بایگانی دسته: تجاربی در آموزش و تربیت



از «سیاحت شرق»

زندگینامه‌ی خود نوشته‌ی آیت‌الله آقا نجفی قوچانی (۱۳۶۳ـ۱۲۹۵ ه.ق.)

[….] پدرم از حجره‌ی آقای استادم پایین آمد و اشاره کرد که برویم، رفتیم رو به خانه، پرسید آمدی پایین چه کنی؟ گفتم آمدم که وضع مدرسه و اهلش را به نظر خریداری ببینم، گفت پسندیدی؟ گفتم حالا که خوشم نیامد بلکه مثل من مثل آهویی بود که صیاد او را آورد در طویله‌ی خر و گاو حبس نمود و او در وحشت تمام بود، مگر بعدها مأنوس شوم. گفت به زودی مأنوس خواهی شد و هیچ غربت تأثیر نخواهد کرد…

[….]گفتم: تو غیر منی و من نمی‌توانم آینده را به تو حالی کنم، خب هر چه مقدّر است می‌رسد.

در کف شیر نر خونخواره‌ای                غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای

گفت: تو هی دم از آزادی می‌زنی، آن هم خوب نیست و الاّ بچه اگر آزاد و ولگرد باشد تربیت نمی‌شود، دزد و دغل می‌شود. این‌که مکرّر می‌کنی به اقتضای طمع بچگی است، می‌گویند مرده را اگر به حال خودش بگذاری کفن را ملوث می‌کند.

گفتم که به تو نمی‌توانم حالی کنم، بلی دزد و دغل را نباید آزاد نمود باید به غل و زنجیر باشد، اما آدمی که می‌خواهد کار خوبی پیشه کند که خیر خودش و خیر عامه باشد، او نباید به غل و زنجیر باشد، او باید آزاد باشد، مثلاً قاطر چموش و لگدزن را باید حبس نمود و سگ‌ها را باید به زنجیر کرد، امّا قاطر مسافرت را باید حبس کرد؟ و سگ که عقب گلّه حافظ گلّه است را باید به زنجیر نمود که گرگ گله را بخورد؟ حاشا و کلاّ.

حرف من این است که عقل باید آزاد باشد مطلقا که به تفکر شاهراه صواب و حق را بفهمد و نوکرهای عقل از قبیل زبان و قلم و دست و پا و غیره نیز باید آزاد باشند که بتوانند فهمیده‌ی عقل را به اجرا گذارند و السلام.

گفت: حالا بمان تا ببینم چه پیش آید، حال که من از او خواهش کرده‌ام و ایشان هم قبول کرده‌‌اند خوب نیست هوسناکی دیگری بنماییم.

خانه‌‌ی آشنا در نزدیک دروازه‌ی پایین که راه طرف قلعه‌ی ما است بود. پدرم صبح بعد از سفارش مرا به آن شخص که شب‌ها باید به منزل او باشم خداحافظی نمود که به قلعه برگردد من هم به مشایعت تا بیرون دروازه رفتم. کنار راه زیر درختی الاغ را بست گفتم اصل خیال تو چیست؟ من در مدرسه موقتاً تا دو ـ سه سالی باید درس بخوانم و یا آن‌که باید تا آخر که درس خوانده می‌شود بخوانم که رسماً ملاّ باشم، نظیر شیخ‌الرئیس قوچان، مثلاً ؟

گفت: باز می‌خواهی چه بگویی، گفتم علی ایّحال همت بکار بسته‌ام که خواهی نخواهی مدتی بمانم و فعلاً به ده با تو نخواهم آمد ولو راضی هم باشی. فرض بگیر من تا آخر هم راضی هستم می‌خواستم میل قلبی تو را بفهمم.

گفت: البته میل قلبی من این است که اگر ممکن شود حاج میرزا حسن شیرازی که در سامره است و مردم بلکه مسلمانان تقلید او را می‌کنند بشوی گفتم آن‌که ممکن نیست، مثلی است می‌گویند:

ملا شدن چه آسان             آدم شدن چه مشکل

من می‌گویم میرزا حسن شدن چه آسان اما به جامعیت او و سیاست و ریاست او چه مشکل، صد هزاران طفل سر ببریده شد تا کلیم‌الله صاحب دیده شد.

اقلاً در هند و سند و بخارا و قفقاز و ایران و عراق و مصر و شام صد هزاران آخوند خون جگر خورد تا میرزا حسن، میرزا حسن شد، دیگر آن‌که میرزا حسن قریب ده وزن خود از مال پدر پول خرج کرد تا میرزا حسن شد. جنابعالی تمام دارایی خود را بفروشی به وزن یک پای کوچک من نمی‌شود، مخارج آخوندها همه خوراک و پوشاک نیست، اندوخته‌ی آخوندها هزارها کتاب است تو همیشه یک چشمه نگاه می‌کنی.

هزار نکته باریک‌تر ز مو این‌جاست                   نه هر که سر بتراشد قلندری داند

گفت: حالا میرزا حسن نشدی پایین‌تر از او.

گفتم: پائین‌تر از او دو قسم‌اند، یک قسم از مال ارثی یا از پدر و مادرشان به اندازه‌ی معاش مایحتاج داراست و بدون این‌که زحمتی در طریق تحصیل مایحتاج خود بکشد تا آخر عمر به خوشی زندگانی می‌کند یا این‌که دارائیتی چنین ندارد و بنده از آن قسم اول که نیستم و قسم دوم که دارائیت فِعلیه ندارد و رفته زحمت کشیده و مجتهد شده و برگشته که این هم دو جور است، یا قوه‌ی کار و زحمتکشی در زراعت بر حسب قوه‌ی بدنی و استخوان‌بندی دارد که امرار معاش از مَمَرّ حلال و کَدّ یمین بدون چشم طمع به مال مردم و کیسه‌ی مردم بنماید یا این قوه را هم ندارد، بنده از آن جور اول باز نیستم. سالی که نکوست از بهارش پیداست. اگر به مدرسه نیامده بودم و از حالا مشغول زحمت زراعت بودم شاید رشدی و نموّی می‌کردم و این علیلی و کم بُنیِگی بواسطه‌ی ورزش‌های بیابانی و بی‌خیالی رفع می‌شد، کما این‌که یقیناً رفع هم می‌شد و تو هم روز به روز مُستریح‌تر می‌شدی ولی الان که به مدرسه آمده‌ام یکجا باید بنشینم غذا به تحلیل نمی‌رود و درس هم تا نصف شب روی کتاب و غصّه‌ی این‌که فهمیده نشد یک طرف و غصّه‌ی این‌که ترتیب معاش بدهم از چه و از کجا یک طرف و همه‌ی اوقات هم در قوچان نیستم که راه خودت نزدیک است یا به خیال خودت سفارشات اکیده به عَمرو و زید نموده‌ای و حال آن‌که معمول نخواهد شد، در آن ولایت غربت که دور است نه انیسی و نه معینی؛ یقیناً اگر تلف نشوم بنیه و قوه بدنی ضعیف‌تر خواهد شد و قوه زراعت و مثل زراعت را نخواهم داشت حالا فرض کن که سالماً رفته‌ام و مجتهد شده‌ام و جوال استعداد خود را پر از علوم نموده‌ام اما بنیه‌ی کار کردن را ندارم. یقیناً طمع به غیر هم ندارم یقیناً چون آخوندهایی که چشم به دست غیر و یا اَدنیˈ توقعی از غیر دارند و یا اظهار احتیاج به غیر می‌کنند آن‌ها را من در متن کفر می‌بینم یا در حاشیه و اگر بمیرم از من سر نخواهد زد و در مکتب‌خانه در صد کلمه خواندم که علی‌(ع) فرمود ذَلَّ مَن طَمَعَ و هرگز من ذلّت بر خود روا ندارم و در آن وقت جنابعالی یا هستید و از کار افتاده‌ای یا خدا نکرده نیستید، حالا این پسرِ کار کن و کاردان را که واسطه‌ی مدرسه فرستادن دخترِ کور یا شکسته ساختی چه کند؟

گفت: مگر خدا مرده در آن وقت…؟

گفتم: خدا نمرده و نخواهد مرد، لکن در تواریخ هست که خدا هفتاد پیغمبر خود را بین صفا و مروه پایین رکن و مقام از گرسنگی کشت و به هیچ جاش هم غم نشد، گفت اگر مقدر کرده که تو را هم گرسنگی بکشد صد کرور دولت که داشته باشی باز از گرسنگی خواهد کشت. برو برو همان‌طور که معیّن شده روزها به حجره‌ی استاد برو و نزدیک غروب بیا به منزلِ آشنا. گفتم چشم خداحافظ…. آمدم همان کتاب چهار قِرانی را که داشتم از منزل برداشتم بسم‌الله گفتم رفتم به مدرسه که درس بخوانم و در آن وقت سیزده سال داشتم و سنه ۱۳۰۸ بود.

(برگرفته از کتاب «سیاحت شرق و غرب»، نوشته‌ی آقا نجفی قوچانی، نشر حدیث، ۱۳۷۷)

 

// // ?>


تقصیر از کیست؟

(دو انشا از بچه‌های دبستانی ناپل ایتالیا)

وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره شوی؟

من، کاری را که من می‌خواهم کرد، وقتی بزرگ شدم، یک کار نیست، خیلیه. می‌خواهم جوشکار شوم، حلبی ساز، دست‌فروش. پدرم هم همه‌ی این کارها را می‌کند، به این خاطر من هم می‌خواهم این کارها را بکنم.

اما دقیقاً نمی‌دانم چه شغلی را پیش می‌گیرم، وقتی بزرگ شدم. بعضی وقت‌ها، وقتی پدرم پول درست و حسابی گیرش می‌آید، می‌خواهم این کارها را بکنم. اما وقت‌های دیگر که به در و دیوار فحش می‌دهد چون یک لیر هم کاسب نیست، آن وقت نمی‌خواهم این کارها را بکنم.

