بایگانی دسته: مقالات



بایسته‌های خطابه و منبر (بخش‌هایی از سخنرانی شهید مطهری در انجمن اسلامی مهندسین، سال ۱۳۴۱)

خطابه و منبر در کشور ما مولود حادثه‌ی عاشوراست. چطور مولود حادثه‌ی عاشوراست؟ امام حسین علیه‌السلام در زمان خودش علیه جریانی قیام کرد و شهید شد. روایاتی هم در زمینه‌ی عزاداری برای آن حضرت وارد شده است که […] از مسلّمات مذهب شیعه است. از ناحیه‌ی ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام توصیه و تأکید فراوان به احیای سنت عاشورا شده است.

اینجا دو مطلب است که لازم است طرح شود: یکی اینکه فلسفه‌ی قیام امام حسین چه بود؟ چرا امام حسین قیام کرد؟ انگیزه‌ی قیام چه بود؟ دیگر اینکه فلسفه‌ی این دستور از طرف پیشوایان دین که موضوع قیام امام حسین برای همیشه باقی بماند و زنده بماند و فراموش نشود چیست؟ فلسفه‌ی اینکه سنت عاشورا زنده بماند چیست؟ اگر این دو معلوم شد آن وقت معلوم خواهد شد که این دستور چه دستور بزرگی است و چقدر باید از حادثه‌ی عاشورا و از دستوری که درباره ی آن رسیده استفاده کرد.

اما اینکه امام حسین چرا قیام کرد؟ این را سه جور می‌توان تفسیر کرد. یکی اینکه بگوییم قیام امام حسین یک قیام عادی و معمولی بود و-العیاذ باللّه- برای هدف شخصی و منفعت شخصی بود. این تفسیری است که نه یک نفر مسلمان به آن راضی می‌شود و نه واقعیات تاریخ و مسلّمات تاریخ آن را تصدیق می‌کند.

تفسیر دوم همان است که در ذهن بسیاری از عوام‌الناس وارد شده که امام حسین کشته شد برای اینکه گناه امت بخشیده شود. شهادت آن حضرت به عنوان کفاره‌ی گناهان امت واقع شد، نظیر همان عقیده‌ای که مسیحیان درباره‌ی حضرت مسیح پیدا کردند که عیسی به دار رفت برای اینکه فدای گناهان امت بشود؛ یعنی گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگیر انسان می‌شود، امام حسین شهید شد که اثر گناهان را در قیامت خنثی کند و به مردم از این جهت آزادی بدهد. در حقیقت مطابق این عقیده باید گفت امام حسین علیه‌السلام دید که یزیدها و ابن‌زیادها و شمرها هستند اما عده‌شان کم است، خواست کاری بکند که بر عده‌ی اینها افزوده شود، خواست مکتبی بسازد که از اینها بعداً زیادتر پیدا شوند، مکتب یزیدسازی و ابن‌زیادسازی پدید آورد. این طرز فکر و این طرز تفسیر بسیار خطرناک است.

برای بی‌اثر کردن قیام امام حسین و مبارزه با هدف ایشان و برای از بین بردن حکمت دستورهایی که برای عزاداری امام حسین رسیده، هیچ چیزی به اندازه‌ی این طرز فکر و این طرز تفسیر مؤثر نیست. باور کنید که یکی از علل – گفتم یکی از علل، چون علل دیگر هم در کار هست که جنبه‌ی قومی و نژادی دارد – که ما مردم ایران را این مقدار در عمل لاقید و لاابالی کرده این است که فلسفه‌ی قیام امام حسین برای ما کج تفسیر شده. به قول جناب زید بن علی بن الحسین درباره‌ی مرجئه[۱]: اینها کاری کردند که فسّاق در فسق خود به طمع عفو خدا جری شدند. این عقیده ی مرجئه بود در آن وقت. و در آن وقت عقیده‌ی شیعه در نقطه ی مقابل عقیده‌ی مرجئه بود. عقیده‌ی شیعه همان بود که نصّ قرآن است: «اَلَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ»، هم ایمان لازم است و هم عمل صالح. اما امروز شیعه همان را می‌گوید که در قدیم مرجئه می‌گفتند[۲].

تفسیر سوم این است که اوضاع و احوالی در جهان اسلام پیش آمده بود و به جایی رسیده بود که امام حسین علیه‌السلام وظیفه‌ی خودش را این می‌دانست که باید قیام کند، حفظ اسلام را در قیام خود می‌دانست. قیام او قیام در راه حق و حقیقت بود.

اختلاف و نزاع او با خلیفه‌ی وقت بر سر این نبود که تو نباشی و من باشم، آن کاری که تو می‌کنی نکن بگذار من بکنم؛ بلکه اختلافی بود اصولی و اساسی. اگر کس دیگری هم به جای یزید بود و همان روش و کارها را می‌داشت باز امام حسین قیام می‌کرد، خواه اینکه با شخص امام حسین خوش‌رفتاری می کرد یا بدرفتاری. یزید و اعوان و انصارش هم اگر امام حسین متعرض کارهای آنها نمی‌شد و روی کارهای آنها صحه می‌گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسین بکنند؛ اگر می‌گفت حکومت حجاز و یمن و عراق را به من بدهید می‌دادند؛ اگر اختیار مطلق هم در حکومت‌ها می خواست و می‌گفت به اختیار خودم هرچه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم می‌فرستم کسی متعرض من نشود، باز آنها حاضر بودند. جنگ حسین، جنگ عقیده‌ای بود، جنگ حق و باطل بود. در جنگ حق و باطل، دیگر حسین از آن جهت که شخص معین است تأثیر ندارد. خود امام حسین با دو کلمه مطلب را تمام کرد. در یکی از خطبه‌های بین راه به اصحاب خودش می‌فرماید (ظاهراً در وقتی است که حرّ و اصحابش رسیده بودند و بنابراین همه را مخاطب قرار داد): آیا نمی‌بینید که به حق رفتار نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود؟ پس مؤمن در یک چنین اوضاعی باید تن بدهد به شهادت در راه خدا. [۳] نفرمود وظیفه‌ی امام این است در این موقع آماده‌ی شهادت شود، نفرمود وظیفه‌ی شخص حسین این است که آماده‌ی شهادت گردد، فرمود: وظیفه‌ی هر مؤمن در یک چنین اوضاع و احوالی این است که مرگ را بر زندگی ترجیح دهد. یک مسلمان از آن جهت که مسلمان است، هر وقت که ببیند به حق رفتار نمی‌شود و جلو باطل گرفته نمی‌شود وظیفه‌اش این است که قیام کند و آماده‌ی شهادت گردد.

اما قسمت دوم که چرا ائمه‌ی دین این همه تأکید کردند که مجلس عزا بپا دارید؟ این هم به همین دلیل است که عرض کردم: چون امام حسین کشته نشد برای منفعت شخصی، امام حسین کشته نشد برای اینکه خودش را فدای گناهان امت کرده باشد، امام حسین در راه حق کشته شد، در راه مبارزه با باطل کشته شد. ائمه‌ی دین خواستند شهادت حسین به صورت یک مکتب (مکتب مبارزه ی حق با باطل) برای همیشه باقی بماند؛ و الّا چه فایده به حال امام حسین که ما گریه بکنیم یا نکنیم، و چه فایده به حال خود ما دارد که صرفاً بنشینیم یک گریه‌ای بکنیم و بلند شویم و برویم؟ ائمه‌ی دین خواستند قیام امام حسین به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقی بماند. این یک چراغی است از حق، از حقیقت‌دوستی، از حقیقت‌خواهی. این یک ندایی است از حق طلبی، از حرّیت، از آزادی. این مکتب حرّیت و این مکتب آزادی و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند برای همیشه باقی بماند.

در زمان خود ائمه‌ی اطهار که این دستور صادر شد، سبب شد که جریانی زنده و فعال و انقلابی به وجود آید. نام امام حسین شعار انقلاب علیه ظلم گشت. یک عده شاعر انقلابی به وجود آمد مانندکمیت اسدی و دِعبِل خُزاعی. آنها مکتب حسین را نشان می‌دهند. کمیت اسدی با همان اشعارش، از یک سپاه بیشتر برای بنی‌امیه ضرر داشت. این مرد که بود؟ یک روضه‌خوان بود اما چه روضه خوانی؟ آیا روضه‌خوانی بود که بیاید چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگیرد و برود؟ [نه، بلکه] شعر می‌گفت که تکان می‌داد دنیا را، تکان می‌داد دستگاه خلافت وقت را.

دعبل بن علی خزاعی را آیا می‌شناسید؟ خودش می‌گفته: «پنجاه سال است که دار خودم را روی دوش گرفته‌ام و راه می‌روم». ببینید ارزش ادبی این دو نفر مرثیه‌گو چه بوده. آنها مرثیه گفته‌اند اما نه به صورت «عمّه من غریبم» . حماسه‌ها گفته‌اند، چه حماسه‌هایی! یک قصیده‌ی آنها به اندازه‌ی یک سلسله مقالات که یک نفر متفکّر انقلابی بنویسد اثر دارد. اینها در زیر چتر مرثیه‌ی سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام چه انتقادهای گزنده‌ای از بنی‌امیه و از بنی‌عباس کردند و چه‌ها بر سر آنها آوردند!

شما می‌شنوید متوکل دستور داد قبر حسین بن علی را آب ببندند و کسی نرود به زیارت حسین بن علی؛ اگر کسی می‌رود دستش را ببُرند، اگر کسی اسم حسین بن علی را ببرد چنین و چنان بکنند. لابد خیال می‌کنید این آدم یعنی متوکل فقط گرفتار یک عقده‌ی روحی بود، یک دشمنی و یک کینه‌ی بی‌منطقی با نام حسین بن علی داشت. نه آقا، آن روز نام حسین بن علی در اثر توصیه و تأکیدهای ائمه به عزاداری و در اثر به وجود آمدن امثال کمیت‌ها و دعبل‌ها، پدر متوکل را در می‌آورد. متوکل می‌دید هریک از اینها به اندازه‌ی یک سپاه علیه او مؤثر هستند، می‌دید نام حسینِ مرده از خود حسینِ زنده برای او و امثال او کمتر مزاحم نیست، چون ائمه‌ی دین در اثر همین توصیه و دستورها نگذاشتند حسین بن علی بمیرد؛ به صورت یک فکر، به صورت یک ایده، به صورت یک عقیده‌ی مبارزه با ظلم، حسین را زنده نگه داشتند.

ضرورت اصلاح وضع مرثیه خوانی

از جنبه ی اول باید کسانی که مرثیه‌خوانی می‌کنند باید فلسفه‌ی قیام سیدالشهداء و هم فلسفه‌ی عزاداری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند. باید مکرر این مطلب را بگویند، نه یک بار و دو بار و ده بار، همیشه باید برای مردم بگویند. باید گویندگان بصیری باشند تا بتوانند حقایق نهضت حسینی را بگویند نه اینکه معلوماتشان منحصر باشد به جُنگ مرحوم آقا، یا مأخذ و مدرکشان- به اصطلاح خود اهل منبر- لسان الذاکرین و صدر الواعظین باشد، حرف‌هایی باشد که از یکدیگر شنیده‌اند. می گویند فلانی این مطلب را از کجا نقل می‌کرد؟ جواب می‌دهند از لسان الذاکرین و یا از صدرالواعظین. مقصودشان این است که در کتابی ندیده، از زبان این و آن شنیده است. داستان‌ها در این زمینه هست که چگونه یک دروغ که یک نفر در یک جا جعل کرده به سرعت رواج گرفته و از این به آن رسیده و کم کم از شهری به شهری و از منطقه‌ای به منطقه‌ای رفته است. قضایای تاریخی را باید از کتب معتبر تاریخ و از قول مورخین معتبر نقل کرد.

