بایگانی دسته: سخنان و سنت‌های پیشوایان دین



غروب آفتاب ربذه

نام کتاب: غروب آفتاب ربذه            ناشر : انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان       نویسنده : محمود پور وهاب    گروه سنی د    تعداد صفحات  ۱۴۰

موضوع : شرح زندگی ابوذر غفاری صحابه پیامبر (ص)، از بعثت تا خلافت عثمان

این کتاب روایت زندگی ابوذر، یار صدیق، مبارز و صبور رسول خدا (ص)، از زمان شروع دعوت پیامبر (ص) تا زمان خلیفه سوّم است. این کتاب مشتمل بر ده فصل است که در هر فصل، وقایعی از زندگی ابوذر بیان شده است که نمایانگر مبارزه صادقانه و صبورانه اوست.

نویسنده چنان وقایع را نوشته که گویا با ابوذر همراه بوده است، درتمامی لحظه‌هایی که ابوذر رنج و خستگی سفر و تنهایی و تشنگی را تحمل می کرده، وبا سرما، جراحت بدن، گرمای سوزان مبارزه می کرده، و آنجایی که مورد هجوم دشمنان قرار می‌گرفته و از هر سو تحت فشار و تنگنا بوده و شکنجه می‌شده، و آنجایی که با خانواده‌اش تبعید می‌شده. شرایط آنچنان زیبا و همدلانه توصیف شده، که لمس می کنیم یار پیامبر بودن و نسبت به او وفادار ماندن، مستلزم چه مرارت‌ها و فداکاری‌هایی است، چقدر صبر و شجاعت می‌طلبد، و در می‌یابیم که  یارانی چنین با وفا، چه الگوهای درخشانی هستند برای ایثار کردن، برای اینکه هر بهانه ای را از ما بگیرند که ساکن ماندن و قصور کردن جائز نیست، الگویی برای ایمان، صبر و آزادگی، که در برابر هیچ نیرویی، سستی و ضعف نشان نمی دهد .

بعضی از وقایع بیان شده در این کتاب، احتمالاً برای همیشه در حافظه ما باقی می ماند، وبه وقت بی انگیزگی یا تنبلی و رفاه‌طلبی، حجتی علیه ماست که به جای دست به توجیه زدن از خواب غفلت و فراموشی بیدار شویم.

// // ?>


زیر شمشیر غمش

نام کتاب: زیر شمشیر غمش           ناشر : انتشارات مدرسه           نویسنده : داوود غفارزادگان

موضوع : عاشورا، رویارویی «حرّ بن یزید ریاحی» و سپاهیانش با امام حسین (ع) و یارانش ، از لحظه اوّل برخورد تا روز عاشورا .

« زیر شمشیر غمش » ، روایت صمیمی و همدلانه‌ایست از صحنه هایی که حرّ و سربازانش با امام حسین (ع) و یارانش، روبرو می‌شوند. تفاوت این روایت با روایت‌های معمول دیگر این است که نویسنده سعی می‌کند ما را در آن صحنه‌ها حاضر کند، گویی آنجا هستیم و جزئیات ماجرا را می‌بینیم. نویسنده ما را درفضا وشرایطی که آن وقایع و مکالمات اتفاق افتاده ، قرار می‌دهد ، و ما را به خصوص با حال و هوایی که بر حرّ می گذشته همراه می‌کند، در این روایت نگرانی‌ها، ترس‌ها، خستگی‌ها، حیرت‌ها، دلبستگی‌ها، وسوسه‌ها  و نهایتاً انتخاب سختی که حرّ با آن روبرو بوده را لمس می‌کنیم و احساس همدلی بیشتری با او می کنیم. این روایت ما را بیشتر به این حقیقت واقف می کند که ما نیز همچون حرّ در برابر انتخابهایی قرار داریم که باید در میان وسوسه‌ها و ترس‌ها و امیدها، آنچه به نجات می‌انجامد را برگزینیم .

شاید نثر ادبی که نویسنده بکار گرفته در صفحاتی از کتاب کمی سنگین و سخت فهم باشد، اما خواننده‌ای که کمی حوصله به خرج دهد، زیبایی‌های بسیاری در این روایت خواهد یافت.

// // ?>


بولتن «شرح آرزومندی»

بولتن «شرح آرزومندی» گزیده‌ای از آیات قرآن و احادیث در باب «دعا» است.

دریافت بولتن

این بولتن در قطع A5 صفحه‌بندی شده است، و باید آن را در قالب دفترچه، پشت و روی برگه‌های A4 چاپ کنید. برای این منظور، در پنجره‌ی چاپ نرم‌افزار Adobe Reader، از گزینه Booklet Printing استفاده کنید. دقت کنید که Binding روی Right تنظیم شده باشد.

// // ?>


در باب دوستی و برادری

* امام صادق(ع): آیا دین جز دوستى و محبت است؟! خداى عزوجل مى‌فرماید: «بگو: اگر خدا را دوست مى‌دارید از من پیروى کنید تا خداوند دوستتان بدارد. [سوره‌ی آل عمران، ۳۱]». (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۹۷)

* امام باقر(ع): دین همان محبت و دوستى است و دوستى همان دین. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۹۸)

* امام صادق (ع): هر چیزى به چیزى آرام مى‌گیرد و مؤمن به برادر مؤمن خود آرامش مى‌یابد، چنانکه پرنده به همجنس خود آرام مى‌گیرد. (میزان‌الحکمه، ص۶۵)

* پیامبراکرم(ص): هان! دوست داشتن مؤمن یکى از بزرگترین رشته‌هاى ایمان است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۶۵)

* امام صادق (ع): از نشانه‌هاى دین دوستى آدمى این است که برادرش را دوست داشته باشد. (میزان‌الحکمه، ص۶۷)

* امام على(ع): بهترین برادر آن است که در انجام کارهاى نیک بیشتر کمک کند، به خوبی‌ها بیشتر عمل نماید و با دوست و همنشین مهربان‌تر باشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۷۲)

* امام على(ع): بهترین برادر کسى است که برادریش براى دنیا نباشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۶۵)

* پیامبراکرم(ص): بهترین برادر آن است که در کارهاى آخرت یارى رساند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۷۱)

* امام على(ع): دوستى اهل آخرت مى‌پاید چون علت آن پایاست. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۹۱)

* پیامبراکرم(ص): انسان مسلمان بعد از به دست آوردن سود اسلام سودى همچون برادرى که براى خدا به دست مى‌آورد کسب نکرده است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۷۹)

* امام على(ع): برادرى کردن به خاطر خدا محبت را خالص مى‌گرداند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۸۷)

* امام على(ع): کسانى که براى خدا برادرى ورزند دوستیشان مى‌پاید، چون عامل آن دوستى پایدار است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۸۹)

* امام صادق(ع): به دلت بنگر، اگر دوستت را ناخوش داشت، بدان که یکى از شما دو نفر کارى کرده است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۰۷)

* امام على(ع) [در پاسخ به پرسش از«بدترین برادر»]: آن که معصیت خدا را در نظرت زیبا جلوه دهد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۸۲)

* امام على(ع): برادر تو آن کس است که گاه‌ِ سختى تنهایت نگذارد و به هنگام گناه از تو غافل نشود و هرگاه از او چیزى مى‌پرسى فریبت ندهد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۴۲)

* امام صادق(ع): نیکوکاران چون با هم رو به رو شوند هر چند به زبان اظهار دوستى و محبت با هم نکنند دلهایشان به سرعت در آمیختن باران با آب رودخانه‌ها به هم انس گیرد و بدکاران هر گاه با هم روبه رو شوند هر چند به زبان اظهار دوستى و محبت با هم کنند دل‌هایشان از انس و الفت با یکدیگر دور است، همانند چهارپایان که از مهرورزى با هم به‌دورند گر چه روزگارى دراز از یک آخور علوفه خورند. (میزان‌الحکمه ص ۱۷۱)

* امام على(ع): هر که بعد از آزمایش درست، برادرى را انتخاب کند، رفاقتش بپاید و دوستیش استوار گردد هر که بدون آزمایش برادرى انتخاب کند به ناچار به همنشینى با بدان دچار خواهد شد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۸۵)

* امام على(ع): بهترین برادر آن است که در نصیحت و خیرخواهى کمتر ملاحظه کند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۵۹)

* امام صادق(ع): دوست‌داشتنى‌ترین برادرم کسى است که عیب‌هایم را به من هدیه کند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۷۸)

* امام على(ع): آنچه مانع شما مى‌شود که از عیب برادرتان در پیش روى او انتقاد کنید جز این نیست که مى‌ترسید او نیز عیب شما را رو در رویتان بگوید. شما براى واگذاردن آخرت و دوستى دنیا با هم یار و رفیق گشته‌اید. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۸۹)

