بایگانی دسته: معرفی کتاب



معرفی کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است»

مؤلف: مارچلو دِ اورتا                    مترجم: حمید زرگرباشی     ناشر: نقش خورشید، چاپ دوم، ۱۳۸۰

5a1a92b19b21313f86ee4709fbad7ebc

******************************************************************

خانه‌ات را توصیف کن

«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل!

[…] وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!

من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»

******************************************************************

کتاب «در آفریقا همیشه مرداد است» مجموعه‌ی شصت انشا از نوشته‌های دانش‌آموزان یکی از دبستان‌های شهرک فقیرنشینِ «آرزانو» در جنوب ایتالیا است که معلم آنها، «مارچلو دِ اورتا»، در طی ده سال تدریس، آنها را از میان صدها انشا انتخاب کرده است. در این کتاب با نوشته‌های کودکان محرومی مواجه می‌شویم که هر یک در انشای خود، صادقانه دنیای پیرامون و شرایط دشوار زندگی‌شان را توصیف کرده‌اند؛ نوشته‌هایی که با بیان لطیف و گاه طنزگونه‌ فقر، فساد و بی‌عدالتی در جامعه را به تصویر می‌کشند و ما را با مسائلی مواجه می‌سازند که اغلب آنها را نادیده گرفته و یا به دست فراموشی سپرده‌ایم؛ مسائلی که به ما مسئولیت‌های اخلاقی و اجتماعی‌مان را یادآور می‌شوند.

******************************************************************

آیا تا به حال در بیمارستان بوده‌ای؟ احساسات و برداشت‌هایت را شرح بده.

«من خودم هیچ وقت در بیمارستان نبوده‌ام، منظورم خودم است.اما به خاطر کسی دیگر آنجا بوده‌ام که مادرم باشد.مادرم شب‌ها حال شکمش خب نبود در تابستان.آن وقت گفت کمک، کمک.اما پدرم نمی‌توانست رانندگی کند و در تمام ساختمان هیچ آدمی نبود.آن وقت پدرم دور خانه می‌گشت و نمی‌دانست می‌بایست چه کار کند.بعد به این فکر افتاد که به یک بیمارستان در ناپل تلفن کند تا آمبولانس بفرستد، اما بیمارستان اولی گفت که هیچ ندارند.آن وقت پدرم به بیمارستان دوم تلفن کرد و این هم نداشت.و همینطور که از خشم مانند دیوانه‌ها فریاد می‌زد، آنها گفتند که به یک بیمارستان خصوصی تلفن کن.بیمارستان‌های ناپل همه زیر چتر کامورا (= مافیا) هستند، این را کانال ۲۱ گفته است.این طوری وانمود می‌کنند که انگار هیچ آمبولانسی آن‌جا نبود تا آدم به خصوصی‌ها تلفن کند که چند میلیون می‌گیرند که یک نفر را حمل کنند که در جا می‌میرد!

اما ما نمی‌توانیم چند میلیون فراهم کنیم و پدرم کف خیابان است و مثل دیوانه‌ها فریاد می‌کشید که یک نفر صدای او را بشنود.یک نفر سرش را بیرون کرد که آن روبرو زندگی می‌کند و گفت، نترس، من می‌برمش.او مزارچیای قاچاقچی بود، اما با این حال خوب بود.بعد او مامان را به گالدالِلّی برد.من هم آن‌جا بودم.در گالدالِلّی همه خیلی یواش کار می‌کردند و همه سؤال می‌کردند و مادرم از درد، مار در شکم داشت.آن‌وقت مزارچیا گفت: «آخر این سوزن لعنتی را به این زن می‌زنید یا می خواهید صبر کنید تا بمیرد؟» وآن وقت به او سوزن را زدند.اما جا نبود، بعد او را در راهرو خواباندند با سوزن تویش.

یک هفته تمام از او دیدار کردم.در گالدالِلّی همه چیز کثیف است، هیچ چیز را نمی شویند، شب‌ها سوسک روی تخت خواب!شب ها پرستارها خوابند…!

اما بدتر از همه پرستاری بود که همه می‌لرزیدند وقتی که او می‌گشت.پدرم گفت اگر او را در خیابان ببینم زیر چرخ لهش می‌کنم، با این که نمی‌توانم رانندگی کنم!

در گالدالِلّی بهتر است که آدم بمیرد.»

******************************************************************

چاپ این کتاب در سال ۱۹۹۰ باعث برانگیخته‌شدن خشم و مخالفت بسیاری از کسانی شد که در وضعیت نابه‌سامان شهرهای جنوبی ایتالیا دخیل هستند و افراد زیادی از این معلم به دادگاه شکایت بردند. در نهایت تلاش‌های پشت پرده‌ی مافیا باعث شد که مارچلو دِ اورتا از شغل خود اخراج شود اما هیچ‌یک از اینها باعث نشد که پیام دادخواهیِ دانش‌آموزان کوچک او به گوش مردم دنیا نرسد.

شاید در نگاه اول باورنکردنی باشد که در قلب اروپای مدرن و ثروتمند، در ایتالیای رؤیایی، چنین محرومینی وجود داشته باشند اما این کودکان به ما یادآوری می‌کنند که فقر، تبعیض و بی‌عدالتی محدود به یک کشور یا منطقه‌ی خاص نیست بلکه میراث بی‌توجهی ما به مسئولیت‌هایی است که اخلاق و انسانیت بر دوش تک‌تک افراد جامعه نهاده است.

اما آنچه این کتاب را ستودنی می‌سازد آن است که با وجود تمام واقعیت‌های تلخ زندگی این کودکان، آنها خود کسانی هستند که پنجره‌های روشنایی را در مقابل دیدگان ما می‌گشایند و نور را به جهانی می‌تابانند که مبارزه با پلیدی‌ها و تاریکی‌های آن، نیازمند امیدی بزرگ است. آنها با نگاه معصومانه‌ی خود ما را دعوت می‌کنند به تلاش برای رسیدن به دنیایی که سراسر نور است و دریا و دریا …

******************************************************************

خوابی را تعریف می‌کنم

«به یادم نمی‌آید هر شب خواب ببینم، اما به خاطر می‌آورم که […] گاهی خواب تولدم را می‌بینم یا این که به خانه دیگری اسباب‌کشی می‌کنیم.

هزار بار خواب خانه‌کشی می‌بینم، اما یک بار، این که الان نقل می‌کنم، به خانه دیگری و به شهر دیگری خانه‌کشی کرده‌ام. خواب دیدم که ما به فراتاماچوره، اسباب‌کشی کردیم…

من از زور خوشحالی، کلی خوشحال بودم. که آخر سر از این خانه که این‌قدر کهنه بود، بیرون می‌رفتم!

[…] در فراتاماژوره […] من از پله بالا رفتم و کمی خسته بودم. پله‌ها تمامی نداشت و من باز خسته‌تر بودم. اما آخر تمام شد و من از در باز داخل شدم. آن‌جا خورشید بود و خیلی خیلی نور، اتاق‌ها عظیم بودند و خیلی بلند، کف اتاق‌ها سالم بود: بدون وجود حتی یک مرغ!

گمان کردم در بهشتم.

بعد مادرم پنجره‌ای را باز کرد که پایانی نداشت و به بیرون نگاه کرد: آن‌جا دریا بود! من همه دریا را دیدم که پایانی نداشت، مانند همه دریای دنیا بود، قایق‌ها کشتی‌ها، دریا…»

******************************************************************

// // ?>


محیط زیست قدم اول

”شناخت محیط زیست“ قدم اول؛ نوشته ی استفن کرول و ویلیام رانکین؛ ترجمه ی بهرام معلمی؛ نشر شیرازه
”روی هم رفته، فیلسوفان اروپایی چندان از واقعیت معنویت زدایی کرده اند که هیچ گونه رضایتی در مشاهده ی شگفتی یک کوهستان، یک دریاچه یا حتی یک انسان به دست نمی آید؛ بلکه ایشان رضایت خاطر را بر حسب بهره مندی و استفاده ی مادی می سنجند؛ به این ترتیب [از نگاه ایشان]، کوهستان به تلی از سنگ و شن و دریاچه به مایع خنک کننده ی کارخانه تبدیل می شود.
انسان­ها حق تخریب مامِ زمین را ندارند؛ نیروهایی فراتر از هر چه که ذهن اروپایی به تصور آورده، وجود دارد. انسان باید با تمام روابط [در نظام هستی] هماهنگ باشد و گرنه این ناهماهنگی سرانجام او را به وادی نابودی هدایت می کند.“
*     *     *
هماهنگی با نظام هستی…این چیزی است که ما، در دنیای جدید خود آن را از دست داده ایم و باید برای آن کاری کرد…و برای هر کاری باید از جایی شروع نمود…و این، قدم اول است:
کتاب ”شناخت محیط زیست؛قدم اول“، کتابی ۱۶۳ صفحه ای است که مطالب خود را به صورت نکته وار و همراه با تصاویر و نقاشی های مختلف، به مخاطب منتقل می کند. به بیان خود کتاب، ”کتاب حاضر با یادآوری گستره ی موضوعاتی که با محیط زیست مرتبط است، قدم اولی است برای خواننده ای که بخواهد به زبان ساده با مشکلات زیست محیطیِ ناشی از زندگی صنعتی، ازدیاد جمعیت و گسترش فقر که جهان امروز با آن مواجه است آشنا شود“. اما این آشنایی، یک آشنایی ساده و سطحی نیست، بلکه در اینجا ما با طبیعت آشنا، دوست و سپس صمیمی می شویم…و دوستان صمیمی، از داستان زندگی همدیگر باخبرند:alt
در این کتاب، در ابتدا ما سرگذشت طبیعت را می شنویم: از زمان پیدایش زمین، شکل گیری حیات و بالاخره قدم نهادن انسان بر زمین. و از اینجا، داستان رابطه ی انسان و طبیعت آغاز می شود. انسان های کوچ نشین، یکجانشین می شوند و با پیدایش شهرها، تمدّن آغاز می شود. با آغاز تمدّن، رابطه ی انسان و طبیعت نیز دچار اولین تنش ها می گردد.
کتاب، داستان زندگی بشر و رفتار او با طبیعت را در طول تاریخ پی می گیرد تا اینکه به عصر جدید(دوره مدرن) می رسیم؛ یعنی زمانی که بسیاری از مناسبات اعصار و زمان های قبل، دچار تغییرات بنیادین شدند. در این میانه، پیدایش تکنولوژی های جدید، رابطه ی انسانها با یکدیگر، و رابطه ی آنها با طبیعت را نیز دچار تغییر می کند.
alt
اما ظاهرا این تغییرات، چندان توافقی نیستند و زمین، دل خوشی از آن ندارد!
قسمت اول کتاب، ضمن بررسی مراحل مختلف تاریخی و تاثیر آن بر زندگی انسان ها و طبیعت، با رسیدن به قرن بیستم تمام می شود.

