بایگانی دسته: افسانه‌ها



افسانه‌ی تهمورث

آن زمانهای دور، خیلی دور، اما خوب که آسمان آبی آبی بود و پرستاره، زمین دشت آرامی بود سرسبز با جویبارهای پرزمزمه و کوههایی که با چینهای یکسان و یکنواخت دورش فراگرفته بودند. همه چیز سر و سامانی داشت : زمین فرمانروایی داشت به نام تهمورث زیناوند. مردم زمین را دوست داشتند و برای آبادیش می کوشیدند. چون هرمزد خدا از آسمان هفتم به زمین می نگریست، از آفرینش این همه زیبایی و آرامش و پهلوانی و کوشش خشنود بود. از وجود اهریمن هم هراسی به دلش راه نمی یافت.

در آن زمانهای دور، خیلی دور و خوب چون مردم شعری می سرودند، یا افسانه ای می گفتند، هیچ کس نمی توانست یا نمی دانست که بنویسد، نه بر سنگی یا درختی. چون با پایداری می جنگیدند، یا با ترس می گریختند، هیچ کس نمی توانست یا نمی دانست که بنویسد نه پایداریشان را، نه گریزشان را. پس برای هم باز می گفتند و باز می گفتند، اما حافظه یاری نمی کرد. شعرها گم می شدند و قهرمانها چهره عوض می کردند.

پس هرمزد خدا بر مردم رحمت آورد و هنری از هنرهای خویش را به انسان آموخت و انسان توانست که بنویسد و بنویسد. پس نوشته قصه های بیشه ی انبوه یا برج گمشده ی جادو را؛ داستان بیابان تنهایی غمگین یا حماسه های سرشار زمان برومندی را. همه نوشتند و نوشتند بر سنگ، درخت و پوست.

و چه زمان خوبی بود که اهریمن هم در خواب بود. پیکر سهمگینش نیمی به آفتاب و نیمی در سایه، تنش لختی به خشکی خفته بود و لختی دیگر در آب بود. و چه بد شد که زمانی چشم گشود. اگر همیشه خواب بود که شب بی ستاره نبود یا آسمان پر از ابر پاره پاره نبود. اما اهریمن چشم گشود و انسان را دگرگونه یافت. انسان در قلمرو شگفتی زده ی هنر نوشتن یکه پروازی می کرد، می اندیشید و می نوشت. اهریمن دور و بر را نگاه کرد. شیفته و شگفتی زده به کلمات نگاه کرد. چه نقشها زیبا بودند. آرزو کرد که او هم می توانست بنویسد. در اندیشه شد که انسان چگونه این هنر را آموخته است؟ چگونه؟

دلش کور و سرگردان و از کینه آکنده شد. سهمگین از جای برخاست و غرید که

– انسان جاودانه می ماند. پس انسان جاودانه می ماند. هر قدم نقشی از خویشتن می گذارد، نقشی جاودانه. او نمی توانست و نمی دانست که بنویسد. پس هرمزد خدا به او این هنر را هدیه داده است. نوشتن هنری خدایی است، نه مردمی. من نیز کم از خدا نیستم. این هنر باید از آن من باشد. هرمزد خدا برای این که انسان را سرور زمین کند این هنر را به او آموخته است، او قدرت مرا نمی داند.

اهریمن خشمگین می غرید و سر به هر طرف می گرداند و چشم بر هم نمی گذاشت و در دل برای ربودن این هنر نقشه می کشید. به ابر تیره دستور داد که جلو تابش خورشید و ماه را بگیرد. زمین تاریک شد. سپس به سیلاب دستور داد که بر زمین جاری شود. آب در مخزن کوه غرید، کوهها غمناک شدند. ابرها در هم پیچیدند، باد وزید و توفان درگرفت. درختان افراشته از بیم سر درهم کردند و از درد فریاد کشیدند. تهمورث با شتاب از کوه البرز پایین آمد. با شتاب بسیاری از نوشته ها را برگرفت و در دل غاری در قله ی کوه پنهان کرد. سیلاب بالا آمد و روی سنگها و درختها را گرفت. خنده با گریه آمیخت و همه چیز در آب غلتید. همه چیز از رنج دراز پژمرد و هر بانگی خاموش شد. انسان بی کس و سرگشته به ویرانه ها پناه برد و هیچ نداشت جز خاطرات تلخ. همه چیز از کف رفته بود.

در این هنگام اهریمن در برابر مردمان ظاهر شد و غرید :

– آیا خواهان روشنایی هستید؟

مردم یک صدا فریاد زدند :

– آری. آری.

