صفحه اول بحث و گفتگو در باب «دوستی»

در باب «دوستی»

نکاتی در باب دوستی

بسم الله الرحمن الرحيم

۱- «کین-یه» می‌پرسید: دیگر چگونه می‌توانم به «لایی-تو» نامه بنویسم. وقتی او به من می‌نویسد آدامس می‌جود و من وقت نوشتن می‌لرزم. من می دانم که حق با من نبوده ولی او می نویسد که حق با او بوده. من اندوهگینم که چیز باارزشی خراب شده و او [به خونسردی] تعریف می‌کند که چگونه خراب شده. آن وقتها عادت داشتم که هر وقت به او می‌نویسم چنان باشد که گویی به عاشقی می‌نویسم. عاشقان انسانهای بزرگی هستند. (اندیشه‌های متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۱۱۶ )

۲ - خورشید با تاباندن اشعه به هر سو، شادمان و سرافراز، بر ارابه آتشین‌اش در آسمان سفر می‌کرد. ابر رعدآوری غرغرکنان گفت: «لاابالی! ولخرج! حیف و میل کن! اشعه‌ات را حیف و میل کن! خواهی دید که چقدر برایت باقی خواهد ماند.»
در تاکستان هر درخت انگوری برای رسیده‌شدن میوه‌هایش در هر لحظه یکی دو تا از اشعه‌های خورشید را می‌دزدید. هیچ چیز نبود که از اشعه خورشید استفاده نکند؛ از علفها گرفته تا عنکبوت‌ها، گلها و قطرات آب و ... .
ابر می‌گفت: «بگذار تا همه از تو بدزدند. خواهی دید که چگونه از تو سپاسگزاری خواهند کرد، البته وقتی که دیگر چیزی برای دزدیدنشان نداشته باشی.» اما خورشید، شاد و سرخوش، با هدیه کردن میلیون‌ها شعاع، بی‌ آن که حساب دستش باشد به سفرش ادامه می‌داد.
وقت غروب، خورشید شعاع‌هایی را که برایش باقی‌مانده بود شمرد. « – اِی! اینجا را ببین! حتی یک دانه‌اش هم کم نشده.» ابر از خشم به تگرگ تبدیل شد و خورشید شادمانه در دریا شیرجه رفت.(داستانهای تلفنی، جانی روداری. ص ۱۰۲ )

۳ - گوسفندی را سر بریدند و گوشت آن را انفاق کردند. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «چیزی مانده است؟» گفتند: «به جز شانه‌اش چیزی باقی نمانده.» پیامبر (ص) فرمود: «به جز شانه‌اش همه آن باقی مانده است.» (ترجمه میزان‌الحکمه، ص ۶۴۴۹)

۴ - پیرزنی در چین زندگی می‌کرد که بیست سال از راهبی نگهداری کرده بود. کلبه کوچکی برای او ساخته بود و ساعتهایی که او مشغول تفکر و عبادت بود برایش غذا می‌پخت.روزی پیرزن از خود پرسید که راهب در طول این سالها چه پیشرفتی کرده؟ پس برای آزمایش، از دختری زیبا و طناز کمک گرفت. به او گفت: «برو در آغوشش کش و بپرس حالا چه می کنی؟» دختر نزد راهب رفت، بی معطلی در آغوشش کشید و پرسید که چه خواهد کرد؟ راهب شاعرانه پاسخ داد: «درختی کهن در زمستان روی صخره‌ای سرد می‌روید. از حرارت و گرما هیچ اثری نیست.»
دختر نزد زن سالخورده بازگشت و آنچه رخ داده بود را بازگو کرد. پیرزن با عصبانیت گفت: «فکرش را بکن، بیست سال تمام به او خوراک و جا دادم. اعتنایی به تو ننمود؟ لزومی نداشت به خواست تو جواب مثبت دهد ولی دست کم باید به تو لطفی می‌نمود.» پیرزن بلافاصله به سوی کلبه راهب رفت و آن را آتش زد. («گوشت ذن، استخوان ذن»، ترجمه و گردآوری برزین، ص ۳۴)

۵ - «بازجویی نیکان»
جلو بیا! می‌شنویم كه مرد نیكی هستی!
خودت را نفروخته‌ای؟ اما صاعقه هم كه به خانه می‌زند خریدنی نیست.
به حرفت پای‌بندی؟ خوب، حرفت چه بوده است؟
راستگو هستی، عقیده‌ات را می‌گویی؟ کدام عقیده را؟
شجاعی؟ دشمنت كیست؟
خردمندی؟ برای كه؟
چشم بر منافع خود ندوخته‌ای؟ پس در پی منافع كه می‌روی؟
دوستی خوب هستی؟ آیا با مردم خوب هم دوستی می‌كنی؟
اینك گوش كن!
ما می‌دانیم كه دشمن مایی. به این علت می‌خواهیم نابودت كنیم.
ولی به ملاحظه‌ی خدمت‌ها، و صفت‌های خوب تو،
دیواری نیكو انتخاب كرده‌ایم كه تو را بر آن واداریم،
و با تفنگی اعلا، رگباری از گلوله‌های خوب، نثارت می‌كنیم
و دفنت می‌كنیم با یك بیل خوب در خاكی مرغوب.
(اندیشه‌های متی، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۳۴)

 

صبر بر دوستی

اين نوشته بنابه درخواست فرستنده‌ی آن از اين پايگاه برداشته شده است.

 

ایثار در دوستی

بسم الله الرحمن الرحيم
 
۱- بود بازرگانی و او را طوطی‌ای                                     در قفس محبوس زیبا طوطی‌ای
   چونکه بازرگان سفر را ساز کرد                                  سوی هندستان شدن آغاز کرد  
   گفت طوطی را «چه خواهی ارمغان                                کارمت از خطه هندوستان؟»
   گفت آن طوطی که «آنجا طوطیان                                   چون ببینی کن ز حال ما بیان  
   کان فلان طوطی که مشتاق شماست                               از قضای آسمان در حبس ماست  
   گفت می شاید که من در اشتیاق                                    جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟
   این چنین باشد وفای دوستان                                        من درین حبس و شما در گلستان؟»
  ... چونکه تا اقصای هندستان رسید                                  در بیابان طوطی چندی بدید
   مرکب استانید پس آواز داد                                           آن سلام و آن امانت باز داد   
   طوطی‌ای زآن طوطیان لرزید پس                                   اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
   شد پشیمان خواجه از گفت خبر                                     گفت «رفتم در هلاک جانور
   این مگر خویشست با آن طوطیک؟                                 این مگر دو جسم بود و روح یک؟
   این چرا کردم چرا دادم پیام؟                                          سوختم بیچاره را زین گفت خام»
   ... کرد بازرگان تجارت را تمام                                    باز آمد سوی منزل شادمان  
   گفت «گفتم آن شکایتهای تو                                           با گروهی طوطیان همتای تو
   آن یکی طوطی ز دردت بوی برد                                  زهره اش بدرید و لرزید و بمرد»
   ...چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد                        پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد  
  خواجه چون دیدش فتاده همچنین                                    بر جهید و زد کله را بر زمین
  چون بدین رنگ و بدین حالش بدید                                 خواجه در جست و گریبان را درید
  بعد از آنش از قفس بیرون فکند                                     طوطیک پرید تا شاخ بلند
  طوطی مرده چنان پرواز کرد                                         کافتاب شرق ترکی تاز کرد
  خواجه حیران گشت اندر کار مرغ                                 بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ
(مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول، حکایت طوطی و بازرگان)
 
 
۲-  در جنگ میان هوراتیائیان و کوریاتیائیان:
زنان هوراتیائی و زنان کوریاتیائی:
اینک بروید، همه‌ی شما
باز نخواهید گشت.
 
سرداران کوریاتیائی :     
گریان نباشید، آماده کنید
حلقه‌های گل را برای پیروزی ما
باز خواهیم گشت ، غرق در غنیمت.
 
زنان کوریاتیائی :  
روزها را می شماریم ، تا بازگشتتان
جایتان برسر سفره و جایتان در بسترهای ما خالی خواهد بود.
 
سرداران هوراتیائی :
چگونه زمینها را شخم خواهید زد ، چگونه
کارگاه‌ها را به کار خواهید انداخت بدون ما؟        
 
زنان هوراتیائی :  
نگران نباشید، زمینها را
شخم خواهیم زد
اما شما هم به هوش باشید که محصول از آن ما باشد.
(«نمایشنامه‌های آموزشی»، برتولت برشت، ترجمه‌ی بهرام حبیبی، نمایشنامه هوراتیائیان و کوریاتیائیان)
 
۳- ایثار برترین مظهر قدرت و لیاقت آدمی است. در حین ایثار است که من قدرت خود، غنای خود و توانایی خود را تجربه می‌کنم. احساس نیروی حیاتی و قدرت درونی ، که بدین طریق تعالی می یابد، مرا غرق شادی می کند. من خود را لبریز، فیاض، زنده، و در نتیجه غرق شادی احساس می‌کنم. ایثار از گرفتن شادی بخش‌تر است، نه به این سبب که ما در  محرومیتی تن در می‌دهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عمل ایثار تجلی زنده بودن خود را احساس می کند ... و ایثار نکردن در اینجا دردآور است. ... او از آنچه در وجودش زنده است به دیگری می‌بخشد؛ از شادیش، از علایقش، از ادراکش، از دانشش، از خلق خوشش و از غمهایش نثار می کند. ... ضمن بخشیدن چیزی متولد می‌شود، و طرفین سپاسگزار آن حیاتی خواهند بود که برای هر دو آنها متولد شده است. («هنر عشق ورزیدن»، اریک فروم، ترجمه‌ی سعدا... علیزاده، انتشارات گلشائی، ص۴۰)
 