در قسمت بعدی، ما با ”زیست شناسی“ آشنا می شویم. در اینجا نیز، داستان ها و ماجراهایی در وجود دارند: فوتوسنتز و محبت های درخت در حق بشر؛ اثر گلخانه ای گازهای دی اکسید کربن و محبت های بشر در حق لایه ی اوزون؛ باران های اسیدی و … . alt

حیوانات و گونه های جانوری نیز در داستان زندگی طبیعت، جزئی از قربانیان و شاکیان هستند.

alt

یکی از حساس ترین و مهم ترین قسمت های کتاب بخش سوم آن است. این قسمت، یک روزِ زندگی خانواده ی لی در دهه ی نود قرن بیستم را نشان می دهد. دوریس ۴۷ ساله و آرتور ۴۵ ساله، مرد و زن خانه هستند و گِرِگ ۲۲ ساله و جولی ۱۷ ساله فرزندان خانه.

گویا بی احترامی به نظم طبیعت و از دست رفتن هماهنگی انسان با هستی، تنها به محیط زیست آسیب نزده، بلکه هم چنین، باعث شده تا زندگی ما انسان ها به کلی دچار مسخ شود. روی آوردن به داروهای اعصاب و آرام بخش، استفاده از مواد آرایشی، خوردن غذاهای آماده و مضرّ، تنفس در هوای آلوده و کثیف، تعامل مدام با کامپیوترها و ماشین های فاقد احساس، شغل های خسته کننده و ملال آور، مصرف دخانیات، امکان ابتلا به انواع بیماری های سرطانی جدید و محرومیت از چشم اندازهای زیبای طبیعت، بخشی از زندگی روزانه ی خانواده ی لی است.اما همه ی آنها در رؤیا، آرزوی زندگی ای دیگرگونه را دارند. alt

قسمت بعدی کتاب در مورد جهان سوم است. وضعیت محیط زیستی این کشورها، گرسنگی، فقر، کشاورزی، سهم کشورهای شمال(صنعتی) و شرکت های چندملیتی در مشکلات جهان سوم، برنامه های جهانی برای رفع مشکلات کشورهای فقیر، برنامه های رشد و توسعه در این کشورها و نیز  نقد محیط زیستی این گونه برنامه ریزی ها، موضوعات این قسمت از کتاب را تشکیل می دهند. alt

اما پایان داستان سرگذشت طبیعت تلخ است یا شیرین؟
می تواند تلخ باشد، اگر با خشونت و بی تفاوتی به رفتارهای فعلی مان ادامه دهیم…و می تواند شیرین باشد، اگر…

قسمت پایانی کتاب، دعوت به تغییر است؛ تغییر در رفتارمان با طبیعت. در این قسمت پیشنهادهای مختلفی وجود دارند در این باره که چه کارهایی می توانیم انجام دهیم: alt

در این کتاب می آموزیم که برای حل بحران های محیط زیستی، به هیچ وجه کافی نیست که به مجموعه ای از راه حل­های جایگزین اکتفا کنیم؛ ما باید نوع نگاه مان به طبیعت را به کلی عوض کنیم. جمله ی ابتدایی متن، چنین مقصودی دارد: طبیعت را باید همچون منبع الهام و احساس و معنویت دانست و نه منبع ”بهره وری“ و سود بیشتر.

از دل این نگاه، تلاش های فردی و اجتماعی برای نجات و حفظ طبیعت بیرون می آیند: تلاش و مبارزه برای تولید کالاهای مرغوب و بادوام(به عوض کالاهای مصرفی)؛ تمرکززدایی از تولید و رفتن به سمت تولید محلی؛ برنامه ریزی های اکولوژیکی مانند بازیافت و …؛ کشاورزی اکولوژیکی (از جمله کاستن از نقش سموم شیمیایی در کشاورزی و…)؛ انتخاب تکنولوژی های سازگار با محیط زیست؛ اکولوژی در خانه و از همه

مهم­تر اقدام جمعی برای نجات طبیعت!

alt

alt

”ما حالا دیگر به تهدیدی برای هستی خود بدل شده ایم. در این وضعیت، این اعتقاد که ”کارشناسان رفع و رجوعش می کنند“ همان قدر می تواند خطرناک باشد که با بی اعتنایی شانه بالا بیندازیم و بگوییم ”دیگر کار از کار گذشته است“. قضیه این نیست که ”یک عده افراد شرور“ می خواهند محیط زیست طبیعی را ویران کنند و ”آدم های نیک نهاد“ می خواهند از آن دفاع کنند. خیر و شرّ در کنار هم و در وجود همه ی ما هستند. آن چه که بیش از همه ی چیزهای دیگر به آن نیاز داریم عبارت است از مفهوم شایسته تر و معنادارتری که از واقعیت به دست می آوریم؛ واقعیتی که تمامی حیات روی زمین را در بر می گیرد، زمینی که همه ی ما جزئی از آن هستیم و وابسته به آن ایم[…]“. alt

