بایگانی دسته: کودک و نوجوان



کدام یک محرومیم؟ (معرفی داستان‌هایی با موضوع فقر)

صدای صنوبر

نویسنده: : افسانه شعبان‌نژاد

مترجم: —- تصویرگر: —-
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوبت چاپ: دوم، ۱۳۸۳ تعداد صفحات: ۹۱ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه»

کلمات‌کلیدی: فقر، مرگ، مادر، نابینایی

درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «زیورو» دختر کوچکی است که به همراه پدر نابینا و مادربزرگ پیرش، «جاجان»، در خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کند. مادر زیورو سال‌ها قبل، وقتی او خیلی کوچک بود از دنیا رفته است و اکنون او تنها کسی است که می‌تواند در کارها به مادربزرگ و پدرش کمک کند. زیورو با تمام کوچکیِ خود، غمی بزرگ در سینه دارد، غم چشمان نابینای پدرش را که هر روز از پشت پنجره به صنوبر داخل حیاط دوخته می‌شود. جاجان می‌گوید که پدر با دلش می‌بیند ولی او دوست دارد چشمانِ پدرش دوباره روشن شود و بتواند آسمان و گنجشک‌ها را ببیند. زیورو که بسیاری اوقات دلتنگ مادرش می‌شود، هر شب از میان درخت صنوبر صدای رؤیاگونه او را می‌شنود که برایش لالایی می‌خواند و با این لالایی به خواب می‌رود؛ اما شبی مادرش به جای لالایی‌خواندن، شروع به صحبت می‌کند و از رازی بزرگ با او سخن می‌گوید. او راه بازگرداندن بینایی به چشمهای پدر را می‌داند و از زیورو می‌خواهد که به جستجوی آن برود…

درباره‌ی داستان: «صدای صنوبر» روایتی دلنشین از زندگی دختر کوچکی است که با وجود فقر خانواده، زندگی شادی دارد. این داستان دغدغهی او را نسبت به کسانی که دوستشان دارد، به تصویر می‌کشد و با بیانی لطیف، رابطه‌ی زیورو و مادرش را توصیف می‌کند. در ادامه، داستان میان احساس او نسبت به پدر و رابطه با مادرش، پیوندی ایجاد می‌کند که به جستجوی شبانهی او برای یافتن بینایی چشمان پدر منجر می‌شود. این کتاب می‌تواند برای نوجوانانی که با مسئله فقر، بیماری یا مرگ عزیزان خود درگیر هستند، بسیار مفید باشد.

 

خانواده‌ی زیر پل

نویسنده وتصویرگر:ناتالی سویچ کارلسون مترجم: گلی ترقی  تصویرگر: …
ناشر: کتابهای کیمیا (وابسته به انتشارات هرمس) نوبت چاپ:پنجم، ۱۳۸۴ تعداد صفحات: ۷۸صفحه
گروه سنی: « ج» و «د » کلمات کلیدی: فقر، کمک کردن به دیگران، مهربانی، اَمید درجه‌داستان : (عالی ۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «آرمان»، پیرمردی فقیر و خانه به دوش بود که زیر یکی از پل‌های پاریس زندگی می‌کرد و تمام دارایی او در یک گاری خلاصه می‌شد. در یکی از روزهای سردِ نزدیک به کریسمس، به دلش افتاد که اتفاقی تازه و جالب در انتظارش است. آن شب، وقتی او به محل زندگیش، زیر پل، بازگشت با سه کودک بیخانمان روبرو شد که مادرشان، آنها را آنجا پنهان کرده بود. آرمان که برخلاف ظاهر جدی و بیتفاوتش، قلبی مهربان و بخشنده داشت، نمیتوانست کودکان را در آن سرما، گرسنه و تنها، رها کند. پس از این آشنایی، تلاش آرمان برای کمک به این خانواده و ماجراهای عاطفی که بین آرمان و کودکان جریان پیدا کرد، مسیر زندگی همهی آنها را تغییر داد.

نکاتی درمورد داستان: این اثر کلاسیک، داستانی واقعی از زندگی خانه‌به‌دوشان در دوره‌ای خاص در پاریس است که شخصیت‌ها و وقایع آن می‌توانند متعلق به هر شهر و کشور و هر زمانهای باشند. آرمان نمونه‌ی انسانی شریف و به نوعی ناامید است که برای زندگی و کار انگیزه‌ای ندارد. اما آشنایی با این بچه‌ها که حکم نوه‌هایش را دارند، باعث روشن‌شدن شعله امید او به زندگی و تلاش برای یافتن شغل و دست کشیدن از گدایی و خانه به‌دوشی می‌شود؛ بچه‌هایی بدون پدر، که مادرشان نیز به دلیل امرار معاش همواره گرفتار است؛ بچه‌هایی بدون سرپناه، محروم از آموزش و هرگونه تفریح، که پیوسته نگران دستگیر شدن توسط مأموران تأمین اجتماعی و جداشدن از مادر خود هستند.[۱]

 

سرود کریسمس

نویسنده: چارلز دیکنز مترجم: حسین ابراهیمی (اِلوند) تصویرگر: —-
ناشر: مدرسه نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۵ تعداد صفحات: ۱۷۴ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، بی تفاوتی نسبت به فقرا درجه‌داستان : (عالی خوب ۞ متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: اسکروج خسیسی به تمام معنا بود. پیرمرد حریصی که حتی آب هم از دستش نمی‌چکید! سرمای درونش چهره سالخورده‌اش را سرد و بی‌روح کرده بود و هر جا می‌رفت موجی از سوز و سرما با خود می‌برد. کسی از آشنایان حال او را نمی‌پرسید و هیچ‌کس انتظار کمکی از او نداشت و حتی در روزهای خوب و شادِ عید نیز کسی لبخندی از سر مهربانی بر صورت او نمی‌دید. اسکروج فکر می‌کرد جشن‌گرفتن در کریسمس کاری احمقانه است. تنها چیزی که او به آن اهمیت می‌داد پول بود و حاضر بود همه چیزش را بدهد تا پول بیشتری به دست آورد. اما با وجود تمام سردی و نامهربانی، برای اسکروچ، در شب کریسمس، اتفاقی افتاد که زندگی او را برای همیشه تغییر داد. سه روح مقدس از عالم ارواح به نزد او آمدند تا چیزهایی را به او نشان دهند که آنها را فراموش کرده بود. خاطراتی از گذشته او، اتفاقاتی که اکنون در جریان بودند و روزهایی که در آینده انتظار او را می‌کشیدند…

درباره‌ی داستان: «سرود کریسمس» داستانی است که به بیان رنج‌های طبقات مختلف جامعه انسانی می‌پردازد و خود را تنها به بیان مشکلات فقرا محدود نمی‌سازد، بلکه از زندگی ظاهراً بی‌رنج مرد مرفهی سخن می‌گوید که از محبت و عشق در زندگی خود بی‌بهره است و حتی بیش از فقرایی که در اطراف او زندگی می‌کنند در محرومیت به سر می‌برد. «دیکنز»، در داستان خود به پتانسیل‌های روابط انسان‌دوستانه برای دگرگون‌کردن زندگی اقشار مختلف جامعه اشاره می‌کند و با بیانی تأثیرگذار، خواننده را با بحرانی که اسکروج پیر در آن قرار دارد، روبه‌رو می‌سازد. داستان پایانی امیدبخش و روشن دارد که در ایجاد انگیزه و امید در مخاطب بسیار مؤثر است. مطالعه این کتاب به خاطر دلالت‌های انسان‌دوستانهی آن به همه نوجوانان توصیه می‌شود.

درباره‌ی نویسنده: «چارلز دیکنز»، نویسندهای تاثیرگذار است که به دلیل دغدغه‌های اجتماعی و انسان‌دوستانهی خود شهرت زیادی دارد. او در طول دوران زندگیش، تلاش بسیاری برای بهبود وضعیت زندگی مردم و به‌طور خاص، فقرا انجام داده است که می‌توان نمود فعالیت‌ها و دغدغه‌های او را در داستانهایش مشاهده کرد. سرود کریسمس یکی از بهترین آثار این نویسنده است و داستان‌های دیگری نیز از او به فارسی ترجمه شده‌اند که از آن جمله می‌توان به «الیور تویست» اشاره کرد.

 

مادر ترزا

نویسنده: شارلوت گری مترجم: منیژه اسلامی تصویرگر: —-
ناشر: موسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۶ تعداد صفحات: ۱۰۲ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، فعالیت‌های انسان‌دوستانه درجه‌داستان : (عالی خوب۞ متوسط )

word-imageدرباره کتاب: این کتاب کوچک و مختصر[۲]، شرح زندگی مادر ترزا است. مخاطب نوجوان در این کتاب با شخصیتی روبرو می‌شود که از سنین نوجوانی دغدغه‌های فراوانی در مورد فعالیت انسان‌دوستانه دارد و می‌کوشد به گونه‌ای زندگی کند که بتواند هر چه بیشتر به نیازمندان و محرومین کمک کند. در ادامه، به برخی از وقایع مهم و تاثیرگذار زندگی مادر ترزا از دید نویسنده‌ی کتاب، اشاره شده است.

