بایگانی دسته: معرفی کتاب



سقراط برای نوجوانان

معرفی کتابِ «سقراط؛ یونانی‌ای جویای حقیقت در عهد باستان»

نویسنده: پامِلا دل

مترجم: جهان‌افروز معماریان

انتشارات: ققنوس

تعداد صفحات: ۱۱۰ صفحه

گروه سنی: نوجوان-جوان-میانسال-سالمند

***

«قوها، پرندگانی هستند که وقتی درمی‌یابند که باید بمیرند، گوش‌نوازتر از همیشه آواز می‌خوانند و از فکر رفتن به محضر پروردگاری که خدمتکارش هستند، شادمانی می‌کنند…اما انسان‌ها به خاطر ترس‌شان از مرگ و گمان‌شان بر اینکه مرگ بدخواه آن‌هاست، آواز جدایی قوها را مرثیه‌ی دردناک مرگ می‌دانند…قوها پیشگو‌هایی هستند که رحمت و برکاتی که در انتظار آنان است را می‌بینند و از این رو، در آن روز واپسین، با شادی و سرور بیش‌تری نسبت به هر زمان دیگر، نغمه‌سرایی می‌کنند.»

***

  • آدمی چگونه باید زندگی کند؟

این سؤالی بود که ذهن و روح سقراط را در نوجوانی به خود مشغول کرده بود. او می‌خواست اعمال و زندگی انسانی را مطالعه کند و بفهمد که سعادت و شجاعت چیست؟ چه چیز یک انسان را خوب یا بد می‌سازد؟ بهترین شیوه‌ی زندگی چیست؟ و چگونه باید با انسان‌های دیگر رفتار کرد؟ ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


کدام یک محرومیم؟ (معرفی داستان‌هایی با موضوع فقر)

صدای صنوبر

نویسنده: : افسانه شعبان‌نژاد

مترجم: —- تصویرگر: —-
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوبت چاپ: دوم، ۱۳۸۳ تعداد صفحات: ۹۱ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه»

کلمات‌کلیدی: فقر، مرگ، مادر، نابینایی

درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «زیورو» دختر کوچکی است که به همراه پدر نابینا و مادربزرگ پیرش، «جاجان»، در خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کند. مادر زیورو سال‌ها قبل، وقتی او خیلی کوچک بود از دنیا رفته است و اکنون او تنها کسی است که می‌تواند در کارها به مادربزرگ و پدرش کمک کند. زیورو با تمام کوچکیِ خود، غمی بزرگ در سینه دارد، غم چشمان نابینای پدرش را که هر روز از پشت پنجره به صنوبر داخل حیاط دوخته می‌شود. جاجان می‌گوید که پدر با دلش می‌بیند ولی او دوست دارد چشمانِ پدرش دوباره روشن شود و بتواند آسمان و گنجشک‌ها را ببیند. زیورو که بسیاری اوقات دلتنگ مادرش می‌شود، هر شب از میان درخت صنوبر صدای رؤیاگونه او را می‌شنود که برایش لالایی می‌خواند و با این لالایی به خواب می‌رود؛ اما شبی مادرش به جای لالایی‌خواندن، شروع به صحبت می‌کند و از رازی بزرگ با او سخن می‌گوید. او راه بازگرداندن بینایی به چشمهای پدر را می‌داند و از زیورو می‌خواهد که به جستجوی آن برود…

درباره‌ی داستان: «صدای صنوبر» روایتی دلنشین از زندگی دختر کوچکی است که با وجود فقر خانواده، زندگی شادی دارد. این داستان دغدغهی او را نسبت به کسانی که دوستشان دارد، به تصویر می‌کشد و با بیانی لطیف، رابطه‌ی زیورو و مادرش را توصیف می‌کند. در ادامه، داستان میان احساس او نسبت به پدر و رابطه با مادرش، پیوندی ایجاد می‌کند که به جستجوی شبانهی او برای یافتن بینایی چشمان پدر منجر می‌شود. این کتاب می‌تواند برای نوجوانانی که با مسئله فقر، بیماری یا مرگ عزیزان خود درگیر هستند، بسیار مفید باشد.

 

خانواده‌ی زیر پل

نویسنده وتصویرگر:ناتالی سویچ کارلسون مترجم: گلی ترقی  تصویرگر: …
ناشر: کتابهای کیمیا (وابسته به انتشارات هرمس) نوبت چاپ:پنجم، ۱۳۸۴ تعداد صفحات: ۷۸صفحه
گروه سنی: « ج» و «د » کلمات کلیدی: فقر، کمک کردن به دیگران، مهربانی، اَمید درجه‌داستان : (عالی ۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «آرمان»، پیرمردی فقیر و خانه به دوش بود که زیر یکی از پل‌های پاریس زندگی می‌کرد و تمام دارایی او در یک گاری خلاصه می‌شد. در یکی از روزهای سردِ نزدیک به کریسمس، به دلش افتاد که اتفاقی تازه و جالب در انتظارش است. آن شب، وقتی او به محل زندگیش، زیر پل، بازگشت با سه کودک بیخانمان روبرو شد که مادرشان، آنها را آنجا پنهان کرده بود. آرمان که برخلاف ظاهر جدی و بیتفاوتش، قلبی مهربان و بخشنده داشت، نمیتوانست کودکان را در آن سرما، گرسنه و تنها، رها کند. پس از این آشنایی، تلاش آرمان برای کمک به این خانواده و ماجراهای عاطفی که بین آرمان و کودکان جریان پیدا کرد، مسیر زندگی همهی آنها را تغییر داد.

نکاتی درمورد داستان: این اثر کلاسیک، داستانی واقعی از زندگی خانه‌به‌دوشان در دوره‌ای خاص در پاریس است که شخصیت‌ها و وقایع آن می‌توانند متعلق به هر شهر و کشور و هر زمانهای باشند. آرمان نمونه‌ی انسانی شریف و به نوعی ناامید است که برای زندگی و کار انگیزه‌ای ندارد. اما آشنایی با این بچه‌ها که حکم نوه‌هایش را دارند، باعث روشن‌شدن شعله امید او به زندگی و تلاش برای یافتن شغل و دست کشیدن از گدایی و خانه به‌دوشی می‌شود؛ بچه‌هایی بدون پدر، که مادرشان نیز به دلیل امرار معاش همواره گرفتار است؛ بچه‌هایی بدون سرپناه، محروم از آموزش و هرگونه تفریح، که پیوسته نگران دستگیر شدن توسط مأموران تأمین اجتماعی و جداشدن از مادر خود هستند.[۱]

 

سرود کریسمس

نویسنده: چارلز دیکنز مترجم: حسین ابراهیمی (اِلوند) تصویرگر: —-
ناشر: مدرسه نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۵ تعداد صفحات: ۱۷۴ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، بی تفاوتی نسبت به فقرا درجه‌داستان : (عالی خوب ۞ متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: اسکروج خسیسی به تمام معنا بود. پیرمرد حریصی که حتی آب هم از دستش نمی‌چکید! سرمای درونش چهره سالخورده‌اش را سرد و بی‌روح کرده بود و هر جا می‌رفت موجی از سوز و سرما با خود می‌برد. کسی از آشنایان حال او را نمی‌پرسید و هیچ‌کس انتظار کمکی از او نداشت و حتی در روزهای خوب و شادِ عید نیز کسی لبخندی از سر مهربانی بر صورت او نمی‌دید. اسکروج فکر می‌کرد جشن‌گرفتن در کریسمس کاری احمقانه است. تنها چیزی که او به آن اهمیت می‌داد پول بود و حاضر بود همه چیزش را بدهد تا پول بیشتری به دست آورد. اما با وجود تمام سردی و نامهربانی، برای اسکروچ، در شب کریسمس، اتفاقی افتاد که زندگی او را برای همیشه تغییر داد. سه روح مقدس از عالم ارواح به نزد او آمدند تا چیزهایی را به او نشان دهند که آنها را فراموش کرده بود. خاطراتی از گذشته او، اتفاقاتی که اکنون در جریان بودند و روزهایی که در آینده انتظار او را می‌کشیدند…

درباره‌ی داستان: «سرود کریسمس» داستانی است که به بیان رنج‌های طبقات مختلف جامعه انسانی می‌پردازد و خود را تنها به بیان مشکلات فقرا محدود نمی‌سازد، بلکه از زندگی ظاهراً بی‌رنج مرد مرفهی سخن می‌گوید که از محبت و عشق در زندگی خود بی‌بهره است و حتی بیش از فقرایی که در اطراف او زندگی می‌کنند در محرومیت به سر می‌برد. «دیکنز»، در داستان خود به پتانسیل‌های روابط انسان‌دوستانه برای دگرگون‌کردن زندگی اقشار مختلف جامعه اشاره می‌کند و با بیانی تأثیرگذار، خواننده را با بحرانی که اسکروج پیر در آن قرار دارد، روبه‌رو می‌سازد. داستان پایانی امیدبخش و روشن دارد که در ایجاد انگیزه و امید در مخاطب بسیار مؤثر است. مطالعه این کتاب به خاطر دلالت‌های انسان‌دوستانهی آن به همه نوجوانان توصیه می‌شود.

