بایگانی دسته: معرفی کتاب



بازی، شعر، نمایش

گرگم و گله می‌برم

(سروده افسانه شعبان‌نژاد، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵، گروه سنی ب٬ گروه سنی الف)

افسانه‌ها و قصه‌های کهن خاص کودکان از محتوای مشابهی برای تبدیل شدن به نمایش‌نامه برخوردارند. اما نوشتن نمایش‌نامه کودکانه نیازمند ارائه قصه‌ها بر پایه تعریف جدید از تئاتر است. مهم‌ترین جنبه این نمایش‌نامه‌ها بیان اشعار  آنهاست به گونه‌ای که دقیقاً برخوردار از ویژگی‌های شعر کودک باشد.

این مجموعه با هدف شادتر ساختن دنیای کودکان شکل گرفته است، با این امید که به روح پاک آنان نیز آرامش بخشیده و به آنان در کسب تجربه‌های بهتر زندگی یاری رساند.

خلاصه یکی از نمایش‌های کتاب:

صحنه اول: یک دشت با چند درخت در فضایی کودکانه.

گنجشک وارد صحنه می‌شود و به این طرف و آن طرف می‌رود . عمو زنجیر باف، پنبه زن، خاله نخ ریس و خاله باف بافی در صحنه‌اند.

گنجشک یک پنبه دانه پیدا کرده و آن را پیش پنبه‌زن می‌برد ( تمام این مراحل همراه با دیالوگ های شعر مانند طی می شود، فی المثل: گنجشک : این چیه و این چیه؟ راس راسی مال کیه؟)

گنجشک پنبه دانه را به ترتیب پیش شخصیت‌های موجود در صحنه می‌برد تا اینکه نهایتا به نخ تبدیل می‌شود و زمانی که می‌خواهد آن را به خاله باف بافی بدهد که با آن برایش جوراب ببافد، مرغ در این صحنه قد قد قدا کنان وارد صحنه می شود و از آنها کمک می‌خواهد: جوجه من تو آبه    مشغول پیج و تابه

دراینجا گنجشک نخ ها را از خاله باف‌بافی می‌گیرد و پیش عمو زنجیر باف می‌برد تا به وسیله آن زنجیری برای نجات جوجه ببافد و در نهایت با آ ن زنجیر جوجه را نجات می دهند. همه با هم می‌خوانند:  گنجشک خوب ونازنین    همگی بگین : صد آفرین.

دو  کتاب دیگر با همین محتوا از همین نویسنده:

ارنگ ارنگ، بگو چه رنگ؟ (بازی، شعر، نمایش)

(سروده افسانه شعبان‌نژاد، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵، گروه سنی ب٬ گروه سنی الف)

‏«بازی، شعر، نمایش» از فعالیت‌های مورد علاقه کودکان ‏است که در تلفیق، چیزی فراتر از جمع ویژگی‌های تک‌تک ‏انواع را در بر خواهد داشت. این ویژگی‌ به دلیل ‏نزدیک بودن به زندگی کودک که تلفیقی طبیعی از هنر و ‏بازی است، زمینه‌های مناسبی را برای پرورش او فراهم ‏می‌کند.‏ بازی‌های نمایشی این مجموعه، تلفیقی است از بازی، شعر ‏و نمایش که مربیان می‌توانند آنها را با ابتکار خود و ‏کمک کودکان به اجرا درآورند و بدین گونه کودکان را ‏در یادگیری راحت‌تر یاری دهند.‏

ماه تی‌تی، کلاه تی‌تی (بازی، شعر، نمایش)

(سروده افسانه شعبان‌نژاد، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵، گروه سنی ب٬ گروه سنی الف)

بازی‌های نمایشی این مجموعه تلفیقی از «بازی، شعر، نمایش» هستند که با الهام از ترانه‌های موجود در ادبیات عامیانه و با موضوع طبیعت سروده شده‌اند. کودکان با آثاری از این دست احساس نزدیکی بیشتری می‌کنند و این آثار آنها را در سرگرم شدن و یادگیری بهتر و بیشتر یاری می‌کند.

 

 

// // ?>


اساطیر کهن ایران

آرش کمانگیر

روایتگر : محمدرضا محمدی نیکو        تصویرگر : هدا حدادی        ناشر : نشر مهاجر

“ شب اندک اندک به پایان می رسید و سیاهی کمرنگ می شد. کرانه‌های آسمان نخست خاکستری شد، سپس به سرخی گرایید و آنگاه به رنگ ارغوان درآمد. سپاهیان ایران بیدار شده بودند که آرش کمان کیانی در دست بر فراز صخره ها پدیدار شد و همانجا ایستاد.
ایرانیان یکایک از چادرها بیرون می آمدند و تورانیان نیز از دشت رو به دامنه می آوردند. دوست و دشمن با هم در می آمیختند و در زیر پای آرش گرد می آمدند. در دست چپ او کمانی بود و در دست راستش تیری که با تیرهای دیگر فرقی نداشت. آیا به راستی این تیر می توانست بیش از تیرهای دیگر پرواز کند؟ این پیر سپید موی که کسی به یاد نداشت تیری از او به خطا رفته باشد آیا می توانست تیر خود را به دورترین مرزهای آرزو پرتاب کند؟
دل در بر ایرانیان می تپید. تا دمی دیگر آرش تیر خود را پرتاب می کرد و آنگاه زمینی به اندازه یک تیر پرتاب، ایران نام می گرفت. چشمها تر بود اما اشکی فرو نمی ریخت زیرا دشمنان نباید اشک ایرانیان را می دیدند.
اما تورانیان با آرامشی اهریمنی به آرش می نگریستند. تا دمی دیگر سرزمینی به نام ایران باقی نمی ماند و این پیر آمده بود تا گناه آنان را بر دوش بگیرد و به همگان بگوید: «آن کس که مرزهای ایران را تنگ کرد و جز پاره خاکی حقیر و مایه ریشخند باقی نگذاشت من بودم نه تورانیان.» “

کتاب آرش کمانگیر داستان پیر سپیدمو و روشن‌روان ایرانی است که مأمور پرتاب تیری می‌گردد که مرزهای ایران را تعیین می‌کند. نویسنده در کتاب که مخاطب آن نوجوانان هستند، با بیانی گرم و شیوا این داستان کهن را بازگو می‌کند و خواننده را در لحظات تلاش آرش برای بدست آوردن تیری بی‌مانند و افسانه‌ای با او همراه می‌سازد.
تصویرسازی کتاب خوب انجام شده و داستان از متنی قوی برخوردار است و برای قصه گویی توصیه می گردد.

