فیلم سینمایی اعجوبه

پسربچه ای به نام «آگوست پولمن» به خاطر چهره ی متفاوتی که دارد، همیشه دور از اجتماع زندگی کرده و در خانه به آموختن درس هایش پرداخته است، زیرا می ترسد همه به او بگویند که زشت است. او بعد از رسیدن به کلاس پنجم تصمیم می گیرد به میان هم سن و سالان اش رفته و در مدرسه ای عادی به فراگیری درس هایش بپردازد…

 

// // ?>


فیلم سینمایی شجاع دل

داستان مبارزات ویلیام والاس، مرد آزاده اسکاتلندی، بر علیه چند قرن سلطه انگلیسی ها و خیانتهای اشراف به او …

 

// // ?>


فیلم سینمایی سکسکه

زنی که دچارِ «سندرومِ تورِت» (سکسکه ی غیرقابل کنترل) است، تصمیم دارد معلم شود. چند بار مصاحبه و آزمون می دهد و هر بار رد می شود. تا این که بالاخره در یک مدرسه ی پر از مشکل و آشوب، به عنوان معلم مشغول به کار می شود…

 

// // ?>


آنتون چخوف: نگاهی به زندگی، و چند اثر از وی

فهرست مطالب:

// // ?>


سلام بر تو ای زندگی تازه (نقدی بر داستان عروس و مقایسه‌ی آن با نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»)

(دریافت نسخه PDF)

نوشته‌ی ولادیمیر یرمیلوف

[…]

در نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»، تنها یک شخصیت وجود دارد که زیبایی باغ را نقض نمی‌کند، و چه بسا بتواند به طرزی هماهنگ، با آن در آمیزد: و او «آنیا» است. آنیا تجسم بهار، تجسم آینده، است که با زندگیِ گذشته یکسره وداع می‌کند. در واقع او را باید کوچک‌ترین خواهر در نمایش‌نامه‌ی «سه خواهر» (اولگا، ماشا و ایرنیا) به حساب آورد. آنیا، تنها در این نکته با آنان تفاوت دارد که او هم مثل نادیا، قهرمان آخرین داستانِ چخوف به نام عروس، سرانجام به «مسکو»ی محبوب خود رهسپار می‌گردد.

در صورتی می‌توانیم شخصیت آنیا را کاملا درک کنیم که تصویر او را در کنار تصویر نادیا بگذاریم. چخوف عروس را در سال ۱۹۰۳، یعنی همان سال نگارشِ باغ آلبالو نوشت. این داستان از نظر درون‌مایه و موضوع، روایت دیگری از باغ آلبالو است. آنیا و پتیا تروفیموف، زوج جوان باغ آلبالو، شباهت زیادی به نادیا و ساشا در داستان عروس دارند. رابطه نادیا و ساشا هم شبیه رابطه آنیا و پتیاست. ساشا، این «دانشجوی ابدی»، که قریب پانزده سال از عمرش را در دانشگاه هنر سپری کرده، موجود عجیب و غریب و نامرادی است که در زندگی نادیا تنها یک چهره موقت و زودگذر به شمار می‌آید. او به نادیا کمک می‌کند که به ندای دل‌اش پاسخ بگوید؛ تحت تأثیر او است که نادیا، عملا سربزنگاهِ ازدواج، از دست نامزد ساده‌لوح‌اش فرار می‌کند. از چنگ خانواده، از فضای ناخوشایندِ ابتذال، و از یک «خوشبختیِ» حقیر و ناچیز به سوی پایتخت می‌گریزد تا در مبارزه به خاطر آن آینده‌ی زیبا سهمی به عهده بگیرد. بعدها، وقتی تا عمق مبارزه، تا عمق زندگی واقعی پیش می‌رود، ساشا به چشم‌اش مثل همیشه دوست‌داشتنی و پاک و شریف جلوه می‌کند، اما دیگر چندان نشانی از آن فرزانگی و افکار پیش‌رو در او نمی‌بیند. وقتی بعد از مدت‌ها دوری با هم روبه‌رو می‌شوند، ساشا به نظرش موجودی «زمخت و دهاتی» جلوه می‌کند، و بعدها حتی فکر می‌کند که «دوستی‌اش با ساشا چیزی است مربوط به گذشته‌ها؛ گذشته ای که هر چند پیش او عزیز است، اما حالا دیگر زمان خیلی زیادی از آن می‌گذرد.» با گذشت زمان، آنیا نیز در مورد رابطه‌ی دوستانه‌اش با پتیا درست به همین نتیجه خواهد رسید.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«عروس خانم» – نگاهی به آخرین داستان کوتاه آنتون چخوف

(دریافت نسخه PDF)

در واپسین داستان چخوف نیز با مرگِ ناشی از بیماری روبه‌رو ایم؛ بیماری سل که چخوف خود نیز در پایان عمر، در مراحلِ پیشرفته‌ی آن قرار داشت. این داستان نیز با گونه‌ای امیدِ مه‌آلود پایان می‌یابد. قهرمانِ داستان، نادیای بیست‌و‌سه ساله است که دوست مسلول‌[۱]اش، ساشا، او را بر می‌انگیزد که زندگیِ بورژواییِ[۲] شهرستانی و نامزدِ راحت‌طلبِ خویش را ترک گوید و برای یک آینده‌ی بهتر، به تحصیل دانش [و کسب آگاهی] بپردازد.