درباره‌ی نویسنده: «چارلز دیکنز»، نویسندهای تاثیرگذار است که به دلیل دغدغه‌های اجتماعی و انسان‌دوستانهی خود شهرت زیادی دارد. او در طول دوران زندگیش، تلاش بسیاری برای بهبود وضعیت زندگی مردم و به‌طور خاص، فقرا انجام داده است که می‌توان نمود فعالیت‌ها و دغدغه‌های او را در داستانهایش مشاهده کرد. سرود کریسمس یکی از بهترین آثار این نویسنده است و داستان‌های دیگری نیز از او به فارسی ترجمه شده‌اند که از آن جمله می‌توان به «الیور تویست» اشاره کرد.

 

مادر ترزا

نویسنده: شارلوت گری مترجم: منیژه اسلامی تصویرگر: —-
ناشر: موسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۶ تعداد صفحات: ۱۰۲ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، فعالیت‌های انسان‌دوستانه درجه‌داستان : (عالی خوب۞ متوسط )

word-imageدرباره کتاب: این کتاب کوچک و مختصر[۲]، شرح زندگی مادر ترزا است. مخاطب نوجوان در این کتاب با شخصیتی روبرو می‌شود که از سنین نوجوانی دغدغه‌های فراوانی در مورد فعالیت انسان‌دوستانه دارد و می‌کوشد به گونه‌ای زندگی کند که بتواند هر چه بیشتر به نیازمندان و محرومین کمک کند. در ادامه، به برخی از وقایع مهم و تاثیرگذار زندگی مادر ترزا از دید نویسنده‌ی کتاب، اشاره شده است.

یکی از وقایعی که از نظر نویسنده اهمیت داشته و در خلال ماجرای زندگی مادر ترزا به آن اشاره شده است، فرصتی بوده است که راهبه‌ها پیش از راهبه شدن برای تفکر داشتند. تا بتوانند با دید روشن‌تری به تصمیم خود بیاندیشند و به این نتیجه برسند که آیا می خواهند این راه را ادامه دهند؟

زمان زیادی نیاز بود تا آن‌ها[۳] راهبه شوند. به زنان جوان آموخته شد که زندگی‌شان در آینده چگونه خواهد بود و به آن‌ها فرصت‌های زیادی داده شد تا فکر کنند و به این نتیجه برسند که آیا این همان زندگی است که واقعاً می‌خواهند؟ آن‌‌ها تا سال‌های بسیار زیادی سوگند یاد نکردند و عهد و پیمان نهایی خویش را نبستند. (صفحه ۱۳ کتاب پاراگراف آخر)

بعدها که مادر ترزا، گروه میسیونرهای چاریتی را تشکیل داد؛ از این مساله تاثیر پذیرفت. او در برنامه‌ریزی برای کارآموزان، فرصت کافی برای تفکر، مطالعه و فعالیت عملی در نظر می‌گرفت. تا آن‌ها بتوانند چشم‌انداز انتخاب خود را ببینند.

word-imageابتدا زنان جوان به عنوان دستیار در شیشو بهاوان[۴] و نیرمال هردی[۵] کار می‌کردند. افراد را می‌شستند و غذا می‌دادند. بیماران در حال موت را پرستاری می‌کردند و آن‌هایی را که از خیابان آورده‌اند تمیز و مرتب می‌کردند. … اگر دخترها پس از یک سال هنوز تمایل داشتند تا به فقرا خدمت کنند و اگر واقعاً هنوز داوطلب بودند، نوآموز می شدند و آموزش رسمی‌شان را شروع می‌کردند. [] و به مطالعه‌ی کتاب مقدس، کتاب خداشناسی، تاریخ کلیسا و بررسی عمیق ساختار اجتماعی می‌پرداختند…. (صفحه ۷۳ کتاب پاراگراف اول)

از سوی دیگر، کار آموزان درکنار خواهران دیگر زندگی می‌کردند و در جمعی قرار می‌گرفتند که در کتاب این‌گونه توصیف شده است:

خواهران هر روز را با عبادت مشترک آغاز می‌کردند. هر روز هنگام ناهار و شام برمی‌گشتند تا غذا بخورند، عبادت کرده و بخوابند. نشاط زیادی در خانه‌ها وجود داشت. خواهران از شعار مادر ترزا پیروی می‌کردند:«با هم». احساس شریک بودن، کار کردن و زندگی‌کردن با یکدیگر، به خواهران نیرو می‌داد تا کارها را به کمک هم انجام دهند. با وجود اینکه کارهای بدنی سخت و آزاردهنده هستند ولی خواهران همیشه با روحیه‌ای شاد و آرام آن‌ها را انجام می‌دادند. (صفحه ۷۳ مطلبی که کنار عکس نوشته شده است.)

آن‌ها در کنار سایر خواهران ورزش و بازی هم می‌کردند:

[]وقتی آن‌ها کار یا عبادت نمی‌کردند، به بازی «اکردوکر» (لی‌لی) و طناب‌کشی می پرداختند. (صفحه ۴۲، پاراگراف سوم)

به این ترتیب کارآموزان در کنار سایر خواهران، فضایی صمیمانه و پرامید را تجربه می‌کردند؛ فضایی که ممکن بود در هیچ جای دیگر، آن را تجربه نکنند. در حقیقت مادر ترازا ازآن‌ها می‌خواست در این فضا به نتایج انتخاب خود بیندیشند و تصمیم بگیرند.

یکی از وقایع مهم زندگی مادرترزا، شنیدن ندای درونی بود؛ که در کتاب این گونه توصیف شده است:

۱۰ سپتامبر سال ۱۹۴۰ برای خواهر ترزا اتفاقی افتاد. او رویا نمی‌دید بسیار باشکوه بود. کاملاً متقاعد شده بود که خدا انجام کار جدیدی را از او می خواهد، کاری که احساس می‌کرد خیلی مهم است.خواهر ترزا آن را به عنوان ندایی درونی پذیرفت، و خواهرانش هر سال این روز را به نام «روز الهام» جشن می‌گیرند، زیرا آن روز آغازی برای آن‌ها بود. [….] کاملاً اطمینان داشت که زندگیش در حال تغییر بود. اندیشه‌ی تکان‌دهنده‌ای بود. در این زمان او تقریباً چهل سال داشت و مدیر مدرسه بود، و حالا معتقد بود که خدا از او خواسته نه تنها مدیریت را کنار بگذارد بلکه مدرسه را نیز ترک کند؛ عبادت کلیسایی و حمایت حصارهای صومعه را ترک کند. معتقد بود خدا از او خواسته بیرون برود، به داخل خیابان‌های کلکته و در میان فقیرترین فقرا در محله‌های فقیرنشین کثیف، در آن سوی دیوارهای صومعه به کار و زندگی بپردازد. (صفحه‌ی ۲۱، پاراگراف آخر)

مادر ترزا بعد از شنیدن این ندای درونی زندگی خود را تغییر داد. او صومعه را ترک کرد و میان مردم فقیر رفت. مادر ترزا با آن‌ها زندگی کرد تا بیشتر بتواند به آن‌ها خدمت کند. به نظر می‌آید آنچه که در این برهه از زندگی مادرتزارا اهمیت دارد تصمیم او بعد از شنیدن این ندای درونی بود. ترک‌کردن صومعه کار راحتی نبود. ممکن بود دیگر او را به عنوان راهبه در صومعه نپذیرند، او سرپناهی نداشت، دانش و مهارت کافی نداشت، این کار او مورد تایید پاپ و اعضای صومعه نبود و … امّا هیچ‌کدام از این مشکلات مادرترزا را از تصمیم خود منصرف نکرد. او ندای درونی خود را فراموش نکرد و در این راه پایداری کرد.

مادر ترزا بعد از ترک صومعه، چند ماهی با خواهران سازمان خیریه پزشکی در شهر پنتا زندگی کرد. تا در حد امکان، پرستاری‌کردن از فقرا را یاد بگیرد. او به این مساله واقف بود که برای کمک به محرومین و فقرا نیاز به کسب دانش و مهارت است. مادر ترزا در آن‌جا سعی می‌کرد از توانایی برخی بیماران برای کمک به بیماران دیگر استفاده کند.

در آن روزها امکان انجام کمک‌های کمی برای برخی از بیماران وجود داشت؛ امّا مادر ترزا به آن‌‌ها شهامت می‌داد. دختری که داشت از سل(یک بیماری ریوی) می‌مرد؛ خیلی تمایل داشت به خواهر ترزا در کارهای آینده‌اش کمک کند. بنابراین هر کاری می‌توانست انجام می‌داد، به بیماران دیگر کمک می‌کرد و با کسانی که نمی‌توانستند از بستر خارج شوند صحبت می‌کرد… . (صفحه‌ی ۳۰، پاراگراف اول)

بعدها مادر ترزا در نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) – مرکز نگهداری بیماران در حال احتضار- همین شیوه را به کار برد و برای آن‌ها فرصت کمک به دیگر بیماران را فراهم می‌کرد.