 


 

ضحاک بنده ابلیس

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ ضحاک به درون تالار می آید. همه زانو می‌زنند و پیشانی بر زمین می‌گذارند. ضحاک بر تخت می‌نشیند. چشمهایش چون دو چشمه خون. آرام ندارد. گوشه‌ای موبدان و ستاره‌شناسان همگی گرد آمده‌اند. ضحاک دیوانه‌وار دور خودش می‌چرخد. می‌غرد به خشم: «گوش کنید. دیشب خوابی دیدم. خوابی بس ترسناک و کشنده. شما را گرد آورده‌ام که چاره‌ای بیندیشید. اندیشه‌تان را یکی کنید و آبی به روی خشمم بریزید. همگی گوش کنید… در خواب ناگهان سه جنگی به کاخم آمدند و آنکه از همه به سال کمتر بود، در من بیاویخت و بر گردنم بند آویخت و مرا کشان کشان به سوی کوهی برد. در خواب گاه چهره‌ی گاوی می‌دیدم، تاریک و روشن. می‌آمد و می‌رفت. گاوی بزرگ بود و چشمهایی درخشان داشت. پس بالای کوه بودم. نزدیک بود مرا از کوه پایین بیاندازند. فریادی کشیدم و به ناگاه از خواب پریدم. اکنون همه بیندیشید و مرا، از تعبیر خوابم آگاه کنید.»
همه برجا خشک شده اند. نگاه ها به سوی زیرک می چرخد. او بزرگ خواب‌گزاران است و در دانش تعبیر خواب در هفت سرزمین کسی به پای او نمی رسد. زیرک آرام بر می‌خیزد و دست به موی سپیدش می‌کشد. ضحاک می‌خندد: « بگو زیرک. بگو من همه گوشم.»
زیرک از پله‌های تالار بالا می‌رود. ضحاک به دنبالش، ناآرام. زیرک بر یکی از پله ها می‌نشیند. بالاپوش از دوش می‌اندازد. به جوش آمده است. می‌گوید: «ای سپهبد! نامت بلند باد! بدان که هرکه از مادر زاده شد، دیر یا زود خواهد مرد. مرگ پایان کار همه ماست و هیچ کس را از آن چاره نیست. پیش از تو جهانداران بسیاری بودند، پس از تو نیز. تو بر تخت پادشاهی سالیان سال خواهی نشست. تنها…»
ضحاک میان سخن زیرک می دود: « تنها چه؟ زودتر…»
– تنها یک فرزند می‌تواند. ولی اندوهگین نشو. او هنوز پا به خاک ننهاده است.
– چگونه خواهد توانست؟
– تنها اگر روزگاری گاوی که هر مویش چون یک پر طاووس است، دایه‌اش شود.
ضحاک می گوید به ریشخند: «گاوی که هر مویش چون پر طاووس است؟ چشمهای من به روشنی روز چنین گاوی را هرجا که باشد، می‌بیند. من او را خواهم کشت.»
– پس ترسی نداشته باش. تو شکست نخواهی خورد. مگر زمانی که سر گاو با سپاهی به سوی تو روان شود.
– من آن گاو پست نهاد را خواهم کشت و با گوشت آن تمامی کارگزارانم را خوراک خواهم داد.
ضحاک این را می‌گوید و از تالار بیرون می رود. اکنون ما هستیم و خنده‌های دیوانه وار و ترسناک او که ستونهای کاخ را می‌لرزاند…“

ضحاک بنده ابلیس اولین جلد از مجموعه قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی داستان ضحاک، کاوه آهنگر و فریدون را از زبان دو آشپز دربار ضحاک ارمایل و کرمایل بازگو می‌کند و با نثر زیبا و گرم خود جلوه‌ای نو به این داستان کهن می‌بخشد.
مبارزه ضحاک و کاوه آهنگر پیامی عظیم به همراه داشته و در هر روزگار مردم را به مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی دعوت کرده است. به ویژه برای نوجوانان بسیار ضروری است که با این پیشینه ارزشمند در ادبیات و اساطیر میهن خود آشنا شوند و از طریق کتاب هایی مانند این مجموعه با آنها انس و الفت گیرند.
تمامی کتاب‌های مجموعه از نثری قوی و داستان هایی گیرا و جذاب برخوردار هستند، تصاویر خوبی دارند و به طور قطع می‌توان از آنها برای قصه گویی نیز استفاده کرد.

 


 

فرزند سیمرغ

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ سرانجام می‌رسم. چقدر از خانه دور بوده‌ام. پیشگاران و خدمتگزاران سراسیمه به این سو و آن سو می‌دوند. فریاد می‌زنم: « فرزند من کجاست؟»
همه به هم می نگرند و دور می‌شوند. دایه با چهره‌ای خسته پیش می‌آید: « سرور من، به خانه خوش آمدید!»
می گویم: « فرزندم، از او بگو! من همه راه را تاخته‌ام!»
– همسرتان هنوز چشم به راه است. چند روز دیگر…
چهره‌ام را می پوشانم. پیشکاران همهمه می‌کنند. در چشمهایشان برق شادی نیست. هفت روز دیگر چون هفت سال می‌گذرد. کسی چیزی نمی‌گوید. نگاهها از من می‌گریزند، بدگمانم می‌‌کنند. در دلم شوری می‌افتد: «نکند از من پنهان می‌کنند. شاید فرزندم مرده به دنیا آمده! شاید می خواهند…»
دیوانه می شوم. می‌دوم. فریاد می زنم: « باید او را ببینم.»
دایه در را باز می کند. خود را بر زمین می اندازد: «سرورم! سرورم!»
سرش را بلند می کند. می خندد. دست پیش می آورد:
– مژدگانی!
– بگو!
– امروز بر سام بزرگ فرخنده باد! یزدان تو را به آرزوی خود رساند. خداوند به تو پسری داد. پسری شیردل چون تو. تنش چون سیم و رویش چون بهشت. آهوچشم و درشت اندام! رویش چون گل سرخ و مویش چون برف، سپید.
– سپید؟
کنیزکی فرزند را بر دست پیش می آورد. سر به زیر انداخته. دایه راست می‌گفت. فرزند کوچک از روز نخست پیرمردی است، سپیدموی. روی بر می‌گردانم. به سجده می‌افتم: « ای بزرگ، ای دانای دانایان! چه گناهی از من سر زده که سزاوار چنینم؟ اینک چگونه در مردم بنگرم؟ به چه آبرویی سر بلند کنم؟ چگونه به آنانی که چشم در من دوخته اند، پاسخ دهم؟ کسی را زهره نگریستن در چشم من نبود. من، که امروز چهره از همه پنهان می‌کنم. خداوندا مرا ببخش، اما به کدامین گناه؟»
دایه اشک می ریزد و چیزی می‌گوید. دور می‌شوم. به دنبالم می‌دود. دهانش می‌جنبد. چیزی نمی‌شنوم. گوشهایم را می‌گیرم و فریاد می زنم: « دور شوید!… دور شوید!… لعنت به روزی که پایم به این خانه رسید! لعنت به اسبی که مرا به اینجا آورد.»
پس، بر می‌گردم. فرزند سپید موی را در دست می‌گیرم. می‌دوم. نگهبانان دروازه ها را می‌گشایند. بر اسب می‌نشینم و هی می‌کنم. ناتوان‌تر از همیشه‌ام. می‌گریم و می‌تازم. بی آنکه بدانم به کجا، همچنان می‌روم…“