یکی از وقایعی که از نظر نویسنده اهمیت داشته و در خلال ماجرای زندگی مادر ترزا به آن اشاره شده است، فرصتی بوده است که راهبه‌ها پیش از راهبه شدن برای تفکر داشتند. تا بتوانند با دید روشن‌تری به تصمیم خود بیاندیشند و به این نتیجه برسند که آیا می خواهند این راه را ادامه دهند؟

زمان زیادی نیاز بود تا آن‌ها[۳] راهبه شوند. به زنان جوان آموخته شد که زندگی‌شان در آینده چگونه خواهد بود و به آن‌ها فرصت‌های زیادی داده شد تا فکر کنند و به این نتیجه برسند که آیا این همان زندگی است که واقعاً می‌خواهند؟ آن‌‌ها تا سال‌های بسیار زیادی سوگند یاد نکردند و عهد و پیمان نهایی خویش را نبستند. (صفحه ۱۳ کتاب پاراگراف آخر)

بعدها که مادر ترزا، گروه میسیونرهای چاریتی را تشکیل داد؛ از این مساله تاثیر پذیرفت. او در برنامه‌ریزی برای کارآموزان، فرصت کافی برای تفکر، مطالعه و فعالیت عملی در نظر می‌گرفت. تا آن‌ها بتوانند چشم‌انداز انتخاب خود را ببینند.

word-imageابتدا زنان جوان به عنوان دستیار در شیشو بهاوان[۴] و نیرمال هردی[۵] کار می‌کردند. افراد را می‌شستند و غذا می‌دادند. بیماران در حال موت را پرستاری می‌کردند و آن‌هایی را که از خیابان آورده‌اند تمیز و مرتب می‌کردند. … اگر دخترها پس از یک سال هنوز تمایل داشتند تا به فقرا خدمت کنند و اگر واقعاً هنوز داوطلب بودند، نوآموز می شدند و آموزش رسمی‌شان را شروع می‌کردند. [] و به مطالعه‌ی کتاب مقدس، کتاب خداشناسی، تاریخ کلیسا و بررسی عمیق ساختار اجتماعی می‌پرداختند…. (صفحه ۷۳ کتاب پاراگراف اول)

از سوی دیگر، کار آموزان درکنار خواهران دیگر زندگی می‌کردند و در جمعی قرار می‌گرفتند که در کتاب این‌گونه توصیف شده است:

خواهران هر روز را با عبادت مشترک آغاز می‌کردند. هر روز هنگام ناهار و شام برمی‌گشتند تا غذا بخورند، عبادت کرده و بخوابند. نشاط زیادی در خانه‌ها وجود داشت. خواهران از شعار مادر ترزا پیروی می‌کردند:«با هم». احساس شریک بودن، کار کردن و زندگی‌کردن با یکدیگر، به خواهران نیرو می‌داد تا کارها را به کمک هم انجام دهند. با وجود اینکه کارهای بدنی سخت و آزاردهنده هستند ولی خواهران همیشه با روحیه‌ای شاد و آرام آن‌ها را انجام می‌دادند. (صفحه ۷۳ مطلبی که کنار عکس نوشته شده است.)

آن‌ها در کنار سایر خواهران ورزش و بازی هم می‌کردند:

[]وقتی آن‌ها کار یا عبادت نمی‌کردند، به بازی «اکردوکر» (لی‌لی) و طناب‌کشی می پرداختند. (صفحه ۴۲، پاراگراف سوم)

به این ترتیب کارآموزان در کنار سایر خواهران، فضایی صمیمانه و پرامید را تجربه می‌کردند؛ فضایی که ممکن بود در هیچ جای دیگر، آن را تجربه نکنند. در حقیقت مادر ترازا ازآن‌ها می‌خواست در این فضا به نتایج انتخاب خود بیندیشند و تصمیم بگیرند.

یکی از وقایع مهم زندگی مادرترزا، شنیدن ندای درونی بود؛ که در کتاب این گونه توصیف شده است:

۱۰ سپتامبر سال ۱۹۴۰ برای خواهر ترزا اتفاقی افتاد. او رویا نمی‌دید بسیار باشکوه بود. کاملاً متقاعد شده بود که خدا انجام کار جدیدی را از او می خواهد، کاری که احساس می‌کرد خیلی مهم است.خواهر ترزا آن را به عنوان ندایی درونی پذیرفت، و خواهرانش هر سال این روز را به نام «روز الهام» جشن می‌گیرند، زیرا آن روز آغازی برای آن‌ها بود. [….] کاملاً اطمینان داشت که زندگیش در حال تغییر بود. اندیشه‌ی تکان‌دهنده‌ای بود. در این زمان او تقریباً چهل سال داشت و مدیر مدرسه بود، و حالا معتقد بود که خدا از او خواسته نه تنها مدیریت را کنار بگذارد بلکه مدرسه را نیز ترک کند؛ عبادت کلیسایی و حمایت حصارهای صومعه را ترک کند. معتقد بود خدا از او خواسته بیرون برود، به داخل خیابان‌های کلکته و در میان فقیرترین فقرا در محله‌های فقیرنشین کثیف، در آن سوی دیوارهای صومعه به کار و زندگی بپردازد. (صفحه‌ی ۲۱، پاراگراف آخر)

مادر ترزا بعد از شنیدن این ندای درونی زندگی خود را تغییر داد. او صومعه را ترک کرد و میان مردم فقیر رفت. مادر ترزا با آن‌ها زندگی کرد تا بیشتر بتواند به آن‌ها خدمت کند. به نظر می‌آید آنچه که در این برهه از زندگی مادرتزارا اهمیت دارد تصمیم او بعد از شنیدن این ندای درونی بود. ترک‌کردن صومعه کار راحتی نبود. ممکن بود دیگر او را به عنوان راهبه در صومعه نپذیرند، او سرپناهی نداشت، دانش و مهارت کافی نداشت، این کار او مورد تایید پاپ و اعضای صومعه نبود و … امّا هیچ‌کدام از این مشکلات مادرترزا را از تصمیم خود منصرف نکرد. او ندای درونی خود را فراموش نکرد و در این راه پایداری کرد.

مادر ترزا بعد از ترک صومعه، چند ماهی با خواهران سازمان خیریه پزشکی در شهر پنتا زندگی کرد. تا در حد امکان، پرستاری‌کردن از فقرا را یاد بگیرد. او به این مساله واقف بود که برای کمک به محرومین و فقرا نیاز به کسب دانش و مهارت است. مادر ترزا در آن‌جا سعی می‌کرد از توانایی برخی بیماران برای کمک به بیماران دیگر استفاده کند.

در آن روزها امکان انجام کمک‌های کمی برای برخی از بیماران وجود داشت؛ امّا مادر ترزا به آن‌‌ها شهامت می‌داد. دختری که داشت از سل(یک بیماری ریوی) می‌مرد؛ خیلی تمایل داشت به خواهر ترزا در کارهای آینده‌اش کمک کند. بنابراین هر کاری می‌توانست انجام می‌داد، به بیماران دیگر کمک می‌کرد و با کسانی که نمی‌توانستند از بستر خارج شوند صحبت می‌کرد… . (صفحه‌ی ۳۰، پاراگراف اول)

بعدها مادر ترزا در نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) – مرکز نگهداری بیماران در حال احتضار- همین شیوه را به کار برد و برای آن‌ها فرصت کمک به دیگر بیماران را فراهم می‌کرد.

خانمی به نام کاروبالا، که مادر ترزا او را در خیابان پیدا کرده بود، تمام عمرش مثل یک برده سپری شده بود و وقتی پیر و از کار افتاده شده بود؛ او را بیرون انداخته بودند. خواهران به آرامی او را شستند، موهایش را شانه زدند، با او خندیدند و به ترانه‌هایش گوش دادند. او هنوز می‌توانست از دست‌هایش استفاده کند. بنابراین به غذا دادن ماری، زن کناریش که خیلی ضعیف بود و خودش نمی‌توانست غذا بخورد کمک کرد. (صفحه ۶۹، قسمتی از پاراگراف دوم و سوم)

مادر ترزا بعد از این دوره، به کلکته بازگشت. او در آن‌جا کار خود را با آموزش به چند کودک در یکی از محله‌های فقیر نشین شهر آغاز کرد.

m44.pngخواهر ترزا هیچ چیز نداشت، امّا می‌توانست کاری شروع کند. چند تا بچه فقیر پیدا کرد و در یک فضای کوچک و باز یک مدرسه راه انداخت. نه صندلی وجود داشت، نه میزی و نه گچ و تخته‌ای، فقط بچه‌ها مشتاق یاد گرفتن بودند و راهبه‌ای مشتاق یاد دادن. او می‌دانست که خواندن و نوشتن برای آنها مانند کلیدهایی بودند برای یک زندگی بهتر. …. یک تکه چوب برداشت و شروع به نوشتن الفبا در گل کرد. روز بعد بچه‌های بیشتری آمده بودند. یک نفر یک میز کهنه به او داد، سپس یک نفر دیگر یک صندلی و یک نفر دیگر یک قفسه‌ی چوبی زهوار دررفته.(صفحه‌ی ۳۱، پاراگراف آخر)

یکی دیگر از کارهای مهم مادر ترزا، کمک به افرادی بود که درخیابان‌ها در حال مرگ بودند. او برای این کار، بعد از پیگیری‌های بسیار با مسئولان شهر، مرکزی به نام نیرمال‌هیردی (جایگاه قلب‌های پاک) دائر کرد.

آن زمان بین شش تا هشت میلیون نفر در کلکته زندگی می‌کردند. دویست هزار نفر از آن‌ها به جز خیابان خانه‌ای نداشتند. یک بار مادرترزا زنی را در جوب پیدا کرد که نیمی از بدن او را موش‌های صحرایی و مورچه‌ها خورده بودند. او آن‌قدر ضعیف شده بود که اصلاً نتوانسته بود به خودش کمک کند. مادر ترزا او را بغل کرد و به نزدیکترین بیمارستان برد. امّا آنها از بستری کردن او خودداری کردند. زن هیچ پولی نداشت و در حال مردن بود. افراد آنجا تصور می‌کردند که می‌توانند به این راهبه‌ی کوچک زور بگویند تا او را ببرد، آنها اشتباه می‌کردند. هیچ چیز نمی‌توانست مادر ترزا را تکان دهد … مادر ترزا آنقدر بر خواسته‌اش پافشاری کرد؛ تا آن زن را در بیمارستان پذیرفتند. … مادر ترزا می‌خواست همه کسانی که در خیابان‌ها در حال مرگ بودند؛ با احترام بمیرند. در میان عشق و محبتی که شاید هرگز ندیده بودند.

m33.pngهیچ محرومیتی از دید مادر ترزا پنهان نمی‌ماند. فقرا، طرد‌شدگان، عقب‌ماندگان ذهنی، بی‌خانمان‌ها، کودکان کار و خیابان ، معتادان مواد مخدر، بیماران جذامی و … . مادرترزا نه تنها با بردن قربانیان جذام به نیرمال هردی موافقت کرده بود؛ بلکه آن‌ها در خانه‌ی او را می‌زدند و تقاضای کمک می کردند. [.] تا سال ۱۹۵۶ او هشت پایگاه درمان جذام در سراسر شهر تاسیس کرده بود. خواهران هر هفته آن‌ها را سیار ویزیت می کردند. (صفجه ۹۲، پاراگراف دوم و سوم)