خانمی به نام کاروبالا، که مادر ترزا او را در خیابان پیدا کرده بود، تمام عمرش مثل یک برده سپری شده بود و وقتی پیر و از کار افتاده شده بود؛ او را بیرون انداخته بودند. خواهران به آرامی او را شستند، موهایش را شانه زدند، با او خندیدند و به ترانه‌هایش گوش دادند. او هنوز می‌توانست از دست‌هایش استفاده کند. بنابراین به غذا دادن ماری، زن کناریش که خیلی ضعیف بود و خودش نمی‌توانست غذا بخورد کمک کرد. (صفحه ۶۹، قسمتی از پاراگراف دوم و سوم)

مادر ترزا بعد از این دوره، به کلکته بازگشت. او در آن‌جا کار خود را با آموزش به چند کودک در یکی از محله‌های فقیر نشین شهر آغاز کرد.

m44.pngخواهر ترزا هیچ چیز نداشت، امّا می‌توانست کاری شروع کند. چند تا بچه فقیر پیدا کرد و در یک فضای کوچک و باز یک مدرسه راه انداخت. نه صندلی وجود داشت، نه میزی و نه گچ و تخته‌ای، فقط بچه‌ها مشتاق یاد گرفتن بودند و راهبه‌ای مشتاق یاد دادن. او می‌دانست که خواندن و نوشتن برای آنها مانند کلیدهایی بودند برای یک زندگی بهتر. …. یک تکه چوب برداشت و شروع به نوشتن الفبا در گل کرد. روز بعد بچه‌های بیشتری آمده بودند. یک نفر یک میز کهنه به او داد، سپس یک نفر دیگر یک صندلی و یک نفر دیگر یک قفسه‌ی چوبی زهوار دررفته.(صفحه‌ی ۳۱، پاراگراف آخر)

یکی دیگر از کارهای مهم مادر ترزا، کمک به افرادی بود که درخیابان‌ها در حال مرگ بودند. او برای این کار، بعد از پیگیری‌های بسیار با مسئولان شهر، مرکزی به نام نیرمال‌هیردی (جایگاه قلب‌های پاک) دائر کرد.

آن زمان بین شش تا هشت میلیون نفر در کلکته زندگی می‌کردند. دویست هزار نفر از آن‌ها به جز خیابان خانه‌ای نداشتند. یک بار مادرترزا زنی را در جوب پیدا کرد که نیمی از بدن او را موش‌های صحرایی و مورچه‌ها خورده بودند. او آن‌قدر ضعیف شده بود که اصلاً نتوانسته بود به خودش کمک کند. مادر ترزا او را بغل کرد و به نزدیکترین بیمارستان برد. امّا آنها از بستری کردن او خودداری کردند. زن هیچ پولی نداشت و در حال مردن بود. افراد آنجا تصور می‌کردند که می‌توانند به این راهبه‌ی کوچک زور بگویند تا او را ببرد، آنها اشتباه می‌کردند. هیچ چیز نمی‌توانست مادر ترزا را تکان دهد … مادر ترزا آنقدر بر خواسته‌اش پافشاری کرد؛ تا آن زن را در بیمارستان پذیرفتند. … مادر ترزا می‌خواست همه کسانی که در خیابان‌ها در حال مرگ بودند؛ با احترام بمیرند. در میان عشق و محبتی که شاید هرگز ندیده بودند.

m33.pngهیچ محرومیتی از دید مادر ترزا پنهان نمی‌ماند. فقرا، طرد‌شدگان، عقب‌ماندگان ذهنی، بی‌خانمان‌ها، کودکان کار و خیابان ، معتادان مواد مخدر، بیماران جذامی و … . مادرترزا نه تنها با بردن قربانیان جذام به نیرمال هردی موافقت کرده بود؛ بلکه آن‌ها در خانه‌ی او را می‌زدند و تقاضای کمک می کردند. [.] تا سال ۱۹۵۶ او هشت پایگاه درمان جذام در سراسر شهر تاسیس کرده بود. خواهران هر هفته آن‌ها را سیار ویزیت می کردند. (صفجه ۹۲، پاراگراف دوم و سوم)

در سال ۱۹۷۳ به او یک ساختمان عظیم دادند که برای آزمایشگاه شیمی ساخته شده بود. آن‌جا را پرم‌دان نام گذاشت که «ره‌آورد عشق» معنا می‌دهد. در آن‌جا بیماران و دیوانگان زیادی تحت مراقبت قرار گرفتند. در بیرون درها یک گارگاه بازسازی کوچک وجود دارد. فقرای کلکته پوسته‌های خالی نارگیل‌های خشک نشده را که در خیابان‌های شهر ریخته شده‌اند به این مکان می‌آورند. در پرم‌دان می‌توانند آن‌ها را به حصیر، زیرپایی، طناب و ساک تبدیل کنند. (صفحه ۸۱، پاراگراف آخر و صفحه‌ی ۸۲ پاراگراف اول و دوم)

 


  1. این قسمت، برگرفته از سایت www.ketabak.org میباشد.
  2. این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی «افرادی که به جهان خدمت کرده‌اند» می‌باشد. مجموعه‌ی این کتاب‌ها برای مخاطب نوجوان نوشته شده‌اند. دیگر کتاب‌های این مجموعه عبارتند از: لوئیس بریل، ماریا مونته‌سوری، چارلی چاپلین، …
  3. مادرترزا و یکی ازهمراهانش
  4. اولین مرکز رسمی است که توسط مادر ترزا برای رسیدگی به امور فقرا و محرومین، در کلکته تاسیس شد.
  5. مرکز نگهداری از بیماران در حال احتضار
// // ?>


معرفی کتاب «فهم قدرت؛ دغدغه‌ی دائمی چامسکی»

نام کتاب: فهم (درک) قدرت؛ دغدغه‌ی دائمی چامسکی (Understanding Power. The Indispensable Chomsky)
نویسنده: نوآم چامسکی
تهیه و تنظیم: پیتر میشل، جان شوفل
مترجم: احمد عظیمی بلوریان
نشر: مؤسسه‌ی خدمات فرهنگی رسا
تاریخ چاپ: ۱۳۸۸ (چاپ سوم)

نوآم چامسکی یکی از بزرگترین استادان زبان‌شناسی جهان و رئیس آزمایشگاه الکترونیکی دانشگاه ام.آی.تی (مؤسسه‌ی فناوری ماساچوست) است. فعالیت‌های سیاسی چامسکی در کنار کارهای علمی او قرار دارد و اغلب بر کارهای علمی‌اش سایه می‌اندازند. در دنیا چامسکی به عنوان یک فعال سیاسی و اجتماعی بنام شناخته شده است. او به همراه دوستان و اطرافیان خود، یک شبکه‌ی افقی در زیر سطح فرهنگ غالب به وجود آورده است تا میان مردم ارتباط به وجود بیاورد. این حرکت از دیدگاه وی مغایر با سیاست حاکمیت امریکاست که همواره تلاش می‌کند مردم را به صورت اتم‌ها و ذرات پراکنده و جدا از هم نگه دارد. فرهنگ غالب امریکا نیز برای مقابله با چامسکی، به وی برچسب‌های متعددی می‌زند: «مُبلّغ فاشیسم»، «چپ بودن»، «آنارشیست بودن»، «نازی بودن»، «ضد یهودی»، «نق‌زننده» و … .

سخنان نوآم چامسکی در این کتاب، گردآوری سخن‌رانی‌های او طی یک دوره‌ی ۸-۷ ساله است که در نقاط مختلف امریکا صورت گرفته است. سپس این سخنرانی‌ها و گفتگوها، گزیده و ویراستاری شده‌اند. گفتگوها بیشتر حالت دو طرفه داشته و به صورت پرسش و پاسخ هستند. موضوعاتی مورد بررسی در این گفتگوها، از زمینه‌های مختلفی هستند: نژادپرستی، کارکرد رسانه‌های جدید، جهانی شدن، نظام آموزشی، بحران‌های زیست‌محیطی، آزادی بیان، حقوق مردمی که در برابر دستمزد کار می‌کنند، تبعیض میان زن و مرد، دخالت نظامی، محیط زیست، سیاست خارجی، شناخت محافظه‌کاری و … .

چیزی که اندیشه‌ی سیاسی چامسکی را متمایز می‌سازد یک بینش نوین و یا یک ایده‌ ذهنی فراگیر نیست. نقش بزرگ و مؤثر چامسکی، در تسلط وی بر اندوخته‌ی بزرگی از اطلاعات واقعی و مهارت او در افشای مورد به موردِ شیوه‌ی عمل و فریب‌کاری نهادهای قدرت در دنیای امروز است. روش او آموزش از راه ارائه‌ی مثال‌-و نه آموزش از طریق مجردات [و تئوری‌ها]- است. این روش، وسیله‌ای است برای کمک به مردم تا آن‌ها خود تفکر انتقادی را بیاموزند.

word-imageعناوین برخی از فصل‌ها و زیر فصل‌های کتاب از این قرارند:

براندازی دولت‌های جهان سوم؛ فرمان‌برداری صادقانه؛ رسانه‌ها و جنگ ویتنام؛ فقر معاصر؛ دموکراسی زیر لوای سرمایه‌داری؛ ورزش‌های پرتماشاچی؛ چشم‌اندازهای فلسطین؛ تجارت اعضای بدن؛ آگاهی و اقدام؛ آموزش مقاومت؛ شیادان در عالم علم؛ سرنوشت یک اندیشمند درستکار؛ سقط جنین؛ تحول انقلابی در ارزش‌های اخلاقی؛ نسل‌کشی مورد حمایت امریکا در تیمور شرقی؛ آدم‌کشان گروهی در هاروارد؛ مدارس درون‌شهری.

