خردمندی و مهربانی – گزیده‌ای از سخنان امام رضا(ع)

دریافت نسخهٔ pdf (مخصوص چاپ)

  • از پیامبر اکرم(ص) نقل فرمود که: اوج خردمندی – پس از ایمان به خدا – دوستی کردن با مردم و نیک‌خواهی برای هر انسانی است؛ چه نیکوکار باشد و چه بدکار. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • نامه­‌ای از نیشابور به مأمون رسید، به این مضمون که: مردی زرتشتی هنگام مرگ وصیت کرده است که مال زیادی را از اموال او میان بینوایان و تهیدستان تقسیم کند. و قاضی نیشابور آن اموال را میان تهیدستان مسلمان تقسیم نموده است.
    مأمون به امام رضا (ع) گفت: ای سرور من، در این موضوع چه نظری داری؟ امام فرمود: زرتشتیان به­ طور معمول تنها به بینوایان مسلمان کمک نمی­‌کنند. نامه­‌ای به قاضی نیشابور بنویس تا همان­ مقدار مال را از مالیات­‌های مسلمانان بردارد و به بینوایان زرتشتی بدهد. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • شخصی از امام رضا(ع) پرسید: «خواهرم وصیت کرده‌است برای گروهی از مسیحیان [که به آنان مالی بدهم]، و من می‌خواهم این [مال] را به گروهی از همکیشان مسلمان بدهم [،آیا چنین کنم؟].» امام فرمود: وصیت را همان­طور که هست اجرا کن. خداوند بزرگ گفته است: «گناه آن بر کسانی است که آن [وصیت] را تغییر بدهند» [سوره­ بقره، ۱۸۱]. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • بدان که حق برادران واجب و فریضه است … . خویشتن و اموال‌تان را بذل ایشان نمایید و در هر چیز که شریک شدن و برابری رواست با آنان به مساوات رفتار کنید و در مواهب زندگی‌تان یکدیگر را شریک نمایید. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • یکی از یاران امام گوید: به امام رضا(ع) عرض کردم: «اگر پدر و مادرم مذهب حق را نشناسند دعایشان کنم؟» فرمود: «برای آنها دعا کن و از جانب آنها صدقه بده، و با آنها مدارا کن، زیرا رسول خدا (ص) فرمود: خدا مرا به رحمت فرستاده نه به بی‌مهری و نافرمانی.» (اصول کافی، ج۳، ص۲۳۲)
  • نیکى به پدر و مادر واجب است اگر چه مشرک باشند، ولى در معصیت خالق از آنان نباید اطاعت کرد. (میزان‌الحکمه، ج۱۳، ص۴۹۳)
  • از علی‌ابن‌ابی‌طالب (ع) نقل فرمود که: «کسی که دین‌داری [ادعایی] او اطاعت از مخلوق در [کاری که] معصیت خالق [در آن است] باشد، دین ندارد.» (مسند الامام الرضا، ج۲، ص ۲۷۵)
  • نباید کسی دست دیگری را ببوسد؛ چرا که بوسیدن دست کسی همچون نماز گزاردن [و عبادت] برای اوست. (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • از پیامبراکرم (ص) نقل فرمود که: «به بسیاریِ نماز و روزه و حج و بخشش و ناله‌های شبانه آنان نگاه نکنید، بلکه به راستیِ گفتار و ادای امانت ایشان بنگرید.» (مسند الامام الرضا، ج۱، ص۲۷۴)
  • امام رضا (ع) شنید که یکى از اصحابش مى­گوید: «خدا از رحمت خویش محروم کند کسى را که با على (ع) جنگید.» حضرت فرمود: «بگو: به جز آنان که توبه کردند و [خویشتن را] اصلاح نمودند» آنگاه فرمود: «گناه کسی­که [به ادعای بی­طرفی و تقواپیشگی یا به­دلیل دنیاطلبی] از آن حضرت جدایی گزید و [از این عمل خویش] توبه نکرد بزرگتر از گناه کسی است که با او جنگید اما بعد توبه کرد.» (میزان‌الحکمه، ج۲، ص۱۳۳)
  • از پیامبراکرم (ص) نقل فرمود که: «از ما نیست کسی­که به مسلمانی خیانت کند یا به او ضرری برساند یا با او حیله کند.» (مسند الامام الرضا، ج۱، ص۲۷۹)
  • میان خدا و هیچ‌کس خویشاوندی نیست، و ولایت و دوستی خدا جز به طاعت (و عمل) حاصل نمی‌آید. پیامبر(ص) به فرزندان عبدالمطلب [= خانوادهٔ پدری‌اش] گفت: اعمال خود را نزد من بیاورید، نه حَسَب‌ها و نَسَب‌هایتان را. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • یکی از یاران امام گوید: در مسافرت امام ابوالحسن علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) به خراسان با او همراه بودم، روزی همگان را بر سر سفره فراخواند، و خدمتگزاران نیز از سیاه و غیرسیاه آمدند و بر سر سفره نشستند. به او گفتم: «فدایت شوم، آیا بهتر نیست که برای اینان سفره‌ای جداگانه گسترده‌شود؟» امام گفت: «خاموش! خدای همه یکی است، و مادر یکی، و پدر یکی [پس تفاوت و تبعیضی نیست]، و پاداش به کردار است.» (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • فضل­بن­سهل در حضور مأمون از امام رضا (ع) پرسید: «اى ابالحسن! آیا مردم [در زندگی‌شان] مجبورند؟» فرمود: «خداوند عادل‌تر از آن است که بندگانش را مجبور کند و سپس [به واسطهٔ اعمال و انتخاب‌هایشان] مجازاتشان کند.» پرسید: «پس آزاد و رهایند؟» فرمود: «خداوند حکیم‌تر از آن است که بنده‌اش را رها کند و او را به خود واگذارد.» (میزان‌الحکمه، ج۲، ص۱۶۶)
  • شخصی از امام رضا (ع) پرسید: «امروزه حجت بر مردم چیست؟» فرمود: «همان عقل است؛ که به وسیلهٔ آن کسی‌که سخن راست [و حق] را از جانب خدا می‌گوید شناخته می‌شود، پس [انسان] او را تصدیق می‌کند؛ و کسی‌که بر خدا دروغ می‌بندد شناخته می‌شود، پس [انسان] او را دروغگو می‌شمُرَد.» (تحف‌العقول، کلمات قصار امام رضا(ع))
  • از پیامبر اکرم (ص) نقل فرمود که: علم پیشوای عمل است. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • ایمان سخنی است که گفته‌می‌شود، و عملی است که انجام می‌گیرد، و شناختی است که با عقل حاصل آید. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • خداوند عقل را آفرید سپس به او گفت: […] به عزّت و جلال خودم سوگند، مخلوقی زیباتر -در نزد خود- و دوست‌داشتنی‌تر از تو نیافریدم. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • دوست هر آدمى عقل اوست و دشمن او جهلش. (میزان‌الحکمه، ج۷، ص۵۰۵)
  • بالاترین مرتبهٔ عقل این است که انسان خودش را بشناسد. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • فروتنى درجاتى دارد: این­که انسان ارزش و جایگاه خویش را بشناسد و با طیب خاطر خود را در آن جایگاه قرار دهد؛ دوست داشته باشد با مردم همان‌گونه رفتار کند که انتظار دارد با او رفتار کنند؛ اگر بدى دید آن را با خوبى جواب دهد؛ خشم خود را فرو خورد و از مردم درگذرد، و خداوند نیکوکاران را دوست دارد. (میزان‌الحکمه، ج۱۳، ص۲۱۵)
  • علم اهلِ خود را بهتر گرد می‌آ‌ورد تا پدران [خانوادهٔ خویش را]. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • دوستى کردن با مردم، نیمى از خِرد است. (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • هر که شُکر خوبىِ مردم نکند، شکر خداى عزّوجلّ نکرده است. (میزان‌الحکمه، ج۶، ص۲۴)
  • در پاسخ به این سؤال که: «عقل چیست؟» فرمود: «جام اندوه را جرعه جرعه نوشیدن، با دشمنان مسامحه کردن و با دوستان مدارا نمودن.» (میزان‌الحکمه، ج۴، ص۱۰)
  • خِرَد مرد مسلمان كامل نشود تا آنگاه كه ده ویژگى در او باشد: به نیكى او امید رود؛ از بدى او در امان باشند؛ نیكىِ اندكِ دیگران را بسیار شمارد و نیكى بسیار خود را ناچیز انگارد؛ از نیازخواهى [دیگران] از خویش بی‌حوصله و دلگیر نشود؛ از علم‌جویى در طول عمرش خسته و ملول نگردد؛ تهیدستى در راه خدا را بیشتر از توانگرى دوست داشته باشد؛ فروتنی در راه خدا را از عزت در نزد دشمن خدا خوش‌تر داشته باشد، و گمنامى براى او خواستنی‌تر از شهرت باشد. [سپس امام فرمود:] پس دهمى و چه دهمى‌ای! [پرسیده شد: آن چیست‌؟ فرمود:] كسى را نبیند مگر آن كه نزد خود گوید: [بسا که] او از من بهتر و پرهیزگارتر باشد. (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • آن­که کار نیک خویش را [از چشم مردمان] پنهان کند، کردارش هم‌ارزش با هفتاد کار نیک است، و آشکارکنندهٔ کار بد [دیگران یا خویش] سرافکنده است، و پنهان‌کنندهٔ کارِ بد [نهانی و فردی دیگران] آمرزیده است. (اصول کافی، ج۴، ص۱۶۰)
  • چه نیکوست آن خاموشى که از روى درماندگى [در سخن گفتن] نباشد. (میزان‌الحکمه، ج۶، ص۳۶۰)
  • تا سه خصلت در آدمی نباشد، حقیقت ایمان او کمال نیابد: نیک‌فهمی و ژرف‌نگری در دین، اندازه داشتن [و تدبیرِ] نیکو در زندگی، و شکیبایی در مصیبت‌ها. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • [در پاسخ به یکی از یارانش فرمود:] شخص برخوردار از نعمت در معرض خطر است، زیرا خداوند در آن نعمت حقوقى را بر او واجب گردانیده است. به خدا قسم، گاهى اوقات خداوند عزّوجلّ به من نعمت‌هایى مى‌دهد و من پیوسته نسبت به آنها بیمناک و نگران هستم تا اینکه از عهدهٔ حقوقى که خداوند در این نعمت‌ها به گردن من دارد برآیم.» [راوی گوید: عرض کردم: «فدایت شوم، شما با چنین مقام و منزلتى که دارید این چنین مى‌ترسید؟» فرمود:] آرى، پروردگارم را در برابر نعمتى که به من ارزانى داشته است ستایش می‌کنم. (میزان‌الحکمه، ج۱۲، ص۳۰۰)
  • مال [بسیار] جمع نمی‌شود مگر به پنج خصلت: بخل شدید، آرزوی دراز، حرص غالب، بریدن از خویشاوندان و برگزیدن دنیا بر آخرت. (مسند الامام الرضا، ج۲، ص۲۰۸)
  • بدانید که برای شما – پس از ایمان به خدا و پذیرش حقوق اولیای خدا، از آل محمد(ص) – در نزد خداوند شکری محبوب‌تر نیست از یاری‌رساندن‌تان به برادران مؤمن خویش در کار دنیای ایشان، که راهی است برای رسیدن به بهشت پروردگارشان. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • خداوند عزّ وجلّ تندرستان را مكلّف كرده‌است كه به امور افراد بیمار و ازكارافتاده رسیدگى كنند. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • به کار بستن عدالت و نیکوکارى باعث پایندگى نعمت است. (میزان‌الحکمه، ج۱۲، ص۲۸۷)
  • برای نعمت‌ها همسایه‌های خوبی باشید [و قدردان‌شان]، زیرا که نعمت‌ها رَمنده‌اند و اگر از مردمى بِرَمند دیگر به سوى آنان باز نمى‌گردند. (میزان‌الحکمه، ج۱۲، ص۲۸۱)
  • یاری تو به شخص ناتوان [از ادارهٔ امور زندگی خویش] از برترین صدقه‌ها است. (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • کوتاهى کردن، مصیبت توانایان است. (میزان‌الحکمه، ج۹، ص۱۱۱)
  • شخص سخاوتمند از غذاى مردمان مى‌خورد، تا ایشان نیز از غذاى او بخورند و بخیل از غذاى مردمان نمى‌خورد، مبادا ایشان از غذاى او بخورند. (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • علی‌بن‌شعیب گفت: به محضر امام رضا (ع) رسیدم امام به من فرمود: «ای علی، بهترین زندگی را چه کسی دارد؟» عرض کردم: «ای سرورم! شما از من داناتر به آن هستید.» امام فرمود: «ای علی، آن‌ که دیگران در زندگیِ او خوش زیند. ای علی، بدترین زندگی را چه کسی دارد؟» عرض کردم: «شما داناترید.» امام فرمود: «آن‌کس که دیگری در سایهٔ زندگی او زندگی نکند. ای علی، به راستی بدترین مردم کسی است که از کمک مالی [به آن که نیاز دارد] مضایقه کند و به تنهایی غذا بخورد و خدمتکارش را تازیانه بزند.» (تحف‌العقول، باب سخنان امام رضا(ع))
  • [از امام سؤال دربارهٔ طعم نان و آب پرسش شد، فرمود:] طعم آب طعم حیات است، و نان مزه­ و طعم زندگی را دارد. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • یاسر می‌گوید: در روزی که امام رضا(ع) به دست خلیفهٔ عباسی مسموم شده‌بود، و در همان روز و در اثر همان سم به شهادت رسید، پس از اینکه نماز ظهر را گزارد به من گفت: «ای یاسر! مردم [=اهل خانه و کارکنان]، چیزی خورده‌اند؟» گفتم: «آقای من! چه کسی می‌تواند غذا بخورد وقتی که شما در چنین حال [مسمومیت شدید و واپسین لحظات زندگی] هستید؟»
    در این هنگام امام (ع) راست نشست سپس فرمود: «سفره را بیاورید»، و همگان را بر سر سفره فراخواند و کسی را فروگذار نکرد، و یکایک را مورد محبت خویش قرار داد […] هنگامی که همه غذا خوردند امام بیهوش افتاد… (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • خدا بیامرزد کسی را که امر ما را زنده کند. [راوی گوید: گفتم: «چگونه امر شما را زنده می‌کند؟» فرمود:] دانش‌های ما را می‌آموزد و به مردمان تعلیم می‌دهد. همانا اگر مردم خوبی‌های سخن ما را دریابند راه ما را برگزینند. (فرازهایی از سخنان امام رضا(ع)، محمد حکیمی)
  • از امیرالمؤمنین (ع) نقل فرمود که: «دنیا یکسره نادانی و جهل است مگر جایگاه‌های دانایی، و علم تماماً بر علیه دارندهٔ آن حجت است مگر آنچه را که به آن عمل کند، و عمل همگی ریا است مگر آنچه که از سر اخلاص انجام گرفته باشد، و اخلاص [مخلصان] در خطر عظیمی است، و بنده نگران است تا عاقبت کارش چه خواهد شد.» (مسند الامام الرضا، ج۱، ص۲۸۱)
  • به خداوند گمان نیک [و از او انتظار خیر] داشته باش، زیرا خداى عزّوجلّ مى‌فرماید: «من نزد گمان بندهٔ مؤمن خویشم.» (میزان‌الحکمه، ج۶، ص۵۷۷)
// // ?>


نحوه صحیح برخورد با اعتیاد نزدیکان

نحوه صحیح برخورد با اعتیاد نزدیکان

«سوگند به روشنايى روز،

سوگند به شب چون آرام گيرد،

[كه‌] پروردگارت تو را وانگذاشته، و دشمن نداشته است.

و قطعا  آنچه در پیش است براى تو نيكوتر خواهد بود.

و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردى …

و اما [تو نيز به پاس نعمت ما] يتيم را ميازار،

و گدا را مران،

و از نعمت پروردگار خويش [با مردم‌] سخن گوى.»

بخشی از سوره ضحی

دریافت فایل «نحوه صحیح برخورد با اعتیاد نزدیکان» به صورت pdf

وقتی صحبت از مشکلات زندگی مشترک می‌شود، کمتر مسئله‌ای می‌تواند به اندازه اعتیاد همسر نگران کننده و ویرانگر باشد. ۶۰ درصد طلاق‌ها به‌دلیل اعتیاد می‌باشد.[1] از طرف دیگر، علیرغم گذشته که اعتیاد به عنوان یک مشکل فردی تلقی می‌شد، و سعی می‌شد با تمرکز بر شخص دچار سوء مصرف الکل یا مواد مخدر به درمان آن پرداخت. امروزه جامعه ی بهداشت روان، مدل سیستم‌های خانوادگی را به عنوان بازتاب دقیق تری از شیوه اعتیاد می‌داند. در این مدل، سوء مصرف مواد را حاصل اختلال در عملکرد اعضای خانواده می‌دانند. به همین ترتیب، موثرترین راه برای حل این مشکل، کار با تمام اعضای خانواده برای بهبود الگوهای ارتباطی آن‌ها و ایجاد یک محیط سالم تر است[2]. حال پرسش اصلی این است که چه نوع برخوردی با اعتیاد نزدیکان، باعث کاهش آسیب اعتیاد (بر شخص معتاد و دیگر اعضای خانواده) شده و امکان بهبودی شخص معتاد را افزایش می‌دهد؟ به عبارتی نحوه صحیح برخورد با اعتیاد نزدیکان چیست؟

 واقعیت این است که اعتیاد یک مشکل است و فرد معتاد بیشتر یک بیمار است که احتیاج به کمک دارد. یک بیمار که اغلب شرایط خاصی دارد مثلاً نوجوان یا جوانی است پر از غرور، شور و انرژی و حس رهایی از بند خانواده، علاقه مند به تجربیات جدید و خطرکردن. با تجربه کم و عدم اطلاع از خطرات زندگی. یا مرد خانواده است که برای خودش جایگاه خاصی قائل است و تصورات خاصی دارد. «من به اندازه کافی عاقل هستم.» «این همه در زندگی زحمت می‌کشم مستحق اندکی تفریح، هرچند نادرست، هستم» و «من که برای آن‌ها چیزی کم نگذاشته» «برای آن‌ها ضرری ندارد» … به همین دلیل نحوۀ برخورد اطرافیان بخصوص والدین و همسر خیلی مهم است و حتماً باید اطلاعات کافی در مورد برخورد داشته باشند. بدین منظور ابتدا باید شناخت مناسبی از اعتیاد داشت.

دریافت فایل «نحوه صحیح برخورد با اعتیاد نزدیکان» به صورت pdf


[1]  انتخاب کد خبر: ۴۸۹۳۵۴   تاریخ انتشار: ۴۶ : ۱۱ – ۲۳ تير ۱۳۹۸

[2]  https://americanaddictioncenters.org/rehab-guide/married-to-a-drug-addict

// // ?>


ماه مهربان و طردشدگان از مدرسه (نگاهی به وضعيت بازماندگي از تحصيل در آستانه شروع سال تحصيلي)

«به نام بینای شنوا»

«عده‌ای در تاریکی‌‌اند؛

عده‌ای در روشنایی.

و ما آنان را می‌بینیم که در روشنایی‌اند؛

نه آنانی را که در تاریکی‌اند.»

                                  برتولت برشت

دریافت فایل pdf  مقاله‌ی «ماه نامهربان و طردشدگان از مدرسه»

(برگرفته از: روزنامه‌ی اعتماد، شماره 4732 – چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۹)

ماه نامهربان و طردشدگان از مدرسه

«خوب یادم است؛ وقتی کوچک‌تر بودم نمی‌توانستم به مدرسه بروم و همیشه در حسرت درس و کتاب و مدرسه و لباس فرم بودم. از 5 خواهر و برادری که بودیم سه تای اول‌مان نتوانستیم به مدرسه برویم. آن روزِ اول مهری که برادرم را به‌خاطر دو ماه اضافه سن در مدرسه قبول نکردند؛ هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گریه می‌کرد و می‌گفت: «حالا که من را در مدرسه نمی‌خواهند این‌قدر کار می‌کنم تا بمیرم.» و همین‌طور که هق‌هق می‌کرد از خانه بیرون رفت.

روزهای اول مهر را دوست نداشتم. از خودم متنفر بودم و از پدرم که فکر می‌کردم حتماً تقصیر او و بی‌عرضگی‌اش است که نمی‌توانیم درس بخوانیم. اگر روزی از جلوی در حیاط مدرسه‌‌ای رد می‌شدم دلم پر می‌کشید برای شنیدن هیاهوی تویش. گاهی خودم را محکم می‌گرفتم؛ بی‌اعتنا از جلوی در مدرسه رد می‌شدم و هم‌زمان در دلم جنگ و غوغا به‌پا می‌شد. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست بچه‌های مدرسه را اذیت کنم. مدرسه سرزمین ناشناخته‌ای بود که من را به آن راهی نبود.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


نحوه صحیح برخورد با سوء مصرف مواد مخدر در فرزندان

وقتی که ما بچه‌دار می‌شویم، انتظار و پیش‌بینی چیزهای خوب و بزرگ برای فرزندانمان داریم. آرزو داریم فرزندانمان از خودمان بهتر شوند و به موقعیت‌هایی که خودمان آرزو داشته‌ایم و نرسیده‌ایم برسند. ممکن است فکر کنیم که در راه رسیدن به این موقعیت‌ها با لحظات سخت و پرچالشی در زندگی روبرو خواهند شد، ولی هیچ‌گاه انتظار نداریم که در دام اعتیاد و الکل بیفتند.

اعتیاد فرزندان برای والدین مانند یک شوک بزرگ است. تمام والدین آرزو دارند که فرزندانشان هرگز در معرض مواد مخدر و عوارض جانبی مختلف آن قرار نگیرند؛ اما متاسفانه مواد مخدر در هر مرحله ای از زندگی ممکن است وارد شود.

در کشور ما، اعتیاد به مواد مخدر در بین نوجوانان و جوانان نگران کننده است. متوسط سن شروع مصرف مواد مخدر 15 سال است[1] و به گفته مسئولین، اعتیاد به نخستین نگرانی خانواده‌ها در ایران تبدیل شده است.[2] طبق آمارهایی که از نرخ اعتیاد دانش‌آموزان اعلام می‌شود، هم‌اکنون حدود 2 درصد از دانش‌آموزان مقطع دبیرستان دچار اعتیاد هستند (دقت شود که 2 درصد دچار اعتیاد هستند. یعنی به طور منظم مواد مصرف می کنند وگرنه آمار نوجوانانی که این مواد را امتحان کرده‌اند و در خطر ابتلا به اعتیاد هستند مطمئناً بیشتر از این مقدار است) و این یک زنگ خطر جدی برای مدارس محسوب می‌شود. این درصد در سال 80 یعنی حدود 18 سال پیش در میان دانش‌آموزان مقطع متوسطه دوم در حدود نیم درصد بود و 10 سال بعد یعنی در سال 90 به یک درصد رسید و حالا طبق آخرین آماری که به‌ دست آمده (سال 97)، با افزایش یک درصدی به 2 درصد رسیده است![3]

در این مقاله، ابتدا در مورد اعتیاد و اهمیت آگاهی والدین و فرزندان از آن در دوره نوجوانی صحبت می‌شود، سپس علل کلی گرایش به سمت مواد مخدر بیان می‌شود، سپس چگونگی آگاهی والدین از مصرف کردن مواد توسط فرزندان عنوان می‌شود، پس از آن احساس‌هایی که معمولاً والدین درگیر با اعتیاد فرزندان دچار آن می‌شوند بیان می‌گردد، در ادامه برخی اشتباهات رایج در برخورد با اعتیاد فرزندان گفته می‌شود و در پایان راه‌هایی برای ایجاد دگرگونی و چگونگی برخورد درست با اعتیاد فرزندان بیان می‌گردد. در انتهای مقاله نیز ضمیمه‌ای در مورد نحوه گفتگوی درست با فرزندان درگیر اعتیاد آورده شده است.

دریافات مقاله نحوه برخورد با اعتیاد فرزندان


[1]  خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) 6/12/97 (www.irna.ir/news/83221425/)

[2]  خبرگزاری فارس 7/5/1397 (http://fna.ir/bns4bm)

[3]  سلامت نیوز ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ (http://www.salamatnews.com/news/261645/)

// // ?>


معرفی کتاب «بازی و یادگیری در فضای باز »

نام کتاب: بازی و یادگیری در فضای باز (اقدامات لازم برای کسب تجربه‌های کیفی برتر در محیط آزاد …)

نویسنده: جان وایت

مترجم: علی ایمانی

نشر: مدرسه

 


بازی، در انواع متنوع آن از مهم‌ترین شیوه‌های فعالیت برای کودکان خردسال در فضای باز است. از طریق این بازی‌ها که پایه و اساس یادگیری کودک دربارۀ جهان اطراف خود است، کودکان شادی و نشاط را می‌یابند و رشد جسمی، هوشی، احساسی، هیجانی و اجتماعی آن‌ها از این طریق پیشرفت می‌کند. امروزه همۀ استادان عرصۀ آموزش و تعلیم و تربیت و حتی روانشناسان آموزشی، مناسب‌ترین شیوۀ یادگیری برای کودکان خردسال را از طریق بازی، بخصوص در خارج از ساختمان، در طبیعت، جنگل، کنار دریا و رودخانه و یا محیط‌های الهام گرفته از آن‌ها می‌دانند.

این کتاب شامل فصل‌های زیر می‌باشد:

فصل اول: تامین مواد طبیعی در محیط‌های فضای باز

فصل دوم: پیش‌بینی لازم برای کسب تجربه‌های ذیروح در فضای آزاد

فصل سوم: پیش‌بینی لازم برای بازی با آب در فضای باز

فصل چهارم: پیش‌بینی لازم برای بازی‌های تخیلی و خلاق در فضای باز

فصل پنجم: پیش‌بینی لازم برای بازی جسمی و حرکتی در فضای باز

فصل ششم: پیش‌بینی لازم برای بازی ساختمان‌سازی و پناهگاه‌سازی …


برای نمونه خلاصه‌ای از فصل اول در زیر آورده شده است:

فصل اول: تأمین مواد طبیعی در محیط‌های فضای باز

مواد طبیعی مطلوب، برای تحقیق و بازی مکان‌های دستیابی به آن‌ها
ماسه شرکت‌های مصالح ساختمانی

توجه: اطمینان حاصل کنید که ماسه با درجه‌ی کیفیت عالی و برای بازی کودکان خردسال مناسب باشد.

ترجیحاً ماسه سه بار شسته شده‌ی شفاف استفاده شود، هرچند هزینه‌ی بالایی دارد.

ماسه‌ای که از خرد کردن ماسه سنگ تولید شده باشد ممکن است دارای ذرات بسیار ریزی باشد که نباید با تنفس فرو برده شود!

خاک فروشگاه لوازم باغبانی و در مقادیر زیاد از مصالح ساختمانی که در این صورت احتمال آلودگی آن توسط سگ و گربه‌ی بیماری‌زا کمتر است.

توجه: استفاده از خاک برگ مبتنی بر خاک پیت از لحاظ محیط زیست غیربهداشتی است، زیرا این خاک از زمین باتلاقی استخراج می‌گردد.

چوب: کنده‌های درخت، قطعات تنه‌ی درخت، بخش‌هایی از شاخه‌ها، قطعه چوب‌ها و سرشاخه‌ها بنیاد‌های حیات وحش، صنایع دستی محلی و افرادی که تولیداتی از چوب می‌سازند.
سنگ: قلوه سنگ، سنگ ریزه‌ها، سنگ لوح، ریگ‌ها فروشگاه‌های لوازم باغبانی و لوازم فنی (که در بخش‌های باغبانی دارای مجموعه‌های بسیاری از مخلوط‌های دانه‌بندی شده، سنگ‌ریزه‌ها و سنگ‌های بزرگ جالب برای طراحی و منظره‌سازی هستند.)

فروشگاه‌های مصالح ساختمانی (در مقادیر زیاد مثل تن یا نیم تن)

فروشگاه‌های خانه‌سازی (اغلب دارای بسته‌های کوچک سنگ‌ریزه‌ی صیقل خورده هستند)

فروشگاه‌های حیوانات دست‌آموز دارای بخش‌های آکواریوم

گیاهان: گل‌ها، گلبرگ‌ها، انواع سبزی خوردن، برگ‌ها (به‌خصوص برگ‌های معطر)، علف‌ها پیشنهاد: یک بخش باغبانی داشته باشیم با تمام فعالیت‌های ممکن و مفید این بخش!

حداکثر استفاده را از کاشتن و پرورش دانه‌های معمولی در محیط فضای باز خود به دست آورید: گل‌های مینا (مارگریت، داوودی)، گل‌های قاصدک، گل‌های آلاله، گل رز، شکوفه‌ی گیلاس و هر آن‌چه سالم و قابل دسترس در آن زمان است.

دانه‌ها: شاه بلوط‌های هندی، دانه‌های بلوط، میوه‌های درخت چنار
صدف‌ها، پرها، مواد معدنی

وسایل لازم برای استفاده از مواد طبیعی:

  • انتقال‌دهنده‌هایی مانند چرخ‌دستی‌ها، گاری‌ها و سبدها بر روی دوچرخه
  • سطل‌های دسته‌دار برای برداشتن و حمل کردن
  • بیل‌های دسته بلند، چنگک‌ها، شن‌کش‌ها (غالباً در اندازه‌ی کودکان یا یک یا دو تا با اندازه‌ی بزرگسالان)
  • بیلچه‌ها و سایر ابزار دستی در اندازه‌ی کودکان (انواع فلزی آن‌ها معمولاً اثربخش‌تر از نوع پلاستیکی آن‌هاست)
  • جاروهای دسته بلند، یک خاک‌انداز و یک قلم‌مو (جارو کردن یک فعالیت جسمی زیاد است که کودکان دوست دارند و می‌توانند در تمیز کردن، برگرداندن ماسه‌های ریخته شده به گودال ماسه‌ها کمک کنند.)
  • وسایل کهنه‌ی آشپزخانه (مانند دیگ‌های بزرگ فلزی و ملاقه‌ها)
  • جعبه‌های شیر و نان
  • ناودان‌ها و لوله‌های پلاستیکی
  • غربال‌های باغبانی
  • منبع آب، شیلنگ و قوطی‌های آب
  • لباس‌های محافظ، مثل لباس‌های بادی؟
  • دستکش باغبانی به اندازه‌ی کودکان (برای آن‌هایی که نمی‌توانند یا دوست ندارند با ماسه و خاک تماس مستقیم داشته باشند.)

در کنار ابزار بالا وسایل زیر به‌خصوص برای بازی‌های تخیلی در همچین فضایی مناسب هستند:

  • حیوانات دنیای کوچک، مثل دایناسورها، حیوانات وحشی، اهلی، خانگی و چهارپایان کوچک دارای مجموعه‌های موضوعی، آماده و آسان برای حمل در ظرف‌ها یا سبدهای چرخ‌دستی هستند.
  • وسایل نقلیه‌ی دنیای کوچک، مخصوصاً آن‌هایی که ردپا برجا می‌گذارند و دارای کانتیرهایی برای پرکردن هستند.
  • قطعات تخته، آجرهای کوچک و ابزار خانه‌سازی برای استفاده‌ از ماسه‌ی آبکی، «ساروج؟» و آجر چینی.
  • یک صندوق یا جعبه، نقشه‌ها و اشیای دست‌ساز برای پنهان و پیدا کردن به عنوان باستان شناسان یا دزدان دریایی
  • اشیایی در خانه بازی برای نشان دادن اجاق گاز و وسایلی میز و صندلی
  • ابزاری برای موضوعات ایفای نقش (نقش‌گذاری) مانند اردوگاه، دزدان دریایی، سایت حفاری، ساختمان سازی
  • قلاب‌هایی بر روی دیوارها یا نرده‌های نزدیک برای ایجاد سیستم قرقره با سطل‌ها و طناب‌ها
  • ابزارهایی برای ساختن پناه‌گاه / کمینگاه: ابزار طبیعی در پناه‌گاه‌ها و سایر ساختمان‌هایی که کودکان ساخته‌اند به شدت از بازی پشتیبانی می‌کند.

نکاتی برای کسب حداکثر استفاده از مواد طبیعی

  • بازی‌‌های کودکانه‌ی خود را به یاد بیاورید و خاطرات خود را بیان کنید: اطمینان حاصل کنید که همه‌ی کارکنان اهمیت تعاملات با مواد و ابزار طبیعی را درک کرده و در تحقق آن می‌کوشند.
  • اطمینان حاصل کنید که کودکان راحت و آسوده باقی بمانند و یاد بگیرند دست‌هایشان را دهانشان نکنند. عادت شستن دست‌ها را بعد از بازی برقرار کنید.
  • کودکان را تشویق کنید از تمامی حواس خود به تناسب استفاده کنند؛ برای مثال جلب توجه کودک به بوی مواد و احساس گل‌ها بر روی لب‌ها و گونه‌هایشان، تشویق کودکان برای قرار دادن پاهای برهنه بر روی مواد طبیعی (گل، ماسه، شن، چمن و علفزار)
  • استفاده‌ی کودکان از مواد طبیعی را مشاهده کنید و از مشاهدات برای ارزشیابی و طرح برنامه‌های جدید برای کودکان استفاده کنید.
  • مراقبت از دنیای طبیعی را در کودکان بهبود بخشیده و ارتقا دهید.
  • تصاویری با کیفیت بالا از اینترنت، تقویم‌ها و کارت پستال‌ها جمع‌آوری کرده و آن‌ها را برای استفاده درمحیط‌های باز با سلفون بپوشانید. از بازی‌ها عکس بگیرید. همچنین به بچه‌ها کمک کنید از ساختمان‌ها یا نمونه‌هایی که می‌سازند عکس بگیرند. از این تصاویر و ساخته‌ها برای بررسی، بازدید و گسترش طرح‌ها و نمایش و ساختن کتاب‌های خانگی کمک بگیرید.
  • مراقب نمونه‌هایی که کودکان از مواد برای نشان دادن چیزهای دیگر استفاده می‌کنند باشید؛ زیرا این نوع تفکر برای «رشد شناختی» مهم است و در شناخت و برنامه‌ریزی شما برای کودکان مؤثر می‌باشد.
  • زبان را برای توصیف، درک و احساس زیبایی، شکل و خواص مواد پرورش دهید. کتابی با تصاویر رنگی و واژه‌هایی که با یکدیگر مطرح و به توافق رسیده‌اید درست کنید. فضای خالی برای اضافه کردن واژه‌های جدید در نظر بگیرید. واژگان کودکان را در مورد «کاربرد کلمات» همان‌طور که شرح می‌دهید آن‌ها در حال انجام چه کاری هستند توسعه دهید: مخلوط و آسیاب کردن، هم زدن و تکان دادن، الک، حفر، پنهان و پیدا کردن، از پوشش درآوردن، نمایان ساختن، پاشیدن، تپ تپ صدا کردن، کپک زدن، فشردن و آب گرفتن، له کردن و … .
  • به کودکان کمک کنید تا داستان‌هایی بازگو یا ابداع کنند که با استفاده از مواد طبیعی آن‌ها را متحد و هماهنگ کند. مثل «هلیم درست کردن سه خرس» یا داستانی که شامل آمیزه‌ای از جادو و افسانه باشد، که قدرت به‌خصوصی را به‌وجود آورد. از عامل بالقوه و استعداد نهانی برای بازی تخیلی دنیای کوچک با استفاده از مواد طبیعی، هم به عنوان طرح‌ها و هم منابع بازی، مانند خانه‌ها، غارها، تونل‌ها و … حداکثر استفاده را ببرید.
  • طرح‌ها و ایده‌های خلاق را برای نشانه‌سازی تشویق کنید. برای مثال، با مخلوط ماسه خیس و آبکی و قلم‌موهای رنگ با گِل و چوب بر روی سطوح نرم و با استفاده از سرشاخه‌ها یا چنگک علامت‌هایی ایجاد کنید.
  • بر ابداع، آزمایش و کشف تأکید کنید و در مورد بی‌نظمی و کثیف‌کاری در حین بازی با مواد طبیعی نگران نباشید.

 

// // ?>


معرفی مستند «داستان پلاستیک»

تولید کنندگان اصلی مواد پلاستیکی همان صنایع نفت و گاز و پتروشیمی هستند. مدتهاست که آنها برای کسب سود بیشتر، به روشهای مختلف ما را به مصرف بیشتر پلاستیک سوق می دهند. آنها سودش را می برند و ما باید زباله ها را جمع کنیم، اقیانوسها، ساحل دریاها و کنار جاده ها را پاکسازی کنیم. با این روند، ما همیشه از آنها عقب تر خواهیم بود.

هیچ وقت نخواهیم توانست مشکل پلاستیک را به عنوان مشکل زباله های پلاستیکی حل کنیم، باید ببینیم چه کسی پلاستیک را تولید می کند و چرا؟ وقتی آنها میلیاردها دلار برای افزایش مصرف پلاستیک سرمایه گذاری می کنند ما نمی توانیم فقط به مردم توصیه کنیم که زباله هایشان را در سطل بریزند. حتی دیگر توصیه به بازیافت هم، هرچند ضروری اما کارساز نیست. پلاستیک نه فقط وقتی به عنوان زباله در طبیعت رها می شود، بلکه در تمام چرخه عمرش برای محیط زیست هزینه های بسیاری دارد.

فرویلان گریت که عضو یک موسسه محیط زیستی فعال در فیلیپین است می گوید: من مدتها پیش تصمیم گرفتم از کیسه های پلاستیکی و ظروف یک بار مصرف استفاده نکنم، این کار بزرگی است، اما خیلی زود شما می فهمید که در سطح سیستماتیک چیزی را عوض نمی کند.

مستند ”داستان پلاستیک“ نگاهی گسترده به بحران آلودگی توسط پلاستیک و اثرات جهانی آن بر سلامت زمین و ساکنان آن می اندازد. فیلم وضعیت این بحران را در سه قاره بررسی می کند: مکانهای دفن زباله، کوههای زباله تلنبار شده، رودخانه ها و دریاهایی که آلوده به پلاستیک هستند و آسمانی که با گازهای سمی تولید و سوزاندن پلاستیک خفه شده است.

”داستان پلاستیک“ مصاحبه هایی با متخصصان و فعالانی که در خط مقدم مبارزه علیه پلاستیک هستند انجام می دهد و جنبش جهانی مبارزه علیه پلاستیک را که در همه جای جهان در حال شکل گیری است به تصویر می کشد. در این فیلم شما با راه حلهایی که در نقاط مختلف جهان برای برخورد ریشه ای با معضل پلاستیک پیگیری می شود آشنا می شوید.

 

// // ?>


معرفی کتاب «پرورش خلاقیت به کمک بازی‌های وانمودی» همراه با گزیده‌ای از فعالیت‌ها

«پرورش خلاقیت به کمک بازی‌های وانمودی»؛ همراه با گزیده‌ای از فعالیت‌ها

نویسنده: دروتی جی.سینگر، جروم ال.سینگر

مترجم: حمید علی‌زاده، علی‌رضا روحی

ناشر: جوانه‌ رشد

دریافت فایل pdf  ِ معرفی کتاب «پرورش خلاقیت به کمک بازی‌های وانمودی»؛ همراه با گزیده‌ای از فعالیت‌ها

 

بازی وانمودی چیست؟

وانمود كردن يك كار جدي براي كودكان است. آنان دنياي خيالي خودشان را با هر ابزاري كه در دست داشته باشند، خلق مي‌كنند و نقش‌هاي خودشان را به طور نمايشي به اجرا در مي‌آورند. «فرض كن تو  …  هستي» و «بيا يك بازي بكنيم كه من … باشم» عبارات رايج بین کودکان در هنگام بازی هستند.

بازی­‌های نمایشی و بازی وانمودی شباهت­های زیادی با هم دارند. در بازی نمایشی بیشتر از وسایل وامکانات واقعی استفاده می­شود ولی در بازی وانمودی، وانمود می­شود که مثلاً این چوب، اسب است، سوارش می­شویم و حرکت می­کنیم. در بازی وانمودی تخیل نقش مهمی دارد.

او به كمك وسايل موجود كه فقط بعضي از آن‌ها ظاهري شبیه به نقش خود در بازی دارند، بازی را شروع می‌کند و با کمک تصورات ذهني خود و تخيل‌اش به بازي جان مي‌دهد.کودک در هنگام بازي مدام ارتباط زمان و مكان را در موقعيت‌ها تغيير مي‌دهد و آينده را طراحی می‌کند.

جهت‌دهی مناسب و هدفمند اولیا یا مربی می‌تواند بازی‌های وانمودی را به وسیله‌ای برای پرورش رشد شناختی و عاطفی کودک و همچنین آموزش بسیاری از مهارت‌های اجتماعی تبدیل کند.

فوايد وانمود سازي براي كودكان:

1- تقویت قدرت تخیل: تصور يعني توانايي تجسم آن‌چیزی که در حال حاضر وجود ندارد با کمک آن‌چه در گذشته مشاهده یا تجربه شده‌است. مثلاً كودك وانمود مي‌كند كه يك تكه پارچه، دمپايی یا  يك پاكت كوچك برنج، بچه‌اي است كه راه مي‌رود، حرف مي‌زند و مي‌خندد. او برای این‌که ابزار بازی خود را فراهم کند شروع به خیال‌پردازی می‌کند. هر چه كودكان كارهاي خيالي بيشتري انجام دهند، قدرت تصور و تخیلشان بيشتر تقويت مي‌شود.

2- افزایش مهارت­‌های کلامی: شركت كودكان در بازي‌هاي نقش گذاري اجتماعي، توانايي بياني خوبي را از آنان مي‌طلبد و آنان را براي چيره دست شدن در استفاده از زبان تحريك مي‌كند. كودكان اگر مي‌خواهند نظريات شخصي‌شان در بازي گنجانده شود بايد از طريق گفتار‌ بر همبازي‌هايشان تأثير بگذارند. بنابراين كودكان در زمينه‌ي يادگيري بيان هر چه اثر بخش‌تر عقايدشان كار مي‌كنند.

3– تقویت حس همدلی و خود را در موقعیت دیگری دیدن: ممكن است كه كودك نقش افراد متفاوتي (پدر، معلم، پزشك، آتش نشان و ….) را بازي مي‌كند. با تصور دیگران در موقعيت‌هاي گوناگون، کودک تلاش می‌كند چيزي را كه آن فرد در آن شرایط احساس می‌كند در خودش به وجود آورد و آن را بازی کند. این همان همدلي يا احساس يكي بودن با ديگران است.

4- يادگيري نقش‌ها در موقعيت‌هاي اجتماعي جديد: وقتي كودك از « من بابا هستم» به من « من معلم هستم » يا « من پزشك هستم » تغيير شخصيت مي‌دهد، آگاهي خود را از شخصيت‌هايي كه در اطرافش قرار دارند افزايش مي‌دهد و مسئوليت‌هاي اين نقش‌ها را هم مي‌آموزد و در موقعيت‌هاي جديد به‌آن عمل مي‌كند. مثلاً كودكي كه قبل از مدرسه «مدرسه بازي» کرده‌است، در مدرسه واقعي نمي‌ترسد و آشنایی پیشین‌اش با نقش‌های مختلفی که در مدرسه وجود دارد و اتفاقاتی که رخ می‌دهد محیط را برایش امن‌تر می‌کند.

5- انعطاف‌پذيري در موقعيت‌هاي جديد: بيشتر كودكان در موقعيت‌هاي جديد، رفتاری دارند که تابع اميال آني و خود محوري و انعطاف‌پذیرنبودن آنان است. علت چنین رفتارهایی كم‌تجربه بودن كودك براي درك منطقي موقعيت جديد است.آن‌ها اغلب قابليت پيش‌بيني اين موقعيت‌ها را ندارند. موقعیت‌هایی مثل صبر كردن براي آماده شدن غذا، نوبت آرايشگاه، سالن انتظار فرودگاه و … . وانمودسازي، صحبت با خود و بازي‌هاي‌ تخيلي به كودكان كمك مي‌كند در مواقعی که باید انتظار بکشند، بیش‌تر بر خود مسلط باشند و عصباني و ناراحت نشوند.

6- شناسایی مشکلات کودک: در بازی­های ایفای نقش می‌توان به مشکلات کودک پی برد و با کمک بازی‌هایی مناسب آن‌ها را برطرف نمود. مثلاً پسری را تصور کنید که آمادگی کمی برای رفتن به مدرسه دارد. او ممکن است در بازی، مدرسه را با زندان ترکیب کند. یا دختری که نسبت به نوزاد جدید خانواده حسادت می‌کند دربازی‌هایش، نوزاد خیالی را که گریه می‌کند به سرزنش می‌گیرد یا کتک می‌زند. می‌توان برای کودکی که مدرسه را با زندان اشتباه می‌گیرد، نوعی بازی وانمودی جدید تعریف کرد. بازی که بیش‌تر به جنبه‌های خوشایند‌ مدرسه بپردازد و دیدگاه او را تغییر دهد. همچنین کودکی که از نوزاد جدید بیزار است با بازی در نقش خواهر یا برادر بزرگ‌تر و تلاش برای مراقبت و برطرف کردن بعضی نیازهای نوزاد می‌تواند نگرش خود را درباره‌ی نوزاد تغییر دهد.

***

بعضی از عناوین این کتاب در زیر آورده شده است:

حرکت و وانمودسازی

فعالیت ۱: بازی‌هایی انگشتان

فعالیت۲: وانمودسازی انگشت (عروسک انگشتی)

فعالیت 3: بازی‌های دست

فعالیت 4: پاها و انگشتان

فعالیت 5: همه‌ی من، کل بدن

زندگی و بازی با حواس

فعالیت ۱: لمس کردن

فعالیت 2: بوییدن

فعالیت 3: شنیدن

فعالیت 4: دیدن

تغییرات جادویی

فعالیت ۱: آگاهی هیجانی – عاطفی و حساسیت

فعالیت 2: تغییر شکل دادن

نقش‌هایی برای بازی

بازی‌های محلی

محیط‌هایی برای بازی‌های وانمودی

***

گزیده‌ای از فعالیت‌ها و بازی‌های این کتاب به شرح زیر است:

حرکت و وانمودسازی

وانمودسازی انگشت (عروسک انگشتی)

1-  ساخت عروسک‌های انگشتی:

وسایل لازم: دستکش‌های کهنه، ماژیک، خرده‌های پارچه و تکه‌های کاغذ، کاغذ سفید و رنگی، نوار پارچه‌ای

برای ساختن عروسک انگشتی، انگشت‌های دستکش‌های کهنه را ببرید و با ماژیک و دیگر وسایل روی آن‌ها صورت انسان یا حیوان نقاشی کنید. از ماژیک برای کشیدن اجزایی مثل چشم، بینی، دهان، مو یا پشم، سبیل و لباس استفاده کنید. همچنین می‌توانید نوار، نخ چسبی، کاغذ رنگی، تکه‌های پارچه، روبان و دیگر وسایلی که برای کودکان بدون خطرند، بکار ببرید.

این عروسک‌ها را می‌توان با کاغذ یا نوار و به اندازه‌ی انگشت کودک درست کرد. عروسک‌های متعددی درست کنید و به کودکان کمک بدهید نمایش‌های شاد اجرا کنند. برای اجرای نمایش عروسکی ابتدا روش کار را به آنان بیاموزید، سپس بگذارید با قدرت تخیل خودشان نمایش را ادامه دهند.

تذکر: شخصیت‌های عروسکی بسازید که در تجربیات روزمره‌ی کودکان وجود داشته باشند؛ مثل مأمور پلیس، آتش نشان، پست‌چی، راننده‌ی اتوبوس، دکتر، کفاش، یا صندوق‌دار سوپرمارکت. حتی با عروسک‌ها می‌توانید نقش انواع سبزی‌ها و میوه‌ها را ایفا کنید. برای مثال، درباره‌ی چیزهایی که رشد می‌کنند مثل هویج، سیب درختی، موز و سیب زمینی بازی بسازید. کودکان می‌توانند بازی‌های عروسکی سبزی‌ها و میوه‌ها را انجام دهند و بگویند محصول هر یک از آن‌ها را چگونه برداشت می‌کنند، و با کامیون به بازار می‌برند، چطور آن‌ها را می‌خرند، داخل کیسه‌ها می‌گذارند، به خانه می‌آورند، می‌شویند و در نهایت اصل مطلب یعنی چطور آن‌ها را می‌خورند. و چون این نوعی بازی وانمودسازی و تجسمی است می‌توانند بارها با عروسک‌های دست نخورده و سالم خود بازی را تکرار کنند.

2-  نمایش موش و گربه:

شخصیت‌‌ها: عروسک انگشتی گربه، عروسک انگشتی موش

گربه به خواب می‌رود (انگشت مورد نظر خم می‌شود و می‌خوابد)

موش کوچکی سر می‌رسد (عروسک موش در دست دیگر است) و می گوید: «اُه، حالا هر چقدر می‌خواهم می‌توانم بازی کنم، گربه خواب است».

عروسک گربه خرناس می‌کشد.

موش کوچولو یک دفعه به عطسه می‌افتد.

گربه بیدار می‌شود و می‌گوید: «کی اونجاست؟ آها، یه موش کوچولوی چاق و چله! الآن میام می‌خورمت»

موش کوچولو فرار می‌کند (انگشت به پشت سر شما حرکت می‌کند)

گربه می‌گوید: «خوب حالا کسی اون‌جا نیست، دوباره می‌شود خوابید.»

پاها و انگشتان

1-    انگشتان انبری:

چند شیء کوچک را روی زمین بگذارید. از کودک بخواهید تصور کند انگشتان پایش انبر کوچکی است و سعی کند اشیاء را فقط با انگشتان پایش بردارد. این کار ساده‌ای نیست اما خنده و شادی بسیاری همراه دارد. کودکان با تمرین کردن به سرعت یاد می‌گیرند اشیاء و چیزهایی که خودشان می‌خواهند با کمک شست پا بردارند. این بازی را هر زمانی بخواهید می‌توانید در خانه انجام دهید.

(پیشنهاد[1]: در صورتی که چند کودک حضور داشته باشند می‌توانید این بازی را به صورت امدادی انجام دهید؛ به این صورت که بچه‌ها با فاصله‌های معینی کنار هم و روی زمین می‌نشینند و بعد از آخرین نفر جعبه‌ای گذاشته شده است. بچه‌ها باید اشیاء را از طریق پا به یکدیگر تحویل دهند تا در نهایت آخرین نفر آن شی‌ء را به داخل جعبه بگذارد. چنان‌چه تعداد بچه‌ها زیاد باشد این بازی را می‌توان به صورت مسابقه بین گروهی انجام داد.)

2-    پرنده‌های روی سیم:

همراه با کودکان بزرگ‌تر تصور کنید پرنده هستید و روی خط صاف یا سیم لی‌لی می‌کنید. خط باید آن‌قدر بلند باشد تا همزمان چند کودک بتوانند روی آن بایستند. ترانه هم بخوانید؛

سپس کودکان باید از روی سیم پایین بپرند و در اتاق پراکنده شوند. آنگاه برگردند و دوباره شروع کنند.

3-    بیان احساسات به کمک پاها:

از کودکان بخواهید کفش‌هایشان را درآورند و بکوشند هیجان خود را با راه رفتن نشان دهند. برای مثال:

  • سریع راه رفتن در اتاق نشانه‌ی ناتوانی در انتظار کشیدن، عجله، اشتیاق
  • کشیدن پاها و آهسته راه رفتن بیانگر خستگی و ناراحتی
  • کوبیدن پا بر زمین و بالا پریدن نشانه‌ی عصبانیت، ناامیدی
  • راه رفتن روی پنجه‌ی پا و جست و خیز کردن نشانه‌ی خوشحالی و هیجان
  • آهسته راه رفتن روی پنجه‌ی پا و قدم‌های کوچک نشانه‌ی دقت
  • پس و پیش رفتن بیانگر نداشتن اطمینان: «نمی‌دانم»، «باید یا نباید»

(پیشنهاد: از بچه‌های مختلف بخواهیم با حالت خاصی راه بروند؛ حال از یک نفر می‌پرسیم کدام کودک عصبانی است؟ خوشحال است؟ ….

پانتومیم با استفاده از حالت پاها)

همه‌ی من، کل بدن

ثابت شده است ورزش‌های جسمانی از بسیاری جهات برای کودکان مفید است. شرکت در بعضی بازی‌ها آنان را به انجام فعالیت‌های بدنی تشویق می‌کند. یکی از بازی‌های محبوب آن‌ها تقلید کردن از افراد و اشیاء است:

1-  نرمش بدنی:

این تمرین‌های ساده ترکیبی از کشیدن بدن، خم شدن و حرکات دیگر به همراه بازی‌های تخیلی است که برای پرورش ذهن و جسم به کار می‌روند. کودکان را دور خودتان جمع کنید طوری که فضا برای حرکت آزادنه شما از بین آنان کافی باشد. دستورهای زیر و هر راهنمایی دیگری که به نظرتان ضروری می‌‌آید به آنان بگویید.

خم شوید و ۱0ریگ از زمین بردارید و سلام کنید.

(در حالی که انگشتان پایتان را لمس می‌کنید) خم شوید، ۱0 برگ کوچک بردارید و بعد آن‌ها را فوت کنید.

بدنتان را بالا بکشید تا به ستاره‌ها برسید؛ اگر می‌توانید یکی از آن‌ها را بگیرید.

مثل خرگوش‌ها روی یک پا لی‌لی کنید.

مثل کانگوروها بپرید، بپرید، بپرید.

روی زمین دراز بکشید، پاهایتان را بالا بیاورید و آن تکه ابر را با پا جابه‌جا کنید.

بپرید بروید فروشگاه، چند سیب بخرید، دوباره بپرید بروید خانه.

به پشت روی زمین دراز بکشید و به دوچرخه‌تان پا بزنید.

زندگی و بازی با حواس

لمس کردن

  • تصور کن کجا هستی: ( فعالیت مناسب جهت آموزش سرما، گرما، نحوه‌ی رویارویی با هر کدام)

به کودک یک قطعه یخ بدهید تا سرمای آن را حس کند. از او بخواهید درباره‌ی موقعیت‌هایی که احساس سرما می‌کند فکر کند؛ مثل:

هوای برفی، زمستان بیرون از خانه، نزدیک دستگاه تهویه هوا، در قطب شمال، روی کوه یخ، جلوی یخچالی که درش باز است، در زمین اسکیت، داخل جریان آبی که از برف کوه سرچشمه گرفته است.

سپس هر بار بخواهید به جاهایی که می‌تواند برود تا دوباره گرم شود فکر کند:

نزدیک بخاری، در ساحلی آفتابی، نزدیک اجاق گاز، زیر لحاف، نزدیک شوفاژ، نزدیک لباس خشک کن، زیر آفتاب، یا پوشیدن لباس گرم.

در مرحله‌ی بعد جاهای خیلی گرم را تصور کند:

کویر و بیابان، نزدیک آتش، تابستان داخل ماشینی که زیر آفتاب مانده، در مناطق استوایی، درون اجاق گاز و … .

سرانجام بخواهید درباره‌ی جاهایی که می‌تواند برود یا کارهایی که می‌تواند بکند تا دوباره خنک شود صحبت کند:

شنا در دریا و استخر یا رودخانه، ایستادن جلوی پنکه، ایستادن نزدیک پنجره‌ای که از آن نسیم خنکی می‌وزد، نوشیدن نوشیدنی سرد، شستن صورت با آب سرد یا پارچه‌ی خیس، راه رفتن با پای برهنه روی چمن خیس.

(پیشنهادات:  فرض کن که زمستان است و با دمپایی به حیاط رفته‌ای. چه حسی داری؟ چی کار می‌کنی؟

فرض کن تابستان است و در اتاقت پنکه یا کولر نداری؛ چه حسی داری؟ چی کار می‌کنی؟

تا حالا در زمستان دست دوستت را که از بیرون آمده، گرفته‌ای؟ (به او دست داده­ای؟)

تا حالا پاهایت از سرما قرمز شده‌اند؟ لپ‌هایت چطور؟

عکس‌هایی به کودک نشان بدهید  که کودک باید احساس‌های بچه‌ها را بگوید (کدام بچه سردش است؟ کدام بچه گرمش است؟) و چرا؟ و این‌که هر بچه نیاز به چه چیزی دارد و باید چی کار کنیم؟

بازی در موقعیت: دوستت وارد اتاق می شود، با توجه به حال و احوالش نوشیدنی داغ یا سرد برایش تهیه کن. در مورد عکس‌ها هم همین‌طور.)

زمستان است و آدم برفی درست کرده ای. حس کسی که دستش در برف بوده، چیه؟)

بوییدن

برای بسیاری از افراد حس بویایی به شدت با حافظه پیوند دارد. نوزاد، فقط به قویترین بوها پاسخ می‌دهد اما خردسالان می‌توانند تفاوت‌های جزئی بین بوها را یاد بگیرند و به آن‌ها واکنش نشان دهند. وقتی کودک نوپا چیز خوشمزه، تلخ، شیرین یا نامطبوع را می‌بوید حالات چهره‌ی او را مشاهده کنید.

وقتی با کودکان مواد را بو می‌کنید، این تجربه را با توضیح دادن (تند، ترش، معطر و…)، خواندن یا گفتن داستان درباره‌ی بوها، ماندگارتر کنید.

از او بپرسید که از آن بو یاد چه چیزی (یا چه خاطره‌ای) می‌افتد.

همچنین می‌توانید با آن‌ها درباره‌ی ساختمان بینی و چگونگی عملکرد حس بویایی (پیاز بویایی) صحبت کنید.

1-    آموختن از راه بوییدن:

موقع گشت‌وگذار با کودکان توجه آنان را به بوهای اطراف جلب کنید. در فروشگاه تره‌بار رایحه‌ی میوه‌ها و سبزی‌های فصل مثل پرتقال، شیرین بیان، رازیانه، گل کلم، سیب زمینی، موز، پیاز، تربچه و هلو را استنشاق کنید. سبزی‌های خشک هم به کودک نشان دهید و از او بپرسید از بوی ریحان به یاد چه چیزی می‌افتد. ممکن است بتوانید در خوار و بار فروشی پنیر، ادویه‌ها و انواع چای را ببویید. با گردش در پارک مواد جدیدی برای جعبه‌ی بویایی جستجو کنید؛ مثل برگ‌های خشک شده، کمی خاک خیس، میوه یا گل.

می توان یک فعالیت برای مقابله با نشت گاز برای این قسمت ترتیب داد.

تغییرات جادویی

آگاهی هیجانی ـ عاطفی و حساسیت

کودکان خردسال در مرحله‌ی یادگیری نحوه‌ی بیان احساسات به وسیله‌ی حالات بدن هستند. رشد این مرحله کند و بعضی اوقات دشوار است. برای کودک فهمیدن این‌که خنده علامت رضایت مامان یا باباست یا اخم به معنای چیزی بسیار متفاوت است خیلی سخت نیست اما مرحله‌ی بعد یعنی نشان دادن حساسیت به احساسات دیگران که اساس همدلی است، مشکل است. همدلی برای رشد عاطفی ضرورت دارد. وقتی بتوانیم مسائل را از دیدگاه دیگران ببینیم، در نتیجه می‌توانیم درباره‌ی راه‌های مصالحه با دیگران گفت و گو کنیم. دیگران را ببخشیم و در غم و شادی آنان شریک شویم.

تحقیقات نشان داده آموزش بازی‌های وانمودی در رشد آگاهی کودکان از حالات روحی دیگران بسیار تأثیر دارد. به کمک بازی‌هایی که در این‌جا توضیح داده‌ایم کودکان تجربه‌هایی را می‌آموزند که برای انتقال و مبادله‌ی زبان پر رمز و راز غیر کلامی احساسات و عواطف به آن‌ها نیاز دارند.

1-    نشان دادن هیجان‌ها با حالات صورت:

قبل از این‌که کودکان یاد بگیرند چگونه نقش بازی کنند، تعدادی عکس برای تقلید حالات هیجانی تهیه کنید. در این بازی کودکان حالت چند هیجان اصلی مثل شادی، غم، عصبانیت، تعجب یا تنفر را تقلید می‌کنند. ابتدا خودتان هیجانی را با حالت چهره نشان دهید و سپس از کودک بخواهید آن را تقلید کند:

به من نگاه کن! چهره‌ات را خندان کن! (به وضوح بخندید و دور چشمانتان چین و چروک ایجاد کنید) چهره‌ات را خندان کن! (باز هم بخندید).

عکس‌العمل مناسب به تلاش‌های کودک بسیار مهم است. می‌توانید تفسیر مناسب یا پیشنهاد رفتار لازم این‌کار را انجام دهید:

ببین وقتی من غمگین هستم چطور لب‌هایم پایین می‌آیند. تو هم می‌توانی لب‌هایت را مثل من پایین بیاوری؟… آها! آفرین! الآن غمگین به نظر می‌رسی.

می توان حالاتی از جمله تشنگی، گرسنگی، خستگی و خواب آلودگی را نیز نشان داد.

کودک با تماشای حالت شاد بودن، غمگین بودن یا عصبانی بودن و تقلید حالات چهره‌ی شما نحوه‌ی تشخیص احساسات اطرافیانش را یاد می‌گیرد. سپس کودک با نگاه کردن به خود در آیینه سعی می‌کند حالت صورت شما را تقلید کند و ببیند که چقدر به حالات شما شباهت دارد. حتی می‌توانید تصاویر خودش یا عکس‌های مجله یا کتاب‌های داستان درباره‌ی کودکان را به او نشان دهید و بخواهید احساس‌های شخصیت داستان را نشان دهد.

2-    نشانم بده:

با توصیف کردن یک موقعیت معین از کودک بخواهید احساسی را که در آن موقعیت دارد، نشان دهد:

  • بگو چه مواقعی صورتت خندان است؟ فکر می‌کنی اگر جوجه اردکی را در دست بگیری خوشحال می‌شوی؟ حالت چهره‌ات را به من نشان بده.
  • اگر پدربزرگ بی‌خبر به دیدن شما بیاید (در را باز می‌کنی می‌بینی پدربزرگت آمده) چه قیافه‌ای خواهی داشت؟ چهره‌ی متعجب یا (خوشحال) را به من نشان بده.
  • وقتی هوا بارانی است و نمی‌توانی برای بازی بیرون بروی چه قیافه‌ای داری؟ چهره‌ی غمگین را نشان بده.
  • تصور کن بهترین دوستت اسباب‌بازی مورد علاقه‌ات را بشکند و تو عصبانی بشوی؛ چهره‌ی عصبانی را نشان بده. حالا دوباره با او آشتی کن و او را در آغوش بگیر. قیافه‌ی خندان را نشان بده.
  • تصور کن گربه‌ی خیلی کثیفی وارد اتاق شود. قیافه‌ی ناخوشایند از خودت نشان بده.

از آیینه استفاده کنید تا کودکان هر احساسی را که تقلید می‌کنند، حالات چهره‌ی خودشان را در آن ببینند. اگر کودکی در نشان دادن احساسی ناتوان بود آن حالت را خودتان نشان دهید و از او بخواهید از شما تقلید کند. اگر به همین ترتیب ادامه دهید کودکان خلاق می‌شوند، خیلی زود داستان‌هایی می‌سازند و حالات روحی را که در آن‌ها اتفاق می‌افتد، با حالت چهره‌ی خود نشان می‌دهند.

  • سبد کلاه‌ها:  ( فعالیت مناسب جهت: آشنایی با مشاغل مختلف و فعالیت هر کدام)

تعدادی کلاه را که هر یک فعالیتی را تداعی می‌کنند، در سبدی جمع کنید. می‌توان کلاه پرستاران، بازی‌کنان بسکتبال، افسران پلیس، آتش‌نشانان، مأموران قطار، راننده های کامیون، ملوانان، نقاشان ساختمانی، کشاورزان، باغبانان و … را تهیه کرد. حالا به کودکان اجازه دهید به نوبت یکی از کلاه‌ها را انتخاب کنند و بپوشند. وقتی کلاه را پوشیدند به آنان کمک کنید نقش شخصیت مربوط به کلاه را بازی کنند.

به نظر می‌رسد با پوشیدن هر کلاه، شخصیت کودک عوض می‌شود. بنابراین وقتی دانیال کلاه راننده ی کامیون را می‌پوشد نباید او را با اسم واقعی‌اش صدا کنید چرا که او جواب نمی‌دهد. این تمرین به کودک کمک می‌کند نقش شخصیت‌های گوناگون را بازی کنند و تصور کس دیگری بودن را تجربه کنند.

  • کلاه باغبانی: در این مورد کودک می‌تواند آب‌پاش خیالی را پر کند، روی گل‌های خیالی بپاشد، بعضی از آن‌ها را بچیند، بو کند، به شکل دسته گلی زیبا مرتب کند و به یک دوست هدیه بدهد.
  • کلاه آتش‌نشان: به کودک بگویید: «کلاهت را بپوش، بوی دود به مشام می‌رسد، آژیر خطر را به صدا درآور! ماشین آتش‌نشانی می‌آید» (از خودتان صدای آزیر ماشین آتش‌نشانی درآورید)

«آتش‌نشان شیلنگ را بردار! دارد می‌سوزد! اعضای خانواده را نجات بده! همه خارج شدند؟ آب را بپاش! حالا آتش دارد خاموش می‌شود، زنده باد! هورا.»

  • کلاه ملوانی: ملوان روی عرشه‌ی کشتی است. کشتی را امواج به این طرف و آن طرف تکان می‌دهند. ملوان نهنگی می‌بیند. کشتی دیگری را نیز می‌بیند. او با دوربینش همه جا را نگاه می‌کند. (کف دستانش را به شکل لوله جلوی دو چشم می‌گیرد) او خشکی را می‌بیند. «خشکی! لنگرها را بیاندازید و به ساحل بروید».
  • کلاه مامان: «صبح است. مامان از خواب بیدار می‌شود، لباس می‌پوشد، صبحانه می‌خورد، کلاهش را می‌پوشد و خداحافظی می‌کند. سپس با ماشین سر کار می‌رود.» کودک روی صندلی یا مبلی می‌نشیند، تجسم و وانمود می‌‌کند خودش دارد سر کار می‌رود. از کودکان بخواهید درباره‌ی مناظر آشنایی که در مسیر می‌بینند صحبت کنند. «مامان در مسیر رفتن سر کار چه چیزهایی می‌بیند؟ آها نگاه کنید! یک مدرسه! بچه‌هایی را که در حیاط مدرسه بازی می‌کنند، می‌بینید؟

بهتر است نقش مادر کامل تصور شود.مثلآ مادر از خواب بیدار می شود.به خواهر کوچک تر صبحانه می دهد او را به مدرسه می برد و بعد به محل کارش می‌رود.

همین بازی را باکلاه بابا هم انجام دهید.

این بازی فرصت مناسبی است که پسران و دختران در موقعیت‌های مشابه متعددی شرکت کنند؛ مثلاً دختران آتش‌نشان و پسرها پرستار شوند.

کلاه آمبولانس و پلیس هم می تواند برای یک فعالیت امدادی استفاده شود.

پیشنهاد: کتاب «بچه ها غافلگیر نشوید» ( به خصوص جلد یک ـ نوشته­ی لیندا شوایتزر ـ انتشارات فنی ایران) موقعیت­های پر خطر و تصمیم­گیری و انتخاب عکس العمل مناسب در آن شرایط را مطرح می‌کند. می‌توان از موقعیت‌های این کتاب به عنوان طرح بازی‌های وانمودی برای مقاطع چهارم و پنجم ابتدایی و موقعیت های ساده تر برای سنین پایین‌تر استفاده کرد.

بازی‌های محلی

کودکان دوست دارند درباره‌ی مردم و جامعه‌ی خود بیشتر بدانند. تجربه‌های روزمره در فروشگاه، اداره‌ی پست، رستوران و کتابخانه گنجینه‌ی با ارزشی برای یادگیری کودکان پیش دبستانی است. علاوه بر این، بسیاری از جاهایی که مردم با آن‌جا سر و کار ندارند مثل اداره‌ی آتش‌نشانی، باغ وحش یا اداره‌ی پلیس مکان‌های مناسبی برای یادگیری آنان است.

به منظور آماده کردن کودکان برای بازی‌های محلی، بازدیدهایی از رستوران و اداره‌ی پست و جاهای دیگر ترتیب دهید تا آنان بزرگسالان را در موقعیت‌های واقعی و در حال انجام کارهایی ببینند که قرار است خودشان تقلید کنند. به همین علت والدین باید تا جایی که ممکن است هر گاه از خانه بیرون می‌‌روند کودکانشان را با خود همراه ببرند.

برای شروع این بازی‌ها، درباره‌ی تجربه‌ای که کودکان در بازی خواهند داشت با آنان صحبت کنید. برای آنان درباره‌ی مردم و توالی حوادثی که در رفتن به رستوران، پست کردن نامه در اداره‌ی پست، دیدن مشخصات کتاب‌های کتابخانه یا خریدن خوار و بار وجود دارد را توضیح دهید. از آنان بپرسید از نقش‌هایی که در گردش‌های علمی دیده‌اند چه چیزی به یاد می‌آورند. کارمند اداره‌ی پست، نانوا و پیشخدمت رستوران چه کاری انجام می‌دادند و چه می‌گفتند؟ مأمور آتش‌نشانی، افسر پلیس و کارگر فروشگاه چه چیزی پوشیده بودند؟ کتابدار یا مأمور باغ وحش با چه وسایلی کار می‌کردند؟ بر اساس پاسخ‌های کودکان و پاسخ‌های تکمیلی خودتان مقدمات بازی را فراهم کنید و به آنان در تهیه‌ی لباس‌ها و وسایل لازم کمک بدهید.

اداره‌ی پست:

وسایل لازم: چند جعبه کفش یا کارتن‌های مشابه، تمبر، پاکت نامه‌ی استفاده شده، نامه‌های بی‌استفاده، جعبه‌های قدیمی، کارت پستال‌های قدیمی، ترازوی واقعی یا ساختگی، جعبه‌ی مقوایی شیاردار، کیسه‌ی پستی (مثل کیف خرید یا کوله پشتی)، نقشه (واقعی یا دست‌ساز)

شرح بازی:

اداره‌ی پست را روی میز بزرگی تشکیل دهید. پاکت نامه‌ها و تمبرها را روی میز بگذارید و جعبه‌ی بزرگ شیارداری را برای پست کردن نامه در جای مناسبی قرار دهید. جعبه‌های درباز (جعبه‌های کفش برای این کار مناسب است) را برای دسته‌بندی نامه‌ها، مجله‌های قدیمی و کارت‌پستال‌ها که به منزله‌ی نامه‌های کودکان است، روی میز بگذارید و نقشه‌های محلی، استانی یا کشوری را روی دیوار آویزان کنید. کودکی که نقش کارمند پست را بازی می‌کند پشت میز می‌ایستد، تمبر می‌فروشد و نامه‌ها را داخل جعبه‌ها بسته‌بندی می‌کند. مشتری‌ها به اداره‌ی پست می‌آیند تا تمبر بخرند و نامه‌ها و بسته‌های خود را پست کنند.

والدین و مربیان برای شروع بازی می‌توانند مراحل خرید تمبر، وزن کردن نامه یا بسته، چسباندن تمبر روی آن‌ها و انداختن نامه‌ در جعبه‌ی پستی از داخل شیار مخصوص را برای کودکان نمایش دهند. به نقشه‌ها رجوع کنید و درباره‌ی این‌که با توجه به مسافت چقدر طول می‌کشد تا نامه یا بسته‌ای به مقصد برسد، صحبت کنید.

