بایگانی دسته: گزیده متن



گذری کوتاه بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی

غیر ممکن است که کلِّ حقیقت
در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها،
حاضر و در دسترسِ هر کس که در آرزوی آن است
نبوده باشد.

سیمون وی

گذری کوتاه بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی
الهی‌دان و نواندیش مسیحی
فعال سیاسی و اجتماعی عدالت‌جو
فیلسوف

  • «هر کس آثار سیمون وی را بخواند، ناچار می‌شود در زندگی‌اش، اندیشه‌هایش، و اصولی که زندگی و اندیشه‌هایش را هدایت می‌کند، تجدید نظر کند. هیچ‌کس آثارش را نمی‌خواند مگر آن‌که رد نوشته‌های او بر وجودش می‌ماند.»؛ فلورانس دالوسی، ویراستار و تدوین‌گر مجموعه آثارِ سیمون وی
  • سیمون دوبوار، نویسنده‌ی تأثیر‌گذار فمینیست و یکی از هم‌کلاسی‌های سپمون وی، می‌نویسد که هوشمندی، زهدورزی و تعهّد تمام‌عیار و شجاعت سیمون وی او را سرشار از ستایش می‌کند.
  • آلبر کامو، سیمون وی را «تنها روح بزرگِ دوران ما» و نافذترین و پیشگوترین متفکر اجتماعی و سیاسیِ پس از مارکس خوانده است. کامو، پیش از عزیمت به استکهلم برای دریافت جایزه‌ی صلح نوبل [پس از درگذشت سیمون وی]، به خانه‌ی سیمون وی سر زده و دقایقی را به تأمل در خانه‌ی وی سپری کرده است.
  • در دوران حیات سیمون وی، نوشته‌هایش به جز برای چند دوست نزدیک، تقریباً ناشناخته بودند، آن دسته از رساله‌هایش که منتشر شدند مخاطبان اندکی یافتند، و رساله‌های مفصل‌ترش فقط پس از مرگش شناخته شدند.

دریافت فایل «گذری بر زندگی و اندیشه‌های سیمون وی» به صورت PDF

***

دریافت فایل «جملاتی از سیمون وی» به صورت PDF

// // ?>


معرفی کتاب «خدا، آن‌گونه که من می‌فهمم»

«من، هم آوا با کسانی که می‌گویند خدا عشق است، می گویم خدا عشق است. با این حال، در اعماق وجودم همواره می‌گفتم اگرچه خدا می‌تواند عشق هم باشد، ولی، بالاتر از همه چیز، خدا حقیقت است. اما دوسال پیش، از این نیز گامی فراتر رفتم و گفتم حقیقت خداست.»

هرچند مهاتما گاندی به عنوان رهبر جنبش استقلال طلبانه مردم هند شهرت جهانی یافت، اما او خود را «یک مرد خدا» مینامد «که به کسوت سیاست‌مداران در آمده است.» در کتاب خدا، چهره او را به عنوان یک راهبر روحانی می بینیم که، اندیشه ها و آموزه هایش، به جویندگان اهل همه مذاهب و عقاید، روشنی و تسلا و آرامش می بخشد. این کتاب مجموعه ای از سخنان و نوشته های گاندی درباره تلقی او از مفهوم خداست.

کتاب «خدا آن‌گونه که من می‌فهمم» شامل هجده فصل است که عبارت‌اند از «معنای خدا»، «حقیقت خدا»، «چیستی خدا»، «حقیقت خداست»، «اهیمسا – قدرت نادیدنی خدا»، «ایمان و برهان»، «ادراک خدا»، «نیایش به درگاه خدا»، «ندای خدا»، «قوانین خدا»، «خدا و شیطان»، «مصائبی که خدا فرو می‌فرستد»، «راه‌هایی به‌سوی خدا»، «خدمت به خدا»، «مؤمن حقیقی»، «خانه خدا»، «تجسد و تجسم خدا»، «خدا، آن‌گونه که من می‌فهمم».

