بایگانی دسته: گزیده اشعار



باخداتر! (دو شعر نوجوان)

با خداتر!

جاده و عبور باد ماه مهر
کوه‌های قد بلند غرق مه
صبح، خنده می‌زند به روی دشت
با صدای گوسفندهای ده
من کنار یک درخت سبز و شاد
تکیه داده ام به سایه های او
باد می‌خورد به موی شاخه ها
برگ می‌چکد به زیر پای او
چشم‌های شاد و کودکانه‌ام
می‌دوند تند و تیز هر طرف
تا که چشم کار می‌کند، درخت
تا که چشم کار می‌کند، علف
پدر نگاهم این درخت و دشت و باد
هدیه‌ای قشنگ از خدای ماست
دیدنی‌تر از تمام فیلم‌ها
بازی درخت و باد و برگ‌هاست
فکر می‌کنم که پیش دشت و ده
زندگی چقدر با صفاتر است
در کنار لحظه‌های سبزشان
لحظه‌های من چه با خداتر است!

مثل ساعت نو شدن

باید امشب یک کس دیگر شوم
با خدا در شب صمیمی تر شوم
باید امشب من خدا را بو کنم
از نگاهم خواب را جارو کنم
از خودم بیرون بیایم با نماز
گم شوم در کوچه ی راز و نیاز
کفش‌های جست و جو را پا کنم
ردی از او در دلم پیدا کنم
با خدا کنج دلم خلوت کنم
با دل او تا سحر صحبت کنم
باید امشب من دوباره گل کنم
دستهایم را به سویش پل کنم
مثل گل زیباست حس و حال من
مثل ساعت لحظه لحظه نو شدن
می‌روم امشب به اوج لحظه ها
می‌شوم همسایه‌ی پاک خدا
ای خدای من کمک کن نو شوم
باغ سبزی، غرق بوی تو شوم
(برگرفته از کتاب “کسی ابرها را تکان می دهد”، مجموعه شعر نوجوان سروده‌ی داوود لطف الله،  کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، چاپ اول، 1387)
// // ?>


در فراخنای آغوش شب

اشعاری از رابیند رانات تاگور


آواز پرنده

پژواک فروغ بامدادی است

باز آمده از خاک.

*

درخت‌ها

مثل آرزوی زمین

روی نوک پنجه پا ایستاده‌اند

تا به آسمان نگاه کنند.

*

قطره‌های باران

بوسه بر خاک می‌زدند

و به نجوا می‌گفتند:

«مادر! ما بچه‌های غربت‌کشیده توئیم

که از آسمان

‌              به آغوش تو

برگشته‌ایم.»

*

خدا

نه برای خورشید

نه برای زمین،

بلکه برای گل‌هایی که برای ما می‌فرستد

چشم به راه پاسخ است.

*

گریه کنی اگر

که آفتاب را ندیدی

ستاره‌ها را هم

نمی‌بینی.

*

هستی آن‌چه به چشمت نمی‌آید،

چیزی که می‌بینی سایه توست.

*

آنها که فانوس‌شان را

پشت سرشان می‌برند

سایه‌هایشان پیش پای‌شان می‌افتد.

*

ای زیبا

خودت را در عشق ببین

نه در چاپلوسی آینه.

*

«همه آب‌هایم را

به شادی می‌بخشم

خود اگرچه اندکی از آن

برای تشنه‌ها کافیست.»

آبشار چنین می‌خواند.

*

«تو قطره بزرگ شبنمی

‌‌                        زیر برگ نیلوفر

‌و من قطره‌یی کوچک‌تر

‌                       روی آن.»

این را شبنم به دریاچه گفت.

*

شب

روز رنگ‌پریده را

می‌بوسد و

به گوشش زمزمه می‌کند:

«منم، مرگ، مادر تو.

منم که تو را از نو می‌زایم.»

*

برگ

‌موقعی که عشق می‌ورزد

‌                              گل می‌شود

و گل موقعی که می‌پرستد

‌                              میوه می‌شود.

*

ریشه‌ها

زیر خاک

از این که شاخه‌ها را

بارور می‌کنند

چشمداشتی ندارند.

*

دلم

آرام بگیر،

گرد و خاک نکن.

بگذار جهان راهی به تو پیدا کند.

*

سکوت

صدایت را خواهد برد

مثل آشیانی

که پرنده‌های خفته را نگه می‌دارد.

*

من در این جهانِ کوچکم زندگی می‌کنم و

می‌ترسم

که آن را کوچک‌تر کنم.

مرا به جهان خودت ببر و بگذار

‌                                     به شادمانی

آزادی آن را داشته باشم

که همه‌چیزم را از دست بدهم.

*

ای شب تاریک

زیبایی تو را

مثل زیبایی معشوقی

که چراغ را خاموش کرده

احساس می‌کنم.

*

عشقت را روی پرتگاه مَنِشان

برای این‌که بلند است.

*

کامل

برای عشقِ ناکامل

خود را به زیبایی می‌آراید.

*

غلط نمی‌تواند به شکست تن دهد

اما درست می‌تواند.

*

به ما زندگی بخشیدند

و ما

‌              با بخشیدنش

آن را می‌یابیم.

*

در مرگ

بسیار

‌             یک می‌شود

و در زندگی

یک

‌            بسیار می‌گردد.

. . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . .

*

جهان را

غلط می‌خوانیم و

می‌گوییم:

ما را می‌فریبد.

*

موقعی که انتظار نداری از حقیقت کامل بگویی

بی‌پرده گفتن

آسان است.

*

بزرگ

با کوچک گام برمی‌دارد

‌                            بی‌هیچ بیم

میانه دوری می‌کند.

*

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

فقط

برای این هستند

که به او آب برسانند.

*

آسمان شامگاهی برای من

به پنجره‌یی و

چراغی افروخته و

انتظاری پشت آن ماند.