* امام على(ع): ناملایمات را تحمل کن، که تحمل کردن پوشاندن عیب‌هاست. انسان خردمند نیمش بردبارى(تحمل) است و نیم دیگرش چشم‌پوشى(تغافل). (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۵۵)

* امام على(ع): با کسى که خوبی‌هایت را مى‌پوشاند و عیب‌هایت را پخش مى‌کند، برادرى مکن. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۳۵)

* امام على(ع): برادر حقیقى تو آن است که از لغزشت درگذرد، نیازت را برآورد، پوزش تو را بپذیرد، عیبت را بپوشاند، ترس را از تو دور کند و آرزویت را برآورد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۴۱)

* امام صادق(ع): خداى عزوجل فرموده است: مردم خانواده‌ی منند، پس محبوب‌ترین آن‌ها نزد من کسى است که با آنان مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهایشان کوشاتر باشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۱۲۲)

* امام صادق(ع): در وصف مؤمنان کامل مى‌فرماید: آنان کسانى هستند که در روزگار سختى و آسایش به برادران نیکى مى‌کنند و در عسرت و تنگدستى دیگران را برخود ترجیح مى‌دهند و خداوند در وصف ایشان فرموده است: «و از خود گذشتگى مى‌کنند…» [سوره‌ی حشر، آیه۹]. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۶)

* امام على(ع): هرگاه یکى از شما بداند که برادرش نیازمند است، زحمت خواهش را از دوش او بردارد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۰)

* امام على(ع): اداى حقوق برادران، برترین اعمال پرهیزگاران است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۲)

* امام صادق(ع): هرگاه یکى از شما تنگدست و گرفتار شد، به برادر خود بگوید و خویشتن را آزار ندهد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۹۹)

* امام صادق(ع): خداوند یار مؤمن است مادام که او یار و مددکار برادر خود باشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۳)

* امام کاظم(ع): کسى که برادرش براى رفع گرفتارى یا حاجتى به او پناه ببرد و او بتواند پناهش دهد اما ندهد، بى‌گمان پیوند ولایت خداى تبارک و تعالى را بریده است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۶)

* پیامبراکرم(ص): اگر سه خصلت در برادر خود دیدى بدو امید ببند: حیا، امانتدارى و راستى؛ اگر این سه را ندیدى به او امید مبند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۸۷)

* امام صادق(ع): هر کس محبت خود را در جایگاه مناسبش ننهد در معرض قطع رابطه قرار گرفته است. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۱۵)

* امام على(ع): دوستى احمق چون درخت آتش است که اجزاى آن یکدیگر را می‌سوزانند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۳۰۵۸)

* امام على(ع): نباید توانایى برادرت در قطع رابطه با تو بیشتر از توانایى تو در پیوند با او باشد و نباید توانایى او بر بدى کردن بیشتر از توانایى تو بر نیکى کردن باشد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۱۸)

* امام على(ع): هرگاه خواستى از برادرت ببُرى، مانده‌اى از دوستى خود براى او بگذار که اگر روزى آن مقدار برایش آشکار شود به آن بازگردد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۱۰)

* امام صادق(ع): پس از قطع رابطه با برادرت از او بدگویى مکن،که راه بازگشت به تو بسته مى‌شود، زیرا شاید که تجارب او را به سوى توبرگرداند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۱۴)

* امام صادق(ع): ملعون است، ملعون است،کسى که برادرش با وى از در صلح و آشتى درآید و او آشتى نکند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۱۳)

* امام صادق(ع): هر که خواهان افزودن بر شمار برادران [و یاران] نباشد، به زیان گرفتار آید. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۵۶)

* امام على(ع): هر کس براى هر خطایى از برادران کناره‌گیرى کند دوستانش کاهش یابند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۲۴۴)

* امام على(ع): ناتوانترین مردم کسى است که از به دست آوردن چند برادر ناتوان باشد و درمانده‌تر از او کسى است که برادران به دست آورده را از دست بدهد. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۵۹)

* امام علی(ع): در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادریم مى‏نمود. خردى دنیا در دیده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت … . (نهج البلاغه، حکمت ۲۸۹)

* امام على(ع): با برادرى ورزیدن در راه خدا برادرى به بار مى‌نشیند. (میزان‌الحکمه، حدیث ۱۸۱)

// // ?>


نگاهی به واقعه صفین ۲

آغاز خلافت علی(ع) تا نبرد جمل

پس از کشته شدن خلیفه‌ی سوم جمعیت زیادی از مسلمین به خلافت علی(ع) مایل شدند. علی(ع) خود به خلافت راغب نبود و از سویی کسان دیگری نیز، همچون طلحه و زبیر، که سابقه‌ای در اسلام داشتند به این مقام نظری داشتند. اما اصرار جماعت کثیری از مسلمانان، که تقریباً تمام انصار از آنان بودند باعث شد که علی(ع) به عنوان تنها گزینه‌‌ی خلافت مطرح شود. این اصرار به جایی رسید که شور و هیجان برای انتخاب علی(ع) به عنوان خلیفه تمام شهر را فرا گرفت، به بیان خود علی(ع):

دستم را گشودند بازش داشتم، و آن را کشیدند نگاهش داشتم. سپس بر من هجوم آوردند همچون شتران تشنه که روز آب خوردن به آبگیرهای خود درآیند، چندان که بند پای‌افزار برید و ردا افتاد و ناتوان پایمال گردید و خشنودی مردم در بیعت من بدانجا رسید که خردسال شادمان شد و سالخورده لرزان و لرزان بدانجا دوان (۱).

اما شاید آنچه که علی(ع) را از پذیرش خلافت باز می‌داشت این بود که گمان می‌برد در آن وضعیت پرآشوب و پرفتنه عمل در مقامی دیگر سودمندتر است. در برابر این اصرار مردم فرمود:

مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید که پیشاپیشِ کاری می‌روید که آن را رویه‌هاست و گونه‌گون رنگ‌ها. دل‌ها در برابر آن بر جای نمی‌ماند و خِرَدها بر پای. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده است و راه راست ناشناسا گردیده و بدانید که اگر من درخواست شما را پذیرفتم با شما چنان کار می‌کنم که خود می‌دانم و به گفته‌ی گوینده و ملامت سرزنش‌کننده گوش نمی‌دارم؛ و اگر مرا واگذارید همچون یکی از شمایم و برای کسی که کار خود را بدو می‌سپارند بهتر از دیگران فرمانبردار و شنوایم. من اگر وزیر شما باشم بهتر است تا امیر شما باشم(۲).

در نهایت، اصرار مردم و وظیفه‌ای که علی(ع) در قبال ایشان بر خود واجب می‌دانست راه عذر را بر وی بست(۳). اما او می‌خواست که این امر در نهایت آگاهی مردم صورت گیرد. از این رو، در گرفتن بیعت از مردم عجله نکرد و چند روز در این کار تأخیر نمود. از طرفی دیگر درخواست عده‌ای را که می‌خواستند در خانه با وی بیعت کنند رد کرد و گفت که بیعت بایستی در مسجد و در حضور همه‌ی مردم صورت گیرد، هر چند که عده‌ای از نزدیکان علی(ع) نگران بودند که با این کار فتنه‌ای رخ دهد. علی(ع) در مواضع مختلفی تأکید کرده که تعیین خلافت مسلمین بر عهده‌ی شورای مهاجر و انصار و در رأس آنها اصحاب «بدر»، یعنی کسانی که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، می‌باشد. این شیوه‌ی تعیین خلیفه با توجه به شرایط جامعه‌ی آن روزگار بیان شده و مورد موافقت عموم مسلمین بوده است. پس آنگاه که بسیاری از مهاجر و انصار و همه‌ی اصحاب بدر با علی(ع) بیعت کردند او به عنوان خلیفه زمام امور را در دست گرفت. بنا به بعضی روایات تاریخی، طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با وی بیعت کردند. پس از انجام بیعت و در نخستین روزهای خلافت، علی(ع) بر منبر شد و برای مردم چنین خطبه خواند:

همانا خدای تعالی کتابی راهنما را نازل فرمود، و در آن نیک و بد را آشکار نمود. پس راه خیر را بگیرید تا هدایت شوید و از راه شر برگردید و به راه راست روید. واجب‌ها! واجب‌ها! آن را برای خدا به جا آرید که شما را به بهشت می‌رساند. خدا حرامی را حرام کرده که ناشناخته نیست و حلالی را حلال کرده که از عیب تهی است و حرمت مسلمانان را از دیگر حرمت‌ها برتر نهاد و حقوق مسلمانان را با اخلاص و یگانه‌پرستی پیوند داد.
پس، مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او آزاری نبینند، جز اینکه برای حق بوَد، و گزند مسلمان روا نیست جز در آنچه واجب شود. بر چیزی پیشی گیرید که همگانتان را فراگیر است (مرگ) که یک یک شما از آن ناگزیر است. همانا مردم پیش روی شمایند و مرگ از پس شما را می‌خواند. سبکبار باشید تا برسید؛ که پیش رفتگان بر پایند و پس ماندگان را می‌پایند. خدا را واپایید در حق شهرهای او و بندگان او که شما مسؤولید حتی بر سرزمین‌ها و چهارپایان. اگر خیری دیدید آن را دریابید و اگر شری دیدید روی از آن بتابید.(۴)