در سال ۱۹۷۳ به او یک ساختمان عظیم دادند که برای آزمایشگاه شیمی ساخته شده بود. آن‌جا را پرم‌دان نام گذاشت که «ره‌آورد عشق» معنا می‌دهد. در آن‌جا بیماران و دیوانگان زیادی تحت مراقبت قرار گرفتند. در بیرون درها یک گارگاه بازسازی کوچک وجود دارد. فقرای کلکته پوسته‌های خالی نارگیل‌های خشک نشده را که در خیابان‌های شهر ریخته شده‌اند به این مکان می‌آورند. در پرم‌دان می‌توانند آن‌ها را به حصیر، زیرپایی، طناب و ساک تبدیل کنند. (صفحه ۸۱، پاراگراف آخر و صفحه‌ی ۸۲ پاراگراف اول و دوم)

 


  1. این قسمت، برگرفته از سایت www.ketabak.org میباشد.
  2. این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی «افرادی که به جهان خدمت کرده‌اند» می‌باشد. مجموعه‌ی این کتاب‌ها برای مخاطب نوجوان نوشته شده‌اند. دیگر کتاب‌های این مجموعه عبارتند از: لوئیس بریل، ماریا مونته‌سوری، چارلی چاپلین، …
  3. مادرترزا و یکی ازهمراهانش
  4. اولین مرکز رسمی است که توسط مادر ترزا برای رسیدگی به امور فقرا و محرومین، در کلکته تاسیس شد.
  5. مرکز نگهداری از بیماران در حال احتضار
// // ?>


معرفی داستان هایی با موضوع احسان و نیکوکاری

altنام کتاب: سکه طلا

نویسنده: آدا آلما فلور تصویرگر : نیل والدمن مترجم : نسرین وکیلی

ناشر : کانون پرورش فکری، چاپ پنجم، ۱۳۹۱ گروه سنی: «ج» و «د»

کلمات کلیدی : تغییر ، طمع ، مهربانی و کمک به دیگران

درجه داستان : (عالی خوب* متوسط)

خلاصه‌ی داستان : سکه طلا داستان مردی به نام خووان است؛که سال‌ها زندگی خود را از راه دزدی گذرانده است. او روزی به طور اتفاقی سکه‌ای را در دستان پیرزنی به نام دوناژوزفا می‌بیند و وسوسه می‌شود آن را بدزد؛ امّا رسیدن به آن سکه، آن قدرها که او فکر می‌کرد آسان نبود؛ چون به خاطر آن مجبور شد پیرزن را سایه به سایه تعقیب کند تا اینکه…[۱]

alt

نکاتی درمورد داستان : نویسنده در این داستان زندگی دزدی به نام خووان را روایت می‌کند؛ که به خاطر دزدی اخمو و منزوی شده و هیچ دوستی ندارد. از قضا روزی با پیرزنی به اسم دوناژوزفا برخورد می‌کند و برای دزدیدن سکه طلایش مجبور می شود او را تعقیب کند. به این ترتیب خووان و دوناژوزفا همسفر می‌شوند. امّا این سفر، یک سفر معمولی نیست. خووان در جریان این سفر لذت دوستی و کمک به دیگران را می‌چشد و شیوه‌ای از زیستن را تجربه می‌کند؛ که سال‌ها آن را به فراموشی سپرده است. این سفر در حقیقت آغاز تغییر زندگی خووان است. یکی از نقاط قوت این داستان روند تحول خووان در طول داستان است که از نظر مخاطب کاملاً منطقی و مورد پذیرش به نظر می‌رسد. نویسنده در این داستان می‌کوشد نشان دهد برای اینکه افراد بخواهند شیوه‌ی زندگی متفاوتی را انتخاب کنند باید ساختار و شرایطی در جامعه فراهم گردد که آن‌ها طعم دوستی، کمک به یکدیگر و با هم بودن را بچشند. در این داستان هر چند هدف دوناژوزفا کمک به خووان نیست، امّا شیوه زندگی انسان دوستانه‌ی او زمینه نجات خووان را فراهم می‌کند و این از برکات کار خیر است که اثربخشی و نتیجه بخشی آن محدود نیست و نویسنده می‌کوشد این مطلب را هم با مخاطبان خود در میان بگذارد.

alt

نام کتاب: بابا برفی

نویسنده: جبار باغچه بان تصویرگر: آلن بایاش

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ دهم، ۱۳۷۳ تعداد صفحات: ۲۴ صفحه

گروه سنی: «ب» و «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: دهش، نیکوکاری، فداکاری، مهربانی، جاودانگی

خلاصه‌­ی داستان: بابابرفی، بابای مدرسه‌ بود و بچه‌های مدرسه به او پدر بزرگ می‌گفتند. یک روز برفی که مدرسه تعطیل بود، بچه‌ها تصمیم گرفتند برای برف بازی به حیاط مدرسه بروند. آ‌ن‌ها یک آدم برفی، شبیه پدربزرگ درست کردند و اسمش را بابا برفی گذاشتند. آن روز، پدربزرگ به جای بابا برفی حرف زد و به بچه‌ها گفت هر کاری که بخواهید بابابرفی می‌تواند انجام دهد. بچه‌ها از بابا برفی خواستند نان بپزد تا …

نکاتی درباره داستان: نویسنده در این کتاب سعی کرده با موضوعی جذاب مثل درست کردن آدم برفی، کودکان را با مفاهیم مهربانی کردن ، کمک به دیگران و از خودگذشتگی آشنا سازد. در طی ماجراهای داستان، بچه‌ها خواب می‌بینند که آدم برفی‌ای که ساخته بودند به خاطر گرمای تنور، آب می‌شود تا برای مردم گرسنه نان بپزد. نویسنده با مطرح کردن این واقعه و با نمادپردازی خوبی، سعی کرده است، مفهوم جاودانگی انسان به وسیله‌ی اعمالش را به خوبی بیان کند. تلفیق شعر با قصه، یکی از ویژگی های خوب این داستان است که باعث تأثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب، می‌گردد.

alt

نام کتاب: چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟

نویسنده و تصویرگر: باب گراهام مترجم: بهمن رستم آبادی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ اول، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۴۰ صفحه

گروه سنی: «الف» و «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: امید، همکاری، بی تفاوتی، مراقبت از حیوانات

خلاصه ی داستان: این داستان ماجرای پسربچه‌ای است که در خیابان، یک کبوتر زخمی پیدا کرد و از او مراقبت کرد تا زخمش خوب شود و بتواند دوباره پرواز کند.

نکته: هر چند ماجرای داستان ساده است ولی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. لطفاً بخش «نکاتی درباره کتاب» را حتماً بخوانید.

نکاتی درباره کتاب : کتاب « چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟» یک کتاب تصویری است. به این معنا که روایت ماجرای داستان بیشتر بر عهده تصاویر است تا متن داستان. هر چند فرم کودکانه تصاویر کتاب، مخاطب کودک را به خوبی جذب می‌کند امّا گویی نویسنده بیشتر قصد داشته دغدغه‌های اجتماعی خود را در تصاویر داستان به مخاطب جوان و altبزرگسال منتقل کند. رنگ خاکستری حاکم بر تصاویر داستان که وضعیت کنونی اجتماع را از دید نویسنده تصویر می‌کند، نمایش زمین خوردن کبوتر کنار ساختمانی که ظاهراً دادگاه است؛ به تصویر کشیدن افراد بزرگسال در شرایط مختلف مثل سالمند، ورزشکار، قشر اداری و …. و از ملیت‌های مختلف در حالی که هیچ توجهی به هم و دور و برشان ندارند و تاکید بر این بی‌توجهی در بیشتر تصاویر داستان و دیگر شواهدی که در تصاویر کتاب هستند و از دید مخاطب مخفی نمی ماند؛ همه، گویای این مساله هستند که نویسنده دغدغه بی‌تفاوتی انسان‌ها نسبت به یکدیگر و از بین رفتن صلح و دوستی میان آن‌ها را دارد. در این کتاب تنها به انعکاس تصویر این فضای تاریک اکتفا نشده است؛ بلکه با ورود پسربچه‌ی داستان که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نیست و کبوتر زخمی را می‌ببیند، نور و امید وارد داستان می‌شود. رنگ‌های تصاویر در مکان‌هایی که پسربچه حضور دارد جان می‌گیرند و از مایه‌ی رنگ خاکستری دور می‌شوند. تلاش پسربچه به همراه خانواده‌اش برای درمان کبوتر زخمی، می‌تواند نشانگر این مساله باشد که از نظر نویسنده، خانواده بنیان مهمی در اجتماع می‌باشد که با حمایت‌های عاطفی خود از فرزندان، باعث رشد عاطفی آن‌ها می‌شود. صحنه‌ای که کبوتر در یکی از میدان‌های شهر پرواز می‌کند و اوج می‌گیرد یکی از پرامید‌ترین صحنه‌های داستان است. کبوتر در میدانی پرواز می‌کند که نماد آن یک فرمانده جنگی است که شمشیر به دست گرفته است؛ ولی کبوتر مجسمه را پشت سر می‌گذارد و در آسمان آبی اوج می‌گیرد و پرواز می‌کند. گویی از نظر نویسنده هیچ کدام از عوامل اجتماعی نمی‌توانند مانع نتیجه بخش بودن کار پسربچه، خوب شدن زخم کبوتر و و اوج گرفتن او باشند. در حقیقت این کتاب از بزرگسالان دعوت می‌کند بیشتر به نتایج انتخاب های خود در زندگی و تاثیر آن روی اجتماع بیاندیشند. به همین دلیل خواندن این کتاب علاوه بر کودکان به همه بزرگسالان توصیه می‌شود.

alt

نام کتاب: اگر این چوب مال من بود

نویسنده: محمدرضا شمس تصویرگر: علیرضا عمومی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ نهم، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۱۸ صفحه

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: خودخواهی، از بین رفتن رابطه‌ی دوستی، کمک به دیگران

خلاصه­ی داستان: روزی قورباغه، سنجاب، میمون و خارپشت، چوب تراشیده‌ی زیبایی پیدا کردند و سعی کردند به نحوی صاحب آن شوند. هرکدام از آن‌ها فکر می‏کرد خودش بیشتر از بقیه به آن چوب احتیاج دارد تا اینکه بر سر آن با هم دعوایشان شد. در این بگو مگوها خرگوش از راه رسید و…

قسمتی از متن داستان: سنجاب چوب را از دست قورباغه بیرون کشید و به آن نگاه کرد. چوب قشنگی بود. پیش خود فکر کرد:«اگر این چوب مال من بود، با آن اله کلنگ درست می‌کردم و با دوستانم سوارش می‌شدم. آخ که اله کلنگ سواری چه لذتی دارد!

