متفرقه

(نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم)

یا  نور


نگفتمت مرو  آنجا که  آشنات  منم                                          درین سراب   فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من                                      به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش  جهان   مشو       راضی                            که نقش  بند سراپرده رضات منم
نگفتمت  که منم بحر و تو یکی ماهی                                       مرو به خشک که دریای با  صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام پرواز مکن                             بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت    که تو را  ره  زنند   و سرد کنند                                 که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند                                    که گم کنی  که سرچشمه صفات منم
نگفتمت   که مگو   کار   بنده  از چه جهت                                 نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی    دانک    راه خانه کجاست                                 وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم

 

در جستجوی خوشبختی

بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئيس لومباردی ))

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است( مونتسکیو)

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم
دیگران را از آن بر خوردار کنیم( کارمن سیلوا)
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند
 خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است( اندره موروا)

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
 بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد ( ویلیام شکسپیر)

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود (( اديسون ))

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ويکتور هوگو ))

 

 

فرو بردن خشم

شخصی از خویشاوندان امام سجاد (علیه السلام) نزد ایشان آمد و آن حضرت را مخاطب قرار داد و به ایشان دشنام داد؛ ولی امام سجاد (علیه السلام) پاسخ او را نداد و به او چیزی نگفت. هنگامی که او بازگشت، امام (علیه السلام) به همنشینان خود فرمودند: "شما شنیدید که این مرد چه گفت؛ دوست دارم با من نزد او بیایید تا جواب من به او را بشنوید."

پس اطرافیان امام گفتند: "با شما می‌آییم؛ چرا که دوست داریم جواب او را بدهید و ما نیز به او چیزی بگوییم (پاسخ گستاخی او را بدهیم.)"

پس امام کفش‌هایشان را پوشیدند و به راه افتادند؛ در حالی‌ که این آیه‌ی شریفه را تلاوت می‌فرمودند: "... وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ " « ... و خشم خود را فرو مى‏برند و از خطاى مردم درمى‏گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.» (سوره آل عمران، آیه ۱۳۴)
پس اطرافیان دانستند که امام (علیه السلام) چیزی به او نخواهند گفت.

سپس امام سجاد (علیه السلام) خارج شدند تا این که به در منزل آن مرد رسیدند. آنگاه با صدای بلند فرمودند: «به او بگویید که علی بن الحسین آمده است.» پس آن مرد در حالی که اراده فتنه‌جویی داشت، بیرون آمد و شک نداشت که امام برای مجازات او به خاطر آن چه انجام داده بود، آمده‌اند.

پس امام زین العابدین (علیه السلام)  به او فرمودند: «ای برادر من، تو لحظاتی پیش نزد من آمدی و گفتی و گفتی؛‌ پس اگر آن چه گفتی در من موجود است، من از خداوند طلب بخشایش می‌کنم و اگر آن‌چه گفتی در من نیست، خداوند تو را ببخشاید.»

در این هنگام آن مرد پیشانی امام را بوسید و گفت: «من چیزی در مورد تو گفتم که در تو نیست و من به آن سزاوارترم.»

« برگرفته از کتاب إرشاد، تألیف شیخ مفید (ره)، جلد ۲، صفحه ۱۴۵ »

 

يك روز زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد.

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
 

[روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت...]

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اينگونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست، گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر بزير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: چه بسيار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فروريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
 

یک غزل از مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

(مولانا، دیوان شمس)

 

 