علی(ع) از آغاز خلافت به سرعت دست به کار باز گرداندن اموال و حقوق به صاحبان اصلیشان شد. همچنین حاکمان جدیدی برای مناطق مختلف تعیین نمود. وی در اجرای عدالت نهایت دقت و سخت‌کوشی را به کار بست، هر چند که بعضی این چنین رفتاری را به صلاح نمی‌دانستند. آنچه علی(ع) را این چنین در برقراری عدل استوار می‌ساخت، اعتقاد او به این بود که با ایجاد عدالت در کار مردم گشایش ایجاد می‌شود، و آن کس که عدالت بر او سخت آید مطمئناً ستم برای او سخت‌تر خواهد بود(۵).

از مصادیق این عدالت، مخالفت علی(ع) با سنت دو خلیفه‌ی پیشین در تقسیم بیت‌المال بود. از زمان عمر بن خطاب سنت بر این بود که سهم مسلمین از بیت‌المال بر اساس سابقه‌ی آنان در دین تعیین می‌شد، و به علاوه همسران پیامبر(ص) بیش از دیگران سهم داشتند و از بین ایشان نیز عایشه سهم بیشتری داشت. از این طریق بود که بعضی از صحابه‌ی قدیمی رسول خدا(ص) توانستند ثروت فراوانی برای خود بیاندوزند، حال آنکه اندوختن ثروت، آن هم در جامعه‌ای که نیازمندان فراوانند، مخالف دستور صریح قرآن بود(۶).

علی(ع) با سنت عمر مخالفت کرد و بنا را بر تقسیم مساوی اموال بیت‌المال قرار داد. طبیعی بود که اعتراض‌های شدیدی متوجه این کار وی شود، اما علی(ع) با اتکا بر سنت رسول‌خدا(ص) و دستورات صریح دین پاسخ این اعتراض‌ها را داد. علاوه بر مساله تقسیم اموال بیت‌المال، سنت‌های نادرست بسیار دیگری از خلفای پیشین نیز مورد مخالفت علی(ع) واقع شدند، هرچند که این مخالفت گاهی هم راه به جایی نمی‌برد و مردم حاضر به تبعیت وی نمی‌شدند.

طلحه و زبیر از جمله کسانی بودند که در زمان دو خلیفه‌ی پیش مال فراوان اندوخته بودند. از طرف دیگر، آنها گمان می‌کردند که در به خلافت رسیدن علی(ع) نقشی مؤثر داشته‌اند و از این رو علی(ع) آنها را در امر خلافت شراکت خواهد داد. اما این دو تن چون عدالت علی(ع) در تقسیم اموال و همچنین استقلال وی در امر خلافت را دیدند در پی اعتراض برآمدند. علی(ع) در پاسخ ایشان فرمود:

به اندک چیز ناخشنودی نشان دادید، و کارهای بسیاری را به تأخیر نهادید! به من نمی‌گویید در چه چیزتان حقی بوده است که از شما بازداشته‌ام و در چه کار خود را بر شما مقدم داشته‌ام، یا کدام دعوی را مسلمانی نزد من آورد که گزاردن آن را نتوانستم یا در آن نادان بودم یا در حکم آن راه خطا پیمودم؟! به خدا که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه، لیکن شما مرا بدان واداشتید و آن وظیفه را به عهده‌ام گذاشتید … .(۷)

از سوی دیگر عایشه نیز که در مکه بود شایعه‌ای شنید که طلحه خلافت را عهده‌دار شده است، از این رو شادمان به سوی مدینه به راه افتاد. اما در بین راه باخبر شد که مردم با علی(ع) بیعت کرده‌اند. شنیدن این خبر او را خشمگین کرد و او که تاکنون از هیچ فرصتی برای خرده‌گیری از عثمان غفلت نمی‌کرد گفت:‌ «یک شبِ عثمان با تمام عمر علی برابری می‌کند». سپس به مکه بازگشت و از آن به بعد سخن از انتقام خون عثمان گفت.

سرانجام چند ماه پس از بیعت با علی(ع) طاقت طلحه و زبیر به سر آمد و آن دو به بهانه‌ی گزاردن حج از مدینه خارج شدند. آنها در مکه با عایشه ملاقات کردند و با هم به توافق رسیدند که باید انتقام خون عثمان را از کشندگان گرفت و خلافت را مجدداً به شورا گذاشت. مسلماً این ادعا برای ایشان، که پیش از این چنان بر علیه عثمان رفتار کرده بودند، آسان نبود. علاوه بر این، طلحه و زبیر خود بیش از هر کس بر خلافت علی(ع) تأکید کرده بودند و همگان بیعت آن دو را شاهد بودند. ولی آنان گفتند که خود به خاطر نقشی که در کشته شدن عثمان داشته‌اند توبه کرده‌اند. طلحه و زبیر نیز مدعی شدند که بیعتشان با رضایت خاطر نبوده است و به علاوه، برای اینکه توبه‌شان پذیرفته شود باید در گرفتن انتقام خون عثمان نهایت تلاش خود را بکنند.

البته قصاصِ کشندگان عثمان چیزی نبود که علی(ع) از آن غافل باشد، اما در این راه مشکلاتی بود، از جمله این که وی قدرت لازم برای مجازات عادلانه‌ی مجرمان را نداشت، چنانکه در سخنی در مورد طرفداران قتل عثمان فرمود:

برادران، چنین نیست که آنچه را می‌دانید ندانم. لیکن چگونه نیرویی فراهم آوردن توانم؟! این مردم با ساز و برگ و نیرو به راه افتادند. بر آنان قدرتی ندارم و آنان بر ما مسلط گردیده‌اند. این‌هایند که بردگان شما به هواخواهی آنان به پا خاسته‌اند و بادیه‌نشینان شما به آنان پیوسته‌اند.(۸)

بسیاری از مردم تحت فرمان علی(ع)، با وجود اینکه از دوست‌داران عثمان بودند، عذر وی را پذیرفتند. اما عده‌ای نیز بودند که مدعی بودند اگر علی(ع) بر این کار قدرتی ندارد خود دست به اقدام خواهند زد، و علی(ع) نیز باید کار را به آنان بسپارد و هر کس را که به قتل عثمان متهم است به ایشان تسلیم کند. گفتنی است که افرادی همچون عمار پسر یاسر صحابی گران‌قدر رسول خدا(ص) و مالک اشتر سردار توانا و یار گرامی علی(ع) نیز در بین این متهمان بودند. بیشتر مدعیان خون عثمان یافتن عادلانه‌ی مقصرین را ضروری نمی‌دانستند، بلکه نظرشان بر کشتن همه‌ی متهمان بود! در‌واقع، در پس چنین خواسته‌ی نامعقولی می‌شد اهداف دیگری جز قصاص قاتلان خلیفه را جستجو کرد.