وظایف خطیب

روایتی از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که وظیفه‌ی خطیب را در سه قسمت بیان می‌کند. در قسمت اول فرموده: در روز جمعه همه حاضر می‌شوند و یک مجمع عمومی از مسلمانان تشکیل می‌گردد. اسلام می‌خواهد که این برای پیشوا و زعیم مسلمین وسیله‌ای باشد که مردم را موعظه کند، به طاعت خدا تشویق و از گناهان برحذر دارد.[۴]

موعظه

یکی از وظایف خطابه و منبر، موعظه است. موعظه کلامی است که به دل نرمی و رقّت می دهد، قساوت را از دل می‌برد، خشم و شهوت را فرو می‌نشاند، هواهای نفسانی را تسکین می دهد و به دل صفا و جلا می‌دهد. هیچ کس نیست که از موعظه بی‌نیاز باشد و هیچ جامعه‌ای هم نیست که احتیاج به موعظه نداشته باشد. موعظه‌ی واقعی که راستی در دل اثر کند جز به وسیله‌ی دین ممکن نیست. مواعظ دین است که می‌تواند بر روی دل‌ها اثر بگذارد و به دل‌ها خشوع بدهد. البته گذشته از اینکه موعظه باید از زبان دین گفته شود، خود واعظ نیز باید از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه کند.

هیچ فردی از موعظه بی نیاز نیست. ممکن است فردی از تعلیم شخص دیگری بی‌نیاز باشد اما از موعظه‌ی او بی‌نیاز نیست؛ زیرا دانستن، یک مطلب است و متذکر شدن و تحت تأثیر تلقین یک نفر واعظ مؤمن متقی قرار گرفتن مطلب دیگر است. می‌گویند علی علیه‌السلام به یکی از اصحابش می فرمود: «عِظْنی»؛ مرا موعظه کن، و می‌فرمود: در شنیدن اثری هست که در دانستن نیست.

باید همیشه گروهی شایسته مردم را موعظه کنند، به یاد خدا بیاورند، از غفلتی که از مرگ دارند بیرون بیاورند، مردم را متوجه آثار گناهانشان بکنند، از قیامت به مردم بگویند، مردم را به عدل الهی متوجه نمایند. این امری است لازم و ضروری و هیچ وقت جامعه از این بی نیاز نیست.

مصالح گویی

قسمت دوم همان است که [امام رضا(ع)] فرمود: خطیب مردم را آگاه گرداند به مصالح دین و مصالح دنیوی آنها[۵]، که در حال حاضر چه جور عمل کنند که هم خیر و مصلحت دین آنهاست و هم خیر و مصلحت دنیای آنها.

این کار بزرگی است، از موعظه کردن خیلی مشکل‌تر است. موعظه، اگر خود شخصْ اهل عمل باشد، صفای قلبی داشته باشد، ایمان و اخلاصی داشته باشد همان بازگو کردن کلمات بزرگان کافی است، و اما اینکه شخص بخواهد مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی مردم را بگوید و آنها را به آن مصالح آگاه کند خیلی مشکل است.

دو اشکال در این کار هست: یکی اینکه علم و اطلاع زیاد می خواهد، دیگر اینکه اخلاص بسیار لازم است که آنچه را از مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی می‌فهمد همان‌ها را به مردم بگوید.

آگاهی دینی و آگاهی اجتماعی

اما علم و اطلاع. اولاً باید علم و اطلاعش به مبانی دین کافی باشد، باید اسلام را کاملاً بشناسد، به روح تعلیمات اسلامی آگاه باشد؛ ظاهر اسلام و باطن اسلام، پوسته‌ی اسلام و هسته‌ی اسلام، همه را در حد خود و جای خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دین یعنی چه. ثانیاً تنها دانستن و شناختن دین برای مصلحت گویی کافی نیست؛ جامعه را باید بشناسد، به اوضاع دنیا باید آگاه باشد، باید بفهمد که در دنیا چه می‌گذرد و امروز مصلحت جامعه‌ی اسلامی در برابر جریان‌های موجود دنیا چه اقتضا می‌کند، و مردم را به آن جریان‌ها و مصالح واقعی آنها آگاه بکند.

متأسفم که باید بگویم ما از این جهت ضعیفیم. ما در جنبه‌ی موعظه ضعیف نبوده‌ایم و نیستیم اما در این قسمت خیلی ضعیفیم، در این جهت کمتر مطالعه داریم. این کلام امام رضا علیه‌السلام خیلی قیمت دارد. فرمود: مردم را به مصلحت دین و دنیای آنها آگاه بکنید. آدمی که سر و کارش فقط با چند کتاب معین در یک علم بخصوص مثلاً فقه، ادبیات، فلسفه و غیره باشد و در کنج مدرسه به سر برد نمی‌تواند بفهمد در جامعه چه می‌گذرد و چه باید کرد. انسان در کنج مدرسه نمی‌تواند مصالح جامعه را تشخیص بدهد. علم و اطلاع به اوضاع جاری و متغیر جهان لازم است. شامّه‌ی تیز می‌خواهد که حتی حوادثی که در آینده واقع می‌شود از حالا پیش‌بینی کند و جامعه را طوری از آن حادثه عبور دهد که با خطری مواجه نشود. هدایت بدون قدرت پیش‌بینی امکان پذیر نیست.

هدایت یعنی چه؟ هدایت یعنی راهنمایی. قافله‌ای در راهی به سوی مقصدی حرکت می‌کند، از یک نفر می‌پرسند راه فلان مقصد کجاست و او نشان می‌دهد، می‌گوید از این طرف برو یا از آن طرف. این، راهنمایی است که فرع بر راه‌بلدی است. چه کسی می تواند راهنمای قافله باشد؟ کسی که بفهمد قافله چه مسیری دارد و به کجا می‌رود. جامعه مانند قافله‌ای همیشه در حال حرکت است. ما باید بفهمیم که این قافله را چگونه سوق بدهیم، مانند یک راننده‌ی اتومبیل که پشت اتومبیل می‌نشیند و اتومبیل را هدایت می‌کند، فرمان باید در دستش باشد، موتور در اختیارش باشد، یک جا باید ماشین را متوقف سازد، جای دیگر برعکس باید گاز بدهد و بر سرعت بیفزاید، یک جا باید فرمان را بپیچد، یک جا باید دنده عوض کند و یک جا ترمز کند. همه‌ی اینها در هدایت اتومبیل لازم است. در هدایت جامعه نیز همه‌ی اینها لازم است. هرکدام از اینها در یک وقت معین لازم می‌شود. مصلحت‌شناسی اجتماع یعنی این. غیر این اگر باشد ممکن نیست کسی بتواند واقعاً هادی جامعه باشد و مصالح جامعه را بگوید.

امروز دنیا میدان مسابقه شده است. حالا که چنین مسابقه‌ای در دنیا هست باید کوشش کرد و جامعه را به حرکت آورد که در این مسابقه عقب نماند. علی هذا نشستن و هی انتقاد کردن و ایراد گرفتن، این کار را نکن، آن کار را نکن، اسمش هدایت نیست.

یک روز در مدرسه‌ی مروى با چند نفر از آقایان طلاب همین مطلب را در میان گذاشته بودم و مى‌گفتم: آقایان! معنى هادى قوم بودن این نیست که ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته‌ایم؛ به هر کارى که مى‌رسیم مى‌گوییم این را نکن، آن را نکن، و مردم را گرفتار کرده‌ایم، یک جا هم باید مردم را تشویق کرد و به حرکت آورد. همین مثال اتومبیل را ذکر کردم و گفتم که ما باید مثل راننده‌ی اتومبیل باشیم، یک جا به اتومبیل گاز بدهیم، یک جا فرمان را بپیچیم، یک جا ترمز کنیم، یک جا کار دیگر مثلاً چراغ بدهیم؛ هر موقعیتى اقتضایى دارد. بعد شوخى کردم و گفتم: ما که نباید همیشه «آقا شیخ ترمز» باشیم، همه جا ترمز بکنیم. تنها ترمز کردن کافى نیست، یک جا هم باید «آقا شیخ فرمان» باشیم، یک جا «آقا شیخ موتور» باشیم.

یکى از طلاب گفت: ما هیچ کدام نیستیم، ما «آقا شیخ دنده عقب» هستیم!

این جمله که: «مردم را به مصالح دین و دنیای آنها آگاه کنیم»، همان طوری که عرض کردم دو شرط دارد: علم و اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت، هم درباره‌ی خود دین که واقعاً اسلام شناس باشد و هم درباره ی اوضاع دنیا و جریانهای اجتماعی و سیر و تحولی که در عالم هست.

اخلاص

در کتاب لؤلؤ و مرجان دو موضوع را شرط اول مرثیه‌خوانی ذکر می‌کند: یکی اخلاص نیت، دیگری صدق و راستگویی، و در اطراف هر دو مطلبْ بسیار عالی بحث می‌کنند. در مقدمه‌ی این کتاب از یکی از علمای هند با تجلیل نام می‌برد و می نویسد: ایشان به من نامه‌ای نوشته و شکایت کرده از وضع روضه خوانی در هندوستان که روضه‌خوان های اینجا زیاد دروغ می‌خوانند، و از من خواسته‌اند کتابی در این زمینه بنویسم که جلو دروغگویی‌های آنها گرفته شود. بعد نویسنده اضافه می‌کند: این عالم هندی گمان کرده که فقط در هند روضه‌خوان‌ها دروغ می‌خوانند و در عتبات و ایران خبری از این دروغ‌ها نیست، در اینجا همه روضه‌ی صحیح و معتبر می‌خوانند! نمی‌داند که مرکز پخش روضه‌ی دروغ، اینجاهاست و از اینجا به هند رفته است. بعد می‌گوید: این هم تقصیر علماست که انتقاد و اعتراض نمی‌کنند و «اگر اهل علم مسامحه نمی‌کردند و مراقب تمیز صحیح و سقیم و صدق و کذب گفتار این طایفه می‌شدند و از گفتن اکاذیب نهی می‌کردند، کار خرابی به اینجا نمی‌رسید و به این قسم اکاذیب واضحه‌ی معلومه نشر نمی‌کردند و مذهب حقّه‌ی امامیه و اهلش به این درجه مورد سُخریّه و استهزاء نمی‌شدند و این مجالس شریفه به این اندازه بی‌رونق و برکت نمی‌شد».[۶]

ایشان درباره‌ی اخلاص که بحث کرده‌اند، موضوع اجرت و پول گرفتن را پیش کشیده‌اند. اخلاص یعنی اینکه عمل فقط برای خدا باشد و اغراض دیگری وارد نشود. حالا برای غیر خدا باشد چند جور است. یک جورش این است که برای پول باشد. طرق دیگر هم هست که ذکر می‌کنم. و به نظر من امروز اهمیت اینها از اهمیت مسئله‌ی اجرت و پول خیلی بیشتر است، خطرش بسیار زیادتر است.