۴- «لای – تو» تعریف می‌کرد: وقتی «کین – یه» به جبهه‌ی شرق رفت، می‌ترسیدم که مبادا یکسره از من جدا شود. اما او سایه‌اش را پیش من گذاشت تا همراه من باشد. و من بسیار راضی بودم؛ چون می‌دانستم «کین – یه» به یاد من است. ولی رفتار سایه عجیب بود. مثلاً سایه به دنبال من از هر درگاهی تو نمی‌آمد و به هر خانه‌ای وارد نمی‌شد. جلو بعضی درها می ایستاد و منتظر می‌ماند. در این حال تا وقتی که من در منزل می‌ماندم هرگز نمی‌نشست. این وضع و اینکه او در حال انتظار به ابرها نگاه می‌انداخت، نگرانم می‌کرد. زیرا چنین می‌نمود که ممکن است او هم به راه خود برود. باز که از در بیرون می‌آمدم، از نو به دنبالم می‌آمد. ولی گاه پنداری که به سختی مرا باز می‌شناسد. گویی در تردید بود که این من هستم . همیشه من از جلو نمی‌رفتم . گاهی هم او جلو می‌رفت . ولی اگر من عقب می‌‌ماندم یا نمی‌خواستم همراه شوم ، همیشه منتظرم می‌ماند. مدتی گذشت تا فهمیدم برای نزدیک یکدیگر بودن به دو نفر نیاز هست. وقتی خودم را از «کین – یه» دور می‌کردم یا احتیاجی به او نداشتم یا او را از خود بی‌نیاز می‌دیدم ، دور از او بودم نه نزدیک او . («اندیشه‌های متی»، برتولت برشت، ترجمه بهرام حبیبی، چاپ اول، ص ۱۳۴)
 
۵- پیامبر اکرم(ص): برای آن کسی که به تو مهر می‌ورزد راه دوستی و مهربانی بگشا، که این گونه دوستی پایدارتر است. (نهج الفصاحه، حکمت ۱۱)
 

نکته و پرسش

بسم الله الرحمن الرحیم  

۱-پیامبراکرم(ص): «حکایت مومن و برادرش حکایت دو کف دست است که یکی دیگری را تمییز می‌‌کند.» (میزان‌الحکمه ، ص ۵۴۲۷)
تمیزی یک دست هنگامی که با آلودگی دستی دیگر آمیخته می‌گردد ، در ظاهر هر دو  از یکدیگر تأثیر می‌پذیرند.  چاره چیست این آمیختگی را؟ «من»ی که تمیزی‌اش بی‌نهایت نیست چگونه با «او»ی دوست در جهت سعی در پاک نمودنش آمیخته گردد و خود پاکی‌اش را حفظ کند؟ و به عنوان مثال، گرفتار خشم ، ناامیدی ، فراموشی و ... نگردد؟
 
۲- اتصال به سرچشمه بی‌نهایت دوستی :  (رجوع به بند یک نوشته آقای صفرزاده : صبر بردوستی)
چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند ، مهربانى پيش‏آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار ، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن ، و به وقت سختگيرى‏اش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بنده اويى، و چونان كه او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده، و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در باره آن كس كه نشايد. دشمن دوستت را دوست مگير تا دوستت را دشمن نباشى، و در پندى كه به برادرت مى‏دهى نيك بود يا زشت بايد با اخلاص باشى. خشم خود را اندك اندك بياشام كه من جرعه‏اى شيرين‏تر از آن ننوشيدم و پايانى گواراتر از آن نديدم. نرمى كن بدان كه با تو درشتى كند، باشد كه به زودى نرم شود. با دشمن خويش به بخشش رفتار كن كه آن شيرين‏ترين دو پيروزى است انتقام از او كشيدن يا بر وى بخشيدن. اگر خواستى از برادرت ببرى، جايى براى دوستى او نزد خود باقى گذار كه اگر روزى بر وى آشكار گرديد، بدان وسيلت بدان تواند رسيد . كسى كه به تو گمان نيك برد با كرده نيك گمانش را راست كن. و حق برادرت را به اعتماد دوستى كه با او دارى ضايع مگردان، چه آن كس كه حق او را ضايع كرده‏اى برادرت نبود. (نهج البلاغه، نامه ۳۱، ترجمه جعفر شهیدی)  
 

دلیلی بر صبر

هو اللطیف

بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نا دیده
بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیده است
بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران
بگفت آن دام زلف ماست کاندر پات پیچیدم
چو یوسف کِابن یامین را به مکر از دشمنان بستد
تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
بگفتم روز بیگاه است و بس ره دور گفتا رو
به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
بگاه و بیگه عالم چه باشد پیش از این قدرت
که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی
نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم ...

شاه بیت این غزل به نظر این بیت میاد:«چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستاند      تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم»
که میتونه برای صبر کردن کمک کنه.

 

چند پرسش

به نام خدا.

سلام.
مطالبی که دوستان در مورد «دوستی» مطرح کرده بودند به نظرم جالب آمد. در عین حال خواندن این مطالب سؤالاتی را در ذهن من ایجاد کرد که فکر کردم بد نیست آنها را اینجا مطرح کنم.

۱- در بند ۱ نوشته «رضا حقیقی» (نکاتی در باب دوستی)، «کین یه» تصویری را از «لایی تو» ارائه می‌دهد که زیاد خوب نیست. سؤال من این است که چه چیز «کین یه» را واداشته که با «لایی تو» دوستی کند؟ چنان که در بند ۵ از همین نوشته هم آمده که «آیا با مردم خوب هم دوستی می‌کنی؟». آیا «کین یه» نباید خود را سرزنش کند که چنین کسی را دوست گرفته است؟

۲- در ادامه‌ی سؤال قبل، در بند ۱ از نوشته «حسین صفرزاده» (صبر بر دوستی) هم صحبت از صبر شده است. آیا صبر در مورد وضعی که «کین یه» دارد به این معنا است که او باید با هر وضعی که موجود است بسازد؟ من فکر می‌کنم که شاید «کین یه» باید به قطع دوستی با «لایی تو» هم فکر کند، این طور نیست؟ در ضمن من ربط بند ۲ از این نوشته را هم با صبر متوجه نشدم.

۳- در بندهای ۵ و ۶ از نوشته «حسین صفرزاده» (صبر بر دوستی) تصویر جالبی از تأثیر سخن اندک و دوست خوب داده شده است. این که من هنوز چنین چیزی را تجربه نکرده‌ام (یا شاید به اندازه کافی تجربه نکرده‌ام) فقط به این خاطر است که دوست خوبی نداشته‌ام؟ آیا باید منتظر چنین دوست خوبی بمانم؟ یا دنبال او بگردم؟ یا ...؟

متشکرم، و خدا نگهدار.

 

صبر بر دوستی ۲

بسم الله الرحمن الرحیم

در پاسخ به بند ۲ از نوشته آقای «حق‌جو»:

سلام.
هر چند بنا به دلایلی تصمیم گرفتم نوشته‌ی قبلی‌ام را در مورد صبر بر دوستی پس بگیرم، ولی هنوز هم می‌توان فارغ از آن نوشته و به بهانه‌ی پرسش آقای حق‌جو دوباره در مورد صبر و نقش آن در دوستی فکر کرد. چیزی که باعث شد من نوشته‌ی قبلی را بنویسم، توجهم به این بود که در روابط دوستی معمول همواره کاستی‌هایی وجود دارد که موجب می‌شود ما بهره‌ی کافی را از رابطه نبریم. مقصود من این نبود که باید در مقابل این کاستی‌ها از خود صبر نشان داد، به این معنا که آنها را نادیده گرفت؛ بلکه، من فکر می‌کنم رابطه‌ی «دوستی» طبیعتاً ما را فرا می‌خواند تا کاستی‌های موجود را رفع کنیم، و تلاش در این جهت است که به صبر احتیاج دارد. به عبارتی، صبر مطلوب صبر بر مبارزه است برای ایجاد وضعی بهتر.

به علاوه، دوستی صرف داشتن رابطه نیست. ما طبیعتاً به این هم فکر می‌کنیم که این رابطه با من چه می‌کند، با دوستم چه می‌کند و با دیگرانی که حقوقی نزد ما دارند چه می‌کند. دوستی مطلوب ما رابطه‌ای پویا در جهت رشد و رساندن خیر به هر دو طرف رابطه و دیگران است. در چنین دوستی‌ای دو طرف بر همراهی در مسیری که برای همگان خیر به همراه دارد هم‌پیمان شده‌اند، نه صرفا بر با هم بودن. حفظ این پویایی است که با توجه به مشکلات مسیر و کاستی‌ها و تعلقات دست و پا گیر من و دوستم، محتاج صبر است. حال در این فضا دوباره به این سخن فکر کنیم که «چون آزادگان شکیبایی باید یا چون نادانان فراموش کردن شاید» (نهج‌البلاغه، کلمات قصار). به این هم توجه کنید که در عالم، کسی را که فراموش کرده فراموش نمی‌کنند، و از کسی که غافل شده غافل نمی‌شوند. کسی نمی‌تواند امید به کسب بهره‌ی عالی از دوستی داشته باشد و تلاشی در جهت رشد نکند، به تعبیر عیسی مسیح(ع)،‌ «چگونه می‌توان از درخت خار انگور چید؟»

با این اوصاف، روشن است که گاهی اوقات قطع رابطه‌ی ظاهری هم موجه، بلکه لازم است. اما همان طور که بنیاد دوستی ورزیدن مهم است، این که بر چه اساس دوری می‌کنیم هم اهمیت دارد. ما قاعدتاً اینجا هم باید به این بیاندیشیم که دوری ورزیدن من از دوست (یا جمعی از دوستان) با من، با دوست (یا جمع دوستان) و با دیگران چه می‌کند.

به نظرم الان خوب است که در مورد مصداق‌های این نحوه از دوستی و صبر بر آن در روابط روزمره، جمع‌های دوستانه (مثلاً جمع خودمان) و حتی جامعه‌ای که در آن حضور داریم فکر و صحبت کنیم.
 