مدارک و شواهد اظهارات چامسکی که خود حجم زیادی دارد، به صورت مجزا در کتابی دیگر به چاپ رسیده است. این مدارک و شواهد به فارسی ترجمه نشده‌اند و متن انگلیسی آن‌ها را می‌توانید در آدرس www.understandingpower.com پیدا کنید.

// // ?>


معرفی کتاب مادر ترزا

alt

نویسنده:   شارلوت گری   مترجم:   منیژه اسلامی    

ناشر: موسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت، چاپ چهارم، ۱۳۸۶

  تعداد صفحات: ۱۰۲    گروه سنی:  «د» و «ه»  

  درجه‌داستان : (عالی  خوب*    متوسط  )  

درباره کتاب: این کتاب کوچک و مختصر[۱]، شرح زندگی مادر ترزا است. مخاطب نوجوان در این کتاب با شخصیتی روبرو می‌شود که از سنین نوجوانی دغدغه‌های فراوانی در مورد فعالیت انسان‌دوستانه دارد و می‌کوشد به گونه‌ای زندگی کند که بتواند هر چه بیشتر به نیازمندان و محرومین کمک کند. در ادامه، به برخی از وقایع مهم و تاثیرگذار زندگی مادر ترزا از دید نویسنده کتاب، اشاره شده است.

یکی از وقایعی که از نظر نویسنده اهمیت داشته و در خلال ماجرای زندگی مادر ترزا به آن اشاره شده است، فرصتی بوده است که راهبه‌ها پیش از راهبه شدن برای تفکر داشتند. تا  بتوانند با دید روشن‌تری به تصمیم خود بیاندیشند و  به این نتیجه برسند که آیا می خواهند این راه را ادامه دهند؟

«زمان زیادی نیاز بود تا آن‌ها[۲] راهبه شوند. به زنان جوان آموخته شد که زندگی‌شان در آینده چگونه خواهد بود و به آن‌ها فرصت‌های زیادی داده شد تا فکر کنند و به این نتیجه برسند که آیا این همان زندگی است که واقعاً می‌خواهند؟ آن‌‌ها تا سال‌های بسیار زیادی سوگند یاد نکردند و عهد و پیمان نهایی خویش را نبستند.» (صفحه ۱۳)

 بعدها که مادر ترزا، گروه میسیونرهای چاریتی را تشکیل داد؛ از این مساله تاثیر پذیرفت. او در برنامه‌ریزی برای کارآموزان، فرصت کافی برای تفکر، مطالعه و فعالیت عملی در نظر می‌گرفت. تا آن‌ها بتوانند چشم‌انداز انتخاب خود را ببینند.

alt«ابتدا زنان جوان به عنوان دستیار در شیشو بهاوان[۳] و نیرمال هردی[۴] کار می‌کردند. افراد را می‌شستند و غذا می‌دادند. بیماران در حال موت را پرستاری می‌کردند و آن‌هایی را که از خیابان آورده‌اند تمیز و مرتب می‌کردند. … اگر دخترها پس از یک سال هنوز تمایل داشتند تا به فقرا خدمت کنند و اگر واقعاً هنوز داوطلب بودند، نوآموز می شدند و آموزش رسمی‌شان را شروع می‌کردند. … و به مطالعه‌ی کتاب مقدس، کتاب خداشناسی، تاریخ کلیسا و بررسی عمیق ساختار اجتماعی می‌پرداختند….»(صفحه ۷۳)

از سوی دیگر، کار آموزان درکنار خواهران دیگر زندگی می‌کردند و در جمعی قرار می‌گرفتند که در کتاب این‌گونه توصیف شده است:

«خواهران هر روز را با عبادت مشترک آغاز می‌کردند. هر روز هنگام ناهار و شام برمی‌گشتند تا غذا بخورند، عبادت کرده و بخوابند. نشاط زیادی در خانه‌ها وجود داشت. خواهران از شعار مادر ترزا پیروی می‌کردند:«با هم». احساس شریک بودن، کار کردن و زندگی کردن با یکدیگر، به خواهران نیرو می‌داد تا کارها را به کمک هم انجام دهند. با وجود اینکه کارهای بدنی سخت و آزار دهنده هستند ولی خواهران همیشه با روحیه‌ای شاد و آرام آن‌ها را انجام می‌دادند».(صفحه ۷۳ مطلبی که کنار عکس نوشته شده است.)

آن‌ها در کنار سایر خواهران ورزش و بازی هم می‌کردند:

…وقتی آن‌ها کار یا عبادت نمی‌کردند، به بازی «اکردوکر»(لی‌لی) و طناب‌کشی می پرداختند. …(صفحه ۴۲)

به این ترتیب کارآموزان در کنار سایر خواهران،  فضایی صمیمانه و پرامید را تجربه می‌کردند؛ فضایی که ممکن بود در هیچ جای دیگر، آن را تجربه نکنند. در حقیقت مادر ترازا ازآن‌ها می‌خواست در این فضا به نتایج انتخاب خود بیندیشند و تصمیم بگیرند.

یکی از وقایع مهم زندگی مادرترزا، شنیدن ندای درونی بود؛ که در کتاب این گونه توصیف شده است:

۱۰ سپتامبر سال ۱۹۴۰ برای خواهر ترزا اتفاقی افتاد. او رویا نمی‌دید بسیار باشکوه بود. کاملاً متقاعد شده بود که خدا انجام کار جدیدی را از او می خواهد، کاری که احساس می‌کرد خیلی مهم است.خواهر ترزا آن را به عنوان ندایی درونی پذیرفت، و خواهرانش هر سال این روز را به نام «روز الهام» جشن می‌گیرند، زیرا آن روز آغازی برای آن‌ها بود. …. کاملاً اطمینان داشت که زندگیش در حال تغییر بود. اندیشه‌ی تکان‌دهنده‌ای بود. در این زمان او تقریباً چهل سال داشت و مدیر مدرسه بود، و حالا معتقد بود که خدا از او خواسته نه تنها مدیریت را کنار بگذارد بلکه مدرسه را نیز ترک کند؛ عبادت کلیسایی و حمایت حصارهای صومعه را ترک کند. معتقد بود خدا از او خواسته بیرون برود، به داخل خیابان‌های کلکته و در میان فقیرترین فقرا در محله‌های فقیرنشین کثیف، در آن سوی دیوارهای صومعه به کار و زندگی بپردازد. (صفحه‌ی ۲۱)

مادر ترزا بعد از شنیدن این ندای درونی  زندگی خود را تغییر داد. او صومعه را ترک کرد و میان مردم فقیر رفت.  مادر ترزا با آن‌ها زندگی کرد تا بیشتر بتواند به آن‌ها خدمت کند. به نظر می‌آید آنچه که در این برهه از زندگی مادرتزارا اهمیت دارد تصمیم او بعد از شنیدن این ندای درونی بود. ترک کردن صومعه کار راحتی نبود. ممکن بود دیگر او را به عنوان راهبه در صومعه نپذیرند، او سرپناهی نداشت، دانش و مهارت کافی نداشت، این کار او مورد تایید پاپ و اعضای صومعه نبود و …امّا هیچ‌کدام از این مشکلات مادرترزا را از تصمیم خود منصرف نکرد. او ندای درونی خود را فراموش نکرد و در این راه پایداری کرد.

 مادر ترزا بعد از ترک صومعه،  چند ماهی با خواهران سازمان خیریه پزشکی در شهر پنتا زندگی کرد. تا در حد امکان، پرستاری کردن از فقرا را یاد بگیرد. او به این مساله واقف بود که برای کمک به محرومین و فقرا نیاز به کسب دانش و مهارت است. مادر ترزا در آن‌جا سعی می‌کرد از توانایی برخی بیماران برای کمک به بیماران دیگر استفاده کند.

در آن روزها امکان انجام کمک‌های کمی برای برخی از بیماران وجود داشت؛ امّا مادر ترزا به آن‌‌ها شهامت می‌داد. دختری که داشت از سل(یک بیماری ریوی) می‌مرد؛ خیلی تمایل داشت به خواهر ترزا در کارهای آینده‌اش کمک کند. بنابراین هر کاری می‌توانست انجام می‌داد،  به بیماران دیگر کمک می‌کرد و با کسانی که نمی‌توانستند از بستر خارج شوند صحبت می‌کرد….(صفحه‌ی ۳۰)

بعدها مادر ترزا در نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) – مرکز نگهداری بیماران در حال احتضار- همین شیوه را به کار برد و برای آن‌ها فرصت کمک به دیگر بیماران را فراهم می‌کرد.

altخانمی به نام کاروبالا، که مادر ترزا او را در خیابان پیدا کرده بود، تمام عمرش مثل یک برده سپری شده بود و وقتی پیر و از کار افتاده شده بود؛ او را بیرون انداخته بودند. خواهران به آرامی او را شستند، موهایش را شانه زدند، با او خندیدند و به ترانه‌هایش گوش دادند. او هنوز می‌توانست از دست‌هایش استفاده کند. بنابراین به غذا دادن ماری، زن کناریش که خیلی ضعیف بود و خودش نمی‌توانست غذا بخورد کمک کرد.(صفحه ۶۹)

 مادر ترزا بعد از این دوره،  به کلکته بازگشت. او در آن‌جا کار خود را با آموزش به چند کودک در یکی از محله‌های فقیر نشین شهر آغاز کرد.