دلّالی شخصیت‌ها

یکی از اینها این است که کسی که روی کرسی خطابه، روی کرسی حسین بن علی قرار می‌گیرد، به جای اینکه هادی دین و مبلّغ دین باشد دلّال شخصیت‌ها باشد، منبر را وسیله‌ی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار دهد. متأسفانه یک چنین چیزی در جامعه ی ما هست و چنین استفاده‌هایی از منبرها می‌شود. دلّالی شخصیت‌ها که گفتم، فرق نمی‌کند که آن شخصیت‌ها چه شخصیت‌هایی باشند، شخصیت‌های سیاسی باشند یا روحانی یا شخصیت دیگر، دلّال صاحب مجلس و بانی مجلس باشد یا دلّال پیش‌نماز باشد یا دلّال بالاتر از پیش نماز باشد. تمام اینها برخلاف شئون و حیثیات منبر است. البته هرکسی که کاری می‌کند می‌تواند یک توجیه و تأویلی هم برای کار خودش بتراشد، اما بدانید یکی از چیزهایی که کرسی خطابه‌ی ما را ضعیف و کم ارزش کرده است همین است که کرسی دلّالی شخصیت‌ها شده. باید منبر از این آلودگی پاک شود.

مزاج گویی

یکی دیگر اینکه اگر بنا باشد به مصداق سخن امام رضا علیه‌السلام، مصلحت‌گویی بشود باید بدانیم که مصلحت گویی غیر از مزاج‌گویی است، غیر از این است که چیزی بگوییم که مردم خوششان بیاید و ما را تحسین کنند و «به به» بگویند.

هیچ می‌دانید چرا مردم با پیغمبران زمان خودشان مخالف بوده‌اند؟ چرا هر پیغمبری که پیدا می‌شود زیاد مخالف پیدا می‌کند؟ چرا پیغمبرها در زمان خودشان از ما کمتر مرید داشته‌اند؟ این قضیه، رمزی دارد. رمزش این است که آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه می کردند و ما از نقاط ضعف مردم بهره برداری می‌کنیم. آنها می خواستند آن معایب و آن نقاط ضعف را اصلاح کنند و از بین ببرند و ما معمولاً می‌خواهیم از همان معایب و همان نقاط ضعف بهره‌برداری کنیم. برای اینکه بانی مجلس را راضی کنیم، برای اینکه مستمعین را راضی کنیم، مطابق میلشان حرف می زنیم نه مطابق مصلحتشان. ما می‌فهمیم فلان قصه دروغ است و به علاوه سبب گمراهی و ضلالت و غرور بی‌جای مردم می شود، اما چون فکر می کنیم اگر بگوییم نظر مستمعین را جلب می کنیم می‌گوییم.

پیغمبران این طور نمی کردند، سخت با نقاط ضعف مردم می‌جنگیدند؛ مصلحت مردم را رعایت می کردند نه میل و رضای آنها را. این بود که در زمان خودشان کمتر مرید پیدا می کردند.

خلاصه ی این قسمت این شد که مصلحت گویی مردم به حکم سخن امام رضا(ع) دو چیز می‌خواهد: یکی علم و اطلاع، و دیگری اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت باید باشد: یکی علم و اطلاع کامل از خود دین، دیگر علم و اطلاع از اوضاع جهان و جریان‌های اجتماعی. در باب اخلاص هم دو مطلب ذکر کردم که مورد احتیاج روز ماست: یکی اینکه منبر، کرسی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار نگیرد؛ دیگر اینکه وسیله‌ی مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسیله‌ی بهره برداری از نقاط ضعف آن.

خطیب باید مردم را در جریان وقایع بگذارد

قسمت سوم دستور امام رضا علیه السلام این بود: «آنها را آگاه کند به جریان‌های خوب یا بدی که در آفاق دوردست برای عالم اسلام اتفاق می‌افتد»[۷]. «آفاق» جمع افق است، مقصود نقطه‌ی دوردست است. جریان‌هایی در نقاط دوردست جامعه‌ی اسلامی واقع می شود و مردم بی‌خبرند و نمی‌دانند چه گذشته است. آیا شما اطلاع دارید که در دنیا بر سر مسلمانان چه می‌آید؟ آیا از سیاست خارجی عالم اسلام یک کلمه باخبرید؟ همه‌ی اینها را باید خطیب به مردم بگوید.

داستان امام حسین که ما باید آن را زنده نگه داریم، در حقیقت هوشیارباش و بیدارباشی است که آه! دیدی چه بر سر اسلام آمد! ما باید در اثر تجدید یاد این قضیه، همیشه هوشیار باشیم که مبادا دیگر از این مصیبت‌ها بر اسلام وارد شود. باید در منابر، این گونه قضایا به اطلاع مردم رسانده شود. کلام امام رضا جدی است. ما باید بدانیم صهیونیزم چه فعالیتهایی دارد [و در فلسطین چه می‌گذرد]. اطلاع و آگاهی از اینها و گفتن و بازگو کردن اینها واجب است. کرسی حسین بن علی علیه السلام اگر این طور باشد می‌تواند حافظ اسلام باشد.

فلسفه‌ی عزاداری حسین بن علی اینهاست، و الّا چه فایده‌ای به حال حسین بن علی که برایش گریه بکنیم؟ او چه احتیاجی دارد به گریه‌ی ما و شما؟ حسین بن علی می‌خواهد نام او، مکتب او زنده باشد، در مکتب او با هر باطلی بجنگیم.

«اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوهَ وَ آتَیْتَ الزَّکوهَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جاهَدْتَ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ.»[۸]

«یا لَیْتَنا کُنّا مَعَکُمْ فَنَفوزَ مَعَکُمْ»[۹]. آرزوی شرکت در حادثه‌ای که از آن هزار و سیصد و بیست سال گذشته معنی ندارد. اینها برای این است که ما همیشه به خودمان تلقین کنیم و حسین بن علی را به صورت یک مکتب زنده حفظ کنیم. اگر شخص حسین بن علی مُرد، مکتب او زنده است. در مکتب حسین و در زیر لوای حسین مبارزه کنیم، در سایه‌ی حسین در راه حق قدم برداریم.

(مجموعه آثار شهید مطهری، انتشارات صدرا، ج۲۵، صص ۳۵۹-۳۳۵)


 

  1. مرجئه گروهی بودند که معتقد بودند ایمان و اعتقاد کافی است، و عمل در سعادت انسان تأثیر ندارد؛ اگر عقیده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد می‌گذرد.
  2. شهید مطهری در جای دیگری می‌گویند: ما امروز وقتی وارد دنیای شیعه می‌شویم و به خودمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم‌ خودمان از سر تا قدم مرجی‌ (یعنی بر عقیده‌ی مرجئه) هستیم. هی دنبال بهانه‌هائی هستیم بلکه بهشت‌ را با یک بهانه درست بکنیم، می‌گوئیم بهشت را به «بها» نمی‌دهند، به‌ «بهانه» می‌دهند؛ این را که گفته است؟ علی بن ابیطالب علیه السلام از بهشت به «بها» تعبیر می‌کند و می‌گوید «ثمن»، ثمن اعمال شما، ولی ما می‌گوئیم نه، بهشت را به «بها» نمی‌دهند، یعنی بهشت را نمی‌شود با عمل تهیه کرد و خرید، بهانه‌ای باید درست کرد. این نوعی گریز از واقعیت به خیال است. وای به حال ملتی که این‌جور فکر کند و بگوید بهشت را به «بها» نمی‌دهند ولی به یک بهانه دروغین می‌دهند. وای به حال ملتی که پایه سعادت‌ خود را بر وهم و خیال بگذارد.در این زمینه مطلب بسیار زیاد است و اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم‌ می‌بینیم مطلب کاملاً مشخص است. قرآن، یهودیان را که آن وقت این چنین‌ فکری داشتند […] سخت می‌کوبد. این فکر که ملتی برای‌ خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل، و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم، خدا به کارِ بد من کار ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب می‌دهد، اساساً مال یهودی‌ها بود، و قرآن‌ زیاد این را نقل می‌کند [که] این‌ها می‌گفتند ما هر چه گناه بکنیم، هر چه کار بد بکنیم، به جهنم نمی‌رویم، ما نژاد ممتاز هستیم، فرضاً اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روزی خلاص می‌شویم، بهشت مال ماست؛ «و قالوا لن تمسنا النار الا ایاماً معدوده» «و گفتند: جز روزهایى چند، هرگز آتش به ما نخواهد رسید.» [سوره‌ی بقره، ۸۰]. ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث می‌کند.در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود، هم مسیحی و هم‌ مسلمان. در میان عده‌ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می‌شود. مسلمان‌ها می‌گویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هر کار بدی بکنیم خدا از ما می‌گذرد، مسیحی‌ها هم‌ می‌گویند خیر، ما چنین هستیم و یهودی‌ها هم همین را می‌گویند. ببینید قرآن‌ چه جور جواب می‌دهد: «لیس بأمانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به» « به دلخواه شما و به دلخواه اهل کتاب نیست؛ هر کس بدى کند، در برابر آن کیفر مى‌بیند» [سوره‌ی نساء، ۱۲۳]. نه مطلب آن طوری است که شما مسلمان ها آرزو کردید (مخاطبش مسلمانهاست) و آرزویش را در دلتان پروراندید، و نه آن طور است که اهل کتاب خیال کردند و آرزویش را در دلشان پروراندند، خدا با هیچکس خویش و قومی ندارد، «من یعمل سوء یجز به»، هر کسی کار بد بکند خداوند به او کیفر خواهد داد. ببینید قرآن چگونه و با چه صراحتی‌ این خیال را که مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بیرون آورد؛ فرمود بروید عمل خودتان را تصحیح کنید. (حق و باطل، ص۱۰۱)
  3. اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لایُعْمَلُ بِهِ وَ الْباطِلَ لایُتَناهی عَنْهُ، لِیَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً (تحف العقول، ص ۲۴۵)
  4. اِنَّما جُعِلَتِ الْخُطْبَهُ یَوْمَ الْجُمُعَهِ لِاَنَّ الْجُمُعَهَ مَشْهَدٌ عامٌّ فَاَرادَ اَنْ یَکونَ لِلْاَمیرِ سَبَبٌ اِلی مَوْعِظَتِهِمْ وَ تَرْغیبِهِمْ فِی الطّاعَهِ وَ تَرهیبِهِمْ مِنَ الْمَعْصِیَهِ
  5. «وَ تَوْقیفِهِمْ عَلی ما اَرادَ مِنْ مَصْلَحَهِ دینِهِمْ وَ دُنْیاهُمْ».
  6. به نقل از مقدمه کتاب لؤلؤ و مرجان
  7. وَ یُخْبِرُهُمْ بِما یَرِدُ عَلَیْهِمْ مِنَ الْآفاقِ مِنَ الْاَحْوالِ الَّتی فیهَا الْمَضَرَّهُ وَ الْمَنْفَعَهُ
  8. «شهادت می‌دهم که نماز را برپا داشتی و زکات دادی و به نیکی خواندی و از بدی بازداشتی و در راه خدا چنان‌که حق جهاد در راه او بود جهاد نمودی.»
  9. «کاش با شما بودم تا همراه با شما به سعادت می‌رسیدم.»
// // ?>


حسین (ع) وارث انبیاء (بخش‌هایی از یکی از سخنرانی‌های امام موسی صدر به مناسبت عاشورا)