در باب دگرگونی و تولد چیزها

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- در مورد پرسش دوستمان آقاي نوري (نکته و پرسش، ۲۵ آبان ۱۳۸۷) در مورد چگونگي «تميز شدن دو دستِ [دوست] آلوده با يكديگر» در تمثيل پيامبر اكرم(ص):
الف) از باب مقدمه، مي‌شود خيلي مختصر و كلي گفت كه آن دو دست آلوده در جهانْ منفرد و جداافتاده نيستند كه بگوييم آلوده و آلوده چگونه تميزي زادند؟ بلكه تعامل آنها با يكديگر، عالم پيرامون‌شان و خداوند نيز هست و در نتيجه، قوانين اين تعامل مثلاً ايجاد اصطكاك و درگيري (سازنده‌ي) ميان دو دست باعث برطرف شدن آلودگي از آنها مي‌شود و يا آب هست و دو دست آلوده كه در حضور آب يكديگر را تميز مي‌كنند.
ب) هنگامي كه وضعيت و شرايط ما در دوستي و رابطه از ما چيزي طلب مي‌كند كه قبلاً آن را نيازموده‌ايم يا توانش را نداشته‌ايم، گزينشي صحيح مي‌تواند باعث تولد چيزي تازه در درون ما شود كه پيش‌تر نبوده‌ايم؛ دو نفر كه پيش‌تر عشق را تجربه نكرده‌اند چگونه عاشق مي‌شوند؟ و يا آن كس كه پيش‌تر فرزندي نداشته است چگونه مادر مي‌شود؟ شگفتا!
    آري «درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. [...] تا مريم را درد زِه [=زاییدن] پيدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که «فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک ميوه‌دار شد. تن همچون مريم است و هر يکی عيسی داريم. اگر ما را درد پيدا شود عيسای ما بزايد و اگر درد نباشد عيسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پيوندد، الّا ما محروم مانيم و ازو بی‌بهره.» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد)
گويي هر شدني حاصل تعاملي است ميان انسان، خداوند و عالم، و اين‌كه تعامل خوب است يا بد، تعالي‌دهنده است يا نه، آلوده‌كننده است يا خير، بستگي به چيزهايي دارد همچون موضوع و محور تعامل – در اينجا دوستي – ، هدف تعامل و نيت آدم‌ها، روش و ابزار انتخاب‌شده براي تعامل، صفات خداوند و قواعد عالمي كه تعامل در آن رخ مي‌دهد.
    تصور كنيد كه دانش‌آموزي با نيتي خوب (مثلاً فهميدن و آموختن آنچه كه سبب رهايي و تعالي است) از استادش پرسشي مي‌كند كه استاد نيز پاسخش را نمي‌داند. در اينجا ظاهراً (و از جهتي) هر دو آغشته به آلودگي جهل‌اند، ولي با توجه به نيت، آرايش و روشي كه در تعامل انتخاب مي‌كنند هر دو مي‌توانند بياموزند، پاكيزه شوند و رشد كنند و همان‌طور كه پيش‌تر هم اشاره كردم، تأثيرگذارندگان در تعامل تنها اين دو نفر نيستند. همچنين آلودگي‌هايي كه با چنين تعاملي زايل مي‌شود بيش از آلودگي آن جهل و چيزهايي كه به دست مي‌آيد، بسيار بيش از پاسخ پرسش مستقيم دانش‌آموز است.
    مثال ديگر همين تعاملي است كه ما از طريق اين پايگاه (سايت) در آن وارد شده‌ايم يا مي‌توانيم وارد شويم؛ و تعامل فقط گفتگو نيست. اينكه ما چه هدفي و چه روشي براي تعامل انتخاب مي‌كنيم تعيين مي‌كند كه به چه ميوه‌هايي خواهيم رسيد.
    «از گفتن و نوشتن چه خيزد؟ بلي سود بسيار بيني از آن، اما راه از رفتن برسد.» (از نامه‌هاي عين‌القضات همداني)

پ) بد نيست از وجهي ديگر نيز به مسأله نگاه كنيم؛ سنتي و ادعايي در جامعه‌ي ما هست كه مي‌گويد: «كسي كه آلوده است نمي‌تواند به پاكيزه شدن ديگري ياري رساند» و يا «كسي حق دارد دعوت به نيكي كند كه خودش عامل به همان نيكي باشد و كسي حق دارد از بدي نهي كند كه خود از آن پرهيز نمايد.»
بدون شك عامل بودن به نيكي و پرهيز از بدي در فرايند اصلاح بسيار مؤثر است و بي‌ترديد رعايت اخلاق در عمل، يكي از عناصر مهم دعوت و اصلاح است. اما به نظر مي‌رسد كه بسياري از اوقات دقيقاً همان رعايت اخلاق ايجاب مي‌كند كه هرچند عامل مطلق به نيكي نيستيم به آن دعوت كنيم و هرچند پرهيزكننده‌ي هميشگي از بدي‌اي نيستيم از آن نهي نماييم*. بهتر است در مثالي قضيه را بيشتر روشن كنيم:
    فرض كنيد شما دوستي داريد كه در حال مكالمه‌ي تلفني با خانواده‌اش دروغ مي‌گويد. اگر شما خودتان نيز گاهي دروغ مي‌گوييد آيا اخلاقاً بايد او را از دروغ‌گويي به خانواده‌اش نهي كنيد يا نه؟ به نظر مي‌رسد كه اگر او را از دروغ‌گويي نهي نكنيد در اين موقعيت نيز كار غلط و غيراخلاقي ديگري انجام داده‌ايد و نيز فرصتي براي انجام عملي نيك و كمك به اصلاح رابطه‌ي دوستتان و خانواده‌اش را از دست داده‌ايد. و يا:
    فرض كنيد كه شما در دادگاهي به عنوان متهم يا شاكي حاضريد و قاضي در آنجا مرتكب بي‌عدالتي فاحش و آشكار مي‌شود يا دروغي آشكار مي‌گويد و يا آشكارا قوانين قضايي و حقوقي را ناديده مي‌گيرد. آيا شما اگر خودتان گاهي در زندگي مرتكب بي‌عدالتي مي‌شويد يا گاهي دروغ مي‌گوييد يا گاهي قانون‌شكني مي‌كنيد، نبايد به قاضي و دادگاه اعتراضي كنيد؟
    با اندكي تأمل مي‌توان ملاحظه نمود كه ترغيب و عمل نمودن به آن ادعاي نادرست منجر به چه نتايج اجتماعي و سياسي فاجعه‌باري مي‌شود.
اين ادعا علاوه بر شرط عامل بودن، در شكل ديگرش، بر شرط عالم بودن، براي تأثيرگذاري مثبت و يا اصولاً براي احراز حق سخن گفتن، به گونه‌اي اشتباه تأكيد مي‌كند: «شما بايد از علم پزشكي كاملاً آگاه باشي تا بتواني بگويي اين پزشك، پزشك بدي است و بايد از علم اقتصاد كاملاً سررشته داشته باشي تا حق داشته باشي بگويي كه وضعيت اقتصادي ما بد است.»
    اما علاوه بر ضرورت مراعات حقوق آدم‌ها، كه خود مسأله‌اي اخلاقي است، و با بخشي از آن ادعاي پيش‌گفته تعارض دارد، مي‌توان به آن ادعا چنين پاسخ داد كه كسي كه به اخلاق پاي‌بند است‌ در قضاوت نوعي و درجه‌اي از علم را ضروري مي‌داند، ولي نه آن علم و نه آن درجه‌ي ادعايي را. به عنوان مثال اگر هر دارويي كه پزشكتان براي شما تجويز كرده است، دردتان را بيشتر كرده،‌ چشم‌تان را كور كرده، به شما حالت خفگي داده و ... ،  آنگاه احتمالاً اين درد و اين علم براي قضاوت محقّانه و اخلاقي آن پزشك و «علم»‌‌اش كفايت مي‌كند! 
    بسياري از دردها و علم‌ها براي آدم حجت است تا او صادقانه نشانه‌ها (آيات) و نسبت آنها با خودش را جدي بگيرد و دست به فعلي اخلاقي بزند. به عبارتي ديگر تأثيرگذاري درست و عمل صحيح در شرايطي كه چيزهايي در درون يا برون ما نابجاست، به ياري همان تعامل پيش‌گفته، در بند ب، با شرايط و اسباب‌ها و ملاك‌هايش تحقق پيدا مي‌كند.
    به عنوان مثال، در برابر آدم‌هايي كه مي‌گويند اكثريتي از مردم حق اظهار نظر در مورد بسياري از حقايق و مسايل سرنوشت‌ساز در زندگي‌شان را ندارند، چون قضاوت در چنين مواردي احتياج به تخصص دارد (و امروزه هم ظاهراً همه‌ي مسايل و كارها تخصصي است!)، صرفاً نبايد پاسخ داد كه «نخير! همه‌ي مردم حق اظهار نظر دارند»، بلكه بهتر است كه فضاها و شكل‌هايي از تعامل را معرفي كنيم و تحقق دهيم كه در اصلاح وضعيت، نتيجه‌ي بهتري دهد. ‌
فعلاً به همين ميزان اشاره قناعت مي‌كنم و در عوض توضيح بيشتر، بخش‌هايي از خطبه‌ي غريب و درخشان ۲۱۶ نهج‌البلاغه كه امام علي(ع) آن را در كارزار صفين خطاب به سپاهيانش ايراد فرموده، برايتان نقل مي‌كنم:
    «كسي را حقي نيست جز اينكه بر او نيز حقي است، و بر او حقي نيست جز آنكه او را حقي بر ديگري است.[...]
    از جمله حق‌هاي خدا بر بندگان آن است كه در حد توان خيرخواه يكديگر باشند، و در برپا داشتن حق ميان خود، به يكديگر ياري نمايند و هيچ‌كس هرچند مقامش در حق بزرگ باشد و فضيلتش در دين بر ديگران پيشي داشته باشد، در اداي حقي كه خداوند بر عهده‌ي او نهاده بي‌نياز از ياري ديگران نيست و هيچ انساني هرچند او را كوچك بدانند، و در ديده‌ها ناچيز باشد، كمتر از آن نيست كه ديگران را در اداي حق ياري رساند و يا [استحقاق آن را نداشته باشد كه] ديگران به ياري او برخيزند. [...]
پس با من بدان‌گونه كه با گردن‌كشان سخن مي‌گويند، سخن مگوييد و آنچنان كه در پيشگاه حكام جبار خود را جمع و جور مي‌كنند، در حضور من نباشيد و با ظاهرآرايي و چاپلوسي و تملق با من رفتار نكنيد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد و گمان مبريد كه من خواهان آنم كه مرا بزرگ انگاريد؛ زيرا آن‌كس كه شنيدن يا عرضه داشتن عدالت به او برايش سنگين باشد، عمل به حق و عدالت برايش دشوارتر خواهد بود.
    پس، از گفتن سخن حق يا رأي‌زني در عدالت خودداري نكنيد كه من خويشتن را آن‌چنان والا نمي‌پندارم كه بري از خطا باشم و از آن در كارهايم ايمن نيستم، مگر آنكه خداوند مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است. همانا من و شما بندگان مملوك پروردگاريم كه جز او پروردگاري نيست.»