به هر جهت، در همان ابتدا افرادی از بنی‌امیه به عایشه و طلحه و زبیر پیوستند و آنان را با نیرو و تجهیزات یاری کردند، که مروان بن حکم نیز از جمله‌ی ایشان بود. شهر مکه جای مناسبی برای شروع حرکت اعتراضی ایشان نبود، از این رو با مشورت یکدیگر تصمیم گرفتند بصره را پایگاه خود قرار دهند. عایشه، به عنوان سردمدار این حرکت ندای خون‌خواهی عثمان را سر داد و عده‌ای بسیار به خاطر نفوذ عایشه و طلحه و زبیر با این جنبش همراه شدند.
هنگامی که علی(ع) از آنچه که در حال رخداد بود مطلع شد، مدعیان خون عثمان را پیمان‌شکن نامید، چنانکه بعدها فرمود:

چون به کار برخاستم گروهی پیمانِ بسته را شکستند و گروهی از جمع دین‌داران بیرون جستند و گروهی دیگر با ستم‌کاری دلم را خستند. گویا هرگز کلام پروردگار را نشنیدند و یا شنیدند و به کار نبستند که فرماید «سرای آن جهان از آنِ کسانی است که برتری نمی‌جویند و راه تبه‌کاری نمی‌پویند و پایان کار ویژه‌ی پرهیزگاران است.»(۹)

علی(ع) در مورد طلحه گفت:

به خدا که طلحه بدین کار نپرداخت و خون‌خواهی عثمان را بهانه نساخت جز از بیم آنکه خون عثمان را از او خواهند که در این باره متهم می‌نمود و در میان مردم آزمندتر از او به کشتن عثمان نبود.(۱۰)

و درباره‌ی زبیر که ادعا کرده بود «از من به اکراه بیعت گرفتند، دستم با علی(ع) بیعت کرد نه دلم» فرمود:

پندارد با دستش بیعت کرده است نه با دلش! پس بدانچه به دستش کرده اعتراف می‌کند و به آنچه به دلش بوده ادعا! بر آنچه ادعا می‌کند دلیلی روشن باید، یا در‌ آنچه بود و از آن بیرون رفت (یعنی پیمان بیعت، یا جماعت مسلمانان) در آید.(۱۱)

علی(ع) در هر موقعیتی سعی می‌کرد با توضیحات روشن، آنچه واقع شده بود را آشکار کند. هدف وی از سخنان بسیاری که در جمع مردم می‌گفت این بود که آنها با شناخت حق پای در راه مبارزه با باطل نهند. اگر چنین نبود، شاید برای علی(ع) نیز ساده بود که به جای روشن کردن حق، به ذکر سابقه‌ی خود در اسلام و جایگاهش در نزد رسول خدا(ص) اکتفا کند و بر این اساس از مردم اطاعت بخواهد. گفته شده است که روزگاری بعد از این وقایع، شخصی از علی(ع) پرسید که آیا طلحه و زبیر با اینکه از اصحاب پیامبر(ص) به شمار می‌رفتند، بر حق نبودند؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «حق و باطل با افراد شناخته نمی‌شوند، بلکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا مرتکب آن را بشناسی.»(۱۲) تمام تلاش علی(ع) این بود که عملی بر اساس حق انجام دهد و نیز بر این اساس مردم را به حرکت فراخواند.

علی(ع) در نظر داشت که پیش از رسیدن پیمان‌شکنان به بصره آنان را ملاقات کند. از این رو به سرعت سپاهی فراهم کرد و از مدینه به سوی عراق به راه افتاد، سپاهی که بسیاری از اصحاب رسول خدا(ص) در آن حاضر بودند. در راه نامه‌ای به مردم کوفه نوشت و آنچه رخ داده بود را به شیوایی توضیح داد:

من شما را از کار عثمان آگاه می‌کنم چنانکه شنیدن آن همچون دیدن بوَد. مردم بر عثمان خرده گرفتند. من یکی از مهاجران بودم، بیشتر خشنودی وی را می‌خواستم و کمتر سرزنشش می‌نمودم. و طلحه و زبیر آسان‌ترین کارشان آن بود که بر او بتازند و برنجانندش و ناتوانش سازند. عایشه نیز سر برآورد و خشمی را که از او داشت آشکار کرد و مردمی فرصت یافتند و کار او را ساختند. پس مردم با من بیعت کردند به دلخواه، نه از روی اجبار، بلکه فرمانبردارانه و به اختیار. و بدانید! مدینه مردمش را از خود راند و مردم در آن شهر نماند. دیگ آشوب جوشان گشت و فتنه بر پای و خروشان، پس به سوی امیر خود شتابان بپویید و در جهاد با دشمنان بر یکدیگر پیشی جویید، ان شاء الله.(۱۳)

همچنین نامه‌ای به عثمان پسر حُنَیف که از جانب او بر بصره حکومت داشت نوشت و او را از آمدن گروه معترض آگاه کرد:

آنان که بیعت کردند و سپس سر باز زدند به سوی تو می‌آیند. شیطان آنها را برانگیخته است و چیزی را می‌خواهند که خدا را خوشایند نیست و خدا سخت‌تر کیفردهنده است و سخت‌تر عقوبت‌کننده. اگر به شهر تو درآمدند آنان را به حق و وفای به عهد و پیمانی که بسته‌اند بخوان. اگر پذیرفتند با آنان رفتاری نیکو داشته باش و بفرمای تا به جایی که از آن آمده‌اند بازگردند. و اگر سر باز زدند و بر جدایی‌طلبی پایدار ماندند با آنان بجنگ تا خدا میان تو و ایشان داوری کند.(۱۴)

پیمان‌شکنان خیلی زودتر از علی(ع) به بصره وارد شدند و با سپاهیان عثمان بن حنیف درگیر شدند، اما این درگیری زود به پایان رسید. صلح‌نامه‌ای بین دو طرف امضا شد و قرار بر این شد که کسی به مدینه فرستاده شود تا روشن کند طلحه و زبیر به اختیار بیعت کرده‌اند یا به اجبار، و اگر روشن شد که آنها به اختیار بیعت کرده‌اند بایستی از بصره بیرون روند. قاصد به مدینه فرستاده شد و در آنجا دید که نظر بیشتر مردم بر این است که آنها به اختیار بیعت کرده‌اند، پس به بصره بازگشت تا مردم را از این امر مطلع کند. اما پیمان‌شکنان این پیمان خود را هم نقض کردند و شبانه به منزل حاکم بصره تاختند و گروهی را کشتند و اموال بیت‌المال را تصرف کردند. پیمان‌شکنان قصد داشتند حاکم بصره، عثمان‌ بن‌ حنیف، را نیز به قتل برسانند، اما به خاطر سابقه‌ی وی در اسلام و نزدیکیش به رسول خدا(ص) از این کار صرف‌نظر کردند، ولی او را زدند و ریش و ابرویش را کندند و از بصره بیرون کردند.

علی(ع) با فرستادن نمایندگانی به مناطق مختلف مردم را به نزد خود فراخوانده بود تا در صورت لزوم در جهاد شرکت کنند. در محلی به نام ذوقار، علی(ع) تصمیم گرفت منتظر پیوستن این سپاهیان بماند. بیشتر سپاهیان از کوفه فراهم آمدند که علی(ع)، عبدالله‌ بن‌ عباس، پسر‌عمو و یاور گرامی خود را نزد آنان فرستاده بود. چون ابن عباس همراه سپاهیان به ذوقار وارد شد، نزد علی(ع) آمد و او را در حالی دید که کفش خود را پینه می‌زند. پس از آنکه یکدیگر را سلام گفتند، علی(ع) گفت: «بهای این نعلین چند است؟» ابن عباس گفت: «بهایی ندارد.» علی(ع) فرمود: «به خدا این [نعلین] را از حکومت شما بیشتر دوست می‌دارم، مگر آنکه حقی را برپا سازم یا باطلی را براندازم.» در همین منزل بود که عثمان بن حنیف آشفته حال و با صورتی بی موی بر علی(ع) وارد شد. علی(ع) چون وی را چنین دید گریست، و فرمود:

خدا تو را مزد دهاد. طلحه و زبیر با من بیعت کردند و بیعت را شکستند. به خدا آنان می‌دانند من از کسانی که پیش از من خلافت را عهده‌دار شدند کمتر نیستم. خدایا آنچه را محکم داشته‌اند بگشای و زشتی کار آنان را به ایشان بنما.(۱۵)

پس از مهیا شدن، سپاهیان علی(ع) به جانب بصره به راه افتادند. در راه، علی(ع) یکی از یاران خویش به نام صعصعه را با نامه‌ای به سوی پیمان‌شکنان فرستاد و در آن نامه کارهایشان را یادآور شد و آنها را به بازگشت و اطاعت دعوت کرد. صعصعه چون به بصره رسید نخست پیش طلحه رفت. طلحه گفت: «اکنون که جنگ به پسر ابی‌طالب دندان نشان داده نرمی می‌کند؟» سپس با زبیر دیدار کرد و او را نرم‌تر یافت ولی در این ملاقات هم نتوانست کاری از پیش ببرد. آنگاه با عایشه ملاقات کرد و او را در پافشاری بر نبرد از دو دیگر مصرتر یافت. چون نزد علی(ع) بازگشت گفت: «امیرالمؤمنین! قومی را دیدم که چیزی جز جنگ با تو را نمی‌خواهند.» فرمود: «از خدا باید یاری خواست.»

