گزیده متن

قطعاتی برای اندیشیدن

مشكل تشخیص زور

امروزه خیلی‌ها حاضرند با ظلمی‌كه به بی‌پناهان می‌شود مبارزه كنند، ولی آیا اینها می‌توانند ظلم را باز شناسند؟ تشخیص بعضی انواع ظلم آسان است. وقتی مردم را به خاطر تركیب دماغ یا رنگ مویشان لگدمال می‌كنند، اعمال زور برای خیلی‌ها آشكار است؛ همین طور وقتی كسانی را در زندان‌های متعفن می‌اندازند. ولی مگر نه این است كه ما در اطراف خود همه جا مردمی را می‌بینیم چنان نزار كه گویی با تسمه فولادی شلاقشان زده‌اند؛ مردمی كه در سی‌سالگی قیافه پیران شكسته را دارند. اما بیدادگری كجا است؟ مردمی كه سال‌های سال در زاغه‌هایی زندگی می‌كنند كه مطبوع‌تر از سلول زندان نیست و امكان رهایی از آن‌ها هم بیش از امكان رهایی از زندان نیست. ولی كو زندان‌بانانی كه در جلو زاغه‌ها ایستاده باشند؟ ستمدیدگانی از این قبیل بی‌نهایت زیادتر از كسانی هستند كه در روز معلومی شكنجه شده‌اند و یا در زندان شناخته‌ای فرو‌افتاده‌اند.

در باب مستی

«كین–یه» آشامیدنی سكرآوری را كه به او تعارف شده بود رد كرد و چنین گفت: «ما امید زنده ماندن خود را كه با توجه به تداركات جنگی دولت چندان زیاد نیست، دو برابر نمی‌بینیم؛ وظیفه‌های خود را دقیق تشخیص نمی‌دهیم؛ به راه عقل نمی‌رویم مگر با تردید؛ درامد دیگران را به جای درامد خود می‌گیریم؛ اگر بپرسند برای اصلاح امور چه می‌خواهیم بكنیم جواب‌های مغشوش می‌دهیم؛ پس دیگر آشامیدنی سكرآور برای چه بنوشیم؟ مگر این كه مشروبی بدهند كه ما را سر عقل بیاورد

کسانی که از نقیصه‌ای صرفا می‌نالند ...

مشكلی كه فقط به ظاهر حل نشدنی است نباید ما را اندوهگین كند، وگرنه شكوه‌های ما جرأت ستم‌كشیدگان را می‌گیرد و آب به آسیاب عاملان نقیصه‌ها می‌ریزد. مثلاً اگر مصایبی به جهت وضع خاص مالكیت حاصل شده‌باشد و كسانی ضجّه‌كنند كه چنین وضعی ازلی و ابدی است، چنین شكوه‌هایی برای كسانی كه مالكيتشان مصیبت‌زاست، این تصور مطلوب را به وجود می‌آورد كه قانون طبیعت است كه به دست آنها اعمال می‌شود. به‌این‌ترتیب آنها برف می‌شوند بر سر سرمازدگان و زمین‌لرزه می‌شوند برای آنها كه زمین زیر پایشان می‌لرزد، یعنی اینها قدرت قهار طبیعتند كه به دست انسان از عمل نمی‌افتند.

اندیشمندان صدر مبارزه و دورانشان

اندیشمندان صدر مبارزه در تاریك‌ترین و خونین‌ترین دوران زیستند. آن‌ها مطمئن‌ترین و بشّاش‌ترین انسان‌ها بودند.

از کتاب «اندیشه‌های متی»، نوشته‌ی «برتولت برشت»

 

نمايشنامه‌ي «استثنا و قاعده»

اثر «برتولت برشت»

 براي مطالعه‌ي اين نمايشنامه لازم است فايل زير را دريافت نماييد و آن را توسط نرم‌افزار WinDjview باز كنيد. نرم‌افزار WinDjview را مي‌توانيد از اينجا دريافت كنيد.