۲- به نظر مي‌رسد كه جمع‌هاي دوستانه پتانسيل‌هاي مثبت بسياري داشته باشند كه از اغلب آنها غافليم و بودنمان با يكديگر يا نيست يا اگر كه هست به حركتي خوب منجر نمي‌شود.
    پيشنهاد مي‌كنم كه بر مبناي تجارب خودمان، راهكارهايي (تا حد امكان مشخص و واضح) براي تحقق چنين پتانسيل‌هايي مطرح نماييم. به عنوان نمونه مي‌توان به يك مهماني دوستانه توجه كرد؛ پيشنهادها هرچند به ظاهر خرد باشند – مانند تغيير در محيط مهماني، تغيير در غذاهايي كه مصرف مي‌كنيم، توجه و پرداختن به كودكان، مطرح كردن يك پرسش يا معما و تغيير دادن مسير بحث‌هاي بي‌فايده و يأس‌آور – يا هرچند كه براي محيط‌ها يا افراد خاص طرح شده باشند، إن‌شاءالله، مي‌توانند سودمند و مؤثر باشند.
    اگر مختصراً توضيح داده شود كه علت انتخاب پيشنهاد مطرح شده چيست يا چه چيز را تغيير خواهد داد، طبيعتاً پيشنهاد قابل‌فهم‌تر و مفيدتر خواهد بود.

    «همدیگر را نیک‌نیک می‌باید دیدن و از اوصاف بد و نیک که در هر آدمی مستعار است از آن گذشتن و در عین ذات او رفتن و نیک‌نیک دیدن که این اوصاف که مردم همدگر را بَر می‌دهند اوصاف اصلی ایشان نیست. شخصی گفت که: «من فلان مرد را نیک می‌شناسم و نشان او بدهم.» گفتند: «فرما.» گفت: «مُکاری** من بود. دو گاو سیاه داشت.» اکنون همچنین بر این مثال است. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می‌شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت هم‌چنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد. آن نشانِ او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید» (فیه ما فیه، مولانا جلال الدین محمد).

                                                                           به امید دیدار و خدا نگهدارتان.

------------------------------------------------------------------

* همچنان كه بعضي نيز گفته‌اند نهي از بدي توسط مرتكب بدي تنها در شرايطي نادرست است كه به اصطلاح «شرط تأثير» را زايل كند. به عنوان مثال شما نبايد در حالي كه سيگاري به لب داريد با خنده و تمسخر ديگري را از سيگار كشيدن نهي كنيد.

** کرایه‌دهنده‌ی اسب و استر.

 

دوستی و حقوق ديگران

در مورد پاسخ آقای صفرزاده، «صبر بر دوستی ۲»، ۲۵ آبان ۸۷،

سلام. از آقای صفرزاده به خاطر پاسخشان در مورد صبر متشكرم.

توجه به این که دوستی‌های ما با خود ما و دوستمان و دیگران چه می‌کند، هرچند در ابتدا ساده و واضح به نظر می‌رسد، اما پیشنهاد می‌کنم درست به آن فکر کنید. به خصوص توجه به حقوق دیگران در دوستی چیزی غیرمعمول و در عین حال مهم است. من دوستانی داشته‌ام که به خاطر توجه افراطی به دوستانشان از مسئولیت‌های دیگر، مثل توجه به پدر و مادر و برادر و خواهر غافل شده‌اند. شاید در دوستی آنها نکات مثبتی هم وجود داشت، ولی مطمئناً همین بی‌توجهی به حقوق عده‌ای دیگر برای آنها عیبی محسوب می‌شد. تازه، اگر «دوست» را فقط انسان‌ها در نظر نگیریم وضعیت خراب‌تر هم می‌شود؛ افراد زیادی هستند که به خاطر دوست داشتن شغل و کسب درآمد، موفقیت در تحصیل، کسب وجهه بین مردم و از این قبیل چیزها حقوقی را که به گردن دارند فراموش می‌کنند.

شاید باید راجع به اینکه اصلا چه حقوقی بر گردن انسان‌ها هست هم حرف بزنیم، ولی من الان نمی‌دانم که چطور می‌شود در مورد تمام این حقوق دانست. ولی فکر می‌کنم علاوه بر نزدیکانی مانند پدر و مادر که حقوقشان واضح است، کسان دیگری هم بر گردن ما حق دارند. مثلا، آیا من نباید کاری برای پیرمردی که شب‌ها گوشه‌ی پارک محله‌مان می‌خوابد بکنم؟ یا برای نوجوانی که از روی نادانی و به خاطر معاشرت با دوستان ناباب به اعتیاد کشیده می‌شود؟ یا برای مردمی كه، به قول آقای «رضا حقیقی» در «قطعاتی برای اندیشیدن» (۱۵ آبان ۸۷، بخش اجتماعی-سیاسی) «سال‌های سال در زاغه‌هایی زندگی می‌كنند كه مطبوع‌تر از سلول زندان نیست و امكان رهایی از آن‌ها هم بیش از امكان رهایی از زندان نیست»؟ آیا این‌ها حقی بر گردن من ندارند؟

ولی، واقعا نمی‌دانم، وقتی من و دوستم با هم، دوستانه، در مسیری قدم می‌زنیم چطور می‌توانیم حقوق دیگران را هم به یاد داشته باشیم و برای آنها کاری کنیم؟ این وضعیت مرا در مورد دوستی‌های زیادی حسابی نگران می‌کند.

 

 

يك پاسخ

در رابطه با : پیامبراکرم(ص): «حکایت مومن و برادرش حکایت دو کف دست است که یکی دیگری را تمییز می‌‌کند.» (میزان‌الحکمه ، ص ۵۴۲۷) ومطلب "امیر نوری" :

فکر می کنم که برای پاک کردن چیزی، شاید نیاز به تمیزی بی نهایت نباشه؛ یعنی نیاز به تمیزیِ "خالص" هست اما نه بی نهایت .
انسان در برابر ناپاکی برادرش در دو حالت می تونه قرار بگیره؛ یکی اینکه ممکنه دچار دقیقأ همون آلودگی بشه که این بیشتر به ایمان این "مؤمن" برمی گرده!
و دیگر اینکه ممکنه دچار یأس، خشم یا... بشه که به نظر من در این حالت، عشق در عمل می تونه همۀ اینها رو از بین ببره.

 

 

ایمان و دوستی

سؤال من دربارهء رابطهء اخوت و ایمان است و این حدیث که:
"حقیقت ایمان بنده کامل نمی شود تا وقتی که برادرش را دوست بدارد."(بحارالانوار،ج ۷۴، ص۲۳۶)
با دوست داشتن، تحت چه فرآیندی ایمان بنده کامل می شود؟

در بخشی از کتابِ سیرهء نبوی، ج ۲ (مصطفی دلشاد تهرانی) دلیل این کمال، وجود امنیت و آسایشی که با محبت بین انسانها بوجود می آید ذکر شده است؛ و اینکه این هم زمینه ساز یک حرکت صحیح اجتماعی می شود.
اما شاید من به دنبال یک دلیل قوی تر یا توضیح بیشتری در این مورد می گردم.

یک گفته از همین بخشِ این کتاب:
جابربن جعفی گوید: خدمت امام باقر بودم که دل گرفته شدم. به حضرت عرض کردم گاهی بدون اینکه مصیبتی به من رسد یا ناراحتی به سرم ریزد، اندوهگین می شوم تا آنجا که خانواده و دوستم نیز اثر آن را در چهره ام مشاهده می کنند. حضرت فرمود: آری ای جابر، خدای عزوجل مؤمنان را از طینت بهشتی آفرید و از نسیم روح خویش در آنها جاری ساخت. از این روست که مؤمن برادر پدر و مادری مؤمن است. پس هرگاه به یکی از آن ارواح در شهری اندوهی رسد، آن روح دیگر اندوهگین شود، زیرا از [جنس] اوست.(بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۶۵)

 

 

دوستی بالی برای همسفری

اين نوشته بنابه درخواست فرستنده‌ی آن از اين پايگاه برداشته شده است.
 