علی(ع) هنوز به بصره نرسیده بود. این بار عبدالله‌بن‌عباس را که خردمند و آگاه به امور بود به بصره فرستاد تا از جانب وی با پیمان‌شکنان سخن گوید. ابن عباس به بصره آمد و نخست پیش طلحه رفت و با وی بسیار سخن گفت. آخرین سخن طلحه این بود که «فعلاً با ما مجادله مکن.» پس ابن عباس به نزد علی(ع) که نزدیک بصره رسیده بود بازگشت و آنچه رخ داده بود را گفت. علی(ع) گفت: «بار پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.»(۱۶) آنگاه ابن عباس را با پیامی به سوی عایشه فرستاد و او را گفت که با زبیر نیز گفتگو کند. عایشه، مغرور از فراوانی سپاهیانش، با فرستاده‌ی امام برخوردی تند کرد. ابن‌عباس آنگاه به ملاقات زبیر رفت. در این دیدار ممکن بود نتیجه‌ای گرفته شود، اما دخالت پسر زبیر، عبدالله، باعث شد که تلاش ابن‌عباس اینجا هم بی‌اثر بماند. عبدالله در ترغیب پدرش به شرکت در جنگ و باقی ماندن او در صحنه نقشی مهم داشت. در واقع اگر نفوذ او بر پدرش نبود شاید اصلاً زبیر در این ماجرا وارد نمی‌شد.

چون ابن عباس از مأموریت خود بازگشت، امید علی(ع) به پرهیز از جنگ رو به کاستی نهاد و به آراستن سپاهیان خود پرداخت. از آن سو نیز پیمان شکنان چون در لشگر مقابل جنب و جوشی دیدند به آماده ساختن سپاهیان خود پرداختند. شتر مخصوص عایشه را که در راه بصره خریداری کرده بودند نیز آماده کردند تا عایشه شخصاً در میدان جنگ حضور یابد(۱۷). سپاهیان برابر هم صف‌آرایی کردند و خطبه‌هایی توسط سران دو طرف خوانده می‌شد، ولی علی(ع) هنوز هم در کار جنگ درنگ می‌نمود، تا جایی که برای سپاه روبرو سه روز مهلت در نظر گرفت. عده‌ای به این تعلل وی خرده گرفتند، علی(ع) در پاسخ ایشان چنین فرمود:

دست و زبان خود را از این مردم باز دارید و در جنگ بر آنها پیشی نگیرید، چه، آن‌ که امروز جنگ آغازد فردا (قیامت) باید غرامت پردازد.

علی(ع) باز هم ابن عباس را به نزد طلحه و زبیر و عایشه فرستاد. این بار قرآنی به دست او داد و از او خواست که ایشان را به داوری قرآن دعوت کند. ابن عباس از زبیر که نرم‌تر از بقیه بود شروع کرد، اما نتیجه‌ای نگرفت. طلحه و عایشه نیز با برخوردی تندتر او را از خود راندند. ابن عباس از نزد آنان به سمت سپاهیان علی(ع) به راه افتاد، و هنوز چندان دور نشده بود که تیرهای بسیار از سوی پیمان‌شکنان به سوی مقابل باریدن گرفت. ابن عباس نزد علی(ع) آمد و گفت که «از این مردم چیزی جز شمشیر نخواهی دید.»

هنوز بارقه‌ای از امید نزد علی(ع) باقی بود. این بار قصد کرد که همه‌ی افراد سپاه روبرو را به داوری قرآن دعوت کند. در میان لشگریان علی(ع) جوانی برای به جا آوردن این دعوت ابراز آمادگی کرد. علی(ع) قرآنی به دست وی داد و فرمود: «برو، بر ایشان عرضه کن و آنان را به آنچه در آن است فراخوان.» جوان قرآن را به دست گرفت و رو به لشگریان بصره نهاد و سخن آغاز کرد. اما جمله‌اش هنوز در دهان بود که عده‌ای با نیزه از هر سو به او حمله بردند و او را به شهادت رساندند.

علی(ع) می‌دید که جوانی بی‌گناه در حالی که به قرآن دعوت می‌کند به دست عده‌ای کشته می‌شود که یاوران دیروز خود اویند و همسر رسول خدا(ص) و جماعتی از امت محمد(ص). شاهد این ماجرا بودن قطعاً برای علی(ع) کاری جانفرسا بود. دست به دعا برداشت:

پروردگارا! چشم‌ها به سوی تو کشیده می‌شود و دست‌ها به سوی تو گشوده می‌شود و دل‌ها به سوی تو کشش پیدا می‌کند و با اعمال به تو تقرب جسته می‌شود، «بار پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.» (سوره اعراف، ۸۹)

فرمود: «اکنون جنگ با این مردم برای ما روا شد» و پرچم را به فرزند خود، محمد حنفیه، سپرد و گفت:

اگر کوه‌ها از جای کنده شوند جای خویش را پای بدار! دندان‌ها را به هم فشار و کاسه‌ی سر خود را به خدا عاریت سپار! پای در زمین کوب و چشم خویش بر کرانه‌ی سپاه نه و بیم بر خود راه مده و بدان که پیروزی از آنِ خداست.(۱۸)

سپس رو به سپاهیان گفت:

ای مردم، هر کس را که پشت به جنگ کند مکشید و هیچ زخمی‌ای را به قتل نرسانید و پرده‌دری مکنید و بر هیچ زنی حمله مبرید و هیچ کشته‌ای را تکه تکه نکنید.

در حالی که سخن می‌گفت تیری به مردی از یارانش اصابت کرد و او را به شهادت رساند. علی(ع) گفت: «پروردگارا، گواه باش!» در همین هنگام تیرهایی به دیگر یاران وی اصابت کرد. علی(ع) رو به محمد حنفیه کرد و گفت: «فرزندم! پرچم خود را جلو ببر» و به دیگر قسمت‌های لشکر نیز پیام داد که پرچم خود را حرکت دهند. آنگاه زره رسول خدا(ص) را خواست و بر تن کرد، مقابل سپاه ایستاد و آماده‌ی نبرد شد.

نبرد سختی درگرفت. سختی نبرد با این تلخی آمیخته بود که در هر دو سوی میدان مسلمانانی حضور داشتند و نزدیکانی از رسول‌ خدا(ص). شتری که عایشه بر آن قرار گرفته بود توسط عده‌ای فراوان محاصره شده بود و جنگی تمام عیار بر گرد این شتر در جریان بود. عایشه خود این محافظان را تشویق می‌کرد: «ای فرزندانم، حمله کنید، حمله! صبر و پایداری کنید که من بهشت را برای شما ضامنم!» از آن سوی علی(ع) نیز سپاهیانش را به از پای انداختن شتر تحریض می‌کرد.

در نهایت کسی باقی نماند که از شتر محافظت کند، اما به قیمت کشته شدن بسیاری از بزرگان و نزدیکان علی(ع). آخرین کسی که افسار شتر را گرفت عبدالله پسر زبیر بود، که پس از درگیری با مالک اشتر از مهلکه گریخت. علی(ع) دستور داد شتر را پی کنند تا بهانه‌ای برای جمع شدن مجدد مخالفان نشود. پس از کشته شدن شتر، سپاه پیمان‌شکنان به سرعت پراکنده شد. علی(ع) محمد بن ابی‌بکر برادر عایشه را عهده‌دار مواظبت از او کرد و او نیز عایشه را با خود به بصره برد و در خانه‌ای جا داد. مطابق آنچه علی(ع) فرمان داده بود هیچ فراری‌ای تعقیب نشد و هیچ کشته‌ای به قتل نرسید.

ماجرای طلحه و زبیر، دو صحابی رسول خدا(ص)، فرجامی غم‌انگیز داشت. زبیر در همان اوایل نبرد از صحنه کناره گرفت. بعضی گفته‌اند که علی(ع) در همان ابتدای جنگ با زبیر ملاقات کرد و ماجرایی را به یاد او آورد، ماجرای روزی را که رسول خدا(ص)، علی(ع) و زبیر را دید در حالی که دست در دست یکدیگر داشتند. رسول خدا(ص) از زبیر پرسید: «او را دوست داری؟» زبیر گفت: «چگونه دوست نداشته باشم؟!» رسول خدا(ص) گفت: «زودا که به جنگ او برخیزی!» زبیر چون این ماجرا را به یاد آورد دیگر نتوانست در سپاه بماند. او از یارانش جدا شد و از صحنه‌ی نبرد دور گشت، ولی توسط فردی که از فتنه‌انگیزی او خشمگین بود به قتل رسید. در مورد طلحه گفته شده که پس از پراکنده شدن سپاه بصره، مروان بن حکم برای گرفتن انتقام خون عثمان او را با تیری زخمی ساخت و همین زخم باعث مرگ وی گردید.

بصره خیلی زود به خود رنگ آرامش گرفت. زخمی‌ها را از میدان جنگ به خانه‌های بصره بردند و کشته‌ها را دفن کردند. حال علی(ع) ناگفتنی بود، چنانکه خود گفت گویی بینی خود را بریده بود! بر پیکر طلحه که حاضر شد فرمود:

ابومحمد(۱۹) اینجا غریب مانده است، به خدا خوش نداشتم قریش زیر تابش ستارگان افتاده باشد … .