  • در زیارتی که به مناسبت امروز نقل شده […]، آمده است:
    السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله؛
    السلام علیک یا وارث نوح نبی الله؛
    السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله؛
    السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله؛
    السلام علیک یا وارث عیسی روح الله؛
    السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله؛
    هدف این زیارت [=زیارت وارث]؛ بخشیدن حرکت و پویایی به عاشورا و خارج کردن این واقعه از انزوا و مخالفت با جداسازی آن از گذشته و آینده است، زیرا که همه‌ی خطر در این است که عاشورا فقط به یادبودهایی بدل شود و واقعه‌ی کربلا تنها برای کتاب‌ها و سیره‌نویسی و یا ذکر آن برای اجر و ثواب اخروی باشد. بیم آن می‌رود که این حادثه از ظرف زمانی خود فراتر نرود و مقتل حسین(ع) و یارانش در همان سال ۶۱ مدفون شود؛ حسینی بود و کشته شد و همه‌چیز پایان یافت.
  • پاره‌ای فقرات در این زیارت آمده است تا میان شهادت حسین و ستیز همیشگی حق و باطل پیوند برقرار سازد. ستیزی که از نخستین حرکت انسان برای اصلاح و جهاد آغاز می‌شود و تا رسیدن به زندگی آزاد، با کرامت و رهایی از ستم و ستم‌پیشگان ادامه دارد.
  • یکی از دوستان اندیشمند ما می‌گوید که دشمنان حسین(ع) سه گروه‌اند:
    دشمن نخست: کسانی که حسین(ع) و یارانش را کشتند. آنان ستمکار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا که جسم را کشتند و اجساد را پاره‌پاره کردند و چادرها را به آتش کشیدند و اموال را به غارت بردند. آنان چیزهای محدودی را از میان بردند.
    دشمن دوم: کسانی که کوشیدند تا آثار حسین(ع) را پاک سازند. بنابراین نشانه‌های قبرش را از میان بردند و بقعه‌ای را که در آن به خاک سپرده شده بود، به آتش کشیدند و یا مانند بنی‌عباس، حرم امام حسین(ع) را به آب بستند. اینان مانع عزاداری برای حسین(ع) شدند.
    این‌ها گروه دوم از دشمنان حسین(ع) هستند، کسانی که می‌خواستند اسم حسین(ع) و یاد حسین(ع) فراموش شود و آرامگاه حسین(ع) و عزاداری بر حسین(ع) از میان رود.
    خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامه‌هایشان، ناتوان ماندند، چنان‌که این مسئله در تاریخ روشن شد. ما، امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداری‌های امام حسین(ع) هستیم.
    گروه دوم از دشمنان امام حسین(ع)، پرخطرتر و ستمکارتر از گروه نخست‌اند، اما در کارشان ناکام ماندند. [با این حال] خطر این‌ها از گروه سوم کمتر است.
    دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره‌ی امام حسین(ع) را مخدوش کنند و واقعه‌ی کربلا را در حد سالگردها و عزاداری‌ها نگه دارند و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر کنند.
  • ما بر حسین(ع) می‌گرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی‌شویم. و بر آنیم که تکلیف ما فقط با عزاداری به انجام نمی‌رسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل، واقعه‌ی کربلا را از مقطع زمانی خودش خارج سازیم و آن را با گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه با آینده هم پیوند می‌خورد. چنان‌که می‌گوییم حسین وارث آدم(ع) و نوح(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) است و امام صادق(ع) و باقر(ع) و رضا(ع) میراث‌دار او هستند و هر کسی که با باطل می‌ستیزد و همه‌ی توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم می‌کند، میراث‌دار اوست.
    حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسئله سنّت خداوند در خلق است. آدمی خیر و شرّ را می‌شناسد، چنان‌که در قرآن آمده است:
    «فَأَلهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقوهَا» (شوری/۸) (سپس بدی‌ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.)
    خداوند است که به من آموخت و الهام کرد و روح در من دمید و مرا آفرید. من هم خیر و شرّ را درمی‌یابم و هم بر خیر توانا هستم و هم بر شرّ.
    «إِنَّا هَدَینهُ السّبیلَ إِمّا شاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا» (انسان / ۳) (راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)
    این سنّت خداوند است که در هستی هم امکان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشم بسته و بدون آگاهی از شر، طی نمی‌کنیم. آدمی، در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می‌بیند؛ چیزی هست که او را به خیر می‌خواند و چیزی دیگر که او را به شرّ دعوت می‌کند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می‌بیند که می‌تواند خیر را برگزیند و یا در چاه شرّ سقوط کند.
  • سنّت آفرینش خداوند، وجود احساس خیر و شرّ در نفس انسان و وجود خیر و شرّ در عالم خارج است. پس، آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد و وجود خیر و شرّ دو جبهه‌ی ابدی و ازلی پدید می‌آورد.
  • پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصاددانان و پایه‌گذاران مکتب‌های اقتصادی قدیم و جدید، این نبردها [میان دو جبهه‌ی یادشده] را تفسیر کرده‌اند، درباره‌ی آن‌ها نظر داده‌‌اند و اثرهای آن‌ها را برشمرده‌اند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند، زیرا هر کدام به نوعی این نبردها را تعریف کرده‌اند. آنان در زمانی زندگی می‌کردند که ویژگی بارز نبرد، اختلاف طبقاتی بود. من شک ندارم که اگر آنان در دوره‌ی ما زندگی می‌کردند، به این نبردها ویژگی دیگری می‌دادند. آنان آخرین نبردها را مشخص کردند و آن‌ها را تعمیم دادند و گفتند که همه‌ی تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه‌ی مبارزه و نبرد است.
    اما واقعیت این است که نبرد حقیقی میان ستم‌پیشه و ستم‌دیده است، زیرا که ستم شکل‌های گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد؛ کسی دیگری را می‌زند، شوهری همسرش را می‌زند.
    گاهی ستم ویژگی دیگری می‌یابد. استعمار، ستمی سیاسی است و استعمارگران به مردم ستم می‌کنند.
    گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می‌یابد؛ استثمارکننده و استعمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا، اموال دیگران را می‌دزدند. ربا، در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و حاصل تلاش دیگران را تصاحب می‌کنند. این نوع دیگری از ستم است؛ نبرد میان استثمار کننده و استثمار شونده.
    گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فکری نمودار می‌شود. یکی از متفکران، این ستم را استحمار می‌نامد. استحمار یعنی این‌که مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در این‌جا ستمکار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می‌گیرد. در این‌جا نیز نبرد پا برجاست.
    قرآن کریم همه‌ی انواع ستم را معرفی می‌کند و ستمدیدگان را یک‌جا نشان می‌دهد:
    «وَ نُریدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئمَّۀً وَ نَجعَلَهُمُ الوَرِثینَ» (قصص/ ۵) (و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.)
    استضعاف، یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد و دارایی و اندیشه‌ی آنان را غصب کند.
  • انواع سه‌گانه‌ی ستم، سردمدارانی دارد. اینان قبلاً بوده‌اند و اکنون نیز هستند. اما سرانجام ستم در برابر اکثریت شکست می‌خورد و ستمکار نیز در هم می‌شکند. سپس ستمکار جامه‌ی نو بر تن می‌کند؛ جامه‌ی انبیا و لباس دین. به دعوت جدیدی فرا می‌خواند و شعار دفاع از مصلحت مردم را سر می‌دهد. اعلام می‌کند که در کنار مستضعفین است. مستضعفین می‌بینند ستم از درون خودشان پا گرفته است؛ غصب و استبداد و استعمار و استثمار و استحمار از درون خودشان است. در این هنگام نبردی دیگر آغاز می‌شود.
    این نبرد برای چیست؟ این سنّت خداوند است. این نبرد همیشگی برای این است که آدمی بتواند با اراده‌ی کامل خود، از میان خیر و شر، یکی را انتخاب کند و این‌گونه است که سلسله‌ی پاینده‌ی ستیز میان ستمکار و ستمدیده کامل می‌گردد. در این روند بود که نبرد آغاز شد: از آدم(ع)، برگزیده‌ی خدا و نوح(ع)، پیامبر خدا و عیسی(ع)، روح خدا و موسی(ع)، هم‌سخن خدا تا محمد(ص)، محبوب خدا و علی(ع)، ولیّ خدا.
    از این‌رو، واقعه‌ی کربلا، نبردی منفک و پدیده‌ای یگانه در تاریخ انسان نیست، البته حلقه‌ای ویژه است و همچنان که این حلقه با گذشته پیوند دارد، با آینده نیز در پیوند است.
    ما با این یادکردها و عزاداری‌ها و برپایی مجالس سوگ، می‌کوشیم تا این واقعه را همچون رویدادی تازه تجربه کنیم.
    به سخنان امام حسین(ع) گوش فرا می‌دهیم:
    «ألا ترون أن الحق لایعمل به و الباطل لایتناهی عنه» (آیا نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود و از باطل دوری نمی‌شود؟)
    این سخن در گوش عزاداران طنین می‌افکند و انسان را وا می‌دارد تا هوشیار باشد که امروز چه باید بکند؟
    وقتی که انسان معاصر درمی‌یابد که نبرد امام حسین(ع) با گذشته و آینده پیوند دارد، درنگ می‌کند و در برابر دو جبهه می‌ایستد تا صف خود را انتخاب کند.
  • ما روایت این رخدادها را در ایام عاشورا می‌خوانیم. هدف چیست؟ می‌خواهیم عاشورا را در جایگاه درست تاریخی خود قرار دهیم، زیرا که این واقعه در سلسله‌ی حلقه‌های متصل به هم جای دارد. نبرد حق و باطل با حسین(ع) به اوج خود می‌رسد، اما این نبرد همچنان ادامه دارد.
  • درباره‌ی حسین(ع) می‌گفتند:
    «خرج عن حده فقتل بسیف جده» (او از حد و حدود خود تجاوز کرد و با شمشیر جدش کشته شد.)
    این حکمی بود که در محکمه برای امام حسین(ع) صادر کردند. می‌گفتند: چرا عصیان می‌کنی؟ چرا نمی‌گذاری مردم شادمان باشند؟ چرا نمی‌گذاری مردم نماز بگزارند و روزه بگیرند؟ حج بر جای آورند و زکات بپردازند؟ ای حسین! چرا این کار را می‌کنی؟ از این همه نبرد و درگیری چه می‌جویی؟
  • این [نبرد با اسرائیل نیز ادامه‌ی] نبرد امام حسین(ع) در عصر ماست. ما چیزی را از سلسله‌ی نبرد حق و باطل جدا نمی‌کنیم؛ چنانکه به حسین(ع) در نبردش با یزید می‌گوییم: «السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله.»

(برگرفته از کتاب «حسین (ع) وارث انبیاء»، نوشته «امام موسی صدر»، ترجمه «مهدی فرخیان»، مؤسسه‌ی فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، ۱۳۸۷)

// // ?>


نگاهی به واقعه صفین ۲

آغاز خلافت علی(ع) تا نبرد جمل

پس از کشته شدن خلیفه‌ی سوم جمعیت زیادی از مسلمین به خلافت علی(ع) مایل شدند. علی(ع) خود به خلافت راغب نبود و از سویی کسان دیگری نیز، همچون طلحه و زبیر، که سابقه‌ای در اسلام داشتند به این مقام نظری داشتند. اما اصرار جماعت کثیری از مسلمانان، که تقریباً تمام انصار از آنان بودند باعث شد که علی(ع) به عنوان تنها گزینه‌‌ی خلافت مطرح شود. این اصرار به جایی رسید که شور و هیجان برای انتخاب علی(ع) به عنوان خلیفه تمام شهر را فرا گرفت، به بیان خود علی(ع):

دستم را گشودند بازش داشتم، و آن را کشیدند نگاهش داشتم. سپس بر من هجوم آوردند همچون شتران تشنه که روز آب خوردن به آبگیرهای خود درآیند، چندان که بند پای‌افزار برید و ردا افتاد و ناتوان پایمال گردید و خشنودی مردم در بیعت من بدانجا رسید که خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان و لرزان بدانجا دوان (۱).