دريافت متن نمايشنامه

 

دو بز روی پل

راه هایی که به جنگ می رسند، لجاجت

بین دو کوه، پلی باریک بود.
روی هر کوه بزی زندگی می کرد.
بعضی از روز ها بز کوه غربی از پل رد می‌شد تا در کوه شرقی بچرخد.
بعضی از روز ها بز کوه شرقی از پل رد می‌شد تا در کوه غربی بچرخد.
ولی یک روز، هر دو بز، همزمان راه افتادند تا از پل رد شوند.
این بز ها وسط پل به هم رسیدند. هیچ کدام کنار نرفت تا دیگری رد شود.
بز کوه غربی فریاد زد: "برو کنار! من باید از روی پل رد شوم."
بز کوه شرقی داد زد: "خودت برو کنار! من باید از این جا رد شوم."
هیچ یک نه خواست عقب رود و نتوانست جلو برود، بنابراین با عصبانیت مدتی آنجا ماندند.
سر انجام شاخ‌هایشان را به هم گیر دادند و شروع کردند به هل دادن یکدیگر.
چون زورشان درست به اندازه هم بود، فقط موفق شدند یکدیگر را از پل پائین بیندازند.
بز ها، خیس و عصبانی از رودخانه بالا آمدند و سم کوبان به سوی خانه‌هایشان رفتند.
اگر آنجا بودی می‌شنیدی که هر دو زیر لب می گویند: "ببین لجاجت به کجا می‌کشد!"
(قصه ای از روسیه)

راه هایی که به صلح می انجامد، همکاری

بین دو کوه، پلی باریک بود.
روی هر کوه بزی زندگی می‌کرد.
بعضی از روزها بز کوه غربی از پل رد می‌شد تا در کوه شرقی بچرخد.
بعضی از روزها بز کوه شرقی از پل رد می‌شد تا در کوه غربی بچرخد.
ولی یک روز، هر دو بز، همزمان راه افتادند تا از پل رد شوند.
این بزها در وسط پل به هم رسیدند.
بز کوه غربی گفت: "ما این جا مشکلی داریم."
بز کوه شرقی گفت : "این طور به نظر می‌رسد."
بز کوه غربی گفت: "من نمی‌خواهم عقب بروم."
بز کوه شرقی گفت: "من هم نمی‌خواهم ،این پل باریک است، ولی شاید..."
بز کوه غربی حرف او را ادامه داد: "شاید اگر هر دو ما مراقب باشیم..."
بز کوه شرقی حرف او را تمام کرد:"بتوانیم بدون اینکه بیفتیم، از پل عبور کنیم."
هر دو با هم گفتند: "می‌توانیم امتحان کنیم."
و با احتیاط از کنار هم گذشتند، هر یک مراقب بود تعادل دیگری را به هم نزند.
به این ترتیب بزها با مسالمت از پل عبور کردند و به راه خود رفتند.
اگر آنجا بودی، می‌شنیدی که هر یک زیر لب می‌گفت: "چه خوب همکاری کرد!"

(برگرفته از كتاب «قصه‌های صلح»، نوشته‌ی «مارگارت رید مک دانلد»، ترجمه‌ی شاهده سعيدی، نشر چشمه)

 

سه راه

سه ره پیداست
نوشته بر سر هریک به سنگ اندر
حدیثی کش نمیخواند بر آن دیگر

نخستین راه عیش و نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر نیمش ننگ، نیمش نام
اگر بر سر کنی غوغا و گر دم درکشی آرام

سه دیگر راه بی برگشت، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم کاسمان هرکجا همین رنگ است؟

(مهدی اخوان ثالث)
 

هنر رانندگی

«می-ان-له» به شاگردان خود آموخت: وقتی در جاده باریکی با اتوموبیل حرکت می‌کنیم لازم است مواظب ماشین جلوی خود باشیم وگرنه تصادف می‌کنیم. چطور مواظب ماشین جلویی باشیم؟ به این ترتیب که باید ماشینی را که جلوی ماشین جلویی ما میراند در نظر بگیریم. باید مواظب تمام آنچه بر سر راه ماشین جلویی قرار می‌گیرد بود، زیرا که حرکت و توقف آن تابع تمام این موانع است. مثل این است که راننده، ماشین جلویی را هم میراند. وقتی چیزی جلو آن بیاید این هم باید بایستد. یعنی اگر مانعی بر سر راه ماشین جلو آمد خود من هم باید بایستم، زیرا او تابع این مانع است.
بسیار مهم است که همیشه از خود بپرسیم آنکه جلو ما می‌راند چه وابستگی‌هایی دارد.
(اندیشه های متی - برتولت برشت)