*

تو لبخند زدی و

از چیزی نگفتی

و من احساس کردم

مدت‌ها منتظر این بوده‌ام.

*

مرا جامت کن

تا پُری من از تو و برای تو باشد.

*

ماه

نورش را

در سراسر آسمان

‌                      می‌پراکند،

و لکه‌های سیاهش را برای خودش نگه می‌دارد.

*

بگذار فقط او

خارها را ببیند

که چشم دارد گل سرخ را ببیند.

*

دلم

زیبایی‌ات را

از حرکت جهان پیدا کن

مثل قایقی

که زیبایی باد و آب را دارد.

*

ستاره‌ی شامگاهیِ آرامش را

در دلم روشن کن

و بعد بگذار که شب

برایم از عشق زمزمه کند.

*

بچه‌یی در تاریکی‌ام.

مادر،

به جست‌وجوی تو

به تمام روپوشِ شب

دست می‌کشم.

*

بگذار مردگان جاودانگیِ آوازه را داشته باشند

امّا زندگان نامیرایی عشق را.

*

بارها و بارها

خواهم مرد

تا بدانم که زندگی پایان‌ناپذیرست.

*

هر وقت که دلت می‌خواهد چراغ را خاموش کن.

تاریکیت را می‌شناسم

و دوستش دارم.

*

موقعی که در پایان روز در برابر تو بایستم

جای زخم‌های مرا خواهی دید

و خواهی دانست

که هم زخم خورده و

هم شفا یافته‌ام.

*

خجسته است

آن‌کس که آوازه‌اش

حقیقتش را

در پرتو خود فرو نمی‌پوشد.

*

خدا

متناهی را به عشق می‌بوسد

و انسان

نامتناهی را.

*

تو را دیده‌ام

مثل کودکی نیم‌بیدار

که مادرش را

در تاریکای سحری می‌بیند

و آن‌گاه لبخند می‌زند و

باز به خواب می‌رود.

*

روزی این را خواهیم دانست

که مرگ هرگز نمی‌تواند

آن‌چه را روانِ ما یافته از ما برباید،

چرا که یافته‌هایش با او یگانه‌اند.

*

خدا

در تاریکای شامگاهی من

پیشم می‌آید.

با گل‌هایی از گذشته‌ام

که در سبدش

تر و تازه مانده است.

*

می‌خواهم

آخرین حرفم

این باشد:

به عشق تو ایمان دارم.

از کتاب «ماه نو و مرغان آواره»، سروده رابیند رانات تاگور، ترجمه ع. پاشایی، نشر ثالث، 1389

// // ?>


مثنوی عقاب

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

خواست چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی زپی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گله آهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت

و آن شبان بیم زده ، دل نگران

شد سوی بره نوزاد دوان

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

 

چاره مرگ نه کاری است حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روز به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

***

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آگنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد بشتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت ما بنده درگاه توییم

تا که هستیم هوا خواه توییم

بنده آماده بگو فرمان چیست

جان به راه تو سپارم ، جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که مرا عمر حبابی است بر آب

راست است اینکه مرا تیز پر است

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

من و این شوکت و این شهپر و جاه

عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم از پدر خویش شنید

که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کرده است فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چو تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت با من فرمود

کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز

رازی اینجاست تو بگشای این راز

زاغ گفت از تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

گنه کس نه که تقصیر شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز ز بر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوی بالاتر

باد را بیش گزند است و ضرر

تا بد آنجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود پیک هلاک

ما از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمره ر دار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است

چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی

طعمه خویش بر افلاک مجوی

ناودان جایگهی سخت نکوست

به از آن گنج حیات و لب جوست

من که صد نکتهی نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم

و اندر آن باغ سراغی دارم

آنچه زان زاغ همی داد سراغ

گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور

هر دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت خوانی که چنین الوان است

لایق محضر این مهمان است

می کنم شکر که درویش نیم

خجل از ماحضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک برده بسر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حـَیَـوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق خطر

سینه کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده در این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش

گیج شد بست دمی دیده خویش

یادش آمد که در آن اوج سپهر

هست زیبایی و آزادی و مهر

فر و آزادی و فتح و خطر است

نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر جا نگریست

دید گردش اثری زآنها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و برجست ز جا

گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار ترا ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد

عمر در گند بسر نتوان برد

***

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند در این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

(مثنوی عقاب، پرویز ناتل خانلری)


// // ?>


اضطراب ابراهیم

این صدا صدای کیست؟
این صدای سبز
نبض قلب آشنای کیست؟
این صدا که از عروق ارغوانی فلق
وز صفیر سیره و
ضمیر خاک و
نای مرغ حق
می‌رسد به گوش ها صدای کیست؟

این صدا
که در حضور خویش و
در سرور نور خویش
روح را از جامه‌ی کبود بودی این چنین
در رهایش و گشایش هزار اوج و موج
می‌رهاند و برهنه می‌کند
صدای ساحر رسای کیست؟

این صدا
که دفتر وجود را و
باغ پر صنوبر سرود را
در دو واژه ی گسستن و شدن خلاصه می کند
صدای روشن و رهای کیست؟

من درنگ می‌کنم
تو درنگ می‌کنی
ما درنگ می‌کنیم
خاک و میل زیستن درین لجن
می‌کشد مرا
تو را
به خویشتن
لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می کنیم
وین فراخنای هستی و سرود را
به خویش تنگ می‌کنیم
همچو آن پیمبر سپید موی پیر
لحظه‌ای که پور خویش را به قتلگاه می کشید
از دو سوی
این دو بانگ را
به گوش می‌شنید
بانگ خاک سوی خویش و
بانگ پاک سوی خویش
هان چرا درنگ
با ضمیر ناگزیر خویش جنگ
این صدای او
صدای ما
صدای خوف یا رجای کیست؟