اما شاید آنچه که علی(ع) را از پذیرش خلافت باز می‌داشت این بود که گمان می‌برد در آن وضعیت پرآشوب و پرفتنه عمل در مقامی دیگر سودمندتر است. در برابر این اصرار مردم فرمود:

مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید که پیشاپیشِ کاری می‌روید که آن را رویه‌هاست و گونه‌گون رنگ‌ها. دل‌ها در برابر آن بر جای نمی‌ماند و خِرَدها بر پای. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده است و راه راست ناشناسا گردیده و بدانید که اگر من درخواست شما را پذیرفتم با شما چنان کار می‌کنم که خود می‌دانم و به گفته‌ی گوینده و ملامت سرزنش‌کننده گوش نمی‌دارم؛ و اگر مرا واگذارید همچون یکی از شمایم و برای کسی که کار خود را بدو می‌سپارند بهتر از دیگران فرمانبردار و شنوایم. من اگر وزیر شما باشم بهتر است تا امیر شما باشم(۲).

در نهایت، اصرار مردم و وظیفه‌ای که علی(ع) در قبال ایشان بر خود واجب می‌دانست راه عذر را بر وی بست(۳). اما او می‌خواست که این امر در نهایت آگاهی مردم صورت گیرد. از این رو، در گرفتن بیعت از مردم عجله نکرد و چند روز در این کار تأخیر نمود. از طرفی دیگر درخواست عده‌ای را که می‌خواستند در خانه با وی بیعت کنند رد کرد و گفت که بیعت بایستی در مسجد و در حضور همه‌ی مردم صورت گیرد، هر چند که عده‌ای از نزدیکان علی(ع) نگران بودند که با این کار فتنه‌ای رخ دهد. علی(ع) در مواضع مختلفی تأکید کرده که تعیین خلافت مسلمین بر عهده‌ی شورای مهاجر و انصار و در رأس آنها اصحاب «بدر»، یعنی کسانی که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، می‌باشد. این شیوه‌ی تعیین خلیفه با توجه به شرایط جامعه‌ی آن روزگار بیان شده و مورد موافقت عموم مسلمین بوده است. پس آنگاه که بسیاری از مهاجر و انصار و همه‌ی اصحاب بدر با علی(ع) بیعت کردند او به عنوان خلیفه زمام امور را در دست گرفت. بنا به بعضی روایات تاریخی، طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با وی بیعت کردند. پس از انجام بیعت و در نخستین روزهای خلافت، علی(ع) بر منبر شد و برای مردم چنین خطبه خواند:

همانا خدای تعالی کتابی راهنما را نازل فرمود، و در آن نیک و بد را آشکار نمود. پس راه خیر را بگیرید تا هدایت شوید و از راه شر برگردید و به راه راست روید. واجب‌ها! واجب‌ها! آن را برای خدا به جا آرید که شما را به بهشت می‌رساند. خدا حرامی را حرام کرده که ناشناخته نیست و حلالی را حلال کرده که از عیب تهی است و حرمت مسلمانان را از دیگر حرمت‌ها برتر نهاد و حقوق مسلمانان را با اخلاص و یگانه‌پرستی پیوند داد.
پس، مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او آزاری نبینند، جز اینکه برای حق بوَد، و گزند مسلمان روا نیست جز در آنچه واجب شود. بر چیزی پیشی گیرید که همگانتان را فراگیر است (مرگ) که یک یک شما از آن ناگزیر است. همانا مردم پیش روی شمایند و مرگ از پس شما را می‌خواند. سبکبار باشید تا برسید؛ که پیش رفتگان بر پایند و پس ماندگان را می‌پایند. خدا را واپایید در حق شهرهای او و بندگان او که شما مسؤولید حتی بر سرزمین‌ها و چهارپایان. اگر خیری دیدید آن را دریابید و اگر شری دیدید روی از آن بتابید.(۴)

علی(ع) از آغاز خلافت به سرعت دست به کار باز گرداندن اموال و حقوق به صاحبان اصلیشان شد. همچنین حاکمان جدیدی برای مناطق مختلف تعیین نمود. وی در اجرای عدالت نهایت دقت و سخت‌کوشی را به کار بست، هر چند که بعضی این چنین رفتاری را به صلاح نمی‌دانستند. آنچه علی(ع) را این چنین در برقراری عدل استوار می‌ساخت، اعتقاد او به این بود که با ایجاد عدالت در کار مردم گشایش ایجاد می‌شود، و آن کس که عدالت بر او سخت آید مطمئناً ستم برای او سخت‌تر خواهد بود(۵).

از مصادیق این عدالت، مخالفت علی(ع) با سنت دو خلیفه‌ی پیشین در تقسیم بیت‌المال بود. از زمان عمر بن خطاب سنت بر این بود که سهم مسلمین از بیت‌المال بر اساس سابقه‌ی آنان در دین تعیین می‌شد، و به علاوه همسران پیامبر(ص) بیش از دیگران سهم داشتند و از بین ایشان نیز عایشه سهم بیشتری داشت. از این طریق بود که بعضی از صحابه‌ی قدیمی رسول خدا(ص) توانستند ثروت فراوانی برای خود بیاندوزند، حال آنکه اندوختن ثروت، آن هم در جامعه‌ای که نیازمندان فراوانند، مخالف دستور صریح قرآن بود(۶).

علی(ع) با سنت عمر مخالفت کرد و بنا را بر تقسیم مساوی اموال بیت‌المال قرار داد. طبیعی بود که اعتراض‌های شدیدی متوجه این کار وی شود، اما علی(ع) با اتکا بر سنت رسول‌خدا(ص) و دستورات صریح دین پاسخ این اعتراض‌ها را داد. علاوه بر مساله تقسیم اموال بیت‌المال، سنت‌های نادرست بسیار دیگری از خلفای پیشین نیز مورد مخالفت علی(ع) واقع شدند، هرچند که این مخالفت گاهی هم راه به جایی نمی‌برد و مردم حاضر به تبعیت وی نمی‌شدند.

طلحه و زبیر از جمله کسانی بودند که در زمان دو خلیفه‌ی پیش مال فراوان اندوخته بودند. از طرف دیگر، آنها گمان می‌کردند که در به خلافت رسیدن علی(ع) نقشی مؤثر داشته‌اند و از این رو علی(ع) آنها را در امر خلافت شراکت خواهد داد. اما این دو تن چون عدالت علی(ع) در تقسیم اموال و همچنین استقلال وی در امر خلافت را دیدند در پی اعتراض برآمدند. علی(ع) در پاسخ ایشان فرمود:

به اندک چیز ناخشنودی نشان دادید، و کارهای بسیاری را به تأخیر نهادید! به من نمی‌گویید در چه چیزتان حقی بوده است که از شما بازداشته‌ام و در چه کار خود را بر شما مقدم داشته‌ام، یا کدام دعوی را مسلمانی نزد من آورد که گزاردن آن را نتوانستم یا در آن نادان بودم یا در حکم آن راه خطا پیمودم؟! به خدا که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه، لیکن شما مرا بدان واداشتید و آن وظیفه را به عهده‌ام گذاشتید … .(۷)

از سوی دیگر عایشه نیز که در مکه بود شایعه‌ای شنید که طلحه خلافت را عهده‌دار شده است، از این رو شادمان به سوی مدینه به راه افتاد. اما در بین راه باخبر شد که مردم با علی(ع) بیعت کرده‌اند. شنیدن این خبر او را خشمگین کرد و او که تاکنون از هیچ فرصتی برای خرده‌گیری از عثمان غفلت نمی‌کرد گفت:‌ «یک شبِ عثمان با تمام عمر علی برابری می‌کند». سپس به مکه بازگشت و از آن به بعد سخن از انتقام خون عثمان گفت.

سرانجام چند ماه پس از بیعت با علی(ع) طاقت طلحه و زبیر به سر آمد و آن دو به بهانه‌ی گزاردن حج از مدینه خارج شدند. آنها در مکه با عایشه ملاقات کردند و با هم به توافق رسیدند که باید انتقام خون عثمان را از کشندگان گرفت و خلافت را مجدداً به شورا گذاشت. مسلماً این ادعا برای ایشان، که پیش از این چنان بر علیه عثمان رفتار کرده بودند، آسان نبود. علاوه بر این، طلحه و زبیر خود بیش از هر کس بر خلافت علی(ع) تأکید کرده بودند و همگان بیعت آن دو را شاهد بودند. ولی آنان گفتند که خود به خاطر نقشی که در کشته شدن عثمان داشته‌اند توبه کرده‌اند. طلحه و زبیر نیز مدعی شدند که بیعتشان با رضایت خاطر نبوده است و به علاوه، برای اینکه توبه‌شان پذیرفته شود باید در گرفتن انتقام خون عثمان نهایت تلاش خود را بکنند.

البته قصاصِ کشندگان عثمان چیزی نبود که علی(ع) از آن غافل باشد، اما در این راه مشکلاتی بود، از جمله این که وی قدرت لازم برای مجازات عادلانه‌ی مجرمان را نداشت، چنانکه در سخنی در مورد طرفداران قتل عثمان فرمود:

برادران، چنین نیست که آنچه را می‌دانید ندانم. لیکن چگونه نیرویی فراهم آوردن توانم؟! این مردم با ساز و برگ و نیرو به راه افتادند. بر آنان قدرتی ندارم و آنان بر ما مسلط گردیده‌اند. این‌هایند که بردگان شما به هواخواهی آنان به پا خاسته‌اند و بادیه‌نشینان شما به آنان پیوسته‌اند.(۸)

بسیاری از مردم تحت فرمان علی(ع)، با وجود اینکه از دوست‌داران عثمان بودند، عذر وی را پذیرفتند. اما عده‌ای نیز بودند که مدعی بودند اگر علی(ع) بر این کار قدرتی ندارد خود دست به اقدام خواهند زد، و علی(ع) نیز باید کار را به آنان بسپارد و هر کس را که به قتل عثمان متهم است به ایشان تسلیم کند. گفتنی است که افرادی همچون عمار پسر یاسر صحابی گران‌قدر رسول خدا(ص) و مالک اشتر سردار توانا و یار گرامی علی(ع) نیز در بین این متهمان بودند. بیشتر مدعیان خون عثمان یافتن عادلانه‌ی مقصرین را ضروری نمی‌دانستند، بلکه نظرشان بر کشتن همه‌ی متهمان بود! در‌واقع، در پس چنین خواسته‌ی نامعقولی می‌شد اهداف دیگری جز قصاص قاتلان خلیفه را جستجو کرد.

