بایگانی دسته: رحلت پيامبر اكرم(ص)

 

بولتن «به مناسبت سالروز رحلت پيامبر اكرم(ص)»

سلام.

اين بولتن گزیده‌ای از سخنان و سيره‌ی رسول اكرم(ص) است که به مناسبت سالروز رحلت آن حضرت در اختیار شما قرار می‌گیرد. در صورتی که محل مناسبی برای توزیع این بولتن می‌شناسید، می‌توانید آن را تکثیر و توزیع کنید.

دریافت بولتن

(جهت رفع مشكلات ممكن برای چاپ، اين بولتن به صورت يك فايل pdf در آمده است. برای باز كردن اين فايل بايستی نرم‌افزاری – مانند Adobe Reader – كه قادر به نمايش فايل‌های pdf باشد بر روی رايانه‌ی شما نصب شده باشد. يك نرم‌افزار كوچك برای نمايش اين فايل را می‌توانيد از اينجا دريافت كنيد.)

// // ?>


نگاهی به سیره و سخنان پیامبر اکرم(ص) ۳

۱- امام صادق(ع): مردى نزد رسول‌خدا(ص) آمد. دید جامه‌ی آن حضرت كهنه و فرسوده است، پس دوازده درهم به ایشان هدیه كرد. حضرت به علی(ع) فرمود: «اى على، این درهم‌ها را بگیر و با آن‌ها برایم لباسى بخر تا بپوشم.» على(ع) مى‌فرماید: من به بازار رفتم و پیراهنى به دوازده درهم خریدم و خدمت رسول‌خدا(ص) آوردم. حضرت به آن نگاهى كرد وفرمود: «اى على، اگر پیراهن دیگرى باشد بیشتردوست دارم. فكر مى‌كنى صاحبش آن را پس بگیرد؟» عرض كردم: «نمى‌دانم.» فرمود: «برو و ببین.»
من نزد فروشنده‌ی پیراهن رفتم و گفتم: «رسول‌خدا(ص) از این خوشش نمى‌آید و پیراهن دیگرى مى‌خواهد. در صورت امکان این را از ما پس بگیر.» فروشنده درهم‌ها را به من برگرداند ومن آن‌ها را نزد رسول‌خدا(ص) آوردم.
حضرت همراه على(ع) به بازار آمد تا پیراهنى بخرد. در بین راه كنیزكى را دید كه كنارى نشسته است و مى‌گرید. رسول‌خدا(ص) به او فرمود: «چه شده است؟» دخترك گفت: «اى رسول‌خدا(ص)، خانواده‌ام به من چهار درهم دادند تا برایشان چیزى بخرم، اما آن درهم‌ها گم شده‌اند و من جرأت نمى‌كنم پیش آن‌ها برگردم.» رسول‌خدا(ص) چهار درهم به او داد و فرمود: «پیش خانوداه‌ات برگرد.» سپس رسول‌خدا(ص) به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم خریدارى كرد و آن را پوشید و خداى عزوجل را سپاس گفت و از بازار بیرون آمد. مردى را دید كه برهنه است و مى‌گوید: «هر كه مرا بپوشاند، خداوند از جامه‌هاى بهشت بر او بپوشاند.» رسول‌خدا(ص) پیراهنى را كه خریده بود در آورد و به آن سائل پوشاند. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقی‌مانده پیراهن دیگرى خرید و آن را پوشید و خدا را سپاس گفت و به سوى خانه‌اش برگشت. ناگاه دید كه همان كنیزك سر راه نشسته است ومى‌گرید. رسول‌خدا(ص) به او فرمود: «چرا پیش خانواده‌ات نمى‌روى؟» عرض كرد: «اى رسول‌خدا(ص)، دیر كرده‌ام و مى‌ترسم مرا بزنند.» رسول‌خدا(ص) فرمود: «جلو بیفت و راه خانه‌تان را به من نشان بده.»
رسول‌خدا(ص) رفت تا به در خانه آن‌ها رسید و ایستاد و فرمود: «سلام بر شما اى اهل خانه.» اما جوابى نیامد. حضرت دوباره سلام داد باز هم جواب ندادند. پیامبر بار دیگر سلام داد، این بار اهل خانه جواب دادند: «سلام و رحمت و بركات خدا برشما اى رسول‌خدا.» حضرت به آنان فرمود:«چرا بار اول و دوم جواب سلام مرا ندادید؟» عرض كردند: «اى رسول‌خدا، سلام شما را شنیدیم ولى دوست داشتیم آن را زیاد بگویید.» رسول‌خدا(ص) فرمود: «این كنیزك در آمدن به خانه دیر كرده است، او را اذیت نكنید.» عرض كردند: «اى رسول‌خدا، او را به مباركی قدم شما آزاد كردیم.» رسول‌خدا(ص) گفت: «خدا را سپاس، بابركت‌تر از این دوازده درهم ندیده بودم. خداوند با آن‌ دو برهنه را پوشانید و انسانى را آزاد كرد.» (میزان‌الحکمه، ص ۶۱۸۳)