خواهر ترزا هیچ چیز نداشت، امّا می‌توانست کاری شروع کند. چند تا بچه فقیر پیدا کرد و در یک فضای کوچک و باز یک مدرسه راه انداخت. نه صندلی وجود داشت، نه میزی و نه گچ و تخته‌ای، فقط بچه‌ها مشتاق یاد گرفتن بودند و راهبه‌ای مشتاق یاد دادن. او می‌دانست که خواندن و نوشتن برای آنها مانند کلیدهایی بودند برای یک زندگی بهتر. …. یک تکه چوب برداشت و شروع به نوشتن الفبا در گل کرد. روز بعد بچه‌های بیشتری آمده بودند. یک نفر یک میز کهنه به او داد، سپس یک نفر دیگر یک صندلی و یک نفر دیگر یک قفسه‌ی چوبی زهوار دررفته.(صفحه‌ی ۳۱)

یکی دیگر از کارهای مهم مادر ترزا، کمک به افرادی بود که درخیابان‌ها در حال مرگ بودند. او برای این کار، بعد از پیگیری‌های بسیار با مسئولان شهر، مرکزی به نام نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) دائر کرد.

آن زمان بین شش تا هشت میلیون نفر در کلکته زندگی می‌کردند. دویست هزار نفر از آن‌ها به جز خیابان خانه‌ای نداشتند. یک بار مادرترزا زنی را در جوب پیدا کرد که نیمی از بدن او را موش‌های صحرایی و مورچه‌ها خورده بودند. او آن‌قدر ضعیف شده بود که اصلاً نتوانسته بود به خودش کمک کند. مادر ترزا او را بغل کرد و به نزدیکترین بیمارستان برد. امّا  آنها از بستری کردن او خودداری کردند. زن هیچ پولی نداشت و در حال مردن بود. افراد آنجا تصور می‌کردند که می‌توانند به این راهبه‌ی کوچک زور بگویند تا او را ببرد، آنها اشتباه می‌کردند. هیچ چیز نمی‌توانست مادر ترزا را تکان دهد … مادر ترزا آنقدر بر خواسته‌اش پافشاری کرد؛ تا آن زن را در بیمارستان پذیرفتند. … مادر ترزا می‌خواست همه کسانی که در خیابان‌ها در حال مرگ بودند؛ با احترام بمیرند. در میان عشق و محبتی که شاید هرگز ندیده بودند.

هیچ محرومیتی از دید مادر ترزا پنهان نمی‌ماند. فقرا، طرد‌شدگان، عقب ماندگان ذهنی، بی‌خانمان‌ها، کودکان کار و خیابان ، معتادان مواد مخدر، بیماران جذامی و …

مادرترزا نه تنها با بردن قربانیان جذام به نیرمال هردی موافقت کرده بود؛ بلکه آن‌ها در خانه‌ی او را می‌زدند و تقاضای کمک می کردند. …. تا سال ۱۹۵۶ او هشت پایگاه درمان جذام در سراسر شهر تاسیس کرده بود. خواهران هر هفته آن‌ها را سیار آبی ویزیت می کردند. (صفجه ۹۲)alt

در سال ۱۹۷۳ به او یک ساختمان عظیم دادند که برای آزمایشگاه شیمی ساخته شده بود.آن‌جا را پرم‌دان نام گذاشت که «ره‌آورد عشق » معنا می‌دهد. در آن‌جا بیماران و دیوانگان زیادی تحت مراقبت قرار گرفتند. در بیرون درها یک گارگاه بازسازی کوچک وجود دارد. فقرای کلکته پوسته‌های خالی نارگیل‌های خشک نشده را که در خیابان‌های شهر ریخته شده‌اند به این مکان می‌آورند. در پرم‌دان می‌توانند آن‌ها را به حصیر(زیرپایی، طناب و ساک تبدیل کنند؛ …(صفحه ۸۱ و ۸۲)



[۱]این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی «افرادی که به جهان خدمت کرده‌اند» می‌باشد. مجموعه‌ی این کتاب‌ها برای مخاطب نوجوان نوشته شده‌اند. دیگر کتاب‌های این مجموعه عبارتند از: لوئیس بریل، ماریا مونته‌سوری، چارلی چاپلین، …

[۲] مادرترزا و یکی ازهمراهانش

[۳] اولین مرکز رسمی است که توسط مادر ترزا برای رسیدگی به امور فقرا و محرومین، در کلکته تاسیس شد.

[۴]مرکز نگهداری از بیماران در حال احتضار 

// // ?>


معرفی داستان هایی با موضوع احسان و نیکوکاری

altنام کتاب: سکه طلا

نویسنده: آدا آلما فلور تصویرگر : نیل والدمن مترجم : نسرین وکیلی

ناشر : کانون پرورش فکری، چاپ پنجم، ۱۳۹۱ گروه سنی: «ج» و «د»

کلمات کلیدی : تغییر ، طمع ، مهربانی و کمک به دیگران

درجه داستان : (عالی خوب* متوسط)

خلاصه‌ی داستان : سکه طلا داستان مردی به نام خووان است؛که سال‌ها زندگی خود را از راه دزدی گذرانده است. او روزی به طور اتفاقی سکه‌ای را در دستان پیرزنی به نام دوناژوزفا می‌بیند و وسوسه می‌شود آن را بدزد؛ امّا رسیدن به آن سکه، آن قدرها که او فکر می‌کرد آسان نبود؛ چون به خاطر آن مجبور شد پیرزن را سایه به سایه تعقیب کند تا اینکه…[۱]

alt

نکاتی درمورد داستان : نویسنده در این داستان زندگی دزدی به نام خووان را روایت می‌کند؛ که به خاطر دزدی اخمو و منزوی شده و هیچ دوستی ندارد. از قضا روزی با پیرزنی به اسم دوناژوزفا برخورد می‌کند و برای دزدیدن سکه طلایش مجبور می شود او را تعقیب کند. به این ترتیب خووان و دوناژوزفا همسفر می‌شوند. امّا این سفر، یک سفر معمولی نیست. خووان در جریان این سفر لذت دوستی و کمک به دیگران را می‌چشد و شیوه‌ای از زیستن را تجربه می‌کند؛ که سال‌ها آن را به فراموشی سپرده است. این سفر در حقیقت آغاز تغییر زندگی خووان است. یکی از نقاط قوت این داستان روند تحول خووان در طول داستان است که از نظر مخاطب کاملاً منطقی و مورد پذیرش به نظر می‌رسد. نویسنده در این داستان می‌کوشد نشان دهد برای اینکه افراد بخواهند شیوه‌ی زندگی متفاوتی را انتخاب کنند باید ساختار و شرایطی در جامعه فراهم گردد که آن‌ها طعم دوستی، کمک به یکدیگر و با هم بودن را بچشند. در این داستان هر چند هدف دوناژوزفا کمک به خووان نیست، امّا شیوه زندگی انسان دوستانه‌ی او زمینه نجات خووان را فراهم می‌کند و این از برکات کار خیر است که اثربخشی و نتیجه بخشی آن محدود نیست و نویسنده می‌کوشد این مطلب را هم با مخاطبان خود در میان بگذارد.

alt

نام کتاب: بابا برفی

نویسنده: جبار باغچه بان تصویرگر: آلن بایاش

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ دهم، ۱۳۷۳ تعداد صفحات: ۲۴ صفحه

گروه سنی: «ب» و «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: دهش، نیکوکاری، فداکاری، مهربانی، جاودانگی

خلاصه‌­ی داستان: بابابرفی، بابای مدرسه‌ بود و بچه‌های مدرسه به او پدر بزرگ می‌گفتند. یک روز برفی که مدرسه تعطیل بود، بچه‌ها تصمیم گرفتند برای برف بازی به حیاط مدرسه بروند. آ‌ن‌ها یک آدم برفی، شبیه پدربزرگ درست کردند و اسمش را بابا برفی گذاشتند. آن روز، پدربزرگ به جای بابا برفی حرف زد و به بچه‌ها گفت هر کاری که بخواهید بابابرفی می‌تواند انجام دهد. بچه‌ها از بابا برفی خواستند نان بپزد تا …

نکاتی درباره داستان: نویسنده در این کتاب سعی کرده با موضوعی جذاب مثل درست کردن آدم برفی، کودکان را با مفاهیم مهربانی کردن ، کمک به دیگران و از خودگذشتگی آشنا سازد. در طی ماجراهای داستان، بچه‌ها خواب می‌بینند که آدم برفی‌ای که ساخته بودند به خاطر گرمای تنور، آب می‌شود تا برای مردم گرسنه نان بپزد. نویسنده با مطرح کردن این واقعه و با نمادپردازی خوبی، سعی کرده است، مفهوم جاودانگی انسان به وسیله‌ی اعمالش را به خوبی بیان کند. تلفیق شعر با قصه، یکی از ویژگی های خوب این داستان است که باعث تأثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب، می‌گردد.

alt

نام کتاب: چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟

نویسنده و تصویرگر: باب گراهام مترجم: بهمن رستم آبادی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ اول، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۴۰ صفحه

گروه سنی: «الف» و «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: امید، همکاری، بی تفاوتی، مراقبت از حیوانات

خلاصه ی داستان: این داستان ماجرای پسربچه‌ای است که در خیابان، یک کبوتر زخمی پیدا کرد و از او مراقبت کرد تا زخمش خوب شود و بتواند دوباره پرواز کند.