به هر جهت، در همان ابتدا افرادی از بنی‌امیه به عایشه و طلحه و زبیر پیوستند و آنان را با نیرو و تجهیزات یاری کردند، که مروان بن حکم نیز از جمله‌ی ایشان بود. شهر مکه جای مناسبی برای شروع حرکت اعتراضی ایشان نبود، از این رو با مشورت یکدیگر تصمیم گرفتند بصره را پایگاه خود قرار دهند. عایشه، به عنوان سردمدار این حرکت ندای خون‌خواهی عثمان را سر داد و عده‌ای بسیار به خاطر نفوذ عایشه و طلحه و زبیر با این جنبش همراه شدند.
هنگامی که علی(ع) از آنچه که در حال رخداد بود مطلع شد، مدعیان خون عثمان را پیمان‌شکن نامید، چنانکه بعدها فرمود:

چون به کار برخاستم گروهی پیمانِ بسته را شکستند و گروهی از جمع دین‌داران بیرون جستند و گروهی دیگر با ستم‌کاری دلم را خستند. گویا هرگز کلام پروردگار را نشنیدند و یا شنیدند و به کار نبستند که فرماید «سرای آن جهان از آنِ کسانی است که برتری نمی‌جویند و راه تبه‌کاری نمی‌پویند و پایان کار ویژه‌ی پرهیزگاران است.»(۹)

علی(ع) در مورد طلحه گفت:

به خدا که طلحه بدین کار نپرداخت و خون‌خواهی عثمان را بهانه نساخت جز از بیم آنکه خون عثمان را از او خواهند که در این باره متهم می‌نمود و در میان مردم آزمندتر از او به کشتن عثمان نبود.(۱۰)

و درباره‌ی زبیر که ادعا کرده بود «از من به اکراه بیعت گرفتند، دستم با علی(ع) بیعت کرد نه دلم» فرمود:

پندارد با دستش بیعت کرده است نه با دلش! پس بدانچه به دستش کرده اعتراف می‌کند و به آنچه به دلش بوده ادعا! بر آنچه ادعا می‌کند دلیلی روشن باید، یا در‌ آنچه بود و از آن بیرون رفت (یعنی پیمان بیعت، یا جماعت مسلمانان) در آید.(۱۱)

علی(ع) در هر موقعیتی سعی می‌کرد با توضیحات روشن، آنچه واقع شده بود را آشکار کند. هدف وی از سخنان بسیاری که در جمع مردم می‌گفت این بود که آنها با شناخت حق پای در راه مبارزه با باطل نهند. اگر چنین نبود، شاید برای علی(ع) نیز ساده بود که به جای روشن کردن حق، به ذکر سابقه‌ی خود در اسلام و جایگاهش در نزد رسول خدا(ص) اکتفا کند و بر این اساس از مردم اطاعت بخواهد. گفته شده است که روزگاری بعد از این وقایع، شخصی از علی(ع) پرسید که آیا طلحه و زبیر با اینکه از اصحاب پیامبر(ص) به شمار می‌رفتند، بر حق نبودند؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «حق و باطل با افراد شناخته نمی‌شوند، بلکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا مرتکب آن را بشناسی.»(۱۲) تمام تلاش علی(ع) این بود که عملی بر اساس حق انجام دهد و نیز بر این اساس مردم را به حرکت فراخواند.

علی(ع) در نظر داشت که پیش از رسیدن پیمان‌شکنان به بصره آنان را ملاقات کند. از این رو به سرعت سپاهی فراهم کرد و از مدینه به سوی عراق به راه افتاد، سپاهی که بسیاری از اصحاب رسول خدا(ص) در آن حاضر بودند. در راه نامه‌ای به مردم کوفه نوشت و آنچه رخ داده بود را به شیوایی توضیح داد:

من شما را از کار عثمان آگاه می‌کنم چنانکه شنیدن آن همچون دیدن بوَد. مردم بر عثمان خرده گرفتند. من یکی از مهاجران بودم، بیشتر خشنودی وی را می‌خواستم و کمتر سرزنشش می‌نمودم. و طلحه و زبیر آسان‌ترین کارشان آن بود که بر او بتازند و برنجانندش و ناتوانش سازند. عایشه نیز سر برآورد و خشمی را که از او داشت آشکار کرد و مردمی فرصت یافتند و کار او را ساختند. پس مردم با من بیعت کردند به دلخواه، نه از روی اجبار، بلکه فرمانبردارانه و به اختیار. و بدانید! مدینه مردمش را از خود راند و مردم در آن شهر نماند. دیگ آشوب جوشان گشت و فتنه بر پای و خروشان، پس به سوی امیر خود شتابان بپویید و در جهاد با دشمنان بر یکدیگر پیشی جویید، ان شاء الله.(۱۳)

همچنین نامه‌ای به عثمان پسر حُنَیف که از جانب او بر بصره حکومت داشت نوشت و او را از آمدن گروه معترض آگاه کرد:

آنان که بیعت کردند و سپس سر باز زدند به سوی تو می‌آیند. شیطان آنها را برانگیخته است و چیزی را می‌خواهند که خدا را خوشایند نیست و خدا سخت‌تر کیفردهنده است و سخت‌تر عقوبت‌کننده. اگر به شهر تو درآمدند آنان را به حق و وفای به عهد و پیمانی که بسته‌اند بخوان. اگر پذیرفتند با آنان رفتاری نیکو داشته باش و بفرمای تا به جایی که از آن آمده‌اند بازگردند. و اگر سر باز زدند و بر جدایی‌طلبی پایدار ماندند با آنان بجنگ تا خدا میان تو و ایشان داوری کند.(۱۴)

پیمان‌شکنان خیلی زودتر از علی(ع) به بصره وارد شدند و با سپاهیان عثمان بن حنیف درگیر شدند، اما این درگیری زود به پایان رسید. صلح‌نامه‌ای بین دو طرف امضا شد و قرار بر این شد که کسی به مدینه فرستاده شود تا روشن کند طلحه و زبیر به اختیار بیعت کرده‌اند یا به اجبار، و اگر روشن شد که آنها به اختیار بیعت کرده‌اند بایستی از بصره بیرون روند. قاصد به مدینه فرستاده شد و در آنجا دید که نظر بیشتر مردم بر این است که آنها به اختیار بیعت کرده‌اند، پس به بصره بازگشت تا مردم را از این امر مطلع کند. اما پیمان‌شکنان این پیمان خود را هم نقض کردند و شبانه به منزل حاکم بصره تاختند و گروهی را کشتند و اموال بیت‌المال را تصرف کردند. پیمان‌شکنان قصد داشتند حاکم بصره، عثمان‌ بن‌ حنیف، را نیز به قتل برسانند، اما به خاطر سابقه‌ی وی در اسلام و نزدیکیش به رسول خدا(ص) از این کار صرف‌نظر کردند، ولی او را زدند و ریش و ابرویش را کندند و از بصره بیرون کردند.

علی(ع) با فرستادن نمایندگانی به مناطق مختلف مردم را به نزد خود فراخوانده بود تا در صورت لزوم در جهاد شرکت کنند. در محلی به نام ذوقار، علی(ع) تصمیم گرفت منتظر پیوستن این سپاهیان بماند. بیشتر سپاهیان از کوفه فراهم آمدند که علی(ع)، عبدالله‌ بن‌ عباس، پسر‌عمو و یاور گرامی خود را نزد آنان فرستاده بود. چون ابن عباس همراه سپاهیان به ذوقار وارد شد، نزد علی(ع) آمد و او را در حالی دید که کفش خود را پینه می‌زند. پس از آنکه یکدیگر را سلام گفتند، علی(ع) گفت: «بهای این نعلین چند است؟» ابن عباس گفت: «بهایی ندارد.» علی(ع) فرمود: «به خدا این [نعلین] را از حکومت شما بیشتر دوست می‌دارم، مگر آنکه حقی را برپا سازم یا باطلی را براندازم.» در همین منزل بود که عثمان بن حنیف آشفته حال و با صورتی بی موی بر علی(ع) وارد شد. علی(ع) چون وی را چنین دید گریست، و فرمود:

خدا تو را مزد دهاد. طلحه و زبیر با من بیعت کردند و بیعت را شکستند. به خدا آنان می‌دانند من از کسانی که پیش از من خلافت را عهده‌دار شدند کمتر نیستم. خدایا آنچه را محکم داشته‌اند بگشای و زشتی کار آنان را به ایشان بنما.(۱۵)

پس از مهیا شدن، سپاهیان علی(ع) به جانب بصره به راه افتادند. در راه، علی(ع) یکی از یاران خویش به نام صعصعه را با نامه‌ای به سوی پیمان‌شکنان فرستاد و در آن نامه کارهایشان را یادآور شد و آنها را به بازگشت و اطاعت دعوت کرد. صعصعه چون به بصره رسید نخست پیش طلحه رفت. طلحه گفت: «اکنون که جنگ به پسر ابی‌طالب دندان نشان داده نرمی می‌کند؟» سپس با زبیر دیدار کرد و او را نرم‌تر یافت ولی در این ملاقات هم نتوانست کاری از پیش ببرد. آنگاه با عایشه ملاقات کرد و او را در پافشاری بر نبرد از دو دیگر مصرتر یافت. چون نزد علی(ع) بازگشت گفت: «امیرالمؤمنین! قومی را دیدم که چیزی جز جنگ با تو را نمی‌خواهند.» فرمود: «از خدا باید یاری خواست.»

علی(ع) هنوز به بصره نرسیده بود. این بار عبدالله‌بن‌عباس را که خردمند و آگاه به امور بود به بصره فرستاد تا از جانب وی با پیمان‌شکنان سخن گوید. ابن عباس به بصره آمد و نخست پیش طلحه رفت و با وی بسیار سخن گفت. آخرین سخن طلحه این بود که «فعلاً با ما مجادله مکن.» پس ابن عباس به نزد علی(ع) که نزدیک بصره رسیده بود بازگشت و آنچه رخ داده بود را گفت. علی(ع) گفت: «بار پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.»(۱۶) آنگاه ابن عباس را با پیامی به سوی عایشه فرستاد و او را گفت که با زبیر نیز گفتگو کند. عایشه، مغرور از فراوانی سپاهیانش، با فرستاده‌ی امام برخوردی تند کرد. ابن‌عباس آنگاه به ملاقات زبیر رفت. در این دیدار ممکن بود نتیجه‌ای گرفته شود، اما دخالت پسر زبیر، عبدالله، باعث شد که تلاش ابن‌عباس اینجا هم بی‌اثر بماند. عبدالله در ترغیب پدرش به شرکت در جنگ و باقی ماندن او در صحنه نقشی مهم داشت. در واقع اگر نفوذ او بر پدرش نبود شاید اصلاً زبیر در این ماجرا وارد نمی‌شد.

چون ابن عباس از مأموریت خود بازگشت، امید علی(ع) به پرهیز از جنگ رو به کاستی نهاد و به آراستن سپاهیان خود پرداخت. از آن سو نیز پیمان شکنان چون در لشگر مقابل جنب و جوشی دیدند به آماده ساختن سپاهیان خود پرداختند. شتر مخصوص عایشه را که در راه بصره خریداری کرده بودند نیز آماده کردند تا عایشه شخصاً در میدان جنگ حضور یابد(۱۷). سپاهیان برابر هم صف‌آرایی کردند و خطبه‌هایی توسط سران دو طرف خوانده می‌شد، ولی علی(ع) هنوز هم در کار جنگ درنگ می‌نمود، تا جایی که برای سپاه روبرو سه روز مهلت در نظر گرفت. عده‌ای به این تعلل وی خرده گرفتند، علی(ع) در پاسخ ایشان چنین فرمود:

دست و زبان خود را از این مردم باز دارید و در جنگ بر آنها پیشی نگیرید، چه، آن‌ که امروز جنگ آغازد فردا (قیامت) باید غرامت پردازد.

علی(ع) باز هم ابن عباس را به نزد طلحه و زبیر و عایشه فرستاد. این بار قرآنی به دست او داد و از او خواست که ایشان را به داوری قرآن دعوت کند. ابن عباس از زبیر که نرم‌تر از بقیه بود شروع کرد، اما نتیجه‌ای نگرفت. طلحه و عایشه نیز با برخوردی تندتر او را از خود راندند. ابن عباس از نزد آنان به سمت سپاهیان علی(ع) به راه افتاد، و هنوز چندان دور نشده بود که تیرهای بسیار از سوی پیمان‌شکنان به سوی مقابل باریدن گرفت. ابن عباس نزد علی(ع) آمد و گفت که «از این مردم چیزی جز شمشیر نخواهی دید.»