۲- پیامبراکرم(ص) فرمود: «به زودی زمانی بر امت من می‌آید که از قرآن نمی‌ماند به جز دست‌خط آن، و از اسلام نمی‌ماند مگر اسم آن؛ خود را مسلمان می‌نامند و حال آنکه دورترین مردم از اسلامند؛ مسجدهای ایشان آباد اما از هدایت تهی است؛ فقیهان آن زمان بدترین فقیهان زیر آسمانند ، فتنه از ایشان آغاز می‌شود و به ایشان برگردد.» (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۵۰۳)

۳- پیامبراکرم(ص): چون‌ بدعت‌ها در امت‌ من پدید ‌آید بر عالم است که‌ علم خود ‌را ‌آشکار ‌کند. پس‌ هر ‌کس چنین‌ نکند لعنت‌ خدا بر او باد. (ترجمه‌ی الحیاة، ج۲، ص۴۶۷)

۴- پیامبراکرم(ص): به نماز و روزه‌ و‌ حج‌ و بخشش‌ و‌ ناله‌های‌ شبانه‌ی‌ زیاد آنها نگاه‌ نکنید، بلکه به راستگویی و امانتداری آنها بنگرید. (میزان‌الحکمه، ص۴۰۹)

۵- پیامبراكرم‌(ص): هرگاه دیدی كه امت من به ستمگر نمی‌گویند «تو ستمگری» بی‌تردید از دست رفته‌اند. (میزان‌الحکمه، ص۱۸۱۱)

۶- پیامبراکرم(ص): در دهان مدیحه سرایان خاک بپاشید. (خاتم‌النبیین، علی‌کمالی، ص۸۵)

۷- پیامبراکرم(ص): بدترین‌های امتم آن کسانند که از ترس شرّشان آنها را گرامی دارند. (تحف‌العقول، ص۵۸)

۸- پیامبراکرم(ص): هرگونه که باشید همان‌گونه بر شما حکومت می‌شود. (میزان‌الحکمه، ص۶۸۵۳)

۹- پیامبراکرم(ص): هرکس که مردی را بر ده تن امیر کند و بداند که در میان آن ده تن کسی شایسته‌تر از آن امیر است، قطعاً به خدا و رسولش خیانت کرده است. (خاتم‌النبیین، علی‌کمالی، ص۳۶۱)

۱۰- پیامبراكرم(ص): من از سه‌چیز بر امت خود بیم دارم: گردن نهادن به فرمان آزمندى و بخل، پیروى از هوا و هوس، و پیشواى گمراه. (میزان‌الحكمه، ص۲۰۱)

۱۱- پیامبراکرم(ص): مردم هرگز هلاک نشوند مگر آنگاه که با خود پیمان‌شکنی کنند. (میزان‌الحکمه، ص۴۲۶۱)