طراوت در دوستی

طراوت در رابطه :

۱) طبیعی است که همه ما در روابطمان با دیگران ، احساس نزدیکی و همدلی را دوست داریم، همچنین دوست داریم دوستیمان همراه با طراوت و شادابی باشد. و می‌پسندیم که در هر دیداری ، هدیه‌ای نو یا خبری تازه برای یکدیگر داشته باشیم. (شاید به همین دلیل است که معمولا پس از احوال‌پرسی می‌پرسیم " چه خبر؟!")
بدون شک  علایق و دغدغه های مشترک ما ، کم و بیش تعیین‌کننده‌اند که آنچه برای هم تازه می‌شماریم ، از چه جنسی باشند. این مقدمه بهانه ای است برای فکرکردن به این پرسشها:


الف) چگونه دوستی های ما می تواند همراه با طراوت و شادابی باشد؟
ب) احساس " نزدیکی با یکدیگر" چه نسبتی با "تازگی و طراوت در رابطه" دارد؟
ج) هرکدام از ما ، رشد و پیشرفت را در چه می دانیم؟ و برای چه می خواهیم؟
د) ما از ایجاد رابطه و دوستی، چه انتظاراتی داریم؟ برای خود ؟ برای دوست؟ برای ...؟
ه ) دوست برای ما کیست؟ ( یا چیست؟!)

اینها سوالاتی هستند که شاید پاسخ دادن  و پرداختن به همه وجوه آنها غیرممکن باشد، اما بدون شک فکرکردن ، مشورت و مطالعه روی آنها می تواند راهگشا باشد.

مسلما اینکه ما با ایجاد رابطه ، در چه کاری (یا کارهایی ) مشارکت می کنیم ، بسیار اهمیت دارد.گاهی مشارکت در کاری است که رشدی برای ما و دیگران به دنبال ندارد، بلکه گاهاً بسیار مضر است: مثل دزدی ، مسخره کردن دیگری و خندیدن و ... و گاهی تغییر وتحولی مثبت برای ما و دیگران انتظار می رود: مثل علم آموزی ، کمک کردن در حل مشکل دیگری، ورزش و ...

از طرف دیگر نوع آرایش و عمل ما در این مشارکت نیز بسیار مهم است. خواست ما ، هدف ما ، صداقت و جدیت ما در عمل و بسیاری از خصوصیات و اخلاقیات ما (مثل خودخواهی ، بخشش، دوراندیشی، صبوری، دانایی، مهارت، تجربه ، بلند همتی ،...) در این مشارکت تاثیر گذارند.

اما شاید بسیار بیش از اینکه" ما در چه پله ای از اخلاق، علم و مهارت قرار داریم" ،" میزان تشنگی ما و جهتی را که برای رفتن انتخاب می کنیم" ، اهمیت داشته باشد ؛ چرا که " رفتن و پویایی"  است که زندگی می بخشد و نه " تصاحب کردن و ساکن ماندن".

۲) به تصویر زیر نگاه کنید:

Article Image

 کدامیک از افراد فوق به آب نزدیک ترند؟
شاید چشمانی که تنها کمیت ها را می بیند به سرعت بگوید B نزدیک‌تر است! ولی کسی که مکان ها را معنادارتر می بیند به جهت حرکت نگاه می کند A را نزدیک تر می بیند و شاید در نگاهی عمیق تر آنکه تشنه تر است و برای رسیدن به آب گامی بر میدارد، نزدیک تر است.

۳) محور دوستی:
این بند را با این پرسش شروع می کنم: ۱- آیا هر کار و فعالیت مشترکی می تواند محور دوستی انسانها باشد؟ سوال را با در نظر گرفتن یک مثال روشن تر مطرح می کنم: فرض کنیم چند نفر برای کلاهبرداری ، هم پیمان شده اند، آیا آنچه آنها را  حقیقتا کنار هم نگاه داشته , کلاه برداری است؟ اگر غیر از رسیدن به پول ، هیچ میل دیگری در من نباشد آیا من به همکارم وفادار خواهم بود؟ مسلما من تنها به مالدوستی وفادار خواهم بود، لذا هر جا که همکاری دیگران برای رسیدن به پول نیاز نباشد به آنها وفادار نخواهم بود.


اما حقیقت این است که انسانها  دارای امیال مختلف اند و طبیعتا در هر لحظه ای هر میلی که در آنها شدید تر باشد، همان هم سائق و حرکت دهنده آنها خواهد بود. یعنی کسی که به خاطر پول حاضر است دیگری را بفروشد، طبیعتا "تنها نبودن" و "دوست صمیمی داشتن" را نیز  می پسندد، اما با این حال حاضر شده این میلش را زیر پا بگذارد و به میل دیگرش پاسخ گوید.


با مثال فوق می توان دریافت که اصولا بعضی محورها وحدت دهنده و بعضی فرو پاشنده اند، گاهی اگرچه در ظاهر امری همراهی وجود دارد ، اما باطن آن  دعوت به عدم پایبندی به عهد می‌کند؛ از این رو آدم ها از محبت واقعی به همدیگر به دورند؛ قرآن در مورد چنین افرادی این تعبیر را دارد: " ... آنها را متحد می پنداری [ولی] دلهایشان پراکنده است ... " ( قسمتی از آیه ۱۴ سوره حشر)

لَا يُقَاتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِي قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ ﴿۱۴﴾
[آنان به صورت] دسته جمعى جز در قريه‏هايى كه داراى استحكاماتند يا از پشت ديوارها با شما نخواهند جنگيد جنگشان ميان خودشان سخت است آنان را متحد مى‏پندارى و[لى] دلهايشان پراكنده است زيرا آنان مردمانى‏اند كه نمى‏انديشند (۱۴)

كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيبًا ذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۱۵﴾
درست مانند همان كسانى كه اخيرا [در واقعه بدر] سزاى كار [بد] خود را چشيدند و آنان را عذاب دردناكى خواهد بود (۱۵)          
(آیات ۱۴ و ۱۵ سوره حشر ) (بهتر است آیات قبل و بعد از آن نیز خوانده شود.)

در مقابل بعضی از امور وحدت دهنده اند و وقتی محور همکاری قرار گیرند دوستی ومحبت را افزایش می دهند ولو اینکه فاصله فیزیکی وجود داشته باشد. در حدیث ذیل ، نزدیکی و انس قلب‌ها به زیبایی به در آمیختن باران با  آب رودخانه ها تشبیه شده است:
"نيكوكاران چون با هم روبه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و مـحبت با هم نكنند ـ دلهايشان به سرعت در آميختن باران با آب رودخانه ها به هم انس گيرد و بـدكـاران هـر گـاه بـا هـم روبـه رو شوند ـ هر چند به زبان اظهار دوستى و محبت با هم كنند ـ دلهايشان از انس و الفت بايكديگر دور است ، همانند چهارپايان كه از مهر ورزى با هم بدورند، گر چه روزگارى دراز از يك آخور علوفه خورند." (ميزان‌الحكمه، ص۱۷۱)

می‌توان دوباره پرسید: " کار نیک " در خود چه دارد که قلب ها را به هم انس می هد؟ و " کار بد" چه صفتی دارد که از ایجاد انس و الفت بین قلب ها ناتوان است؟ (بلکه دور کننده است)
(توصیه می شود نمایشنامه " هوراتی ها  و کوریاتی ها "  نوشته برتولت برشت، در سایه این مفاهیم خوانده شود.)

می‌توان گفت: اگر من خیر و حقی را برای خودم دوست بدارم ، نمی توانم آنرا برای دیگری دوست نداشته باشم، حتی اگر ملتی به خیر خودشان فکر کنند نمی‌توانند آن خیر را برای ملت دیگر نخواهند. اگر چنین باشد ، پایبند به خیر و حقی که آنها را متحد کرده نیستند بنابراین حتی بین خودشان وفای به عهد وجود ندارد، هر چند مدتی به دلیل منافع مشترک به ظاهر با هم متحد باشند.


 به بیانی دیگر دوستی ما با خود ، با دوستی ما با دیگران نسبت دارد. دوستی ما با یک دوست ، با دوستی ما با دیگر دوست یا دیگران نسبت دارد. دوستی ما با دیگران با میل ما به حق ( یا باطل) نسبت دارد . به همین علت نابسامانی ( یا بسامانی) رابطه ما با معلم یا پدر ، روی رابطه ما با دوست یا برادر تاثیر می گذارد، نمی توان نسبت به پدر ، غل و غش داشت ولی با برادر صادق و یکرنگ بود، و البته دقیقا به همین دلیل ، می توان برای اصلاح رابطه خود با پدر ، از محبت به برادر و صداقت با او آغاز نمود، چراکه در این حالت، اصلاح رابطه با پدر ، نیز مراد شده است.


شاید آنچه بیشتر اهمیت دارد میزان پایبندی به حق است چرا که محبت باید با حق خواهی سازگار باشد و الا دیگر محبت نیست چون خیری حقیقی در آن نیست.

وَإِن يُرِيدُواْ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذِيَ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ﴿۶۲﴾
و اگر بخواهند تو را بفريبند [يارى] خدا براى تو بس است همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد (۶۲)          
وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿۶۳﴾
و ميان دلهايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مى‏كردى نمى‏توانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت چرا كه او تواناى حكيم است (۶۳)          
(آیات ۶۲ و ۶۳ سوره انفال)

می‌توان باز هم از نو با مسئله مواجه شد و باز هم پرسید:
چرا ما گاهی در کنار هم هستیم ولی نسبت به هم بیگانه؟
چرا گاهی دوستی از ما دور است اما یادش و خاطره اش می تواند مسیر زندگی و انتخاب مرا تغییر دهد، گویی اینجا حضور دارد؟
چرا گاهی عشق و محبت به چیزی می ورزیم که ماندنی ، زنده و پویا نیست ؟

۳) چند نکته: ( آنها را از نو بخوانیم هر چند تکراری باشند)
الف) پـيـامـبر خدا(ص ): حكايت مؤمن وبرادرش حكايت دو كف دست است كه يكى از آن ها ديگرى را تميز مى كند. (میزان الحکمه، جلد ۱۱، باب مثل)
ب) نقل به مضمون از يك حديث: هر گاه در برادر خود صفت نیکی دیدید ، برادران آن [صفت] را صدا بزنید.
ج) ان الحسنات یذهبن السیئات.  «همانا نيكی‌ها بدی‌ها را از بين می‌برند» (آیه‌ای از قرآن كريم)

۴) چند سوال:
چگونه صفاتی مثل حسادت ، خود خواهی ، بخل ، کینه، ... که کاهش دهنده‌ی دوستی هستند با صفاتی مثل صداقت ، گذشت یا حق خواهی درمان می شوند؟ به عنوان مثال اگر من نسبت به دوستم کینه ای دارم، اما نسبت به حق و تسلیم بودن در برابر آن پایبندی دارم، چگونه کینه من در حق خواهی من حل می شود؟ یا چگونه می توانم راضی شوم که برای کسی که کینه اش را دارم دعا کنم ؟
یا بعکس، چگونه می توانم راضی شوم که حتی به کسی که محبتش را دردل دارم خیانت کنم ؟!
به عنوان مثال به آرایش دشمنان در مقابل امام حسین (ع) و یارانش در جریان واقعه عاشورا توجه شود: مثلا چگونه سپاهیان حر بر روی امام و یارانی شمشیر کشیدند که از دست ایشان آب نوشیده بودند؟ ( وحتی خود ، ایشان را به وعده یاری و همراهی دعوت کرده بودند)، چه میلی در حر ، اورا به این سمت کشانید که با وجود بی ادبی هایش در مقابل امام حسین(ع) ، باز گردد و تا پای جان وفادار بماند؟!