این‌ورش بشین، اون‌ورش بشین هی برو بالا، هی بیا پایین

با این فکر فریاد زد این چوب باید مال من باشد. »

نکاتی درمورد داستان: نویسنده در این داستان کودک را با صحنه‌ی دعوا و بگو مگوی چهار دوست روبرو می‌کند. ماجرا از این قرار است که آن‌ها چوب تراشید‌ه‌ی زیبایی پیدا کرده‌اند و هر کدام از آن‌ها می‌خواهد چوب را برای خودش بردارد. این صحنه این پرسش را در ذهن کودک ایجاد می‌کند که واقعاً حق با کیست و چوب را کدام یک از آن‌ها باید بردارد. کودک سعی می‌کند به دلایلی که هر کدام از آن‌ها برای برداشتن چوب می‌آورند فکر کند. نویسنده ضمن ایجاد این پرسش در ذهن کودک، دوست دیگرشان، خرگوش را وارد صحنه می‌کند. خرگوشی که همچون کودک می‌خواهد دعوا و بگو مگو تمام شود و صاحب اصلی چوب مشخص شود. وقتی خرگوش فریاد می‌زند و می‌گوید:«من می‌دانم این چوب مال کیست.» کودک کنجکاوتر می‌شود و شوق بیشتری برای پیگیری داستان پیدا می‌کند؛ او می‌خواهد بداند خرگوش چوب را به کدام یک از آن‌ها می‌دهد. در ادامه‌ی داستان، نویسنده لاک‌‌پشت را وارد ماجرا می‌کند. لاک‌پشتی که به خاطر پیری و ضعف چشم در گودالی افتاده است و واقعاً به این چوب به عنوان عصا نیازمند است. خرگوش با کمک چوب، لاک‌پشت را نجات می دهد. حال نویسنده باز از کودک می‌خواهد به این مساله بیندیشد که بهتر است چوب را به چه کسی داد. در ادامه‌، نویسنده کودک را با صحنه‌ای روبرو می‌کند که هر کدام از دوستان از اینکه می‌خواستند چوب را برای خود بردارند و تنها به فکر خودشان بوده‌اند خجالت زده هستند. آن‌ها چوب را به لاک‌پشت می‌بخشند. به این ترتیب نه تنها دعوا و بگو مگوی آن‌ها خاتمه می‌یابد؛ بلکه چوب به کسی می‌رسد که بیشتر از همه به آن نیازمند است و همه از انتخاب خود راضی و خشنود می‌شوند.

alt

نام کتاب: تو نیکی می‌کن و… (افسانه‌ای از سرخ‌پوستان مکزیک)

نویسنده: استفان چِرنکی و تیموتی رودِس تصویرگر: استفان چرنکی

مترجم: سیروس طاهباز تعداد صفحات: ۳۲ صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ دوم؛ ۱۳۸۱

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب * متوسط )

کلمات‌کلیدی: نیکی‏کردن، پاداش نیکی، تلاش گروهی، امید

خلاصه داستان:این داستان، ماجرای کشاورزی است که به همراه همسر و فرزندانش نزدیک دهکده‌ای زندگی می‌کرد. در این دهکده، مرغ‌های زرین‌پر زندگی می‌کردند؛ آن‌ها، پرنده‌هایی بودند که خوراکشان شیره‌ی گل‌ها بود. یک سال در دهکده، خشکسالی اتفاق افتاد. در آن سال، تعداد زیادی مرغ زرین‌پر به علت خشک شدن گل‌ها از بین رفتند. یک روز مرد و زن کشاورز، که خودشان به‌دلیل خشکسالی، در شرایط سختی بودند، تصمیم گرفتند برای نجات مرغ‌های زرین‌پر، کاری کنند….

نکاتی درمورد داستان: این داستان، یک افسانه‌ی سرخ‌پوستی مکزیکی را روایت می‌کند. نویسندگان این داستان سعی‌کرده‌اند نشان دهند که، نیکی کردن بدون چشم‌داشت، بی‌نتیجه و بی‌پاداش نخواهد ماند. همکاری و تلاش گروهی اعضای خانواد‌ه‌ی مرد کشاورز برای نجات پرنده‌ها و خودشان، حس اتحاد و همبستگی را در مخاطب تقویت می‌کند و به کودکان می‌آموزد که حتی در سخت‌ترین شرایط می‌توان امیدوار بود. استفان چرنکی در تصویرگری این داستان، از هنر سنتی بافت ساقه‌های گندم، بهره گرفته است و به این ترتیب، کودکان را با این هنر بومی مکزیکی آشنا می‌کند.

alt

نام کتاب: قلب مترسک

نویسنده: یالواچ اورال تصویرگر: سباستین بارّیرو

مترجم: محمدرضا مهرافزا تعداد صفحات: ۴۴صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۶

گروه سنی: «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب متوسط * )

کلمات‌کلیدی: دوستی، نیکی کردن، پناه دادن، قدرشناسی

خلاصه‌­ای از داستان:این داستان راجع به مترسکی است که قلب مهربانی دارد. او در فصل زمستان احساس تنهایی می‌کرد و دلش برای دوستانش تنگ می‌شد، تا اینکه یک روز سرد برفی، مترسک سار کوچکی را دید که از دسته سارها جدا شده بود و به خاطر برف و سرما نمی‌توانست به نزد خانواده‌اش برگردد، به این ترتیب مترسک و سار با هم دوست شدند. این دوستی، شروع ماجراهایی بود که برای سار و مترسک اتفاق افتاد و باعث شد رابطه‌ی دوستی آن‌ها عمیق‌تر شود.

نکاتی درباره داستان. : نویسنده در این داستان سعی کرده است دوستی، نیکی کردن، پناه دادن به بی‌پناهان و قدرشناسی را به کودکان بیاموزد. مترسک در این داستان موجودی جاندار با قلبی مهربان ترسیم شده که عواطف و احساسات انسانی دارد، گرما و سرما و درد را حس می‌کند. نویسنده از این طریق توانسته است ارتباط خوبی بین مخاطب و شخصیت اصلی داستان برقرار کند. تصاویر زیبای کتاب در انتقال پیام داستان بسیار مؤثر است و ویژگی شخصیت های داستان را به خوبی نشان می دهد.

 

 


[۱]برگرفته از خلاصه پشت جلد کتاب با اندکی تغییر

// // ?>


معرفی کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است»

مؤلف: مارچلو دِ اورتا                    مترجم: حمید زرگرباشی     ناشر: نقش خورشید، چاپ دوم، ۱۳۸۰

5a1a92b19b21313f86ee4709fbad7ebc

******************************************************************

خانه‌ات را توصیف کن

«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل!

[…] وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!

من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»

******************************************************************

کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است» مجموعه‌ی شصت انشا از نوشته‌های دانش‌آموزان یکی از دبستان‌های شهرک فقیرنشینِ «آرزانو» در جنوب ایتالیا است که معلم آنها، «مارچلو دِ اورتا»، در طی ده سال تدریس، آنها را از میان صدها انشا انتخاب کرده است. در این کتاب با نوشته‌های کودکان محرومی مواجه می‌شویم که هر یک در انشای خود، صادقانه دنیای پیرامون و شرایط دشوار زندگی‌شان را توصیف کرده‌اند؛ نوشته‌هایی که با بیان لطیف و گاه طنزگونه‌ فقر، فساد و بی‌عدالتی در جامعه را به تصویر می‌کشند و ما را با مسائلی مواجه می‌سازند که اغلب آنها را نادیده گرفته و یا به دست فراموشی سپرده‌ایم؛ مسائلی که به ما مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی‌مان را یادآور می‌شوند.

******************************************************************

آیا تا به حال در بیمارستان بوده‌ای؟ احساسات و برداشت‌هایت را شرح بده.

«من خودم هیچ وقت در بیمارستان نبوده‌ام، منظورم خودم است.اما به خاطر کسی دیگر آنجا بوده‌ام که مادرم باشد.مادرم شب‌ها حال شکمش خب نبود در تابستان.آن وقت گفت کمک، کمک.اما پدرم نمی‌توانست رانندگی کند و در تمام ساختمان هیچ آدمی نبود.آن وقت پدرم دور خانه می‌گشت و نمی‌دانست می‌بایست چه کار کند.بعد به این فکر افتاد که به یک بیمارستان در ناپل تلفن کند تا آمبولانس بفرستد، اما بیمارستان اولی گفت که هیچ ندارند.آن وقت پدرم به بیمارستان دوم تلفن کرد و این هم نداشت.و همینطور که از خشم مانند دیوانه‌ها فریاد می‌زد، آنها گفتند که به یک بیمارستان خصوصی تلفن کن.بیمارستان‌های ناپل همه زیر چتر کامورا (= مافیا) هستند، این را کانال ۲۱ گفته است.این طوری وانمود می‌کنند که انگار هیچ آمبولانسی آن‌جا نبود تا آدم به خصوصی‌ها تلفن کند که چند میلیون می‌گیرند که یک نفر را حمل کنند که در جا می‌میرد!

اما ما نمی‌توانیم چند میلیون فراهم کنیم و پدرم کف خیابان است و مثل دیوانه‌ها فریاد می‌کشید که یک نفر صدای او را بشنود.یک نفر سرش را بیرون کرد که آن روبرو زندگی می‌کند و گفت، نترس، من می‌برمش.او مزارچیای قاچاقچی بود، اما با این حال خوب بود.بعد او مامان را به گالدالِلّی برد.من هم آن‌جا بودم.در گالدالِلّی همه خیلی یواش کار می‌کردند و همه سؤال می‌کردند و مادرم از درد، مار در شکم داشت.آن‌وقت مزارچیا گفت: «آخر این سوزن لعنتی را به این زن می‌زنید یا می خواهید صبر کنید تا بمیرد؟» وآن وقت به او سوزن را زدند.اما جا نبود، بعد او را در راهرو خواباندند با سوزن تویش.