وقتی جیوانی عصبانی‌ام می‌کند، دلم می‌خواهد جلاد شوم. حتماً جلاد خوبی می‌شوم.

شغل دیگری که از آن خوشم می‌آید، گارسونی است. گارسون خوشبخت است، من می‌بینم که خوشبخت است. گارسونی رو به روی خانه‌ی ما زندگی می‌کند و همیشه سوت می‌زند.

مادرم می‌گوید مهم نیست که وقتی بزرگ شدم چه کاره شوم، فقط اول باید درسم را بخوانم. چون اگر دست کم دبستان را تمام نکنم، حتی به عنوان رفتگر هم استخدامم نخواهند کرد. چون حتی سؤال کردم از رفتگری که توی کوچه‌ی ماست که چه مدرسه‌ای رفته است و او جواب داد: ”فضولیش به تو نیامده، بی‌ادب!“

برایم مهم نیست وقتی بزرگ شدم چه شغلی خواهم داشت، اصل قضیه این که پول در بیاد. پدرم می‌گوید، بدون اِسکِن هیچ کاری نمی‌شود کرد در زندگی. و وقتی این را می‌گوید خودش را توی آینه با همچون قیافه‌ای نگاه می‌کند که معلوم است دلش می‌خواهد توی صورت خودش تف کند و بعد دلم برایش می‌سوزد.

کلاس درسم را توصیف می‌کنم

ما هر سال به کلاس دیگری می‌رویم و هر سال کلاس ما زشت‌ترین همه‌ی کلاس‌هاست. آموزگارم می‌گفت که تقصیر اوست، هر چند نمی‌تواند کاری کند. او همیشه همه چیز را برای ما می‌گوید، او هیچ رازی ندارد و برایمان گفت که چرا تقصیر اوست.

به ما گفت که اول سال تحصیلی، وقتی کلاس‌های درس تقسیم می‌شوند، میان آموزگاران قیامتی برپا می‌شود. هر کدام قشنگ‌ترین و نوترین کلاس‌ها را می‌خواهند، بیش از همه خانم معلم‌های مسن. بعد جر و بحث و دعوا می‌کنند و به در و دیوار لعنت می‌فرستند. آموزگارم عقیده دارد که آن‌ها همه حیوان به تمام هستند و خودش را قاطی نمی‌کند. و وقتی آن‌ها می‌بینند که او هیچ نمی‌گوید، فکر می‌کنند که او هالو است (از این اصطلاح عذر می‌خواهم) و همیشه گُه‌ترین کلاس را به او می‌دهند. در کلاس اول خیلی کوچک بودم و به یادم نمی‌آید، در کلاس دوم بخاری هیچ وقت گرم نمی‌شد، و ما از زور سرما کُپ می‌کردیم، یادم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید کلاس سوم همین‌طور جا به جا می‌شدیم و هیچ وقت آرامش نداشتیم، در کلاس چهارم گنجه پوسیده بود و از آن سوسک بیرون می‌آمد. در کلاس پنجم، که امسال باشد، صندلیچه‌هایی داریم از کوچک‌ترین نوع آن‌ها. کلاس درس من همیشه کثیف است. هیچ وقت جارو نمی‌شود، هیچ وقت تمیز نمی‌شود، سطل کاغذ هیچ وقت خالی نمی‌شود. سرایدارها همه ”کامورایی[۱]”‌اند و نمی‌خواهند هیچ کاری بکنند. مدیر سرشان داد می‌کشد و آن‌ها لاستیک‌های ماشینش را سوراخ می‌کنند. آموزگار حق دارد که می‌خواهد به شمال برود، وقتی بزرگ شوم حتی می‌روم تا قطب شمال.

(در آفریقا همیشه مرداد است، مارچلو د اورتا، ترجمه حمید زرگرباشی، انتشارات نقش خورشید، بهار ۱۳۸۰)

(برای آشنایی بیشتر با این کتاب به این بخش از سایت رجوع کنید.)


[۱] مافیایی

// // ?>


چهل و پنج شیطان کوچک (دو خاطره از معلمان)

چهل و پنج شیطان کوچک

 

(زهره حکیمی، رشد معلم شماره‌ی ۴، سال تحصیلی  ۶۹ – ۱۳۶۸)

آغاز سال تحصیلی سومین سال خدمتم بود. تازه رسمی شده بودم و به اتکاء رسمی شدن سرم در مقابل دنیا و عقبا فرود نمی‌آمد. دیگر انگ پیمانی بودن و این‌که هر وقت مدیر مدرسه یا رییس فرهنگ از من خوششان نیاید بیرونم کنند، از پیشانیم پاک شده بود و با خیالی تقریباً راحت، رفته بودم، در فکر انتقال. با آن‌که اوایل آبان‌ماه بود، هنوز دست از تلاش برنداشته بودم و به هر کسی که فکر می‌کردم توانایی منتقل کردن مرا دارد، مراجعه می‌کردم و خواهش و تمنا تحویل می‌دادم و «تا ببینم‌ها» و «وقتش گذشته‌ها» و گاهی «حتماً»، «حتماً» تحویل می‌گرفتم. از اول تابستان درصدد این کار بودم، اما طبق قانون، بعد از پنج سال خدمت می‌توانستیم تقاضای انتقال کنیم؛ البته از تصور این‌که چند سال دیگر هم مجبور به تحمل آن محیط و آن راه باشم، وحشت می‌کردم.

مدرسه‌ای که در آن درس می‌دادم با آن‌که تقریباً خارج شهر بود، ولی روستا محسوب نمی‌شد. یک محله‌ی کارگرنشین با مردمانی فقیر و بچه‌هایی لاغر و رنگ‌پریده و اکثراً بیمار که بیماری‌های انگلی و زحم‌های روی دست و صورت و تراخم از عادی‌ترین آن‌ها بود. با آن‌که در کلاس پنجم تدریس می‌کردم، به استثنای چند نفر همه‌ی شاگردانم قد و قواره‌ی بچه‌های هفت هشت ساله را داشتند. زمستان که می‌شد، مخصوصاً روزهای سرد و برفی مجبور بودم ساعات درس را به رونویسی و نقاشی بگذرانم؛ چون معمولاً از ۴۵ نفر شاگرد کلاسم، به طور متوسط ۲۰ نفر غایب بودند. سال اول خیلی تعجب کردم اما سال دوم دیگر می‌دانستم که به علت نداشتن کفش و بالاپوش مناسب، گرمای کرسی را به گرمای کانون علم[!] ترجیح می‌دهند. از اوایل اسفندماه، کلاس کم‌کم شکل قبلی خودش را پیدا می‌کرد و من مجبور بودم که با فشار بیشتری درس بدهم و تکلیف بخواهم. و چنین امری نیز با وجود بچه‌هایی که اکثراً بعد از ظهرها کار می‌کردند و اگر نه نان‌آور، حداقل کمک‌ نان‌آور خانه بودند، فوق‌العاده مشکل بود. این عوامل به اضافه‌ی بی‌تجربگی و بی‌علاقگی من همیشه باعث می‌شد که قبولی کلاسم در خردادماه به زحمت به نصف برسد. به همین دلایل هر روز که می‌گذشت، از روز قبل بیزارتر و خسته‌تر می‌شدم و مصمّم‌تر در تدارک برنامه‌ی انتقال. از آن‌جا که جوینده یابنده است، توانستم یک راهنمای تعلیماتی پیدا کنم که می‌گفتند از این کارها کرده است و چون در کلاس‌های کارآموزی ما تدریس کرده بود، سلام و علیکی با هم داشتیم. من سر نخ این سلام و علیک را گرفتم تا حرف را به آن‌جا که می‌خواستم کشاندم. پس از چند بار مکالمه‌ی تلفنی و حضوری، خانم به من قول داد که از طریق شوهرش که در اداره‌ی فرهنگ نفوذ دارد، دنبال این قضیه را بگیرد و من هم دیگر کار را تمام شده بدانم، و حداکثر ظرف یک ماه برنامه‌ی انتقالی درست خواهد شد. از خوشحالی روی پایم بند نبودم. از تصوّر این‌که من هم مثل چند نفر از دوستانم بعد از این با بچه‌های شمال شهر سر و کار خواهم داشت، قند در دلم آب می‌شد.‌ وقتی به یاد می‌آورم که دیگر مجبور نیستم برای تدریس یک مطلب ساده حنجره‌ام را پاره کنم، واقعاً غرق شادمانی می‌شدم. گذشته از همه‌ی این‌ها روزی سه کورس ماشین سوار شدن برایم خسته کننده بود و راحت شدن از شرّ اتوبوس‌های لکنتی و روزی نیم‌ساعت پیاده‌روی از ایستگاه اتوبوس تا مدرسه نعمتی بود که خداوند به هر معلمی ارزانی نمی‌داشت. چون مطمئن بودم بزودی از آن مدرسه خواهم رفت و می‌دانستم که تا آمدن آموزگارِ جدید که حتماً یکی دو هفته طول خواهد کشید، مدیر و ناظم موظف به اداره کردن کلاس هستند، تصمیم گرفتم آن‌چنان برنامه‌ای سر کلاس اجرا کنم که هم مدیر و ناظم و هم معلم آینده من‌ را دلسوز و با روش‌های ابداعی بدانند. برخلاف سابق تمام تمرینات ریاضی همه‌ی بچه‌ها را یکی‌یکی می‌دیدم؛ یک روز در میان دیکته می‌گفتم و خلاصه، حال محکومی را داشتم که روزهای آخر دوران محکومیتش را می‌گذراند و سعی می‌کند رفتارش کاملاً شایسته باشد تا بعداً از او به نیکی یاد کنند. بر اساس همین تفکرات بود که گشتم و یک موضوع انشاء آنچنانی پیدا کردم و در ساعت انشا پای تخته نوشتم و از بچه‌ها خواستم که راجع به آن فکر کنند و بنویسند. موضوع از این قرار بود: «دلتان می‌خواهد چه خواب‌هایی ببینید؟» بچه‌ها اول جمله را خواندند و بعد با بهت و حیرت به هم نگاه کردند. هیچ‌کدام درک نمی‌کردند که خواب‌های ندیده‌ی آن‌ها برای من چه اهمیّتی دارد و قصد من از این کار چه بوده است. همه خودکار و کاغذ به دست، نشسته بودند و من را نگاه می‌کردند. بعد تِک تِک خودکارها و صدای پاره کردن و مچاله کردن کاغذها و پرسش‌های بچه‌ها:

: – خانم مجبور نیستیم بیاییم بخوانیم؟

: – نه فقط خودم می‌خوانم.