فرزند سیمرغ جلد دوم از مجموعه قصه های شاهنامه است و در آن داستان کین خواهی منوچهر از سلم و تور و به دنیا آمدن زال و پرورش یافتن او نزد سیمرغ از زبان سام پهلوان نقل شده است. آتوسا صالحی با نوشته گرم خود خواننده را به همدلی با سام تشویق می‌کند و او را هنگام گذاشتن زال بر پای کوه البرز یا لشکرکشی برای نابودی مهراب کابلی، با وی همراه می‌کند.
نویسنده در این داستان افراد را با خود و ارزش‌هایشان روبرو می کند و آنها را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید تصمیم گیرند تمسخر مردمان را بپذیرند یا ننگ فرزندکشی را بر دوش کشند.
نثر خوب کتاب برای تقویت مهارت های زبانی در نوجوانان مؤثر است و به وسیله داستان گیرای خود آنان را با یکی دیگر از اساطیر ارزشمند ایران آشنا می گرداند. این کتاب نیز مانند دیگر کتاب های مجموعه تصاویر نسبتا خوبی دارد و برای قصه گویی توصیه می شود.


 

اسفندیار رویین تن

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ در زابل به سپاه می‌رسیم و هنوز فرسنگی نرفته‌ایم که رستم را می‌بینم. تنها نشسته بر اسبش، رخش؛ بی هیچ جوشن و زره و کلاهخود. رخش شیهه‌ای می‌کشد. فریاد می‌زنم: « آری، درست می بینم. این رستم است که به پیشوازمان آمده.»
به سوی هم می رویم. رستم، اسفندیار را که می‌بیند، سر به آسمان بلند می کند: « خداوند را شکر که تو را سلامت به خانه خودت، زابل رساند. درود بر تو! خوشا به حال کشوری که تو سرورش باشی. بختت بلند و شبان سیاه بر تو کوتاه!»
و اسفندیار دست می‌گشاید: « یزدان را سپاس که جهان پهلوان رستم پیلتن را شاد می‌بینم.»
رستم دست اسفندیار را می‌کشد: « اینک به خانه من بیا و قدم بر چشمهای زابل بگذار. بگذار خاندان من نیز جانشان را از دیدار تو روشن کنند.»
اسفندیار سر فرو می آورد: « در برابر خواسته‌ات نمی‌ایستم؛ اما فرمان گشتاسب چه؟ او تو را می‌خواهد. پس اینک خود دستانت را ببند و دل بد ندار که بند گشتاسب ننگی بر تو نخواهد بست.»
– بند، بند است پهلوان! چه از آن گشتاسب باشد؛ چه از آن هر کس دیگر…
– اگر در این کار گناهی و ننگی باشد از آن گشتاسب خواهد بود، نه تو و نه من!
پس اسفندیار به سوی اسب می رود و با بندی در دست باز می گردد: « بدگمانی مکن. این بند را بگیر! که پیمان می بندم چون فرمانروای ایران شوم، آنچه در خور توست و بیش از آن به تو ببخشم از هرچه بخواهی؛ و پیمان می بندم که بند یک روز بیشتر بر دست تو بسته نخواهد شد که پس از آن جهان به پای تو خواهم ریخت.»
رستم بند بر زمین می اندازد، غمگین: « گفتم که چون بیایی دل به دیدارت شاد کنم. گفتم تو را به شکار برم! گفتم… چشم بد دور! می ترسم، اسفندیار، از سرانجام این کار می ترسم. این فکر شوم را از سرت دور بینداز! کینه از دلت بیرون کن، ای سپهبد! که از من هرچه بخواهی، همان خواهد شد، جز بند، که این برایم شکستی است سخت. که سوگند خورده‌ام تا زنده‌ام کسی مرا با بند نبیند! مرا بکش؛ ولی بند بر دستم مبند.»
و اسفندیار می‌خروشد: « راست می‌گویی؛ ولی سپاه من نیز به راستی گفتار من گواهی می‌دهند. این فرمان بود! من از گشتاسب خشمگین شدم، همچنان که اکنونم! و گفتم آنچه را که شایسته بود؛ اما این فرمان بود. چگونه گردن بپیچم؟ خود را به جای من بگذار. چگونه در برابر پدر بایستم؟»
رستم روی بر می‌گرداند: « یک هفته در شکار بودم و چون خبر رسید که تو می‌آیی، از همان جا سراسیمه به سویت آمدم. بگذار بازگردم و رخت تازه بپوشم.»
پس رستم با گامهایی به سنگینی چندین کوه دور می شود، افسار رخش در دستش…“

اسفندیار رویین تن سومین جلد از قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی مبارزه طولانی اسفندیار، فرزند گشتاسب پادشاه ایران با تورانیان و تلاش او برای به بند کشیدن رستم را از زبان فرزندش بهمن روایت می کند.
هفت خوانی که اسفندیار در این داستان برای رسیدن به رویین دژ مقر پادشاهی ارجاسب پشت سر می‌گذارد، یادآور هفت خوانی است که رستم برای نجات کیکاووس طی می کند و در پایان داستان خواننده با آزمون دشوار دیگری روبرو می گردد. انتخابی میان رسیدن به تاج و تخت پادشاهی و نگه داشتن حرمت آزادگی پهلوانی چون رستم و به جای آوردن راه و رسم جوانمردی.
داستان اسفندیار یکی از سرگذشت های غم‌انگیز شاهنامه است و به خوبی وضعیت و انتخاب دشوار پیش روی این پهلوان را به تصویر می کشد. خواننده در این کتاب با انتخابی اخلاقی روبرو می‌گردد که به بهای زندگی فرد برگزیده‌ای چون اسفندیار تمام می‌شود و خود را در لحظات سخت تصمیم‌گیری و مبارزه با او همراه می‌یابد.
این داستان مانند بقیه مجموعه تصویر سازی خوبی دارد و برای قصه گویی نیز توصیه می گردد.