یک هفته تمام از او دیدار کردم.در گالدالِلّی همه چیز کثیف است، هیچ چیز را نمی شویند، شب‌ها سوسک روی تخت خواب!شب ها پرستارها خوابند…!

اما بدتر از همه پرستاری بود که همه می‌لرزیدند وقتی که او می‌گشت.پدرم گفت اگر او را در خیابان ببینم زیر چرخ لهش می‌کنم، با این که نمی‌توانم رانندگی کنم!

در گالدالِلّی بهتر است که آدم بمیرد.»

******************************************************************

چاپ این کتاب در سال ۱۹۹۰ باعث برانگیخته‌شدن خشم و مخالفت بسیاری از کسانی شد که در وضعیت نابه‌سامان شهرهای جنوبی ایتالیا دخیل هستند و افراد زیادی از این معلم به دادگاه شکایت بردند. در نهایت تلاش‌های پشت پرده‌ی مافیا باعث شد که مارچلو دِ اورتا از شغل خود اخراج شود اما هیچ‌یک از اینها باعث نشد که پیام دادخواهیِ دانش‌آموزان کوچک او به گوش مردم دنیا نرسد.

شاید در نگاه اول باورنکردنی باشد که در قلب اروپای مدرن و ثروتمند، در ایتالیای رؤیایی، چنین محرومینی وجود داشته باشند اما این کودکان به ما یادآوری می‌کنند که فقر، تبعیض و بی‌عدالتی محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست بلکه میراث بی‌توجهی ما به مسئولیت‌هایی است که اخلاق و انسانیت بر دوش تک‌تک افراد جامعه نهاده است.

اما آنچه این کتاب را ستودنی می‌سازد آن است که با وجود تمام واقعیت‌های تلخ زندگی این کودکان، آنها خود کسانی هستند که پنجره‌های روشنایی را در مقابل دیدگان ما می‌گشایند و نور را به جهانی می‌تابانند که مبارزه با پلیدی‌ها و تاریکی‌های آن، نیازمند امیدی بزرگ است. آنها با نگاه معصومانه‌ی خود ما را دعوت می‌کنند به تلاش برای رسیدن به دنیایی که سراسر نور است و دریا و دریا …

******************************************************************

خوابی را تعریف می‌کنم

«به یادم نمی‌آید هر شب خواب ببینم، اما به خاطر می‌آورم که […] گاهی خواب تولدم را می‌بینم یا این که به خانه دیگری اسباب‌کشی می‌کنیم.

هزار بار خواب خانه‌کشی می‌بینم، اما یک بار، این که الان نقل می‌کنم، به خانه دیگری و به شهر دیگری خانه‌کشی کرده‌ام. خواب دیدم که ما به فراتاماچوره، اسباب‌کشی کردیم…

من از زور خوشحالی، کلی خوشحال بودم. که آخر سر از این خانه که این‌قدر کهنه بود، بیرون می‌رفتم!

[…] در فراتاماژوره […] من از پله بالا رفتم و کمی خسته بودم. پله‌ها تمامی نداشت و من باز خسته‌تر بودم. اما آخر تمام شد و من از در باز داخل شدم. آن‌جا خورشید بود و خیلی خیلی نور، اتاق‌ها عظیم بودند و خیلی بلند، کف اتاق‌ها سالم بود: بدون وجود حتی یک مرغ!

گمان کردم در بهشتم.

بعد مادرم پنجره‌ای را باز کرد که پایانی نداشت و به بیرون نگاه کرد: آن‌جا دریا بود! من همه دریا را دیدم که پایانی نداشت، مانند همه دریای دنیا بود، قایق‌ها کشتی‌ها، دریا…»

******************************************************************

// // ?>


اساطیر کهن ایران

آرش کمانگیر

روایتگر : محمدرضا محمدی نیکو        تصویرگر : هدا حدادی        ناشر : نشر مهاجر

“ شب اندک اندک به پایان می رسید و سیاهی کمرنگ می شد. کرانه‌های آسمان نخست خاکستری شد، سپس به سرخی گرایید و آنگاه به رنگ ارغوان درآمد. سپاهیان ایران بیدار شده بودند که آرش کمان کیانی در دست بر فراز صخره ها پدیدار شد و همانجا ایستاد.
ایرانیان یکایک از چادرها بیرون می آمدند و تورانیان نیز از دشت رو به دامنه می آوردند. دوست و دشمن با هم در می آمیختند و در زیر پای آرش گرد می آمدند. در دست چپ او کمانی بود و در دست راستش تیری که با تیرهای دیگر فرقی نداشت. آیا به راستی این تیر می توانست بیش از تیرهای دیگر پرواز کند؟ این پیر سپید موی که کسی به یاد نداشت تیری از او به خطا رفته باشد آیا می توانست تیر خود را به دورترین مرزهای آرزو پرتاب کند؟
دل در بر ایرانیان می تپید. تا دمی دیگر آرش تیر خود را پرتاب می کرد و آنگاه زمینی به اندازه یک تیر پرتاب، ایران نام می گرفت. چشمها تر بود اما اشکی فرو نمی ریخت زیرا دشمنان نباید اشک ایرانیان را می دیدند.
اما تورانیان با آرامشی اهریمنی به آرش می نگریستند. تا دمی دیگر سرزمینی به نام ایران باقی نمی ماند و این پیر آمده بود تا گناه آنان را بر دوش بگیرد و به همگان بگوید: «آن کس که مرزهای ایران را تنگ کرد و جز پاره خاکی حقیر و مایه ریشخند باقی نگذاشت من بودم نه تورانیان.» “

کتاب آرش کمانگیر داستان پیر سپیدمو و روشن‌روان ایرانی است که مأمور پرتاب تیری می‌گردد که مرزهای ایران را تعیین می‌کند. نویسنده در کتاب که مخاطب آن نوجوانان هستند، با بیانی گرم و شیوا این داستان کهن را بازگو می‌کند و خواننده را در لحظات تلاش آرش برای بدست آوردن تیری بی‌مانند و افسانه‌ای با او همراه می‌سازد.
تصویرسازی کتاب خوب انجام شده و داستان از متنی قوی برخوردار است و برای قصه گویی توصیه می گردد.

 


 

ضحاک بنده ابلیس

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ ضحاک به درون تالار می آید. همه زانو می‌زنند و پیشانی بر زمین می‌گذارند. ضحاک بر تخت می‌نشیند. چشمهایش چون دو چشمه خون. آرام ندارد. گوشه‌ای موبدان و ستاره‌شناسان همگی گرد آمده‌اند. ضحاک دیوانه‌وار دور خودش می‌چرخد. می‌غرد به خشم: «گوش کنید. دیشب خوابی دیدم. خوابی بس ترسناک و کشنده. شما را گرد آورده‌ام که چاره‌ای بیندیشید. اندیشه‌تان را یکی کنید و آبی به روی خشمم بریزید. همگی گوش کنید… در خواب ناگهان سه جنگی به کاخم آمدند و آنکه از همه به سال کمتر بود، در من بیاویخت و بر گردنم بند آویخت و مرا کشان کشان به سوی کوهی برد. در خواب گاه چهره‌ی گاوی می‌دیدم، تاریک و روشن. می‌آمد و می‌رفت. گاوی بزرگ بود و چشمهایی درخشان داشت. پس بالای کوه بودم. نزدیک بود مرا از کوه پایین بیاندازند. فریادی کشیدم و به ناگاه از خواب پریدم. اکنون همه بیندیشید و مرا، از تعبیر خوابم آگاه کنید.»
همه برجا خشک شده اند. نگاه ها به سوی زیرک می چرخد. او بزرگ خواب‌گزاران است و در دانش تعبیر خواب در هفت سرزمین کسی به پای او نمی رسد. زیرک آرام بر می‌خیزد و دست به موی سپیدش می‌کشد. ضحاک می‌خندد: « بگو زیرک. بگو من همه گوشم.»
زیرک از پله‌های تالار بالا می‌رود. ضحاک به دنبالش، ناآرام. زیرک بر یکی از پله ها می‌نشیند. بالاپوش از دوش می‌اندازد. به جوش آمده است. می‌گوید: «ای سپهبد! نامت بلند باد! بدان که هرکه از مادر زاده شد، دیر یا زود خواهد مرد. مرگ پایان کار همه ماست و هیچ کس را از آن چاره نیست. پیش از تو جهانداران بسیاری بودند، پس از تو نیز. تو بر تخت پادشاهی سالیان سال خواهی نشست. تنها…»
ضحاک میان سخن زیرک می دود: « تنها چه؟ زودتر…»
– تنها یک فرزند می‌تواند. ولی اندوهگین نشو. او هنوز پا به خاک ننهاده است.
– چگونه خواهد توانست؟
– تنها اگر روزگاری گاوی که هر مویش چون یک پر طاووس است، دایه‌اش شود.
ضحاک می گوید به ریشخند: «گاوی که هر مویش چون پر طاووس است؟ چشمهای من به روشنی روز چنین گاوی را هرجا که باشد، می‌بیند. من او را خواهم کشت.»
– پس ترسی نداشته باش. تو شکست نخواهی خورد. مگر زمانی که سر گاو با سپاهی به سوی تو روان شود.
– من آن گاو پست نهاد را خواهم کشت و با گوشت آن تمامی کارگزارانم را خوراک خواهم داد.
ضحاک این را می‌گوید و از تالار بیرون می رود. اکنون ما هستیم و خنده‌های دیوانه وار و ترسناک او که ستونهای کاخ را می‌لرزاند…“

ضحاک بنده ابلیس اولین جلد از مجموعه قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی داستان ضحاک، کاوه آهنگر و فریدون را از زبان دو آشپز دربار ضحاک ارمایل و کرمایل بازگو می‌کند و با نثر زیبا و گرم خود جلوه‌ای نو به این داستان کهن می‌بخشد.
مبارزه ضحاک و کاوه آهنگر پیامی عظیم به همراه داشته و در هر روزگار مردم را به مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی دعوت کرده است. به ویژه برای نوجوانان بسیار ضروری است که با این پیشینه ارزشمند در ادبیات و اساطیر میهن خود آشنا شوند و از طریق کتاب هایی مانند این مجموعه با آنها انس و الفت گیرند.
تمامی کتاب‌های مجموعه از نثری قوی و داستان هایی گیرا و جذاب برخوردار هستند، تصاویر خوبی دارند و به طور قطع می‌توان از آنها برای قصه گویی نیز استفاده کرد.