: – خانم به پدر و مادرمان حرفی نمی‌زنید؟

: – نه مطمئن باشید.

و سپس یکی یکی مردّد و نگران انشاهایشان را روی میز گذاشتند و رفتند. عصر در فرصتی که پیدا کردم مشغول مطالعه‌ی انشاها شدم. از همان اولین سطور احساس کردم که کاغذها دارند دست‌هایم را می‌سوزانند. آتش ندامت مثل آتشی که گناهکاران قرون وسطی را می‌سوزاند، سراسر وجودم را در خودش غرق کرد. نوشته‌ها مانند صاعقه‌هایی بر سرم فرود می‌آمدند و آتش شرم و پشیمانی وجودم را خاکستر می‌کرد. هنوز آن نوشته‌ها را دارم. اولین انشاها متعلق به دانش‌آموزی بود که سال گذشته هم درکلاس پنجم بود و کمی گستاخ به نظر می‌رسید. نوشته بود:

من دلم می‌خواهد خواب خواهرم را ببینم. خواب خدیجه‌مان را که پارسال موتور بهش زد و مرد. البته تقصیر من بود که موتور خدیجه را زد. چون برای پدر مهمان آمد و پدرم مرا فرستاد بروم از دکّان «علی‌خان» یک هندوانه نسیه بگیرم. اما من رویم نشد بروم؛ چون من می‌دانستم علی‌خان دیگر به ما نسیه نمی‌دهد و جلوی همه من را کنف می‌کند. به خدیجه گفتم برود هندوانه بگیرد. خدیجه رفت و موتور بهش زد و دو روز در بیمارستان افتاد و بعد مرد. حالا من دلم می‌خواهد خواب خدیجه را ببینم و بهش بگویم که تقصیر من نبود و من خجالت می‌کشیدم بروم نسیه بگیرم.

محمد علی …

ما خانواده‌ی ثروتمندی بودیم. حیاط داشتیم از خودمان، فرش داشتیم. یخچال و پنکه هم داشتیم. آن وقت پدرم رفت سراغ مواد و ما بدبخت شدیم. اول پنکه و یخچال را فروخت. النگوهای مادرم را با کتک گرفت و برد فروخت. بعد هم یک شب مادر را با سرِ لخت بیرون کرد . ما ۴ خواهر و برادر را در زیرزمین زندانی کرد. فرش را هم فروخت و ما مستأجر مردم شدیم. مردم تا می‌فهمند پدرم مواد می‌کشد ما را بیرون می‌کنند. من در بلورسازی کار می‌کنم و چشم‌هایم از گرمای کوره ضعیف شده و تخته را درست نمی‌بینم. من بیشتر شب‌ها دعا می‌کنم که خواب آن روزهایی را ببینم که خانه و زندگی و آبرو داشتیم و بدبخت نشده بودیم.

پریزاد و پریزاد و پریزاد، که کاشکی مادرم من را نمی‌زاد.

بهرام …

 

من بیشتر شب‌ها خواب می‌بینم دکتر شده‌ام و اول از همه ننه‌ام را مداوا کرده‌ام. ننه‌ام چند سال است مریض است و خون استفراغ می‌کند. وقتی در ده بودیم، قالی می‌بافت توی زیرزمین خانه‌ی محمودخان. مادرم از قالی مریض شد و افتاد. بعد ما آمدیم شهر. پدرم هم از بالای داربست بنّایی افتاد و کمرش شکست و حالا خانه‌نشین است. لیلا از من دو سال کوچکتر است و دیگر به مدرسه نمی‌رود. کارهای خانه را می‌کند و اعظم و بدری و رسول را نگه می‌دارد. من عصرها می‌روم سر کار، اما مزدش کم است و تمام دست‌هایم را زخمی کرده. وقتی شما مشق می‌دهید من نمی‌توانم بنویسم و شما فردایش مرا دعوا می‌کنید. اگر ننه‌ام خوب بشود، می‌تواند برود خانه‌ی مردم رختشویی کند و خرج همه‌ی ما را بدهد …

زیاده عرضی نیست

رضا …

خانم، شما از ما پرسیده‌اید دلمان می‌خواهد چه خواب‌هایی ببینیم. شما باید ما را ببخشید، اما شما چه کار دارید به این کارها؟ ما هر چه دلمان بخواهد خواب ببینیم حتماً یک شب خواب می‌بینیم. من دلم می‌خواهد که خواب ببینم دوچرخه دارم، اما نه یک شب و دو شب، دلم می‌خواهد هر شب خواب دوچرخه ببینم. اگر من یک دوچرخه داشته باشم، مرتضی، داداشم را که فلج است و حسین پسر سید یحیی را که پدرش پارسال در چاه افتاد، سوار دوچرخه می‌کنم و می‌گردانم.

علیرضا …

خانم آموزگار محترم و مادر روحانی

من دلم می‌خواهد خواب ببینم صاحب‌خانه‌مان «حاج‌تقی» مرده است و ما داریم برایش عزاداری می‌کنیم. اگر حاج‌تقی بمیرد، دیگر هر روز با پدرم دعوا نمی‌کند که چرا کرایه دیر شده است؟ مادرم می‌گوید ما نباید بدِ کسی را بخواهیم اما من دلم می‌خواهد خواب ببینم حاج‌تقی مرده و دیگر تا من به حیاط می‌روم، گوشم را نمی‌کشد و کتکم نمی‌زند. خانم آموزگار محترم می‌دانی من از کی دلم می‌خواهد حاج تقی بمیرد؟ از همان شبی که برادرم دیر از سر کار برگشت و از ترس حاج تقی جرأت نکرد در خانه را بزند و تا صبح توی برف کنار خیابان نشست و بعد هم مریض شد. هنوز هم کمردرد دارد و با عصا راه می‌رود. من هر شب دعا می‌کنم حاج تقی بمیرد.

ابوالفضل …

 

ما ۶ خواهر و برادریم و به قول همسایه‌ها یک طرف شکممان همیشه گرسنه است. من دوست دارم خواب ببینم که پدرم پول‌دار شده و ما هم کفش‌های نو پایمان کرده‌ایم؛ لباس نو پوشیده‌ایم و داریم پلو می‌خوریم؛ دلم می‌خواهد مادرم دیگر در خانه‌ی مردم کار نکند و زخم‌های دستش خوب بشود. یک چارقد نو سرش کند و بالای اتاق بنشیند و قلیان بکشد.

محمود …

 

من پدر ندارم. از پدر یتیم هستم. در ده، خانه و زمین داشتیم. یعنی زمین مال ارباب مهدی بود و برادرم سیدموسی روی آن کار می‌کرد. یک روز با ارباب حرفش شد. ارباب با چماق زد توی سرش. سیدموسی دیوانه شد، از فردایش ویلان شد توی کوچه‌ها. یک‌بار هم بچه‌ها وادارش کردند خرمن ارباب را آتش بزند. ارباب هم ما را از ده بیرون کرد ما آمدیم این‌جا. حالا سیدموسی ول شده در شهر. بعضی وقت‌ها او را می‌بینیم؛ اما او ما را نمی‌شناسد. ما هم با او حرفی نمی‌زنیم. مادرم سفارش کرده اگر به سیدموسی آشنایی بدهیم، صاحب‌خانه بیرونمان می‌کند. من همیشه خواب می‌بینم سیدموسی خوب شده و من و جلال را مثل آن وقت‌ها قلمدوش کرده و دارد می‌چرخد. خانم آموزگار محترم اگر شما یک وقت دیوانه‌ای را دیدید اذیتش نکنید، شاید آن دیوانه سید موسی ما باشد.

سید جواد …

* * *

در سراسر آن نوشته‌ها درد و رنج آن دل‌های کوچک موج می‌زد و من گنگ خواب‌دیده، پریشان و منقلب نشسته بودم. صمیمیت سیّال آن نوشته‌ها در رگ‌هایم جاری شده بود. من هم مثل همسر لوط به پشت سر نگریسته بودم، اما نه به ستونی از نمک که به شعله‌یی از درد و پشیمانی تبدیل شده بودم؛ بلکه هر نامه مانند شلاقی از آتش بر سراسر وجودم فرود می‌آمد. آیا می‌توانستم آن همه غم و آن همه نیاز را رها کنم و به سراغ بچه‌هایی بروم که وجود معلم بیشتر برایشان جنبه‌ی تشریفات دارد؟

نه. من این همه اندوه تلخ را با شیرین‌ترین شادی‌ها عوض نمی‌کنم. حال که دست تصادف پرده‌های جهل را از پیش چشمانم کنار زده بود، می‌فهمیدم که بار امانتی که آسمان هم نتوانست بکشد، همین بود. صدایی در گوشم می‌پیچید: «چون به فکر سوختن افتاده‌ای، مردانه باش.»