// // ?>


چقدر کافیست؟

چقدر کافیست؟(جامعه ی مصرفی و آینده ی زمین)؛
نویسنده: آلن درنینگ
ترجمه: عبدالحسین وهّاب زاده
انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد
”… در پنجاه سال گذشته خرید کالای بیشتر و دستیابی به ”چیزهای“ فراوان تر، بالاترین هدف مردم در کشورهای صنعتی غرب بوده است…
…با این وجود آیا این وضع، آنها را خوشبخت تر نموده است؟ نظرسنجی ها حاکی از آن است که پاسخ این سوال منفی است. ما در یک دور باطل از کار بیشتر، کالای مصرفی بیشتر و در نتیجه تخریب گسترده تر زمین گرفتار آمده ایم.
کتاب ”چقدر کافیست؟“ نیاز به شکستن این دور باطل را روشن می کند…همه ی پدر و مادرها می­خواهند که زندگی بهتری به فرزندان خود بدهند، اما بایستی این مسئله را درک کرد که این زندگی بهتر نمی تواند از اتومبیل بیشتر، کولر گازی بیشتر، غذای یخ زده و آماده ی بیشتر و مراکز خرید بزرگترتشکیل شده باشد. بهتر آن است که دنیایی را به فرزندان خود واگذاریمکه امکان برآوردن نیاز همگان به غذا، آموزش، کار مطلوب، سرپناه و بهداشت مناسب در آن گسترش یافته نه اینکه نقصان گرفته باشد. این کار فقط به شرطی امکان دارد که مردم جوامع مصرفی، شیوه ی زندگی خود را دگرگون کنند.“
*      *      *
کتاب ”چقدر کافیست؟“ سومین کتاب از مجموعه کتاب های ”هشدارهای محیط زیست“ به حساب می آید. ترجمه ی این کتاب، ترجمه ای روان و مناسب است، با این همه زبان آلن درنینگ، نویسنده ی کتاب، دقیق و تا حدودی سنگین است. به همین خاطر، این کتاب به مخاطبانی جدی تر و عمیق تر احتیاج دارد.
محتویات و مطالب کتاب، سرشار از مثال ها و آمارهای مختلفی است که تقریبا تمامی آنها نکته ای مهم و هشداردهنده را در درون خود دارند و همین امر، به کیفیت کتاب افزوده و توجه مخاطب را به سطر سطر کتاب گره می زند. هم چنین، نویسنده در بررسی و ارزیابی شرایط، امیدوار و در عین حال واقع بین است.
کتاب، از سه فصل تشکیل شده است. فصل اول با عنوان ارزیابی مصرف شامل چهار بخش می شود:
۱-معمای مصرف: در این فصل، نویسنده با ارائه ی شواهد و توضیحات مختلف نشان می دهد که چرا پرداختن به مسئله ی مصرف ضروری است و سعی می کند تا مخاطبان خود، یعنی همه ی انسان های جهان را، از سرخوشی و بی اعتنایی نسبت به وضعی که در آن هستند، به سمت درک بحران سوق دهد.
altویکتور لبو، تحلیل گر…، چنین اعلام می کند:“ اقتصاد فوق العاده بارآور ما…چنین می طلبد که ما مصرف را به شیوه ی زندگی خویش بدل کنیم، خرید و مصرف کالاها را به صورت آیین درآوریم، می طلبد که اقناع خود و اقناع روح خود را در مصرف بجوییم. ما نیازمند آن ایم که چیزها مصرف شوند، بسوزند، فرسوده و تعویض شوند و با سرعتی رو به تزاید اسقاط گردند.“ اغلب مردم در تمدن های غربی به این فراخوان لبو لبیک گفته اند و به نظر می رسد که سایر مردم جهان نیز قصد پیروی از آن را داشته باشند.
alt خط اوج گیرنده ی مصرف که نمایانگر پیشرفت جامعه ی مصرفی به حساب می آید، از دیدگاهی دیگر شاخص اوج گرفتن صدمات زیست محیطی است.
alt بدتر از آن اینکه ظاهرا در جریان هجوم به سمت ثروت، دو سرچشمه ی اصلی رضایت خاطر بشر، یعنی روابط اجتماعی و اوقات فراغت، می خشکد و راکد می ماند.
alt …پس باید دید که چه قدر کافیست؟…آیا امکان دارد که همه ی مردم دنیا به راحتی زندگی کنند بدون آن که از سلامت طبیعی این کره بکاهند؟ آیا همه ی مردم دنیا می توانند سیستم حرارت مرکزی، یخچال، خشک­کن لباس، اتومبیل، کولر گازی، استخر شنای آب گرم، هواپیما و یا خانه ی دوم داشته باشند؟
بسیاری از این پرسش ها را نمی توان با قاطعیت جواب داد اما در عین حال، طرح این سوال ها برای ما مردم جوامع مصرفی یک ضرورت است.
۲-جامعه ی مصرفی: در این فصل به جایگاه مصرف در جامعه پرداخته می شود. طبقه بندی اجتماعی بر طبق میزان مصرف و اثر این عامل بر جامعه، بخش هایی از این فصل را تشکیل می دهند.
altبدون شک به نظر اکثر ما، در جامعه مصرفی طرح این موضوع که زندگی ما به طرز استثنایی با بریز و بپاش همراه است، بعید خواهد بود. مگر نه اینکه ما در مقایسه با ثروتمندان زندگی مختصری داریم و برای رسیدن به اهداف خود می بایست کوشش کنیم؟ درست همان طور که یک پنجم بالای جمعیت جهان، این طبقه ی مصرفی، باعث می شوند که دیگران فقیر به نظر آیند، یک پنجم بالای طبقه ی مصرفی، یعنی ثروتمندان، نیز موجب می شوند که بقیه ی افراد طبقه ی مصرفی، محروم جلوه کنند.
alt یکی از دانشجویان می گوید:“ما مردم ژاپن از نظر مادی وضع خوبی داریم اما هرگز در خانه نیستیم…هرگز وقت آن را نداریم که به خودمان برسیم و ببینیم در زندگی به دنبال چه بایستی بگردیم.“
۳-پاداش های فریبکارانه ی مصرف: در این فصل، نویسنده انگیزه هایی که انسان ها را به سمت مصرف هر چه بیشتر سوق می دهد بررسی می کند و نشان می دهد که مصرف به هیچ وجه قادر نبوده است که به آرزوهایی که وعده داده است، پاسخ دهد. از همین روست که باید برای پاسخ به نیازهای بنیادینی همچون احساس رضایت و خشنودی، به سراغ فعالیت های اصیل تری رفت و با کاستن از خدای وارگی مصرف، نقش آن را در زندگی محدود و مشخص نمود.
altاگر امیال بشری را در واقع پایانی نیست، پس مصرف نیز در نهایت نمی تواند رضایت خاطر فراهم آورد و این یکی از نتایجی است که در نظریه ی اقتصاد به آن توجه نشده است.
altسالخوردگان…نگران فرزندان خود بوده اند که…دنیایی شدیدا مادی آنها را با خود می برد. آنها نگران جوانان بیکار و لاابالی ای بوده اند که بی خیالی شان برای آنها قابل درک نیست. این جوانان احساس انزوا و بریدگی از جامعه و همسایگان دارند. به نظر آنها فراوانی و رفاه، پیوندهای متقابل یاوری را، که سختی زندگی گذشته آن را برقرار کرده بود، از هم گسسته است. در نتیجه این گروه روزهای خود را در اتاق شان، هر یک نشسته در مقابل تلویزیون خود، سپری می کنند.
altدر واقع به نظر می رسد که استحکام روابط اجتماعی و کیفیت فراغت، که هر دو از عوامل اصلی تعیین کننده ی خشنودی در زندگی اند، به همان اندازه که در طبقه ی مصرفی بهبود یافته، کاهش نیز یافته است. لذا شاید جامعه ی مصرفی با بالا بردن درآمد موجب فقر ما شده است.
۴-هزینه های زیست محیطی مصرف: در برآورده هزینه های یک کالا یا خدمات، معمولا به هزینه های معمول آن توجه می شود و در حسابرسی های فعلی، اینکه تولید محصول به چه بهای زیست محیطی تمام شده، جزئی از هزینه ها به شمار نمی آید. این فصل، درصدد است نشان دهد که نوع زیست روزانه ی هر یک از طبقات جامعه، چه هزینه هایی محیط زیستی ای را دارد.
alt…چه می خوریم و می آشامیم؛ رفت و آمد ما به چه ترتیب است؛ و آنچه می خریم و مصرف می کنیم. در هر یک از این موارد مردم دنیا در طیف وسیعی به طور نابرابر توزیع شده اند، به طوری که مصرف مردم در پایین این طیف بسیار کمتر از حد سلامت خود آنها و در رأس آن بیش از حد سلامت زمین است.
فصل بعدی این کتاب، ”در جستجوی قناعت“ نام دارد. این فصل از سه بخش تشکیل شده است: ”آب و غذا“؛ ”جنبش پاک“ و ”مواد، ضرورت زندگی“. در هر یک از بخش های این فصل، مسائل زیست محیطی مرتبط با موضوع بررسی شده و سپس از تلاش هایی گفته که می توان برای حل مسائل انجام داد.
 ۱-آب و غذا:
alt غذاخوری های دانشجویی دانشکده های سنت اولاف و کارلتون در مینه سوتا و دانشکده ی هندریسک در آرکانزاس نیز به توصیه ی گروه های دانشجویی طرفدار محیط زیست، شروع به خرید از کشاورزان محلی کرده اند.
alt لذا هدف نهاییِ اصلاح سیستم غذا و نوشیدنی جهان نبایستی آن باشد که طبقات فقیر و متوسط را به سطح طبقه ی مصرفی ارتقاء دهد بلکه می باید این سه طبقه را به یکدیگر نزدیک نماید.
۲-جنبش پاک:
altعلاوه بر ایجاد آلودگی و مصرف منابع، جا دادن اتومبیل ها نیز اثرات چشمگیری بر این کره داشته است. جاده ها، پارکینگ ها و سایر فضاهای اختصاص یافته به اتومبیل در امریکا، نیمی از فضای شهری را اشغال می کند.
alt اما تغییر سیستم رفت و آمد طبقه ی مصرفی از هواپیما و اتومبیل به سمت دوچرخه، اتوبوس و قطار هنوز هم یک پیشنهاد افراطی و حاد تلقی می شود و فقط وقتی می توان به چنین تغییرات شدیدی دست یافت که فشار همگانیِ شدید و به خوبی سازمان یافته ای در بین باشد.
alt ریکاردو نِوِساز ریودوژانیرو (برزیل)، با سازمان دادن یک مبارزه، شهرداری را وادار ساخت تا در همه ی راه های عمده ی شهر، خطوط مخصوص دوچرخه را در نظر بگیرند. وقتی شهرداری شروع به اجرای این کار نمود، ریکاردو و همکارانش خود مسئولیت این کار را بر عهده گرفتند. آنها در حین خط کشی مسیرهای دوچرخه، با نصب پلاکارد مردم را به دوچرخه سواری ترغیب می کردند.
altطبقه ی مصرفی و طبقه ی پیادورو، بایستی در بین راه به هم برسند و دوچرخه سواری، اتوبوس و قطار را برگزینند.
۳-مواد،ضرورت زندگی:
altبه نظر می رسد که هرچه درآمد فزونی می گیرد، میل به مواظبت از اشیاء مادی کاهش می یابد.
altاقتصاد مادی ما مردم طبقه ی مصرفی، در چنبره ی بشته بندی بیش از حد، تولید یکبار مصرف، از رده خارج شدن سریع، کالاهای غیرقابل تعمیر و مُدهای هردم-به یک-رنگ گرفتار آمده است.
altآلمانی ها در مهار ضایعات مادی طبقات مصرفی، نقش رهبری را داشته اند. طرفداران محیط زیست در آلمان در ۱۹۹۱، وقتی وزیر محیط زیست آلمان…طرح همه جانبه ای برای کاستن از ضایعات بسته بندی را مطرح نمود، به پیروزی تکان دهنده ای دست یافتند. صنایع آلمان بایستی تا سال ۱۹۹۵ قسمت عمده ی مواد بسته بندی مصرفی خود که شامل مقوا، کاغذ، پلاستیک، شیشه و فلز می شود همراه با بسیاری از کالاهای مصرفی فرسوده از قبیل اتومبیل و وسائل خانگی را جمع آوری، بازچرخش و دوباره به مصرف برسانند.
altمهار ضایعات، حفظ و تعمیر اشیاء، مصرف مجدد و بازچرخش آنها: مراقبت از زمین یعنی مراقبت از آنچه ما از زمین می گیریم.
آخرین فصل کتاب، ”مهار مصرف گرایی“ نام دارد. این فصل نیز از سه بخش تشکیل شده است. در بخش اول با عنوان ”افسانه ی مصرف یا سقوط”، به یکی از اصلی ترین ادلّه ی مخالفان کاهش مصرف توضیح داده شده و نقد می گردد. بر اساس این استدلال ظاهرا بی عیب و نقص “ اگر خرید در کار نباشد، فروشی نیز نخواهد بود و در آن صورت برای کسی نیز کاری وجود نخواهد داشت.“
بخش دوم، ”کاشت نیاز“ نام دارد و به نقش  این عامل در شیوع مصرف گرایی و دامن زدن به تخریب محیط زیست پرداخته می شود. در این دو بخش اخیر، نقدهای صورت گرفته، با پیشنهاداتی عملی برای بهبود همراه است. با این همه، دعوت به رفتن به سمت تغییرات و اصلاح وضع موجود، به طور کامل تر، در فصل پایانی انجام می شود: ”فرهنگ تداوم.“
۱-افسانه ی مصرف یا سقوط:
alt …خلاصه آن که در یک کره ی در حال مرگ، کسب و کار رونقی نخواهد داشت. به این ترتیب، اینکه گفته شود بحث کاستن از مصرف بر علیه کارگرانی است که شغل خود را از دست می دهند، شبیه آن است که گفته شود بحث از صلح نیز بر علیه کارگرانی است که در صنایع اسلحه سازی مشغول به کارند.
۲-کاشت نیاز:
altتبلیغات­چی ها با گره زدن کالاهای خود به اشتیاق ازلیِ روح بشر، در او نیاز می کارند.
altمهارکردن زیاده روی های بازاریاب ها و محدود نمودن آگهی های تبلیغاتی به حدّ نقش منطقی اطلاع رسانی آنها به مشتریان، کاری است که انجام آن نیازمند اصلاح بنیادی صنایع است؛ اصلاحی که بدون وجود جنبش های کاملا سازمان یافته ی مردمی امکان پذیر نخواهد شد.
altگروه ”اقدام برای کودکان“، که یک گروه شهروندی مستقر در بوستون است، در ۱۹۹۰ به موفقیتی دست یافت. در این سال کنگره ی امریکا هر نوع تبلیغ تجاری تلویزیونی را که هدفش کودکان باشد ممنوع ساخت.
altسازمان های رسمی و غیررسمی در سراسر امریکا، اروپا و ژاپن برنامه های ”برچسب سبز“ را شروع کرده اند که هدفش هدایت مردم به سمت کالاهایی است که از نظر زیست محیطی برتری دارند.
رشد مصرف گرایی سبز، خود علامت امیدوارکننده ای است. وقتی خریداران با ملاحظات زیست محیطی به فروشگاه ها بروند، شرکت ها چاره ای ندارند جز اینکه بوم شناسی را جدی تر از گذشته بگیرند.
altموسسه ی غیرانتفاعی ”مرکز مطالعات تجاری“ در واشنگتن، خواستار پایان بخشیدن به پخش آگهی در لابه لای نمایش فیلم ها، اعلام مدارس به عنوان مناطق عاری از تبلیغ و بازنگری مقررات مالیاتی به منظور بستن مالیات بر هزینه هایی شده که صرف تبلیغات می شود.
alt دایان گرینهاز شهر آندوور در کنتیکت، مردم را ترغیب نمود تا در ”هفته ی بدون تلویزیون“ به او ملحق شوند.
۳-فرهنگ تداوم:
altاولین گام این اصلاحات هیچ پیچیدگی ای ندارد. بایستی مصرف کنندگان را از صدماتی که به این کره وارد می کنند و شیوه ی دوری از آن آگاه ساخت…وقتی اکثر مردم اتومبیل بزرگی را دیدند و با دیدنش ابتدا به آلودگی هوای ناشی از آن اندیشیدند و نه به شأن و مرتبه ی حاصل از آن، در آن هنگام است که اخلاقیات زیست محیطی زاده خواهد شد. به همین ترتیب وقتی اکثر مردم از دیدن بسته بندی زاید، محصولات یک بار مصرف و یا دیدن یک مرکز خرید جدید به خشم آمدند و آن را جنایتی علیه نوه های خود دیدند، مصرف گرایی رو به افول می گذارد.
altفلسفه ی قناعت، ریشه های کهنی در گذشته ی بشریت دارد. همه ی صالحین از بودا تا محمد، مادی گرایی را نکوهش کرده اند و دستورات مذاهب جهان انباشته از هشدار بر علیه شیطان اسراف و زیاده روی است.
alt آینده ی زمین در گرو آن است که آیا ما مصرف کنندگان که…نیازهای مادی خود را کاملا تأمین کرده ایم، می توانیم برای ارضاء [روح] خود به منابع غیرمادی روی آوریم یا خیر. آیا ما که تعیین کننده ی اهداف توسعه در جهان بوده ایم، اکنون توان آن را داریم که فورا راه جدیدی را برای زندگی طرح ریزی کنیم که ساده تر و رضایت بخش تر باشد؟ آیا پس از اختراع اتومبیل و هواپیما می توانیم به دوچرخه، اتوبوس و قطار بازگردیم؟ ما که در ایجاد مراکز خرید و توسعه ی افسار گسیخته ی شهری پیشگام بوده ایم، می توانیم سکونت­گاه هایی دوباره خلق کنیم که مقیاس انسانی تری داشته و در آن تجارت را نه هدف بلکه فرع بر زندکی اجتماعی بدانیم؟
altو بالاخره پذیرفتن و زندگی کردن با قناعت، به جای اسراف، یعنی بازگشت به آنچه به زبان فرهنگی خانه ی انسانی نامیده می شود: بازگشت به نظم کهن خانوادهف جامعه، کار خوب و زندگی خوب، احترام به مهارت و خلاقیت، بازگشت به نبض آرامتری از زندگی، آرام تا بدان حد که امکان دیدن غروب خورشید و گام زدن بر کناره ی آب را میسر کند، بازگشت به جوامعی که ارزش آن را داشته باشند که بتوان عمری را در آنها صرف کرد، و بازگشت به مکان های آشنایی در محل که خاطرات نسل ها را در خود حفظ کرده باشند.
// // ?>