 


 

فرزند سیمرغ

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ سرانجام می‌رسم. چقدر از خانه دور بوده‌ام. پیشگاران و خدمتگزاران سراسیمه به این سو و آن سو می‌دوند. فریاد می‌زنم: « فرزند من کجاست؟»
همه به هم می نگرند و دور می‌شوند. دایه با چهره‌ای خسته پیش می‌آید: « سرور من، به خانه خوش آمدید!»
می گویم: « فرزندم، از او بگو! من همه راه را تاخته‌ام!»
– همسرتان هنوز چشم به راه است. چند روز دیگر…
چهره‌ام را می پوشانم. پیشکاران همهمه می‌کنند. در چشمهایشان برق شادی نیست. هفت روز دیگر چون هفت سال می‌گذرد. کسی چیزی نمی‌گوید. نگاهها از من می‌گریزند، بدگمانم می‌‌کنند. در دلم شوری می‌افتد: «نکند از من پنهان می‌کنند. شاید فرزندم مرده به دنیا آمده! شاید می خواهند…»
دیوانه می شوم. می‌دوم. فریاد می زنم: « باید او را ببینم.»
دایه در را باز می کند. خود را بر زمین می اندازد: «سرورم! سرورم!»
سرش را بلند می کند. می خندد. دست پیش می آورد:
– مژدگانی!
– بگو!
– امروز بر سام بزرگ فرخنده باد! یزدان تو را به آرزوی خود رساند. خداوند به تو پسری داد. پسری شیردل چون تو. تنش چون سیم و رویش چون بهشت. آهوچشم و درشت اندام! رویش چون گل سرخ و مویش چون برف، سپید.
– سپید؟
کنیزکی فرزند را بر دست پیش می آورد. سر به زیر انداخته. دایه راست می‌گفت. فرزند کوچک از روز نخست پیرمردی است، سپیدموی. روی بر می‌گردانم. به سجده می‌افتم: « ای بزرگ، ای دانای دانایان! چه گناهی از من سر زده که سزاوار چنینم؟ اینک چگونه در مردم بنگرم؟ به چه آبرویی سر بلند کنم؟ چگونه به آنانی که چشم در من دوخته اند، پاسخ دهم؟ کسی را زهره نگریستن در چشم من نبود. من، که امروز چهره از همه پنهان می‌کنم. خداوندا مرا ببخش، اما به کدامین گناه؟»
دایه اشک می ریزد و چیزی می‌گوید. دور می‌شوم. به دنبالم می‌دود. دهانش می‌جنبد. چیزی نمی‌شنوم. گوشهایم را می‌گیرم و فریاد می زنم: « دور شوید!… دور شوید!… لعنت به روزی که پایم به این خانه رسید! لعنت به اسبی که مرا به اینجا آورد.»
پس، بر می‌گردم. فرزند سپید موی را در دست می‌گیرم. می‌دوم. نگهبانان دروازه ها را می‌گشایند. بر اسب می‌نشینم و هی می‌کنم. ناتوان‌تر از همیشه‌ام. می‌گریم و می‌تازم. بی آنکه بدانم به کجا، همچنان می‌روم…“

فرزند سیمرغ جلد دوم از مجموعه قصه های شاهنامه است و در آن داستان کین خواهی منوچهر از سلم و تور و به دنیا آمدن زال و پرورش یافتن او نزد سیمرغ از زبان سام پهلوان نقل شده است. آتوسا صالحی با نوشته گرم خود خواننده را به همدلی با سام تشویق می‌کند و او را هنگام گذاشتن زال بر پای کوه البرز یا لشکرکشی برای نابودی مهراب کابلی، با وی همراه می‌کند.
نویسنده در این داستان افراد را با خود و ارزش‌هایشان روبرو می کند و آنها را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید تصمیم گیرند تمسخر مردمان را بپذیرند یا ننگ فرزندکشی را بر دوش کشند.
نثر خوب کتاب برای تقویت مهارت های زبانی در نوجوانان مؤثر است و به وسیله داستان گیرای خود آنان را با یکی دیگر از اساطیر ارزشمند ایران آشنا می گرداند. این کتاب نیز مانند دیگر کتاب های مجموعه تصاویر نسبتا خوبی دارد و برای قصه گویی توصیه می شود.


 

اسفندیار رویین تن

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ در زابل به سپاه می‌رسیم و هنوز فرسنگی نرفته‌ایم که رستم را می‌بینم. تنها نشسته بر اسبش، رخش؛ بی هیچ جوشن و زره و کلاهخود. رخش شیهه‌ای می‌کشد. فریاد می‌زنم: « آری، درست می بینم. این رستم است که به پیشوازمان آمده.»
به سوی هم می رویم. رستم، اسفندیار را که می‌بیند، سر به آسمان بلند می کند: « خداوند را شکر که تو را سلامت به خانه خودت، زابل رساند. درود بر تو! خوشا به حال کشوری که تو سرورش باشی. بختت بلند و شبان سیاه بر تو کوتاه!»
و اسفندیار دست می‌گشاید: « یزدان را سپاس که جهان پهلوان رستم پیلتن را شاد می‌بینم.»
رستم دست اسفندیار را می‌کشد: « اینک به خانه من بیا و قدم بر چشمهای زابل بگذار. بگذار خاندان من نیز جانشان را از دیدار تو روشن کنند.»
اسفندیار سر فرو می آورد: « در برابر خواسته‌ات نمی‌ایستم؛ اما فرمان گشتاسب چه؟ او تو را می‌خواهد. پس اینک خود دستانت را ببند و دل بد ندار که بند گشتاسب ننگی بر تو نخواهد بست.»
– بند، بند است پهلوان! چه از آن گشتاسب باشد؛ چه از آن هر کس دیگر…
– اگر در این کار گناهی و ننگی باشد از آن گشتاسب خواهد بود، نه تو و نه من!
پس اسفندیار به سوی اسب می رود و با بندی در دست باز می گردد: « بدگمانی مکن. این بند را بگیر! که پیمان می بندم چون فرمانروای ایران شوم، آنچه در خور توست و بیش از آن به تو ببخشم از هرچه بخواهی؛ و پیمان می بندم که بند یک روز بیشتر بر دست تو بسته نخواهد شد که پس از آن جهان به پای تو خواهم ریخت.»
رستم بند بر زمین می اندازد، غمگین: « گفتم که چون بیایی دل به دیدارت شاد کنم. گفتم تو را به شکار برم! گفتم… چشم بد دور! می ترسم، اسفندیار، از سرانجام این کار می ترسم. این فکر شوم را از سرت دور بینداز! کینه از دلت بیرون کن، ای سپهبد! که از من هرچه بخواهی، همان خواهد شد، جز بند، که این برایم شکستی است سخت. که سوگند خورده‌ام تا زنده‌ام کسی مرا با بند نبیند! مرا بکش؛ ولی بند بر دستم مبند.»
و اسفندیار می‌خروشد: « راست می‌گویی؛ ولی سپاه من نیز به راستی گفتار من گواهی می‌دهند. این فرمان بود! من از گشتاسب خشمگین شدم، همچنان که اکنونم! و گفتم آنچه را که شایسته بود؛ اما این فرمان بود. چگونه گردن بپیچم؟ خود را به جای من بگذار. چگونه در برابر پدر بایستم؟»
رستم روی بر می‌گرداند: « یک هفته در شکار بودم و چون خبر رسید که تو می‌آیی، از همان جا سراسیمه به سویت آمدم. بگذار بازگردم و رخت تازه بپوشم.»
پس رستم با گامهایی به سنگینی چندین کوه دور می شود، افسار رخش در دستش…“

اسفندیار رویین تن سومین جلد از قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی مبارزه طولانی اسفندیار، فرزند گشتاسب پادشاه ایران با تورانیان و تلاش او برای به بند کشیدن رستم را از زبان فرزندش بهمن روایت می کند.
هفت خوانی که اسفندیار در این داستان برای رسیدن به رویین دژ مقر پادشاهی ارجاسب پشت سر می‌گذارد، یادآور هفت خوانی است که رستم برای نجات کیکاووس طی می کند و در پایان داستان خواننده با آزمون دشوار دیگری روبرو می گردد. انتخابی میان رسیدن به تاج و تخت پادشاهی و نگه داشتن حرمت آزادگی پهلوانی چون رستم و به جای آوردن راه و رسم جوانمردی.
داستان اسفندیار یکی از سرگذشت های غم‌انگیز شاهنامه است و به خوبی وضعیت و انتخاب دشوار پیش روی این پهلوان را به تصویر می کشد. خواننده در این کتاب با انتخابی اخلاقی روبرو می‌گردد که به بهای زندگی فرد برگزیده‌ای چون اسفندیار تمام می‌شود و خود را در لحظات سخت تصمیم‌گیری و مبارزه با او همراه می‌یابد.
این داستان مانند بقیه مجموعه تصویر سازی خوبی دارد و برای قصه گویی نیز توصیه می گردد.