صبح روز بعد اولین کارم تلفن به راهنمای تعلیماتی بود و گفتن این‌که از این انتقال منصرف شده‌ام و می‌خواهم همین‌جا بمانم. اول فکر کرد شوخی می‌کنم اما وقتی فهمید کاملاً جدی می‌گویم، با بهت و حیرت گفت:

: – «حتماً پشیمون می‌شی. این موقعیت خوبیه.»

: – «نه، پشیمون نمی‌شم، چون تازه پشیمان شده‌‌ام.»

: – «دختر شیطان توی جلدت رفته.»

: – و من با خنده گفتم: «بله، آن هم نه یک شیطان، بلکه ۴۵ شیطان کوچک!»

 

 

بهترین درس زندگی

(محترمه‌ی کارآمد، رشد معلم شماره‌ی ۷، سال تحصیلی ۶۳ – ۱۳۶۲)

سال ۱۳۴۶ بود به یکی از مدارس جنوب شهر واقع در میدان غار رهسپار بودم. در تمام مسیر به دروغ‌های فاحشی که دستگاه تعلیم و تربیت به خوردم داده بودند می‌اندیشیدم. زیرا بارها رییس دانش‌سرای تربیت معلم گفته بود که نفرات اول تا سوم دانش‌سرا حق انتخاب مدرسه‌ی مورد نظر خویش را دارند و این برخلاف حقیقت بود زیرا بنده به علت نداشتن پارتی با وجودی که شاگرد دوم شده بودم باید به جنوب شهر می‌رفتم.

برای اولین بار که وارد کلاس شدم، پس از مکث کوتاهی خودم را معرفی کرده سپس از روی دفتر کلاس شروع به حضور و غیاب شاگردان نمودم. قصدم این بود که تا حدی به شناسایی شاگردان بپردازم که دخترک لاغراندام و رنگ‌پریده‌ای توجه‌ام را بیش از دیگران به خود جلب کرد. روی همین اصل اکثر روزها زنگ تفریح، او و همه‌ی شاگردانم را زیر نظر می‌گرفتم؛ دیر خارج شدن هر روز دخترک از مدرسه در ساعت آخر برایم معمایی شده بود. تا این‌که روزی او را صدا کرده، از او پرسیدم: چرا پس از همه‌ی شاگردان به منزل می‌روی؟ افسرده و غمگین در جوابم گفت که مجبور است چون پیرمرد فقیر و کوری که سر کوچه مدرسه می‌نشیند پدرش است و او باید عصای دستش شده، او را به خانه ببرد و از طرف دیگر باید کاغذهای سفید سطل‌های زباله‌ی کلاس‌ها را جمع کند تا بتواند تکالیف شبش را روی آن بنویسد و این کار را که نمی‌تواند در مقابل شاگردان انجام دهد.

از آن تاریخ چند ماهی گذشت. هوای آن سال بسیار سرد بود و سه بار متوالی برف بارید و اکثر شاگردان با کفش‌های پاره به کلاس درس حاضر می‌شدند، به خصوص همین دخترک که بیشتر اوقات از کفش‌های ابری مردانه‌ای استفاده می‌کرد. همیشه مجبور بودم دقایقی از وقت کلاس را صرف گرم کردن پاهای آن‌ها بنمایم؛ همین امر سبب شد که مقداری از حقوق ناچیزم را برای خریدن چند جفت کفش گرم برای این بچه‌ها اختصاص دهم. روزی با هفت، هشت جفت کفش وارد مدرسه شدم و آن‌ها را پنهان کردم و به کلاس رفتم. در خاتمه‌ی درس از چند نفری که برایشان کفش تهیه کرده بودم خواستم موقع رفتن از مدرسه سری به من بزنند؛ بچه‌ها نیز این کار را کردند. فردا صبح انتظار داشتم که همه‌ی آن بچه‌ها کفش‌های گرم خود را پوشیده، به کلاس بیایند؛ همین طور هم شد. تنها کسی که با همان کفش‌های سابقش به کلاس آمد همان دخترک بود. قدری ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم تا این‌که آخر زنگ او را خواستم و علت نپوشیدن کفش‌های تازه را از او پرسیدم. با جمله‌ی کوتاهی در جوابم گفت: «خانم شما ما را دیدید که کفش نداریم و برایمان تهیه کردید ولی آیا فاطمه را که در کلاس دیگر بود هم دیده‌اید؟» گفتم: نه. اندکی درنگ کرد و مجدداً گفت: «درست است که من مادر ندارم ولی در عوض پدر کوری دارم که کفش برایم فراهم می‌کند ولی بیچاره فاطمه که نه پدری دارد و نه مادری و هر روز با پای برهنه به مدرسه می‌آید. من کفشم را با اجازه‌ی شما به او بخشیدم.» برای چند لحظه به فکر فرو رفتم، او با عملش بالاترین درس‌های زندگی را به من آموخت و برای همیشه روحیه‌ی گذشت و بخشش را در وجود من کاشت. سال بعد من به ناحیه‌ی دیگری منتقل شدم و سال‌ها از او بی‌اطلاع بودم تا این‌که در اوایل انقلاب اسلامی روزی در تظاهرات دانشگاه، دختری لاغراندام و پریده‌رنگ توجه‌ام را جلب کرد. آری خودش بود همان شاگرد یازده سال پیش که حالا سال سوم دانشکده‌ی پزشکی درس می‌خواند.

 

برگرفته از کتاب «در باغ تجربه‌ها» (جلد اول و دوم) [گلچینی از خاطرات معلّمان] به کوشش: محبت‌الله همّتی، ویراستاران: سید رضا رضوی، مهدی نیرومنش، تهران، انتشارات مدرسه

// // ?>


آنتون ماکارنکو و مجتمع گورکی

آنچه که می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از فعالیت‌های آنتون ماکارنکو است که در فصل دوم از بخش دوم کتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینکا» آمده است.

تقریباً در همان روزهایی که پدر فلاناگان در آمریکا «شهر پسران» را راه‌اندازی کرد، فعالیت مشابهی نیز در شوروی توسط «آنتون ماکارنکو» (۱۹۳۹-۱۸۸۸) در حال شکل‌گیری بود. وی در پاییز ۱۹۲۰ در سرزمینی که بر اثر جنگ و انقلاب به کلی ویران شده بود و در معرض فقر شدید و قحطی بود قدم پیش گذاشت تا یک مؤسسه‌ی تربیتی برای جوانان بزهکار بنا نهد. در آن زمان ماکارنکو هیچ نوع سرمشقی در اختیار نداشت. او فقط می‌دانست که وضعیت ندامت‌گاههای اصلاحی زمان تزار که در آنها افسران دون‌پایه‌ی بازنشسته به عنوان مربی گماشته می‌شدند و روش‌های تربیتی آنها تنها در استفاده از چوب و فلک خلاصه می‌شد، باید تغییر کند. ماکارنکو نه تنها بایست از لحاظ امکانات در پنج ساختمان غارت‌زده‌ی بدون امکانات ابتدایی مستقر می‌شد، بلکه از لحاظ روش‌های تربیتی نیز ناچار بود از صفر شروع کند. در واقع، بررسی روش‌های تربیتی سنتی او را به این نتیجه رساند که او به هیچ وجه نمی‌تواند روی تجارب پیشین حساب باز کند، بلکه باید از مجموع رویدادهای واقعی که در برابر چشمانش به وقوع می‌پیوندند روش جدیدی را به تدریج به وجود آورد.

از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۹ ماکارنکو به عنوان یک معلم فعالیت می‌کرد. در سال ۱۹۲۰ او اولین مجتمع خود را با هدف اصلاح جوانان بزهکار در پولتاوا تأسیس کرد که در حدود ۸۰ نوجوان پانزده تا هجده ساله در آن ساکن شدند. ماکارنکو این مجتمع را به دلیل علاقه‌ی وافرش به ماکسیم گورکی نویسنده‌ی معروف روسی، مجتمع گورکی نامید. در سال ۱۹۲۶ با یاری جوانان تربیت‌یافته‌ی مجتمع گورکی، مجتمع از هم پاشیده‌ی کوریاش را که در نزدیکی خارکوف قرار داشت و در آن دویست و هشتاد جوان بی‌بندوبار و لجام گسیخته بدون هیچ نوع سرپرستی و راهنمایی زندگی می‌کردند تحویل گرفت و اداره‌ی آنجا را متقبل شد. این اقدام متهورانه با برنامه‌ریزی دقیق صورت گرفت و با موفقیت چشمگیری همراه شد. با وجود این موفقیت، ماکارنکو با مخالفت‌هایی از جانب نظریه‌پردازان رسمی حزب کمونیست در برابر روش‌های تربیتی خود روبرو شد و در سال ۱۹۲۸ مجبور شد مجتمع کوریاش را ترک کند. پس از آن وی به مجتمع دزرشینسکی در خارکوف رفت و هشت سال از عمر خود را وقف ۱۶۰ پسر و دختر جوان در این مجتمع کرد. ماکارنکو از سال ۱۹۳۵ فقط به عنوان نویسنده و سخنران فعالیت می‌کرد. او بیشتر وقت سال‌های آخر زندگی خود را به راهنمایی خانواده‌ها در امور تربیتی اختصاص داده بود.

ماکارنکو نیز مانند فلاناگان به این امر اعتقاد راسخ داشت که بزهکاری جوانان ریشه در تربیت دارد. در نظر ماکارنکو تربیت یک فرآیند اجتماعی وسیع است و عناصر زیادی همچون انسان‌ها، اشیاء و رویدادها در امر تربیت سهیم و مؤثرند؛ هرچند که او در این میان نقش انسان‌ها را از بقیه عناصر مهم‌تر می‌دانست. این طرز تلقی از مسأله‌ی تربیت ماکارنکو را به این نتیجه رساند که تکیه‌ی بیش از حد بر رابطه‌ی مستقیم مربی با شاگرد (مثلاً از طریق گفت و شنود)، شیوه‌ی صحیحی نیست. او بر این امر تأکید داشت که باید از زندگی اجتماعی به عنوان مهم‌ترین نیروی تربیتی به طرزی اصولی و حساب‌شده استفاده می‌کرد. در روش تربیتی ماکارنکو رفتار جوانان عمدتاً در گروه‌هایی که به آن تعلق دارند شکل می‌گیرد و او به هیچ‌وجه روش تربیتی‌ای را که متکی به تنها یک مربی باشد تأیید نمی‌کرد. بدین ترتیب، تشکیل گروه در اندیشه‌ی تربیتی ماکارنکو جایگاهی ویژه دارد.