بازی را با اضافه کردن تحویل نامه به گیرنده‌ها، گسترش دهید. اداره‌ی پست را ببندید. کودکان به خانه می‌روند (هر یک در مبل، نیمکت یا گوشه‌ای از اتاق جای می‌گیرند) آن‌گاه پستچی نامه‌ها را به شکل بسته‌بندی شده داخل کیفی که حکم کیسه‌ی پستی را دارد می‌گذارد و آن‌ها را به آدرس‌هایشان تحویل می‌دهد. همه‌ی بچه‌ها نامه دریافت می‌کنند. دقت کنید که همه‌ی آن‌ها فرصتی برای ایفای نقش کارمند پست یا پستچی داشته باشند.

محیط‌هایی برای بازی‌های وانمودی

وجود مکانی دنج به کودک کمک می­کند آرام بگیرد و بازی مناسب و مورد علاقه­ی خود را در فضایی امن و مطمئن انجام دهد. در این­جا نمونه­هایی از این فضاها آورده شده است.

هر قسمت از اتاق بازی را می‌توان مثلاً با گذاشتن یک خط با نوار رنگی روی زمین، جدا کرد و به کار خاصی اختصاص داد. از آن‌جایی که گوشه‌های اتاق برای این منظور بسیار کارآمد است آن‌ها را کنج‌های ویژه می‌نامیم. کنج‌هایی که ایجاد می‌کنید باید بر اساس علاقه‌ی کودکان‌‌تان باشند.

1-    کنج خانه:

بیشتر کودکان «خانه بازی» رادوست دارند. بیشتر وسایل این بازی، وسایل معمولی بی‌مصرف خانه است. از جعبه‌های مقوایی می‌توان اجاق گاز، یخچال، میز و صندلی و دیگر وسایل را درست کرد؛ با پهن کردن لحاف روی زمین به همراه بالش و پتو می‌توان تختخواب درست کرد. برس کوچک یا بزرگ گردگیری، خاک انداز بی‌مصرف و پارچه‌های مستعمل در «بازی نظافت» کاربرد دارد. لوازمی که باید خریداری شود و موجب شادی کودکان می‌شود عبارت‌اند از: سرویس چایخوری و آشپزی اسباب‌بازی، تلفن اسباب‌بازی و … . در مجموع، وسایل لازم برای «خانه بازی» را می‌توان در وسایل بی‌مصرف کشوها، کابینت آشپزخانه و کمدها هم پیدا کرد.

در بازی‌های وانمودسازی می‌توان از خانه‌های عروسکی هم استفاده کرد. اگر دو طرف و بالای آن‌ها باز باشد کودک می‌تواند به راحتی، وسایلی را که برای بازی برمی‌گزیند، جابه‌جا کند. اگر دیوارها تزیین نشده باشد، کودک می‌تواند با کشیدن نقاشی روی کارت‌ها و چسباندن آن‌ها بر روی دیوارها این کار را انجام دهد.

2-  کنج مخفی‌گاه:

کودکان مخفی‌گاه‌های پوشیده را بسیار دوست دارند. کارتن بزرگ یخچال یا اجاق گاز یا … برای این منظور بسیار مناسب است. یک طرف آن را ببندید و در گوشه‌‌ای بخوابانید طوری که طرف باز آن به طرف اتاق باشد. قالیچه‌ای در آن پهن کنید و چراغ قوه‌ای را برای آن تهیه کنید. این مکان‌ها زمینه را برای آن دسته بازی‌های وانمودی فراهم می‌کند که در آن‌ها فضاهایی همچون غار، کلبه‌ی برفی، قلعه، چادر و از این قبیل وجود داشته باشد.

3-    کنج کتابخانه:

محیط ویژه‌ی دیگر کتابخانه با چند کتاب مناسب در قفسه است. کتابخانه را می‌توان با مخفی‌گاه یکی کرد، در این صورت باید قفسه‌ی کتاب را در مخفی‌گاه گذاشت. با بودن روشنایی کافی در این مکان، جایگاه راحتی برای نشستن و دیدن کتاب‌ها مهیا می‌شود.

***

دریافت فایل pdf  ِ معرفی کتاب «پرورش خلاقیت به کمک بازی‌های وانمودی»؛ همراه با گزیده‌ای از فعالیت‌ها

 

____________________

[1] پیشنهادات توسط تهیه‌کننده‌ی این متن نوشته شده است.

// // ?>


آموزش از راه بازی (معرفی کتاب همراه با نمونه فعالیت‌ها)

عنوان کتاب: آموزش از راه بازی

تألیف: جین مار زولو ـ جین لوید

ترجمه و تلخیص: لیلی انگجی

نشر: سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی‌، انتشارات مدرسه.

 

دریافت فایل معرفی کتاب «آموزش از راه بازی» همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

***

بخشی از مقدمه‌ی کتاب:

این کتاب برای پدران و مادران و مربیان کودکان زیر شش سال تهیه و و تنظیم شده است. مسلّم است که در ابتدای امر، پدران و مادران هستند که مسئول آموزش و پرورش کودک خود می‌باشند. آن‌ها باید:

  1. در امر تعلیم و تربیت کودک خود، همانند مربی خوب و آگاه، رفتار کنند.
  2. مسائل را با زبان کودکانه (روان، ساده، بدون پیچیدگی والفاظ مشکل) به او بیاموزند.
  3. در برابر ناتوانیهای او صبور باشند و تواناییهای او را بستایند و تقویت کنند.

پدران و مادران و مربیان باید فعالیت‌های مناسبی انتخاب کنند که مورد علاقه‌ی کودک باشد. این راه، موفق‌ترین راه آموزشی است. هر کودک از نظر آموزشی، روشی خاص خود را دارد. بعضی فعالیت‌ها ممکن است برای یک کودک جالب و برای کودکی دیگر، خسته کننده باشد، یا کسب مهارت در کاری برای کودکی آسان و برای کودکی دیگر، سخت باشد.

آموزش کودک با انتخاب فعالیت مناسب و در وقت مناسب امکان‌پذیر است. مثلاً زمانی که کودک مشغول بازی است، می‌توانید با وارد شدن به بازی او، به آن، جنبه‌ی آموزشی بدهید و مانند دوست خوبی به او کمک کنید تا کاری را که شروع کرده، به انجام برساند.

شما می‌توانید بیشتر فعالیت‌هایی را که کودک شما دوست دارد، ضمن بازی بشناسید. چون بازی طبیعی‌ترین وسیله‌ی آموزشی کودکان است. کودک از طریق بازی آموزش می‌بیند و چیزهای تازه‌ای کشف و تجربه می‌کند. رفتار بزرگترها را تقلید می‌کند، دنیای اطراف خود را می‌شناسد و به افکار خود نظم می‌دهد. بازی، حس کنجکاوی او را تحریک می‌کند و به او چیزهای تازه‌ای‌ می‌آموزد.

از طرفی طبیعت بهترین وسایل آموزشی را در اختیار دارد. کودک دوست دارد لمس کند، بو کند. بچشد، ببیند، بشنود، تقلید کند، بپرسد، حرف بزند و بسازد. به طور مثال، کودکان از راه تمرین و تکرار و پرسش از محیط و اشیایی که آن‌ها را احاطه کرده، زبان می‌آموزند.

با این وصف بهتر است، کودکان، کلمات و جملات را از راه طبیعی، به ویژه از طریق بازی‌های کودکانه بیاموزند. باید کودکان را به طور غیرمستقیم راهنمایی کرد و اجازه داد که از نظر ذهنی و شخصیتی رشد کنند. اگر کودکان، به خصوص در خانه، یاری نشوند، به مرور حس کنجکاوی و انگیزه‌ی یادگیری خودرا از دست می‌دهند و دلسرد و نا امید می‌شوند. در واقع یاد می‌گیرند که «یاد نگیرند!» و این عادت، مشکلات بزرگی را در آینده پیش می‌آورد…

با استفاده از مطالب این کتاب که شامل بازی‌ها، آزمایش‌های ساده و … است، می‌توانید هم کودکان خود را سرگرم کنید و هم به رشد ذهنی و بدنی آن‌ها بیفزایید. تمام بازی‌های این کتاب با روشی ساده تدوین شده و شما می‌توانید به راحتی آن‌ها را انجام دهید.

***

در این کتاب یازده روش بازی‌های خانوادگی که در واقع یازده روش آموزشی است آورده شده است که شما را در امر آموزش کودکتان یاری می‌دهد. این روش‌ها موارد زیر را شامل می‌شوند:

  • تقویت حواس پنج‌گانه
  • زبان‌آموزی
  • خواندن
  • ارتباط
  • طبقه‌بندی
  • شمارش و اندازه‌گیری
  • معما و چیستان
  • آزمایش و تجربه
  • کارهای هنری و سازنده
  • خودسازی
  • فعالیت‌های بدنی

هر بخش شامل بازی‌های مختلفی است. لازم نیست که این بازی‌ها حتماً توسط پدران و مادران انجام گیرد. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، عمه، خاله، خواهر، برادر بزرگتر، مربیان مهد کودک و مربیان کلاس‌های آمادگی و… نیز می‌توانند در آموزش کودک از آن‌ها استفاده کنند.

وسایلی که برای انجام بازی‌ها احتیاج دارید، گران نیست و اغلب در مهد کودک یا منزل یافت می‌شود. بیشتر بازی‌ها را می‌توان در داخل یا خارج منزل، توی ماشین، بازار، آشپزخانه، یا وقتی در سالن انتظار هستید، یا کودک خود را حمام می‌کنید و … انجام دهید.

***

نمونه‌هایی از فعالیت‌ها و بازی‌های این کتاب[1]

  • لمس کردن

گروه سنی: 4 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: یک نفر و بیشتر

اهداف: تقویت حس لامسه، افزایش کنجکاوی، افزایش دقت و توجه

امکانات: یک جعبه بزرگ مقوایی، قیچی، چسب، چند وسیله کوچک: قاشق، چنگال، لیوان پلاستیکی، سنگ، اسفنج، شانه، مداد، آب‌‌نبات، مسواک و …

فضای بازی: فضای بسته

شرح بازی:

  1. اطراف جعبه را چسب بزنید، طوری‌‌که هیچ درز یا شکافی نداشته باشد.
  2. یک طرف جعبه را به اندازه‌‌ای سوراخ کنید که دست کودک به راحتی از آن رد شود.
  3. اجازه دهید کودک به دلخواه جعبه را تزیین و یا نقاشی کند.

حال وسایل یاد شده را در داخل جعبه قرار دهید. جعبه را مقابل کودک قرار داده، از او بخواهید بدون نگاه‌‌کردن به داخل جعبه با دست‌‌کردن در داخل آن، وسایل را یک‌‌یک لمس کرده و با گفتن نام هر وسیله، آن را از جعبه بیرون بیاورد. اگر حدسش درست بود او را تشویق کنید. وگرنه، بگویید که مجدداً امتحان کند.

پیشنهاد[2]: شما نام وسیله مورد نظر را بگویید و کودک باید آن را پیدا کند؛ به جای گفتن نام وسیله می‌‌توانید سؤالی مطرح کنید که جواب آن سؤال وسیله‌‌ای است که کودک باید آن را پیدا کند، مثلاً آن چیه که بوسیله‌‌ی آن آب می‌‌خوریم؟….

نوع دیگر بازی به این صورت است که کودک بعد از حدس زدن هر وسیله باید داستانی را با آن شروع کند و وسیله‌‌ی بعدی که بیرون می‌‌آورد را به داستان مربوط کند و داستان را ادامه دهد. اگر چند نفر در بازی شرکت کنند هر وسیله را به نوبت یک نفر بیرون آورده و داستان را ادامه دهد.

  • بازی عمو زنجیرباف

گروه سنی:  3 تا  7  سال

تعداد بازیکنان: گروهی

اهداف: تقویت مهارت‌های زبانی

فضای بازی: پارک، خانه

امکانات:

شرح بازی:

عمو زنجیرباف …  بله!

زنجیر مرا بافتی؟ بله!

پشت کوه انداختی؟  بله!

بابا آمده، چی‌چی آورده؟

نخود و کشمش،  بخور و بیا …

با صدای چی؟ گربه، میومیومیو

و با صدای حیوانات مختلف مرغ، قدقد ـ سگ، هاوهاو ـ اردک، کواک‌کواک ـ گوسفند، بع‌بع ـ اسب، هه‌هه ـ گاو، مومو ـ جوجه،جیک‌جیک؛ بازی را انجام دهید.

  • جور کردن

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: یک نفر و بیشتر

اهداف: تقویت حس بینایی، تقویت حافظه، افزایش دقت و توجه

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: تصاویر رنگی مجلات قدیمی، کارت پستال، کتاب‌‌های کهنه‌‌ی داستان، چسب، مقوا، قیچی

شرح بازی:

  1. تصویری را از مجله، کارت و… قیچی کرده، روی یک تکه مقوا بچسبانید.
  2. با توجه به سن کودک، تصویر را در چند قسمت ببرید.
  3. تصویر را به‌‌هم زده و به طور نامنظم مقابل کودک قرار دهید.
  4. از کودک بخواهید قطعات جدا شده‌‌ی تصویر را طوری کنار هم قرار دهد تا به شکل اولش درآید.
  • معمای حواس پنج‌‌گانه

گروه سنی: 4 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: تقویت حواس پنج‌‌گانه، توجه به صفت‌‌ها و ویژگی‌‌های خاص اشیاء و موجودات، فکر کردن

فضای بازی: فضای باز، فضای بسته

امکانات:

شرح بازی:

این بازی، بسیار جالب و شاد است. می‌‌توانید وقتی که در اتوبوس یا تاکسی نشسته‌‌اید و یا به سفر می‌‌روید، آن را انجام دهید. به کودک بگویید درباره‌‌ی چیزی فکر می‌‌کنید، و از او بخواهید تا آن را پیدا کند. بهتر است سعی کنید و به چیزی فکر کنید و سؤالاتی مطرح کنید که در ارتباط با حواس پنج‌‌گانه باشد. مثلاً:

  1. کوچک است و پشمالو … می‌‌گوید میومیو. (گربه)
  2. رنگش سفید است، وقتی از آن می‌‌خوریم مزه شوری دارد. (نمک)
  3. مثل آب است، آن را در شیشه‌‌های بزرگ وکوچک می‌‌ریزند. وقتی آن را بو می‌‌کنیم، بوی گل مخصوصی را می‌‌دهد. (گلاب)
  4. روی میز می‌‌گذاریم، روی آن یک شماره‌‌گیر است، زینگ ـ زینگ صدا می‌‌کند. (تلفن)
  5. بوی خوبی دارد، با آن دست‌‌هایمان را می‌‌شوییم و تمیز می‌‌کنیم، کف می‌‌کند. (صابون)
  6. وقتی باران می‌‌بارد، برای این‌‌که لباس‌‌هایمان خیس نشود، آن را روی سرمان می‌‌گیریم. (چتر)

پیشنهاد: برای سنین بالاتر این بازی می‌‌تواند به این صورت انجام بگیرد که چیزی را در ذهنمان در نظر می‌‌گیریم و از طرف مقابل می‌‌خواهیم حدس بزند که چیست، با پرسیدن سؤال‌‌هایی مثل اینکه زنده است؟ شیيء است؟ خوردنی است؟ پوشیدنی ‌‌است؟ گیاه است؟ اگر گیاه است تو خانه است یا بیرون؟ و… این بازی کمک می‌‌کند تا جوانب مختلف موردی که در ذهن است را در نظر گرفته شود و خصوصیات آن شناخته شود.

  • بازی نزدیک‌‌تر، دورتر

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت، توجه و تقویت حس شنوایی

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: یک شیء مناسب مانند اسباب‌‌بازی، فضای مناسب مثل اتاق کودک

شرح بازی: 

یک اسباب‌‌بازی انتخاب کنید و به کودک نشان دهید. سپس از کودک بخواهید که اتاق را ترک کند. اسباب‌‌بازی را در جایی مخفی کنید و از او بخواهید که به اتاق بازگردد و دنبال اسباب‌‌بازی بگردد. در این‌‌جا باید کودک راهنمایی کنید. این راهنمایی می‌‌تواند به چند صورت انجام گیرد:

  • با گفتن کلمات نزدیک، نزدیک‌‌تر و یا دور، دورتر کودکتان را متوجه وضعیتش نسبت به شیء مورد نظر می‌‌کنید.
  • وقتی نزدیک می‌شود: «نزدیک شدی، نزدیک‌تر، نزدیک‌تر»
  •  وقتی دور می‌شود، بگویید: «دور شدی، دورتر، دورتر»
  •  وقتی محل اسباب‌بازی را پیدا کرد، بگویید: آفرین! برنده شدی.
  • آموزش کلمات: این‌جا، آن‌جا، نزدیک، نزدیک‌تر، نزدیکترین، دور، دورتر، دورترین.

پیشنهاد:

  • با زدن خودکار روی میز و تند و کند زدن این ضربات کودک را متوجه می‌‌کنید که به شیء مورد نظر نزدیک یا از آن دور شده است.
  • از همان ابتدا خودتان با گفتن مثلاً سه قدم جلو، حالا به راست بپیچ، یک قدم عقب و … کودک را به سمت شی‌‌ء راهنمایی می‌‌کنید.

این بازی به صورت دیگری نیز قابل اجراست. شما شیئی را جلو چشم کودکتان گوشه‌‌ای می‌‌گذارید. حال چشمان کودکتان را بسته و او را یکی‌‌ دو دور بچرخانید؛ حال از او بخواهید با چشمان بسته شیء مورد نظر را پیدا کند. این‌‌بار نیز از روش‌‌های بالا برای راهنمایی کودکتان اسفاده کنید. یکی از مزیت‌‌های این بازی، رویارویی کودک با ندیدن است. کودک در این بازی ندیدن را نیز تجربه می‌‌کند.

  • چه چیز گم شده است؟

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت و توجه، تقویت حس بینایی، افزایش کنجکاوی

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: اشیاء مختلف

شرح بازی: 

وسایلی روی میز بریزید و از کودک بخواهید تا خوب به آن‌‌ها نگاه کند. بعد از کودک بخواهید تا چشم‌‌های خود را ببندد و شما یکی از وسایل روی میز را بردارید. از کودک بخواهید که چشم‌‌هایش را باز کند. از او بخواهید که با دقت به وسایل روی میز نگاه کند و ببیند که چه چیزی روی میز گم شده است.

وسایلی که می‌‌توان برای بازی از آن‌‌ها استفاده کرد: قاشق، کفگیر، مدادهای رنگی در رنگ‌‌های مختلف و اسباب‌‌بازی‌‌های مختلف کوچک و ….

  • دوستت[3]می‌‌گوید

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت و توجه، تقویت حس شنوایی‌‌

امکانات:

محل بازی : بسته به تعداد هم در فضای باز و هم فضای بسته قابل اجراست.

شرح بازی:

با گفتن جمله‌‌‌‌ی «دوستت می‌‌گوید» بازی آغاز می‌‌شود. زمانی‌‌که مربی از جمله‌‌ی: «دوستت می‌‌گوید بپر» استفاده کرد، کودکان می‌‌پرند. وقتی که مربی از جمله‌‌ی «دوستت می‌‌گوید» استفاده نکرد و فقط گفت «دستتان را به سر بگذارید.» اگر کودکان این کار را انجام دادند و دستشان را به سر خود گذاشتند، از بازی خارج می‌‌شوند.

  1. دوستت می‌‌گوید، دستت را به سرت ببر.
  2. دوستت می‌‌گوید، دماغت را نشان بده.
  3. به پاهایت دست بزن.
  • بازی با بادکنک

گروه سنی:  3 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر، گروهی

اهداف: تقویت مهارت‌های حرکتی

محل بازی : خانه، فضای آزاد

امکانات: بادکنک

شرح بازی:

 کودکان از بازی با بادکنک توپی لذت می‌برند. برای مدت کوتاهی با او بازی «بگیر و پرت کن» بازی کنید.

  • چراغ سبز/چراغ قرمز

گروه سنی:  3 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر، گروهی

محل بازی : خانه، فضای آزاد

امکانات:

شرح بازی:

مربی در خط پایان بازی پشت به کودکان ایستاده، می‌گوید: «1/2/3 چراغ سبز» کودکان باید از خط شروع تا آن‌جا که می‌توانند سریع به طرف او بدوند و وقتی او برگشت و نگاه کرد بایستند.

زمانی که مربی می‌گوید: «1/2/3چراغ قرمز» کودکان باید تکان نخورند. در این حال اگر کودکی دوید،  به خط شروع بازی برمی‌گردد.

***

دریافت فایل معرفی کتاب «آموزش از راه بازی» همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

***

____________________

[1] گروه سنی، تعداد بازیکنان، محل بازی و هدف بازی توسط تهیه‌کننده‌ی متن نوشته شده است.

[2] قسمت مربوط به «پیشنهاد» توسط تهیه‌کننده‌ی متن نوشته شده است.

[3] اسم بازی در کتاب «مهدی می‌گوید» می‌باشد.

// // ?>


یادگیری شاد (معرفی کتاب همراه با نمونه فعالیت‌ها)

یادگیری شاد (بازی برای چهار فصل، فعالیت‌های علمی برای کودکان 3، 4 و 5 سال)

مؤلف: گروه آموزشی انتشارات مک گراهیل

مترجم: مریم نوزادان

انتشارات: صابرین

***

یکی از مهمترین فرصت‌های یادگیری کودک پنج سال اول زندگی اوست. تجربه‌های این دورهٔ زندگی کودک به شدت متأثر از مطالبی است که او در این سال‌ها می‌آموزد. بازی، اگرچه بسیار ساده به نظر می‌آید، اما می‌تواند به مثابه کلاس درس برای کودک باشد.

کتاب یادگیری شاد صدها فعالیت فصلی جالب و دوست‌داشتنی را برای کودکان پیش از دبستان ارائه می‌دهد. مطالب کتاب متنوع، همراه با فعالیت‌های عملی پویا، زودآموز و رشددهنده هستند.

***

دریافت فایل معرفی کتاب «یادگیری شاد» همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

***

در این کتاب، هر فعالیت با یک نام معرفی شده است. این نام، نوع فعالیت و مهارت‌هایی را که با انجام آن فعالیت، پرورش و تقویت می‌یابند، نشان می‌دهد.

بعضی از  عناوین فعالیت‌ها همراه با هدف از انجام آن فعالیت در زیر ذکر شده است:

یک پایه بساز!

که فعالیت‌های ریاضی پایه، علوم، موسیقی و مفاهیمی مانند شمارش، حل مسئله، درک الگوی ترتیبی، اندازه و شکل را در کودک تقویت می‌کند.

فکر کن و بگوا

این فعالیت‌ها کودک را در استفاده از تفکر منطقی، استدلال، دسته‌بندی، طبقه‌بندی و مهارت‌های تفکر خلاق ترغیب می‌کند.

یک خوردنی جالب!

فعالیت‌های آشپزی و تهیه‌ی یک میان وعده نه تنها وسیله مهمی برای آموزش مراقبت از خود است؛ بلکه سبب افزایش و تقویت مهارت‌هایی چون شمارش، اندازه‌گیری، همکاری، دنبال کردن دستورالعمل و تغذیه نیز می‌شود.

یک کار خنده‌دار!

این فعالیت‌های جذاب و سرگرم کننده، تفکر انتزاعی و پیچیده  را تحریک می‌کند که خود سبب پرورش خلاقیت و تخیل می‌شود.

حرکت و جنب وجوش!

این فعالیت‌ها در تمرین‌های بدنی و مهارت‌های هماهنگی مانند لیلی کردن، پریدن و جست و خیز کردن تمرکز دارد. تحقییقات نشان می‌دهد پرورش مهارت‌های حرکتی ظریف و درشت، میزان خون و اکسیژن را در مغز افزایش می‌دهد و سبب تقویت حافظه نزدیک، توانایی نشان دادن واکنش سریع و تحریک عمل یادگیری می شود.

***

جدول رشد کودک:

این کتاب در گروه‌های سنی 3، 4 و 5 سال به طور مجزا جدولی تهیه کرده که میزان رشد کودک و انتظاری که باید والدین و معلمان در فعالیت‌های ذکر شده از کودک داشته باشند را مشخص کرده است.

به عنوان مثال:

از یک کودک پنج‌ساله چه انتظاری می‌رود؟

فعالیت یک کودک پنج‌ساله می‌تواند …
یک پایه بساز!
  • تا 12 یا بالاتر بشمارد.
  • از شمارش روزانه چیزهای اطراف خود لذت ببرد.
  • اشیاء را براساس اندازه، رنگ، شکل و ضخامت دسته‌بندی کند.
  • یک الگوی ترتیبی (شکل‌هایی که با نظم خاصی تکرار می‌شوند. ) یا یک ردیف (مرتب کردن از کوچک به بزرگ ) را ادامه دهد.
  • اشیاء را با یک ترتیب و توالی منطقی کنار هم قرار دهد.

***

به طور کلی فعالیت‌های این کتاب به چهار بخش تقسیم شده است که هر بخش مربوط به یک فصل سال است. فعالیت‌ها متناسب با هر فصل سال تعریف شده‌اند.

در ادامه نمونه‌ای از فعالیت‌ها در هر فصل ذکر شده است:

***

فعالیت‌های بهاری

  • تخم گل کوچک

نمایش خیالی! کودک را بیرون ببرید. از او بخواهید وانمود کند و نمایش دهدکه یک تخم گل بسیارکوچک است که در زمین کاشته شده است و آهسته آهسته، با پیچ و تاب، رشد می‌کند، بلند می‌شود و مانند جوانه راست می‌ایستد. سپس به او بگویید که خیال کند نور خورشید نیز بر او می‌تابد. او را تشویق کند تا خود را به نور خورشید برساند و به آرامی، با وزش نسیم بهاری، به جلو و عقب برود و پیچ و تاب بخورد.

  • گلدان حلبی

یک پایه بساز! سر یک قوطی کنسرو خالی را کاملاً بردارید و لبه‌ی آن را صاف کنید. از کودک بخواهید آن را با مداد رنگی، کاغذ یا تکه‌های پارچه و … تزیین کند. سپس کمی سنگ‌ریزه در آن بریزید و بگذارید کودک کمی خاک به آن اضافه کند و چند تخم گل درآن بکارد. گلدان را در یک پنجره رو به آفتاب بگذارید و به همراه کودک به آن آب بدهید و رشد آن‌را مشاهده کنید.

فعالیت‌های تابستانی

  • حرکت سایه

حرکت و جنب وجوش! در یک روز آفتابی به حیاط بروید و سایه‌ی کودک را به او نشان دهید. از او بخواهید سایه راه رفتن، دویدن، پریدن و به دور خود چرخیدن را روی زمین بسازد. آن‌گاه محلی را پیدا کنید که سایه‌ی ساختمان یا یک درخت روی آن افتاده است. این بار از کودک بخواهید در آن سایه بایستد. سپس از او بپرسید: ”سایه‌ات کجا رفت، سایه‌ات چه شد؟“ و دوباره به آفتاب بیاید. ”سایه برگشت؟“

  •  در جستجوی پرنده!

حرکت و جنب و جوش! به پارک محل خود بروید و از کودک بخواهید به جستجوی پرنده‌های گوناگون بپردازد. زمانی که کودک پرنده‌ای را پیدا کرد، او را تشویق کنید تا آن را برای شما توصیف کند. پرنده چه رنگی است؟ چه اندازه است؟ آیا کودک می‌تواند صدای او را تقلید کند؟ آیا نام او را می‌داند؟

(پیشنهاد: کودک را به طبیعت ببرید. از او بخواهید چشمانش را ببندد و به صدای پرنده‌هایی که می‌شنود گوش کند.)

  • ظرف غذای پرنده!

یک پایه بساز! سرپوش یک جعبه تخم مرغ شش تایی را بردارید. چهار گوشه‌ی جعبه را سوراخ کنید و یک نخ به هر سوراخ ببندید. نخ‌ها را در مرکز جعبه به هم گره بزنید و آن را به شاخه‌ی درختی آویزان کنید. در جای تخم‌مرغ‌ها، دانه بریزید و ببینید که آیا پرندگان از آن دانه می‌خورند!

(پیشنهاد: کودک خود را به طبیعت ببرید و در آن‌جا پس از گوش دادن به صدای پرندگان به جستجوی لانه‌ی آن‌ها بپردازید. در مورد مهاجرت پرندگان با کودک خود گفتگو کنید و به آن‌ها کمک کنید تا برای پرنده‌هایی که به شهرشان مهاجرت می‌کنند لانه‌ای بسازند و در حیاط خانه یا پشت پنجره‌ی اتاق نصب کنند.)

فعالیت‌های پاییزه

  • سرگرمی با احساسات

حدس بزن! چند پاکت بزرگ قهوه‌ای رنگ و مداد رنگی به کودک بدهید. روی هر پاکت یک صورت که احساس یا حالت خُلقی خاص را نشان می‌دهد بکشید. برای مثال، یک صورت شاد، یک صورت غمگین و یک صورت خشمگین بکشید. سپس کودک را ترغیب کنید تا درباره‌ی این حالت‌ها با شما گفت‌وگو کند و بگوید به چه دلیل و چه زمانی یک شخص این حالت‌ها را روی صورت خود نشان می‌دهد.

(پیشنهاد: بهتر است از کودک بخواهید تا آن موقعیت‌ها را بازی کند و از صورتک‌ها در بازی استفاده کند.)

  • تابلوی دانه

یک کار هنری! چند نوع دانه‌ی خشک مانند دانه‌ی آفتاب‌گردان، لوبیا، نخود، عدس، باقلا، ذرت و … به کودک بدهید. سپس او را تشویق کنید تا با چسباندن دانه‌ها روی یک ورق کاغذ، طرح و تصاویر زیبایی بسازد.

(کودک را به پارک و یا باغی ببرید و از او بخواهید تا سنگ‌های مختلفی جمع کند. سپس با آن‌ها تصویر زیبایی بر روی کاغذ یا مقوا بسازد.)

  • بدو آن‌جا

حرکت و جنب‌وجوش! با بازی‌های شادی که دستورالعمل ساده‌ای دارند کودک را مشغول کنید. برای مثال، زمانی که در پارک محله یا حیاط هستید، درمورد آن‌چه در اطرافتان وجود دارد، یک معما طرح کنید. مثلاً بگویید: “ اون چیه که بلنده، قهوه‌ای رنگه و شاخه‌های زیادی داره؟“ وقتی کودک پاسخ داد ”درخت“، او را ترغیب کنید که بدود و به درخت دست بزند و پیش شما برگردد. این نوع معماها را در محل‌های مختلف و درباره‌ی آن‌چه در آن‌جا می‌بینید طرح کنید و هر بار پس از پاسخ دادن کودک، فرمان‌های حرکتی جدیدی به او بدهید، مانند ”جست و خیز کنان برو به طرف نیمکت سبز رنگ“، یا ”لی‌لی کنان برو به طرف تاب“.

 فعالیت‌های زمستانه

  • حباب‌های یخ‌زده

یک پایه بساز! در یک روز سرد زمستانی، ظرف محلول حباب‌ساز را در یخچال بگذارید تا سرد شود. زمانی که دمای بیرون نزدیک صفر است، بیرون بروید و داخل حباب‌ساز فوت کنید و حباب بسازید. از سرما روی سطح حباب‌ها بلورهای یخ ایجاد خواهد شد و هنگامی‌که حباب‌ها بترکد، بلورها نیز متلاشی می‌شوند.

  • گرفتن

حرکت و جنب وجوش! بادکنکی را باد کنید و سر آن را محکم ببندید. با یک کاغذ ضخیم، دو قیف بزرگ بسازید. یکی ازقیف‌ها را به کودک بدهید و دیگری را نزد خود نگه دارید. سپس بادکنک را به هوا پرتاب کنید و ازکودک بخواهید که سعی کند آن را با قیف بگیرد و به طرف شما پرت کند. بشمارید که چند بار می‌توانید بادکنک را، بدون این‌که به زمین بیفتد، بگیرید و به طرف یکدیگر پرت کنید.

  • مسابقه‌ی عبور از مانع

حرکت و جنب وجوش! در هوای سرد زمستانی به جای رفتن به پارک، در اتاق یک مسابقه‌ی عبور از مانع برگزار کنید. وسایل قابل استفاده برای ایجاد مانع، مانند صندلی، میز یا جعبه‌های کارتن را کنار هم بچینید و مسیر مسابقه، خط آغاز و پایان را مشخص کنید. به کودک کمک کنید که برای رسیدن به خط پایان مطابق مسیر تعیین شده از موانع عبور کند. برای مثال، از زیر میز، روی صندلی یا از داخل کارتن باز عبور کند. بگذارید کودک چند بار مسیر را تمرین کند تا بتواند به راحتی و به سرعت، بدون کمک شما آن‌را طی کند.

  • نقاشی با موسیقی

یک کار هنری! یک ورق کاغذ بزرگ و چند مداد رنگی یا رنگ انگشتی به کودک بدهید. یک قطعه موسیقی آرام برای او پخش کنید و بخواهید چشم‌هایش را ببندد و به موسیقی گوش دهد. سپس بخواهید به شما بگوید که این موسیقی چه صحنه یا تصویری را به یادش می‌آورد. برای مثال، ممکن است بگوید این موسیقی صحنه‌ی ”پرواز شاپرک‌ها در جنگل“ را به نظرش می‌آورد. دوباره موسیقی را پخش کنید و این بار از کودک بخواهید چشم‌هایش را باز کند و صحنه یا تصویری را که تصور می‌کند، بکشد.

***

دریافت فایل معرفی کتاب «یادگیری شاد» همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

// // ?>


در قدس

شعری از محمود درویش، با ترجمه محمود حمادی

// // ?>


هم‌صدایی ( شعری از محمود درویش در رثای ادوارد سعید)

محمود درویش چهره معروف ادبیات پایداری، در 13 مارس 1941، در دهکده‌ای از فلسطین به نام «بروه» متولد شد. او یکی از سرشناس‌ترین شاعران عرب بود که شعرهایش محصول آوارگی‌ در فلسطین اشغالی است. شعر “ هم صدایی“ شعری که محمود درویش در رثای فیلسوف فلسطینی“ ادوارد سعید“ سروده است. آنچه که این دو شخصیت را عمیقاً به هم پیوند می دهد تلاش آنها برای زنده نگه داشتن مقاومت مردم فلسطین می باشد.

// // ?>


فیلم مستند ”پنج دوربین شکسته“

پنج دوربین که هر کدام روایتگر بخشی از زندگی مردم روستای بلعین در مواجهه با ارتش و شهرک نشینان اسرائیلی هستند.

وقتی جبرئیل، پسر چهارم عماد برنات، به دنیا آمد او شروع به فیلمبرداری از پسرش کرد. در همان روزها بود که بولدوزرهای اسرائیلی به بلعین، روستای عماد در کرانه باختری آمدند و شروع به تخریب درختان زیتون روستا کردند تا دیواری بین این روستا و شهرک‌های جدید اسرائیل بسازند. مقاومت عاری از خشونت روستاییان و فعالانی که از کشورهای مختلف برای کمک آمده بودند شروع شد. عماد از این مقاومت فیلم می گرفت، همان طور که از بزرگ شدن پسرش.

شهرک‌نشینان درختان زیتون روستا را از بین می‌برند. ارتش شبانه به روستا حمله می‌کند و چند بچه را با خود می‌برد. مردم برای تماشای جام جهانی دور هم جمع می شوند و پرچم برزیل را تکان می دهند. یکی از دوستان عماد که هیچ وقت امیدش را از دست نمی‌دهد با بچه‌ها بازی می‌کند و برای آنها نمایش اجرا می‌کند. عماد، دوستانش و برادرانش در موقعیت‌های مختلف دستگیر می‌شوند، تیر می‌خورند و بعضی از آنها کشته می‌شوند.  عماد از همه اینها فیلم می‌گیرد و دوربینهای عماد یکی یکی توسط ارتش و شهرک‌نشینان شکسته می‌شوند.

 

در سال 2009 عماد با  گای دیویدی، یک فیلم ساز اسرائیلی مخالف وضع موجود، صحبت می‌کند و آنها از فیلم‌هایی که با این پنج دوربین شکسته گرفته شده اند یک فیلم مستند می سازند.

این فیلم تاکنون 18 جایزه بین‌المللی دریافت کرده است.

// // ?>


معرفی پرونده‌ی فلسطین

پرونده‌ی فلسطین، مجموعه‌ای از مطالب است که از زوایای مختلف به مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل می‌پردازد. مرور تاریخی ماجرای اسرائیل و فلسطین در خلال دو مطلب «گاه‌شمار وقایع فلسطین» انجام شده است. مقاله‌ی «ادوارد سعید» و گزیده سخنرانی‌های «نوآم چامسکی» از مرور حوادث فراتر رفته و به تجزیه و تحلیل این مسأله پرداخته‌اند. معرفی کتابِ ادوارد سعید، «فراتر از واپسین آسمان»، ما را از چشم‌اندازهای سیاسی و تحلیل‌های کلان، به متن اجتماع و زندگی مردمی که در سرزمین‌های فلسطین و یا اردوگاه‌ها هستند می‌برد. مقاله‌ی «در برابر دیوار» بیان‌گر بخشی از مشکلاتی است که اگرچه هم‌چون جنگ، تلفات انسانی آشکاری به همراه ندارد، اما مردم فلسطین روزانه فشار و تنگنای آن را تجربه می‌کنند؛ مصائبی که در سکوت خبری و انفعال اخلاقی ما در حال وقوع هستند. مقاله‌ی «ده دروغ بزرگ…» نیز به موضع‌گیری رسانه‌های گروهی در قبال مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل می‌پردازد. بخش‌های دیگر این پرونده، معرفی چند فیلم‌ کوتاه و مستند درباره‌ی فلسطین و اسرائیل است.

اشعار شاعران فلسطینی، فرصتی است تا به رنج‌ها و زخم‌ها، افسرده‌دل و مأیوس ننگریم و ببینیم آن‌گاه که بمب‌ها سقف خانه‌ها را فرومی‌ریزند، لحظه‌ای است تا برپایی خانه‌ای با بنیانی بس استوار و بودنی یکسره دیگرگون را تجربه نماییم.

با توجه به فضای غبارآلود خبری-رسانه‌ای پیرامون مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل، در ارائه‌ی مقاله‌ها، داده‌های تاریخی و فیلم‌ها سعی بر این بوده است که به سراغ افراد و منابعی برویم که تخصص، صداقت و بی‌منفعت بودن آن‌ها روشن و مشخص باشد.

حوادثی هم‌چون جنگ اخیر غزه هنوز هم پیش چشم ما هستند و تکرارِ مکررِ این چنین وقایعی در طی سالیان دراز، از ما می‌طلبد که از توجهات مقطعی و احساسی نسبت به این مسأله عبور کرده، و تلاش کنیم تا با شناختی منصفانه و عمیق‌تر، به راستی بکوشیم تا انسانیت‌مان از این آزمون سربلند بیرون بیاید.

در زیر می‌توانید لیستی از مطالب این پرونده را مشاهده کنید:

// // ?>


انیمیشن «اسرائیل و فلسطین: یک معرفی بسیار کوتاه» (Israel & Palestine: A very short introduction)

«بسیاری از یهودیان، از آزار و اذیت اروپای ضدیهودی، مخصوصا از هولوکاست نازیها گریختند. صهیونیستها آنها را به مهاجرت وسیع به سرزمین تاریخی فلسطین، که در آن زمان در اختیار انگلستان بود، تشویق کردند…

اما وقتی که سازمان ملل بخش اعظم فلسطین را برای ایجاد دولتی جدید به نام اسرائیل به مهاجران یهودی بخشید، برای بومیان فلسطینی که در آنجا زندگی می کردند، این اقدام مساوی با تخریب گسترده زندگی شان بود…» (جملاتی از متن فیلم)

این انیمیشن کوتاه توسط یک گروه یهودی به نام صدای یهودیان برای صلح (Jewish Voice for Peace: JVP) ساخته شده است. این گروه خود را این گونه معرفی می کنند:

«صدای یهودیان برای صلح، از طریق سازماندهی مردمی، آموزش، حمایت، و رسانه‌ها، تلاش می کند تا به یک صلح پایدار دست یابد، صلحی که حقوق هر دو طرف، یعنی اسرائیلی ها و فلسطینیان را برای امنیت و حق تعیین سرنوشت به رسمیت می شناسد.

صدای یهودیان برای صلح تنها سازمان ملی یهودی است که صدایی برای آن دسته از یهودیان و متحدانشان فراهم می‌کند که بر این باورند که صلح در خاورمیانه از طریق عدالت و برابری کامل برای هر دو طرف فلسطینی و اسرائیلی به دست می‌آید.

JVP با استفاده از دفاتری در نیویورک و کالیفرنیا، 100،000 فعال آنلاین، شعبه‌هایی در سراسر کشور و هیئت مشاوران متشکل از تعداد زیادی هنرمندان و متفکران برجسته یهودی، از تلاش مسالمت‌آمیز در اینجا و در اسرائیل- فلسطین برای پایان دادن به اشغال اسرائیلی‌ها، گسترش حقوق بشر و حقوق مدنی، و همچنین برای اینکه سیاست ایالات متحده بر اساس قوانین بین‌المللی و دموکراسی اجرا شود، حمایت می‌کند.» [1]

افرادی مانند تونی کوشنر، مایکل رتنر، جودیت باتلر، نوام چامسکی، نائومی کلاین، و والاس شاون از اعضای هیئت مشاوران این سازمان هستند. ضمناً بیش از 30 خاخام و دانش آموزان خاخامی در شورای خاخام این سازمان عضو هستند[2].

این انیمیشن در مدت زمان حدوداً 6 دقیقه، به صورتی مختصر، مفید و نسبتاً صادقانه و کامل، مهمترین عوامل بروز مسئله فلسطین و اسرائیل را در طی تاریخ این موضوع، از ابتدا تا کنون شرح می‌دهد. در نهایت نیز راهکارهایی که می‌تواند منجر به پایان یافتن اشغال اسرائیلی‌ها و برقراری صلحی واقعی گردد، ارائه می‌شود.

 


  1. برگرفته از: https://jewishvoiceforpeace.org/about

    2. برگرفته از سایت ویکی پدیا، انگلیسی، مدخل : jewish voice for peace به آدرس زیر:

    http://en.wikipedia.org/wiki/Jewish_Voice_for_Peace

// // ?>


بیم و امیدهای کودکان جنگ و آتش و خون، در سرزمین درختان زیتون (نگاهی به فیلم مستند نوار غزه، ساخته جیمز لانگلی، 2002)

 

(Gaza strip)[1]درباره جیمز لانگلی،کارگردان و تهیه کننده فیلم مستند نوار غزه 

جیمز لانگلی در سال 1972 به دنیا آمد و فیلمسازی را در دانشگاه روچستر و وسلیان در آمریکا و مؤسسه روسی سینماتوگرافی در مسکو گذراند. او وقتی مستند قابل قبولی نیافت که بتواند اطلاعات مفید و مطمئنی از وضعیت فلسطین به دست بدهد، تصمیم گرفت به نوار غزه برود تا واقعیت را از نزدیک تجربه و گزارش word-imageکند. او در ژانویه 2001 (همزمان با به قدرت رسیدن شارون و در جریان بودن انتفاضه دوم) سفرش را آغاز کرد و فکر کرد میتواند در مدت دو هفته مقدمات فیلم مورد نظرش را تهیه کند، اما بلیت برگشتش را عقب انداخت و تا سه ماه بعد در چادرهای صلیب سرخ در نوار غزه ماند. او در این مدت 75 ساعت فیلم گرفت.

اغلب شبکه های تلویزیونی آمریکا از پخش این فیلم خودداری کردند. شبکه بی بی سی یک دقیقه از این فیلم را در مستندی به نام «سلاح های مخفی اسرائیل» پخش کرد؛ مستندی که سازندگان آن از طرف اسرائیل در لیست سیاه قرار داده شدند و اجازه مصاحبه با مقامات اسرائیلی از آنان سلب شد. لانگلی بعد از ساخت نوار غزه به عراق رفت تا مستندی به نام «عراق قطعه قطعه» را بسازد


در این سرزمین، زندگی مردم، عادی نیست. اینان جنگ، مرگ و مبارزه را از کودکی تجربه می‌کنند. شاید برای همین است که سخنان کودکان نوار غزه، رنگ و بوی دیگری دارد؛ آن‌ها ظلم و عدل، حق و ناحق، یأس و امید را در لحظه لحظه زندگیشان تجربه می‌کنند. کودکی حدوداً 10 ساله در جایی از فیلم می‌گوید: «ما توی غزه محاصره شده بودیم. خونه‌هامون توی اردوگاه البریج است. اینجا باید خونه عمویمان بمانیم. دو روزه مدرسه نرفتیم. می‌دانی، به خاطر اشغال یهودی‌ها، اسرائیلی‌ها. اون‌ها راه‌ها را می‌بندند و خونه‌ها را خراب می‌کنند. خوب هرکاری دلشون بخواد می‌کنند. اما بستن راه روی بچه ها دیگه خیلی زیاده‌رویه!»[2] و بعد کودکانه می‌خندد، می‌دود و دور می‌شود.

کارگردان این فیلم، به میان مردم فلسطین رفته است و روایتی از زندگی مردم در نوار غزه را نشان میدهد که احتمالاً برای بسیاری از ما تازگی دارد. این مردم به خاطر ستمی که بر آنان رفته مأیوس یا پرکین نیستند، در عین حال در شرایطی دشوار و ظالمانه به سر می‌برند؛ شرایطی که بیرون آمدن از آن به تنهایی برایشان ممکن نیست و یاری دیگر مردم جهان را می طلبد. در جایی از فیلم، کاروانی از مردم فلسطین را می‌بینیم که به خاطر مسدود شدن راه اصلی توسط اسراییلی‌ها، باید پیاده یا با ماشین از مسیر دشوار کنار دریا عبور کنند. «ما به خاطر ظلم و استعمار یهود، مجبوریم از راه ساحل بیاییم. اون‌ها راه‌ها و مرزها را بستند. اما بگذارید در را ببندند، ما از پنجره می‌آییم. اگر پنجره ها رو ببندند، ما از زیر موج‌ها می‌آییم. ان‌شاءالله اون ها هم به صلح رو بیارند. خدا خودش باعث صلح بشه.» (مردی فلسطینی)

محمد حجازی، کودکی که در فیلم حضور پررنگی دارد، 13 ساله است و کار می‌کند. او به همراه پدرش مخارج خانواده را تامین می‌کند. پدر محمد چند سال پیش زندانی شده و البته الان آزاد است. محمد درباره زندانی شدن پدرش می‌گوید: «در انتفاضه اول که ما بچه بودیم آنها آمدند و پدرم را بردند. چون وقتی بچه بود به یهودی‌ها سنگ پرتاب می‌کرد، درست مثل من. وقتی خواستیم ببینیمش اسرائیلی‌ها جلومون رو گرفتند. غذاهایی رو که براش آورده بودیم ریختند بیرون. گفتند ممنوعه. به مادرم اجازه ندادند او رو ببینه. فقط ما بچه‌ها. رفتن زن‌ها ممنوع بود. به پدربزرگم خدا بیامرز هم اجازه ندادند که بیاد. کتکش زدند و بیرونش انداختند.»

در جایی از فیلم، چند پسربچه که بعضی از آن‌ها روزنامه فروش هستند دور هم جمع شده‌اند و در روزنامه خبر پیروزی شارون در انتخابات را می‌خوانند. یکی می‌گوید: «فردا موشک‌باران را شروع می‌کنند…» و محمد حجازی جواب می‌دهد: «اگر خدا یکی از فرشته‌های انتقامش رو بفرسته، می‌دونی بال‌هاش چقدره؟ اندازه تمام دنیا، تانک در برابرش هیچه…»

اودر فیلم توضیح می‌دهد که چگونه صمیمی‌ترین دوستش کشته شده است و بسیاری از دوستانش را هم طی مدت تولید این فیلم از دست می‌دهد؛ کودکانی که هر کدام به طریقی کشته می‌شوند.

بسیاری از آسیب دیدگان هر روزه، کودکان هستند

«اون‌ها شروع کردند به تیراندازی. ما رفتیم نزدیک‌تر تا سنگ پرتاب کنیم. من جلوتر رفتم و اونها هم شروع کردند به تیراندازی. افتادم و اونها به پام تیر زدند.» (به نقل از پسربچهای در بیمارستان که در تظاهرات تیر خورده است.)

در جایی از فیلم این ماجرای دردناک روایت می‌شود: به خاطر دو شیئ شبیه دستکش بوکس که یک تانک اسراییلی در جایی می‌اندازد، یک کودک فلسطینی می‌میرد و در تصویر دیده می‌شود که شکم او بر اثر انفجار تخلیه شده است. ماجرا این طور بوده که بچه‌هایی که این دستکش ها را پیدا می‌کنند، سعی می‌کنند فلز داخل دستکشها را بیرون بیاورند تا آن را بفروشند و در این میانه دستکش منفجر می‌شود. کودکی که برادر او در این ماجرا کشته شده است، می‌گوید:

«از مدرسه فرار کردیم و رفتیم دروازه صلاح‌الدین تا سنگ پرتاب کنیم. بعدش یک تانک اومد. من و (برادرم) یحیی بودیم و دو تا بچه دیگه. فرار کردیم سمت مسجد النور. وقتی تانک اومد قایم شدیم. اونجا بود که دستکشها را دیدیم. دو تا دستکش بوکس. تانک که از کنارش رد شد ما برش داشتیم. من گفتم میرم مراقب باشم یهودی ها برنگردند. بچه‌ها دور دستکشها جمع شدند. بعد صدای انفجار شنیدم. یحیی پرتش کرده بود طرف دیوار و برگشته بود طرف خودش و خورده بود توی شکمش … دویدم و اومدم. یحیی را که دیدم غش کردم…»

استفاده اسرائیل از انواع سلاح ها؛ از گاز اشکآور تا گاز اعصاب

یک دختر جوان می‌گوید: «من و خواهرم اینجا بودیم. و اون‌ها داشتند نارنجک گازی می‌زدند… ما فکر نمی‌کردیم گاز سمی باشد، فکر کردیم دوده. … اول دود سفید بود. بعد زرد. بعد دود سیاه. مزه‌اش توی دهنم مثل شکر بود. یک مزه شیرین. اصلا بدمزه نبود…»

«بیمارهایی که توی این بیمارستان دیدیم و اغلبشون هم جوان بودند، علائم عصبی همراه با گرفتگی عضلات بدن از خود نشان می‌دهند. اسپاسم باعث می‌شه بدن خشک بشه، یا بدتر به حالت کمانی سفت بشه. بعد از این مرحله دچار یک آرامش عضلانی می‌شوند، تقریبا از کارافتادگی کامل همه عضلات و دردهای طاقت‌فرسای گوارشی مثل دل درد و دل پیچه و اختلالات رفتاری و هیجان‌های مقطعی بیش از حد و از این نوع مشکلات.» (دکتر هلن بروزا، پزشک فرانسوی، از سازمان پزشکان بدون مرز)

یک زن که دخترش در معرض این گاز قرار گرفته است می‌گوید: «اسرائیل می‌گه این گاز اشک‌آوره. اما این گاز اشک‌آور نیست. ما توی انتفاضه اول گاز اشک‌آور دیدیم. توی این انتفاضه هم همین‌طور. اما این جوری نبودند. این گازیه که ما تا حالا هیچ وقت ندیده‌ایم. دود سیاهی که اولش بو نداره اما بعد نشونه‌هاش رو می‌بینید. ما دارویی می‌خواهیم که این اثرات را معالجه کند…»[3]

شب است و خانه ها ویران می شوند، با موشک یا بولدوزر…

شب است. با بولدوزر خانه‌ها را خراب و درخت‌ها را ریشه‌کن می‌کنند. اگر کسی در خانه بماند زیر آوار دفن می‌شود. با راکت، همه جا را می‌زنند. تیرباران…. موشک باران…. بیمارستان‌ها پر از زخمی…. مردم نوار غزه شب و روز ندارند….

«دیروز صبح یک بولدوزر شروع به کار کرد. خیلی نزدیک اینجا آمد. بعدش بین ما و یهودی‌ها دعوا شد. … اون‌ها یک تانک هم آورده بودند. تا شب هم صدای درگیری و تیراندازی می‌اومد.» (یک کودک از شهر خان یونس)

زنی آواره در چادری میان خرابه‌ها می‌گوید: «…همین‌طور که خودتون می‌بینید، یهودی‌ها همه راه‌ها را بستند. مثلا من رفته بودم خیاطی یاد گرفته بودم. می‌خواستم کار کنم و حالا…. همه دنیا تعطیل شده. نه لباسی، نه ماشینی، نه هیچی. … برادرم نجار بود حالا بیکاره. ابزار کار نداره. همه چی باید از زیر دست یهودی ها رد بشه. همه چیز. هروقت از تلویزیون برای فیلمبرداری می‌آیند، کلماتی رو که خودشون دلشون می‌خواد انتخاب می‌کنند، بقیه‌اش رو نشون نمی‌دهند…. ما فقط یک چیز می‌خواهیم. این که یهودی‌ها راحتمون بگذارند، فقط همین.»

و زنی دیگر: «ما فقط می‌خواهیم جدا از هم زندگی کنیم. تنها راه حل ما اینه که جدا زندگی کنیم. … در واقع الان توی فلسطین آینده‌ای وجود ندارد. اسرائیل نمی‌خواد اجازه بده دولت مستقل ما تشکیل بشه. اون‌ها می‌خواهند ما را اخراج کنند. اما محاله، حتی اگر بمیریم هم از این جا نمی‌رویم، هیچ وقت. اگر قراره بمیریم، خوب باشه بمیریم. اصلاً مهم نیست اونها چطوری ما رو محاصره می‌کنند. مهم نیست اونها می‌خواهند چه کار کنند، ما هیچ وقت سرزمین‌مون رو ترک نمی‌کنیم.»

«اصلاً کدوم کشوری ما رو قبول می‌کنه؟ می‌دونی، ما شش ماهه بی خانه هستیم. و کشورهایی که فلسطینی دارند بعد از توافق، فلسطینی‌ها رو بیرون می‌اندازند. …»

«دیگه کافیه. درختهایی که اونا قطع کردند، آدمهایی که کشتند، … دیگه چه کار میخواهند بکنند؟ اونها پنج هزار تا درخت رو قطع کردند، درختهای زیتون، نخلهای خرما. پدرم میگفت توی راه خان یونس، اونها درختهایی رو بریدند که اندازه جد پدربزرگ من سن و سال داشته است. اونها درختهایی رو قطع کردند که مال جد سه نسل قبل من بوده است… اونها دارند درختها رو قطع میکنند. درختهای صلح را، درختان زیتون.»

***

نکاتی درباره فیلم

فیلم، مستندی رنگی است و طی مدت 74 دقیقه، زندگی مردم نوار غزه و وقایع مهمی که هر روز در این سرزمین رخ می دهد را از نزدیک روایت میکند؛ از این جهت کمتر مستندی میتوان یافت که از زبان مردم فلسطین چنین گویا و ساده سخن گفته باشد. کودکان نقش مهمی در روایت فیلم دارند که بر میزان تأثیرگذاری فیلم و صداقت روایتها میافزاید. در این مستند از ابزارهایی مانند موسیقی، انتخاب صحنههای خاص و مؤثر از وقایع، یا استفاده از جلوههای ویژه به طور جدی استفاده نشده است؛ این موضوع معایب و محاسنی دارد. از جمله محاسن آن سادگی، صراحت و واقعی به نظر رسیدن فیلم است. اما ریتم نسبتاً کند فیلم، گاهی ممکن است برای مخاطبی که به فیلم‌های معمولی با ضرباهنگ تند عادت دارد خسته کننده باشد.

بررسی این فیلم را میتوانید در مقاله زیر مطالعه نمایید:

http://electronicintifada.net/content/film-review-james-longleys-gaza-strip-2002/3451

ضمنا می توانید این فیلم را به صورت رایگان از طریق لینکهای زیر مشاهده کنید:

http://www.daylightfactory.com/

http://electronicintifada.net/blogs/ali-abunimah/james-longleys-brilliant-documentary-gaza-strip-now-free-online

این فیلم دارای زیرنویس فارسی است و توسط موسسه رسانهای روایت منتشر شده است.



  1. منابع این قسمت: http://electronicintifada.net/blogs/ali-abunimah/james-longleys-brilliant-documentary-gaza-strip-now-free-onlinehttp://en.wikipedia.org/wiki/James_Longley_(filmmaker)http://www.amazon.com/Gaza-Strip-James-Longley/dp/B00008O35Shttp://electronicintifada.net/content/bbc-transcript-israels-secret-weapon-part-1/4659http://electronicintifada.net/content/dispersing-demonstrations-or-chemical-warfare/5152

    http://electronicintifada.net/content/bbc-transcript-israels-secret-weapon-part-2/4661

    http://rense.com/general54/chemwar.htm

  2. تمام نقل قولها برگرفته از فیلم نوار غزه و سخنان مستقیم مردم حاضر در آن است. تصاویر استفاده شده نیز صحنه هایی از فیلم هستند.
  3. برای اطلاعات بیشتر در زمینه استفاده اسرائیل از گاز اعصاب (nerve gas) در حمله به غزه، می‌توانید به این مقاله مراجعه کنید:http://electronicintifada.net/content/what-gas-israel-using/4722 در این رابطه هم‌چنین می‌توانید فیلم مستند «سلاح‌های مخفی اسرائیل» را از اینجا مشاهده نمایید:http://topdocumentaryfilms.com/israels-secret-weapon
// // ?>


فیلم سینمایی ”زمین و آزادی“

کارگردان: کن لوچ

«دنیا انسان‌هایی شریف‌تر از آنانی که در اسپانیا جان باختند به خود ندیده است.»

                                                                                                                                  ارنست همینگوی

پیرمردی به تازگی فوت شده است. نوه‌اش، دختری که در روزهای پایانی عمر با او بوده است، در آپارتمان پدربزرگ به چمدانی قدیمی برمی‌خورد که پر است از نامه، عکس، بریدۀ روزنامه و «دستمال گردنی با یک مشت خاک»؛ چیزهایی که پرده از گذشتۀ پنهان پدربزرگ بر می‌دارد.

صدای دختر جوان در حالی‌که سرگرمِ خواندنِ دفترِ خاطرات پدربزرگ است، ما را به شصت سال پیش می‌برد: جنگ داخلیِ اسپانیا که پدربزرگ زمانی به جبهه‌ی مردمی آن پیوسته بود تا علیه فاشیست‌ها مبارزه کند…

// // ?>


فیلم سینمایی من، «دانیل بلیک»

کارگردان: کن لوچ

فیلم داستان کارگری است که بعد از یک حمله قلبی، توسط دکترش از کار کردن منع می‌شود و حالا باید از دولت مستمری بیکاری دریافت کند. اما بوروکراسی پیش روی قهرمان فیلم، دریافت این مستمری را تا حد رسیدن به نقطه بی‌بازگشت به تأخیر می‌اندازد. دنیل بلیک همچنین در طی ماه‌های بیکاری و بی‌پولی‌اش با یک مادرجوان که او هم دچار بحران مشابهی است آشنا می‌شود …

 

// // ?>


دنیای کارگرانِ موتورسوار

دنیای کارگرانِ موتورسوار

مقدمه

لیبرالیزه­‌سازی اقتصاد از راه‌­های خصوصی‌­سازی، واردات لجام گسیخته و شوک­‌های آزادسازی موجب ورشکستگی و تعطیلی کارخانه‌­ها، کارگاه‌­ها و واحدهای پیشه‌­وری و در نتیجه بیکاری گسترده شده بود. تنها در سال نخست اجرای قانون هدفمندسازی یارانه­‌ها ۳۰ درصد از اشتغال صنعتی از بین رفته بود. تغییرات رشد حداقل دستمزد نیز عملاً به زیان نیروی کار بود. بر اساس یک تحقیق، حداقل دستمزد واقعی از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۸۷ نزدیک به ۴۰ درصد کاهش داشته، یعنی از ۴۹۸۳۷۵ ریال به ۳۰۲۷۶۲ ریال رسیده است. آزادسازی قیمت­ها در سال ۱۳۸۹ وضع معیشتی کارگران و کارمندان را وخیم‌­تر هم کرد.

تورم در سال ۱۳۹۳ از ۴۰ درصد گذشت و شاغلانی با درآمدهایی کم­تر به سختی می­‌توانستند زندگی کنند. در بخشی از طوماری که ده­‌هزار کارگر از واحدهای صنعتی پنج استان کشور در اعتراض به معیشت سخت خانوارهای کارگری خطاب به وزیر کار و رفاه اجتماعی منتشر کرده بودند، آمده بود:

«همان‌طور که همگان می­‌دانیم و بر آن آگاهیم از یک‌سال و نیم پیش با آغاز فاز اول طرح قطع یارانه­‌ها اقلام و کالاهای اساسی زندگی چندین برابر افزایش قیمت داشته­‌اند. این درحالی است که در طول این مدت میانگین دستمزد کارگران روی هم در سال ۹۰ و سال جاری نسبت به سال‌های قبل از اجرای فاز اول قطع یارانه­‌ها حتی کاهش نیز پیدا کرده است … شرکت­‌های پیمان‌کاری همچنان مشغول چپاول دسترنج کارگران هستند و ناامنی شغلی، اخراج کردن و تعطیلی کارخانه­‌ها در بدترین وضعیت نسبت به سالهای پیش قرار دارد.»

موتورسواران معیشتی؛ پیدایش

«وقتی از کارخانه روغن نباتی به دلیل تعدیل نیرو بیرون آمدم، چند سالی دنبال کار گشتم. کار برایم عار نبود اما سن من بالا رفته بود و هیچ کارخانه و شرکتی مرا استخدام نمی­‌کرد. بی­‌چون­‌وچرا برای تأمین مخارج زن و دو فرزندم یک موتورسیکلت خریدم و در خیابان­های شلوغ تهران مسافرکش شدم.»

بیکاری توده­‌ای فزاینده، ساختار محدود فرصت­‌های شغلی و کاهش درآمد نیروی کار موجبِ افزایش مشاغل غیررسمی، به ویژه گسترش کارگرانِ خیابانی شد. موتورسواران معیشتی یا به زبان محاوره «موتوری»ها گروه نوپدیدی از کارگران زیست‌معیشتیِ خیابانی هستند که آغاز فعالیت‌شان در شهرها به طور ملموس به دهه هفتاد باز می­‌گردد که رفته­‌رفته بر شمارشان افزوده شده است. موتوری­‌ها شامل کارمندان و کارگران ماهر و غیرماهری بودند که به دلایلی همچون بازنشستگی، تعطیلی کارخانه یا کارگاه و تعدیل نیرو بی‌کار شده بودند و یا پیشه‌­ورانی بودند که به سبب ورشکستگی یا ناتوانی در پرداخت اجاره‌بهای مغازه‌­ها کارشان را از دست داده بودند. برخی از آن­‌ها هنوز کارت تبلیغاتی محل کسب یا واحد صنفی خود را در جیب داشتند. یکی از موتوری­‌ها داستان ورشکستگی خود را این طور تعریف می­‌کرد:

«قبلاً كاسب بودم اما ورشکست شدم. چند سال در صنعت کفش و چرم فعالیت می­کردم اما سه سال قبل ورشکست شدم … قافیه را به کالاهای وارداتی و چینی باختیم. حالا با یک هوندا ۱۲۵ مسافربر شدم.»

کارگرانی هم بودند که به دلیل نارضایتی از درآمد پایین و اجحاف کارفرما خودخواسته محل کارشان را ترک می­‌کردند. به گفته‌ی یکی از اعضای هیئت مدیره­‌ی اتحادیه­‌ی سراجان تهران، «متأسفانه شرایط چنان برای کارگران سراجی سخت شده که بیشتر آن‌ها این صنف را رها کرده و به مشاغلی مثل پیک­‌موتوری روی آورده‌­اند.» برای برخی هم کار با موتور شغل دوم محسوب می‌­شد. کارکنان شرکت­‌ها، کارگران ساختمانی یا مغازه­‌های پیشه‌­وری در شرایط رکود و کسادی اقتصاد به طور پراکنده و نامنظم به مسافرکشی با موتور روی می‌­آوردند. در میان موتورسواران معیشتی تحصیل‌کردگان دانشگاهی هم بودند. در «پیک بادپا»، شرکت خدمات موتوری شهرداری تهران، بیش از صد جوان تحصیل‌کرده مشغول به کار بودند. سعید، موتورسوار ساکن ورامین که روزها برای مسافرکشی با موتور به حوالی میدان امام خمینی تهران می‌آمد سرگذشتی مشابه همتایانش داشت:

«سال ۷۶ از طریق روزنامه برای کار اقدام کردم. شرکت ماشین سازی فولاد قبول شدم … تو یه مجموعه صنعتی کوچک دو ماه نشده گُل کردم. شدم معاون کنترل کیفیت. چندتا زیردست داشتم. همه­‌شون فوق دیپلم بودن … خیلی پیشرفت کردم. رییس شرکت می­‌گفت تو نابغه­ شرکت فولادی … یه ابزاری درست کردم که اون‌موقع از یه شرکت ژاپنی دومیلیون تومان باید می­‌خریدن … تا اینکه سال ۱۳۸۴ دستگاه­‌های شرکت فروش نرفت. دستگاه‌­های چینی که اومد دستگاه‌­های ما موند … هرچی تولید کردیم دپو شد تو شرکت … شرکت کم‌کم تعدیل نیرو کرد … اومدم بیرون … چندتا شرکت عوض کردم… الان دو ساله زده‌­م تو کار خیاطی. کارهای روزمزدی. چرخ رو داشتم قبلاً. خیاطی کرده بودم … درآمدش کمه. ماهی پونصد ششصد [هزار] تومن بیشتر نمی­‌مونه برام … چند وقته با موتور کار می­‌کنم… هیج­‌کس تو فامیل نمی­‌دونه دارم این کار رو می­‌کنم. بفهمن آبروریزی‌ه.»

کارکردن با موتورسیکلت همانند دست­‌فروشی به‌­لحاظ قانونی هیچ‌­گاه به رسمیت شناخته نشد. با این­‌حال موتورسواران معیشتی برخلاف دست­فروشان نیازی به تصرف مکانی معین و ثابت برای بساط­‌کردن مال‌­التجاره‌­شان نداشتند. آن­‌ها مچبور نبودند پولی بابت اجاره مکان به مأموران سدمعبر شهرداری بدهند. بنابراین، می­‌توان گفت که گسترش و پیشروی موتورسواران معیشتی به نوعی واکنش گروه­‌های بی‌کار و کم‌­درآمد به آزار و ایمنی شهرداری نیز بوده است. محمد، موتورسوار ۴۷ ساله‌ی ساکن شهرری، از جمله این افراد بود:

«چند ماه پیش بود زدم تو کار لباس. گفتم از این موتور نجات پیدا کنم. بین گلوبندک و سیروس بساط کردم … جاش خوب بود. بین مسجدشاه و پل نوروزخان بود. دیدم شهرداری­‌ام نمی‌ذارد هم جمع می‌­کنه می­بره. جاها مصیبت بود. جا رو باید سر موقع می­‌یومدی می­‌گرفتی نمی‌­یومدی، جارو از دست می­‌دادی، جا هم می‌­گرفتی باید یه پولی به شهرداری می‌­دادی؛ روزی بیست هزار تومن، سی تومن، پنجاه تومن. چه در بیاری چه درنیاری باید می­‌دادی سر موقع پول رو جمع می‌­کردن. اگه پول تو جیبت نبود یا می­‌گفتی بعداً می­دم قبول نمی­‌کردن. جنس‌و می‌بردن. دیدم نمیشه. دوباره اومدم شدم موتوری.»

برخلاف دوره‌گردها و بساطی‌ها، که مشتریانی از میان تهی‌دستان هم داشتند، موتورسواران معیشتی اغلب برای گروه­‌هایی از طبقات متوسط و مرفه­‌تر شهری کار می­‌کردند. آن­‌ها با پرداخت دستمزدی جزئی به موتوری‌­ها می­‌توانستند در زمانی کوتاه به دیدار یک دوست، به کلاس درس، محل کار، سر قرار معامله­‌ای پرسود و امثال آن برسند.

موتوری­‌ها هر روزه گروه‌­هایی از بازاری­‌ها، کارمندان و مدیران ادارات. هنرمندان، ورزشکاران، متخصصان، سیاستمداران، دانشگاهیان و مردم معمولی را جابه‌­جا  می­‌کردند یا کار و سفارش­شان را انجام می­‌دادند.

با این همه پول درآوردن با موتور صرفاً حاصل خلاقیت رانده‌­شدگان از بازارکار نبود، بلکه از الزامات «شهری شدن سرمایه» هم بود. موتورسواران معیشتی نیروی کار در دسترسی بودند که به گردش و تبدیل سرمایه‌­ی طبقات متوسط و ثروتمند شتاب می­‌دادند.

(گزیده‌­ای از فصل هفتم کتاب: زندگی روزمره تهی‌­دستان شهری؛ علی­رضا صادقی، انتشارات آگاه، ۱۳۹۷)

// // ?>


یادآوری روزِ جهانیِ کار و کارگر

یادآوری روزِ جهانیِ کار و کارگر

زمانی که «می‌اِن‌له» در زندان بود، تمام زمستان از پنجره‌اش به پرنده‌ها غذا می‌داد و می‌گفت: «این‌ها محتاج کمک هستند، چون چیزی برای خوردن ندارند و حزب هم نمی‌توانند تشکیل بدهند.»

***

روز جهانیِ کار و کارگر، یکی از مهم‌ترین مناسبت‌های سال برای انسان‌هایی است که بیش از یک سوم از زمانِ زنده بودنِ خود را به کار کردن مشغول‌اند. کار، یکی از اصلی‌ترین ابعاد زندگیِ همه‌ی ماست و نادیده گرفتنِ این ساحت از زندگیِ بشری پذیرفتنی نیست.

 روز کار و کارگر، فرصتی است که نگاه کرده و بررسی کنیم که این حوزه از زندگیِ خویش را چگونه و با چه کیفیتی سپری می‌کنیم. آیا انسانیتِ ما در این فضا بروز و تحقق پیدا می‌کند؟ یا این فضا ما را نسبت به انسان و ارزش‌های انسانی، «بیگانه» می‌نماید؟

در ادامه، مجموعه‌ای از مطالب مرتبط با کار و کارگران تهیه گردیده و تلاش می‌گردد که این مجموعه تکمیل شود.

***

بخش اول:

مقاله‌های جدید:

// // ?>


کارگران زن در کارخانه­‌ها

کارگران زن در کارخانه­‌ها

بررسی­‌های چندی که درباره‌­ی کارگران کارخانه­‌ها انجام شده[1] طرح یکسانی ارائه می‌دهند؛ مشاغل زنان و مردان متفاوت است. به این ترتیب که مردان کارهایی را که تخصصی به حساب می‌آید انجام می‌دهند و زنان به کارهایی می‌پردازند که نیمه تخصصی یا ساده شمرده می‌­شود و نسبت به مردان دستمزد به مراتب کمتری دارد. این پژوهش‌­ها جملگی توافق دارند که مفهوم «تخصص» چنان ساخته و پرداخته شده که از ویژگی­‌های کار مردان شناخته می­‌شود نه کار زنان، روث کاوندیش (۱۹۸۲) در توصیف کارخانه‌­یی در لندن اشاره دارد که دست­یابی به تخصص­‌های پیچیده­‌ی خط تولید که از زنان انتظار می‌­رفت عملاً بیش از تخصصی که از کارگران ماهر مرد توقع داشتند طول می­‌کشید. او معنای اشتغال به کارهای ساده و غیر تخصصی در کارخانه را تصویر می‌­کند. کارخانه­‌یی که او در آن کار می­‌کرد نزدیک به ۱۸۰۰ نفر نیروی انسانی داشت که از آن میان ۸۰۰ نفر در کارگاه کار می­‌کردند. زنان تقریباً همگی مهاجر بودند: ۷۰درصد ایرلندی، ۲۰ درصد اهل هند غربی و ۱۰ درصد آسیایی که بیشترشان اهل گُجرات هند بودند. مردان نسبت به زنان شرایط کار بهتری داشتند. یعنی نوع کارشان طوری بود که میءتوانستند بدون جریمه­‌ی مالی گه­‌گاه برای سیگار کشیدن یا پرسه­‌زدن آن را متوقف کنند یا از سرعت آن بکاهند در حالی‌که زنان مجبور بودند به خط تولید بچسبند. اتحادیه‌­های کارگری که در قبضه­‌ی مردان بود برای حمایت از منافع کارگرانِ مرد با مدیریت همدست بود. همچنین زنان غالباً تحت نظارت و سرپرستی مردان قرار داشتند و به این ترتیب در محیط کار نیز مردان زنان را کنترل می­‌کردند.

