بایگانی دسته: سخنان و سنت‌های پیشوایان دین



عیسی مسیح؛ مروری بر زندگی و سخنان

مقدمه‌ای بر زندگی و آموزه‌های عیسی(ع)

?گزیده‌ای از انجیل‌های چهارگانه (پس از پاره‌ای ویرایش‌ها مجدداً منتشر خواهد شد.)

?چهره‌ی عیسی(ع) در اسلام
(دریافت نسخه PDF تنظیم شده برای چاپ)

?بولتنی از سخنان عیسی مسیح(ع)

// // ?>


بهشت برادری،‌ دوزخ بی‌تفاوتی (فرازهایی از سخنان امام صادق (ع))

نسخه‌ی آماده شده برای چاپ را می‌توانید از اینجا دریافت کنید. این بولتن برای چاپ به صورت دفترچه با قطع A4 تنظیم شده است.
نسخه‌ی آماده شده برای مطالعه به صورت پی دی اف را نیز از اینجا دریافت کنید.

* * * * *

بهشت برادری، دوزخ بی‌تفاوتی

فرازهایی از سخنان امام صادق(ع)

  • امام صادق(ع): خدای عزّوجلّ فرموده است: مردم خانواده‌ی منند؛ پس محبوب‌ترین آن‌ها نزد من کسی است که با آنان مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهایشان کوشاتر باشد. (میزان‌الحکمه، ص953)
  • بدانید که محبوب‌ترین مؤمنان نزد خدا کسی است که مؤمن تهیدستی را از ناداری نجات دهد و در امور مادی و زندگی‌اش به او یاری رساند، و کسی که [عموم] مؤمنان را کمک کند و سود رساند و ناراحتی آن‌ها را برطرف سازد. (میزان‌الحکمه، ص951)
  • امام صادق(ع)، در بیان حقوق مؤمن بر مؤمن فرمود: کمترینِ این حقوق آن است که برای او همان چیزی را دوست داشته باشی که برای خود دوست داری و بر او نپسندی آنچه را بر خود نمی‌پسندی. (میزان‌الحکمه، ص1249)
  • امام صادق(ع)، در پاسخ به سؤال از کمترین حق مؤمن بر برادرش فرمود: آنچه را که او بدان نیازمندتر است به خود اختصاص ندهد. (میزان‌الحکمه، ص1249)
  • مسلمانان باید که در رفت و آمد با هم، و احسان کردن به هم، و مواسات[1] با نیازمندان، و مهربان بودن با یکدیگر تلاش کنند، تا چنان باشند که خدای بزرگ به شما فرمان داده است: «رُحَماءُ بَینَهم» (مؤمنان با یکدیگر مهربانند) [سوره‌ی فتح، 29]. با مهربانی با هم زندگی کنید، و ناراحت و نگران باشید از اینکه از نیازمندی و گرفتاری دیگران مطلع نشوید، چنانکه «انصار» در روزگار رسول خدا(ص) چنین بودند. (الحیاة، ج5، ص140)
  • خداوند عزوجل در دارایی‌های توانگران به جز زکات [مرسوم]، حقوقی دیگر واجب و مقرر کرده و فرموده است: «و آنان که در اموالشان حقی است معین، برای سائل و محروم» [سوره معارج، 24]. بنابراین، حق معلوم و معین، که حقی جز زکات [مرسوم] است، چیزی است که هرکس باید وظیفه خود بداند که از مالش پرداخت کند و به اندازه توان و وسعت مالی که دارد آن مقدار را بر خود واجب شمارد و بسته به میل خود هر روز یا هر جمعه یا هر ماه بپردازد. (میزان‌الحکمه، ص2191)
  • زکات به منظور آزمودن توانگران و کمک به مستمندان وضع شده است. اگر مردم زکات اموال خود را می‌پرداختند، هیچ مسلمانی نیازمند نمی‌ماند و به سبب آنچه خداوند عزّوجلّ برای او واجب کرده است بی‌نیاز می‌شد. مردم، فقیر و نیازمند و گرسنه و برهنه نشدند مگر به سبب گناهان ثروتمندان. (میزان‌الحکمه، ص2185)
  • مردی از یاران امام صادق(ع) شنیده بود که امام(ع) نخلستانی در نزدیکی مدینه دارد که در مورد محصول آن به شیوه‌ی خاصی رفتار می‌کند و از امام(ع) در این مورد سؤال کرد. امام(ع) فرمود: «هنگامی كه خرماها می‌رسند، من دستور می‌دهم كه بخشی از دیوارهای نخلستان را خراب کنند و بردارند، تا مردم بتوانند وارد شوند و از خرماها بخورند. و می‌گویم ده سكو بسازند، كه روی هر یك ده نفر بتوانند بنشینند [و با آسودگی خرما بخورند]، و هر ده نفری كه خوردند و رفتند ده نفر دیگر بیایند، و برای هر نفر یک وعده رطب بگذارند. و می‌گویم برای همه همسایگان آنجا – از پیرمرد و پیرزن و بچه و بیمار و زن و هر كس که نمی‌تواند بیاید و خرما بخورد – برای هر كدام به اندازه یک وعده خرما ببرند.
    و چون زمان جمع‌آوری محصول تمام شد، به همه‌ی كارگران و وكیلان خود و اشخاصی كه كمك كرده‌اند مزد کاملی می‌دهم. باقیمانده‌ی‌ خرماها را به مدینه می‌آورم، و در مدینه نیز، برای خانواده‌ها و مستحقان، دو بارِ خرما و سه بارِ خرما و كمتر و بیشتر، می‌فرستم، هر كس به اندازه نیاز و استحقاقش. در نتیجه، برای خودم [و خرج خانواده‌ام در سال]، چهارصد دینار می‌ماند، با اینكه اصل درآمد نخلستان چهار هزار دینار است.» (الحیاة، ج6، ص 25)
  • از نشانه‌های دین‌دوستی مرد، دوست داشتن برادرانش است. (میزان‌الحکمه، ص969)
  • آیا دین جز دوستی و محبت است؟ خدای عزّ و جلّ می‌فرماید: «[ای پیامبر،] بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد.» [سوره آل‌عمران، 31] (میزان‌الحکمه، ص945)
  • نیكوكاران چون با هم روبه‌رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم نكنند دل‌هایشان به سرعت در آمیختن باران با آب رودخانه‌ها به هم انس گیرد، و بدكاران هر گاه با هم روبه رو شوند، هر چند به زبان اظهار محبت و دوستی با هم كنند، د‌ل‌هایشان از انس و الفت با یكدیگر دور است، همانند چهارپایان كه از مهرورزی با هم به دورند گرچه روزگاری دراز از یك آخور علوفه خورند. (میزان‌‌الحکمه، ص171)