از دو سوی کوشش و کشش
بستگی و رستگی
نقشی از تلاطم ضمیر و
ژرفنای خواب اوست
اضراب ما
اضطراب اوست
گوش کن ببین
این صدا صدای کیست؟

این صدا
که خاک را به خون و
خاره را به لاله
می کند بدل
این صدای سحر و کیمیای کیست؟

این صدا
که از عروق ارغوان و
برگ روشن صنوبران
می رسد به گوش
این صدا
خدای را
صدای روشنای کیست؟

شفیعی کدکنی

// // ?>


روشنی ،من ،گل ،آب

روشنی، من، گل، آب

ابری نیست.
بادی نیست.
می‌نشینم لب حوض:
گردش ماهی‌ها ،روشنی، من، گل، آب.
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می‌چیند.
نان وریحان و پنیر، آسمان بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط.
نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی، پنهان هرچیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی‌دانم.
می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می‌بینم درظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم وشن
وپر از دار ودرخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه‌ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست.

دوست

بزرگ بود
واز اهالی امروز بود
وبا تمام افق‌های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
وپلک‌هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان می داد.
ودست‌هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
وعاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
واو به شیوه‌ی باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نورمنتشر می‌شد.
همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.
همیشه رشته‌ی صحبت را
به چفت آب گره می‌زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه‌ی سطح خاک دست کشیدیم
ومثل لهجه‌ی یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه‌ی بشارت رفت.

ولی نشد که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید
وهیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده‌ایم.

گذار

باز آمدم از چشمه‌ی خواب، کوزه‌ی تر در دستم
مرغانی می‌خواندند.نیلوفر وا می‌شد. کوزه‌ی تر بشکستم،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

سهراب سپهری – هشت کتاب

روشنی ،من ،گل ،آب
// // ?>


آیا تو را پاسخی هست؟ (اشعاری از شفیعی کدکنی)

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند

آن لحظه‌‌هایی که چون موج
می‌بردت از خویش بی‌خویش
در کوچه‌های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه‌ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می‌کرد
و شحنه‌ی پیر با تازیانه
می‌راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه‌ی راه
لبخند می‌زد به رویت
اما تو آن لحظه‌ها را
به خمیازه خویشتن می‌سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه‌ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه‌ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا
بیگانگی با خدا بود ؟

وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خاموش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل‌ها
دیدارهای تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی

دیدار‌های تو با اینه روزها
آها
در لحظه‌هایی که دیدار
در کوچه‌ی پار و پیرار
از دور می‌شد پدیدار
دیگر تو آن شعله‌ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی‌زد که آنک
آن خنده‌ی آشکارا
وان گریه‌های نهانک
آن لحظه‌ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و در هیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه‌ی یادهایت
نهفتند

بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه‌ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن

تو نغمه‌ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تا کرانها
آن نغمه را می‌رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می‌کند ذوق پیمانه‌اش را
و با سرود خوش آب‌ها می‌سراید

وقتی که آن زورق بزرگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می‌شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه‌ات بود اما نهفتی

ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می‌شست از چهره‌ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

(شفیعی کدکنی، مجموعه‌ی «در کوچه باغ های نیشابور»)

 

این کیمیای هستی

با واژه‌های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه‌ای که از شش سو می‌آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه‌ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می‌کنم
که واژه‌های شعرم را
از روی سبزه‌های سحرگاهی
برداشته‌ام

مناجات

می‌شناسمت
چشم‌های تو
میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست
می‌شناسمت
واژه‌های تو
کلید قفل‌های ماست
می‌شناسمت
آفریدگار و یار روشنی
دست‌های تو
پلی به رؤیت خداست

نمازی در تنگنا

زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک‌ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه‌ی سپیده دم اما
تو آینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش

(شفیعی کدکنی، از مجموعه «مثل درخت در شب باران»)

ابر است و باران و باران
پایان خواب زمستانی باغ
آغاز بیداری جویباران
سالی چه دشوار سالی
بر تو گذشت و توخاموش
از هیچ آواز و از هیچ شوری
بر خود نلرزیدی و شور و شعری
در چنگ فریاد تو پنجه نفکند


آن لحظه هایی که چون موج
می بردت از خویش بی خویش
در کوچه های نگارین تاریخ
وقتی که بر چوبه ی دار
مردی
به لبخند خود
صبح را فتح می کرد
و شحنه ی پیر با تازیانه
می راند خیل تماشاگران را
شعری که آهسته از گوشه ی راه
لبخند می زد به رویت
اما تو آن لحظه ها را
به خمیازه خویشتن می سپردی
وان خشم و فریاد
گردابی از عقده ها در گلویت
آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی
آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود
آه بیگانگی با خود است این
یا 
بیگانگی با خدا بود ؟

وقتی گل سرخ پر پر شد از باد
دیدی و خاموش نشستی
وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب
در خیمه ی آسمان ریخت
تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی
آن مایه باران و آن مایه گل ها
دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها
شستند
با این همه هیچ هرگز نگفتی

دیدار های تو با اینه روزها
آها
در لحظه هایی که دیدار
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند

بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن
یعنی همیشه سرودن
بودن : سرودن ‚ سرودن
زنگ سکون را زدودن

تو نغمه ی خویش را
در بیابان رها کن
گوش از کران تا کرانها
آن نغمه را می رباید
باران که بارید هر جویباری
چندان که گنجای دارد
پر می کند ذوق پیمانه اش را
و با سرود خوش آب ها می سراید

وقتی که آن زورق بزرگ
برگ گل سرخ
در آب غرقه می شد
صد واژه منقلب بر لبانت
جوشید و شعری نگفتی
مبهوت و حیران نشستی
یا گر سرودی سرودی
از هیبت محتسب واژگان را
در دل به هفت آ ب شستی
صد کاروان شوق
صد دجله نفرت
در سینه ات بود ام نهفتی

ای شاعر روستایی
که رگبار آوازهایت
در خشم ابری شبانه
می شست از چهره ی شب
خواب در و دار و دیوار
نام گل سرخ را باز
تکرار کن باز تکرار

شفیعی کدکنی (در کوچه باغ های نیشابور)

// // ?>


میان خون و عشق و آتش و اشک

(حکایاتی از الهی نامه عطار نیشابوری)

(در صورتی که تمایل به چاپ این مطلب دارید، نسخه‌ی pdf را از اینجا دریافت نمایید.)

