بایگانی دسته: معرفی کتاب



معرفی کتاب «صدای فقرا، فریاد برای تغییر (پیامدهای توسعه)»

نویسندگان: دیپاناریان، رابرت چمبر، میراک‌شاه، پتی‌پتش

مترجمان: مصطفی ازکیا، جمال رحمتی‌پور

انتشارات: کیهان

درباره کتاب

«فقر چیزی شبیه گرماست؛ شما نمی‌توانید آن راببینید، بلکه تنها می‌توانید آن را احساس کنید.
برای اینکه واقعا فقر را بفهمید باید خود را در آن بیافکنید»

به نقل از یک مرد فقیر در آدابویای غنا

کتاب «صدای فقرا» که «مشورت با فقرا» نیز نامیده می‌شود، در واقع پژوهشی است که توسط بانک جهانی در سال‌های ۲۰۰۱-۲۰۰۰ میلادی انجام گرفته است. هدف از این پژوهش رسیدن به راهکارهایی برای ریشه‌کن کردن فقر و اعلام استراتژی‌های کاهش فقر است. نویسندگان این پژوهش بر این باور هستند که هر نوع سند و یا چشم‌انداز سیاسی در مورد فقر، باید بر مبنای تجربیات، تأملات، آرمان‌ها و اولویت‌های خود مردم فقیر بنیاد نهاده ‌شود؛ در این صورت آن‌ها می‌توانند دیدگاه‌هایشان را در میان بگذارند تا برنامه‌ریزی‌ها و تلاش‌هایی که برای بهبود وضعیت می‌شود بر اساس نیازهای خود آنان باشد.

این کتاب بر مبنای واقعیاتِ زندگی بیست هزار نفر زن و مرد فقیر در بیست‌ و سه کشور جهان نوشته شده است که در این پژوهش به بیان تجربیات و خواسته‌های خود پرداخته‌اند.

کتاب «صدای فقرا، فریاد برای تغییر» دومین جلد از مجموعه‌ی سه جلدی «صدای فقرا» است. ترجمه‌ی کتاب روان و مناسب است. کتاب سرشار از مثال‌ها، نقطه نظرات، گلایه‌ها، ایده‌ها و راهکارهای مردمانی است که خود به صورت‌های مختلف با مسئله‌ی فقر روبه‌رو بوده‌اند و از این جهت نسبت به بقیه‌ی کتا‌ب‌هایی که در این زمینه وجود دارند، متمایز است.

این کتاب در ۱۲ فصل نوشته شده‌است. نویسندگان در ابتدای هر فصل خلاصه و چکیده‌ای از فصل را ارائه داده‌اند و در پایان هر فصل سعی کرده‌اند با ایجاد پرسش‌هایی خواننده را با موضوع مورد بحث به شکلی عمیق‌تر درگیر کنند.

معرفی فصل‌های کتاب

فصل اول: دیدگاه فقرا

در این فصل نحوه‌ی انجام پژوهش و چالش‌هایی که گروه‌ تحقیق با آن روبه‌رو بوده‌اند، بیان شده است. انتخاب کشور، انتخاب مکان یا محله‌ها، محدودیت‌های زمانی، اعتمادسازی در میان مردم و انتخاب روش‌های مشارکت دادن مردم ازجمله چالش‌هایی بوده‌اند که گروه‌ تحقیق با آن روبه‌رو شده‌اند.

فصل دوم: رفاه و فقر؛ زندگی خوب و زندگی بد

در این فصل فقرا نظر خود را در مورد یک زندگی خوب و یک زندگی بد بیان می‌کنند. سخنان آن‌ها در رابطه با رفاه و زندگی خوب در عین اینکه ابعاد چندگانه‌ای را در بر می‌گیرد، ساده بیان می‌شود.

«خوب بودن [زندگی] به این معنی است که شما نگران فرزندان خود نباشید و اطمینان داشته باشید که آن‌ها در شرایط خوبی هستند؛ یک خانه و تعدادی دام داشته باشید، نگران فروش محصولات خود نباشید، فرصت کافی برای صحبت با دوستان و همسایگان داشته باشید.» (به نقل از یک مرد فقیر بنگلادشی)

توصیف فقر به عنوان پدیده‌ای چند بعدی در آغاز کار بسی دشوار است. تجارب فقرا مشتمل بر مواردی از قبیل کمبود رفاه مادی، گرسنگی، درد، طرد شدن، محرومیت، عدم امنیت، آسیب‌‌پذیری، ترس و دلهره، پریشانی ذهنی و غیره است.

«اینجا هیچ امنیتی نیست. شما نمی‌توانید هیچ برنامه‌ای داشته باشید. فردا ممکن است به ما بگویند دو ماه بیکار خواهید بود […] و یا اینکه کارخانه تعطیل شده است» (مشارکت‌کنندگان در گروه بحث مردان و زنان در کالوفر بلغارستان)

فصل سوم: مبارزه برای گذران زندگی

این فصل به بیان نگرانی‌های دائمی فقرا پرداخته است. این مردمان فقیر، چه آن‌ها که در مناطق شهری زندگی می‌کنند و چه ‌آن‌ها که در روستاها به سر می‌برند، همه از نبود شغلی دائمی، اتکا به دستمزدهای ناچیز، حمایت‌های ناچیز نهادی از مشاغل، کاهش دسترسی به زمین، خاک نامناسب و غیره در رنج هستند.

«ما هیچ کودی نداریم، خاک زمین‌هایمان نابارور است و دارد بیشتر و بیشتر رو به نابودی می‌رود. برای مبارزه با علف‌های هرزی که محصولات ما را نابود می‌کند هیچ امکاناتی نداریم […] دارویی برای محافظت از دام‌هایمان نداریم و بسیاری از دام‌هایمان تلف می‌شوند» (به نقل از یکی از مشارکت‌کنندگان در در روستای آچگان قرقیزستان)

«من ۶ سال در یک شرکت کار کردم؛ ولی حقوقم را کامل به من ندادند، من از آن‌ها شکایت کردم و آن‌ها من را تهدید به مرگ کردند. در نهایت من مجبور شدم خودم را پنهان کنم» (به نقل از مرد فقیری در ساکادورا کابرال برزیل)

فصل چهارم: مکان‌های فقیرنشین

مکان‌های فقیر نشین این مردمان را همچنان در فقر خود نگه می‌دارد و رهایی این مردمان از فقر را بسیار مشکل می‌سازد.

بعضی از تیترهایی که در این فصل به آن پرداخته شده است عبارتند از: آب ناکافی و ناسالم، دورافتادگی و دسترسی محدود به منابع، وضعیت بد مسکن و سرپناه، کمبود انرژی و عدم بهداشت.

«زمستان‌ها در بدترین وضع ممکن هستیم، زیرا هیچ‌چیزی وجود ندارد که خود را با آن گرم کنیم. شهرداری هیچ مساعدتی نمی‌کند […] تهیه‌ی سوخت (هیزم)، لباس، کفش و همچنین امکان رفتن به مدرسه‌ برای بچه‌ها در زمستان برای ما مسئله هست.» (زن جوانی از دیمتروگراد بلغارستان)

فصل پنجم: جسم و بدن

توانایی بدنی بزرگ‌ترین دارایی بسیاری از مردمان فقیر و گاه تنها دارایی آن‌ها برای کسب درآمد محسوب می‌شود. این مردمان عمدتاً دارای تحصیلات کم و فاقد مهارت‌های فنی و حرفه‌ای هستند و در نتیجه اغلب مجبور به انجام فعالیت‌های جسمانی بسیار سخت می‌شوند.

در این فصل سعی شده‌است تا به مشکلاتی از قبیل گرسنگی و تأثیر آن بر سلامتی، خستگی ناشی از کار در شرایط ضعف ناشی از گرسنگی، بیماری تن و ذهن – ناشی از کار و محیط‌های کاری- و هزینه‌های حاصل از درمان این بیماری‌ها پرداخته شود. علاوه بر این‌ها توضیحات و تحلیل‌هایی درباره تعیین اولویت‌ها (برای مشکلاتی که در حوزه‌ی درمان وجود دارد)، دلایل و تأثیرات فقر و نیز تجربه‌های خوشایند و ناخوشایند فقرا در برخورد با مؤسسات درمانی بیان می‌شود.

«[…] فقرا قادر به بهبود وضعیت خود نیستند. زندگی آنها مبتنی بر همان مقدار کار و درآمد ناچیز حاصل از آن است که هر روز می‌گیرند و صرف زندگی در آن روز می‌کنند. لذا اگر بیمار شوند دیگر پولی برای هزینه‌های درمان ندارند […] این‌جا است که دردسر آغاز می‌شود و آن وقتی است که باید [برای درمان خود] پول قرض بگیرند و بهره‌ی آن [پول] را بپردازند» (به نقل از زنی از تراوین ویتنام)

تجربه‌ای خوشایند: در مالاوی در سال ۱۹۹۷ وزارت بهداشت گروهی از کارکنان بیمارستان زومبیا را برای کمک به کمیته‌ی بهداشت روستا اعزام می‌کند. یکی از اهالی در مورد یکی از این کارکنان ‌چنین اظهار نظر کرده‌ است: «او مرد سخت‌کوشی است. هر لحظه که بخواهیم – حتی شبانه- می‌آید و به ما کمک می‌کند. او با همه یکسان برخورد می‌کند و تبعیض قائل نمی‌شود.»

فصل ششم: روابط جنسیتی در گذاری آشفته و دشوار

در این پژوهش دیده شده‌است که نقش‌های جنسیتی مردان و زنان (زنان خانه‌دار و مردان نان‌آور) در بسیاری از اجتماعات مورد بررسی در حال تغییر بوده است. این تغییرات موجب مشکلات و آسیب‌هایی شده است. در این فصل به بیان این مشکلات ازجمله افزایش سنگینی کار زنان و خشونت و بدرفتاری در خانواده پرداخته شده است.

«شوهر من بیکار است. شدیداً الکل مصرف می‌کند […] من مجبور هستم به‌جز مخارج بچه‌ها، مخارج خورد و خوراک و پوشاک شوهرم را نیز فراهم کنم. به همین خاطر برای من با این حقوق ناچیز، [این وضعیت] بسیار سخت و طاقت‌فرسا است.» (زنی در تابه‌ارای غنا )

«مردان که بیکار می‌شوند ناامید هستند، چون دیگر نمی‌توانند مانند سابق به امور خانه رسیدگی کنند. آنها با درآمدی که [از کار] همسرانشان دارند زندگی‌ می‌کنند و از این بابت احساس حقارت می‌کنند […] خودکشی در بین مردان جوان بسیار شایع شده است.» (زنی سالخورده در روستای آچکان قرقیزستان)

فصل هفتم: فقر اجتماعی؛ رانده‌شدگان و فراموش‌شدگان

این فصل با معرفی گروه‌های مختلف از افرادی که درد طرد شدن و محرومیت را چشیده‌اند آغاز می‌شود. در ادامه‌ به بحث و بررسی پیرامون عوامل محرک و آغازگر طرد و محرومیت اجتماعی، پرداخته می‌شود. بعضی از این عوامل عبارتند از: فقدان پول و قدرت، ناتوانی جسمی و ذهنی، انزوای قومی، زبانی، نژادی و فرهنگی.

«معلولین، اغلب افرادی نامرئی و محصور در خانه هستند، آن‌ها پنهان از دیده‌ها و عرصه‌ی عمومی جامعه، رها شده و تنها با بار مشکلات بر دوش، بدون امکانات و سرگردان هستند […] هرچیز و هرکس در جامعه به نظر آن‌ها بیگانه است.»

سرانجام در انتهای فصل گزارش‌هایی که مشارکت‌کنندگان (یعنی مردمان فقیری که در مطالعه شرکت کرده‌اند) در باب کاهش و یا افزایش همبستگی اجتماعی[۱] و دلایل این تغییرات ارائه داده‌اند، آورده می‌شود.

تعریف همبستگی اجتماعی در تاکدهیر سومالی این است: «حمایت از همدیگر در مواقع سختی، داشتن رهبری مشترک، کمک‌کردن به نیازمندان و سعی در حل مشکلات آنها با روش‌های تعاونی، آزادمنشانه و با برخوردی انسانی.»

«در مراسم ختم همه با هم همکاری می‌کنند […] زنان در آب آوردن، جمع‌آوری هیزم و غیره، در حالی که مردان در مراسم کفن و دفن و حفر قبر با هم همکاری می‌کنند. ما نیز در پروژه‌ی قالب‌گیری آجر برای ساخت مدرسه همکاری می‌کنیم» (گروه بحث زنان و مردان مبوادزولوی مالاوی)

فصل هشتم: نگرانی ، هراس و ناامنی

این فصل با این سؤال شروع می‌شود «امنیت برای فقرا به‌ چه معنا است؟» و در آن سعی شده است تا دلایل ناامنی برای فقرا تشریح شود.

ناامنی در رابطه با: «کار و معیشت، مصیبت‌ها و بلایای طبیعی و بشری، جرم و خشونت، شکنجه، آزار و اذیت به وسیله‌ی پلیس و فقدان عدالت، درگیری و جنگ داخلی، سلامت، بیماری و مرگ» از جمله تیترهایی است که در این فصل بررسی می‌شود.

«امروز هر کسی به کار خود فکر می‌کند. ما دوستان را آن‌طور که باید، ملاقات نمی‌کنیم… فقرا به حال ثروتمندان غبطه می‌خورند و ثروتمندان فقرا را خوار و مسخره می‌کنند […] مردم هر دم ناسازگارتر و تندخوتر از پیش [می‌شوند].»

فصل نهم: خصوصیات نهادها

صفات یا کیفیتی در رابطه با نهادها که بسیاری از فقرا برای آنها ارزش قائل هستند، شامل مواردی همچون اعتماد، مشارکت، اتحاد، توانایی در حل مشکلات، مراقبت، دلسوزی، احترام، صداقت و انصاف، همدلی و دیگر مواردی از این دست می‌باشد. این فصل ضمن اینکه به بیان این خصوصیات از نظر فقرا می‌پردازد، سعی دارد که جایگاه گروه‌ها و نهادهایی مانند شهرداری، مدارس، سازمان پلیس، مغازه‌ها، وام‌دهندگان، سازمان‌های مذهبی، رهبران محلی، خویشاوندان و خانواده را بر اساس این معیارها ارزیابی کند.

«آن‌ها (اعضای شورای شهر) اشخاص فاسدی هستند[…] و آشکارا از ثروتمندان حمایت می‌کنند. [این اشخاص] رشوه دریافت می‌کنند و همه‌ی زمین‌های خوب به آن‌ها اختصاص داده می‌شود […] چنین مسائلی است که منشأ ظهور چنددستگی و بروز اختلاف در اجتماع ما می‌شود» (به نقل از یک گروه بحث مشارکتی در مناطق شهری مالاوی)

«[…]آن‌ها اجازه نمی‌دهند که تو صحبت کنی، آن‌ها می‌گویند که مشکل را می‌دانند و حتماً آن را حل خواهند کرد […] آن‌ها باید به ما گوش فرا دهند.» (مشارکت‌کنندگان در یک گروه بحث ویلاژانکویرا، برزیل)

فصل دهم: حکمرانی و نظارت: برگ برنده‌ی فقرا

در این فصل سعی بر این است که به بررسی روابط فقرا با نهادهای موجود اعم از رهبران محلی، نهادهای خانوادگی و خویشاوندی، نهادهای بهداشتی و درمانی، نهادهای مذهبی، NGO ها، خدمات شهری و حمل و نقل، شهرداری‌ها و غیره، از نظر اهمیت، کارآمدی، ناکارآمدی و پاسخگویی بپردازد.

«آن‌ها (نهادهای دولتی) هنگامی که به شما کمک می‌کنند با شما مانند یک گدا رفتار می‌کنند […] ما گدا نیستیم و این حق ماست […] ما مالیات می‌پردازیم […] دولت باید شفاف باشد […] و پولی را که از ما بابت مالیات می‌گیرد در جای خود به مصرف برساند […] آن‌ها پول‌های ما را در ساختن ساختارهای غیر قابل استفاده [برای ما] صرف می‌کنند.» (مشارکت‌کننده در گروه بحث زنان و مردان فقیر ویلاژانکویلای برزیل)

نویسندگان کتاب، سازمان‌های آیین‌محور را در فهرست نهاد‌های با اهمیت قرار می‌دهند. «ارسکا» یا «درخت مقدس» در کاجیمای اتیوپی به همراه «کلیسای قبطی» هر دو منبع و سرچشمه‌ای برای تقویت روح و ایمان به شمار می‌روند. مردم یکشنبه‌ها بعد از مراسم مذهبی (مسکال) با پوشالی خیس در دست به کنار درخت عظیم می‌روند. این پوشال خیس سمبلی برای «زمین خیس»، «دستان خیس» و مواردی شبیه این است. هر چیز خیس نشانه و نماد باقی‌ماندن، رونق، شکوفایی و آبادانی بوده و زمین خیس منشأ رشد و نمو، رویش و رزق و روزی است.

مردم می‌گویند: «ما به آنچه می‌کنیم اعتقاد داریم و باور داریم که دعای ما کارساز است. ما به آنجا می‌رویم و هنگامی که چیزی طلب داریم عاجزانه به درگاه خدا دعا می‌کنیم. ما می‌رویم و برای سلامتی فرزندانمان دعا می‌کنیم.»

فصل یازدهم: بدون قدرت، حبس‌شده در یک شبکه‌ی چند رشته‌ای

در این فصل سعی شده است تا با بیان ابعاد ده‌گانه فقر که در فصل‌های گذشته گفته شده، خواننده برای راهکارهایی که در فصل دوازدهم وجود دارد آماده شود. فقدان آموزش، فقدان اطلاعات، مدارس پرهزینه و دوردست، فقدان مهارت، اعتماد به نفس پایین و خودکم‌بینی ، زندگی ناپایدار و کمبود دارایی، گرسنگی، خستگی مفرط، بدن‌های بیمار و رنجور و نابرابری روابط جنسیتی از جمله تیترهایی است که در این فصل آمده است.