اهریمن غرید :

– آیا آرامش می خواهید؟

مردم بانگ برآوردند :

– بله، ما آرامش می خواهیم.

اهریمن فریاد زد :

– اما در برابر اینها چه می دهید؟

مردم درمانده جواب دادند :

– چیزی نداریم که در برابرش به تو بدهیم.

اهریمن گفت :

– من چیز زیادی از شما نمی خواهم. هرچه در فکر و ذهن دارید به من بدهید.

مردم به فکر فرو رفتند. در فکر و ذهنشان همه خاطرات تلخ بود. شاید بعضیها خاطرات خوبی را در دوردست به یاد می آوردند، اما آنها بسیار کم رنگ بودند. با خود گفتند :

– یک مشت خاطره ی تلخ و فکر و خیال پریشان به چه درد می خورد.

پس با پیشنهاد اهریمن موافقت کردند. اهریمن همه ی آنچه را که در ذهن مردم بود، گرفت. انسان همه چیز را فراموش کرد. فراموشی او را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد. چون کودکی زندگی آغاز کرد که از بد و خوب هیچ نمی دانست. زمین سرد و ساکت شد و اهریمن هنر نوشتن را ربود و بقیه خاطرات را بر کران خاک کوبید.
اهریمن خوشحال از فریبکاری خویش شروع به نوشتن کرد، اما کلماتش با ظلمت نوشته می شد. تهمورث به زمین نگریست. در اندیشه شد که چگونه دوباره مردم را شوق آباد کردن زمین آموزد؟ چگونه مردم را از سستی به در آورد؟ چگونه بر اهریمن پیروز شود و او را از میان بردارد؟

غروبی بود و غمگین آفتابی. تهمورث در پناهگاهش بر قله ی کوه البرز نشسته بود. فرشته ی باد، رام نیکو، بر پناهگاه او گذر کرد و او را اندیشه ناک دید. دانست که از چه چیز غمگین است. نسیم را به سویش فرستاد. تهمورث چشم باز کرد و به یاد نیکویی و نیروی فرشته باد، رام نیکو افتاد. پس به آرامی با او گفت و گو کرد :

– رام نیکو، رام خوب، یاریم ده که بر اهریمن پیروز شوم، کمکم کن.

رام نیکو به تهمورث تازیانه ای داد، تازیانه ای از کلافه های آتشی که در ابرها نهفته بود.

تهمورث تازیانه به دست از کوه سرازیر شد. اهریمن خوشحال از پیروزیش و مطمئن از این که هیچ یک از آدمها یارای مقابله با او را ندارند، متکی بر نهاد خویش در روی زمین فرمانروایی می کرد. چون تهمورث را دید، پوزخندی زد و روی برگرداند. خوش باوری هم اعتقاد بود. تهمورث به او حمله کرد و تازیانه اش را بر او تازاند. در یک آن اهریمن تبدیل به اسبی شد، اسبی سیاه و سهمگین. تهمورث با چالاکی بر او سوار شد و با گرز بر سرش کوبید و به او فرمان داد :

– هنر خط را در کجا پنهان کرده ای؟ بازپس ده.

اهریمن هیچ نمی گفت و تهمورث با گرز بر سرش می کوبید تا اهریمن به ناچار آن چه را در سرش پنهان کرده بود به تهمورث داد. تهمورث هنر خط را بازپس گرفت و به مردمان داد. هر روز تهمورث بر اسب سیاه و سهمگینش سوار می شد و از قله ی البرز پایین می آمد و سه بار بر گرد جهان می گشت و غروب اسب را در اصطبل خانه اش می بست. اسب نه چیزی می خورد و نه چیزی می آشامید و نه می خوابید. تهمورث از کار اسب در شگفت مانده بود و چون راز این کار را از او پرسید، اهریمن پاسخ داد :

– خوراک و خواب من از گناه مردم است. هر روز که آنها بیشتر گناه می کنند، خوراک من نیز افزون می گردد و خوش تر می خوابم.

سی سال هر روز تهمورث بر اهریمن، که به صورت اسبی درآمده بود، سوار شدو اهریمن خسته و بیزار در پی چاره می گشت و چاره ای نمی یافت. همسر تهمورث از این اسب در شگفتی مانده بود. صدایش همه ضجه بود و نگاهش چون خنجر.

همسر تهمورث گاه و بی گاه پس از انجام دادن کار روزانه در باغ کوچک خانه اش گردش می کرد و با کنجکاوی لحظه ای کنار اصطبل می ایستاد و به اسب نگاه می کرد. زن خوشبخت ساده ای بود که گلیمش را قالی ابریشم می پنداشت و تن پوش کهنه اش را بهترین پیراهن می دانست.