همه­‌ی زنان مگر عده‌­یی انگشت‌شمار مونتاژکارانِ نیمه‌ماهر بودند. در مقابل، مردان در مراتب مختلف پخش شده و تمایز میان ایشان بر حسبِ تفاوتِ دستمزد بود. حتی در کارگاه مکانیک هم که مردان و زنان با هم کار می­‌کردند و کارشان یکی بود مردان بر این اساسی که می‌توانستند مفتول­‌های سنگین فلزی را جابه‌­جا کنند دستمزد بیشتری می­‌گرفتند. مردان جوان را برای سرکارگری آموزش می­‌دادند ولی برای زنان چنین فرصتی نبود؛ آنان از امکانات ترفيع شغلی که برای مردان وجود داشت محروم بودند.

خط تولید و نظام پاداش، مهار زنان را در دست داشت. هنگام به اجرا درآوردن طرح‌های نو و استفاده از ماشین‌آلات تازه نظر کارگران زن را جویا نمی­‌شدند. زنان موقع کار فرصت جنبیدن و فکر­کردن و حتی استراحت مختصری را هم نداشتند و اگر نمی­‌توانستند خود را با خط تولید هماهنگ کنند اخراج می‌­شدند. در طول کار مردان حکم کنترل­‌کننده و آقابالاسرِ زنان را داشتند ولی رفتارِ زنان دیگر عموماً دوستانه و دلگرم کننده بود.

(جامعه­‌شناسی زنان؛ پاملا ابوت و کلر والاس؛ ترجمه: منیژه نجم­عراقی؛ نشر نی؛ 1385؛ صص. 194 – 195)

__________

[1] )کاوندیشی ۱۹۸۲؛ پولوت ۱۹۸۱؛ وست ورد ۱۹۸۴ کویل ۱۹۸۴.

// // ?>


خطر! کودکان در حالِ کار اند

دریافت مقاله «خطر! کودکان در حالِ کار اند» به صورت pdf 

خطر! کودکان در حالِ کار اند

چکیده‌ای از مقاله‌ی «وضعیت کودکان کار در ایران»[1]

توصیف وضعیت موجود

  • در مطالعه‌ای در سال 1390، از 175 مورد در بخش‌های عمومی و خصوصی نام برده شده است که کودکان در آن‌ها کار می‌کرده‌اند. از این تعداد 122 مورد (64 درصد) در بخش رسمی و 63 مورد (36 درصد) در بخش غیررسمی بوده است. کودکان در بیشتر این موارد (98.8 درصد) به‌صورت غیررسمی، پنهان و بدون مزایای قانونی به کار گرفته شده‌اند. هم‌چنین پژوهشگران در مطالعات دیگری در سال‌های 1389 و 1390 به اشتغال کودکان در کارهای غیرقانونی مانند روسپی‌گری و فروش مواد مخدر اشاره کرده‌اند.
  • مطالعه‌ی سیمای سلامت و جمعیت در ایران در سال 1389 شاخص کار کودکان 5 تا 11 سال را برای کل کشور 14.61 درصد گزارش کرده که شامل حداقل یک ساعت کار اقتصادی در هفته یا حداقل 28 ساعت کار در هفته برای خانوار است. طبق این گزارش 56 درصد این کودکان را پسران و 44 درصد آنان را دختران تشکیل می‌دهند. شاخص کار کودکان 5 تا 11 سال در نقاط شهری 12.38 درصد و در نقاط روستایی 18.92 درصد برآورد شده است.
  • این مطالعه اطلاعاتی درباره‌ی کودکان 12 تا 14 سال نیز به دست می‌دهد. شاخص کار در این گروه کودکان در کل کشور 4.15 درصد بوده است.
  • بر اساس گزارش سیمای سلامت و جمعیت در ایران، بالاترین شاخص کار در کودکان 5 تا 11 سال به ترتیب در استان‌های گلستان (30.84 درصد)، چهارمحال و بختیاری (28.76 درصد)، قزوین (26.76 درصد)‌ و مازندران (25.38 درصد) و بالاترین رقم این شاخص در کودکان 12 تا 14 سال به ترتیب در استان‌های خراسان رضوی (9.17 درصد)، آذربایجان غربی (8.73 درصد)، قم (8.64 درصد) و کردستان (8.6 درصد)‌ بوده است.
  • بخشی از اطلاعات مربوط به کودکان کار را می‌توان از آمار منتشر شده در آخرین سرشماری کشور در سال 1390 استخراج کرد، طبق این سرشماری، 765هزار و 258 نفر از افراد 10 تا 19 ساله‌ی کشور شاغل هستند. از این تعداد 91 درصد آن‌ها 15 تا 19 سال دارند و 9 درصد دیگر 10 تا 14 ساله هستند. (اگرچه طبق قانون کار ایران، کار کودکان کمتر از 15 سال ممنوع است.)
  • نسبت جنسی در شاغلان 10 تا 14 سال، 75.2 درصد برای پسران و 24.8 درصد برای دختران، و در شاغلان 15 تا 19 سال، 85.9 درصد برای پسران و 14.1 درصد برای دختران گزارش شده است. این آمار نشان می‌دهد که دختران در سن پایین‌تری به کار مشغول می‌شوند که البته ممکن است به معنای تبدیل کار آن‌ها به کار خانگی در سن بالاتر باشد.
  • بر اساس آخرین سرشماری کشور در سال 1390، 82.2 درصد شاغلان 10 تا 14 ساله به ترتیب در چهار بخش کشاورزی و جنگل‌داری و ماهیگیری (46.9 درصد)، ساخت و تولید صنعتی (16.4 درصد)، ساختمان (10.5 درصد)، و عمده‌فروشی و خرده‌فروشی و تعمیر وسایل نقلیه و موتورسیکلت (8.4 درصد) کار می‌کنند. هم‌چنین حدود 86 درصد شاغلان 15 تا 19 ساله به ترتیب در پنج بخش کشاورزی و جنگل‌داری و ماهی‌گیری (33 درصد)، ساختمان (17.4 درصد)، ساخت و تولید صنعتی (14.9 درصد)، اداره‌ی امور عمومی و دفاع و تأمین اجتماعی اجباری (11 درصد) و عمده‌فروشی و خرده‌فروشی و تعمیر وسایل نقلیه و موتور سیکلت (9.9 درصد) کار می‌کنند.
  • 6 درصد شاغلان 10 تا 14 ساله در بخش خصوصی کار می‌کنند و 51.7 درصد آنان کارگران خانوادگی بدون مزدند (70 درصد پسر و 30 درصد دختر). در این گروه سنی استان تهران با 26.3 درصد کارگران خانوادگی بدون مزد در رتبه‌ی نخست است و خراسان رضوی (10.8 درصد) و اصفهان (7.2 درصد) در رتبه‌های بعدی قرار دارند. اگرچه آذربایجان شرقی از این نظر در رتبه‌ی دهم استان‌هاست، 75 درصد دختران 10 تا 14 ساله‌ی این استان کارگران خانوادگی بدون مزدند.

سهم شاغلان بخش خصوصی در گروه سنی 15 تا 19 سال 80.8 درصد است که 35.5 درصد آنان را کارگران خانوادگی بدون مزد تشکیل می‌دهند (74.4 درصد پسر و 25.6 درصد دختر). از این نظر سه استان تهران (13.2 درصد)، آذربایجان شرقی (7.6 درصد) و خوزستان (6.4 درصد)، به ترتیب، در رتبه‌های نخست قرار دارند. آذربایجان شرقی با رقم 59.7 درصد بالاترین سهم دختران کارگر خانوادگی بدون مزد را در این گروه سنی دارد.

مشکلات موجود و علل آن

  • سازمان بین‌المللی کار در گزارشی به نام «آینده‌ای بدون کار کودک» به سه گروه از علت‌های اصلی کار کودکان در دنیا اشاره کرده است:

«1. علل ساختاری: کاهش درآمد ملی، نابرابری بین ملیت‌ها و مناطق مختلف، شوک‌های اجتماعی مثل جنگ، بحران‌های اقتصادی کشورها، حکومت‌های نالایق، محرومیت‌های اجتماعی گروه‌های حاشیه‌ای و…؛

  1. علل بی‌واسطه: نداشتن پول یا غذا، افزایش قیمت کالاهای اساسی، مقروض بودن خانواده‌ها، شوک‌های خانوادگی، مرگ یا بیماری سرپرست خانوار، تقاضا برای کارگر ارزان در کارگاه‌های کوچک و…؛
  2. علل نهفته: از هم پاشیدن خانواده‌های گسترده و نظام‌های حمایت اجتماعی رسمی و غیررسمی، والدین بی‌سواد یا کم‌سواد، باروری بالا، انتظارات فرهنگی از کودکان برای کار و آموزش، دیدگاه‌های تبعیض‌آمیز بر اساس جنسیت و قومیت و…»
  • یافته‌های مطالعه‌ای درباره‌ی تأثیر بخش خصوصی و غیررسمی بر حقوق کودکان در ایران نشان می‌دهد که تأثیر کار کودکان بر زندگی آن‌ها را می‌توان حداقل به هفت سطح تقسیم کرد:

«1. از بین رفتن کودکی 2. نارسایی‌های آموزشی 3. مشکلات سلامت (بهداشت کار، سختی کار، نامناسب بودن محیط کار). 4. خشونت در محیط کار. 5. تبعیض‌های جنسیتی 6. استثمار اقتصادی. 7. در دسترس نبودن خدمات و حمایت‌های تأمین اجتماعی.»

این مطالعه‌، ضمن تأکید بر این‌که سطوح فوق به‌سادگی از یکدیگر قابل تفکیک نیستند و هم‌پوشانی بسیاری با یکدیگر دارند، گزارش می‌کند که بیشترین موارد نقض حقوق کودکان کار در زمینه‌ی مشکلات سلامت (40.2 درصد)، و به‌ویژه به دلیل نامناسب بودن محیط کار (15.5 درصد) است.

  • کمبودهای آموزشی از مشکلات دیگری است که کودکان کار با آن مواجه می‌شوند. اگرچه آمار دقیقی درباره‌ی وضعیت تحصیلی کودکان شاغل در بخش غیررسمی اقتصاد و کودکان کار مهاجر یا پناهنده وجود ندارد،‌ یافته‌های برخی مطالعات غیررسمی کشور نشان می‌دهد که بخشی از کودکان کار از تحصیل بازمانده‌اند.

بر اساس یافته‌های مطالعه‌ی سلامت و جمعیت کشور در سال 1389، 11.12 درصد دانش‌آموزان کار می‌کنند. این نسبت در مناطق شهری 9.35 درصد، در مناطق روستایی 14.77 درصد؛ در پسران 12.35 درصد و در دختران 9.79 درصد است. بیشترین ]درصد[ کار کودکان به ترتیب در استان‌های گلستان (23.6 درصد)، چهارمحال و بختیاری (19.99 درصد) و قزوین (19.19 درصد) گزارش شده است.

  • یکی دیگر از اثرهای منفی کار کودکان بر زندگی آن‌ها خشونت در محیط کار و تبعیض‌های جنسیتی است. بر اساس مطالعه‌ای که وضع کار کودکان را در کارگاه‌های رسمی و غیررسمی بررسی کرده است، خشونت لفظی و کلامی در محیط کار فراوان گزارش می‌شود، اگرچه تنبیه بدنی هم وجود دارد. هم‌چنین، در این مطالعه به تحقیرهایی اشاره می‌شود که کودکان به دلیل جنسیت یا جثه‌ی خود تحمل می‌کنند.

علاوه بر این به نظر می‌رسد تبعیض‌های جنسیتی در کودکان کار باعث شده است دختران در موقعیت متفاوتی قرار بگیرند. مطالعه‌ای موردی درباره‌ی کار کودکان در شهر تهران نشان می‌دهد که دستمزد دخترها برای کار یکسان کمتر از دستمزد پسران است و حتی برخی دختران از مقدار دستمزد خود آگاه هم نیستند، زیرا دستمزد آن‌ها را سرپرستانشان دریافت می‌کنند، در حالی که بیشتر پسرها به تمام یا بخشی از درآمد خود دسترسی دارند.

یافته‌های مطالعه‌ای که تجربه‌ی خشونت را در تعدادی از دختران کار مهاجر افغان بررسی کرده است نشان می‌دهد که این دختران از کودکی از طرف پدر به کار گمارده شده‌اند و درآمد حاصل از کار اقتصادی آن‌ها هیچ‌گاه مستقیماً به خودشان نرسیده است. یافته‌ها نشان می‌دهد که این دختران به کارهای خانگی نیز اشتغال داشته‌اند و فشاری دوچندان بر آن‌ها تحمیل شده است. کسانی که در کارگاه‌های خارج از خانه اشتغال داشته‌اند به آزار جنسی و نگاه شهوت‌آلود کارفرمایان نیز اشاره کرده‌اند. پیامد چنین تجربه‌هایی برای دختران، فرمان‌برداری محض، خستگی زیاد، ناامیدی،‌کاهش اعتماد به نفس و نفرت از جنس مخالف است. تفاوت‌های جنسیتی در کودکان کار خیابان نیز دیده می‌شود. بر اساس مطالعه‌ای در سال 1392، دختران کار بیش‌تر از پسران کار مریض شده (32.4 درصد در مقابل 21.5 درصد)، تصادف کرده (49.3 درصد در برابر 29.2 درصد)، آزار جنسی دیده (12.7 درصد در مقابل 2.75 درصد)، کتک خورده و از طرف مردم اهانت دیده‌اند. (26.8 درصد در برابر 11.8 درصد.)

  • گزارش مستندسازی دو سازمان غیردولتی فعال در زمینه‌ی مسئولیت‌پذیری اجتماعی شرکت‌ها نشان می‌دهد که شرایط کاری کودکان در برخی کارگاه‌ها بسیار نامناسب است و سلامتی آنان را به خطر می‌اندازد. بر اساس یافته‌های این گزارش، بسیاری از کودکان در کارگاه‌های زیرزمینی کار می‌کنند، زیرا کارفرمایان آن‌ها می‌خواهند از چشم بازرسان دور بمانند. محیط برخی از این کارگاه‌ها کم‌نور است و شاید تهویه‌ای هم نداشته باشد. برخی دیگر از کودکان که در کارگاه‌هایی مانند سرّاجی‌ها کار می‌کنند، در اثر استنشاق بوی چسب و مواد شیمیایی در محیط بسته دچار مشکلاتی می‌شوند. این مطالعه نشان می‌دهد که کار کودکان در بخش بازیافت زباله بیش از هر شغل دیگری سلامتی آن‌ها را به خطر می‌اندازد.

کودکانی که در خیابان‌ها کار می‌کنند نیز به دلیل نوع و شرایط کارشان با مشکلات زیادی روبه‌رو می‌شوند و به این دلیل گاهی کار در جایی غیر از خیابان را ترجیح می‌دهند. مطالعه‌ای در سال 1392 نشان می‌دهد از 227 کودکی که به پرسش «اگر در خیابان نباشی، ترجیح می‌دهی چه کاری داشته باشی؟» پاسخ داده‌اند، 48.7 درصد آن‌ها به ادامه‌ی کار در جایی غیر از خیابان (مانند کارگاه، مغازه، رانندگی و…)‌ اشاره کرده‌اند.

  • مطالعه‌ای که در سال 1389 درباره‌ی سلامت کودکان کار و خیابان انجام شد، نشان می‌دهد که بیش از 50 درصد کودکان شرکت‌کننده از وضع سلامت خود راضی نبوده‌اند و 40 درصد آنان هنگام ابتلا به بیماری به متخصص سلامت مراجعه نکرده‌اند. وقتی پژوهشگران علت را از این کودکان پرسیدند، 36 درصد آن‌ها به مشکلات مالی، 17 درصد به بی‌اهمیت پنداشتن سلامتی و 7 درصد به نداشتن وقت کافی اشاره کرده‌اند.

طبق برخی تحقیقات دیگر، کودکانی که در خیابان کار می‌کنند با خطرهای دیگری مانند مصرف مواد و الکل و رفتارهای پرخطر جنسی مواجه‌اند.

 قوانین داخلی و محدودیت‌ها

اگرچه دولت ایران به مقاوله‌نامه‌ی ]بین‌المللی‌[ شماره‌ی 138 درباره‌ی حداقل سن کار کودکان نپیوسته است، قانون کار ایران (مصول سال 1369) همگام با مقاوله‌نامه‌های سازمان بین‌المللی کار، حداقل سن 15 سال را برای کار کودکان در نظر گرفته است. مطابق ماده‌ی 79 این قانون، «به کار گرفتن افراد کمتر از 15 سال تمام ممنوع است».

هم‌چنین مطابق ماده‌ی 80 همین قانون، کارگرانی که سن آن‌ها بین 15 تا 18 سال است کارگر نوجوان نامیده می‌شوند. در ماده‌ی 84 قانون کار نیز مقرره‌ای وجود دارد که طبق آن کارهایی که به دلیل ماهیت یا شرایط خاص تهدیدی برای سلامت یا اخلاق کارگران محسوب می‌شود، برای افراد زیر 18 سال ممنوع است و تشخیص این موارد نیز به وزارت کار و امور اجتماعی سپرده شده است.

طبق ماده‌ی 80 این قانون، کارگران نوجوان «در بدو استخدام باید توسط سازمان تأمین اجتماعی  مورد آزمایشات پزشکی قرار گیرند.» هم‌چنین ماده‌ی 81 قانون کار بر لزوم تکرار آزمایش‌های پزشکی سالانه برای کارگران نوجوان تأکید کرده و نوشته است که پزشکان باید در مورد تناسب نوع کار با توانایی کارگر نظر بدهند و کارفرمایان وظیفه دارند طبق نظر پزشک عمل کنند و در حد امکان جای کارگران را تغییر دهند. از تسهیلات دیگری که قانون کار در مواد 82 و 83 برای کارگران نوجوان در نظر گرفته است کاهش نیم‌ساعتی ساعت کار، ممنوعیت اضافه‌کار و کار در شب، ممنوعیت کارهای سخت و زیان‌آور و خطرناک و هم‌چنین ممنوعیت حمل بار با دست یا بیش از حد مجاز یا بدون استفاده از وسایل مکانیکی است. … ‌هم‌چنین ماده‌ی 115 قانون کار «کارآموزی همراه با اشتغال» ]در سنین 15 تا 18 سال[‌ را مشمول مقررات مربوط به کارگران نوجوان قرار می‌دهد، با این تفاوت که ساعت کار آن‌ها از 6 ساعت بیش‌تر نباشد. ماده‌ی 117 این قانون کار و کارآموزی نوجوانان را به توانایی‌هایشان و بی‌ضرر بودن کار برای رشد و سلامت جسمی و روحی آن‌ها مشروط کرده است.

  • مشکل [خلأ حقوقی] کودکانی که در بخش غیررسمی کار می‌کنند و اشتغال آنان مشغول قانون کار نمی‌شود و وضعیت حقوقی نامشخصی دارند (مانند کودکان مهاجر، کودکانی که در کارگاه‌های کوچک کار می‌کنند، فرزندان اتباع خارجی، کودکان بدون شناسنامه و کودکانی که به کارهای خانگی مشغول‌اند)‌ هم‌چنان پابرجاست. این کودکان از حقوق قانونی خود محروم‌اند.
  • معاون اجتماعی سازمان بهزیستی کشور در سال 1393 مشکلات سازمان بهزیستی را در فرایند بازتوانی کودکان خیابانی این‌گونه بیان می‌کند: محدودیت‌های قانونی برای حمایت از کودکان دارای خانواده و پوشش دادن آن‌ها (در بیشتر موارد پدر کودک با حکم قاضی کودک را از مرکز بیرون می‌برد و دوباره برای تکدی‌گری و کار به خیابان می‌فرستد)، محدودیت‌های قانونی برای مددکاران اجتماعی در فرایند کمک به کودکان دارای سرپرست، اجرا نشدن قوانین اتباع خارجی، بی‌تمایلی بخش غیردولتی به حمایت از کودکان خیابانی ایرانی دارای خانواده، محدودیت منابع دولتی و اجرا نشدن مصوبه‌ی هیأت وزیران برای سامان‌دهی کودکان خیابانی از طرف یازده سازمان مسؤول.
  • برنامه‌های [دولتی] مرتبط با کودکان کار هم‌چنان در سطح نظریه‌پردازی است و دستگاه‌های دولتی هنوز برنامه‌ی جدیدی تدوین نکرده‌اند. کارهایی که از سال 1393 انجام شده نیز جنبه‌ی نمادین دارد. طرح بیمه‌ی درمان کودکان کار و خیابان، که از طرف وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی برای 120 کودک در تهران انجام شد، در چارچوب بیمه‌ی همگانی درمان ایرانیان پیش می‌رفت، اما اکنون متوقف شده است.

خلاً برنامه‌ها و برخی پیشنهادها

  • مطالعاتی که درباره‌ی کودکان کار انجام شده است – و به برخی از آن‌ها نیز اشاره کردیم – نشان می‌دهد که این کودکان معمولاً در خانواده‌هایی فقیر زندگی می‌کنند و بیش‌تر آن‌ها مجبورند برای کمک به خانواده کار کنند. بنابراین، اگر به دنبال سیاست‌ها و برنامه‌های پیش‌گیرانه هستیم، لازم است برای کاهش فقر خانواده‌های این کودکان در سطح کشور مداخلاتی انجام شود. این سیاست‌ها می‌تواند هم در جلوگیری از ورود کودکان به چرخه‌ی کار مؤثر باشد و هم تعداد کودکانی را که اکنون به کار مشغول‌اند کاهش دهد.
  • کارگاه‌های کوچک مهم‌ترین مشکل در حوزه‌ی قوانین مرتبط با کار کودکان است، زیرا از آن‌جایی که این کارگاه‌ها کمتر از ده نفر کارگر دارند، مشمول قوانین وزارت کار نمی‌شوند. مطالعات نشان می‌دهد که تعداد زیادی از کودکان در این کارگاه‌ها به کار گرفته می‌شوند و عملاً هیچ نظارتی بر این محیط‌های کاری وجود ندارد که ]این فقدان[ به بروز آسیب‌های بیش‌تر در کودکان کار می‌انجامد. هم‌چنین وضع حقوقی فرزندان اتباع خارجی، کودکان بدون شناسنامه و کودکانی که به کارهای خانگی اشتغال دارند در قوانین ما نامشخص است و این نشان می‌دهد که برای این گروه‌ها نیز باید برنامه‌ریزی شود.
  • برخی از کودکان کوچک‌تر از 14 سال در بخش غیررسمی اقتصاد مشغول به کارند. برخی از آن‌ها در محیط‌هایی کار می‌کنند که برای سلامت‌شان بسیار خطرناک است. این گروه از کودکان به سیاست‌ها و برنامه‌های حمایتی نیاز دارند تا دست‌کم وضع‌شان کمی بهتر شود. تجربه‌ی بعضی سازمان‌های غیردولتی درباره‌ی مسئولیت‌پذیری اجتماعی بنگاه‌ها نشان می‌دهد که ورود به این مداخلات در محیط و شرایط کاری آن‌ها می‌تواند در بهبود وضع این کودکان مؤثر باشد.
  • سازمان‌های غیردولتی کودکان در ایران تاکنون توانسته‌اند با راه‌اندازی مراکز باز (که کودکان می‌توانند برای دریافت خدمات به آن‌جا مراجعه کنند، اما مجبور نیستند در آن‌جا اقامت همیشگی داشته باشند)‌ اقداماتی برای برگرداندن حقوق از دست‌رفته‌ی این کودکان (مانند حق دسترسی به خدمات آموزشی، بهداشتی، مشاوره‌ای و مددکاری)‌ انجام دهد و محیطی برای آن‌ها فراهم کند تا بتواند زمانی را دور از کار بگذرانند.
  • نگاهی به سیاست‌ها و برنامه‌هایی که در سال‌های گذشته در کشور انجام شده است نشان می‌دهد که تاکنون فقط به یک گروه از کودکان کار (کسانی که در خیابان‌ها کار می‌کردند و بیش از دیگران دیده می‌شدند)‌ توجه شده است. بنابراین، سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان کشور قبل از هر اقدامی باید تصویر کاملی از کار کودکان در بخش‌های مختلف به دست آورند تا آن‌چه در دستور کار قرار می‌دهند، گروه‌های مختلف کودکان کار را در ایران پوشش دهد.

دریافت مقاله «خطر! کودکان در حالِ کار اند» به صورت pdf 

____________________

[1] به نقل از کتاب «وضعیت اجتماعی کودکان در ایران (1395 – 1385)؛ نشر آگاه؛ مدیر طرح و ویراستار علمی: پیام روشنفکر، چاپ یکم: تابستان 1397.

// // ?>


گذری کوتاه بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی

غیر ممکن است که کلِّ حقیقت
در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها،
حاضر و در دسترسِ هر کس که در آرزوی آن است
نبوده باشد.

سیمون وی

گذری کوتاه بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی
الهی‌دان و نواندیش مسیحی
فعال سیاسی و اجتماعی عدالت‌جو
فیلسوف

  • «هر کس آثار سیمون وی را بخواند، ناچار می‌شود در زندگی‌اش، اندیشه‌هایش، و اصولی که زندگی و اندیشه‌هایش را هدایت می‌کند، تجدید نظر کند. هیچ‌کس آثارش را نمی‌خواند مگر آن‌که رد نوشته‌های او بر وجودش می‌ماند.»؛ فلورانس دالوسی، ویراستار و تدوین‌گر مجموعه آثارِ سیمون وی
  • سیمون دوبوار، نویسنده‌ی تأثیر‌گذار فمینیست و یکی از هم‌کلاسی‌های سپمون وی، می‌نویسد که هوشمندی، زهدورزی و تعهّد تمام‌عیار و شجاعت سیمون وی او را سرشار از ستایش می‌کند.
  • آلبر کامو، سیمون وی را «تنها روح بزرگِ دوران ما» و نافذترین و پیشگوترین متفکر اجتماعی و سیاسیِ پس از مارکس خوانده است. کامو، پیش از عزیمت به استکهلم برای دریافت جایزه‌ی صلح نوبل [پس از درگذشت سیمون وی]، به خانه‌ی سیمون وی سر زده و دقایقی را به تأمل در خانه‌ی وی سپری کرده است.
  • در دوران حیات سیمون وی، نوشته‌هایش به جز برای چند دوست نزدیک، تقریباً ناشناخته بودند، آن دسته از رساله‌هایش که منتشر شدند مخاطبان اندکی یافتند، و رساله‌های مفصل‌ترش فقط پس از مرگش شناخته شدند.

دریافت فایل «گذری بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی» به صورت PDF

***

دریافت فایل «جملاتی از سیمون وی» به صورت PDF

// // ?>


بازی‌های زبانی برای کودکان و نوجوانان

بازی‌های زبانی برای کودکان و نوجوانان

دریافت متن کامل بازی‌های زبانی به‌صورت pdf

یکی از مهم‌ترین نقش‌های زبان، نقش ارتباطی آن است. به وسیله‌ی زبان است که انسان با دیگران و دنیای پیرامونش ارتباط برقرار می‌کند و دنیای خود را با دنیای دیگران پیوند می‌دهد و با کمک جستن از آن احساسات، عواطف، خواسته‌ها و اندیشه و تفکرات خود را ابراز می‌دارد.

یک کودک برای رشد خود احتیاج دارد از وجود خودش، اطرافیان و جهان پیرامونش آگاه شده و آن‌ها را بشناسد، با آن‌ها ارتباط برقرار کند؛ از آن‌ها یاد بگیرد؛ آن‌ها را به گونه‌ای تجربه کند؛ تجربه‌اش را تکرار کند و البته تجربه‌ای تازه[1] به دست آورد.

مهارت‌ها و اهداف زبانی چهار حوزه‌ی مهم گوش‌دادن، سخن گفتن، خواندن و نوشتن را دنبال می‌کند. همچنین مشاهده کردن نقش مهمی در رشد مهارت‌های زبانی دارد.

در این‌ جزوه سعی شده بازی‌های زبانی متنوعی در گروه‌های سنی مختلف جمع‌آوری شود که البته کافی و کامل نیست. ولی امید است بتواند لحظه‌های مفید و لذت‌بخشی را برای شما فراهم کند.

برای آگاهی از زبان و حوزه‌های مختلف آن و همچنین بازی‌ها و فعالیت‌های مربوط به هر حوزه به جزوه زبان‌آموزی یا کتاب‌های تخصصی‌تر در این زمینه رجوع کنید.

دریافت فایل کامل بازی‌های زبانی به‌صورت pdf

تکرار جملات

گروه سنی: 8 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

ویژگی‌ها: افزایش دقت، تمرکز و سرعت عمل، توجه به تلفظ کلمات و وزن جملات

محل بازی: فضای بسته، فضای باز

وسایل لازم: ….

شرح بازی:

فکر می‌کنی تا چند بار می‌توانی سریع و پشت سر هم هر کدام از جمله‌های زیر را تکرار کنی؟

  • زیره‌ی ریزه میزه از زیر میز می‌ریزه
  • باز حواسم بود به بازی که تو بازی، تو نبازی
  • یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی!
  • با نوک شست، با کف شست، با سر دست، با کف دست، با پشت دست، صاعد دست، آرنج دست خوردم زمین، آخ.
  • مگه میشه با یه تیشه بزنی به شیشه، بعد بگی چیزی نمیشه
  • می‌خواستم با دوچرخه‌اَم بچرخم، دیدم پنچره چرخم
  • سپر عقب ماشین جلویی خورد به سپر جلو ماشین عقبی
  • ای به قربان وجودت که وجودم ز وجودت بوجود آمده، ای مادر خوبم
  • لیره رو لیره
  • قوری گل قرمزی
  • دایی چاقه چایی داغه
  • کشتم شپش شپش کش شش پا را
  • امشب شب سه شنبه اس فردا شبم سه شنبه اس این سه سه شب اون سه سه شب هر سه سه شب سه شنبه اس
  • شیر، از شیراز آورده‌ام
  • یار دست‌انبو به دستم داد و دستم بوی دست‌انبوی دستِ او گرفت، جان فدای یار که دست‌انبو به دستم داد و دستم بوی دست‌انبوی دست او گرفت.

سؤال‌پردازی

سن: 8 تا 10 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

ویژگی‌ها: افزایش دقت و تمرکز

محل بازی: فضای بسته، فضای باز

وسایل لازم: …………..

شرح بازی:

این بازی در عین سادگی کمی پیچیده و مشکل است. روش بازی این‌ است که دو بازیکن فقط از یکدیگر سئوال بکنند و هیچ پاسخی در کار نباشد (همچنین سؤال‌ها نباید بی‌ربط باشند). مثلاً:

نفر اول – اسمت چیه؟

نفر دوم – اسمم را نمی‌دانی؟

نفر اول – اسمت را به من می‌گویی؟

نفر دوم – برای چی می‌خواهی بدانی؟

نفر اول – خودت چی فکر می‌کنی؟

نفر دوم – من از کجا بدانم؟

نفر اول – نمی‌توانی حدس بزنی؟

نفر دوم – نه، (و می‌بازد)

تا …

گروه سنی: 10 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: توجه به معنای مختلف فعل‌ها، افزایش دقت، آموزش تفکر

فضای بازی: فضای باز، فضای بسته مثل کلاس درس

امکانات: کتاب یا روزنامه

شرح بازی:

یک کتاب یا روزنامه را باز کنید. یک جمله از کتاب را که در آن کاری انجام شده انتخاب کنید. بازیکنان 3 دقیقه فرصت دارند که برای انجام آن کار پنج دلیل بیاورند. آن‌ها باید با افزدون «تا» به آخر جمله، جمله دیگری بگویند که نشان دهنده‌ی دلیل انجام آن کار (یا انتظاری که داریم) باشد.

مثال: آن دختر می‌خواست هر طوری شده دانشگاه قبول شود تا…

بتواند در یک شهر دیگر زندگی کند، ازدواج نکند

به همه اثبات کند که می‌تواند

به مردم خدمت کند

شغل مناسبی در آینده داشته باشد

تا کور شود هر آن‌که نتواند دید

….

انواع دیگر این بازی:

  • یک جمله را انتخاب کنید و از نفر اول بخواهید که با افزودن «تا» به آخر جمله سعی کند دلیلی برای انجام آن کار بیاورند. به‌همین ترتیب نفر بعدی باید برای جمله یا دلیل نفر قبلی دلیل بیاورد.
  • این بازی را می‌توان با افزودن «چون» و «پس» نیز انجام داد.

مثال:

علی خسته بود چون…. پس…..

علی خسته بود و دیر به مدرسه رسید چون تا دیروقت بیدار بود و درس می‌خواند تصمیم گرفت برنامه‌ریزی‌اش را تغییر دهد و با معلمش در این مورد صحبت کند.

ادامه بازی‌های زبانی را در فایل مربوطه دنبال کنید.

 

[1]  کسب تجربه‌های تازه از جمله نیازهای اساسی کودک است و یکی از ابزارهای مهم برای کسب تجربه‌های تازه ”زبان“ است.

// // ?>


بازی‌های فکری برای کودکان و نوجوانان

بازی‌های فکری برای کودکان و نوجوانان

دریافت فایل کامل بازی‌های فکری به صورت pdf

در این جزوه سعی شده تعدادی بازی جالب فکری با اهدافی مشخص برای رشد کودکان و نوجوانان انتخاب شود؛ با امید اینکه لحظاتی مفید ونشاط‌بخش را سپری کنید.

برای نمونه بازی تانگرام در ادامه معرفی شذه است:

بازی تانگرام

گروه سنی: 6 سال به بالا

تعداد بازیکنان: 1 نفر

اهداف: افزایش دقت، رشد هوش هندسی ـ فضایی، آموزش تفکر و حل مسئله

فضای بازی: فضای بسته، فضای باز

وسایل بازی: بازی تانگرام

تاریخچه و شرح بازی: صدها سال قبل کاشی‌ساز ماهری به نام «تان» در چین باستان زندگی می‌کرد. روزی او کاشی مربع شکل زیبایی ساخت و می‌خواست آن را به امپراتور هدیه دهد اما در راه کاشی از دستش به زمین افتاد و چند تکه شد.

تان که خیلی از این اتفاق ناراحت شده بود روی زمین نشست و به تکه‌های کاشی نگاه کرد. کاشی به هفت قطعه کاملا منظم تقسیم شده بود. دو مثلث بزرگ، دو مثلث کوچک، یک مثلث متوسط، یک مربع و یک متوازی‌الاضلاع.

تان از اینکه تکه‌ها با این نظم شکسته شده بودند تعجب کرد و پیش خود فکر کرد که چطور می‌شود با قراردادن تکه‌ها در کنار هم کاشی مربعی اولیه را ساخت؟!

او شروع کرد به بازی کردن با تکه‌های کاشی و آن‌ها را به شکل‌های مختلفی کنار هم قرار داد. وقتی که او با این هفت تکه بازی می‌کرد موفق شد چندین شکل جالب را با کنار هم قراردادن آن‌ها درست کند و به این ترتیب بازی تانگرام ایجاد شد.

شاید باور کردنش مشکل باشد، اما تاکنون بیش از 6000 شکل معنادار از این هفت قطعه ساخته شده است!

شما می‌توانید بازی تانگرام را با اسنفاده از کارتن، مقوا، کاغذ، پارچه، نمد، چوب و غیره تهیه کنید و به سلیقه‌ی خودتان تزیینش کنید.

نکته: برای ساخت هر شکل باید از هر هفت قطعه استفاده کنید و در ضمن نمی‌توانید قطعات را روی هم قرار دهید.

عجیب ولی واقعی!

می‌توان با تانگرام معماهای عجیبی ایجاد کرد. برای مثال به دو شکل مقابل، که  دو راهب چینی هستند توجه کنید. هر دوی این شکل‌ها با هفت قطعه تانگرام قابل ساخت می‌باشند اما چطور چنین چیزی ممکن است؟

راهب سمت چپ بدون پا است در حالی که راهب سمت راست پا دارد. هر دو شکل با استفاده از هفت قطعه کاملا یکسان ساخته شده‌اند پس پای راهب سمت چپ کجا رفته است؟

در ادامه سه شکل زیر را بدون نگاه کردن به جواب حل کنید.

قواعد بازی را به یاد داشته باشید:

برای ساخت هر شکل باید از هر هفت قطعه استفاده کنید و در ضمن نمی‌توانید قطعات را روی هم قرار دهید.

تانگرام  T

تانگرام سنتی به شکلی که معرفی شد معروف‌ترین شکل تانگرام است، اما بازی‌های مختلف دیگری ساخته شده‌اند که به آن شباهت دارند.

بازی‌هایی که در بعضی از آن‌ها باید با کنار هم قرار دادن چند قطعه یک شکل خاص و ثابت را ساخت.

برای مثال در بازی معروف T باید با کنار هم گذاشتن 4 قطعه‌‌ی خاص، حرف T را به وجود آورد. می‌توانید قطعات این بازی و شیوه حل آن را در شکل ببینید.

تانگرام تخم‌مرغی

در بعضی بازی‌ها نیز این امکان وجود دارد که مانند تانگرام سنتی با استفاده از چند قطعه شکل‌های متنوعی ساخت. یکی از زیباترین بازی‌های این نوع تانگرام تخم‌مرغی است.

قطعات این بازی با استفاده از برش شکل یک تخم‌مرغ ایجاد می‌شوند و می‌توان با آن‌ها شکل‌های متنوع و زیبایی از پرندگان را ساخت.

در تصاویر می‌توانید قطعات تانگرام تخم‌مرغی و چند نمونه از شکل‌هایی که با  آن‌ها ساخته شده است را ببینید.

 

برای دیدن روش ساخت تانگرام، جواب معمای دو راهب و آشنا شدن با بازی‌های فکری دیگر به فایل مربوطه رجوع کنید.

دریافت فایل کامل بازی‌های فکری به صورت pdf

// // ?>


بازی‌های حسی (شناخت حواس مختلف) و بازی‌های شناخت احساسات

بازی‌های حسی (شناخت حواس مختلف) و بازی‌های شناخت احساسات

دریافت فایل کامل بازی‌های حسی (شناخت حواس مختلف) و بازی‌های شناخت احساسات به صورت pdf

شناخت احساسات یکی از مهمترین ابزارها برای ایجاد ارتباط کودکان و نوجوانان (و بالتبع بزرگسالان) با خود، دیگران و جهان اطراف است و نقش کلیدی در مهارت‌های زبانی ایفا می‌کند.

احساس‌های غم، شادی، ملال، خستگی، هیجان و … حرف‌های زیادی برای گفتن دارند و بدون شناخت درست آن‌ها نمی‌شود به دنیای درون خود و دیگران پی ببریم.

از طرفی برای شناخت احساسات احتیاج داریم شنوندگان و بینندگان دقیق‌تر و متعهدتری باشیم و به خود و اطرافمان توجه کنیم.

بازی‌های مربوط به حواس به این نیت در این مجموعه گذاشته شده‌اند. منظور از حواس: حس لامسه، شنوایی، بویایی و بینایی است.

در واقع ما برای ارتباط با جهان اطرافمان نیازمند شناخت حواس مختلف‌مان هستیم.

این مجموعه تلاش کوچکی است در این راستا و نیازمند اصلاح و تکمیل توسط افراد دغدغه‌مند می‌باشد.

در بخش اول این مجموعه بازی‌هایی برای شناخت حواس مختلف آورده شده و در بخش دوم بازی‌هایی برای شناخت احساسات. اغلب بازی‌ها شامل گروه سنی کودک می‌شود و برای نوجوان و بزرگسال نیازمند تغییراتی است. [در کل امیدواریم این مجموعه یاری‌تان کند برای گروه‌های سنی مختلف به ایده‌های خوبی برسید.]

دریافت فایل کامل بازی‌های حسی (شناخت حواس مختلف) و بازی‌های شناخت احساسات به صورت pdf

نمونه‌هایی از بازی این مجموعه در زیر آورده شده است:

بخش اول: بازی‌های حسی (شناخت حواس مختلف)

بازی گوش‌‌کن، گوش کن …

 گروه سنی: 5 تا 9 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت در گوش کردن، توجه کردن به محیط اطراف

امکانات: ….

فضای بازی: فضای بسته، فضای باز

شرح بازی:

کودک می‌‌تواند با بازی «گوش کن، گوش کن، گوش کن» قدرت مشاهده خود را افزایش دهد؛ در این بازی هر کس چشم خود را برای یکی دو دقیقه می‌‌بندد و فقط گوش می‌‌کند. بعد لیستی از صداهایی که شنیده است می‌‌نویسد. تیک‌‌تیک ساعت، صدای سوخت بخاری، پنجول کشیدن گربه‌‌ای به در، چکه کردن آب از شیر، تلق‌‌تلق قطار باری و… . سپس لیست صداها را با هم مقایسه می‌‌کنند تا ببینند هر کس چه چیزی را جا انداخته است به چه صداهایی توجه کرده است. اگر بازیکن خیلی کوچک است و نمی‌‌تواند بنویسد می‌‌تواند شفاهاً از این مقایسه لذت ببرد. این کار را در محیط‌‌های مختلف انجام دهید مثلاً این‌‌کار را در ساحل دریا هم انجام دهید و به بازیکنان بگویید که صداها در آن‌‌جا با صداها در شهر و روستا فرق دارد و بگذارید خودشان به تفاوت‌‌ها و مزیت‌‌ها و معایبش اشاره کنند.

پیشنهاد: صداها را به اتفاق‌‌ها و موقعیت‌‌ها مربوط کنید؛ یعنی از بازیکنان بخواهید بگویند هر صدا مربوط به چه موقعیتی است. مثلاً صدای حرکت برگ درختان که مثلاً حاکی از نسیم بهاری است یا پرنده‌‌ای که روی شاخه‌‌ها در حرکت است. یا صدای ورق خوردن یک کتاب که نشان از این است که خواهرم مطالعه می‌‌کند.

دیگر این‌‌که بگویند کدام صدا غیر عادی است یا کدام صدا باید یا می‌‌توانست باشد ولی نیست. مثلاً این‌‌که در محکم به هم می‌‌خورد غیر عادی است و شاید اتفاقی افتاده. یا صدای مادربزرگ الان نیست و اگر بود خانه‌‌مان چه گرم می‌‌شد.

لمس کردن

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: یک نفر و بیشتر

اهداف: تقویت حس لامسه، افزایش کنجکاوی، افزایش دقت و توجه

امکانات: یک جعبه بزرگ مقوایی، قیچی، چسب، چند وسیله کوچک: قاشق، چنگال، لیوان پلاستیکی، سنگ، اسفنج، شانه، مداد، آب‌‌نبات، مسواک و …

فضای بازی: فضای بسته

شرح بازی:

  1. اطراف جعبه را چسب بزنید، طوری‌‌که هیچ درز یا شکافی نداشته باشد.
  2. یک طرف جعبه را به اندازه‌‌ای سوراخ کنید که دست کودک به راحتی از آن رد شود.
  3. اجازه دهید کودک به دلخواه جعبه را تزیین و یا نقاشی کند.

حال وسایل یاد شده را در داخل جعبه قرار دهید. جعبه را مقابل کودک قرار داده، از او بخواهید بدون نگاه‌‌کردن به داخل جعبه با دست‌‌کردن در داخل آن، وسایل را یک‌‌یک لمس کرده و با گفتن نام هر وسیله، آن را از جعبه بیرون بیاورد. اگر حدسش درست بود او را تشویق کنید. وگرنه، بگویید که مجدداً امتحان کند.

پیشنهاد: شما نام وسیله مورد نظر را بگویید و کودک باید آن را پیدا کند؛ به جای گفتن نام وسیله می‌‌توانید سؤالی مطرح کنید که جواب آن سؤال وسیله‌‌ای است که کودک باید آن را پیدا کند، مثلاً آن چیه که بوسیله‌‌ی آن آب می‌‌خوریم؟….

نوع دیگر بازی به این صورت است که کودک بعد از حدس زدن هر وسیله باید داستانی را با آن شروع کند و وسیله‌‌ی بعدی که بیرون می‌‌آورد را به داستان مربوط کند و داستان را ادامه دهد. اگر چند نفر در بازی شرکت کنند هر وسیله را به نوبت یک نفر بیرون آورده و داستان را ادامه دهد.

چه چیز گم شده است؟

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت و توجه، تقویت حس بینایی، افزایش کنجکاوی

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: اشیاء مختلف

شرح بازی:

وسایلی روی میز بریزید و از کودک بخواهید تا خوب به آن‌‌ها نگاه کند. بعد از کودک بخواهید تا چشم‌‌های خود را ببندد و شما یکی از وسایل روی میز را بردارید. از کودک بخواهید که چشم‌‌هایش را باز کند. از او بخواهید که با دقت به وسایل روی میز نگاه کند و ببیند که چه چیزی روی میز گم شده است. وسایلی که می‌‌توان برای بازی از آن‌‌ها استفاده کرد: قاشق، کفگیر، مدادهای رنگی در رنگ‌‌های مختلف و اسباب‌‌بازی‌‌های مختلف کوچک و ….

بخش دوم: بازی‌های شناخت احساسات

آینه و تصویر

گروه سنی: 6 تا 8 سال

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: شناخت احساسات و زبان بدن (حالت چهره) با توجه به احساسات مختلف

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: ….

شرح بازی:

بچه‌‌ها دوبه‌‌دو روبه‌‌روی هم می‌‌ایستند. یکی از آن‌‌ها نقش آینه را بازی می‌‌کند و به اصطلاح او تصویر آینه شمرده می‌‌شود. بچه‌‌ای که در جلوی آینه ایستاده، کم‌‌کم سعی می‌‌کند که حرکات احساس‌‌های مختلفی را نشان بدهد. (در اینجا کسی که نقش آینه را دارد باید سعی کند همان احساس‌‌ها را بازی کند.) ممکن است بچه‌‌ها در طول بازی به راهنمای بازی نیاز پیدا کنند. پس از چند لحظه‌‌، دو نفر جایشان را با هم عوض می‌‌کنند.

(پیشنهاد: دو نفر روبه روی هم می ایستند و به نوبت باید سعی کنند احساس‌‌های مختلف را روی چهره‌‌ی نفر مقابل نشان دهند، مثل اینکه وقتی ناراحت است حالت لب‌‌ها و چشم و ابروها را طوری تغییر می‌‌دهد که ناراحتی مشخص شود و یا وقتی که خوشحال، متعجب و … است.)

ایست

گروه سنی: 5 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل 2 نفر

اهداف: شناخت احساسات و زبان بدن در موقعیت‌‌‌‌های مختلف

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: ….

شرح بازی:

بچه‌‌ها در اتاق پراکنده می‌‌شوند. راهنمای بازی با صدای بلند به ترتیب کلماتی را می‌‌گوید که یک احساس را در خود دارد. بچه‌‌ها سعی می‌کنند این احساس را با حرکت نشان بدهند. به عنوان مثال، اگر راهنمایی بازی کلمهی «شاد»را بیان کند، بچه‌‌ها باید جست و خیز کنند و زمانی که کلمه‌‌ی «غمگین» را بیان می‌‌کند، بچه‌‌ها در حالی‌‌که سرشان را به پایین می‌‌اندازند، پاهای خود را روی زمین می‌‌کشند. آن‌‌ها همچنین برای این که این احساس را بهتر نشان دهند، می‌‌توانند از خود صدا درآورند. راهنمای بازی گه‌‌گاه در وسط بازی اعلام می‌کند: «ایست». بچه‌‌ها به محض شنیدن کلمه‌‌ی «ایست» باید بدون حرکت در همان حال ثابت بمانند، تا زمانی‌‌که راهنمای بازی کلمه‌ی بعدی را اعلام کند.

پانتومیم احساسات

گروه سنی: 6 تا 8 سال

تعداد بازیکنان: حداقل 2 نفر

اهداف: شناخت احساسات و زبان بدن در موقعیت‌‌های مختلف، تقویت همدلی

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: ….

شرح بازی:

بچه‌‌ها دایره‌‌وار می‌‌نشینند. یکی از بچه‌‌ها به مرکز دایره می‌‌رود و بازی را شروع می‌کند. او باید سعی کند بدون این‌که چیزی بگوید، یکی از احساسات خود را با حرکت دست و بدن و حالت چهره‌ی خود نمایش دهد. بچه‌‌های دیگر حدس می‌‌زنند او چه احساسی را نشان می‌دهد. نفری که بتواند جواب را درست حدس بزند، می‌‌تواند به مرکز دایره برود و احساس جدیدی را نشان بدهد.

بهتر است برای نشان دادن یک احساس، احساسی را در یک «موقعیت» نشان دهند.

ادامه‌ی بازی‌ها را در فایل مربوطه دنبال کنید.

// // ?>


چگونه با کودک خود بازی کنیم؟ (معرفی کتاب همراه با نمونه فعالیت‌ها)

چگونه با کودک خود بازی کنیم؟ / ساندرا تایزش؛ ترجمه سیامک‌رضا مهجور ـ شیراز: ساسان، 1388.

دریافت معرفی کتاب چگونه با کودک خود بازی کنیم؟ همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

 کتاب «چگونه با کودک خود بازی کنیم؟»  مناسب آموزش کودکان پیش از دبستان است و شامل پنج فصل به شرح زیر و ضمیمه‌ای با موضوع مواد، تجهیزات و وسایل آموزشی می‌باشد.

فصل اول: کودک در دنیای خویش با عناوینی مثل: پوشه خانوادگی، من کی هستم؟ بازی‌های مربوط به قدم زدن، بازی‌های مربوط به شبیه و متفاوت و …. .

فصل دوم: فعالیت‌ها و بازی‌های مخصوص روی میز با عناوینی مثل: طبقه‌بندی اشیاء بر اساس اندازه،  همسان و مختلف، بازی‌های مربوط به شکل، رنگ و اندازه و … .

فصل سوم: بازی‌های جسمانی با عناوینی مثل: بازی جعبه، توپ در سبد، بازی دایره بارنگ‌ها و جهت‌ها و …. .

فصل چهارم: فعالیت‌های مربوط به حروف و اعداد با فعالیت‌هایی مثل: درخت اعداد، جور کردن اعداد، بازی کارت‌ها، فعالیت‌‌های مربوط به پول، بازی علامت‌ها و برچسب‌ها، بازی جور کردن حروف و … .

فصل پنجم: کاردستی با فعالیت‌هایی مثل: گواش برفی، تا کردن کاغذ، ماسک کاغذی، ساختن یک شهر، عروسک‌های دستی و … .

________________________________________________________________________

نمونه‌هایی از فعالیت‌ها و بازی‌های این کتاب به شرح زیر می‌باشد:

بازی‌هایی در رابطه با قدم زدن

مهارت‌ها: مشاهده و تشخیص مفاهیم همسان و مختلف، اندازه‌ها، رنگ‌ها، بافت‌ها، نام اشیاء و شمردن.

این بازی‌ها در هنگام قدم زدن انجام می‌گیرند. قدم زدن ممکن است به خاطر مقصودی مثل رفتن به یک گردش علمی یا تفریحی ساده، تمرین و یا هواخوری باشد. قدم زدن می‌تواند در خیابان‌های شهر، جاده‌های اطراف شهر و یا راه‌های روستایی انجام گیرد. همچنان‌که قدم می‌زنید، بچه‌ها را تشویق کنید تا اشیای طبیعی مانند برگ‌ها، چوب‌ها، سنگ‌ها یا تخم گیاهان را گردآوری کنند.

الف: لمس کردن

کلمات مورد استفاده: سخت، نرم، ناصاف، زبر، تیز، سرد، گرم، تر، خشک، همسان، مختلف

  • در آغاز قدم زدن از کودک بپرسید: اشیاء چگونه احساس می‌شوند؟ بگویید: اجازه دهید این ساختمان را لمس کنیم، آن‌گاه ساختمان را به اتفاق کودک لمس کنید. یا : اجازه دهید تا این قطعه درخت را لمس کنیم. آن‌گاه درخت را به همراه کودک لمس کنید.
  • برای کودکی که معنای زبر را نمی‌داند، درهنگامی‌که تنه درخت را لمس می‌کند، بگویید تنه‌ی این درخت زبر است. اجازه دهید، ببینیم آیا می‌توانیم چیزهای دیگری را که زبر هستند، پیدا کنیم. آن‌گاه به دنبال اشیاء دیگری که زبر هستند، بگردید.
  • به کودکی که معنای زبر را می‌داند، بگویید: آیا می‌توانی چیزی پیدا کنی که با زبری این درخت تفاوت داشته باشد؟ (مثل برگی نرم) یا: آیا می‌توانی چیز دیگری که شبیه این درخت زبر باشد، پیدا کنی؟ آن‌گاه با کودک آن‌چه را گفته‌اید تجربه کنید.
  • همچنان‌که مشغول قدم زدن هستید، اشیای جدیدی را برای لمس کردن پیدا کنید و بافت آن را نام ببرید.

توجه:  برای کودک نونهال با دو کلمه‌ی ساده و متضاد مانند زبر و صاف، نرم و سخت یا خشک و تر شروع کنید. این کلمات را درطول قدم زدن مورد استفاده قرار دهید. کلمات جدید می‌توانند در قدم زدن‌های آینده مورد استفاده قرار بگیرند.

ب: نامیدن

کلمات مورد استفاده: خانه، انبار، درخت، ساختمان، مغازه، تنه، برگ، گیاه، گوشه، چراغ راهنمایی، صخره و … .

در آغاز قدم زدن به کودک بگویید: بیایید ببینیم چند چیز را می‌توانیم نام ببریم! من درختی را می‌بینم، شما چه می‌بینید؟ اجازه دهید تمام کودکان برای نامیدن اشیاء فرصتی در اختیار داشته باشند.

ج: رنگ‌ها

کلمات مورد استفاده: قرمز، سبز، آبی، زرد و … .

در ابتدای قدم زدن به کودکان بگویید: من یک انبار قرمز می‌بینم، آیا شما هم شیء قرمز دیگری می‌بینید؟ به تمام کودکان فرصت دهید تا در این بازی شرکت کنند.

د: اندازه‌ها

کلمات مورد استفاده: کوچک، کوچک‌تر و کوچک‌ترین. بزرگ‌، بزرگ‌تر و بزرگ‌ترین. لاغر، اندک، کوتاه، دراز، شبیه، مختلف.

در ابتدای قدم زدن بگویید: آیا آن ساختمان بزرگ است؟ آیا می‌‌توانید ساختمان بزرگ‌تری پیدا کنید؟ یا این سنگ کوچک است، آیا می‌توانید سنگ کوچک‌تری پیدا کنید؟ به تمام کودکان فرصت دهید در این فعالیت شرکت کنند.

توجه: در مورد نونهالان می‌توانید فعالیت خود را با نشان دادن دو شیء هم شکل مانند دو گل شروع کنید و بگویید: این دو گل را ببین، یکی از آن‌ها بزرگ است، به گل بزرگ‌تر اشاره کنید، سپس دو شیء را که شباهت بیشتری به هم دارند انتخاب کرده، ببینید کودک می‌تواند بگوید کدام یک بزرگ و کدام یک کوچک است. ممکن است قبل از آن‌که او مفاهیم کوچک و بزرگ را دریابد، نیاز به تعداد زیادی مثال داشته باشد. هر گاه کودک در انجام این فعالیت با مشکل مواجه گردید، پشت سر هم از او سؤال نکنید. در چنین موقعیتی بهتر آن است که به فعالیت دیگری بپردازید.

ه: شمردن

کلمات مورد استفاده: یک، دو، سه، چهار و … .

  • از کودک بپرسید: چند شیء سرخ رنگ می‌توانی بشماری؟ یا: چند درخت را می‌توانی بشماری؟ در حالی‌که قدم می‌زنید، بچه‌ها را تشویق کنید تا درخت‌‌ها را، مغازه‌ها و سایر اشیایی را که می‌بینند، بشمارند.
  • راه دیگر این است که از کودک بپرسید: آیا می‌توانی سه ظرف را پیدا کنی؟ یا: آیا می‌توانی پنج عدد برگ، پیدا کنی؟. کودک باید بر اساس درخواست شما اعداد صحیح را پیدا کند. این را می توانید در آن واحد با چند کودک انجام دهید. دقت کنید اشیای مورد سؤال باید بر اساس تعداد دقیق در خواست، پیدا شود.

بازی چه چیزی اتفاق خواهد ‌افتاد اگر …؟

مواد: اشیای مناسب برای فعالیت‌های انتخابی.

مهارت‌ها: مشاهده کردن، کسب دانش درمورد دنیا، اشیاء و پیش‌بینی کردن.

این بازی با گفتن این عبارت شروع می‌شود: چه چیزی اتفاق خواهد افتاد اگر … و سپس فعالیت مورد نظر، شرح داده می‌شود. به طور مثال: بیایید ببینیم هر گاه من این توپ را در بالای یک تخته شیب‌دار قرار دهم، چه چیزی اتفاق خواهد افتاد؟. کودک سعی می‌کند نتیجه را حدس بزند و می‌گوید: توپ به سمت پایین حرکت خواهد کرد، اجازه دهید توپ به سمت پایین حرکت کند تا کودک نتیجه حدس خود را ببیند. موارد ذیل فعالیت‌های مربوط به این بازی هستند. وقتی کودک بازی را یاد گرفت، او را تشویق کنید تا خود، سؤال کند.[1] 

بازی سایه‌ها

مواد: نوری مصنوعی یا نور طبیعی آفتاب، یک دیوار یا پرده، شیئی که بتوان با استفاده از سایه، طرحی به وجود آورد (دلخواه).

مهارتها: چابکی و مهارت، تشخیص این که سایه‌ها چگونه به وجود می‌آیند، هماهنگی.

١- وقتی در یک روز آفتابی خورشید از پنجره به درون اتاق می‌تابد، دست‌های خود را میان منبع نور و یک پرده یا دیوار بگیرید. برای این‌که بتوانید طرح‌هایی از حیوانات، پرنده‌ها و سایر شکل‌ها به وجود آورید، دست‌ها و انگشتان خود را به طرق مختلف حرکت دهید. کودک را تشویق کنید به سایه دست‌های شما که بر دیوار افتاده است، توجه کند؛ سپس از او بخواهید در همان حالی‌که به او نگاه  می‌کنید، او نیز سایه‌هایی بسازد. این عمل را می توان با یک لامپ برق نیز انجام داد.

۲- می‌توانید با آزمایش و میزان کردن فاصله‌ی میان نور و دیوار، تصویر و طرحی از کودک را بر روی دیوار به وجود آورید. کاغذی بزرگ بر روی دیوار نصب کنید. از کودک بخواهید، به طور نیم رخ در جلو کاغذ بایستد. نوری قوی به فاصله‌ی چند متری از دیوار به جانب کاغذ بتابانید. طرحی کلی از چهره‌ی کودک بر روی پرده می‌افتد، در اطراف طرح چهره‌ی کودک که بر روی دیوار افتاده است، خطی بکشید.

[برای دیدن عکس‌های بیشتر و طرز درست کردن آن، «به این آدرس» رجوع کنید.]

ساختن تلفن با استفاده از فنجان کاغذی

مواد:‌ دو عدد فنجان کاغذی، یک رشته نخ، قیچی نوک‌تیز و یا وسیله‌ی دیگری که بتوان در فجان سوراخ ایجاد کرد.

مهارت‌ها: گوش دادن، صحبت کردن، یادگیری چگونگی استفاده از تلفن، اصطلاحات و یادگیری چگونگی حرکت (انتقال) صداها.

کلمات مورد استفاده: جملات مربوط به مکالمات تلفنی مانند: سلام، حال شما چطور است و غیره.

در انتهای هر یک از دو فنجان کاغذی سوراخ کوچکی ایجاد کنید. از هر یک از این دو سوراخ یک سر نخ را رد کنید. انتهای نخ‌ها را گره بزنید، آن‌ها را بکشید و سفت کنید، به‌طوری که برای انتقال صداها آماده باشند. به کودک نشان دهید چگونه می‌تواند یکی از فنجان‌ها را به گوش خود بگیرد و درحالی‌که کودکی دیگر در فنجان دیگر صحبت می‌کند، به حرف او گوش کند.

توجه: این فعالیت یکی از بازی‌هایی است که کودکان به خوبی آن را باور می‌کنند. آن‌ها خود به خود کلمات و جملاتی که در طی مکالمات بزرگسالان شنیده و یاد گرفته‌اند، را برای یکدیگر تکرار می‌کنند. 

تقویم ماهانه

مواد: قطعات کوچک مقوا، کاغذ سفید، قیچی، مداد شمعی یا ماژیک، چسب، تصاویری از مجلات و سایر منابع

آمادگی: بر روی یک کاغذ سفید به تعداد روزهای هر ماه یک چهارخانه ترسیم کنید. اسامی روزهای هفته (شنبه، یکشنبه، دوشنبه و …) را بر روی چهار خانه بالای صفحه نوشته، روزهای مربوطه را در زیر آن چهار خانه (در چهارخانه‌های مربوطه بنویسید. از صفحات مجله یا سایر منابع تصویرهای کوچکی از روزهای خاصی از ماه را انتخاب کرده، آن‌ها را قیچی کنید. این روزها می‌توانند روزهای تعطیلات رسمی و یا روز تولد شخصیت های معروف باشند.

مهارت‌ها: نامیدن روزها و ماه‌ها، یادگیری اعداد، یادگیری درباره‌ی وضع هوا و تعطیلات.

كلمات مورد استفاده: دوشنبه، سه شنبه و غیره. فروردین، اردیبهشت و غیره. عید نوروز، سیزده بدر، عید قربان و غیره.

به کودک بگویید: تصمیم داریم، تقویمی درست کنیم[2]. در بالای صفحه، نام ماه را بنویسید. می‌توانید در نوشتن نام ماه به کودک کمک کنید تا نام خود و نام ماه را بنویسد. به کودک اجازه دهید بر نیمه‌ی بالایی صفحه در زیر نام ماهی که نوشته شده تصویری را رنگ کرده، یا تصویری ترسیم کند.[3] توجه کنید در زیر صفحه برای نوشتن روزها جای کافی وجود داشته باشد. وقتی کودک نقاشی یا رنگ‌آمیزی خود را تمام کرد، صفحه تقویم حاضر شده را بر روی مقوا بچسبانید.

به کودک کمک کنید تا آنچه در رابطه با روزهایی مخصوص از مجلات و یا سایر منابع چیده است، در خانه‌های مربوط به خود بچسباند. در این هنگام با کودک راجع به رویدادهایی که عکس‌ها معرف آن هستند، صحبت کنید.

[1]  این بازی را می‌توانید در مورد موقعیت‌‌های ارتباطی‌تر بکار بگیرید. مثل این‌که چی میشه اگر پوست موز کنار خیابان افتاده باشه؟

[2]  از قبل توضیح دهید تقویم چیست. از تاریخ تولد‌ها، فصل‌ها و ویژگی آن‌ها برای توضیح کمک بگیرید. همچنین یک تقویم نمونه به آن‌ها نشان دهید.

[3] در صورت امکان این تصویر متناسب با ماه و فصل مورد نظر باشد. در نظر داشته باشید کودک در اجبار قرار نگیرد ولی توضیحات مناسب به او داده شود.

دریافت معرفی کتاب چگونه با کودک خود بازی کنیم؟ همراه با نمونه فعالیت‌ها به صورت pdf

// // ?>


بازی‌های حرکتی برای کودکان و نوجوانان

بازی‌های حرکتی برای کودکان و نوجوانان

دریافت متن کامل بازی‌های حرکتی به صورت pdf

حرکت برای کودکان، همه چیز است. حرکت برای کودکان به معنی زندگی، خودشناسی، کشف محیط، آزادی، امنیت، ارتباط متقابل، تفریح و لذت است. (همچنین برای نوجوانان و بزرگسالان، چنین مطلبی صدق می‌کند و خیلی از ما تجربه‌های از این دست داشته‌ایم.)

حرکت جوانب مختلفی دارد که شامل چابکی، توانایی به نرمی حرکت کردن، کشیده شدن (مثل حرکت پروانه‌ای)، خم شدن (مثل راه رفتن کرم)، پیچ و تاب خوردن (غلط خوردن مثل تنه‌ی درخت)، چرخیدن، قوس زدن، پریدن (مثل حرکت قورباغه)، دویدن و جهیدن (مثل پریدن خرگوش، کانگورو) و .. می‌باشد. هر کدام از این‌ها می‌تواند برای شما تداعی حرکت‌های زیادی داشته باشد.

از طرفی در رشد حرکتی و جسمی مواردی مثل قدرت بدنی، استقامت، سرعت عمل، تعادل و .. اهمیت زیادی دارند. در این‌جا سعی بر آن بوده بازی‌هایی معرفی شوند که در روند رشد کودکان و نوجوانان کمک‌کننده باشند. امید که مفید واقع شود، إن‌شاالله.

این دفترچه شامل:

  • بازی‌های حرکتی با استفاده از توپ
  • بازی‌های حرکتی با استفاده از طناب
  • بازی‌های حرکتی ـ امدادی
  • و سایر بازی‌های حرکتی

 می‌باشد که گروه سنی کودکان و نوجوانان  (و بعضاً بزرگسالان) را در بر می‌گیرد.

این بازی‌ها از کتاب‌های متعددی انتخاب شده‌اند و در بعضی با توجه به اهداف تربیتی تغییراتی ایجاد شده است. مطمئناً در انتخاب بازی‌ها، تعیین گروه سنی و … اشتباهاتی وجود دارد و اصلاح آن همکاری و مشارکت شما دوستان را می‌طلبد، باشد که زندگی سالم‌تر و بانشاط‌تری پیش رو داشته باشیم، إن‌شاالله.

این‌دفترچه را می‌توانید از این قسمت دانلود کنید:

دریافت متن کامل «بازی‌های حرکتی برای کودکان و نوجوانان»

__________________________________________

نمونه‌هایی از بازی‌های این دفترچه در زیر آمده است:

بازی‌های حرکتی با استفاده از توپ

جعبه و توپ‌ها

گروه سنی: 4 تا 9 سال

تعداد بازیکنان: حداقل 3 نفر

اهداف: تقویت مهارت‌های حر کتی (سرعت عمل، استقامت و …)

فضای بازی: قابل اجرا هم در فضای باز و هم در فضای بسته

امکانات: کارتون یا جعبه یا سبد بزرگ، به ازای هر نفر دو عدد توپ (در صورتی که تعداد شرکت‌کننده‌ها کم باشند تعداد بیشتری توپ برای هر نفر در نظر بگیرید)

شرح بازی:

ابتدائاً همه‌ی توپ‌ها داخل جعبه قرار داده می‌شود. مربی یا یکی از بازیکنان کنار جعبه می‌ایستد و توپ‌های داخل جعبه را روی چمن یا داخل اتاق می‌اندازد. بچه‌های دیگر باید توپ‌ها را به سرعت برگردانند و داخل کارتون بیندازند. در همین هنگام مربی یا آن ‌یک نفر باید سعی کند توپ‌ها را از کارتون خارج کند. آیا موفق می‌شود کارتون را کاملاً خالی کند؟

پاس دادن و جا گرفتن انفرادی

گروه سنی: 9 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل 6 نفر

اهداف: افزایش دقت و تمرکز، تقویت مهارت‌های حرکتی (سرعت عمل، استقامت، چابکی و …)

امکانات: توپ والیبال، گچ

محل: فضای باز

شرح بازی:

بازیکنان به دو گروه مساوی تقسیم می‌شوند و به تعداد نفراتِ یک گروه، دایره­هایی به فاصله ٤ متر از هم، بر روی زمین کشیده می‌شود. افراد بعد از قرعه‌کشی، گروه صاحب توپ را مشخص می­کنند و اعضای همان گروه در دایره‌ها مستقر می­شوند. گروه بعدی اطراف دایره پراکنده می‌شوند. با شروع بازی، بازیکنان در دایره‌ها شروع به پاس دادن توپ به همدیگر می‌­کنند و افراد وسط، سعی در گرفتن توپ می­کنند و اگر توپ را گرفتند، جای گروه­‌ها به سرعت عوض می­شود. هر تیمی که در طول بازی، با همکاری یکدیگر بتوانند مدّت زمان بیشتری در حال پاس­‌کاری باشند، برنده بازی محسوب می­‌شود.

در طول بازی به نکات زیر توجّه کنید:

  • قبل از بازی، زمین را از موانع مختلف که موجب زمین خوردن افراد می­شود، پاک کنید.
  • شعاع دایره‌­ها تقریباً نیم متر باشد.
  • تعداد نفرات در این بازی بایستی زوج باشند. در صورتی که تعداد فرد شد، یک نفر به عنوان داور انتخاب می­شود. در این حالت داور به صورت چرخشی، بعد از ٥ دقیقه بازی عوض می­شود.
  • بازیکنانِ داخل دایره، در طول بازی نباید از دایره خارج شوند.
  • توپ فقط به صورت پاس‌کاری از یگدیگر گرفته شود. (مثلاً اگر توپ دست یک نفر بود، نمی­شود به زور از او گرفت!). و هر توپ حداکثر 10 ثانیه دست هر بازیکن می‌تواند باشد.

بازی‌های حرکتی با استفاده از طناب

بازی با طناب روی زمین 

گروه سنی: 4 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: حداقل 2 نفر

اهداف: افزایش مهارت‌های حرکتی (قدرت بدنی، حفظ تعادل، سرعت عمل و …)

فضای بازی: فضای باز

امکانات: یک عدد طناب بلند

شرح بازی:

طناب را به صورت کشیده روی زمین قرار دهید و از بازیکنان بخواهید به ترتیب به صورت زیگزاگ از سر تا ته طناب بپرند؛ یعنی از یک سوی طناب به سوی دیگر. سپس از هر بازیکن بخواهید مانند «بند باز» طول طناب را طی کند.

اکنون با طناب یک دایره درست کنید. یک نفر گرگ شود و دور طناب دنبال دیگران بدود. به روش‌های گوناگون داخل دایره‌ی طنابی بپرید، مثلاً بدوید، خیز  بردارید، یک‌پا بپرید و با جفت‌پا داخل دایره فرود آیید.

قلعه‌ی مسدوده

گروه سنی: 12 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل 2 نفر

اهداف: تقویت مهارت‌های حرکتی (قدرت بدنی، سرعت عمل، استقامت، چابکی و …)

امکانات: طناب، وسایل مختلف

فضای بازی: فضای باز

شرح بازی:

دو سر طنابی را بهم ببندید تا تشکیل حلقه‌ای را بدهد. بازیکنان هر کدام با یک دست قسمتی از طناب را در دست می‌گیرند. پشت سر هر کدام از افراد در فاصله‌ای دور از دسترس آن‌ها (ولی در فاصله‌های برابر برای همه‌ی بازیکنان) شیء روی زمین قرار گرفته است. با سوت مربی هر یک از افراد سعی می‌کنند بدون از دست دادن طناب، خود را به شیء پشت سر خویش رسانده و آن را از زمین بردارند. برنده کسی است که زودتر از سایرین به این کار موفق شود.