مقدمه :
خطاب به روح

الا ای مشک جان بگشای نافه        که هستی نایب دارالخلافه
چو روح امر ربّانی تو داری        سریر ملک روحانی تو داری
تویی پیوسته و از ما بریده        ز دیده دور و اندر عین دیده
تو چون صد آفتابی گر بتابی        کند هر ذره‌ات صد آفتابی
همه چیزی تویی و هیچ هم تو        چه گویم راستی و پیچ هم تو
تویی شاه و خلیفه جاودانه        پسر داری شش و هریک یگانه
پسر هریک تو را صاحب قرانیست    که اندر فن خود هریک جهانیست
یکی نفسست و در محسوس جایش    یکی شیطان و در موهوم رایش
یکی عقل است و معقولات گوید        یکی علمست و معلومات جوید
یکی فقرست و معدومات خواهد        یکی توحید و کل یک ذات خواهد
چو این هر شش بفرمان راه یابند        حضور جاودان آنگاه یابند
سیه‌پوش خلافت شو چو آدم        سفر در سینه‌ی خود کن چو عالم
قدم چون خضر نه در راه مردان        که گردت در نیابد چرخ گردان
مکانت کشتی نوحست ای صدر        زمانت والضّحی و لیله القدر
جمال یوسفی را جلوه‌گر باش        چو ابراهیم هفت اعضا بصر باش
چو داود نبی این پرده بنواز        چو عیسی زن نفس در عشق دمساز
چو کردی جد و جهد بی‌عدد تو        ز نور مصطفی یابی مدد تو
چو در دین حاصل آمد این کمالت    سخن گفتن کنون باشد حلالت
به چشم خُرد منگر در سخن هیچ    که خالی نیست درو گیتی ز «کن» هیچ
اساس هر دو عالم جز سخن نیست    که از «کن» هست گشت از «لاتکن» نیست
از این حجّت شود بر عقل پیدا        که او کل سخن آمد ز اسما
چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گوی    سخن‌خواه و سخن‌پرس و سخن‌گوی

آغاز داستان

جهان گردیده‌ای گم‌کرده یاری        سراسیمه دلی آشفته‌کاری
خبر داد از کسی کان کس خبر داشت    که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت
همه همّت بلند افتاده بودند        ز سر گردن‌کشی ننهاده بودند
به هر علمی که باشد در زمانه        همه بودند در هریک یگانه
پدر بنشاندشان یک روز با هم        که هریک واقفید از علم عالم
خلیفه‌زاده‌اید و پادشاهید        شما هریک ز عالم می چه خواهید؟
اگر صد آرزو دارید و گر یک        مرا فی‌الجمله برگویید هریک
چو از هریک بدانم اعتقادش        بسازم کار هریک بر مرادش
.
.
.

هریک از پسران پادشاه خواسته‌های خود را می‌گویند و پدر در پاسخ آنان حکایاتی را نقل می‌کند، تا اینکه نوبت به پسر ششم می‌رسد :

ششم فرزند آمد دل پر اسرار        ز الماس زبان گشته گهربار
پدر را گفت آن خواهم همیشه        که باشد کیمیا سازیم پیشه
اگر یابم به علم کیمیا راه        شوند از من جهانی کیمیا‌خواه
گر آن دولت بیابم دین بیابم        که چون آن یک دهد دست این بیابم
جهان پر ایمن گردانم از خویش        فقیران را غنی گردانم از خویش
پدر گفتش که حرصت غالب آمد        دلت زان کیمیا را طالب آمد
چه خواهی کرد دنیای دَنی را        سرای مَکر و جای دشمنی را
که دنیا هست زالی هفت پرده        برای صیدِ تو هر هفت کرده
همی بینم ز حرصت رفته آرام        بیارام ای چو مرغ افتاده در دام
که مرغ حرص را خاکست دانه        ز خاکش سیری آید جاودانه
.
.
.