 

رستم و سهراب

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق


“ نه، باور نمی‌کنم. او از تورانیان نیست. بی‌گمان از تبار سام است یا دیگر دلیر مردان ایران. کاش فرزند من بود. پسر دخت شاه سمنگان، تهمینه. اما نه، او نیست. باید این جوانه ی امید را از ریشه برکنم که بیهوده پایم را سست می‌کند و دلم را می‌لرزاند. نه، او جوان‌تر از آن است که بر هزار هزار سپاهی فرمان راند. اما نکند یکی از همین سپاهیان…
نه، چشمهایم بی‌دلیل امید مدارید و دست‌هایم به رقص درنیایید که هرگز او را در آغوش نمی‌کشید. که اگر این کاووس دیوسیرت می‌دانست او در سپاه توران شمشیر می‌زند، هرگز مرا به نبرد نمی‌خواند که هیچ توفانی چون دیدار رستم و فرزندش، ستون‌های کاخ شهریاری را نمی‌لرزاند.
از این همه نبرد خسته‌ام. سخت است به دوش کشیدن بار امانت هزاران مادر…
پشت خم می‌شود زیر بار این همه خواهش و نیاز که بر شانه‌ام سنگینی می‌کند…
نباید خم به ابرو بیاورم، نباید زانو خم کنم که هزاران جوان تازه نفس می‌خواهند از من درس پهلوانی بیاموزند. اما شانه‌های پهلوانان هم گاه خسته می شود و زانوانشان می‌لرزند. کاش فرزندی داشتم که تکیه‌گاهم بود و امید لحظه‌های ناتوانی‌ام…“

رستم و سهراب هشتمین جلد از مجموعه قصه های شاهنامه است و نویسنده در آن کوشیده است که این داستان آشنا را از دریچه‌ای نو به مخاطب عرضه نماید.
در این کتاب سهراب خواننده را با خود وارد ماجرا می کند و او را در جستجوی خود برای یافتن پدر شریک و همراه می‌سازد و با پیش رفتن داستان مخاطب خویشتن را مورد پرسش قرار می‌دهد و نشانه‌های فرزندی را از نگاه رستم در سهراب می‌کاود. و به راستی نشان فرزندی چیست؟ مهره ای بر بازو؟!
داستان رستم و سهراب قصه همیشگی فراموش کردن و نادیدن ماست و از این رو مواجهه با چنین واقعه‌ای برای همه افراد می‌تواند بسیار مفید و آموزنده باشد. و امید آنکه بازگویی چنین حکایتی به شسته شدن زنگارهای کهنه از چشم و دل بیانجامد و باشد که دیگر سهرابی در قتل‌گاه جهل و فراموشی به خون خود نغلطد…
کتاب رستم و سهراب جزء تازه‌ترین قسمت‌های این مجموعه است و نوشتار آن نسبت به کتاب‌های قدیمی‌تر مانند ضحاک بنده ابلیس، فرزند سیمرغ و … تغییراتی کرده است که آن را به مراتب گرم‌تر و پربارتر نموده است. تصاویر کتاب نیز پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده و نیلوفر میرمحمدی کار بهتری ارائه داده است.


 

سیاوش

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ پروردگارا، اهریمن را از ما دور کن که در جامه‌ی زنی زیبا، هوش از سر این شاه سبک مغز برده است. ببین چگونه دل بر این افسونگر می‌سوزاند و می‌گذارد با جادوی واژه‌ها خامش کند. سودابه راست می‌گوید. کاووس همان شاه سیاه‌دلی است که گذاشت سهراب آن غنچه نوشکفته، در برابر چشم‌های رستم پرپر شود. و من هرگز نفهمیدم که او چگونه توانست از گناه کاووس بگذرد و فرزند آن سنگدل را چون فرزند خویش بپرورد. زندگی در دوزخ را به جان می‌خرم که به دشواری تن دادن به این بدگمانی نیست. بگذار آتش بر پا کنند که بهشت من آرامش جان توست پدر…
خاموش شوید ای شعله های خشمگین، راه را بر من بگشایید و زودتر به بی‌گناهی‌ام گواهی دهید. نگذارید اهریمن شما را نیز به بازی گیرد و بدانید که من در این آزمون تنها نیستم و شما که می‌خواهید مرا بیازمایید، خود گرفتار آزمونی دشوارترید. پس اگر مرا بسوزانید خواهم دانست که نقش خویش را از یاد برده اید و خود را به اهریمن فریبکار و وسوسه‌هایش سپرده اید…“

نهمین قسمت از مجموعه قصه‌های شاهنامه کتاب سیاوش است که مانند کتاب رستم و سهراب از قسمت‌های جدید مجموعه به شمار می آید و نوشتار و تصاویر بهتری نسبت به کتاب های قدیمی مجموعه دارد.
داستان سیاوش که از زبان خود او بازگو می‌گردد کشمکش جوانی را به تصویر می کشد که میان اصول اخلاقی خود و خواسته‌های ناجوانمردانه پدرش قرار گرفته است و عاقبت غربت و تنهایی را به زیر پا نهادن عهد و پیمان خویش ترجیح می‌دهد و سرانجام جان خود را در این راه از دست می‌دهد.
داستان گیرای کتاب خواننده را با خود همراه می سازد و او را در لحظات دشوار تصمیم‌گیری به همدلی با سیاوش وا می‌دارد.

 


 

افسانه‌ها

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی        تصویرگر : محمد پولادی        ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

اساطیر انگاره‌های ناخودآگاه یک قوم هستند و مانند رشته باریک و ظریفی افراد آن را به هم متصل می‌کنند. اسطوره آرمان‌های یک ملت را بازگو می‌کند و موجب انسجام و همبستگی افراد آن می‌شود. با وجود شباهت‌های بسیار میان اسطوره های ملل گوناگون تفاوت‌های ظریفی بین آنها وجود دارد که از جهان بینی متفاوت هر قوم نشأت می‌گیرد.

برای مثال رویین‌تنی تقریبا در تمام اساطیر ملل و اقوام مختلف جهان وجود دارد، ولی تفاوت در نحوه ی رویین‌تن شدن قهرمانان هر قوم گویای چگونگی نگرش آن قوم به جهان است. در اساطیر ژرمن، ریختن خون اژدها بر پیکر زیگفرید سبب رویین تنی او می شود ولی در اساطیر ایرانی، زرتشت به پاس پاکی اسفندیار او را در چشمه‌ای اهورایی غسل می‌دهد. آنچه ژرمن را رویین تن می کند، استحمام در خون دشمنان است ولی ایرانی به پاس پاکی در چشمه‌ی حقیقت غسل داده می‌شود و رویین‌تن می‌گردد.

ناخودآگاه هر فرد برای تعیین مشی در مقابل وقایع به کهن الگوهای قومی مراجعه می کند و از این رو بازگویی این اساطیر برای نسلی که کمتر آشنایی با آن دارند بسیار ضروری است.