بازی‌های حرکتی (بدون استفاده از توپ یا طناب)

سواری گرفتن

سن: 3 تا 7 سال

تعداد بازیکنان: 2 نفر

اهداف: افزایش مهارت‌های مربوط به جهت‌یابی و شمارش، دوستی

فضای بازی: فضای بسته

امکانات: ….

شرح بازی: 

در حالی که فرزندتان روی پای شما ایستاده است، دور اتاق راه بروید. اجازه بدهید فرزندتان شما را راهنمایی کند: پنج قدم جلو، هفت قدم به عقب، سه قدم به راست و ….  با همین حالت فرزندتان را به اتاق خوابش ببرید و به او شب بخیر بگویید! [و یا فرزندتان را به سمت سفره غذا ببرید و با هم غذا میل کنید!]

هدف روی زمین

گروه سنی: 6 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: افزایش دقت و تمرکز (در هدف‌گیری)

امکانات: 5 قطعه سنگ صاف یا 5 کیسه‌ی کوچک پر از ماسه

فضای بازی: فضای باز

شرح بازی:

روی زمین 5 دایره‌ی متداخل رسم می‌کنیم به ‌طوری‌‌که قطر دایره‌ی بزرگ 1.5 متر باشد و دایره‌های دیگر با فاصله‌های مساوی کوچک شوند. به فاصله‌ی 5 تا 6 قدم از دایره خط راستی می‌کشیم. بازیکنان باید در پشت آن بایستند. هر بازیکن 5 قطعه سنگ صاف و یک اندازه یا 5 کیسه کوچک پر از ماسه در اختیار دارد. وزن کیسه‌ها باید مساوی باشد. هر نفر 5 بار هدف‌گیری می‌کند و کیسه‌ی شن خود را به طرف دایره‌ها پرتاب می‌کند؛ اگر کیسه ‌به داخل دایره‌ی کوچک وسط بیفتد 5 نمره به او داده می‌شود دایره‌ی بعدی 4 نمره و به همین ترتیب هر دایره‌ی کوچک از دایره‌بزرگ بعدی خود یک نمره بیشتر می‌گیرد و از مجموع 25 نمره هر کسی نمره‌ی بیشتری بدست آورد برنده می‌باشد. اول یک نفر از بازیکنان 5 بار کیسه‌های پرماسه یا سنگ‌های خود را می‌اندازد و بعد نوبت به بازیکن دوم می‌رسد.

در این بازی می‌توان تیم را شرکت داد به این ترتیب‌که تعداد دایره و کیسه ماسه را بیشتر کرده و هر بازیکن یک‌بار پرتاب کند.

همچنین می‌توان گفت که افراد تیم بایستی در تمام دایره‌ها کیسه ماسه را پرتاب کنند در غیر این صورت هر کیسه شن در یک دایره فقط یک امتیاز دارد.

بازی‌های حرکتی ـ امدادی

لی‌لی امدادی

گروه سنی: 7 تا 12 سال

تعداد بازیکنان: حداقل 4 نفر

اهداف: همکاری و تقویت مهارت‌های حرکتی (چابکی، سرعت عمل و …)

فضای بازی: فضای باز

امکانات: ….

شرح بازی:

بازیکنان را در گروه‌های مساوی و موازی آرایش می‌دهیم. پس از شروع بازی اولین نفرات گروه‌ها به صورت لی‌لی حرکت کرده و پس از آن‌که مانع موجود را در خط انتهایی زمین دور زدند پای خود را عوض کرده و به صورت لی‌لی به سوی گروه خود باز می‌گردند. این بازی به همین ترتیب تا مشخص شدن تیم برنده ادامه می‌یابد.

در تغییر شکل بازی مربی از بازیکنان می‌خواهد در حالی‌که مچ یک پای خود را از قسمت پشت یا جلوی باسن، با دست گرفته‌اند بازی را انجام دهند.

عبور از رودخانه

گروه سنی: 8 سال به بالا

تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر

اهداف: تقویت مهارت‌های حرکتی (چابکی، سرعت عمل، همکاری و …)

امکانات:  برای هر نفر یک عدد آجر

فضای بازی: فضای باز

شرح بازی:

تمام بازیکنان در حالی‌که دو عدد آجر به دست دارند ابتدای خط شروع می‌ایستند. سپس در لحظه‌ی معین حرکت خود را آغاز می‌کنند اما هیچ‌کدام حق ندارند پای خود را روی زمین بگذارند بلکه ابتدا باید آجر را روی زمین گذاشته و سپس پای خود را بر روی آن قرار دهند و برای پای دیگر نیز به همین شکل رفتار کنند؛ یعنی مرتباً با دست خود آجر را از روی زمین برداشته و برای پای دیگرشان مورد استفاده قرار دهند.

برنده کسی است که زودتر از دیگران به خط پایان برسد.

در صورتی که بازیکن پای خود را اشتباهاً روی زمین قرار دهد از دور مسابقه حذف می‌گردد.

(پیشنهاد: می‌توان این بازی را به صورت امدادی انجام داد. بازیکنان به دو یا چند گروه تقسیم می‌شوند و مسابقه بین گروه‌ها برگزار می‌شود. هر گروه به تعداد اعضایش به‌اضافه‌ی یک، آجر احتیاج دارد (تعداد اعضای گروه‌ها با هم برابر است).

فرض کنیم گروه‌ها سه نفره هستند. هر گروه باید 4 آجر در کنار خط شروع مسابقه بگذارد و اعضای هر گروه پشت سر هم پشت خط شروع بایستند. ابتدا نفر اول هر گروه، آجری را در رودخانه (میدان بازی) گذاشته و روی آن می‌ایستد، سپس آجری را از کنار زمین بر می‌دارد و جلوی خودش می‌گذارد و یک قدم جلوتر می‌رود. حال نفر دوم روی آجر پشت سر نفر اول می‌‌ایستد و سپس آجر دیگری را از کنار زمین برداشته به نفر اول می‌دهد، نفر اول آن‌را جلوی خودش گذاشته و یک‌قدم جلوتر می‌رود. نفر دوم نیز یک قدم جلوتر می‌رود و حالا نفر سوم روی آجر پشت سر نفر دوم می‌ایستد و آجر کنار زمین را برداشته و به نفر کناری‌اش می‌دهد و نفر کناری آن را به نفر اول می‌رساند. نفر اول نیز مثل قبل آن‌را جلوی پایش گذاشته و یک‌قدم جلوتر می‌رود و نفرات پشت سرش نیز یک‌قدم جلوتر می‌آیند. حال نفر سوم آجر پشت سرش را برداشته و به نفر کناری‌اش می‌دهد و بازی مثل قبل ادامه پیدا می‌کند تا آن‌جایی که همه‌ی اعضای گروه از خط پایان مسابقه عبور کنند. گروهی که سریع‌تر و بدون اشتباه و با همکاری بهتری از رودخانه عبور کند برنده است.)

مابقی باز‌ی‌ها را در فایل مربوطه دنبال کنید.   

// // ?>


نگهبان گل‌ها (مروری بر زندگی جبار باغچه‌بان)

متن زیر، مروری است بر زندگیِ جبار باغچه‌بان. باغچه‌بان، یکی از مجاهدان بزرگ تاریخ آموزش و پروش ایران است. او در عرصه‌های مختلف، متعهدانه و خلاقانه به مبارزه پرداخت و تحولات بسیاری در عرصه‌ی تعلیم و تربیت ایجاد کرد. با این همه، به دلایل متعدد و تأسف‌آور، امروزه برای عموم مردم و حتی فعالانِ عرصه‌ی آموزش، فردی ناشناخته است. گذشته از تلاش‌های او در زمینه‌ی آموزش و پرورش، وی زندگی‌ای پرفراز و نشیب و بسیار الهام‌بخش دارد؛ چنان که سرگذشتِ او را می‌توان یک دوره‌ی کاملِ آموزشِ زندگی تلقی کرد. درباره‌ی اندیشه‌ها و فعالیت‌های باغچه‌بان، کتاب‌های چندانی وجود ندارد. معدود کتاب‌های نوشته‌شده نیز اغلب تجدید چاپ نشده و به نظر می‌رسد که به سختی قابل دسترس باشند. متن حاضر، گزیده‌ای است از این کتاب‌ها و مقالات؛ به قصدِ بازگویی حیاتِ پربرکتِ مردی بی‌آلایش و پرتلاش که ترمیم‌گرِ شاخه‌های شکسته‌ی گلِ وجودِ مردمانِ این سرزمین بود.

دریافت متن «نگهبان گل‌ها»

***

دریافت متن خاطراتی از جبار باغچه‌بان

// // ?>


معرفی کتاب «خدا، آن‌گونه که من می‌فهمم»

«من، هم آوا با کسانی که می‌گویند خدا عشق است، می گویم خدا عشق است. با این حال، در اعماق وجودم همواره می‌گفتم اگرچه خدا می‌تواند عشق هم باشد، ولی، بالاتر از همه چیز، خدا حقیقت است. اما دوسال پیش، از این نیز گامی فراتر رفتم و گفتم حقیقت خداست.»

هرچند مهاتما گاندی به عنوان رهبر جنبش استقلال طلبانه مردم هند شهرت جهانی یافت، اما او خود را «یک مرد خدا» مینامد «که به کسوت سیاست‌مداران در آمده است.» در کتاب خدا، چهره او را به عنوان یک راهبر روحانی می بینیم که، اندیشه ها و آموزه هایش، به جویندگان اهل همه مذاهب و عقاید، روشنی و تسلا و آرامش می بخشد. این کتاب مجموعه ای از سخنان و نوشته های گاندی درباره تلقی او از مفهوم خداست.

کتاب «خدا آن‌گونه که من می‌فهمم» شامل هجده فصل است که عبارت‌اند از «معنای خدا»، «حقیقت خدا»، «چیستی خدا»، «حقیقت خداست»، «اهیمسا – قدرت نادیدنی خدا»، «ایمان و برهان»، «ادراک خدا»، «نیایش به درگاه خدا»، «ندای خدا»، «قوانین خدا»، «خدا و شیطان»، «مصائبی که خدا فرو می‌فرستد»، «راه‌هایی به‌سوی خدا»، «خدمت به خدا»، «مؤمن حقیقی»، «خانه خدا»، «تجسد و تجسم خدا»، «خدا، آن‌گونه که من می‌فهمم».

بخش‌هایی از کتاب

🌿 «بدون پای‌بندی به حقیقت، پای‌بندی به هر اصل و قاعده‌ای در زندگی ناشدنی است.» (ص ۱۸-۱۹)

🌿 «در نگاه من، خدا حقیقت و عشق است؛ خدا اخلاق و درستکاری است؛ خدا شهامت و بی پروایی است. خدا سرچشمه نور و زندگی است و با این حال، برتر از همه اینهاست.» (ص ۲۴)

🌿 «هر کجا عشق هست، زندگی هست، نفرت را جز ویرانی حاصل نیست.» (ص ۴۷)

🌿 «مذهب یعنی خدمت به ناتوانان و درماندگان. خدا خود را در لباس بیچارگان و مبتلایان بر ما ظاهر می‌سازد.» (ص ۱۰۶)

🌿 آنگاه که عزم خود را جزم کرده‌ایم تا در مقابل هر آنچه در تضاد با حقیقت و عشق است بایستیم و آن را نفی کنیم، مطمئن‌ترین راه، پروردن ایمان و توسل به آن است. (ص 14)

🌿 من نمی‌توانم به طرق عقلانی وجود شر را توجیه کنم. تلاش برای انجام چنین کاری هم شأن پنداشتن خویش با خداست. پس آن قدر فروتن هستم که وجود شر را در عالم به رسمیت بشناسم؛ و خدا را از آن رو شکیبا و بردبار می‌دانم که به شر اجازه‌ی ادامه بقا را می‌دهد. من این را می‌دانم که شر در وجود خدا راهی و جایی ندارد، و اگر شری هم در عالم هست، خدا خالق آن و در عین حال، مصون و تأثیرناپذیر از آن است. نیز این را می‌دانم که هیچ‌گاه به درک خدا نائل نخواهم شد مگر این که – ولو به قیمت جانم – با شری که در عالم هست در پنجه شوم و با آن در آویزم […] هرچه می‌کوشم پاک‌تر شوم، خود را به خدا نزدیک‌تر حس می‌کنم. (ص 15-14)

🌿 در نگاه من، خدا حقیقت و عشق است؛ خدا اخلاق و درستکاری است؛ خدا شهامت و بی‌پروایی است. خدا سرچشمه‌ی نور و زندگی است و با این حال، برتر از همه این‌هاست. (ص 24)

🌿 هر کجا عشق هست، زندگی هست. نفرت را جز ویرانی حاصل نیست. (ص 47)

🌿 هر کجا عشق هست، خدا هم هست. (ص 50)

🌿 ما برای خدمت به هم‌نوعان خود زاده شده‌ایم و نمی‌توانیم به درستی از عهده‌ی انجام این خدمت برآییم مگر این‌که کاملاً بیدار باشیم. در سينه‌ی انسان، نبردی دائمی بين نیروهای ظلمت و نیروهای نور در جریان است و آن کس که لنگر و تکیه‌گاه امنِ نیایش را نداشته باشد، قربانی نیروهای ظلمت خواهد شد. آن‌که اهلِ نیایش است، با خود و با همه‌ی دنیا در صلح و آشتی است. آن کس که بدون قلبی نیایش‌گر به امور دنیوی می‌پردازد هم خود را درمانده و بینوا می‌سازد و هم با همه‌ی دنیا چنین می‌کند. به این ترتیب نیایش، سوای تأثیرش بر زندگی پس از مرگ آدمی، برای زندگی دنیوی او نیز، ارزشی بی‌حساب دارد. نیایش تنها وسیله‌ی مستولی ساختن نظم و آرامش و وقار بر امور روزمره‌ی ماست. اگر دل به حیاتی‌ترین امور بسپاریم و مراقبه از آن را پیشه خود سازیم، امور دیگر هم به خودی خود اصلاح می شوند. اگر یکی از زوایای مربع را تنظیم کنیم، زوایای دیگر نیز به خودی خود منظم می‌شوند. (ص 67)

🌿 این حیات زمینی ما آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر از النگوهایی شیشه‌ای است که زنان به دست می‌بندند. اگر النگوهای شیشه‌ای را در صندوقی بگذاریم و هرگز به آنها دست نزنیم، می‌توان هزاران سال آنها را سالم حفظ کرد. اما این حیات زمینی چنان بی‌ثبات و ناپایدار است که می‌تواند هر لحظه در چشم برهم‌زدنی محو و نابود شود. پس بیایید تا فرصت نفس کشیدنی باقی است، خود را از این تمایزات بین عالی و دانی بازرهانیم، قلب خود را بپالاييم تا آن هنگام که زمین‌لرزه یا هر فاجعه‌ی طبیعی دیگر و یا مرگ طبیعی‌مان در می‌رسد مهیای روبروشدن با خالق خود باشیم. (ص 92)

🌿 من کسانی را که به ضرورت تزکیه‌ی درون واقف‌اند و آن را ارج می‌نهند، فرامی‌خوانم که به نیایشِ ما ملحق شوند تا از خدا بخواهیم که یاری‌مان دهد تا قصد او را که در پس این فجایع نهفته است دریابیم، از او بخواهیم که این فجایع، قلب ما را خاضع و خاشع سازد تا آنگاه که دعوت فرا می‌رسد، آماده‌ی دیدار خالق خود باشیم، و نیز همواره برای سهیم شدن در رنج هم‌نوعان خود – هرکه هستند و هرکجایند – مهیا باشیم. (ص 94)

🌿 مذهب یعنی خدمت به ناتوانان و درماندگان. خدا خود را در لباس بیچارگان و مبتلایان بر ما ظاهر می‌سازد. (ص 106)

🌿 زندگیِ توأم با خدمت، باید فروتنانه باشد […]. سستی و سکون را نباید […] با فروتنی اشتباه گرفت. فروتنی حقیقی به معنی تن دادن به تلاشی سخت و پیگیر است که تمام و کمال در جهت خدمت به بشر صورت می‌پذیرد. خدا پیوسته و بی‌وقفه بدون لحظه‌ای مکث و درنگ، در کار است. ما نیز اگر قصد خدمت به او یا یکی شدن با او را داریم باید هم‌چون او، پیگیر و خستگی‌ناپذیر، دست به فعالیت بزنیم. (ص 108-107)

🌿 مقصود و مقصد نهایی انسان ادراک خداست، و تمامی فعالیت‌های وی – چه سیاسی، چه اجتماعی و چه مذهبی – باید در جهت دیدار خدا هدایت شود. پس بی‌درنگ، خدمت به کل بشریت بدل به بخشی جدایی‌ناپذیر از این تلاش می‌گردد، به این دلیل ساده که تنها راه یافتن خدا دیدن او در مخلوقاتش و یکی دانستن خویش با آنهاست. چنین چیزی جز از رهگذر خدمت به همگان امکان‌پذیر نیست. من بخشی جدایی‌ناپذیر از کل بشریت هستم و جدای از بقیه هم‌نوعانم نمی‌توانم او را بیابم. هم‌وطنان من نزدیک‌ترین همسایگان به من هستند. اینان چنان درمانده و تهیدست شده‌اند و چنان در چنبره‌ی سستی و رخوت گرفتار آمده‌اند که من باید تمرکز خود را معطوفِ خدمت به آنها کنم. اگر می‌توانستم به خود بباورانم که خدا را می‌توان در گوشه‌ی غارهای هيمالیا یافت، بی لحظه‌ای درنگ به آنجا می‌رفتم. اما می‌دانم که جدای از بشریت نخواهم توانست او را بیابم. (ص 110-109)

🌿 اگر خدایی نداشتم که به او توکل کنم، وجود من لانه‌ی نفرت از هم‌نوعانم می‌شد. (ص 138)

🌿 اگر وجود خدا را در درون خود حس نمی‌کردم، با این همه فلاکت و اِدباری که هر روز در اطراف خود می‌بینم، کارم به جنون و دیوانگی می‌انجامید. (ص 139)

// // ?>


مستند من مارتین لوتر کینگ هستم

در سال 1968 مارتین لوتر کینگ، رهبر جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا در سن 39 سالگی با شلیک گلوله کشته شد. در زمانه او سیاهان آمریکا از حقوق ابتدایی بسیاری محروم بودند و او تلاش می کرد که این شرایط را تغییر دهد. این فیلم روایت عده ای دوستان نزدیک و علاقه مندان او درباره مبارزه او برای رفع ظلم از مردم روزگارش است.

مقالات زیر پیشتر در مورد مارتین لوتر کینگ و مبارزات او در سایت آیات منتشر شده است:

فیلم با این جمله شروع می شود: ”وقتی وضعیت امروزمان را می بینم، حس می کنم که مبارزه امروز ما علیه بی عدالتی، علیه خشونت پلیس، علیه تبعیض و نژاد پرستی بسیار شبیه به جنبش حقوق مدنی است“

 

// // ?>


فیلم سینمایی بهترین دشمنان

1971، دورهام، ایالات متحده

یک مدرسه مخصوص دانش آموزان سیاهپوست در آتش می سوزد و والدین آنها پیشنهاد می دهند که کودکان آنها مابقی سال تحصیلی را در مدرسه سفیدپوستان بگذرانند. اما این موضوع برای بسیاری از سفیدپوستان قابل قبول نیست.

مبارزه سیاهپوستان برای بدست آوردن آنچه خق خودشان می دانند شروع می شود و آدمها در جریان این مبارزه تغییر می کنند

// // ?>


فیلم سینمایی کریسمس مبارک

در زمان جنگ جهانی اول، سربازان سه جبهه فرانسه بریتانیا و المان تصمیم می گیرند به مناسب کریسمس آتش بس موقت اعلام کنند و سال نو را در صلح جشن بگیرند.این آتش بس فرصتی را فراهم می کند که سربازان خارج از فضای درگیری با دشمنانشان آشنا شوند و آنها را دوست بیایند….. فیلم کریسمس مبارک داستان واقعی آتش بس در زمان جنگ جهانی اول است. کارگردان فیلم سعی کرده است با روایت این برش تاریخی تصویری از جهانی بدون جنگ همراه با صلح وبرادری تصویر بکشد. این برای رده سنی نوجوانان و بزرگسالان مناسب میباشد.

// // ?>


فیلم سینمایی نان و گل های سرخ

مایا که یک دختر اهل آمریکای جنوبی است برای کار پیش خواهر خود که در لس آنجلس آمریکا خدمتکار است می رود. مایا متوجه اجحاف شرکت پیمانکار خدماتی در حق خدمتکاران می شود. بعد از اخراج به ناحق یکی از خدمتکاران، سم شپیرو که یک فعال حقوق کارگری است، با مایا و دیگر خدمتکاران صحبت می کند …

پیشتر، مقالات زیر در مورد کارگران، حقوق آنها و جنبشهای کارگری جهان در سایت آیات منتشر شده که پیشنهاد می شود آنها را مطالعه فرمایید:

// // ?>


فیلم سینمایی زندگی دیگران

گئرد وایسلر، بازجوی ارشد اشتازی، پلیس امنیت جمهوری دمکراتیک آلمان و یکی از باورمندان به حکومت سوسیالیستی آلمان شرقی است. او مأمور زیر نظر گرفتن زندگی گئورگ دریمن یک کارگردان تئاتر می‌شود که مقامات ارشد نیروی امنیتی، در پی یافتن بهانه‌ای برای ایجاد محدودیت و خانه‌نشین کردنش هستند. با شروع شنود و کنترل نامحسوس خانه وی، گئرد وایسلر با رازهای نهفته دربارهٔ مسائل پیرامونی گئورگ، و همچنین واقعیت‌های نهفته در نظام‌های دیکتاتوری روبرو می‌شود.

// // ?>


فیلم سینمایی ذن: زندگیِ دوگن، استاد ذن

750 سال پیش، دوره کاماکورا در ژاپن، دوگن زنجی که در کودکی آرزوی دنیایی بدون درد و رنج را در سر دارد، سفر خود به سوی یافتن حقیقت زندگی را آغاز می‌کند. او به دنبال یافتن استاد حقیقی خویش راهی چین می‌شود …

 

// // ?>


انسانی در قامت یک رسول (نگاهی اجمالی به زندگی و آموزه‌های مهاتما گاندی)

نگاهی اجمالی به زندگی و آموزه‌های مهاتما گاندی از دریچه‌ی کتاب «راه عشق: داستان تحول روحی مهاتما گاندی»

***

راه عشق

«آن‌که در خِرَد زندگی می‌کند

خویشتن را در همه

و همه را در خویشتن می‌بیند.

عشقش به پروردگار عشق

تمامی آمال خودخواهانه را

– که شکنجه‌ی روح‌اند –

در او محو کرده است.»

***

برای ما، که دیریست در تنگنای نومیدی زندگی می‌کنیم و حیات روزمره‌مان آکنده است از جهل و روزمرِّگی، ملاقات با انسانی که خود را به‌تمامی وقف قدرت قهّارِ عشق کرده باشد، بیشتر به خیالات و افسانه می‌ماند.

با این حال، مهاتما گاندی، اصلاح‌گر و رهبر مردمی هندی، مردی است که – به تعبیر اکنات ایسواران، نویسنده‌ی کتاب «راه عشق» – «زندگی‌اش را به یک اثر تمام و کمال هنری بدل کرده» و کوشیده است تا چنان که خود می‌گوید: «زندگی‌اش، ]عین[ پیغامش باشد.»

او، که اغلب به عنوان رهبری در مبارزه با تبعیض نژادی، استعمار و استبداد شناخته می‌شود، مردی است که تجربه‌ی زندگی‌اش، در تمامی جزییات آن، نمودی است از سخت‌کوشی و ممارست پیوسته برای تحقق حقیقت و تخلق به صفات و آدابی که لازمه‌ی استقرار کامل محبت و زیبایی در جان و جهان اوست.

Mahatma-Gandhi,_studio,_1931

مهاتما گاندی، رهبر مبارزات عدالت‌خواهانه‌ی هند و آفریقای جنوبی

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\eknath easwaran.jfif

اکنات ایسواران، نویسنده‌ی کتاب

کتاب «راه عشق: داستان تحول روحی مهاتما گاندی»، کتابی است که گاندی را نه تنها به عنوان اصلاح‌گری اجتماعی و مبارزی علیه ستم، که به عنوان انسانی در جستجوی حقیقت به تصویر می‌کشد؛ چنان که گاندی خود نیز می‌گفت: «[من] فقط جوینده‌ای فروتن هستم که در جست‌وجوی حقیقت است و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کند. [من] هیچ ایثاری را در راه دیدنِ رودرروی خدا بسیار نمی‌شمارم. تمامی فعالیت‌های من، چه آن‌ها که اجتماعی یا سیاسی تلقی می‌شوند و چه آن‌ها که انسان‌دوستانه و اخلاقی انگاشته می‌شوند، در جهت تحقق همین هدف هستند».[1]

این کتاب، که در چهار فصل با نام‌های «استحاله»، «راه عشق»، «مادر و فرزند» و «گاندی به مثابه‌ی یک انسان» تنظیم شده، تألیفی است از اکنات ایسواران، که خود نیز یک آموزگار آموزه‌های حقیقت‌محورانه‌ی هندوست که در دوران حیات گاندی برای فهم راز قدرت روحی مهاتما، به دیدار وی رفته. ایسواران، در این کتاب کوشیده تا – آن‌چنان که در پیشگفتار کتاب آمده – به این پرسش پاسخ دهد که «چگونه جوانی ناکام و بدون جذابیت … که تنها [ویژگی منحصر به‌فرد] او ترس بی‌حدش از تاریکی و گوش‌های بزرگ و بدشکلش بود، توانست تبدیل به رهبر پرجاذبه‌ای شود که حتی رقبای قسم‌خورده‌ی او نیز نتوانند در مقابل شخصیتش مقاومت کنند؟ این جوان عصبی و خشن، چگونه آموخت که همه‌نوع انتقاد اهانت‌آمیز را بشنود، آن‌ها را با رویی بشاش تحمل کند و در مقابل دشمن تهدیدگرش به‌گونه‌ای برخورد کند که گویی دوستی دیرینه را پس از مدت‌ها یافته است؟ در یک کلام، او چگونه توانست شخصیت خُرد و حقیر موهانداس ک.گاندی را به حد یک مهاتما[2] که عظیم‌ترین نیرو برای تکامل بشر است، ارتقا بخشد؟»

در متن زیر، با روایت خلاصه‌ای از فصل‌های کتاب، از دریچه‌ی چشمان اکنات ایسواران ‌نیم‌نگاهی به زندگی و آموزه‌های مهاتما گاندی خواهیم انداخت.

دریافت متنِ «انسانی در قامت یک رسول»

  1. به نقل از کتاب «گاندی و لوترکینگ: قدرت مبارزه‌ی عاری از خشونت»، نوشته‌ی مری کینگ، ترجمه‌ی شهرام نقش تبریزی، نشر نی، چاپ اول، ص112.
  2. مهاتما، که بعدها گاندی به آن ملقب شد و اکنون اغلب بدین نام شناخته می‌شود، به معنای «روح بزرگ» است.

 

// // ?>


فیلم سینمایی اسب سیاه

اسب سیاه، داستانی است بر اساس واقعیتِ زندگیِ «جِنِسیس پوتینی»؛ قهرمانِ سابقِ شطرنج که به دلیلِ بیماری روانی شدید، از شطرنج دور و در بیمارستان بستری شده است. او اکنون قصد دارد زندگی را از نو آغاز کند…

 

// // ?>


فیلم سینمایی خاطرات موتورسیکلت

«ارنستو»ی جوان، قبل از فرارسیدنِ آخرین ترم تحصیلی‌اش در رشته‌ی پزشکی، با دوست‌اش «آلبرتو»، راهیِ سفر می‌شود؛ سفری با موتورسیلکت دور تا دورِ قاره‌ی امریکای جنوبی. ارنستو می‌خواهد «از شهر دور و به زمین نزدیک شود»، اما این سفر برای او ماجراهای تکان‌دهنده‌تری به همراه دارد…

 

// // ?>


انیمیشن جادوگر شهرِ اُز

«دوروتی»، دخترک کوچکی است که همراه سگش «توتو» در مزرعه‌ای زندگی می‌کند. روزی گردبادی می‌آید و دوروتی و سگ و خانه‌اش را با خود به آسمان می‌برد. آن‌ها وقتی فرود می‌آیند، می‌بینند که در سرزمینی به نام «اُز» هستند؛ سرزمینی زیبا اما عجیب و جادویی!

 

// // ?>


انیمیشن ستاره لارا

«لارا»، یک دختر روستایی هفت ساله است که به تازگی همراه با خانواده اش به شهری بزرگ مهاجرت کرده‌است. او یک شب ستاره‌ای را می‌بیند که از آسمان به زمین می‌افتد. او به دنبال ستاره می‌رود و آن را در یک پارک می‌یابد…

// // ?>


فیلم سینمایی مردی به نام اوه

این فیلم، داستانِ آشناییِ اتفاقیِ خانواده‌ای ایرانی در سوئد با یک مرد سوئدی بد اخلاق است. اُوِه، پیرمردِ عبوس و ترش‌روی ۵۹ ساله‌ی محله است که به همسایه‌ها و دیگران روی خوش نشان نمی‌دهد و در فکر خودکشی است. در یکی از همان روزهای معمولی، پروانه و خانواده‌اش به خانه‌ی روبه‌رویی اُوِه نقل مکان می‌کنند و …

 

// // ?>
 

فیلم سینمایی حامی گرگ

دو دانشجو، برای بهیاری و کمک به قبیله ای کوچ نشین، راهی صحراهای مغولستان می شوند. اما این دو دانشجوی شهرنشین، روحِ طبیعت را درک نمی کنند؛ بخصوص هم زیستی با موجودی عجیب و رازآلود یعنی گرگ را نمی دانند…

 

// // ?>


فیلم سینمایی اعجوبه

پسربچه ای به نام «آگوست پولمن» به خاطر چهره ی متفاوتی که دارد، همیشه دور از اجتماع زندگی کرده و در خانه به آموختن درس هایش پرداخته است، زیرا می ترسد همه به او بگویند که زشت است. او بعد از رسیدن به کلاس پنجم تصمیم می گیرد به میان هم سن و سالان اش رفته و در مدرسه ای عادی به فراگیری درس هایش بپردازد…

 

// // ?>


فیلم سینمایی شجاع دل

داستان مبارزات ویلیام والاس، مرد آزاده اسکاتلندی، بر علیه چند قرن سلطه انگلیسی ها و خیانتهای اشراف به او …

 

// // ?>


فیلم سینمایی سکسکه

زنی که دچارِ «سندرومِ تورِت» (سکسکه ی غیرقابل کنترل) است، تصمیم دارد معلم شود. چند بار مصاحبه و آزمون می دهد و هر بار رد می شود. تا این که بالاخره در یک مدرسه ی پر از مشکل و آشوب، به عنوان معلم مشغول به کار می شود…

 

// // ?>


آنتون چخوف: نگاهی به زندگی، و چند اثر از وی

فهرست مطالب:

// // ?>


سلام بر تو ای زندگی تازه (نقدی بر داستان عروس و مقایسه‌ی آن با نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»)

(دریافت نسخه PDF)

نوشته‌ی ولادیمیر یرمیلوف

[…]

در نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»، تنها یک شخصیت وجود دارد که زیبایی باغ را نقض نمی‌کند، و چه بسا بتواند به طرزی هماهنگ، با آن در آمیزد: و او «آنیا» است. آنيا تجسم بهار، تجسم آینده، است که با زندگیِ گذشته یکسره وداع می‌کند. در واقع او را باید کوچک‌ترین خواهر در نمایش‌نامه‌ی «سه خواهر» (اولگا، ماشا و ایرنیا) به حساب آورد. آنیا، تنها در این نکته با آنان تفاوت دارد که او هم مثل نادیا، قهرمان آخرین داستانِ چخوف به نام عروس، سرانجام به «مسكو»ی محبوب خود رهسپار می‌گردد.

در صورتی می‌توانیم شخصیت آنیا را کاملا درک کنیم که تصویر او را در کنار تصویر نادیا بگذاریم. چخوف عروس را در سال ۱۹۰۳، یعنی همان سال نگارشِ باغ آلبالو نوشت. این داستان از نظر درون‌مایه و موضوع، روایت دیگری از باغ آلبالو است. آنیا و پتیا تروفيموف، زوج جوان باغ آلبالو، شباهت زیادی به نادیا و ساشا در داستان عروس دارند. رابطه نادیا و ساشا هم شبیه رابطه آنیا و پتیاست. ساشا، این «دانشجوی ابدی»، که قریب پانزده سال از عمرش را در دانشگاه هنر سپری کرده، موجود عجیب و غریب و نامرادی است که در زندگی نادیا تنها یک چهره موقت و زودگذر به شمار می‌آید. او به نادیا کمک می‌کند که به ندای دل‌اش پاسخ بگوید؛ تحت تأثير او است که نادیا، عملا سربزنگاهِ ازدواج، از دست نامزد ساده‌لوح‌اش فرار می‌کند. از چنگ خانواده، از فضای ناخوشایندِ ابتذال، و از یک «خوشبختیِ» حقیر و ناچیز به سوی پایتخت می‌گریزد تا در مبارزه به خاطر آن آینده‌ی زیبا سهمی به عهده بگیرد. بعدها، وقتی تا عمق مبارزه، تا عمق زندگی واقعی پیش می‌رود، ساشا به چشم‌اش مثل همیشه دوست‌داشتنی و پاک و شریف جلوه می‌کند، اما دیگر چندان نشانی از آن فرزانگی و افکار پیش‌رو در او نمی‌بیند. وقتی بعد از مدت‌ها دوری با هم روبه‌رو می‌شوند، ساشا به نظرش موجودی «زمخت و دهاتی» جلوه می‌کند، و بعدها حتی فکر می‌کند که «دوستی‌اش با ساشا چیزی است مربوط به گذشته‌ها؛ گذشته ای که هر چند پیش او عزیز است، اما حالا دیگر زمان خیلی زیادی از آن می‌گذرد.» با گذشت زمان، آنیا نیز در مورد رابطه‌ی دوستانه‌اش با پتیا درست به همین نتیجه خواهد رسید.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«عروس خانم» – نگاهی به آخرین داستان کوتاه آنتون چخوف

(دریافت نسخه PDF)

در واپسین داستان چخوف نیز با مرگِ ناشی از بیماری روبه‌رو ایم؛ بیماری سل که چخوف خود نیز در پایان عمر، در مراحلِ پیشرفته‌ی آن قرار داشت. این داستان نیز با گونه‌ای امیدِ مه‌آلود پایان می‌یابد. قهرمانِ داستان، نادیای بیست‌و‌سه ساله است که دوست مسلول‌[1]اش، ساشا، او را بر می‌انگیزد که زندگیِ بورژواییِ[2] شهرستانی و نامزدِ راحت‌طلبِ خویش را ترک گوید و برای یک آینده‌ی بهتر، به تحصيل دانش [و کسب آگاهی] بپردازد.

داستان را در زمان انتشارش، سال ۱۹۰۳، چون بیانیه‌ای سیاسی در نظر گرفتند و بعدها نظریه‌پردازانِ عهدِ شوروی نیز به آن روی خوش نشان دادند. سخنانِ آتشينِ ساشا عليه زندگی ناسالم و شلوغِ طبقات کارگری، با سخنانِ تروفیموف در نمایش‌نامه‌ی «باغ آلبالو»، همانند است و هر دو بازتابِ مشکلاتِ اجتماعیِ حقیقی‌ای هستند که چخوف با گوشت و پوستِ خود آن‌ها را حس کرده بود. هم‌چنین، ساشا نیز مانند تروفيموف، شخصیتی است تا اندازه‌ای ناتوان و ناکارآمد؛ کسی که دیدگاه‌های آرمانی‌اش تحقق پیدا نمی‌کند.

انتقادِ ساشا از شیوه مبتذل و راحت‌طلبانه‌ی زندگیِ خانواده‌ی نادیا، اثرگذار می‌شود و نادیا شروع می‌کند به رها کردنِ زندگیِ گذشته و نگریستن امیدوارانه به آینده. لیکن داستان گویای این است که او هنوز تا اندازه‌ای خام است و نه بر اساسِ باورهای استوار [و کاملا از پیش‌مشخص]، بلکه بر مبنای فهمی در حالِ تکامل از خویشتن، عمل می کند. چخوف در توصیفِ اثرپذیری‌های نادیا از خانه و مردم پیرامون‌اش، مدام عبارتِ «به دلیلی»[3] را به کار می برد؛ گویی واکنش‌های نادیا، شهودی ولی همواره نیمه‌آگاهانه‌ اند: «مادر او به دلیلی بسیار جوان می نمود» یا «او به دلیلی می‌خواست گریه کند».

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


عروس

(دریافت نسخه PDF) – (دریافت نسخه PDF با فونت معمولی)

1

ساعت از نُه شب گذشته بود، و قرص کامل ماه، بر فراز باغ می‌درخشید[1]. در خانه، تازه بساطِ عصرانه‌ی نذری را که به دستور مادربزرگ «مارفا ميخائيلوونا» برپا شده بود، جمع می‌کردند. «ناديا» که یک دقیقه پیش وارد باغ شده بود، از پشت پنجره می‌دید که خدمت‌کارها دارند انواع غذاها و مُخلّفات را در اتاق غذاخوری می‌چینند؛ مادربزرگ با دامنِ ابریشمیِ مجلّل‌اش، به این سو و آن سو می‌رود و به خدمت‌کارها، دستوراتی می‌دهد؛ «پدر آندری» (روحانی و اسقفِ اعظمِ کلیسای جامع) دارد با مادرِ ناديا، «نینا ایوانوونا» به گرمی صحبت می‌کند (و اکنون در نور شبانگاهی‌ای که از پنجره می‌تابید، مادر به دلیلی، خیلی جوان به نظر می‌رسید) و کنار آن دو نفر، «آندری آندریچ» پسر «پدر آندری» ایستاده بود و به دقت به گفت‌وگوی آنها گوش می‌داد.

در باغ، هوا آرام و خنک بود و سایه‌های تیره‌رنگ و آرام، روی زمین پخش شده بودند. از نقطه‌ای دوردست، شاید هم بیرون از شهر، آوازِ قورباغه‌ها به گوش می‌رسید. همه چیز بوی بهار می‌داد؛ بهاری دوست‌داشتنی! انسان می‌توانست نفس‌های عمیقی بکشد و تجسم کند که جائی بسیار دور از شهر، زیر سقف آسمان و بر فراز شاخه‌های درختان، در مزارع و جنگل‌ها، بهار بار دیگر به زندگی تازه‌ای چشم می‌گشاید؛ زندگی‌ای رازآمیز، شاد و زیبا، غنی و مقدس که فراتر از درکِ انسانِ کم‌توان و گناه‌کار است. و به دلیلی انسان دل‌اش می‌خواست گریه کند.

ناديا حالا بیست و سه سال‌اش بود. از شانزده سالگی، او با شور و علاقه، رؤیای ازدواج در سر داشت و حالا با آندری آندریچ، مرد جوانی که آن سوی پنجره ایستاده بود، نامزد کرده بود. او آندری آندریچ را دوست داشت و قرار بود مراسم عروسی در هفتم ژوئیه برگزار شود، با این همه به هیچ وجه احساس خوشحالی نمی‌کرد. شب‌ها بد می‌خوابید و نشاط و شادمانی از وجودش رخت بربسته بود.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


چند خاطره از چخوف به قلم ماکسیم گورکی

(دریافت نسخه‌ی PDF)

یک بار مرا به روستای کوتچوک‌کوی[1] دعوت کرد. چخوف در آنجا یک قطعه زمین کوچک داشت که در آن یک خانه دوطبقه سفیدرنگ بنا کرده بود. وقتی ملک خود را نشان‌ام می‌داد با هیجان خاصی این گونه آغاز سخن کرد:

«اگر پول زیادی داشتم، در اینجا یک آسایشگاه برای معلمان بیمار و رنجورِ دهکده‌ها می‌ساختم. می‌دانید! یک عمارت بزرگ و روشن، خیلی روشن و آفتاب‌گیر، با پنجره‌های بزرگ و اتاق‌های حسابی بنا می‌کردم. کتابخانه زیبایی برایشان ترتیب می‌دادم. انواع آلات موسیقی را فراهم می‌کردم. کندوی زنبور عسل، باغی پر از سبزی‌ها و بوستانی پر از میوه فراهم می‌نمودم. سخنرانی‌هایی درباره کشاورزی و هواشناسی برایشان ترتیب می‌دادم. معلمان باید از همه چیز آگاه باشند، از همه چیز، دوست عزیزم.»

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


مروری کوتاه بر زندگی آنتون چخوف

(دریافت نسخه‌ی PDF)

«تمام روسیه باغ ماست. سرزمین روسیه وسیع و زیباست، هزاران جای زیبا در آن است. فکر کن آنیا، پدربزرگ تو و پدر پدربزرگِ تو و تمام اسلافِ تو، خود را مالکِ برده‌ها و روحِ زنده‌ی آن‌ها تلقی می‌کردند. آیا نمی‌بینی که از هر آلبالویی در باغ، از هر برگی، از هر كنده‌ی درختی، آن موجودات بشری به تو نگاه می‌کنند؟ آیا صدای آنها را نمی‌شنوی؟ آه که چه وحشتناک است! هروقت غروب یا شب در این باغ راه می‌روم، پوست کهنه و پیر شده‌ی درختان به تیرگی می‌درخشد و درخت‌های آلبالو مثل اینکه در خواب خود حوادث یک‌صد سال و دویست سال پیش را می‌بینند و گویی ارواح تیره و تار به دیدار آن‌ها می‌آیند. چرا بیشتر از این حرف بزنم؟» […]

«زمستان که می‌آید گرسنه ام، مريضم، دلهره دارم، فقیرم. مثل یک گدای سر کوچه ام و هرجا تقدیر براندم می‌روم و جایی نیست که پا نگذاشته باشم. اما روح من همیشه در هر لحظه ای از شب و روز از امید آینده سرشار است، من روزهای خوشبختی و مسرت را پیش بینی می‌کنم، من آن را کاملا درک می‌کنم. خوشبختی آنجاست. روز سعادت نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. من حتی صدای پایش را می‌شنوم. و آیا نباید آن روز را به چشم دید؟ آیا نباید آن را شناخت؟ چه اهمیت دارد اگر هم ما بدان روز نرسیم، دیگران از آن برخوردار خواهند شد…!»

بخش‌هایی از نمایش‌نامه‌ی «باغ‌ آلبالو»

* * *

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


در هوای آزاد به تماشای بهار (زندگی‌نامه‌ی اریش فرید)

(دریافت نسخه مناسب چاپ به صورت PDF)

C:\Users\Who are you\Desktop\Erich+Fried+004bearb1.jpg اریش فرید[1] در سال 1921، در شهر وِیَن اتریش چشم به جهان گشود. او چه در زندگی خانوادگی و شخصی و چه در حیات اجتماعی‌اش، هم‌قدم با بحران‌ زیست، جنگید و بالید. فرید، درباره حوادثِ سال‌های نوجوانی‌اش بسیار نوشته و شعرهایش نیز، به گونه‌ای، زندگی‌نامه‌ی اوست. جست‌و جو و کاوش در این شعرها، به یک سفر می‌ماند؛ سفری در یک زندگی و در رویدادهای تاریخی مهمی که برای فرید و هم‌نسلان‌اش سرنوشت‌ساز بوده‌اند.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


پیش از آن که بمیرم…؛ اشعار «اریش فرید» 2

(دریافت نسخه مناسب چاپ به صورت PDF)

گوش کن، اسرائیل

وقتی تعقیب‌مان می‌کردند،

من هم یکی از شما بودم.

اکنون چگونه می‌توانم یکی از شما باشم؛

وقتی خود تعقیب‌گر دیگران‌اید.

در اشتیاق آن بودید

که چون ملت‌های دیگری که شما را می‌کشتند،

یک ملت باشید.

اکنون به راستی همانند آنان شده‌اید.

جان سالم به در بردید

از چنگ آنانی که بر شما خشونت می‌ورزیدند

آیا اکنون وحشی‌گری همان‌ها

در خودتان لانه نکرده است؟

به سیلی‌خوردگان فرمان دادید:

«کفش‌هایتان را در آورید!»

و آن‌ها را هم‌چون گناه‌کاران

به ریگ‌زارها راندید؛

به اردوگاهِ بزرگِ مرگ،

با صندلی‌های ریگ.

آن‌ها اما گناهی که شما می‌خواستید بر گردن‌شان افکنید،

هیچ نپذیرفتند.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


یک دایره‌ی کامل (سخن‌رانی یک سرخپوست درباره‌ی بحران محیط زیست)

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

«یک دایره‌ی کامل»
(سرخپوستان و جهان امروز)

C:\Users\Who are you\Desktop\russell-means-the-real-american.jpg راسل مینز، در سال 1939 در قبیله‌ی اُگالا لاکوتا، در اردوگاهِ پاین‌ریج نزدیکِ منطقه‌ی Black Hills به دنیا آمد. در دوران جوانی، زندگی پرفراز و نشیبی داشت. مینز، از دهه‌ی 1960، تمرکز و توان خویش را وقفِ دفاع از حقوقِ سرخپوستان کرد و «جنبشِ بومیان آمریکا» را پایه‌ریزی نمود. او در سال 2012 از دنیا رفت.

سخن‌رانی زیر، توسط وی، در سال 1980، در برابر چندین هزار نفر از مردمی که از سرتاسر جهان در «گردهمایی بین‌المللی حیات در Black Hills»، در ایالت داکوتای جنوبی حاضر شده بودند، انجام شد. این، یکی از مشهورترین سخنان وی است که در آن، ضمن مرور وضعیت فعلی سرخپوستان، اندیشه‌های قومی خویش را درباره‌ی برخی مسائل امروزین جهان (از جمله بحران محیط زیست) بازگو می‌کند.

C:\Users\Who are you\Desktop\indian-village-trapper-western-mountain-landscape-oil-painting-native-americans-americana-stream-walt-curlee.jpg ***

تنها شروع ممکن برای چنین بیانیه‌ای، این است که همین جا از نوشتن ابراز ناخشنودی کنم. خود فرایند نوشتن، نشان می‌دهد که اروپایی‌ها چه تصوری از تفکرِ «مشروع» دارند: آن‌چه نوشته می‌شود اهمیتی دارد که آن‌چه گفته می‌شود ندارد. فرهنگ ما، فرهنگ لاکوتا[1]، سنتی شفاهی دارد، به همین خاطر من معمولا نوشتن را مردود می‌دانم. اصالت دادن به نوشته، یکی از راه‌های نابودیِ فرهنگِ‌ انسان‌های غیر اروپایی است؛ تحمیل یک امر انتزاعی [یعنی نوشته‌ها] بر روابط شفاهی انسان‌ها.

به همین خاطر، آن‌چه شما در این‌جا می‌خوانید، چیزی نیست که من آن را نوشته باشم؛ چیزی است که گفته‌ام و یک نفر دیگر آن را پیاده و مکتوب کرده است. من اجازه‌ی این کار را می‌دهم، چون به نظر می‌رسد که تنها راه ارتباط با دنیای سفیدپوستان، ارتباط از طریق برگ‌های خشک و مرده‌ی کتاب است. در واقع من چندان نگران این نیستم که کلمات‌ام به گوش سفیدها می‌رسد یا نه. آن‌ها پیش از این، در طول تاریخ‌شان نشان داده‌اند که نمی‌توانند بشنوند، نمی‌توانند ببینند؛ آن‌ها فقط می‌توانند بخوانند (البته استثنائاتی وجود دارند اما استثنائات تنها فاش‌کننده‌ی قاعده‌‌ها هستند). روی سخن من بیش از همه با مردمان بومی آمریکا (سرخپوستان)، دانشجویان و دیگرانی است که درون دانش‌گاه‌ها و مؤسسات مختلف، شروع به فرورفتن و غرق شدن در دنیای سفیدپوستان نموده‌اند. تازه، این، نگرانی اصلی این نیست. حتی ممکن است که چهره‌ای سرخپوستی داشت اما ذهن و اندیشه‌ای سفید. البته اگر کسی دل‌اش می‌خواهد چنین انتخابی داشته باشد، آزاد است که داشته باشد؛ اما سخنان من برای چنین کسانی فایده‌ی زیادی ندارد. این وضعیت، بخشی از فرایند نسل‌کشی فرهنگی‌ای است که امروزه توسط اروپاییان علیه مردم بومی آمریکا در جریان است. دغدغه‌ی من درباره‌ی کسانی است که انتخاب کرده‌اند تا در برابر این نسل‌کشی مقاومت کنند اما عده‌ای از ایشان شاید سردرگم‌اند که چگونه پیش بروند.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


گرگ به جنگل برگشت (مقاله‌ای درباره‌ی فرهنگ سرخپوستان)

(دریافت فایل مناسب چاپ به صورت PDF)

C:\Users\Who are you\Desktop\252.jpg اشخاص اروپایی‌تبار در آمریکا، سالیان متمادی، دین‌ها، زبان‌ها و سنت‌های فرهنگیِ مردمان بومی آمریکا [سرخپوستان] را مسخره کرده‌اند. هدف، رهاییِ بومیان، اعاده‌ی عزّت، شأن و هویت فرهنگی به مردم بومی است. مقاله‌ی زیر، نوشته‌ی اورِن لیونز[1] است که هم استاد رشته‌ی مطالعات آمریکا در دانشگاهِ بوفالوی نیویورک است و هم رئیس سنّتی اتحاد قبایل تِرتِل کلان[2]، اُنونداگا نیشن[3] و ایروکاوا[4]. لیونز در این مقاله، اهدافی که برشمرده شدند را دنبال می‌کند. او هم‌چنین، ناشر مجله‌ی سپیده (Daybreak)، مجله‌ی کشوریِ اخبار سرخپوستان، است و در سازمان ملل متحد و مجامع بین‌المللی دیگر، از منافع سرخپوستان دفاع می‌کند.

***

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


بازگشت به زمین (نامه‌ی یک سرخپوست به رئیس جمهور آمریکا)

(دریافت فایل مناسب چاپ به صورت PDF)

H:\Dar Ham\242sas7.jpg در سال 1854، فرانکلین پیرس[1]، رئیس‌ جمهور وقت آمریکا، نامه‌ای برای رئیس قبیله‌ی «دوامیش[2]» که «سیاتل» نام داشت، ارسال نمود و خواستارِ خریدِ زمین‌های سرخ‌پوستان شد. او به آن‌ها وعده داد كه منطقه‌ای را در اختیار آنان قرار خواهد داد تا در آن جا به آسودگی زندگی كنند.

رئیس سیاتل

رئیس سیاتل که می‌دانست در برابر این درخواست چاره‌ای جز قبول کردن ندارد، در قالب سخنانی به‌یادماندنی، نكاتی را یادآور شد كه بسیار شگرف و تكان‌دهنده اند. در زیر متن این نامه را می‌خوانید[3].

***

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


پیش‌درآمد: رهایی خویش، رهایی جهان

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

رهاییِ خویش، رهاییِ جهان

نیمه دوم قرن بیستم، شاهدِ پیدایشِ چند ایدئولوژیِ «رهایی‌بخش» بوده است. این ایدئولوژی‌ها عبارت‌اند از: رهاییِ زنان، رهاییِ سیاه‌پوستان، رهاییِ بومیان [مثلا سرخپوستان]، الهیات رهایی‌بخش [آمریکای لاتین و جنوب]، و حتى رهاییِ حیوانات.

از یک جهت این ایدئولوژی‌ها بسیار متفاوت اند، چرا که هر یک مخاطبان خاصی دارند؛ زنان، بومیان، سیاه‌پوستان و … . اما این گروه ها لزوما هدف‌هایی متضاد یا ضد هم ندارند. در واقع، عضویت در یک جنبشِ رهایی‌بخش، ممکن است با عضویت در دیگری تداخل کند و در واقع اغلب چنین است. از همین رو، در این گفته هیچ تناقضی نیست که بگویند عضوی از جنبش الهیات رهایی‌بخش، یا عضوی از جنبش‌های رهایی زنان یا سیاه‌پوستان یا …، خود را وقفِ دفاع از حقوق بومیان کرده است. اما به طور کلی می‌توان این ایدئولوژی‌های متفاوتِ رهایی‌بخش را هم‌چون اعضایِ جداگانه‌ی یک خانواده ایدئولوژیکی گسترده و متنوع در نظر گرفت.

اعضای این خانواده‌ی ایدئولوژی‌ها، در چندین مشخصه اشتراک دارند:

نخست، هر ایدئولوژی رهایی‌بخشی، مخاطبان خاصی دارد؛ بر اساس جنسیت، نژاد، طبقه، نوع و مانند آن.

دوم، این گروهِ مخاطب به اعتباری از سوی گروهِ اجتماعیِ دیگری تحت ستم قرار دارد؛ سیاه‌پوستان از سوی سفید‌پوستان، زنان از سوی مردان، مردم بومی از سوی استعمارگران، فقرا از سوی اغنیا و حیوانات از سوی انسان‌ها.

سوم، هدف ایدئولوژی آزاد کردن گروه ستم‌دیده از دست ستمگران است؛ نه تنها با از بین بردنِ موانعِ بیرونی (مثلا قوانین تبعیض آمیز ضد بومیان آمریکا)، بلکه از طریق روشن‌سازی، انتقاد و غلبه بر موانعِ درونی– یا به بیان شاعرانه‌ی ویلیام بلیک «قیدهای ذهن‌ساخته» – برای رهاسازی خویش و خودرستگاری. این موانع درونی را می‌توان شامل از خودبیزاری، کمبود عزت‌نفس، احساس خودکم‌پنداری، ناتوانی، جهل و مانند این‌ها دانست.

چهارمین سیمای مشترک میان همه ایدئولوژی‌های رهایی‌بخش، کوششِ این ایدئولوژی‌ها برای «ارتقاء آگاهیِ» ستم‌دیدگان است، تا از این طریق آنان را برای آزاد ساختنِ خود از قیدهای درونی‌شده‌شان توانمند سازند (این مشخصه همچنان که ملاحظه خواهیم کرد درباره‌ی رهایی حیوانات صدق نمی‌کند).

پنجم و سرانجام، ایدئولوژی‌های رهایی‌بخش به ستمگران نیز عنایت دارند، و همچنان که فیلسوفانی چون هگل و ژان ژاک روسو توجه کرده‌اند، ستمگر نیز اسیر تصورِ خویش از برتری است. به گفته روسو (در کتاب قرارداد اجتماعی ۱۷62): «آن کس که خود را اربابِ دیگری می‌بیند به اندازه همان برده‌، در اسارت است.»

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


معرفی فیلم پرواز

MV5BMTYzNjIzMjQ0N15BMl5BanBnXkFtZTcwNTQ1ODI2OA@@پرواز
(Flight)

کارگردان: رابرت زِمِکیس (Robert Zemeckis)

سال تولید: 2012

کشور: امریکا

زمان: 120 دقیقه

ژانر: داستانی

موضوع اصلی: اعتیاد

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زیرنویس فارسی

کلید واژه ها: اعتیاد- بازگشت و تغییر- دروغ و صداقت- خانواده.

خلاصه فیلم:

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


سؤالات آزمون فیلم «مادرکشی»

دریافت نسخه مناسب چاپ آزمون به صورت فایل PDF

1- در کشورهای جهان سوم، از جمله کشور ایران، چه عوامل و انگیزه‌هایی در سدسازی نقش دارند؟ (انگیزه‌های درست و نادرست)

2- با ارائه‌ی چند آمار، نشان دهید که وضعیت آبی کشور ایران و نحوه‌ی برخورد با محیط زیست در این زمینه، بحرانی و تکان‌دهنده است.

3- خانواده‌ی یک کشاورز، از شهر خرامه، اطراف شیراز، به شیراز مهاجرت کرده‌اند. وقتی از آن‌ها می‌پرسیم که چرا مهاجرت کرده‌اید، از بی‌کاری و بی‌رونق شدنِ کار کشاورزی در خرامه و روستاهای اطراف آن منطقه سخن می‌گویند. آن‌ها در پاسخ به این سؤال که چرا کشاورزی در این مناطق هم‌چون سابق نیست و از بین رفته است، می‌گویند: «کمبود بارندگی و خشکسالی علت این شرایط است».

با ذکر مثال و دلیل، توضیح دهید که خشکسالی یک پدیده‌ی صرفاً طبیعی نیست و عللِ کاملا مشخصِ انسانی دارد. (خود را در گفتگو با کشاورز مزبور تصور کرده و نظر خود را به اختصار و به صورت مستدل و گیرا بیان کنید.)

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


فیلم «مادرکشی»

38920_600_800 کارگردان: کمیل سوهانی

سال تولید: 1394

محصول: ایران

زمان: 76 دقیقه

ژانر: مستند محیط‌زیستی- اجتماعی

موضوع اصلی: وضعیت آب در ایران

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: فارسی

کلیدواژه‌ها: آب- خشک‌سالی- توسعه‌- دروغ- سدسازی- محیط زیست.

خلاصه فیلم:

 مستند «مادرکشی»، نگاهی آسیب‌شناسانه به وضعیتِ حکمرانیِ آب در ایران دارد. «مادر کشی»، ضمن به تصویر کشیدنِ مظاهر و نتایجِ بحرانِ آب، علل مختلفِ به‌وجود آمدنِ این بحران در ایران را بررسی می‌کند.

635929268567218813

635929268567378828

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم): ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


رستگاری مشترک (زندگی و اندیشه های پائولو فِرِیره)

(دریافت متن مناسب چاپ این مقاله به صورت PDF)

C:\Users\Who are you\Desktop\فریره\images (1).jpg

راهنمایی برای والدین، معلمان، برنامه‌ریزانِ آموزشی و تمامی کسانی که می‌خواهند به شکوفایی خود و دیگران یاری برسانند


فهرست مطالب

? مقدمه: چرا باید پائولو فریره را شناخت؟ 

? فصل اول: سال‌شمار و زندگی‌نامه 

? فصل دوم: انسان در نگاه فریره 

? فصل سوم: جامعه‌ در نگاه فریره 

? فصل چهارم: از آموزش سلطه‌گر به سوی آموزش رهایی‌بخش 

1- «آموزش، عملی سیاسی است» 

2- آموزش را از تفکر بانکی (آرشیوی/ بایگانی) آزاد کنید! 

3- «کلید راهگشای آموزش: گفت‌وشنود» 

4- پرسش و تلاش برای کشف رازهای دنیا 

5- آگاهی به این‌که ما جهان را می‌سازیم 

6- به کودکان، امکان انتخاب بدهیم 

7- تجربه! 

8- آموزش، یک فرایند تربیتی است. 

9- آموزش و پرورش عبارت است از حرکت به سوی تحول انتقادی 

? فصل پنجم: نمونه‌ای اجرایی از رویکرد فریره 

? فصل ششم: طرح آموزشی خود را از دیدگاه فریره بازخوانی کنید 

پیوست 1: برخی از ویژگی‌های مهم سوسیالیسم 

پیوست 2: عشق، فروتنی، ایمان (باور)، امید، تفکر انتقادی 

منابع

مقدمه: چرا باید پائولو فریره را شناخت؟

«فریره روان‌شناسی است- البته بدون ظاهری رسمی و حرفه‌ای- که نظرات خود از زندگی، انسان و رشد را در بطن کار با مردم و توده‌های مردم در فقیرترین محله‌های برزیل و شیلی و گینه‌بیسائو به دست آورده است. او از آن‌جا که کار مستقیم و رو در رو با مردم داشت، و از آن‌جا که برای شناخت و درک آدم‌ها، رویی گشاده داشت، موفق شد شناختی عمیق و متفاوت از انسان به دست بیاورد. […]

او انسان را در بطن جامعه می‌بیند و از طریق حضور و مشارکت با سایر مردم در جامعه، به ارتقای خود و دیگران اقدام می‌کند.

انسانی که فریره معرفی می‌کند، برای آگاهی خود می‌کوشد، از موانع و محدودیت‌هایی که برای او ساخته‌اند عبور می‌کند، شک می‌کند و سکوت خود را می‌شکند.

انسان فریره، همان‌قدر که منتقد است، اهل گفت‌وشنود است؛ رؤیاپرداز است؛ خلق می‌کند و به زندگی و آینده امیدوار است.»

(یوسفی: 1394، ص 15)

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


قول می‌دهم گریه نکنم!

(قصه‌ها و تجربیات یک سازمان مردم‌نهاد)C:\Users\Who are you\Desktop\slide-2.jpg «خانه خورشید»، موسسه‌ای است که از بهمن ماه 1385 در محله‌ی پُرآسیبِ «دروازه غار» تهران، فعالیت خود را آغاز کرد. فعالیت خانۀ خورشید، عمدتا در زمینه‌ی کاهش پیامد‌های فردی و اجتماعی‌ای است که اعتیاد زنان به همراه دارد. تن‌فروشی[1]، یکی از این پیامد‌هاست. خانۀ خورشید به این زنان آسیب‌دیده، خدمات آموزشی، درمانی، حمایتی و بهداشتی ارائه داده و برای بهبود زندگی این زنانی که بی‌پناه و طرد شده‌اند، می‌کوشد.

گروهی از زنان در مناطق محروم، به دلیل کاهش توانایی و پذیرفته نشدن در مشاغل معمول، برای تأمین نیازهای مالی خود و خانواده، به ویژه برای تهیۀ مواد مخدر، درگیر کسب درآمد از راه‌های غیرمتعارفی هم‌چون تن‌فروشی می‌شوند. خانه‌ی خورشید، نخستین مرکز گذری کاهش آسیب[2] در کشور است که هم‌یاری برای رسیدگی به این مسأله یعنی اعتیاد و به تبع آن تن‌فروشی زنان را هدف گرفته است.

این زنان، گاه به دلیل خطایی کوچک و گاه به دلیل شرایطی که در آن زاده شده‌اند یا خود در آن هیچ نقشی نداشته‌اند، در شرایطی قرار گرفته‌اند که سبب‌ساز درد و رنج می‌گردد. آنها به تنهایی قادر به خارج شدن از این شرایط نیستند و به کمک احتیاج دارند. خانۀ خورشید و فعالیت‌هایی که تاکنون در این زمینه انجام داده است را می‌توان هم‌چون راه‌حلی اجتماعی برای معضلاتی از این دست دید.

گزارشِ پیش رو، بخشی از تجربیات فعالان خانه‌ی خورشید است که خانم‌ها لیلا ارشد و سرور مُنشی‌زاده، بنیان‌گذاران و مددکاران اصلی خانه‌ی خورشید، در 11 خرداد 1394، در موسسه‌ی «رخداد تازه» ارائه کرده‌اند.

در ادامه بخش‌هایی از این نشست را می‌خوانید. جهت مطالعه‌ی کامل این نشست، به فایل زیر را دریافت نمایید.

متن کامل گفتگو

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


هفت تصور غلط که تبلیغات تجاری در ما ایجاد می‌کنند

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، در جهان غرب، حرکت‌های گروهی‌ مختلفی شکل گرفت که درصدد بودند تا به جای سبک‌ زندگی مصرف‌گرایانه، شکلی دیگر از زندگی را تجربه کرده و معنای زندگی را در چیزی غیر از مصرف جستجو کنند. یکی از این جنبش‌ها، «مینیمالیسم[1]» نام دارد.

«مینیمالیسم» جنبشی است که معتقد است با جمع‌آوری انواع دارایی‌ها و تملّکات، نمی‌توان به شادکامی رسید و رازِ سعادت، در داشتنِ کمتر و زیستن بیش‌تر است. یکی از نویسندگان این جنبش، آن را چنین توصیف می‌کند:

مینیمالیسم، وسیله‌ای است که شما را در یافتن آزادی یاری می‌کند؛ آزادی از ترس، آزادی از اضطراب، آزادی از سردرگمی، آزادی از حس گناه، آزادی از افسردگی، آزادی از فریب‌های فرهنگ مصرفی‌ای که ما خود را در آن محصور کرده‌ایم. آزادی واقعی.

این جنبش، مقصودش این نیست که مالکیت چیزهایِ مادی، مطلقا و در همه‌ی شرایط غلط است. مسأله‌ی دنیای فعلی، معنایی است که ما به اشیاء و کالاها می‌دهیم: ما گرایش داریم به اینکه به وسایل‌مان معنایی بیش از اندازه بدهیم و بی‌اعتنا باشیم نسبت به سلامت‌مان، روابط‌مان، علائق‌مان، رشد فردی‌مان و آرزویمان برای وقف کردنِ تمامِ وجود خویش به چیزی فراتر از خودمان.[2]

متن حاضر نوشته‌ای است از «جوشوآ بِکِر[3]» که خود از افراد مطرحِ این جنبش می‌باشد. متن حاضر، یکی از نوشته‌های کوتاه اوست که از بسیاری جهات آموزنده است[4].

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


انقلاب را نمی‌توانید از سوپرمارکت بخرید!

(دریافت نسخه مناسب چاپ این متن به صورت PDF)

معرفی کتابِ جنبش دانشجویی در آمریکا
(رویدادها و قطعاتی از دهه‌ی 60 میلادی)

به باور ما، انسان موجودی است واجد ارزش‌های بیکران و ناشناخته که می‌تواند فراتر از هر مرز و معیاری، عشق بورزد، آزاد باشد و تعقل کند. […] در جامعه‌ی مطلوب ما، روابط انسانی بر پایه‌ی «برادری» شکل خواهد گرفت و اعتماد عمومی، هسته‌ی اصلی آن خواهد بود. حال آن‌که این جنس از روابط اجتماعی، درست در نقطه‌ی مقابل وضع موجودی است که با ایجاد مرزهای تبعیض‌آلود و غیرانسانی، به چندپارگی و جدایی انسان‌ها مشغول است.

(بخشی از اساس‌نامه‌ی «انجمن دموکراتیک دانشجویان» آمریکا)

چرا باید جنبش دانشجویی در آمریکا را شناخت؟

در ایران ما، دانشجوها، همواره بخش آرمان‌خواه و تغییرطلب جامعه بوده‌اند. قطعا چنین طلب و جستجویی، ارزشمند است اما این نهاد ناآرامِ جستجوگر، به مراقبت و بالیدن نیاز دارد، تا سرخورده و ناکام نشود.

تغییر در چه چیز؟ تغییر از کدام مسیر؟ تغییر با چه انگیزه‌هایی؟ کدام اندیشه‌ها به تغییر یاری می‌رسانند؟ کدام تغییر‌خواهی‌ها، راه به جایی نخواهند بُرد؟ چه نوع سبک زندگی‌ای، جستجوگری و تغییرخواهی را در ما کُند کرده یا حتی می‌میراند؟ تغییر، با چه مشقت‌هایی قرین خواهد بود؟ تغییر چه طراوات‌هایی را شکوفه خواهد داد؟

نهال آرمان‌خواهی هر نوجوان و جوانی، پژمرده خواهد شد، اگر این پرسش‌ها را بی‌جواب رها کند.

کتاب «جنبش دانشجویی در آمریکا»، ما را به سفری خواهد برد در دهه‌ی 60 میلادی؛ یعنی سال‌هایی که طی آن، گروه‌های مختلف مردم و به ویژه دانشجویان، سخت و پرشور، می‌کوشیدند تا «واقع‌بین باشند و غیرممکن را بخواهند[1]»! این سفر، ما را یاری خواهد کرد تا پرسش‌های مهم‌مان را پی‌گیری کنیم و به این ترتیب، نهال وجودمان را آبیاری کنیم. ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


اندکی آرمیدن بر پشت باد (معرفی کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران)

(دریافت متن مناسب چاپ به صورت PDF)

کتاب «پیامبر»، نوشته‌ی جبران خلیل جبران، قصه‌ی پیام‌آوری است که روزی با کشتی در ساحل شهری به نام اورفالیس پیاده می‌شود. ناخدا و ملّاحان کشتی، با او عهد می‌کنند که دوازده سال بعد، او را در همین ساحل سوار کنند و به زادگاه‌اش بازگردانند. پس از دوازده سال، کشتی او، در موعد مقرر بازمی‌گردد. هنگام وداع، مردم با شور و اشتیاق به سمت او می‌آیند. هر چند شور و اشتیاق و تنّمای مردم برای ماندن او کارگر نمی‌افتد، اما در این آخرین دیدار، مصطفی در پاسخ سؤالاتی که اصناف گوناگون مردم از او می‌کنند، آغاز سخن می‌کند و آن‌چه از معرفت که در قلب خویش دارد، برای ایشان بازگو می‌کند.

کتاب «پیامبر»، مجموعا 28 فصل است. فصول این کتاب، غیر از فصل نخست و پایانی، هر یک پاسخی است به سؤالی که یکی از مردم اورفالیس طرح کرده است. برخی از فصل‌های کتاب عبارت‌اند از: بازگشت کشتی، عشق، پیوند زناشویی، فرزندان، دهش و بخشش، خوردن و آشامیدن، جنایت و مکافات، آزادی، آموختن، دوستی، زمان، لذت، زیبایی، مرگ و وداع.

این کتاب، به همّت حسین الهی قمشه‌ای، انتشارات روزنه، به نحوی دقیق ترجمه شده و با تصاویر و اشعاری زیبا، مزیّن گردیده است. متن کامل کتاب به زبان انگلیسی نیز در پیوست این اثر قرار دارد.

در ادامه، قطعاتی از این کتاب را می‌بینید. ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


مردی که کریسمس آفرید

مردی که کریسمس آفرید

(The Man who Invented Christmas)

کارگردان: بهارات نالوری (Bharat Nalluri)

سال تولید: 2017

محصول: ایرلند و کانادا

زمان: 104 دقیقه

ژانر: داستانی-تخیلی-تاریخی

موضوع اصلی: مرگ و زندگی/ نویسندگی

زبان فیلم: زیرنویس فارسی

کلیدواژه‌ها: نویسندگی- مرگ- محبت و مهر- فقر- خانواده.

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

خلاصه فیلم:

چارلز دیکنز، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی، پس از خلق آثاری هم‌چون «الیور توئیست»، اکنون در اوج رفاه و محبوبیت، زندگی کرده و به نوشتن داستانی جدید فکر می‌کند. او هر روز ساعات زیادی را در اتاق‌اش سپری می‌کند اما ذهن‌اش خالی است و قادر به نگارش چیزی نیست. بدهی‌های زندگی روز به روز بیش‌تر می‌شوند و او به خاطر کم‌کاری در نوشتن، زیر فشار افکار عمومی است. در این اوضاع و احوال، شخصیت‌های داستانی جدید، کم‌کم سر و کله‌شان در ذهن و زندگی دیکنز پیدا می‌شود اما آن‌ها نیامده‌اند تا فقط نوشته شوند بلکه با دیکنز خیلی بیش از این کار دارند…

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

گاه ما تنها، روایت‌کننده‌ی زندگی و حقیقت‌ایم؛ آن‌ را سخن‌رانی کرده یا می‌نویسیم. اما گاه نیز حقیقت و زندگی به قصد خانه‌تکانی و تغییر، به سراغ ما می‌آیند. در چنین لحظاتی، ما باید با آن‌چه که– به اشتباه- از آن می‌گریختیم، مواجه شویم.