۵) پیشنهاد چند عنوان دیگر برای بحث در باب دوستی :
الف) تکلف در دوستی و رابطه
ب)نفع و ضرر در دوستی
ج) دهش در دوستی
د) آیا توصیه کردن به یکدیگر به معنای تحمیل و گرفتن آزادی شخص مقابل است؟ با چه شرایطی آری و با چه شرایطی نه؟
ه) آیا می توان ادعای محبت و خیر خواهی نسبت به دیگری داشت ولی آنچه برای خود خیر می دانم- ولو غلط- به او پیشنهاد نکنم؟
و) چرا ما گاهی نسبت به خیر خواهی دیگران واکنش منفی نشان می دهیم ؟ چه ایرادهایی در ماست؟ چه ایرادهایی در روش دیگری؟
ز) در مورد اجتماع و جمع های بزرگتر مثل کلاس درس ، مجلس شورا ، همه پرسی و ... " تبادل نظر " با یکدیگر باید در چه بستری و طبق چه قواعدی صورت گیرد؟

 

 

تذكر در دوستي

در ادامه نوشته «در باب دگرگوني و تولد چيزها» و بحث چگونگي «تميز شدن دو دست آلوده با يكديگر» مي‌توان يكي از رفتارهاي دوستانه بنام «تذكر» را مثال زد. تذكر به معناي يادآوري دانش يا تجربه كسب شده مي‌باشد. انسانها در طول عمر خود با كسب دانش و تجربه، به مرور تغيير هدف و نيت و تغيير رفتار مي‌دهند. شايد بهتر باشد بجاي «تغيير» از كلمه «تصحيح» استفاده كرد. اما اين دانش و تجربه، ممكن است به طريقي در مكان مناسبي كه نياز به بكارگيري آن است حاضر نباشد يا به عبارت ديگر فراموش شود:
«و ما أنسانيه الا الشيطن أن آذكره» (كهف-۶۳) «جز شيطان [كسى] آن را از ياد من نبرد تا به يادش باشم»
اينجاست كه «تذكر» در روابط دوستانه نقش مي‌يابد و به پاك شدن دوستان (دو دست) كمك مي‌كند. مانند همان عامل «خداوند»، «آب» يا «عالم» در بند الف نوشته «در باب دگرگوني و تولد چيزها».

«و ذكّر فإنّ الذكري تنفع المؤمنين» (الذاريات-۵۵)  «و پند ده كه مؤمنان را پند سود بخشد»
«فذكّر إن نفعت الذكري» (الاعلي-۹)  «پس پند ده اگر پند سود بخشد.»
البته مؤمنان از تذكر نفع مي‌برند و اصولاً وقتي تذكر نفع دهد بايد تذكر داد.

الف- چگونگي تأثير نمودن تذكر
در ادامه سوره اعلي آمده: «سيذّكّر من يخشي»
«البته هر که خشيت ورزد (به این تذکر) پند می‌گیرد.»
«و يتجنّبها الأشقي، الذي يصلي النّار الكبري، ثم لا يموت فيها و لا يحيي»
«و آن که شقی‌ترین مردم است از آن دوری گزیند. همان کس که عاقبت به آتش بسیار سخت دوزخ در افتد.و در آن دوزخ نه بمیرد (تا راحت شود) و نه زنده ماند (و برخوردار از زندگانی باشد).»

خشيت و ترس، از «شقاوت» (بدبختي، تيره روزي) که همان در آتش بزرگ كباب شدن است، ناشی مي‌شود. ترس از مفهوم عام «شقاوت» ظاهراً در اين نوع عبادت (تذكر)، كاربردي‌تر است تا مثلاً «ترس از خدا» (خدايي كه هنوز نمي‌دانيم ترس از رحيم و بخشاينده‌اي چون او بايد چگونه باشد).

ب- آرايش در مقابل تذكر دوست
آرايش صحيح بسيار مشكل است. چرا كه اگر تذكر را به دليل غرور يا هر دليل ديگري ناديده بگيريم و رد كنيم (در حاليكه قلباً در برابر آن تسليم شده‌ايم)، به قلب مهر تعصب زده مي‌شود و چه بسا در برابر تذكرهاي بعدي ديگر قلب هم تسليم نشود:

«أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (جاثيه-۲۳)
«آیا می‌نگری آن را که هوای نفسش را خدای خود قرار داده و خدا او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه ساخته و مهر بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وی پرده ظلمت کشیده؟پس او را بعد از خدا دیگر که هدایت خواهد کرد؟آیا متذکر این معنی نمی‌شوید؟»

 

 

در باب دوستی

سلام

دوستی رو تازه ۳ساله که تجربه کردم. قبل از اون مفهوم از خود گذشتن رو اصلا نمی فهمیدم. ولی وقتی گذشت اونو دیدم به خودم گفتم چه طوری اون می تونه این قدر راحت ببخشه وبگذره. حس می کردم به یه جایی وصله، یه ارامش خاطر داره. یه مدتی که گذشت یاد گرفتم به آدم ها اعتماد کنم، دوستشون داشته باشم ...

همون موقع برام موقعیتی پیش اومد که با ۱۰۰تا دانشجو سرو کار داشتم. شاید به نظر بقیه سخت می رسید ولی وقتی دوستشون داشتم هیچ سختی برام نداشت. برام بهترین دوران بود. تازه یه کم می فهمیدم اون احساس آرامشش رو از کجا آورده بود...

اگر آدم حس کنه همه مثل خودش هستند دیگه این طوری به دنیا نگاه نمی کنه که من می کردم .

حالا از نظر مسا فت ازش دورم.  با آدم هایی برخورد دارم که اون نداره. تازه می فهمم  خواست یکی دیگه بوده ...

می خوام بدونم با استادی که از سوال فرار می کنه چه کار کنم؟
 

و اما دوستی

دوست داشتن، خوبی کردن، مهر ورزیدن و ... صفاتی بوده اند که همیشه مطلوب بشر بوده است و آدمی آن را برای خود می پسندیده و به دیگران سفارش کرده است. امام صادق می فرمایند «آیا دین چیزی به غیر از محبت است».
دوست داشتن خود از مورد محبت قرار گرفتن و به دیگری محبت کردن تشکیل می شود. همه ی انسانها این نیاز را فطرتاً احساس می کنند که می خواهند دیگران آنها را دوست بدارند اما نکته ی جالب اینجاست که دوست داشتن دیگری برای رشد و تعالی انسان ضروری تر از مورد محبت قرار گرفتن خواهد بود.
در احادیث می خوانیم که که: "حقیقت ایمان بنده کامل نمی شود تا وقتی که برادرش را دوست بدارد." (بحارالانوار،ج ۷۴، ص۲۳۶)
یا در حدیث نبوی آمده است که: "هرگاه ایمان بنده ای زیاد شود، محبتش نسبت به همسر زیاد می شود" (بحارالنوار ج ۱۰۳ ص ۲۲۸)

اما سئوال اینجاست که مگر دوست داشتن دیگران با انسان چه می کند که بدون آن ایمان کامل نمی شود؟ در پاسخ به این سئوال ابتدا به چند حدیث از حضرت رسول در باب محبت و دوست داشتن اهل بیت نگاه می کنیم. حضرت رسول می فرمایند: "هیچ یک از شما ایمان ندارد، مگر آن گاه که مرا از خودش بیشتر دوست داشته باشد و نیز خانواده ی مرا از خانواده ی خودش و خاندان مرا از خاندان خودش و نسل مرا از نسل خودش" (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۶)
اینکه چرا دوست داشتن اهل بیت ایمان را کامل می کند در حدیث دیگری است:
حضرت رسول می فرمایند که: "هرکه خداوند محبت اهل بیت مرا روزیش کند؛ بی گمان به خیر دنیا وآخرت رسیده است و در اینکه او اهل بهشت است، احدی نباید شک کند. زیرا دوست داشتن اهل بیت من، بیست نتیجه به بار می آورد؛ ده تا در دنیا و ده تا در آخرت. اما نتایج آن در دنیا عبارتند از: زهد، شوق به کار و عمل، پارسایی در دین، رغبت به عبادت، توبه ی پیش از مرگ، نشاط در شب زنده داری، چشم برکندن از آنچه مردم دارند، حفظ اوامر و نواهی خداوند- عزوجل- دشمن داشتن دنیا و سخاوت و بخشندگی ..." (میزان الحکمه ج ۳ ص ۴۵۷)

بنابراین همانگونه که از حدیث بر می آید کسانی که محبت اهل بیت را دارند به صفاتی مزین خواهند شد و شاید بتوان گفت کسانی که این صفات را ندارند محبت حقیقی اهل بیت در دل آنان نیست.
به عبارت دیگر محبت کردن مثل هر صفت درونی دیگری نظیر سخاوت تظاهراتی در رفتار انسان ایجاد می کند که تا زمانی که این واقعیت های خارجی تحقق نیافته اند محبت حقیقی در دل انسان نیست. مانند کسی که می گوید توبه کرده ام و نمود پشیمانی دل او تکرار نکردن گناه و تلاش برای جبران است.