نکته: هر چند ماجرای داستان ساده است ولی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. لطفاً بخش «نکاتی درباره کتاب» را حتماً بخوانید.

نکاتی درباره کتاب : کتاب « چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟» یک کتاب تصویری است. به این معنا که روایت ماجرای داستان بیشتر بر عهده تصاویر است تا متن داستان. هر چند فرم کودکانه تصاویر کتاب، مخاطب کودک را به خوبی جذب می‌کند امّا گویی نویسنده بیشتر قصد داشته دغدغه‌های اجتماعی خود را در تصاویر داستان به مخاطب جوان و altبزرگسال منتقل کند. رنگ خاکستری حاکم بر تصاویر داستان که وضعیت کنونی اجتماع را از دید نویسنده تصویر می‌کند، نمایش زمین خوردن کبوتر کنار ساختمانی که ظاهراً دادگاه است؛ به تصویر کشیدن افراد بزرگسال در شرایط مختلف مثل سالمند، ورزشکار، قشر اداری و …. و از ملیت‌های مختلف در حالی که هیچ توجهی به هم و دور و برشان ندارند و تاکید بر این بی‌توجهی در بیشتر تصاویر داستان و دیگر شواهدی که در تصاویر کتاب هستند و از دید مخاطب مخفی نمی ماند؛ همه، گویای این مساله هستند که نویسنده دغدغه بی‌تفاوتی انسان‌ها نسبت به یکدیگر و از بین رفتن صلح و دوستی میان آن‌ها را دارد. در این کتاب تنها به انعکاس تصویر این فضای تاریک اکتفا نشده است؛ بلکه با ورود پسربچه‌ی داستان که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نیست و کبوتر زخمی را می‌ببیند، نور و امید وارد داستان می‌شود. رنگ‌های تصاویر در مکان‌هایی که پسربچه حضور دارد جان می‌گیرند و از مایه‌ی رنگ خاکستری دور می‌شوند. تلاش پسربچه به همراه خانواده‌اش برای درمان کبوتر زخمی، می‌تواند نشانگر این مساله باشد که از نظر نویسنده، خانواده بنیان مهمی در اجتماع می‌باشد که با حمایت‌های عاطفی خود از فرزندان، باعث رشد عاطفی آن‌ها می‌شود. صحنه‌ای که کبوتر در یکی از میدان‌های شهر پرواز می‌کند و اوج می‌گیرد یکی از پرامید‌ترین صحنه‌های داستان است. کبوتر در میدانی پرواز می‌کند که نماد آن یک فرمانده جنگی است که شمشیر به دست گرفته است؛ ولی کبوتر مجسمه را پشت سر می‌گذارد و در آسمان آبی اوج می‌گیرد و پرواز می‌کند. گویی از نظر نویسنده هیچ کدام از عوامل اجتماعی نمی‌توانند مانع نتیجه بخش بودن کار پسربچه، خوب شدن زخم کبوتر و و اوج گرفتن او باشند. در حقیقت این کتاب از بزرگسالان دعوت می‌کند بیشتر به نتایج انتخاب های خود در زندگی و تاثیر آن روی اجتماع بیاندیشند. به همین دلیل خواندن این کتاب علاوه بر کودکان به همه بزرگسالان توصیه می‌شود.

alt

نام کتاب: اگر این چوب مال من بود

نویسنده: محمدرضا شمس تصویرگر: علیرضا عمومی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ نهم، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۱۸ صفحه

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: خودخواهی، از بین رفتن رابطه‌ی دوستی، کمک به دیگران

خلاصه­ی داستان: روزی قورباغه، سنجاب، میمون و خارپشت، چوب تراشیده‌ی زیبایی پیدا کردند و سعی کردند به نحوی صاحب آن شوند. هرکدام از آن‌ها فکر می‏کرد خودش بیشتر از بقیه به آن چوب احتیاج دارد تا اینکه بر سر آن با هم دعوایشان شد. در این بگو مگوها خرگوش از راه رسید و…

قسمتی از متن داستان: سنجاب چوب را از دست قورباغه بیرون کشید و به آن نگاه کرد. چوب قشنگی بود. پیش خود فکر کرد:«اگر این چوب مال من بود، با آن اله کلنگ درست می‌کردم و با دوستانم سوارش می‌شدم. آخ که اله کلنگ سواری چه لذتی دارد!

این‌ورش بشین، اون‌ورش بشین هی برو بالا، هی بیا پایین

با این فکر فریاد زد این چوب باید مال من باشد. »

نکاتی درمورد داستان: نویسنده در این داستان کودک را با صحنه‌ی دعوا و بگو مگوی چهار دوست روبرو می‌کند. ماجرا از این قرار است که آن‌ها چوب تراشید‌ه‌ی زیبایی پیدا کرده‌اند و هر کدام از آن‌ها می‌خواهد چوب را برای خودش بردارد. این صحنه این پرسش را در ذهن کودک ایجاد می‌کند که واقعاً حق با کیست و چوب را کدام یک از آن‌ها باید بردارد. کودک سعی می‌کند به دلایلی که هر کدام از آن‌ها برای برداشتن چوب می‌آورند فکر کند. نویسنده ضمن ایجاد این پرسش در ذهن کودک، دوست دیگرشان، خرگوش را وارد صحنه می‌کند. خرگوشی که همچون کودک می‌خواهد دعوا و بگو مگو تمام شود و صاحب اصلی چوب مشخص شود. وقتی خرگوش فریاد می‌زند و می‌گوید:«من می‌دانم این چوب مال کیست.» کودک کنجکاوتر می‌شود و شوق بیشتری برای پیگیری داستان پیدا می‌کند؛ او می‌خواهد بداند خرگوش چوب را به کدام یک از آن‌ها می‌دهد. در ادامه‌ی داستان، نویسنده لاک‌‌پشت را وارد ماجرا می‌کند. لاک‌پشتی که به خاطر پیری و ضعف چشم در گودالی افتاده است و واقعاً به این چوب به عنوان عصا نیازمند است. خرگوش با کمک چوب، لاک‌پشت را نجات می دهد. حال نویسنده باز از کودک می‌خواهد به این مساله بیندیشد که بهتر است چوب را به چه کسی داد. در ادامه‌، نویسنده کودک را با صحنه‌ای روبرو می‌کند که هر کدام از دوستان از اینکه می‌خواستند چوب را برای خود بردارند و تنها به فکر خودشان بوده‌اند خجالت زده هستند. آن‌ها چوب را به لاک‌پشت می‌بخشند. به این ترتیب نه تنها دعوا و بگو مگوی آن‌ها خاتمه می‌یابد؛ بلکه چوب به کسی می‌رسد که بیشتر از همه به آن نیازمند است و همه از انتخاب خود راضی و خشنود می‌شوند.

alt

نام کتاب: تو نیکی می‌کن و… (افسانه‌ای از سرخ‌پوستان مکزیک)

نویسنده: استفان چِرنکی و تیموتی رودِس تصویرگر: استفان چرنکی

مترجم: سیروس طاهباز تعداد صفحات: ۳۲ صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ دوم؛ ۱۳۸۱

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب * متوسط )

کلمات‌کلیدی: نیکی‏کردن، پاداش نیکی، تلاش گروهی، امید

خلاصه داستان:این داستان، ماجرای کشاورزی است که به همراه همسر و فرزندانش نزدیک دهکده‌ای زندگی می‌کرد. در این دهکده، مرغ‌های زرین‌پر زندگی می‌کردند؛ آن‌ها، پرنده‌هایی بودند که خوراکشان شیره‌ی گل‌ها بود. یک سال در دهکده، خشکسالی اتفاق افتاد. در آن سال، تعداد زیادی مرغ زرین‌پر به علت خشک شدن گل‌ها از بین رفتند. یک روز مرد و زن کشاورز، که خودشان به‌دلیل خشکسالی، در شرایط سختی بودند، تصمیم گرفتند برای نجات مرغ‌های زرین‌پر، کاری کنند….