 

 

مرثیه‌ای از برتولت برشت

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

 

در تغییر روش و اسباب كار

متی حكایت می‌كرد: سه مرد از سرزمین سو با سه تن از كشور گا می‌جنگیدند. پس از نبردی طولانی دو تن از مردان سو كشته شدند و از جنگجویان گا یكی به‌سختی و دیگری كمی زخمی شده‌ بود. در چنین‌ وضعی تنها مرد زنده‌ی سو پا به فرار گذاشت. شكست سو قطعی به نظر می‌رسید. اما‌ فرار مرد سو به ناگهان همه چیز را تغییر داد. حریف او از كشور گا به تعقیبش شتافت، ولی تنها، چون یارانش زخمی بودند. حال جنگجوی سو این یك‌نفر را كه تنها بود كشت و بی‌درنگ به سراغ دو حریف زخمی رفت و بی‌زحمت آنها را هم از پای درآورد.
این رزمنده درك كرده‌بود كه فرار همیشه نشان شكست نیست بلكه ممكن است وسیله‌ی فتح هم باشد.
متی افزود كه جنگجوی سرزمین سو درك‌كرد كه دشمن از جنبه‌ای خاص ناهماهنگ است: هر سه‌ی آنها هنوز می‌توانستند بجنگند اما فقط یكی می‌توانست بدود. شاید بهتر بشود گفت كه هرچند نیروی جنگنده‌ی دشمن كامل بود ولی نیروی دونده‌ی آن یک‌سوم می‌شد. این شناخت جدایی آنها را ممكن می‌كرد.
(اندیشه های متی ، برتولت برشت)
(برشت در نمایشنامه هوراتیان و کوریاتیان شبیه این داستان را به زیبایی نشان میدهد.)
 

در ستایش آموختن

یاد بگیر، ساده‌ترین چیزها را!
برای آنان كه بخواهند یاد بگیرند،
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر! كافی نیست؛ اما
آن را یاد بگیر! مگذار كه دلسردت كنند!
دست به كار شو! تو همه چیز را باید بدانی.
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای آنكه در تبعیدی، یاد بگیر!
ای آنكه در زندانی، یاد بگیر!
ای زنی كه در خانه نشسته‌ای، یاد بگیر!
ای انسان شصت ساله، یاد بگیر!
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای آنكه بی‌خانمانی، در پی درس و مدرسه باش!
ای آنكه از سرما می‌لرزی، چیزی بیاموز!
ای آنكه گرسنگی می‌كشی، كتابی به دست گیر! این، خود سلاحی است.
تو باید رهبری را در دست گیری.

ای دوست، از پرسیدن شرم مكن!
مگذار كه با زور، پذیرنده‌ات كنند.
خود به دنبالش بگرد!
آنچه را كه خود نیاموخته‌ای
انگار كن كه نمی‌دانی.
صورت‌حسابت را خودت جمع بزن!
این تویی كه باید بپردازی‌اش.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: این، برای چیست؟
تو باید رهبری را در دست گیری.

شعری از «برتولت برشت»
 

آنچه در تو کوه بود (چهار شعر از برشت)

آنچه در تو كوه بود
آنچه در تو، كوه بود
هموارش كردند
و دره‌ات را، پر.
بر تو اكنون
راهی صاف می‌گذرد.

هر بار همین كه ...
هر بار، همین كه با جمعی به كاری سترگ دست می‌یازیم
كه رنج‌هایی آشكار و طولانی دارد،
مردی از ما گم می‌شود
و دیگر باز نمی‌گردد.

آنان برایش كف می‌زنند و فریاد می‌كشند.
او را در جامه‌یی فاخر فرو می‌كنند.
و با او قراردادی می‌بندند، با دستمزد گزاف.

