عیسی مسیح؛ مروری بر زندگی و سخنان

🔸 مقدمه‌ای بر زندگی و آموزه‌های عیسی(ع)

🔸گزیده‌ای از انجیل‌های چهارگانه (پس از پاره‌ای ویرایش‌ها مجدداً منتشر خواهد شد.)

🔸چهره‌ی عیسی(ع) در اسلام
(دریافت نسخه PDF تنظیم شده برای چاپ)

🔸بولتنی از سخنان عیسی مسیح(ع)

// // ?>


ایسلند و مسأله‌ی جوانان

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

مؤلف: اِما یانگ

مترجم: محمد معماریان

منبع: وب‌سایت «ترجمان»

۲۵سال پیش، جوانان ایسلندی از نظر سوءمصرف مواد مخدر، الکل و استعمال دخانیات ناسالم‌ترین جوانان اروپا بودند. اما این کشور توانسته است طی برنامه‌ای طولانی‌مدت به شکلی اعجاب‌آور مصرف الکل و مواد را میان جوانان کاهش دهد و استعمال دخانیات را به کمترین حد میان کشورهای اروپایی برساند. کلید این موفقیت تغییر دسته‌ای از نگرش‌ها و مواجهۀ رو در رو با مسئله بوده است: اگر جوانان به هروئین معتاد می‌شوند، چرا به ورزش و هنر نشوند؟

***

اندکی به ساعت سه بعدازظهر یک جمعۀ آفتابی مانده و پارک لاگردالر در نزدیکی مرکز ریکیاویک پایتخت ایسلند عملاً متروکه به‌نظر می‌رسد. هرازگاه آدم بزرگ‌سالی با کالسکۀ کودکی به چشم می‌خورد اما دورتادورِ پارک را مجتمع‌های مسکونی و خانه‌ها پر کرده‌اند و مدرسه هم که تعطیل است؛ پس بچه‌ها کجایند؟

گودبرگ یانسون، روان‌شناس ایسلندی، و هاروی میلکمن، استاد آمریکایی روان‌شناسی که قدری از سال را در دانشگاه ریکیاویک تدریس می‌کند، همراه من هستند. گودبرگ می‌گوید که بیست سال پیش، نوجوان‌های ایسلندی در صدر فهرست مشروب‌خواران جوان اروپا بودند. میلکمن اضافه می‌کند: «شب جمعه نمی‌توانستید در خیابان‌های مرکز ریکیاویک قدم بزنید چون امن به نظر نمی‌آمد. نوجوانانِ مست، دسته به دسته، با شما دست به یقه می‌شدند.» ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


جمهوری سکوت

نوشته ژان پل سارتر

ترجمه‌ی رامین شهروند[۱]

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

***

ما هرگز بدان اندازه که در دوران اشغال آلمانی‌ها آزاد بودیم، آزاد نبوده‌ایم. ما هر حقی را که داشتیم، و به‌ویژه حقِ سخن گفتن را، از دست داده بودیم؛ هر روز به‌ما اهانت می‌کردند و ما ناگزیر بودیم که خاموش بمانیم؛ و به‌عنوان کارگر، زندانی سیاسی، و جهود، تبعیدمان می‌کردند؛ روی دیوارها، در روزنامه‌ها، و بر پرده‌ی سینماها، همه جا سیمای پلید و بی‌اعتنائی می‌دیدیم که بیدادگران می‌خواستند. و با همه‌ی این‌ها، ما آزاد بودیم. چون زهر نازی‌ها به‌اندیشه‌هامان راه می‌یافت هر اندیشه‌ی راستینی یک پیروزی بود. چون پلیس مقتدر می‌کوشید به‌زور وادار به‌‌سکوت‌مان کند هر کلمه‌ئی ارزش بیان یک اصل را پیدا کرده بود. چون در تعقیب‌مان بودند هر حرکتی از سوی ما اهمیتِ یک تعهد و درگیری را داشت. شرایط و مقتضیات مبارزه‌ی ما که اغلب بیرحمانه بود ما را سرانجام در وضعی قرار داده بود که بی‌هیچ گونه تظاهری به‌زندگی خود ادامه دهیم و در این وضع تحمل‌ناپذیرِ جانکاه که نامش را سرنوشت انسان گذاشته‌ایم زندگی کنیم.