نکاتی درمورد داستان: این داستان، یک افسانه‌ی سرخ‌پوستی مکزیکی را روایت می‌کند. نویسندگان این داستان سعی‌کرده‌اند نشان دهند که، نیکی کردن بدون چشم‌داشت، بی‌نتیجه و بی‌پاداش نخواهد ماند. همکاری و تلاش گروهی اعضای خانواد‌ه‌ی مرد کشاورز برای نجات پرنده‌ها و خودشان، حس اتحاد و همبستگی را در مخاطب تقویت می‌کند و به کودکان می‌آموزد که حتی در سخت‌ترین شرایط می‌توان امیدوار بود. استفان چرنکی در تصویرگری این داستان، از هنر سنتی بافت ساقه‌های گندم، بهره گرفته است و به این ترتیب، کودکان را با این هنر بومی مکزیکی آشنا می‌کند.

alt

نام کتاب: قلب مترسک

نویسنده: یالواچ اورال تصویرگر: سباستین بارّیرو

مترجم: محمدرضا مهرافزا تعداد صفحات: ۴۴صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۶

گروه سنی: «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب متوسط * )

کلمات‌کلیدی: دوستی، نیکی کردن، پناه دادن، قدرشناسی

خلاصه‌­ای از داستان:این داستان راجع به مترسکی است که قلب مهربانی دارد. او در فصل زمستان احساس تنهایی می‌کرد و دلش برای دوستانش تنگ می‌شد، تا اینکه یک روز سرد برفی، مترسک سار کوچکی را دید که از دسته سارها جدا شده بود و به خاطر برف و سرما نمی‌توانست به نزد خانواده‌اش برگردد، به این ترتیب مترسک و سار با هم دوست شدند. این دوستی، شروع ماجراهایی بود که برای سار و مترسک اتفاق افتاد و باعث شد رابطه‌ی دوستی آن‌ها عمیق‌تر شود.

نکاتی درباره داستان. : نویسنده در این داستان سعی کرده است دوستی، نیکی کردن، پناه دادن به بی‌پناهان و قدرشناسی را به کودکان بیاموزد. مترسک در این داستان موجودی جاندار با قلبی مهربان ترسیم شده که عواطف و احساسات انسانی دارد، گرما و سرما و درد را حس می‌کند. نویسنده از این طریق توانسته است ارتباط خوبی بین مخاطب و شخصیت اصلی داستان برقرار کند. تصاویر زیبای کتاب در انتقال پیام داستان بسیار مؤثر است و ویژگی شخصیت های داستان را به خوبی نشان می دهد.

 

 


[۱]برگرفته از خلاصه پشت جلد کتاب با اندکی تغییر

// // ?>


معرفی کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است»

مؤلف: مارچلو دِ اورتا                    مترجم: حمید زرگرباشی     ناشر: نقش خورشید، چاپ دوم، ۱۳۸۰

5a1a92b19b21313f86ee4709fbad7ebc

******************************************************************

خانه‌ات را توصیف کن

«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل!

[…] وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!

من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»

******************************************************************

کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است» مجموعه‌ی شصت انشا از نوشته‌های دانش‌آموزان یکی از دبستان‌های شهرک فقیرنشینِ «آرزانو» در جنوب ایتالیا است که معلم آنها، «مارچلو دِ اورتا»، در طی ده سال تدریس، آنها را از میان صدها انشا انتخاب کرده است. در این کتاب با نوشته‌های کودکان محرومی مواجه می‌شویم که هر یک در انشای خود، صادقانه دنیای پیرامون و شرایط دشوار زندگی‌شان را توصیف کرده‌اند؛ نوشته‌هایی که با بیان لطیف و گاه طنزگونه‌ فقر، فساد و بی‌عدالتی در جامعه را به تصویر می‌کشند و ما را با مسائلی مواجه می‌سازند که اغلب آنها را نادیده گرفته و یا به دست فراموشی سپرده‌ایم؛ مسائلی که به ما مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی‌مان را یادآور می‌شوند.

******************************************************************

آیا تا به حال در بیمارستان بوده‌ای؟ احساسات و برداشت‌هایت را شرح بده.

«من خودم هیچ وقت در بیمارستان نبوده‌ام، منظورم خودم است.اما به خاطر کسی دیگر آنجا بوده‌ام که مادرم باشد.مادرم شب‌ها حال شکمش خب نبود در تابستان.آن وقت گفت کمک، کمک.اما پدرم نمی‌توانست رانندگی کند و در تمام ساختمان هیچ آدمی نبود.آن وقت پدرم دور خانه می‌گشت و نمی‌دانست می‌بایست چه کار کند.بعد به این فکر افتاد که به یک بیمارستان در ناپل تلفن کند تا آمبولانس بفرستد، اما بیمارستان اولی گفت که هیچ ندارند.آن وقت پدرم به بیمارستان دوم تلفن کرد و این هم نداشت.و همینطور که از خشم مانند دیوانه‌ها فریاد می‌زد، آنها گفتند که به یک بیمارستان خصوصی تلفن کن.بیمارستان‌های ناپل همه زیر چتر کامورا (= مافیا) هستند، این را کانال ۲۱ گفته است.این طوری وانمود می‌کنند که انگار هیچ آمبولانسی آن‌جا نبود تا آدم به خصوصی‌ها تلفن کند که چند میلیون می‌گیرند که یک نفر را حمل کنند که در جا می‌میرد!

اما ما نمی‌توانیم چند میلیون فراهم کنیم و پدرم کف خیابان است و مثل دیوانه‌ها فریاد می‌کشید که یک نفر صدای او را بشنود.یک نفر سرش را بیرون کرد که آن روبرو زندگی می‌کند و گفت، نترس، من می‌برمش.او مزارچیای قاچاقچی بود، اما با این حال خوب بود.بعد او مامان را به گالدالِلّی برد.من هم آن‌جا بودم.در گالدالِلّی همه خیلی یواش کار می‌کردند و همه سؤال می‌کردند و مادرم از درد، مار در شکم داشت.آن‌وقت مزارچیا گفت: «آخر این سوزن لعنتی را به این زن می‌زنید یا می خواهید صبر کنید تا بمیرد؟» وآن وقت به او سوزن را زدند.اما جا نبود، بعد او را در راهرو خواباندند با سوزن تویش.

یک هفته تمام از او دیدار کردم.در گالدالِلّی همه چیز کثیف است، هیچ چیز را نمی شویند، شب‌ها سوسک روی تخت خواب!شب ها پرستارها خوابند…!

اما بدتر از همه پرستاری بود که همه می‌لرزیدند وقتی که او می‌گشت.پدرم گفت اگر او را در خیابان ببینم زیر چرخ لهش می‌کنم، با این که نمی‌توانم رانندگی کنم!

در گالدالِلّی بهتر است که آدم بمیرد.»

******************************************************************

چاپ این کتاب در سال ۱۹۹۰ باعث برانگیخته‌شدن خشم و مخالفت بسیاری از کسانی شد که در وضعیت نابه‌سامان شهرهای جنوبی ایتالیا دخیل هستند و افراد زیادی از این معلم به دادگاه شکایت بردند. در نهایت تلاش‌های پشت پرده‌ی مافیا باعث شد که مارچلو دِ اورتا از شغل خود اخراج شود اما هیچ‌یک از اینها باعث نشد که پیام دادخواهیِ دانش‌آموزان کوچک او به گوش مردم دنیا نرسد.

شاید در نگاه اول باورنکردنی باشد که در قلب اروپای مدرن و ثروتمند، در ایتالیای رؤیایی، چنین محرومینی وجود داشته باشند اما این کودکان به ما یادآوری می‌کنند که فقر، تبعیض و بی‌عدالتی محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست بلکه میراث بی‌توجهی ما به مسئولیت‌هایی است که اخلاق و انسانیت بر دوش تک‌تک افراد جامعه نهاده است.

اما آنچه این کتاب را ستودنی می‌سازد آن است که با وجود تمام واقعیت‌های تلخ زندگی این کودکان، آنها خود کسانی هستند که پنجره‌های روشنایی را در مقابل دیدگان ما می‌گشایند و نور را به جهانی می‌تابانند که مبارزه با پلیدی‌ها و تاریکی‌های آن، نیازمند امیدی بزرگ است. آنها با نگاه معصومانه‌ی خود ما را دعوت می‌کنند به تلاش برای رسیدن به دنیایی که سراسر نور است و دریا و دریا …

******************************************************************

خوابی را تعریف می‌کنم

«به یادم نمی‌آید هر شب خواب ببینم، اما به خاطر می‌آورم که […] گاهی خواب تولدم را می‌بینم یا این که به خانه دیگری اسباب‌کشی می‌کنیم.

هزار بار خواب خانه‌کشی می‌بینم، اما یک بار، این که الان نقل می‌کنم، به خانه دیگری و به شهر دیگری خانه‌کشی کرده‌ام. خواب دیدم که ما به فراتاماچوره، اسباب‌کشی کردیم…

من از زور خوشحالی، کلی خوشحال بودم. که آخر سر از این خانه که این‌قدر کهنه بود، بیرون می‌رفتم!