و او، یك شبه دگرگون می‌شود
بر مسند پیشین، همچون مهمانی می‌نشیند.
او دیگر، برای كاری دراز مدت، وقت ندارد.
دیگر، با هیچ سخنی، مخالفت نمی‌كند،
(چرا كه این هم وقت‌گیر است.)
او، خلق و خویی نیك می‌یابد
و سخت نازك‌طبع می‌شود.
زمانی دراز به جامه‌های فاخر خویش می‌خندد
و بارها سخن از این می‌گوید كه
می‌خواهد اربابانش را بفریبد.
(آنان موجوداتی كثیفند.)
اما، ما نیك می‌دانیم كه دیگر، با ما بودنش، چندان نخواهد پایید.
آنگاه مردی از جمع ما گم می‌شود.
ما را با كار دشوارمان تنها می‌گذارد،
و در طریقت مرسوم، گام می‌نهد.

دوران تیره
به راستی كه در دورانی تیره به سر می‌برم.
سخن از سر صفا گفتن، نابخردی می‌نماید
پیشانی صاف، نشان بی‌حسی است.
آنكه می‌خندد
خبر هولناك را
هنوز نشنیده است.
این چه دورانی است
كه سخن گفتن از درختان،
بیش و كم جنایتی است؟
چرا كه سخن گفتنی چنین، دم فرو بستن در برابر جنایات بیشمار است.
آنكه آرام در خیابان راه می‌سپرد،
برای دوستانش كه در نیازند،
دیگر دست‌یافتنی نیست.
این حقیقتی است:
هنوز، من آنچه را كه خود نیاز دارم، به چنگ می‌آورم؛
اما باور كنید، این فقط تصادف است.
هیچ از آنچه می‌كنم، این حق را به من نمی‌دهد
كه خود را سیر سازم.
به تصادف، ایمنم. (اگر بخت از من روی بگرداند،
از كف رفته‌ام.)
می‌گویند: زمانی كه داری، بخور، بنوش، و شاد باش.
اما چگونه می‌توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی كه می‌دانم
آنچه را كه خوردنی است
از دست گرسنه‌ای ربوده‌ام،
و تشنه‌ای، به لیوان آب من محتاج است.
با این همه، می‌خورم و می‌آشامم.
ای كاش خردمند می‌بودم.
در كتاب‌های قدیمی، خرد چنین آمده است:
«خود را از كشمكش‌های جهانی، دور نگه داشتن، و عمر كوتاه را
تهی از ترس به سر آوردن،
بدی را با نیكی پاداش دادن،
آرزوها را بر نیاوردن، بل فراموش كردن،
خردمندی نامیده می‌شود.»
این همه را من، نتوانم.
به راستی كه در دورانی تیره به سر می‌برم.
[...]

بودا و مثال خانه‌ی سوزان
گوماتا بودا،
شناختِ سرچشمه‌ی آزرا – كه ما در آن
فرو رفته‌ایم – آموخت، و فرمود:
«همه‌ی آرزوها را از خویش بزداییم، و چنین،
بی‌آرزو، به فنا – كه آن را نیروانا می‌نامید – بگراییم.»
روزی شاگردانش پرسیدند:
«این فنا چگونه است، ای استاد؟ ما همه می‌خواهیم
تا همه‌ی آرزوها را از خویش بزداییم، آن سان كه تو می‌فرمایی؛ اما بگو،
آیا این فنا، كه ما به آن می‌پیوندیم،
به مفهوم وحدت با همه‌ی آفریده‌هاست؟
با پیكری سبكبال، به نیمروز، در آب خفتن،
بی‌اندیشه، تن‌آسان، در آب رها شدن،
یا به خواب رفتن،
نه چندان هشیار، كه روانداز خود را مرتب توان كردن،
و شتابان به خواب رفتن، آیا این فنا،
فنایی نیك و شادی‌بخش است؟
یا فقط عدمی است
تنها، سرد، تهی و پوچ؟»
بودا، مدتی دراز خاموش ماند. سپس، دل‌آزرده گفت:
«پرسشتان را پاسخی نیست.»