روزی از روزها همسر پهلوان کنار اصطبل ایستاد. اسب صدایش زد. زن از تعجب لحظه ای برجا ماند. سخن اسب چون سخن آشنا گرم بود و هزاران جاودانه موج با زیر و بم در کلامش نهفته بود. از گنجشکی معصوم تر می نمود. زن آرام آرام به اصطبل نزدیک شد و به در آن تکیه داد.

اسب گفت :

– چه زیبایی ای زن و زیباتر خواهی بود اگر از رنگهای طاووس حریری به تن کنی، عطری از یاسهای سپید بر خود بزنی و گردنبندی از ستاره به گردن بیندازی.

زن آهی بلند کشید و مژه بر هم نهاد.

اهریمن گفت :

– چه زیبایی ای زن و زیباتر خواهی بود اگر پیراهنی چون مخمل آسمان بر تن کنی، از عطر کاجهای جنگلهای دور عطری بزنی و گردنبندی چون هلال ماه زرین و درخشان به گردن بیندازی.

زن به آرامی روی زمین نشست و اسب گفت :

– و چه زیبایی ای زن. دستهایت نه برای کار، بلکه برای نوازش بلور باران است.

زن به دستهایش نگریست. کارکرده بود و جای جای از کار سخت به دستهایش خشکی و زبری بود.

اهریمن گفت :

– چه زیبایی ای زن. چتری از پر طاووس و غذایی از شهد زنبوران دامنه ی هرا باید تو را.

زن آهی کشید و برخاست. سخن عاشقانه نبود، اما خوب بود، آن قدر خوب که زن با شتاب دوید و خودش را در برکه نگاه کرد و دید که زیبا است. نسیم بهاری دسته گلی از بنفشه های صحرایی به گیسوانش زد.

روز دیگر آمد و روزهای دیگر. زن همیشه منتظر می ماند تا تهمورث اسب سیاه را در اصطبل ببندد و برود. پس با شتاب به سوی اصطبل می دوید تا حرفهای اهریمن را بشنود. دل کوچک و مهربانش نرم شد و به حرفهای اهریمن دل بست. اسب با او از هر دری سخن می گفت. روزی از روزها از زن پرسید :

– دوست داری هر آنچه شایسته ی زنی چون تو است، داشته باشی؟

زن لبخندی زد و گفت :

– بله، بله.

اهریمن با مهربانی گفت :

– پس گوش کن. تو از پهلوان بپرس که چون بر من سوار می شود، چه هنگام احساس ترس می کند.

زن خندید و گفت :

– تنها همین؟

اهریمن گفت :

– به همین سادگی.

زن چشم بر هم نهاد و حریر و مخمل و انگبین را یک یک پیش رو آورد و گفت :

– باشد.

شب هنگام زن با رخساری از نوازش و زمزمه بر تخت گاه ایوان منتظر تهمورث ماند و چون پهلوان به کلبه پا نهاد، چونان پروانه به گردش چرخید و از هر دری سخن گفت. سرانجام از تهمورث پرسید :

– هنگامی که بر اسب سوار می شوی، کی می هراسی؟

تهمورث اندیشید که نبایستی چیزی بگوید، پس گفت :

– من هیچ گاه نمی هراسم.

زن پافشاری کرد و بازپرسید و پرسید و تهمورث سرانجام راز خود را بازگفت :

– هنگامی که از گذرگاه تنگ البرز در سراشیبی تند می تازم، می هراسم.

زن پهلوان تا صبح دم نخفت. مرغی در سینه اش فریاد می کشید و چون سپیده دمید، بی تاب تا به کنار اصطبل دوید و راز تهمورث را برای اهریمن بازگفت.

اسب شیهه ای از شادی برکشید. زن لحظه ای به انتظار ایستاد. پاسخش قهقهه ی اهریمن بود که می گفت :

– فردا همه ی آن چیزهایی را که گفته بودم، خواهی داشت.

زن به خانه دوید، با چشمانی پر از پرسش و شک. تهمورث زیناوند با گرزش به سراغ اسب سیاه رفت و بر او سوار شد و به تاخت دور شد. اسب را سه بار به گرد جهان تازاند. به هنگامی که از سراشیبی گذرگاه کوه البرز با شتاب فرود می آمد اسب شیهه ای کشید و از سنگی به سنگی تاخت. تهمورث هراسان گرز بر سرش کوبید اما اسب آرام نگرفت. تهمورث وحشت زده مرگ را در لحظه ها دید، اما کاری نمی توانست بکند. به یاد راز گفتنش افتاد. زیر لب گفت :

– چه بی شرمانه بود این تزویر. چه پست بود این فریب.