[…] در فراتاماژوره […] من از پله بالا رفتم و کمی خسته بودم. پله‌ها تمامی نداشت و من باز خسته‌تر بودم. اما آخر تمام شد و من از در باز داخل شدم. آن‌جا خورشید بود و خیلی خیلی نور، اتاق‌ها عظیم بودند و خیلی بلند، کف اتاق‌ها سالم بود: بدون وجود حتی یک مرغ!

گمان کردم در بهشتم.

بعد مادرم پنجره‌ای را باز کرد که پایانی نداشت و به بیرون نگاه کرد: آن‌جا دریا بود! من همه دریا را دیدم که پایانی نداشت، مانند همه دریای دنیا بود، قایق‌ها کشتی‌ها، دریا…»

******************************************************************

// // ?>


محیط زیست قدم اول

”شناخت محیط زیست“ قدم اول؛ نوشته ی استفن کرول و ویلیام رانکین؛ ترجمه ی بهرام معلمی؛ نشر شیرازه
”روی هم رفته، فیلسوفان اروپایی چندان از واقعیت معنویت زدایی کرده اند که هیچ گونه رضایتی در مشاهده ی شگفتی یک کوهستان، یک دریاچه یا حتی یک انسان به دست نمی آید؛ بلکه ایشان رضایت خاطر را بر حسب بهره مندی و استفاده ی مادی می سنجند؛ به این ترتیب [از نگاه ایشان]، کوهستان به تلی از سنگ و شن و دریاچه به مایع خنک کننده ی کارخانه تبدیل می شود.
انسان­ها حق تخریب مامِ زمین را ندارند؛ نیروهایی فراتر از هر چه که ذهن اروپایی به تصور آورده، وجود دارد. انسان باید با تمام روابط [در نظام هستی] هماهنگ باشد و گرنه این ناهماهنگی سرانجام او را به وادی نابودی هدایت می کند.“
*     *     *
هماهنگی با نظام هستی…این چیزی است که ما، در دنیای جدید خود آن را از دست داده ایم و باید برای آن کاری کرد…و برای هر کاری باید از جایی شروع نمود…و این، قدم اول است:
کتاب ”شناخت محیط زیست؛قدم اول“، کتابی ۱۶۳ صفحه ای است که مطالب خود را به صورت نکته وار و همراه با تصاویر و نقاشی های مختلف، به مخاطب منتقل می کند. به بیان خود کتاب، ”کتاب حاضر با یادآوری گستره ی موضوعاتی که با محیط زیست مرتبط است، قدم اولی است برای خواننده ای که بخواهد به زبان ساده با مشکلات زیست محیطیِ ناشی از زندگی صنعتی، ازدیاد جمعیت و گسترش فقر که جهان امروز با آن مواجه است آشنا شود“. اما این آشنایی، یک آشنایی ساده و سطحی نیست، بلکه در اینجا ما با طبیعت آشنا، دوست و سپس صمیمی می شویم…و دوستان صمیمی، از داستان زندگی همدیگر باخبرند:alt
در این کتاب، در ابتدا ما سرگذشت طبیعت را می شنویم: از زمان پیدایش زمین، شکل گیری حیات و بالاخره قدم نهادن انسان بر زمین. و از اینجا، داستان رابطه ی انسان و طبیعت آغاز می شود. انسان های کوچ نشین، یکجانشین می شوند و با پیدایش شهرها، تمدّن آغاز می شود. با آغاز تمدّن، رابطه ی انسان و طبیعت نیز دچار اولین تنش ها می گردد.
کتاب، داستان زندگی بشر و رفتار او با طبیعت را در طول تاریخ پی می گیرد تا اینکه به عصر جدید(دوره مدرن) می رسیم؛ یعنی زمانی که بسیاری از مناسبات اعصار و زمان های قبل، دچار تغییرات بنیادین شدند. در این میانه، پیدایش تکنولوژی های جدید، رابطه ی انسانها با یکدیگر، و رابطه ی آنها با طبیعت را نیز دچار تغییر می کند.
alt
اما ظاهرا این تغییرات، چندان توافقی نیستند و زمین، دل خوشی از آن ندارد!
قسمت اول کتاب، ضمن بررسی مراحل مختلف تاریخی و تاثیر آن بر زندگی انسان ها و طبیعت، با رسیدن به قرن بیستم تمام می شود.

در قسمت بعدی، ما با ”زیست شناسی“ آشنا می شویم. در اینجا نیز، داستان ها و ماجراهایی در وجود دارند: فوتوسنتز و محبت های درخت در حق بشر؛ اثر گلخانه ای گازهای دی اکسید کربن و محبت های بشر در حق لایه ی اوزون؛ باران های اسیدی و … . alt

حیوانات و گونه های جانوری نیز در داستان زندگی طبیعت، جزئی از قربانیان و شاکیان هستند.

alt

یکی از حساس ترین و مهم ترین قسمت های کتاب بخش سوم آن است. این قسمت، یک روزِ زندگی خانواده ی لی در دهه ی نود قرن بیستم را نشان می دهد. دوریس ۴۷ ساله و آرتور ۴۵ ساله، مرد و زن خانه هستند و گِرِگ ۲۲ ساله و جولی ۱۷ ساله فرزندان خانه.

گویا بی احترامی به نظم طبیعت و از دست رفتن هماهنگی انسان با هستی، تنها به محیط زیست آسیب نزده، بلکه هم چنین، باعث شده تا زندگی ما انسان ها به کلی دچار مسخ شود. روی آوردن به داروهای اعصاب و آرام بخش، استفاده از مواد آرایشی، خوردن غذاهای آماده و مضرّ، تنفس در هوای آلوده و کثیف، تعامل مدام با کامپیوترها و ماشین های فاقد احساس، شغل های خسته کننده و ملال آور، مصرف دخانیات، امکان ابتلا به انواع بیماری های سرطانی جدید و محرومیت از چشم اندازهای زیبای طبیعت، بخشی از زندگی روزانه ی خانواده ی لی است.اما همه ی آنها در رؤیا، آرزوی زندگی ای دیگرگونه را دارند. alt

قسمت بعدی کتاب در مورد جهان سوم است. وضعیت محیط زیستی این کشورها، گرسنگی، فقر، کشاورزی، سهم کشورهای شمال(صنعتی) و شرکت های چندملیتی در مشکلات جهان سوم، برنامه های جهانی برای رفع مشکلات کشورهای فقیر، برنامه های رشد و توسعه در این کشورها و نیز  نقد محیط زیستی این گونه برنامه ریزی ها، موضوعات این قسمت از کتاب را تشکیل می دهند. alt

اما پایان داستان سرگذشت طبیعت تلخ است یا شیرین؟
می تواند تلخ باشد، اگر با خشونت و بی تفاوتی به رفتارهای فعلی مان ادامه دهیم…و می تواند شیرین باشد، اگر…

قسمت پایانی کتاب، دعوت به تغییر است؛ تغییر در رفتارمان با طبیعت. در این قسمت پیشنهادهای مختلفی وجود دارند در این باره که چه کارهایی می توانیم انجام دهیم: alt

در این کتاب می آموزیم که برای حل بحران های محیط زیستی، به هیچ وجه کافی نیست که به مجموعه ای از راه حل­های جایگزین اکتفا کنیم؛ ما باید نوع نگاه مان به طبیعت را به کلی عوض کنیم. جمله ی ابتدایی متن، چنین مقصودی دارد: طبیعت را باید همچون منبع الهام و احساس و معنویت دانست و نه منبع ”بهره وری“ و سود بیشتر.

از دل این نگاه، تلاش های فردی و اجتماعی برای نجات و حفظ طبیعت بیرون می آیند: تلاش و مبارزه برای تولید کالاهای مرغوب و بادوام(به عوض کالاهای مصرفی)؛ تمرکززدایی از تولید و رفتن به سمت تولید محلی؛ برنامه ریزی های اکولوژیکی مانند بازیافت و …؛ کشاورزی اکولوژیکی (از جمله کاستن از نقش سموم شیمیایی در کشاورزی و…)؛ انتخاب تکنولوژی های سازگار با محیط زیست؛ اکولوژی در خانه و از همه

مهم­تر اقدام جمعی برای نجات طبیعت!

alt

alt

”ما حالا دیگر به تهدیدی برای هستی خود بدل شده ایم. در این وضعیت، این اعتقاد که ”کارشناسان رفع و رجوعش می کنند“ همان قدر می تواند خطرناک باشد که با بی اعتنایی شانه بالا بیندازیم و بگوییم ”دیگر کار از کار گذشته است“. قضیه این نیست که ”یک عده افراد شرور“ می خواهند محیط زیست طبیعی را ویران کنند و ”آدم های نیک نهاد“ می خواهند از آن دفاع کنند. خیر و شرّ در کنار هم و در وجود همه ی ما هستند. آن چه که بیش از همه ی چیزهای دیگر به آن نیاز داریم عبارت است از مفهوم شایسته تر و معنادارتری که از واقعیت به دست می آوریم؛ واقعیتی که تمامی حیات روی زمین را در بر می گیرد، زمینی که همه ی ما جزئی از آن هستیم و وابسته به آن ایم[…]“. alt

// // ?>