بگذار سخن بگویم!

بگذار سخن بگویم! (شهادتی از دمیتیلا، زنی از معادن بولیوی)alt
نوشته : دومیتیلا باریوس دوچونگارا (با همکاری موئما ویئرز)
ترجمه : احمد شاملو، ع.پاشایی
نوبت چاپ و سال انتشار: چاپ پنجم، ۱۳۷۹[۱]
 نشر میترا
این کتاب، سرگذشت زندگی و مبارزات سیاسی دمیتیلا دوچونگارا (۲۰۱۲-۱۹۳۷) است[۲] که در سال ۱۹۷۹، نوشته شده ‌‌‌‌‌است. وی همسر یکی از کارگران معدن در یکی از مناطق بولیوی و مادر هفت فرزند بوده که با مشاهده ستم‌‌‌‌‌ها و فشارهای مضاعفی که از طرف دولت و نظام سرمایه داری حاکم بر طبقه کارگر اعمال می‌‌‌‌‌شد، به عضویت کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار درآمد. این کمیته متشکل از زنانی بود که هم‌‌‌‌‌چون دومیتیلا، از شرایطی که همسران‌‌‌‌‌شان در آن کار می کردند، ناراضی بوده و بدان اعتراض داشتند. دمیتیلا، بعدها یکی از رهبران کمیته زنان خانه دار شد.
کتاب، در واقع حاصل گفتگوهای خانم موئما ویئرز، روزنامه نگار و مردم شناس برزیلی، با دمیتیلاست. این‌‌‌‌‌دو، در دادگاه سال جهانی زن، که در سال ۱۹۷۵میلادی، توسط سازمان ملل، در مکزیک برگزار شده ‌‌‌‌‌بود، با یکدیگر آشنا شدند. دمیتیلا، با وجود مخالفت‌‌‌‌‌های دولت وقت بولیوی، به‌‌‌‌‌دلیل سابقه مبارزاتی خود، رسما از طرف سازمان ملل، به آن اجلاس دعوت شده بود.
کتاب به زبانی عامیانه نوشته شده و مترجمان نیز سعی کرده‌‌‌‌‌اند تا حد امکان این سبکِ صحبت را حفظ کنند. کتاب، در چند بخش تدوین شده‌‌‌‌‌است:
در بخش اول، توصیفی از وضعیت اقتصادی بولیوی، شرایط کاری سخت معدن‌‌‌‌‌چیان، زندگی طاقت فرسای خانواده‌‌‌‌‌های آنان و هم‌‌‌‌‌چنین فعالیت‌‌‌‌‌های کارگران در قالب جنبش های سازمان یافته کارگری، ارائه می شود. قسمت‌‌‌‌‌هایی از این بخش انتخاب شده‌‌‌‌‌است که در زیر آورده می‌‌‌‌‌شود:
alt ”اکثریت اهالی بولیوی، دهقان اند. کم‌‌‌‌‌ و بیش، هفتاد درصد جمعیت ما در دهات زندگی می‌‌‌‌‌کنند؛ در وحشتناک‌‌‌‌‌ترین فقر ممکن دست‌‌‌‌‌و‌‌‌‌‌پا می‌‌‌‌‌زنند و زندگی‌‌‌‌‌شان، به صورتی است که صد رحمت به زندگی ما معدنچی‌‌‌‌‌ها… . بولیوی، کشوری است که طبیعت به آن، عنایت کرده ‌‌‌‌‌است و ما می‌‌‌‌‌توانستیم در جهان، ملتی ثروتمند باشیم؛ اما با این‌‌‌‌‌که جمعیت ما بولیویائی‌‌‌‌‌ها این‌‌‌‌‌قدر کم است، آن ثروتِ سرشار متعلق به ما نیست. یکی می‌‌‌‌‌گفت: بولیوی خیلی ثروتمند است، اما مردمش مثل گداها، گذران می‌‌‌‌‌کنند؛ چون مهار اقتصاد بولیوی در دست شرکت‌‌‌‌‌های چند ملیتی است و اقتصاد کشور مرا، آن شرکت‌‌‌‌‌ها کنترل می‌‌‌‌‌کنند. ”
alt”متوسط طول عمر یک معدنچی، تقریبا ۳۵ سال است، و موقعی که به این سن می‌‌‌‌‌رسد، بیماری معدن، کارش را ساخته؛ چون برای استخراج سنگ معدن، زیر زمین، دم به دم انفجار صورت می‌‌‌‌‌دهند. ذرات گرد و غبار، از راه تنفس به ریه‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌رود و دخل آن را می‌‌‌‌‌آورد. لب و دهن معدنچی کبود و ارغوانی می‌‌‌‌‌شود، دست آخر، هم ریه‌‌‌‌‌اش را تکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تکه استفراغ می‌‌‌‌‌کند و بعد می‌‌‌‌‌میرد. این، مرضِ حرفه‌‌‌‌‌ای معدنچی‌‌‌‌‌هاست که به آن می‌‌‌‌‌گویند سیلی‌‌‌‌‌کوز.“
alt”برای ما، مهم‌‌‌‌‌ترین چیز، شرکت زنان در سنگر مبارزه است. فقط از این راه است که ما می‌‌‌‌‌توانیم روزهای بهتری را ببینیم، مردم بهتری بشویم و سعادت بیش‌‌‌‌‌تری برای همه بخواهیم. چون اگر قرار باشد زن‌‌‌‌‌ها همین‌‌‌‌‌طور بنشینند و فقط غصه‌‌‌‌‌ی خانه را بخورند و از دیگر واقعیت‌‌‌‌‌ها بی‌‌‌‌‌خبر بمانند، ما هرگز شهروندانی نخواهیم داشت که بتوانند کشور را رهبری کنند؛ چون‌‌‌‌‌که تعلیم و تربیت از گهواره شروع می‌‌‌‌‌شود و اگر ما، به نقش اساسی زن‌‌‌‌‌ها در مقام مادر که باید شهروندان آینده را پرورش بدهند، بی‌‌‌‌‌توجه بمانیم و اگر زمینه آمادگی آن‌‌‌‌‌ها را فراهم نکنیم، ناچار آن‌‌‌‌‌ها شهروندانی پرورش می‌‌‌‌‌دهند که اِی، اگر زیاد بی‌‌‌‌‌ بخار نباشند، چندان تعریفی هم ندارند و سرمایه‌‌‌‌‌دار و ارباب، به راحتیِ آب خوردن، می‌‌‌‌‌توانند گول‌‌‌‌‌شان بزنند.“
بخش دوم کتاب، که تنه‌‌‌‌‌ی اصلی آن را تشکیل می‌‌‌‌‌دهد، شامل چند قسمت مهم است؛ ازجمله :
altفراز و نشیب‌‌‌‌‌های زندگی خانوادگی؛ مشکلات او به عنوان دختر بچه‌‌‌‌‌ای از طبقه محروم که در کودکی مادر خود را از دست داده و با وجود میل زیادی که برای تحصیل داشته، می‌‌‌‌‌بایست مراقب فرزندان دیگر خانواده باشد، و نیز چالش‌‌‌‌‌های او در نقش همسر یک معدنچی که می‌‌‌‌‌بایست با وجود هفت فرزند و درآمدی ناچیز چرخه ی زندگی را بچرخاند.
altزندگی سیاسی؛ نحوه‌‌‌‌‌ی شروع فعالیت او در کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار و رسیدن او به رهبری کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار، مبارزات برای دفاع از حقوق کارگران معدن و چالش پیش روی او برای انجام مسئولیت‌‌‌‌‌هایش به‌‌‌‌‌عنوان مادر و همسر در کنار مسئولیت‌‌‌‌‌های مبارزاتی اش.
alt تجربیات مبارزاتی دمیتیلا در خلال حوادث مهم تاریخی‌‌‌‌‌ای که مردم بولیوی پشت سر گذاشته‌‌‌‌‌اند؛ کشتارهای مردم توسط دولت و عکس‌‌‌‌‌العمل رهبران احزاب کارگری، شرح اتفاقات و بحران‌‌‌‌‌هایی که دمیتیلا در زندان و تبعید، به‌‌‌‌‌عنوان یکی از رهبران مبارزات کارگری، با آن‌‌‌‌‌ها روبه‌‌‌‌‌رو شده و تاثیر رسانه‌‌‌‌‌ای چون تلویزیون در تغییر فرهنگ مردم.
altمشاهدات او در دادگاه سال جهانی زن.
قسمت‌‌‌‌‌هایی از بخش دوم کتاب، در زیر آورده شده‌‌‌‌‌ است:
alt”خواندن، نوشتن و موفقیت پیدا کردن را من توی مدرسه یاد گرفتم. بله، اما نمی‌‌‌‌‌توانم بگویم آنچه را هم که از زندگی فهمیده‌‌‌‌‌ام، مدرسه به من یاد داده. فکر می‌‌‌‌‌کنم که تعلیم و تربیت در بولیوی، علی‌‌‌‌‌رغم اصلاحات گوناگونی که در آن صورت داده‌‌‌‌‌اند، هنوز جزئی از نظام سرمایه‌‌‌‌‌داری ای است که حاکم بر زندگی ماست…مثلا ما را وا می‌‌‌‌‌دارند که وطن را چیز زیبایی ببینیم که در سرود ملی، در رنگ‌‌‌‌‌های پرچم و در همه‌‌‌‌‌ی آن چیزهایی است که اگر وطن چیز دلپذیری نباشد، آن‌‌‌‌‌ها نیز به‌‌‌‌‌طور کلی، بی‌‌‌‌‌معنا می‌‌‌‌‌شوند. برای من، وطن در هر چیزی هست:در معدنچی‌‌‌‌‌ها، در دهقانان، در فقر مردم، و در دردها و شادی‌‌‌‌‌هایشان. وطن یعنی این“.
altدر جایی، دولت برای تطمیع دُمیتیلا، به شوهرش پیشنهاد شغلی با درآمد بالا می‌‌‌‌‌کند. هم‌‌‌‌‌چنین به دمیتیلا گفته می‌‌‌‌‌شود که می‌‌‌‌‌تواند برای ادامه‌‌‌‌‌ی تحصیل، از تسهیلات ویژه‌‌‌‌‌ای استفاده کند. دمیتیلا، بلافاصله این پیشنهادات را رد می‌‌‌‌‌کند و با اعتراض شوهرش روبه‌‌‌‌‌رو می‌‌‌‌‌شود که از رد کردن چنین فرصت شغلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دلخورست؛ در شرایطی که آن‌‌‌‌‌ها برای گذران زندگی با هفت فرزند، با مشکلات زیادی روبه‌‌‌‌‌رو هستند. دمیتیلا در جواب شوهرش می‌‌‌‌‌گوید:
”من به قول خودم پایبندم مرد! من واسه مردم کار بزرگی انجام نمیدم، فقط قضیه اینه که به اونچه که می‌‌‌‌‌کنم، واقعاً اعتقاد دارم… من از صمیم قلب ایمان دارم که تلاش برای رهائی مردم ضروریه، و توی این کار هم رنج کشیدن رو شاخِته… اون وقت تو میگی حالا که اونها از در دیگه‌‌‌‌‌ای وارد شدن و قول شغل نون و آب‌‌‌‌‌دار بهمون میدن، همه چی رو فراموش کنم؟… عزیزم، من تو رو با همه‌‌‌‌‌ی وجودم دوست دارم، اما حاضر نیستم به این قیمت برم و همدست اونها بشم… حتی اگه تک تک افراد خانوادمون جلوی چشممون پرپر بزنن هم ما نمی‌‌‌‌‌تونیم کاری رو که اون‌‌‌‌‌ها میخوان، بکنیم.[۳] ما به هیچ قیمتی توی دنیا حق نداریم خودمونو بفروشیم.“[۴]
مطالعه‌‌‌‌‌ی سرگذشت دمیتیلا، خواننده را به نقدهایی که ممکن است به وضعیت آموزش و پرورش محرومین، رهبران مردمی و اشتباهات‌‌‌‌‌شان، احزاب سیاسی، تلویزیون، تبلیغات رسانه‌‌‌‌‌ ای و… وارد باشد، آشنا می‌‌‌‌‌کند.
در این کتاب مابا سرگذشت انسانی روبرو هستیم که با وجود روبه‌‌‌‌‌روشدن با سختی‌‌‌‌‌های طاقت‌‌‌‌‌فرسا در گذران زندگی و ادامه‌‌‌‌‌ی مبارزات عدالت‌‌‌‌‌خواهانه‌‌‌‌‌اش، تسلیم شرایط نمی‌‌‌‌‌شود و هرچه پیش‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌رود، از پیشامدهای زندگی و مبارزاتش، هم‌‌‌‌‌چون توشه‌‌‌‌‌ای، برای ادامه‌‌‌‌‌ی راه بهره می‌‌‌‌‌گیرد. هم‌‌‌‌‌چنین، تصاویری که دمیتیلا از زندگی سخت کارگران معدن و مبارزات آن‌‌‌‌‌ها ارائه می‌‌‌‌‌کند، این پیام را در خود دارد که اقشار محروم، با وجود سختی شرایطی که در آن هستند، می‌‌‌‌‌توانند نقشی تعیین‌‌‌‌‌کننده در تغییر سرنوشت خود و ملت‌‌‌‌‌شان داشته باشند.
altalt
 (تصاویر مربوط به کتاب نبوده و از اینترنت، گرفته شده است.)