حکایت شاهزاده و عروس

یکی شه‌زاده‌ی خورشیدفر بود        که بینائی دو چشم پدر بود
مگر آن شاه بهرِ شاه‌زاده        عروسی خواست داد حُسن داده
بخوبی در همه عالم مَثل بود        سر خوبان نقاش ازل بود
سرایی را مزین کرد آن شاه        سرایی نه، بهشتی بهرِ آن ماه
سرایی پای تا سر حور در حور        ز بس مهر و ز بس مه نور در نور
عروسی این چنین جشنی چنین خوش    چنین جمعی همه زیبا و دلکش
نشسته منتظر یک خلد پر حور        که تا شه‌زاده کی آید بدان سور
مگر از شادیی آن شاه‌زاده        نشسته بود با جمعی به باده
ز بس کان شب بشادی کرد می نوش    وجودش بر دل او شد فراموش
بجست از جای سر افکنده در بر        خیال آن عروس افتاده در سر
درآن غوغا ز مستی شد سواره        براند او از در دروازه باره
نه پیدا بود در پیشش طریقی        نه همبر در رکاب او رفیقی
مگر از دور دَیری دید عالی        منوّر از چراغ او را حوالی
چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور    که آن قصر عروس اوست از دور
ولی آن دخمه گبران کرده بودند        که از هر سوی خیلی مرده بودند
نهاده بود پیش دخمه تختی        بدان تخت اوفتاده شوربختی
یکی زن بود پوشیده کفن را        چو شه‌زاده بدید از دور زن را
چنان پنداشت از مستیِ باده        که این است آن عروس شاه‌زاده
ز مستی پای از سر می‌ندانست        ره بام از ره در می‌ندانست
شبی در صحبتش بگذاشت تا روز    خوشی لب بر لبش می‌داشت تا روز
چو ناپیدا شد آن شه‌زادِ عالی        پدر را زو خبر دادند حالی
پدر برخاست با خیلی سواران        به صحرا رفت همچون بیقراران
همه ارکان دولت در رسیدند        ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند
پدر چون دید اسپ شاه‌زاده        نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده
پسر را دید با آن مرده بر تخت        بدلداری کشیده در برش سخت
چو خسرو با سپاه او را چنان دید        تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید
پسر چون پاره‌ای با خویش آمد        شهش با لشکری در پیش آمد
گشاد از خوابِ مستی چشم حالی    بدید آن خلوت و آن جای خالی
گرفته مرده‌ای را تنگ در بر        ستاده بر سر او شاه و لشکر
به جای آورد آنچ افتاده بودش        همی بایست مرگ خویش زودش
همه آن بود میلش از دل پاک        که بشکافد زمین او را کند خاک
ولیکن کار چون افتاده بودش        نبود از خجلت و تشویر سودش
مرا هم هست صبر ای مرد مخمور    که تا آید به بالین تو آن نور
در آن ساعت بدانی و ببینی        که با که کرده‌ای این هم‌نشینی
ترا گر امتحان خواهند کردن        نگونسار جهان خواهند کردن
.
.
.
پسر گفتش که درویشی بسیار        بسی باشد که آرد کافری بار
به زر چون دین و دنیا می‌شود راست    ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست
پدر گفتش که چون زر سایه افکند    ترا از گوهر و از پایه افکند
نیاید دُنیی و دین راست هر دو        ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو
.
.
.

حکایت جرجیس

سه بار آن کافری در آتش و خون    بگردانید بر جرجیس گردون
تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری        ز خاک او برآمد لاله‌زاری
میان این همه رنج و عذابش        رسید از هاتف عزّت خطابش
که هر کز دوستی ما زند لاف        نخواهد خورد بی دُردی می صاف
سزای دوستان این است مادام        که گردونشان رود بر هفت اندام
بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک    ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟
مرا گفت آرزو آن است اکنون        که یک بار دگر در زیرِ گردون
کنندم پاره پاره در عذابی        که تا آید دگر بارم خطابی
که چندین رنج در جانم رقم زد        که او در دوستی ما قدم زد
تو قدر دوستان او ندانی        که مردی غافلی در زندگانی
.
.
.
پسر گفتش به هر پندم که دادی        به هر پندی مرا بندی گشادی
سخن‌های تو یکسر سودمند است    به غایت هم مفید و هم بلند است
ولی زانم هوای کیمیا خاست        کزو هم دین و هم دنیا شود راست
که چون دنیا و دین بر هم زند دست    بدست آید مرا معشوق پیوست
که تا دنیا و دینم یار نبوَد        مرا از یار استظهار نبوَد
پدر گفتش دماغت پُر غرور است        که این اندیشه از تحقیق دور است
که تا هر نیک و هر بد در نبازی        نباشی عاشقی الا مجازی
اگر در عشق می‌باید کمالت        بباید گشت دایم در سه حالت
یکی اشک و دوم آتش سیم خون        اگر آیی از این سه بحر بیرون،
درون پرده معشوقت دهد بار        وگرنه بس که معشوقت دهد کار