اما پسینگاه، كه شاگردان پرسنده رفته بودند
هنوز بودا زیر درخت زندگی، نشسته بود
و برای دیگران
- آنها كه نپرسیده بودند –
مثال زیر را می‌آورد:
«به تازگی، خانه‌یی دیدم
كه می‌سوخت.
و از بامش شعله سر می‌كشید.
پیش رفتم و دریافتم
كه هنوز، كسانی در آنند.
از آستانه، ایشان را صدا زدم،
كه بام خانه را آتش در گرفته است. و خواستم
هر چه زودتر بیرون آیند؛ اما ایشان
گویی شتابی ندارند.
یكی، كه گرما ابروانش را می‌سوخت، پرسید:
«مگر بیرون چگونه است؟ آیا باران نمی‌بارد؟
آیا باد نمی‌وزد؟ آیا خانه‌یی دیگر می‌توان یافت؟»
و از اینگونه، سخنانی چند.
از آن مكان برگذشتم، و اندیشیدم:
اینان باید بسوزند تا از پرسش باز ایستند.
راستی را، ای دوستان!
كسی كه زمین، در زیر پایش هنوز چندان سوزان نیست
كه آن را با رغبت با هر زمین دیگری تعویض كند؛ و در آن، بر جای ماند،
او را چیزی برای گفتن ندارم.»

چنین بود گوماتا بودا.
اما ما كه دیگر با هنر بردباری، سر، گرم نتوانیم كرد،
بل به هنر نابردباری گراییده‌ایم
راه‌هایی چند
برای این جهان پیش می‌نهیم، و آدمیان را می‌آموزیم
تا خود را از رنج‌های بشری رها سازند.
اما، برای آنان كه
زیر تیرباران بلای سرمایه
هنوز لجوجانه می‌پرسند:
«چه شد كه ما نیندیشیدیم، و به پندارمان راه نیافت،
كه پس از رستاخیز،
بر سر حساب پس‌انداز و لباس مهمانی‌امان چه خواهد آمد؟»
چندان سخنی برای گفتن نداریم.

(برگرفته از «من، برتولت برشت»، ترجمه‌ی بهروز مشیری)

 

زندگی (شعری از هوشنگ ابتهاج)

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گام‌های رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشه‌های توست.

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگينه شکسته‌ای‌ست
که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين دره‌های اين غروب تنگ
که راه بسته می‌نمايدت.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش.

(شعر از هوشنگ ابتهاج)

 

دو قصه پیرامون صلح

مردی برده‌ای داشت که همه‌ی کارهایش را انجام می‌داد. او اربابش را می‌شست ، موهایش را شانه می‌کرد، غذا را برایش تکه تکه می‌کرد و در دهانش می‌گذاشت ، جوراب‌هایش را وصله می‌کرد و ...
ارباب برای جلوگیری از فرار برده زنجیر محکمی به پاهایش بسته بود . او باید روز و شب غلام را زنجیر می‌کرد و یا با خود این طرف و آن طرف می برد تا مبادا غلام فرار کند. ارباب همیشه شلاقی در دست داشت و هنگامی که غلام تند راه می‌رفت و زنجیر از دست ارباب خارج می‌شد با آن او را کتک می‌زد. خیلی وقت‌ها ارباب از شلاق زدن خسته می‌شد و تا می‌توانست به برده بینوا و زمین و زمان فحش می‌داد ...
بعضی اوقات که ارباب یاد جوانی خودش می‌افتاد دلش می‌گرفت . آن روزها می‌توانست در جنگل آزادانه گردش کند بدون آنکه زنجیرهای سنگین آهنی را همیشه با خود بکشد ...
یک بار وقتی ارباب حسابی از دست غلام کلافه شده بود و داشت به او بد و بیراه می‌گفت، یکی از اطرافیان به او گفت: «اگه این غلام این همه بی‌خاصیته ، چرا اونو آزاد نمی‌کنی؟»
مرد گفت: «با این همه شکنجه‌ای که به او دادم ، اگه آزادش کنم منو می‌کشه.» اما مرد در دل به این کار راضی بود.
اما برده چطور؟ آیا او هم در فکر آزادی خود بود؟ نه! او خیلی وقت بود که از فکر آزادی بیرون آمده بود. آرزویش این بود که زنجیر کسی را در دست بگیرد و او را شلاق بزند .آری ! آرزوی برده ارباب شدن بود.
(داستان کوتاه «برده»، به نقل از کتاب جنگ‌‌های عجیب و غریب ، نوشته مارتین آوور، انتشارات نقش مانا)