چارلز دیکنز، از لحظه‌های دردناک زندگی خود می‌گریزد. او اکنون که به یُمن نوشتن آثار ادبی، به شهرت رسیده است، خاطرات شرم‌آگین خود را به خاک سپرده است و حالا فکر و ذکرش، نوشتن رمانی جذاب است درباره‌ی پیرمردی عبوس، خسیس و منزوی به نام «اِسکروج». در خلال داستان‌نویسیِ دیکنز، این پیرمرد، با لحظه‌های زیسته نشده‌ی حیات خویش مواجه می‌گردد ولی هم‌زمان خود دیکنز را نیز به معرکه وارد می‌نماید. «مردی که کریسمس آفرید»، فیلمی است درباره‌ی قصه‌هایی که از ما نمی‌خواهند که آن‌ها را بخوانیم یا تماشا کنیم، بلکه از ما زیستن و «بودن» می‌طلبند.

ملاحظات:

این فیلم، داستانی تخیلی است درباره‌ی سیر نوشته شدنِ «سرود کریسمس». «سرود کریسمس» یکی از آثار بسیار ارزشمند چارلز دیکنز است که مطالعه‌ی آن، قبل یا بعد از فیلم، می‌تواند به درک عمیق‌تر فیلم یاری رساند.

C:\Users\Who are you\Desktop\MV5BODc0ZTJkOTctMzU1OC00NDg2LWIzYTYtMzllM2YwNGEwZjg1XkEyXkFqcGdeQXVyNDg2MjUxNjM@._V1_SY1000_SX1500_AL_.jpg

 

// // ?>


بهار،تابستان، پاییز، زمستان … و دوباره بهار

بهار،تابستان، پاییز، زمستان … و دوباره بهار

(Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring)

1کارگردان: کیم کی دوک (Kim Ki-Duk)

سال تولید: 2003

محصول: کره جنوبی- آلمان

زمان: 100 دقیقه

ژانر: داستانی- معناگرایانه

موضوع اصلی: سیر تکامل انسان در طول زندگی

زبان فیلم: دوبله شده به زبان فارسی

کلیدواژه‌ها:کودکی؛ بلوغ؛ طبیعت؛ سکوت؛ بازگشت؛ مرگ؛ روح انسان؛ تزکیه؛ مهرورزی.

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

خلاصه فیلم:

در دل طبیعت، در میان دریاچه‌‌ای آرام، یک استاد بودایی پیر در معبدی چوبی که در میان آب قرار دارد زندگی می‌کند. کودکی نیز در کنار اوست تا از استاد پیر خود، راه زندگی کردن، خرد و مهر ورزی، را بیاموزد.

کودکی، جوانی، عشق، مرگ و آغاز دیگر بار؛ این همه، از خلال فصل‌های سال و سالیان عمر به تصویر کشیده می‌شوند. فصل‌ها و رنگ‌ها و جلوه‌های طبیعت، همگی، همچون همراهانی هستند در مسیر زندگی ما.

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

«بهار، تابستان،…» فیلمی است برای بازنمایی مراحل زندگی انسان. در فضایی آرام، همراه با طبیعتی که جزء جزء آن، زیبا، رازگونه و مقدس است؛ داستان زندگی یک استاد و کودک روایت می‌شود؛ داستانی که آیینه‌ی زندگی تمامی ما می‌تواند باشد.

همه چیز در فضایی ساده و طبیعی در حال عبور است. سکوت و دور بودن از هیاهو جزئی از زندگی این راهبان است.

فیلم ما را به دنیایی می‌برد که سال‌هاست فراموش کرده‌ایم و آرام آرام به ما نشان می‌دهد که آن‌چه در شلوغی‌ها گم کرده‌ایم را باید با تزکیه‌ی جان و روح‌مان بازیابیم.

«بهار، تابستان، …» ما را به آن سوی واقعیت‌های روزمره می‌برد تا گام به گام زندگی خود را بخشی از یک راه و رو به سوی مقصد و مأوایی بنگریم.

ملاحظات:

ریتم این فیلم بسیار آرام است و در آن از اتفاقات سریع و بی‌وقفه‌ی سینمای سرگرم‌کننده خبری نیست. در توصیه‌ی آن به تماشاچیان، به این نکته دقت کنید.

در هر صحنه از فیلم، زیبایی‌های طبیعت و نمادهای متعددی هم‌چون درب، نقاشی‌های دیواری و …، پیام و دلالتی معنایی دارند. در تماشای فیلم، باید به این ظرایف دقت نمود

6

5

2

 

// // ?>


آن سوی تخته سیاه

آن سوی تخته سیاه

(Beyond the Blackboard)

MV5BMTQzMTAyMjI2MV5BMl5BanBnXkFtZTcwMDc2MjAwNQ@@

کارگردان: جف بلکنِر (Jeff Bleckner)

سال تولید: 2011

محصول: امریکا (سینمای مستقل)

زمان: 100 دقیقه

ژانر: داستانی

موضوع اصلی: آموزش به دانش‌آموزان محروم

زبان فیلم: دوبله شده به زبان فارسی

کلیدواژه‌ها: معلم؛ فقر؛ امید؛ تلاش؛ زن؛ آموزش؛ مدرسه.

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

خلاصه فیلم:

اين فيلم برگرفته از زندگی زني جوان به نام استيسي بس (Stacy Bess) است. استیسی که آرزو دارد معلم شود، با موقعیتی مواجه می‌شود تا به کار تدریس بپردازد. او، شاد و خوشحال، این پیشنهاد را می‌پذیرد اما پس از قبول مسئولیت، متوجه می‌شود که مدرسه‌ی او یک مدرسه‌ی عادی نیست.

در نهايت تعجب، در اولين روز کاري، او خود را در اردوگاه آوارگان می‌بیند؛ با انباری‌ای که نام آن را مدرسه گذاشته‌اند! هیچ بودجه ای وجود ندارد و خانواده‌ها و فرزندان نیز از لحاظ فرهنگی دارای مشکلات بسیاری هستند. استیسی خود را تنها و مواجه با مسائل بسیار، ‌می‌بیند…

C:\Users\Who are you\Desktop\MV5BMTcxNDA5MjA0OV5BMl5BanBnXkFtZTcwNTc2MjAwNQ@@._V1_SX1777_CR0,0,1777,999_AL_.jpg

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

«سیستم از پایه خراب است!»؛ «من به تنهایی چه کار می‌توانم بکنم؟»؛ «وقتی امکانات نیست، هیچ کاری نمی‌شود کرد»؛ «مسئولان باید کاری کنند» و … . این‌ها جملاتی هستند که ما گاه و بی‌گاه در برابر دشواری‌ها به زبان می‌آوریم و گود را با این دلایل خالی می‌کنیم.

قهرمان‌ها و انسان‌های بزرگ، درست در چنین موقعیت‌هایی است که متولد می‌شوند. آن‌ها دشواری‌ها را نقطه‌ی شروع می‌دانند، نه نقطه‌ی پایان و استیسی بس، یکی از این افراد است.

او به اتاقی کثیف پا می‌گذارد که هیچ نیم‌کت و حتی صندلی‌ای ندارد. آن‌ها کتاب و دفتر و مدادی ندارند و هر کدام از سنین مختلف هستند و … . او با امیدی که در چشم‌ ما ساده‌لوحی به نظر می‌رسد، دست به کار می‌شود و در حالی که باردار است، مدرسه‌اش را آهسته آهسته و گام‌به‌گام می‌سازد. ارتباط او با شاگردانش، از خلال این تلاش بی‌غل و غش است که قوی و قوی‌تر می‌شود.

ملاحظات:

تماشای این فیلم برای تمامی افراد، به ویژه معلمان، می‌تواند انگیزه‌بخش باشد.

C:\Users\Who are you\Desktop\MV5BMTAxOTMyNjM4MzReQTJeQWpwZ15BbWU3MDEzMzYwMjU@._V1_.jpg

«هر کس علم را برای به کار بستنِ آن بیاموزد، بی‌رونقی بازار علم او را به هراس نیفکند». امام علی(ع)

// // ?>


افسانه توشیشان

C:\Users\Who are you\Desktop\toshishun.jpg محصول: ژاپن

ژانر: پویانمایی

موضوع اصلی: معنای زندگی

مناسب برای گروه سنی: کودک(سال‌های پایان دبستان)، نوجوان

کلیدواژه‌ها: غم غربت، آرزو، تنهایی، قدرت، دوست، مادر، حقیقت

زبان: فارسی

 

خلاصه فیلم:

توشیشان، نوجوان بی‌خانمانی است که برای گذران زندگی، به همراه دوستانش، دزدی می‌کند. در زمان کودکی توشیشان، دزدان غارتگر به روستای او حمله کرده و مادرش را به اسارت برده‌اند و به همین خاطر او تنهاست. روزگار توشیشان با سختی و فراز و نشیب طی می‌شود تا اینکه روزی او بیش از همیشه احساس بی‌پناهی می‌کند و کشان کشان به دروازه شهر می‌رسد و در کناره دروازه، اندوهگین به خواب می‌رود اما وقتی بیدار می‌شود با حادثه‌ای عجیب روبرو می‌شود…

C:\Users\Who are you\Desktop\hqdefault.jpg

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

C:\Users\Who are you\Desktop\9784036506507-us-300.jpg در برابر سختی‌ها و فشار غصه‌ها چه باید کار کرد؟ آرزوهای واقعی و مهم ما کدام‌اند؟ و برای رسیدن به آ‌ن‌ها چگونه باید بود؟

سرگذشت توشیشان، قصه‌ی زندگی نوجوانی است که با این پرسش‌ها درگیر است. برای رسیدن به خوشبختی و یافتن معنای زندگی، صداهای زیادی وجود دارند که با تبلیغ خود می‌گویند: «آنچه تو می‌خواهی با پول بیشتر، قدرت بیش‌تر و محبوبیت بیشتر به دست می‌آید.» اما بالاخره روزی فرا می‌رسد که درون ناآرام انسان به این همه، «نه» می‌گوید و تصمیمی بزرگ می‌گیرد. داستان زندگی توشیشان، داستان یکی از همان روزهاست.

در جایی از داستان، توشیشان راهی یک سفر می‌شود. به سفر توشیشان، باید به شکل نمادین فکر کرد؛ یعنی باید دید که در زندگی ما نیز چگونه چیزهایی مشابه وجود دارند؛ چیزهایی که می‌خواهند ما را با ترساندن، اسیر خود کنند اما می‌توان با به یادآوری عهد خود، بر آن‌ها چیره شد.

ملاحظات:

به دلیل وجود فضایی از ترس در قسمت‌های پایانی این کارتون، توصیه می‌شود که برای سنین آغاز دبستان پخش نشود.

 

// // ?>


مجموعه بهترین داستان‌های دنیا

 

6208-573799771

محصول: ژاپن

زمان: 120 دقیقه (ده قسمتِ 15-10 دقیقه‌ای)

ژانر: پویانمایی

زبان اصلی: فارسی

مناسب برای گروه سنی: کودک (سال‌های پایان دبستان)، نوجوان

خلاصه فیلم:

15034922043ca28-64 «بهترین داستان‌های دنیا»، مجموعه‌ای از داستان‌های مختلف است: داستان پرستویی که به همراه دوستانش مهاجرت نمی‌کند و در دل سرما به کاری مهم می‌پردازد؛ داستان نقاشی که همه‌ی وجودش را می‌دهد تا عشق را به تصویر کشد؛ داستان دو دوست که بر علیه ستمی می‌ایستند و با انتخاب خود وفا را بر ترس ترجیح می‌دهند؛ داستان بچه‌هایی که هم‌مدرسه‌ای هستند و دوستی‌شان با اتفاقات مختلف محک می‌خورد و … .

 

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

ارزش‌های اخلاقی گمشده‌های زمانه‌ی ما هستند. در روزگاری که خودخواهی، تملّک، سرگرمی و لذت بردن از مصرفِ هر چه بیشتر از در و دیوار شهر تبلیغ می‌شوند، «مجموعه‌ی بهترین داستان‌های دنیا»، مُنادی جهانی است که گویی آن را فراموش کرده‌ایم.

دوستی، حمایتگری، ایثار و پاکبازی درون‌مایه‌ی برخی از داستان‌‌های این مجموعه هستند.

8dc2ad5bحضور ابتلاء و آزمون‌هایی که همواره لازمه‌ی رشد آدمی بوده‌اند و از ما می‌خواهند تا چیزی را در درون و برون خود تغییر دهیم، یکی دیگر از مضامینی است که امروزه به کلی از عرصه‌ی فرهنگ و تربیت کنار گذاشته شده‌اند. این مجموعه ما را به احیاء دیگرباره‌ی آن فرامی‌خواند.

ملاحظات:

داستان‌های این مجموعه می‌توانند بهانه‌ی خوبی برای گفتگو درباره‌ِی انتخاب‌ها و تصمیمات اخلاقی باشند.

 

// // ?>


جامعه‌ای خالی از پرسش، سرشار از پاسخ (نوشته‌ی ناصر فکوهی)

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

تا کی باید منتظر بمانیم تا اکثریت مجلس سوئد را به دست بگیریم؟ چرا هنوز مدیریت کاخ سفید را به ما نداده‌اند؟ و چرا در هر مراسم اسکار، فقط یک اسکار به فیلم‌های خارجی می‌دهند؟

[…]

قهرمان ما و پرسش‌های ما

«آیا جامعه‌ی ما پرسش‌گر است؟» این پرسشی است که به این یادداشت، انگیزه‌ِی نوشته شدن داد. پاسخ این پرسش را هم شاید لازم باشد با نگریستن به موقعیت کسانی یافت که قاعدتا باید پرسشگرترین کنش‌گرانِ اجتماعی ما باشند: آن‌هایی که در کلاس‌های درس و تالارهای گفتگو و سخن‌رانی، گویی با دقت به سخنان گوش می‌دهند، صفِ ایده‌ها و اندیشه‌ها و نام‌ها و گزاره‌ها از پیش چشمان‌شان رژه می‌روند و گوش‌هایشان را پُر می‌کنند. و وقتی سخن به پایان می‌رسد، دریغ از یک پرسشِ حتی بی‌ربط؛ ذهن به اندازه‌ی دست‌هایشان خالی است. زندگی روبرویشان ایستاده، کوچه‌ها و خیابان‌ها، طبیعت و موجودات‌اش، انسان‌هایی با میلیون‌ها شکل و فکر و درد و بی‌دردی؛ اما برای آن‌ها پرسشی مطرح نیست. تنها یک چیز هست: این‌که چشم به دهان این یا آن بدوزند؛ از این و آن برای خودشان «قهرمان»، «صاحب‌فکر»، «استاد» و «فیلسوف» بسازند و با فرمان تکفیر آن‌ها، زبان به یاوه‌گویی بگشایند و در شبکه‌های اجتماعی، دُن‌کیشوت‌وار به جنگ دشمنان خیالی‌شان بروند تا در پیش بُردنِ «رسالتِ» خودساخته‌ی خویش در «روشن کردنِ حقیقت» عقب نمانند.

«قهرمان» آن‌جاست؛ ایستاده، زیباست و باشکوه؛ تا به آن‌ها بگوید چه بگویند، چه بخوانند، چه نخوانند، کجا بایستند، کجا شاد شوند و کجا غمگین؛ چگونه او را به اوج برسانند و دشمنان‌اش را به قعر دوزخ روانه کنند. قهرمان آن‌جاست که فرمانی قتل این و آن را بدهد، و فرمان پوزه بر خاک مالیدن، فرمان نوشتن و ننوشتن، فرمان پرسیدن و نپرسیدن، فرمان اندیشیدن و نیندیشیدن. آیا می‌توان از قهرمان پرسشی داشت؟ آری، بی‌شک! پرسش این است که چگونه می‌تواند با دانش بی‌پایان خود، با فرزانگی بی کرانه‌اش، وجود ابلهانی را که در امتحان هوش و دانش و مهارت او مردود شده‌اند و خجل و سرافکنده در گوشه‌ای ایستاده‌اند تا مجازات شوند، تحمل کند؟

استاد تو چقدر صبور است! استاد چقدر آرام و زیباست! و چرا تحمل می‌کند؟ چرا به آن‌ها فرمانِ «خودکشی» نمی‌دهد؟ پرسش این است: چرا جهان، «قهرمان» ما را درک نمی‌کند و چرا فقط ما او را درک می‌کنیم و حتی باز هم بیش‌تر، چرا فقط خودش خودش را درک می‌کند؟

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[1]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[2] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[1]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


سقراط برای نوجوانان

معرفی کتابِ «سقراط؛ یونانی‌ای جویای حقیقت در عهد باستان»

نویسنده: پامِلا دل

مترجم: جهان‌افروز معماریان

انتشارات: ققنوس

تعداد صفحات: 110 صفحه

گروه سنی: نوجوان-جوان-میانسال-سالمند

***

«قوها، پرندگانی هستند که وقتی درمی‌یابند که باید بمیرند، گوش‌نوازتر از همیشه آواز می‌خوانند و از فکر رفتن به محضر پروردگاری که خدمتکارش هستند، شادمانی می‌کنند…اما انسان‌ها به خاطر ترس‌شان از مرگ و گمان‌شان بر اینکه مرگ بدخواه آن‌هاست، آواز جدایی قوها را مرثیه‌ی دردناک مرگ می‌دانند…قوها پیشگو‌هایی هستند که رحمت و برکاتی که در انتظار آنان است را می‌بینند و از این رو، در آن روز واپسین، با شادی و سرور بیش‌تری نسبت به هر زمان دیگر، نغمه‌سرایی می‌کنند.»

***

  • آدمی چگونه باید زندگی کند؟

این سؤالی بود که ذهن و روح سقراط را در نوجوانی به خود مشغول کرده بود. او می‌خواست اعمال و زندگی انسانی را مطالعه کند و بفهمد که سعادت و شجاعت چیست؟ چه چیز یک انسان را خوب یا بد می‌سازد؟ بهترین شیوه‌ی زندگی چیست؟ و چگونه باید با انسان‌های دیگر رفتار کرد؟ ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


معرفی فیلم «پدر»

پدر

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\Pedar_FRONT.jpg.215x307_q85_box-6,0,442,621_crop_detail.jpg کارگردان: مجید مجیدی

سال تولید: 1374

محصول: ایران

زمان: 90 دقیقه

ژانر: داستانی-خانوادگی

موضوع اصلی: رابطه، همدلی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: فارسی

کلید واژه ها: نوجوانی-قضاوت در مورد دیگری- انسان دوستی- صبر و از خودگذشتگی- زن بودن- لجاجت.

خلاصه فیلم:

مهرالله نوجوانی است که پس از مرگ پدرش برای کسب درآمد و کمک به خانواده راهی شهر شده است اما زمانی که بازمی‌گردد متوجه می‌شود که مادرش با یک فرد نظامی(ژاندارم) ازدواج کرده است. نحوه ی مواجهه ی او با این موضوع، داستان فیلم را شکل می‌دهد…

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\59eb457cceaaa_o_59eb45790933f_29360896f167e9d2d9ad53a5586e254a5670323-360p__89828.jpg نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

داستان فیلم، برشی ساده از زندگی است: اختلاف بین پدری تازه وارد و نوجوانی حساس. پدر یک ارتشی است و در جایگاهی قرار گرفته است که مهرالله او را غاصب می‌داند و در نتیجه به ستیز با او برمی‌خیزد. تماشاگر فیلم، هم مهرالله و احساسات او را می‌بیند و هم در سوی دیگری از ماجرا، از روابط خوب مادر و فرزندان با پدر جدید آگاه است. این آگاهی دو سویه، اهمیت «تفاهم و همدلی» را به ما می‌فهماند.

فیلم پیام ضمنی مشخصی دارد: بیش از آن که متوقع باشیم که دیگری ما را درک کند، باید برای تفاهم و درک متقابل تلاش کنیم. هر دو شخصیت فیلم، افرادی دوست داشتنی هستند، اما ماجرا را تنها از نگاه خودشان می‌نگرند. (اگرچه پدر، به تناسب پدری‌اش سعی بیشتری برای پذیرش نوجوان می کند و مهرالله به تناسب نوجوانی اش عصیان بیشتری دارد.)

ملاحظات:

این فیلم می‌تواند موضوع خوبی برای یک بحث خانوادگی و گروهی باشد.

 

// // ?>


معرفی فیلم «زیستن»

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\9780856470783-us-300.jpgزیستن

کارگردان: آکیرا کوروساوا

سال تولید: 1952

کشور: ژاپن

زمان: 140 دقیقه

ژانر: داستانی

موضوع اصلی: مرگ و معنای زندگی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: ژاپنی

زیرنویس فارسی

کلید واژه‌ها: روزمرگی، مرگ، سرگرمی‌و فراموشی، امید، نوع دوستی و محبت.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (2).jpgخلاصه فیلم:

کارمندی، تمام عمر خویش را به روزمرگی و تن سپردن به یک شغل بی‌معنا و کاغذبازی گذرانده است. اما ناگهان می‌فهمد که سرطان دارد و اکنون تمام عمر خویش را زیر سوال می‌بیند و قصد دارد تا راهی برای معنا دادن به زندگی‌اش پیدا کند. او راه‌های متعددی را می‌آزماید اما سرخورده‌تر می‌شود. تا این که از خلال یک گفتگو تصمیمی‌تازه می‌گیرد… .

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم): فیلم زیستن، داستان زندگی کارمندی است به نام واتانابه. واتانابه پس از یک عمر بی‌تفاوتی و روزمرگی، اکنون مرگ را پیش رو دارد. حال او به گذشته‌اش فکر می‌کند؛ به این که چه رابطه‌های بزرگ و لحظات مهمی ‌را فدای یک نظم ظالمانه‌ی شغلی کرده است؛ به این که فرزندانش از او بیزارند و به این که سالهاست که حتی یک روز را با شور و نشاط سپری نکرده است. واتانابه از زندگی خود بیزار می‌شود و می‌کوشد تا مرگ را فراموش نماید. اما باز هم درونی پردرد و ناراضی دارد. سرانجام در حالی که یأس سراسر وجود او را فراگرفته، تصمیمی‌بزرگ می‌گیرد. او پرونده‌ای متعلق به مردم محروم که در رنج هستند و هیچ یک از مقامات توجهی به مشکلات آنها ندارند را پیگیری می‌کند. تلاشهای خالصانه‌ی واتانابه برای کمک به این افراد، نوعی دیگر از زیستن را پیش چشم او می‌گشاید.
یکی از ویژگی های ارزشمند این فیلم، همراه کردن دغدغه های عمیقی مثل معنای زندگی با زندگی واقعی و روزانه‌ی ماست.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\a-trai-la-timp-ikiru.jpg

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (3).jpgملاحظات:
فیلم سیاه-سفید است و روال آرام و بی هیاهویی دارد. با این همه تقریبا تک تک صحنه ها، معنادار و جدی هستند. از این رو در تماشای آن میبایست صبر و دقت ویژه ای داشت. هم چنین، نیمه ی نخست فیلم (45 دقیقه ی ابتدایی) ریتم کندتر و آرام تری دارد اما در ادامه، داستان فراز و نشیب‌های متعددی خواهد داشت.

به طور کلی آکیرا کوروساوا در تمامی‌فیلم هایش به دغدغه های اساسی آدمی‌مثل معنای زندگی، گناه، امید و … می‌پردازد.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\ikiru1_balk_221204.jpg C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (4).jpg

 

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


عیسی مسیح؛ مروری بر زندگی و سخنان

مقدمه‌ای بر زندگی و آموزه‌های عیسی(ع)

?گزیده‌ای از انجیل‌های چهارگانه (پس از پاره‌ای ویرایش‌ها مجدداً منتشر خواهد شد.)

?چهره‌ی عیسی(ع) در اسلام
(دریافت نسخه PDF تنظیم شده برای چاپ)

?بولتنی از سخنان عیسی مسیح(ع)

// // ?>


ایسلند و مسأله‌ی جوانان

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

مؤلف: اِما یانگ

مترجم: محمد معماریان

منبع: وب‌سایت «ترجمان»

۲۵سال پیش، جوانان ایسلندی از نظر سوءمصرف مواد مخدر، الکل و استعمال دخانیات ناسالم‌ترین جوانان اروپا بودند. اما این کشور توانسته است طی برنامه‌ای طولانی‌مدت به شکلی اعجاب‌آور مصرف الکل و مواد را میان جوانان کاهش دهد و استعمال دخانیات را به کمترین حد میان کشورهای اروپایی برساند. کلید این موفقیت تغییر دسته‌ای از نگرش‌ها و مواجهۀ رو در رو با مسئله بوده است: اگر جوانان به هروئین معتاد می‌شوند، چرا به ورزش و هنر نشوند؟

***

اندکی به ساعت سه بعدازظهر یک جمعۀ آفتابی مانده و پارک لاگردالر در نزدیکی مرکز ریکیاویک پایتخت ایسلند عملاً متروکه به‌نظر می‌رسد. هرازگاه آدم بزرگ‌سالی با کالسکۀ کودکی به چشم می‌خورد اما دورتادورِ پارک را مجتمع‌های مسکونی و خانه‌ها پر کرده‌اند و مدرسه هم که تعطیل است؛ پس بچه‌ها کجایند؟

گودبرگ یانسون، روان‌شناس ایسلندی، و هاروی میلکمن، استاد آمریکایی روان‌شناسی که قدری از سال را در دانشگاه ریکیاویک تدریس می‌کند، همراه من هستند. گودبرگ می‌گوید که بیست سال پیش، نوجوان‌های ایسلندی در صدر فهرست مشروب‌خواران جوان اروپا بودند. میلکمن اضافه می‌کند: «شب جمعه نمی‌توانستید در خیابان‌های مرکز ریکیاویک قدم بزنید چون امن به نظر نمی‌آمد. نوجوانانِ مست، دسته به دسته، با شما دست به یقه می‌شدند.» ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


جمهوری سکوت

نوشته ژان پل سارتر

ترجمه‌ی رامین شهروند[1]

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

***

ما هرگز بدان اندازه که در دوران اشغال آلمانی‌ها آزاد بودیم، آزاد نبوده‌ایم. ما هر حقی را که داشتیم، و به‌ویژه حقِ سخن گفتن را، از دست داده بودیم؛ هر روز به‌ما اهانت می‌کردند و ما ناگزیر بودیم که خاموش بمانیم؛ و به‌عنوان کارگر، زندانی سیاسی، و جهود، تبعیدمان می‌کردند؛ روی دیوارها، در روزنامه‌ها، و بر پرده‌ی سینماها، همه جا سیمای پلید و بی‌اعتنائی می‌دیدیم که بیدادگران می‌خواستند. و با همه‌ی این‌ها، ما آزاد بودیم. چون زهر نازی‌ها به‌اندیشه‌هامان راه می‌یافت هر اندیشه‌ی راستینی یک پیروزی بود. چون پلیس مقتدر می‌کوشید به‌زور وادار به‌‌سکوت‌مان کند هر کلمه‌ئی ارزش بیان یک اصل را پیدا کرده بود. چون در تعقیب‌مان بودند هر حرکتی از سوی ما اهمیتِ یک تعهد و درگیری را داشت. شرایط و مقتضیات مبارزه‌ی ما که اغلب بیرحمانه بود ما را سرانجام در وضعی قرار داده بود که بی‌هیچ گونه تظاهری به‌زندگی خود ادامه دهیم و در این وضع تحمل‌ناپذیرِ جانکاه که نامش را سرنوشت انسان گذاشته‌ایم زندگی کنیم.

سر و کارمان پیوسته با تبعید، اسارت، و به‌ویژه مرگ بود: یعنی آنچه در ادوار شادی و نیکبختی خیلی راحت از نظرها پنهان می‌ماند؛ و به‌این حقیقت پی برده بودیم که این حوادث – یا حتی تهدیدهای مستمر خارجی – قابل پیشگیری نیستند: بلکه «قسمت» ما، سرنوشت ما، و منشاء واقعیت انسانی ما چنین بوده است. ما هر لحظه معنای این جمله‌ی کوتاهِ مبتذل را که «آدمیزاد طعمه‌ی مرگ است» کاملاً درک می‌کردیم. و هرکس هر چه انتخاب می‌کرد انتخابی راستین بود، چرا که در برابر مرگ دست به‌چنین کاری می‌زد، چرا‌که همیشه می‌توانست با چنین عبارتی عمل خود را توجیه کند که «مرگ بهتر بود از…».

من تنها درباره‌ی گروه نخبه‌ئی که مقاومت‌کنندگان واقعی را نشکیل می‌دادند سخن نمی‌گویم بل منظورم تک تک فرانسویان است که مدت چهار سال تمام، در هر ساعت روز و شب گفتند نه! بیرحمی دشمن ما را گرفتارِ نامطلوب‌ترین وضعی کرد که امکان داشت؛ و واداشت پرسش‌هائی از خود بکنیم که در زمان صلح برای‌مان مطرح نبود: هر یک از ما که درباره‌ی «نهضت مقاومت» اطلاعاتی داشت (و کدام فرانسوی بود که زمانی در چنین وضعی قرار نگرفته باشد؟) نگران و دلواپس از خود می‌پرسید: «اگر شکنجه‌ام کردند خواهم توانست جلو زبانم را نگه دارم؟»

بدین سان مسأله‌ی اختیار مطرح می‌شد و ما در آستانه‌ی عمیق‌ترین آگاهی‌ای قرار گرفته بودیم که انسان ممکن است از خود داشته باشد. چرا که راز انسان عقده‌ی حقارت او یا عقده‌ی خصومت شدید او نسبت به‌پدر یا مادرش نیست؛ بل حدود آزادی اوست و قدرت مقاومتش در برابر شکنجه و مرگ. برای کسانی که به‌فعالیت‌های زیرزمینی می‌پرداختند شرایط و مقتضیات این مبارزه تجربه‌ئی تازه بود: آن‌ها، همچون سربازان، آشکارا جنگ نمی‌کردند؛ بلکه در تنهائی مورد تعقیب قرار می‌گرفتند، در تنهائی بازداشت می‌شدند، و در تنهائی مطلق در برابر شکنجه به‌‌مقاومت می‌پرداختند: تنها وعریان، در برابر جلّادانی خوش بنیه، تروتمیز، و با البسه‌ئی پر زرق و برق که بر پوست و گوشت نکبت‌زده‌ی آن‌ها می‌خندیدند، و آن‌ها با وجدانی پاک و قدرتی بی‌پایان نشان می‌دادند که حق را به‌جانب خود می‌دانند. و با وجود این آن‌ها در عمق این تنهائی، از دیگران، از تمام کسان دیگر، از تمام رفقای «نهضت مقاومت» دفاع می‌کردند. یک کلمه کافی بود که ده یا صد نفر را بازداشت کنند. مگر مسؤولیت مطلق در تنهایی مطلق سبب مکاشفه‌ی اختیار ما نیست؟

برای همه – چه رهبران و چه افراد – اضطرار، تنهائی، و شدت مخاطره یکسان بود. برای کسانی که پیام‌ها را می‌بردند و نمی‌دانستند محتوای آن‌ها چیست و نیز برای کسانی که تمامی «نهضت مقاومت» را سازمان داده بودند تنها یک نوع محکومیت وجود داشت: زندان، تبعید، مرگ. هیچ ارتشی در دنیا نیست که در آن، خطراتی که فرماندهان و سربازان را تهدید می‌کند بدین سان برابر و یکسان باشد. و از همین رو «نیروی مقاومت» یک دموکراسیِ واقعی بود: برای سرباز و برای رهبر همان خطر، همان مسؤولیت، و همان آزادی مطلق در انضباط وجود داشت. بدین ترتیب، در دل ظلمت و خون، مقتدرترین جمهوری‌ها تشکیل شد.

هر کدام از شهروندان این جمهوری می‌دانست که وجود خویش را مدیون دیگران است و تنها می‌تواند به‌شخص خود متکی باشد؛ و هر یک نقش تاریخی خود را در تنهائی مطلق ایفا می‌کرد. هر کسی در اقدام برضد بیدادگران تصمیم می‌گرفت شخصاً عمل بکند؛ و بدین سان با انتخاب آزادانه‌ی خود، بدون آن که چاره‌ی دیگری هم باشد، آزادی را برای همه انتخاب می‌کرد. این جمهوریِ فاقد ارتش و پلیس و فاقد نهادهای لازم را فرانسویان می‌بایست تک تک تسخیر کنند و در هر لحظه برضد «نازیسم» استحکامش بخشند. ما اکنون درآستانه‌ی جمهوری دیگری هستیم: آیا در روز روشن نمی‌توانیم محسنات ساده و بی‌پیرایه‌ی «جمهوری سکوت و شب» را حفظ کنیم؟

  1. ) برگرفته از سایت «مد و مه»
// // ?>


برای نسلی که عاشق نمی‌شود…

(یادداشتی از سارا شریعتی)

دریافت فایل PDF تنظیم شده برای چاپ

[…] دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. این است که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. […] ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروح‌اند؛ که داغدار اند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. […] ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاج‌ایم. ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 14)

فایل قابل‌چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های 10 تا 14

اصل پشتیبانی از حق و حقیقت است[1]

امروزه یکی از وسایل رسیدن به حق و حقیقت در دادگاه‌ها وکیل مدافع است. وکلای مدافع می‌کوشند دادگاه‌ها را در مقابل واقعیت‌ها قرار دهند و حق را به حق‌دار برسانند. البته هستند وکلای مدافعی که به خاطر پول و ثروت حقایق را پنهان می‌کنند تا موکّلشان به چیزی که حقّ او نیست دست یابد یا از مجازات بگریزد. اینان وکلای مدافعی هستند که شرف خود را می‌فروشند. دیل کارنگی نویسنده‌ی معروف در یکی از آثار خود از وکیلی سخن می‌کوید که هرگز شرف خود را نفروخت:
«قریب به بیست و پنج سال قبل، روزی معلم یک مدرسه در آمریکا دو سیلی محکم به گوش پسرکی زد که چرا اینقدر ناراحت است و سر کلاس روی نیمکت خود «وول» می‌زند و «جُم» می‌خورد. معلم در برابر شاگردان او را سیلی زد و چنان تحقیرش کرد که پسرک بینوا هق‌هق کنان به خانه رفت. در آن زمان بیش از پنج شش سال نداشت، ولی در همان سن استنباط کرد عملی که در مورد او روا داشتند ظلم محض و عین بیدادگری بود. از همان لحظه نسبت به بیدادگری نفرت و انزجار شدیدی در خویشتن احساس نمود و تا پایان عمر بر ضدّ آن مبارزه کرد. نام او کلارنس دارو بود. وی سرشناس‌ترین وکیل عدلیّه و محقّقاً بزرگ‌ترین وکیل جنایی دادگستری عصر خود شد. تعداد دفعاتی که اسم و شهرت او در صفحه‌ی اول مطبوعات آمریکا به چاپ رسید، از حد بیرون است. هنوز هم بسیاری راجع به نخستین باری که وکالت کرد صحبت می‌کنند و اینکه وی در دادگاه داد و فریاد زیاد برپا کرد، در حالی که اصل دعوای طرفین راجع به یک دست دهانه‌ی اسب بود که پنج دلار بیشتر ارزش نداشت. وقتی از او پرسیدند چرا به خاطر یک دست دهانه‌ی اسب این همه جار و جنجال به راه انداختی، پاسخ داد: اصل، پشتیبانی از حقّ و حقیقت است نه ارزش وسیله یا موضوعی که جریان دادگاه به خاطر آن تشکیل می‌شود.
او در جریان دعوای قضایی چنان خونگرمی و شهامتی از خود نشان می‌داد که گویی در برابر ببر بنگال ایستاده و ناچار از دفاع است. کسی که وی را به وکالت انتخاب کرده بود، پنج دلار حق‌الوکاله به او پرداخت، ولی چون کار به پایان نرسیده بود وی به خرج خود جریان دعوی را به هفت دادگاه رساند و هفت سال به دنبال آن دوید و عرق ریخت تا در پایان پیروز شد. کلارنس دارو روزی گفت که هرگز به خاطر پول یا شخصیت فردی، دعوایی را نپذیرفت و به دفاع از کسی برنخاست. هدف او همیشه دفاع از کسی بود که مورد ظلم قرار گرفته بود.» [2]

کلیدواژه: وکالت، دادگاه، حق و باطل

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 13)

سرانجام، شاه قرارداد «ماگناکارتا» را امضا کرد[1]

قرن سیزدهم میلادی در انگلستان آغاز تحوّلات عظیم در سیستم حکومت این کشور بود. یکی از حوادث مهمّ این قرن امضای منشور «ماگناکارتا» ـ یا منشور بزرگ‌ ـ به وسیله‌ی جان (1167 ـ 1216) پادشاه انگلستان بود. جان با امضای قرارداد مزبور این واقعیّت را پذیرفت که حکومتش مطلقه نیست و او نمی‌تواند آنچه می‌خواهد انجام دهد بدون اینکه در مقابل مقام دیگری مسئول باشد.
قبل از اینکه جان به سلطنت برسد پادشاهان انگلیسی با استبداد کامل حکومت می‌کردند. آن‌ها تابع هیچ قانونی نبودند و در مقابل هیچکس احساس مسئولیت نمی‌کردند و هر کس را که می‌خواستند دستگیر می‌کردند و بدون تشکیل دادگاه صالحه‌ای او را محکوم و مجازات می‌نمودند؛ امّا جان مجبور شد قراردادی را امضاء کند که بعدها زیربنای حاکمیّت مردم و حقوق مدنی آنان گردید. جان قراردادی را امضاء کرد که نتایج بسیار از آن استنباط می‌گردید از جمله اینکه «هیچکس نباید بازداشت،‌ تبعید یا معدوم گردد مگر به حکم قانون و پس از محاکمه در محاکم صالحه.»
جان در سال 1199 میلادی پس از برادرش ریچارد به سلطنت رسید. او پادشاهی مغرور بود و جنگ بیهوده‌ای را بر ضدّ فرانسه آغاز کرد. این جنگ خرج زیادی داشت و جان برای به دست آوردن مخارج جنگ، مردم را تحت فشار قرار می‌داد. مردم شهرنشین و فئودال‌ها و اشراف که «بارون» نامیده می‌شدند چندین‌بار به وی شکایت کردند، امّا جان توجّهی به تقاضای آنان نکرد. دهقانان نیز که بار مالیات‌ها و خرج جنگ بیشتر بر دوش آنان بود دچار فقر و گرسنگی شدید شده بودند. آن‌ها هم شرایط ناگوار خود را به گوش شاه رساندند، امّا پادشاه مستبد نه توجّهی به بارون‌ها می‌کرد و نه ارزشی برای کشاورزان قائل بود.
در این زمان، جان مبارزه‌ای را هم علیه پاپ آغاز کرده بود. او اعلام کرده بود که اسقف‌ها و کشیشانی را که از سوی واتیکان برای کلیسای انگلستان منصوب شوند نخواهد پذیرفت. اعلام چنین تصمیمی به معنای پایان قدرت و نفوذ پاپ در انگلستان بود و لذا پاپ اینوسان سوم برای حفظ موقعیت خود در انگلستان از پادشاه فرانسه خواست که همه‌ی نیروهای خود را بسیج کند و به انگلستان حمله ببرد و قدرت را از جان بگیرد.
پادشاه انگلستان با شنیدن این خبر، سخت به وحشت افتاد و به پاپ پیام داد که حاضر است نظرات او را بپذیرد و با کشیشان و اسقف‌ها و بارون‌های ناراضی قراردادی را امضا کند.
در سال 1215 میلادی در کنار رود تایمز، در منطقه‌ی «رانی مید» قراردادی بین پادشاه از یک طرف و بارون‌ها و مقامات کلیسا از طرف دیگر به امضا رسید که به قرارداد «ماگناکارتا» (منشور بزرگ) مشهور شد.
این قرارداد در واقع برای حفظ حقوق کشیشان و اشراف تنظیم شده بود، امّا محتوای آن به گونه‌ای بود که برای بسیاری از مردم عادی نیز حقوقی را در نظر گرفت. منشور آزادی در واقع زیربنای حقوق افراد در انگلیس شد، زیرا برای آیندگان این مجال را فراهم آورد که اصول دلخواه خود را از متن منشور آزادی، آنگونه که می‌خواهند، استنباط نمایند،‌ به این شکل که «کشور برای خود قوانینی دارد و شاه موظّف است که به این قوانین احترام گذارده، حقوق افراد اجتماع را محترم بدارد و هرگاه این قوانین را نقض نمود، ملت موظّف به اطاعت از وی نبوده،‌ حق قیام بر علیه او را دارد.»[2]

کلیدواژه: تاریخ، اصلاحات سیاسی، مشروطه، قدرت، اروپا، ماگناکارتا

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 12)

داستان‌هایی از عصر تفتیش عقاید (انکیزیسیون)[1]

«در تاریخ اروپا هیچ دوره‌ای هو‌ل‌انگیزتر از عصر انکیزیسیون نیست. در این دوره که از قرن دوازدهم آغاز شد و تا پایان قرن پانزدهم ـ و در برخی از کشورها نظیر اسپانیا حتّی تا نیمه‌ی دوّم قرن هجدهم ـ ادامه داشت، پاپ‌ها و کلیسا با قدرت تمام بر جان و مال مردم مسلّط بودند. کشیشان در این دوره از تاریخ، لذّت‌های دنیوی را مخصوص خود می‌دانستند و برای حفظ قدرت خویش هرگونه صدای مخالفی را با خشونت سرکوب می‌کردند. آن‌ها هیچ اندیشه‌ی مخالفی را برنمی‌تابیدند و مخالفان را به عنوان «مرتد»، «کافر» و یا «ملحد» به محاکمه می‌کشیدند. دادگاه‌های انکیزیسیون یا تفتیش عقاید، متّهمان را با شکنجه‌های هولناک وادار به اعتراف می‌کردند و سپس اغلب آن‌ها را بی‌رحمانه می‌سوزاندند.
عصر انکیزیسیون، دوره‌ی شرم‌آوری در تاریخ بشریّت است. استبداد هولناک کشیشان و اربابان کلیسا به خاطر جهل و عدم آگاهی مردم از تعالیم اصلی و واقعی حضرت مسیح(ع) بود که مانند همه‌ی پیامبران بشارت دهنده‌ی آزادی و آگاهی بود.
ما در اینجا چند داستان واقعی از دوران انکیزیسیون را می‌آوریم. کوشش ما بر آن است که صحنه‌های فجیع مجازات‌ها کمتر بیاید، زیرا ذکر مجدّد آن‌ها روح خشونت و درنده‌خویی را در برخی از انسان‌ها که تعادل روانی ندارند زنده می‌کند. ذکر این حکایت ها صرفاً به خاطر تذکّر این نکته است که: دیکتاتوری به هر صورت و شکلی مصیبت‌های بزرگ برای جامعه‌ی بشری به بار می‌آورد، و اگر استبداد با نقاب مذهب و تعالیم مذهبی بر جامعه‌ای مسلّط شود، دردها و مصیبت‌های آن جامعه دوصد چندان می‌شود.»

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


بولتن «به مناسبت سالروز ولادت پيامبر اكرم(ص) و امام صادق(ع)» (ویراست دوم)

این بولتن گزیده‌ای از سخنان و سیره‌ی رسول خدا(ص) و سخنان امام صادق(ع) است.

اگر قصد چاپ بولتن را دارید، نسخه‌ی مخصوص چاپ را دریافت کنید. می‌توانید این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ، و از وسط منگنه و تا کنید.

دریافت بولتن

دریافت بولتن – نسخه مخصوص چاپ

// // ?>


معرفی فیلم «عصر جدید»

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: 1936
زمان: 87 دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 11)

مشکل لاینحل[1]

«در قرون وسطی اروپا به راستی در ظلمت و تاریکی فرو رفته بود. پرستش عقاید گذشتگان از هرگونه تحقیق و پژوهش تازه جلوگیری می‌کرد. مردم تصوّر می‌کردند که حیوانات در اختیار شیاطین هستند و مطالعه درباره‌ی گیاهان نیز نباید مرسوم شود. در حوزه‌های علمی و مراکز تدریس علوم فقط کتاب‌های گذشتگان را می‌خواندند و مشاهده و آزمایش کار درستی شناخته نمی‌شد و اگر در هنگام بحث درباره‌ی گیاهان و جانوران دانشجویی روش تحقیق و مشاهده را پیشنهاد می‌کرد با اعتراض استاد و سایر دانشجویان مواجه می‌گشت:
«در سال 1342 میلادی در یکی از حوزه‌های علمی بین شاگردان حاضر در آن حوزه جدالی درباره‌ی تعداد دندان‌های اسب در گرفت. در این جدال که سیزده روز طول کشید، شاگردان بارها به گفته‌ها و نوشته‌های پیشینیان خود مراجعه کردند، ولی مشکل آن‌ها لاینحل باقی ماند و در هیچیک از گفته‌ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندان‌های اسب پی ببرند. بالاخره در روز چهاردهم یکی از شاگردان جوان و تازه کار پیشنهاد کرد که برای حل مشکل، دندان‌های یک اسب را بشمارند. این پیشنهاد چنان دیگران را برانگیخت که بر سر و روی او ریختند و پس از تنبیه، او را از حوزه‌ی خود بیرون انداختند و مدّعی شدند که شیطان در جسم او حلول کرده است. بالاخره چون نتوانستند برای مسئله جوابی پیدا کنند، فتوا دادند که چون از پیشینیان قولی یا نوشته‌ای ندارند، این مشکل لاینحل باقی ماند!» [2]

کلیدواژه: قرون وسطا، عقل، سنّت پرستی، روان‌شناسی محافظه‌کاری

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 10)

فداکاری[1]

«روزی مردی مسافر به حضور پیامبر اسلام(ص) شرفیاب شد.
حضرت بی‌درنگ به شخصی مأموریت دادند که از خانه‌ی خود برای او غذایی بیاورد. همسر پیامبر با تأسّف اظهار داشت: در خانه جز آب چیزی موجود نیست.
حضرت که از خانه‌ی خود مأیوس گردید به یارانش نظری افکند و پرسید: آیا کسی این مهمان را می‌پذیرد؟
در این هنگام مردی از انصار ضیافت و پذیرایی آن مرد را به عهده گرفت. وقتی به خانه رسید، دید که در منزلش بیش از خوراک فرزندانش نیست. از همسرش تقاضا کرد به هر ترتیبی که می‌داند به اندازه‌ی مهمان غذایی تهیّه کند. هنگام صرف شام، چراغ را خاموش کرد تا مهمان در تاریکی پندارد که میزبان هم چون او مشغول صرف شام است.» [2]

کلیدواژه: غذا، خوردن، ایثار، تاریخ اسلام، پیامبر(ص)، مدینه، انصار

و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است

«یکی از دوستان ما که مرد نکته‌سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می‌گفت: من یک درسی از قدیم آموخته‌ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می‌شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آنوقت‌ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبدالعظیم بود. من می‌دیدم قطار وقتی که در ایستگاه ایستاده بچّه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‌کردند تا کم‌کم ساعت حرکت قطار می‌شد و قطار راه می‌افتاد. همینکه راه می‌افتاد، بچّه‌ها می‌دویدند سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند. من تعجّب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می‌کند. این معمّا برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلّی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل (احترام) است؛ امّا همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‌کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود. و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است. ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم هستند نه ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‌خبرتر. پس این‌ها علائم حیات و موت است.» [3]

کلیدواژه: تغییر، محافظه‌کاری، مطهری

ببینید در بیرون مجلس چه خبر است!

«فرّخی، شاعر ستیزه‌جوی عصر رضا شاه در سال 1307 شمسی، از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد. وی در آنجا به نمایندگان مخالف دولت پیوست و به اصطلاح عضو گروه اقلیّت مجلس شد. در آن موقع رضا شاه مشغول تحکیم سلطنت خود بود و مخالفت با دولت به معنای مخالفت با شاه نیز بود. نمایندگان گروه اکثریّت که همگی با تقلّب و تزویر و تهدید و ارعاب به مجلس راه یافته بوند، سعی داشتند فرّخی را به نحوی رنج دهند تا او خود داوطلبانه مجلس را ترک گوید. آن‌ها آشکارا به فرّخی دشنام می‌دادند و او را با کلماتی چون «دشمن وطن» و «ضدّ اصلاحات» صدا می‌کردند؛ امّا فرّخی به شیونه‌ی آزادمردان اهانت‌ها را تحمّل می‌کرد و حاضر نبود سنگر مجلس را ترک گوید.
یک روز عدّه‌ای از نمایندگان اکثریّت تصمیم گرفتند او را کتک بزنند. آن‌ها ابتدا برای آنکه او را به خشم آورند به وی دشنام دادند؛ امّا فرّخی که به نقشه‌ی آن‌ها پی برده بود در جواب آن‌ها سخنی نگفت. ولی اکثریّتی‌ها دست‌بردار نبودند. آنان با جسارت جلو رفتند و شروع به کتک زدند او کردند. فرّخی سعی کرد تا حدّی که می‌تواند از ضربات آن‌ها خود را در امان نگه‌دارد؛ امّا آن‌ها بی‌رحمانه او را کتک زدند بطوریکه خون از دهان و بینی او سرازیر شد.
پس از پایان ماجرا فرّخی با دهان خون‌آلود رو به بقیّه نمایندگان کرد و گفت: وقتی در پایتخت یک مملکت، آن هم در مجلس، نماینده‌ای را این طور کتک می‌زنند ببینید در بیرون مجلس چه خبر است و چه به روزگار مردم می‌آورند!» [4]

کلیدواژه: رضا شاه، تاریخ ایران، مشروطه، فرّخی یزدی، دیکتاتوری، مجلس

پاداش فقط به عمل است

«شیخ کلینی از یکی از اهالی بلخ روایت کرده است: من در سفر امام رضا(ع) به خراسان با ایشان بودم. روزی بر سَرِ سفره تمام غلامان و بندگان خود از اهالی سودان و غیره را جمع نمود. به ایشان گفتم: قربانت شوم! کاش می‌فرمودی برای این‌ها سفره‌ای دیگر می‌گستردند.
امام فرمود: ساکت! خدای تبارک و تعالی یکی است، مادر یکی و پدر هم یکی، پاداش هم به عمل است.» [5]

کلیدواژه: نژادپرستی، دین، امام رضا(ع)، عزّت و ارزش، برده‌داری

حکّام مستبد و طالع بینان

«پادشاهان و حکّام مستبد از آنجا که بر نیروی مردم تکیه ندارند و با ظلم و جور حکومت می‌رانند، پیوسته در ترس و بیم بسر می‌برند و حتّی به نزدیک‌ترین افراد خود نیز سوءظن دارند. این هراس دائمی سبب می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری از آنان سلب شود و برای انجام هر امر مهمّی به فالگیران و رمّالان و طالع‌بینان مراجعه کنند و از آن‌ها کمک بخواهند. چندی پیش مؤسّسه‌ی انتشاراتی «هاشت» در فرانسه خاطرات طالع‌بین مشهوری به نام ماریا دوساباتو را منتشر ساخت. دوساباتو در این خاطرات از خرافه‌پرستی بسیاری از زمامداران سخن گفته است، و اینکه چگونه بسیاری از دیکتاتورها برای تصمیم‌گیری در امور مملکت خویش به او مراجعه می‌کرده‌اند. او در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد:
«… روزی یک نفر نزد من آمد و محرمانه به من گفت: من از طرف رئیس جمهور کشور … آمده‌ام تا درباره‌ی آینده‌ی او پیش‌بینی کنید و بگویید که آیا رئیس جمهور در مملکت خود دشمنانی دارد یا خیر؟ من پس از کمی تفکّر گفتم: آری، یکی از وزیران دولت که از بستگان رئیس جمهور است در ماه بعد توطئه‌ی قتل ایشان را به مرحله‌ی اجرا می‌گذارد. فرستاده‌ی رئیس جمهور پس از شنیدن این جواب برخاست و از من خداحافظی کرد و چند ساعت بعد خود را به فرودگاه رساند و به کشور خود بازگشت و جریان را برای رئیس جمهور حکایت کرد. […] سه ماه گذشت. رئیس جمهور یک سفر رسمی به فرانسه نمود و چند روزی را در پاریس سپری ساخت و نیمه شبی را طبق قرار قبلی و بطور خیلی خیلی محرمانه به ملاقات من آمد و دو ساعت به گفتگو نشست و پیش‌بینی‌های زیادی از من خواست و از جمله پرسید اگر بودجه‌ی مملکتی را زیاد کند، برای سرنوشت او بهتر است یا نه؟ و نیز می‌پرسید اگر فلان شخص و فلان افراد را به مشاغلی بگمارد که تماس آن‌ها فقط با او باشد به مصلحت خواهد بود یا نه؟ … او از این پرسش‌ها زیاد داشت که البتّه من به یکی یکی سؤالات او جواب دادم و پیش‌گویی نمودم و او با یک دنیا خوشحالی در سحرگاه محلّ کار مرا ترک گفت.» [6]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، طالع‌بینی، حکومت

دست درازی مجو، چیره زبانی مکن!

«پس از تسلّط چنگیز مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطّار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درهم بدهم.
عطّار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید.
پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد.
شیخ فرمود: بفروش که به از این نمی‌ارزم!
مغول از گفته‌ی عطّار خشمناک شد و همان دم او را به زخم خنجر شکم درید و هلاک کرد.» [7]

کلیدواژه: عزّت نفس، ارزش انسان، عطار نیشابوری

بی‌سوادی مأموران سانسور

«در کتاب «تاریخ انقراض خلافت عثمانی» خوانده‌ام که دستگاه پلیس در زمان سلطنت عبدالحمیدخان دوّم به قدری شدیدالعمل بود که از فرط خوش خدمتی کارهای عجیب می‌کردند. از جمله حکایت یک جوان محصّل ارمنی را که حقیقتاً واقع شده بود ذکر می‌کند. این جوان در موقع ورود به استانبول محلّ تحقیق و تفتیش مأمورین پلیس قرار گرفت. یکی از کارشناسان، کتاب‌های درسی او را بازجویی می‌کرد. اتّفاقاً یک کتاب شیمی به دست او رسید. چون آن را باز کرد، در سر صفحه‌ای این فورمول شیمیایی معروف آب به چشم او آمد که عبارت است از «H2O» (یعنی دو جزء هیدروژن و یک جزء اکسیژن). این فورمول جلب نظر آقای کارشناس را کرد و از فرط سوءظن آن را رمز و علامت سوءقصد نسبت به جان سلطان دانست. زیرا «H2» را حمید دوّم و «O» یا صفر را علامت نابودی تصوّر کرد و درباره‌ی جوان بیچاره بدگمان شده، او را متّهم به سوءقصد کرده، به حبس انداختند.» [8]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، حکومت، سانسور، آزادی

مرد این است!

«ابن سمّاک و عبدالعزیز دو مرد پارسا بودند که در عصر هارون‌الرّشید در مکّه می‌زیستند. روزی هارون تصمیم می‌گیرد که از آن‌ها دیدن کند. پس به همراه فضل‌بن‌ربیع به دیدار آن‌ها می‌رود. نخست منزل عبدالعزیز رفتند. فضل گامی جلوتر رفت و به عبدالعزیز گفت: امیرالمؤمنین است و برای تبرّک به دیدار تو آمده است. عبدالعزیز برخاست و گفت: شما بایستی مرا می‌خواندید، زیرا من در طاعت و فرمان اویم.
سپس هارون گفت: ما را اندرزی ده!
عبدالعزیز او را به عدالت و دادگستری ترغیب کرد. هارون در پایان یک کیسه‌ی زر در جلوی او گذاشت. عبدالعزیز کیسه‌ی زر را برداشت و گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ایشان نبود نپذیرفتمی.
سپس به منزل ابن سمّاک رفتند. ابن سمّاک از علّت آمدن آن‌ها پرسید، فضل در جواب گفت: امیر به زیارت تو آمده است.
زاهد گفت: بدون اجازه‌ی من چرا آمدی؟ از من دستوری بایست به آمدن و اگر دادمی، آنگاه بیامدی، که روا نیست مردمان را از حالت خویش درهم کردن.
فضل در جواب گفت: هارون خلیفه‌ی پیغمبر است و طاعت وی بر مردم فرض است.
ابن سمّاک می گوید: آیا او به عدالت رفتار می‌کند که فرمان او برابر فرمان پیغمبر باشد؟
فضل گفت: آری.
ابن سمّاک گفت: من اثر عدل او را در مکّه ندیدم، در دیگر نقاط روشن است.
هارون چون این بشنید، گفت: مرا پندی ده که برای شنیدن پند تو آمده‌ام.
ابن سمّاک گفت: راه عدالت پیش گیر و به مردم نیکویی کن.
هارون الرّشید کیسه‌ای زر را پیش ابن سمّاک قرار داد. ابن سمّاک با خشم گفت: من شما را به خویشتن‌داری اندرز می‌دهم و شما می‌خواهید مرا به آتش دوزخ اندازید. هیهات، هیهات! این آتش را از پیشم بردارید که هم اکنون ما و سرای و محلّت سوخته شویم.
آنگاه برخاست و به بام بیرون شد. هارون و فضل از خانه بیرون رفتند.» [9]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، علمای دینی

کرامات بعد از مرگ

« می‌گویند شیخ انصاری وقتی با مریدان سفر می‌کرد. غروب پشت دروازه ماند و به شهر راهشان ندادند. آنجا با مریدان نماز خواند. مریدی گفت: ما توقّع داشتیم مثل بسیاری از اولیای گذشته دروازه خود بخود به روی شما باز شود.
شیخ جواب داد: بعد از مرگ ما البتّه از این کرامات بسیار در حقّ ما نقل خواهند نمود.» [10]

کلیدواژه: فرهنگ عامیانه، معجزه، علمای دینی

دیوانه‌ی واقعی آدم متکبّر است

« جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: روزی رسول اکرم(ص) پرسید: برای چه مردم اجتماع کرده‌اند؟
عرض شد: گرد دیوانه‌ی مصروعی جمع شده‌اند.
رسول اکرم(ص) به مصروع نظر کرد، سپس فرمود: این شخص دیوانه نیست. آیا به شما بگویم که دیوانه‌ی واقعی و مجنون حقیقی کیست؟
عرض کردند: آری یا رسول الله! بگویید.
رسول اکرم(ص) فرمود: دیوانه‌ی حقیقی آن متبختری است که با تکبّر راه می‌رود و از خودپسندی به دامن‌های خویش نگاه می‌کند و پهلوهای خود را با حرکت دوش‌های خویش حرکت می‌دهد. چنین شخصی دیوانه‌ی واقعی است و این مردی که گِردش جمع شده‌اید دردمند مبتلایی است.» [11]

کلیدواژه: جنون و دیوانگی، تکبّر و خودپسندی، پیامبر(ص)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسّفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:
«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌اید.» [12]

کلیدواژه: امیرکبیر، دارالفنون، دوره‌ی قاجار، مسئولیت‌پذیری

فیلمبردار متعهّد!!

« در میان حکومت‌های فاشیستی و دیکتاتوری قرن بیستم هیچ حکومتی به اندازه‌ی رژیم هیتلر و حزب نازی به فیلم و صنعت فیلمبرداری در تبلیغات اهمیّت نمی‌داد. حزب نازی کلّیه‌ی هنرپیشگان، فیلمبرداران و فیلمسازانی را که در ساختن فیلم‌های تبلیغاتی کار می‌کردند از خدمت سربازی معاف کرد و امتیازات فراوانی برای آنان قائل شد. لنی رایفنشنال رقّاصه‌ی بدنامی که جز به ثروت و شهرت به چیز دیگری نمی‌اندیشید چون علاقه‌ی هیتلر و دکتر گوبلز وزیر تبلیغات حزب نازی را به فیلم‌های تبلیغاتی احساس کرد کار گذشته‌ی خود را رها کرد و به فیلمبرداری روی آورد. لنی رایفنشنال برای خوش‌آمد دیکتاتور آلمان که آدمکشی بی‌رحم بود فیلم باشکوه «پیروزی اراده» را ساخت. فیلم پیروزی اراده موفّقیت بسیار کسب کرد. بسیاری از مردم آلمان با دیدن این فیلم دیوانه‌وار به ستایش هیتلر پرداختند و لنی به مقام «دوست پیشوا» ارتقاء یافت. از آن پس فیلم‌های دیگری در ستایش و تعریف از افکار هیتلر که اندیشه‌هایی زشت و سخیف و نژادپرستانه و ضدّ بشری بود، ساخته شد. در سال‌های آخر حکومت هیتلر حتّی مردان شصت و پنج ساله به میدان‌های جنگ فرستاده می‌شدند، امّا به هنرمندان تآتر و سینما و کافه‌های شبانه هرگز فشاری وارد نیامد. دکتر گوبلز کاملاً متقاعد شده بود که یک فیلم سینمایی از هزاران موشک و بمب و هواپیما مهم‌تر است.»[13]

کلیدواژه: هیتلر، جنگ جهانی دوم، تبلیغات، سینما، عدل و ظلم

خاطره‌ای از عبدالنّاصر

تروریسم در هر شکل و به هر بهانه‌ای، عملی زشت است. جمال عبدالنّاصر در خاطرات خویش از روزهایی سخن می‌گوید که با دوستانش تصمیم گرفتند یک شخصیّت سیاسی را ترور کنند. آن‌ها به چنین کاری دست زدند، ولی عبدالنّاصر خیلی زود از کار خود پشیمان شد:
«… من در اعماق قلب خود، به این مسئله ایمان داشتم که اِعمال زور شکل واقعی یک مبارزه و عملی مثبت که بتوان برای نجات میهن از آن استفاده کرد، نیست. در درون من احساسات متضاد و متناقضی با هم در برخورد و اصطکاک بودند. این احساسات به نوبت میهن‌پرستی، مذهب، هیجان و همدردی، خشونت و تندی، تردید و ایمان بودند. رفته رفته فکر سوءِ قصد سیاسی از مغز و خیال من بیرون می‌رفت و راه و روشم تغییر می‌یافت. معذلک یک شب تصمیم گرفتیم یکی از پروژه‌های خود را اجرا کنیم و یک بار برای همیشه خود را از شرّ یک شخصیّت سیاسی آزاد کنیم.
نقشه‌های ما با کمال دقّت طرح و تنظیم شده بود. چند نفر از میان ما مأمور بودند شخصیّت مزبور را هنگامی که می‌خواهد به خانه‌ی خود وارد شود، انتظار بکشند. این‌ها مأمور حمله بودند و گروه دیگری مأمورین محافظت و مراقبت آن‌ها بودند و عدّه‌ی دیگری باید ترتیبات قرار را پس از انجام سوءِ قصد مهیّا می‌ساختند.
شب موعود فرا رسید و همه چیز بطوریکه پیش‌بینی شده بود گذشت. صدای گلوله‌های ما که بلافاصله با فریادهای یک زن، ترس یک کودک، تقاضای کمک و غیره توأم شده بود، مرا تا رختخوابم تعقیب می‌کرد و در تمام مدّت شب این صداها در مغزم طنین می‌انداخت و مانع خوابم می‌شد. سیگار پشت سیگار آتش می‌زدم، ولی موفّق نمی‌شدم جزئیّات صحنه‌ای را که در آن حضور داشتم، از خاطر فراموش کنم. یک نوع پشیمانی قلبم را می‌فشرد [و از خود می‌پرسیدم:] آیا حق داشتم این عمل را انجام دهم؟ آیا عشق به میهن مرا در نظر خود تبرئه می‌کرد؟ آیا این راهِ صحیح و تنها وسیله‌ی مبارزه است؟
در این موضوع شک داشتم و از خودم می‌پرسیدم: آیا آینده‌ی کشور من وابسته به از بین رفتن فلان شخص است، یا مسئله از این‌ها عمیق‌تر و ریشه‌دارتر است؟ ما در آرزوی عظمت و بزرگی ملّی هستیم، ولی آیا باید کسانی را که خود در شرف نابودی هستند از میان برد؟ …
من در تختخواب خود، در حالیکه در معرض یک هیجان شدید بودم و دود سیگار بالای سرم چرخ می‌زد به خود گفتم: خوب حالا؟ صدایی از درونم گفت: حالا چی؟ به خود گفتم: حالا باید روش را تغییر داد… این کار یک عمل مثبت نیست.
آرامش مطبوعی مرا در میان گرفت، ولی فوراً با انعکاس فریادها و زاری‌هایی که دائماً راحتی و آسایشم را سلب می‌کردند، محو گردید… با لکنت زبان گفتم: خدا کند نمرده باشد.
تعجّب در این بود که صبح شبی که مرتکب این سوءِ قصد شده بودیم آرزو می‌کردم همان کسی که تا چند ساعت قبل خواستار مرگ او بودم، زنده باشد.
وقتی با حالت مرتعش روزنامه‌ی صبح را خواندم، متوجّه شدم که شخصیّت مورد سوءِ قصد ما نمرده است. [با خواندن این خبر] بی‌نهایت احساس شادی کردم.» [14]

کلیدواژه: ترور، تغییر، اصلاحگری، وجدان، جمال عبدالناصر، مصر، عدل و ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 3)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، 1375، انتشارات قلم.
  2. سید مجتبی موسوی لاری، رسالت اخلاق در تکامل انسان، انتشارات جهان آرا، تهران ـ 1358، ص246.
  3. استاد شهید مرتضی مطهری، حق و باطل، ص86 .
  4. محمود حکیمی، داستان‌هایی از عصر رضا شاه، انتشارات قلم، تهران ـ 1364، ص81 .
  5. حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیّه، طبع قم، ص182.
  6. سالنامه‌ی دنیا، شماره‌ی 29، 1352، ص306 .
  7. رهی معیّری، گل‌های جاودان، ص297.
  8. علی اصغر حکمت، خاطرات سیاسی و تاریخی، انتشارات فردوسی، تهران ـ 1362، ص 448.
  9. تلخیص از تاریخ بیهقی، به تصحیح دکتر فیّاض، از انتشارات دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد ـ 1350، ص678 .
  10. به نقل از باستانی پاریزی در «نان جو و دوغ گو».
  11. معانی الاخبار، ص237.
  12. یاکوب ادوارد پولاک، ایران و ایرانیان، ترجمه‌ی کیکاووس جهانداری ـ انتشارات خوارزمی، تهران ـ 1361،‌ ص 218.
  13. با استفاده از کتاب فصلی در سینما، «سینمای نازی و تبلیغات ایدئولوژیک»، انتشارات مروارید، تهران ـ 1352، ص93.
  14. غلامرضا نجاتی، جنبش‌های ملی مصر، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ 1365، ص 90.
// // ?>


تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)

کوه یخ در قطب جنوب

انسان، خواستار عشق و عدالت است و تکاپو برای چنین اهدافی، به زندگی حرکت و معنا می‌بخشد. ما از چنین انسانی می‌خواهیم که هر روز صبح برخیزد و خود را با اسباب‌بازی‌های مصرفی‌اش بزک کند و به میدان شهر برود تا فاسقی از راه رسیده و او را برای دقایقی مشخص بخرد. آن‌گاه از خود می‌پرسیم: چرا احساس رضایت نمی‌کنم؟!

انسان، نهادی ناآرام و خاطره‌ای ازلی از ملاقات با پروردگاری دارد که او را دست‌آموز عشق و یگانگی کرده و آن‌گاه رهسپار سفری در دنیا نموده است. انسان موجودی دلتنگ است و خواهان بازگشت. او حس غربتی عمیق دارد؛ غربتی که تنها در آستانِ تعاملی محبت‌آمیز و حقیقی، مأوا می‌گیرد.

ما این عقابِ بلندپروازِ درونِ خود را در بند کشیده‌ایم و با او مثل یک مرغ خانگی رفتار می‌کنیم: هر روز او را به دیدن پاساژهای چشمک‌زن می‌بریم و از او می‌خواهیم که این‌ها را دیده و پرواز را فراموش کند. ما فریادهای ققنوس‌وار درون‌مان را با بلند کردن صدای تلویزیون می‌خواهیم خفه کنیم.

فایل قابل چاپ مقاله‌ی «تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)»

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 9)

فایل قابل چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های 4 تا 9

لبخندی حاکی از خوشبختی[1]

یکی از دانشمندان بزرگ روسی که در عصر استالین دچار خشم او شد واویلوف زیست‌شناس معروف معاصر بود. واویلوف از آن جهت که با اندیشه‌های استالین در زمینه‌ی توارث مخالف بود مورد خشم او قرار گرفت؛ از کار برکنار شد؛ به سیبری تبعید گردید و سرانجام به قتل رسید.
سال‌ها پس از مرگ استالین ثابت شد که همه‌ی نظریّات استالین در مورد زیست‌شناسی و علم توارث غلط بوده است و واویلوف و صدها دانشمندی که به جرم مخالفت با اندیشه‌های او مجازات شدند بی‌گناه بوده‌اند. روس‌ها تصمیم گرفتند از چند تن از آن دانشمندان که قربانی هوس‌های دیکتاتور شوروی شده بودند «اعاده‌ی حیثیّت» کنند. در این میان، مرگ واویلوف بیش از همه دردناک و تأثّرآور بود.
«در سال 1967،‌چند نفر از علاقه‌مندان این دانشمند تصمیم گرفتند مجسّمه‌ی یادبودی از او در «ساراتف» برپا کنند. از این شهر مجسّمه‌سازی را یافتند که از سفال مجسّمه‌ی بی‌نظیری از چهره‌ی دانشمند ساخت و از آن به عنوان مُدل برای ساختن مجسّمه‌ای از گرانیت استفاده کرد. از این مجسّمه در حضور صدها نفر، از جمله چند دانشمند از اعضای مؤسّسه‌ی واویلوف که جان سالم به‌در برده بودند، پرده‌برداری شد؛ ولی در کمال تعجّب مشاهده گردید که مجسّمه‌ی سنگی هیچ شباهتی به واویلوف ندارد. [واقعیّت ماجرا این بود که] کارشناسان هنری شهر ساراتف پس از بازبینی مجسّمه آن را کار خوبی تشخیص نداده بودند. آن‌ها به مجسّمه‌ساز دستور دادند از صورت واویلوف چین و چروک‌ها و خطوط عمیق ناشی از سوءتغذیه را برطرف کرده و حلقه‌ی دور چشمانش را رُتوش کند؛ زیرا این خطوط مؤیّد این بود که وی در دوران بازداشت مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفته بود. پوپوفسکی اضافه می‌کند که سانسورچیان به مجسّمه‌ساز دستور دادند یک لبخند حاکی از خوشبختی نیز روی صورت سنگی بیفزاید.»[2]

کلیدواژه: علم، سیاست، سانسور، آزادی بیان، استالین

نباید این اشتباه را در هند تکرار کنیم

استعمارگران انگلیسی در هند از آغاز ورود به این کشور که در زیر لوای یک شرکت تجاری به نام «کمپانی هند شرقی» فعّالیّت می‌کردند می‌کوشیدند تا مردم هند در بی‌خبری و ناآگاهی بسر ببرند. استعمارگران از ایجاد مدرسه در شهرها و روستاها می‌هراسیدند و از اعزام معلّم و مربّی به آنجا بیم داشتند. یکی از محقّقان تاریخ تعلیم و تربیت هند در این مورد می‌نویسد:
«از آغاز کار کمپانی هند شرقی نسبت به تعلیم و تربیت هند بی‌اعتنایی شد و چون حکومت برتانیا در شبه قارّه استقرار یافت با استفاده‌ی ملّت هند از تعلیم و تربیت مخالفت کرد؛ چه دولت بریتانیا معتقد بود که اگر مربّی به آن سرزمین اعزام دارد بزودی تسلّط خود را [بر هندوستان] از دست خواهد داد. موکرجی می‌نویسد که در سال 1793 هنگام تنظیم قانون اساسی برای هند یکی از اعضای هیأت حاکمه با اعزام معلّم به آنجا مخالفت کرد و گفت: ما آمریکا را به سبب همین خطاها از کف دادیم و اینک در مورد هندوستان نباید این اشتباه خود را تکرار کنیم. اگر هندیان برای تعلیم و تربیت نیازهایی دارند برای رفع احتیاجات خویش باید به انگلستان بیایند.»
سرانجام نزدیک پنجاه سال بعد یعنی از سال 1845 دولت انگلیس برای تربیت کادرهایی از افراد ورزیده در سازمان‌های دولتی هندوستان به تأسیس مدرسه و دانشگاه رضایت داد. در بنگال، مَدْرَس و بمبئی مدارسی تأسیس شد و در این شهرها و شهرهای دیگر به تدریج مؤسّسات تربیت معلّم و دانشگاه هایی تأسیس شدند امّا:
«تأسیس دانشگاه با آغاز شورش‌های استقلال طلبانه همراه بود و دولت انگلیس این طغیان‌ها را با توسعه‌ی آموزش و پرورش مربوط دانست؛ از این رو هر سال نظارتش بر مدارس، اعمّ از دولتی یا غیر دولتی شدیدتر می‌شد…»[3]

کلیدواژه: آموزش و پرورش، استعمار، آگاهی، ظلم، انگلستان

حدود دُم حضرت والا!