۱۲- رسول خدا(ص) «اباجهم» را را برای گرفتن زکات فرستاده بود. مردی با اباجهم مشاجره کرد و اباجهم او را زخمی ساخت. خویشان فرد صدمه دیده نزد پیامبر(ص) آمدند و تقاضای قصاص کردند. پیغمبر فرمود: «فلان مقدار پول را به عنوان دیه بگیرید»، قبول نکردند. پیامبر(ص) مبلغ را زیاد کرد تا قبول کردند. به ایشان فرمود: «امشب من خطبه می‌خوانم و مسلمانان را از رضایت شما آگاه می‌کنم» گفتند: «خوب است، چنین باشد.» شب‌هنگام، پیامبر(ص) به مسلمانان گفت: « این مردم به گرفتن این مال راضی شدند»، ولی آنان گفتند: «نه، راضی نشده‌ایم!» اصحاب برآشفتند، ولی پیامبر(ص) فرمود : « متعرض ایشان نشوید.» آنگاه ایشان را بخواست و آن مال را زیاد کرد و فرمود: «آیا راضی شدید؟» گفتند: «راضی شدیم.» پیامبر(ص) فرمود: « من مردم را از رضایت شما آگاه می‌کنم. » گفتند: «خوب است.» پیامبر(ص) بار دیگر مردم را فراهم ساخت و در حضور ایشان پرسید: «آیا راضی شدید؟» گفتند: «راضی شدیم.» (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۱۱۴)

۱۳- پیامبراكرم(ص): گناه‌كردن مردم تو را از گناهت غافل نكند و نعمتهاى مردم تو را از نعمتهایى كه خداوند ارزانیت داشته‌است دچار غفلت نسازد و مردم را از رحمت خداى عزّوجلّ كه تو خود بدان امید بسته اى نومید مگردان. (میزان‌الحكمه، ص۴۲۷۵)

// // ?>


نگاهی به سیره و سخنان پیامبر اکرم(ص) ۲

۱- انس‌بن‌مالك مي‌گويد: رسول‌خدا(ص) با نوشيدني‌اى افطار مى‌كرد و با نوشيدني‌اى سحرى مى‌خورد و گاهى اوقات هم تنها يكی از اين دو شربت دركار بود. شبى براى آن حضرت نوشيدنى تهيه كردم اما پيامبر(ص) نيامد. من خيال كردم يكى ازاصحاب ايشان را دعوت كرده است، لذا خودم نوشيدنى را خوردم. ساعتى بعد از عشاء پيامبر(ص) آمد. من از فردى كه همراه حضرت بود پرسيدم: «آيا پيامبر(ص) در جايى افطار كرده يا كسى ايشان را دعوت نموده است؟» گفت: «نه.» من آن شب را از فكر اين كه پيامبر(ص) نوشيدنى را از من بخواهد و شربتى نباشد و گرسنه بخوابد با چنان غم و اندوهى به سر بردم كه فقط خدا از آن خبر دارد. اما صبح پيامبر(ص) در حالى كه روزه داشت بيدار شد و درباره‌ی آن نوشيدنى از من سؤالى نكرد و تاكنون نيز از آن سخنى به ميان نياورده است. (میزان‌الحکمه، ص۶۱۹۹)

۲- چنان شد که پیامبر(ص) نماز جماعت را از همیشه سبک‌تر خواند، یکی گفت: «چرا؟»، فرمود: «مگر صداي گریه‌ی طفل را نشنیدی؟» (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۲۵۵)

۳- پیامبر(ص) خطبه می‌خواند، مردی را ديد كه در آفتاب ايستاده، اشاره کرد که به سایه رود. (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۲۵۲)

۴- مردی نزد پیغمبر آمد و گفت: «هلاک شدم.» فرمود: «چه چیز تو را هلاک کرده؟» گفت: «روزه بودم و با همسرم همخوابه شدم.» فرمود: «بنده‌ای داری که آزاد کنی؟» گفت: «نه.» فرمود: «می‌توانی دو ماه روزه بگیری؟» گفت: «نه.» فرمود: «می‌توانی شصت مسکین را غذا دهی؟» گفت: «نه.» فرمود: «بنشین.» در این وقت زنبیلی خرما هدیه آوردند. پیغمبر(ص) فرمود: «این سائل کجاست؟» گفت: «منم.» فرمود: «این خرما را بگیر و صدقه بده.» گفت: «آیا بر فقیرتر از خودم؟ به خدا سوگند بین این دو کوه سیاه مدینه خانواده‌اي فقیرتر از ما نیست.» پیغمبر(ص) خندید و فرمود: «آن را ببر و به خانواده‌ات بده تا بخورند.» (خاتم‌النبیین، علی‌کمالی، ص۲۶۹)