ماکارنکو در ابتدا گروه‌های شاگردان خود را با توجه به سن آنها مشخص می‌کرد. ولی چیزی نگذشت که او به این نتیجه رسید که جدا کردن کوچک‌ترها از بزرگ‌ترها زیان‌آور است؛ او در این مورد می‌گوید: «من اعتقاد پیدا کردم که مفیدترین شکل تربیتی را در گروه‌هایی می‌توان پیاده کرد که به خانواده شبیه باشند. در چنین گروه‌هایی از کوچک‌ترها مراقبت می‌شود و بزرگ‌ترها مورد احترام هستند. اینجا لطیف‌ترین طیف‌های روابط دوستی و همکاری بین بچه‌ها حکم‌فرماست.»

اما پیش از آنکه گروه‌های تربیتی بتوانند تأثیر لازم را بر اعضای خود بگذارند می‌بایست هسته‌ی مرکزی گروه‌ها به شکلی مستحکم پرورش می‌یافتند. جای بسی اعجاب و تحسین است که ماکارنکو با چه استقامت، قدرت ابتکار و اراده‌ی استواری موفق شد مرحله‌ی مشکل آغازین را طی کند و از جوانانی که وضع چندان بسامانی نداشتند افرادی قابل اعتماد و مسئولیت‌پذیر بار بیاورد. این موفقیت از آن رو امکان‌پذیر شد که ماکارنکو برای جوانان تحت تربیتش وظایف و مسئولیت‌هایی را تعیین می‌کرد که در طی انجام آنها زندگی زیباتر و غنی‌تری جلوه‌گر می‌شد. او خلاصه‌ی تجربیات پرورشی خود برای داشتن یک تربیت موفق را در این جمله‌ی کوتاه بیان کرده است: «تعیین وظایف هرچه بیشتر برای انسان و احترام هرچه بیشتر به شخصیت او». این نکته حایز اهمیت است که از نظر ماکارنکو مسئولیت داشتن و مفید واقع شدن، لذت‌بخش است و جوانان باید فرصت یابند تا این لذت را درک کنند. در واقع، تصور ماکارنکو این بود که لذت‌هایی که یک فرد می‌تواند درک کند درجات مختلفی دارد: «از احساس رضایت ساده‌‌ای که با خوردن یک قطعه نان دارچینی ایجاد می‌شود تا احساس عالی و برتر درک مسئولیت»، و این وظیفه‌ی مربی است که به نوجوان کمک کند تا مراتب والاتری از لذت را درک کند.

در مجتمع گورکی یافتن وظایف و تکالیف برای نوجوانان کار مشکلی نبود. وقتی یک دهکده و مزرعه‌ی متروکه و غارت‌زده نیاز به رسیدگی و بازسازی داشته باشد طبیعتاً بر محور همین هدف می‌توان وظایف لازم را تعیین کرد. در مجتمع گورکی تمام فعالیت‌های لازم برای اصلاح و گرداندن امور مجتمع به عهده‌ی نوجوانان ساکن در مجتمع گذاشته شده بود. آنها ساختمان‌های ویران‌شده را بازسازی کردند، کشت و زرع در مزارع را شروع کردند و آسیاب را نیز به کار انداختند. در ضمن یک مرکز پرورش دام بنا کردند و کارگاه‌هایی برای نجاری، آهنگری و پینه‌دوزی راه‌اندازی کردند. پس از طی مراحل اولیه، دیگر عدم رعایت انضباط به ندرت به عنوان یک مسأله‌ی جدی خودنمایی می‌کرد. نوجوانان به شکلی طبیعی می‌آموختند که رعایت انضباط برای رسیدن به اهداف مشترک آنها لازم است و گروه‌ها خودبخود انضباط لازم را ایجاد می‌کردند، هر چند گاهی هدایت گروه در این مورد لازم بود.

ویژگی منحصر به فرد ماکارنکو در روزگار خود این بود که به روش‌هایی عملی برای اصلاح و ایجاد تغییر در وضعیت نوجوانان بزهکار می‌اندیشید، به خلاف به اصطلاح روان‌شناسانی که به انجام آزمایش‌های علمی در مورد نوجوانان بزهکار و قضاوت در مورد آنها کفایت می‌کردند. هر چند ماکارنکو در تشریح منش‌های مختلف و در ابداع روش‌های خاص خود به عنوان یک روان‌شناس چیره‌دست و برجسته شناخته شده است، ولی برای او غیر قابل تصور بود که انسان بتواند خود را فقط با مشاهده وضعیت و استناد به مشتی عبارات بی‌ارتباط با مشکل واقعی راضی کند. به علاوه، او هرگز سعی نکرد نوجوانان را با القای افکار پیچیده‌ی خود تغییر دهد، بلکه قصد او ایجاد زمینه‌ی تغییر برای آنان از طریق فراهم آوردن امکان کار و تجربه‌های جدید بود.

ماکارنکو برای داشتن یک تفکر آگاهانه‌ی اخلاقی و روند صحیحی از زندگی ارزش بسیار قایل بود. وی به خوبی می‌دانست که اعمال صحیح تنها از طریق اِعمال تدابیر و روش‌های ظاهری خود به خود به وجود نمی‌آیند، بلکه باید سعی کرد هر فرد نظامی از ارزش‌های اخلاقی و مسئولیت‌های اجتماعی را درک کند و بپذیرد. لذا تربیت وجدان در نظر ماکارنکو جایگاهی اساسی داشت. از نظر وی سخن گفتن سنجیده و بجا با نوجوانان عامل مؤثر مهمی در این تربیت است که باید با تمارین عملی و زندگی اجتماعی آنان همراه شود.

ماکارنکو پیوسته این نکته را یادآوری می‌کند که در امر تربیت هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد. او در یک سخنرانی که برای والدین ایراد کرده می‌گوید: «نفس واقعی کار تربیتی تنها در گفتگوهای خصوصی شما با کودکان خلاصه نمی‌شود، بلکه آن را باید در ساختار خانواده‌ی شما و زندگی خصوصی و اجتماعیتان و در ساختار زندگی کودکتان نیز جستجو کرد. مفهوم کار تربیتی بیش از هر چیز با کار سازماندهی مترادف است. در این کار هیچ چیز غیر ضروری وجود ندارد. اشتباه بزرگی است اگر خیال کنید که می‌توانید از زندگی خودتان و یا حیات کودکتان بخش مهمی را جدا کنید و ضمن عطف تمام دقت و توجهتان به این بخش مهم، تمام آن بخش‌هایی را که باقی مانده است نادیده بگیرید.» ماکارنکو خود چند عامل محیطی مؤثر در رفتار کودکان را تحلیل می‌کند. مثلاً، او معتقد است که شکلی از سنت، یعنی آدابی که حاصل شناخت و احترام به تجربیات پیشینیان است، ارزش زیادی در شکل‌دهی به رفتار افراد دارد. او همچنین رعایت رفتار ظاهری و آداب اجتماعی را در این راستا مهم می‌داند. زمینه‌ی مهم دیگر از نظر وی توجه به زیبایی است. ماکارنکو می‌گوید: «از نظر من قابل تصور نیست که کودکی بخواهد در جامعه‌ای که لحاظ ظاهری هیچ جذابیتی ندارد زندگی کند. جنبه‌های زیبای زندگی را نباید حقیر شمرد.»

ماکارنکو برای اینکه تجربه‌ی اجتماعی لازم را برای شاگردان خود فراهم کند نظام پیچیده‌ای از رهبری، وابستگی و اطاعت از مافوق به وجود آورده بود. در نتیجه‌ی این نظام هر یک از افراد در بافت اجتماعی محیط خود به گونه‌های مختلفی قرار می‌گرفتند. مثلاً پسر جوانی که یک روز به عنوان فرمانده تمام گروه را هدایت می‌کرد روز دیگر خود از مافوق دیگری اطاعت می‌کرد. در مجتمع گورکی هیچ هنگام نبود که «در آن برای هر موقعیت خاصی که پیش می‌آمد یک مسئول متعهد پیدا نشود. به این ترتیب مسئولیتی که با جدیت انجام می‌گرفت در حل خیلی از مسایل یک وسیله‌ی تربیتی به شمار می‌آمد.»

از نظر ماکارنکو این موضوع اهمیت داشت که چرخ زندگی نباید هیچ‌گاه از حرکت باز بماند و آینده‌ی نزدیک نبایست بیش از حد راحت و پرآسایش به نظر برسد. بر اساس همین نظر بود که وی در سال ۱۹۲۶، یعنی درست هنگامی که پس از سالها تلاش و کار توانفرسا زندگی راحت و زیبایی به ساکنان مجتمع گورکی رخ نموده بود، همراه با تعدادی از جوانان دهکده و مزارع بارور و شکوفا را ترک کرد. او سعی می‌کرد اعضای مجتمع همیشه در پی دورنماهای تازه‌تر و باارزش‌تری باشند. کمک به سیصد «برادر» که در مجتمع کوریاش با دشواری فراوان زندگی می‌کردند یکی از این دورنماهای جالب و دلپذیر بود. به این ترتیب بود که او به مبارزه با کسالت و کم‌حوصلگی‌ای که همیشه در زمان خوشی و آسایش انسان را تهدید می‌کند برخاست. ماکارنکو با این عمل طرز تفکر ویژه‌ی خود را که در آغاز کمی عجیب به نظر می‌رسد دوباره یادآوری می‌کند؛ او می‌گوید: «کودکان در جامعه‌ی گروهی باید خوشبخت باشند و به همین دلیل نیز باید وظایف بیشتری فراروی آنها قرار داد» و به عنوان انتقاد از مربیان می‌گوید: «[مشکل ما این است که] نمی‌توانیم آن طور که لازم است تکالیف جوانان را تعیین کنیم.»