و گرز را بر سر اسب سهمگین کوفت. اما اسب آرام نگرفت. عرصه بر تهمورث تنگ شده بود. همه چیز زشت و نفرت انگیز و هراس آمیز بود. تهمورث چشمهایش را بست تا هیچ نبیند. اسب به تندی تهمورث را از روی زمین به صخره پرتاب کرد و در دم او را بلعید. پرندگان هراسان پرواز کردند و آهوها گریختند. اهریمن به صورت نخستین بازگشت و بر ستبر صخره تکیه داد و نفرتش را بر روی همه زمین پراکنده ساخت. بار دیگر ابر تیره زمین را فراگرفت و زمین بی پهلوان ماند.

(برگرفته از کتاب «افسانه‌ها»، نوشته‌ی مه‌دخت کشکولی، نشر شباویز، ۱۳۷۳)

(برای توضیح کوتاهی راجع به کتاب اینجا را ببینید.)

// // ?>


افسانه‌ی گرشاسپ

روزی چون روزهای دیگر بود. زندگی مزه ی کلوچه می داد. زمین زیر نور دلچسب آفتاب نشسته بود. زمین می گفت :

– به چه هوایی!

گله ها به چرا رفته بودند. مردم کارشان را در کشتزارها آغاز کرده بودند. آسمان می گفت :

– به چه زمینی!

در چنین روز خوشی، دل گرشاسپ گرفته بود. گرشاسپ دلاورترین دلاور زمین بود، او تنهاترین آدم زمین بود، تنهایی گرشاسپ بزرگ بود، چون دشتهای گسترده، چون خود گرشاسپ. گرشاسپ به آتش چشم دوخته بود. آتش نزدیک پناهگاه او بود و گاه گاه به پناهگاه گرشاسپ سر می کشید. آتش می خواست بداند چرا دل گرشاسپ گرفته است. اسب گرشاسپ با بی قراری سم به زمین می کوبید، اسب او می خواست بداند چرا دل گرشاسپ گرفته است، هیچ کس نمی دانست، تنهایی می دانست.

نیم روز بود، شاید هم دیرتر، کسی درست به یاد ندارد. ناگهان هوا گرفت. ناگهان روز شب شد. کلاغها باهم قارقار کردند. کبوترها پریدند، سگها عوعوکنان از این سو به آن سو دویدند. گربه ها از کلبه ها بیرون پریدند. صدای دیو تندباد در دشتها پیچید، در دره های دوردست پیچید :

– ویران کنید، هرچه هست، ویران کنید، تا نباشد هیچ چیز.

یک آن طول کشید. تنها یک آن، تار و پود زمین به لرزه درآمد، صخره ها فروریختند، درختها از ریشه کنده شدند، شنها به حرکت درآمدند، یک دیگر را گرفتند، از هم جدا شدند، به هوا رفتند. کلبه ها فروریختند، سنگها و چینه ها روی هم غلتیدند. تاریکی آغاز شد، هیچ کس قدمی برنداشت، هیچ کس مژه ای نزد، فریادها به ناله تبدیل شد، ناله ها خاموش شد، صدای دیو تندباد در دشتها پیچید، در دره های دوردست پیچید :

– ویران کنید، هرچه هست. ویران کنید، تا نباید هیچ چیز.

دیو تندباد بر ابرهای تیره نشسته بود و به ابرها تازیانه می زد.

دیو تندباد فریاد می کشید :

– بدوید، بدوید، من بادم، نیرومندم، ویرانگرم، همه از من بترسید، همه نیروی مرا ببینید، همه مرا ستایش کنید.

مردمی که تاب این همه رنج نداشتند، مردند. کسانی هم که باقی ماندند، نمی دیدند.

گرشاسپ با شتاب از پناهگاه کوهستانیش بیرون آمد و به زمین چشم دوخت. ناگاه غمش نام گرفت. غمش نشان گرفت.

دیو تندباد به کوهستان تاخت، دیو تندباد به آتش حمله برد، آتش برخاست، آتش به سویی خم شد، باز برخاست، باز خم شد، خسته شد، فرو نشست و مرد. دیو تندباد به سوی گرشاسپ حمله برد و غرید :

– منم دیو تندباد، آن که همه ی هستی را نابود کرد.

گرشاسپ استوار بر صخره ایستاد. گرشاسپ نهراسید و فریاد زد :

– منم گرشاسپ، آن که به ظلمت گردن نمی نهد. آن که بدیها را به بند می کشد.