این مردمان فقیر در شبکه‌ای چندرشته‌ای و پیچ در پیچ به دام افتاده‌اند. از این رو اغلب این مردمان احساس ناتوانی و بی‌قدرتی می‌کنند.

«این‌جا کمبود مواد غذایی و سوء تغذیه وجود دارد. چرا که والدین قادر به تهیه‌ی نیازمندی‌های غذای روزانه‌ی خود نیستند […] فرزندانمان انرژی ندارند. آن‌ها ضعیف شده و مریض می‌شوند […] فقر از طریق سوء تغذیه و کمبود مواد غذایی منجر به بیماری خواهد شد […] از زمین به دلیل خشک‌بودن بهره‌ای نمی‌گیریم. فرزندان گرسنه نمی‌توانند به مدرسه بروند؛ آن‌ها کفش ندارند، هیچ امکاناتی ندارند، غذا نمی‌خورند، لذا حتی اگر در مدرسه هم باشند، چیزی یاد نمی‌گیرند» (گروهی از زنان در لاس‌ژوریسِ آرژانتین )

فصل دوازدهم: فراخوانی برای عمل: مبارزه برای تغییر

کسانی که این کتاب را مطالعه می‌کنند، این توانایی را دارند که تغییر ایجاد کنند. بسیاری از ما نه بی‌قدرت هستیم و نه این‌که دانش کافی در اختیار نداریم. ما می‌توانیم بر فکر و عمل خودمان و فقرا تأثیرگذار باشیم، فقط کافی است بخواهیم. این فصل به بیان راهکارها و طرح‌هایی که هم از جانب فقرا و هم خود نویسندگان ارائه شده است، می‌پردازد.

این فصل دو چالش و یک دستورالعمل برای کارهای عملی بیان می‌کند.

چالش اول مربوط به معنا و مفهوم توسعه است. نویسنده سعی دارد به این سوال پاسخ دهد که اصولاً برای فهم توسعه به چه جنبه‌های دیگری از انسان باید توجه کرد.

«یک زندگی بهتر برای من به معنای سلامتی ، صلح و زندگی‌ای عاشقانه و فارغ از گرسنگی است. عشق بالاتر از هر چیزی است. پول در غیاب عشق هیچ ارزشی ندارد.» (یک زن فقیر در اتیوپی)

چالش دوم مربوط به قدرت است. نویسنده‌ی کتاب سعی دارد این مفهوم را بیان کند که در جهان امروز قدرت در دست ثروتمندان است و مقابله با آن کاری دشوار است و حتی ممکن است برای خانواده‌های فقیر خطرناک باشد. پیشنهادی که نویسنده با تردید آن را بیان می‌کند به وجود آوردن سازمان‌های محلی، ملی و جهانی است تا این سازمان‌ها به نمایندگی از فقرا صدای آن‌ها را به گوش دیگر نهاد‌ها و سازمان‌های تصمیم‌گیرنده در تمامی سطوح برسانند.

دستورالعمل‌هایی که در این فصل توضیح داده شده‌اند، در هفت تیتر زیر می‌گنجند:

  1. تغییر از فقر مادی به امکانات و وسایل معیشتی کافی
  2. تغییر دادن زیرساخت‌ها و جلوگیری از به انزوا رفتن فقرا
  3. تغییر بیماری و ناتوانی به سمت سلامتی، اطلاعات و آموزش
  4. تغییر روابط نابرابر جنسیتی به سمت روابط برابر و همسان
  5. تغییر دادن از شرایط ترس و فقدان امنیت به سوی آرامش و امنیت
  6. توانمندسازی فقرا
  7. تغییر از فساد و سوء استفاده به سمت صداقت و رفتار عادلانه

مطالعه‌ی این کتاب به همه‌ی کسانی که برای برقراری عدالت اجتماعی تلاش می‌کنند، توصیه می‌شود.
هر
یک از ما می‌توانیم با مردم فقیر همراه شویم و خود را با آنان و دغدغه‌هایشان مواجه ببینیم.
نتیجه‌ی مطلوب
خواندن این کتاب، می‌تواند رسیدن به تصمیمی تازه باشد؛ تصمیم برای باز کردن پنجره‌ی امید و رفتن به راهی روشن برای یک زندگی ارزشمندتر، برای خودمان و دیگران.
امید
است که این کتاب انگیزه‌ی تلاش‌ و مبارزه بزرگ‌تری را در همه‌ی ما برانگیزاند.


 

  1. همبستگى اجتماعى در زبان لاتین معادل social solidarity به کار رفته است و در لغت به معناى وحدت، وفاق و وفادارى است که ناشى از علایق، احساسات، همدلى و کنش‌هاى مشترک میان افراد است. همبستگی اجتماعی احساس مسئولیت متقابل بین چند نفر یا چند گروه است که از آگاهى و اراده برخوردار باشند. همسبتگی اجتماعی به طور کلى شامل پیوندهاى انسانى و برادرى و یا وابستگى متقابل حیات و منافع انسان‌ها می‌شود. به زبان جامعه شناختى همبستگى پدیده‌اى را مى‌رساند که بر پایه آن در سطح یک گروه یا یک جامعه، اعضا به یکدیگر وابسته‌اند و به طور متقابل نیازمند یکدیگر هستند.
// // ?>


معرفی کتاب «اندرون جهان سوم (کالبدشکافی فقر)»

کتاب اندرون جهان سوم

شناسنامهی کتاب

نام کتاب: «اندرون جهان سوم؛ کالبدشکافی فقر» (Inside The Third World)

نویسنده: پال هریسون (Paul Harrison)

مترجم: شهریار آژغ

سال چاپ: ۱۳۸۷(چاپ اول)

انتشارات: اختران

کلیدواژه‌ها:

عدالت- شغل و بیکاری- فقر- استعمار- کشاورزی- شهر- مهاجرت- محیط زیست- محله‌های حاشیه‌نشین- افزایش جمعیّت- بیماری و نظام درمانی- سوءتغذیه- آموزش و پرورش- زنان- نابرابری- سیاست‌های اقتصادی.

چرا باید به اندرون جهان سوم رفت و فقر را کالبدشکافی کرد؟

شاید کم‌کم باور کرده‌ایم که بی‌تفاوتی جزئی عادی از زندگی در جهان امروز ماست: صبح زود بیدار شدن، حرکت به سمت محل کار یا تحصیل، بازگشت به خانه، تماشای تلویزیون، شاید میهمانی در کنار دوستان و یا گشت‌زدن در بازار‌ها و پاساژها، خواب، صبح زود بیدار شدن و … .

سیستم‌ها و صداهای مختلفی نیز در اطراف ما هستند که با حسّی افتخارآمیز به یک زندگی خود-محور و تهی از تعامل و ارتباط فرامی‌خوانند. این دنیای خالی از رابطه و مسئولیت، با خود آسودگی و آرامش به همراه نداشته است، بلکه به تاوان آن، روزمرگی، مَلال و بی‌معنایی‌ بر دوش لحظه‌های زندگی ما سنگینی می‌کنند.

دردهای انسانی، همیشه‌ی تاریخ، عرصه‌ای برای رشد و حرکت بوده‌ است. انسان از طریقِ توجه و جدی‌گرفتن دردهای زندگی خود و دیگران، توانایی‌های نهفته‌ی خود برای مهرورزی را کشف می‌کند و علاوه بر آن، در ساختن شهری مملوّ از برادری نیز همراهی می‌کند. درد‌های انسانی اطراف ما، زنجیرهای ما نیستند، یکی از بزرگ‌ترین فرصت‌های زندگی ما هستند…

و فقر و نابرابری، یکی از همان دردهایی است که در مقابل ما قرار دارد…

کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)» برای چه کسانی مناسب و مفید است؟

در حال حاضر بسیاری از کتاب‌های موجود با موضوع فقر و نابرابری، به نحوی تخصصی و فنّی نوشته شده‌اند و افراد غیردانشگاهی از خواندن و فهم این گونه کتاب‌ها مأیوس هستند. تحلیل‌های پیچیده و نظریات اقتصادی مختلف، شاید برای شناخت مسائل و معضلات مفید باشند، اما کمکی به درک مشکلات توسط افراد غیردانشگاهی نمی‌کنند؛ افرادی که بیش از همه با آن مشکلات درگیرند و بیش از همه سزاوار شناخت ریشه‌های مشکلات.

کتاب حاضر، از تحلیل‌های اقتصادی و اجتماعی استفاده می‌کند، اما دغدغه‌ی اصلی آن این است که به خواننده‌ها بفهماند معنای عینی و واقعی آن بحث‌های اجتماعی در زندگی معمول ما چه چیزی است. نویسنده در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید:

پنج سال تحقیق و سفر کردم، بین ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۰، در یازده کشور: سریلانکا، ولتای علیا[=بورکینافاسو]، ساحل عاج، کلمبیا، پرو، برزیل، اندونزی، سنگاپور، هند (سه بار)، بنگلادش و کنیا. […] به عقیده‌ی من بررسی عمومی و غیردانشگاهی جمیع مشکلاتِ توسعه می‌تواند هم برای خواننده‌ی عام مفید باشد و هم برای خواص که به صورت دانشگاهی یا عملی درگیر گوشه‌ای از مسائل هستند […]. هر جا که درباره‌ی موضوعی تجربه‌ای [نزدیک و] شخصی داشته‌ام آن را بر تحقیقات [دانشگاهی] ترجیح داده‌ام، زیرا می‌خواستم مردمان و مکان‌ها را واقعی‌تر نشان دهم؛ مردمان و مکان‌هایی که این کتاب در مورد آن‌هاست.

کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)» حاویِ چه فصل‌ها، موضوعات و مطالبی است؟

کتاب هفت «پاره» [=بخش] دارد:

  • پاره[=بخش] اول:

موضوع پاره‌ی نخست بررسی ریشه‌های جغرافیایی و تاریخی فقر در کشورهای توسعه‌یابنده است. فصل نخست از این بخش درباره‌ی مسائلی مانند خشکسالی، سیل و سایر مشکلات طبیعی‌ای است که مردم جهان سوم با آن درگیرند و برای توسعه‌ی کشورهای خود باید آن را بشناسند و برای آن برنامه‌ریزی کنند.

در فصل دوم و سوم از پاره‌ی نخست کتاب، دو موضوع دیگر نیز مورد بررسی قرار گرفته‌اند:

الف. مسأله‌ی استعمار:

چرا بسیاری از کشورهای جهان بر خلاف کشورهای اروپایی پیشرفت اقتصادی نداشتند؟ کدام تغییرات تاریخی کشورهای اروپایی را به سمت نظام سرمایه‌داری بردند؟ استعمار و استثمار شدن کشورهای جهان سوم توسط اروپایی‌ها چه صدماتی به آن‌ها زده است؟

ب. شیفتگی جهان سوم به سبک زندگی غربی:

بسیاری از مسائلی که پال هریسون (نویسنده‌ی کتاب) در مورد کشورهای مختلفِ جهان سوم به آن‌ها اشاره می‌کند، در مورد ایران نیز به میزان زیادی مصداق دارد. با این همه، یکی از بخش‌های اصلی کتاب که جامعه‌ی امروز ما می‌تواند خود را در آیینه‌ی آن تماشا کند، همین بخش از کتاب می‌باشد. این فصل از کتاب، «غربی‌شدن دنیا» نام دارد. هریسون، در طی سفرهای خود، از این مسأله بسیار متعجب است که به هر روستایی در جهان سوم قدم بگذاری، می‌بینی که جوان‌ها لباس‌های سنتی را نمی‌پسندند و تی‌شرت بر تن می‌کنند. به هر بانکی بروی می‌بینی صندوق‌دارها مثل کارمندان بانک‌های اروپایی لباس پوشیده‌اند. وقتی شب می‌رسد، می‌بینی مدیر سوار ماشینش می‌شود و می‌رود خانه تلویزیون تماشا کند… همه‌ی شهرهای بزرگ دنیا دارند شبیه هم می‌شوند… اما اسلوب آن، فقط و فقط غربی است. تقلید نه تنها در شیوه‌های مصرف وجود دارد بلکه در معماری، تکنولوژی و صنعت، مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و خانه‌سازی نیز رخنه کرده است.

نویسنده، سپس به جستجوی علل این شیفتگی جهان سوم به دنیای غرب می‌پردازد و عواملی را برای این مسأله برمی‌شمارد. یکی از این عوامل، تجربه‌ی تحقیر و خودکم‌بینی‌ای است که مردمان جهان سوم در برابر غرب داشته‌اند و دارند. اکنون از نظر این مردم، راهِ غلبه بر این حس، کسب موفقیت و ترقیاتی است منطبق بر تعریف و الگوی اروپاییان و اتخاذ شیوه‌های آنان. به یقین تلاش برای اثبات برابری [خود با غربیان] می‌تواند توضیحی باشد برای اینکه چرا نکرومه[=رهبر استقلال غنا] در میدان اصلی پایتخت کشورش یک ورزشگاه بزرگ و یک طاق نصرت احداث کرده است؛ و اینکه چرا رئیس جمهور ساحل عاج یک هتل پنج ستاره و یک سالن سخن‌رانی فوق مدرن را به روستای زادگاهش ارزانی کرده است؛ و اینکه چرا سوکارنو[=رئیس‌جمهور اندونزی]، پایتخت را به زشت‌ترین صورت، بسان غولی درآورده است با بزرگراه‌هایی شش‌مسیر و بناهای یادبود غول‌پیکر.

شباهت بی‌معنا و ظاهری به غرب، تنها منحصر به رهبران کشورهای جهان سوم نیست، بلکه مردم نیز برای پیشرفت زندگی خود از چنین روش‌هایی استفاده می‌کنند:

هر کس که می‌خواهد از موقعیت خود فراتر رود و شأنی به دست آورد، همّ و غمش آن می‌شود که مقدار زیادی از لوازم زندگیِ مُد روز را مصرف کند و در این راه، برای کسب پولِ لازم، حاضر می‌شود تمامی واجبات و فرایض سنتی را زیر پا بگذارد.

یکی از وسایل قوی و مؤثر برای غربی‌کردن جوانان، مدارس هستند. اغلب مدارس، روپوش‌های غربی را به شاگردان تحمیل می‌کنند و مواد آموزشی‌شان ارزش‌ها و فعالیت‌های شهری و مدرن را تبلیغ می‌کند. جوانانی که به بار می‌آیند، سرگشته و بی‌ریشه‌اند و منزجر از فرهنگ خودی.

شیوه‌های زندگی غربی از طریق رسانه‌های سرگرم‌کننده نیز ترویج می‌شوند. فیلم‌های دارای سبک غربی به تمام شهرهای بزرگ جهان رخنه کرده‌اند. […] تلویزیون نیز نقشی مشابه ایفا می‌کند. کشورهای فقیری که تصمیم می‌گیرند از برای خودشان شبکه‌ی تلویزیونی داشته باشند (با این انگیزه که تمامیت و اتحاد ملی را ترویج کنند یا امیال سردمداران را برآورده سازند)، وقتی شروع به پخش برنامه‌های سرگرم‌کننده (و نه آموزنده) می‌کنند، غالباً مجبور می‌شوند بخش عظیمی از برنامه‌های خود را با موضوعات خارجی و بخصوص آمریکایی پر کنند. […] با چنین برنامه‌سازی‌ است که تقریبا در سراسر جهان سوم راه و رسم زندگی آمریکایی و فردگرایی مصرفی مبتذل و بی‌قاعده ترویج می‌شود. […] اگر قرار است برنامه‌های وطنی اُمُّل و خشک نباشند، به ناچار باید از شیوه‌ها و هیاهوگری برنامه‌های خارجی تقلید کرد.

آنچه که اکنون جهان سوم برای کسب یک توسعه‌ی سریع و فراگیر برای همه‌ی اقشار جامعه به آن نیاز دارد، توزیع مجدد [منابع و امکانات]، تعاون، تأکید بر تولید، اتکا به نفس، خودیاری و مشارکت است. جذبه و وسوسه‌ی غربی‌شدن، اهداف توسعه را منحرف کرده است. هدف اکثر تلاش‌ها و کارهای مردم، تبدیل‌شدن به یک فرد مصرف‌کننده‌ی جداشده [از دیگران] است.

  • پاره[=بخش] دوم:

در پاره‌ی دوم از کتاب، از مشکلات کشاورزی و کشاورزان سخن به میان می‌آید. وضعیت کشاورزی در قاره‌های افریقا، آسیا و امریکای لاتین بررسی و مقایسه می‌شود. هم‌چنین در بخش‌ پایانی همین پاره، از فرایندهای زیست بومی تهدیدکننده‌ی کشاورزی در هر سه قاره صحبت می‌شود؛ فرایندهایی مثل بیابان‌زایی، نابودی جنگل، شور شدن خاک و رسوب‌گرفتگیِ مجاری عبور آب.

  • پاره[=بخش] سوم:

پاره‌ی سوم کتاب حاضر، نگاهی است به شهرهای در حال انفجار جهان سوم و اقتصاد آن شهرها. برخی از موضوعاتی که در این بخش بررسی شده‌اند از این قرارند: ابعاد و علل مهاجرت روستاییان تنگدست به شهرها جهتِ پیدا کردن شغل و درآمد بالاتر، معضلات ساختاری و اجتماعی شهرهای بزرگ، مشکل اشتغال و ناتوانی صنایع بزرگ در رفع بیکاری.