هنوز بارقه‌ای از امید نزد علی(ع) باقی بود. این بار قصد کرد که همه‌ی افراد سپاه روبرو را به داوری قرآن دعوت کند. در میان لشگریان علی(ع) جوانی برای به جا آوردن این دعوت ابراز آمادگی کرد. علی(ع) قرآنی به دست وی داد و فرمود: «برو، بر ایشان عرضه کن و آنان را به آنچه در آن است فراخوان.» جوان قرآن را به دست گرفت و رو به لشگریان بصره نهاد و سخن آغاز کرد. اما جمله‌اش هنوز در دهان بود که عده‌ای با نیزه از هر سو به او حمله بردند و او را به شهادت رساندند.

علی(ع) می‌دید که جوانی بی‌گناه در حالی که به قرآن دعوت می‌کند به دست عده‌ای کشته می‌شود که یاوران دیروز خود اویند و همسر رسول خدا(ص) و جماعتی از امت محمد(ص). شاهد این ماجرا بودن قطعاً برای علی(ع) کاری جانفرسا بود. دست به دعا برداشت:

پروردگارا! چشم‌ها به سوی تو کشیده می‌شود و دست‌ها به سوی تو گشوده می‌شود و دل‌ها به سوی تو کشش پیدا می‌کند و با اعمال به تو تقرب جسته می‌شود، «بار پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.» (سوره اعراف، ۸۹)

فرمود: «اکنون جنگ با این مردم برای ما روا شد» و پرچم را به فرزند خود، محمد حنفیه، سپرد و گفت:

اگر کوه‌ها از جای کنده شوند جای خویش را پای بدار! دندان‌ها را به هم فشار و کاسه‌ی سر خود را به خدا عاریت سپار! پای در زمین کوب و چشم خویش بر کرانه‌ی سپاه نه و بیم بر خود راه مده و بدان که پیروزی از آنِ خداست.(۱۸)

سپس رو به سپاهیان گفت:

ای مردم، هر کس را که پشت به جنگ کند مکشید و هیچ زخمی‌ای را به قتل نرسانید و پرده‌دری مکنید و بر هیچ زنی حمله مبرید و هیچ کشته‌ای را تکه تکه نکنید.

در حالی که سخن می‌گفت تیری به مردی از یارانش اصابت کرد و او را به شهادت رساند. علی(ع) گفت: «پروردگارا، گواه باش!» در همین هنگام تیرهایی به دیگر یاران وی اصابت کرد. علی(ع) رو به محمد حنفیه کرد و گفت: «فرزندم! پرچم خود را جلو ببر» و به دیگر قسمت‌های لشکر نیز پیام داد که پرچم خود را حرکت دهند. آنگاه زره رسول خدا(ص) را خواست و بر تن کرد، مقابل سپاه ایستاد و آماده‌ی نبرد شد.

نبرد سختی درگرفت. سختی نبرد با این تلخی آمیخته بود که در هر دو سوی میدان مسلمانانی حضور داشتند و نزدیکانی از رسول‌ خدا(ص). شتری که عایشه بر آن قرار گرفته بود توسط عده‌ای فراوان محاصره شده بود و جنگی تمام عیار بر گرد این شتر در جریان بود. عایشه خود این محافظان را تشویق می‌کرد: «ای فرزندانم، حمله کنید، حمله! صبر و پایداری کنید که من بهشت را برای شما ضامنم!» از آن سوی علی(ع) نیز سپاهیانش را به از پای انداختن شتر تحریض می‌کرد.

در نهایت کسی باقی نماند که از شتر محافظت کند، اما به قیمت کشته شدن بسیاری از بزرگان و نزدیکان علی(ع). آخرین کسی که افسار شتر را گرفت عبدالله پسر زبیر بود، که پس از درگیری با مالک اشتر از مهلکه گریخت. علی(ع) دستور داد شتر را پی کنند تا بهانه‌ای برای جمع شدن مجدد مخالفان نشود. پس از کشته شدن شتر، سپاه پیمان‌شکنان به سرعت پراکنده شد. علی(ع) محمد بن ابی‌بکر برادر عایشه را عهده‌دار مواظبت از او کرد و او نیز عایشه را با خود به بصره برد و در خانه‌ای جا داد. مطابق آنچه علی(ع) فرمان داده بود هیچ فراری‌ای تعقیب نشد و هیچ کشته‌ای به قتل نرسید.

ماجرای طلحه و زبیر، دو صحابی رسول خدا(ص)، فرجامی غم‌انگیز داشت. زبیر در همان اوایل نبرد از صحنه کناره گرفت. بعضی گفته‌اند که علی(ع) در همان ابتدای جنگ با زبیر ملاقات کرد و ماجرایی را به یاد او آورد، ماجرای روزی را که رسول خدا(ص)، علی(ع) و زبیر را دید در حالی که دست در دست یکدیگر داشتند. رسول خدا(ص) از زبیر پرسید: «او را دوست داری؟» زبیر گفت: «چگونه دوست نداشته باشم؟!» رسول خدا(ص) گفت: «زودا که به جنگ او برخیزی!» زبیر چون این ماجرا را به یاد آورد دیگر نتوانست در سپاه بماند. او از یارانش جدا شد و از صحنه‌ی نبرد دور گشت، ولی توسط فردی که از فتنه‌انگیزی او خشمگین بود به قتل رسید. در مورد طلحه گفته شده که پس از پراکنده شدن سپاه بصره، مروان بن حکم برای گرفتن انتقام خون عثمان او را با تیری زخمی ساخت و همین زخم باعث مرگ وی گردید.

بصره خیلی زود به خود رنگ آرامش گرفت. زخمی‌ها را از میدان جنگ به خانه‌های بصره بردند و کشته‌ها را دفن کردند. حال علی(ع) ناگفتنی بود، چنانکه خود گفت گویی بینی خود را بریده بود! بر پیکر طلحه که حاضر شد فرمود:

ابومحمد(۱۹) اینجا غریب مانده است، به خدا خوش نداشتم قریش زیر تابش ستارگان افتاده باشد … .

علی(ع) با مردم بصره سخن گفت و آنان را از بازگشت دوباره به آنچه کرده بودند بر حذر داشت، ابن عباس را به عنوان حاکم بر آنان برگزید و به عوض مدینه به سوی کوفه به راه افتاد. کوفه، از این پس مرکز حکومت علی(ع) شد.


(۱) نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۹

(۲) نهج‌البلاغه، خطبه ۹۲

(۳) علی(ع) درباره‌ی بر عهده گرفتن حکومت می‌فرماید: «هان! به خدایی که دانه را شکافت، و انسان را پدید آورد، اگر نبود حضور مردم، و تمام بودن حجت به علت وجود یاور، و پیمانی که خداوند از عالمان گرفته است که در برابر پرخوری ستمگر و گرسنگی ستمدیده ساکت ننشینند، بی‌تردید افسار شتر خلافت را بر کوهان آن می‌افکندم [و از آن کناره می‌گرفتم]…» (نهج‌البلاغه، خطبه ۳)

(۴) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۷

(۵) «در عدالت گشایش است و آنکه عدالت را برنتابد، ستم را سخت‌تر یابد.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۵)

(۶) ماجرایی که بین ابوذر و عثمان رخ داده است شکاف ایجاد شده بین دستورات قرآن و آنچه در جامعه جاری بود را روشن می‌کند. ابوذر در یکی از ملاقات‌هایش با عثمان چون دید که مال فراوانی برای او آورده‌اند و او قصد دارد آن مال را صرف خود و خویشانش کند، با ذکر خاطره‌ای از رسول‌خدا(ص) بر او ایراد گرفت. عثمان از کعب‌الاحبار، عالم رسمی حکومت، که در مجلس حاضر بود پرسید که اگر مسلمان زکات واجب مال خود را بدهد آیا اندوختن مال برای او ضرری دارد؟ کعب‌الاحبار پاسخ داد که جمع‌آوری مال هیچ عیبی ندارد حتی اگر خشتی از طلا و خشتی از نقره بر روی هم گذاشته شود. ابوذر سخت به خشم آمد و با عصایش بر سر کعب‌الاحبار کوبید و گفت: «تو را چه رسد که در احکام مسلمانان نظر دهی؟ سخن خدا از سخن تو راست‌تر است که فرموده: و کسانی که زر و سیم را گنجینه می‌کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی‌کنند، ایشان را به عذابی دردناک خبر ده.» اشاره‌ی ابوذر علیه‌الرحمه به آیه‌ی ۳۴ سوره‌ی توبه است.

(۷) نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۵

(۸) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۸

(۹) نهج‌البلاغه، خطبه ۳

(۱۰) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۴

(۱۱) نهج‌البلاغه، خطبه ۸

(۱۲) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۳

(۱۳) نهج‌البلاغه، نامه ۱

(۱۴) «علی از زبان علی»، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۹۶

(۱۵) «علی از زبان علی»، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۹۶

(۱۶) سوره اعراف، آیه ۸۹

(۱۷) این نبرد را از این رو بعدها نبرد «جمل»، به معنای شتر، نامیدند.

(۱۸) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۱

(۱۹) کنیه‌ی طلحه

// // ?>


نگاهی به واقعه صفین ۱

 فصل اول: آغاز خلافت علی(ع) و واقعه‌ی جمل

واپسین روزهای خلافت عثمان

اواخر حکومت خلیفه‌ی سوم، عثمان بن عفّان، روزگاری پرآشوب بود. مردم از بذل و بخشش‌های بی‌حساب خلیفه و همچنین از ظلم حاکمانی که او بر مناطق مختلف گماشته بود به تنگ آمده بودند. بیشتر این حاکمان که بر خلاف روش رسول‌خدا(ص) و نیز دو خلیفه‌ی پیشین از بین خویشان و نزدیکان خلیفه انتخاب می‌شدند، با آسودگی در حق مردم ستم روا می‌داشتند و ترسی از بازخواست نداشتند. برادر رضاعی عثمان، عبدالله بن سعد، از جمله‌ی این حاکمان بود که حکومت مصر را در اختیار داشت. جفاکاری‌های عبدالله تا جایی پیش رفت که مردم مصر بر آن شدند تا برای مطرح کردن اعتراض خود در حضور خلیفه دسته‌جمعی به سوی مدینه حرکت کنند. گروههای دیگری از مردم نیز از نقاط مختلف به ایشان پیوستند.

حضور این مردم در مدینه محیط را بیش از پیش متشنج کرد. خلیفه صلاح را بر این دید که برخی افراد مورد قبول معترضان را واسطه قرار دهد تا از طرف او سخن بگویند. عمرو بن عاص که حاکم پیشین مصر بود یکی از انتخاب‌های خلیفه قرار گرفت. شاید خلیفه گمان می‌کرد چون مردم مصر از ظلم حاکم فعلی به تنگ آمده‌اند از سخنان حاکم پیشین استقبال کنند. از طرفی، عمرو شخصی بود که به سنجیده‌گویی شهرت داشت و می‌دانست که چگونه میل مردم را به سمتی که می‌خواهد بگرداند. عمرو در جمع مردم مصر حاضر شد، بر منبر قرار گرفت، سیره‌ی حضرت رسول(ص) را توصیف کرد، از زهد و عدالت ابوبکر سخن گفت، عمر را ستود و گفت که «عمر سالها خلیفه بود و حتی عصای خود را عوض نکرد»، ولی در نهایت در مورد عثمان چنین گفت:

پس عثمان حکومت یافت، شما گفتید و او هم گفت، شما او را سرزنش می‌کنید ولی او خود را معذور می‌شمارد، آیا چنین نیست؟

گفتند: «آری، چنین است.» گفت:

پس، بر او شکیبایی کنید، زیرا که کودک بزرگ می‌شود و لاغر فربه می‌گردد، و شاید تأخیر در کاری بهتر از عجله کردن در آن باشد.