«می‌گویند مدرّس نسبت به فرمانفرما زیاد انتقاد می‌کرد. فرمانفرما به وسیله‌ی یکی از دوستان مدرّس به او پیغام فرستاد که: خواهش می‌کنم حضرت آیت‌الله اینقدر پا روی دُم من نگذارند.
مدرّس در پاسخ او گفت: به فرمانفرما بگویید حدود دُم حضرت والا باید معلوم شود؛ زیرا من هرکجا پا می‌گذارم دُم حضرت والاست.»[4]

کلیدواژه: انتقاد، ظلم، تبعیت و اطاعت

نادرشاه و سیّد هاشم خارکن

«گویند روزی نادرشاه با سیّدهاشم خارکن از عرفای نجف ملاقات کرد. او را از این جهت خارکن می‌گفتند که با خارکنی امرارمعاش می‌کرد. نادر به سیّدهاشم رو کرد و گفت: شما واقعاً همّت کرده‌اید که از دنیا گذشته‌اید.
سیّدهاشم با سادگی تمام گفت: برعکس، همّت را واقعاً شما کردید که از آخرت گذشته‌اید!»[5]

کلیدواژه: دنیا و آخرت، دین، محافظه‌کاری

شاعر حقیقی

«روزی از روزها مهاراجه‌ی بزرگ، محبوب‌ترین مهاراجه‌ی آفتاب و ماه، به وزیر خود امر داد تا شاعری حقیقی برای او انتخاب کند. وزیر رأی مهاراجه را برای عموم اعلام کرد. روز بعد در برابر قصر جمعی گرد آمدند. هزار و یک نفر جمع شده بودند و همه به یک صدا می‌گفتند: ما شاعر حقیقی هستیم.
وزیر بیست و یک روز به اشعار آن‌ها گوش داد، امّا نتوانست بهترین شاعر را برگزیند. او یک روز تمام فکر کرد و روز دوّم و سوّم هم در آن‌باره اندیشید. روز چهارم نام هزار و یک شاعر را با خطّ زرّین روی صفحه‌ی کاغذی نوشت و آن را پیش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجّب پرسید: به راستی همه‌ی این‌ها شاعرند؟
وزیر تعظیم کرد و جواب داد: فرمانروای بزرگ، من اشعار آن‌ها را به دقّت گوش کردم،‌ امّا نتوانستم شایسته‌ترین آن‌ها را انتخاب کنم و به این جهت نام همه‌ی آن‌ها را نوشته و پیش شما آوردم تا خود انتخاب کنید.
مهاراجه مدّتی فکر کرد و سپس چنین گفت: شاعران را به زندان افکنید و همه را آگاه سازید که از این پس هر کس یک بیت شعر بگوید به شدّت کیفر می‌بیند و از شهر تبعید می‌شود.
شش ماه از آن ماجرا گذشت. یک روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه‌ی شاعران را بگردند. از هزار و یک شاعر تنها صد و یک شاعر از شکنجه و عذاب توان‌فرسای زندان نهراسیده و از هنر خود دست برنداشته بودند. آن‌ها خشم و کیفر مهاراجه را به هیچ شمرده و شب‌ها دور از چشم نگهبانان شعر می‌سرودند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: اکنون می‌بینید که نهصد نفر از آن‌ها شاعر نبوده و آدم‌های شهرت‌طلب می‌باشند. به آن‌ها پول بدهید و بگذارید از اینجا بروند. صد و یک شاعر دیگر را به قصر طاووس بیاورید و همه چیز برایشان آماده کنید تا در خوشی و رفاه بسر برند.
وزیر به دستور مهاراجه عمل کرد. صد و یک شاعر لباس‌های فاخر پوشیدند و وقت خود را به خوردن خوراکی‌ها و نوشابه‌ها و عیش و نوش می‌گذراندند. آن‌ها حرف‌های پوچ و بی‌معنی می‌زدند و دیگران آن حرف‌ها را شنیده و به حالشان تأسّف می‌خوردند.
شش ماه هم بدین‌سان گذشت. روزی مهاراجه با وزیر خود در قصر حضور یافته و صد و یک شاعر را احضار کرد و به آن‌ها گفت: شما شش ماه تمام با شادی و عیش گذراندید. اکنون کدامیک از شما با اشعار خود می‌توانید ما را سر ذوق بیاورید و خاطر ما را محظوظ دارید؟
شاعران خود را باخته و سرهایشان را پایین افکندند و خاموش ماندند. تنها نوجوانی از آن میان چشم‌های خود را به چشم‌های مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر دیگر به عیش و نوش وقت نگذرانده و به سادگی زندگی کرده بود و هنگامی که شاعران شراب می‌خوردند و یا به خواب خوش می‌رفتند، او تنها به گوشه‌ای می‌رفت، شعر می‌سرود و اشعار خود را با اشتیاق فراوان می‌خواند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: نه، این صد نفر هم شاعر نیستند. آن‌ها بی‌کاره و مفت‌خورند. وقتی که در زندان از شادی‌ها و لذایذ دنیوی محروم بودند، شعر می‌گفتند و هر کدام از زندگی تلخ و سرنوشت تیره‌ی خود شِکوِه می‌کردند؛ امّا همین‌که به زندگی با شُکوه و پر از عیش سرگرم شدند از الهام و ذوق آن‌ها اثری باقی نماند. آن‌ها را بزنید و از قصر دور سازید.
پس از آنکه خشم مهاراجه فرونشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزیر گفت: این جوان، هم از درد و محنت و هم از عیش و خوشی الهام می‌گیرد. او هم در شب تیره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سیاه و هم در روز خوشبختی شعر می‌سراید. همه‌ی شاعران حقیقی چنین هستند. آن ها همواره از زندگی الهام می‌گیرند و جشمه‌ی جوشان شعر آن‌ها را هیچ حادثه‌ای خشک نمی‌سازد … این جوان شاعر حقیقی است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد بود. زندگی دلخواه او را فراهم بیاورید تا هر روز به قصر بیاید و شعری برای ما بخواند.
شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعری را که سروده بود خواند. روز دوّم و سوّم هم اشعار خود را برای مهاراجه خواند؛ ‌ولی روز چهارم در قصر حاضر نشد و نامه‌ای نوشت و برای مهاراجه فرستاد و در آن نوشت: بنا به میل و دستور شما نتوانستم شعر بگویم. من شاعر قلب خویش و الهام آزاد خود هستم. من برده‌ی آرزوها و امیال کس دیگری نمی‌توانم باشم.
پسر جوان وزیر پس از خواندن نامه‌ی شاعر خشمگین شد و به مهاراجه گفت: حقّ نان و نمک را نمی‌شناسد.
مهاراجه به او اعتراض کرد و گفت: نه، حق با تو نیست! شاعر حقیقی آزاد است و آزادانه نغمه می‌سراید.»[6]

کلیدواژه: آزادی، شعر، سختی و آسانی، تبعیت و اطاعت

استعمارگران به جهاد می‌روند

آنچه که استعمارگران اروپا در قرون نوزدهم و بیستم بر مردم سرزمین‌های استعمار شده روا داشتند حکایت اشک و خون است. داستان مظالم بسیار، بی‌رحمی‌های شگفت و غارت‌های بی‌حساب است؛ امّا عجیب اینجاست که استعمارگران آن را برای تعالی انسان ضروری می‌دانستند! رابرت روزول پالمر در این مورد می‌گوید:
«ایمان به تمدّن جدید به صورت دیانتی درآمده بود و امپریالیسم جهادی در راه اشاعه و اعتلای آن دیانت بود. به این نحو که انگلیسی‌ها صحبت از «باری» می‌کردند که سفیدپوست بر دوش داشت؛ فرانسویان دم از ابلاغ تمدّن خویش به سایر مردم جهان می‌زدند؛ آلمان‌ها سخن از اشاعه‌ی فرهنگ خود می‌راندند و آمریکاییان نعمت‌هایی را متذکّر می‌گردیدند که افراد می‌توانستند در کنف حمایت اقوام انگلوساکسون بجویند. داروینیسم و انسان‌شناسی عامّه‌پسند تعلیم می‌داد که سفیدپوستان شایسته‌تر (!!) و با استعدادتر از مردم غیر سفیدپوستند.»
کار این غرور به جایی رسید که رودیارد کیپلینگ نویسنده و شاعر انگلیسی خطاب به وطنش انگلستان، در سال 1899، چنین سرود:
باری را که سفیدپوست باید به دوش گیرد برگیر
گُل‌های سر سبد خود را بیرون فرست
فرزندان خود را جلای وطن ده
تا حوایج اُسرای ترا برآورند،
و زیر یوغ سنگینی به خدمتِ
مردمی پرجوش و وحشی کمر بسته دارند؛
یعنی اقوام ترش‌رویی را که تازه به بند آورده‌ای
که نیمی ابلیسند و نیم دیگر کودک
[7]

کلیدواژه: استعمار، مدرنیته، قرون جدید، نژادپرستی

مجلس ایران

دکتر رضازاده‌ی شفق که خود در عصر پهلوی در دو دوره نماینده‌ی مجلس بود، در مورد مجلس ایران در آن دوره می‌نویسد:
«در قسم اعظم این نیم قرن اخیر که مجلس‌های متعدّد منعقد گشت، شاید نصف آن مدّت از عمر گران‌بهای این کشور ضایع [شد] و به هدر رفت؛‌ یعنی در انتظار و تأخیر و تأخّر گذشت. معلوم نبود آقایانی که موقع انتخابات آن‌همه با مال و جان کوشش می‌کردند چرا بعد از انتخاب شدن فعّالیّت و کار و کوشش را کنار می‌گذاشتند. به یاد دارم در همان دو دوره که من بودم شاید صد بار یا بیشتر در جلسات متفرّقه رئیس اخطار نمود آقایان سروقت حاضر گردند، ولی مؤثّر نیفتاد و همان کاسه بود و همان آش. عجب اینکه اشخاصی که در یک جلسه اتّفاقاً سروقت حاضر می‌شدند و در باب لزوم رعایت وقت اخطار و تذکار می‌نمودند، جلسه‌ی بعد خود حاضر نمی‌شدند و اکثریّت حصول نمی‌یافت و غالباً جلسات از یازده صبح به آن طرف منعقد می‌گشت و یک یا دو ساعت کار نکرده باز هم تعطیل می‌نمود. انعقاد آن جلسه‌ی دو ساعته هم بدون مقدّمه و تشریفات نبود. پس از آنکه مدّتی در راهروها با چای خوردن و صرف غلیان و تلفن به این و آن می‌گذشت وصدای زنگ بلند می‌گشت و مرحوم آقا سیّدکمال داد می‌زد: «آقایان بفرمایید!»، وکلای با شهامت، وکلای مبرّز، با ناز و کرشمه‌ی خاصّی وارد تالار می‌گشتند و با تبسّمی ملیح و سیاستمدارانه به غرفه‌های تماشاچیان نگاهی می‌انداختند و بعد در جاهای خود می‌نشستند؛ ولی باز هم اکثریّت حاصل نمی‌گشت و پهلوانان نطق قبل از دستور با کمال بی‌صبری چشم به در تالار می‌دوختند و هر کس وارد می‌شد چوب‌خط می‌زدند تا فرصت نطق آنان برسد. در ضمن، پیش‌خدمت‌ها به دنبال وکیلان راهرونشین می‌رفتند و یکی دو عدد شکار می‌کردند و می‌آوردند؛ ‌با این‌همه مجلس به واسطه‌ی کسری یک یا دو وکیل گیر می‌کرد و جلسه معطّل می‌ماند و در چنان موقعی یکی از آقایان با تظاهر به تنگ حوصلگی، گویا برای آوردن کسری‌ها بیرون می‌رفت، ولی خودش هم جیم ‌می‌شد. در این بین یکی دو نفر موقع سیگارشان می‌رسید و می‌رفتند بیرون و امید اکثریّت قطع می‌گشت. البتّه وکیل آزاد است؛ وکیل مصون است؛ وکیل محترم است! در این بین یکی از تک‌مضرابی‌های مجلس مفیدترین پیشنهاد را که مقبول عامّه بود می‌کرد و آن تعطیل جلسه و موکول کردن آن به جلسه‌ی آینده بود که فوراً پذیرفته می‌شود [!] و دوباره [جریان] چای و تنقّلات در راهروها آغاز می شد. […] شخص حیرت می‌کرد که افرادی از بشر در این دنیای دو روزه و زیر همین فَلَک گردان و چرخ بی‌امان ممکن است غافلانه عمر گریزپای ملّتی را در یک مقام پر مسئولیّت با لاابالی‌گری بگذرانند.»[8]

کلیدواژه: مجلس، تنبلی، مسئولیت، تاریخ معاصر، فساد

تأسیس عدالت‌خانه هنوز برای ما زود است

«روزی عبدالمجید میرزای عین‌الدّوله صدراعظم در انجمنی خطاب به جمعی از درباریان و بزرگان گفت: مظفّرالدّین شاه فرمان تأسیس عدالت‌خانه را صادر کرده و گفته نظام‌نامه‌ی آن را بنویسیم؛ امّا هنوز در این کار اقدام اساسی نکرده‌ام. عقیده‌ی شما چیست؟ اگر تأسیس عدالت‌خانه به مصلحت ملک و ملّت نیست، صحبت آن در میان نیاید.
حاضران جمله خاموش ماندند. عین‌الدّوله مطلب را دگربار بیان کرد. احتشام‌السّلطنه که خود از طرفداران جدّی عدالت بود، فرمود: بی هیچ گمان تأسیس عدالت‌خانه به سود و مصلحت مردم است و اجرای امر شاه مایه‌ی افتخار شما و دودمان شما خواهد بود.
امیربهادر برافروخت و گفت: اگر عدالت‌خانه برپا شود، میان پسر شما و بقّالی حقیر چه تفاوت به جا خواهد ماند؟[…]»[9]

کلیدواژه: عدالت، برابری، طبقات اجتماعی، مشروطه، عدل و ظلم

ساده‌لوحی‌های یار وفادار محمّدعلی‌شاه

«سفر دوّم مظفّرالدّین‌شاه به اروپا در محرّم 1319 با دریافت ده میلیون تومان قرض از روس‌ها انجام گرفت. در این سفر چند روضه‌خوان همراه شاه بودند و در دو ماه محرّم و صفر، شاه در همه‌جا، در کشتی‌ها، راه آهن و مهمانخانه‌ها مشغول عزاداری بود. در یکی از این مجالس روضه‌خوانی امیربهادر چنان به صدای بلند گریه و زاری سرداد که موجب اضطراب مهمانداران فرنگی شد بطوریکه می‌خواستند دکتر خبر کنند. […]»[10]

کلیدواژه: عزاداری، محافظه‌کاری، دین، قاجار، مشروطه

آسیدبوریک یعنی آی سیّد برو!

«زمانی که ملک‌المتکلّمین قهرمان بزرگ مشروطه تصمیم به مبارزه با جهل و استبداد گرفت قبل از هر چیز در شهر اصفهان مدرسه‌ای به سبک جدید تأسیس کرد. استقبال مردم از تأسیس این مدرسه شگفت‌انگیز بود. دسته دسته مردم کودکان و نوجوانان خود را به این مدرسه می‌آوردند و با امید به آنکه فرزندانشان آینده‌ای روشن خواهند داشت، نام فرزندان خود را در آن مدرسه می‌نوشتند.
مدّتی گذشت. پاسداران جهل و استبداد یکبار دیگر به وحشت افتادند و مبارزه با علم و دانش آغاز شد. کار به جایی رسید که واعظی از گروه مستبدّان فریاد کشید: ای مسلمانان، آرام نشسته‌اید؟ در مدرسه‌ای که ملک‌المتکلّمین تأسیس کرده، کودکان را بی‌دین می‌کنند و به آن‌ها آسیدبوریک می‌دهند. آسیدبوریک یعنی آی سیّد از اینجا برو! می‌دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه سادات و اولاد پیغمبر را می‌خواهند از شهر اصفهان و سپس ایران بیرون کنند.
حامیان جهل و استبداد مدرسه را تعطیل کردند،‌ امّا ملک‌المتکلّمین دلیرانه به مبارزه ادامه داد. پس از آنکه قزّاق‌ها به فرمان محمّدعلی شاه مجلس شورای ملّی را به توپ بستند نمایندگان مجلس کوشش کردند تا جان خود را نجات دهند؛ ولی قزّاق‌های حامی محمّدعلی شاه آن‌ها را محاصره کرده و بسیاری از آنان را دستگیر نمودند. در جریان این حمله، ملک‌المتکلّمین سخت مجروح شد. وقتی که او را به باغ شاه آوردند ریش‌هایش خون‌آلود و لباسش پاره بود.
زمانی که حکم اعدام او صادر شد، چند دقیقه قبل از اعدام، وی را به نزد محمّدعلی شاه بردند. شاه با خشم فراوان فریاد کشید: تو را به بدترین وضع خواهم کشت.
قهرمان آزادی با متانت و خونسردی گفت: با کشتن من نهال آزادی نخواهد خشکید. از هر قطره‌ی خون من یک ملک‌المتکلّمین به وجود خواهد آمد. […]»[11]

کلیدواژه: مدرسه، عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، ملک‌المتکلّمین

شبی که محمّدعلی شاه تا صبح نخوابید

محمّدعلی شاه فرزند مظفّرالدّین ‌شاه پادشاهی مستبد و ظالم بود. وی با کمک قزّاق‌های روسی عرصه را بر آزادی‌خواهان و مشروطه‌طلبان تنگ کرد. سرانجام مشروطه‌طلبان پس از تحمّل سختی‌های بسیار، پیروز شدند و این حکایتی است از آخرین شب پادشاهی محمّدعلی شاه:
«وقتی به شاه خبر رسید که تقریباً دو ثلث تهران به دست مجاهدین افتاده دل از خیال فتح و پیروزی برداشت. دستور داد که در سراسر کاخ سلطنت‌آباد چراغ روشن نکنند، زیرا می‌ترسید که مجاهدین به نور چراغ به جای او راه یابند. پیش از این شاه با وزیر خارجه‌ی خود سعدالدّوله، در بابت توسّل به سفارت‌های خارجی مشاوره کرده و سعدالدّوله گفته بود که پس از بمباران مجلس، انگلیسی‌ها دیگر به او نظر خوبی ندارند. باید با سفارت روس صحبت کرد. ولی نماینده‌ی پادشاه را به سفارت راه ندادند. تا اینکه شب شد و به فرمان شاه به هر یک از درباریان اسلحه‌ی کمری دادند؛ ‌ولی اغلب نمی‌دانستند که این اسلحه به چه درد می‌خورد.
آن شب تا صبح شاه نخوابید. زنان و خویشان و کودکان او نیز تا صبح به خواب نرفتند. صبح شد و دوباره محمّدعلی شاه، سعدالدّوله را به سفارت روس فرستاد. تا وزیر خارجه بازگردد، شاه بدون آنکه بفهمد چه می‌کند، سبیل پُرپشت خود را می‌جوید و از این طرف به آن طرف می‌رفت و احمدمیرزا طفل بزرگ‌ترش نیز به دنبال پدر روان بود تا کنجکاوی کودکانه‌ی خود را با سر درآوردن از وقایع قانع کند.
بالاخره وزیر خارجه رسید و شاه دیگر طاقت آن نداشت که با وزیر خود به اتاق خویش بروند و دوبدو صحبت کنند. بلند بلند پرسید: پس چه شد؟ روس‌ها چه خواهند کرد؟
سعدالدّوله دستی به سبیل خود کشیده، گفت: قربان! می‌گویند که اجازه‌ی دخالت در امور داخلی ایران را نداریم. دولت امپراتوری ما را از هرگونه دخالتی منع کرده است.
شاه دیگر منتظر بقیّه‌ی مطالب نشد. وحشتی که از رسیدن مجاهدین داشت و یأس از دخالت و حمایت روس‌ها، یکباره شبح مرگ را در نظر او ظاهر ساخت.
مرگ فجیع، شاید بر فراز چوبه‌ی دار! در آن هنگام سران آزدی‌خواه که شاه آنان را بارها اراذل و اوباش و ماجراجو و آدمکش خوانده بود، دست‌ها خواهند زد، شادی‌ها خواهند کرد، در جلوی چشم ملّت در مقابل بهارستان که به دست ظلم او خراب شده بود اهانت‌ها خواهند نمود و دشنام‌ها خواهند داد. این افکار وحشتناک موجب شد که یکباره شاه عنان اختیار از دست داد و فریاد زد: کالسکه‌ها را برگردانید! مرا خواهند کُشت!
سپس خود را به کالسکه انداخت و گفت: برو به سفارت روس!
شاه بدین‌ترتیب به سفارتخانه رسید و بلافاصله سفارت روس مراتب را به سفارت انگلیس اطّلاع داد و چون پای مقرّرات 1907 در میان بود، دولت انگلیس هم پرچم خود را در آنِ واحد با پرچم دولت تزاری روس بر فراز مقرّ محمّدعلی میرزا زد و دوره‌ی سلطنت شاه بدبختی که از سلطنت چیزی جز نفرت ابدی حاصل نکرده بود بدین‌ترتیب خاتمه یافت. پس از شاه، زنان و فرزندان و سایر وجوه دربار مثل امیربهادر و مجلّل‌السّلطان و دیگران نیز به سفارت پناهنده شدند.»[12]

کلیدواژه: عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، محمدعلی شاه، قدرت

کریم‌خان و مرد چاپلوس

«کریم‌خان زند در ایّام حکومت خود شخصاً به شکایات مردم رسیدگی می‌کرد و به همین جهت روزی چند ساعت از وقت خود را به پذیرفتن مردم اختصاص می‌داد و طیّ این مدّت، هر کسی حق داشت به حضور او برود و مطلب مورد نظرش را با وی در میان بگذارد.
در یکی از این روزها شخصی در حالیکه زار زار می‌گریست به دیدن کریم‌خان آمد و به محض ورود، خود را روی پای وی انداخت و شروع به تملّق‌گویی و چاپلوسی نمود. کریم‌خان که تصوّر می‌کرد مأمورانش در حقّ این مرد ظلمی کرده‌اند و او برای دادخواهی آمده، دلش به حال وی سوخت و دستور داد او را ببرند و آرام کنند و هنگامی که تألّم خاطرش فرونشست او را به حضور ببرند.
ساعتی بعد، هنگامی که مرد کمی آرام شده بود او را به نزد کریم‌خان بردند. کریم‌خان از وی خواست تا درد دلش را به زبان بیاورد. گفت: من از مادر نابینا متولّد شدم و عمری را در تاریکی محض گذراندم تا اینکه دیروز اُفتان و خیزان خود را به آرامگاه پدرتان رساندم و دست توسّل به سوی مزار شریف آن مرحوم دراز کردم و در حالیکه زار زار می‌گریستم از جناب ایشان تقاضای شفا کردم و آنقدر گریستم که دچار ضعف شدم و بیهوش افتادم. در عالم خواب مردی روحانی و جلیل‌القدر را دیدم که به بالینم آمد. دست بر چشمانم گذاشت و گفت: «من ابوالوکیلم، تو را شفا دادم. اینک برخیز و با خاطر آسوده به هر جا که مایلی برو!». من وقتی از خواب بیدار شدم، چشمان خود را بینا یافتم و احساس کردم همه چیز را می‌بینم. به همین جهت از شدّت خوشحالی می‌گریستم و اینک از باب ستایش و قدردانی خدمت رسیده‌ام تا به خاطر داشتن چنین پدر با کرامتی به شما تبریک بگویم و به پاس محبّتی که ایشان در حقّم کرده در سلک فداییان شما درآیم و آماده‌ی هر نوع خدمتگزاری و جان‌نثاری باشم.
کریم‌خان بعد از شنیدن حرف‌های آن مرد دستور داد او را تنبیه کنند. گروهی از بزرگان با حیرت جلو آمدند و شروع به شفاعت کردند و آنگاه علّت خشم و غضب کریم‌خان را پرسیدند. کریم‌خان در پاسخ گفت: پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه‌ی بید سرخ، الاغ دزدی می‌کرد. روزی هم که مُرد، خلقِ خدا، خالق را شکر کردند که جان چنین مردی را گرفته است. بعد از به قدرت رسیدن من، عدّه‌ای چاپلوس برای خوش‌آیند من بر محلّ دفن او مقبره‌ای ساختند و آن را «عیناق ابوالوکیل» نامیدند و اکنون این مرد شیّاد سعی دارد او را صاحب کرامت معرّفی کند.»[13]

کلیدواژه: چاپلوسی و تملق، مدح، تبعیت و اطاعت، صداقت، مدیریت و حکومت، کریم‌خان زند، خواب دیدن، شفا، معجزه، عزّت نفس

شعری برای مزار هلاکو

«معروف است که هلاکوخان به یکی از شاعران دربارش سفارش کرد تا برای سنگ قبر او شعر مناسبی بسراید و بابت انجام این تکلیف دستمزد ناچیزی هم به او پرداخت. شاعر موصوف با توجّه به توصیه‌ی هلاکو و دستمزدی که گرفته بود شعری ساخت که اگرچه روی سنگ قبر هلاکو حک نشد، امّا شنیدن دارد:

یکی از بزرگان دنیا و دین در اینجا نهاده‌ست سر بر زمین
ز کردار او خلق خرسند بود فزون‌تر ز هر کس هنرمند بود
بسی عقل و تدبیر و فرهنگ داشت ز مردم‌فریبی بسی ننگ داشت
برای یکی بدره‌ی بی‌فروغ نشاید ازین بیش گفتن دروغ»[14]

کلیدواژه: مدح، چاپلوسی و تملّق، شعر

برای آنکه شهرت کنم!

«اراسترس از مردم یونان، معبد «دیان» را در شهر «افه‌زوس» آتش زد. این بنا یکی از عجایب هفتگانه جهان بود. به او گفتند: بد ذات، این چه کاری بود؟
گفت: برای آنکه در تاریخ مشهور بشوم.»[15]

کلیدواژه: شهرت، تاریخ


فهرستی از کلیدواژه‌های مجموعه 9-4:

28 مرداد ابوذر ابوسعیدابوالخیر – اجتناب از طاغوت احتکار – احکام دینی – اختلاف و تفرقه – اختلاف شعاری اخلاق ارتش استالین استبداد – استعمار اسکندر – اصلاح خود – اطاعت از باطل اعتراض – اقلیت‌ها – الوات و اوباش – امام سجّاد(ع) امنیت انتقاد – انحراف و تحریف انقلاب – انقلاب فرانسه – انگلستان – ایثار آزادی – آزادی بیان آگاهی آموختن – آموزش و پرورش بخشش بدبینی – بدخلق – بدعت – بدگویی – بدگویی و عیب‌جویی – برابری – برادری – برخورد با مخالف (دشمن) – بردگی – برده‌داری – بزرگی – بلندهمّتی – بهانه‌های ستم – بهلول – بی‌تفاوتی – بی‌طرفی – بیهودگی – پزشکی – پوچی و بی‌معنایی – پیامبر(ص) – پیروزی – تاریخ – تاریخ ایران – تاریخ علم – تاریخ معاصر – تبعیت از ظالم – تبعیت و اطاعت – تجمّل – تختی – تربیت فرزند – ترس – ترس و ایمنی – تصمیم‌گیری – تغییر – تکبر – تلاش و ایستادگی – تلاش و کوشش – تملّق و مدح – تنبلی – تنبیه – توبه – توکّل  – ثروت‌اندوزی – جادو – جامعه‌ی طبقاتی – جنگ جهانی دوم – جهل – جهل و خرافه – جوانمردی – چاپلوسی – چاپلوسی و تملق – حاکم – حرص و طمع – حرف و عمل – حق – حق‌طلبی – حقوق – حکومت – حیوانات – خاطرات سفر – خانواده – خدا – خشونت – خندیدن – خندیدن از روی نادانی – خواب دیدن – خودبزرگ‌بینی – خودفروشی – دانشگاه – دانشمندان – دروغ – دعا – دفاع از حق – دلقک – دنیا – دنیا و آخرت – دیکتاتوری – دین – دینداری – دیوانگی – دیوژن (دیوجانس) – رسوم بی‌معنی – رشوه – رفاه و آرامش – روان‌شناسی تبعیت – روحانیّت – روزه – زن – زندگی غیرسیاسی – ساده‌زیستی – سانسور – ستاره‌شناسی – ستم – سختی و آسانی – سختی و تلخی – سقراط – سکوت و انفعال – سنایی – سنت‌های غلط – سهروردی – سیاست – شاه – شاه‌عباس – شعر – شغل – شفا – شکر – شهرت – صبر – صداقت – صفویه – طالع‌بینی – طبقات اجتماعی – طرفداری – طنز و لودگی – ظاهربینی – ظل‌السلطان – ظلم – ظلم‌پذیری و سکوت – عبادت – عدالت – عدالت در اسلام – عدل و ظلم – عزّت نفس – عزاداری – عقلای مجانین – علم – علم (science) و اخلاق – علم و عمل – علم‌آموزی – علی(ع) – عمربن‌عبدالعزی – عوام فریبی – غذا – فخرفروشی – فرانسیس بیکن – فساد – فقر و محرومیت – قاجار – قدرت – قدرت حقیقت – قدرت‌طلبی – قرآن – قرون جدید – قضاوت – قضاوت در اسلام – قهرمان ملّی – کُشتی – کارهای عجیب – کریم‌خان زند – گرسنگی – گناه – لباس – لذّت و آرامش – مال – مال (پول) – مال و ثروت – مال‌اندوزی – مبارزه با ظلم – مبارزه با نفس – مجلس – محافظه‌کاری – محافظه‌کاری دینی – محبّت – مدارا و نرمی – مدح – مدح و چاپلوسی – مدرسه – مدرنیته – مدیریت و حکومت – مردم – مردم‌داری – مسئولیت – مشورطه – مظفرالدین شاه – معجزه – مغول – ملک‌المتکلّمین – منزلت و ارزش – مهربانی – میان‌مایگی – ناپلئون – نادرشاه – ناصرالدین‌شاه – نالیدن از ظلم – نرون – نژادپرستی – نظم – نفس – نوشتن – نویسندگی – نیکی و بدی – هدف زندگی – هدف و وسیله – همراهی – همکاری با ظالم – هند – هنر – ورزش


[1] منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
[2] مجلّه‌ی دانشمند، فروردین 1365، ص 48. برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به کتاب ماشین قدرت و اختناق، ترجمه‌ی محمود حکیمی، انتشارات امیرکبیر، تهران‌ ـ 1365.
[3] رحمت‌الله‌ مهراز، «سازمان آموزش و پرورش در هند»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، بهمن ماه 1340.
[4] هزار نکته، ص 217.
[5] محمود مستجیر، هزار نکته، ص 99.
[6] این داستان که از مجلّه‌ی فانوس نقل شده اثر «سودارشان» نویسنده‌ی هندی است و «عقیلی کاتبی» آن را ترجمه کرده است.
[7] رابرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ترجمه‌ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ 1349،‌ج 2، ص 273.
[8] دکتر رضا زاده‌ی شفق، چند بحث اجتماعی، انتشارات زوّآر، تهران ـ 1340، ص 274.
[9] ماهنامه‌ی آموزش و پرورش،‌ اسفندماه 1354، ص 375.
[10] اطّلاعات ماهانه، تیر و شهریور 1336.
[11] مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، 25 مرداد 1325.
[12] اطّلاعات ماهانه، اسفند ماه 1329.
[13] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی 2341، 27 خرداد 1366.
[14] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی 2341، 27 خرداد 1366، ص 55.
[15] مهدی‌قلی هدایت (مخبرالسّلطنه)، خاطرات و خطرات، ص 238.

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 8)

با فقر می‌سازم امّا هرگز انسانی را ستایش نمی‌کنم[1]

ناپلئون بُناپارت امپراتور هوسران و جاه‌طلب فرانسوی بسیار دوست می‌داشت که از سوی دانشمندان، فیلسوفان و ادیبان مورد ستایش قرار گیرد. او با آنکه خود در تحریک احساسات مردم عوام نابغه بود، امّا در عین حال عقیده داشت که تعریف و ستایش یک فیلسوف و یا دانشمند در بالا بردن میزان محبوبیّت یک زمامدار بسیار مهم است.
ناپلئون بسیاری از فیلسوفان، دانشمندان و نویسندگان را به ستایش خود وامی‌داشت. حتّی شاعران برجسته‌ای چون گوته و فیلسوفی چون هگل او را که دیکتاتورری خشن و بی‌رحم بود ستایش کردند و خود را در جنایات، بی‌رحمی‌ها و تجاوزهای او شریک ساختند. لشکریان ناپلئون در ایتالیا، اسپانیا، مصر، سوریه، پروس، روسیه، بلژیک و هلند هزاران هزار انسان را به خاک و خون کشیدند؛ نیروهای امنیّتی او در فرانسه صدای آزادی‌خواهان را خفه کردند، امّا نویسندگان روزنامه‌های دولتی همچنان سخاوتمندانه عالی‌ترین واژه‌ها را به پای ناپلئون می‌ریختند. دانشمندان و نویسندگان طرفدار ناپلئون پاداش‌ها و جوایز هنگفت دریافت می‌کردند؛ از زندگی خوب بهره‌مند می‌شدند و هیچ توجّه نداشتند که زندگی پر لذّت آنان به قیمت خون هزاران انسان بی‌گناه تمام می‌شود. امّا حتّی در آن زمان بودند اندیشمندان شریفی که فقر و گرسنگی را بر شرکت در جنایات خوفناک زمامداران ستایش طلب ترجیح دادند. آنکیتل دو پرون (1731 – 1805) دانشمند فرانسوی با فقر و گرسنگی ساخت، امّا حاضر نشد به جمع نویسندگان مزدور بپیوندد. وی در مقدّمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «اوپانیشادها» درباره‌ی زندگی خود نوشت:
«نان و قدری شیر و اندکی پنیر و آب چاه! این است غذای روزانه‌ی من و روی هم رفته برایم به چهارشاهی تمام می‌شود که یک دوازدهم یک روپیه‌ی هندی است. بدون آتش زندگی می‌کنم، حتّی در سرمای زمستان، و هیچ نمی‌دانم پتو و لحاف پَرِ نرم و گرم چیست … با کارهای ادبی عمر می‌گذرانم. نه حقوق و وظیفه‌ای دارم و نه مقام و مرتبه‌ای.»[2]
وقتی در سال 1895 آنکیتل دوپرون در کمال تنگدستی بسر می‌برد حکومت انقلابی فرانسه خواست به عنوان «پاداش ملّی» حقوقی برای وی منظور دارد؛ امّا دوپرون ابلاغیّه‌ی حکومت را بازگرداند و پاسخ داد: نیازی ندارم. در سال 1804 چون از آنکیتل دوپرون خواستند نسبت به امپراتور سوگند وفاداری یاد کند، تسلیم نشد و در جواب نوشت:
«روحی که خدا به من داده است، ارجمندتر و آزادتر از آن است که خود را پست سازم و نسبت به کسی که مانند من بنده‌ی خدایی بیش نیست سوگند وفاداری بخورم.» [3]

کلیدواژه: قهرمان ملّی، مدح و چاپلوسی، ظلم و عدل، مال و ثروت، عزّت نفس، ناپلئون، انقلاب فرانسه

تابلویی از پدربزرگ

«لُرد گلادستون (1809 ـ 1898) نخست‌وزیر معروف انگلستان، روزی نزد یک عتیقه‌فروش، تابلوی رنگ‌روغنی مردی را که با لباس قرون‌وسطی نقّاشی شده بود دید و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد، از خرید آن منصرف گردید. چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش لُرد کرین مشاهده کرد. لُرد کرین تابلو را به گلادستون نشان داده، گفت: این تابلو متعلّق به یکی از اجداد من است.
گلادستون در جوابش خنده‌ای کرد و گفت: اگر این تابلو قیمتش کمی ارزان‌تر بود، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود.»[4]

کلیدواژه: مال، فخرفروشی، تکبّر، عزّت نفس

تنها سخن راست یک منجّم

«ابوصلت امیّه‌ی مغربی گفت هنگامی که در حدود سال پانصد و ده هجری قمری به مصر رفتم، رزق‌الله منجّم معروف به «نخاس» را دیدم. او استاد بیشتر منجّمین مصر و بزرگ آن‌ها بود. وی پیرمردی خوش طبع و شوخ مزاج بود. از جمله‌ی داستان‌های خود اوست که چنین نقل کرد:
روزی یک زن مصری از من خواست تا درباره‌ی موضوعی مخصوص و مربوط به او طالعش را ببینم. من شروع کردم ارتفاع خورشید را در آنوقت و درجه‌ی طالع و خانه‌های دوازده‌گانه و محلّ استقرار ستارگان سیّار همه و همه را در روی یک تخته‌ی حساب ترسیم کردم و شروع کردم به صحبت کردن و راجع به هر خانه طبق عادت جدا جدا سخن می‌گفتم و توضیح می‌دادم و آن زن همچنان ساکت بود و من از سکوت او یکّه خوردم و سکوت کردم و چند لحظه به سکوت برگزار شد و آن زن یک سکّه نزد من انداخت. من مجدّداً شروع کردم به سخن گفتن و گفتم: من در طالع تو می‌بینم که مقداری از مال خودت را از دست داده‌ای. آن را نگه‌دار و از آن محافظت کن.
آن زن گفت: حالا حقیقت را گفتی و درست هم گفتی. به خدا قسم، همینطور است که تو گفتی.
من پرسیدم: آیا تو تازگی چیزی گم کرده‌ای و یا مالی از دست داده‌ای؟
آن زن گفت: بلی، همان یک درهمی که به تو دادم!
این را گفت و مرا ترک کرد و رفت.»[5]

کلیدواژه: طالع‌بینی، دروغ، جهل و خرافه، ستاره‌شناسی

من بی‌گناه می‌میرم!

در یکی از شب‌های تیره‌ی پاریس در سال 1794 در عصر هولناکی که به دوره‌ی ترور و وحشت در انقلاب کبیر فرانسه مشهور شد، سه مرد خشمگین درِ خانه‌ای را به شدّت می‌کوبیدند. آنان فریاد می‌کشیدند: به نام آزادی، به نام حکومت فرانسه، لاوازیه را به ما تسلیم کنید!
آنان لاوازیه را از دامان خانواده بیرون کشیدند و ساعتی بعد به دادگاه انقلابی تحویل دادند. مدّت محاکمه بسیار کوتاه بود و لاوازیه نیز مانند هزاران بی‌گناه دیگر محکوم به اعدام شد. روز بعد وی را به میدان اعدام بردند و با گیوتین سر از بدنش جدا ساختند. سپس سر او را به جمعیّت نشان دادند و گفتند: این سر آنتوان لوران لاوازیه خائن به میهن است.
و بدین ترتیب حکومت کور ترور و وحشت فرانسه به زندگانی یکی از مشهورترین دانشمندان جهان پایان داد. در دادگاه، شورشیان از این مرد دانشمند نپرسیدند که او در مدّت عمر خود برای فرانسه چه کرد. آنان فقط به او گفتند: چون با حکومت فرانسه همکاری نکردی مستحقّ اعدامی.
لاوازیه در سال 1743 در پاریس متولّد شد. پدرش بسیار مایل بود که او مردی دانشمند و بزرگ شود؛ از این رو وی را به مدرسه‌ی کاردینال مازارن فرستاد. لاوازیه از هوشی سرشار و حافظه‌ای شگفت برخوردار بود و بزودی توجّه معلّمان و استادان را به خود جلب کرد. وی در بیست و سه سالگی مقاله‌ای در مورد «بهترین طریق روشنایی برای یک شهر بزرگ» نوشت و به خاطر آن جایزه‌ای را که یک مدال طلا بود، بُرد. وی به خاطر همین تشویق، به شیمی و فیزیک علاقه‌مند شد و در تهیّه‌ی کتاب‌های علمی با عدّه‌ای از علمای فرانسه همکاری کرد. به تدریج شهرتش از مرزهای فرانسه گذشت . وی در سال 1778 در نزدیکی شهر «فوشین» مزرعه‌ای جهت کارهای کشاورزی ساخت و در این مزرعه بود که شیوه‌های جدید کشاورزی را مورد آزمایش قرار داد. یکی از مورّخان انگلیسی در مورد این کار لاوازیه می‌نویسد: «او در مدّت یک سال بیش از آنچه که فرد دیگری ممکن است در مدّت یک قرن خدمت کند به پیشرفت کشاورزی میهنش خدمت کرد.»
پس از پیروزی انقلاب فرانسه لاوازیه نیز مانند اکثر مردم نیک‌اندیش از سقوط حکومت ظالم سلطنتی خوشحال شد؛ امّا پس از آنکه دوره‌ی ترور و وحشت فرارسید و دانتون، مارا و روبس پی‌یر در رأس حکومت قرار گرفتند و اعدام بی‌گناهان آغاز شد، لاوازیه از همکاری با حکومت ترور خودداری ورزید. حکومت ترور چندین‌بار از وی درخواست همکاری کرد، امّا لاوازیه می‌گفت: «اینان فریاد برابری، برادری، آزادی سر داده‌اند، ولی بر جان و مال مردم بی‌رحمانه دست انداخته‌اند. بی‌گناه و گناهکار در نظر اینان یکسان است. انسان‌ها را بیهوده می‌کشند و خویش را حکومت انقلابی لقب داده‌اند.»
و یک‌بار خطاب به مارا که با اصرار از او درخواست همکاری می‌کرد گفت: «چه‌ می‌گویید؟! از من می‌خواهید با اوباشی که آزادی مطبوعات و بیان را از میان برداشته‌اند متّحد شوم؟ از من می‌خواهید از مردانی حمایت کنم که کودکان را نیز بدون محاکمه به قتل می‌رسانند و آزادی مذهب و فرهنگ و اندیشه را زیر پای خود لگدمال کرده‌اند؟ نه، من چنین کاری نمی‌کنم و برای مرگ آماده‌ام.»
خودداری لاوازیه از همکاری با حکومت ترور موجب صدور فرمان توقیف و سپس حکم اعدام او گردید. وی را مانند بقیّه‌ی محکومان، سوار بر ارّابه‌ای کرده و از میان جمعیّت خشمگین که عقل خود را از دست داده بود گذراندند. جمعیّت خشمگین بزرگ‌ترین دانشمند زمان خود را هو و گاه مسخره می‌کردند؛ امّا لاوازیه فقط لبخند می‌زد. آخرین کلماتی که بر زبان او جاری شد این بود: «من بی‌گناه می‌میرم.»[6]

کلیدواژه: علم، سیاست، عزّت‌نفس، ظلم، تبعیّت و اطاعت، انقلاب فرانسه

ترس برادر مرگ است

ابن اثیر مورّخ معروف درباره‌ی ترس و زبونی بعضی از مردمان در عصر حمله‌ی مغول می‌نویسد:
«چنین نقل کرده‌اند که یک نفر مغول به قریه یا دربندی که مردمی فراوان در آن بودند وارد می‌شد و یکی‌یکی ایشان را می‌کشت و احدی جسارت آنکه به سمت او دست دراز کند نداشت. گویند یکی از آن قوم مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربه‌ای نداشت به او گفت سر خود را به زمین بنه و از جای خود نجنب. مرد چنین کرد و مغول رفته، شمشیری به کف آورد و او را با آن کشت.
مردی برای من نقل کرد که من با هفده نفر در راهی می‌رفتیم. سواری از مغولان به ما رسید و امر داد که کَت‌های یکدیگر را ببندیم. همراهان من به اطاعت امر او قیام کردند. به ایشان گفتم: او یک نفر است و ما هفده تن. علّت توقّف ما در کشتن او و گریختن چیست؟
گفتند: می‌ترسیم.
گفتم: او السّاعه شما را می‌کشد. اگر ما او را بکشیم شاید خداوند ما را خلاصی بخشد.
خدا می‌داند کسی بر این اقدام جرأت نکرد. عاقبت من با کاردی او را کشتم و پا به فرار گذاشته، نجات یافتیم.»

کلیدواژه: ظلم، ترس، برادری، اطاعت و تبعیت

خداوند حضرت محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده است

«خلیفه عمربن‌عبدالعزیز به جرّاح‌بن عبدالله والی خراسان نوشت که هر کس با تو نماز می‌خواند، از پرداخت جزیّه معاف است. این فرمان عادلانه سبب شد که گروه بسیاری از مشرکین و مسیحیان و غیره اسلام اختیار کردند. امّا والی که رغبت روزافزون مردم را به اسلام دید به خلیفه یادآورد شد که مسلمان شدن ذمّیان به منظور معافیّت از پرداخت جزیّه است و خوب است که آنان را با اجرای عمل ختنه آزمایش کنیم؛ علاوه بر این، با مسلمان شدن ذمّیان میزان درآمد بیت‌المال رو به کمی گذاشته است و بیم آن می‌رود که باز هم جمعی دیگر مسلمان شوند و مقدار جزیّه از آنچه هست هم کمتر شود. خلیفه پاسخ داد: خداوند محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده نه برای ختنه کردن و جزیّه گرفتن.»[7]

کلیدواژه: دین، احکام دینی، ظلم، عمربن‌عبدالعزیز،‌ مال(پول)

شهامت اخلاقی

در تاریخ ایران مردان بزرگی بوده‌اند که شهامت اخلاقی‌‌شان انسان را به شگفتی و تحسین وامی‌دارد. مثلاً موقعی که میرزارضای کرمانی موفّق به کشتن ناصرالدّین‌شاه شده، او را توقیف کردند و سپس مورد استنطاق قرار دادند. در بازجویی، میرزا رضا کرمانی گفت: «من قبلاً وسیله‌ی بهتری داشتم که شاه را بکشم بدون آنکه گرفتار شوم، بدین قرار که اطّلاع یافتم شاه به باغ یکی از اعیان به گردش می‌رود. خود را به آن باغ رسانیده، مخفی شدم. شاه آمد و کشتن او هم بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود؛ امّا او را نکشتم، زیرا عدّه‌ای یهودی در آن روزها برای تفریح در آن باغ بودند و اگر شاه کشته می‌شد و من فرار می‌کردم، خون را به گردن یهودیانی که در آن باغ اقامت داشتند می‌انداختند…»

کلیدواژه: اقلیت‌ها، مبارزه با ظلم، ایثار، مشروطه، ناصرالدّین شاه

خطای طبابت

«در زمان دیوژن حکیم، شخصی که نقّاش بود حرفه‌ی نقّاشی را ترک گفت و مشغول طبابت شد. دیوژن گفت: کار خوبی کردی، زیرا خطاهای تصویر را همه کس می‌بیند و تیرهای ملامت و ایراد از هر سو پرتاب می‌شود؛ امّا خطاهای طبابت را خاک می‌پوشاند و کاملاً از نظرها مخفی می‌دارد!»[8]

کلیدواژه: پزشکی

در جنگ بالکان

«هنگامی که بلغارها در جنگ بالکان آدریناپول را محاصره کردند و راه آذوقه را به شهر بستند، محصورین به زحمت افتادند. بنابر قوانینی که اسلام وضع کرده است، همه آذوقه‌هایی که در انبارها ذخیره بود بیرون آورده، در معرض استفاده‌ی عامّه گذاشتند و در این طریق فرقی مابین مسلمان و غیرمسلمان نبود. چون این خبر به گوش شیخ‌الاسلام (شیخ بزرگ مسلمین مقیم آن شهر) رسید، شکری‌پاشا حافظ و مدافع شهر را خواسته‌، فرمود که بنا بر تعالیم حضرت محمّد(ص) و اندرزهای وی، فقط مسلمانان هستند که باید اموال خود را در معرض استفاده‌ی عامّه گذارند.
شکری‌پاشا قبول کرد و سایرین را در کار خود آزاد گذارد و همین فداکاری مسلمین آثار نیکویی بجا نهاد و بعد از آن نبرد، آوازه‌ی آن زبانزد جهانیان گردید.»[9]

کلیدواژه: مال، احتکار، دین

او هم بنده‌ی خدا بوده است

«روزی تابوتی از برابر محمّد(ص) می‌گذراندند. پیغمبر به مجرّد دیدن آن به رسم ادب بپاخاست. کسی گفت: این تابوت یهودی است که به قبرستانش می‌برند.
پیغمبر در جواب فرمود: باشد، مگر او جاندار و بنده‌ی خداوند نبوده است؟»[10]

کلیدواژه: اقلیت‌ها، پیامبر(ص)، محبّت

سی سال استغفار برای یک الحمدلله

«سَری‌سَقَطی از بزرگان عرفا (متوفّی میان سال‌های 251 تا 257 ق.) وقتی گفت: من مدّت سی‌سال است از یک «الحمدلله» که گفته‌ام در پیشگاه خداوند استغفار می‌کنم.
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام [در بغداد] روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکّان خود را ببینم. گفتند: حریق از دکّان تو دور است. گفتم: الحمدلله. سپس با خود گفتم: فرض کن دکّان تو نجات یافته، آیا به مسلمانان نمی‌اندیشی!»[11]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، دین، شکر، توبه

کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند!

«مشیرالسّلطنه سالی دوبار روضه‌خوانی می‌کرد و شیعیان را طعام می‌نمود و در دو روز آخر خاخام یهودان و کشیش مسیحیان را هم دعوت می‌کرد. روزی محمّدعلی‌شاه از وی پرسید که در مجلس روضه‌خوانی چرا خاخام یهود و کشیش مسیحی را دعوت می‌کنید؟
مشیرالسّلطنه گفت: بنده سالی دو ماه در مجلس عزای خامس آل‌عبا شیعیان را اطعام می‌کنم و از بابت احتیاط دو روزی هم نمایندگان یهود و مسیحی را دعوت می‌نمایم. و کسی چه داند؟ شاید حق به جانب آنان باشد. این کار را می‌کنم که روز قیامت کلاهم پس معرکه نباشد!»[12]

کلیدواژه: دینداری

رها کنید!

«کریم‌خان‌زند را شاهبازی آورده بودند. گفت: این مرغ چه کار دارد؟
گفتند: شکار کبک و کبوتر می‌کند.
گفت: چه می‌خورد؟
گفتند: روزی یک مرغ.
گفت: رها کنید برود خودش بگیرد و خودش بخورد!»[13]

کلیدواژه: تجمّل، مال و ثروت

دلقک و امام سجّاد علیه‌السّلام

امام صادق(ع) فرمود: «در مدینه مردی بطّال (یاوه‌گو) بود و مردم را با حرکات خنده‌آور خود می‌خنداند و همه او را به عنوان یک دلفک می‌شناختند. روزی هنگامی که از کنار امام سجّاد(ع) رد می‌شد، اشاره به ایشان کرد و گفت: این مرد مرا خسته کرده، زیرا هر کاری می‌کنم نمی‌خندد.
سرانجام مرد یاوه‌گو روزی از آخرین تیری که در ترکش داشت استفاده کرد تا آن حضرت را بخنداند و آن این بود که چون امام را دید که همراه دو غلامش به جایی می‌رود، پرید و عبای آن حضرت را از دوشش گرفت و فرار کرد. امام سجّاد(ع) اصلاً به او اعتنایی نکرد. دیگران او را دنبال کرده و عبا را از او گرفتند و به حضور حضرت آوردند. امام فرمود: این چه کسی بود؟
گفتند: این مردی دلقک و یاوه‌سرا است که مردم مدینه را با یاوه گویی‌های خود می‌خنداند.
امام سجّاد(ع) فرمود: به او بگویید برای خدا روزی وجود دارد که در آن روز (روز قیامت) باطل‌گویان و یاوه‌سرایان در خُسران و زیان می‌باشند.»[14]

کلیدواژه: بیهودگی، خندیدن از روی نادانی، پوچی و بی‌معنایی، امام سجّاد(ع)، دلقک

در محضر قضا

«در دوران خلافت مأمون خلیفه‌ی عبّاسی مرد جواهرفروشی به تظلّم به دربار خلیفه آمد و شکایت خود را مطرح کرد. مأمون پرسید: از چه کسی شکایت داری؟
مرد گفت: از شما!
مأمون با تعجّب گفت: از من؟!
مرد جواهرفروش گفت: آری! شخصی به نام سعید که خود را وکیل شما معرّفی کرد جواهری از من خریداری کرده به مبلغ سی‌هزاردینار و بهای آن را نمی‌پردازد.
مأمون گفت: اوّلاً چنین کسی وکیل من نیست. ثانیاً از کجا که تو راست می‌گویی و آن شخص بهای جواهر را نپرداخته باشد؟
مرد شاکی گفت: من مدارک و دلایلی دارم که حاضرم در محضر قاضی ارائه کنم.
مأمون تقاضای وی را پذیرفت و غلام را فرمود تا یحیی‌بن‌اکثم را به حضور بطلبد. قاضی حضور یافت. مأمون داستان به وی بازگو کرد و از او خواست که در این ماجرا قضاوت کند. قاضی گفت: اینجا دربار خلافت است نه محکمه‌ی قضاوت.
مأمون گفت: آن را به محضر قضا مبدّل کن.
قاضی گفت: در آن صورت باید مراجعین به اینجا بیایند و فعلاً نوبت خلیفه نیست! باید نخست به کار آنان بپردازم.
مأمون گفت: چنین کن!
و آنگاه دستور داد درهای کاخ را گشودند و آن روز دربار خلیفه، محضر قاضی شد.
چون نوبت به مأمون رسید، قاضی دستور داد به خلیفه اطّلاع دهند در محضر دادگاه حاضر شود. مأمون در حالی‌که غلامی وی را همراهی می‌کرد و زیراندازی در دست داشت، وارد شد. چون آهنگ نشستن کرد، قاضی دستور داد زیرانداز دیگری نظیر آن برای طرف دعوی بیاورند تا امتیاز و تبعیضی بین آن‌دو نباشد. دادگاه وارد رسیدگی شد. مدّعی دلایل و بیّنه‌ی کافی نداشت. قاضی از مأمون خواست تا بر برائت خویش سوگند یاد کند. مأمون سوگند یاد کرد. قاضی حکم بر برائت خلیفه و بی‌حقّی شاکی صادر کرد. چون دادگاه ختم دادرسی را اعلام کرد قاضی از جای برخاست و با تواضع در برابر خلیفه ایستاد و گفت: اینک من یک نفر عادی در مقابل خلیفه‌ام و نباید در بالای مجلس بنشینم.
مأمون دستور داد مبلغی معادل آنچه مدّعی مطالبه می‌کرد از مال شخصی خویش به وی بپردازند، نه از آن جهت که حقّی داشت بلکه برای جلوگیری از این توهّم که چون قاضی در دربار خلیفه قضاوت کرده ممکن است تحت نفوذ او واقع شده باشد و این در شأن خلیفه و قضای اسلامی نیست.»[15]
این داستان واقعی نشان می‌دهد که حکّام غاصب و جائر زمان در جامعه‌ای که هنوز متأثّر از فرهنگ اسلامی بود نمی‌توانستند کاملاً خود را بیگانه و ناآشنا به حکومت حقیقی اسلام معرّفی کنند.

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدل و ظلم، عدالت

ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه

خلفای عبّاسی با آنکه خلافت را غصب کرده و با ستم حکومت می‌راندند، امّا در عصر آنان قاضیان از قدرت و استقلال بسیار برخوردار بودند. سیوطی در این مورد می‌نویسد:
«روزی در محضر قاضی ابوحازم بودم. مأموری به نام ظریف‌مخلّدی از سوی خلیفه‌ی عبّاسی المعتضدبالله وارد شد و گفت: امیرالمؤمنین فرمودند ما خبر یافته‌ایم فلانی ورشکست شده است و قاضی اموال او را بین طلبکاران تقسیم می‌کند. ما هم از او وامی طلبکاریم؛‌ لذا سهم ما را هم منظور بدارید.
قاضی گفت: از من به خلیفه بگوی آیا به یاد داری که چون مرا مسئول مهامّ قضا ساختی، گفتی من طوق این مسئولیّت را از گردن خویش برداشتم و به گردن تو گذاشتم؟ اکنون به مقتضای آن عهد و قرار، بر من روا نیست که جز با ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه چیزی از این اموال به تو تسلیم کنم.
ظریف مخلّدی پیام قاضی را به خلیفه رسانید. خلیفه دو تن از درباریان را فرستاد که در محضر قاضی به این امر شهادت بدهند. قاضی مجدّداً پیام داد: هرگاه آن دو گواه به محضر قضا حاضر شدند، من درباره‌‌ی عدالتشان تحقیق خواهم کرد. در صورتیکه عدالتشان محرز گردد، شهادتشان را خواهم پذیرفت، والاّ به مقتضای تکلیف شرعی خود عمل می‌کنم.
گواهان چون از این ماجرا آگاه شدند نگران به حضور خلیفه رفتند و التماس کردند که: یا امیرالمؤمنین،‌ اگر قاضی بر عدم عدالت ما حکم کند آبروی ما می‌رود و رسوا می‌شویم و برای شما هم خوب نیست. اگر ممکن است ما را از این مأموریّت معاف فرمایید.
خلیفه با شنیدن سخن آنان از حق یا ادّعای خویش صرف نظر کرد.»[16]

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدالت، حکومت

وظیفه‌ی پادشاه سلطنت است نه شهادت!

«روزی مَلِک کامل در دادگاه قاضی شرف‌الدّین اسکندرانی درباره‌ی قضیّه‌ای که مطرح بود به نفع یکی از طرفین شهادت داد. قاضی چون شهادت مَلِک را شنید و طبعاً به صحّت آن اطمینان نداشت، گفت: وظیفه‌ی مَلِک سلطنت است نه شهادت!
مَلِک که از این سخن قاضی دریافت که قاضی شهادت او را نپذیرفته است سخت برآشفت و گفت: من در این قضیّه شهادت می‌دهم. آیا شهادت مرا می‌پذیری یا نمی‌پذیری؟ بگو!
قاضی چون خشم مَلِک بدید، بی‌پرده و با صراحت تمام گفت: من شهادت تو را نمی‌پذیرم.
آنگاه چند لحظه خاموش ماند و سپس به سخن خود چنین ادامه داد: چگونه شهادت تو را بپذیرم در صورتیکه «عجیبه»، آن زن رقّاصه و آوازه‌خان، هر شب در حالیکه چنگ خود در دست دارد، آهنگ قصر تو می‌کند و بامدادان در حالیکه از شدّت مستی روی پای خود بند نیست و روی دست کنیزان به راست و چپ متمایل می‌گردد، از پلّه‌های قصر فرود می‌آید؟
مَلِک از این سخن خشمگین شد. به قاضی دشنام داد و از دادگاه خارج شد. قاضی چون این اهانت بدید، روی به حُضّار در مجلس کرد و گفت: مردم، شاهد باشید که من خود را از منصب قضا معزول ساختم و از امروز قاضی این شهر نیستم.
آنگاه از دادگاه خارج شد و آهنگ سرای خویش کرد. در این هنگام یکی از درباریان صدیق به نزد ملک آمد و گفت: مصلحت در این است که قاضی را به هر وسیله شده به دادگاه بازگردانی و از وی استمالت کنی؛ زیرا هم‌اکنون خبر کناره‌گیری او در شهر می‌پیچد و بی‌گمان مردم علّت آن را می‌پرسند و آنگاه پاسخ قاضی و آنچه بین شما رفته است و داستان زن خنیاگر شیوع پیدا می‌کند و چون این خبر به خلیفه در بغداد برسد، آبروی تو خواهد رفت.
ملک ناگهان به خود آمد و عظمت خطر را احساس کرد. بی‌درنگ از جای برخاست و آهنگ خانه‌ی قاضی کرد و چون وارد شد، زبان به عذر و پوزش گشود. قاضی نپذیرفت. ملک آنقدر عجز و لابه و اصرار کرد که قاضی از سر تقصیر وی درگذشت و بار دیگر به کار خویش بازگشت.»[17]

کلیدواژه: عدالت در اسلام، قضاوت

از درخت‌هایش بگو

مظفرالدّین‌شاه از درباریان مخصوصاً امیربهادر که با مشروطیّت مخالف بود می‌هراسید و پیوسته سعی داشت که از وارد شدن در سیاست خودداری کند. مخبرالسّلطنه‌ی هدایت پس از بازگشت از سفر ژاپن در خاطرات خود می نویسد:
«شاه مایل است احوالات ژاپن را از من بپرسد. روزی در فرح‌آباد مرا خواست. در ایوان حرکت می‌کرد. جز سیّدبحرینی کسی نبود و از هم دور ایستاده بودیم. نوبتی به من نزدیک شده، گفت: ژاپن مجلس دارد؟
عرض کردم: هشت سال است شورای ملّی دارد.
شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و می‌ترسید اظهار کند. بقدری ملاحظه می‌کرد که هر وقت می‌خواستم از ترقّیّات ژاپن چیزی بگویم می‌گفت: از درخت‌هایش بگو!
در اوقات مرض شاه، یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و می‌بایست از ژاپن صحبت کنم، اما وارد سیاسیّات نشوم.»[18]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، زندگی غیرسیاسی، مشروطه، مظفرالدّین‌شاه، خاطرات سفر

آنقدر گوشت کبک خورد تا مُرد!

حکومت‌های استبدادی سعی دارند که نویسندگان منتقد را که با آثار خود انسان‌ها را بیدار می‌کنند به استخدام خویش درآورند. نویسندگان آزاده و بشردوست حاضر نیستند که قلم را به خدمت حاکمان درآورند، امّا آنان که شجاعت ستیز با حاکمان زمان را ندارند به راحتی به استخدام حکومت‌ها درمی‌آیند. ایوان آندریویچ کریلوف (1769 – 1844) نویسنده‌ی روسی یکی از این نویسندگان راحت‌طلب بود که در عصر سلطنت تزارالکساندر حکایات طنزآمیز بسیار منتشر کرد. وی ابتدا در حکایات خود وضع آن زمان روسیه را به باد انتقاد گرفت و معایب حرص، حیله‌گری و پول‌پرستی بشر را برملا ساخت. دولت روسیه ابتدا او را مجبور کرد که از انتشار آن حکایت‌ها خودداری کند. کریلوف نویسندگی را رها کرد و به آموزگاری سرخانه و منشی‌گری پرداخت و اوقات فراغت خود را به ورق‌بازی و قمار می‌گذراند. مدّتی بعد حکومت روسیه از او خواست که با جمع‌آوری و نگارش حکایات غیرانتقادی، مردم را مشغول دارد و آن‌ها را سرگرم کند. کریلوف پذیرفت و مجموعه‌ای از حکایات بی‌ضرر (!!) منتشر ساخت.
ویل دورانت «در تاریخ تمدّن» خود پس از شرح زندگانی وی می‌نویسد:
«دولت روسیه که از محافظه کاری کریلوف سپاسگزار بود شغلی جهت حمایت از او در کتابخانه‌ی ملّی به وی داد، و او این شغل را با تنبلی و رضایت حفظ کرد تا آنکه روزی در سنّ هفتاد و پنج سالگی بیش از اندازه گوشت کبک خورد و درگذشت.»[19]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، انتقاد، نویسندگی، اطاعت و تبعیت، همکاری با ظالم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
  2. دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ 1363، ص24.
  3. همان.
  4. کیهان هوایی، چهارشنبه 3 تیر 1366.
  5. ابوالفرج اهرون (ابن‌العبری)، تاریخ مختصر الدّول، ص270.
  6. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن (ویژه‌ی نوجوان)، شرکت انتشار، ج 8: «انقلاب کبیر فرانسه».
  7. محمود مستجیر،‌ هزار نکته، ص 184.
  8. کیهان هوایی، 19 آذر 1365.
  9. خواجه کمال‌الدّین، کردار و گفتار محمّد(ص)، ص94.
  10. کردار و گفتار محمّد(ص)، ص94.
  11. ابن خلّکان، وفیات‌الاعیان، ج 2، ص 102 به نقل از دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ 1363، ص 125.
  12. مجموعه‌ی لطایف، ص 136.
  13. احمد سروش، مجموعه‌ی لطایف، مؤسسه‌ی مطبوعاتی شرق، تهران 1344، ص 73.
  14. مجلّه اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی 2347، 31 تیر 1366.
  15. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیر ماه 66.
  16. سیوطی، تاریخ‌الخلفاء، به نقل از مقاله‌ی استاد مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه 1366.
  17. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه 1366.
  18. مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسّلطنه)، گزارش ایران، نشر نقره، تهران ـ 1362، ص 163.
  19. ویل دورانت، تاریخ تمدّن، ترجمه‌ی فارسی، ج 11، ص 871.
// // ?>


بهشت برادری،‌ دوزخ بی‌تفاوتی (فرازهایی از سخنان امام صادق (ع))

نسخه‌ی آماده شده برای چاپ را می‌توانید از اینجا دریافت کنید. این بولتن برای چاپ به صورت دفترچه با قطع A4 تنظیم شده است.
نسخه‌ی آماده شده برای مطالعه به صورت پی دی اف را نیز از اینجا دریافت کنید.

* * * * *

بهشت برادری، دوزخ بی‌تفاوتی

فرازهایی از سخنان امام صادق(ع)

  • امام صادق(ع): خدای عزّوجلّ فرموده است: مردم خانواده‌ی منند؛ پس محبوب‌ترین آن‌ها نزد من کسی است که با آنان مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهایشان کوشاتر باشد. (میزان‌الحکمه، ص953)
  • بدانید که محبوب‌ترین مؤمنان نزد خدا کسی است که مؤمن تهیدستی را از ناداری نجات دهد و در امور مادی و زندگی‌اش به او یاری رساند، و کسی که [عموم] مؤمنان را کمک کند و سود رساند و ناراحتی آن‌ها را برطرف سازد. (میزان‌الحکمه، ص951)
  • امام صادق(ع)، در بیان حقوق مؤمن بر مؤمن فرمود: کمترینِ این حقوق آن است که برای او همان چیزی را دوست داشته باشی که برای خود دوست داری و بر او نپسندی آنچه را بر خود نمی‌پسندی. (میزان‌الحکمه، ص1249)
  • امام صادق(ع)، در پاسخ به سؤال از کمترین حق مؤمن بر برادرش فرمود: آنچه را که او بدان نیازمندتر است به خود اختصاص ندهد. (میزان‌الحکمه، ص1249)
  • مسلمانان باید که در رفت و آمد با هم، و احسان کردن به هم، و مواسات[1] با نیازمندان، و مهربان بودن با یکدیگر تلاش کنند، تا چنان باشند که خدای بزرگ به شما فرمان داده است: «رُحَماءُ بَینَهم» (مؤمنان با یکدیگر مهربانند) [سوره‌ی فتح، 29]. با مهربانی با هم زندگی کنید، و ناراحت و نگران باشید از اینکه از نیازمندی و گرفتاری دیگران مطلع نشوید، چنانکه «انصار» در روزگار رسول خدا(ص) چنین بودند. (الحیاة، ج5، ص140)
  • خداوند عزوجل در دارایی‌های توانگران به جز زکات [مرسوم]، حقوقی دیگر واجب و مقرر کرده و فرموده است: «و آنان که در اموالشان حقی است معین، برای سائل و محروم» [سوره معارج، 24]. بنابراین، حق معلوم و معین، که حقی جز زکات [مرسوم] است، چیزی است که هرکس باید وظیفه خود بداند که از مالش پرداخت کند و به اندازه توان و وسعت مالی که دارد آن مقدار را بر خود واجب شمارد و بسته به میل خود هر روز یا هر جمعه یا هر ماه بپردازد. (میزان‌الحکمه، ص2191)
  • زکات به منظور آزمودن توانگران و کمک به مستمندان وضع شده است. اگر مردم زکات اموال خود را می‌پرداختند، هیچ مسلمانی نیازمند نمی‌ماند و به سبب آنچه خداوند عزّوجلّ برای او واجب کرده است بی‌نیاز می‌شد. مردم، فقیر و نیازمند و گرسنه و برهنه نشدند مگر به سبب گناهان ثروتمندان. (میزان‌الحکمه، ص2185)
  • مردی از یاران امام صادق(ع) شنیده بود که امام(ع) نخلستانی در نزدیکی مدینه دارد که در مورد محصول آن به شیوه‌ی خاصی رفتار می‌کند و از امام(ع) در این مورد سؤال کرد. امام(ع) فرمود: «هنگامی كه خرماها می‌رسند، من دستور می‌دهم كه بخشی از دیوارهای نخلستان را خراب کنند و بردارند، تا مردم بتوانند وارد شوند و از خرماها بخورند. و می‌گویم ده سكو بسازند، كه روی هر یك ده نفر بتوانند بنشینند [و با آسودگی خرما بخورند]، و هر ده نفری كه خوردند و رفتند ده نفر دیگر بیایند، و برای هر نفر یک وعده رطب بگذارند. و می‌گویم برای همه همسایگان آنجا – از پیرمرد و پیرزن و بچه و بیمار و زن و هر كس که نمی‌تواند بیاید و خرما بخورد – برای هر كدام به اندازه یک وعده خرما ببرند.
    و چون زمان جمع‌آوری محصول تمام شد، به همه‌ی كارگران و وكیلان خود و اشخاصی كه كمك كرده‌اند مزد کاملی می‌دهم. باقیمانده‌ی‌ خرماها را به مدینه می‌آورم، و در مدینه نیز، برای خانواده‌ها و مستحقان، دو بارِ خرما و سه بارِ خرما و كمتر و بیشتر، می‌فرستم، هر كس به اندازه نیاز و استحقاقش. در نتیجه، برای خودم [و خرج خانواده‌ام در سال]، چهارصد دینار می‌ماند، با اینكه اصل درآمد نخلستان چهار هزار دینار است.» (الحیاة، ج6، ص 25)
  • از نشانه‌های دین‌دوستی مرد، دوست داشتن برادرانش است. (میزان‌الحکمه، ص969)
  • آیا دین جز دوستی و محبت است؟ خدای عزّ و جلّ می‌فرماید: «[ای پیامبر،] بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.» [سوره آل‌عمران، 31] (میزان‌الحکمه، ص945)
  • نیكوكاران چون با هم روبه‌رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم نكنند دل‌هایشان به سرعت در آمیختن باران با آب رودخانه‌ها به هم انس گیرد، و بدكاران هر گاه با هم روبه رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم كنند، د‌ل‌هایشان از انس و الفت با یكدیگر دور است، همانند چهارپایان كه از مهرورزی با هم به دورند گرچه روزگاری دراز از یك آخور علوفه خورند. (میزان‌‌الحکمه، ص171)

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 7)

طبیب مشفق[1]

شیخ ما گفت: محمّدبن حسام گوید طبیبی که تو را داروی تلخ دهد تا درست شوی، مشفق‌تر از آن که حلوا دهد تا بیمار شوی و هر جاسوسی که تو را حذر فرماید تا ایمن شوی، مهربان‌تر از آن که تو را ایمن کند تا پس از آن بترسی.