[۱]) چاپ اول این کتاب، در سال ۱۳۵۹، توسط نشر مازیار در اختیار عموم قرار گرفته‌‌‌‌‌است.
[۲]) دمیتیلا، در ۱۳ مارس ۲۰۱۲، در اثر سرطان ریه، در سن ۷۵ سالگی، درگذشت.
[۳]) این کلام، شاید در نگاه اول، شعارگونه به نظر برسد. اما لازم به ذکرست که دمیتیلا در شرایطی این جملات را گفته است که پیش از این در زندان، در اثر شکنجه‌‌‌‌‌هایی که متحمل شده‌‌‌‌‌، فرزندی را که در شکم داشته، مُرده به دنیا آورده و فشارهای روانی زیادی را در اثر این حادثه تلخ، تحمل کرده‌‌‌‌‌است و بعد از آن، کماکان به مبارزات خود ادامه داده‌‌‌‌‌است.
[۴]) در این متن، مطالب نقل شده از کتاب، در برخی موارد با اندکی ویرایش نگارشی آورده شده اند.
// // ?>


اساطیر کهن ایران

آرش کمانگیر

روایتگر : محمدرضا محمدی نیکو        تصویرگر : هدا حدادی        ناشر : نشر مهاجر

“ شب اندک اندک به پایان می رسید و سیاهی کمرنگ می شد. کرانه‌های آسمان نخست خاکستری شد، سپس به سرخی گرایید و آنگاه به رنگ ارغوان درآمد. سپاهیان ایران بیدار شده بودند که آرش کمان کیانی در دست بر فراز صخره ها پدیدار شد و همانجا ایستاد.
ایرانیان یکایک از چادرها بیرون می آمدند و تورانیان نیز از دشت رو به دامنه می آوردند. دوست و دشمن با هم در می آمیختند و در زیر پای آرش گرد می آمدند. در دست چپ او کمانی بود و در دست راستش تیری که با تیرهای دیگر فرقی نداشت. آیا به راستی این تیر می توانست بیش از تیرهای دیگر پرواز کند؟ این پیر سپید موی که کسی به یاد نداشت تیری از او به خطا رفته باشد آیا می توانست تیر خود را به دورترین مرزهای آرزو پرتاب کند؟
دل در بر ایرانیان می تپید. تا دمی دیگر آرش تیر خود را پرتاب می کرد و آنگاه زمینی به اندازه یک تیر پرتاب، ایران نام می گرفت. چشمها تر بود اما اشکی فرو نمی ریخت زیرا دشمنان نباید اشک ایرانیان را می دیدند.
اما تورانیان با آرامشی اهریمنی به آرش می نگریستند. تا دمی دیگر سرزمینی به نام ایران باقی نمی ماند و این پیر آمده بود تا گناه آنان را بر دوش بگیرد و به همگان بگوید: «آن کس که مرزهای ایران را تنگ کرد و جز پاره خاکی حقیر و مایه ریشخند باقی نگذاشت من بودم نه تورانیان.» “

کتاب آرش کمانگیر داستان پیر سپیدمو و روشن‌روان ایرانی است که مأمور پرتاب تیری می‌گردد که مرزهای ایران را تعیین می‌کند. نویسنده در کتاب که مخاطب آن نوجوانان هستند، با بیانی گرم و شیوا این داستان کهن را بازگو می‌کند و خواننده را در لحظات تلاش آرش برای بدست آوردن تیری بی‌مانند و افسانه‌ای با او همراه می‌سازد.
تصویرسازی کتاب خوب انجام شده و داستان از متنی قوی برخوردار است و برای قصه گویی توصیه می گردد.

 


 

ضحاک بنده ابلیس

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ ضحاک به درون تالار می آید. همه زانو می‌زنند و پیشانی بر زمین می‌گذارند. ضحاک بر تخت می‌نشیند. چشمهایش چون دو چشمه خون. آرام ندارد. گوشه‌ای موبدان و ستاره‌شناسان همگی گرد آمده‌اند. ضحاک دیوانه‌وار دور خودش می‌چرخد. می‌غرد به خشم: «گوش کنید. دیشب خوابی دیدم. خوابی بس ترسناک و کشنده. شما را گرد آورده‌ام که چاره‌ای بیندیشید. اندیشه‌تان را یکی کنید و آبی به روی خشمم بریزید. همگی گوش کنید… در خواب ناگهان سه جنگی به کاخم آمدند و آنکه از همه به سال کمتر بود، در من بیاویخت و بر گردنم بند آویخت و مرا کشان کشان به سوی کوهی برد. در خواب گاه چهره‌ی گاوی می‌دیدم، تاریک و روشن. می‌آمد و می‌رفت. گاوی بزرگ بود و چشمهایی درخشان داشت. پس بالای کوه بودم. نزدیک بود مرا از کوه پایین بیاندازند. فریادی کشیدم و به ناگاه از خواب پریدم. اکنون همه بیندیشید و مرا، از تعبیر خوابم آگاه کنید.»
همه برجا خشک شده اند. نگاه ها به سوی زیرک می چرخد. او بزرگ خواب‌گزاران است و در دانش تعبیر خواب در هفت سرزمین کسی به پای او نمی رسد. زیرک آرام بر می‌خیزد و دست به موی سپیدش می‌کشد. ضحاک می‌خندد: « بگو زیرک. بگو من همه گوشم.»
زیرک از پله‌های تالار بالا می‌رود. ضحاک به دنبالش، ناآرام. زیرک بر یکی از پله ها می‌نشیند. بالاپوش از دوش می‌اندازد. به جوش آمده است. می‌گوید: «ای سپهبد! نامت بلند باد! بدان که هرکه از مادر زاده شد، دیر یا زود خواهد مرد. مرگ پایان کار همه ماست و هیچ کس را از آن چاره نیست. پیش از تو جهانداران بسیاری بودند، پس از تو نیز. تو بر تخت پادشاهی سالیان سال خواهی نشست. تنها…»
ضحاک میان سخن زیرک می دود: « تنها چه؟ زودتر…»
– تنها یک فرزند می‌تواند. ولی اندوهگین نشو. او هنوز پا به خاک ننهاده است.
– چگونه خواهد توانست؟
– تنها اگر روزگاری گاوی که هر مویش چون یک پر طاووس است، دایه‌اش شود.
ضحاک می گوید به ریشخند: «گاوی که هر مویش چون پر طاووس است؟ چشمهای من به روشنی روز چنین گاوی را هرجا که باشد، می‌بیند. من او را خواهم کشت.»
– پس ترسی نداشته باش. تو شکست نخواهی خورد. مگر زمانی که سر گاو با سپاهی به سوی تو روان شود.
– من آن گاو پست نهاد را خواهم کشت و با گوشت آن تمامی کارگزارانم را خوراک خواهم داد.
ضحاک این را می‌گوید و از تالار بیرون می رود. اکنون ما هستیم و خنده‌های دیوانه وار و ترسناک او که ستونهای کاخ را می‌لرزاند…“