قسمت‌های منتخب بخش سوم:

  • مهاجرت به هدف پیداکردن کار در جهان سوم در حال افزایش است. تعدادی از این مهاجرت‌ها رو به سوی مناطقی است که از طرف طبیعت یا سرمایه‌گذاری دولتی مورد لطف بیش‌تری بوده‌اند؛ یعنی اینکه هجوم اصلی به سمت شهرهاست. تعدادی از این مهاجران شاید در پی رؤیاهایی مبهم از شهر بزرگ یا زندگی مطلوب و بافرهنگ باشند، اما محرّک اکثریت آدم‌ها، به دست آوردن ضروریاتی است برای ادامه‌ی زندگی. زمین [در روستا یا شهرهای کوچک] یارای دادن شغل به این افراد را ندارد. پس مهاجرت نوعی درخواست اشتغال است؛ نوعی اظهار بی‌باکانه‌ی رغبت‌شان به کاری است بیش‌تر از آنچه خاک فقیر یا جامعه‌ی بی‌عدالت مُوطن‌شان در اختیارشان می‌گذارد. مهاجرت نشان‌دهنده‌ی کمبود امکانات در روستاها [و شهرستان‌ها] و امکانات بیش از حد در شهرها[ی بزرگ] است. […] در کشورهای غربی بین سطح درآمد شهری و روستایی تفاوت چندانی نیست و اگر هزینه‌های زندگی را مقایسه کنیم، [این تفاوت] باز هم کم‌تر می‌شود. اما در جهان سوم، درآمد شهری به طور متوسط ۵/۲ (دو نیم) برابر درآمد روستایی است. هر قدر این اختلاف بیش‌تر باشد، درجه‌ی شیبی که مردم را به سوی شهرها سرازیر می‌کند تندتر می‌شود.
  • محل‌هایی از بمبئی یا کلکته [در هند] که در آن ساختمان‌سازی می‌کنند، پر از کارگران فصلی است. اینان مثل قشون چنگیز مغول هستند؛ برای خود از چادرهای پاره پوره اردوگاهی درست کرده‌اند و زندگی می‌کنند. در فصولِ خشکِ سال که امکان کار بر روی زمین وجود ندارد، کارگرانِ بدون زمین، به دهلی یا احمدآباد[=شهرهای بزرگ هندوستان] می‌آیند.
  • [در ساحل عاج که عده‌ی زیادی از کارگران بورکینافاسویی کار می‌کنند،] تبعیض علیه ولتایی‌ها [=مهاجران بورکینافاسویی] امری است عادی. یک بار، وقتی که بی‌کاری بین شهروندان خود ساحل عاج زیاد شد، بیزاری و تنفر از کارگران مهاجر بالا گرفت. بعد از چند فقره تظاهرات مردم ساحل عاج، دایره‌ی کاریابی محلی از به‌کارگیری بورکینافاسویی‌ها در شغل‌های صنعتی ممانعت کرد. حالا بورکینافاسویی‌ها فقط مجازند در شغل‌های پایین‌تر مشغول به کار شوند.
  • جوانانی که سال‌ها درس خوانده‌اند، انتظار نوعی منزلت [اجتماعی] دارند. اما به علّت جانبداری از شهر، در روستاها شغلی که چنین منزلتی را داشته باشد یا کم است و یا نیست. روستاها فاقد مدرسه، درمانگاه و جاده‌اند. به همین خاطر شغل‌هایی مثل معلمی، پرستاری و مهندسی نمی‌تواند در آن وجود داشته باشد. سرمایه‌گذاری در روستا باعث ایجاد چنین مشاغلی می‌گردد و افرادِ بااستعدادِ بیش‌تری در آن‌جا ماندگار می‌شوند. شهرها سرمایه‌ی انسانی زمین را می‌مکند. این خود وزنه‌ای نامرئی ولی سنگین است بر کفه‌ی دیگر بی‌عدالتی‌ها.
  • پاره[=بخش] چهارم:

بخش چهارم کتاب اندرون جهان سوم نیز یکی از مهم‌ترین بخش‌های آن است. در این قسمت، به موضوعات زیر پرداخته شده است: فرایندهایی که باعث می‌شوند مردم نادار در دام فقر بیفتند؛ اثرات افزایش ناگهانی جمعیت بر فقر و مشکلات دیگر؛ وسعت و تأثیر سوءتغذیه و بیماری و ارتباطشان با یکدیگر؛ وضعیت آموزش در جهان سوم و ناکامی آن در کاهش فقر و کمک به توسعه؛ و بالاخره وضعیت زنان در کشورهای جهان سوم.

در واقع در بخش چهارم، اصلی‌ترین مسائل جهان سوم یعنی فقر، گرسنگی و سوءتغذیه، آموزش و بهداشت، به طور دقیق و از نمایی نزدیک، مورد بررسی و واکاوی قرار گرفته‌اند. پال هریسون، به روستاهای کشورهای مختلف در آسیا و افریقا و آمریکای لاتین سر می‌زند و زندگی آن‌ها را شرح می‌دهد. نویسنده سپس عوامل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را در ایجاد این وضعیت بازگو می‌کند. امروزه، سبک زندگی اکثر افراد جامعه (و حتی خود فقرا) به نحوی است که فقر، گرسنگی و محرومیت از تحصیل و بهداشت به نظر ما پدیده‌هایی نادر و گاه ناموجود می‌رسد. این بخش از کتاب اندرون جهان سوم، ما را به نقاطی می‌برد تا ثمره‌ی غفلت و بی‌تفاوتی خود را ببینیم؛ در حاشیه‌ی شهرها، در روستاها و در کشورهای فقیری که دوری جغرافیایی بهانه‌ی خوبی است برای فراموش کردن‌شان.

قسمت‌های منتخب بخش چهارم:

  • کل ساختار آموزش و پرورش در مقاطع پایین تحصیلی به شیوه‌ای عمل می‌کنند که بچه‌ها را آماده‌ی بازیِ «کاغذ نهایی» [=امتحانات کنکور] کنند. [در بسیاری از کشورهای جهان سوم] بین ۶۵ تا ۹۵ درصد دانش‌آموزان مقطع ابتدایی در مقاطع بالاتر ادامه‌ی تحصیل نخواهند داد. با این وجود در اکثر کشورها مواد درسی تدریس‌شده به بچه‌ها، آن‌ها را آماده‌ی زندگی نمی‌کنند بلکه فقط بچه‌ها را برای مقطع متوسطه آماده می‌کنند. از این دانش‌آموزان مقطع متوسطه نیز جزء کوچکی (۳/۰ تا ۱۱ درصد) به تحصیلات دانشگاهی راه خواهند یافت. با این حال آموزش‌های دوره‌ی دبیرستان، آن‌ها را فقط آماده‌ی دانشگاه می‌کند. امتحانات نهایی در واقع آزمون‌هایی برای ورود به دانشگاه هستند. هیچ‌کدام از مقاطع قبل از دانشگاه خودبسنده نیستند. این‌ها مرحله‌ای برای آمادهشدن برای دانشگاه هستند و نه کسب آمادگی برای کار و زندگی واقعی. لذا اکثر دانش‌آموزان در جا می‌زنند؛ اکثریتی که در روندی برنامه‌ریزی‌شده دچار از خود بیگانگی و سرگشتگی می‌شوند. نه برای کار در بخش‌های مدرن مناسب‌اند و نه برای برگشت به روستای خود و نه میل به بازگشت دارند. به علاوه، این دسته از دانش‌آموزان انگ بی‌عرضه هم می‌خورند.
  • زمانی بود که من در یکی از دانشگاه‌های فرانسویِ نیجریه، فرانسه درس می‌دادم. در آن‌جا بعضی از دانشجویان به عقاید اولیه‌ی سارتر [=فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی] علاقه نشان می‌دادند. پدر یکی از زرنگ‌ترین دانشجویانم، کشاورز بود. یک روز از او پرسیده بود این درس‌ها که می‌خوانند در چه موردی است. پسر شروع کرده بود به شرح دیدگاه سارتر درباره‌ی اینکه هستی عبث و پوچ است. پدر داد زده بود: «پس اینه درس‌هایی که ما از جان مایه می‌گذاریم تا تو بروی و یاد بگیری» و با اردنگی پسرش را از خانه بیرون انداخته بود. خیلی بجا زده بود اما بهتر بود آن اردنگی را به من و مسئولین دانشگاه می‌زد. امروز وضع نیجریه بهتر شده است و از بی‌ربطیِ مطالب درسیِ مقاطع تحصیلی بسیار کاسته شده است و چندین کتاب درسی داخلی منتشر شده است، اما هنوز در بسیاری از کشورها مشکل پابرجاست.
  • به باور دولت‌ها شالوده‌ی توسعه‌، آموزش است که این باور درست است. اما نه آن آموزشی که مملوّ از مطالب بی‌ربط و مفاهیم و عقاید بیگانه باشد و کَلّه‌ی دانش‌آموزان را از رؤیای شهر پر کند و آن‌ها را نامناسب برای روستا بار آورد. نه آن آموزشی که به خیلی‌ها برچسب رفوزه بزند و عده‌ای اندک از جوایز هنگفت موفقیت بهره‌مند شوند. در کشورهای در حال توسعه آموزش باید به ابزاری قدرتمند برای اصلاح جامعه تبدیل شود. […] روستاها نیامند آموزش‌اند، در داخل یا خارج مدرسه، از افراد کوچک تا بزرگسالان؛ همگی به آموزش نیاز دارند. به این‌ها باید سواد پایه و حساب پایه آموخته شود تا در زندگی روزمره به کارشان بیاید. به این‌ها باید یاد داد چگونه تعاونی و اتحادیه تشکیل دهند و چه کار کنند تا زمین یا کارگاه‌شان بهره‌ی بیشتری بدهد. […] اینان به آموزشی حیات‌بخش نیازمندند، نه آن نظام آموزش و پرورشی که فقر و نابرابری را تداوم می‌بخشد، بلکه نظامی که کمک می‌کند تا این‌ها پایان یابد.
  • پاره[=بخش] پنجم:

موضوع بخش پنجم کتاب، بررسی سیاست‌های ملی و بین‌المللی مرتبط با فقر است: اقتصاد جهانی چگونه بر وضعیت کشورهای تنگدست اثر می‌گذارد؟ ساختارهای سیاسی‌ای که در درون کشورهای در حال توسعه وجود دارند (مانند فساد و نفوذ پول بر سیاست)، چگونه موجب فقیر ماندن فقرا و بی‌اثر شدن طرح‌های اصلاحی می‌شوند؟ نابرابری‌های موجود در کشورهای جهان سوم، به کدام علل درونی بر می‌گردد؟

برخی ملاحظات و نکات در مورد کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشناسی فقر)»

الف. ترجمه‌ی کتاب، در برخی قسمت‌ها، پیچیده و سخت می‌شود، زیرا مترجم کتاب، در یک اقدام کاملا عجیب، کلمات اصلی و مهم کتاب را با اصطلاحات محلّی ناشناخته ترجمه کرده است. به طور مثال «زمان قدیم» یا «روزگاران کهن» (ancient time)، با اصطلاح «عهد شاه وِزوِزک» ترجمه شده است؛ «بی‌نظمی» یا «هرج و مرج» (chaos)، با اصطلاح ناشناخته‌ی «تِرت»؛ «طرح و برنامه» (Plot) با اصطلاح «نسق»؛ «شُک» یا «ترس» (shock) با اصطلاح عجیب «زورونگ» و … . برای جبران این مشکل، کتاب، واژه‌نامه‌ای در انتهای خود دارد، اما این مشکل، روانی و سادگی متن را از بین برده است. گاهی برخی جملات غیر قابل فهم می‌شوند. با این همه، کتاب آن چنان گیرا و درگیرکننده است که می‌توان این مشکل را نادیده گرفت؛ به ویژه وقتی که ضرورت شناخت مسأله‌ی فقر را درک کرده و کمبود چنین کتاب‌هایی را حس کرده باشیم.

ب. پال هریسون، نویسنده‌‌ی کتاب، تحقیق‌های پایه‌ای کتاب حاضر را در طول سال‌های ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۰ انجام داده است. آخرین ویراست کتاب نیز در سال ۱۹۹۳ انجام شده است. از آن سال‌ها تاکنون، وضع بسیاری از کشورهای جهان سوم تغییری نکرده است؛ مسائل همان مسائل اند و آمارها نیز همان معنای پیشین خود را به میزان زیادی حفظ کرده‌اند. با این همه، مترجم سی‌دی‌ای را در کنار کتاب قرار داده و آمارهای جدید از وضعیت جهان را در آن، ذکر کرده است. آمارهای سی‌دی کتاب مربوط به سال‌های ۲۰۰۷-۲۰۰۶ هستند.

پ. رویکرد کتاب حاضر به نحوی است که همه جا به علل و ریشه‌های قابل تغییر اشاره می‌کند و مشکلات موجود را مثل تقدیری گریزناپذیر نشان نمی‌دهد. اما در بسیاری از قسمت‌ها، این علل و ریشه‌ها، هم‌چون مسائلی کلان و بزرگ جلوه می‌کنند؛ مسائلی که شاید به نظر ما برسد که توسط اقدام‌های فردی و گروهی ما قابل تغییر نیستند. شاید این ضعفی برای کتاب باشد که نمی‌گوید از فردا خواننده باید دست به کدام اقدامات مشخص بزند تا وضعیت فقر را در دنیای پیرامونش تغییر دهد اما این امر نمی‌تواند بهانه‌ای برای انفعال و بی‌کنشی انسان‌ها بشود. خواننده باید سعی کند در حین شناخت علل و عوامل مشکلات موجود، سهم تصمیمات فردی را مشخص کند؛ مثلاً نویسنده یکی از علل نابرابریِ بهداشت روستاها و شهرها را این امر می‌داند که اغلب پزشکان، برای کار، شهرهای بزرگ را به عوض مناطق محروم انتخاب می‌کنند. از خواننده انتظار می‌رود که این عاملِ نابرابری را ناشی از تصمیمی فردی خود پزشکان نیز ببیند و تلاش‌های فردی و گروهی برای تغییر این وضعیت را در پیش بگیرد[۱].
گذشته‌ از همه‌ی این‌ها، علل بزرگ و مشکلات اساسی نیز می‌توانند تغییر کنند؛ به شرط آن که ما نیز عزم و همّتی اساسی پیشه کنیم و با تلاش‌های گروهی خواستار تغییرات بزرگ و کلان باشیم.

ت. کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)»، عمدتاً به کشف، شناخت و بیانِ مشکلات اصلی کشورهای فقیر پرداخته است. پال هریسون، نویسنده‌ی کتاب، کتاب دیگری دارد که تلاش‌ها، برنامه‌ها و اصلاحاتِ ثمربخش در نقاط مختلف دنیا را بررسی کرده است. نام کتاب دوم، «فردای جهان سوم» است که توسط «انتشارات رسا» به چاپ رسیده است.

چگونه باید کتاب «اندرون جهان سوم(کالبدشکافی فقر)» را تهیه کرد؟

کتاب حاضر، آخرین بار در سال ۱۳۸۷ چاپ شده (چاپ اول) و تیراژ آن، ۱۵۰۰ نسخه بوده است. از این رو، ممکن است در حال حاضر تهیه‌ی آن از کتابفروشی‌ها دشوار باشد. راحت‌ترین راه برای تهیه‌ی کتاب، امانت گرفتن آن از کتابخانه‌های معتبر است. خرید اینترنتی (در صورت موجود بودن کتاب) و یا تماس با دفتر انتشارات کتاب[۲] نیز می‌تواند راه‌حلی دیگر برای تهیه کتاب باشد.


 

  1. ) به عنوان مثال می‌توان به ایده‌هایی از این جنس اندیشید که گروهی از پزشکان، هر یک، ساعاتی از کار هفتگی خود را به مناطق محروم اختصاص دهند.
  2. -) تلفکس انتشارات اختران: ۶۶۴۱۰۳۲۵- تلفن فروشگاه: ۶۶۹۵۳۰۷۱-۶۶۴۱۱۴۲۹ پست الکترونیکی: info@akhtaranbook.com.
// // ?>


کدام یک محرومیم؟ (معرفی داستان‌هایی با موضوع فقر)

صدای صنوبر

نویسنده: : افسانه شعبان‌نژاد

مترجم: —- تصویرگر: —-
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوبت چاپ: دوم، ۱۳۸۳ تعداد صفحات: ۹۱ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه»

کلمات‌کلیدی: فقر، مرگ، مادر، نابینایی

درجه‌داستان : (عالی۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «زیورو» دختر کوچکی است که به همراه پدر نابینا و مادربزرگ پیرش، «جاجان»، در خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کند. مادر زیورو سال‌ها قبل، وقتی او خیلی کوچک بود از دنیا رفته است و اکنون او تنها کسی است که می‌تواند در کارها به مادربزرگ و پدرش کمک کند. زیورو با تمام کوچکیِ خود، غمی بزرگ در سینه دارد، غم چشمان نابینای پدرش را که هر روز از پشت پنجره به صنوبر داخل حیاط دوخته می‌شود. جاجان می‌گوید که پدر با دلش می‌بیند ولی او دوست دارد چشمانِ پدرش دوباره روشن شود و بتواند آسمان و گنجشک‌ها را ببیند. زیورو که بسیاری اوقات دلتنگ مادرش می‌شود، هر شب از میان درخت صنوبر صدای رؤیاگونه او را می‌شنود که برایش لالایی می‌خواند و با این لالایی به خواب می‌رود؛ اما شبی مادرش به جای لالایی‌خواندن، شروع به صحبت می‌کند و از رازی بزرگ با او سخن می‌گوید. او راه بازگرداندن بینایی به چشمهای پدر را می‌داند و از زیورو می‌خواهد که به جستجوی آن برود…

درباره‌ی داستان: «صدای صنوبر» روایتی دلنشین از زندگی دختر کوچکی است که با وجود فقر خانواده، زندگی شادی دارد. این داستان دغدغهی او را نسبت به کسانی که دوستشان دارد، به تصویر می‌کشد و با بیانی لطیف، رابطه‌ی زیورو و مادرش را توصیف می‌کند. در ادامه، داستان میان احساس او نسبت به پدر و رابطه با مادرش، پیوندی ایجاد می‌کند که به جستجوی شبانهی او برای یافتن بینایی چشمان پدر منجر می‌شود. این کتاب می‌تواند برای نوجوانانی که با مسئله فقر، بیماری یا مرگ عزیزان خود درگیر هستند، بسیار مفید باشد.