دکتر مه‌دخت کشکولی در مجموعه داستان افسانه‌ها که برای نوجوانان نگاشته شده است به بازگویی اسطوره‌های کهن ایران می‌پردازد و در هر یک از آنان یکی از عناصر بنیادین هستی را بازمی‌کاود. افسانه‌ها  با قلمی گرم بازگو شده‌اند و می‌توانند به خوبی مخاطبان خود را جذب نمایند و به همین دلیل می‌توان از آنها برای قصه‌گویی نیز استفاده کرد.

متأسفانه کتاب تصاویر خشن و نامناسبی دارد که از کیفیت آن کاسته است ولی با این وجود می‌توان همچنان آن را به عنوان مجموعه خوبی از افسانه‌های کهن ایرانی توصیه نمود.

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی تصویرگر : محمد پولادی ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

// // ?>


داستان‌هایی برای تشویق کودکان به کار و تلاش

 

سکه طلا

نویسنده : آلما فلور آدا         تصویرگر : نیل والدمن          مترجم : نسرین وکیلی          ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۶

«خووان سالها دزدی می‌کرد و همیشه اخمو و گرفته بود چون هیچ دوست و آشنایی در زندگی نداشت. شبی از شب‌ها نور کلبه‌ای در میان درختان توجه او را به خود جلب کرد و در آن جا پیرزنی را دید که سکه‌ای طلا در دست داشت و با خود می‌گفت: من ثروتمندترین آدم دنیا هستم.
خووان تصمیم گرفت سکه‌های پیرزن را بدزدد، ولی به دست آوردن سکه‌ها آن‌قدر هم که او فکر می‌کرد آسان نبود. خووان راه طولانی را در جستجوی پیرزن و طلاهایش طی کرد ولی روزی که دوباره او را روبروی کلبه اش یافت آرزوها و اهدافش تغییر زیادی کرده بودند…»

کتاب سکه طلا برای کودکانی که در سالهای آخر دبستان و یا راهنمایی تحصیل می‌کنند مناسب است و با داستانی بسیار عالی روند گام به گام تغییر یک راهزن را نشان می‌دهد که به خاطر رسیدن به هدفی هرچند نادرست چیزهایی را دوباره در زندگی و کار خود تجربه می‌کند که سالها آنها را از یاد برده بود.
خووان از نو با طبیعت، خانواده و دوستان مواجه می‌‌شود و به یاد می‌آورد که زندگی‌اش تا چه اندازه می‌توانست متفاوت باشد.
این داستان برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و می‌تواند به وسیله تصاویر زیبا و طرح خوب خود به راحتی مخاطب را با خود همراه سازد و به او نشان دهد که رابطه یک شخص با دیگری و قرار گرفتن در راهی که با کمک او طی می‌کند چگونه می‌تواند همه چیز را به طرز شگفت‌انگیزی تغییر دهد.

 


 

لوبان نجاری می‌آموزد

نویسنده : جی هوا          تصویرگر : دودا کایی     مترجم : محمد سلامت    ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۷
«لوبان جوان ترین فرزند نجاری به نام لو بود که آرزو داشت پسرانش نزد استادی ماهرتر از خودش آموزش ببیند و نجاران ماهری شوند. دو برادر بزرگتر لوبان پدر را ناامید کردند ولی لوبان تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده استاد مشهور ساکن کوهستان جونگنان را پیدا کند و از او هنر نجاری بیاموزد.
لوبان با کمک مردم مهربان و سختی های فراوان خود را نزد استاد رسانید و به او نشان داد که برای یاد گرفتن هنر او شایستگی و مهارت لازم را دارد. پس از سالها تمرین سرانجام روزی استاد به او دستور بازگشت نزد مردم را داد و تنها چیزی که از او خواست این بود که نام نیک استادش را حفظ کند.
لوبان به نزد خانواده خود رفت و سالیان درازی به مردم خدمت کرد، چنان که تا امروز نیز از او و کارهایش به نیکی یاد می‌شود.»

کتاب برای کودکان سالهای آخر دبستان نوشته شده است و داستان جذابی برای قصه گویی دارد. تصاویر کتاب بسیار زیبا هستند ولی متأسفانه در چاپ فارسی کتاب کیفیت آنها پایین آمده است، هرچند که همچنان گویایی خود را حفظ کرده اند.
کودک در مواجه با زندگی و تلاش لوبان می‌آموزد که پشتکار و امید تا چه اندازه در آموزش و موفقیت هر فرد تأثیر دارد و با کسی روبرو می‌گردد که برای رسیدن به هدف خود از هیچ کار کوچک و بزرگی دریغ نمی‌کند.
داستان همچنین الگویی از اخلاق در فرهنگ چین را نمایان می‌سازد که افراد را به ادب و سختکوشی دعوت می‌کند و برای باز کردن باب آشنایی کودکان با این فرهنگ مناسب است.

 


جوراب پشمی

نویسنده : فروزنده خواجو        تصویرگر : هوشنگ محمدیان        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۸

«آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یکریز و بی امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما تا از خانه بیرون می‌رفتم تنم یخ می‌زد و گرمای چند لحظه پیش را فراموش می‌کردم.
یکی از روزهای سرد و یخ زده زمستان که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، پشت شیشه یک مغازه چشمم به کاغذی افتاد که روی آن با خط درشت و خوانا نوشته بودند : جوراب پشمی رسید. زیر آن کاغذ یک جفت جوراب آویزان بود و به نظر می‌آمد خیلی ضخیم است. جوراب در نظرم مثل یک ستاره می‌درخشید.
شب وقتی که توی رختخواب دراز کشیده بودم، فکر کردم که در تمام عمرم جورابی به آن قشنگی ندیده ام. خیلی دلم می‌خواست زودتر صبح بشود تا اکبر بهترین دوستم را به مغازه جوراب فروشی ببرم و جوراب را به او نشان بدهم.
صبح روز بعد زودتر از همیشه به مدرسه رفتم؛ اما آن روز اکبر به مدرسه نیامد. سر راه به خانه شان رفتم، تب داشت. توی رختخواب خوابیده بود و مادرش غمگین و گرفته دستمال خیس روی پیشانی اش می‌گذاشت…
آن شب، در تمام مدتی که مشق می‌نوشتم، به یاد اکبر بودم و قیافه معصوم او در نظرم مجسم می‌شد. وقتی به کتاب نگاه می‌کردم، به جای کلمات آن، اکبر را می‌دیدم. شاید اگر اکبر جوراب پشمی داشت هیچ وقت مریض نمی‌شد…»

داستان جوراب پشمی که برای کودکان سالهای آخر دبستان و مقطع راهنمایی نگاشته شده است تلاش امیدوارانه‌ی کودکی را نشان می‌دهد که برای رسیدن به آرزویش دست به عمل می‌زند و سعی می‌کند از دسترنج خود چیزی را که دوست دارد تهیه کند.
نویسنده کتاب به خوبی شرایط دشوار پسربچه را توصیف کرده، به وسیله داستان خود کار سخت کودک را به راه حل مشکل دوست او تبدیل نموده و رابطه او را با خانواده و دوست خود به زیبایی تصویر کرده است.
کتاب تصاویر زیبایی دارد، داستان آن برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و کودکان می‌توانند با خواندن آن متوجه جنبه های دیگری از آرزو شوند که با حضور فرد عزیزی همچون یک دوست بروز پیدا می‌کند.