ضحاک بنده ابلیس اولین جلد از مجموعه قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی داستان ضحاک، کاوه آهنگر و فریدون را از زبان دو آشپز دربار ضحاک ارمایل و کرمایل بازگو می‌کند و با نثر زیبا و گرم خود جلوه‌ای نو به این داستان کهن می‌بخشد.
مبارزه ضحاک و کاوه آهنگر پیامی عظیم به همراه داشته و در هر روزگار مردم را به مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی دعوت کرده است. به ویژه برای نوجوانان بسیار ضروری است که با این پیشینه ارزشمند در ادبیات و اساطیر میهن خود آشنا شوند و از طریق کتاب هایی مانند این مجموعه با آنها انس و الفت گیرند.
تمامی کتاب‌های مجموعه از نثری قوی و داستان هایی گیرا و جذاب برخوردار هستند، تصاویر خوبی دارند و به طور قطع می‌توان از آنها برای قصه گویی نیز استفاده کرد.

 


 

فرزند سیمرغ

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ سرانجام می‌رسم. چقدر از خانه دور بوده‌ام. پیشگاران و خدمتگزاران سراسیمه به این سو و آن سو می‌دوند. فریاد می‌زنم: « فرزند من کجاست؟»
همه به هم می نگرند و دور می‌شوند. دایه با چهره‌ای خسته پیش می‌آید: « سرور من، به خانه خوش آمدید!»
می گویم: « فرزندم، از او بگو! من همه راه را تاخته‌ام!»
– همسرتان هنوز چشم به راه است. چند روز دیگر…
چهره‌ام را می پوشانم. پیشکاران همهمه می‌کنند. در چشمهایشان برق شادی نیست. هفت روز دیگر چون هفت سال می‌گذرد. کسی چیزی نمی‌گوید. نگاهها از من می‌گریزند، بدگمانم می‌‌کنند. در دلم شوری می‌افتد: «نکند از من پنهان می‌کنند. شاید فرزندم مرده به دنیا آمده! شاید می خواهند…»
دیوانه می شوم. می‌دوم. فریاد می زنم: « باید او را ببینم.»
دایه در را باز می کند. خود را بر زمین می اندازد: «سرورم! سرورم!»
سرش را بلند می کند. می خندد. دست پیش می آورد:
– مژدگانی!
– بگو!
– امروز بر سام بزرگ فرخنده باد! یزدان تو را به آرزوی خود رساند. خداوند به تو پسری داد. پسری شیردل چون تو. تنش چون سیم و رویش چون بهشت. آهوچشم و درشت اندام! رویش چون گل سرخ و مویش چون برف، سپید.
– سپید؟
کنیزکی فرزند را بر دست پیش می آورد. سر به زیر انداخته. دایه راست می‌گفت. فرزند کوچک از روز نخست پیرمردی است، سپیدموی. روی بر می‌گردانم. به سجده می‌افتم: « ای بزرگ، ای دانای دانایان! چه گناهی از من سر زده که سزاوار چنینم؟ اینک چگونه در مردم بنگرم؟ به چه آبرویی سر بلند کنم؟ چگونه به آنانی که چشم در من دوخته اند، پاسخ دهم؟ کسی را زهره نگریستن در چشم من نبود. من، که امروز چهره از همه پنهان می‌کنم. خداوندا مرا ببخش، اما به کدامین گناه؟»
دایه اشک می ریزد و چیزی می‌گوید. دور می‌شوم. به دنبالم می‌دود. دهانش می‌جنبد. چیزی نمی‌شنوم. گوشهایم را می‌گیرم و فریاد می زنم: « دور شوید!… دور شوید!… لعنت به روزی که پایم به این خانه رسید! لعنت به اسبی که مرا به اینجا آورد.»
پس، بر می‌گردم. فرزند سپید موی را در دست می‌گیرم. می‌دوم. نگهبانان دروازه ها را می‌گشایند. بر اسب می‌نشینم و هی می‌کنم. ناتوان‌تر از همیشه‌ام. می‌گریم و می‌تازم. بی آنکه بدانم به کجا، همچنان می‌روم…“

فرزند سیمرغ جلد دوم از مجموعه قصه های شاهنامه است و در آن داستان کین خواهی منوچهر از سلم و تور و به دنیا آمدن زال و پرورش یافتن او نزد سیمرغ از زبان سام پهلوان نقل شده است. آتوسا صالحی با نوشته گرم خود خواننده را به همدلی با سام تشویق می‌کند و او را هنگام گذاشتن زال بر پای کوه البرز یا لشکرکشی برای نابودی مهراب کابلی، با وی همراه می‌کند.
نویسنده در این داستان افراد را با خود و ارزش‌هایشان روبرو می کند و آنها را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید تصمیم گیرند تمسخر مردمان را بپذیرند یا ننگ فرزندکشی را بر دوش کشند.
نثر خوب کتاب برای تقویت مهارت های زبانی در نوجوانان مؤثر است و به وسیله داستان گیرای خود آنان را با یکی دیگر از اساطیر ارزشمند ایران آشنا می گرداند. این کتاب نیز مانند دیگر کتاب های مجموعه تصاویر نسبتا خوبی دارد و برای قصه گویی توصیه می شود.


 

اسفندیار رویین تن

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ در زابل به سپاه می‌رسیم و هنوز فرسنگی نرفته‌ایم که رستم را می‌بینم. تنها نشسته بر اسبش، رخش؛ بی هیچ جوشن و زره و کلاهخود. رخش شیهه‌ای می‌کشد. فریاد می‌زنم: « آری، درست می بینم. این رستم است که به پیشوازمان آمده.»
به سوی هم می رویم. رستم، اسفندیار را که می‌بیند، سر به آسمان بلند می کند: « خداوند را شکر که تو را سلامت به خانه خودت، زابل رساند. درود بر تو! خوشا به حال کشوری که تو سرورش باشی. بختت بلند و شبان سیاه بر تو کوتاه!»
و اسفندیار دست می‌گشاید: « یزدان را سپاس که جهان پهلوان رستم پیلتن را شاد می‌بینم.»
رستم دست اسفندیار را می‌کشد: « اینک به خانه من بیا و قدم بر چشمهای زابل بگذار. بگذار خاندان من نیز جانشان را از دیدار تو روشن کنند.»
اسفندیار سر فرو می آورد: « در برابر خواسته‌ات نمی‌ایستم؛ اما فرمان گشتاسب چه؟ او تو را می‌خواهد. پس اینک خود دستانت را ببند و دل بد ندار که بند گشتاسب ننگی بر تو نخواهد بست.»
– بند، بند است پهلوان! چه از آن گشتاسب باشد؛ چه از آن هر کس دیگر…
– اگر در این کار گناهی و ننگی باشد از آن گشتاسب خواهد بود، نه تو و نه من!
پس اسفندیار به سوی اسب می رود و با بندی در دست باز می گردد: « بدگمانی مکن. این بند را بگیر! که پیمان می بندم چون فرمانروای ایران شوم، آنچه در خور توست و بیش از آن به تو ببخشم از هرچه بخواهی؛ و پیمان می بندم که بند یک روز بیشتر بر دست تو بسته نخواهد شد که پس از آن جهان به پای تو خواهم ریخت.»
رستم بند بر زمین می اندازد، غمگین: « گفتم که چون بیایی دل به دیدارت شاد کنم. گفتم تو را به شکار برم! گفتم… چشم بد دور! می ترسم، اسفندیار، از سرانجام این کار می ترسم. این فکر شوم را از سرت دور بینداز! کینه از دلت بیرون کن، ای سپهبد! که از من هرچه بخواهی، همان خواهد شد، جز بند، که این برایم شکستی است سخت. که سوگند خورده‌ام تا زنده‌ام کسی مرا با بند نبیند! مرا بکش؛ ولی بند بر دستم مبند.»
و اسفندیار می‌خروشد: « راست می‌گویی؛ ولی سپاه من نیز به راستی گفتار من گواهی می‌دهند. این فرمان بود! من از گشتاسب خشمگین شدم، همچنان که اکنونم! و گفتم آنچه را که شایسته بود؛ اما این فرمان بود. چگونه گردن بپیچم؟ خود را به جای من بگذار. چگونه در برابر پدر بایستم؟»
رستم روی بر می‌گرداند: « یک هفته در شکار بودم و چون خبر رسید که تو می‌آیی، از همان جا سراسیمه به سویت آمدم. بگذار بازگردم و رخت تازه بپوشم.»
پس رستم با گامهایی به سنگینی چندین کوه دور می شود، افسار رخش در دستش…“

اسفندیار رویین تن سومین جلد از قصه‌های شاهنامه است و در آن آتوسا صالحی مبارزه طولانی اسفندیار، فرزند گشتاسب پادشاه ایران با تورانیان و تلاش او برای به بند کشیدن رستم را از زبان فرزندش بهمن روایت می کند.
هفت خوانی که اسفندیار در این داستان برای رسیدن به رویین دژ مقر پادشاهی ارجاسب پشت سر می‌گذارد، یادآور هفت خوانی است که رستم برای نجات کیکاووس طی می کند و در پایان داستان خواننده با آزمون دشوار دیگری روبرو می گردد. انتخابی میان رسیدن به تاج و تخت پادشاهی و نگه داشتن حرمت آزادگی پهلوانی چون رستم و به جای آوردن راه و رسم جوانمردی.
داستان اسفندیار یکی از سرگذشت های غم‌انگیز شاهنامه است و به خوبی وضعیت و انتخاب دشوار پیش روی این پهلوان را به تصویر می کشد. خواننده در این کتاب با انتخابی اخلاقی روبرو می‌گردد که به بهای زندگی فرد برگزیده‌ای چون اسفندیار تمام می‌شود و خود را در لحظات سخت تصمیم‌گیری و مبارزه با او همراه می‌یابد.
این داستان مانند بقیه مجموعه تصویر سازی خوبی دارد و برای قصه گویی نیز توصیه می گردد.