بخش‌هایی از کتاب

🌿 «بدون پای‌بندی به حقیقت، پای‌بندی به هر اصل و قاعده‌ای در زندگی ناشدنی است.» (ص ۱۸-۱۹)

🌿 «در نگاه من، خدا حقیقت و عشق است؛ خدا اخلاق و درستکاری است؛ خدا شهامت و بی پروایی است. خدا سرچشمه نور و زندگی است و با این حال، برتر از همه اینهاست.» (ص ۲۴)

🌿 «هر کجا عشق هست، زندگی هست، نفرت را جز ویرانی حاصل نیست.» (ص ۴۷)

🌿 «مذهب یعنی خدمت به ناتوانان و درماندگان. خدا خود را در لباس بیچارگان و مبتلایان بر ما ظاهر می‌سازد.» (ص ۱۰۶)

🌿 آنگاه که عزم خود را جزم کرده‌ایم تا در مقابل هر آنچه در تضاد با حقیقت و عشق است بایستیم و آن را نفی کنیم، مطمئن‌ترین راه، پروردن ایمان و توسل به آن است. (ص ۱۴)

🌿 من نمی‌توانم به طرق عقلانی وجود شر را توجیه کنم. تلاش برای انجام چنین کاری هم شأن پنداشتن خویش با خداست. پس آن قدر فروتن هستم که وجود شر را در عالم به رسمیت بشناسم؛ و خدا را از آن رو شکیبا و بردبار می‌دانم که به شر اجازه‌ی ادامه بقا را می‌دهد. من این را می‌دانم که شر در وجود خدا راهی و جایی ندارد، و اگر شری هم در عالم هست، خدا خالق آن و در عین حال، مصون و تأثیرناپذیر از آن است. نیز این را می‌دانم که هیچ‌گاه به درک خدا نائل نخواهم شد مگر این که – ولو به قیمت جانم – با شری که در عالم هست در پنجه شوم و با آن در آویزم […] هرچه می‌کوشم پاک‌تر شوم، خود را به خدا نزدیک‌تر حس می‌کنم. (ص ۱۵-۱۴)

🌿 در نگاه من، خدا حقیقت و عشق است؛ خدا اخلاق و درستکاری است؛ خدا شهامت و بی‌پروایی است. خدا سرچشمه‌ی نور و زندگی است و با این حال، برتر از همه این‌هاست. (ص ۲۴)

🌿 هر کجا عشق هست، زندگی هست. نفرت را جز ویرانی حاصل نیست. (ص ۴۷)

🌿 هر کجا عشق هست، خدا هم هست. (ص ۵۰)

🌿 ما برای خدمت به هم‌نوعان خود زاده شده‌ایم و نمی‌توانیم به درستی از عهده‌ی انجام این خدمت برآییم مگر این‌که کاملاً بیدار باشیم. در سینه‌ی انسان، نبردی دائمی بین نیروهای ظلمت و نیروهای نور در جریان است و آن کس که لنگر و تکیه‌گاه امنِ نیایش را نداشته باشد، قربانی نیروهای ظلمت خواهد شد. آن‌که اهلِ نیایش است، با خود و با همه‌ی دنیا در صلح و آشتی است. آن کس که بدون قلبی نیایش‌گر به امور دنیوی می‌پردازد هم خود را درمانده و بینوا می‌سازد و هم با همه‌ی دنیا چنین می‌کند. به این ترتیب نیایش، سوای تأثیرش بر زندگی پس از مرگ آدمی، برای زندگی دنیوی او نیز، ارزشی بی‌حساب دارد. نیایش تنها وسیله‌ی مستولی ساختن نظم و آرامش و وقار بر امور روزمره‌ی ماست. اگر دل به حیاتی‌ترین امور بسپاریم و مراقبه از آن را پیشه خود سازیم، امور دیگر هم به خودی خود اصلاح می شوند. اگر یکی از زوایای مربع را تنظیم کنیم، زوایای دیگر نیز به خودی خود منظم می‌شوند. (ص ۶۷)

🌿 این حیات زمینی ما آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر از النگوهایی شیشه‌ای است که زنان به دست می‌بندند. اگر النگوهای شیشه‌ای را در صندوقی بگذاریم و هرگز به آنها دست نزنیم، می‌توان هزاران سال آنها را سالم حفظ کرد. اما این حیات زمینی چنان بی‌ثبات و ناپایدار است که می‌تواند هر لحظه در چشم برهم‌زدنی محو و نابود شود. پس بیایید تا فرصت نفس کشیدنی باقی است، خود را از این تمایزات بین عالی و دانی بازرهانیم، قلب خود را بپالاییم تا آن هنگام که زمین‌لرزه یا هر فاجعه‌ی طبیعی دیگر و یا مرگ طبیعی‌مان در می‌رسد مهیای روبروشدن با خالق خود باشیم. (ص ۹۲)