از همه ی اینها می شود نتیجه گرفت که دوست داشتن بر خلاف تصور همگان یک فرآیند کاملاً فعالانه و دینامیک است و نیازمند به تلاش و تکاپو دارد و نه یک فرایند درونی، غیر فعال و استاتیک. به بیان دیگر دوست داشتن نوعی «شدن» است نه «بودن» و شما باید به کار و عمل شوق پیدا کنید، به چشم برکندن از آنچه مردم دارند، به سخاوت متصف شوید تا بعد بگوید من رسول خدا را دوست دارم.

این گونه نگرش به دوست داشتن کاملاً قضیه را روشن می سازد که چرا ایمان مومن بدون این دوست داشتن کامل نمی شود. امام باقر در حدیثی در نفی دوست داشتن به شکل غیر فعال آن می فرمایند: "به خدا سوگند ما از جانب خدا امان نامه ای برای شما نداریم و میان ما و خداوند خویشی نیست و ما را بر خدا حجتی نباشد و جز با طاعت به خدا نزدیک نشویم. پس، هر کدام شما که فرمانبردار خدا باشد ولایت ما سودش رساند و هر کدام شما که خدا را نافرمانی کند ولایت ما سودش نرساند. وای بر شما غره نشوید! وای بر شما غره نشوید!" (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۶۰)
و در جای دیگری حضرت علی (ع) می فرمایند: "من و پیامبر خدا و خاندان و نوادگان من بر لب حوض {کوثر} هستیم، پس هر که ما را خواهان است، باید گفته ما را بپذیرد و به کردار ما رفتار کند." (میزان الحکمه ج ۲ ص ۴۶۰)

بنابراین از همه ی این سخنان مشخص می گردد که زمانی که در قرآن کریم خداوند متعال می فرماید که همه ی پیامبران می گفتند که ما از شما مردم اجری نمی خواهیم و تنها حضرت رسول بود که فرمود من از شما اجری نمی خواهم غیر از دوستی اهل بیتم (اشاره به آیه ۱۲۳ سوره ی شوری)، این اجر نیز باز هم به رسول خدا برنمی گردد بلکه به سایر انسانها بر می گردد تا بدانند که نیازمند دوست داشتن دیگران هستند و این برای رشد فطرت آنها ضروری است. خلاصه کلام اینکه دوست داشتن انسان را مقید به مجموعه ای از بایدها و نبایدها می کند که انسان را به تکاپو و تلاش وا می دارد و او را در مسیر تعالی و علو حرکت می دهد.

هرچند که احادیث فوق در باب دوست داشتن اهل بیت بود اما قوانین کلی از آنها قابل برداشت است. احادیث در باب دوستی مومنان بسیار است و در اینجا به دو نمونه بسنده می کنیم:

حضرت رسول می فرمایند: "انسان مسلمان بعد از به دست آوردن سود اسلام سودی همچون برادری که برای خدا به دست می آورد، کسب نکرده است." (میزان الحکمه جلد ۱ ص ۶۹)

حضرت علی می فرمایند: "چون برادرت از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار ... و چون بخل ورزد از بخشش دریغ مدار ... مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید یا درباره آن کس که نشاید." (میزان الحکمه جلد ۱ ص۷۵)
 

تولی و تبری

به نام دوست

آنچنان که گفتیم مشخص شد که دوستی یا همان تولی در انسان مجموعه ای از بایدها را به وجود می آورد. دوستی در انسان همچنین مجموعه ای از نبایدها را نیز به وجود می آورد. در حقیقت همیشه به همراه دوستی و تولی، برائت جستن از بعضی افراد، خصوصیات، افکار و رفتارها نیز وجود دارد که همان تبری است.
قرآن کریم مومنان اطراف حضرت رسول را با این صفات توصیف می کند که: "اشداء علی الکفار رحماء بینهم" (سوره ی فتح ۲۹) (بر کافران سختگیر [و] با یکدیگر مهربانند.)
اما چرا ضرورت دارد در کنار دوستی ها، شدت گرفتن بر بعضی از افراد نیز وجود داشته باشد؟

برای پاسخ به این سئوال دو نکته را یادآور می شویم:
۱- دوست داشتن از نیازهای فطری انسان است و فطرت انسان منشاء خدایی دارد طبق آیه شریفه که می فرماید: "فاقم وجهک لدین حنیفا، فطرت الله التی فطرالناس علیها"
۲- حضرت رسول در حدیثی دلیل دوست داشتن ها را خدا می داند و می فرمایند "خدا را به خاطر نعمت هایی که به شما ارزانی می دارد دوست بدارید و مرا به سبب آنکه خدا را دوست دارید دوست بدارید و خانواده ام را به سبب آنکه مرا دوست دارید، دوست بدارید." (میزان الحکمه جلد ۲ ص ۴۵۶)
حقیقت این است که هر کاری به دلیلی انجام می شود و هر چیزی رنگی دارد. همه ی صفات فطری انسان از جمله دوست داشتن رنگ خدایی دارند و «صبغه الله و من احسن من الله صبغه (رنگ خدایی است و چه چیز بهتر از رنگ خدایی است)» . بنابراین برای دوست داشتن دیگران باید دلیلی در خودمان یا طرف مقابل پیدا کنیم تا بشود به دوستی ها رنگ محبت داد. یقیناً دوستی کردن بر اساس صفات منفی ممکن نیست زیرا این صفات زننده هستند و رنگ محبت را پاک می کنند.

بنابراین دوستی هایی پایدار است که در آن هر دو طرف با هم یکسو شوند و به یک هدف نگاه کنند و آن هدف هالک و فانی نباشد، بر همین اساس دوستی با دشمنان خدا فانی است و لذا نمی تواند به نمو انسان یاری رساند.
خداوند متعال در قرآن کریم این تولی و تبری را با عهدهایی که از انسان گرفته است یادآور می شود که:
۱-  "و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم" (اعراف ۱۷۲) (و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟)
۲-  "الم اعهد الیکم یبنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان" (یس ۶۰) (ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید؟)
که در کل قبول کردن خدا به پروردگاری را با نفی پرستش شیطان ممکن می داند.

مسئله ی دیگری که در آیه ی شریفه ی «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» وجود دارد این است که آیه ی شریفه نمی فرماید اینان نسبت به کافران بغض و کینه دارند بلکه می فرماید به کافران سخت می گیرند و این مسئله بسیار ظریف و مهم است. سخت گرفتن به دشمنان خدا باز هم خود از سر محبت است. به خاطر همان نگرش الهی است مثل این است که مادری برای تربیت فرزند خود، گاهی از روش تنبیه استفاده کند. قطعاً این کار مادر از روی دشمنی و بغض و کینه نیست بلکه از سر محبت است فقط نمود خارجی این محبت فرق کرده است. و شاید به همین دلیل باشد که قرآن کریم می فرماید:
"ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الباب"

به قول مولانا:
بچه می لرزد از آن نیش حجام            مادر مشفق در آن در شادکام
نیم جان بستاند صد جان دهد            آنچه در وهمت نیاید آن دهد

بر همین اساس است که زمانی که حضرت علی (ع) در غزوه خندق عمرو بن عبدالود را بر زمین انداخت بعد از اینکه عمرو بر صورت ایشان آب دهان انداخت حضرت بلافاصله او را نکشت و اندکی درنگ کرد تا خشمش فرو نشیند و بعد عمرو را از پای در آورد؛ زیرا این قضیه رنگ الهی داشت نه جنبه ی تخلیه کردن عصبانیت و غضب.

همچنین بود که زمانی که در صفین نبرد را به تاخیر انداخت و زمانی که به او اعتراض کردند فرمود:  "به خدا سوگند هر روزی که جنگ را به تاخیر می اندازم از این روست که آرزو دارم عده ای از آنها به ما بپیوندند و هدایت شوند.... و این برای من از کشتار آنان در حالی که گمراهند بهتر و محبوب تر است." (نهج البلاغه، خطبه ۵۵)
یا در همان جنگ هنگامی که گروهی از یاران او شامیان را دشنام می گفتند فرمود:
"من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، ....، به جای دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان سازش برقرار گردان و از گمراهی شان به راه راست برسان، تا آنکه حق را نمی داند بشناسدش و آن که برای دشمنی می رود و بدان آزمند است، باز ایستد." (نهج البلاغه، خطبه ۲۰۶)

بنابراین تبری هم اصلی است از سر محبت خدا و نه از سر بغض و کینه و نفرت شخصی.
 

خوش شانسی و بدشانسی

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سايرين هميشه "بدشانس" هستند؟
ريچارد وايزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشاير مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع کرد.
او می¬گوید: می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سايرين از آن محروم می مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده ديگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هايی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند.
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش های من شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش شانس مرتبا با چنين فرصت هايی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت هايی است يا نه.
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده ايد ۲۵۰ پوند پاداش خواهيد گرفت."
اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود.
با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت های غيرمنتظره را مختل می کند.
در نتيجه، آنها فرصت های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق يافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای يافتن  دوستان خوب را از دست می دهند.
آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از ديدن ساير فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می کنند..
اولا آنها در ايجاد و يافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،
 ثانيا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصميم های مثبت می گيرند.
ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است،
و رابعا نگرش انعطاف پذير آنها، بدبياری را به خوش اقبالی بدل می کند
 

ما همدیگر را دوست نداریم!