 


 

قصه گل‌بو و گل‌رو

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : لیلا درخشانی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۹

«گل‌رو نوه یکی یکدانه ننه رعنا همه چیز داشت. از گردنبند رنگی گرفته تا پیرهن گل گلی و شلیته زردوزی ولی دست های خوش بوی گل‌بو را می‌خواست. حتی گلاب سرجوش ننه رعنا هم نتوانست عطر خوش گل‌بو را به دست‌هایش بدهد. گل‌رو غمگین و ناراحت پیش گل‌بو رفت و از او خواست که راز دستهایش را به او بگوید…»

داستان گل‌بو و گل‌رو که برای کودکان دبستانی مناسب است  با طرحی قوی و تصاویری شاد و زیبا دوستی ورزیدن کودکی را نشان می‌دهد که با صبر فراوان دوست خود را به کار کردن و تحمل سختی‌ها برای رسیدن به آرزویش دعوت می‌کند.
این کتاب برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و روند گام به گام آن به مخاطب اجازه می‌دهد که اندک اندک با دو کودک همراه شود و صبر کردن را فراگیرد.
گل بو و گل رو در داستان زیبای خود یک به یک مراحل کار گلاب‌گیری را نشان می‌دهند و علاوه بر تشویق کودک به تلاش و کوشش او را با جنبه‌های دیگر کار مانند محکم شدن دوستی و به دست آوردن احساس زیبایی و ارزشمندی آشنا می‌کنند.

 


 

شالیزار سبز

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : حمیدرضا خواجه محمدی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۴

«فصل شالی‌کاری فرا رسیده بود و صنوبر و مادر پا به ماهش به سختی کار می‌کردند، رنگین کمان قشنگی به رنگ سبز در آسمان خودنمایی می‌کرد و گل بانو مادر صنوبر امیدوار بود که سال پربرکتی در پیش داشته باشند و توم ها خوب جوانه بزنند…
همه خانواده تلاش می‌کردند که زمین به موقع برای کشت برنج آماده شود ولی گل بانو حال خوشی نداشت و دیگر نمی‌توانست پا به پای آنها در مزرعه کار کند. صنوبر با دیدن وضعیت دشوار خانواده تصمیم گرفت به مادر خود کمک کند و جای او را در میان گروه زنان شالی کار پر کرد…»

کتاب شالیزار سبز با تصاویری زیبا و داستانی دلنشین زندگی و کار مادر و دختری را توصیف می‌کند که برای تأمین معاش خانواده با یکدیگر همکاری می‌کنند و با تمام توان برای حفظ شغل خانواده خود کوشش می‌نمایند.
داستان برای قصه گویی مناسب است و با توصیف رابطه صنوبر و مادرش گل بانو به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه کار دشواری همچون شالی‌کاری به خاطر عشق به مادر برای کودکی به سن صنوبر هموار می‌شود.

 


 

هر کسی کاری داره (ترانه هایی درباره شغل ها)

شاعر : اسدالله  شعبانی        تصویرگر : ابوالفضل همتی آهویی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۶

«نانوا:

اینجا مغازه چیه؟
مغازه نونواییه!

نونوای پیر مهربون
خنده به لب، شیرین زبون

با دستای لرزون و پیر
مشغوله با آرد و خمیر

خمیر رو چونه می‌کنه
دونه به دونه می‌کنه

تنور رو روشن می‌کنه
چونه ها رو پهن می‌کنه

با چونه‌ها نون می‌پزه
نونهای خیلی خوشمزه…»

کتاب با شعر هایی ساده و زیبا کودکان پیش دبستانی را با شغل‌هایی آشنا می‌کند که عموما با آنها در ارتباط هستند. در هر یک از آن اشعار کار را با زبانی کودکانه و تصاویری دلنشین توصیف می‌نماید و والدین و مربیان می‌توانند در خانه و مهدهای کودک از این شعرها برای آشنایی بیشتر کودکان با انواع کار استفاده کنند.

// // ?>


پیشنهادهایی برای حفظ سلامتی کودکان و علاقه‌مند کردن آنها به ورزش

برگرفته از کتاب «۵۰ روش ساده برای علاقه‌مند کردن فرزند به ورزش و سلامتی»، نوشته‌ی «جوان لندی» و «کیت باریج»، ترجمه‌ی «سارا رئیسی طوسی»، انتشارات صابرین (کتاب‌های دانه)

این روزها عوامل متعددی باعث شده که بسیاری از کودکان به نسبت گذشته فعالیت جسمانی خیلی کمتری داشته باشند، عواملی همچون فضای محدود خانه‌ها، شیوع بازی‌های کامپیوتری، صرف زمان ناکافی برای کودکان توسط والدین و … . این رویه در نهایت به سلامت جسمی و روانی کودکان آسیب جدی وارد می‌کند. خوشبختانه کودکان همیشه برای بازی‌های حرکتی جذابی که در عین حال نقش ورزش را ایفا می‌کند اشتیاق دارند، فقط باید فرصت و امکانات کافی را برای آن‌ها مهیا کرد. کتاب «۵۰ روش ساده برای علاقه‌مند کردن فرزند به ورزش و سلامتی»، روش‌هایی را پیشنهاد می‌کند که در عین سادگی و قابل اجرا بودن در بسیاری از فضاها، تحرک کافی و ارتباط ثمربخش با والدین را برای کودکان به دنبال می‌آورند. آنچه که در ادامه می‌بینید بعضی از بازی‌هایی است که توسط این کتاب معرفی شده‌اند.
(توجه داشته باشید که هر بازی برای سن خاصی مناسب است، سعی کنید بازی‌ای را برای فرزندتان انتخاب کنید که با شرایط او متناسب باشد.)