مهاجرت

با سلام و تشکر از اینکه دوستان عزیز از طریق این پایگاه زمینه‌ای را برای بحث و گفتگو با یکدیگر فراهم نموده‌اند.
انتخاب موضوع دوستی برای شروع ارتباط از طریق این پایگاه به نظر اینجانب کاملا به‌جا و مناسب می باشد. اما موضوع جالب دیگری که می‌تواند زمینه‌ی یک گفتگوی جدید میان دوستان باشد، بحث در مورد "مهاجرت" می‌باشد. انتخاب این موضوع به این دلیل برای من جذاب است که خود در حال تجربه‌ی آن هستم و بنابراین بحث و گفتگو در این مورد برایم خالی از لطف نیست. در مهاجرتی که من انجام داده‌ام (البته به اجبارِ کار) چیزهای بسیاری را از دست دادم و البته چیزهایی هم به دست آورده‌ام. با این حال مهمترین چیزی که مهاجرت به من آموخت و هر لحظه در حال تجربه‌ی آن هستم این است که به زندگی آن‌گونه که باید، نگاه کنم؛ تا قبل از مهاجرت، هرگز تصور نمی کردم که زمانی بسیاری از تعلقاتم را از دست خواهم داد ولی اکنون حداقل می‌توانم به بعضی داشته‌هایم بدون تعلق خاطر بنگرم.
هر که را جان از هوسها گشت پاک        زود بیند قصر و ایوان و سماک
چشم دل از موی علت پاک کن              تا ببینی قصر فیض من لدن
 

خیر مطلق

تنها بازمانده یك كشتی شكسته به جزیره خالی از سكنه‌ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می‌گذراند ولی‌ كسی نمی‌آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته‌پاره‌ها كلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت كند و دارایی‌های اندكش را در آن نگه دارد. اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می‌رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فریاد زد: «خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری كنی؟» صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید. كشتی‌ای آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات‌دهندگانش پرسید: «شما از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟» آنها جواب دادند: «ما متوجه علایمی كه با دود می‌دادی شدیم.»

هر آنچه از جانب خدا می رسد خیر مطلق است.
 

(موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه ...)

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه  »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید ، می‌گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاو توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می‌شود؟ در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد  اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»
مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک‌سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه‌دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله‌موش نداشتند!
نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی‌ربط نباشد!!!
 

پنجره

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
"لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد." همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!" مرد پاسخ داد: "من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!"

 

 

اصرار بر خیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند... لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد. در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید ! مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!! مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!

{کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. }

 

جغرافیای انسان

پدر روزنامه می‌خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می‌شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می‌داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرَش داد و گفت: «بیا كاری برا یت دارم. یك نقشه‌ی دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی؟» و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع بعد، پسرش با نقشه‌ی كامل برگشت.
پدر گفت: «مادرت به تو جغرافی یاد داده است؟»
پسرجواب داد : «جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقاً پشت همین صفحه، تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم رابسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

 

 

امیدواری به خدا

سلام

تأمل کنید، آیا واقعاً امید ما اینگونه نیست؟

قطعه‌ای از خطبه ۱۶۰ نهج البلاغه درباره امیدواری به خدا:
"به گمان خود ادعا دارد که به خدا امید بسته است. سوگند به خدای بزرگ که دروغ می گوید، چه می‌شود او را که امیدواری در عملش پدیدار نیست؟! هرکس به چیزی امید بسته باشد، امیدواریش در اعمالش نمودار است، مگر امید به خدا که آمیزه‌ی غشی در آن هست! و هر کس از چیزی بترسد، ترس او را باور توان داشت، جز ترس از خدا که تا در اعمال آشکار نشود باورش نتوان داشت.
در کارهای بزرگ به خدا امید می‌بندد و در کارهای خرد به بندگان خدای. ولی آن خضوع و فروتنی که در برابر بنده دارد، در برابر خدای ندارد. چرا باید در ادای حق ایزد جل شأنه قصور ورزد و حق بنده‌ی او را به تمامی ادا نماید؟ آیا می‌ترسی اگر به خدای تعالی امید بربندی امیدواریت رنگ دروغ بگیرد؟ یا او را در خور امید بستن نمی‌بینی؟ همچنین، اگر از بنده ای از بندگان خدا بیمناک باشد، ترس خود بر او عرضه دارد، در حالی که، با خدا چنین نکند. یعنی ترس از بنده خدا به نقد است و ترس از خدا در عهده وعده و تعویق. چنین است کسی که دنیا در نظرش بزرگ آید و در دلش مقام و موقعیتی رفیع یابد، سپس دنیا را بر خدای تعالی برگزیند، و همواره به دنیا پردازد و بنده آن گردد."