 

خانواده‌ی زیر پل

نویسنده وتصویرگر:ناتالی سویچ کارلسون مترجم: گلی ترقی  تصویرگر: …
ناشر: کتابهای کیمیا (وابسته به انتشارات هرمس) نوبت چاپ:پنجم، ۱۳۸۴ تعداد صفحات: ۷۸صفحه
گروه سنی: « ج» و «د » کلمات کلیدی: فقر، کمک کردن به دیگران، مهربانی، اَمید درجه‌داستان : (عالی ۞ خوب متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: «آرمان»، پیرمردی فقیر و خانه به دوش بود که زیر یکی از پل‌های پاریس زندگی می‌کرد و تمام دارایی او در یک گاری خلاصه می‌شد. در یکی از روزهای سردِ نزدیک به کریسمس، به دلش افتاد که اتفاقی تازه و جالب در انتظارش است. آن شب، وقتی او به محل زندگیش، زیر پل، بازگشت با سه کودک بیخانمان روبرو شد که مادرشان، آنها را آنجا پنهان کرده بود. آرمان که برخلاف ظاهر جدی و بیتفاوتش، قلبی مهربان و بخشنده داشت، نمیتوانست کودکان را در آن سرما، گرسنه و تنها، رها کند. پس از این آشنایی، تلاش آرمان برای کمک به این خانواده و ماجراهای عاطفی که بین آرمان و کودکان جریان پیدا کرد، مسیر زندگی همهی آنها را تغییر داد.

نکاتی درمورد داستان: این اثر کلاسیک، داستانی واقعی از زندگی خانه‌به‌دوشان در دوره‌ای خاص در پاریس است که شخصیت‌ها و وقایع آن می‌توانند متعلق به هر شهر و کشور و هر زمانهای باشند. آرمان نمونه‌ی انسانی شریف و به نوعی ناامید است که برای زندگی و کار انگیزه‌ای ندارد. اما آشنایی با این بچه‌ها که حکم نوه‌هایش را دارند، باعث روشن‌شدن شعله امید او به زندگی و تلاش برای یافتن شغل و دست کشیدن از گدایی و خانه به‌دوشی می‌شود؛ بچه‌هایی بدون پدر، که مادرشان نیز به دلیل امرار معاش همواره گرفتار است؛ بچه‌هایی بدون سرپناه، محروم از آموزش و هرگونه تفریح، که پیوسته نگران دستگیر شدن توسط مأموران تأمین اجتماعی و جداشدن از مادر خود هستند.[۱]

 

سرود کریسمس

نویسنده: چارلز دیکنز مترجم: حسین ابراهیمی (اِلوند) تصویرگر: —-
ناشر: مدرسه نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۵ تعداد صفحات: ۱۷۴ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، بی تفاوتی نسبت به فقرا درجه‌داستان : (عالی خوب ۞ متوسط )

word-imageخلاصه‌ی داستان: اسکروج خسیسی به تمام معنا بود. پیرمرد حریصی که حتی آب هم از دستش نمی‌چکید! سرمای درونش چهره سالخورده‌اش را سرد و بی‌روح کرده بود و هر جا می‌رفت موجی از سوز و سرما با خود می‌برد. کسی از آشنایان حال او را نمی‌پرسید و هیچ‌کس انتظار کمکی از او نداشت و حتی در روزهای خوب و شادِ عید نیز کسی لبخندی از سر مهربانی بر صورت او نمی‌دید. اسکروج فکر می‌کرد جشن‌گرفتن در کریسمس کاری احمقانه است. تنها چیزی که او به آن اهمیت می‌داد پول بود و حاضر بود همه چیزش را بدهد تا پول بیشتری به دست آورد. اما با وجود تمام سردی و نامهربانی، برای اسکروچ، در شب کریسمس، اتفاقی افتاد که زندگی او را برای همیشه تغییر داد. سه روح مقدس از عالم ارواح به نزد او آمدند تا چیزهایی را به او نشان دهند که آنها را فراموش کرده بود. خاطراتی از گذشته او، اتفاقاتی که اکنون در جریان بودند و روزهایی که در آینده انتظار او را می‌کشیدند…

درباره‌ی داستان: «سرود کریسمس» داستانی است که به بیان رنج‌های طبقات مختلف جامعه انسانی می‌پردازد و خود را تنها به بیان مشکلات فقرا محدود نمی‌سازد، بلکه از زندگی ظاهراً بی‌رنج مرد مرفهی سخن می‌گوید که از محبت و عشق در زندگی خود بی‌بهره است و حتی بیش از فقرایی که در اطراف او زندگی می‌کنند در محرومیت به سر می‌برد. «دیکنز»، در داستان خود به پتانسیل‌های روابط انسان‌دوستانه برای دگرگون‌کردن زندگی اقشار مختلف جامعه اشاره می‌کند و با بیانی تأثیرگذار، خواننده را با بحرانی که اسکروج پیر در آن قرار دارد، روبه‌رو می‌سازد. داستان پایانی امیدبخش و روشن دارد که در ایجاد انگیزه و امید در مخاطب بسیار مؤثر است. مطالعه این کتاب به خاطر دلالت‌های انسان‌دوستانهی آن به همه نوجوانان توصیه می‌شود.

درباره‌ی نویسنده: «چارلز دیکنز»، نویسندهای تاثیرگذار است که به دلیل دغدغه‌های اجتماعی و انسان‌دوستانهی خود شهرت زیادی دارد. او در طول دوران زندگیش، تلاش بسیاری برای بهبود وضعیت زندگی مردم و به‌طور خاص، فقرا انجام داده است که می‌توان نمود فعالیت‌ها و دغدغه‌های او را در داستانهایش مشاهده کرد. سرود کریسمس یکی از بهترین آثار این نویسنده است و داستان‌های دیگری نیز از او به فارسی ترجمه شده‌اند که از آن جمله می‌توان به «الیور تویست» اشاره کرد.

 

مادر ترزا

نویسنده: شارلوت گری مترجم: منیژه اسلامی تصویرگر: —-
ناشر: موسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت نوبت چاپ: چهارم، ۱۳۸۶ تعداد صفحات: ۱۰۲ صفحه
گروه سنی: «د» و «ه» کلمات‌کلیدی: فقر و محرومیت، فعالیت‌های انسان‌دوستانه درجه‌داستان : (عالی خوب۞ متوسط )

word-imageدرباره کتاب: این کتاب کوچک و مختصر[۲]، شرح زندگی مادر ترزا است. مخاطب نوجوان در این کتاب با شخصیتی روبرو می‌شود که از سنین نوجوانی دغدغه‌های فراوانی در مورد فعالیت انسان‌دوستانه دارد و می‌کوشد به گونه‌ای زندگی کند که بتواند هر چه بیشتر به نیازمندان و محرومین کمک کند. در ادامه، به برخی از وقایع مهم و تاثیرگذار زندگی مادر ترزا از دید نویسنده‌ی کتاب، اشاره شده است.

یکی از وقایعی که از نظر نویسنده اهمیت داشته و در خلال ماجرای زندگی مادر ترزا به آن اشاره شده است، فرصتی بوده است که راهبه‌ها پیش از راهبه شدن برای تفکر داشتند. تا بتوانند با دید روشن‌تری به تصمیم خود بیاندیشند و به این نتیجه برسند که آیا می خواهند این راه را ادامه دهند؟

زمان زیادی نیاز بود تا آن‌ها[۳] راهبه شوند. به زنان جوان آموخته شد که زندگی‌شان در آینده چگونه خواهد بود و به آن‌ها فرصت‌های زیادی داده شد تا فکر کنند و به این نتیجه برسند که آیا این همان زندگی است که واقعاً می‌خواهند؟ آن‌‌ها تا سال‌های بسیار زیادی سوگند یاد نکردند و عهد و پیمان نهایی خویش را نبستند. (صفحه ۱۳ کتاب پاراگراف آخر)

بعدها که مادر ترزا، گروه میسیونرهای چاریتی را تشکیل داد؛ از این مساله تاثیر پذیرفت. او در برنامه‌ریزی برای کارآموزان، فرصت کافی برای تفکر، مطالعه و فعالیت عملی در نظر می‌گرفت. تا آن‌ها بتوانند چشم‌انداز انتخاب خود را ببینند.

word-imageابتدا زنان جوان به عنوان دستیار در شیشو بهاوان[۴] و نیرمال هردی[۵] کار می‌کردند. افراد را می‌شستند و غذا می‌دادند. بیماران در حال موت را پرستاری می‌کردند و آن‌هایی را که از خیابان آورده‌اند تمیز و مرتب می‌کردند. … اگر دخترها پس از یک سال هنوز تمایل داشتند تا به فقرا خدمت کنند و اگر واقعاً هنوز داوطلب بودند، نوآموز می شدند و آموزش رسمی‌شان را شروع می‌کردند. [] و به مطالعه‌ی کتاب مقدس، کتاب خداشناسی، تاریخ کلیسا و بررسی عمیق ساختار اجتماعی می‌پرداختند…. (صفحه ۷۳ کتاب پاراگراف اول)

از سوی دیگر، کار آموزان درکنار خواهران دیگر زندگی می‌کردند و در جمعی قرار می‌گرفتند که در کتاب این‌گونه توصیف شده است:

خواهران هر روز را با عبادت مشترک آغاز می‌کردند. هر روز هنگام ناهار و شام برمی‌گشتند تا غذا بخورند، عبادت کرده و بخوابند. نشاط زیادی در خانه‌ها وجود داشت. خواهران از شعار مادر ترزا پیروی می‌کردند:«با هم». احساس شریک بودن، کار کردن و زندگی‌کردن با یکدیگر، به خواهران نیرو می‌داد تا کارها را به کمک هم انجام دهند. با وجود اینکه کارهای بدنی سخت و آزاردهنده هستند ولی خواهران همیشه با روحیه‌ای شاد و آرام آن‌ها را انجام می‌دادند. (صفحه ۷۳ مطلبی که کنار عکس نوشته شده است.)

آن‌ها در کنار سایر خواهران ورزش و بازی هم می‌کردند:

[]وقتی آن‌ها کار یا عبادت نمی‌کردند، به بازی «اکردوکر» (لی‌لی) و طناب‌کشی می پرداختند. (صفحه ۴۲، پاراگراف سوم)

به این ترتیب کارآموزان در کنار سایر خواهران، فضایی صمیمانه و پرامید را تجربه می‌کردند؛ فضایی که ممکن بود در هیچ جای دیگر، آن را تجربه نکنند. در حقیقت مادر ترازا ازآن‌ها می‌خواست در این فضا به نتایج انتخاب خود بیندیشند و تصمیم بگیرند.

یکی از وقایع مهم زندگی مادرترزا، شنیدن ندای درونی بود؛ که در کتاب این گونه توصیف شده است:

۱۰ سپتامبر سال ۱۹۴۰ برای خواهر ترزا اتفاقی افتاد. او رویا نمی‌دید بسیار باشکوه بود. کاملاً متقاعد شده بود که خدا انجام کار جدیدی را از او می خواهد، کاری که احساس می‌کرد خیلی مهم است.خواهر ترزا آن را به عنوان ندایی درونی پذیرفت، و خواهرانش هر سال این روز را به نام «روز الهام» جشن می‌گیرند، زیرا آن روز آغازی برای آن‌ها بود. [….] کاملاً اطمینان داشت که زندگیش در حال تغییر بود. اندیشه‌ی تکان‌دهنده‌ای بود. در این زمان او تقریباً چهل سال داشت و مدیر مدرسه بود، و حالا معتقد بود که خدا از او خواسته نه تنها مدیریت را کنار بگذارد بلکه مدرسه را نیز ترک کند؛ عبادت کلیسایی و حمایت حصارهای صومعه را ترک کند. معتقد بود خدا از او خواسته بیرون برود، به داخل خیابان‌های کلکته و در میان فقیرترین فقرا در محله‌های فقیرنشین کثیف، در آن سوی دیوارهای صومعه به کار و زندگی بپردازد. (صفحه‌ی ۲۱، پاراگراف آخر)

مادر ترزا بعد از شنیدن این ندای درونی زندگی خود را تغییر داد. او صومعه را ترک کرد و میان مردم فقیر رفت. مادر ترزا با آن‌ها زندگی کرد تا بیشتر بتواند به آن‌ها خدمت کند. به نظر می‌آید آنچه که در این برهه از زندگی مادرتزارا اهمیت دارد تصمیم او بعد از شنیدن این ندای درونی بود. ترک‌کردن صومعه کار راحتی نبود. ممکن بود دیگر او را به عنوان راهبه در صومعه نپذیرند، او سرپناهی نداشت، دانش و مهارت کافی نداشت، این کار او مورد تایید پاپ و اعضای صومعه نبود و … امّا هیچ‌کدام از این مشکلات مادرترزا را از تصمیم خود منصرف نکرد. او ندای درونی خود را فراموش نکرد و در این راه پایداری کرد.

مادر ترزا بعد از ترک صومعه، چند ماهی با خواهران سازمان خیریه پزشکی در شهر پنتا زندگی کرد. تا در حد امکان، پرستاری‌کردن از فقرا را یاد بگیرد. او به این مساله واقف بود که برای کمک به محرومین و فقرا نیاز به کسب دانش و مهارت است. مادر ترزا در آن‌جا سعی می‌کرد از توانایی برخی بیماران برای کمک به بیماران دیگر استفاده کند.

در آن روزها امکان انجام کمک‌های کمی برای برخی از بیماران وجود داشت؛ امّا مادر ترزا به آن‌‌ها شهامت می‌داد. دختری که داشت از سل(یک بیماری ریوی) می‌مرد؛ خیلی تمایل داشت به خواهر ترزا در کارهای آینده‌اش کمک کند. بنابراین هر کاری می‌توانست انجام می‌داد، به بیماران دیگر کمک می‌کرد و با کسانی که نمی‌توانستند از بستر خارج شوند صحبت می‌کرد… . (صفحه‌ی ۳۰، پاراگراف اول)

بعدها مادر ترزا در نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) – مرکز نگهداری بیماران در حال احتضار- همین شیوه را به کار برد و برای آن‌ها فرصت کمک به دیگر بیماران را فراهم می‌کرد.

خانمی به نام کاروبالا، که مادر ترزا او را در خیابان پیدا کرده بود، تمام عمرش مثل یک برده سپری شده بود و وقتی پیر و از کار افتاده شده بود؛ او را بیرون انداخته بودند. خواهران به آرامی او را شستند، موهایش را شانه زدند، با او خندیدند و به ترانه‌هایش گوش دادند. او هنوز می‌توانست از دست‌هایش استفاده کند. بنابراین به غذا دادن ماری، زن کناریش که خیلی ضعیف بود و خودش نمی‌توانست غذا بخورد کمک کرد. (صفحه ۶۹، قسمتی از پاراگراف دوم و سوم)

مادر ترزا بعد از این دوره، به کلکته بازگشت. او در آن‌جا کار خود را با آموزش به چند کودک در یکی از محله‌های فقیر نشین شهر آغاز کرد.

m44.pngخواهر ترزا هیچ چیز نداشت، امّا می‌توانست کاری شروع کند. چند تا بچه فقیر پیدا کرد و در یک فضای کوچک و باز یک مدرسه راه انداخت. نه صندلی وجود داشت، نه میزی و نه گچ و تخته‌ای، فقط بچه‌ها مشتاق یاد گرفتن بودند و راهبه‌ای مشتاق یاد دادن. او می‌دانست که خواندن و نوشتن برای آنها مانند کلیدهایی بودند برای یک زندگی بهتر. …. یک تکه چوب برداشت و شروع به نوشتن الفبا در گل کرد. روز بعد بچه‌های بیشتری آمده بودند. یک نفر یک میز کهنه به او داد، سپس یک نفر دیگر یک صندلی و یک نفر دیگر یک قفسه‌ی چوبی زهوار دررفته.(صفحه‌ی ۳۱، پاراگراف آخر)

یکی دیگر از کارهای مهم مادر ترزا، کمک به افرادی بود که درخیابان‌ها در حال مرگ بودند. او برای این کار، بعد از پیگیری‌های بسیار با مسئولان شهر، مرکزی به نام نیرمال‌هیردی (جایگاه قلب‌های پاک) دائر کرد.