این موضوع اهمیت دارد که نباید موفقیت ماکارنکو را تنها مدیون وادار کردن نوجوانان به کار و مسئولیت دادن به آنها دانست. کار نوجوانان در همان زمان در اردوگاه‌های دیگر نیز رایج بود. اما مهم این است که کار بدون داشتن یک طرح فرهنگی و تربیت اجتماعی و سیاسی همزمان نمی‌تواند نقش تربیتی چندان مفیدی را ایفا کند. ذکر این نکته نیز لازم است که همین طرح فرهنگی و اجتماعی ماکارنکو منشأ بسیاری از انتقادهای (به حق و نا حق) بعدی به او شده است. او هدف خود را پرورش انسان جدید در جامعه‌ی کمونیستی معرفی می‌کرد و بسیاری از ارزش‌هایی را که سعی در محقق کردن آنها داشت ارزش‌های شکل گرفته در انقلاب اکتبر روسیه بودند.

اما مشکلاتی که در کار ماکارنکو یافت می‌شوند نباید باعث نادیده گرفته شدن ارزش‌هایی که در کار وی موجود است شود. او از ایمانی خدشه ناپذیر به انسان‌ها بهره می‌برد و سعی می‌کرد «خوبی» را در هر انسانی کشف کند. ماکارنکو در یک مجلس سخنرانی خطاب به مربیان این طرز فکر خود را اینگونه بیان می‌کند: «زمانی که شما شاگرد جوانی را پیش روی خود می‌بینید، باید سعی کنید بیش از آنچه چشم قادر است ببیند آنها را ببینید؛ این کاری است که در هر وضعیتی درست است. همان طوری که شکارچی خوب وقتی می‌خواهد یک هدف متحرک را نشانه‌گیری کند دورتر را نگاه می‌کند، یک مربی خوب نیز باید در کار تربیتی خویش خیلی دورتر را در نظر داشته باشد. باید از انسان بیشتر انتظار داشته باشد و به وی احترام بسیار بگذارد، حتی اگر ظاهراً این انسان در خور هیچ‌گونه احترامی نباشد.» این کلمات یادآور این سخن گوته است که: «وقتی که ما انسان‌ها را فقط آن طوری که هستند می‌پذیریم با این کار آنها را بدتر می‌کنیم، ولی وقتی که با آنها به گونه‌ای رفتار می‌کنیم که گویی همان‌طوری هستند که باید باشند، در این صورت آنها را تا جایی می‌رسانیم که باید برسند.» در واقع، همین طرز تفکر او درباره‌ی سرشت انسان و پایبندی به این تفکر است که ما را بر آن می‌دارد تا ماکارنکو را در زمره‌ی متفکران بزرگ تربیتی به شمار آوریم.

// // ?>


دهکده‌ی کودکان ایمست

آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از مطالبی است که در فصل دوم از بخش دوم کتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینکا» آمده و به بررسی دهکده‌ی کودکان ایمست (Imst) می‌پردازد. هنگام مطالعه‌ی این بخش توجه داشته باشید که توصیف‌ها و آمارهای ارائه شده مربوط به زمان بازدید نویسنده از دهکده‌ی کودکان است که به بیش از بیست سال پیش بر می‌گردد. برای کسب اطلاع از وضعیت فعلی دهکده‌ی کودکان به پی‌نوشت رجوع کنید.

یک نمونه‌ی بسیار جالب از قدرت و نفوذ تربیتی که از گروه‌های کوچک و مشابه خانواده ساطع می‌شود، دهکده‌‌ی کودکان ایمست است که هرمان گمینر (Hermann Gmeiner) در سال ۱۹۵۱ در تیرول اتریش تأسیس کرده است. این دهکده امروز ۱۵۰ کودک با سنین یک تا چهارده سال در خود جای داده است. اینها دخترها و پسرهای کوچکی هستند که پدر و مادر ندارند، یا مادرانشان آنها را رها کرده‌اند و یا والدینشان چنان در حقشان سهل‌انگاری کرده‌اند که از طرف مقامات دولتی حق نگهداری کودکان از آنها سلب شده است. تقریباً تمام این کودکان هنگام پذیرش در دهکده وضعیت نامساعدی داشته‌اند و ناهنجاری‌های مختلفی از علایم ساده‌ی بی‌خانمانی گرفته تا بیماری‌های روانی جدیدتر در آنان مشاهده می‌شده است. بیشتر آنان سال‌های متمادی از یک مؤسسه‌ی پرورشی به مؤسسه‌ی دیگر پاس داده می‌شدند. انسان می‌بایست داستان غم‌انگیز گذشته‌ی این کودکان و ناهنجاری‌های رفتاری گذشته‌ی آنان را پیش چشم مجسم می‌کرد تا می‌توانست پی ببرد که آنان تا چه حدی در موطن جدیدشان تغییر کرده‌اند. با هر قدمی که انسان در دهکده برمی‌دارد برخورد شاد و مؤدبانه‌ی کودکان، رفتار طبیعی و آزاد آنها، روح کمک و همکاری با یکدیگر و لحن مؤدبانه‌ای که در مقابل هم دارند شخص را دچار حیرت می‌کند. به راستی چه روش‌های تربیتی‌ای در اینجا به کار می‌رود که تا این حد کودکان آسیب‌دیده را متحول می‌کند؟

بیهوده است که انسان در ایمست دنبال روش‌های فوق‌العاده یا فعالیت‌های چند تن از شخصیت‌های تربیتی برجسته باشد. اینجا تعلیم و تربیت با ساده‌ترین روش‌ها صورت می‌گیرد و انسان‌هایی عهده‌دار آنند که متخصص تعلیم و تربیت محسوب نمی‌شوند. در واقع، مهم‌ترین رمز موفقیت دهکده‌ی کودکان این است که شرایط طبیعی زندگی یک کودک را تا حدی که خارج از محیط خانواده امکان‌پذیر باشد در یک محیط سالم فراهم می‌آورد.

در دهکده‌ی ایمست هر کودک تازه‌وارد در یک گروه کوچک و محدود پذیرفته می‌شود. نُه کودک از جنسیت‌ها و سنین مختلف یک خانواده را تشکیل می‌دهند که تحت سرپرستی یکی از کارکنان زن دهکده که نقش مادر را دارد قرار می‌گیرند. هر خانواده زندگی مستقلی برای خود دارد و هر کدام از خانواده‌ها در یکی از هفده خانه‌ی دهکده سکونت دارد. به این ترتیب هر خانواده استقلال داخلی خود را دارد و در عین حال جزئی از اجتماع بزرگ‌تر دهکده نیز محسوب می‌شود.

استقلال خانواده‌ها فقط از طریق جدا بودن خانه‌های محل سکونت آنها به دست نمی‌آید، بلکه وابستگی اقتصادی حداقلی هر یک از خانواده‌ها نیز به این استقلال کمک می‌کند. مادران خانواده‌ها هر ماه مبلغ معینی برای هر یک از کودکان خود دریافت می‌کنند که با این مبلغ باید تمام هزینه‌های لازم را تأمین کنند. کودکان موظفند در اداره‌ی امور منزل به مادر خود کمک کنند. خرید، نظافت منزل، تعمیرات کوچک، رسیدگی به باغچه، دوخت و دوز و وصله و رفوی لباس از وظایف افراد خانواده هستند. به علاوه، در دهکده آشپزی مرکزی وجود ندارد، بلکه در هر خانه‌ای طبق ذائقه‌ی افراد خانواده پخت و پز صورت می‌گیرد.

مادران از مرکزیت قابل توجهی در کانون خانواده برخوردارند. وظیفه‌ی آنها صرفاً مراقبت یا سرگرم کردن یک گروه از کودکان نیست، بلکه تمامی مسئولیت‌های حفظ سلامت جسمی و روحی کودکان بر آنان محول شده است. آنان خود را با تمام وجود وقف خانواده‌ی خود می‌کنند و از صبح تا شام به خاطر آنها زندگی و برای آنها کار می‌کنند. آنان زنانی سالم، شاد و پرعاطفه هستند که خود را در قبال هر کودکی مسئول احساس می‌کنند. هیچ نوع جابجایی و تغییر در امر مراقبت از کودکان صورت نمی‌گیرد و تمام کودکان می‌دانند که به چه کسی تعلق دارند. به این ترتیب یک خانواده‌ی صمیمی به وجود می‌آید و به هر یک از اعضای خود آن احساس امنیتی را که مدت‌ها از آن محروم بوده‌اند می‌بخشد. این فضای خوب خانوادگی است که حتی گوشه‌گیرترین، بدبین‌ترین و گستاخ‌ترین کودکان را به زودی متحول می‌کند، بدون اینکه ظاهراً تلاش ویژه‌ای صورت گرفته باشد.