سوره يوسف، آيه ۸۷: «إِنّهُ لاییأَسُ مِن رَوح اللهِ إِلَّا القومُ الکافِرُونَ» «همانا از رحمت خداوند نوميد نمی‌شوند مگر كافران»
 

توکل

شخصی ميگويد : يكروز با حضرت رسول اللّه (ص) به طرف كوههاى مدينه مى رفتيم ، داخل بيايانى شديم ، آن حضرت به من اشاره فرمودند، نزديك حضرت شدم .
حضرت ، پرنده كورى را بمن نشان دادند كه در ميان شاخه درختى بود و منقارش را به هم مى زد.
حضرت رسول (ص) فرمود:
متوجه مى شوى كه اين پرنده چه مى گويد؟
گفتم : نه ، يا رسول اللّه !
حضرت فرمودند: مى گويد:
اللّهُمَّ اَنْتَ الْعَدْلُ الَّذى لا يَجُورُ، حَجَبْتَ عَنّى بَصَرى وَ قَدْ جِعْتُ فَاطْعِمْنى
يعنى : خدا يا تو عادل هستى و ظلم نمى كنى ، چشم من كور است من گرسنه شده ام پس مرا طعام بده .
در اين لحظه ملخى آمد و وارد دهان او شد، و آن پرنده دهانش را بست . حضرت فرمودند:
مى فهمى چه مى گويد؟
گفتم : نه ، يا رسول اللّه !
حضرت فرمودند: مى گويد:
مَنْ تَوَكّلَ عَلَى اللّهِ كَفاهُ وَ مَن ذَكَرَهُ لا يَنْساه .
يعنى : كسى كه بر خدا توكل كند خداوند متعال او را كفايت فرمايد و كسى كه خدا را ياد كند، خداوند او را فراموش نمى كند.
 

بهشت و جهنم

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک سامورایی به هم خورد: «پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه راهب بی‌توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند، برآشفته شد. شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: «خشم تو نشانه‌ی جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: «این هم نشانه‌ی بهشت.»
 

حاال دنی

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا خواب است یا باد است یا افسانه‌ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه‌ای
گفتمش گر این چنین است پس چرا دل بسته‌اند
گفت یا کورند یا مَستَند، یا دیوانه‌ای
 

دعای مکارم الاخلاق امام سجاد

بر گرفته از سخنرانیهای آقای سید مجتبی حسینی در تفسیر بخشی از دعای مکارم الاخلاق امام سجاد:

اللهم ... ونعوذ بك ... أن يستحوذ علينا الشيطان، أو يستبدبنا الزمان أو يتهضمنا السلطان  ...
خدایا! به تو پناه می‌برم از
۱- اینکه شیطان بر ما چیره شود. می‌گویند یک زمانی حضرت موسی(ع‌) شیطان را دید كه تغیر قیافه داده است، به او می‌فرماید من سؤالی از تو بپرسم: تو چگونه بر مردم مستولی میشوی؟ ("استحوذ علیهم الشیطان ")
گفت: یک راهش عُجب است، دومین، نتیجه عجب است. (نتیجه تسلط شیطان "فانساهم ذکر الله" است، اصلا خدا رو یادمون میره، نه اینکه کلمه خدا رو نگیم، اتفاقا زیادتر هم می‌گیم ولی خود خدا رو یادمون میره.)
۲- و اینکه ما در زمانه به نکبت کشیده شویم، روزگار ما رو با صورت به زمین زند، بی‌آبرویمان کند،
۳- و اینکه سلطان ما را هضم کند، در روایت سلطان به هر چیزی اطلاق می‌شود كه بر آدم چیرگی دارد، ممکن است زمانی یک شخص باشد، ممکن هم هست فضایی باشد، مثل دنیای امروز كه یکی از سلطانهایی كه بر ما هست رسانه‌ها هستند.
و اما کلمه "يتهضمنا" كه از هضم می‌آید، اگر می‌خواهی بیدار شوی باید مراقب باشی هضم نشوی، انسان نمی‌فهمد هضم شده است، امام سجاد می‌فرماید كه خدایا به تو پناه می‌بریم كه سلطان ما را هضم نکند. هضم یعنی چی؟ تصور کنید شما زمانی می‌روید مرغ، گوشت، یا ... می‌خرد، می‌پزید و می‌خورید، بعد از آن این تیکه مرغ یا گوشت به صورت زایده از شما بیرون نمیزند بلکه در وجود شما هضم میشود و چیزی از آن به عنوان هویت مرغ باقی نمی‌ماند، شما از ان انرژی می‌گیری ولی از ان مرغ خبری نیست!
آیه قرآن هست كه می فرماید : ...و من یعمل من الصالحات و هو مومن فلا یخاف ظلما و لا هضما
گاهی بعضی حرفها قبل درک هستند، مثلا وقتی کسی به شما ظلم میکند شما به خوبی ان را متوجه می‌شوی و احساس می‌کنی، و حتی اگر با آن مقابله کنی، کسی می‌شوی كه با ظلم مبارزه کرده و معروف می‌شوی، ولی هضم را خیلی متوجه نمی‌شوی, چنان‌چه كه بسیاری از ما هضم شدیم و نمی‌فهمیم و حتی کیف هم می‌کنیم و این تفاوت هضم و ظلم هست، كه در ظلم آدم دردش می‌آید ولی اینجا متوجه نمی‌شود، بلکه لذت می‌برد و حتی با پای خودش می‌رود، در حالیکه چیزی از او باقی نمی‌ماند ولی یکی دیگر از ان چاق میشود!، انرژی می‌گیرد و به فعالیت‌هایش می رسد!
البته با توجه به این آیه قرآن، کسی كه واقعا ایمان دارد و عمل صالح انجام می‌دهد، دیگر نگران ظلم و هضم نباشد و برای همین است كه امام سجاد در آخرین بخش از دعای خود از خدا می‌خواهد كه ان شاء الله ما را از هضم شدن حفظ کند، منظور در دین، در اعتقادات ، اخلاق، فرهنگ، و هر چیزی كه داریم.

حال چه کنیم تا هضم نشویم؟
یک عبارتی زیارت جامعه کبیره دارد كه خطاب به امامان معصومین می‌گوید: "و کهف الوری". گاهی انسان در یک بحران‌های خیلی بزرگ گیر میفتد كه آنگاه مفهوم "و کهف الوری" را می‌فهمد، زمانی كه در یک کوه و بیابان بی‌انتها خود را تنها می‌بیند و از هر طرف نگران است و یک دفعه چشمش به یک غار وسیع می‌افتد و به ان پناه می‌برد كه او را از گرما، سرما، آفتاب، درندگان، پرندگان و.. حفظ میکند ...
آنگاه است كه احساس می‌کنی کسی در گوشت می‌گوید "ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه"، دقیقا همان زمانی كه داری غرق می‌شوی، کشتی می‌بینی، اوست كه می‌آید سراغت، ابا عبد الله دستت را می‌گیرد و بالا می‌کشد، کهف الوری یعنی این، یعنی جایی كه نه تنها ما را هضم نمی کند که ما را تغذیه هم می‌کند.
 

تعویض چرخ

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

(برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»)

 

کنار جاده نشسته ام
راننده، چرخی را عوض می کند.
از آن جا که می آیم، دل خوشی ندارم؛
به آن جا که می روم، نیز میل چندانی ندارم.
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟

برتولت برشت، از کتاب «قورباغه ها جدی جدی می میرند»