بازی‌های با طناب

  • طنابی را به صورت کشیده روی زمین قرار دهید و از فرزندتان بخواهید به صورت زیگزاگ از یک طرف طناب به طرف دیگر بپرد و در عین حال جلو رود تا تمام طول طناب طی شود.
  • از کودک بخواهید مانند یک «بند باز» طول طناب را طی کند، یعنی سعی کند که روی طناب راه رود بی آنکه پای خود را در دو سوی طناب قرار دهد.
  • با طناب روی زمین یک دایره درست کنید. یک نفر گرگ شود و دور طناب دنبال دیگری بدود. به روش‌های گوناگون داخل دایره طنابی بپرید، مثلا بدوید، خیز بردارید، یک پا بپرید و با جفت پا داخل دایره فرود آیید.
  • انتهای یک طناب بلند را به جایی ببندید. از فرزندتان بخواهید در وسط طناب بایستد و آن را به آرامی از زیر پای او رد کنید. با گفتن کلمه‌ی «بپر» او راهنمایی کنید که چه زمانی بپرد.
  • با افزایش توانایی فرزندتان، می‌توانید از او بخواهید تا جایی که می تواند به پریدن ادامه دهد ، و هم‌زمان با پریدن دور خود بچرخد ، پاهایش را باز و بسته کند ، دست یا بشکن بزند یا توپی را به زمین بزند.
  • به همین ترتیب می‌توانید به کارهای دیگر هم فکر کنید. مثلا می‌تواند از او بخواهید به سمت طنابی که در حال چرخیدن است بدود، از روی آن بپرد و از آن بیرون برود. به مرور سرعت و مدت بازی را افزایش دهید
  • بازی دیگری که می‌توانید انجام دهید طناب زدن معمولی است. سعی کنید در مدت زمان مشخصی از فرزندتان بخواهید هر چه بیشتر طناب بزند. در این بازی می‌توان زمان را با مدت زمان لازم برای خواندن یک شعر (که دیگران می‌خوانند) مشخص کرد .

سواری گرفتن

در حالی که فرزندتان روی پای شما ایستاده است ، دور اتاق راه بروید. اجازه بدهید فرزندتان شما را راهنمایی کند: پنج قدم جلو ، هفت قدم به عقب ، سه قدم به راست و … .

پانتومیم

نقش‌هایی را به صورت پانتومیم همراه با کودک انجام دهید. مثلا می‌توانید این نقش‌ها را بازی کنید: بالا رفتن از نردبان، اسکیت کردن، کوه‌پیمایی، پیاده‌روی در جنگل، … .

وسطی با دیوار

برای این فعالیت از یک توپ نرم بزرگ استفاده کنید. از فرزندتان بخواهید بین شما و دیوار قرار بگیرد و از فضای مشخصی خارج نشود. توپ را با سرعتی متناسب با توانایی‌های کودک به سمت او قل بدهید و در حین بازی سرعت قل دادن را تغییر دهید. کودک باید سعی کند که توپ به او برخورد نکند. بچه‌ها از این که سعی کنید آنها را گول بزنید لذت می‌برند، پس هنگامی که می‌خواهید توپ را قل بدهید ناگهان بایستید، پشتتان را به آن ها بکنید، سپس بی‌خبر برگردید و توپ را پرتاب کنید.

وسطی

برای این بازی دست کم سه یار نیاز است، دو نفر برای انداختن توپ و یک یا چند نفر در وسط که می‌دوند و سعی می‌کنند توپ به آنها برخورد نکند. (قوانین جزئی‌تر را خودتان با توجه به شرایط تعیین کنید، مثل اینکه کسی که توپ به او برخورد می‌کند باید چه کار کند، یا جای کسانی که توپ را پرت می‌کنند و کسانی که وسط هستند چطور عوض می‌شود).

گرگم به هوا

دو تکه پارچه را در دو طرف کمر لباس فرزندتان آویزان کنید.
اول شما گرگ بشوید. فرزندتان باید با دویدن و دررفتن، مانع از این شود که پارچه‌ها را بگیرید. نقش‌هایتان را عوض کنید؛ اما به یاد داشته باشید که بچه‌ها بیشتر ترجیح می‌دهند دنبال آنها بدوید تا اینکه دنبال شما بدوند.
این فعالیت را می‌توانید با سرعت‌های متفاوت و با حرکات مختلف انجام دهید. مثلا می‌توانید بدوید، سریع راه بروید ، یک پی دو پی بروید، پاهایتان را روی زمین بکشید یا مانند کانگورو بپرید.

آویزان شدن

رو به روی فرزندتان بایستید و مچ دست های یکدیگر را بگیرید. از فرزندتان بخواهید نوک پاهایش را با نوک پاهای شما تماس بدهد سپس به عقب متمایل شود و با پاهای صاف به دستان شما آویزان شود . این حالت را حفظ کنید و با هم تا ده بشمرید.

موش و گربه

لانه‌ی موش را در یک محوطه بازی بزرگ با طناب یا هولاهوپ(۱) مشخص کنید از فرزندتان بخواهید دنبال شما بیاید و شعر بخواند. جهت حرکت ، سرعت، و شکل حرکت (راه رفتن، دویدن، یک پی ـ دو پی رفتن ، سر خوردن ، یورتمه رفتن) خود را تغییر دهید.
فرزندتان باید با شنیدن صدای سوت یا دست زدن شما فرار کند و پیش از این که او را بگیرید خود را به لانه برساند. اگر او راگرفتید نقش‌هایتان را عوض کنید و بازی را ادامه دهید.

نان بیار کباب ببر

مقابل فرزندتان بنشینید و کف دستانتان را رو به بالا نگه دارید. از فرزندتان بخواهید کف دستان خود را روی کف دستان شما بگذارد. سعی کنید یکی از دستان خود را به سرعت از زیر دست او بکشید و روی یکی از دستانش ضربه بزنید (مواظب باشید که با ملایمت ضربه بزنید). از فرزندتان بخواهید برای جلوگیری از این کار دست خود را عقب بکشد. نقش‌های خود را عوض کنید .

نشانه گیری با توپ

در حیاط یا در محوطه‌ی نسبتا باز دیگری یک یا چند هدف در نظر بگیرید. از فرزندتان بخواهید با لگد زدن به توپ سعی کند تا توپ به هدف بخورد. تعداد ضربه‌های موفق او را بشمارید. می‌توانید برای این کار به او امتیاز بدهید و در نهایت جمع امتیازهای او را نیز محاسبه کنید.

مستطیل جا به جایی

مستطیلی (مثلا به ابعاد پانزده متر در ده متر) مشخص کنید و از فرزندتان بخواهید طول هر ضلع آن را با حرکات متفاوتی طی کند. در هر زاویه یک علامت بگذارید، تا بداند چه حرکتی را انجام دهد. برای مثال طول ضلع اول را بدود، ضلع بعدی (عرض) را لی‌لی کند، ضلع سوم را یک پی دو پی برود، ضلع چهارم را به عقب گام بردارد.