آن زمان بین شش تا هشت میلیون نفر در کلکته زندگی می‌کردند. دویست هزار نفر از آن‌ها به جز خیابان خانه‌ای نداشتند. یک بار مادرترزا زنی را در جوب پیدا کرد که نیمی از بدن او را موش‌های صحرایی و مورچه‌ها خورده بودند. او آن‌قدر ضعیف شده بود که اصلاً نتوانسته بود به خودش کمک کند. مادر ترزا او را بغل کرد و به نزدیکترین بیمارستان برد. امّا آنها از بستری کردن او خودداری کردند. زن هیچ پولی نداشت و در حال مردن بود. افراد آنجا تصور می‌کردند که می‌توانند به این راهبه‌ی کوچک زور بگویند تا او را ببرد، آنها اشتباه می‌کردند. هیچ چیز نمی‌توانست مادر ترزا را تکان دهد … مادر ترزا آنقدر بر خواسته‌اش پافشاری کرد؛ تا آن زن را در بیمارستان پذیرفتند. … مادر ترزا می‌خواست همه کسانی که در خیابان‌ها در حال مرگ بودند؛ با احترام بمیرند. در میان عشق و محبتی که شاید هرگز ندیده بودند.

m33.pngهیچ محرومیتی از دید مادر ترزا پنهان نمی‌ماند. فقرا، طرد‌شدگان، عقب‌ماندگان ذهنی، بی‌خانمان‌ها، کودکان کار و خیابان ، معتادان مواد مخدر، بیماران جذامی و … . مادرترزا نه تنها با بردن قربانیان جذام به نیرمال هردی موافقت کرده بود؛ بلکه آن‌ها در خانه‌ی او را می‌زدند و تقاضای کمک می کردند. [.] تا سال ۱۹۵۶ او هشت پایگاه درمان جذام در سراسر شهر تاسیس کرده بود. خواهران هر هفته آن‌ها را سیار ویزیت می کردند. (صفجه ۹۲، پاراگراف دوم و سوم)

در سال ۱۹۷۳ به او یک ساختمان عظیم دادند که برای آزمایشگاه شیمی ساخته شده بود. آن‌جا را پرم‌دان نام گذاشت که «ره‌آورد عشق» معنا می‌دهد. در آن‌جا بیماران و دیوانگان زیادی تحت مراقبت قرار گرفتند. در بیرون درها یک گارگاه بازسازی کوچک وجود دارد. فقرای کلکته پوسته‌های خالی نارگیل‌های خشک نشده را که در خیابان‌های شهر ریخته شده‌اند به این مکان می‌آورند. در پرم‌دان می‌توانند آن‌ها را به حصیر، زیرپایی، طناب و ساک تبدیل کنند. (صفحه ۸۱، پاراگراف آخر و صفحه‌ی ۸۲ پاراگراف اول و دوم)

 


  1. این قسمت، برگرفته از سایت www.ketabak.org میباشد.
  2. این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی «افرادی که به جهان خدمت کرده‌اند» می‌باشد. مجموعه‌ی این کتاب‌ها برای مخاطب نوجوان نوشته شده‌اند. دیگر کتاب‌های این مجموعه عبارتند از: لوئیس بریل، ماریا مونته‌سوری، چارلی چاپلین، …
  3. مادرترزا و یکی ازهمراهانش
  4. اولین مرکز رسمی است که توسط مادر ترزا برای رسیدگی به امور فقرا و محرومین، در کلکته تاسیس شد.
  5. مرکز نگهداری از بیماران در حال احتضار
// // ?>


معرفی کتاب مادر ترزا

alt

نویسنده:   شارلوت گری   مترجم:   منیژه اسلامی    

ناشر: موسسه‌ی فرهنگی منادی تربیت، چاپ چهارم، ۱۳۸۶

  تعداد صفحات: ۱۰۲    گروه سنی:  «د» و «ه»  

  درجه‌داستان : (عالی  خوب*    متوسط  )  

درباره کتاب: این کتاب کوچک و مختصر[۱]، شرح زندگی مادر ترزا است. مخاطب نوجوان در این کتاب با شخصیتی روبرو می‌شود که از سنین نوجوانی دغدغه‌های فراوانی در مورد فعالیت انسان‌دوستانه دارد و می‌کوشد به گونه‌ای زندگی کند که بتواند هر چه بیشتر به نیازمندان و محرومین کمک کند. در ادامه، به برخی از وقایع مهم و تاثیرگذار زندگی مادر ترزا از دید نویسنده کتاب، اشاره شده است.

یکی از وقایعی که از نظر نویسنده اهمیت داشته و در خلال ماجرای زندگی مادر ترزا به آن اشاره شده است، فرصتی بوده است که راهبه‌ها پیش از راهبه شدن برای تفکر داشتند. تا  بتوانند با دید روشن‌تری به تصمیم خود بیاندیشند و  به این نتیجه برسند که آیا می خواهند این راه را ادامه دهند؟

«زمان زیادی نیاز بود تا آن‌ها[۲] راهبه شوند. به زنان جوان آموخته شد که زندگی‌شان در آینده چگونه خواهد بود و به آن‌ها فرصت‌های زیادی داده شد تا فکر کنند و به این نتیجه برسند که آیا این همان زندگی است که واقعاً می‌خواهند؟ آن‌‌ها تا سال‌های بسیار زیادی سوگند یاد نکردند و عهد و پیمان نهایی خویش را نبستند.» (صفحه ۱۳)

 بعدها که مادر ترزا، گروه میسیونرهای چاریتی را تشکیل داد؛ از این مساله تاثیر پذیرفت. او در برنامه‌ریزی برای کارآموزان، فرصت کافی برای تفکر، مطالعه و فعالیت عملی در نظر می‌گرفت. تا آن‌ها بتوانند چشم‌انداز انتخاب خود را ببینند.

alt«ابتدا زنان جوان به عنوان دستیار در شیشو بهاوان[۳] و نیرمال هردی[۴] کار می‌کردند. افراد را می‌شستند و غذا می‌دادند. بیماران در حال موت را پرستاری می‌کردند و آن‌هایی را که از خیابان آورده‌اند تمیز و مرتب می‌کردند. … اگر دخترها پس از یک سال هنوز تمایل داشتند تا به فقرا خدمت کنند و اگر واقعاً هنوز داوطلب بودند، نوآموز می شدند و آموزش رسمی‌شان را شروع می‌کردند. … و به مطالعه‌ی کتاب مقدس، کتاب خداشناسی، تاریخ کلیسا و بررسی عمیق ساختار اجتماعی می‌پرداختند….»(صفحه ۷۳)

از سوی دیگر، کار آموزان درکنار خواهران دیگر زندگی می‌کردند و در جمعی قرار می‌گرفتند که در کتاب این‌گونه توصیف شده است:

«خواهران هر روز را با عبادت مشترک آغاز می‌کردند. هر روز هنگام ناهار و شام برمی‌گشتند تا غذا بخورند، عبادت کرده و بخوابند. نشاط زیادی در خانه‌ها وجود داشت. خواهران از شعار مادر ترزا پیروی می‌کردند:«با هم». احساس شریک بودن، کار کردن و زندگی کردن با یکدیگر، به خواهران نیرو می‌داد تا کارها را به کمک هم انجام دهند. با وجود اینکه کارهای بدنی سخت و آزار دهنده هستند ولی خواهران همیشه با روحیه‌ای شاد و آرام آن‌ها را انجام می‌دادند».(صفحه ۷۳ مطلبی که کنار عکس نوشته شده است.)

آن‌ها در کنار سایر خواهران ورزش و بازی هم می‌کردند:

…وقتی آن‌ها کار یا عبادت نمی‌کردند، به بازی «اکردوکر»(لی‌لی) و طناب‌کشی می پرداختند. …(صفحه ۴۲)

به این ترتیب کارآموزان در کنار سایر خواهران،  فضایی صمیمانه و پرامید را تجربه می‌کردند؛ فضایی که ممکن بود در هیچ جای دیگر، آن را تجربه نکنند. در حقیقت مادر ترازا ازآن‌ها می‌خواست در این فضا به نتایج انتخاب خود بیندیشند و تصمیم بگیرند.

یکی از وقایع مهم زندگی مادرترزا، شنیدن ندای درونی بود؛ که در کتاب این گونه توصیف شده است:

۱۰ سپتامبر سال ۱۹۴۰ برای خواهر ترزا اتفاقی افتاد. او رویا نمی‌دید بسیار باشکوه بود. کاملاً متقاعد شده بود که خدا انجام کار جدیدی را از او می خواهد، کاری که احساس می‌کرد خیلی مهم است.خواهر ترزا آن را به عنوان ندایی درونی پذیرفت، و خواهرانش هر سال این روز را به نام «روز الهام» جشن می‌گیرند، زیرا آن روز آغازی برای آن‌ها بود. …. کاملاً اطمینان داشت که زندگیش در حال تغییر بود. اندیشه‌ی تکان‌دهنده‌ای بود. در این زمان او تقریباً چهل سال داشت و مدیر مدرسه بود، و حالا معتقد بود که خدا از او خواسته نه تنها مدیریت را کنار بگذارد بلکه مدرسه را نیز ترک کند؛ عبادت کلیسایی و حمایت حصارهای صومعه را ترک کند. معتقد بود خدا از او خواسته بیرون برود، به داخل خیابان‌های کلکته و در میان فقیرترین فقرا در محله‌های فقیرنشین کثیف، در آن سوی دیوارهای صومعه به کار و زندگی بپردازد. (صفحه‌ی ۲۱)

مادر ترزا بعد از شنیدن این ندای درونی  زندگی خود را تغییر داد. او صومعه را ترک کرد و میان مردم فقیر رفت.  مادر ترزا با آن‌ها زندگی کرد تا بیشتر بتواند به آن‌ها خدمت کند. به نظر می‌آید آنچه که در این برهه از زندگی مادرتزارا اهمیت دارد تصمیم او بعد از شنیدن این ندای درونی بود. ترک کردن صومعه کار راحتی نبود. ممکن بود دیگر او را به عنوان راهبه در صومعه نپذیرند، او سرپناهی نداشت، دانش و مهارت کافی نداشت، این کار او مورد تایید پاپ و اعضای صومعه نبود و …امّا هیچ‌کدام از این مشکلات مادرترزا را از تصمیم خود منصرف نکرد. او ندای درونی خود را فراموش نکرد و در این راه پایداری کرد.

 مادر ترزا بعد از ترک صومعه،  چند ماهی با خواهران سازمان خیریه پزشکی در شهر پنتا زندگی کرد. تا در حد امکان، پرستاری کردن از فقرا را یاد بگیرد. او به این مساله واقف بود که برای کمک به محرومین و فقرا نیاز به کسب دانش و مهارت است. مادر ترزا در آن‌جا سعی می‌کرد از توانایی برخی بیماران برای کمک به بیماران دیگر استفاده کند.

در آن روزها امکان انجام کمک‌های کمی برای برخی از بیماران وجود داشت؛ امّا مادر ترزا به آن‌‌ها شهامت می‌داد. دختری که داشت از سل(یک بیماری ریوی) می‌مرد؛ خیلی تمایل داشت به خواهر ترزا در کارهای آینده‌اش کمک کند. بنابراین هر کاری می‌توانست انجام می‌داد،  به بیماران دیگر کمک می‌کرد و با کسانی که نمی‌توانستند از بستر خارج شوند صحبت می‌کرد….(صفحه‌ی ۳۰)

بعدها مادر ترزا در نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) – مرکز نگهداری بیماران در حال احتضار- همین شیوه را به کار برد و برای آن‌ها فرصت کمک به دیگر بیماران را فراهم می‌کرد.

altخانمی به نام کاروبالا، که مادر ترزا او را در خیابان پیدا کرده بود، تمام عمرش مثل یک برده سپری شده بود و وقتی پیر و از کار افتاده شده بود؛ او را بیرون انداخته بودند. خواهران به آرامی او را شستند، موهایش را شانه زدند، با او خندیدند و به ترانه‌هایش گوش دادند. او هنوز می‌توانست از دست‌هایش استفاده کند. بنابراین به غذا دادن ماری، زن کناریش که خیلی ضعیف بود و خودش نمی‌توانست غذا بخورد کمک کرد.(صفحه ۶۹)

 مادر ترزا بعد از این دوره،  به کلکته بازگشت. او در آن‌جا کار خود را با آموزش به چند کودک در یکی از محله‌های فقیر نشین شهر آغاز کرد.

خواهر ترزا هیچ چیز نداشت، امّا می‌توانست کاری شروع کند. چند تا بچه فقیر پیدا کرد و در یک فضای کوچک و باز یک مدرسه راه انداخت. نه صندلی وجود داشت، نه میزی و نه گچ و تخته‌ای، فقط بچه‌ها مشتاق یاد گرفتن بودند و راهبه‌ای مشتاق یاد دادن. او می‌دانست که خواندن و نوشتن برای آنها مانند کلیدهایی بودند برای یک زندگی بهتر. …. یک تکه چوب برداشت و شروع به نوشتن الفبا در گل کرد. روز بعد بچه‌های بیشتری آمده بودند. یک نفر یک میز کهنه به او داد، سپس یک نفر دیگر یک صندلی و یک نفر دیگر یک قفسه‌ی چوبی زهوار دررفته.(صفحه‌ی ۳۱)

یکی دیگر از کارهای مهم مادر ترزا، کمک به افرادی بود که درخیابان‌ها در حال مرگ بودند. او برای این کار، بعد از پیگیری‌های بسیار با مسئولان شهر، مرکزی به نام نیرمال‌هیردی(جایگاه قلب‌های پاک) دائر کرد.

آن زمان بین شش تا هشت میلیون نفر در کلکته زندگی می‌کردند. دویست هزار نفر از آن‌ها به جز خیابان خانه‌ای نداشتند. یک بار مادرترزا زنی را در جوب پیدا کرد که نیمی از بدن او را موش‌های صحرایی و مورچه‌ها خورده بودند. او آن‌قدر ضعیف شده بود که اصلاً نتوانسته بود به خودش کمک کند. مادر ترزا او را بغل کرد و به نزدیکترین بیمارستان برد. امّا  آنها از بستری کردن او خودداری کردند. زن هیچ پولی نداشت و در حال مردن بود. افراد آنجا تصور می‌کردند که می‌توانند به این راهبه‌ی کوچک زور بگویند تا او را ببرد، آنها اشتباه می‌کردند. هیچ چیز نمی‌توانست مادر ترزا را تکان دهد … مادر ترزا آنقدر بر خواسته‌اش پافشاری کرد؛ تا آن زن را در بیمارستان پذیرفتند. … مادر ترزا می‌خواست همه کسانی که در خیابان‌ها در حال مرگ بودند؛ با احترام بمیرند. در میان عشق و محبتی که شاید هرگز ندیده بودند.

هیچ محرومیتی از دید مادر ترزا پنهان نمی‌ماند. فقرا، طرد‌شدگان، عقب ماندگان ذهنی، بی‌خانمان‌ها، کودکان کار و خیابان ، معتادان مواد مخدر، بیماران جذامی و …

مادرترزا نه تنها با بردن قربانیان جذام به نیرمال هردی موافقت کرده بود؛ بلکه آن‌ها در خانه‌ی او را می‌زدند و تقاضای کمک می کردند. …. تا سال ۱۹۵۶ او هشت پایگاه درمان جذام در سراسر شهر تاسیس کرده بود. خواهران هر هفته آن‌ها را سیار آبی ویزیت می کردند. (صفجه ۹۲)alt

در سال ۱۹۷۳ به او یک ساختمان عظیم دادند که برای آزمایشگاه شیمی ساخته شده بود.آن‌جا را پرم‌دان نام گذاشت که «ره‌آورد عشق » معنا می‌دهد. در آن‌جا بیماران و دیوانگان زیادی تحت مراقبت قرار گرفتند. در بیرون درها یک گارگاه بازسازی کوچک وجود دارد. فقرای کلکته پوسته‌های خالی نارگیل‌های خشک نشده را که در خیابان‌های شهر ریخته شده‌اند به این مکان می‌آورند. در پرم‌دان می‌توانند آن‌ها را به حصیر(زیرپایی، طناب و ساک تبدیل کنند؛ …(صفحه ۸۱ و ۸۲)



[۱]این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی «افرادی که به جهان خدمت کرده‌اند» می‌باشد. مجموعه‌ی این کتاب‌ها برای مخاطب نوجوان نوشته شده‌اند. دیگر کتاب‌های این مجموعه عبارتند از: لوئیس بریل، ماریا مونته‌سوری، چارلی چاپلین، …

[۲] مادرترزا و یکی ازهمراهانش

[۳] اولین مرکز رسمی است که توسط مادر ترزا برای رسیدگی به امور فقرا و محرومین، در کلکته تاسیس شد.

[۴]مرکز نگهداری از بیماران در حال احتضار 

// // ?>


معرفی داستان هایی با موضوع احسان و نیکوکاری

altنام کتاب: سکه طلا

نویسنده: آدا آلما فلور تصویرگر : نیل والدمن مترجم : نسرین وکیلی

ناشر : کانون پرورش فکری، چاپ پنجم، ۱۳۹۱ گروه سنی: «ج» و «د»

کلمات کلیدی : تغییر ، طمع ، مهربانی و کمک به دیگران

درجه داستان : (عالی خوب* متوسط)

خلاصه‌ی داستان : سکه طلا داستان مردی به نام خووان است؛که سال‌ها زندگی خود را از راه دزدی گذرانده است. او روزی به طور اتفاقی سکه‌ای را در دستان پیرزنی به نام دوناژوزفا می‌بیند و وسوسه می‌شود آن را بدزد؛ امّا رسیدن به آن سکه، آن قدرها که او فکر می‌کرد آسان نبود؛ چون به خاطر آن مجبور شد پیرزن را سایه به سایه تعقیب کند تا اینکه…[۱]

alt

نکاتی درمورد داستان : نویسنده در این داستان زندگی دزدی به نام خووان را روایت می‌کند؛ که به خاطر دزدی اخمو و منزوی شده و هیچ دوستی ندارد. از قضا روزی با پیرزنی به اسم دوناژوزفا برخورد می‌کند و برای دزدیدن سکه طلایش مجبور می شود او را تعقیب کند. به این ترتیب خووان و دوناژوزفا همسفر می‌شوند. امّا این سفر، یک سفر معمولی نیست. خووان در جریان این سفر لذت دوستی و کمک به دیگران را می‌چشد و شیوه‌ای از زیستن را تجربه می‌کند؛ که سال‌ها آن را به فراموشی سپرده است. این سفر در حقیقت آغاز تغییر زندگی خووان است. یکی از نقاط قوت این داستان روند تحول خووان در طول داستان است که از نظر مخاطب کاملاً منطقی و مورد پذیرش به نظر می‌رسد. نویسنده در این داستان می‌کوشد نشان دهد برای اینکه افراد بخواهند شیوه‌ی زندگی متفاوتی را انتخاب کنند باید ساختار و شرایطی در جامعه فراهم گردد که آن‌ها طعم دوستی، کمک به یکدیگر و با هم بودن را بچشند. در این داستان هر چند هدف دوناژوزفا کمک به خووان نیست، امّا شیوه زندگی انسان دوستانه‌ی او زمینه نجات خووان را فراهم می‌کند و این از برکات کار خیر است که اثربخشی و نتیجه بخشی آن محدود نیست و نویسنده می‌کوشد این مطلب را هم با مخاطبان خود در میان بگذارد.

alt

نام کتاب: بابا برفی

نویسنده: جبار باغچه بان تصویرگر: آلن بایاش

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ دهم، ۱۳۷۳ تعداد صفحات: ۲۴ صفحه

گروه سنی: «ب» و «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: دهش، نیکوکاری، فداکاری، مهربانی، جاودانگی

خلاصه‌­ی داستان: بابابرفی، بابای مدرسه‌ بود و بچه‌های مدرسه به او پدر بزرگ می‌گفتند. یک روز برفی که مدرسه تعطیل بود، بچه‌ها تصمیم گرفتند برای برف بازی به حیاط مدرسه بروند. آ‌ن‌ها یک آدم برفی، شبیه پدربزرگ درست کردند و اسمش را بابا برفی گذاشتند. آن روز، پدربزرگ به جای بابا برفی حرف زد و به بچه‌ها گفت هر کاری که بخواهید بابابرفی می‌تواند انجام دهد. بچه‌ها از بابا برفی خواستند نان بپزد تا …

نکاتی درباره داستان: نویسنده در این کتاب سعی کرده با موضوعی جذاب مثل درست کردن آدم برفی، کودکان را با مفاهیم مهربانی کردن ، کمک به دیگران و از خودگذشتگی آشنا سازد. در طی ماجراهای داستان، بچه‌ها خواب می‌بینند که آدم برفی‌ای که ساخته بودند به خاطر گرمای تنور، آب می‌شود تا برای مردم گرسنه نان بپزد. نویسنده با مطرح کردن این واقعه و با نمادپردازی خوبی، سعی کرده است، مفهوم جاودانگی انسان به وسیله‌ی اعمالش را به خوبی بیان کند. تلفیق شعر با قصه، یکی از ویژگی های خوب این داستان است که باعث تأثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب، می‌گردد.

alt

نام کتاب: چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟

نویسنده و تصویرگر: باب گراهام مترجم: بهمن رستم آبادی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ اول، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۴۰ صفحه

گروه سنی: «الف» و «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: امید، همکاری، بی تفاوتی، مراقبت از حیوانات

خلاصه ی داستان: این داستان ماجرای پسربچه‌ای است که در خیابان، یک کبوتر زخمی پیدا کرد و از او مراقبت کرد تا زخمش خوب شود و بتواند دوباره پرواز کند.