محیط امن زندگی موجب می‌شود که بسیاری از رفتارهای غلط و خطاهایی که قبلاً در نتیجه‌ی احتیاجات ارضا نشده یا تدابیر دفاعی ایجاد شده‌اند به کلی ریشه‌کن شوند. ولی مؤثرترین کمک‌ها در این راستا به علت پیوند شخصی و عمیقی که بین مادر خانه و کودکان تحت سرپرستی وی به وجود می‌آید صورت می‌گیرد. آن علاقه‌ی صمیمانه‌ی متقابل در اکثر موارد کلیه‌ی صدمات گذشته را شفا می‌بخشد. البته روابط حاکم بین کودکان و مادر به رابطه‌ای مهرآمیز که با حرف و اشاره توأم باشد منحصر نمی‌شود، بلکه در زندگی روزمره مسائل مختلفی پیش می‌آید که لازم است مادر در مورد آن به فرزندانش تذکراتی بدهد و آنها را راهنمایی کند. در این میان بین آنها کنش متقابلی صورت می‌گیرد که برای رشد دادن هر دو طرف بسیار مفید است. کار مادر، تلاش و دقت او در کارها و تکالیف بی‌شماری که بر عهده دارد دایماً در دیدرس کودکان است. آنها از نزدیک شاهد کارهایی هستند که به خاطرشان صورت می‌گیرد. آنها آن صمیمیت و گرمی مطبوعی را که از کانون خانه‌ی خودشان برمی‌خیزد به خوبی احساس می‌کنند.

همین که کودکان قادر شدند خودشان نیز کاری انجام دهند در این زندگی پر از تحرک سهیم می‌شوند. با وجود نُه نفر کودک در یک خانه همیشه آن قدر کار وجود دارد که هر کسی احساس می‌کند در خانواده به کمک او احتیاج است. نگهداری از خواهران و برادران، به ویژه کوچک‌ترها، جای مهمی را در این وظایف به خود اختصاص می‌دهد.

از طریق همزیستی نزدیک با مادر و برادران و خواهران آنچنان پیوندهای عاطفی متقابل و اعتماد و همدردی استحکام پیدا می‌کند که تربیت اکثراً بدون آنکه محسوس باشد خودبخود صورت می‌گیرد. در اینجا یک بافت مناسبات اجتماعی به وجود می‌آید که باعث می‌شود رفتارهای عالی و ارزشمند بدون صرف کلام زیاد حفظ شود و به صورت عادت در آید. هر عضوی از خانواده وابسته به اعضای دیگر است و در عین حال مسئول همه‌ی آنهاست. او کمک می‌کند و یاری می‌بیند، وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهد و در برابر آن قدردانی می‌شود.

اساس معنوی هر خانواده وحدت در اعتقادات مذهبی آنهاست. روح خانه، ایمان مادرها، انجام مراسم مشترک مذهبی و ساعات جشن و تعطیل در عرض سال از چنان اعتقاد آگاهانه‌ی مذهبی رنگ گرفته که خانواده را از آن امنیت نهانی و نهایی بهره‌مند ساخته است.

از طریق روش دهکده‌ی ایمست آن استحکام و تداوم روابط انسان‌ها که کودکان را قادر می‌کند ریشه‌های خود را محکم کنند و به آینده اطمینان داشته باشند تأمین می‌شود. کمبود وجود پدر در بین کودکان از طریق مدیر داخلی و همچنین سرپرست دهکده و نماینده‌های اتحادیه‌های کارگری که برای آموزش ورزش، صنایع دستی، موسیقی و سایر فعالیت‌ها از خارج به دهکده می‌آیند و نیز از طریق معلمان مدارس عمومی که کودکان در آنجا تحصیل می‌کنند تاحدی تأمین می‌شود.

موفقیت‌های بزرگی که در دهکده‌ی کودکان ایمست به دست آمده است بار دیگر ثابت می‌کند که شخصیت انسان در سنین کودکی تا چه حد انعطاف‌پذیر است. به وجود آوردن شرایطی که کمک می‌کند روابط مثبت جدیدی در زندگی کودکان شکل گیرند و رشد کنند، به آنها این اجازه را می‌دهد تا آثار ناشی از گذشته‌ی نابسامان را از زندگی آینده‌ی خود دور کنند و آینده‌ی سالمی را برای خود بسازند.

پی‌نوشت

دهکده‌ی کودکان ایمست اولین تجربه از تربیت کودکان بی‌سرپرست با این روش است. پس از موفقیتی که در این دهکده حاصل شده مسئولان دهکده موفق شدند این شیوه را در کشورهای دیگری نیز به کار گیرند. مؤسسه‌ی مادری که دهکده‌های کودکان را در سطح جهان سرپرستی می‌کند SOS-Kinderdorf نام دارد. این مؤسسه که یک مؤسسه‌ی خیریه است هم‌اکنون در بیش از ۱۳۰ کشور جهان دهکده‌هایی مشابه دهکده‌ی کودکان ایمست را اداره می‌کند. برای کسب اطلاع از فعالیت این مؤسسه به آدرس اینترنتی آن رجوع کنید: www.sos-childrensvillages.org.

// // ?>


تجربه‌ی «پدر فلاناگان»، «شهر پسران»

آنچه که می‌خوانید عمدتاً خلاصه‌ای از ماجرای پدر فلاناگان و شهر پسران است که در فصل دوم از بخش دوم کتاب «تعلیم و تربیت در جهان امروز» اثر «ولفگانگ برزینکا» آمده است. بعضی اطلاعات جزئی از منابع دیگری از جمله سایت Wikipedia آورده شده‌اند.

مؤسسه‌ی «شهر پسران» (Boys Town) مؤسسه‌ای است که برای حمایت از جوانان بی‌خانمان، آسیب‌دیده و بی‌سرپرست توسط «پدر فلاناگان» در نبراسکای آمریکا تأسیس شده است. نام کامل پدر فلاناگان، «ادوارد جوزف فلاناگان» (Edward Joseph Flanagan) است. او در سال ۱۹۸۸ در ایرلند متولد شد و در سال ۱۹۰۴ به آمریکا مهاجرت کرد و با ادامه دادن تحصیلات خود توانست در سال ۱۹۱۲ یک کشیش کلیسای کاتولیک شود. اولین حوزه‌ی فعالیت وی به عنوان نماینده‌ی کلیسا شهری در ایالت نبراسکا بود.

در اوایل دوران فعالیت خود به عنوان یک کشیش، پدر فلاناگان تلاش خود را بر یاری رساندن به کارگران نیازمند متمرکز کرد. او مهمان‌سرایی تأسیس کرد و کارگران فصلی خرمن‌ها و برداشت محصول را گرد هم آورد و سعی کرد تا به آنها در رفع مشکلاتشان کمک کند. همنشینی با این کارگران فلاناگان را به این نتیجه رساند که کمک به انسان‌های بالغ و رشد یافته‌ای که دوران کودکی خوبی را نگذرانده‌اند غالباً کار مشکلی است و سال‌های تعیین‌کننده‌ی سرنوشت یک انسان همان دوران جوانی اوست. این فکر او را مصمم کرد تا خود را وقف کودکان و نوجوانانی کند که خانه و مسکنی ندارند.

وی ابتدا چند تن از نوجوانانی را که از طرف دادگاه به عنوان بزهکار معرفی شده بودند تحت حمایت خود گرفت و در سال ۱۹۱۷ اولین خانه‌ی جوانان را در یک ساختمان استیجاری افتتاح کرد. آغاز کار با مشکلات زیادی همراه بود. خطر ورشکستگی مالی دایماً وجود داشت و در عین حال پدر فلاناگان مجبور بود بر پایه‌ی تجربیات روزانه‌ی خود روش‌های تربیتی مؤثر را بیابد. ولی در نهایت پایداری پدر فلاناگان بر مسیری که در آن قدم گذاشته بود باعث شد که دامنه‌ی فعالیت‌ها به تدریج گسترش یابد و مشکلات مالی کم‌کم رفع شود. در سال ۱۹۲۱، فلاناگان توانست تشکیلات خود را به مزرعه‌ی بزرگی در خارج از شهر منتقل کند و به این ترتیب «شهر پسران» به وجود آمد، تأسیسات تربیتی نمونه‌ای که تا پیش از مرگ فلاناگان بیش از شش هزار پسر جوان در آنجا زندگی کردند، تربیت شدند و از آنجا رفتند.

علت موفقیت تجربه‌ی شهر پسران در امر تربیت کودکان و نوجوانان تنها این نیست که پدر فلاناگان از افراد بزرگ و نادری بود که همیشه همه را دوست دارند بی‌آنکه چیزی برای خود بخواهند. او به این امر واقف بود که کسب موفقیت در فرایند تربیت تنها به نیت خوب و پیروی از ایده‌آل‌ها بستگی ندارد، بلکه در کنار آنها باید وضع روحی و موقعیت فردی هر یک از کودکان به خوبی درک شود و نیز وسایل کمکی و فنونی که برای جهت‌دهی به آنها لازم است در دسترس باشد. در واقع، تجربه‌ی پدر فلاناگان الگوی قابل تقدیری است که نشان می‌دهد چگونه می‌توان از تمامی امکانات تربیتی نهایت استفاده را برد و هیچ‌کدام را بدون مصرف نگذاشت.

مسأله‌ی بزهکاری نوجوانان مسأله‌ای بود که فلاناگان از ابتدا با آن درگیر بود. این مسأله در نظر وی بیش از آنکه به گناه و مجازات مربوط باشد جنبه‌ی تشخیصی و درمانی داشت. او در پی علل خطاها و ریشه‌ی آنها می‌رفت و با روش اصولی مخصوص خود این علل را در فساد محیط، شرایط در هم ریخته‌ی خانواده، سستی و اهمال والدین و بالاخره در کمبود سرمشق‌های خوب جستجو می‌کرد. از مطالعه‌ی این عوامل این اعتقاد در وی تقویت شد که «هیچ جوان بدی وجود ندارد» و در واقع نوجوانان ولگرد و بی‌بند و بار درست شناخته نشده‌اند. تصور فلاناگان این بود که شناخت صحیحی که از همنشینی با این نوجوانان به دست می‌آید می‌تواند به تربیت و اصلاح ایشان کمک قابل توجهی بکند.