دیو تندباد غرید و به گرشاسپ حمله برد. گرشاسپ با باد درآویخت. باد به پاهای گرشاسپ پیچید. گرشاسپ دست در کمر باد انداخت. هر دو روی صخره غلتیدند. باد گرشاسپ را به زمین زد و کوشش کرد او را از صخره به زیر افکند. گرشاسپ یک دستش را به صخره گرفت و با دیگر دستش باد را به سویی راند.

دیو تندباد پاهایش را بر سینه ی گرشاسپ گذاشت. گرشاسپ پاهای دیو تندباد را گرفت. نیم خیز شد. دیو تندباد لغزید. گرشاسپ برخاست، خواست دیو تندباد را به زمین افکند. دیو تندباد فرار کرد.

گرشاسپ به پناهگاهش برگشت. اسبش را برداشت، دیو تندباد خودش را به پناهگاه او رساند، اما جرات نکرد داخل شود. تنها سرک کشید. گرشاسپ با اسبش بیرون آمد. دیو تندباد چندبار عقب رفت، جلو آمد و به گرشاسب حمله کرد.

گرشاسپ همچنان استوار بر صخره ایستاده بود، باد دیوانه به اسب گرشاسپ حمله برد. اسب روی دوپا بلند شد و شیهه ای از خشم کشید، گرشاسپ سر در پی باد گذاشت. باد فرار کرد، گرشاسپ هم سوار اسبش شد و در پی باد تاخت. با هر گامی که باد برمی داشت دیواری خراب می شد، صخره ای فرو می ریخت و جنگلی می سوخت.

گرشاسپ، در پی تندباد، از دیوارها می پرید، از صخره ها می جهید و از میان آتش جنگل گذر می کرد. دیو تندباد به دریا رسید، فریاد زد :

– ای موجها، چون کوهی شوید. ای موجها، گرشاسپ را در خود فرو برید.

موجها گرد آمدند، بالا رفتند، برخاستند، چون کوهی. موجها گرشاسپ را در میان خود گرفتند، موجها به سینه اسب گرشاسپ خوردند، اسب به یک سو افتاد، گرشاسپ نهراسید، برخاست و با اسبش بیرون آمد، چون آفتاب.

گرشاسپ از پی باد تاخت، باد خودش را به کویر رساند، باد کویر را می شناخت، باد شتاب کرد تا به انتهای کویر برسد. باد فریاد زد :

– ای شنها برخیزید، گرشاسپ و اسبش را پنهان کنید.

شنها از جای خود جنبیدند، روی هم جمع شدند، برخاستند و یکباره بر سر گرشاسپ فروریختند، گرشاسپ زیر شنها پنهان شد، یک آن طول کشید، تنها یک آن، گرشاسپ با اسبش بیرون آمد، چون چشمه.

گرشاسپ کمندش را باز کرد، کمندش را انداخت، باد را گرفت. دیو تندباد به زمین افتاد، دیو تندباد دست و پا می زد، دیو تندباد کوشش می کرد که برخیزد، اما گرشاسپ نمی گذاشت. پاهایش را محکم بر سینه ی او نهاد. دیو تندباد از دست و پا زدن خسته شد و به التماس افتاد :

– ای گرشاسپ، دلاور زمین، مرا ببخش.

گرشاسپ گفت :

– سزای ویرانگری چون تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– مرا ببخش، من می خواستم نیرویم را به جهانیان نشان دهم.

گرشاسپ گفت :

– با ویرانی زمین؟ سزای تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– ای دلاور زمین، مرا ببخش، مرا نکش تا در خدمت تو درآیم و بنده ی تو شوم.

گرشاسپ گفت :

– تو چه خدمتی برای من می توانی انجام دهی؟ تو ویرانگری، سزای تو مرگ است.

دیو تندباد گفت :

– اگر مرا بکشی، یاران من کینه ی تو را در دل می گیرند و زمین را ویران می کنند.

گرشاسپ گفت :

– من از تو و یارانت نمی ترسم.

دیو تندباد گفت :

– اما تو زمین را دوست داری.

گرشاسپ فکر کرد و دید با کشته شدن دیو تندباد، یاران او به زمین یورش می آورند و آن را ویران می کنند.

پس گفت :

– تو را نمی کشم ای دیو تندباد، اما به بند می کشم و در زیر زمین زندانی می کنم.

دیو تندباد بی درنگ گفت :

– باشد، باشد، مرا نکش، من بنده ی تو می شوم.