 

رستم و سهراب

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق


“ نه، باور نمی‌کنم. او از تورانیان نیست. بی‌گمان از تبار سام است یا دیگر دلیر مردان ایران. کاش فرزند من بود. پسر دخت شاه سمنگان، تهمینه. اما نه، او نیست. باید این جوانه ی امید را از ریشه برکنم که بیهوده پایم را سست می‌کند و دلم را می‌لرزاند. نه، او جوان‌تر از آن است که بر هزار هزار سپاهی فرمان راند. اما نکند یکی از همین سپاهیان…
نه، چشمهایم بی‌دلیل امید مدارید و دست‌هایم به رقص درنیایید که هرگز او را در آغوش نمی‌کشید. که اگر این کاووس دیوسیرت می‌دانست او در سپاه توران شمشیر می‌زند، هرگز مرا به نبرد نمی‌خواند که هیچ توفانی چون دیدار رستم و فرزندش، ستون‌های کاخ شهریاری را نمی‌لرزاند.
از این همه نبرد خسته‌ام. سخت است به دوش کشیدن بار امانت هزاران مادر…
پشت خم می‌شود زیر بار این همه خواهش و نیاز که بر شانه‌ام سنگینی می‌کند…
نباید خم به ابرو بیاورم، نباید زانو خم کنم که هزاران جوان تازه نفس می‌خواهند از من درس پهلوانی بیاموزند. اما شانه‌های پهلوانان هم گاه خسته می شود و زانوانشان می‌لرزند. کاش فرزندی داشتم که تکیه‌گاهم بود و امید لحظه‌های ناتوانی‌ام…“

رستم و سهراب هشتمین جلد از مجموعه قصه های شاهنامه است و نویسنده در آن کوشیده است که این داستان آشنا را از دریچه‌ای نو به مخاطب عرضه نماید.
در این کتاب سهراب خواننده را با خود وارد ماجرا می کند و او را در جستجوی خود برای یافتن پدر شریک و همراه می‌سازد و با پیش رفتن داستان مخاطب خویشتن را مورد پرسش قرار می‌دهد و نشانه‌های فرزندی را از نگاه رستم در سهراب می‌کاود. و به راستی نشان فرزندی چیست؟ مهره ای بر بازو؟!
داستان رستم و سهراب قصه همیشگی فراموش کردن و نادیدن ماست و از این رو مواجهه با چنین واقعه‌ای برای همه افراد می‌تواند بسیار مفید و آموزنده باشد. و امید آنکه بازگویی چنین حکایتی به شسته شدن زنگارهای کهنه از چشم و دل بیانجامد و باشد که دیگر سهرابی در قتل‌گاه جهل و فراموشی به خون خود نغلطد…
کتاب رستم و سهراب جزء تازه‌ترین قسمت‌های این مجموعه است و نوشتار آن نسبت به کتاب‌های قدیمی‌تر مانند ضحاک بنده ابلیس، فرزند سیمرغ و … تغییراتی کرده است که آن را به مراتب گرم‌تر و پربارتر نموده است. تصاویر کتاب نیز پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده و نیلوفر میرمحمدی کار بهتری ارائه داده است.


 

سیاوش

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ پروردگارا، اهریمن را از ما دور کن که در جامه‌ی زنی زیبا، هوش از سر این شاه سبک مغز برده است. ببین چگونه دل بر این افسونگر می‌سوزاند و می‌گذارد با جادوی واژه‌ها خامش کند. سودابه راست می‌گوید. کاووس همان شاه سیاه‌دلی است که گذاشت سهراب آن غنچه نوشکفته، در برابر چشم‌های رستم پرپر شود. و من هرگز نفهمیدم که او چگونه توانست از گناه کاووس بگذرد و فرزند آن سنگدل را چون فرزند خویش بپرورد. زندگی در دوزخ را به جان می‌خرم که به دشواری تن دادن به این بدگمانی نیست. بگذار آتش بر پا کنند که بهشت من آرامش جان توست پدر…
خاموش شوید ای شعله های خشمگین، راه را بر من بگشایید و زودتر به بی‌گناهی‌ام گواهی دهید. نگذارید اهریمن شما را نیز به بازی گیرد و بدانید که من در این آزمون تنها نیستم و شما که می‌خواهید مرا بیازمایید، خود گرفتار آزمونی دشوارترید. پس اگر مرا بسوزانید خواهم دانست که نقش خویش را از یاد برده اید و خود را به اهریمن فریبکار و وسوسه‌هایش سپرده اید…“

نهمین قسمت از مجموعه قصه‌های شاهنامه کتاب سیاوش است که مانند کتاب رستم و سهراب از قسمت‌های جدید مجموعه به شمار می آید و نوشتار و تصاویر بهتری نسبت به کتاب های قدیمی مجموعه دارد.
داستان سیاوش که از زبان خود او بازگو می‌گردد کشمکش جوانی را به تصویر می کشد که میان اصول اخلاقی خود و خواسته‌های ناجوانمردانه پدرش قرار گرفته است و عاقبت غربت و تنهایی را به زیر پا نهادن عهد و پیمان خویش ترجیح می‌دهد و سرانجام جان خود را در این راه از دست می‌دهد.
داستان گیرای کتاب خواننده را با خود همراه می سازد و او را در لحظات دشوار تصمیم‌گیری به همدلی با سیاوش وا می‌دارد.

 


 

افسانه‌ها

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی        تصویرگر : محمد پولادی        ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

اساطیر انگاره‌های ناخودآگاه یک قوم هستند و مانند رشته باریک و ظریفی افراد آن را به هم متصل می‌کنند. اسطوره آرمان‌های یک ملت را بازگو می‌کند و موجب انسجام و همبستگی افراد آن می‌شود. با وجود شباهت‌های بسیار میان اسطوره های ملل گوناگون تفاوت‌های ظریفی بین آنها وجود دارد که از جهان بینی متفاوت هر قوم نشأت می‌گیرد.

برای مثال رویین‌تنی تقریبا در تمام اساطیر ملل و اقوام مختلف جهان وجود دارد، ولی تفاوت در نحوه ی رویین‌تن شدن قهرمانان هر قوم گویای چگونگی نگرش آن قوم به جهان است. در اساطیر ژرمن، ریختن خون اژدها بر پیکر زیگفرید سبب رویین تنی او می شود ولی در اساطیر ایرانی، زرتشت به پاس پاکی اسفندیار او را در چشمه‌ای اهورایی غسل می‌دهد. آنچه ژرمن را رویین تن می کند، استحمام در خون دشمنان است ولی ایرانی به پاس پاکی در چشمه‌ی حقیقت غسل داده می‌شود و رویین‌تن می‌گردد.

ناخودآگاه هر فرد برای تعیین مشی در مقابل وقایع به کهن الگوهای قومی مراجعه می کند و از این رو بازگویی این اساطیر برای نسلی که کمتر آشنایی با آن دارند بسیار ضروری است.

دکتر مه‌دخت کشکولی در مجموعه داستان افسانه‌ها که برای نوجوانان نگاشته شده است به بازگویی اسطوره‌های کهن ایران می‌پردازد و در هر یک از آنان یکی از عناصر بنیادین هستی را بازمی‌کاود. افسانه‌ها  با قلمی گرم بازگو شده‌اند و می‌توانند به خوبی مخاطبان خود را جذب نمایند و به همین دلیل می‌توان از آنها برای قصه‌گویی نیز استفاده کرد.

متأسفانه کتاب تصاویر خشن و نامناسبی دارد که از کیفیت آن کاسته است ولی با این وجود می‌توان همچنان آن را به عنوان مجموعه خوبی از افسانه‌های کهن ایرانی توصیه نمود.

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی تصویرگر : محمد پولادی ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

// // ?>


درباره‌ی «قصه‌های صلح»

مقدمه ای از نویسنده

با این پرسش که خرد مردمی ما درباره صلح چه دارد، جستجوی خود را برای یافتن قصه‌های عامیانه با مضمون‌های صلح آغاز کردم. دور از انتظار نیست که حفاظت از خود و رقابت‌جویی در قصه‌های مردمی معمول‌تر باشد تا همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز. با این همه، قصه‌های متعدد جالبی یافتم که ممکن است در برانگیختن تفکر صلح موثر باشد.

این قصه‌ها با امید به این برگزیده شده است که به خواننده فرصتی برای تفکر بدهد. تعداد کمی برای قصه‌گویی طراحی شده  است، بقیه احتمالاً برای خواندن دسته‌جمعی یا مطالعه فردی بهترند و همه‌ی آنها برای گفت‌وگو مناسب هستند، هر چند گاهی پیش می‌آید که داستان وقتی بدون گفت‌وگو گذاشته شود تا خود در ذهن شنونده جای گیرد بهترین تاثیر را دارد.

مارسیالین قصه‌گو، در مقاله‌اش «داستان‌ها، صدای صلح: برنامه‌ای برای صلح و حل مسأله خلاق» برای همه‌ی ما پیشنهادهایی عالی دارد:

”به کودک گفتن اینکه «صلح آمیز فکر کن» بیش از آنکه بگوییم «پرواز کن» سودی ندارد! پس چگونه می‌توانیم هماهنگی درونی و در نتیجه و ناگزیر، هماهنگی بین انسان‌ها را تقویت و تشویق کنیم؟ با استفاده از داستانهایی که سه کارانجام می‌دهند:
– کودکان را برانگیزند تا به درون خود نگاه کنند.
– به کودکان پاسخ‌های متعدد و ممکنی در برابر یک مسأله ارائه دهند.
– در کودکان حس مثبتی از ارزش و هدف ایجاد کنند – حس قدرت شخصی و اخلاق ذاتی.
ما همه، داستان‌هایی داریم که به این هدف می‌رسند. لازم است که این داستان‌ها، آوازها، شعرها و بازی‌هایی را که تاثیری قاطع در برانگیختن و تقویت حل مسأله خلاق دارند تشخیص دهیم… سعی کنید به مواد موجود خود با چشم و گوش تیز برای یافتن آنهایی که پیام مثبت دارند، برای خشونت جایگزینی پیشنهاد می‌کنند، تعصب‌ها را شناسایی و رد می‌کنند و همکاری و همیاری را ارج می‌گذارند، توجه کنید.“

در گذشته، قصه‌های انسان‌ها برحیله‌گری و قدرت، بیش از حل اختلاف تاکید داشته است. آیا امکان دارد که با تغییر دادن قصه‌هایی که می‌گوییم، بتوانیم طبیعت جنگ‌طلبانه خود را تغییر دهیم؟ به امتحانش می‌ارزد.