————————————————

(۱) هولاهوپ حلقه‌ای است با قطر تقریبی ۷۰ سانتیمتر که از آن برای ورزش و بازی استفاده می‌شود.

// // ?>


برای کودک خود چه می‌خواهید؟

آنچه در پی می‌آید مطلبی است که کتاب «چگونه معلم کودکان خود باشیم»، بخش‌های «کودک شما و دنیایی که او با آن مواجه است» و «قدرت خلاقیت کودکان» برداشت شده است. این کتاب جنبه‌های گوناگون رشد فکری کودکان را شرح می‌دهد و چگونگی رشد و آموزش آن‌ها را توسط اولیا و مربیان بازگو می‌کند. خانم دکتر لاریک نویسنده کتاب که خود یکی از محققین بزرگ مسائل آموزشی کودکان است، موارد رشد و آموزش شخصیت کودک را مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهد و رهنمودهای واضح و عملی به والدین و معلمین، یعنی کسانی که با کودک بیشترین سروکار را دارند می‌دهد.

این کتاب شامل بخش‌هایی است که هر کدام فصولی را دربر می‌گیرند. بخش‌های این کتاب عبارت‌اند از:

  • کودک شما و دنیایی که او با آن مواجه است.
  • چگونه بچه‌ها یاد می‌گیرند و چگونه شما می‌توانید کمک کنید.
  • هوش کودک شما
  • قدرت خلاقیت کودکان
  • مهارت‌های زبان در کودکان
  • ریاضیات و علوم
  • آموزش‌های اجتماعی در کودکان استثنایی
  • پرسش‌هایی درباره‌ی روش‌های آموزش
  • شما و معلم
  • مدارس بهتر برای جامعه‌ی شما


تقریباً همه‌ی پدرها و مادرها می‌خواهند که کودکانشان آموزش خوبی داشته باشند. بسیاری از آن‌ها می‌گویند: «من می‌خواهم آموزش فرزندم بهتر از آموزشی باشد که من داشته‌ام.» اما واقعاً منظور والدین از آموزش خوب چیست؟ اگر والدین را مجبور کنیم که تعریفی از آموزش خوب بدهند بعضی آن را بر حسب مدت تحصیل تعریف می‌کنند: «من می‌خواهم که او دبیرستان را تمام کند» یا «می‌خواهم به دانشکده برود». این‌ها تعاریفی بر اساس کمیت آموزش است: چه مقدار تحصیل؟

آن‌چه که ما باید واقعاً بدان بیندیشیم این‌ است که فرزندمان چه می‌خواهد بشود. در نتیجه باید ببینیم چه نوع آموزشی برای او بهتر است نه اینکه چه مقدار آموزشی برای او کافی است.

این خیلی ساده است که از معلم بپرسیم: «درس قرائت فرزندمان چگونه است؟» و مطمئن شویم که او نمره‌ی خوبی در این درس گرفته که مناسب سن وکلاسش بوده و خیالمان راحت شود. در حالی‌که در واقع این نمره صرفاً در مهارت خواندن او در حال حاضر تأکید دارد. اما اگر در مورد او به عنوان یک فرد فکر کنیم نه به مهارت او، خواهیم پرسید: «این درس چه تأثیری در فرزندمان گذاشته است؟» یعنی خوشحال‌تر، سالم‌تر و قوی‌تر شده است؟ یا زندگی اطرافیان بزرگسالش را از طریق آن‌چه که خوانده و روشی که در خواندن یاد گرفته، خوشایندتر کرده است؟

شما از بچه می‌خواهید که بتواند بخواند، بنویسد و املای درست کلمات را بداند. اما در عین حال می‌دانیم که عمق این اهداف در آموزش بزرگ‌تر از چیزی است که بسیاری تصور می‌کنند. مثلاً شما کسانی را می‌شناسید که می‌توانند بخوانند اما هیچ وقت تن به مطالعه نمی‌دهند، یا کسانی هستند که هر چه را می‌خوانند به آسانی با‌ور می‌کنند. برای این مردمان، خواندن حوزه‌ی تکامل‌نیافته‌ای است و چیزی نیست که شما برای فرزندان خود می‌خواهید.

به نیازهایی عمیق‌تر از نیازهای ابتدایی مدرسه توجه کنید:
شما یک شخصیت سالم برای فرزندانتان می‌خواهید.
شما می‌خواهید که او زندگی مفید و موثری با دیگران در گروه داشته باشد.
شما می‌خواهید فرزندتان انتقادی فکر کند.
شما می‌خواهید خلاقانه فکر کند.

بسیاری از بچه‌ها یاد گرفتند که همه چیز را قبول کنند و خودشان خلاقیتی نداشته باشند، به‌جای عمل کردن بنشینند و نظاره کنند. با آن‌ها چه کرده‌ایم؟

 به نظر ما نیروی خلاقیت بچه‌ها در طول رشد آن‌ها سرکوب می‌شود. کنجکاوی طبیعی آن‌ها و نبوغشان با آیه‌ی یأس بزرگسالان پیوسته از میان می‌رود. بعضی از والدین بازی کودکانشان را با گل و آب و رنگ کار کثیفی می‌دانند و از آن ممانعت می‌کنند. یک مادر مشغول و پرکار به‌جای تشویق کودک به بازی با خانه‌سازی و کارت‌های خالی در آفتاب او را جلوی تلویزیون می‌نشاند که فیلم‌های کارتون گیج‌کننده، آگهی‌های تجاری و فیلم‌های وسترن ببیند. بچه‌ی پنج ساله‌ای که یک کتاب‌خوان جدی است توسط والدینش به عنوان کرم کتاب مورد تمسخر واقع می‌گردد. چند سال بعد، همین والدین او را مجبور می‌کنند که از ورزش دست بکشد و زمان‌هایی را در کتابخانه دانشکده بگذراند. به‌تدریج که بچه ۱۰ یا ۱۱ ساله می‌شود، او به آن چیزی علاقه‌مند می شود که دیگران درباره‌ی او و کارش می‌گویند. شاید در آزمایش هر چیز [به ظاهر] غیر معقول تردید کند، چرا که از حرف‌های نامربوط می‌ترسد. ممکن است بترسد که متفاوت باشد. این موضوع تعجبی ندارد، چراکه او در جامعه‌ای زندگی می‌کند که افرادش بیشتر مقلدند تا خلاق.

(چگونه معلم کودکان خود باشیم؟، نوشته‌ی نانسی لاریک، ترجمه‌ی مهین مهتاج، انتشارات کانون پرورش فکر کودکان و نوجوانان)

// // ?>