گرشاسپ دست و پای دیو تندباد را بست. گرشاسپ باد را در میان کویر، در زیر زمین زندانی کرد.

گرشاسپ از سهمناک ترین پرتگاهها گذشت. گرشاسپ از ژرف ترین دره ها رد شد. گرشاسپ خودش را به مردم رساند. گرشاسپ به یاری مردمان شتافت. چه روزهایی بودند آن روزها، گرشاسپ خسته نمی شد، گرشاسپ ناامید نمی شد، گرشاسپ شبها هم از کار باز نمی ماند، او تنها به زمین و آبادی دوباره ی آن می اندیشید.

کم کم روزهای خوب پیدا شدند، مردم به خود آمدند، کلبه ها دوباره ساخته شدند. گرشاسپ آتش را بر فراز کوه بار دیگر افروخت، آتشی که زندگی مردم وابسته به آن بود. هر شامگاه دلاوری از دلاوران زمین به کوه می آمد، شعله ای از آتش بر می داشت و به زمین می برد تا خانه ها گرم شود، غذاها بپزد و اتاقها روشن گردد.

مردمان به کشتزارها رفتند، زمین آباد شد، زمین سبز و خرم شد، جهان دوباره چه جهانی شد، آسمانش پر از آواز پرنده، کوههایش پر از شقایق و نرگس، زمینش پر از سایه های بید در آب.

هرگاه گرشاسپ از پناهگاه کوهستانیش به دشت می تاخت، مردم دورش را می گرفتند. مردم گرشاسپ را دوست داشتند. هر سپیده دم منتظرش بودند، هرکس به او می رسید، می گفت :

– اگر تو نبودی که با دیو تندباد بجنگی، زمین هم نبود. اگر تو نبودی تا ما را در بازسازی جهان یاری دهی، سبزی و خرمی هم نبود. گرشاسپ تو نگهبان زمینی.

گرشاسپ سری تکان می داد و می گفت :

– نه نه، این طور نیست، شما خودتان خواستید زمین آباد شود، شما خودتان زحمت کشیدید، اکنون هم نتیجه ی کوشش خودتان را می بینید.

روزها می گذشت، اما بر همه یکسان نمی گذشت. دیو تندباد زندانی زمین بود. دیو تندباد در سیاهی زیر زمین نشسته بود و به یاد می آورد، دشتها را، کوهها را، ابرها را، قطره های باران را که می گرفت و روی جنگل می پاشید، دلش می خواست پوسته ی زمین را بشکافد، چون نمی توانست، سرش را با ناامیدی به این سو و آن سو می زد. اما بیهوده بود، بیهوده.

سالها گذشت. اهریمن دید که از دیو تندباد خبری نیست. از دیو های دیگر پرسید :

– دیو تندباد کجاست؟ از او چه خبری دارید؟ چرا دیگر به زمین نمی رود و آن را ویران نمی کند؟

آنها گفتند :

– ما خبری از دیو تندباد نداریم. نمی دانیم چه می کند.

اهریمن خود به جست و جوی دیو تندباد برخاست. از دریاها عبور کرد، کوهها را گشت، به جنگل سرکشید، و

سرانجام به کویر رسید. از کویر صدای گریه ای شنید. دیو تندباد بلند می گریست. از صدای گریه اش تپه های شنی به حرکت درآمده بودند. اهریمن گوش داد. صدای دیو تندباد را شناخت. دیو تندباد فریاد می زد :

– اهریمن کمکم کن. اهریمن به یاریم بیا. من به دویدن و پرواز کردن در کوه و دشت خو گرفته ام.

اهریمن دیو تندباد را صدا زد. دیو تندباد نالید. اهریمن باز باد را صدا زد. باد نتوانست چشمهایش را باز کند و گفت :

– کیستی، چه می خواهی؟

اهریمن گفت :

– منم اهریمن، آمده ام تو را از بند برهانم.

دیو تندباد آرام گرفت. بعد به تندی گفت :

– نه نه، نمی خواهم، من از گرشاسپ می ترسم، من از نبرد کردن با او می ترسم.

اهریمن گفت :

– اما من نمی گذارم تو با گرشاسپ بجنگی، بیا فکر کنیم تا گرشاسپ را با نیرنگ از میان برداریم.

اهریمن فکر کرد، دیو تندباد فکر کرد، هر دو فکر کردند، اهریمن گفت :

– گرشاسپ تنهاست.

دیو تندباد گفت :

– گرشاسپ نیرومند است.

اهریمن سری تکان داد و گفت :

– اما او تنها است.