 

رستم و سهراب

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق


“ نه، باور نمی‌کنم. او از تورانیان نیست. بی‌گمان از تبار سام است یا دیگر دلیر مردان ایران. کاش فرزند من بود. پسر دخت شاه سمنگان، تهمینه. اما نه، او نیست. باید این جوانه ی امید را از ریشه برکنم که بیهوده پایم را سست می‌کند و دلم را می‌لرزاند. نه، او جوان‌تر از آن است که بر هزار هزار سپاهی فرمان راند. اما نکند یکی از همین سپاهیان…
نه، چشمهایم بی‌دلیل امید مدارید و دست‌هایم به رقص درنیایید که هرگز او را در آغوش نمی‌کشید. که اگر این کاووس دیوسیرت می‌دانست او در سپاه توران شمشیر می‌زند، هرگز مرا به نبرد نمی‌خواند که هیچ توفانی چون دیدار رستم و فرزندش، ستون‌های کاخ شهریاری را نمی‌لرزاند.
از این همه نبرد خسته‌ام. سخت است به دوش کشیدن بار امانت هزاران مادر…
پشت خم می‌شود زیر بار این همه خواهش و نیاز که بر شانه‌ام سنگینی می‌کند…
نباید خم به ابرو بیاورم، نباید زانو خم کنم که هزاران جوان تازه نفس می‌خواهند از من درس پهلوانی بیاموزند. اما شانه‌های پهلوانان هم گاه خسته می شود و زانوانشان می‌لرزند. کاش فرزندی داشتم که تکیه‌گاهم بود و امید لحظه‌های ناتوانی‌ام…“

رستم و سهراب هشتمین جلد از مجموعه قصه های شاهنامه است و نویسنده در آن کوشیده است که این داستان آشنا را از دریچه‌ای نو به مخاطب عرضه نماید.
در این کتاب سهراب خواننده را با خود وارد ماجرا می کند و او را در جستجوی خود برای یافتن پدر شریک و همراه می‌سازد و با پیش رفتن داستان مخاطب خویشتن را مورد پرسش قرار می‌دهد و نشانه‌های فرزندی را از نگاه رستم در سهراب می‌کاود. و به راستی نشان فرزندی چیست؟ مهره ای بر بازو؟!
داستان رستم و سهراب قصه همیشگی فراموش کردن و نادیدن ماست و از این رو مواجهه با چنین واقعه‌ای برای همه افراد می‌تواند بسیار مفید و آموزنده باشد. و امید آنکه بازگویی چنین حکایتی به شسته شدن زنگارهای کهنه از چشم و دل بیانجامد و باشد که دیگر سهرابی در قتل‌گاه جهل و فراموشی به خون خود نغلطد…
کتاب رستم و سهراب جزء تازه‌ترین قسمت‌های این مجموعه است و نوشتار آن نسبت به کتاب‌های قدیمی‌تر مانند ضحاک بنده ابلیس، فرزند سیمرغ و … تغییراتی کرده است که آن را به مراتب گرم‌تر و پربارتر نموده است. تصاویر کتاب نیز پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده و نیلوفر میرمحمدی کار بهتری ارائه داده است.


 

سیاوش

روایتگر : آتوسا صالحی        تصویرگر : نیلوفر میرمحمدی            ناشر : نشر افق

“ پروردگارا، اهریمن را از ما دور کن که در جامه‌ی زنی زیبا، هوش از سر این شاه سبک مغز برده است. ببین چگونه دل بر این افسونگر می‌سوزاند و می‌گذارد با جادوی واژه‌ها خامش کند. سودابه راست می‌گوید. کاووس همان شاه سیاه‌دلی است که گذاشت سهراب آن غنچه نوشکفته، در برابر چشم‌های رستم پرپر شود. و من هرگز نفهمیدم که او چگونه توانست از گناه کاووس بگذرد و فرزند آن سنگدل را چون فرزند خویش بپرورد. زندگی در دوزخ را به جان می‌خرم که به دشواری تن دادن به این بدگمانی نیست. بگذار آتش بر پا کنند که بهشت من آرامش جان توست پدر…
خاموش شوید ای شعله های خشمگین، راه را بر من بگشایید و زودتر به بی‌گناهی‌ام گواهی دهید. نگذارید اهریمن شما را نیز به بازی گیرد و بدانید که من در این آزمون تنها نیستم و شما که می‌خواهید مرا بیازمایید، خود گرفتار آزمونی دشوارترید. پس اگر مرا بسوزانید خواهم دانست که نقش خویش را از یاد برده اید و خود را به اهریمن فریبکار و وسوسه‌هایش سپرده اید…“

نهمین قسمت از مجموعه قصه‌های شاهنامه کتاب سیاوش است که مانند کتاب رستم و سهراب از قسمت‌های جدید مجموعه به شمار می آید و نوشتار و تصاویر بهتری نسبت به کتاب های قدیمی مجموعه دارد.
داستان سیاوش که از زبان خود او بازگو می‌گردد کشمکش جوانی را به تصویر می کشد که میان اصول اخلاقی خود و خواسته‌های ناجوانمردانه پدرش قرار گرفته است و عاقبت غربت و تنهایی را به زیر پا نهادن عهد و پیمان خویش ترجیح می‌دهد و سرانجام جان خود را در این راه از دست می‌دهد.
داستان گیرای کتاب خواننده را با خود همراه می سازد و او را در لحظات دشوار تصمیم‌گیری به همدلی با سیاوش وا می‌دارد.

 


 

افسانه‌ها

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی        تصویرگر : محمد پولادی        ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

اساطیر انگاره‌های ناخودآگاه یک قوم هستند و مانند رشته باریک و ظریفی افراد آن را به هم متصل می‌کنند. اسطوره آرمان‌های یک ملت را بازگو می‌کند و موجب انسجام و همبستگی افراد آن می‌شود. با وجود شباهت‌های بسیار میان اسطوره های ملل گوناگون تفاوت‌های ظریفی بین آنها وجود دارد که از جهان بینی متفاوت هر قوم نشأت می‌گیرد.

برای مثال رویین‌تنی تقریبا در تمام اساطیر ملل و اقوام مختلف جهان وجود دارد، ولی تفاوت در نحوه ی رویین‌تن شدن قهرمانان هر قوم گویای چگونگی نگرش آن قوم به جهان است. در اساطیر ژرمن، ریختن خون اژدها بر پیکر زیگفرید سبب رویین تنی او می شود ولی در اساطیر ایرانی، زرتشت به پاس پاکی اسفندیار او را در چشمه‌ای اهورایی غسل می‌دهد. آنچه ژرمن را رویین تن می کند، استحمام در خون دشمنان است ولی ایرانی به پاس پاکی در چشمه‌ی حقیقت غسل داده می‌شود و رویین‌تن می‌گردد.

ناخودآگاه هر فرد برای تعیین مشی در مقابل وقایع به کهن الگوهای قومی مراجعه می کند و از این رو بازگویی این اساطیر برای نسلی که کمتر آشنایی با آن دارند بسیار ضروری است.

دکتر مه‌دخت کشکولی در مجموعه داستان افسانه‌ها که برای نوجوانان نگاشته شده است به بازگویی اسطوره‌های کهن ایران می‌پردازد و در هر یک از آنان یکی از عناصر بنیادین هستی را بازمی‌کاود. افسانه‌ها  با قلمی گرم بازگو شده‌اند و می‌توانند به خوبی مخاطبان خود را جذب نمایند و به همین دلیل می‌توان از آنها برای قصه‌گویی نیز استفاده کرد.

متأسفانه کتاب تصاویر خشن و نامناسبی دارد که از کیفیت آن کاسته است ولی با این وجود می‌توان همچنان آن را به عنوان مجموعه خوبی از افسانه‌های کهن ایرانی توصیه نمود.

نویسنده : دکتر مه دخت کشکولی تصویرگر : محمد پولادی ناشر : شباویز ، ۱۳۷۳

// // ?>


درباره‌ی «قصه‌های صلح»

مقدمه ای از نویسنده

با این پرسش که خرد مردمی ما درباره صلح چه دارد، جستجوی خود را برای یافتن قصه‌های عامیانه با مضمون‌های صلح آغاز کردم. دور از انتظار نیست که حفاظت از خود و رقابت‌جویی در قصه‌های مردمی معمول‌تر باشد تا همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز. با این همه، قصه‌های متعدد جالبی یافتم که ممکن است در برانگیختن تفکر صلح موثر باشد.

این قصه‌ها با امید به این برگزیده شده است که به خواننده فرصتی برای تفکر بدهد. تعداد کمی برای قصه‌گویی طراحی شده  است، بقیه احتمالاً برای خواندن دسته‌جمعی یا مطالعه فردی بهترند و همه‌ی آنها برای گفت‌وگو مناسب هستند، هر چند گاهی پیش می‌آید که داستان وقتی بدون گفت‌وگو گذاشته شود تا خود در ذهن شنونده جای گیرد بهترین تاثیر را دارد.

مارسیالین قصه‌گو، در مقاله‌اش «داستان‌ها، صدای صلح: برنامه‌ای برای صلح و حل مسأله خلاق» برای همه‌ی ما پیشنهادهایی عالی دارد:

”به کودک گفتن اینکه «صلح آمیز فکر کن» بیش از آنکه بگوییم «پرواز کن» سودی ندارد! پس چگونه می‌توانیم هماهنگی درونی و در نتیجه و ناگزیر، هماهنگی بین انسان‌ها را تقویت و تشویق کنیم؟ با استفاده از داستانهایی که سه کارانجام می‌دهند:
– کودکان را برانگیزند تا به درون خود نگاه کنند.
– به کودکان پاسخ‌های متعدد و ممکنی در برابر یک مسأله ارائه دهند.
– در کودکان حس مثبتی از ارزش و هدف ایجاد کنند – حس قدرت شخصی و اخلاق ذاتی.
ما همه، داستان‌هایی داریم که به این هدف می‌رسند. لازم است که این داستان‌ها، آوازها، شعرها و بازی‌هایی را که تاثیری قاطع در برانگیختن و تقویت حل مسأله خلاق دارند تشخیص دهیم… سعی کنید به مواد موجود خود با چشم و گوش تیز برای یافتن آنهایی که پیام مثبت دارند، برای خشونت جایگزینی پیشنهاد می‌کنند، تعصب‌ها را شناسایی و رد می‌کنند و همکاری و همیاری را ارج می‌گذارند، توجه کنید.“

در گذشته، قصه‌های انسان‌ها برحیله‌گری و قدرت، بیش از حل اختلاف تاکید داشته است. آیا امکان دارد که با تغییر دادن قصه‌هایی که می‌گوییم، بتوانیم طبیعت جنگ‌طلبانه خود را تغییر دهیم؟ به امتحانش می‌ارزد.