سر و کارمان پیوسته با تبعید، اسارت، و به‌ویژه مرگ بود: یعنی آنچه در ادوار شادی و نیکبختی خیلی راحت از نظرها پنهان می‌ماند؛ و به‌این حقیقت پی برده بودیم که این حوادث – یا حتی تهدیدهای مستمر خارجی – قابل پیشگیری نیستند: بلکه «قسمت» ما، سرنوشت ما، و منشاء واقعیت انسانی ما چنین بوده است. ما هر لحظه معنای این جمله‌ی کوتاهِ مبتذل را که «آدمیزاد طعمه‌ی مرگ است» کاملاً درک می‌کردیم. و هرکس هر چه انتخاب می‌کرد انتخابی راستین بود، چرا که در برابر مرگ دست به‌چنین کاری می‌زد، چرا‌که همیشه می‌توانست با چنین عبارتی عمل خود را توجیه کند که «مرگ بهتر بود از…».

من تنها درباره‌ی گروه نخبه‌ئی که مقاومت‌کنندگان واقعی را نشکیل می‌دادند سخن نمی‌گویم بل منظورم تک تک فرانسویان است که مدت چهار سال تمام، در هر ساعت روز و شب گفتند نه! بیرحمی دشمن ما را گرفتارِ نامطلوب‌ترین وضعی کرد که امکان داشت؛ و واداشت پرسش‌هائی از خود بکنیم که در زمان صلح برای‌مان مطرح نبود: هر یک از ما که درباره‌ی «نهضت مقاومت» اطلاعاتی داشت (و کدام فرانسوی بود که زمانی در چنین وضعی قرار نگرفته باشد؟) نگران و دلواپس از خود می‌پرسید: «اگر شکنجه‌ام کردند خواهم توانست جلو زبانم را نگه دارم؟»

بدین سان مسأله‌ی اختیار مطرح می‌شد و ما در آستانه‌ی عمیق‌ترین آگاهی‌ای قرار گرفته بودیم که انسان ممکن است از خود داشته باشد. چرا که راز انسان عقده‌ی حقارت او یا عقده‌ی خصومت شدید او نسبت به‌پدر یا مادرش نیست؛ بل حدود آزادی اوست و قدرت مقاومتش در برابر شکنجه و مرگ. برای کسانی که به‌فعالیت‌های زیرزمینی می‌پرداختند شرایط و مقتضیات این مبارزه تجربه‌ئی تازه بود: آن‌ها، همچون سربازان، آشکارا جنگ نمی‌کردند؛ بلکه در تنهائی مورد تعقیب قرار می‌گرفتند، در تنهائی بازداشت می‌شدند، و در تنهائی مطلق در برابر شکنجه به‌‌مقاومت می‌پرداختند: تنها وعریان، در برابر جلّادانی خوش بنیه، تروتمیز، و با البسه‌ئی پر زرق و برق که بر پوست و گوشت نکبت‌زده‌ی آن‌ها می‌خندیدند، و آن‌ها با وجدانی پاک و قدرتی بی‌پایان نشان می‌دادند که حق را به‌جانب خود می‌دانند. و با وجود این آن‌ها در عمق این تنهائی، از دیگران، از تمام کسان دیگر، از تمام رفقای «نهضت مقاومت» دفاع می‌کردند. یک کلمه کافی بود که ده یا صد نفر را بازداشت کنند. مگر مسؤولیت مطلق در تنهایی مطلق سبب مکاشفه‌ی اختیار ما نیست؟

برای همه – چه رهبران و چه افراد – اضطرار، تنهائی، و شدت مخاطره یکسان بود. برای کسانی که پیام‌ها را می‌بردند و نمی‌دانستند محتوای آن‌ها چیست و نیز برای کسانی که تمامی «نهضت مقاومت» را سازمان داده بودند تنها یک نوع محکومیت وجود داشت: زندان، تبعید، مرگ. هیچ ارتشی در دنیا نیست که در آن، خطراتی که فرماندهان و سربازان را تهدید می‌کند بدین سان برابر و یکسان باشد. و از همین رو «نیروی مقاومت» یک دموکراسیِ واقعی بود: برای سرباز و برای رهبر همان خطر، همان مسؤولیت، و همان آزادی مطلق در انضباط وجود داشت. بدین ترتیب، در دل ظلمت و خون، مقتدرترین جمهوری‌ها تشکیل شد.