به نقل از سایت تحلیلی خبری عصر ایران

سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ۲۰۰۰ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟»
او در جواب گفت: «براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟»

این، خاطره ای بود که چندی پیش یکی از هموطنان‌مان برای عصر ایران فرستاد و ان را مقدمه یادداشتی قرار داد که در همین سایت منتشر شد.

وقتی برای اولین بار این خاطره را خواندم ،آنچه بیش از هر چیزی در آن برایم رنگ و معنا داشت ، حس دوست داشتن و احترام نسبت به یکدیگر بود که در این چند سطر و البته در رفتاری که حکایتش را خواندم ، موج می‌زد.
اندکی بعد اما، وقتی به یاد ادعاهای خودمان در باب هم نوع دوستی و احترام به دیگران و عشق ورزی و این قبیل شعارها افتادم و البته رفتارهای متناقض مان را هم به یاد آوردم، حسرتی بزرگ بر وجودم نشست .

اینک و در ادامه بحثی که با همفکری و همراهی کاربران عصرایران آغاز کرده ام تا حرکتی باشد برای «یافتن درد ، جست وجوی درمان» که «چرا پیش نمی‌رویم؟» ، می‌توانم با این گزاره را هم در میان موانعی تعریف کنم که حرکت ما را کند و بسیار کند می کند: « ما دوست داشتن همدیگر را فراموش کرده‌ایم و به یکدیگر احترام نمی‌گذاریم.»

ناراحت نشوید و به روحیه لطیف(!) ایرانی‌تان برنخورد! فقط کافی است دشنام‌هایی را که در طول روز رانندگان ایرانی به همتایان خود و به عابران می‌دهند به یادتان بیاورید تا ببینید که دوست داشتن و احترام گذاشتن تا چه اندازه در رفتارهای ما نهادینه شده است.

یا کافی است برای انجام کاری که پروسه اداری خاصی هم ندارد، به اداره‌ای بروید تا ببینید اساساً به شما به عنوان یک انسان ذی شعور دارای شخصیت فردی و اجتماعی نگاه نمی‌شود چه رسد به این که «آن ور میزی» به احترام یک انسان، بخواهد تحرکی به خرج دهد و کاری که می‌تواند در همین ساعت انجام دهد را به فردا و فرداها موکول نکند! در حالی که اگر دوست‌تان داشت و برایتان به عنوان یک شهروند احترام قائل بود، به خود اجازه نمی‌داد یک انسان را «سر بدواند.»
اجازه بدهید خاطره‌ای از یکی از استادان ایرانی دانشگاه در استرالیا را برایتان باز گو کنم.
این استاد دانشگاه می‌گفت: برای شرکت در کنفرانسی راهی آمریکا بودم که به ناگاه در فرودگاه سیدنی یادم آمد که یک کار اداری بسیار مهم را که زمانش در حال سپری شدن بود را انجام نداده‌ام .
از یک طرف ساعتی بعد باید پرواز می‌کردم و از طرف دیگر اگر آن کار اداری انجام نمی‌شد زیان سختی نیز متوجه من می‌شد.
در حالی که هیچ امید نداشتم، به اداره مربوطه تلفن زدم و مشکل را گفتم.
کسی که جواب مرا می‌داد، وقتی متوجه وضعیت من شد، گفت: «ما سعی می کنیم کارتان را انجام دهیم؛ چند دقیقه دیگر تماس بگیرید تا نتیجه را بگویم.» چند دقیقه دیگر وقتی دوباره تماس گرفتم ، همان کارمند که مرا در عمرش حتی یک بار هم ندیده بود، گفت: «نگران نباشید ،کارتان انجام شد.سفر به خیر!»

آن کارمند استرالیایی ، این تبعه ایرانی را هرگز ملاقات نکرده بود، وظیفه ای هم برای پیگیری یک تماس تلفنی نداشت و می‌توانست مثل بسیاری از ماها بگوید: «باید خودتان بیایید ، مشکل خودتان است» و تلفن را قطع کند ولی چه چیزی باعث شد آن رفتار انسانی را از خود بروز دهد؟ شاید پاسخ‌های متعددی برای این پرسش وجود داشته باشد ولی محوری‌ترین پاسخ این است: او به هم نوع خودش احترام قائل بود و مثل خیلی از ماها به ارباب رجوع به چشم یک «مزاحم» یا در مواردی یک «طعمه» نگاه نمی‌کرد بلکه او را به چشم انسانی می‌دید درست مانند خودش.

یک مثال دیگر می زنم که اتفاقاً مثل ماجرای اول این نوشتار ، پارکینگی است.
در تهران، پیدا کردن جای پارک در بسیاری از موارد ، یک مشکل جدی و همگانی است .
اگر دقت کرده باشید ، حتماً با این مورد مواجه شده‌اید که بسیاری از شهروندانی که خودروهای خود را در خیابان‌ها پارک می‌کنند، اگر بتوانند و شرایط اجازه دهد، به گونه‌ای آن را پارک می‌کنند که خروج از محل پارک برایشان «بسیار آسان» شود و نیازی به جلو و عقب بردن چندباره اتومبیل نباشد؛ بنابراین اگر فضا فراهم باشد، در جایی که می‌توان به طور استاندارد دو خودرو را پارک کرد ، خودرویشان را به گونه ای پارک می کنند که نه در پشت و نه در جلوی آن نمی‌توان خودرویی را پارک کرد.
این در حالی است که همان راننده، به خوبی می‌داند که چند دقیقه بعد‌، یک انسان دیگر در همان مکان نیاز به پارکینگ خواهد داشت ولی چون به اصطلاح «خر خودش از پل گذشته است» دیگر به نفر بعدی فکر نمی‌کند زیرا او را دوست ندارد و هیچ احترامی هم برایش قائل نیست.

در تولید و صنعت هم وضع مشابهی حاکم است.
مثال می‌زنم: اگر مدیر تصمیم گیر خودروساز ما، برای مشتری‌اش به عنوان یک انسان احترام قائل بود، هرگز به خود اجازه نمی‌داد به بهانه کاستن از قیمت، ایمنی خودروهای تولیدی‌اش را با برداشتن لوازمی مانند کیسه هوا و ترمز ABS به حداقل ممکن برساند (و در همان حال به بهانه‌های دیگر بر قیمت همان خودرو بیفزاید.)
بسیاری از خودروهای خارجی که در ایران مونتاژ می‌شوند، بر خلاف مشابه‌های آن سوی آبی‌شان ،این تجهیزات ایمنی را ندارند و معلوم نیست تا کنون چند انسان از رهگذر این بی‌احترامی به انسان ، جان خود را از دست داده و اکنون در سینه قبرستان خوابیده‌اند.
این قبیل مسائل بیش از آن که ریشه های اقتصادی و حتی مدیریتی داشته باشند، دلایل شناختی دارند و از این واقعیت ساده نشأت می گیرند که مدیران هم به عنوان بخشی برخاسته از همین جامعه ما، دوست داشتن مردم و احترام به انسان ها را فراموش کرده‌اند.

ما اگر همدیگر را به طور واقعی و بر مبنای باورهای خالص انسانی دوست داشته باشیم و به همدیگر از صمیم قلب احترام بگذاریم، سمت و سوی بسیاری از رفتارهای ما تغییر خواهد کرد. در چنان وضعیتی مهندس سازنده یک برج مسکونی، هرگز در نحوه ساخت آن خیانت نخواهد کرد چون می‌داند در نهایت انسان‌هایی که دوستشان دارد در آن ساکن خواهند شد و در چنان شرایطی در بنگاه‌های ملکی دیگر نخواهید شنید کسی بگوید فلان خانه را خوب ساخته‌اند چون می‌خواستند خودشان در آن ساکن شوند، بلکه همه خانه‌ها خوب ساخته خواهند شد چون کسانی مانند خود سازندگان یعنی «انسان‌های قابل احترام» در آنها زندگی خواهند کرد.

راستی این خبر چند دقیقه پیش بر خروجی خبرگزاری‌های داخلی قرار گرفت: «رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی گفت: زمانی كه موتورسیكلت‌های بدون ایمنی با قیمت‌های ارزان در اختیار جوانان قرار می‌گیرد با این مشكل مواجه می‌شویم كه ۲۰ درصد از فوت شدگان تصادفات كشور را موتورسیكلت‌ سواران تشكیل می‌دهند كه این رقم در بعضی از استان‌ها نیز به بیش از ۴۰ درصد می‌رسد.»

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، از معلم مدرسه گرفته تا استاد دانشگاه، همه شاگردانشان را مانند فرزندان خود خواهند دید و نتیجه آموزش ها بسیار دگرگون خواهد بود.

اگر همدیگر را دوست داشته باشیم، هیچ رستورانی غذای آلوده به ما نخواهد داد و هیچ پزشکی، فقط برای حق ویزیت، نبض بیمار رانخواهد گرفت، هیچ کارگری کم‌کاری نخواهد کرد و خانواده‌های‌مان قوام بیشتری خواهند داشت.

وقتی همدیگر را دوست داشته باشیم ، سر یکدیگر کلاه نخواهیم گذاشت، با هم نزاع نخواهیم داشت، کم‌فروشی و گران‌فروشی نخواهیم کرد و دادگاه‌هایمان خلوت خلوت خواهد بود، همان‌طور که در برخی کشورهای اروپایی چنین است و دادگاه‌ها از کسادترین دستگاه‌های حکومتی‌اند که گاه به شعبه‌های آنان تا روزهای متمادی حتی یک پرونده تخلف رانندگی هم ارجاع نمی‌شود! ولی ورودی پرونده‌ها در ایران خودمان به ۸ میلیون در سال رسیده است که اگر برای هر پرونده فقط دو طرف دعوا فرض بگیریم - که در موارد زیادی متعدد هم هستند - همین الان ۱۶ میلیون ایرانی «رسماً » در حال دعوا با همدیگر هستند و آیا این رقم نجومی به تنهایی مؤید این مدعا نیست که ما همدیگر را دوست نداریم؟