پس اهریمن پری زیبایی آفرید. پری شکننده بود چون نیلوفر، تازه بود چون باغ انگور، نیرنگ باز بود چون خود اهریمن.
روز می آمد و شب می شد، شب می آمد و روز می شد. صبحگاهان گرشاسپ سوار بر اسبش می شد و به سوی دشت می تاخت، درست هنگامی که زنبورهای عسل برای جمع کردن شیره ی گلها پرواز می کردند. شامگاهان گرشاسپ از کار باز می گشت، درست هنگامی که پروانه ها بسترشان را روی گلهای یاس پهن می کردند.

شامگاهی از شامگاهان بود، گرشاسپ به پناهگاه کوهستانیش باز می گشت، آرام و تنها. گرشاسپ به دور و برش نگاه می کرد، از دور پری زیبایی دید، پری روی تخته سنگی نشسته بود و آواز می خواند. گرشاسپ به پری نگاه کرد، یک بار، دو بار و دیگر هیچ گاه نتوانست از او چشم برگیرد، پری زیبا بود چون شادی، پری دوست داشتنی بود چون پرنده. گرشاسپ به پری نزدیک شد و پرسید :

– از کجا آمده ای؟

پری گفت :

– از جنگل.

گرشاسپ پرسید :

– آن جا چه می کردی؟

پری گفت :

– زندگی.

گرشاسپ پرسید :

– چرا این جا آمدی؟

پری گفت :

– ابر مرا به این جا آورده است.

پری از گرشاسپ هیچ نپرسید، پری گرشاسپ را می شناخت.

پس از آن روز، هر شامگاه پری موهایش را در چشمه ی نور می شست، عطر کاج به گیسویش می زد، شکوفه های به را می پوشید، چراغ لادنها را روشن می کرد، کوهسار را با شبنم می شست، سپس در انتظار گرشاسپ می نشست.

پس از آن روز، هر شامگاه گرشاسپ به سوی پناهگاهش می تاخت و می تاخت، گرشاسپ به سوی پری می تاخت، گرشاسپ تندتر می تاخت تا به پری می رسید، گرشاسپ کنار پری می نشست و با پری گفت و گوها داشت، پری با گرشاسپ گفت و گو می کرد، گفت و گوشان شیرین بود چون زندگی. گرشاسپ غم را فراموش کرده بود.

پس از آن روز، هر شامگاه گرشاسپ زودتر به پناهگاهش برمی گشت، پری روی اسب گرشاسپ می پرید، گرشاسپ پری را به سرزمین خوبیهای دوردست می برد.

سپیده دم، هنگامی که آن دو بازمی گشتند، آتش بیدار بود. آتش نگران گرشاسپ بود، آتش زبانه می کشید، آتش بلند می شد، گرشاسپ به آتش نگاه می کرد و می گفت :

– زیبا است، دوست داشتنی است.

پری فریاد می زد :

– نه گرشاسپ به من نگاه کن، آتش زیبا نیست. آتش را بکش.

پری گرشاسپ را دوست نداشت، پری از آتش بدش می آمد. آتش از پری بدش می آمد. پری می خواست گرشاسپ از بین برود، پری می خواست آتش بمیرد. آتش پری را می شناخت.

گرشاسپ پری را دوست داشت، گرشاسپ آتش را دوست داشت، گرشاسپ خوب بود، چون مهربانی.
روزها می گذشت، گرشاسپ دیگر نمی توانست بی پری زندگی کند. روزها می گذشت، پری منتظر فرصت بود تا گرشاسپ را از بین ببرد. هر روز که می گذشت آتش بیشتر برای گرشاسپ نگران می شد. آتش زبانه می کشید تا گرشاسپ را ببیند. آتش می خواست با گرشاسپ گفت و گو کند، اما پری مه را به سوی آتش می فرستاد تا پنهان شود.

پری آواز می خواند، پری می رقصید. از رقص پری، گرشاسپ به یاد آتش می افتاد. گرشاسپ به پری می گفت :
– پری از آتش چه خبر، چرا دیگر آتش زبانه نمی کشد، چرا دیگر جهان را روشن نمی کند، چرا مردم به اینجا نمی آیند؟

پری می گفت :

– گرشاسپ ای دلاور جهان، آتش تنبل است، بی کاره است، آتش ناسپاس است، یادش رفته است که تو آن را افروختی، بهتر است آن را بکشی.

گرشاسپ می گفت :

– نه نه، گمان نمی کنم، بهتر است خودم به سراغ آتش بروم و از چوبهای جنگل برایش هدیه ببرم.