عمرو به جای اینکه مستقیماً اتهامات را از خلیفه رفع کند، سخنی دو پهلو گفت و تلویحاً جرم خلیفه را پذیرفت و مردم را به صبر فراخواند. عثمان از این رفتار عمرو ناراحت شد و با وی مجادله کرد، و در نهایت نیز به او گفت که: «از روزی که تو را از حکومت مصر برداشتم زرهت شپش گرفته است!» بسیاری دیگر از خویشاوندان و نزدیکان خلیفه نیز هرچند در دستگاه حکومت به موقعیت ویژه‌ای دست یافته بودند، اما حاضر بودند همچون عمرو برای به دست آوردن بهره‌‌ی بیشتری از دنیا هر آسیبی به خلیفه برسانند.

در این بین خیرخواه‌ترین فرد نسبت به عثمان و جامعه‌ی مسلمانان، علی بن ابی‌طالب(ع) بود. دغدغه‌ی علی(ع) عمل به حق و برپاداشتن آن به نیکوترین وجه بود. بنابراین، هرچند که علی(ع) خود از جدی‌ترین معترضان خلیفه بود(*)، اما با هرگونه حرکت اعتراضی بر علیه حکومت همراه نمی‌شد و سعی می‌کرد در عین حالی که ستم خلیفه را تأیید نکند از بروز فتنه و اختلاف در جامعه ممانعت نماید. از این رو در بسیاری از مجادلات بین عثمان و معترضان، که در بین آنها تعداد زیادی از صحابه‌ی نزدیک رسول خدا(ص) نیز دیده می‌شدند، علی(ع) نقش میانجی را داشت.

به هر روی، چون اعتراض مردم شدید شد، عثمان قول داد که ظلم و ستم را از ایشان رفع کند و حاکمان دیگری بر آنها بگمارد، و بر سر منبر از ظلم گذشته‌ی خود توبه کرد. علی(ع) نیز با مردم سخن گفت و آنها را آرام نمود و بنا به درخواست آنان از عثمان خواست تا حاکمان جدیدی بر معترضان بگمارد. مردم نیز به این امر راضی شدند، اما در این بین اتفاقی غیرمنتظره روی داد.

عثمان، محمد بن ابی‌بکر را که انسانی شریف و عادل بود به حکومت مصر انتخاب کرده بود. مردم مصر از این انتخاب شادمان شدند و همراه با محمد به سوی مصر به راه افتادند. هنگامی که به اندازه‌ی سه روز راه از مدینه فاصله گرفته بودند شخصی را دیدند که تنها بر شتری شتابان می‌رود. از او پرس و جو کردند که کیست و مقصدش کجاست. آن شخص یک بار گفت که غلام مروان بن حَکَم است. بار دیگر گفت که غلام عثمان است و برای مأموریتی نزد حاکم مصر می‌رود، گفتند که «حاکم مصر محمد بن ابی‌بکر است و اکنون همراه ماست»، گفت: «نه، منظور من او نبود!» به خاطر پاسخ‌های مشوشی که می‌داد شک مردم به او بالا گرفت، وسایلش را بازرسی کردند و نزد او نامه‌ای از عثمان با مهر مخصوص خلیفه یافتند. این نامه خطاب به عبدالله بن سعد، حاکم ظالم مصر، نوشته شده بود و مضمون آن چنین بود که «زمانی که محمد ابن ابی‌بکر و همراهانش نزد تو آمدند همه‌ی آنان را گردن بزن و خود به عنوان حاکم مصر پابرجا باش، نامه‌ای که محمد بن ابی‌بکر دارد باطل است.» مردم هیجان‌زده و عصبانی به مدینه بازگشتند و نامه را به بزرگان شهر از جمله علی(ع) نشان دادند. علی(ع) متعجب و ناراحت با عثمان در مورد نامه صحبت کرد. عثمان اصرار داشت که او این نامه را ننوشته است. در نهایت معلوم شد که مروان بن حکم  این نامه را بدون اطلاع خلیفه نوشته و از جانب او مهر کرده است! مروان یکی از خویشاوندان عثمان بود و روی او نفوذ زیادی داشت. او تا سالیانی دراز بعد از عثمان نیز در حکومت بنی‌امیه صاحب مقام‌هایی بود و در نهایت برای دوره‌ای کوتاه خلیفه‌ی جامعه‌ی اسلامی نیز شد.

کار برای علی(ع) واقعاً سخت شده بود. نه معترضان خشمگین به سخنان او توجه می‌کردند و نه خلیفه حاضر بود از کردار نادرست خود دست بردارد. علی(ع) در یکی از ملاقات‌هایش با خلیفه چنین گفت:

مردم پشت سر منند و مرا میان تو و خودشان میانجی کرده‌اند. به خدا نمی‌دانم به تو چه بگویم. چیزی نمی‌دانم که تو آن را ندانی؛ تو را به چیزی راه نمی‌نمایم که تو آن را نشناسی. تو می‌دانی آنچه ما می‌دانیم. ما از تو بر چیزی سبقت نجسته‌ایم تا تو را از آن آگاه کنیم، جدا از تو چیزی را نشنیده‌ایم تا خبر آن را به تو برسانیم. دیدی چنانکه ما دیدیم، شنیدی چنانکه ما شنیدیم، با رسول خدا، که درود خدا بر او و خاندانش باد، بودی چنانکه ما بودیم. پسر ابوقحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در کار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا، درود خدا بر او و خاندانش باد، نزدیک‌تری که خویشاوند پیامبری، داماد او شدی و آنان نشدند(**).

آنگاه عثمان را به اجرای عدالت فراخواند و گفت که «بهترین بندگان خدا نزد او امامی است دادگر، هدایت‌شده و راهبر» و سخن رسول خدا(ص) را به او یادآوری کرد که «روز رستاخیز، امام ستمگر را بیاورند، و او را نه یاری باشد و نه کسی که از سوی او پوزش خواهد. پس او را در دوزخ افکنند و مانند سنگ آسیا در آتش می‌چرخد، سپس او را در قعر دوزخ استوار ببندند»، و در نهایت نیز از او خواست تا مروان را از خود براند و این چنین بازیچه‌ی دست او نباشد.

به هر ترتیب، از پس این ماجراها نارضایتی مردم افزون شد و علی(ع) بیش از پیش به کنار رانده شد. در ایجاد این نارضایتی به ویژه عایشه همسر پیامبر(ص) و طلحه و زبیر دو صحابی پیامبر(ص) نقش داشتند. عایشه با سخنان خود در هر مجلسی که می‌توانست بذر کینه را نسبت به خلیفه‌ی سوم در دلهای مردم پاشید در نهایت نیز چون دید که کار بالا گرفته است به بهانه‌ی حج از مدینه خارج شد. مروان بن حکم از او خواست که در مدینه بماند و اوضاع را بسامان کند، اما او حاضر به این کار نشد و در نهایت نیز عنوان کرد که از عثمان به شدت ناراضی است. طلحه و زبیر نیز از جمله سردستگان مخالفان خلیفه بودند و مردم را علیه او تهییج می‌کردند. در نهایت قرار مخالفان بر این شد که یا عثمان از خلافت کنار رود یا اینکه او را به زور خلع کنند.

عثمان چون از تصمیم مخالفان آگاهی یافت به بعضی از حاکمان خویش نامه نوشت و از آنها کمک خواست. از جمله‌ی این حاکمان معاویه‌ بن‌ ابی‌سفیان بود که از زمان خلیفه‌ی دوم حکومت شام را در اختیار داشت. در آن روزگار شام منطقه‌ای ثروتمند و در عین حال دور از مرکز خلافت بود، و از این رو معاویه در طول سالیان دراز حکومت خود توانسته بود از لحاظ اقتصادی و نظامی استقلال زیادی کسب کند. مردم شام عمدتاً از حکومت اسلامی تنها معاویه را می‌شناختند و از وی حرف‌شنوی داشتند. از این رو بود که معاویه با قدرت فراوانش محل امیدی برای خلیفه به شمار می‌رفت.

معاویه چون پیام خلیفه را دریافت که «ای معاویه! بشتاب، بشتاب! و دریاب، دریاب!» سپاهیانش را آراست و به سوی مدینه به راه افتاد. اما در بین راه سپاهیانش را در مرز شام و حجاز جای داد و از آنها خواست تا منتظر دستور او باشند و خود با همراهی چند تن به مدینه آمد و به دیدار عثمان رفت. عثمان از او پرسید که چه تعداد سپاهی با خود آورده است. معاویه گفت که «آمده‌ام تا نظر تو را درباره‌ی شرایط بدانم و آن گاه نزد لشگر بازگردم و آنها را با خود بیاورم!» عثمان پاسخ داد: «نه، به خدا قسم! بلکه خواستی تا من کشته شوم و آنگاه بگویی که منم صاحب خون خلیفه! بازگرد و لشگر را به من برسان.» معاویه از مدینه خارج شد، اما در بازگشت به مدینه آن قدر تعلل کرد تا کار از کار گذشت. از آن سو عمرو بن عاص نیز چون کار بالا گرفت مدینه را ترک کرد و به شام رفت.

معترضان در نهایت تا جایی که می‌توانستند بر خلیفه تنگ گرفتند. حتی خانه‌ی او را محاصره کردند و راه ورود آب و غذا را بستند. محاصره‌کنندگان حتی درخواست علی(ع) برای رساندن آب به خلیفه را به شدت رد کردند. در روزهای آخر، عده‌ای از جوانان مهاجر که حسن بن علی‌(ع) و حسین بن علی(ع) نیز در میان آنان بودند به خانه‌ی خلیفه وارد شدند و از معترضان خواستند که دست از ستیزه بدارند. اما در همین هنگام بود که شایع شد سپاهیانی از شام و عراق برای یاری خلیفه خواهند رسید. معترضان نیز از ترس اینکه مبادا کار از دستشان خارج شود به جنبش درآمدند و آنچه که نبایست می‌شد، اتفاق افتاد. خلیفه‌ی سوم، عثمان، در حالی که سنی بیش از هشتاد سال داشت به دست عده‌ای به قتل رسید. پیراهن خونین خلیفه به سرعت توسط عوامل معاویه به دست او رسید تا در موقع مقتضی از آن استفاده کند. تنهایی عثمان در روزهای آخر، بسته بودن آب به روی او، و اینکه او در حالی کشته شد که آیاتی از قرآن را می‌خواند، بهانه‌ای شد که بعدها ندای مظلومیت عثمان بر سر زبانها بیفتد و آنچه که از ستم‌های او یاد می‌شد به دست فراموشی سپرده شود.

چون روزگاری پس از این ماجرا علی(ع) خواست آنچه رخ داد را بازگو کند، در کلامی کوتاه و شیوا چنین فرمود:

در کوتاه سخن امر او (عثمان) را برای شما توصیف کنم: بی‌مشورت دیگران به کار پرداخت و کارها را تباه ساخت، شما با او به سر نبردید و کار را از اندازه به در بردید؛ و خدا را حکمی است که دگرگونی نپذیرد و دامن خودخواه و ناشکیبا را بگیرد(***).

————————————————————————————————————————–

(*) اعتراض‌های علی(ع) به عملکرد خلیفه‌ی سوم تا حدی بود که گاهی منجر به مجادله‌های لفظی شدیدی بین او و خلیفه یا نزدیکانش می‌شد. در مواردی نیز علی(ع) با پیروی نکردن از دستورات خلیفه مخالفت خود را با وی ابراز می‌کرد.

(**)  نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۴

(***) نهج‌البلاغه، خطبه ۳۰

// // ?>