🌿 من کسانی را که به ضرورت تزکیه‌ی درون واقف‌اند و آن را ارج می‌نهند، فرامی‌خوانم که به نیایشِ ما ملحق شوند تا از خدا بخواهیم که یاری‌مان دهد تا قصد او را که در پس این فجایع نهفته است دریابیم، از او بخواهیم که این فجایع، قلب ما را خاضع و خاشع سازد تا آنگاه که دعوت فرا می‌رسد، آماده‌ی دیدار خالق خود باشیم، و نیز همواره برای سهیم شدن در رنج هم‌نوعان خود – هرکه هستند و هرکجایند – مهیا باشیم. (ص ۹۴)

🌿 مذهب یعنی خدمت به ناتوانان و درماندگان. خدا خود را در لباس بیچارگان و مبتلایان بر ما ظاهر می‌سازد. (ص ۱۰۶)

🌿 زندگیِ توأم با خدمت، باید فروتنانه باشد […]. سستی و سکون را نباید […] با فروتنی اشتباه گرفت. فروتنی حقیقی به معنی تن دادن به تلاشی سخت و پیگیر است که تمام و کمال در جهت خدمت به بشر صورت می‌پذیرد. خدا پیوسته و بی‌وقفه بدون لحظه‌ای مکث و درنگ، در کار است. ما نیز اگر قصد خدمت به او یا یکی شدن با او را داریم باید هم‌چون او، پیگیر و خستگی‌ناپذیر، دست به فعالیت بزنیم. (ص ۱۰۸-۱۰۷)

🌿 مقصود و مقصد نهایی انسان ادراک خداست، و تمامی فعالیت‌های وی – چه سیاسی، چه اجتماعی و چه مذهبی – باید در جهت دیدار خدا هدایت شود. پس بی‌درنگ، خدمت به کل بشریت بدل به بخشی جدایی‌ناپذیر از این تلاش می‌گردد، به این دلیل ساده که تنها راه یافتن خدا دیدن او در مخلوقاتش و یکی دانستن خویش با آنهاست. چنین چیزی جز از رهگذر خدمت به همگان امکان‌پذیر نیست. من بخشی جدایی‌ناپذیر از کل بشریت هستم و جدای از بقیه هم‌نوعانم نمی‌توانم او را بیابم. هم‌وطنان من نزدیک‌ترین همسایگان به من هستند. اینان چنان درمانده و تهیدست شده‌اند و چنان در چنبره‌ی سستی و رخوت گرفتار آمده‌اند که من باید تمرکز خود را معطوفِ خدمت به آنها کنم. اگر می‌توانستم به خود بباورانم که خدا را می‌توان در گوشه‌ی غارهای هیمالیا یافت، بی لحظه‌ای درنگ به آنجا می‌رفتم. اما می‌دانم که جدای از بشریت نخواهم توانست او را بیابم. (ص ۱۱۰-۱۰۹)

🌿 اگر خدایی نداشتم که به او توکل کنم، وجود من لانه‌ی نفرت از هم‌نوعانم می‌شد. (ص ۱۳۸)

🌿 اگر وجود خدا را در درون خود حس نمی‌کردم، با این همه فلاکت و اِدباری که هر روز در اطراف خود می‌بینم، کارم به جنون و دیوانگی می‌انجامید. (ص ۱۳۹)

// // ?>


انقلاب را نمی‌توانید از سوپرمارکت بخرید!

(دریافت نسخه مناسب چاپ این متن به صورت PDF)

معرفی کتابِ جنبش دانشجویی در آمریکا
(رویدادها و قطعاتی از دهه‌ی ۶۰ میلادی)

به باور ما، انسان موجودی است واجد ارزش‌های بیکران و ناشناخته که می‌تواند فراتر از هر مرز و معیاری، عشق بورزد، آزاد باشد و تعقل کند. […] در جامعه‌ی مطلوب ما، روابط انسانی بر پایه‌ی «برادری» شکل خواهد گرفت و اعتماد عمومی، هسته‌ی اصلی آن خواهد بود. حال آن‌که این جنس از روابط اجتماعی، درست در نقطه‌ی مقابل وضع موجودی است که با ایجاد مرزهای تبعیض‌آلود و غیرانسانی، به چندپارگی و جدایی انسان‌ها مشغول است.

(بخشی از اساس‌نامه‌ی «انجمن دموکراتیک دانشجویان» آمریکا)

چرا باید جنبش دانشجویی در آمریکا را شناخت؟

در ایران ما، دانشجوها، همواره بخش آرمان‌خواه و تغییرطلب جامعه بوده‌اند. قطعا چنین طلب و جستجویی، ارزشمند است اما این نهاد ناآرامِ جستجوگر، به مراقبت و بالیدن نیاز دارد، تا سرخورده و ناکام نشود.

