرمستقیم است که نه با دخالت مستقیم نویسنده، بلکه از طریق تفکر و تأملات شخصیت اصلی مطرح می‌شود.

مجموعه‌ای از تصاویر متقارن، دانشجوی جوان را به پذیرش وجود «زنجیری ناگسستنی» بین گذشته و حال متقاعد می‌کند. باور به «حقیقت و زیبایی» که «تا به امروز بی‌وقفه وجود داشته است»، قوام‌بخشِ این سلسله‌ی پیوسته است. نگاهی به مغرب، که نقطه تلاقی روز و شب و نور و تاریکی است، بستری مناسب و زمینه‌ای همخوان با درونمایه اثر است: «به مغرب نگاه کرد که غروب سرد و گلگون، باریکه‌ای از نور بر آن کشیده بود.»

(آنتوان چخوف، شش داستان و نقد آن، انتخاب ونقد از رالف متلاو، ترجمه‌ی بهروز حاجی محمدی، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳)

// // ?>