۵- مرد زناکاری را سنگسار کردند. شخصي به رفیق خود گفت: «او مثل سگ کشته شد.» پیامبر(ص) با آن دو نفر بر لاشه‌ی مرداری گذشتند، به آنان فرمود: «با دندان خود تکه‌ای از این لاشه را برکنید.» عرض کردند: «ای رسول خدا! درود خدا بر تو، مرداری را گاز بگیریم؟» فرمود: «آنچه از برادرتان برگرفتید، گندیده‌تر از این لاشه است.» (میزان الحکمه، ص۱۰۵۳)

۶- پيامبر(ص) به هنگام سفر در عقب کاروان می‌ماند تا ضعیفان را حرکت دهد، مبادا از کاروان عقب بمانند. (خاتم‌النبیین، علی کمالی، ص۷۲)

۷- رسول‌خدا(ص) از درو کردن محصول و چیدن میوه در شب منع می‌کرد، مبادا فقرا محروم شوند. (خاتم‌النبیین، ص۱۹۴)

۸- پیامبر(ص) در شبهای سرد و بارانی به مؤذن می فرمود: «به مردم بگو در استراحت‌گاه خود نماز گزارند و بیرون نیایند.» (خاتم‌النبیین، ص۲۰۱)

۹- فرمود: «بر شما باد از عمل به اندازه‌ای که طاقت دارید، زیرا خداوند ملال ندارد مگر آنکه خودتان خسته شوید.» (خاتم‌النبیین، ص۲۶۶)

۱۰- می‌فرمود: «سوگند به آنکه خدایی جز او نیست، هرگز خیر دنیا و آخرت به مؤمن نمی‌رسد مگر به حسن‌ظن او به خداوند، و امیدواری به او، و حسن خلق، و خودداری از غیبت کردن مسلمانان. سوگند به آنکه خدایی جز او نیست، خداوند مؤمنی را پس از توبه کردن و استغفار عذاب نمی‌کند، مگر به بدگمانی او نسبت به خداوند، و کوتاهی او در امید به خداوند، و بد خلقی او و غیبت کردن مسلمانان. و سوگند به آنکه خدایی جز او نیست، گمان بنده، [از جانب خدا] حاضر و آماده است، زیرا خداوند بخشنده است، خیرات در دست اوست، شرم دارد که بنده‌ی مؤمن به او خوش‌گمان باشد و او گمان و امیدش را برآورده نکند. پس گمان خود را درباره خداوند خوب کنید و به سوی او راغب شوید» (خاتم‌النبیین، ص۲۷۶)

۱۱- از دعاهای او چنین بود: خداوندا! مرا روزی گردان دوستی خود را و دوستی کسی که دوستیش مرا نزد تو سود بخشد. خداوندا! آنچه را که از دوست‌داشتنی‌هایم روزی من گردانیدی، برای من نیرویی قرار ده تا آنچه را تو دوست داری بدان وسیله برای تو به دست آورم؛ و آنچه که من دوست داشتم و از من باز داشتی برای من فراغتی قرار ده تا آنچه را تو دوست داری با آن به دست آورم.» (خاتم‌النبیین، ص۱۹۹)

 

// // ?>


نگاهی به سیره و سخنان پیامبر اکرم(ص) ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

۱- امام‌على‌(ع) در وصف پیامبر(ص) فرمود: او بخشنده‌ترین، دلیرترین، راستگوترین، خوش عهد و پیمان‌ترین و نرمخوترین مردم بود و رفتارش از همه بزرگوارانه‌تر بود. هركس بدون سابقه‌ی قبلى آن حضرت را مى‌دید، هیبتش او را مى‌گرفت و هركس با وى مى‌آمیخت و او را مى‌شناخت، دوستدارش مى‌شد. نظیر او را در گذشته و حال ندیده‌ام. (میزان‌الحکمه، ص ۶۱۸۱)