تغییر در چه چیز؟ تغییر از کدام مسیر؟ تغییر با چه انگیزه‌هایی؟ کدام اندیشه‌ها به تغییر یاری می‌رسانند؟ کدام تغییر‌خواهی‌ها، راه به جایی نخواهند بُرد؟ چه نوع سبک زندگی‌ای، جستجوگری و تغییرخواهی را در ما کُند کرده یا حتی می‌میراند؟ تغییر، با چه مشقت‌هایی قرین خواهد بود؟ تغییر چه طراوات‌هایی را شکوفه خواهد داد؟

نهال آرمان‌خواهی هر نوجوان و جوانی، پژمرده خواهد شد، اگر این پرسش‌ها را بی‌جواب رها کند.

کتاب «جنبش دانشجویی در آمریکا»، ما را به سفری خواهد برد در دهه‌ی ۶۰ میلادی؛ یعنی سال‌هایی که طی آن، گروه‌های مختلف مردم و به ویژه دانشجویان، سخت و پرشور، می‌کوشیدند تا «واقع‌بین باشند و غیرممکن را بخواهند[۱]»! این سفر، ما را یاری خواهد کرد تا پرسش‌های مهم‌مان را پی‌گیری کنیم و به این ترتیب، نهال وجودمان را آبیاری کنیم. ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


جامعه‌ای خالی از پرسش، سرشار از پاسخ (نوشته‌ی ناصر فکوهی)

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

تا کی باید منتظر بمانیم تا اکثریت مجلس سوئد را به دست بگیریم؟ چرا هنوز مدیریت کاخ سفید را به ما نداده‌اند؟ و چرا در هر مراسم اسکار، فقط یک اسکار به فیلم‌های خارجی می‌دهند؟

[…]

قهرمان ما و پرسش‌های ما

«آیا جامعه‌ی ما پرسش‌گر است؟» این پرسشی است که به این یادداشت، انگیزه‌ِی نوشته شدن داد. پاسخ این پرسش را هم شاید لازم باشد با نگریستن به موقعیت کسانی یافت که قاعدتا باید پرسشگرترین کنش‌گرانِ اجتماعی ما باشند: آن‌هایی که در کلاس‌های درس و تالارهای گفتگو و سخن‌رانی، گویی با دقت به سخنان گوش می‌دهند، صفِ ایده‌ها و اندیشه‌ها و نام‌ها و گزاره‌ها از پیش چشمان‌شان رژه می‌روند و گوش‌هایشان را پُر می‌کنند. و وقتی سخن به پایان می‌رسد، دریغ از یک پرسشِ حتی بی‌ربط؛ ذهن به اندازه‌ی دست‌هایشان خالی است. زندگی روبرویشان ایستاده، کوچه‌ها و خیابان‌ها، طبیعت و موجودات‌اش، انسان‌هایی با میلیون‌ها شکل و فکر و درد و بی‌دردی؛ اما برای آن‌ها پرسشی مطرح نیست. تنها یک چیز هست: این‌که چشم به دهان این یا آن بدوزند؛ از این و آن برای خودشان «قهرمان»، «صاحب‌فکر»، «استاد» و «فیلسوف» بسازند و با فرمان تکفیر آن‌ها، زبان به یاوه‌گویی بگشایند و در شبکه‌های اجتماعی، دُن‌کیشوت‌وار به جنگ دشمنان خیالی‌شان بروند تا در پیش بُردنِ «رسالتِ» خودساخته‌ی خویش در «روشن کردنِ حقیقت» عقب نمانند.

«قهرمان» آن‌جاست؛ ایستاده، زیباست و باشکوه؛ تا به آن‌ها بگوید چه بگویند، چه بخوانند، چه نخوانند، کجا بایستند، کجا شاد شوند و کجا غمگین؛ چگونه او را به اوج برسانند و دشمنان‌اش را به قعر دوزخ روانه کنند. قهرمان آن‌جاست که فرمانی قتل این و آن را بدهد، و فرمان پوزه بر خاک مالیدن، فرمان نوشتن و ننوشتن، فرمان پرسیدن و نپرسیدن، فرمان اندیشیدن و نیندیشیدن. آیا می‌توان از قهرمان پرسشی داشت؟ آری، بی‌شک! پرسش این است که چگونه می‌تواند با دانش بی‌پایان خود، با فرزانگی بی کرانه‌اش، وجود ابلهانی را که در امتحان هوش و دانش و مهارت او مردود شده‌اند و خجل و سرافکنده در گوشه‌ای ایستاده‌اند تا مجازات شوند، تحمل کند؟