داستان را در زمان انتشارش، سال ۱۹۰۳، چون بیانیه‌ای سیاسی در نظر گرفتند و بعدها نظریه‌پردازانِ عهدِ شوروی نیز به آن روی خوش نشان دادند. سخنانِ آتشینِ ساشا علیه زندگی ناسالم و شلوغِ طبقات کارگری، با سخنانِ تروفیموف در نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»، همانند است و هر دو بازتابِ مشکلاتِ اجتماعیِ حقیقی‌ای هستند که چخوف با گوشت و پوستِ خود آن‌ها را حس کرده بود. هم‌چنین، ساشا نیز مانند تروفیموف، شخصیتی است تا اندازه‌ای ناتوان و ناکارآمد؛ کسی که دیدگاه‌های آرمانی‌اش تحقق پیدا نمی‌کند.

انتقادِ ساشا از شیوه مبتذل و راحت‌طلبانه‌ی زندگیِ خانواده‌ی نادیا، اثرگذار می‌شود و نادیا شروع می‌کند به رها کردنِ زندگیِ گذشته و نگریستن امیدوارانه به آینده. لیکن داستان گویای این است که او هنوز تا اندازه‌ای خام است و نه بر اساسِ باورهای استوار [و کاملا از پیش‌مشخص]، بلکه بر مبنای فهمی در حالِ تکامل از خویشتن، عمل می کند. چخوف در توصیفِ اثرپذیری‌های نادیا از خانه و مردم پیرامون‌اش، مدام عبارتِ «به دلیلی»[۳] را به کار می برد؛ گویی واکنش‌های نادیا، شهودی ولی همواره نیمه‌آگاهانه‌ اند: «مادر او به دلیلی بسیار جوان می نمود» یا «او به دلیلی می‌خواست گریه کند».

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


عروس

(دریافت نسخه PDF) – (دریافت نسخه PDF با فونت معمولی)

۱

ساعت از نُه شب گذشته بود، و قرص کامل ماه، بر فراز باغ می‌درخشید[۱]. در خانه، تازه بساطِ عصرانه‌ی نذری را که به دستور مادربزرگ «مارفا میخائیلوونا» برپا شده بود، جمع می‌کردند. «نادیا» که یک دقیقه پیش وارد باغ شده بود، از پشت پنجره می‌دید که خدمت‌کارها دارند انواع غذاها و مُخلّفات را در اتاق غذاخوری می‌چینند؛ مادربزرگ با دامنِ ابریشمیِ مجلّل‌اش، به این سو و آن سو می‌رود و به خدمت‌کارها، دستوراتی می‌دهد؛ «پدر آندری» (روحانی و اسقفِ اعظمِ کلیسای جامع) دارد با مادرِ نادیا، «نینا ایوانوونا» به گرمی صحبت می‌کند (و اکنون در نور شبانگاهی‌ای که از پنجره می‌تابید، مادر به دلیلی، خیلی جوان به نظر می‌رسید) و کنار آن دو نفر، «آندری آندریچ» پسر «پدر آندری» ایستاده بود و به دقت به گفت‌وگوی آنها گوش می‌داد.

در باغ، هوا آرام و خنک بود و سایه‌های تیره‌رنگ و آرام، روی زمین پخش شده بودند. از نقطه‌ای دوردست، شاید هم بیرون از شهر، آوازِ قورباغه‌ها به گوش می‌رسید. همه چیز بوی بهار می‌داد؛ بهاری دوست‌داشتنی! انسان می‌توانست نفس‌های عمیقی بکشد و تجسم کند که جائی بسیار دور از شهر، زیر سقف آسمان و بر فراز شاخه‌های درختان، در مزارع و جنگل‌ها، بهار بار دیگر به زندگی تازه‌ای چشم می‌گشاید؛ زندگی‌ای رازآمیز، شاد و زیبا، غنی و مقدس که فراتر از درکِ انسانِ کم‌توان و گناه‌کار است. و به دلیلی انسان دل‌اش می‌خواست گریه کند.

نادیا حالا بیست و سه سال‌اش بود. از شانزده سالگی، او با شور و علاقه، رؤیای ازدواج در سر داشت و حالا با آندری آندریچ، مرد جوانی که آن سوی پنجره ایستاده بود، نامزد کرده بود. او آندری آندریچ را دوست داشت و قرار بود مراسم عروسی در هفتم ژوئیه برگزار شود، با این همه به هیچ وجه احساس خوشحالی نمی‌کرد. شب‌ها بد می‌خوابید و نشاط و شادمانی از وجودش رخت بربسته بود.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>