پری می گفت :

– نه ای دلاور جهان، در رفتن تو سودی نیست. اگر همه ی چوبهای جهان را هم در آن بیفکنی، آتش زبانه نمی کشد. آتش را بکش تا مردمان دیگر اینجا نیایند، آتش را بکش تا آنان بدانند هرگاه بخواهی می توانی جهان را خاموش کنی. مردمان از آتش ناسپاس تراند، به من بگو به پاس همه ی کارهایی که تو برای آنها انجام دادی، چه به تو داده اند؟
گرشاسپ چشمانش را می بست، گرشاسپ خاموش می ماند. باز روزی دیگر، باز شامگاهی دیگر، باز گفته های پری.

سپیده دم گرشاسپ به سوی دشت می تاخت، اما او دیگر گرشاسپ روزهای پیش نبود. مردمان به پیشبازش می شتافتند، از او می پرسیدند :

– گرشاسپ چه پیش آمده است؟

گرشاسپ خاموش می ماند.

مردم می گفتند :

– گرشاسپ، ای دلاور زمین، آتش رو به خاموشی می رود، اگر آتش خاموش شود، زمین از سرما می میرد. ما هم خواهیم مرد.

گرشاسپ هیچ نمی گفت، چه پیش آمده بود؟ مردم به هم نگاه می کردند، پیرها با افسوس سر تکان می دادند، جوانها از او کناره می گرفتند. گرشاسپ میان مردم بود، اما تنها بود، گرشاسپ دلاور زمین بود، اما تنها بود. گرشاسپ همه چیز داشت، اما غمگین بود. گرشاسپ تنها بود.

آن روزها، گرشاسپ خیلی زود به سوی کوهستان به راه می افتاد. گرشاسپ زیر گوش هر برگی می گفت :
– منم گرشاسپ، دلاورترین مرد جهان، من آسایش را به جهان بازآوردم، من آتش را افروختم، اما چه سود آتش ناسپاس است، مردمان ناسپاس اند، آنها به من چه داده اند؟

چه پیش آمده بود، کسی نمی دانست، گرشاسپ هم نمی دانست، پری می دانست.

شامگاهی دیگر شد، گرشاسپ به سوی آتش رفت، آتش با دیدن گرشاسپ کوشش کرد که برخیزد، به این سو و آن سو خم شد، اما آتش ناتوان بود.

دود از هر سو برخاست، گرشاسپ به سرفه افتاد، آتش ترسید، باز کوشش کرد. شعله ها یک دم پررنگ و زرد بودند، زمانی در هم می پیچیدند و گاهی خاکستری می شدند.

گرشاسپ با خشم فریاد زد :

– آتش من سردم است، زبانه بکش، مرا گرم کن.

آتش نالید و گفت :

– گرشاسپ، ای پهلوان جهان، من کوشش می کنم، اما نمی توانم، زبانه کشیدن از یادم رفته است.

گرشاسپ گفت :

– نه ای آتش، تو ناسپاسی، تو به فرمان من گوش نمی دهی. اکنون من به تو دستور می دهم، زبانه بکش و مرا گرم کن.

آتش نالید و گفت :

– گرشاسپ، گرشاسپ، می دانم تو دلاوری، من گناهی ندارم، من ناسپاس نیستم، درنگ کن تا بدنم گرم شود، آنگاه زبانه بکشم.

گرشاسپ هر آن خشمگین تر می شد، فریاد می کشید، آتش را تهدید می کرد، ناگهان گرزش را بلند کرد و بر آتش کوبید. آتش تاب نداشت، نالید، آتش مرد. ناله ی آتش در کوهسار پیچید، در آسمان پیچید، ناله ی آتش به گوش هرمزد، خدای خدایان، رسید.

هرمزد خشمگین شد و فریاد کشید :

– ای گرشاسپ، تو با چه گستاخی آتش، آفریده ی زیبای مرا کشتی؟ هرگز تو را نمی بخشم.

گرشاسپ به زانو افتاد و فریاد زد :

– مرا ببخش، مرا ببخش.

هرمزد گفت :

– باید آتش از گناه تو درگذرد.

ناگهان جهان تاریک شد، ناگهان پری ناپدید شد، ناگهان اهریمن پیدا شد، تیری از کوهساران دور برخاست و بر تن گرشاسپ نشست، برف بارش آغازید، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال. گرشاسپ به خواب فرو رفت، تا زمانی که آتش از گناه او درگذرد.

(برگرفته از کتاب «افسانه‌ها»، نوشته‌ی مه‌دخت کشکولی، نشر شباویز، ۱۳۷۳)

(برای توضیح کوتاهی راجع به کتاب اینجا را ببینید.)

// // ?>