نکته: هر چند ماجرای داستان ساده است ولی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. لطفاً بخش «نکاتی درباره کتاب» را حتماً بخوانید.

نکاتی درباره کتاب : کتاب « چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟» یک کتاب تصویری است. به این معنا که روایت ماجرای داستان بیشتر بر عهده تصاویر است تا متن داستان. هر چند فرم کودکانه تصاویر کتاب، مخاطب کودک را به خوبی جذب می‌کند امّا گویی نویسنده بیشتر قصد داشته دغدغه‌های اجتماعی خود را در تصاویر داستان به مخاطب جوان و altبزرگسال منتقل کند. رنگ خاکستری حاکم بر تصاویر داستان که وضعیت کنونی اجتماع را از دید نویسنده تصویر می‌کند، نمایش زمین خوردن کبوتر کنار ساختمانی که ظاهراً دادگاه است؛ به تصویر کشیدن افراد بزرگسال در شرایط مختلف مثل سالمند، ورزشکار، قشر اداری و …. و از ملیت‌های مختلف در حالی که هیچ توجهی به هم و دور و برشان ندارند و تاکید بر این بی‌توجهی در بیشتر تصاویر داستان و دیگر شواهدی که در تصاویر کتاب هستند و از دید مخاطب مخفی نمی ماند؛ همه، گویای این مساله هستند که نویسنده دغدغه بی‌تفاوتی انسان‌ها نسبت به یکدیگر و از بین رفتن صلح و دوستی میان آن‌ها را دارد. در این کتاب تنها به انعکاس تصویر این فضای تاریک اکتفا نشده است؛ بلکه با ورود پسربچه‌ی داستان که نسبت به محیط اطرافش بی‌تفاوت نیست و کبوتر زخمی را می‌ببیند، نور و امید وارد داستان می‌شود. رنگ‌های تصاویر در مکان‌هایی که پسربچه حضور دارد جان می‌گیرند و از مایه‌ی رنگ خاکستری دور می‌شوند. تلاش پسربچه به همراه خانواده‌اش برای درمان کبوتر زخمی، می‌تواند نشانگر این مساله باشد که از نظر نویسنده، خانواده بنیان مهمی در اجتماع می‌باشد که با حمایت‌های عاطفی خود از فرزندان، باعث رشد عاطفی آن‌ها می‌شود. صحنه‌ای که کبوتر در یکی از میدان‌های شهر پرواز می‌کند و اوج می‌گیرد یکی از پرامید‌ترین صحنه‌های داستان است. کبوتر در میدانی پرواز می‌کند که نماد آن یک فرمانده جنگی است که شمشیر به دست گرفته است؛ ولی کبوتر مجسمه را پشت سر می‌گذارد و در آسمان آبی اوج می‌گیرد و پرواز می‌کند. گویی از نظر نویسنده هیچ کدام از عوامل اجتماعی نمی‌توانند مانع نتیجه بخش بودن کار پسربچه، خوب شدن زخم کبوتر و و اوج گرفتن او باشند. در حقیقت این کتاب از بزرگسالان دعوت می‌کند بیشتر به نتایج انتخاب های خود در زندگی و تاثیر آن روی اجتماع بیاندیشند. به همین دلیل خواندن این کتاب علاوه بر کودکان به همه بزرگسالان توصیه می‌شود.

alt

نام کتاب: اگر این چوب مال من بود

نویسنده: محمدرضا شمس تصویرگر: علیرضا عمومی

ناشر: کانون پرورش فکری، چاپ نهم، ۱۳۹۱ تعداد صفحات: ۱۸ صفحه

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب* متوسط )

کلمات‌کلیدی: خودخواهی، از بین رفتن رابطه‌ی دوستی، کمک به دیگران

خلاصه­ی داستان: روزی قورباغه، سنجاب، میمون و خارپشت، چوب تراشیده‌ی زیبایی پیدا کردند و سعی کردند به نحوی صاحب آن شوند. هرکدام از آن‌ها فکر می‏کرد خودش بیشتر از بقیه به آن چوب احتیاج دارد تا اینکه بر سر آن با هم دعوایشان شد. در این بگو مگوها خرگوش از راه رسید و…

قسمتی از متن داستان: سنجاب چوب را از دست قورباغه بیرون کشید و به آن نگاه کرد. چوب قشنگی بود. پیش خود فکر کرد:«اگر این چوب مال من بود، با آن اله کلنگ درست می‌کردم و با دوستانم سوارش می‌شدم. آخ که اله کلنگ سواری چه لذتی دارد!

این‌ورش بشین، اون‌ورش بشین هی برو بالا، هی بیا پایین

با این فکر فریاد زد این چوب باید مال من باشد. »

نکاتی درمورد داستان: نویسنده در این داستان کودک را با صحنه‌ی دعوا و بگو مگوی چهار دوست روبرو می‌کند. ماجرا از این قرار است که آن‌ها چوب تراشید‌ه‌ی زیبایی پیدا کرده‌اند و هر کدام از آن‌ها می‌خواهد چوب را برای خودش بردارد. این صحنه این پرسش را در ذهن کودک ایجاد می‌کند که واقعاً حق با کیست و چوب را کدام یک از آن‌ها باید بردارد. کودک سعی می‌کند به دلایلی که هر کدام از آن‌ها برای برداشتن چوب می‌آورند فکر کند. نویسنده ضمن ایجاد این پرسش در ذهن کودک، دوست دیگرشان، خرگوش را وارد صحنه می‌کند. خرگوشی که همچون کودک می‌خواهد دعوا و بگو مگو تمام شود و صاحب اصلی چوب مشخص شود. وقتی خرگوش فریاد می‌زند و می‌گوید:«من می‌دانم این چوب مال کیست.» کودک کنجکاوتر می‌شود و شوق بیشتری برای پیگیری داستان پیدا می‌کند؛ او می‌خواهد بداند خرگوش چوب را به کدام یک از آن‌ها می‌دهد. در ادامه‌ی داستان، نویسنده لاک‌‌پشت را وارد ماجرا می‌کند. لاک‌پشتی که به خاطر پیری و ضعف چشم در گودالی افتاده است و واقعاً به این چوب به عنوان عصا نیازمند است. خرگوش با کمک چوب، لاک‌پشت را نجات می دهد. حال نویسنده باز از کودک می‌خواهد به این مساله بیندیشد که بهتر است چوب را به چه کسی داد. در ادامه‌، نویسنده کودک را با صحنه‌ای روبرو می‌کند که هر کدام از دوستان از اینکه می‌خواستند چوب را برای خود بردارند و تنها به فکر خودشان بوده‌اند خجالت زده هستند. آن‌ها چوب را به لاک‌پشت می‌بخشند. به این ترتیب نه تنها دعوا و بگو مگوی آن‌ها خاتمه می‌یابد؛ بلکه چوب به کسی می‌رسد که بیشتر از همه به آن نیازمند است و همه از انتخاب خود راضی و خشنود می‌شوند.

alt

نام کتاب: تو نیکی می‌کن و… (افسانه‌ای از سرخ‌پوستان مکزیک)

نویسنده: استفان چِرنکی و تیموتی رودِس تصویرگر: استفان چرنکی

مترجم: سیروس طاهباز تعداد صفحات: ۳۲ صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ دوم؛ ۱۳۸۱

گروه سنی: «ب» درجه‌داستان : (عالی خوب * متوسط )

کلمات‌کلیدی: نیکی‏کردن، پاداش نیکی، تلاش گروهی، امید

خلاصه داستان:این داستان، ماجرای کشاورزی است که به همراه همسر و فرزندانش نزدیک دهکده‌ای زندگی می‌کرد. در این دهکده، مرغ‌های زرین‌پر زندگی می‌کردند؛ آن‌ها، پرنده‌هایی بودند که خوراکشان شیره‌ی گل‌ها بود. یک سال در دهکده، خشکسالی اتفاق افتاد. در آن سال، تعداد زیادی مرغ زرین‌پر به علت خشک شدن گل‌ها از بین رفتند. یک روز مرد و زن کشاورز، که خودشان به‌دلیل خشکسالی، در شرایط سختی بودند، تصمیم گرفتند برای نجات مرغ‌های زرین‌پر، کاری کنند….

نکاتی درمورد داستان: این داستان، یک افسانه‌ی سرخ‌پوستی مکزیکی را روایت می‌کند. نویسندگان این داستان سعی‌کرده‌اند نشان دهند که، نیکی کردن بدون چشم‌داشت، بی‌نتیجه و بی‌پاداش نخواهد ماند. همکاری و تلاش گروهی اعضای خانواد‌ه‌ی مرد کشاورز برای نجات پرنده‌ها و خودشان، حس اتحاد و همبستگی را در مخاطب تقویت می‌کند و به کودکان می‌آموزد که حتی در سخت‌ترین شرایط می‌توان امیدوار بود. استفان چرنکی در تصویرگری این داستان، از هنر سنتی بافت ساقه‌های گندم، بهره گرفته است و به این ترتیب، کودکان را با این هنر بومی مکزیکی آشنا می‌کند.

alt

نام کتاب: قلب مترسک

نویسنده: یالواچ اورال تصویرگر: سباستین بارّیرو

مترجم: محمدرضا مهرافزا تعداد صفحات: ۴۴صفحه

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۶

گروه سنی: «ج» درجه‌داستان : (عالی خوب متوسط * )

کلمات‌کلیدی: دوستی، نیکی کردن، پناه دادن، قدرشناسی

خلاصه‌­ای از داستان:این داستان راجع به مترسکی است که قلب مهربانی دارد. او در فصل زمستان احساس تنهایی می‌کرد و دلش برای دوستانش تنگ می‌شد، تا اینکه یک روز سرد برفی، مترسک سار کوچکی را دید که از دسته سارها جدا شده بود و به خاطر برف و سرما نمی‌توانست به نزد خانواده‌اش برگردد، به این ترتیب مترسک و سار با هم دوست شدند. این دوستی، شروع ماجراهایی بود که برای سار و مترسک اتفاق افتاد و باعث شد رابطه‌ی دوستی آن‌ها عمیق‌تر شود.

نکاتی درباره داستان. : نویسنده در این داستان سعی کرده است دوستی، نیکی کردن، پناه دادن به بی‌پناهان و قدرشناسی را به کودکان بیاموزد. مترسک در این داستان موجودی جاندار با قلبی مهربان ترسیم شده که عواطف و احساسات انسانی دارد، گرما و سرما و درد را حس می‌کند. نویسنده از این طریق توانسته است ارتباط خوبی بین مخاطب و شخصیت اصلی داستان برقرار کند. تصاویر زیبای کتاب در انتقال پیام داستان بسیار مؤثر است و ویژگی شخصیت های داستان را به خوبی نشان می دهد.

 

 


[۱]برگرفته از خلاصه پشت جلد کتاب با اندکی تغییر

// // ?>


محیط زیست قدم اول

”شناخت محیط زیست“ قدم اول؛ نوشته ی استفن کرول و ویلیام رانکین؛ ترجمه ی بهرام معلمی؛ نشر شیرازه
”روی هم رفته، فیلسوفان اروپایی چندان از واقعیت معنویت زدایی کرده اند که هیچ گونه رضایتی در مشاهده ی شگفتی یک کوهستان، یک دریاچه یا حتی یک انسان به دست نمی آید؛ بلکه ایشان رضایت خاطر را بر حسب بهره مندی و استفاده ی مادی می سنجند؛ به این ترتیب [از نگاه ایشان]، کوهستان به تلی از سنگ و شن و دریاچه به مایع خنک کننده ی کارخانه تبدیل می شود.
انسان­ها حق تخریب مامِ زمین را ندارند؛ نیروهایی فراتر از هر چه که ذهن اروپایی به تصور آورده، وجود دارد. انسان باید با تمام روابط [در نظام هستی] هماهنگ باشد و گرنه این ناهماهنگی سرانجام او را به وادی نابودی هدایت می کند.“
*     *     *
هماهنگی با نظام هستی…این چیزی است که ما، در دنیای جدید خود آن را از دست داده ایم و باید برای آن کاری کرد…و برای هر کاری باید از جایی شروع نمود…و این، قدم اول است:
کتاب ”شناخت محیط زیست؛قدم اول“، کتابی ۱۶۳ صفحه ای است که مطالب خود را به صورت نکته وار و همراه با تصاویر و نقاشی های مختلف، به مخاطب منتقل می کند. به بیان خود کتاب، ”کتاب حاضر با یادآوری گستره ی موضوعاتی که با محیط زیست مرتبط است، قدم اولی است برای خواننده ای که بخواهد به زبان ساده با مشکلات زیست محیطیِ ناشی از زندگی صنعتی، ازدیاد جمعیت و گسترش فقر که جهان امروز با آن مواجه است آشنا شود“. اما این آشنایی، یک آشنایی ساده و سطحی نیست، بلکه در اینجا ما با طبیعت آشنا، دوست و سپس صمیمی می شویم…و دوستان صمیمی، از داستان زندگی همدیگر باخبرند:alt
در این کتاب، در ابتدا ما سرگذشت طبیعت را می شنویم: از زمان پیدایش زمین، شکل گیری حیات و بالاخره قدم نهادن انسان بر زمین. و از اینجا، داستان رابطه ی انسان و طبیعت آغاز می شود. انسان های کوچ نشین، یکجانشین می شوند و با پیدایش شهرها، تمدّن آغاز می شود. با آغاز تمدّن، رابطه ی انسان و طبیعت نیز دچار اولین تنش ها می گردد.
کتاب، داستان زندگی بشر و رفتار او با طبیعت را در طول تاریخ پی می گیرد تا اینکه به عصر جدید(دوره مدرن) می رسیم؛ یعنی زمانی که بسیاری از مناسبات اعصار و زمان های قبل، دچار تغییرات بنیادین شدند. در این میانه، پیدایش تکنولوژی های جدید، رابطه ی انسانها با یکدیگر، و رابطه ی آنها با طبیعت را نیز دچار تغییر می کند.
alt
اما ظاهرا این تغییرات، چندان توافقی نیستند و زمین، دل خوشی از آن ندارد!
قسمت اول کتاب، ضمن بررسی مراحل مختلف تاریخی و تاثیر آن بر زندگی انسان ها و طبیعت، با رسیدن به قرن بیستم تمام می شود.

در قسمت بعدی، ما با ”زیست شناسی“ آشنا می شویم. در اینجا نیز، داستان ها و ماجراهایی در وجود دارند: فوتوسنتز و محبت های درخت در حق بشر؛ اثر گلخانه ای گازهای دی اکسید کربن و محبت های بشر در حق لایه ی اوزون؛ باران های اسیدی و … . alt

حیوانات و گونه های جانوری نیز در داستان زندگی طبیعت، جزئی از قربانیان و شاکیان هستند.

alt

یکی از حساس ترین و مهم ترین قسمت های کتاب بخش سوم آن است. این قسمت، یک روزِ زندگی خانواده ی لی در دهه ی نود قرن بیستم را نشان می دهد. دوریس ۴۷ ساله و آرتور ۴۵ ساله، مرد و زن خانه هستند و گِرِگ ۲۲ ساله و جولی ۱۷ ساله فرزندان خانه.