استاد تو چقدر صبور است! استاد چقدر آرام و زیباست! و چرا تحمل می‌کند؟ چرا به آن‌ها فرمانِ «خودکشی» نمی‌دهد؟ پرسش این است: چرا جهان، «قهرمان» ما را درک نمی‌کند و چرا فقط ما او را درک می‌کنیم و حتی باز هم بیش‌تر، چرا فقط خودش خودش را درک می‌کند؟

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


جمهوری سکوت

نوشته ژان پل سارتر

ترجمه‌ی رامین شهروند[۱]

دریافت فایل PDF تنظیم‌شده برای چاپ

***

ما هرگز بدان اندازه که در دوران اشغال آلمانی‌ها آزاد بودیم، آزاد نبوده‌ایم. ما هر حقی را که داشتیم، و به‌ویژه حقِ سخن گفتن را، از دست داده بودیم؛ هر روز به‌ما اهانت می‌کردند و ما ناگزیر بودیم که خاموش بمانیم؛ و به‌عنوان کارگر، زندانی سیاسی، و جهود، تبعیدمان می‌کردند؛ روی دیوارها، در روزنامه‌ها، و بر پرده‌ی سینماها، همه جا سیمای پلید و بی‌اعتنائی می‌دیدیم که بیدادگران می‌خواستند. و با همه‌ی این‌ها، ما آزاد بودیم. چون زهر نازی‌ها به‌اندیشه‌هامان راه می‌یافت هر اندیشه‌ی راستینی یک پیروزی بود. چون پلیس مقتدر می‌کوشید به‌زور وادار به‌‌سکوت‌مان کند هر کلمه‌ئی ارزش بیان یک اصل را پیدا کرده بود. چون در تعقیب‌مان بودند هر حرکتی از سوی ما اهمیتِ یک تعهد و درگیری را داشت. شرایط و مقتضیات مبارزه‌ی ما که اغلب بیرحمانه بود ما را سرانجام در وضعی قرار داده بود که بی‌هیچ گونه تظاهری به‌زندگی خود ادامه دهیم و در این وضع تحمل‌ناپذیرِ جانکاه که نامش را سرنوشت انسان گذاشته‌ایم زندگی کنیم.

سر و کارمان پیوسته با تبعید، اسارت، و به‌ویژه مرگ بود: یعنی آنچه در ادوار شادی و نیکبختی خیلی راحت از نظرها پنهان می‌ماند؛ و به‌این حقیقت پی برده بودیم که این حوادث – یا حتی تهدیدهای مستمر خارجی – قابل پیشگیری نیستند: بلکه «قسمت» ما، سرنوشت ما، و منشاء واقعیت انسانی ما چنین بوده است. ما هر لحظه معنای این جمله‌ی کوتاهِ مبتذل را که «آدمیزاد طعمه‌ی مرگ است» کاملاً درک می‌کردیم. و هرکس هر چه انتخاب می‌کرد انتخابی راستین بود، چرا که در برابر مرگ دست به‌چنین کاری می‌زد، چرا‌که همیشه می‌توانست با چنین عبارتی عمل خود را توجیه کند که «مرگ بهتر بود از…».

من تنها درباره‌ی گروه نخبه‌ئی که مقاومت‌کنندگان واقعی را نشکیل می‌دادند سخن نمی‌گویم بل منظورم تک تک فرانسویان است که مدت چهار سال تمام، در هر ساعت روز و شب گفتند نه! بیرحمی دشمن ما را گرفتارِ نامطلوب‌ترین وضعی کرد که امکان داشت؛ و واداشت پرسش‌هائی از خود بکنیم که در زمان صلح برای‌مان مطرح نبود: هر یک از ما که درباره‌ی «نهضت مقاومت» اطلاعاتی داشت (و کدام فرانسوی بود که زمانی در چنین وضعی قرار نگرفته باشد؟) نگران و دلواپس از خود می‌پرسید: «اگر شکنجه‌ام کردند خواهم توانست جلو زبانم را نگه دارم؟»