هر کدام از شهروندان این جمهوری می‌دانست که وجود خویش را مدیون دیگران است و تنها می‌تواند به‌شخص خود متکی باشد؛ و هر یک نقش تاریخی خود را در تنهائی مطلق ایفا می‌کرد. هر کسی در اقدام برضد بیدادگران تصمیم می‌گرفت شخصاً عمل بکند؛ و بدین سان با انتخاب آزادانه‌ی خود، بدون آن که چاره‌ی دیگری هم باشد، آزادی را برای همه انتخاب می‌کرد. این جمهوریِ فاقد ارتش و پلیس و فاقد نهادهای لازم را فرانسویان می‌بایست تک تک تسخیر کنند و در هر لحظه برضد «نازیسم» استحکامش بخشند. ما اکنون درآستانه‌ی جمهوری دیگری هستیم: آیا در روز روشن نمی‌توانیم محسنات ساده و بی‌پیرایه‌ی «جمهوری سکوت و شب» را حفظ کنیم؟

  1. ) برگرفته از سایت «مد و مه»
// // ?>


برای نسلی که عاشق نمی‌شود…

(یادداشتی از سارا شریعتی)

دریافت فایل PDF تنظیم شده برای چاپ

[…] دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. این است که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. […] ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروح‌اند؛ که داغدار اند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. […] ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاج‌ایم. ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۴)

فایل قابل‌چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۱۰ تا ۱۴

اصل پشتیبانی از حق و حقیقت است[۱]

امروزه یکی از وسایل رسیدن به حق و حقیقت در دادگاه‌ها وکیل مدافع است. وکلای مدافع می‌کوشند دادگاه‌ها را در مقابل واقعیت‌ها قرار دهند و حق را به حق‌دار برسانند. البته هستند وکلای مدافعی که به خاطر پول و ثروت حقایق را پنهان می‌کنند تا موکّلشان به چیزی که حقّ او نیست دست یابد یا از مجازات بگریزد. اینان وکلای مدافعی هستند که شرف خود را می‌فروشند. دیل کارنگی نویسنده‌ی معروف در یکی از آثار خود از وکیلی سخن می‌کوید که هرگز شرف خود را نفروخت:
«قریب به بیست و پنج سال قبل، روزی معلم یک مدرسه در آمریکا دو سیلی محکم به گوش پسرکی زد که چرا اینقدر ناراحت است و سر کلاس روی نیمکت خود «وول» می‌زند و «جُم» می‌خورد. معلم در برابر شاگردان او را سیلی زد و چنان تحقیرش کرد که پسرک بینوا هق‌هق کنان به خانه رفت. در آن زمان بیش از پنج شش سال نداشت، ولی در همان سن استنباط کرد عملی که در مورد او روا داشتند ظلم محض و عین بیدادگری بود. از همان لحظه نسبت به بیدادگری نفرت و انزجار شدیدی در خویشتن احساس نمود و تا پایان عمر بر ضدّ آن مبارزه کرد. نام او کلارنس دارو بود. وی سرشناس‌ترین وکیل عدلیّه و محقّقاً بزرگ‌ترین وکیل جنایی دادگستری عصر خود شد. تعداد دفعاتی که اسم و شهرت او در صفحه‌ی اول مطبوعات آمریکا به چاپ رسید، از حد بیرون است. هنوز هم بسیاری راجع به نخستین باری که وکالت کرد صحبت می‌کنند و اینکه وی در دادگاه داد و فریاد زیاد برپا کرد، در حالی که اصل دعوای طرفین راجع به یک دست دهانه‌ی اسب بود که پنج دلار بیشتر ارزش نداشت. وقتی از او پرسیدند چرا به خاطر یک دست دهانه‌ی اسب این همه جار و جنجال به راه انداختی، پاسخ داد: اصل، پشتیبانی از حقّ و حقیقت است نه ارزش وسیله یا موضوعی که جریان دادگاه به خاطر آن تشکیل می‌شود.
او در جریان دعوای قضایی چنان خونگرمی و شهامتی از خود نشان می‌داد که گویی در برابر ببر بنگال ایستاده و ناچار از دفاع است. کسی که وی را به وکالت انتخاب کرده بود، پنج دلار حق‌الوکاله به او پرداخت، ولی چون کار به پایان نرسیده بود وی به خرج خود جریان دعوی را به هفت دادگاه رساند و هفت سال به دنبال آن دوید و عرق ریخت تا در پایان پیروز شد. کلارنس دارو روزی گفت که هرگز به خاطر پول یا شخصیت فردی، دعوایی را نپذیرفت و به دفاع از کسی برنخاست. هدف او همیشه دفاع از کسی بود که مورد ظلم قرار گرفته بود.» [۲]