(قصه‌های صلح: قصه‌های عامیانه از سراسر دنیا، مارگارت رید مک دانلد، ترجمه شاهده سعیدی، نشر چشمه، ۱۳۸۴)

// // ?>


داستان‌هایی برای تشویق کودکان به کار و تلاش

 

سکه طلا

نویسنده : آلما فلور آدا         تصویرگر : نیل والدمن          مترجم : نسرین وکیلی          ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۶

«خووان سالها دزدی می‌کرد و همیشه اخمو و گرفته بود چون هیچ دوست و آشنایی در زندگی نداشت. شبی از شب‌ها نور کلبه‌ای در میان درختان توجه او را به خود جلب کرد و در آن جا پیرزنی را دید که سکه‌ای طلا در دست داشت و با خود می‌گفت: من ثروتمندترین آدم دنیا هستم.
خووان تصمیم گرفت سکه‌های پیرزن را بدزدد، ولی به دست آوردن سکه‌ها آن‌قدر هم که او فکر می‌کرد آسان نبود. خووان راه طولانی را در جستجوی پیرزن و طلاهایش طی کرد ولی روزی که دوباره او را روبروی کلبه اش یافت آرزوها و اهدافش تغییر زیادی کرده بودند…»

کتاب سکه طلا برای کودکانی که در سالهای آخر دبستان و یا راهنمایی تحصیل می‌کنند مناسب است و با داستانی بسیار عالی روند گام به گام تغییر یک راهزن را نشان می‌دهد که به خاطر رسیدن به هدفی هرچند نادرست چیزهایی را دوباره در زندگی و کار خود تجربه می‌کند که سالها آنها را از یاد برده بود.
خووان از نو با طبیعت، خانواده و دوستان مواجه می‌‌شود و به یاد می‌آورد که زندگی‌اش تا چه اندازه می‌توانست متفاوت باشد.
این داستان برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و می‌تواند به وسیله تصاویر زیبا و طرح خوب خود به راحتی مخاطب را با خود همراه سازد و به او نشان دهد که رابطه یک شخص با دیگری و قرار گرفتن در راهی که با کمک او طی می‌کند چگونه می‌تواند همه چیز را به طرز شگفت‌انگیزی تغییر دهد.

 


 

لوبان نجاری می‌آموزد

نویسنده : جی هوا          تصویرگر : دودا کایی     مترجم : محمد سلامت    ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۷
«لوبان جوان ترین فرزند نجاری به نام لو بود که آرزو داشت پسرانش نزد استادی ماهرتر از خودش آموزش ببیند و نجاران ماهری شوند. دو برادر بزرگتر لوبان پدر را ناامید کردند ولی لوبان تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده استاد مشهور ساکن کوهستان جونگنان را پیدا کند و از او هنر نجاری بیاموزد.
لوبان با کمک مردم مهربان و سختی های فراوان خود را نزد استاد رسانید و به او نشان داد که برای یاد گرفتن هنر او شایستگی و مهارت لازم را دارد. پس از سالها تمرین سرانجام روزی استاد به او دستور بازگشت نزد مردم را داد و تنها چیزی که از او خواست این بود که نام نیک استادش را حفظ کند.
لوبان به نزد خانواده خود رفت و سالیان درازی به مردم خدمت کرد، چنان که تا امروز نیز از او و کارهایش به نیکی یاد می‌شود.»

کتاب برای کودکان سالهای آخر دبستان نوشته شده است و داستان جذابی برای قصه گویی دارد. تصاویر کتاب بسیار زیبا هستند ولی متأسفانه در چاپ فارسی کتاب کیفیت آنها پایین آمده است، هرچند که همچنان گویایی خود را حفظ کرده اند.
کودک در مواجه با زندگی و تلاش لوبان می‌آموزد که پشتکار و امید تا چه اندازه در آموزش و موفقیت هر فرد تأثیر دارد و با کسی روبرو می‌گردد که برای رسیدن به هدف خود از هیچ کار کوچک و بزرگی دریغ نمی‌کند.
داستان همچنین الگویی از اخلاق در فرهنگ چین را نمایان می‌سازد که افراد را به ادب و سختکوشی دعوت می‌کند و برای باز کردن باب آشنایی کودکان با این فرهنگ مناسب است.

 


جوراب پشمی

نویسنده : فروزنده خواجو        تصویرگر : هوشنگ محمدیان        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۸

«آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یکریز و بی امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما تا از خانه بیرون می‌رفتم تنم یخ می‌زد و گرمای چند لحظه پیش را فراموش می‌کردم.
یکی از روزهای سرد و یخ زده زمستان که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، پشت شیشه یک مغازه چشمم به کاغذی افتاد که روی آن با خط درشت و خوانا نوشته بودند : جوراب پشمی رسید. زیر آن کاغذ یک جفت جوراب آویزان بود و به نظر می‌آمد خیلی ضخیم است. جوراب در نظرم مثل یک ستاره می‌درخشید.
شب وقتی که توی رختخواب دراز کشیده بودم، فکر کردم که در تمام عمرم جورابی به آن قشنگی ندیده ام. خیلی دلم می‌خواست زودتر صبح بشود تا اکبر بهترین دوستم را به مغازه جوراب فروشی ببرم و جوراب را به او نشان بدهم.
صبح روز بعد زودتر از همیشه به مدرسه رفتم؛ اما آن روز اکبر به مدرسه نیامد. سر راه به خانه شان رفتم، تب داشت. توی رختخواب خوابیده بود و مادرش غمگین و گرفته دستمال خیس روی پیشانی اش می‌گذاشت…
آن شب، در تمام مدتی که مشق می‌نوشتم، به یاد اکبر بودم و قیافه معصوم او در نظرم مجسم می‌شد. وقتی به کتاب نگاه می‌کردم، به جای کلمات آن، اکبر را می‌دیدم. شاید اگر اکبر جوراب پشمی داشت هیچ وقت مریض نمی‌شد…»

داستان جوراب پشمی که برای کودکان سالهای آخر دبستان و مقطع راهنمایی نگاشته شده است تلاش امیدوارانه‌ی کودکی را نشان می‌دهد که برای رسیدن به آرزویش دست به عمل می‌زند و سعی می‌کند از دسترنج خود چیزی را که دوست دارد تهیه کند.
نویسنده کتاب به خوبی شرایط دشوار پسربچه را توصیف کرده، به وسیله داستان خود کار سخت کودک را به راه حل مشکل دوست او تبدیل نموده و رابطه او را با خانواده و دوست خود به زیبایی تصویر کرده است.
کتاب تصاویر زیبایی دارد، داستان آن برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و کودکان می‌توانند با خواندن آن متوجه جنبه های دیگری از آرزو شوند که با حضور فرد عزیزی همچون یک دوست بروز پیدا می‌کند.

 


 

قصه گل‌بو و گل‌رو

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : لیلا درخشانی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۹

«گل‌رو نوه یکی یکدانه ننه رعنا همه چیز داشت. از گردنبند رنگی گرفته تا پیرهن گل گلی و شلیته زردوزی ولی دست های خوش بوی گل‌بو را می‌خواست. حتی گلاب سرجوش ننه رعنا هم نتوانست عطر خوش گل‌بو را به دست‌هایش بدهد. گل‌رو غمگین و ناراحت پیش گل‌بو رفت و از او خواست که راز دستهایش را به او بگوید…»

داستان گل‌بو و گل‌رو که برای کودکان دبستانی مناسب است  با طرحی قوی و تصاویری شاد و زیبا دوستی ورزیدن کودکی را نشان می‌دهد که با صبر فراوان دوست خود را به کار کردن و تحمل سختی‌ها برای رسیدن به آرزویش دعوت می‌کند.
این کتاب برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و روند گام به گام آن به مخاطب اجازه می‌دهد که اندک اندک با دو کودک همراه شود و صبر کردن را فراگیرد.
گل بو و گل رو در داستان زیبای خود یک به یک مراحل کار گلاب‌گیری را نشان می‌دهند و علاوه بر تشویق کودک به تلاش و کوشش او را با جنبه‌های دیگر کار مانند محکم شدن دوستی و به دست آوردن احساس زیبایی و ارزشمندی آشنا می‌کنند.

 


 

شالیزار سبز

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : حمیدرضا خواجه محمدی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۴

«فصل شالی‌کاری فرا رسیده بود و صنوبر و مادر پا به ماهش به سختی کار می‌کردند، رنگین کمان قشنگی به رنگ سبز در آسمان خودنمایی می‌کرد و گل بانو مادر صنوبر امیدوار بود که سال پربرکتی در پیش داشته باشند و توم ها خوب جوانه بزنند…
همه خانواده تلاش می‌کردند که زمین به موقع برای کشت برنج آماده شود ولی گل بانو حال خوشی نداشت و دیگر نمی‌توانست پا به پای آنها در مزرعه کار کند. صنوبر با دیدن وضعیت دشوار خانواده تصمیم گرفت به مادر خود کمک کند و جای او را در میان گروه زنان شالی کار پر کرد…»

کتاب شالیزار سبز با تصاویری زیبا و داستانی دلنشین زندگی و کار مادر و دختری را توصیف می‌کند که برای تأمین معاش خانواده با یکدیگر همکاری می‌کنند و با تمام توان برای حفظ شغل خانواده خود کوشش می‌نمایند.
داستان برای قصه گویی مناسب است و با توصیف رابطه صنوبر و مادرش گل بانو به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه کار دشواری همچون شالی‌کاری به خاطر عشق به مادر برای کودکی به سن صنوبر هموار می‌شود.

 


 

هر کسی کاری داره (ترانه هایی درباره شغل ها)

شاعر : اسدالله  شعبانی        تصویرگر : ابوالفضل همتی آهویی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۶

«نانوا:

اینجا مغازه چیه؟
مغازه نونواییه!

نونوای پیر مهربون
خنده به لب، شیرین زبون

با دستای لرزون و پیر
مشغوله با آرد و خمیر

خمیر رو چونه می‌کنه
دونه به دونه می‌کنه

تنور رو روشن می‌کنه
چونه ها رو پهن می‌کنه

با چونه‌ها نون می‌پزه
نونهای خیلی خوشمزه…»

کتاب با شعر هایی ساده و زیبا کودکان پیش دبستانی را با شغل‌هایی آشنا می‌کند که عموما با آنها در ارتباط هستند. در هر یک از آن اشعار کار را با زبانی کودکانه و تصاویری دلنشین توصیف می‌نماید و والدین و مربیان می‌توانند در خانه و مهدهای کودک از این شعرها برای آشنایی بیشتر کودکان با انواع کار استفاده کنند.

// // ?>