علی(ع) با مردم بصره سخن گفت و آنان را از بازگشت دوباره به آنچه کرده بودند بر حذر داشت، ابن عباس را به عنوان حاکم بر آنان برگزید و به عوض مدینه به سوی کوفه به راه افتاد. کوفه، از این پس مرکز حکومت علی(ع) شد.


(۱) نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۹

(۲) نهج‌البلاغه، خطبه ۹۲

(۳) علی(ع) درباره‌ی بر عهده گرفتن حکومت می‌فرماید: «هان! به خدایی که دانه را شکافت، و انسان را پدید آورد، اگر نبود حضور مردم، و تمام بودن حجت به علت وجود یاور، و پیمانی که خداوند از عالمان گرفته است که در برابر پرخوری ستمگر و گرسنگی ستمدیده ساکت ننشینند، بی‌تردید افسار شتر خلافت را بر کوهان آن می‌افکندم [و از آن کناره می‌گرفتم]…» (نهج‌البلاغه، خطبه ۳)

(۴) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۷

(۵) «در عدالت گشایش است و آنکه عدالت را برنتابد، ستم را سخت‌تر یابد.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۵)

(۶) ماجرایی که بین ابوذر و عثمان رخ داده است شکاف ایجاد شده بین دستورات قرآن و آنچه در جامعه جاری بود را روشن می‌کند. ابوذر در یکی از ملاقات‌هایش با عثمان چون دید که مال فراوانی برای او آورده‌اند و او قصد دارد آن مال را صرف خود و خویشانش کند، با ذکر خاطره‌ای از رسول‌خدا(ص) بر او ایراد گرفت. عثمان از کعب‌الاحبار، عالم رسمی حکومت، که در مجلس حاضر بود پرسید که اگر مسلمان زکات واجب مال خود را بدهد آیا اندوختن مال برای او ضرری دارد؟ کعب‌الاحبار پاسخ داد که جمع‌آوری مال هیچ عیبی ندارد حتی اگر خشتی از طلا و خشتی از نقره بر روی هم گذاشته شود. ابوذر سخت به خشم آمد و با عصایش بر سر کعب‌الاحبار کوبید و گفت: «تو را چه رسد که در احکام مسلمانان نظر دهی؟ سخن خدا از سخن تو راست‌تر است که فرموده: و کسانی که زر و سیم را گنجینه می‌کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی‌کنند، ایشان را به عذابی دردناک خبر ده.» اشاره‌ی ابوذر علیه‌الرحمه به آیه‌ی ۳۴ سوره‌ی توبه است.

(۷) نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۵

(۸) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۸

(۹) نهج‌البلاغه، خطبه ۳

(۱۰) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۴

(۱۱) نهج‌البلاغه، خطبه ۸

(۱۲) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۳

(۱۳) نهج‌البلاغه، نامه ۱

(۱۴) «علی از زبان علی»، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۹۶

(۱۵) «علی از زبان علی»، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۹۶

(۱۶) سوره اعراف، آیه ۸۹

(۱۷) این نبرد را از این رو بعدها نبرد «جمل»، به معنای شتر، نامیدند.

(۱۸) نهج‌البلاغه، خطبه ۱۱

(۱۹) کنیه‌ی طلحه

// // ?>


نگاهی به واقعه صفین ۱

 فصل اول: آغاز خلافت علی(ع) و واقعه‌ی جمل

واپسین روزهای خلافت عثمان

اواخر حکومت خلیفه‌ی سوم، عثمان بن عفّان، روزگاری پرآشوب بود. مردم از بذل و بخشش‌های بی‌حساب خلیفه و همچنین از ظلم حاکمانی که او بر مناطق مختلف گماشته بود به تنگ آمده بودند. بیشتر این حاکمان که بر خلاف روش رسول‌خدا(ص) و نیز دو خلیفه‌ی پیشین از بین خویشان و نزدیکان خلیفه انتخاب می‌شدند، با آسودگی در حق مردم ستم روا می‌داشتند و ترسی از بازخواست نداشتند. برادر رضاعی عثمان، عبدالله بن سعد، از جمله‌ی این حاکمان بود که حکومت مصر را در اختیار داشت. جفاکاری‌های عبدالله تا جایی پیش رفت که مردم مصر بر آن شدند تا برای مطرح کردن اعتراض خود در حضور خلیفه دسته‌جمعی به سوی مدینه حرکت کنند. گروههای دیگری از مردم نیز از نقاط مختلف به ایشان پیوستند.

حضور این مردم در مدینه محیط را بیش از پیش متشنج کرد. خلیفه صلاح را بر این دید که برخی افراد مورد قبول معترضان را واسطه قرار دهد تا از طرف او سخن بگویند. عمرو بن عاص که حاکم پیشین مصر بود یکی از انتخاب‌های خلیفه قرار گرفت. شاید خلیفه گمان می‌کرد چون مردم مصر از ظلم حاکم فعلی به تنگ آمده‌اند از سخنان حاکم پیشین استقبال کنند. از طرفی، عمرو شخصی بود که به سنجیده‌گویی شهرت داشت و می‌دانست که چگونه میل مردم را به سمتی که می‌خواهد بگرداند. عمرو در جمع مردم مصر حاضر شد، بر منبر قرار گرفت، سیره‌ی حضرت رسول(ص) را توصیف کرد، از زهد و عدالت ابوبکر سخن گفت، عمر را ستود و گفت که «عمر سالها خلیفه بود و حتی عصای خود را عوض نکرد»، ولی در نهایت در مورد عثمان چنین گفت:

پس عثمان حکومت یافت، شما گفتید و او هم گفت، شما او را سرزنش می‌کنید ولی او خود را معذور می‌شمارد، آیا چنین نیست؟

گفتند: «آری، چنین است.» گفت:

پس، بر او شکیبایی کنید، زیرا که کودک بزرگ می‌شود و لاغر فربه می‌گردد، و شاید تأخیر در کاری بهتر از عجله کردن در آن باشد.

عمرو به جای اینکه مستقیماً اتهامات را از خلیفه رفع کند، سخنی دو پهلو گفت و تلویحاً جرم خلیفه را پذیرفت و مردم را به صبر فراخواند. عثمان از این رفتار عمرو ناراحت شد و با وی مجادله کرد، و در نهایت نیز به او گفت که: «از روزی که تو را از حکومت مصر برداشتم زرهت شپش گرفته است!» بسیاری دیگر از خویشاوندان و نزدیکان خلیفه نیز هرچند در دستگاه حکومت به موقعیت ویژه‌ای دست یافته بودند، اما حاضر بودند همچون عمرو برای به دست آوردن بهره‌‌ی بیشتری از دنیا هر آسیبی به خلیفه برسانند.

در این بین خیرخواه‌ترین فرد نسبت به عثمان و جامعه‌ی مسلمانان، علی بن ابی‌طالب(ع) بود. دغدغه‌ی علی(ع) عمل به حق و برپاداشتن آن به نیکوترین وجه بود. بنابراین، هرچند که علی(ع) خود از جدی‌ترین معترضان خلیفه بود(*)، اما با هرگونه حرکت اعتراضی بر علیه حکومت همراه نمی‌شد و سعی می‌کرد در عین حالی که ستم خلیفه را تأیید نکند از بروز فتنه و اختلاف در جامعه ممانعت نماید. از این رو در بسیاری از مجادلات بین عثمان و معترضان، که در بین آنها تعداد زیادی از صحابه‌ی نزدیک رسول خدا(ص) نیز دیده می‌شدند، علی(ع) نقش میانجی را داشت.

به هر روی، چون اعتراض مردم شدید شد، عثمان قول داد که ظلم و ستم را از ایشان رفع کند و حاکمان دیگری بر آنها بگمارد، و بر سر منبر از ظلم گذشته‌ی خود توبه کرد. علی(ع) نیز با مردم سخن گفت و آنها را آرام نمود و بنا به درخواست آنان از عثمان خواست تا حاکمان جدیدی بر معترضان بگمارد. مردم نیز به این امر راضی شدند، اما در این بین اتفاقی غیرمنتظره روی داد.