کلیدواژه: وکالت، دادگاه، حق و باطل

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۳)

سرانجام، شاه قرارداد «ماگناکارتا» را امضا کرد[۱]

قرن سیزدهم میلادی در انگلستان آغاز تحوّلات عظیم در سیستم حکومت این کشور بود. یکی از حوادث مهمّ این قرن امضای منشور «ماگناکارتا» ـ یا منشور بزرگ‌ ـ به وسیله‌ی جان (۱۱۶۷ ـ ۱۲۱۶) پادشاه انگلستان بود. جان با امضای قرارداد مزبور این واقعیّت را پذیرفت که حکومتش مطلقه نیست و او نمی‌تواند آنچه می‌خواهد انجام دهد بدون اینکه در مقابل مقام دیگری مسئول باشد.
قبل از اینکه جان به سلطنت برسد پادشاهان انگلیسی با استبداد کامل حکومت می‌کردند. آن‌ها تابع هیچ قانونی نبودند و در مقابل هیچکس احساس مسئولیت نمی‌کردند و هر کس را که می‌خواستند دستگیر می‌کردند و بدون تشکیل دادگاه صالحه‌ای او را محکوم و مجازات می‌نمودند؛ امّا جان مجبور شد قراردادی را امضاء کند که بعدها زیربنای حاکمیّت مردم و حقوق مدنی آنان گردید. جان قراردادی را امضاء کرد که نتایج بسیار از آن استنباط می‌گردید از جمله اینکه «هیچکس نباید بازداشت،‌ تبعید یا معدوم گردد مگر به حکم قانون و پس از محاکمه در محاکم صالحه.»
جان در سال ۱۱۹۹ میلادی پس از برادرش ریچارد به سلطنت رسید. او پادشاهی مغرور بود و جنگ بیهوده‌ای را بر ضدّ فرانسه آغاز کرد. این جنگ خرج زیادی داشت و جان برای به دست آوردن مخارج جنگ، مردم را تحت فشار قرار می‌داد. مردم شهرنشین و فئودال‌ها و اشراف که «بارون» نامیده می‌شدند چندین‌بار به وی شکایت کردند، امّا جان توجّهی به تقاضای آنان نکرد. دهقانان نیز که بار مالیات‌ها و خرج جنگ بیشتر بر دوش آنان بود دچار فقر و گرسنگی شدید شده بودند. آن‌ها هم شرایط ناگوار خود را به گوش شاه رساندند، امّا پادشاه مستبد نه توجّهی به بارون‌ها می‌کرد و نه ارزشی برای کشاورزان قائل بود.
در این زمان، جان مبارزه‌ای را هم علیه پاپ آغاز کرده بود. او اعلام کرده بود که اسقف‌ها و کشیشانی را که از سوی واتیکان برای کلیسای انگلستان منصوب شوند نخواهد پذیرفت. اعلام چنین تصمیمی به معنای پایان قدرت و نفوذ پاپ در انگلستان بود و لذا پاپ اینوسان سوم برای حفظ موقعیت خود در انگلستان از پادشاه فرانسه خواست که همه‌ی نیروهای خود را بسیج کند و به انگلستان حمله ببرد و قدرت را از جان بگیرد.
پادشاه انگلستان با شنیدن این خبر، سخت به وحشت افتاد و به پاپ پیام داد که حاضر است نظرات او را بپذیرد و با کشیشان و اسقف‌ها و بارون‌های ناراضی قراردادی را امضا کند.
در سال ۱۲۱۵ میلادی در کنار رود تایمز، در منطقه‌ی «رانی مید» قراردادی بین پادشاه از یک طرف و بارون‌ها و مقامات کلیسا از طرف دیگر به امضا رسید که به قرارداد «ماگناکارتا» (منشور بزرگ) مشهور شد.
این قرارداد در واقع برای حفظ حقوق کشیشان و اشراف تنظیم شده بود، امّا محتوای آن به گونه‌ای بود که برای بسیاری از مردم عادی نیز حقوقی را در نظر گرفت. منشور آزادی در واقع زیربنای حقوق افراد در انگلیس شد، زیرا برای آیندگان این مجال را فراهم آورد که اصول دلخواه خود را از متن منشور آزادی، آنگونه که می‌خواهند، استنباط نمایند،‌ به این شکل که «کشور برای خود قوانینی دارد و شاه موظّف است که به این قوانین احترام گذارده، حقوق افراد اجتماع را محترم بدارد و هرگاه این قوانین را نقض نمود، ملت موظّف به اطاعت از وی نبوده،‌ حق قیام بر علیه او را دارد.»[۲]