گویا بی احترامی به نظم طبیعت و از دست رفتن هماهنگی انسان با هستی، تنها به محیط زیست آسیب نزده، بلکه هم چنین، باعث شده تا زندگی ما انسان ها به کلی دچار مسخ شود. روی آوردن به داروهای اعصاب و آرام بخش، استفاده از مواد آرایشی، خوردن غذاهای آماده و مضرّ، تنفس در هوای آلوده و کثیف، تعامل مدام با کامپیوترها و ماشین های فاقد احساس، شغل های خسته کننده و ملال آور، مصرف دخانیات، امکان ابتلا به انواع بیماری های سرطانی جدید و محرومیت از چشم اندازهای زیبای طبیعت، بخشی از زندگی روزانه ی خانواده ی لی است.اما همه ی آنها در رؤیا، آرزوی زندگی ای دیگرگونه را دارند. alt

قسمت بعدی کتاب در مورد جهان سوم است. وضعیت محیط زیستی این کشورها، گرسنگی، فقر، کشاورزی، سهم کشورهای شمال(صنعتی) و شرکت های چندملیتی در مشکلات جهان سوم، برنامه های جهانی برای رفع مشکلات کشورهای فقیر، برنامه های رشد و توسعه در این کشورها و نیز  نقد محیط زیستی این گونه برنامه ریزی ها، موضوعات این قسمت از کتاب را تشکیل می دهند. alt

اما پایان داستان سرگذشت طبیعت تلخ است یا شیرین؟
می تواند تلخ باشد، اگر با خشونت و بی تفاوتی به رفتارهای فعلی مان ادامه دهیم…و می تواند شیرین باشد، اگر…

قسمت پایانی کتاب، دعوت به تغییر است؛ تغییر در رفتارمان با طبیعت. در این قسمت پیشنهادهای مختلفی وجود دارند در این باره که چه کارهایی می توانیم انجام دهیم: alt

در این کتاب می آموزیم که برای حل بحران های محیط زیستی، به هیچ وجه کافی نیست که به مجموعه ای از راه حل­های جایگزین اکتفا کنیم؛ ما باید نوع نگاه مان به طبیعت را به کلی عوض کنیم. جمله ی ابتدایی متن، چنین مقصودی دارد: طبیعت را باید همچون منبع الهام و احساس و معنویت دانست و نه منبع ”بهره وری“ و سود بیشتر.

از دل این نگاه، تلاش های فردی و اجتماعی برای نجات و حفظ طبیعت بیرون می آیند: تلاش و مبارزه برای تولید کالاهای مرغوب و بادوام(به عوض کالاهای مصرفی)؛ تمرکززدایی از تولید و رفتن به سمت تولید محلی؛ برنامه ریزی های اکولوژیکی مانند بازیافت و …؛ کشاورزی اکولوژیکی (از جمله کاستن از نقش سموم شیمیایی در کشاورزی و…)؛ انتخاب تکنولوژی های سازگار با محیط زیست؛ اکولوژی در خانه و از همه

مهم­تر اقدام جمعی برای نجات طبیعت!

alt

alt

”ما حالا دیگر به تهدیدی برای هستی خود بدل شده ایم. در این وضعیت، این اعتقاد که ”کارشناسان رفع و رجوعش می کنند“ همان قدر می تواند خطرناک باشد که با بی اعتنایی شانه بالا بیندازیم و بگوییم ”دیگر کار از کار گذشته است“. قضیه این نیست که ”یک عده افراد شرور“ می خواهند محیط زیست طبیعی را ویران کنند و ”آدم های نیک نهاد“ می خواهند از آن دفاع کنند. خیر و شرّ در کنار هم و در وجود همه ی ما هستند. آن چه که بیش از همه ی چیزهای دیگر به آن نیاز داریم عبارت است از مفهوم شایسته تر و معنادارتری که از واقعیت به دست می آوریم؛ واقعیتی که تمامی حیات روی زمین را در بر می گیرد، زمینی که همه ی ما جزئی از آن هستیم و وابسته به آن ایم[…]“. alt

// // ?>


چقدر کافیست؟

چقدر کافیست؟(جامعه ی مصرفی و آینده ی زمین)؛
نویسنده: آلن درنینگ
ترجمه: عبدالحسین وهّاب زاده
انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد
”… در پنجاه سال گذشته خرید کالای بیشتر و دستیابی به ”چیزهای“ فراوان تر، بالاترین هدف مردم در کشورهای صنعتی غرب بوده است…
…با این وجود آیا این وضع، آنها را خوشبخت تر نموده است؟ نظرسنجی ها حاکی از آن است که پاسخ این سوال منفی است. ما در یک دور باطل از کار بیشتر، کالای مصرفی بیشتر و در نتیجه تخریب گسترده تر زمین گرفتار آمده ایم.
کتاب ”چقدر کافیست؟“ نیاز به شکستن این دور باطل را روشن می کند…همه ی پدر و مادرها می­خواهند که زندگی بهتری به فرزندان خود بدهند، اما بایستی این مسئله را درک کرد که این زندگی بهتر نمی تواند از اتومبیل بیشتر، کولر گازی بیشتر، غذای یخ زده و آماده ی بیشتر و مراکز خرید بزرگترتشکیل شده باشد. بهتر آن است که دنیایی را به فرزندان خود واگذاریمکه امکان برآوردن نیاز همگان به غذا، آموزش، کار مطلوب، سرپناه و بهداشت مناسب در آن گسترش یافته نه اینکه نقصان گرفته باشد. این کار فقط به شرطی امکان دارد که مردم جوامع مصرفی، شیوه ی زندگی خود را دگرگون کنند.“
*      *      *
کتاب ”چقدر کافیست؟“ سومین کتاب از مجموعه کتاب های ”هشدارهای محیط زیست“ به حساب می آید. ترجمه ی این کتاب، ترجمه ای روان و مناسب است، با این همه زبان آلن درنینگ، نویسنده ی کتاب، دقیق و تا حدودی سنگین است. به همین خاطر، این کتاب به مخاطبانی جدی تر و عمیق تر احتیاج دارد.
محتویات و مطالب کتاب، سرشار از مثال ها و آمارهای مختلفی است که تقریبا تمامی آنها نکته ای مهم و هشداردهنده را در درون خود دارند و همین امر، به کیفیت کتاب افزوده و توجه مخاطب را به سطر سطر کتاب گره می زند. هم چنین، نویسنده در بررسی و ارزیابی شرایط، امیدوار و در عین حال واقع بین است.
کتاب، از سه فصل تشکیل شده است. فصل اول با عنوان ارزیابی مصرف شامل چهار بخش می شود:
۱-معمای مصرف: در این فصل، نویسنده با ارائه ی شواهد و توضیحات مختلف نشان می دهد که چرا پرداختن به مسئله ی مصرف ضروری است و سعی می کند تا مخاطبان خود، یعنی همه ی انسان های جهان را، از سرخوشی و بی اعتنایی نسبت به وضعی که در آن هستند، به سمت درک بحران سوق دهد.
altویکتور لبو، تحلیل گر…، چنین اعلام می کند:“ اقتصاد فوق العاده بارآور ما…چنین می طلبد که ما مصرف را به شیوه ی زندگی خویش بدل کنیم، خرید و مصرف کالاها را به صورت آیین درآوریم، می طلبد که اقناع خود و اقناع روح خود را در مصرف بجوییم. ما نیازمند آن ایم که چیزها مصرف شوند، بسوزند، فرسوده و تعویض شوند و با سرعتی رو به تزاید اسقاط گردند.“ اغلب مردم در تمدن های غربی به این فراخوان لبو لبیک گفته اند و به نظر می رسد که سایر مردم جهان نیز قصد پیروی از آن را داشته باشند.
alt خط اوج گیرنده ی مصرف که نمایانگر پیشرفت جامعه ی مصرفی به حساب می آید، از دیدگاهی دیگر شاخص اوج گرفتن صدمات زیست محیطی است.
alt بدتر از آن اینکه ظاهرا در جریان هجوم به سمت ثروت، دو سرچشمه ی اصلی رضایت خاطر بشر، یعنی روابط اجتماعی و اوقات فراغت، می خشکد و راکد می ماند.
alt …پس باید دید که چه قدر کافیست؟…آیا امکان دارد که همه ی مردم دنیا به راحتی زندگی کنند بدون آن که از سلامت طبیعی این کره بکاهند؟ آیا همه ی مردم دنیا می توانند سیستم حرارت مرکزی، یخچال، خشک­کن لباس، اتومبیل، کولر گازی، استخر شنای آب گرم، هواپیما و یا خانه ی دوم داشته باشند؟
بسیاری از این پرسش ها را نمی توان با قاطعیت جواب داد اما در عین حال، طرح این سوال ها برای ما مردم جوامع مصرفی یک ضرورت است.
۲-جامعه ی مصرفی: در این فصل به جایگاه مصرف در جامعه پرداخته می شود. طبقه بندی اجتماعی بر طبق میزان مصرف و اثر این عامل بر جامعه، بخش هایی از این فصل را تشکیل می دهند.
altبدون شک به نظر اکثر ما، در جامعه مصرفی طرح این موضوع که زندگی ما به طرز استثنایی با بریز و بپاش همراه است، بعید خواهد بود. مگر نه اینکه ما در مقایسه با ثروتمندان زندگی مختصری داریم و برای رسیدن به اهداف خود می بایست کوشش کنیم؟ درست همان طور که یک پنجم بالای جمعیت جهان، این طبقه ی مصرفی، باعث می شوند که دیگران فقیر به نظر آیند، یک پنجم بالای طبقه ی مصرفی، یعنی ثروتمندان، نیز موجب می شوند که بقیه ی افراد طبقه ی مصرفی، محروم جلوه کنند.
alt یکی از دانشجویان می گوید:“ما مردم ژاپن از نظر مادی وضع خوبی داریم اما هرگز در خانه نیستیم…هرگز وقت آن را نداریم که به خودمان برسیم و ببینیم در زندگی به دنبال چه بایستی بگردیم.“
۳-پاداش های فریبکارانه ی مصرف: در این فصل، نویسنده انگیزه هایی که انسان ها را به سمت مصرف هر چه بیشتر سوق می دهد بررسی می کند و نشان می دهد که مصرف به هیچ وجه قادر نبوده است که به آرزوهایی که وعده داده است، پاسخ دهد. از همین روست که باید برای پاسخ به نیازهای بنیادینی همچون احساس رضایت و خشنودی، به سراغ فعالیت های اصیل تری رفت و با کاستن از خدای وارگی مصرف، نقش آن را در زندگی محدود و مشخص نمود.
altاگر امیال بشری را در واقع پایانی نیست، پس مصرف نیز در نهایت نمی تواند رضایت خاطر فراهم آورد و این یکی از نتایجی است که در نظریه ی اقتصاد به آن توجه نشده است.
altسالخوردگان…نگران فرزندان خود بوده اند که…دنیایی شدیدا مادی آنها را با خود می برد. آنها نگران جوانان بیکار و لاابالی ای بوده اند که بی خیالی شان برای آنها قابل درک نیست. این جوانان احساس انزوا و بریدگی از جامعه و همسایگان دارند. به نظر آنها فراوانی و رفاه، پیوندهای متقابل یاوری را، که سختی زندگی گذشته آن را برقرار کرده بود، از هم گسسته است. در نتیجه این گروه روزهای خود را در اتاق شان، هر یک نشسته در مقابل تلویزیون خود، سپری می کنند.
altدر واقع به نظر می رسد که استحکام روابط اجتماعی و کیفیت فراغت، که هر دو از عوامل اصلی تعیین کننده ی خشنودی در زندگی اند، به همان اندازه که در طبقه ی مصرفی بهبود یافته، کاهش نیز یافته است. لذا شاید جامعه ی مصرفی با بالا بردن درآمد موجب فقر ما شده است.
۴-هزینه های زیست محیطی مصرف: در برآورده هزینه های یک کالا یا خدمات، معمولا به هزینه های معمول آن توجه می شود و در حسابرسی های فعلی، اینکه تولید محصول به چه بهای زیست محیطی تمام شده، جزئی از هزینه ها به شمار نمی آید. این فصل، درصدد است نشان دهد که نوع زیست روزانه ی هر یک از طبقات جامعه، چه هزینه هایی محیط زیستی ای را دارد.
alt…چه می خوریم و می آشامیم؛ رفت و آمد ما به چه ترتیب است؛ و آنچه می خریم و مصرف می کنیم. در هر یک از این موارد مردم دنیا در طیف وسیعی به طور نابرابر توزیع شده اند، به طوری که مصرف مردم در پایین این طیف بسیار کمتر از حد سلامت خود آنها و در رأس آن بیش از حد سلامت زمین است.
فصل بعدی این کتاب، ”در جستجوی قناعت“ نام دارد. این فصل از سه بخش تشکیل شده است: ”آب و غذا“؛ ”جنبش پاک“ و ”مواد، ضرورت زندگی“. در هر یک از بخش های این فصل، مسائل زیست محیطی مرتبط با موضوع بررسی شده و سپس از تلاش هایی گفته که می توان برای حل مسائل انجام داد.
 ۱-آب و غذا:
alt غذاخوری های دانشجویی دانشکده های سنت اولاف و کارلتون در مینه سوتا و دانشکده ی هندریسک در آرکانزاس نیز به توصیه ی گروه های دانشجویی طرفدار محیط زیست، شروع به خرید از کشاورزان محلی کرده اند.
alt لذا هدف نهاییِ اصلاح سیستم غذا و نوشیدنی جهان نبایستی آن باشد که طبقات فقیر و متوسط را به سطح طبقه ی مصرفی ارتقاء دهد بلکه می باید این سه طبقه را به یکدیگر نزدیک نماید.
۲-جنبش پاک:
altعلاوه بر ایجاد آلودگی و مصرف منابع، جا دادن اتومبیل ها نیز اثرات چشمگیری بر این کره داشته است. جاده ها، پارکینگ ها و سایر فضاهای اختصاص یافته به اتومبیل در امریکا، نیمی از فضای شهری را اشغال می کند.
alt اما تغییر سیستم رفت و آمد طبقه ی مصرفی از هواپیما و اتومبیل به سمت دوچرخه، اتوبوس و قطار هنوز هم یک پیشنهاد افراطی و حاد تلقی می شود و فقط وقتی می توان به چنین تغییرات شدیدی دست یافت که فشار همگانیِ شدید و به خوبی سازمان یافته ای در بین باشد.
alt ریکاردو نِوِساز ریودوژانیرو (برزیل)، با سازمان دادن یک مبارزه، شهرداری را وادار ساخت تا در همه ی راه های عمده ی شهر، خطوط مخصوص دوچرخه را در نظر بگیرند. وقتی شهرداری شروع به اجرای این کار نمود، ریکاردو و همکارانش خود مسئولیت این کار را بر عهده گرفتند. آنها در حین خط کشی مسیرهای دوچرخه، با نصب پلاکارد مردم را به دوچرخه سواری ترغیب می کردند.
altطبقه ی مصرفی و طبقه ی پیادورو، بایستی در بین راه به هم برسند و دوچرخه سواری، اتوبوس و قطار را برگزینند.
۳-مواد،ضرورت زندگی:
altبه نظر می رسد که هرچه درآمد فزونی می گیرد، میل به مواظبت از اشیاء مادی کاهش می یابد.
altاقتصاد مادی ما مردم طبقه ی مصرفی، در چنبره ی بشته بندی بیش از حد، تولید یکبار مصرف، از رده خارج شدن سریع، کالاهای غیرقابل تعمیر و مُدهای هردم-به یک-رنگ گرفتار آمده است.
altآلمانی ها در مهار ضایعات مادی طبقات مصرفی، نقش رهبری را داشته اند. طرفداران محیط زیست در آلمان در ۱۹۹۱، وقتی وزیر محیط زیست آلمان…طرح همه جانبه ای برای کاستن از ضایعات بسته بندی را مطرح نمود، به پیروزی تکان دهنده ای دست یافتند. صنایع آلمان بایستی تا سال ۱۹۹۵ قسمت عمده ی مواد بسته بندی مصرفی خود که شامل مقوا، کاغذ، پلاستیک، شیشه و فلز می شود همراه با بسیاری از کالاهای مصرفی فرسوده از قبیل اتومبیل و وسائل خانگی را جمع آوری، بازچرخش و دوباره به مصرف برسانند.
altمهار ضایعات، حفظ و تعمیر اشیاء، مصرف مجدد و بازچرخش آنها: مراقبت از زمین یعنی مراقبت از آنچه ما از زمین می گیریم.
آخرین فصل کتاب، ”مهار مصرف گرایی“ نام دارد. این فصل نیز از سه بخش تشکیل شده است. در بخش اول با عنوان ”افسانه ی مصرف یا سقوط”، به یکی از اصلی ترین ادلّه ی مخالفان کاهش مصرف توضیح داده شده و نقد می گردد. بر اساس این استدلال ظاهرا بی عیب و نقص “ اگر خرید در کار نباشد، فروشی نیز نخواهد بود و در آن صورت برای کسی نیز کاری وجود نخواهد داشت.“
بخش دوم، ”کاشت نیاز“ نام دارد و به نقش  این عامل در شیوع مصرف گرایی و دامن زدن به تخریب محیط زیست پرداخته می شود. در این دو بخش اخیر، نقدهای صورت گرفته، با پیشنهاداتی عملی برای بهبود همراه است. با این همه، دعوت به رفتن به سمت تغییرات و اصلاح وضع موجود، به طور کامل تر، در فصل پایانی انجام می شود: ”فرهنگ تداوم.“
۱-افسانه ی مصرف یا سقوط:
alt …خلاصه آن که در یک کره ی در حال مرگ، کسب و کار رونقی نخواهد داشت. به این ترتیب، اینکه گفته شود بحث کاستن از مصرف بر علیه کارگرانی است که شغل خود را از دست می دهند، شبیه آن است که گفته شود بحث از صلح نیز بر علیه کارگرانی است که در صنایع اسلحه سازی مشغول به کارند.
۲-کاشت نیاز:
altتبلیغات­چی ها با گره زدن کالاهای خود به اشتیاق ازلیِ روح بشر، در او نیاز می کارند.
altمهارکردن زیاده روی های بازاریاب ها و محدود نمودن آگهی های تبلیغاتی به حدّ نقش منطقی اطلاع رسانی آنها به مشتریان، کاری است که انجام آن نیازمند اصلاح بنیادی صنایع است؛ اصلاحی که بدون وجود جنبش های کاملا سازمان یافته ی مردمی امکان پذیر نخواهد شد.
altگروه ”اقدام برای کودکان“، که یک گروه شهروندی مستقر در بوستون است، در ۱۹۹۰ به موفقیتی دست یافت. در این سال کنگره ی امریکا هر نوع تبلیغ تجاری تلویزیونی را که هدفش کودکان باشد ممنوع ساخت.
altسازمان های رسمی و غیررسمی در سراسر امریکا، اروپا و ژاپن برنامه های ”برچسب سبز“ را شروع کرده اند که هدفش هدایت مردم به سمت کالاهایی است که از نظر زیست محیطی برتری دارند.
رشد مصرف گرایی سبز، خود علامت امیدوارکننده ای است. وقتی خریداران با ملاحظات زیست محیطی به فروشگاه ها بروند، شرکت ها چاره ای ندارند جز اینکه بوم شناسی را جدی تر از گذشته بگیرند.
altموسسه ی غیرانتفاعی ”مرکز مطالعات تجاری“ در واشنگتن، خواستار پایان بخشیدن به پخش آگهی در لابه لای نمایش فیلم ها، اعلام مدارس به عنوان مناطق عاری از تبلیغ و بازنگری مقررات مالیاتی به منظور بستن مالیات بر هزینه هایی شده که صرف تبلیغات می شود.
alt دایان گرینهاز شهر آندوور در کنتیکت، مردم را ترغیب نمود تا در ”هفته ی بدون تلویزیون“ به او ملحق شوند.
۳-فرهنگ تداوم:
altاولین گام این اصلاحات هیچ پیچیدگی ای ندارد. بایستی مصرف کنندگان را از صدماتی که به این کره وارد می کنند و شیوه ی دوری از آن آگاه ساخت…وقتی اکثر مردم اتومبیل بزرگی را دیدند و با دیدنش ابتدا به آلودگی هوای ناشی از آن اندیشیدند و نه به شأن و مرتبه ی حاصل از آن، در آن هنگام است که اخلاقیات زیست محیطی زاده خواهد شد. به همین ترتیب وقتی اکثر مردم از دیدن بسته بندی زاید، محصولات یک بار مصرف و یا دیدن یک مرکز خرید جدید به خشم آمدند و آن را جنایتی علیه نوه های خود دیدند، مصرف گرایی رو به افول می گذارد.
altفلسفه ی قناعت، ریشه های کهنی در گذشته ی بشریت دارد. همه ی صالحین از بودا تا محمد، مادی گرایی را نکوهش کرده اند و دستورات مذاهب جهان انباشته از هشدار بر علیه شیطان اسراف و زیاده روی است.
alt آینده ی زمین در گرو آن است که آیا ما مصرف کنندگان که…نیازهای مادی خود را کاملا تأمین کرده ایم، می توانیم برای ارضاء [روح] خود به منابع غیرمادی روی آوریم یا خیر. آیا ما که تعیین کننده ی اهداف توسعه در جهان بوده ایم، اکنون توان آن را داریم که فورا راه جدیدی را برای زندگی طرح ریزی کنیم که ساده تر و رضایت بخش تر باشد؟ آیا پس از اختراع اتومبیل و هواپیما می توانیم به دوچرخه، اتوبوس و قطار بازگردیم؟ ما که در ایجاد مراکز خرید و توسعه ی افسار گسیخته ی شهری پیشگام بوده ایم، می توانیم سکونت­گاه هایی دوباره خلق کنیم که مقیاس انسانی تری داشته و در آن تجارت را نه هدف بلکه فرع بر زندکی اجتماعی بدانیم؟
altو بالاخره پذیرفتن و زندگی کردن با قناعت، به جای اسراف، یعنی بازگشت به آنچه به زبان فرهنگی خانه ی انسانی نامیده می شود: بازگشت به نظم کهن خانوادهف جامعه، کار خوب و زندگی خوب، احترام به مهارت و خلاقیت، بازگشت به نبض آرامتری از زندگی، آرام تا بدان حد که امکان دیدن غروب خورشید و گام زدن بر کناره ی آب را میسر کند، بازگشت به جوامعی که ارزش آن را داشته باشند که بتوان عمری را در آنها صرف کرد، و بازگشت به مکان های آشنایی در محل که خاطرات نسل ها را در خود حفظ کرده باشند.
// // ?>