کلیدواژه: مهربانی، ترس و ایمنی، سختی و تلخی

آسیا باش

یک روز شیخ ما با جمع صوفیان به درِ آسیابی رسید، سر اسب کشید و ساعتی توقّف کرد. پس گفت: می‌دانید این آسیا چه می‌گوید؟ می‌گوید که تصوّف این است که من درآنم؛ درشت می‌ستانم و نرم باز می‌دهم.

کلیدواژه: مدارا و نرمی، بدخلقی، ابوسعیدابوالخیر

دینم را فروخته‌ام

«یکی از معروف‌ترین دانشمندان قرن دوّم هجری قمری شریک‌بن‌عبدالله‌نخعی است که معاصر مهدی‌عبّاسی بوده است. خلیفه‌ی عبّاسی به دلیل علم و درایت شریک اصرار داشت که وی را به منصب قضاوت بگمارد، ولی او قبول نمی‌کرد. همچنین خلیفه اصرار داشت که وی کار آموزش فرزندانش را به عهده بگیرد و شریک هر بار به شکلی از زیر بار این تکلیف شانه خالی می‌کرد تا اینکه بالاخره یک روز خلیفه‌ی عبّاسی وی را احضار کرد و گفت: سه توقّع از تو دارم و ملزم هستی که یکی از آن‌ها را بپذیری: اوّل اینکه عهده‌دار منصب قضاوت بشوی؛ دوّم اینکه کار تعلیم فرزندان مرا قبول کنی؛ و سوّم اینکه همین امروز میهمان من باشی و بر سفره‌ام بنشینی!
شریک‌بن‌عبدالله تأمّلی کرد و جواب داد: اگر اجبار باشد که یکی از این سه کار را بکنم ترجیح می‌دهم مورد سوّم را بپذیرم.
خلیفه قبول کرد و به آشپز خود دستور داد لذیذترین غذاها را آماده نماید و از شریک به بهترین نحو ممکن پذیرایی کند. هنگام غذا شریک که تا آن روز هرگز اغذیه‌ای چنان لذیذ نخورده بود، با ولع از خود پذیرایی می‌کرد و در همین حال یکی از نزدیکان خلیفه به خلیفه گفت: «شریک همین روزهاست که هم منصب قضاوت را بپذیرد و هم آموزگاری فرزندان شما را.» اتّفاقاً همینطور هم شد و او هر دو وظیفه را عهده‌دار گردید و مقرّریِ نسبتاً مناسبی هم برایش در نظر گرفتند. بطوریکه در کتاب «مروّج الذّهب» تألیف مسعودی آمده است روزی وی با متصدّی پرداخت پول حرفش شد. متصدّی به او گفت: مگر گندم به ما فروخته‌ای که اینهمه توقّع داری؟
شریک جواب داد: چیزی بهتر از گندم به شما فروخته‌ام؛ من دینم را به شما فروخته‌ام.»[2]

کلیدواژه: اجتناب از طاغوت، اطاعت و تبعیت، روزه، غذا، خودفروشی

این کار پَست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است

حکیم سنایی غزنوی از شاعران بزرگ قرن ششم هجری قمری بود. سروده‌های او از حیث بلاغت و لطافت معانی مشهور است. جلال‌الدّین مولوی درباره‌ی او گفته است:
عطّار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پیِ سنایی و عطّار آمدیم
سنایی ابتدا شاعری درباری بود و مدح شاهان و درباریان را می‌گفت و صله می‌گرفت؛ امّا ناگهان این کار را ترک کرد و به سرودن اشعار عرفانی پرداخت.
می‌گویند روزی قصیده‌ای در مدح بهرام‌شاه [غزنوی] سروده و نسخه‌ی آن را برداشته و به سمت دربار روانه شد که در حضور پادشاه بخواند. میان راه حمّامی بود و دیوانه‌ای در پهلوی حمّام منزل داشت که بیشتر اوقات مشغول باده‌خواری و میگساری بود. سنایی وقتی از نزدیک حمّام می‌گذشت صدای عربده‌ای را شنید. ایستاد گوش فراداشت. صدای دیوانه به گوش می‌رسید که به ساقی خودش می‌گفت: جامی بده تا به سلامتی سنایی احمق بنوشم.
گفت: چرا به سنایی توهین می‌کنی؟
دیوانه گفت: برای آنکه او یک مشت راست و دروغ به هم می‌بافد و بنده‌وار در حضور بزرگان می‌ایستد و آن را به نام شعر می‌خواند و این کار پست را مایه‌ی معاش خود قرار داده است.
سنایی از شنیدن این سخن سخت متأثّر شد. فوراً از راهی که می‌رفت بازگشت و تصمیم گرفت پس از آن مدح هیچکس نگوید و سال بعد به حج رفت. در آنجا توبه کرد و در بازگشت فقط اشعار عرفانی سرود.
سنایی در سال 545 قمری در غزنین در گذشت.[3]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، شعر، توبه، تغییر، سنایی

بهلول در ظلم شریک نمی‌شود

«بهلول که در عصر خلافت هارون‌الرّشید می‌زیست مردی فاضل و عارف بود. هوشی سرشار داشت، امّا از همکاری با ستمگران و ظالمان سخت می‌هراسید. در مورد علّت تظاهر او به دیوانگی نوشته‌اند که وی می‌دانست در عصر ظلم و ستم بدترین شغل‌ها قضاوت است؛ چون کارگزاران حکومت از قاضی‌القضاۀ می‌خواهند که در مرافعات و دعوی‌ها پیوسته جانب آن‌ها را بگیرند و باطل را حق‌ و حق را باطل جلوه دهند. روزی هارون‌الرّشید، بهلول را به قصر خویش دعوت کرد و از او خواست که او را در امر خلافت یاری دهد و قضاوت و حکومت شرعیِ بغداد را به عهده گیرد. بهلول از شنیدن این پیشنهاد سخت وحشت کرد و گفت: من اهلیّت و صلاحیّت این امر را ندارم. این شغل را به شخص دیگری واگذارید.
هارون گفت: همه‌ی وزرا و بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده‌اند و به غیر از تو به دیگری راضی نیستند.
بهلول گفت: سبحان‌الله! من حال خود را بهتر از دیگران می‌دانم و علاوه بر این، اگر من در سخن و دعوی خود راستگو باشم، پس لایق نبودن من به این مقام ثابت می‌شود، و اگر کاذب و ریاکار باشم، چگونه می‌شود که شخص دروغگو و فریبکار برای این منصب سزاوار باشد؟
خلیفه دست بردار نبود و هرچه بهلول بیشتر امتناع می‌نمود تأکید و اصرار هارون بیشتر می‌شد. بهلول چون فهمید که هارون از تصمیم خود بازنمی‌گردد گفت: یک روز مرا مهلت دهید تا درباره‌ی این موضوع بیشتر بیندیشم.
هارون قبول کرد. بهلول به خانه رفت و هرچه با خود فکر کرد دید با آن اوضاع و احوال و چنان خلیفه‌ی مستبدّی، اگر امر قضاوت را قبول نماید آخرت خود را از دست خواهد داد و در جنایات و ستمگری‌های حکومت شریک خواهد شد. پس تصمیم گرفت خود را به دیوانگی بزند. روز بعد بهلول چون از خانه خارج شد، همچون کودکان بر چوبی سوار شد و در کوچه و بازار می‌گشت و پی‌درپی می‌گفت: از پیش من دور شوید که اسبم لگد می‌زند.
و چون خلیفه این قضیّه را شنید گفت: بهلول بدین‌وسیله شانه از زیر بار قضاوت خالی نمود.»[4]

کلیدواژه: عقلای مجانین، دیوانگی، اطاعت و تبعیت، بهلول، ظلم، قضاوت، همکاری با ظالم، اجتناب از طاغوت

در پای خوکان…

«در زمان رژیم طاغوت، مأموران ساواک یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی‌گفت به کلانتری بردند. افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک، چرا تا به حال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته‌ای؟
شاعر که دارای شهامت زیادی بود در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:
من آنم که در پای خوکان «نریزم» مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده‌ی آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده گفت: اینطور است؟
افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید.
شاعر ادامه داد: حالا که وضع اینطوری است ناچارم بگویم:
من آنم که در پای «خوکان» بریزم مر این قیمتی دُرّ لفظ دَری را
افسر نگهبان در این موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت:
آفرین! حالا می‌توانیم با هم کنار بیاییم.
و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند.»[5]

کلیدواژه: شعر، مدح، ظلم، شاه

بگذار هرچه می‌خواهد بگوید

امیل زیدان روزنامه‌نگار معروف مصری در خاطرات خود از قول پدرش داستانی را نقل می‌کند که برای ما شرقیان آموزنده و عبرت‌انگیز است. این داستان کوتاه از این قرار است:
«سربازی انگلیسی، برای رفتن به سربازخانه‌ی عباسیّه‌ی مصر، خری کرایه کرد و بر آن سوار شد. «چاروادار» پشت سر خر می‌دوید و به خیال اینکه آن مرد، عربی نمی‌داند، هرچه دلش می‌خواست هنگام راندن خر به آن مرد دشنام می‌داد و سخن زشت می‌گفت. راهگذری آن سرباز را نگاه داشت و به او گفت: می‌دانی صاحب خر چه می‌گوید؟ او به تو دشنام می‌دهد و حرف‌های زشت می‌گوید.
آن سرباز پرسید: آیا این سخنان مانع از رسیدن من به عباسیّه هم خواهد شد؟
راهگذر در جواب گفت: البتّه نه!
آنگاه سرباز گفت: پس بگذار هرچه می‌خواهد بگوید! آنچه برای من لازم است تنها رسیدن به عباسیّه است و بس!»[6]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، حرف و عمل، استعمار

تو آزاد می‌شوی و من بنده

روزی عثمان تصمیم گرفت که به وسیله‌ی غلامی هزار درهم برای ابوذر غفاری بفرستد تا وی دست از مخالفت بردارد و بینوایان و محرومان را بر ضدّ سوداگران نشوراند. قبل از آنکه غلام عازم خانه‌ی ابوذر شود عثمان به وی گفت: اگر این مبلغ را به ابوذر بقبولانی تو را آزاد خواهم کرد.
غلام با هزار درهم نزد ابوذر رفت و گفت: این مبلغ را عثمان برای تو فرستاده است. امیدوارم آن را قبول کنی.
ابوذر پرسید: آیا این مبلغ را فقط برای من فرستاده است یا برای همه‌ی مسلمین؟
غلام گفت: فقط برای تو فرستاده است.
ابوذر با خشم گفت: پول را ببر به عثمان بده که من نمی‌توانم چنین پولی را قبول کنم.
غلام ملتمسانه گفت: اگر این پول را قبول کنید، محض رضای خدا من آزاد می‌شوم.
ابوذر در جواب گفت: آری،‌ تو آزاد می‌شوی ولی در عوض، من بنده می‌شوم. برو پول را ببر و به بندگی من راضی نباش.[7]

کلیدواژه: ابوذر، بردگی، مال، تبعیّت از ظالم، رشوه

اختلاف در میان رعیّت سبب اقتدار حکومت است

در عصر ناصرالدّین شاه حاکمانی ظالم و بدسیرت بر شهرهای ایران حکومت می‌کردند. یکی از سیرت‌ها و خوی‌های زشت اغلب آنان فراهم کردن زمینه‌ی جنگ و خونریزی میان قبایل و طوایف و یا اهالی روستایی با روستای دیگر بود. روش آنان این بود که در غوغای جنگ و فتنه، با خونسردی نزاع را نظاره می‌کردند و چون فتنه پایان می‌گرفت از فاتحان و قاتلان آن نزاع خونین رشوه و پول می‌گرفتند. محمّد جعفر خورموجی در کتاب ارزشمند خود در ذکر حقایق اخبار سال 1274 قمری در این باره می‌نویسد:
و همچنین در ایّام حکومت احمد خان نوایی، میان اهالی روستایی به نام «کلل» از روستاهای دشتستان با مردم روستای «شبانکاره» جنگ و نزاع اتّفاق افتاد. نزدیک به سی نفر از اهالی روستای کلل کشته شدند. چون احمدخان حاکم بوشهر از این حادثه آگاه شد، از قاتلان خواست که اسب و سلاح مقتولین را به عنوان حقّ‌السّکوت به وی دهند و بیش از این چیز دیگری نخواست و آنان را مورد بازخواست قرار نداد. جمعی از بزرگان از وی علّت این گذشت و اغماض را پرسیدند. در پاسخ گفت: اختلاف رعیّت سبب اقتدار حکومت است.[8]

کلیدواژه: برادری، ظلم، اختلاف و تفرقه، حکومت، مردم

در سیاست این مسائل مطرح نیست

«حسنین هیکل مدیر سابق روزنامه‌ی معروف «الاهرام» [در سفری که به چین کرد] با چوئن‌لای نخست‌وزیر چین مصاحبه‌ای انجام داد. وی در این مصاحبه از چوئن‌لای پرسید: با وجود احترامی که شما به لومومبا[9] دارید و یکی از دانشگاه‌های خود را به نام او کرده‌اید، چطور حاضر به دعوت موبوتو قاتل او شده‌اید و آیا این ژست، دهن کجی به نهضت چپگرایان جهان نیست؟
چوئن‌لای با متانت سیاسیِ خودش، آرام و شمرده بدون اینکه تناقض موضوع او را آشفته و ناراحت کرده باشد، در جواب می‌گوید: ما به این موضوع کاملاً وقوف داریم؛ ولی ما اکنون در راه ایجاد رابطه‌ی سیاسی با دنیا هستیم و در سیاست این مسائل مطرح نیست.»[10]

کلیدواژه: دروغ، طرفداری، سیاست، دفاع از حق

خیال کردم آدمی آنجا نشسته است

«روزی جناب میرعلی‌شاه، مولانا بنایی را طلبید. چون مولانا بنایی از دور پیدا شد، میر به نوعی نگاه کردن گرفت که گویا او را نمی‌شناخته. چون نزدیک رسید، میر گفت: بنایی، تو بودی؟ چون از دور پیدا شدی من خیال کردم که الاغی است می‌آید.
بنایی گفت: من هم که از دور شما را می‌دیدم خیال کردم که آدمی آنجا نشسته است.»[11]

کلیدواژه: تکبّر

مهره‌ی شطرنج

فرانسیس بیکن سیاستمدار، فیلسوف و حقوقدان معروف انگلیسی (1561 – 1626) از نظر علمی مردی بزرگ، ولی از نظر شخصیّت انسانی منحرف و آلوده بود. او برای نزدیک شدن به جیمز اوّل پادشاه انگلستان به هر گونه چاپلوسی دست می‌زد. بیکن هوشمندانه متوجّه گشت که جیمز عاشق تملّق و چاپلوسی است و چون پس از مدّتی دید توجّه شاه به سویش معطوف نمی‌شود، به فکر افتاد که زبان مداهنه‌آمیز و خامه‌ی مجامله کارانه‌ی خود را بکار اندازد؛ از این‌رو برای خوش‌آیند پادشاه، جملات و تعابیری آفرید که مدّت‌ها ورد زبان متملّقان بود.
فرانسیس بیکن زمانی به شاه گفت: اعلیحضرتا، من آن مهره‌ی ناچیز شطرنجم که هر کجا انگشت همایونی اراده کند در آنجا قرار خواهم گرفت و وظیفه‌ی خود را انجام خواهم داد.
و زمانی دیگر گفت: بر من این رخصت را ارزانی فرمایید که خویشتن را به منظور سپاس بر پای شما قربانی کنم… آیا اعلیحضرت تصوّر نمی‌فرمایند که در پیشگاه شاهانه‌شان، سخنوری چون من لازم دارند که هردم زبان به ستایش و پرستششان بازنماید؟
سرانجام این سخنان کار خود را کرد. روزی پادشاه او را که بر خاک افتاده بود، از جای بلند کرد و با مستمریّ قابل ملاحظه‌ای دادستان کلّش ساخت.[12]
فرانسیس بیکن برای آنکه در شغل خود باقی بماند به پستی‌ها و رذالت‌های بسیار دست یازید و حتّی به دوست و حامی قدیمی‌ِ خود ارلِ اسکس خیانتی بزرگ روا داشت. […]

کلیدواژه: فرانسیس بیکن، تاریخ علم، دانشمندان، علم (science) و اخلاق، قدرت

ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم

«آقای میرودود سیّدیونسی، رئیس کتابخانه‌ی ملّی تبریز به نقل از آقای قاسم تهرانچی، فرزند مرحوم محمّد صادق تهرانچی که مخالف مشروطه‌خواهان بوده و در زمان جنگ تبریز نیز در محلّه‌ی مستبدّین اقامت داشته می‌گفتند:
قراملک، یکی از دهاتی بود که در آن روزها در دست مجاهدین و یاران ستّارخان بود. در آن ده زارعی بود به نام ایمانوردی که برای ما کار می‌کرد. یک روز، در بحبوحه‌ی جنگ‌های آزادی‌خواهان و مستبدّین ایمانوردی با ده دوازده الاغ به خانه‌ی ما آمد.
همه از ورود او حیرت کردیم، زیرا ایمانوردی از مجاهدین و یاران ستّارخان بود و اگر کسی او را در آن حدود می‌دید بدون تردید کشته می‌شد. با عجله ایمانوردی و الاغ‌هایش را به خانه آوردیم و در را بستیم. بعد پدرم رو به او کرد و پرسید: ایمانوردی، مگر از جانت سیر شده‌ای که در یک‌چنین بلوا و آشوبی به این محلّه آمده‌ای؟
ایمانوردی جواب داد: نه حاج‌آقا، از جانم سیر نشده‌ام؛ امّا نمی‌توانستم حساب و کتاب شما را ندهم. از کجا معلوم است؟ شاید فردا در جنگ کشته شدم و آن‌وقت مدیون شما از این دنیا بروم.
از این جواب، پدرم بیشتر دچار تعجّب شد و گفت: امّا ایمانوردی، می‌دانی که من با مشروطه‌خواهان میانه‌ای ندارم که هیچ، مدّتی از آن‌ها بدم می‌آید. بنابراین تو می‌توانستی سهمیّه‌ی اربابیِ مرا ندهی و آن را با یارانت بخوری؟
ایمانوردی خنده‌ای کرد و به ترکی جواب داد: حاج‌آقا، بیز بو تفنگی حق‌ّدن اوتر گوتورموشوق (حاج‌آقا، ما این تفنگ را برای دفاع از حق برداشته‌ایم، نه اینکه مال مردم را بخوریم).»[13]

کلیدواژه: هدف و وسیله، دفاع از حق، برخورد با مخالف (دشمن)، مال، مشروطه، ظلم، مبارزه با ظلم

حتّی برای مسائل ناچیز هم باید پیوسته مبارزه کنید

ایندیرا گاندی دختر نهرو و نخست‌وزیر هندوستان که در جریان سوءِقصدی کشته شد، در خاطرات خود از سختی‌ها و مشقّاتی که مردم هند در عصر استعمار انگلستان کشیدند داستان‌هایی نقل می‌کند. از جمله آنکه انگلیسی‌ها ورود هندیان را به بعضی از مناطق ممنوع اعلام کرده بودند. در این میان بعضی از مردم آزاده به مقاومت در مقابل این فرمان برخاستند. گاندی در این‌باره می‌نویسد:
«در اوتارپرادش منطقه‌ای کوهستانی به نام «نائنی تال» وجود دارد که دریاچه‌ی زیبایی در آنجاست. هیچ هندی حقّ شنا یا قایقرانی در این دریاچه را نداشت. پدر بزرگم گفت: می‌خواهم در اینجا قایقرانی کنم.
چند روزی او را روزانه پنجاه روپیه جریمه کردند. باور کنید که در آن روزها پنجاه روپیه پول کمی نبود، امّا او گفت: اگر این کار به ورشکستگی من هم بینجامد هر روز برای قایقرانی به اینجا خواهم آمد تا اینکه مردم عادت کنند یک هندی را بر روی این دریاچه ببینند و بگویند چرا یک هندی در اینجا قایقرانی نکند.
این چیزی بود که رُخ داد. سراسر یک فصل، برنامه‌ی پدربزرگم این بود که هر روز جریمه بپردازد و پلیس هم او را از محوطه‌ی دریاچه دور کند. فصل بعد ناگزیر پذیرفتند که جلوگیری هندی‌ها از قایقرانی بر دریاچه کار پر دردسری است. اگر این مرد می خواهد در اینجا قایقرانی کند بگذارید چنین کند. و صد البتّه وقتی او توانست این کار را انجام دهد، سایر مردم نیز می‌توانستند.
این موضوع، خیلی ناچیز به نظر می‌رسد و اهمیّتی ندارد که شما قایقرانی بکنید یا نکنید؛ ولی این داستان را به عنوان مثال تعریف کردم تا ببینید چگونه باید حتّی برای مسائل ناچیز هم پیوسته مبارزه کنید تا بتوانید به هدف‌های بزرگ‌تری دست یابید.»[14]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، عزّت نفس، ظلم‌پذیری و سکوت، هند

داستان‌هایی از دیوجانس

«روزی دیوجانس[15] با جمعیّتی که به سوی تئاتر و مسابقات روان بودند همراه شد. مردی از روی استهزا از وی پرسید که آیا او هم به مبارزه‌ای می‌رود. دیوجانس جواب داد: بله، همینطور است. من برای گرفتن کشتی می‌روم.
مرد پرسید: رقیبت کیست؟
دیوجانس جواب داد: رقیب من خودم هستم و من به مبارزه‌ی با خودم می‌روم. برای من هیچ کشتی و ستیزی چون وقتی که با امیال و رنج‌های خود می‌جنگم هیجان‌انگیز نیست.
یک بار نیز هنگامی که از دیوجانس پرسیدند: بهترین راه شکست دادن یک دشمن چیست؟، پاسخ داد: روابط راه آن است که با او چون یک دوست رفتار کنیم؛ زیرا دوستی نیز چون دشمنی مسری است.»

کلیدواژه: مبارزه با نفس، قدرت، پیروزی، دیوژن (دیوجانس)

چرا هم‌اکنون به استراحت نمی‌پردازی؟

«دیوجانس از اسکندر پرسید: اعلیحضرتا! در حال حاضر بزرگ‌ترین آرزوی شما چیست؟
اسکندر جواب داد: بر یونان تسلّط یابم.
دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟
اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم.
دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخّر گشتی؟
اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم.
دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟
اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذّت ببرم.
دیوجانس گفت: چرا هم‌اکنون بی‌تحمّل رنج و مشقّت به استراحت نمی‌پردازی و از زندگیت لذّت نمی‌بری؟»

کلیدواژه: لذّت و آرامش، قدرت‌طلبی، اسکندر، هدف زندگی

من براستی پیرو تو هستم

«یکی از داستان‌هایی که از زبان دیوجانس نقل می‌کنند آن است که می‌گفت: من در هدایای کسانی که برای من نان و خوراک می‌آوردند، تأمّل می‌کردم. مال کسانی را که بدان‌ها چیزی آموخته بودم می‌پذیرفتم و مال دیگران را پس می‌دادم. من با هر کسی هم‌غذا نمی‌شدم بلکه فقط دعوت آن‌ها را می‌پذیرفتم که تعلیم مرا خواستار بودند.
یکبار به خانه‌ی جوان ثروتمندی رفتم. از من در اتاقی پذیرایی کرد که پر از نقش و نگارهایی زرّین و تصاویر و تجمّلات دل‌انگیز بود. من چنان رفتار کردم که میزبانم دریابد که نه برای وی و نه برای مایملک او ارزشی قائل نیستم. میزبان به من گفت: از رفتار تو چنان پیداست که مرا آدم بی‌تربیت و مهملی می‌پنداری؛ امّا من نشان خواهم داد که براستی پیرو تو هستم.
آن مرد روز دیگر همه‌ی املاک خود را به اقوامش بخشید. کوله‌باری برداشت و دامن بر کمر زد و به دنبال من راه افتاد.»[16]

کلیدواژه: مال، همراهی، آموختن، علم، دیوجانس

حاکم بیدادگر

«ابوعلی، حاکم بامرالله، ششمین خلیفه‌ی فاطمی مصر، مردی درشتخوی، مردم گزا، ناشکیبا و سخت خشم بود. مردم مصر چندان از آزارش در فغان آمده بوند که هر روز مظلمه‌ها بدو می‌نوشتند سراسر دشنام و نفرین بر او و نیاکانش.
روزی مصریان از مقوّا و پارچه پیکره‌ی زنی ساختند، چادری بر سرش افکندند و در حالیکه نامه‌ای سربه‌سر، پر از دشنام و ناسزا به دستش دادند، در گذرگاه خلیفه برپا داشتند. حاکم ندانست که آن مجسّمه، کاغذی است. نامه را از دست مجسّمه گرفت و خواند. خشمش تازه و فزون گشت و فرمان داد که آن زن را بیاورند. گفتند که تمثالی بیش نبوده است. از بسیاری و شدّت غضب، دیوانه‌وار فرمان داد که مصر را بسوزانند و مصریان را بکشند. مردان سپاهی بیدادها کردند.
روز سوّم، مصریان به مسجد جامع پناه بردند. حاکم چنین می‌نمود که سپاهیان، بی‌فرمان او دست به سوزاندن و کشتن زده‌اند. در ظاهر سپاهیان را از بیداد کردن بازمی‌داشت و در باطن به ستم کردن بیشتر برمی‌انگیخت. در این واقعه یک چهارم مصر سوخت.»[17]

کلیدواژه: ظلم، عوام‌فریبی، دروغ، اعتراض

تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت

امروزه از نظر روانشناسی و اصول تعلیم و تربیت تنبیه کودکان عملی زشت است که آثار روانی و روحی خطرناک و مصیبت‌زا دارد؛ امّا در گذشته کتک زدن و تنبیه کردن نه تنها زشت شمرده نمی‌شد بلکه پدران و مادران آن را برای تربیت و رشد کودک لازم می‌دانستند. بسیاری از مردان بزرگ خاطره‌هایی دردناک از دوران کودکی خویش دارند. مارتین لوتر پایه‌گذار فرقه‌ی پروتستان در کتاب خود موسوم به «میزگرد» از دوران پر از رنج کودکی خویش چنین می‌نویسد:
«اولیای من بسیار سختگیر بودند و در نتیجه از کودکی خجالتی بارآمدم. یکبار مادر من بر سر موضوع بسیار کوچکی بقدری شدید مرا شلّاق زد که خون از بدنم جاری شد. آن‌ها تنها سعادت مرا می‌خواستند، امّا در قضاوت خوی و منش من اشتباه می‌کردند و تأدیب آن‌ها حدّ و مرزی نمی‌شناخت.»[18]

کلیدواژه: خشونت، تنبیه، سنّت‌های غلط، خانواده

دو خاطره از یک «سیاه‌باز»

«سیاه‌بازان» کسانی بودند که در قدیم به مجالس جشن و سرور ایرانیان، مخصوصاً اهالی تهران، دعوت می‌شدند تا با حرکات و گفته‌ها و شیرین‌کاری‌های خود مهمانان را بخندانند و شاد سازند. بعضی از مردم تهران هنوز نمایش‌های سراسر خنده‌ی سیاه‌بازانی چون مهدی مصری را به یاد دارند. یکی از این سیاه‌بازان سیّد حسین یوسفی بود که در خاطرات خود می‌گوید:
«در آن زمان‌های قدیم بیشتر خانه‌ها حوض داشت. یک شب که نمایش «صدیق التّجار» را اجرا می‌کردیم یک نفر از همکارانم حاجی شده بود. من هم طبق معمول سیاه شده بودم. در قسمتی از برنامه ‌حاجی باید من را دنبال می‌کرد. جایی که ما نمایش اجرا می‌کردیم به علّت بارندگی زمین گِل شده بود و میزبان هم روی گل کاه ریخته بود. موقعی که حاجی دنبال من می‌کرد لیز خورد و در نتیجه با آن وضع افتاد تو حوض. حالا او تلاش می‌کرد که از داخل حوض بیرون بیاید، ولی به علّت عمق زیاد حوض و سردی آب نمی‌توانست از آب خارج شود. مردم هم که تصوّر می‌کردند افتادن داخل آب هم جزئی از برنامه است مرتّب کف می‌زدند و می‌خندیدند. خلاصه من با چه بدبختی حاجی را از داخل حوض بیرون آوردم. ولی قیافه‌ی او تماشایی بود؛ چون آب حوض قسمت‌هایی از گریم صورت او را پاک کرده بود و حاجی شکل مضحکی به خود گرفته بود و مردم هم مرتّب می‌خندیدند. خلاصه آن شب لباس‌های حاجی را عوض کردیم و از او خواستیم استراحت کند؛‌ چون حالش خیلی بد شده بود. البتّه ما به خاطر اینکه جشن بهم نخورد، نمایشنامه را تا آخر اجرا کردیم…»
«حسین یوسفی» از دوران اشغال ایران در زمان جنگ دوّم جهانی و زندگی مشقّت‌بار مردم ایران در آن زمان نیز خاطره‌ای دارد:
«بد نیست خاطره‌ی دیگری را که به ذهنم رسید تعریف کنم. در جنگ دوّم جهانی نان سیلو خیلی کم پیدا می شد. یادم می‌آید توی این قحطی من مریض شده بودم و چون کسی نبود که از من در منزل پذیرایی کند شب‌ها در منزل یکی از همسایه‌ها می‌خوابیدم. البتّه آن‌ها هم چیزی نداشتند که من بخورم، ولی از آنجا که بنیه‌ی قوی داشتم در مقابل مریضی مقاومت می‌کردم. یک شب در این دروازه شمیران بی‌دروازه‌ی فعلی، که آن زمان دروازه داشت، عروسی بود. داماد آدم فقیری بود، ولی یکی از دوستانش مخارج عروسی او را تقبّل کرده بود. به همین جهت ما را هم دعوت کرده بودند. من حدّاقل به خاطر اینکه شام و ناهاری بخورم این دعوت را قبول کردم و با آن حال مریضی به اتّفاق یکی از دوستان همکارم به آنجا رفتیم. خیلی گرسنه بودم. وقتی به میزبان گفتم گرسنه هستم، او گفت: اوّل برنامه را اجرا کنید بعد غذا هم می‌رسد.
خلاصه به خاطر اینکه زودتر به غذا برسیم برنامه را شروع کردیم. هر آنتراکتی که می‌خورد من می‌گفتم خیلی گرسنه‌ام؛ ولی باز وعده می‌دادند. به هر حال ما ساعت‌ها با آن وضع مریضی و از همه بدتر گرسنگی، برنامه اجرا کردیم. آخر شب هم معلوم شد اصولاً نان خالی هم نیست که به ما بدهند. در نتیجه با آن حالت گرسنگی از منزل داماد خارج شدیم.
من آن شب آنقدر عصبانی بودم که حتّی صورت گریم شده‌ام را پاک نکردم و با همان وضع از منزل داماد خارج شدم. چون شب‌ها حکومت نظامی بود بین راه ما را گرفتند و گفتند با این سر و وضع کجا بودید؟ من توضیح دادم که در یک عروسی بودیم و شام هم نخورده‌ایم. مأموران گفتند که باید شما را تحویل بدهیم. ما را به کلانتری بردند. افسر نگهبان کلانتری هم وقتی ما را با آن وضع دید گفت: در صورتی آزادتان می‌کنم که یک نمایش اجرا کنید.
حالا مجسّم کنید ما را که سخت گرسنه و خسته بودیم و می‌بایستی برای افسر نگهبان و بقیّه‌ی مأموران برنامه هم اجرا می‌کردیم. چاره‌ای نداشتیم. این کار را کردیم و نمایش هم حدود یک ساعت و نیم طول کشید. در این مدّت من می‌مُردم و زنده می‌شدم. خلاصه افسر نگهبان پس از دیدن نمایش، ما را آزاد کرد. ما تا نزدیکی میدان بهارستان پیاده آمدیم. در خیابان صفی‌علیشاه یک نفر غذای نذری می‌داد و مردم با قابلمه‌های خود جلوی در منزل او صف کشیده ‌بودند. ما همینطور با حسرت به آن‌ها و قابلمه‌های دستشان نگاه می‌کردیم که یک خانم قابلمه به دست از مقابلمان عبور کرد. من بی‌اختیار به آن خانم گفتم: ترا به جدّم قسم کمی از این غذا به ما بده، ما داریم از گرسنگی می‌میریم.
خانم قابلمه به دست که فکر می‌کرد من با آن سر و وضع دارم او را مسخره می‌کنم وقتی صورت سیاه مرا دید با قابلمه زد توی سرم و برنج‌ها ولو شد. یکی دوتا فحش هم بارم کرد. خواهر آن خانم که از پشت سر می‌آمد وقتی دید برنج‌ها روی زمین ریخته پرسید: این برنج‌ها را کی ریخته زمین؟
من همه چیز را برای او شرح دادم او هم دلش به حال ما دو نفر سوخت و قابلمه‌ی غذای خود را در اختیار ما قرار داد تا بخوریم. من مشتی غذا گذاشتم داخل دهانم که بخورم، ولی متوجّه شدم بیشتر غذا ارزن است و سخت جویده می‌شود. خلاصه آن شب با آن برنج و ارزن خود را سیر کردیم…»[19]

کلیدواژه: خندیدن، طنز و لودگی، جنگ جهانی دوم، گرسنگی، تاریخ ایران

راز موفقیّت در برابر مخالفان

«دکتر مصدّق روزی در زندان از شهامت و بزرگواری مادرش مرحومه نجم‌السّلطنه تعریف کرد. او گفت: برای اوّلین بار مرا از اصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملّی انتخاب کرده بودند. سنّ من به نصاب قانونی نرسیده بود و من هم اعلام قبولی نکرده بودم، ولی یکی از روزنامه‌ها با عبارات زننده نسبت‌های ناروا به من داده بود که از شدّت حملات ناجوانمردانه‌اش تب کرده و بستری شدم. مرحومه مادرم سر رسید و پرسید: چرا این وقت روز خوابیدی؟
روزنامه را به او دادم و گفتم: ببین چه نسبت‌های بدی به من داده است!
مادر مختصراً خواند. روزنامه را پرت کرد و با تشر گفت: برای همن تب کرده‌ای؟
گفتم: بلی.
با نوک پا چند بار به پایم کوبید و با تشدّد و بیان اصطلاح خاصّی گفت: پاشو، پاشو! اگر طاقت این حرف‌ها را نداشتی چرا حقوق خواندی؟ می‌خواستی طبیب بشی!
و بعد اضافه کرد: قدر و قیمت هر کس در اجتماع به اندازه‌ی زحمت و مشقّتی است که در راه آن اجتماع و مردم متحمّل می‌شود.
دکتر مصدّق پس از نقل این خاطره گفت: آقا! من [با شنیدن این سخن] از بستر پا شدم و از آن به بعد هیچوقت بدگویی‌ها، ناسزاها و نسبت‌های دروغ در من اثر نداشت.»[20]

کلیدواژه: مبارزه با ظلم، صبر، تلاش و کوشش، عزّت نفس، بدگویی و عیب‌جویی، علم و عمل


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
  2. مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، دوّم اردیبهشت 1366.
  3. محمّدحسین خجسته‌ی مبشّری، کشکول مبشّری، چاپ طوس، مشهد ـ 1355، ص64.
  4. از کتاب بهلول عاقل با اندکی تصرّف و بازنویسی.
  5. جوانان امروز، شماره‌ی 989.
  6. آموزشگاه زندگی، ترجمه‌ی احمد آرام،‌ انتشارات فجر، تهران ـ 1354، ص61.
  7. به نقل از جُنگ احمدی با بازنویسی و ویرایش.
  8. محمّد جعفر خورموجی، حقایق‌الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، نشر نی، تهران ـ 1363، ص 233 با تغییر در سبک نگارش.
  9. رهبر مبارزه‌ی مردم کنگو برای رسیدن به استقلال و قطع وابستگی کشور به قدرتمندان خارجی.
  10. مجله‌ی نگین، تیر ماه 1352.
  11. زین‌الدّین محمود واصفی، بدایع‌الوقایع.
  12. حسن شهباز، «نگاهی به زندگانی و آثار فرانسیس بیکن» مجلّه‌ی تماشا، 11 آذر ماه 1357.
  13. مجلّه‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی 621،‌ 15 مرداد 1344.
  14. ایندیرا گاندی، ندای مردم، ایمان من، ترجمه‌ی مهین میلانی، انتشارات توس، تهران ـ 1363،‌ ص99.
  15. دیوجانس یا دیوگنس یا دیوژن (حدود 412 – 323 ق. م.) فیلسوف یونانی، اندیشه‌هایی والا داشت و نسبت به مال دنیا بی‌اعتنا بود. دیوجانس در کوچه و خیابان‌های شهر آتن که بیشتر مقرّ او بود می‌گشت و فلسفه‌ی خویش را به هر آن کس که به سخنانش گوش می‌سپرد تعلیم می‌داد.
  16. هنر توماس، بزرگان فلسفه، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ـ 1348، ص 189.
  17. اقبال یغمایی، طرفه‌ها، ص36.
  18. پیام یونسکو، دی ماه 1363.
  19. اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی 2309، چهارشنبه 23 مهر 1365.
  20. جلیل بزرگ‌مهر، دکتر مصدّق در دادگاه تجدیدنظر نظامی، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ 1365، ص83.
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 6)

بگذار تا آنچه را که در کودتای 28 مرداد کاشته درو کند[1]

اللّهیار صالح یکی از مردان خوشنام تاریخ ایران است. در بین مقالاتی که دوستانش درباره‌ی زندگی، اخلاق و آزادگی او نوشته‌اند مقاله‌ی محمود دژکام از همه بیشتر جلب توجّه می‌کند. وی از مرحوم صالح خاطره‌ای را نقل می‌کند و می‌نویسد:
«روزهایی که کشتی سلطنت زیر امواج خروشان دریای مردمِ بپاخاسته در حال درهم شکستن بود، شبی آقای دکتر امینی به خانه‌ی من تلفن کرد و خواهش نمود تا با اللّهیارخان صحبت کنم و ببینم آیا حاضر است ریاست شورای سلطنت را بپذیرد یا نه؟ در صورت قبول، شاه مستقیماً به ایشان تلفن خواهد کرد. گفتم: فکر نمی‌کنم آقای صالح تن به چنین کاری دهد. و سپس از آقای دکتر امینی پرسیدم: چرا خودتان با ایشان صحبت نمی‌کنید؟
اشاره به کدورت فی‌مابین [خودش و آقای صالح] کرد. من با این کدورت آشنایی داشتم و برمی‌گشت به زمان نخست‌وزیری آقای امینی و بازداشت رهبران جبهه‌ی ملّی. آقای دکتر امینی حاضر به آشتی با اللّهیارخان بود و قصد آمدن به خانه‌اش را داشت و حتّی یکبار با تلفن به مهین بانو صحبت کرد، امّا مرحوم صالح که در اینگونه موارد بی‌گذشت بود، حاضر به آشتی نشد.
فردای آن شب من خدمت مرحوم صالح رفتم و مذاکرات تلفنیِ آقای دکتر امینی را با ایشان در میان گذاشتم. اللّهیارخان چنین پاسخ داد: هر کس غیر از شما بود همان جواب «بازنشسته هستم» را می‌دادم؛ امّا به شما حقیقت را می‌گویم. سال‌هاست که شاه را امتحان کرده‌ایم. شخصی است ریاکار و دروغگو و دوبهمزن. بارها به خاطر مصلحت کشور مطالبی را درباره‌ی بعضی از مقامات با او در میان گذاشتیم. او بلافاصله مطالب را با طرف در میان گذاشت و نام گوینده را هم ذکر کرد. شاه جز دو بهمزنی هیچ هنر دیگری ندارد. حالا هم که به سراغ من آمده از بد حادثه است. بگذار تا آنچه را که در کودتای 28 مرداد کاشته درو کند.»[2]
یکی دیگر از دوستان اللّهیار صالح درباره‌ی او می‌نویسد:
«… صالح زمانی که وزیر دادگستری یا دارایی بود راننده‌ی مخصوص وزیر هر روز طبق معمول به خانه‌ی صالح می‌آمد تا وزیر را سوار [کند] و سر کار ببرد. هر روز که می‌آید مشاهده می‌کند آقای صالح پیاده صبح زود به وزارتخانه رفته است. پس از چند روز تکرار، راننده نزد معاون وزیر می‌رود و جریان را با نارحتی بازگو می‌کند و اضافه می‌نماید که اگر جناب وزیر از ریخت و یا رانندگی من خوششان نمی‌آید اجازه دهند راننده‌ی دیگری که خودشان می‌خواهند این کار را عهده‌دار شود و ایشان پیاده به وزارتخانه نیایند که من مورد سرزنش همکارانم نیز هستم که می‌گویند وزیر از تو راضی نیست. موضوع به اطّلاع آقای صالح می‌رسد. راننده را احضار می‌کند و پس از قدردانی، با زبان ملایم و پدرانه می‌گوید: پسرم، من از تو و از همه‌ی همکارانم، که نیّتشان خدمت به کشور و ملّت است، خوشم می‌آید و دوستشان دارم، ولی من یک نفرم و می‌توانم پیاده سر کارم حاضر شوم؛ در این صورت چرا از بیت‌المال این ملّت فقیر هزینه‌ی یک نفر راننده و ماشین مصرف شود. من پیاده می‌توانم بیایم و بروم. با تشکّر از شما و همکارانم، بهتر است شما و این ماشین در انجام کارهای اداری و مردم بکار گرفته شود.
چنین مردی بعد از سال‌ها وزارت و وکالت و سفارت، زندگیش از زندگی یک فرد عادی کارگر نیز ساده‌تر بود و موقع مرگش تنها فرشی که در اتاق پذیرایی داشت به قدری کهنه و فرسوده بود که گمان نمی‌رفت در بازار ارزشی داشته باشد.»[3]

کلیدواژه: ساده‌زیستی، ظلم، حق‌طلبی، اطاعت و تبعیت، شاه، انقلاب، 28 مرداد

صدراعظم و شاکی

«اعتمادالدّوله صدراعظم آغامحمّدخان قاجار در مدّت قدرت خود تقریباً تمام ایالات و ولایات ایران را بین کسان خود تقسیم کرده بود. روزی شخصی به شکایت نزد او آمد و اظهار کرد: حاکم شیراز که از اقوام شماست با من بدرفتاری می‌کند.
و آنگاه دلایل خود را ذکر نمود. اعتمادالدّوله قانع شده، جواب داد: تو را به اصفهان می‌فرستم.
آن شخص گفت: اصفهان هم در اختیار پسر برادر شماست.
اعتمادالدّوله گفت: پس برو بروجرد.
مرد گفت: آنجا هم یکی از اقوام شما حکومت می‌کند.
صدراعظم چند شهر دیگر را نام برد و آن شخص با ذکر نام حاکم، همان ایراد را تکرار کرد. سرانجام اعتمادالدّوله متغیّر شده، گفت: به جهنم برو.
مخاطب جواب داد: آنجا هم مرحوم پدرت هست.» [4]

کلیدواژه: قدرت، ثروت‌اندوزی، فساد، ظلم

انسان باید مردم‌آزار نباشد و خدا را مدّ نظر داشته باشد!

ظلّ‌السّلطان مردی بود پول‌پرست و طمّاع. او با تهدید از بازرگانان رشوه می‌گرفت و مأموران وی برای گرفتن مالیات و رشوه از روستاییان و مردم فقیر و بی‌چیز شهرها از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌کردند. ظلّ‌السّلطان در گرفتن اموال مردم پیرو هیچ قانون شرعی و عرفی نبود و با یک فرمان سریع مال هر کس را که می‌خواست مصادره می‌کرد. با وجود این، وقیحانه یقین قطعی داشته است که ثروت و مکنت او مولود ظلم و بی‌عدالتی و تجاوز و غارت دسترنج خلق خدا نیست، بلکه عطیّه‌ای است که خداوند تبارک و تعالی به پاداش عدل و انصاف و حُسن سلوک(!!) و مردمداری به او ارزانی داشته است. ظل‌ّالسّلطان در کتاب «تاریخ مسعودی» تألیف خود با وقاحت هر چه تمام‌تر می‌نویسد:
«خداوند تبارک و تعالی آنقدر به من داده است که اگر اعقاب من بعد از من بفهمند چه می‌کنند، تا ده نسل بر آن‌ها کافی است… انسان باید مردم‌آزار نباشد و خدا را مدّ نظر داشته باشد و بداند نیک و بد ثمر دارد و عدالت خوب است و ظلم بد …» [5]
فضل‌الله‌مجلسی در خاطرات خود درباره‌ی ثروتمند شدن ظلّ‌السّلطان می‌نویسد: «از جمله شاهکارهای ظلّ‌السّلطان این بود که نوکرهای شخصی او به محض اینکه ثروتی جمع کرده و به مال و منال و مقامی می‌رسیدند، ظلّ‌السّلطان به عناوین مختلف دارایی آن‌ها را تصاحب می‌کرد. او در اصفهان مالک‌الرّقاب و فعّال مایشاء بود و احدی را جسارت و جرأت شکایت و تظلّمی نبود. فقط عدّه‌ای از روحانی نماها اگر اعتراض می‌کردند، بلافاصله ملک یکی از اهالی اصفهان را به نام «تیول» زیر نظر آن روحانی می‌گذاشت و مالیات و سایر عواید ده از آن تاریخ در اختیار و تصرّف آن روحانی قرار می‌گرفت. به این طریق حقّ‌السّکوت داده می‌شد و [طبعاً] اعتراضات پایان می‌گرفت.» [6]

کلیدواژه: دین، محافظه‌کاری، ظلم، قاجار، روحانیّت، ظل‌السلطان

هدف از ساختن پل

مردم ایران گذشته از اینکه شاه‌عبّاس را عزیز می‌داشتند، او را وجودی مقدّس و محترم و برتر از دیگران می‌شمردند. بزرگ‌ترین سوگند ایرانیان قسم به سر شاه‌عبّاس بود و در هر سوگند دیگری با نام خدا یا پیغمبر،‌ غالباً نام او را نیز بر زبان می‌آوردند؛ مثلاً می‌گفتند: «به سر شاه و به روح پیغمبر»، و این دو سوگند در نظر ایشان یکسان بود و حتّی اگر کسی به سر شاه قسم می‌خورد، گفته‌اش را زودتر قبول می‌کردند. سرداران قزلباش حتّی هنگام گفتگو نیز به جای انشاالله، به ترکی می‌گفتند: «شاه سوراندادیر سنیز»؛ یعنی اگر شاه بخواهد. شاه‌عبّاس خود نیز گاهی به «سر خویش» سوگند می‌خورد.
نیم خورده‌ی شاه، یا هر خوراکی را که از مطبخ یا سفره‌ی شاهی به دست می‌آمد، متبرّک و مایه‌ی شفای دردها می‌پنداشتند و اگر بیماری داشتند، برای علاجش به جستجوی این داروی مؤثّر برمی‌خاستند. وقتی همسایه‌ی سفیر اسپانیا که نسّاج بود، شنید که شاه برای سفیر مقداری مربّا فرستاده است، چون زنش بیمار بود و از چند روز پیش چیزی نمی‌خورد کسی نزد سفیر فرستاد و خواهش کرد که کمی از مربّای شاهی برایش بفرستند تا به زن خویش دهد و او را از آن بیماری خلاص کند. سفیر شیشه‌ای از آن مربّا برای نسّاج فرستاد و زن تمام آن را با اشتهای وافر خورد و دو روز بعد از بستر برخاست. زن و شوهر هر دو معتقد بودند که مربّای شاه سبب رفع بیماری شده است!
اگر شاه‌عبّاس از سفر بازمی‌آمد یا در ضمن سفر به شهری وارد می‌شد، همه‌ی مردم از زن و مرد با شور و شعف بسیار، به استقبالش می‌شتافتند؛ فریادهای شادی برمی‌کشیدند و جای سم اسب او را می‌بوسیدند. […]

کلیدواژه: عدل و ظلم، دین، اطاعت و تبعیت، حاکم، شاه عباس، مدح

هر عضوی از اعضای او مظهری از عدالت است

«جمعی از مردم نزد مأمون آمدند و از حاکم ظالمی که بر یکی از بلاد گماشته بود شکایت کردند.
مأمون در جواب شاکیان گفت: در میان عمّال من هیچکس به صداقت و عدالت فلانی نیست و تا جایی که من می‌دانم هر عضوی از اعضای او مظهری از عدالت است.
یکی از متظلّمان گفت: اگر اینطور است که می‌فرمایید، دستور دهید تا هر عضوی از اعضایش را به ولایتی بفرستند تا مردم دیگر بلاد نیز از عدالت او برخوردار شوند.»[7]

کلیدواژه: عدالت، حکومت، ظلم

حکایتی در لباس شعر

این طُرفه حکایتی است بنگر

روزی زقضا مگر سکندر

می‌رفت و همه سپاه با او

صد حشمت و مال و جاه با او

ناگه به خرابه‌ای گذر کرد

پیری زخرابه سر به در کرد

پیری نه که آفتاب پرنور

در چشم سکندر آمد از دور

پرسید که این چه شاید آخر

این کیست که می‌نماید آخر

در گوشه‌ی این مغاک دلگیر

بیهوده نباشد اینچنین پیر

چون راند بدان مغاک چون گور

پیر از سروقت خود نشد دور

چون باز نکرد سوی او چشم

پرسید سکندرش به صد خشم

گفت ای شده غول این گذرگاه

غافل چه نشسته‌ای در این راه

بهر چه نکردی احترامم

آخر نه سکندر است نامم

دانی که منم به بخت فیروز

پشت همه روی عالم امروز

دریا دل و آفتاب رایم

فرق فلک ست زیر پایم

پیر از سر وقت بانگ برزد

گفت اینهمه نیم جو نیرزد

نه پشت و نه روی عالمی تو

یک دانه زکشت آدمی تو

دوران فلک که بیشمار است

هر ساعتش از تو صد هزار است

نه غول و نه غافلم در این کوی

هشیارتر از توام به صد روی

از روز پسین چون آگهم من

چون منتظران برین رهم من

غافل تو که از برای پیشی

مغرور دو روز عمر خویشی

با من چه برابری کنی تو

چون بنده‌ی بنده‌ی منی تو

دو بنده‌ی من که حرص و آزند

بر تو همه روز سرفرازند

امیر سیدّحسینی

کلیدواژه: بردگی، نفس، قدرت، اسکندر، ظلم

اگر فرزند باید، باید این سان

در آن هنگام که مغولان به رهبری چنگیز بر ایران تاختند و کشتند و سوزاندند، تنها سلطان جلال‌الدّین خوارزمشاه به پایمردی برخاست و آنان را به ستوه آورد. مقاومت جلال‌الدّین، چنگیزیان سنگدل را به اعجاب واداشت؛ امّا سرانجام روزی او و سپاه اندکش را محاصره کردند. مغولان از جلال‌الدّین خواستند که تسلیم شود؛‌ امّا ناگهان جلال‌الدّین دلاورانه بر رود سند زد، امواج آن را شکافت و با اسب خویش خود را به سوی دیگر رودخانه رساند. چنگیز که خود نظاره‌گر این صحنه بود، گفت: خوشا به حال پدر چنین فرزندی. [8]

کلیدواژه: مغول، تلاش و ایستادگی

جوانمردی تختی

«تختی هیچگاه نگذاشت قبل از او سلامش کنند. در بدترین لحظات تمرین و پایان مسابقه با خوشرویی و خُلقی انسانی با دیگران روبرو می‌شد. او نه تنها برای پیروزی‌های زود گذر مغرور نمی‌شد بلکه حتّی به زرّ و پول نیز توجّه نداشت. او به ملّتش و به پیرزن‌ها، پیرمردها و کودکان عشق می‌ورزید و به خاطر آنان شادی‌آفرین تشک کشتی بود.
تختی پس از پیروزی در «المپیک ملبورن» و کسب مدال طلا، یعنی با ارزش‌ترین مدال المپیک، از گرفتن پول نقدی که به خاطر بزرگ‌داشتش به او دادند، سر باز زد. جهان پهلوان تختی اگرچه در دلاوری و بی‌باکی نظیر نداشت امّا جوانمرد، به تمام معنی بود. داستان کُشتی او و بوریس کولایف روسی، قهرمان معروف و حریف دیرینه‌ی تختی در مسابقات جهانی سال 1959 تهران یکی از جوانمردی‌هایش بود که در جهان ورزش از آن یاد می‌کنند.
شبی که ستاره‌ها به خاطر فرزند دلیر و شجاع و جوانمرد ایران‌زمین می‌رقصیدند، تختی و کولایف در فینال مبارزه داشتند. تختی متوجّه شد که مربّیِ کولایف دست‌های قهرمانش را باندپیچی کرد. انگشت‌های کولایف زخم شده و محلّ زخم چرک کرده بود. تختی در تمام مدّتی که با او باصطلاح سرشاخ بود مواظب دست زخمی حریف بود. در لحظات اوّلیّه‌ی مبارزه می توانست به پیروزی برسد، امّا او حریف را با استفاده از نقطه‌ی ضعفش از پا درنیاورد.
تختی به مناسبت عضویّت در جبهه‌ی ملّی و محبوبیّت در بین جوانان و بخصوص فضائل بارزی که داشت روز به روز به محبوبیّت بیشتری دست می‌یافت. رئیس فدراسیون وقت کشتی مهدی رحیمی (فرماندار نظامی تهران) مانع از مربّی شدن تختی شد… غلامرضا پهلوی نیز در این مورد دست داشت؛ زیرا شبی که عاشقان راستین ورزش در سالنی که غلامرضا پهلوی رئیس ورزش و ریاست عالیّه‌ی کمیته‌ی ملّی المپیک ایران حضور داشت چنان استقبال عظیم و شایان توجّهی از جهان پهلوان تختی بعمل آوردند، غلامرضا با عصبانیّت سالن را ترک کرد. فردای همان شب غلامرضا با نصیری رئیس ساواک ملاقات کرد. روزهای بعد از آن تختی دائماً از سوی بازجویان ساواک احضار می‌شد و مورد آزار قرار می‌گرفت. حتّی دوستان تختی هم از بازپرسی درامان نماندند.»[9]

کلیدواژه: ورزش، جوانمردی، عزّت نفس، تختی، کُشتی،‌ شاه

قاضی حق ندارد یکی از طرفین دعوا را ضیافت کند

«روزی میهمانی ناشناس بر علی(ع) وارد شد و چند روزی در خانه‌‌ی علی(ع) بسر برد. وی طَرَفی [=طرفِ شکایتی] داشت و منتظر حضور او بود تا دعوای آن‌ها در محضر علی(ع) مطرح گردد و حضرت قاضیِ [آن دو] باشد. هنگامی که حضرت به منظور او پی برد، با کمال مهربانی عذرش را بخواست و بدو چنین گفت: پیامبر(ص) فرمود: قاضی حق ندارد یکی از طرفین دعوا را ضیافت کند، مگر آنکه هر دو میهمان باشند.»[10]

کلیدواژه: عدالت، قضاوت، علی(ع)

بازی روزگار

«مردی به دیوان محاسبات هارون راه یافت. دفتری را گشود. در یکی از صفحات نوشته بود: چهارصد هزار دینار بابت بهای خلعت جعفر برمکی[11]. دفتر را ورق زد. در صفحه‌ی دیگر نوشته بود: ده قیراط جهت خریدن بوریا برای سوزاندن جسد جعفر. تاریخ این دو نوشته را مقایسه کرد. فقط چهار روز فاصله داشت.»[12]

کلیدواژه: دنیا، قدرت، مال‌اندوزی

عالِمِ وقت و حکیم عصر

سهروردی فیلسوف و اندیشمند عالیقدر ایران پیوسته در تحقیق و مطالعه بود و به سر و لباس خود کمتر می‌رسید. همین امر موجب شد که عدّه‌ای از ظاهربینان و ساده‌اندیشان آنچنان که باید به او احترام نگذارند و عظمت اندیشه‌اش را درک نکنند. سدیدالدّین،‌ معروف به «ابن‌رفیقه» در این مورد حکایتی دارد که در زیر می‌خوانید:
«با شیخ شهاب‌الدّین در مسجد جامع «میافارقین» راه می‌رفتم و او جبّه‌ی کوتاهی که رنگ آسمانی داشت، دربر نموده و فوطه‌ی (لُنگ) تابیده‌ای به سر بسته بود. یکی از دوستان، مرا دید و به کنارم کشید و گفت: مگر کسی نبود با او راه روی که با این خربنده حرکت می‌کنی؟!
گفتم: ساکت باش! مگر نمی‌شناسی او را؟
گفت: معرفت به حالش ندارم.
گفتم: این عالِمِ وقت و حکیم عصر است. این جوان پریشان ظاهر، شهاب‌الدّین سهروردی است.» [13]

کلیدواژه: ساده زیستی، لباس، ظاهربینی، سهروردی

بخشش‌های خلفای عبّاسی از بیت‌المال

خلفای بنی‌عبّاس در بخشیدن صله و پاداش به شاعران و مغنّیان دربار خود بی‌باک بودند و از بخشیدن هزاران درهم از بیت‌المال به شاعری که در مدح آنان شعری ساخته و یا برای شادی‌شان آهنگی نواخته بود، ابایی نداشتند. ابراهیم‌بن ماهان‌بن بهمن از کسانی بود که از این بخشش‌ها استفاده‌ی فراوان برد… «چنانکه هادی در یک روز صدو پنجاه هزار دینار به او جایزه داد. از این رو ابراهیم می‌گفت: اگر هادی بیشتر عمر کرده بود ما دیوارهای خانه‌ی خود را در طلا و نقره می‌گرفتیم.
پس از هادی،‌ هارون‌الرّشید به جای او نشست. در نخستین روز خلافت که بزمی آراسته بودند، ابراهیم این دو بیت را با ساز نواخت و به آواز خوش خواند:

الم تران الشمس کانت مریضه

فلما ولی هارون اشرق نورها

فالبست الدنیا جمالا بوجهه

فهارون والیها و یحیی وزیرها

هارون صدهزار درهم به او داد و یحیای برمکی پنجاه هزار درهم و هارون از آن پس او را ندیم خود ساخت.» [14]

کلیدواژه: بدعت، مدح، ظلم، شعر

من نادر قلی‌ام و پول می‌خواهم!

«نادرشاه در فتح هندوستان پول زیادی از مردم گرفته بود. مردم دهلی در نامه‌ای به او نوشتند: اگر خدایی،‌ ترا بندگان باید،‌ و اگر پادشاهی، از رعیّت گریز نباشد و با اینهمه ستم، دیار هند خراب و از مردم تهی خواهد ماند. نادر به منشی خود گفت که در پاسخ این نامه بنویسد: من این سخنان که خدایم یا شاهم، ندانم. من نادرقلی‌ام و پول می‌خواهم.»[15]

کلیدواژه: نادرشاه، ظلم،‌تاریخ

من پوستین را رها کردم، پوستین مرا رها نمی‌کند

«گویند که معلّمی از بینوایی در فصل زمستان دُرّاعه‌ی کَتان (جامه‌ی بلند کتانی) یکتا پوشیده بود. [در این حین] خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند: استاد، اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست، آن را بگیر.
استاد از غایت احتیاج و سرما در جست که پوستین را بگیرد. خرس تیزچنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می‌داشتند که ای استاد، یا پوستین را بیاور و اگر نمی‌توانی [آن را] رها کن و بیا.
[معلّم] گفت: من پوستین را رها می‌کنم، پوستین مرا رها نمی‌کند.»[16]

کلیدواژه: حق، خدا

عدالت

«عامل «حمص» به عمربن‌عبدالعزیز نوشت که دیوار شهرستان حمص خراب گشته، عمارت باید کرد. چه می‌فرمایید؟
خلیفه جواب نبشت که شهرستان حمص را از عدل دیوار کن و راه‌ها از ظلم و خوف پاک‌دار که حاجت نیست به خشت و سنگ و گچ.»[17]

کلیدواژه: عدالت، حکومت، مردم‌داری، قدرت

هدف مشترک

در سال 1963، دین راسک وزیر امور خارجه‌ی وقت آمریکا به مسکو سفر کرد تا در آنجا قرار داد منع آزمایشات اتمی را با رهبران مسکو امضاء کند. پس از انجام مراسم امضای این پیمان و ملاقات‌های دین راسک با رهبران حزب کمونیست شوروی، خروشچف او را به خانه‌ی ییلاقی خود واقع در ساحل دریای سیاه دعوت کرد. خبرنگار مجلّه‌ی معروف «پاری ماچ» را نیز به این مهمانی راه دادند. وی پس از بازگشت، توصیف شگفت‌انگیزی از ویلای رهبر حزب رنجبران جهان، یعنی آقای خروشچف، ارائه داد. او در بخشی از مقاله‌ی خود نوشت:
«هنوز هم آنچه را به چشم خود دیده‌ام باور نمی‌کنم. هرگز فکر نمی‌کردم خروشچف نیز مثل میلیاردرهای آمریکایی یا ستارگان مشهور هالیوود، استخری مافوق مدرن داشته باشد. این استخر 25 متر طول دارد. آب آن را خروشچف به میل خود گرم یا سرد می‌کند…
خانه‌ی ییلاقی خروشچف که دست کمی از زیباترین خانه‌های آمریکایی ندارد از سه ویلای جداگانه تشکیل شده است.
[…] کنار استخر خصوصی خروشچف که یکسره از مرمر ساخته شده است کابین‌های زیادی است که در همه‌ی آن‌ها مایو و حوله‌های تمیز گذارده‌اند. در این مهمانی، خرشچف پیراهن گلدار گرجی به تن می‌کرد و با دین راسک به بازی‌های مختلف می‌پرداخت.
دین راسک بعد از این مهمانی فراموش نشدنی به خبرنگاران آمریکایی گفت: روس‌ها دیگر از مزایای یک زندگی راحت آگاه شده‌اند. اکنون ما و شوروی‌ها می‌توانیم آسان‌تر با هم کنار بیاییم؛ زیرا دست کم یک هدف مشترک داریم: راحتی و رفاه! »[18]

کلیدواژه: اختلافِ ظاهری، حرف و عمل، انحراف و تحریف‌، فقر و محرومیت، رفاه و آرامش

حکومت قلم

[…] در آن دیار که حق با حکومت قلم است

مجال دزدی و جولان زور و زر نبود

[…] قلم که تابع فرمان زور و زر گردید

اگر به زور نویسد، بجز ضرر نبود

[…] به انتقادر برآید تفاوت بد و خوب

که زشت را به مقام نکو گذر نبود

درود باد به پیکار پاک نامه‌نگار

که هیچش از خطر مال و جان حذر نبود

گفتن ز نامه و از خامه تیغ برگیرد

اگر سپر سزدش غیر سر سپر نبود

درود باد بر آن مملکت که اهل قلم

چو مرغ خسته در آن بسته بال و پر نبود

سرمد

کلیدواژه: آزادی بیان، حکومت، ظلم و عدل

ارتش چرا ندارد!

یکی از نظامیان عصر قاجار و پهلوی که مردی ظالم و ستگر بود، جانمحمّدخان سرتیپ است که ملک‌الشّعرای بهار در کتاب خود «تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران» درباره‌ی ستمگری‌های او به مردم مطالب بسیار نوشته است. دریکی از داستان‌های بهار درباره‌ی جامحمّدخان سرتیپ می‌خوانیم:
«درباره‌ی جناب سرتیپ روایات فراوانی موجود است. از جمله، روزی یک تن نظامی تیره‌بخت مورد خشم سرتیپ قرار می‌گیرد. سرتیپ امر می‌کند او را ببندند و چوب بزنند. در این حین او را پای تلفن می‌خواهند. وی به مباشر ضرب که صفرعلی خان نامی بود می‌گوید: «بزنید تا من برگردم». و خود می‌رود و از پای تلفن او را به تلگرافخانه برای مخابره‌ی حضوری یا نقطه‌ای می‌خواهند و او به عجله به تلگرافخانه می‌رود. از تلگرافخانه پس از یکی دو ساعت، مقارن ظهر بازگشته، به خانه می‌رود و ناهار می‌خورد و می‌خواهد استراحت کند. تلفن می‌کنند، می‌رود پای تلفن، می‌پرسد: چه خبر است؟
صفرعلی خان می‌گوید: حسب‌الامر نظامی را شلّاق می‌زنند. چه امر می‌فرمایید؟ باز هم بزنند یا نزنند؟
سرتیپ می‌پرسد: کدام نظامی؟
صفرعلی خان می‌گوید: قربان، همان نظامی که صبح فرمودید شلّاق بزنند تا من بیایم. چون تشریف نیاوردید هنوز شلّاق می‌زنند.
سرتیپ می‌پرسد: حالا نظامی در چه حال است؟
صفرعلی خان جواب می‌دهد: قربان، او مدّتی است که مرده است؛ ما به جسدش شلّاق می‌زنیم تا از دستور اطاعت کرده باشیم.»[19]

کلیدواژه: اطاعت و تبعیت، ارتش

مرد آن است که یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد

شیخ ما را گفتند که: فلان کس بر روی آب می‌رود.
گفت: سهل است، قورباغه و مرغابی نیز بر روی آب می‌رود.
گفتند: فلان کس در هوا می‌پرد.
گفت: کلاغ و مگس نیز در هوا می‌پرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود.
شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود این‌چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بِخُسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از یاد خدای غافل نباشد.

کلیدواژه: کارهای عجیب، جادو، خدا، دین، محافظه‌کاری، ابوسعید

چنان باش که از تو حکایت کنند

خواجه عبدالکریم خادم خاصّ شیخ ابوسعید بود. گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که تو را شیخ می‌خواند، برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که چه کار می‌کردی؟
گفتم: درویشی حکایتی چند از آنِ شیخ خواست، آن را می‌نوشتم.
شیخ گفت: ای عبدالکریم، حکایت‌نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند.

کلیدواژه: بلند همّتی، حرف و عمل، نوشتن

بهترین و بدترین

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: وحی آمد به سوی موسی(ع) که بنی‌اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کنید؛ صد کس اختیار کردند. وحی آمد که از این صد کس بهترین اختیار کنید؛ ده کس اختیار کردند. وحی آمد که از این ده،‌ سه اختیار کنید؛ سه اختیار کردند. وحی آمد که از این سه کس، بهترین اختیار کنید؛ یکی اختیار کردند. وحی آمد که این یگانه را بگویید تا بدترینِ بنی‌اسرائیل را بیاورد. او چهار روز مهلت خواست و گِرد عالم برمی‌گشت که کسی طلب کند. روز چهارم به کویی فرومی‌شد، مردی را دید که به فساد و ناشایستگی معروف بود و انواع فسق و فجور در او موجود، چنانکه انگشت‌نمای ناشایستگی گشته بود. خواست او را ببرد، اندیشه‌ای به دلش درآمد که به ظاهر حکم نباید کرد، روا بود که او راقدری و پایگاهی بود؛‌ به قول مردمان خطّی به وی فرو نتوان کشید و به اینکه مرا خلق اختیار کردند که تو بهترین خلقی غرّه نتوان گشت؛ چون هرچه کنم به گمان خواهد بود، این گمان در حقّ خویش برم بهتر. دستار در گردن خویش انداخت و به نزد موسی آمد و گفت: هرچند نگاه کردم هیچکس را بدتر از خود ندیدم.
وحی آمد به موسی که آن مرد بهترین‌ِ ایشان است نه به آنکه اطاعت او بیش است بلکه به آنکه خویشتن را بدترین دانست.

کلیدواژه: خودبزرگ‌بینی، بزرگی، عبادت، ظاهر بینی، گناه


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
  2. خاطرات اللّهیار صالح، بخش سوّم: «خاطرات و نظرات دوستان اللّهیار صالح»، به اهتمام دکتر سیّد مرتضی مشیر، انتشارات وحید،‌ تهران ـ 1364، ص 339.
  3. خاطرات اللّهیار صالح، ص300.
  4. خواندنی‌ها، سال 24 شماره‌ی 6.
  5. ظل‌ّ السّلطان، تاریخ مسعودی، ص255.
  6. فضل‌الله مجلسی، «خاطراتی از اوضاع اصفهان و یزد در دوره‌ی قاجاریه»، مجلّه‌ی وحید، شماره‌ی 20.
  7. اطلاعات هفتگی، شماره‌ی 2318.
  8. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن ویژه‌ی نوجوانان، ج 4، شرکت انتشار، تهران ـ 1362.
  9. عطا آذر تیموری، «… براستی تختی که بود؟»، مجلّه‌ی سپید و سیاه، شماره‌ی 1097.
  10. سیّد رضا صدر، راه علی، ص 10.
  11. برمکیان خاندانی بودند که وزارت و دیگر مناصب حکومت هارون‌الرشید را در اختیار داشتند. هارون پس از چندی بر آنان خشم گرفت و بسیاری از بزرگان آن‌ها را از میان برد.
  12. خواندنی‌ها، سال 24، شماره‌ی 29.
  13. شهرزوری، تاریخ‌الحکماء، ج2، ص144 به نقل علی اصغر حلبی، تاریخ فلسفه‌ی ایرانی، ص 370.
  14. عبدالمحمّد آیتی، «در دربار خلافت»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، آبان ماه 1354، ص104.
  15. جمشید صداقت کیش، چهل تکه، سازمان چاپ خوشه، تهران ـ 1355، ص172.
  16. فیه ما فیه.
  17. خواندنی‌ها، سال 63، شماره‌ی 68.
  18. خواندنی‌ها، سه‌شنبه 12 شهریور 1342.
  19. ملک‌الشّعرای بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج2، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ 1363.
// // ?>


معرفی انیمیشن «بازگشت»

الف-اطلاعات اولیه

کارگردان: وجیه‌الله فرد مقدم

سال تولید: 1365

کشور: ایران (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)

زمان: 17 دقیقه

ژانر: پویانمایی

موضوع اصلی: آزادی و اسارت

کلیدواژه‌ها: بی‌پناهی و تنهایی- سرما و دشواری- دوست داشته‌شدن- تقلید و خودنمایی- غم غربت- ارزش والای انسان- بازگشت به اصل خود

گروه سنی: ویژه‌ی کودک و نوجوان (دیدن آن، برای مخاطبان بزرگسال نیز می‌تواند سودمند باشد.)

موقعیت‌های اجتماعی و روانی مثلِ…: تنهایی؛ میل به دوست داشته‌شدن و یافتن پاسخی برای آن؛ حسرت‌خوردن برای راحتی و آسایش و فروختن گوهرهای درونی خود در ازای آن؛ میل به هم‌رنگی و تقلید؛ جلب توجه و تحسین آدمیان؛ بیدارکردن حس تعلق و بلندهمتی در درون انسانها.

زبان اصلیِ فیلم: این پویانمایی دیالوگی ندارد.