کلیدواژه: تاریخ، اصلاحات سیاسی، مشروطه، قدرت، اروپا، ماگناکارتا

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۲)

داستان‌هایی از عصر تفتیش عقاید (انکیزیسیون)[۱]

«در تاریخ اروپا هیچ دوره‌ای هو‌ل‌انگیزتر از عصر انکیزیسیون نیست. در این دوره که از قرن دوازدهم آغاز شد و تا پایان قرن پانزدهم ـ و در برخی از کشورها نظیر اسپانیا حتّی تا نیمه‌ی دوّم قرن هجدهم ـ ادامه داشت، پاپ‌ها و کلیسا با قدرت تمام بر جان و مال مردم مسلّط بودند. کشیشان در این دوره از تاریخ، لذّت‌های دنیوی را مخصوص خود می‌دانستند و برای حفظ قدرت خویش هرگونه صدای مخالفی را با خشونت سرکوب می‌کردند. آن‌ها هیچ اندیشه‌ی مخالفی را برنمی‌تابیدند و مخالفان را به عنوان «مرتد»، «کافر» و یا «ملحد» به محاکمه می‌کشیدند. دادگاه‌های انکیزیسیون یا تفتیش عقاید، متّهمان را با شکنجه‌های هولناک وادار به اعتراف می‌کردند و سپس اغلب آن‌ها را بی‌رحمانه می‌سوزاندند.
عصر انکیزیسیون، دوره‌ی شرم‌آوری در تاریخ بشریّت است. استبداد هولناک کشیشان و اربابان کلیسا به خاطر جهل و عدم آگاهی مردم از تعالیم اصلی و واقعی حضرت مسیح(ع) بود که مانند همه‌ی پیامبران بشارت دهنده‌ی آزادی و آگاهی بود.
ما در اینجا چند داستان واقعی از دوران انکیزیسیون را می‌آوریم. کوشش ما بر آن است که صحنه‌های فجیع مجازات‌ها کمتر بیاید، زیرا ذکر مجدّد آن‌ها روح خشونت و درنده‌خویی را در برخی از انسان‌ها که تعادل روانی ندارند زنده می‌کند. ذکر این حکایت ها صرفاً به خاطر تذکّر این نکته است که: دیکتاتوری به هر صورت و شکلی مصیبت‌های بزرگ برای جامعه‌ی بشری به بار می‌آورد، و اگر استبداد با نقاب مذهب و تعالیم مذهبی بر جامعه‌ای مسلّط شود، دردها و مصیبت‌های آن جامعه دوصد چندان می‌شود.»

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>