۲- رسول خدا (ص) هر روز برای نماز جماعت به مسجد مدینه می‌رفت. سر راه ایشان منزل یک نفر یهودی بود. پیامبر(ص) که به آن‌‌جا می‌رسید، آن مرد از پشت‌بام یا پنجره خانه‌اش مقداری خاکستر به پایین می‌ریخت و لباس آن حضرت (ص) آلوده می‌شد. رسول خدا(ص) از آن کار عصبانی نمی‌شد و با بردباری مانع مزاحمت انصار و مجادله با او می‌شد. روزی پیامبر(ص) از آن‌جا گذشت و متوجه شد که آن روز از خاکستر خبری نیست. از همسایه‌های یهودی پرسید: «این رفیق ما را چه شده؟!» گفتند: «مریض است و در بستر افتاده.» آن حضرت (ص) در خانه یهودی را کوبید و اجازه ورود خواست تا از او عیادت کند. وقتی یهودی فهمید رسول خدا (ص) به دیدنش آمده خجالت کشید و از شرمندگی پتو را بر سر خود کشید. حضرت(ص) وارد شد و احوال‌پرسی کرد. یهودی از کار خویش عذر خواست و پیامبر (ص) عذرش را پذیرفت. او در اثر این رفتار نیکوی پیامبر(ص) اسلام آورد و از یاران پیامبر(ص) شد. (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۳- روزی در کوچه و خیابان مدینه می‌گذشت. کودکان جلویش را گرفتند و گفتند: «همانطور که حسن و حسین -علیهما السلام- را بر دوش خود سوار می‌کنی، ما را هم بر دوش خود سوار کن.» آن حضرت(ص) به بلال فرمود: «به خانه برو و هر چه پیدا کردی بیاور تا خود را از این بچه‌ها بخرم.» بلال رفت و مقداری گردو آورد و پیامبر (ص) گردوها را بین آنها تقسیم کرد و خود را از آنها خرید و فرمود: «خداوند، برادرم یوسف (ع) را رحمت کند که او را به پولی بی‌ارزش و چند درهم فروختند و مرا به هشت دانه گردو معامله کردند». (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۴- ابومسعود بدری روایت می‌کند که: برده‌ام را با شلاق تنبیه می‌کردم که از پشت سر صدایی شنیدم که می‌گفت: «ای ابومسعود بدان که …» اما من از شدت عصبانیت صدا را تشخیص ندادم و چون صدا نزدیک شد، دانستم که صدای رسول‌خدا(ص) است که می‌فرمود: «ای ابومسعود بدان که … ای ابو‌مسعود بدان که …» و من شلاق را انداختم. آن حضرت فرمود: «ای ابومسعود، بدان که قدرت خداوند بر تو به مراتب بیشتر از قدرتی است كه تو بر این برده داری.» گفتم: «ای ‌رسول‌خدا، این برده برای رضای خداوند آزاد است.» پیامبر(ص) فرمود: «اگر چنین نمی‌کردی آتش [دوزخ] تو را می‌سوزاند.» (كتاب «شيوه‌های نبوی در برابر اشتباهات مردم»، محمد صادق المنجّد، ترجمه عبدلقدوس دهقان، انتشارات شيخ‌الاسلام احمد جام)