(قصه‌های صلح: قصه‌های عامیانه از سراسر دنیا، مارگارت رید مک دانلد، ترجمه شاهده سعیدی، نشر چشمه، ۱۳۸۴)

// // ?>


داستان‌هایی برای تشویق کودکان به کار و تلاش

 

سکه طلا

نویسنده : آلما فلور آدا         تصویرگر : نیل والدمن          مترجم : نسرین وکیلی          ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۶

«خووان سالها دزدی می‌کرد و همیشه اخمو و گرفته بود چون هیچ دوست و آشنایی در زندگی نداشت. شبی از شب‌ها نور کلبه‌ای در میان درختان توجه او را به خود جلب کرد و در آن جا پیرزنی را دید که سکه‌ای طلا در دست داشت و با خود می‌گفت: من ثروتمندترین آدم دنیا هستم.
خووان تصمیم گرفت سکه‌های پیرزن را بدزدد، ولی به دست آوردن سکه‌ها آن‌قدر هم که او فکر می‌کرد آسان نبود. خووان راه طولانی را در جستجوی پیرزن و طلاهایش طی کرد ولی روزی که دوباره او را روبروی کلبه اش یافت آرزوها و اهدافش تغییر زیادی کرده بودند…»

کتاب سکه طلا برای کودکانی که در سالهای آخر دبستان و یا راهنمایی تحصیل می‌کنند مناسب است و با داستانی بسیار عالی روند گام به گام تغییر یک راهزن را نشان می‌دهد که به خاطر رسیدن به هدفی هرچند نادرست چیزهایی را دوباره در زندگی و کار خود تجربه می‌کند که سالها آنها را از یاد برده بود.
خووان از نو با طبیعت، خانواده و دوستان مواجه می‌‌شود و به یاد می‌آورد که زندگی‌اش تا چه اندازه می‌توانست متفاوت باشد.
این داستان برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و می‌تواند به وسیله تصاویر زیبا و طرح خوب خود به راحتی مخاطب را با خود همراه سازد و به او نشان دهد که رابطه یک شخص با دیگری و قرار گرفتن در راهی که با کمک او طی می‌کند چگونه می‌تواند همه چیز را به طرز شگفت‌انگیزی تغییر دهد.

 


 

لوبان نجاری می‌آموزد

نویسنده : جی هوا          تصویرگر : دودا کایی     مترجم : محمد سلامت    ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۷
«لوبان جوان ترین فرزند نجاری به نام لو بود که آرزو داشت پسرانش نزد استادی ماهرتر از خودش آموزش ببیند و نجاران ماهری شوند. دو برادر بزرگتر لوبان پدر را ناامید کردند ولی لوبان تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده استاد مشهور ساکن کوهستان جونگنان را پیدا کند و از او هنر نجاری بیاموزد.
لوبان با کمک مردم مهربان و سختی های فراوان خود را نزد استاد رسانید و به او نشان داد که برای یاد گرفتن هنر او شایستگی و مهارت لازم را دارد. پس از سالها تمرین سرانجام روزی استاد به او دستور بازگشت نزد مردم را داد و تنها چیزی که از او خواست این بود که نام نیک استادش را حفظ کند.
لوبان به نزد خانواده خود رفت و سالیان درازی به مردم خدمت کرد، چنان که تا امروز نیز از او و کارهایش به نیکی یاد می‌شود.»

کتاب برای کودکان سالهای آخر دبستان نوشته شده است و داستان جذابی برای قصه گویی دارد. تصاویر کتاب بسیار زیبا هستند ولی متأسفانه در چاپ فارسی کتاب کیفیت آنها پایین آمده است، هرچند که همچنان گویایی خود را حفظ کرده اند.
کودک در مواجه با زندگی و تلاش لوبان می‌آموزد که پشتکار و امید تا چه اندازه در آموزش و موفقیت هر فرد تأثیر دارد و با کسی روبرو می‌گردد که برای رسیدن به هدف خود از هیچ کار کوچک و بزرگی دریغ نمی‌کند.
داستان همچنین الگویی از اخلاق در فرهنگ چین را نمایان می‌سازد که افراد را به ادب و سختکوشی دعوت می‌کند و برای باز کردن باب آشنایی کودکان با این فرهنگ مناسب است.

 


جوراب پشمی

نویسنده : فروزنده خواجو        تصویرگر : هوشنگ محمدیان        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۸

«آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یکریز و بی امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما تا از خانه بیرون می‌رفتم تنم یخ می‌زد و گرمای چند لحظه پیش را فراموش می‌کردم.
یکی از روزهای سرد و یخ زده زمستان که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، پشت شیشه یک مغازه چشمم به کاغذی افتاد که روی آن با خط درشت و خوانا نوشته بودند : جوراب پشمی رسید. زیر آن کاغذ یک جفت جوراب آویزان بود و به نظر می‌آمد خیلی ضخیم است. جوراب در نظرم مثل یک ستاره می‌درخشید.
شب وقتی که توی رختخواب دراز کشیده بودم، فکر کردم که در تمام عمرم جورابی به آن قشنگی ندیده ام. خیلی دلم می‌خواست زودتر صبح بشود تا اکبر بهترین دوستم را به مغازه جوراب فروشی ببرم و جوراب را به او نشان بدهم.
صبح روز بعد زودتر از همیشه به مدرسه رفتم؛ اما آن روز اکبر به مدرسه نیامد. سر راه به خانه شان رفتم، تب داشت. توی رختخواب خوابیده بود و مادرش غمگین و گرفته دستمال خیس روی پیشانی اش می‌گذاشت…
آن شب، در تمام مدتی که مشق می‌نوشتم، به یاد اکبر بودم و قیافه معصوم او در نظرم مجسم می‌شد. وقتی به کتاب نگاه می‌کردم، به جای کلمات آن، اکبر را می‌دیدم. شاید اگر اکبر جوراب پشمی داشت هیچ وقت مریض نمی‌شد…»

داستان جوراب پشمی که برای کودکان سالهای آخر دبستان و مقطع راهنمایی نگاشته شده است تلاش امیدوارانه‌ی کودکی را نشان می‌دهد که برای رسیدن به آرزویش دست به عمل می‌زند و سعی می‌کند از دسترنج خود چیزی را که دوست دارد تهیه کند.
نویسنده کتاب به خوبی شرایط دشوار پسربچه را توصیف کرده، به وسیله داستان خود کار سخت کودک را به راه حل مشکل دوست او تبدیل نموده و رابطه او را با خانواده و دوست خود به زیبایی تصویر کرده است.
کتاب تصاویر زیبایی دارد، داستان آن برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و کودکان می‌توانند با خواندن آن متوجه جنبه های دیگری از آرزو شوند که با حضور فرد عزیزی همچون یک دوست بروز پیدا می‌کند.

 


 

قصه گل‌بو و گل‌رو

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : لیلا درخشانی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۹

«گل‌رو نوه یکی یکدانه ننه رعنا همه چیز داشت. از گردنبند رنگی گرفته تا پیرهن گل گلی و شلیته زردوزی ولی دست های خوش بوی گل‌بو را می‌خواست. حتی گلاب سرجوش ننه رعنا هم نتوانست عطر خوش گل‌بو را به دست‌هایش بدهد. گل‌رو غمگین و ناراحت پیش گل‌بو رفت و از او خواست که راز دستهایش را به او بگوید…»

داستان گل‌بو و گل‌رو که برای کودکان دبستانی مناسب است  با طرحی قوی و تصاویری شاد و زیبا دوستی ورزیدن کودکی را نشان می‌دهد که با صبر فراوان دوست خود را به کار کردن و تحمل سختی‌ها برای رسیدن به آرزویش دعوت می‌کند.
این کتاب برای قصه‌گویی بسیار مناسب است و روند گام به گام آن به مخاطب اجازه می‌دهد که اندک اندک با دو کودک همراه شود و صبر کردن را فراگیرد.
گل بو و گل رو در داستان زیبای خود یک به یک مراحل کار گلاب‌گیری را نشان می‌دهند و علاوه بر تشویق کودک به تلاش و کوشش او را با جنبه‌های دیگر کار مانند محکم شدن دوستی و به دست آوردن احساس زیبایی و ارزشمندی آشنا می‌کنند.

 


 

شالیزار سبز

نویسنده : محمدرضا یوسفی        تصویرگر : حمیدرضا خواجه محمدی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۴

«فصل شالی‌کاری فرا رسیده بود و صنوبر و مادر پا به ماهش به سختی کار می‌کردند، رنگین کمان قشنگی به رنگ سبز در آسمان خودنمایی می‌کرد و گل بانو مادر صنوبر امیدوار بود که سال پربرکتی در پیش داشته باشند و توم ها خوب جوانه بزنند…
همه خانواده تلاش می‌کردند که زمین به موقع برای کشت برنج آماده شود ولی گل بانو حال خوشی نداشت و دیگر نمی‌توانست پا به پای آنها در مزرعه کار کند. صنوبر با دیدن وضعیت دشوار خانواده تصمیم گرفت به مادر خود کمک کند و جای او را در میان گروه زنان شالی کار پر کرد…»

کتاب شالیزار سبز با تصاویری زیبا و داستانی دلنشین زندگی و کار مادر و دختری را توصیف می‌کند که برای تأمین معاش خانواده با یکدیگر همکاری می‌کنند و با تمام توان برای حفظ شغل خانواده خود کوشش می‌نمایند.
داستان برای قصه گویی مناسب است و با توصیف رابطه صنوبر و مادرش گل بانو به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه کار دشواری همچون شالی‌کاری به خاطر عشق به مادر برای کودکی به سن صنوبر هموار می‌شود.

 


 

هر کسی کاری داره (ترانه هایی درباره شغل ها)

شاعر : اسدالله  شعبانی        تصویرگر : ابوالفضل همتی آهویی        ناشر : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۶

«نانوا:

اینجا مغازه چیه؟
مغازه نونواییه!

نونوای پیر مهربون
خنده به لب، شیرین زبون

با دستای لرزون و پیر
مشغوله با آرد و خمیر

خمیر رو چونه می‌کنه
دونه به دونه می‌کنه

تنور رو روشن می‌کنه
چونه ها رو پهن می‌کنه

با چونه‌ها نون می‌پزه
نونهای خیلی خوشمزه…»

کتاب با شعر هایی ساده و زیبا کودکان پیش دبستانی را با شغل‌هایی آشنا می‌کند که عموما با آنها در ارتباط هستند. در هر یک از آن اشعار کار را با زبانی کودکانه و تصاویری دلنشین توصیف می‌نماید و والدین و مربیان می‌توانند در خانه و مهدهای کودک از این شعرها برای آشنایی بیشتر کودکان با انواع کار استفاده کنند.

// // ?>