حکایت رابعه دختر کعب

امیری سخت عالی رای بودی        که در سر حدِّ بلخش جای بودی
بعدل و داد امیری پاک‌دین بود        که حد او فلک را در زمین بود
بمردی و به لشکر صعب بودی        بنام آن کعبه‌ی دین کعب بودی
امیر نیک دل را یک پسر بود        که در خوبی به عالم در سَمَر بود
نهاده نام، حارث شاه او را        کمر بسته چو جوزا ماه او را
یکی دختر به پرده بود نیزش        که چون جان بود شیرین و عزیزش
به نام آن سیم بر زَین العرب بود        دل آشوبی و دلبندی عجب بود
خرد در عشق او دیوانه بودی        به خوبی در جهان افسانه بودی
جمالش را صفت گفتن محالست        که از من آن صفت کردن خیالست
بلطف طبعِ او مردم نبودی        که هر چیزی که از مردم شنودی
همه در نظم آوردی به یک دم        بپیوستی چو مروارید در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود    که گویی از لبش طعمی در آن بود
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت        به دلداری بسی تیمار او داشت
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را        به پیش خویش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار        ز من بپذیرش و تیمار می‌دار
زهر وجهی که باید ساخت کارش        بساز و تازه گردان روزگارش
که از من خواستندش نامداران        بسی گردن‌کشان و شهریاران
ندادم من به کس گر تو توانی        که شایسته کسی یابی تو دانی
گواه این سخن کردم خدا را        پشولیده مگردان جان ما را
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت    پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت
به آخر جانی شیرین زو جدا شد        ندانم تا چرا آمد چرا شد
کمان حق به بازوی بشر نیست        کز این آمد شدن کس را خبر نیست
پدر چون شد به ایوان الهی        پسر بنشست در دیوان شاهی
بعدل وداد کردن در جهان تافت        جهان از وی دم نوشیروان یافت
بسی سودا ز هر مغزی برون کرد        بسی بیدادگر را سرنگون کرد
به خوبی و به ناز و نیک‌نامی        چو جان می‌داشت خواهر را گرامی
کنون بشنو که این گردنده پرگار        ز بهر او چه بازی کرد برکار
غلامی بود حارث را یگانه        که او بودی نگهدار خزانه
بنام آن ماه‌وش بکتاش بودی        ندانم تا کسی همتاش بودی
مَثَل بودی به زیبایی جمالش        همه عالم طلبکار وصالش
اگر عکس رخش گشتی پدیدار        به جنبش آمدی صورت ز دیوار
به پیش قصر باغی بود عالی        بهشتی نقد او را در حوالی
ز پیش باغ طاقی تا به کیوان        نهاده تخت حارث پیش ایوان
شه حارث چو خورشیدی خجسته    سلیمان‌وار در پیشان نشسته
چو جوزا در کمر دست غلامان        به بالا هر یکی سروی خرامان
ندیمان سرافراز نکورای        به خدمت چشم‌ها افکنده بر پای
مگر بر بام آمد دختر کعب        شکوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختی کرد هر سویی نظاره        بدید آخر رخ آن ماه‌پاره
چو روی و عارض بکتاش را دید        چو سروی در قبا بالاش را دید
جهان حسن وقف چهره‌ی او        همه خوبی چو یوسف بهره‌ی او
بدان خوبی چو دختر روی او دید        دل خود وقف یک یک موی او دید
درآمد آتشی از عشق زودش        به غارت برد کلّی هرچه بودش
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت    ز سر تا پا وجود او عدم گشت
همه شب خون‌فشان و نوحه‌گر بود    چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود
ز بس آتش که در جان وی افتاد        چو آتش شد از آن سر از پی افتاد
علی الجمله ز دست رنج و تیمار        چنان ماهی به سالی گشت بیمار
طبیب آورد حارث، سود کی داشت    که آن بت درد بی درمان ز پی داشت
چنان دردی کجا درمان پذیرد        که جان درمان هم از جانان پذیرد
درون پرده دختر دایه‌ای داشت        که در حیلت گری سرمایه‌ای داشت
به صد حیلت از آن مهروی درخواست    که ای دختر چه افتادت بگو راست
نمی‌آمد مقرّ البتّه آن ماه        به آخر هم زبان بگشاد ناگاه
که من بکتاش را دیدم فلان روز        به زلف و چهره جانسوز و دلفروز
چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد        که صد ساله غمم در پیش آورد
چنان زلفش پریشان کرد حالم        که آمد ملک جمعیت زوالم
هلال عارضش چون هاله انداخت        مه نو از غمش در ناله انداخت
لبش را صد هزاران بنده بیش است    که او از آبِ حیوان زنده بیش است
چو آزادیم از آن سرو سهی نیست    بهی شد رویم و روی بهی نیست
کنون ای دایه برخیز و روان شو        میان این دو دلبر در میان شو
برو این قصّه با او در میان نه        اساس عشق این دو مهربان نه
بگوی این رازش و گر خشم گیرد        بصد جانش دلم بر چشم گیرد
بگفت این و نکونامی رها کرد        به خون دل یکی نامه ادا کرد :
الا ای غائب حاضر کجائی        به پیش من نه‌ای آخر کجائی
دو چشمم روشنایی از تو دارد        دلم نیز آشنایی از تو دارد
بیا و چشم و دل را میهمان کن        وگرنه تیغ گیر و قصد جان کن
به نقد از نعمت ملک جهانی        نمی‌بینم کنون جز نیم جانی
چرا این نیم جان در تو نبازم        که بی تو من ز صد جان بی‌نیازم
دلم بُردی وگر بودی هزارم        نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم        که من هرگز دل ازجان برنگیرم
غم عشق تو درجان می‌نهم من        سر از تو در بیابان می‌نهم من
اگر آیی به دستم باز رستم        وگرنه می‌روم هر جا که هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی        ترا می‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار        وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه        یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
به دایه داد تا دایه روان شد        برِ آن ماه‌روی مهربان شد
چو نقش او بدید و شعر بر خواند        ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
به یک ساعت دل از دستش برون شد    چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش زبون کرد        برای خود دلش دریای خون کرد
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی        برِ آن بت رو و از من بدو گوی :
ندارم دیده‌ی روی تو دیدن        ندارم صبر بی تو آرمیدن
مرا اکنون چه باید کرد بی تو        که نتوان برد چندین درد بی تو
تو را نادیده درجان چون نشستی        دلم برخاست تا در خون نشستی
چو تو در جان من پنهانی آخر        چرا تشنه به خون جانی آخر
اگر روشن کنی چشمم به دیدار        به صد جانت توانم شد خریدار
نمیرم در غمت ای زندگانی        اگر دریابیَم، باقی تو دانی
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه        ز عشق آن غلامش کرد آگاه
که او از تو بسی عاشق تر افتاد        که از گرمی او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه        دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر به غایت شادمان شد        ز شادی اشک بر رویش روان شد
نمی‌دانست کاری آن دل‌افروز        بجز بیت وغزل گفتن شب و روز
روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد        بخوانده بود آن گفتی بر استاد