بدین سان مسأله‌ی اختیار مطرح می‌شد و ما در آستانه‌ی عمیق‌ترین آگاهی‌ای قرار گرفته بودیم که انسان ممکن است از خود داشته باشد. چرا که راز انسان عقده‌ی حقارت او یا عقده‌ی خصومت شدید او نسبت به‌پدر یا مادرش نیست؛ بل حدود آزادی اوست و قدرت مقاومتش در برابر شکنجه و مرگ. برای کسانی که به‌فعالیت‌های زیرزمینی می‌پرداختند شرایط و مقتضیات این مبارزه تجربه‌ئی تازه بود: آن‌ها، همچون سربازان، آشکارا جنگ نمی‌کردند؛ بلکه در تنهائی مورد تعقیب قرار می‌گرفتند، در تنهائی بازداشت می‌شدند، و در تنهائی مطلق در برابر شکنجه به‌‌مقاومت می‌پرداختند: تنها وعریان، در برابر جلّادانی خوش بنیه، تروتمیز، و با البسه‌ئی پر زرق و برق که بر پوست و گوشت نکبت‌زده‌ی آن‌ها می‌خندیدند، و آن‌ها با وجدانی پاک و قدرتی بی‌پایان نشان می‌دادند که حق را به‌جانب خود می‌دانند. و با وجود این آن‌ها در عمق این تنهائی، از دیگران، از تمام کسان دیگر، از تمام رفقای «نهضت مقاومت» دفاع می‌کردند. یک کلمه کافی بود که ده یا صد نفر را بازداشت کنند. مگر مسؤولیت مطلق در تنهایی مطلق سبب مکاشفه‌ی اختیار ما نیست؟

برای همه – چه رهبران و چه افراد – اضطرار، تنهائی، و شدت مخاطره یکسان بود. برای کسانی که پیام‌ها را می‌بردند و نمی‌دانستند محتوای آن‌ها چیست و نیز برای کسانی که تمامی «نهضت مقاومت» را سازمان داده بودند تنها یک نوع محکومیت وجود داشت: زندان، تبعید، مرگ. هیچ ارتشی در دنیا نیست که در آن، خطراتی که فرماندهان و سربازان را تهدید می‌کند بدین سان برابر و یکسان باشد. و از همین رو «نیروی مقاومت» یک دموکراسیِ واقعی بود: برای سرباز و برای رهبر همان خطر، همان مسؤولیت، و همان آزادی مطلق در انضباط وجود داشت. بدین ترتیب، در دل ظلمت و خون، مقتدرترین جمهوری‌ها تشکیل شد.

هر کدام از شهروندان این جمهوری می‌دانست که وجود خویش را مدیون دیگران است و تنها می‌تواند به‌شخص خود متکی باشد؛ و هر یک نقش تاریخی خود را در تنهائی مطلق ایفا می‌کرد. هر کسی در اقدام برضد بیدادگران تصمیم می‌گرفت شخصاً عمل بکند؛ و بدین سان با انتخاب آزادانه‌ی خود، بدون آن که چاره‌ی دیگری هم باشد، آزادی را برای همه انتخاب می‌کرد. این جمهوریِ فاقد ارتش و پلیس و فاقد نهادهای لازم را فرانسویان می‌بایست تک تک تسخیر کنند و در هر لحظه برضد «نازیسم» استحکامش بخشند. ما اکنون درآستانه‌ی جمهوری دیگری هستیم: آیا در روز روشن نمی‌توانیم محسنات ساده و بی‌پیرایه‌ی «جمهوری سکوت و شب» را حفظ کنیم؟

  1. ) برگرفته از سایت «مد و مه»
// // ?>


برای نسلی که عاشق نمی‌شود…

(یادداشتی از سارا شریعتی)

دریافت فایل PDF تنظیم شده برای چاپ

[…] دیگر صبر نداریم. عاصی شده‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهمات‌مان. به این‌که هر بار امید بستیم و هر بار ناکام ماندیم. این است که دل از حقیقت‌مان کنده‌ایم. […] ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم.

این ناامیدی را ما در چهره‌ی جوانان‌مان می‌بینیم. همین جوان‌ها که به ظاهر میهمانی می‌گیرند و می‌خوانند و می‌رقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هیچ چیز. در جستجوی امنیت هستند و موفقیّت. همین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرینی هستند که به لذّت در غلطیده‌اند، چون شادی ندارند. امید ندارند. چهره‌های عبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچ‌کدام اما، عشق و شور و امید نیست.

این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردم‌مان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌اند؛ که مجروح‌اند؛ که داغدار اند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقر حفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند.

این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. […] ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاج‌ایم. ادامه‌ی مطلب …

// // ?>