خلاصه فیلم: زمستان است و هوا بسیار سرد. کلاغی کوچک، تنها و بی آشیان، به هر سو سرک می‌کشد تا جایی و غذایی بیابد. اما نه ظاهری دارد که برای آدم‌ها خواستنی باشد و به او دانه‌ای بدهند و نه صدایی دوست‌داشتنی تا با آن عزیز گردد. کارهای زیادی می‌کند تا مقبول و مورد پسند واقع شود، اما همه‌چیز او را بدین سمت می‌برد که کلاغی سیاه باشد. تا این که در همین حال و هوا، نظاره‌گر یک اتفاق در میدان شهر می‌شود و تصمیمی تازه برای رسیدن به نان و سرپناه به ذهنش می‌رسد…

ب. تأملات بیشتر: (این قسمت ویژه‌ی کسانی است که می‌خواهند پیش از دیدن فیلم، داستان آن را بدانند)

C:\Users\Morteza\Desktop\Ahaaa...y!!!\Chrome Downloads\Bazghasht.jpg* نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):
داستان فیلم، داستان کلاغی سیاه و کوچک است که به دنبال غذا و سرپناه است. او خود را به هر رنگی در می‌آورد تا مورد تحسین واقع شود و به آب و نانی برسد. اما انگار هر چه در این عالم در جریان است، از او می‌خواهد که از این زیستن وارونه جدا شود و بازگردد؛ باد رنگ‌هایی که او به خود بسته را می‌شوید و لنگه کفش‌ها نمی گذارند که او آوازه‌خوانی محبوب برای تماشاچیان باشد.

C:\Users\Morteza\Desktop\Ahaaa...y!!!\Chrome Downloads\79ee329143b8d4049932a4c680241247.jpg تا این که کلاغ، با دیدن معرکه‌ای که در آن انتری در میان آدم‌ها به رقاصی مشغول است، سرمشق می‌گیرد و برای داشتن جایی گرم و نرم، خود را اسیر قفس می‌کند. مدتی به شادی می‌گذرد. اما نگاه کلاغ به پنجره می‌افتد؛ به پرندگان کوچکی که آن سوی پنجره، تکاپو و شور و نشاط دارند، به هوای آزاد، به درختان و به … . این‌گونه است که زین پس تشویق میهمانان و نُقل‌ها و آجیل‌های رنگارنگ برای او رنگ و بویی ندارند. کلاغ، اندوهگین است و وقتی می‌بیند که راهی برای رهایی نیست، خود را به دیواره‌های قفس می‌کوبد، می‌کوبد و می‌کوبد تا این که می‌میرد.

صاحب‌خانه، جسد کلاغ را برمی‌دارد و آن را به بیرون پرت می‌کند. اکنون، برف‌ها آهسته‌آهسته شروع می‌کنند به آب شدن؛ درختان حیاط، برگ‌های تازه و شکوفه در می‌آورند و زندگی در تن و جان همه چیز جاری می‌شود… بهار شده است. و ناگهان کلاغ تکانی می‌خورد، جانی تازه می‌گیرد، به حرکت در می‌آید و پر می‌کشد به سوی آسمان.

* ملاحظات:
فیلم تشابهاتی با حکایت «طوطی و بازرگان» در مثنوی دارد.

// // ?>


معرفی انیمیشن «ننه جیرجیرک»

الف-اطلاعات اولیه

کارگردان: Denis Chapon

سال تولید: 2009

زمان: 12 دقیقه

کشور: حاصل همکاری ثمربخش یک کارگردان فرانسوی با جمعی از طراحان پرشور بولیویایی با امکانات تهیه‌کنندگان دانمارکی.

ژانر: پویانمایی

موضوع اصلی: طبیعت- انسان- جامعه

کلیدواژه‌ها: مام زمین، بخشش و صفا، باران، اقتصاد و بازار آزاد، شرکت‌های چندملیتی حریص و سودجو، رنج، مبارزه و دعا.

گروه سنی: کودک، نوجوان، جوان، میانسال و سالمند

موقعیت‌‌های اجتماعی و روانی: طبیعت‌دوستی، بی‌توجهی به مواهب طبیعت، ناسپاسی در برابر نعمت، سلطه‌ی نیروهای ظالم بر امور و جریان‌ها، اتحاد و همبستگی، بازگشت و تغییر.

مناسب برای بینندگانی که:
– طبیعت را زنده و پرشور حس نمی‌کنند.
– نسبت به مظالم اجتماعی و ایجاد سنت‌های غلط اجتماعی ساکت و منفعل‌اند.
– می‌خواهند کنار هم قرار گرفتن دغدغه‌های طبیعت‌دوستانه (زیبایی‌شناسانه) و دغدغه‌های اجتماعی را ببینند.

زبان اصلیِ فیلم: این پویانمایی دیالوگی ندارد.

خلاصه فیلم: در باورهای قدیم مردم، ننه جیرجیرکی هست که هرجا می‌رود آواز می‌خواند و با این کار، با خود باران به همراه می‌آورد. او به زمین‌های مردم و دشت‌های مختلف سر می‌زند و زمین‌های تشنه را سیراب می‌کند. مردم هم با بخشش محصول زمین‌هایشان، از او تشکر می‌کنند. تا این که روزی، به خاطر بدرفتاری و ناسپاسی مردم روستا، ننه جیرجیریک به شهر می‌رود. در آنجا صاحبان منفعت‌طلب شرکت‌های بزرگ با دیدن او تصمیم می‌گیرند از این آواز او در جهت سود خود بهره‌برداری کنند اما…

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-58-55].JPG

ب. تأملات بیشتر : (این قسمت ویژه‌ی کسانی است که می‌خواهند پیش از دیدن فیلم، داستان آن را بدانند)

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-58-36].JPG

* نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):
داستان این فیلم، الهام گرفته از دو منبع است: نخست افسانه‌ای در میان مردم کشاورز بولیوی که می‌گوید باران، وقتی می‌بارد که ننه‌جیرجیرک آواز می‌خواند؛ هر جا که ننه جیرجیرک برود همیشه ابری به دنبال او می آید… او آواز می‌خواند و باران می‌بارد. منبع الهام دیگر، حوادث واقعی سال 2000 است. دولت بولیوی، که برای توسعه‌ی کشور خود دست به دامان بانک جهانی و صندوق بین المللی پول شده است، به اجبار این نهادها، روش اقتصادی کشور را به اقتصاد خصوصی و بازار آزاد تغییر می‌دهد.
در سال 2000 ، دولت پس از خصوصی‌سازی اکثر دارایی‌های ملی، آب کشور را هم خصوصی کرده و آن را به یک شرکت امریکایی واگذار کرد. در این قرارداد بین شرکت امریکایی و دولت، خصوصی‌سازی تا آنجا پیش رفته بود که بر طبق آن حتی جمع‌آوری آب باران هم ممنوع بود! این شرکت، قیمت آب را 50 درصد افزایش داد و به زندگی همه‌ی مردم، فشار بسیار زیادی وارد نمود. این کار بر زندگی مردم کشاورز و فقیر بولیوی تأثیر بسیار شدیدی گذاشت و برای برخی از آنها به معنای پایان زندگی بود. در پی آن، مردم برخی شهرها شروع به راهپیمایی و اعتراض کردند. با جدی‌شدن اعتراضات، دولت که حامی شرکت‌های چندملیتی بود، نیروهای سرکوبگر پلیس را وارد صحنه نمود و حتی در بعضی نقاط حکومت نظامی اعلام کرد. اما سرانجام پس از زد و خوردهای زیاد و حتی کشته‌شدن 6 نفر که یکی از آنها نوجوان بود، دولت قرارداد خود را لغو کرد و بعد از آن، مردم شرکت آمریکایی را از کشور اخراج کردند. مبارزات مردم بولیوی ”نبرد آب“ نام گرفت.
در این پویانمایی ما شاهد تلفیق ماجرای یک اسطوره و باور قومی با این ماجرای مهم تاریخی هستیم.

D:\Program Files\The KMPlayer\Capture\abuela_grillo_480x272[22-59-40].JPG

* ملاحظات:
این فیلم، طی یک برنامه، در موزه‌ی ملی دانمارک برای دانش‌آموزان کلاس‌های پنجم تا دهم (احتمالا پنجم دبستان تا دوم دبیرستان) پخش شده تا آنها علاوه بر دیدن فیلم، فرصتی پیدا کنند تا با سازندگان فیلم آشنا شده و چیزهای بیشتری درباره‌ی نبرد آب در بولیوی و نیز درباره‌ی کمبود آب در جهان بشنوند.[1]
این فیلم جهت پخش خانگی یا پخش در مدرسه و باز کردن باب بحث و گفتگو درباره‌ی طیف وسیعی از مسائل از قبیل طبیعت و مسائل محیط‌زیست و هم چنین مرور یک حادثه‌ی تاریخی و مسائل اجتماعی پیرامون آن مانند اقتصاد و عدالت و دولت و پلیس و …، مناسب است.

* منابعی جهت مطالعه در مورد فیلم:
درباره‌ی مسائلی مثل فقر در جهان و یا مرور واقعه‌ی نبرد آب در بولیوی، میتوان به فیلم پایان فقر؟ رجوع کرد.


  1. این فیلم، با نام “Abuela Grillo” در سایت‌های مختلف اینترنتی قرار داشته و امکان دانلود رایگان آن وجود دارد. یکی از لینکهای دانلود فیلم در اینترنت: (http://vimeo.com/11429985)
// // ?>


استاد دانشگاه به چه دردی می‌خورد؟

استاد دانشگاه به چه دردی می‌خورد؟

در هفته‌های آتی، دو میلیون امریکایی، مدرک کارشناسی دریافت می‌کنند[1]. بعد یا به نیروی کار می‌پیوندند یا ادامۀ تحصیل می‌دهند. آن روز، حسابی شاد و سرمست‌اند و از دانشکده‌هایشان به خوشی یاد می‌کنند؛ اما این فصلِ بی‌نظیر زندگی که ورق بخورد و به اتفاقاتِ دانشگاه که فکر کنند، بخشی مهم از تحصیلات عالی در ارزیابی‌هایشان، بی‌اهمیت پنداشته خواهد شد: استادان.
دانشجوها می‌گویند که آنها کاملاً از مُدرسان‌شان راضی‌اند؛ بالأخره بیشتر دانشجوها قبول می‌شوند! در ۱۹۶۰، تنها ۱۵ درصد نمره‌ها در محدودۀ الف بود، اما الان این عدد ۴۳ درصد؛ و «الف»، رایج‌ترین نمره است.
در حال حاضر، دیدگاه اعضای هیئت علمی هم مهربانانه شده است. در تحقیقی ملی، ۶۱ درصد دانشجویان اظهار داشته‌اند که استادان‌شان، اغلب با آنها «مانند یک همکار یا هم‌درس» برخورد می‌کردند و تنها ۸ درصد آنها «درخصوص کارهای دانشگاهیِ خود پاسخ‌های منفی» می‌شنیدند. [به این ترتیب]، بیشترِ آنها وقتی از جشن فارغ‌التحصیلی خارج می‌شوند، باور دارند که آمادگی لازم برای صحبت‌کردن، نوشتن، تفکر انتقادی و تصمیم‌سازی را به‌خوبی کسب کرده‌اند.
اگرچه دانشجویان از استادان خود راضی‌اند، آنها را متفکر یا مشاور نمی‌دانند. درس‌ها را انتخاب می‌کنند و تکالیف را انجام می‌دهند اما ارتباط‌شان با استادها، حداقلی است.
یکی از معیارهای علاقه به عقایدِ استاد و دیدگاهی که او مستقل از محتوای درس دارد، میزان ارتباط بیرون از کلاسِ استاد-دانشجو است. اغلب در گفت‌وگوهای حاشیه‌ایِ پس از ساعت درسی (به‌دور از استلزامات برنامۀ درسی) است که انتقال فهم صورت می‌گیرد و پیروی [از استاد] در دانشجو رشد می‌یابد.
اما این روزها، دانشجوها همیشه برای استادان خود ایمیل می‌فرستند. وقتی می‌توان از اتاق خود یادداشتی فرستاد، چه لزومی دارد در محوطۀ دانشگاه قدم بزنیم؟! اما چنین پرسش‌ و پاسخ‌های مکتوبِ کامپیوتری‌ای بیش ‌از حد خشک‌اند و نمی‌توانند به هم‌فکری و تعاملِ اصیل منجر شوند. ما به مکالمۀ رودررو نیازمندیم.
وقتی دغدغۀ دانشگاه بیشتر اشتغال است تا تفکر و چکِ دستمزد بیش از دانش اهمیت می‌یابد، نقش اساتید هم تغییر می‌کند.
البته آمارها در اینجا بسیار ناچیزند. ارتباط [با استادان] در میانِ اکثر دانشجویان کارشناسی که بیش از دو و نیم ساعت در هفته سر کلاس هستند، در دامنۀ اندک تا هیچ است. در سال اول، ۳۳ درصد دانشجویان گزارش می‌کنند که هرگز خارج از کلاس با استادان خود صحبت نمی‌کنند و ۴۲ درصد آنها تنها گاهی این کار را می‌کنند. دانشجویان سال آخر، این نرخِ بی‌ارتباطی را تنها قدری پایین می‌آورند: ۲۵درصد از آنها هرگز با استادان خود صحبت نکرده و ۴۰ درصد نیز تنها گاهی گفت‌وگو کرده‌اند. […]
من در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس، بودم. در آن زمان، بدون رد شدن از روی پاهای درازشدۀ دانشجویانِ ارشد نمی‌شد از جلوی دفتر اعضای هیئت علمی رد شد. همه برای تبادلِ نظر با استادان به صف شده بودند. کلاس‌های سالِ اول، تا چهارصد نفر دانشجو داشتند؛ اما تا سالِ سوم هر کس وارد رشته‌ای می‌شد، چند استاد را به خوبی می‌شناخت و می‌توانست منظم و طولانی با آنها گفت‌وگو کند. [ما دانشجویان] می‌دانستیم و [استادان هم] می‌دانستند که همین دقیقه‌ها، قلب تپندۀ تحصیلات آزاداندیشانه هستند.
عطشِ ما دانشجویان برای یافتن راه درست، امری عادی بود. پژوهش مربوط به دانشجویان تازه‌وارد امریکایی، که از سال ۱۹۶۶ وضعیتِ دانشجویان را دنبال می‌کند، مؤید این نکته است. بخشی از پرسش‌نامه، از دانشجویانِ تازه‌وارد دربارۀ «اهداف حیاتی یا بسیار مهم‌شان» می‌پرسد. در سال ۱۹۶۷، ۸۶ درصد از پاسخ‌دهندگان، گزینۀ «رسیدن به فلسفۀ معناداری از زندگی» را علامت زده بودند که بیش از دو برابر تعداد کسانی بود که گفته بودند: «رسیدن به موفقیت اقتصادی».

H:\Dar Ham\529974_342835582447559_176399969091122_918819_546942374_n.jpg

طبیعتاً دانشجویان در فهم مادی و اخلاقی خود به استادان چشم می‌دوزند. از آن زمان، جایگاهِ «یافتنِ معنا» و «کسب درآمد» با هم عوض شده است. اولی به ۴۵ درصد نزول و دومی به ۸۲ درصد صعود کرده است.

H:\All of Pictures\images\Kambiz Derambaxsh\1076_p.jpg

عصرِ روزی معتدل در ماه فوریه به دانشگاه کلمبیا در لس‌آنجلس بازگشتم و دیدم که سالن‌ها ساکت و خاموش‌اند. ده‌ها بچۀ بیست‌ساله بیرون در حیاط راه می‌رفتند و گپ می‌زدند، اما در گروه زبان انگلیسی، تنها یکی از هشت درِ [اتاق اساتید] باز بود و تنها پنج-‌شش نفر از ۱۴۰۰ دانشجوی گروه، مترصدِ فرصتی برای گفت‌وگو با استادشان بودند.
وقتی دغدغۀ دانشگاه بیشتر اشتغال است تا تفکر و هنگامی که مبلغ دستمزد بیش از دانش اهمیت می‌یابد، نقش استادان هم تغییر می‌کند. ما که جلوی کلاس می‌ایستیم، شاید استادانی پنجاه‌ساله باشیم با کوله‌باری از خواندن، نوشتن، سفر، آرشیو یا آزمایشگاه و هشتاد دورۀ تدریس؛ اما دیگر دانشجویان در تخت‌خوابِ خود به حرف‌های ما فکر نمی‌کنند.
متأسفانه، استادان نیز که به‌خاطر محدودیت زمانیِ تحقیقات خود تحت فشارند، دانشجویان را نمی‌خواهند. درنتیجه، اغلبِ دانشجویانِ کارشناسی هرگز رشد مطلوب را درک نمی‌کنند. منظور، رشدی است که طی آن دانشجوها مجذوب فردی دانشمند می‌شدند و از طریق تحسین و مواجهه با الگویی نمونه، به‌سوی هویتی کامل‌تر حرکت می‌کردند.
من از سال 2000 تا الان (2015)، از دانشجویان خواستم که یک‌هفته در‌میان با پیش‌نویس یک مقاله به دفترم بیایند. ما متن را جمله ‌به ‌جمله ارزیابی و اصلاح می‌کنیم. من از آنها اید‌ه‌ای روشن‌تر یا بیانی بهتر می‌خواهم. دور تک‌تک صفت‌هایی که نابجا مورد استفاده قرار گرفته‌اند، خط می‌کشم و منتظر می‌مانم تا آن را اصلاح کنند.
در حالی که منتظرم، بیشتر درکشان می‌کنم. چیزهای زیادی حواسشان را پرت می‌کند: باشگاه، پیامک‌ها، هفته‌ای شلوغ و پرازدحام. همچنین در فرهنگِ دانشگاه بیشتر با آنها مانندِ مشتری برخورد می‌شود تا محصل. به‌لطف فرم‌های ارزشیابی استادان که دانشجویان پر می‌کنند، ما استادان هم رنگ‌وبوی ارائه‌دهندگانِ خدمات را پیدا می‌کنیم.

word-image

تا سرِ کلاس دانشجویان را به چالش نکشید و آن‌ها را فراتر از کلاس درگیر نکنید، نمی‌توانید مرجع اخلاقی آن‌ها باشید.

سال‌ها پیش در دانشگاه اِموری، جایی که من کار می‌کنم، سرپرست امور محوطۀ دانشگاه در پیامی طعنه‌آمیز، خطاب به دانشجویان تازه‌وارد گفت: «زیادی درگیر کارهای درسی نشوید. کارهای زیادی هست که اینجا باید انجام شود!» بااین‌همه من فهمیده‌ام که جلسات مقاله‌نویسی‌ای که با دانشجویانم برگزار می‌کنم، به رفع این حواس‌پرتی‌ها کمک می‌کنند و در جلسۀ سوم، دانشجویان دیدگاهِ جدیدی پیدا می‌کنند. با خود می‌گویند، این مُدرّسی است که بدترین افکار و عبارات من را رد می‌کند و به بهترینشان احترام می‌گذارد.
تا سرِ کلاس، دانشجویان را به نقد نکشید و فراتر از کلاس با آنان تعامل نکنید، نمی‌توانید مرجع اخلاقی آنها باشید. اگر ما استادان این گونه عمل نکنیم، درس، دیگر نمی‌تواند به ذهن‌های مشتاق، وسعتِ دید بخشد. آن وقت، تدریس صرفا یک اجبار است که باید به آن تن بدهیم و تنها کارِ مهمِ ما می‌شود تصحیح کردن اوراق. پای دانشجویان که به میان آید، ما تنها یک مرجعیت داریم: نمره‌هایی که می‌دهیم. ما یک ذهن عجیب یا نوری اخلاقی، الگویی نمونه یا منبع الهام نیستیم؛ بلکه تنها چند تن از اجیرشدگان هستیم.

37887-1u

 


  1. متن حاضر، مطلبی است از «مارک باوئرلین»، استاد انگلیسی در دانشگاه اِموری آمریکا که در ماه می 2015 در روزنامه‌ی نیویورک تایمز به چاپ رسیده است. ترجمه‌ی این متن، توسط «نجمه‌ رمضانی» انجام شده و مطلب حاضر، با اندکی اصلاحات و تلخیص، برگرفته از سایت «ترجمان علوم انسانی» است. جهت مطالعه‌ی متن فارسی مقاله، به این‌جا و جهت مطالعه‌ی متن انگلیسی مقاله، می توانید به این‌جا رجوع کنید.
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 5)

تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندی[1]

روزی ابوعلی‌سینا به مجلس درس ابوعلی‌مسکویه از دانشمندان و فضلای معروف زمان وارد شد. ابن‌سینا گستاخانه گردویی را که در دست داشت نزد مسکویه انداخت و از او خواست که مساحت گردو را حساب کند. ابوعلی‌مسکویه قسمتی از کتاب «اخلاق» را نزد ابن‌سینا گذاشت و گفت: ای جوان، تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندی. نخست اخلاق خود را اصلاح کن و آنگاه نزد من بیا تا مساحت سطح گردو را برای تو حساب کنم.
ابن‌سینا این جمله را در سراسر زندگی فراموش نکرد […][2]

کلیدواژه: علم، اخلاق.

کلب آستان علی(ع)

شاه عبّاس بدون تردید یکی از سفّاک‌ترین پادشاهان تاریخ ایران است. وی در آدمکشی بی‌باک بود، ولی برای توجیه جنایات خود به عدّه‌ای شاعر و مدیحه‌گو نیز نیاز داشت. شاه عبّاس بوسیله‌ی آن شاعران به عوام‌فریبی‌های شگفت دست می‌زد. خود وی نیز گاهی شعر می‌گفت. هنگامی که در سال 1011 قمری بنای تکیه‌ای که به دستور او در چهار باغ اصفهان ساخته می‌شد به پایان رسید، این شعر را سرود:

کلبه‌ای را که من شدم بانی

مطلبم تکیه‌ی سگان علی است‌

زین سبب فیض یافتم ز اِله

که مرا مهر با علی ازلی است

خانه‌ی دلگشا شدش تاریخ

چون که از کلب آستان علی است

مقصود از کلب آستان علی در مصراع آخر، خود شاه عبّاس است؛ زیرا او خویشتن را کلب آستان علی می‌خواند و منجّم مخصوصش جلال‌الدّین محمّد یزدی نیز او را در «تاریخ عبّاسی» همه جا بدین عنوان نامیده است.
یکی از شاعران معروف دربار او رکن‌الدّین مسعود کاشانی معروف به حکیم رکنا است. وی در دیوان «مجموعه‌ی خیال» خود این اشعار را در مدح شاه‌ عبّاس سروده است:

خداوند جهان است او، خدا نیست

ولیکن از خدا یکدم جدا نیست

بلی او سایه‌ای باشد خدایی

نباشد سایه را از کس جدایی

همین شاعر در وصف میخانه‌ی شاه گفته است:

به میخانه‌ی شاه یکسره درآی

که نشناسی آنجا سر خود ز پای

ز جوشیدن باده‌ی صاف او

بود ریز چون آب در روی جو

مئی در صفا رشک ماه منیر

چو آیینه‌ی غیب، روشن ضمیر [3]

کلیدواژه: عوام فریبی، دین، تملّق و مدح، صفویه، شاه‌عباس، محافظه‌کاری دینی

پادشاه و استاد

«در سال 1927 که آلفونس سیزدهم پادشاه اسپانیا بود، وزارت فرهنگ اسپانیا تصمیم گرفت از طرف دانشگاه دکترای افتخاری به پادشاه بدهد و این موضوع را به شورای عالی دانشگاه پیشنهاد کرد. از یکصد و چهارده نفر استادان دانشگاه‌های مادرید چهل نفر با اعطای عنوان دکترا به پادشاه موافقت کردند؛ چهارده نفر مخالفت نمودند؛ ولی شصت نفر دیگر از دادن رأی خودداری کردند و بی‌طرف ماندند. وقتی جریان را به سلطان اسپانیا گزارش کردند گفت: در میان استادان دانشگاه چهل نفر مرا دوست می‌دارند ولی دارای شهامت و اتّکای به نَفس نیستند؛ زیرا به ناحق با عنوان علمی من موافقت کرده‌اند. چهارده نفری که مخالفت کرده‌اند شهامت دارند، امّا از دوستی با من محرومند. ولی آن شصت نفری که بی‌طرف ماندند، نه رأی موافق دادند و نه مخالف، نه دوستی دارند و نه شهامت و نه اتّکای به نفس.»[4]

کلیدواژه: میان‌مایگی، بی‌طرفی، محافظه‌کاری، دانشگاه، سکوت، تبعیت و اطاعت

تیر دعای مظلوم از صدهزار برج می‌گذرد

«وقتی که سلطان علاءالدّین باروی شهر را به اتمام رسانید به حضرت بهاءولد [که یکی از عارفان زمان وی بود] التماس نمود که یکبار گِرد بارو برآمده، تفرّج نماید.
حضرت مولانا فرموده باشد که: از دفع سیل و منع خیل، نیکو بنیادی نهادی و قلعه‌ی حصین ساختی؛‌ امّا تیر دعاهای مظلومان را چه توانی کردن که از صد هزار برج و بدن می‌گذرد و عالم را خراب می‌کند… جهدی بنما و جهادی کن تا قلعه‌ی احسان و عدل برآوری و لشکر دعاهای خیر حاصل کنی که از هزاران حصار حصین، آنت بهتر است و امن عالم و امان خلق در آن است.»
«مناقب‌العارفین»

کلیدواژه: امنیت، عدالت، عدل و ظلم، قدرت حقیقت

وقتی «علی نیزه» عصبانی می‌شود

ظلم و جنایت دوران استبداد سیاه ناصرالدّین ‌شاه، بی‌کفایتی مظفّرالدّین شاه و غارت و چپاول درباریان سرانجام کاسه‌ی صبر مردم ایران را لبریز ساخت. انقلاب مشروطیّت آغاز شد و در اغلب شهرها مردم به مبارزه با عوامل استبداد پرداختند. سرانجام فرمان مشروطیّت صادر شد، امّا محمّدعلی ‌شاه فرزند مظفّرالدّین شاه با مشروطیّت موافق نبود و سعی داشت ایران را به عصر استبداد بازگرداند. آزادی‌خواهان به مقابله‌ی با او برخاستند و زمانی نبرد بین طرفداران مشروطیّت و حامیان استبداد به اوج رسید.
حامیان استبداد و طرفداران محمّدعلی ‌شاه، در تهران عدّه‌ای از افراد عقب‌افتاده‌ی ذهنی و اوباش را جمع نمودند و از آن‌ها خواستند که در مقابل دریافت پول و استفاده از مزایای دیگر، با چوب و چماق به مجامع آزادی‌خواهان حمله کنند و آنان را مورد ضرب و شتم قرار دهند. یکی از این اوباش مزدور که از استبداد حمایت می‌کرد، لات بی‌شرمی به نام علی‌نیزه بود. اینکه او را علی‌نیزه می‌گفتند دو علّت داشت: یکی اینکه ریشش بلند و تُک تیز مانند نیزه بود، و سبب دیگرش را می‌گویند چون از اشخاص باج می‌گرفت و به اصطلاح «نیزه‌بند» می‌زد، از این جهت او را علی‌نیزه می‌گفتند. آقای مهدی بامداد مؤلّف کتاب «شرح حال رجال ایران» درباره‌ی بلاهت بی‌اندازه‌ی علی نیزه می‌نویسد:
«در سال 1325 قمری به تحریک محمّدعلی‌ شاه، عدّه‌ای از قبیل سیّد علی آقای یزدی و ملّا محمّد آملی در میدان توپخانه چادری برپا کرده و علیه مشروطیّت قیام نمودند. واعظین میدان عبارت بودند از سیّد محمّد یزدی معروف به «طالب‌الحق» برادرزاده‌ی سیّد علی آقای یزدی و سیّد اکبر شاه روضه‌خوان از سادات شیرازی و سیّد علی آقای یزدی، و بعد … را نیز به جرگه‌ی خود وارد کردند…
آقایان مزبور هر یک به تناوب به منبر می‌رفتند و علیه مشروطیّت و مشروطه‌خواهان حرف‌هایی می‌زدند. مستمعین آن‌ها عبارت بودند از جمعی از افراد اوباش و اراذل محلّه‌ی چاله‌میدان و سنگلج، و عدّه‌ای از مشروطه‌خواهان نیز در میان جمعیّت مزبور پراکنده بودند. در این هنگام نوبت به سیّد علی آقای یزدی رسید و به منبر رفت و خواست صحبت کند. مشروطه‌خواهان جمعیّت را به صلوات فرستادن وامی‌داشتند و نامبرده تا می‌خواست حرف بزند، یکی از مشروطه‌خواهان همانطور که در میان مردم معمول است و در روضه‌خوانی‌ها عمل می‌کنند، می‌گفت: «قبر امام هشتم را در بغل بگیری، صلوات بلند بفرست.» خلاصه نام تمام دوازده امام علیهم‌السّلام را به فاصله‌ی چند دقیقه برای صلوات فرستادن ذکر می‌کردند. علی‌نیزه که یکی از لات‌های چاله‌میدان بود در پای منبر سیّد علی آقا ایستاده بود و هر دفعه که مشروطه‌خواهان صلوات می‌فرستادند و مانع صحبت سیّد علی‌آقا می‌شدند، او فحش‌های هرزه و بسیار رکیک به صلوات فرستان می‌داد و سیّد علی آقا نیز از بالای منبر داد می‌زد «مشهدی علی را آرام کنید» و او آرام نمی‌گرفت و یک بند ناسزا می‌گفت و صلوات هم قطع نمی‌گردید و پشت سر هم فرستاده می‌شد. در این هنگام علی‌نیزه با جوش و خروش زیاده از حد، بکلّی از کوره در رفت و رو را به حضار کرده، چنین گفت: این منبر با این آقایی که روش (رویش) نشسته به هر جای نابدتر خواهر و مادر آن کسی که دیگر صلوات بفرستد.
سیّد علی آقا وقتی این گفتار علی‌نیزه را شنید فوراً از منبر پایین آمده، پی کار خود رفت.»[5]

کلیدواژه: ظلم، مشروطه، الوات و اوباش، محافظه‌کاری، جهل

خوب بود افعال بی‌قاعده را در خارج مدرسه می‌آموخت

«در اواخر سال 1315 قمری مظفّرالدّین شاه برای معالجه آماده‌ی سفر اروپا شد. خزانه خالی بود و لذا برای هزینه‌ی این سفر پر خرج می‌بایست که از روس یا انگلیس وام بگیرد. چون امین الدّوله صدراعظم با این سفر مخالف بود معزول شد و میرزا محسن‌خان مشیرالدّوله جانشین او شد. امّا مشیرالدّوله پس از مدّت کوتاهی درگذشت و میرزا علی اصغرخان اتابک (امین‌السّلطان) به جای او نشست. اتابک موفّق به گرفتن وام شد، امّا این کار موجب شد که آگاهان و تحصیل‌کرده‌ها به شکایت و گله از او بپردازند . از آن به بعد میراز علی اصغرخان با معارف و معارف‌خواهان کینه و دشمنی داشت و هر وقت که اسم مدرسه را می‌شنید روی درهم می‌کشید. رفتار اتابک، یاران و هوادارانش را هم به بدگویی از معارف و بی‌اعتبار کردن مدارس برانگیخت. روحانی نمایان نیز فرصت یافتند تا آشکارا با مدارس جدید به دشمنی برخیزند. احتشام السّلطنه (رئیس مجلس) که به پیشرفت فرهنگ دلبستگی بسیار داشت برای اینکه در انظار چنان جلوه دهد که صدراعظم به معارف نظر مساعد دارد، به اصرار زیاد از اتابک پیمان گرفت که در جشنی که به مناسبتی از طرف انجمن معارف تشکیل می‌یافت شرکت جوید. اتابک قول داد، امّا بعداً پشیمان شد؛ زیرا می‌دانست که رفتن او به مدرسه‌ جهّال را از تعرّض به مدارس باز‌می‌دارد و مایه‌ی دلگرمی اعضای انجمن می‌شود، ولی به اصرار احتشام‌السّلطنه ناچار در جشن حضور یافت. شاگردان سه مدرسه‌ی علمیّه، شرف و افتتاحیّه به احترام برپای ایستادند. صدراعظم از دیدن آن‌همه شاگرد متحیّر و در دل نگران شد. پس از توقّفی کوتاه بی‌آنکه از کوشش‌های انجمن و مؤسّسان آن و مدیران و معلّمان مدارس که همه حاضر بودند، تمجید کند، جشن را ترک گفت و با بی‌اعتنایی پانصد تومان به نام کمک به انجمن داد.
اتابک تا بود با معارف و شیفتگان معارف مخالف و بر سر پیکار بود. مخبرالسّلطنه نوشته است: در باب مدارس همیشه با اتابک مجادله داشتم. یک روز به اصرار به مدرسه‌ی علمیّه‌شان آوردم. از شاگردان سؤالات شد. مؤدّب‌الدّوله در معرّفی شاگردی گفت: افعال بی‌قاعده‌ی [زبان فرانسه] را خوب فرا گرفته است.
اتابک گفت: خوب بود افعال بی‌قاعده را در خارج مدرسه می‌آموخت.»[6]

کلیدواژه: مدرسه، استبداد، علم‌آموزی

سختی کشی زدهر چو سختی کنی به خلق

روز شکار پیرزنی با قباد گفت

کز آتش فساد تو جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبه‌ی ما از ره شکار

تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت سفره‌ی بی‌نان ما ببین

تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دُزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد

دیگر به کشور تو امان و پناه نیست

سنگینی خراج به ما عرص تنگ کرد

گندم تُراستف حاصل ما غیر کاه نیست

حکم دروغ کردی و گفتی دروغ نیست

کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

ویرانه شد زظلم تو هر مسکن و دهی

یغماگری و چون تو کسی پادشاه نیست

جمعی سیاه روز سیه کاریِ تواند

باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

سختی کشی ز دهر چو سختی کنی به خلق

در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست

پروین اعتصامی

کلیدواژه: ظلم و عدل

فایده‌ای که در دوام حیات من است …

«قطب‌الدّین محمود شیرازی (از عالمان بزرگ قرن هفتم هجری قمری) از نوابغ روزگار بود. در فنون حکمت، از ریاضی و منطق و موسیقی و علم الهی و غیره به فارسی و عربی چندین تألیف بزرگ و عمده دارد که در همه‌ی ممالک اسلامی چندین قرن متن درسی این علوم بود. در علم طب حتّی از چهارده سالگی چنان مبرّز بود که او را به جای پدرش به شغل کحّالی (چشم‌پزشکی) و طبابت در بیمارستان گماشته بودند. در معرفت فقه و احکام شرعی به مرتبه‌ای بود که او را مدّتی به منصب قضا نصب کردند.
قطب‌الدّین مردی دست و دل باز بوده و از درآمد خود یک دینار برای خود پس‌انداز نمی‌کرده است. علاوه بر مخارج خانوادگی که داشته به عدّه‌ی زیادی از طلّاب علم و صوفیّه دستگیری و کمک می‌کرده است …
بعضی از این مردم، کافر نعمت بودند و از او بد می‌گفتند و به جای اینکه از او منّت داشته باشند، بر سرش منّت می‌گذاشتند که: «او طفیلی ما شده است؛ زیرا که مردم به او از برای خاطر ماست که منّت می‌کنند و پول می‌دهند و ماییم که گفتار او را محترم می‌سازیم و فضیلتش را آشکار می‌کنیم و او را در نظر مردمان می‌آراییم» و این قبیل اقوال که از دهان این جماعت بیرون می‌آمد به گوش او می‌رسید؛ امّا او عضبناک نمی‌شد و رفتار خود را نسبت به ایشان تغییر نمی‌داد و می‌گفت: من اخلاق خود را به این طریق ریاضت می‌دهم که از لغزشی که از برادرانم نسبت به خود ببینم، گذشت کنم.
او در هنگام مرضی که منتهی به وفاتش شد، می‌گفت: فایده‌ای که در دوام حیات من هست همین است که چیزی به فقیران و نیازمندان برسانم.»[7]

کلیدواژه: عزّت نفس، تکبر، اصلاح خود، بدگویی، بخشش

وسوسه و الهام

«شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدی به راهی می‌رفت. زمستان بود و شیخ پابرهنه. مرید اراده کرد فوطه‌ی (لنگ) خود را دو نیم کند و نیمی به شیخ بدهد؛ بعد پشیمان شد. روزی از شیخ پرسید: فرق میان وسوسه و الهام چیست؟
شیخ گفت: الهام آن بود که نیمی از فوطه‌ی خود را به پای من بپیچی؛ وسوسه آن بود که بعد منصرف شدی. »[8]

کلیدواژه: تصمیم‌گیری، نیکی و بدی، ابوسعیدابوالخیر

انتخاب صدراعظم با استخاره‌ی سیّد بحرینی

«میرزا علی‌اصغرخان امین‌السّلطان صدراعظم ثروت اندوز و هوسران ناصرالدّین شاه پس از کشته شدن شاه در حضرت عبدالعظیم همچنان مقام خود را حفظ کرد و در عصر مظفّرالدّین شاه هم جز مدّتی کوتاه صدراعظم باقی ماند و حتّی لقب «اتابک اعظم» را از شاه جبون و بیحال دریافت کرد.
با آغاز تحوّلاتی که در عصر مظفّرالدّین شاه پدید آمد پادشاه، اتابک اعظم را از کار برکنار ساخت. با برکناری امین‌السّلطان طرفداران وی، از جمله دوست‌محمّدخان معیّرالممالک به دست و پا افتادند تا بار دیگر او را بر تخت صدارت بنشانند و سرانجام مظفّرالدّین شاه اظهار تمایل کرد که از طریق استخاره به انتخاب صدراعظم اقدام کند. بقیّه‌ی داستان را از زبان دوستعلی‌خان معیّرالممالک، داماد امین‌السّلطان، بشنوید:
«حکیم‌الملک و معیّرالممالک قبلاً سیّد بحرینی را که در مزاج شاه نفوذی بسزا داشت و شاه را به او عقیدتی خاص بود دیده و ترتیب استخاره را چنین داده بودند که حکیم‌الملک پشت صندلی شاه بایستد، تا اسمی را که شاه بالای قرآن می گذارد، ببیند. سیّد بحرینی هم حین انجام تشریفات استخاره به بالا بنگرد و از اشاره‌ی مثبت و یا منفی او تکلیف را بداند.
روز موعود فرارسید و مجلس استخاره در نارنجستان بلور که بنایی مستقل و زیبا و در جنوب غربی دیوانخانه واقع بود، منعقد گردید.
… شاه بالای صندلی قرار گرفت و گفت تا آقای بحرینی را به حضور بخوانند. او مردی کوتاه قد و سمین‌ (چاق) بود و چشمانی ریز و درخشان و چهره‌ای سبزه‌ی متمایل به زرد داشت. او بسم‌الله گویان و ذکرکنان با ترتیبی خاص به حضور آمد. شاه به او گفت: آقا، بیایید روبروی من بنشینید که امر مهمّی در پیش است و از خداوند راه می‌خواهیم.
سیّد بحرینی برابر شاه روی قالیچه به زمین نشست. شاه نام یکی از افراد مورد نظر یعنی نظام‌الملک، مشیرالدّوله و‌ امین‌السّلطان را که بر ورق‌های جداگانه نوشته و به پشت روی میز گذاشته شده بود برداشته، میان اوراق قرآن قرار داد و به دست آقا سپرد.
سیّد بحرینی با آداب تمام قرآن را بوسیده، به خواندن اوراد لازم پرداخت و در پایان ذکر، سر را به آسمان بلند کرد، سوی حکیم‌الملک نگریست و او سر را به علامت نفی بالا برد. آقا قرآن را گشود و پس از مطالعه سر برآورده، عرض کرد: آیه‌ی نهی است و راه نمی‌دهد.
شاه ورقه‌ی دوّم را لای کلام‌الله نهاد و باز اشاره‌ی حکیم‌الملک کار خود را کرده، آیه‌ی نهی آمد. بار سوّم که نام امین‌السّلطان میان اوراق مقدّس رفت، سر حکیم‌الملک به علامت اثبات به زیر آمد و سیّد بحرینی گفت: قربان، آیه‌ی امر است و بهتر از این نمی‌شود.
شاه بدون اینکه سخنی گوید اوراق را درهم ریخت و بار دیگر نام امین‌السّلطان را از میان آن‌ها برداشته، لای قرآن نهاد. این مرتبه نیز اشاره‌ی حکیم‌الملک فهماند که باید آیه‌ی امر بیاید و چنین شد.
شاه نفسی برآورده‌، گفت: معلوم می‌شود که خداوند اینطور خواسته که باز او بیاید.
فی‌المجلس امر کرد تا صدراعظم معزول را از گوشه‌ی عزلت قم بار دیگر به صدارت بخوانند.»[9]

کلیدواژه: دین، ظلم، جهل

کمال‌الملک و سردار سَطوَت

یکی از اُمرای دوره‌ی ناصرالدّین‌ شاه به نام سردار سطوت روزی به کمال‌الملک می‌گوید که می‌خواهم تابلویی از واقعه‌ی کربلا را نقّاشی کنی که در آن، شمر دارد امام حسین علیه‌السّلام را می‌کشد و من (سردار سطوت) دست او را گرفته‌ام و نمی‌گذارم.
کمال‌الملک به بهانه‌های مختلف از این کار سرباز می‌زند، امّا در مقابل اصرار زیاد سردار سطوت به ناچار قبول می‌کند و تابلویی را نقّاشی می‌کند؛‌ ولی در این تابلو سردار سطوت مشغول بریدن سر امام حسین علیه‌السّلام بود و شمر دست او را گرفته بود. کمال‌الملک پس از کشیدن این تابلو به عراق و سپس به فرانسه می‌رود. سردار سطوت در زمان تعیین شده تابلو را تحویل می‌گیرد و از دیدن آن منظره سخت خشمگین می‌شود و در بدر به دنبال نقّاش هنرمند می‌گردد تا او را به خاطر آن کار تنبیه کند؛ امّا وی را نمی‌یابد و متوجّه می‌شود که استاد به خارج سفر کرده و کاری از دست او ساخته نیست. [10]

کلیدواژه: عزّت نفس،‌هنر، شغل، تبعیت و اطاعت، ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
  2. اطلاعات هفتگی، 17 دی ماه 1365.
  3. نصرالله فلسفی، زندگانی شاه عبّاس اوّل، ‌ج 2، ص29.
  4. خواندنی‌ها، سه‌شنبه 13 فروردین 1343.
  5. شرح حال رجال ایران، ج3، ص 102.
  6. اقبال یغمائی، «مدرسه‌ی علمیّه»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، اسفند ماه 1354.
  7. با تلخیص از کتاب نقد حال تألیف دکتر عبدالحسین زرّین‌کوب.
  8. استخر، «داستان‌های تاریخی»، مجلّه‌ی یغما به نقل از خواندنی‌ها، سال 24 شماره‌ی 23.
  9. مجلّه‌ی وحید، سال پنجم، شماره‌ی 12، ص1115.
  10. این داستان در کتاب‌های مردان خود ساخته تألیف محمّد حجازی، کمال‌الملک تألیف رخشان ص 220 و مجلّه‌ی جوانان امروز، شماره‌ی 878 به همین مضمون نقل شده است.
// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره 4)

رحمتی برای تمام عالمیان[1]

[…] وقتی [محمد (ص)] شتر گرسنه‌ای را دید، فرمود: صاحب این شتر کجاست؟ به او بگویید تا برای مخاصمه و بازپرسیِ فردای قیامت آماده شود. […][2]

کلیدواژه: پیامبر(ص)، حیوانات، حقوق، محبّت

تفاوت دو بینش اجتماعی

«علی‌بن الحسین(ع) کنیزکی را آزاد کرد، سپس او را به زنی گرفت. عبدالملک پسر مروان از ماجرا آگاه شد و این کار را برای او نقصی دانست. بدو نامه نوشت که چرا چنین کردی؟ او به وی پاسخ داد: «خداوند به وسیله‌ی اسلام، هر پایین بودنِ [اجتماعی] را بالا برده وبا آن، هر نقصِ [اجتماعی] را کامل ساخته است. رسول خدا(ص) نیز کنیز و زنِ بنده‌ی خود را به زنی گرفت.»
عبدالملک چون این نامه را خواند، گفت: آنچه برای دیگران موجب کاهش منزلت است، برای علی‌بن الحسین سبب رفعت است.»[3]

کلیدواژه: برده‌داری، منزلت و ارزش، امام سجّاد(ع)، عزّت نفس، زن

الحمدلله شهر، کمال ارزانی است(!!)

از کتاب «خواطر» (مجموعه خاطرات ناصرالدین شاه):
«از صدر اعظم نوشتجات رسید: خواندم. الحمدلله شهر، کمال ارزانی است و فراوانی است. خدا را شکر کردیم. امّا از همدان نوشته‌اند ناخوشیِ وبا بروز کرده است. خدایا، تو را به محمّد(ص) و آل محمّد قسم می‌دهم که این ناخوشیِ کثیف را از ایران بیرون ببر.»

کلیدواژه: دعا، توکّل، قاجار، ناصرالدین‌شاه، جهل، ستم

خان انّا انزلنا، تو هم انّا انزلنا؟

غرور و خودخواهی و ظلم و ستمی که خوانین و مالکان بزرگ ایران بر کشاورزان و روستاییان روا داشتند در همه‌ی عصرها و تاریخ این سرزمین شگفت‌آور است. امّا این ظلم و ستم در اواخر دوره‌ی قاجار دو صد چندان شد. دکتر رضوانی درباره‌ی غرور و خودخواهی خان‌ها قبل از انقلاب مشروطیّت می‌نویسد:
«در آن روزها مردم به طبقات مختلفی از قبیل خان، میرزا، ‌بیگ،‌ مُلّا، سیّد و رعیّت تقسیم می‌شدند. عرف و عادت، به مرور زمان هر طبقه‌ای را دارای امتیازاتی کرده بود که به آن امتیازات دلبستگی پیدا کرده بودند. در میان طبقات مختلف ممتازتر از همه طبقه‌ی اعیان یا خان‌ها بودند که خودشان یا پدرشان یا جدّشان به یکی از مقامات دولتی و دیوانی رسیده بودند. خان‌ها از هر حیث خود را از رعیّت برکنار می‌گرفتند و طبقات غیر ممتازه را در حریم قدرت خود را راه نمی‌دادند. رعایا حق نداشتند به آنان تشبّه جویند و از آنان در یکی از شؤون زندگی تقلید کنند و در این امر چنان پافشاری داشتند که گاهی داستا‌ن‌های مضحکی روی می‌داد: در شهرستان بیرجند دَهی است به نام «خوسف». در آن روزها معمولِ یکی از خوانین خوسف آن بوده که در نماز به جای سوره‌ی قل هو الله، سوره‌ی قدر [یعنی انّا انزلنا] را تلاوت می‌کرده. روزی یک فرد عادی،‌ فارغ از قیدِ خانی و غافل از عادتِ خان، پهلویِ خان به نماز ایستاده و پس از قرائت حمد، انّا انزلنا را تلاوت می‌کرد. خان چنان عصبانی شد که او را به باد دشنام و کتک گرفت و گفت: پدر سوخته…، خان انّا انزلنا، تو هم انّا انزلنا؟ تو همان قل هواللهِ آباء و اجدادی خود را بخوان.»[4]

کلیدواژه: عدل و ظلم، قرآن، تاریخ ایران، عدالت، جامعه‌ی طبقاتی

این هم به دستور خودش است!

در هنگامی که ابرهای ظلم و استبداد آسمان کشوری را تاریک سازد انسان‌های آزاده و شریف آرام نمی‌نشینند و به پیکار با حکّام ظالم برمی‌خیزند؛ امّا انسان‌های راحت‌طلب که می‌خواهند زندگی را به خوشی بگذرانند نه تنها با ظلم مبارزه نمی‌کنند بلکه پیکار مردان شریف را دروغین می‌پندارند و آن را به مسخره می‌گیرند. دکتر محمود عنایت در این مورد می‌گوید:
«با توجّه به شناختی که از روحیّه‌ی مردم ممالکی نظیر ایران در برخورد با هر نوع نیروی مخالف علنی و قانونی داریم، می‌دانیم که وقتی خلأ سیاسی داخلی در اینگونه جوامع برای مدّت مدیدی به درازا بکشد و ظهور گرایش‌های مخالف در پیِ یک سکوت طولانی فقط به تک صداهای متفرّق و نه چندان محسوس منحصر باشد، غالب مردم به دلیل قدرت فوق‌العاده‌ای که برای حکومت قائلند در بادی امر در اصالت اینگونه مخالفت‌ها شک می‌کنند و مخالفین را به صورت دریچه‌های اطمینانی می‌بینند که خود دولت برای جلوگیری از تراکم نارضایی‌ها و تعدیل اعتراضات در لحظات حسّاسی تعبیه کرده است. این طرز فکر فقط به امروز و دیروز و پار و پیرار تعلّق ندارد. از زمان اتابک اعظَم امین‌السّلطان حکومت در پندار مردم به عنوان اسطوره‌ی اقتدار بر همه‌ی شؤون ظاهر و باطن حیات سیاسی و اجتماعی جامعه تسلّط و اِشراف داشته و تشریف بلند بالای او بر همه‌ی حوادث عالم امکان سایه افکن بوده است، که یعنی هیچ چیز بدون رضایت و تأیید و حداقل اطلاع او حادث نمی‌شده و تصوّر عامّه قدرتی مافوق سلطه و سطوت او نمی‌شناخته است.
یکی از ثقات (افراد مورد اطمینان) این مضمون را درباره‌ی جدّش که از رجال صدر مشروطه بود تعریف می‌کرد که در دوران اخیر صدارت عظمای میرزا علی اصغرخان امین‌السّلطان، وی همیشه عقیده داشت که نزاع اتابک با مشروطه‌خواهان تصنّعی و مصلحتی است و حضرات در خفا با هم بند و بست دارند. هر موقع هم برای رَجُل خبر می‌آوردند که فلان وکیل مشروطه‌خواه در مجلس بر ضدّ اتابک فلان مطلب را گفته یا فلان روزنامه بر ضدّ اتابک چنین و چنان نوشته، با نوعی اطمنیان خاطر و قطعیّت می‌گفت: دستور خودش (یعنی اتابک) است!
عاقبت روزی رسید که اتابک در جلوی مجلس با گلوله‌ی عبّاس آقا تبریزی «تصدّق» [کشته] شد. وقتی خبر را برای آن رجل نقل کردند، با همان ایقان و اطمینان همیشگی گفت: این هم به دستور خودش است! »[5]

کلیدواژه: نالیدن از ظلم، سکوت و انفعال، بدبینی، محافظه‌کاری

این گوش‌های صاحب‌مرده‌ی من رفت زیر کلاه

«می‌گویند وقتی عبّاس میرزا در جنگ با روس‌ها احساس کرد که قوایش را از دست داده است و اگر از تهران کمکی به او نرسد مقاومتش درهم خواهد شکست و قسمتی از شمال ایران از دست خواهد رفت، با عجله و شتاب نامه‌ای خطاب به فتحعلی‌شاه نوشت و وضع خودش را تشریح کرد و خاطرنشان ساخت که اگر هر چه زودتر به او کمک نشود، شکستش حتمی است. بعد نامه‌ را به شجاع‌السّلطنه داد و سفارش کرد که در اسرع وقت نامه را به فتحعلی شاه برساند.
شجاع‌السّلطنه پس از گرفتن نامه سوار بر اسب شد و راه تهران را در پیش گرفت. وی راه تبریز ـ تهران را سه روزه با اسب طیّ می‌کند و چند اسب زیر پایش تلف می‌شوند و بالاخره غروب روز سوّم ـ یا چهارم‌ ـ به تهران می‌رسد و وارد باغ سلطنتی می‌شود. وی بدون اینکه لباس خود را عوض کند یا سر و صورتش را از گرد و غبار راه بشوید و تمیز کند، با همان حال وارد باغ می‌شود و اجازه‌ی شرفیابی می‌خواد.
در آن زمان رسم بر این بود درباریانی که به حضور پادشاه می‌رسند، همه می‌بایست لاله‌های گوششان در زیر کلاه باشد و اگر قسمت بالای گوشِ شرفیاب‌شونده خارج از کلاه بود، یک نوع بی‌احترامی محسوب می‌شد.
باری، شجاع‌السّلطنه بدون توجّه وارد باغ می‌شود و نامه را به دست فتحعلی شاه که با چند تن از درباریان در باغ مشغول قدم زدن بودند، می‌دهد. خاقان نامه را می‌خوانَد و به فکر فرو می‌رود. پس از لحظه‌ای سر برمی‌دارد که توضیحات شفاهی از قاصد بخواهد که ناگهان چشمش به گوش‌های شجاع‌السّلطنه می‌افتد که از زیر کلاه بیرون بود. فتحعلی شاه با خشم فریاد می‌زند: مگر نمی‌دانی که وقتی به حضور ما شرفیاب می‌شوی باید لاله‌ی گوشَت زیر کلاه باشد؟
شجاع‌السّلطنه لاله‌های گوشش را زیر کلاه برد، تعظیمی کرد و گفت: قبله‌ی عالم، اگر با رفتن لاله‌های گوش من زیر کلاه، عبّاس میرزا و لشکریانش از چنگ قوای دشمن نجات پیدا می‌کنند، این گوش‌های صاحب مرده‌ی من رفت زیر کلاه.»[6]

کلیدواژه: رسوم بی‌معنی، قاجار

عبرت از سرنوشت دیگران

«ابوایّوب از مقرّبان و ندیمان منصور خلیفه بود. هرگاه منصور او را طلبیدی رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی. روزی محرمی او را در خلوت گفت: تو مُقرّب و مصاحب خلیفه‌ای و پیش او کس به قرب تو نیست؛ سبب چیست که هرگاه از پی تو می‌فرستند متغیّر می‌شوی و از بیم او دست و پا گم می‌کنی؟
ابوایّوب در جواب آن محرم گفت: بازی از خروسی پرسید که تو از خُردی در خانه‌ی بنی‌آدمی و ایشان به دست خود آب و دانه‌ی تو مهیّا می‌کنند و برای تو پهلوی خانه‌ی خود خانه می‌سازند؛ جهت چیست که هرگاه بر سر تو می‌آیند و می‌خواهند که تو را بگیرند غوغا و فتنه می‌انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می‌گریزی؟ و من مرغ وحشی‌ام که در کوهسار بزرگ می‌شوم؛ چون مردم مرا صید کنند، بر سر دست ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند، با آنکه فارغ‌البال پرواز می‌نمایم، صید را گرفته به خدمت باز می‌آیم و هرگز عربده و غوغا نمی‌کنم.
خروس گفت: ای باز، هرگز هیچ جا دیده‌ای و یا از هیچکس شنیده‌ای که بازی را بر سر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده؟
گفت: نی.
خروس گفت: تا من در این خانه‌ام و نیک از بد باز می‌دانم، صد خروس را دیده‌ام که سر بریده‌اند و بال و پرکنده، شکم آن را شکافته بر سیخ کشیده‌اند و کباب کرده، گوشت او را خورده‌اند و از هم گذرانیده (هضم کرده‌اند). نوحه و فریاد مرا جهت این است و از این جهت خاطرم مجروح و دلم اندوهگین است.»[7]

کلیدواژه: روان‌شناسی تبعیت، اطاعت از باطل، عدل و ظلم

صحبت می‌کنم!

«شیخ‌الاسلام لاهیجان از حج برگشته بود. مردم دسته دسته به زیارت او می‌رفتند و کسب فیض می‌کردند. زن زارع لاهیجی هم به شوهرش گفت: تو به خدمت آقا نمی‌روی؟
لاهیجی به خانه‌ی آقا رفت. جمعیّت بسیار بود. زارع به تواضع تمام سلام کرد و کنار درِ اتاق نشست و پس از چند دقیقه برخاست و به خانه برگشت. زن پرسید: به خدمت آقا رفتی؟
– بله، خدمت آقا رسیدم.
– خوب، چه گفتی؟
– هیچ، حرفی نداشتم.
– عجب مرد احمقی هستی! آخر می‌خواستی صحبتی بکنی. مگر زبان نداشتی؟
– خوب، این دفعه می‌روم صحبت می‌کنم.
فردا لاهیجی باز به خانه‌ی آقا رفت. امّا این بار کفش‌ها را کند و زیر بغل گذاشت و یکراست به بالای اتاق رفت و دست راست شیخ‌الاسلام دو زانو نشست. حاضران مجلس همه به زارع لاهیجی که در صدر مجلس جا گرفته بود، نگاه می‌کردند.
زارع سر به گوش شیخ‌الاسلام برد و به زبان لاهیجی گفت: گلابی جنگلی می‌خوری؟
شیخ‌الاسلام نگاهی به زارع کرد و این پرسش را تعارف ساده‌ی محبّت‌آمیزی پنداشت و برای آنکه دل مرد عامی را نشکند، پرسید: داری؟
لاهیجی گفت: نه، فقط دارم صحبت می‌کنم.»[8]

کلیدواژه: عقل، بی‌خردی.

آخرین آرزوی سقراط

«پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگ‌ترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگ‌ترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال‌های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می‌گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آن‌ها باقی بگذارید، همّت نمی‌گمارید؟»[9]

کلیدواژه: تربیت فرزند، ثروت اندوزی، سقراط، حرص و طمع

دنیا چه هنرمندی را از دست می‌دهد!

در میان دیکتاتورهای فاسد و مغرور تاریخ، هیچکس چون نرون امپراتور روم باستان نبود. او خود را شاعر می‌دانست؛ امّا شعرهایش ارزش هنری و ادبی نداشت. اطرافیان نرون مجبور بودند که از اشعار او تعریف کنند و هنرش را بستایند. نرون آدمکشی بیرحم بود؛ ولی پیوسته می‌گفت که اگر بمیرد، روم سقوط خواهد کرد.
این امپراتور مغرور و مخوف در آخرین لحظات زندگی نیز همچنان به خود می‌بالید. آخرین سخن وی این جمله بود:
«آه… با مرگ من دنیا چه هنرمندی را از دست می‌دهد!»[10]

کلیدواژه: دیکتاتوری، بهانه‌های ستم، نرون.


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد 2)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند 74، انتشارات قلم.
  2. استاد مهدی چهل تنی، « اسلام محمّدی و مسلمانی ما » .
  3. دکتر سیّد جعفر شهیدی، زندگانی علی‌بن الحسین(ع)، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران ـ 1365، ص 111.
  4. دکتر محمّد اسماعیل رضوانی، انقلاب مشروطیّت ایران، انتشارات ابن سینا، تهران – 1352.
  5. دکتر محمود عنایت،‌ از ماست که بر ماست، ص 3.
  6. خواندنی‌ها، سه‌شنبه 11 تیر 1342.
  7. مولانا فخرالدّین علی صفی، لطایف‌الطّوایف، به اهتمام احمد گلچین معانی، انتشارات اقبال، تهران – 1352، ص 101.
  8. مجلّه‌ی سخن، شهریور ماه 1334، ص 652.
  9. در ضرورت تعلیم و تربیت (پلی کپی) دانشگاه تربیت معلّم ـ 1352.
  10. محمود حکیمی، سیر آزادی در تاریخ (پلی کپی) تهران ـ 1357، ص12.
// // ?>
 

معرفی فیلم «روزنه»

عنوان فیلم: روزنه (Puncture)
کارگردان: آدام کاسن و مارک کاسن (Adam Kassen-Mark Kassen)
سال تولید: 2011
محصول: امریکا (سینمای مستقل)
زمان: 90 دقیقه
ژانر: جنایی-داستانی
موضوع اصلی: دفاع دو وکیل از حقوق پرستاران بیمارستان
زبان فیلم: دوبله شده به زبان فارسی
کلیدواژه‌ها: ستم؛ شجاعت؛ دادگاه؛ ترس؛ تنهایی؛ امید؛ نظام پزشکی.
مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

خلاصه فیلم:

مايك وایز (Mike Weiss) و پل دانزیگر (Paul Danziger)، دو وكيل دعاوي هستند كه پرونده يك زن پرستار را بر عهده گرفته‌اند. اين زن، پرستار بخش اورژانس بيمارستان است و در هنگام تزريق آمپول به يك بيمارِ مبتلا به ايدز، آمپول شكسته و در دست او فرو مي‌رود و او به بيماري ايدز دچار مي‌گردد.
مايك و پل، در اثنای این دادخواهی، متوجه مي‌شوند كه تعداد بسيار زيادي از پرستاران در حين خدمت، به خاطر ناایمن بودنِ آمپولها دچار حوادث مشابهی شده و می‌شوند و تصمیم می‌گیرند تا این ماجرا را پیگیری کنند…

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

روزنه، به ماجرایی واقعی درباره‌ی فساد در نظام پزشکی می‌پردازد. دو وکیل، درگیر پرونده‌ای می‌شوند که هر چند در ابتدا به نظر ساده می‌رسد، اما کم‌کم ابعاد گسترده‌ای پیدا می‌کند؛ آن‌ چنان که دفاع از یک وکیل مدافع، تبدیل به دفاع از حقیقتی می‌شود که باید تمامی زندگی خود را برای آن فدا کرد.
قهرمان‌های فیلم، آدم‌های معمولی هستند؛ کسانی درست از جنس خود ما. همه‌ی ما، کم و بیش، با موقعیت‌های مشابهی روبرو بوده و هستیم؛ موقعیت‌هایی برای بیان یک حقیقت یا تن ندادن به یک ظلم فراگیر.
با بهانه‌های مختلف می‌توان چنین واقعه‌هایی را هدر داد و فرصت زیستنِ زندگانی‌ای پاک و پرشکوه را از دست داد.
وکیل‌های این فیلم، چنین نیستند. آن‌ها با سادگی و پاکی‌ای کودکانه، به چهره‌ی رنج‌دیدگانی خیره می‌شوند که با تمام وجودشان می‌پرسند: «آیا می‌توانی فراموش کنی؟!»

ملاحظات:

فیلم بر اساس داستان واقعیِ زندگی دو وکیل به نام‌های مایکل وایز و پاول دانزیگر ساخته شده است.
آدام کاسن، کارگردان فیلم، می‌گوید: «از همان لحظه‌ای که درباره‌ی این حوادث شنیدیم، به چیزهایی که این اتفاق درباره‌ی وضعیتِ فعلیِ صنعت پزشکی می‌گوید و به قهرمان ساده‌ای که سعی در اصلاح این وضعیت دارد، علاقه‌مند شدیم.»

Puncture-1

// // ?>


جام جهانیِ شرم

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\556763_4163990222175_2103345456_n.jpg

در درون ما و در اطرافمان، صداهای فرامو‌ش‌شده‌ای وجود دارند که ما را به شنیدن فرامی‌خوانند؛ صداهایی اصیل که از آن سوی دیوارها می‌آیند و هر دل‌افسرده‌ای را به ضیافتِ برادری دعوت می‌کنند.
ما در پشت حصارها تنها شده‌ایم و از فرط یأس، خود را به اسباب‌بازی‌هایمان مشغول می‌کنیم تا فراموش کنیم. حالا اسباب‌بازی‌هایمان بزرگ و بزرگ‌تر شده‌اند؛ به اندازه‌ی یک ورزشگاه.
اما گویی یکی از این اسباب‌بازی‌ها دارد چیزی نجوا می‌کند…صدای شلوغیِ بعد از گُل [گلِ خورده شده] را در گوش‌هایتان کم کنید…به نیم‌کت‌ها، به رج‌های سیمانی استادیوم، به آجر دیوارها گوش فرادهید…آن‌ها قصه‌ای برای گفتن دارند:

* * *

صدایی بلندتر از آسمان‌خراش

در دسامبر 2010، قطر توانست امتیاز میزبانی جام جهانی 2022 را نصیب خود کند.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\شادی امیر قطر از کسب میزبانی جام.jpgشادی امیر قطر از کسب میزبانی جام جهانی 2022

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\WORLD-CUP-REFER-articleLarge.jpgشادی مردم از کسب میزبانی جام جهانی

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\qatar-2022-world-cup-win-celebrations-2-th.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\انتقاد عفو بین الملل از وضعیت کارگران در قطر - BBC Persian[11-25-36].JPGمرد قطری، بعد از شنیدن خبر میزبانی کشورش، سجده‌ی شکر می‌گزارد.

***

بر طبق برآوردهای مالی، قطر به منظور آماده‌سازی خود جهت این مسابقات، 100 میلیارد دلار صرف ساخت‌ و سازهای مختلف خواهد کرد: فرودگاه جدید، خطوط مترو، جاده‌ها، یک شهر جدید، هتل‌های مجهز، آسمان‌خراش‌ها و استادیوم‌های متعدد.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\_81231146_al-wakrah-afp.jpgورزشگاه الوکره

http://dohanews.co/wp-content/uploads/2015/12/estadio-doha-port-qatar-2022-2.jpgورزشگاه دوحه

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\archieved\qatar.jpgدوحــــه

***

بر طبق آمار سازمان عفو بین‌الملل[1]، 1 میلیون و 700 هزار نفر کارگر مهاجر در قطر مشغول به کار هستند. 90 درصد نیروی کار این کشور را مهاجران تشکیل می‌دهند[2]. مصر، فیلیپین، نپال و هند و بسیاری از کشورهای دیگر، در قطر، کارگر مهاجر دارند. از سال 2010 که قطر میزبانی جام جهانی را به دست آورد، شمار این کارگرانِ مهاجران، افزایش بسیاری پیدا کرد. کشور قطر برای آماده‌سازی و ساخت‌ ساختمان‌های لازم برای برگزاری جام‌جهانی ۲۰۲۲، دست‌کم یک میلیون کارگر خارجی وارد کشور کرده است[3].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17244842_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\sedrf.jpg

***

رسانه‌های بین‌المللی، اتحادیه‌های کارگری در سراسر دنیا و سازمان‌های حقوق بشری، وضعیت کارگران مهاجر، که بیشتر آن‌ها در بخش راه و ساختمان‌سازی مشغول به کار هستند را زیر نظر گرفته‌اند و مسائل نگران‌کننده‌ی بسیاری را مشاهده کرده‌اند.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17233436_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17237332_303,00.jpg

***

آن‌طور که سازمان عفو بین‌الملل گزارش داده است صدها کارگر در حین آماده‌سازی قطر برای برگزاری جام جهانی فوتبال مرده‌اند[4]. از سال ۲۰۱۰ تا 2014، حدود ۱۲۰۰ کارگر جان خود را در ارتباط با احداث بنا‌های مربوط به جام جهانی ۲۰۲۲ از دست داده‌اند[5]؛ تقریبا هر روز یک نفر[6].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\انتظار می‌رود که شمار کارگران مهاجر در قطر در دو سال آینده ده برابر شود.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\سازمان عفو بین‌الملل و سازمان دیده‌بان حقوق‌بشر از عمل نکردن قطر به وعده‌های خود در مورد بهبود شرایط کارگران، انتقاد کرده‌اند.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\کار کردن کارگران خارجی در هوای داغ قطر.jpg

***

سازمان عفو بین‌الملل در یک گزارش میدانی مفصل[7]، برخی از اصلی‌ترین اشکال سوءاستفاده و ظلم نسبت به کارگران مهاجران که در قطر مشغول به کار هستند را شرح داده است:

  • کارگران، [پس از رسیدن به مقصد کاری‌شان] متوجه می‌شوند که شرایط کار و زندگی در اینجا، با آنچه که استخدام‌کنندگان در ابتدای کار به آن‌ها وعده داده بودند، متفاوت است؛ فی‌المثل دستمزدها پایین‌تر از توافق اولیه است.
  • دستمزد بسیاری از کارگران، ماه‌ها دیرتر از زمانِ مقررِ آن داده می‌شود یا اینکه اصلا داده نمی‌شود.
  • کارفرماها، مدارک و قراردادهای لازم را با بسیاری از کارگران امضا نمی‌کنند و به این ترتیب، آن‌ها را تحت فشارِ دستگیری توسط مأموران دولتی قرار می‌دهند [از این ابزار به عنوان اهرمی برای تهدید و کنترل کارگران استفاده می‌کنند].
  • کارفرماها، گذرنامه‌ی کارگران مهاجر را از آن‌ها می‌گیرند و حتی به آن‌ها اجازه‌ی خروج از کشور [و بازگشت به کشور خود] را نیز نمی‌دهند.
  • کارگران به نحوی طاقت‌فرسا و با ساعات بسیار طولانی، وادار به کار می‌شوند و کارفرماها حاضر به تأمین سلامت و ایمنی آن‌ها در محیط کار نیستند.
  • کارفرماها، کارگران را در محیط‌های کثیف، شلوغ و نامناسب اسکان می‌دهند.

سعید آدری، مدیر مسائل جهانی در سازمان عفو بین‌الملل، می‌گوید که کارگران خارجی در قطر با «تبعیض سیستماتیک» روبرو هستند و حقوق بدیهیِ انسانی آن‌ها زیرپا گذاشته می‌شود[8].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,17169469_303,00.jpg

***

بسیاری از کارفرماها، در حالی که کاگران را به کار گرفته‌اند، برگه‌ی اجازه‌ی اقامت را برای کارگرها آماده و یا تمدید نمی‌کنند؛ در حالی که بر طبق قانون قطر باید چنین کاری را انجام دهند. برگه‌ی اجازه‌ی اقامت، برای کارگر اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد که زندگی و کار او در کشور، قانونی است. بدون این اجازه‌نامه‌ها، کارگران ممکن است که زندانی و یا جریمه شوند. کارفرماها، این اجازه‌نامه‌ها را در اختیار کارگران قرار نمی‌دهند و به همین دلیل بسیاری از این کارگران، از خوابگاه و محل کارشان حتی بیرون نمی‌توانند بیاییند، چون از دستگیر شدن توسط مأموران دولتی می‌ترسند[9].

***

وضعیت امنیتی این کارگران از دیگر مسایل بسیار بحث‌برانگیز است. به گفته سازمان عفو بین‌الملل، در سال ۲۰۱۴ میلادی، ۴۴۱ کارگر خارجی، از هند و نپال، دو کشوری که بیشترین شمار کارگران را در قطر دارند، حین آماده‌سازی تاسیسات و تجهیزات جام جهانی، جان خود را از دست داده‌اند.
برخی از کارگران به دلیل حوادثِ رخ داده در محل کار، جان خود را از دست داده‌اند و برخی دیگر به دلیل ناراحتی قلبی درگذشته‌اند. فقط در بازه‌ی زمانی ژوئن تا آگوست ۲۰۱۳، دست‌کم ۴۴ کارگر بر اثر سکته قلبی و سوانح ناشی از کارِ سخت، جان خود را از دست دادند[10].

***

گزارش‌های نهادهای حقوق بشری اعلام می‌کنند که کارگران خارجی مجبورند حتی در دمای پنجاه درجه‌ی سانتیگراد نیز کار کنند و گاه حتی آب آشامیدنی نیز در اختیار آن‌ها قرار نمی‌گیرد[11].

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012775_303,00.jpg

***

نهادهای حقوق بشری تا کنون بارها از وضعیت مسکونی اسف‌بار کارگران مهاجر در قطر انتقاد کرده‌اند. محل اسکان کارگران در اغلب موارد غیربهداشتی بوده و بسیار بیش از گنجایش آن پر می‌شود. نشریه‌ی گاردین در مقاله‌ای وضعیت کارگر خارجی در قطر را «بردگی مدرن» توصیف کرده بود.

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012772_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,19012810_401,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\برخی از کارگران به دلیل حوادث رخ داده در محل کار جان خود را از دست داده‌اند. برخی به دلیل ناراحتی قلبی درگذشته‌اند.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\پیش از این روزنامه گاردین میزان سوءاستفاده و بهره‌بردای از کارگران خارجی به خصوص کارگران اهل نپال در قطر را با عنوان برده داری مدرن توصیف کرده بود.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\ضبط گذرنامه کارگران، عدم پرداخت حقوق کارگران برای چندین ماه، عدم دسترسی به آب آشامیدنی برای کارگران تنها برخی از نمونه‌های غیرانسانی گزارش شده از شرایط کارگران خارجی در قطر است.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\محل استراحت و خوابگاه کارگران خارجی در قطر.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,16015997_303,00.jpg

C:\Users\Morteza\Desktop\جام جهانی و وضعیت کارگران\0,,16015992_303,00.jpg

***

کارگران گاه تا هفت ماه چشم‌انتظا