عثمان، محمد بن ابی‌بکر را که انسانی شریف و عادل بود به حکومت مصر انتخاب کرده بود. مردم مصر از این انتخاب شادمان شدند و همراه با محمد به سوی مصر به راه افتادند. هنگامی که به اندازه‌ی سه روز راه از مدینه فاصله گرفته بودند شخصی را دیدند که تنها بر شتری شتابان می‌رود. از او پرس و جو کردند که کیست و مقصدش کجاست. آن شخص یک بار گفت که غلام مروان بن حَکَم است. بار دیگر گفت که غلام عثمان است و برای مأموریتی نزد حاکم مصر می‌رود، گفتند که «حاکم مصر محمد بن ابی‌بکر است و اکنون همراه ماست»، گفت: «نه، منظور من او نبود!» به خاطر پاسخ‌های مشوشی که می‌داد شک مردم به او بالا گرفت، وسایلش را بازرسی کردند و نزد او نامه‌ای از عثمان با مهر مخصوص خلیفه یافتند. این نامه خطاب به عبدالله بن سعد، حاکم ظالم مصر، نوشته شده بود و مضمون آن چنین بود که «زمانی که محمد ابن ابی‌بکر و همراهانش نزد تو آمدند همه‌ی آنان را گردن بزن و خود به عنوان حاکم مصر پابرجا باش، نامه‌ای که محمد بن ابی‌بکر دارد باطل است.» مردم هیجان‌زده و عصبانی به مدینه بازگشتند و نامه را به بزرگان شهر از جمله علی(ع) نشان دادند. علی(ع) متعجب و ناراحت با عثمان در مورد نامه صحبت کرد. عثمان اصرار داشت که او این نامه را ننوشته است. در نهایت معلوم شد که مروان بن حکم  این نامه را بدون اطلاع خلیفه نوشته و از جانب او مهر کرده است! مروان یکی از خویشاوندان عثمان بود و روی او نفوذ زیادی داشت. او تا سالیانی دراز بعد از عثمان نیز در حکومت بنی‌امیه صاحب مقام‌هایی بود و در نهایت برای دوره‌ای کوتاه خلیفه‌ی جامعه‌ی اسلامی نیز شد.

کار برای علی(ع) واقعاً سخت شده بود. نه معترضان خشمگین به سخنان او توجه می‌کردند و نه خلیفه حاضر بود از کردار نادرست خود دست بردارد. علی(ع) در یکی از ملاقات‌هایش با خلیفه چنین گفت:

مردم پشت سر منند و مرا میان تو و خودشان میانجی کرده‌اند. به خدا نمی‌دانم به تو چه بگویم. چیزی نمی‌دانم که تو آن را ندانی؛ تو را به چیزی راه نمی‌نمایم که تو آن را نشناسی. تو می‌دانی آنچه ما می‌دانیم. ما از تو بر چیزی سبقت نجسته‌ایم تا تو را از آن آگاه کنیم، جدا از تو چیزی را نشنیده‌ایم تا خبر آن را به تو برسانیم. دیدی چنانکه ما دیدیم، شنیدی چنانکه ما شنیدیم، با رسول خدا، که درود خدا بر او و خاندانش باد، بودی چنانکه ما بودیم. پسر ابوقحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در کار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا، درود خدا بر او و خاندانش باد، نزدیک‌تری که خویشاوند پیامبری، داماد او شدی و آنان نشدند(**).

آنگاه عثمان را به اجرای عدالت فراخواند و گفت که «بهترین بندگان خدا نزد او امامی است دادگر، هدایت‌شده و راهبر» و سخن رسول خدا(ص) را به او یادآوری کرد که «روز رستاخیز، امام ستمگر را بیاورند، و او را نه یاری باشد و نه کسی که از سوی او پوزش خواهد. پس او را در دوزخ افکنند و مانند سنگ آسیا در آتش می‌چرخد، سپس او را در قعر دوزخ استوار ببندند»، و در نهایت نیز از او خواست تا مروان را از خود براند و این چنین بازیچه‌ی دست او نباشد.

به هر ترتیب، از پس این ماجراها نارضایتی مردم افزون شد و علی(ع) بیش از پیش به کنار رانده شد. در ایجاد این نارضایتی به ویژه عایشه همسر پیامبر(ص) و طلحه و زبیر دو صحابی پیامبر(ص) نقش داشتند. عایشه با سخنان خود در هر مجلسی که می‌توانست بذر کینه را نسبت به خلیفه‌ی سوم در دلهای مردم پاشید در نهایت نیز چون دید که کار بالا گرفته است به بهانه‌ی حج از مدینه خارج شد. مروان بن حکم از او خواست که در مدینه بماند و اوضاع را بسامان کند، اما او حاضر به این کار نشد و در نهایت نیز عنوان کرد که از عثمان به شدت ناراضی است. طلحه و زبیر نیز از جمله سردستگان مخالفان خلیفه بودند و مردم را علیه او تهییج می‌کردند. در نهایت قرار مخالفان بر این شد که یا عثمان از خلافت کنار رود یا اینکه او را به زور خلع کنند.

عثمان چون از تصمیم مخالفان آگاهی یافت به بعضی از حاکمان خویش نامه نوشت و از آنها کمک خواست. از جمله‌ی این حاکمان معاویه‌ بن‌ ابی‌سفیان بود که از زمان خلیفه‌ی دوم حکومت شام را در اختیار داشت. در آن روزگار شام منطقه‌ای ثروتمند و در عین حال دور از مرکز خلافت بود، و از این رو معاویه در طول سالیان دراز حکومت خود توانسته بود از لحاظ اقتصادی و نظامی استقلال زیادی کسب کند. مردم شام عمدتاً از حکومت اسلامی تنها معاویه را می‌شناختند و از وی حرف‌شنوی داشتند. از این رو بود که معاویه با قدرت فراوانش محل امیدی برای خلیفه به شمار می‌رفت.

معاویه چون پیام خلیفه را دریافت که «ای معاویه! بشتاب، بشتاب! و دریاب، دریاب!» سپاهیانش را آراست و به سوی مدینه به راه افتاد. اما در بین راه سپاهیانش را در مرز شام و حجاز جای داد و از آنها خواست تا منتظر دستور او باشند و خود با همراهی چند تن به مدینه آمد و به دیدار عثمان رفت. عثمان از او پرسید که چه تعداد سپاهی با خود آورده است. معاویه گفت که «آمده‌ام تا نظر تو را درباره‌ی شرایط بدانم و آن گاه نزد لشگر بازگردم و آنها را با خود بیاورم!» عثمان پاسخ داد: «نه، به خدا قسم! بلکه خواستی تا من کشته شوم و آنگاه بگویی که منم صاحب خون خلیفه! بازگرد و لشگر را به من برسان.» معاویه از مدینه خارج شد، اما در بازگشت به مدینه آن قدر تعلل کرد تا کار از کار گذشت. از آن سو عمرو بن عاص نیز چون کار بالا گرفت مدینه را ترک کرد و به شام رفت.

معترضان در نهایت تا جایی که می‌توانستند بر خلیفه تنگ گرفتند. حتی خانه‌ی او را محاصره کردند و راه ورود آب و غذا را بستند. محاصره‌کنندگان حتی درخواست علی(ع) برای رساندن آب به خلیفه را به شدت رد کردند. در روزهای آخر، عده‌ای از جوانان مهاجر که حسن بن علی‌(ع) و حسین بن علی(ع) نیز در میان آنان بودند به خانه‌ی خلیفه وارد شدند و از معترضان خواستند که دست از ستیزه بدارند. اما در همین هنگام بود که شایع شد سپاهیانی از شام و عراق برای یاری خلیفه خواهند رسید. معترضان نیز از ترس اینکه مبادا کار از دستشان خارج شود به جنبش درآمدند و آنچه که نبایست می‌شد، اتفاق افتاد. خلیفه‌ی سوم، عثمان، در حالی که سنی بیش از هشتاد سال داشت به دست عده‌ای به قتل رسید. پیراهن خونین خلیفه به سرعت توسط عوامل معاویه به دست او رسید تا در موقع مقتضی از آن استفاده کند. تنهایی عثمان در روزهای آخر، بسته بودن آب به روی او، و اینکه او در حالی کشته شد که آیاتی از قرآن را می‌خواند، بهانه‌ای شد که بعدها ندای مظلومیت عثمان بر سر زبانها بیفتد و آنچه که از ستم‌های او یاد می‌شد به دست فراموشی سپرده شود.

چون روزگاری پس از این ماجرا علی(ع) خواست آنچه رخ داد را بازگو کند، در کلامی کوتاه و شیوا چنین فرمود:

در کوتاه سخن امر او (عثمان) را برای شما توصیف کنم: بی‌مشورت دیگران به کار پرداخت و کارها را تباه ساخت، شما با او به سر نبردید و کار را از اندازه به در بردید؛ و خدا را حکمی است که دگرگونی نپذیرد و دامن خودخواه و ناشکیبا را بگیرد(***).

————————————————————————————————————————–

(*) اعتراض‌های علی(ع) به عملکرد خلیفه‌ی سوم تا حدی بود که گاهی منجر به مجادله‌های لفظی شدیدی بین او و خلیفه یا نزدیکانش می‌شد. در مواردی نیز علی(ع) با پیروی نکردن از دستورات خلیفه مخالفت خود را با وی ابراز می‌کرد.