۵- به هنگام پایان یافتن جنگ بدر و پیروزی سپاه اسلام بر سپاه کفر، وقتی غنایم جنگ را تقسیم می‌کرد بانگ اعتراضی برخاست. چون پیغمبر(ص) به آن سوی روی برگردانید، «سعد بن وقّاص» را آشفته و خشمگین دید. چون علّتش را پرسید، سعد گفت: «یا رسول الله! آیا مرا که از اشراف بنی زهره‌ام، با این آبکش‌ها و باغبان‌های یثرب (مدینه) یکسان و برابر می‌دهی؟!» پیغمبر (ص) از شنیدن این سخن سخت آزرده شد و فرمود: «ای سعد! آیا جز این است که ما با کمک و حمایت و طرفداری همین ضعفا در برابر متجاوزین قوی، در این جنگ پیروز شدیم؟!» (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۶- «ابورافع» این‌گونه روایت می‌كند: قریش مرا نزد پیامبر(ص) فرستادند. من در ملاقات با آن حضرت(ص)، تحت تأثیر اسلام قرار گرفتم و تصمیم گرفتم كه به سوی قریش بازنگردم. لیكن پیامبر(ص) فرمود: «من پیمان خود را نمی‌شكنم و سفیران را نزد خود نگه نمی‌دارم. تو به سوی آنها بازگرد و اگر به هنگام رسیدن به مكه به اسلام تمایل داشتی به سوی ما برگرد.» (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۷- زنی از اشراف قریش مرتکب سرقت شده بود. خویشاوندان وی یکی از یاران پیامبر(ص) را نزد وی شفیع قرار دادند تا از اجرای حد  صرف‌نظر کند. رسول‌خدا(ص) از این رفتار سخت آزرده شد و در خطبه‌ای چنین فرمود: «اقوام و ملل پیشین دچار سقوط و انقراض شدند، بدین سبب كه در اجرای قانونِ عدالت تبعیض روا می‌داشتند، هر گاه یكی از طبقات بالا و اشراف مرتكب جرمی می‌شد او را از مجازات معاف می‌كردند، و اگر كسی از زیر دستان به جرم مشابه دست می‌زد او را مجازات می‌نمودند. سوگند به خدایی كه جانم در دست اوست، در اجرای عدل درباره‌ی هیچ‌كس سستی نمی‌كنم، هر چند مجرم از نزدیك‌ترین خویشاوندان خودم باشد.» (برگرفته از سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۸- رسول‌خدا(ص) در اواخر عمر خویش در مسجد مدینه به منبر رفت و از مردم خواست كه هر كس از وی ستمی ديده است هم‌اكنون قصاص كند. در خیل جمعیت مردی برخاست و گفت: «یا رسول الله! شما در فلان جنگ كه با شما بودم به هنگام راندن شتر، عصایتان را به پهلوی من زدید.» مردم متعجب بودند. پیامبر(ص) پیراهنش را بالا برد و آماده‌ی قصاص شد. آن مرد آمد و با گذشت از حق خود بر پهلوی پیامبر بوسه زد و رسول‌خدا(ص) نیز در حق او دعا فرمود.  (برگرفته از «سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)»، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۹- در ماجرای احد، خون از صورت پیامبر(ص) جاری و دندانش شکسته شده بود و از مشرکان مصیبت بسیار دیده بود. عمر بن خطاب نزدش رفت و از آن حضرت(ص) خواست که همانند نوح(ع) قومش را نفرین نماید. ولی حضرت(ص) امتناع کرد و فرمود: «اللّهمَّ اغفِر لقَومی‌ فَإنهم لایعلمون» «خدایا قوم من (قریش) را بیامرز که اینان نمی‌دانند.»  (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

۱۰- در فتح مكه، مخالفان پیامبر(ص) از‌ ترس کشته شدن، به کعبه پناه برده بودند و در انتظار دستور رسول خدا (ص) درباره خود بودند. پیامبر خدا‌(ص) در جمع آنان حاضر شد و پس از حمد و شکر الهی که وعده پیروزیش را تحقق بخشیده بود رو به مردم کرد و فرمود: «چه گمان می‌برید، ای جمعیت قریش؛ درباره‌ی شما چه بگوییم؟» آنان در پاسخ گفتند: «ما از تو جز خیر و نیکی انتظار نداریم. تو برادر کریم و بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مایی. اکنون قدرت در دست توست.» رسول خدا‌(ص) خطاب به آنان فرمود: «من درباره‌ی شما، همان می‌گویم که برادرم یوسف درباره برادارانش به هنگام پیروزی گفت: امروز بر شما سرزنشى نیست، ‏خدا شما را می‌‏آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است. [سوره‌ی یوسف، آیه ۹۲]» آنگاه رسول‌خدا‌(ص) خطاب به قریش و فرزندان «امیه» فرمود: «بروید كه شما آزاد شدگانید.» (سیره‌ی حکومتی پیامبر اسلام(ص)، جلد اول، حسین جوان‌مهر، انتشارات کتاب مبین)

// // ?>