غلام آنگه بهر شعری که خواندی        شدی عاشق‌تر و حیران بماندی
بر این چون مدّتی بگذشت یک روز    به دهلیزی برون شد آن دل‌افروز
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت        که عمری عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت        برافشاند آستین آنگه بدو گفت
که هان ای بی ادب این چه دلیریست    تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من        که ترسد سایه از پیرامُن من
غلامش گفت ای من خاک کویت    چو می‌داری ز من پوشیده رویت،
چرا شعرم فرستادی شب و روز        دلم بردی بدان نقش دل‌افروز
چو در اول مرا دیوانه کردی        چرا درآخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمین‌بر آنگاه        که یک ذرّه نه‌ای زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادست        ولیکن بر تو آن کارم گشادست
چنین کاری چه جای صد غلامست    به تو دادم برون، اینت تمامست
تو را آن بس نباشد در زمانه        که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز        بشهوت بازی افتادی از این باز
بگفت این و ز پیش او به در شد        به صد دل آن غلامش فتنه‌تر شد
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم        که او گفت است: من آنجا رسیدم
بپرسیدم ز حال دختر کعب        که عارف گشته بود او عارفی صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد    که آن شعری که بر لفظش روان شد
ز سوز عشق معشوق مجازی        بنگشاید چنان شعری به بازی
نداشت آن شعر با مخلوق کاری        که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش        بهانه بود در راه آن غلامش
به آخر دختر عاشق در آن سوز        به زاری شعر می‌گفتی شب و روز
مگر میگشت روزی در چمن‌ها        خوشی می‌خواند این اشعار تنها :
الا ای باد شبگیری گذر کن        ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی        ببردی آبم و خونم بخوردی
مگر حارث از آن سو در چمن بود    به گوش حارث آمد آن سخن زود
بجوشید و بر او زد بانگ ناگاه        بدو گفتا چه می‌گویی تو گمراه
به پیشش دختر عاشق زمین رفت    بگردانید آن شعر و چنین گفت
الا ای باد شبگیری گذر کن        ز من آن سرخ سقّا را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی        ببردی آبم و خونم بخوردی
یکی سقّاش بودی سرخ رویی        که هر وقت آبش آوردی سبویی
به جای ترک یغما خاصه چون ماه    نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افکند        که بر خواهر نظر بی‌حرمت افکند
چو القصّه ازین بگذشت ماهی        درآمد حرب حارث را سپاهی
سپاهی و شمارش از عدد بیش        چو دوران فلک از حصر و حد بیش
ز دیگر سوی حارث با سپاهی        ز دروازه برون آمد پگاهی
سپه القصّه افتادند در هم        به کُشتن دست بگشادند بر هم
غباری از همه صحرا برآمد        فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش کوس گوش چرخ کر کرد        زمین چون آسمان زیر و زبر کرد
اجل چنگال بر جان تیز کرده        قضا پُر کینه دندان تیز کرده
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه        جهانی پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون به یک ره جمله کرد او    درآمد همچو شیر و حمله کرد او
وز آن سوی دگر بکتاش مه‌روی        دودستی تیغ می‌زد از همه سوی
به آخر چشم زخمی کارگر گشت        سرش از زخم تیغی سخت درگشت
همی نزدیک شد کان خوب رفتار        به دست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روی بسته        سلاحی داشت بر اسپی نشسته
به پیش صف درآمد همچو کوهی    وزو افتاد در هر دل شکوهی
نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست    زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست
من آن شاهم که فرزینم سپهرست    پیاده در رکابم ماه و مهرست
اگر شمشیر بُرّان برکشم من        جگر از شیر غُرّان بر کشم من
چو تیغ آتش‌افشانم دهد تاب        ز بیمش زهره‌ی آتش شود آب
بگفت این و چو مردان بر نشست او    از آن مردان تنی را ده بخست او
بر بکتاش آمد تیغ در کف        وز آنجا برگرفتش برد در صف
نهادش پس نهان شد در میانه        کسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد    سپاه خصم چون دریا روان شد
چو حارث را مدد گشت آشکارا        بسی خلق از برِ شاه بخارا
در آمد لشکری از کوه و از دشت        کز آن کثرت سر افلاک درگشت
چو حارث را مدد در حال دریافت    سپاه حارث و حارث ظفر یافت
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز        طلب کرد آن سوار چست آن روز
نداد از وی نشانی هیچ مردم        همه گفتند شد همچون پری گُم
علی‌الجمله چو آمد زنگیِ شب        نهاده نصفه‌ای از ماه بر لب
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام        دل دختر چو مرغی بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت    که در یک چشم‌زخمش نیز جان سوخت
نبودش چشم‌زخمی خواب و آرام        که بر سر داشت زخمی آن دلارام
کجا می‌شد دل او آرمیده        یکی نامه نوشت از خون دیده
چنین آورد در نظم آن سمن‌بوی        که بشنو قصه گنگِ سخن گوی
سری کز سروری تاج کبار است        سر پیکان در آن سر در چه کار است؟
سر خصمت که بادا بی سر و کار        مباد ار سر کشد جز بر سر دار
اگر درد سرم درد سرت داد        سرم ببریده درمان سرت باد
نهادم پیش آن سر بر زمین سر        فدای آن چنان سر صد چنین سر
چه افتادت که افتادی به خون در    چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر    چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق جانی زنده دارد    میان اشک و آتش خنده دارد
شبم را گر امید روز بودی        مرا بودی که کمتر سوز بودی
از آن آتش که بر جانم رسیده است    بسی پایان مجو کآنم رسیده است
از آن آتش که چندین تاب خیزد        عجب نبوَد که چندین آب خیزد
چه می‌خواهی ز من با این همه سوز    که نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
میان خاک در خونم مگردان        سراسیمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانیم میدانی آخر        به خونم در چه می‌گردانی آخر
چو می‌دانی که سرمست تواَم من        ز پای افتاده از دست تواَم من
چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش    که از پس می‌ندانم راه و از پیش
به زاری بند بندم چند سوزی        بر آتش چون سپندم چند سوزی
اگر امّید وصل تو نبودی        نه گَردی ماندی از من نه دودی
دل من داغ هجران بر‌نتابد        که دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خویشتن چون بی‌قراران        یکی با تو بگفتم از هزاران
دگر گویم اگر یابم رهی باز        وگرنه می‌کشم در جان من این راز
روان شد دایه و این نامه هم برد        به سر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بکتاش با چندان جراحت        ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت
ز چشمش گشت سیل خون روانه    بسی پیغام دادش عاشقانه
که جانا تا کَیم تنها گذاری        سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان    دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز        هزارم هست برجان ای دل‌افروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد        بگفت این و ز خود بی‌خویشتن شد
چو روزی چند را بکتاش دمساز        ز مجروحی به جای خویش شد باز
به راهی رودکی می‌رفت یک روز        نشسته بود آن دختر دل‌افروز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی        بسی دختر از آن بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد        که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز        تعجب ماند آنجا رودکی باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه        نهاد آنگاه از آنجا پای در راه
چو شد بر رودکی راز آشکارا        از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه        که حارث را مدد او کرد آنگاه
رسیده بود پیش شاه عالی        برای عذر حارث نیز حالی
مگر شاهانه جشنی بود آن روز        چه می‌گویم بهشتی بد دل‌افروز
مگر از رودکی شه شعر درخواست    زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب        همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا این که گفتست    که مروارید را ماند که سُفتست
ز حارث رودکی آگاه کی بود        که او خود گرم شعر و مستِ می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه        که شعر دختر کعب است ای شاه
به صد دل عاشق است او بر غلامی    در افتاده‌ست چون مرغی به دامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد        بجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی        بر او می‌فرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی        ازو این شعر گفتن خوش نبودی
چو حارث این سخن بشنود بشکست    ولیکن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خویش شد باز        ز خواهر در نهان می‌داشت این راز
ولی پیوسته می‌جوشید جانش        نگه می‌داشت پنهان هر زمانش
که تا بر وی فرو گیرد گناهی        بریزد خون او برجایگاهی
هر آن شعری که گفته بود آن ماه    فرستاده برِ بکتاش آنگاه،
نهاده بود در دُرجی به اعزاز        سرش بسته که نتوان کرد سر باز
رفیقی داشت بکتاشِ سمنبر        چنان پنداشت کان دُرجی است گوهر
سرش بگشاد وآن خط‌ها فرو خواند    به پیش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت از آن راز    هلاک خواهر خود کرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه        به بند اندر فکند و کرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمّام        بتابند از پی آن سیم‌اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش    بزد فصّاد رگ اما نبستش
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش        فروبست از کچ و از سنگ راهش
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد        نبودش هیچ مقصودی ز فریاد
که داند تا که دل چون می‌شد از وی؟    جهانی را جگر خون می‌شد از وی
چنین قصّه که دارد یاد هرگز؟        چنین کاری کرا افتاد هرگز؟
بدین زاری بدین درد و بدین سوز    که هرگز در جهان بوده‌ست یک روز؟
بیا گر عاشقی تا درد بینی        طریق عاشقان مرد بینی
درآمد چند آتش گرد آن ماه        فرو شد زان همه آتش به یک راه
یکی آتش از آن حمّام ناخوش        دگر آتش از آن شعر چو آتش
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت        دگر آتش ز رسوایی و حسرت
یکی آتش ز بیماری و سستی        دگر آتش ز دل‌گرمی و مستی
که بنشاند چنین آتش به صد آب؟    که را با این همه آتش بوَد تاب؟
سرِ انگشت در خون می‌زد آن ماه    بسی اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خونِ خود همه دیوار بنوشت        به درد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش        ز خون هم نیز بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار        فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون و عشق و آتش و اشک    بر آمد جان شیرینش به صد رشک
چو بگشادند گرمابه دگر روز        چه گویم من که چون بود آن دل‌افروز
چو شاخی زعفران از پای تا فرق        ولی از پای تا فرقش به خون غرق
ببردند و به آبش پاک کردند        دلی پر خونش زیر خاک کردند
نگه کردند بر دیوار آن روز        نوشته بود این شعر جگر سوز :
نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است    همه رویم بخون دل نگارست
ز مژگانم به سیلابی سپردی        غلط کردم همه آبم ببُردی
ربودی جان و در وی خوش نشستی    غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیایی        غلط کردم که تو در خون نیایی
منم چون ماهی‌ای بر تابه آخر        نمی‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه        که در دوزخ کنندش زنده آنگاه
که تا در دوزخ اسراری که دارد        میان سوز و آتش چون نگارد
تو کی دانی که چون باید نوشتن؟    چنین قصّه بخون باید نوشتن
چو در دوزخ به عشقت روی دارم        بهشتی نقد از هر سوی دارم
چو دوزخ آمد از حق حصّه‌ی من        بهشت عاشقان شد قصّه‌‌ی من
سه ره دارد جهان عشق اکنون        یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش از آنم        که گه خون ریزم و گه اشک رانم
به آتش خواستم جانم که سوزد        چو جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می‌بشویم        به خونم دست از جان می‌بشویم
بدین آتش که ازجان می‌فروزم        همه خامان عالم را بسوزم
از این غم آنچه می‌آید به رویم        همه ناشسته‌رویان را بشویم
از این خون گر شود این راه بازم        همه عشاق را گلگونه سازم
از این آتش که من دارم در این سوز    نمایم هفت دوزخ را که چون سوز
از این اشکم که طوفانیست خونبار    دهم تعلیم باران را که چون بار
از این خونم که دریاییست گویی        درآموزم شفق را سرخ رویی
به جز نقش خیال دل‌فروزم        بدین آتش همه نقشی بسوزم
از این دردی که بود آن نازنین را        ز اشکی آب بربندم زمین را
چو می‌دارد بتم خون خوردنم دوست    ز خونم گر جهان پرگشت نیکوست
بخوردی خون جان من تمامی        که نوشَت باد   ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون    برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی        منت رفتم تو جاویدان بمانی
چو بنوشت این به خون فرمان درآمد    که تا زان بی سر و بن جان برآمد
دریغا نه دریغی صد هزاران        ز مرگ زار آن تاج سواران
بآخر فرصتی می‌جست بکتاش        که بخت از زیر چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه        ببرّید و روانه شد هم آنگاه
به خاک دختر آمد جامه بر زد        یکی دشنه گرفت و بر جگر زد
ازین دنیای فانی رخت برداشت        دل از زندان و بند سخت برداشت
نبودش صبر بی یار یگانه        بدو پیوست و کوته شد فسانه
 

// // ?>