(**)  نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶۴

(***) نهج‌البلاغه، خطبه ۳۰

// // ?>


نگاهی به سیره و سخنان پیامبر اکرم(ص) ۳

۱- امام صادق(ع): مردى نزد رسول‌خدا(ص) آمد. دید جامه‌ی آن حضرت کهنه و فرسوده است، پس دوازده درهم به ایشان هدیه کرد. حضرت به علی(ع) فرمود: «اى على، این درهم‌ها را بگیر و با آن‌ها برایم لباسى بخر تا بپوشم.» على(ع) مى‌فرماید: من به بازار رفتم و پیراهنى به دوازده درهم خریدم و خدمت رسول‌خدا(ص) آوردم. حضرت به آن نگاهى کرد وفرمود: «اى على، اگر پیراهن دیگرى باشد بیشتردوست دارم. فکر مى‌کنى صاحبش آن را پس بگیرد؟» عرض کردم: «نمى‌دانم.» فرمود: «برو و ببین.»
من نزد فروشنده‌ی پیراهن رفتم و گفتم: «رسول‌خدا(ص) از این خوشش نمى‌آید و پیراهن دیگرى مى‌خواهد. در صورت امکان این را از ما پس بگیر.» فروشنده درهم‌ها را به من برگرداند ومن آن‌ها را نزد رسول‌خدا(ص) آوردم.
حضرت همراه على(ع) به بازار آمد تا پیراهنى بخرد. در بین راه کنیزکى را دید که کنارى نشسته است و مى‌گرید. رسول‌خدا(ص) به او فرمود: «چه شده است؟» دخترک گفت: «اى رسول‌خدا(ص)، خانواده‌ام به من چهار درهم دادند تا برایشان چیزى بخرم، اما آن درهم‌ها گم شده‌اند و من جرأت نمى‌کنم پیش آن‌ها برگردم.» رسول‌خدا(ص) چهار درهم به او داد و فرمود: «پیش خانوداه‌ات برگرد.» سپس رسول‌خدا(ص) به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم خریدارى کرد و آن را پوشید و خداى عزوجل را سپاس گفت و از بازار بیرون آمد. مردى را دید که برهنه است و مى‌گوید: «هر که مرا بپوشاند، خداوند از جامه‌هاى بهشت بر او بپوشاند.» رسول‌خدا(ص) پیراهنى را که خریده بود در آورد و به آن سائل پوشاند. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقی‌مانده پیراهن دیگرى خرید و آن را پوشید و خدا را سپاس گفت و به سوى خانه‌اش برگشت. ناگاه دید که همان کنیزک سر راه نشسته است ومى‌گرید. رسول‌خدا(ص) به او فرمود: «چرا پیش خانواده‌ات نمى‌روى؟» عرض کرد: «اى رسول‌خدا(ص)، دیر کرده‌ام و مى‌ترسم مرا بزنند.» رسول‌خدا(ص) فرمود: «جلو بیفت و راه خانه‌تان را به من نشان بده.»
رسول‌خدا(ص) رفت تا به در خانه آن‌ها رسید و ایستاد و فرمود: «سلام بر شما اى اهل خانه.» اما جوابى نیامد. حضرت دوباره سلام داد باز هم جواب ندادند. پیامبر بار دیگر سلام داد، این بار اهل خانه جواب دادند: «سلام و رحمت و برکات خدا برشما اى رسول‌خدا.» حضرت به آنان فرمود:«چرا بار اول و دوم جواب سلام مرا ندادید؟» عرض کردند: «اى رسول‌خدا، سلام شما را شنیدیم ولى دوست داشتیم آن را زیاد بگویید.» رسول‌خدا(ص) فرمود: «این کنیزک در آمدن به خانه دیر کرده است، او را اذیت نکنید.» عرض کردند: «اى رسول‌خدا، او را به مبارکی قدم شما آزاد کردیم.» رسول‌خدا(ص) گفت: «خدا را سپاس، بابرکت‌تر از این دوازده درهم ندیده بودم. خداوند با آن‌ دو برهنه را پوشانید و انسانى را آزاد کرد.» (میزان‌الحکمه، ص ۶۱۸۳)

۲- پیامبراکرم(ص) فرمود: «به زودی زمانی بر امت من می‌آید که از قرآن نمی‌ماند به جز دست‌خط آن، و از اسلام نمی‌ماند مگر اسم آن؛ خود را مسلمان می‌نامند و حال آنکه دورترین مردم از اسلامند؛ مسجدهای ایشان آباد اما از هدایت تهی است؛ فقیهان آن زمان بدترین فقیهان زیر آسمانند ، فتنه از ایشان آغاز می‌شود و به ایشان برگردد.» (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۵۰۳)

۳- پیامبراکرم(ص): چون‌ بدعت‌ها در امت‌ من پدید ‌آید بر عالم است که‌ علم خود ‌را ‌آشکار ‌کند. پس‌ هر ‌کس چنین‌ نکند لعنت‌ خدا بر او باد. (ترجمه‌ی الحیاه، ج۲، ص۴۶۷)

۴- پیامبراکرم(ص): به نماز و روزه‌ و‌ حج‌ و بخشش‌ و‌ ناله‌های‌ شبانه‌ی‌ زیاد آنها نگاه‌ نکنید، بلکه به راستگویی و امانتداری آنها بنگرید. (میزان‌الحکمه، ص۴۰۹)

۵- پیامبراکرم‌(ص): هرگاه دیدی که امت من به ستمگر نمی‌گویند «تو ستمگری» بی‌تردید از دست رفته‌اند. (میزان‌الحکمه، ص۱۸۱۱)

۶- پیامبراکرم(ص): در دهان مدیحه سرایان خاک بپاشید. (خاتم‌النبیین، علی‌کمالی، ص۸۵)

۷- پیامبراکرم(ص): بدترین‌های امتم آن کسانند که از ترس شرّشان آنها را گرامی دارند. (تحف‌العقول، ص۵۸)

۸- پیامبراکرم(ص): هرگونه که باشید همان‌گونه بر شما حکومت می‌شود. (میزان‌الحکمه، ص۶۸۵۳)

۹- پیامبراکرم(ص): هرکس که مردی را بر ده تن امیر کند و بداند که در میان آن ده تن کسی شایسته‌تر از آن امیر است، قطعاً به خدا و رسولش خیانت کرده است. (خاتم‌النبیین، علی‌کمالی، ص۳۶۱)

۱۰- پیامبراکرم(ص): من از سه‌چیز بر امت خود بیم دارم: گردن نهادن به فرمان آزمندى و بخل، پیروى از هوا و هوس، و پیشواى گمراه. (میزان‌الحکمه، ص۲۰۱)

۱۱- پیامبراکرم(ص): مردم هرگز هلاک نشوند مگر آنگاه که با خود پیمان‌شکنی کنند. (میزان‌الحکمه، ص۴۲۶۱)

۱۲- رسول خدا(ص) «اباجهم» را را برای گرفتن زکات فرستاده بود. مردی با اباجهم مشاجره کرد و اباجهم او را زخمی ساخت. خویشان فرد صدمه دیده نزد پیامبر(ص) آمدند و تقاضای قصاص کردند. پیغمبر فرمود: «فلان مقدار پول را به عنوان دیه بگیرید»، قبول نکردند. پیامبر(ص) مبلغ را زیاد کرد تا قبول کردند. به ایشان فرمود: «امشب من خطبه می‌خوانم و مسلمانان را از رضایت شما آگاه می‌کنم» گفتند: «خوب است، چنین باشد.» شب‌هنگام، پیامبر(ص) به مسلمانان گفت: « این مردم به گرفتن این مال راضی شدند»، ولی آنان گفتند: «نه، راضی نشده‌ایم!» اصحاب برآشفتند، ولی پیامبر(ص) فرمود : « متعرض ایشان نشوید.» آنگاه ایشان را بخواست و آن مال را زیاد کرد و فرمود: «آیا راضی شدید؟» گفتند: «راضی شدیم.» پیامبر(ص) فرمود: « من مردم را از رضایت شما آگاه می‌کنم. » گفتند: «خوب است.» پیامبر(ص) بار دیگر مردم را فراهم ساخت و در حضور ایشان پرسید: «آیا راضی شدید؟» گفتند: «راضی شدیم.» (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۱۱۴)

۱۳- پیامبراکرم(ص): گناه‌کردن مردم تو را از گناهت غافل نکند و نعمتهاى مردم تو را از نعمتهایى که خداوند ارزانیت داشته‌است دچار غفلت نسازد و مردم را از رحمت خداى عزّوجلّ که تو خود بدان امید بسته اى نومید مگردان. (میزان‌الحکمه، ص۴۲۷۵)

// // ?>