مردی جوان با زنی ازدواج کرد که برادر نابینایی داشت. مرد جوان مشتاق بود که برادر زنش را بشناسد، بنابراین از او خواست که با هم به شکار بروند. مرد جوان مرد نابینا را به جنگل برد... مرد نابینا در مورد صداهایی که در اطرافشان می‌شنیدند ، خیلی چیزها به او می‌گفت. مثلا او می‌گفت: «این دور و بر گراز هست، من می توانم صدای آن‌ها را بشنوم .» یا «آن پرنده دارد برای آواز آماده می‌شود . به صدای پرهایش که باز می‌شود گوش کن.» برای مرد جوان این صداها معنایی نداشت و این توانایی مرد نابینا قابل ستایش بود.
ساعت‌ها راه رفتند تا اینکه به جایی رسیدند که می‌توانستند تله‌های خود را بگذارند. مرد نابینا تله‌اش را در جایی گذاشت که پرنده‌ها ممکن بود برای آب خوردن بیایند، مرد دیگر تله اش را کمی دورتر گذاشت.
روز بعد آن‌ها به شکارگاه خود بازگشتند. پیش از آنکه به محل تله‌های خود برسند، مرد نابینا گفت:
«می‌توانم صدای پرنده‌ها را بشنوم، پرنده‌ها به دام افتاده‌اند.» در تله مرد جوان پرنده کوچکی به دام افتاده بود و در تله مرد نابینا، پرنده‌ای رنگارنگ با رنگ‌هایی شگفت‌انگیز. مرد جوان به مرد نابینا حسادت می‌کرد، دوست داشت پرنده مال او بود و آن را برای همسرش می‌برد ولی مرد نابینا هم همسری داشت و او هم می‌خواست آن را به همسرش هدیه دهد. مرد جوان خم شد و پرنده مرد نابینا را از تله درآورد و به سرعت با پرنده خودش عوض کرد، پرنده خود را به مرد نابینا داد و پرنده او را در کیسه گذاشت. به مرد نابینا گفت: «این پرنده توست، آن را در کیسه‌ات بگذار.» مرد نابینا دستش را دراز کرد و پرنده را گرفت. لحظه‌ای آن را نگه داشت و انگشت‌هایش را روی پرها و سینه اش کشید. سپس بدون گفتن کلمه‌ای آن را در کیسه‌اش گذاشت و هر دو به سمت خانه به راه افتادند.
در راه توقف کردند تا زیر درخت بزرگی استراحت کنند. وقتی آنجا نشسته بودند درباره بسیاری چیزها با هم صحبت کردند. مرد جوان تحت تاثیر دانایی مرد نابینا قرار گرفته بود که هر چند چیزی نمی‌دید، بسیار می‌دانست .
از مرد نابینا پرسید: «چرا مردم با یکدیگر می‌جنگند؟» این پرسشی بود که همیشه ذهن او را به خود مشغول می‌کرد و فکر کرد شاید مرد  نابینا پاسخی برای آن داشته باشد. مرد نابینا چند دقیقه‌ای چیزی نگفت، ولی برای مرد جوان آشکار بود که او فکر می‌کند. بعد، سرش را بلند کرد و مرد جوان احساس کرد چشم‌های نابینای او تا اعماق روحش را می‌بیند. آنگاه به آرامی پاسخ داد: «مردم با هم می‌جنگند چون کارهایی با هم می‌کنند که تو اکنون با من کردی.»
این حرف مرد جوان را تکان داد و شرمنده کرد. کوشید که پاسخی برای آن بیابد، ولی چیزی به فکرش نرسید . برخاست، کیسه‌اش را آورد و پرنده رنگارنگ و زیبا را بیرون آورد و به مرد کور داد. مرد کور پرنده را گرفت، با انگشت هایش آن را لمس کرد و لبخند زد.
پرسید: «پرسش دیگری از من  نداری؟»
مرد جوان گفت: «چطور مردم پس از جنگ می‌توانند با هم آشتی کنند؟»
مرد نابینا لبخند زد و گفت: «آن ها کاری را می‌کنند که تو همین حالا کردی .»
(به نقل از «قصه‌های صلح»، نوشته‌ی مارگارت رید مکدنالد، نشر چشمه)