نوجوانانی که توسط فلاناگان پذیرفته شده بودند در شهر پسران مکانی را یافتند که نیاز آنها برای احساس امنیت، صمیمیت و کسب یک شخصیت رشد یافته را که مدت‌های مدیدی سرکوب شده بود ارضا می‌کرد. آنها در محیط مهرآمیز یک خانواده‌ی خوب که فلاناگان همواره آن را به عنوان یکی از مهم‌ترین ارکان خود قرار می‌داد جای گرفتند. در واقع، فلاناگان می‌کوشید تا با داشتن یک رفتار مناسب شایستگی خود را برای اینکه پدر این پسران به شمار آید اثبات کند. او بر این باور بود که انسان تنها در صورتی می‌تواند احترام دیگران را جلب کند که خود به دیگران احترام بگذارد. از این رو بود که فلاناگان به جای اینکه خطاها و اشتباهات یک پسر جوان را به رخ او بکشد بلادرنگ و با نظری کاملاً مثبت به استقبال او می‌رفت. او سعی می‌کرد این احساس را در جوان ایجاد کند که در کنار اوست و گذشته‌ها فراموش شده و تنها چیزی که اهمیت دارد راهی است که به آینده منتهی می‌شود. شیوه‌ی برخورد فلاناگان با جوانان باعث می‌شد در فرایند تربیتی این وضعیت به وجود نیاید که مربی خود را عاملی مسلط  و نوجوان خود را عاملی منفعل بپندارد، بلکه هر دو مشترکاً توجه خود را به راهی عملی که منجر به اصلاح وضعیت می‌شد معطوف می‌داشتند.

فلاناگان دریافته بود که بایستی خصوصیات فردی یک نوجوان را به سرعت درک کند و بدون صرف وقت بیش از حد و سخن گفتن‌های نابجا او را به حوزه‌ای از کار و فعالیت که متناسب با علاقه و توانایی‌های او باشد راهنمایی کند. خوشبختانه در شهر پسران فرصت‌های فراوانی برای کار و فعالیت وجود داشت. در سال‌های نخست به دلیل کمبود امکانات مالی، جوانان حاضر در شهر پسران مجبور بودند بسیاری از کارهای شهر را خودشان انجام دهند، مثلاً مبل‌ها و اسباب منزل را در کارگاه شهر پسران بسازند. به این ترتیب کار به اندازه‌ی کافی وجود داشت و فلاناگان سعی می‌کرد از این موقعیت‌ها نهایت استفاده را بکند. از آنجا که فلاناگان اداره شهر توسط پسران حاضر در آن را فرصتی تربیتی می‌دید، این رویه بعد از بهبود وضعیت مالی شهر پسران نیز ادامه پیدا کرد.

به این ترتیب، در شهر پسران برای انواع استعداد و علاقه فرصت‌های زیادی فراهم بود، به طوری که به فکر هیچ کس خطور نمی‌کرد که بیهوده وقت‌گذرانی کند و اوقات خود را به بطالت بگذراند. افراد یا پس از دیدن آموزش‌هایی همچون آموزش‌های فنی و کشاورزی به حرفه‌ای مشغول می‌شدند یا اینکه با جدیت تحصیلات دبیرستانی خود را ادامه می‌دادند و برای دانشگاه آماده می‌شدند. هر انتخابی که توسط فرد صورت می‌گرفت کاملاً جدی تلقی می‌شد و صرف نیرو و وقت زیادی را از جانب او طلب می‌کرد.
فلاناگان بر این امر اصرار داشت که فعالیت‌ها عملی و قابل رؤیت باشند. بر همین اساس، مثلاً هر کارآموز کشاورزی یک دام برای نگهداری و یک تکه زمین برای زراعت در طول سال در اختیار داشت. او هزینه‌های ضروری خود را دریافت می‌کرد و موظف بود که موارد مصرف این هزینه‌ها را با جزئیات در دفاتر مخصوص حسابداری خود درج کند. چنانچه در پایان سال از فروش دام یا محصولات کشاورزی سودی حاصل می‌شد سهم کارآموز به خود وی تعلق می‌گرفت. به همین ترتیب پسرهای جوان در کارگاه‌های تعمیر ماشین، آرایشگاه‌ها، فروشگاه‌ها، مرغداری و کارگاه‌های کمپوت‌سازی با حفظ استقلال مالی کار می‌کردند.

فلاناگان علاوه بر اینکه سعی می‌کرد از فعالیت‌های عملی برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند، به راه‌های دیگری در جهت شکوفا کردن دیگر استعدادهای نوجوانان آنها نیز می‌اندیشید. او تبحر خاصی در قصه‌گویی داشت و از داستان برای ایجاد زمینه فهم بهتر وضعیت استفاده می‌کرد. فلاناگان همچنین به نیروی شفابخش موسیقی اعتقاد راسخی داشت. او مخصوصاً توانست از طریق آموختن سرودها و نواختن آلات موسیقی به کودکانی که ضایعات روحی شدیدی دیده بودند کمک‌های مؤثری بکند. یک دسته‌ی کُر، یک ارکستر و همچنین گروه‌های مخصوص برای کوزه‌گری، طراحی، چوب‌بری و فلزکاری و باشگاه‌هایی برای سرگرمی‌های مفید، پاسخ‌های مناسبی برای علاقه‌های مختلف در اوقات فراغت نوجوانان فراهم می‌کردند.

ورزش در شهر پسران از اهمیت خاصی برخوردار بود. فلاناگان خود ورزشکاری با ذوق و علاقمند بود و تمرین‌های بدنی را به عنوان وسیله‌ای اجتناب‌ناپذیر در تربیت و شفای روحی تلقی می‌کرد. در کنار ورزش‌های انفرادی مسابقات تیمی اهمیت خاصی داشتند. پسران در فعالیت‌های ورزشی تیمی می‌آموختند که چگونه باید با هم‌گروهی‌های خود ارتباطی مؤثر برقرار کنند و ایفای نقش‌هایی مانند رهبری و داوری مسابقات فرصتی برای کسب شکل‌های دیگری از تجربه اجتماعی برای آنها فراهم می‌کرد.
فلاناگان معتقد بود که کار، ورزش، تحصیل و زمینه‌های دیگر زندگی بایستی در یک نظام کلی در کنار یکدیگر قرار گیرند که بر پایه ایمان بنا شده است. تفکر او این بود که تنها اعتقاد مذهبی است که به نوجوان هدف روشن و مشخصی می‌دهد و در عین حال آن دسته از صفات معنوی را که برای رسیدن به این هدف ضرورت دارد در نهاد وی تقویت می‌کند. فلاناگان اصراری نداشت که جوانان اعتقاد مذهبی خاصی را دارا باشند، اما از آنها می‌خواست که مراسم مذهبی را طبق اصولی که پذیرفته‌اند انجام دهند. فلاناگان بر این اعتقاد بود که صرفاً یک جهان‌بینی مذهبی که به پیوند هر یک از انسان‌ها با ابدیت ایمان دارد می‌تواند جوانان بی‌خانمان و آسیب‌دیده را از احساس بی‌ثمر بودن حفظ کند.

فلاناگان به این امر باور داشت که اعمال و اعتقادات ارزشمند تنها در صورتی می‌توانند ایمن و استوار باشند که بر پایه‌ی انگیزه‌های نیرومندی بنا شوند. از این رو او می‌کوشید مسایل مذهبی و اخلاقی را به گونه‌ای تبیین کند که به صورت یک مشت مقررات خشک و روزمره جلوه نکنند. او سعی می‌کرد شناخت روشنی از ارزشهای مختلف برای جوانان به وجود آورد و آنها را دعوت می‌کرد تا مسایل شخصی خود و دیگران را با دقت و به شکلی صحیح ارزیابی کنند. او فکر می‌کرد که تربیت جوانان این نیست که به آنان بگوییم چه باید بکنند یا اینکه هر کاری را چگونه انجام دهند، بلکه باید آنها را به جایی برسانیم که خود تصمیمات لازم را اتخاذ کنند.

پس از موفقیتی که در شهر پسران حاصل شد، پدر فلاناگان کوشید تا تلاش برای سروسامان دادن به وضعیت نوجوانان بی‌سرپرست را در جاهای دیگر پی بگیرد. او سفرهایی به مناطق مختلف دنیا داشت و مطالعاتی در مورد مسایل جوانان انجام داد. او همچنین در کمیته‌های مختلفی که با هدف بررسی مسایل جوانان شکل گرفته بودند فعالیت می‌کرد.

پدر فلاناگان در سال ۱۹۴۸ هنگامی که برای یکی از سفرهای مطالعاتی‌اش در آلمان به سر می‌برد بر اثر سکته قلبی دیده از جهان فرو بست. پیکر او را در شهر پسران دفن کردند. مؤسسه‌ی شهر پسران چنان‌که فلاناگان امیدوار بود بعد از مرگ وی به کار خود ادامه داد. امروزه این مؤسسه یک مؤسسه‌ی ملی محسوب می‌شود که پسران و دختران بی‌سرپرست بسیاری را در سراسر آمریکا تحت پوشش گرفته است.

پی‌نوشت

۱- برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت‌های فعلی و همچنین تاریخچه مؤسسه‌ی شهر پسران به سایت اینترنتی این مؤسسه در این آدرس رجوع کنید: http://www.boystown.org
۲- در سال ۱۹۳۸ فیلمی با محوریت کار پدر فلاناگان با نام «شهر پسران» (Boys Town) ساخته شد. این فیلم که مورد استقبال عمومی قرار گرفت نقش مؤثری در شناساندن شهر پسران به مردم دنیا ایفا کرد. اطلاعات در مورد این فیلم را در این آدرس ببینید: http://en.wikipedia.org/wiki/Boys_Town_(film) .

// // ?>