بگذار سخن بگویم!

بگذار سخن بگویم! (شهادتی از دمیتیلا، زنی از معادن بولیوی)alt
نوشته : دومیتیلا باریوس دوچونگارا (با همکاری موئما ویئرز)
ترجمه : احمد شاملو، ع.پاشایی
نوبت چاپ و سال انتشار: چاپ پنجم، ۱۳۷۹[۱]
 نشر میترا
این کتاب، سرگذشت زندگی و مبارزات سیاسی دمیتیلا دوچونگارا (۲۰۱۲-۱۹۳۷) است[۲] که در سال ۱۹۷۹، نوشته شده ‌‌‌‌‌است. وی همسر یکی از کارگران معدن در یکی از مناطق بولیوی و مادر هفت فرزند بوده که با مشاهده ستم‌‌‌‌‌ها و فشارهای مضاعفی که از طرف دولت و نظام سرمایه داری حاکم بر طبقه کارگر اعمال می‌‌‌‌‌شد، به عضویت کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار درآمد. این کمیته متشکل از زنانی بود که هم‌‌‌‌‌چون دومیتیلا، از شرایطی که همسران‌‌‌‌‌شان در آن کار می کردند، ناراضی بوده و بدان اعتراض داشتند. دمیتیلا، بعدها یکی از رهبران کمیته زنان خانه دار شد.
کتاب، در واقع حاصل گفتگوهای خانم موئما ویئرز، روزنامه نگار و مردم شناس برزیلی، با دمیتیلاست. این‌‌‌‌‌دو، در دادگاه سال جهانی زن، که در سال ۱۹۷۵میلادی، توسط سازمان ملل، در مکزیک برگزار شده ‌‌‌‌‌بود، با یکدیگر آشنا شدند. دمیتیلا، با وجود مخالفت‌‌‌‌‌های دولت وقت بولیوی، به‌‌‌‌‌دلیل سابقه مبارزاتی خود، رسما از طرف سازمان ملل، به آن اجلاس دعوت شده بود.
کتاب به زبانی عامیانه نوشته شده و مترجمان نیز سعی کرده‌‌‌‌‌اند تا حد امکان این سبکِ صحبت را حفظ کنند. کتاب، در چند بخش تدوین شده‌‌‌‌‌است:
در بخش اول، توصیفی از وضعیت اقتصادی بولیوی، شرایط کاری سخت معدن‌‌‌‌‌چیان، زندگی طاقت فرسای خانواده‌‌‌‌‌های آنان و هم‌‌‌‌‌چنین فعالیت‌‌‌‌‌های کارگران در قالب جنبش های سازمان یافته کارگری، ارائه می شود. قسمت‌‌‌‌‌هایی از این بخش انتخاب شده‌‌‌‌‌است که در زیر آورده می‌‌‌‌‌شود:
alt ”اکثریت اهالی بولیوی، دهقان اند. کم‌‌‌‌‌ و بیش، هفتاد درصد جمعیت ما در دهات زندگی می‌‌‌‌‌کنند؛ در وحشتناک‌‌‌‌‌ترین فقر ممکن دست‌‌‌‌‌و‌‌‌‌‌پا می‌‌‌‌‌زنند و زندگی‌‌‌‌‌شان، به صورتی است که صد رحمت به زندگی ما معدنچی‌‌‌‌‌ها… . بولیوی، کشوری است که طبیعت به آن، عنایت کرده ‌‌‌‌‌است و ما می‌‌‌‌‌توانستیم در جهان، ملتی ثروتمند باشیم؛ اما با این‌‌‌‌‌که جمعیت ما بولیویائی‌‌‌‌‌ها این‌‌‌‌‌قدر کم است، آن ثروتِ سرشار متعلق به ما نیست. یکی می‌‌‌‌‌گفت: بولیوی خیلی ثروتمند است، اما مردمش مثل گداها، گذران می‌‌‌‌‌کنند؛ چون مهار اقتصاد بولیوی در دست شرکت‌‌‌‌‌های چند ملیتی است و اقتصاد کشور مرا، آن شرکت‌‌‌‌‌ها کنترل می‌‌‌‌‌کنند. ”
alt”متوسط طول عمر یک معدنچی، تقریبا ۳۵ سال است، و موقعی که به این سن می‌‌‌‌‌رسد، بیماری معدن، کارش را ساخته؛ چون برای استخراج سنگ معدن، زیر زمین، دم به دم انفجار صورت می‌‌‌‌‌دهند. ذرات گرد و غبار، از راه تنفس به ریه‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌رود و دخل آن را می‌‌‌‌‌آورد. لب و دهن معدنچی کبود و ارغوانی می‌‌‌‌‌شود، دست آخر، هم ریه‌‌‌‌‌اش را تکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تکه استفراغ می‌‌‌‌‌کند و بعد می‌‌‌‌‌میرد. این، مرضِ حرفه‌‌‌‌‌ای معدنچی‌‌‌‌‌هاست که به آن می‌‌‌‌‌گویند سیلی‌‌‌‌‌کوز.“
alt”برای ما، مهم‌‌‌‌‌ترین چیز، شرکت زنان در سنگر مبارزه است. فقط از این راه است که ما می‌‌‌‌‌توانیم روزهای بهتری را ببینیم، مردم بهتری بشویم و سعادت بیش‌‌‌‌‌تری برای همه بخواهیم. چون اگر قرار باشد زن‌‌‌‌‌ها همین‌‌‌‌‌طور بنشینند و فقط غصه‌‌‌‌‌ی خانه را بخورند و از دیگر واقعیت‌‌‌‌‌ها بی‌‌‌‌‌خبر بمانند، ما هرگز شهروندانی نخواهیم داشت که بتوانند کشور را رهبری کنند؛ چون‌‌‌‌‌که تعلیم و تربیت از گهواره شروع می‌‌‌‌‌شود و اگر ما، به نقش اساسی زن‌‌‌‌‌ها در مقام مادر که باید شهروندان آینده را پرورش بدهند، بی‌‌‌‌‌توجه بمانیم و اگر زمینه آمادگی آن‌‌‌‌‌ها را فراهم نکنیم، ناچار آن‌‌‌‌‌ها شهروندانی پرورش می‌‌‌‌‌دهند که اِی، اگر زیاد بی‌‌‌‌‌ بخار نباشند، چندان تعریفی هم ندارند و سرمایه‌‌‌‌‌دار و ارباب، به راحتیِ آب خوردن، می‌‌‌‌‌توانند گول‌‌‌‌‌شان بزنند.“
بخش دوم کتاب، که تنه‌‌‌‌‌ی اصلی آن را تشکیل می‌‌‌‌‌دهد، شامل چند قسمت مهم است؛ ازجمله :
altفراز و نشیب‌‌‌‌‌های زندگی خانوادگی؛ مشکلات او به عنوان دختر بچه‌‌‌‌‌ای از طبقه محروم که در کودکی مادر خود را از دست داده و با وجود میل زیادی که برای تحصیل داشته، می‌‌‌‌‌بایست مراقب فرزندان دیگر خانواده باشد، و نیز چالش‌‌‌‌‌های او در نقش همسر یک معدنچی که می‌‌‌‌‌بایست با وجود هفت فرزند و درآمدی ناچیز چرخه ی زندگی را بچرخاند.
altزندگی سیاسی؛ نحوه‌‌‌‌‌ی شروع فعالیت او در کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار و رسیدن او به رهبری کمیته زنان خانه‌‌‌‌‌دار، مبارزات برای دفاع از حقوق کارگران معدن و چالش پیش روی او برای انجام مسئولیت‌‌‌‌‌هایش به‌‌‌‌‌عنوان مادر و همسر در کنار مسئولیت‌‌‌‌‌های مبارزاتی اش.
alt تجربیات مبارزاتی دمیتیلا در خلال حوادث مهم تاریخی‌‌‌‌‌ای که مردم بولیوی پشت سر گذاشته‌‌‌‌‌اند؛ کشتارهای مردم توسط دولت و عکس‌‌‌‌‌العمل رهبران احزاب کارگری، شرح اتفاقات و بحران‌‌‌‌‌هایی که دمیتیلا در زندان و تبعید، به‌‌‌‌‌عنوان یکی از رهبران مبارزات کارگری، با آن‌‌‌‌‌ها روبه‌‌‌‌‌رو شده و تاثیر رسانه‌‌‌‌‌ای چون تلویزیون در تغییر فرهنگ مردم.
altمشاهدات او در دادگاه سال جهانی زن.
قسمت‌‌‌‌‌هایی از بخش دوم کتاب، در زیر آورده شده‌‌‌‌‌ است:
alt”خواندن، نوشتن و موفقیت پیدا کردن را من توی مدرسه یاد گرفتم. بله، اما نمی‌‌‌‌‌توانم بگویم آنچه را هم که از زندگی فهمیده‌‌‌‌‌ام، مدرسه به من یاد داده. فکر می‌‌‌‌‌کنم که تعلیم و تربیت در بولیوی، علی‌‌‌‌‌رغم اصلاحات گوناگونی که در آن صورت داده‌‌‌‌‌اند، هنوز جزئی از نظام سرمایه‌‌‌‌‌داری ای است که حاکم بر زندگی ماست…مثلا ما را وا می‌‌‌‌‌دارند که وطن را چیز زیبایی ببینیم که در سرود ملی، در رنگ‌‌‌‌‌های پرچم و در همه‌‌‌‌‌ی آن چیزهایی است که اگر وطن چیز دلپذیری نباشد، آن‌‌‌‌‌ها نیز به‌‌‌‌‌طور کلی، بی‌‌‌‌‌معنا می‌‌‌‌‌شوند. برای من، وطن در هر چیزی هست:در معدنچی‌‌‌‌‌ها، در دهقانان، در فقر مردم، و در دردها و شادی‌‌‌‌‌هایشان. وطن یعنی این“.
altدر جایی، دولت برای تطمیع دُمیتیلا، به شوهرش پیشنهاد شغلی با درآمد بالا می‌‌‌‌‌کند. هم‌‌‌‌‌چنین به دمیتیلا گفته می‌‌‌‌‌شود که می‌‌‌‌‌تواند برای ادامه‌‌‌‌‌ی تحصیل، از تسهیلات ویژه‌‌‌‌‌ای استفاده کند. دمیتیلا، بلافاصله این پیشنهادات را رد می‌‌‌‌‌کند و با اعتراض شوهرش روبه‌‌‌‌‌رو می‌‌‌‌‌شود که از رد کردن چنین فرصت شغلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دلخورست؛ در شرایطی که آن‌‌‌‌‌ها برای گذران زندگی با هفت فرزند، با مشکلات زیادی روبه‌‌‌‌‌رو هستند. دمیتیلا در جواب شوهرش می‌‌‌‌‌گوید:
”من به قول خودم پایبندم مرد! من واسه مردم کار بزرگی انجام نمیدم، فقط قضیه اینه که به اونچه که می‌‌‌‌‌کنم، واقعاً اعتقاد دارم… من از صمیم قلب ایمان دارم که تلاش برای رهائی مردم ضروریه، و توی این کار هم رنج کشیدن رو شاخِته… اون وقت تو میگی حالا که اونها از در دیگه‌‌‌‌‌ای وارد شدن و قول شغل نون و آب‌‌‌‌‌دار بهمون میدن، همه چی رو فراموش کنم؟… عزیزم، من تو رو با همه‌‌‌‌‌ی وجودم دوست دارم، اما حاضر نیستم به این قیمت برم و همدست اونها بشم… حتی اگه تک تک افراد خانوادمون جلوی چشممون پرپر بزنن هم ما نمی‌‌‌‌‌تونیم کاری رو که اون‌‌‌‌‌ها میخوان، بکنیم.[۳] ما به هیچ قیمتی توی دنیا حق نداریم خودمونو بفروشیم.“[۴]
مطالعه‌‌‌‌‌ی سرگذشت دمیتیلا، خواننده را به نقدهایی که ممکن است به وضعیت آموزش و پرورش محرومین، رهبران مردمی و اشتباهات‌‌‌‌‌شان، احزاب سیاسی، تلویزیون، تبلیغات رسانه‌‌‌‌‌ ای و… وارد باشد، آشنا می‌‌‌‌‌کند.
در این کتاب مابا سرگذشت انسانی روبرو هستیم که با وجود روبه‌‌‌‌‌روشدن با سختی‌‌‌‌‌های طاقت‌‌‌‌‌فرسا در گذران زندگی و ادامه‌‌‌‌‌ی مبارزات عدالت‌‌‌‌‌خواهانه‌‌‌‌‌اش، تسلیم شرایط نمی‌‌‌‌‌شود و هرچه پیش‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌رود، از پیشامدهای زندگی و مبارزاتش، هم‌‌‌‌‌چون توشه‌‌‌‌‌ای، برای ادامه‌‌‌‌‌ی راه بهره می‌‌‌‌‌گیرد. هم‌‌‌‌‌چنین، تصاویری که دمیتیلا از زندگی سخت کارگران معدن و مبارزات آن‌‌‌‌‌ها ارائه می‌‌‌‌‌کند، این پیام را در خود دارد که اقشار محروم، با وجود سختی شرایطی که در آن هستند، می‌‌‌‌‌توانند نقشی تعیین‌‌‌‌‌کننده در تغییر سرنوشت خود و ملت‌‌‌‌‌شان داشته باشند.
altalt
 (تصاویر مربوط به کتاب نبوده و از اینترنت، گرفته شده است.)

[۱]) چاپ اول این کتاب، در سال ۱۳۵۹، توسط نشر مازیار در اختیار عموم قرار گرفته‌‌‌‌‌است.
[۲]) دمیتیلا، در ۱۳ مارس ۲۰۱۲، در اثر سرطان ریه، در سن ۷۵ سالگی، درگذشت.
[۳]) این کلام، شاید در نگاه اول، شعارگونه به نظر برسد. اما لازم به ذکرست که دمیتیلا در شرایطی این جملات را گفته است که پیش از این در زندان، در اثر شکنجه‌‌‌‌‌هایی که متحمل شده‌‌‌‌‌، فرزندی را که در شکم داشته، مُرده به دنیا آورده و فشارهای روانی زیادی را در اثر این حادثه تلخ، تحمل کرده‌‌‌‌‌است و بعد از آن، کماکان به مبارزات خود ادامه داده‌‌‌‌‌است.
[۴]) در این متن، مطالب نقل شده از کتاب، در برخی موارد با اندکی ویرایش نگارشی آورده شده اند.
// // ?>