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


صلای بیداری (فرازهایی از سخنان امیر مؤمنان در نهج‌البلاغه)

نسخه‌ی PDF آماده شده برای چاپ به صورت دفترچه در قطع A5 را می‌توانید از اینجا دریافت نمایید.
صفحات این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ نمایید و سپس برگه‌ها را از وسط تا کنید و در صورت تمایل منگنه بزنید.

نسخه‌ی PDF در قطع A5 را از اینجا دریافت نمایید.
این فایل برای مطالعه روی مانیتور مناسب است.

*****

صلای بیداری

  • [در وصیت به حسن و حسین علیهماالسلام، هنگامی که ابن‌ملجم او را ضربت زد:] […] شما و همه‌ی فرزندانم و کسانم و آن را که نامه‌ی من به او رسد، سفارش می‏کنم به پروای خدا را داشتن و نظم در کارهایتان، و اصلاح بین خود، که من از جدّ شما [پیامبر اکرم(ص)] شنیدم که می‏فرمود: «اصلاح کردن [رابطه] میان مردمان از همه‌ی نماز و روزه‌ها برتر است».
    خدا را! خدا را! درباره‌ی یتیمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید، و نزد خود ضایعشان مگذارید. و خدا را! خدا را! همسایگان را دریابید که سفارش‌شده‌ی پیامبر شمایند، پیوسته درباره‌ی آنان سفارش مى‏فرمود چندان که گمان بردیم براى آن‌ها ارثى معین خواهد نمود. و خدا را! خدا را! درباره‌ی قرآن، مبادا دیگران بر شما پیشى گیرند در عمل کردن به آن.
    […] و خدا را! خدا را! درباره‌ی جهاد در راه خدا به مال‌هاتان و به جان‌هاتان و زبان‌هاتان! بر شما باد به یکدیگر پیوستن و بذل و بخشش به یکدیگر. مبادا از هم روى بگردانید، و پیوندِ هم بگسلانید. امر به معروف و نهى از منکر را وا مگذارید که بدکاران شما بر شما حکومت یابند، و آن‌گاه هر چه دعا کنید به اجابت نرسد. (نامه 47)
  • فرمان بردن و اطاعت از مخلوق در معصیت خالق جایز نیست‏. (حکمت 165)
  • گله‌ی خود را با خدا می‌کنم از مردمی که عمر خود را به نادانی به سر می‌برند، و با گمراهی می‌میرند. نزد آنان کالایی خوارتر و کم‌بهاتر از کتاب خدا نیست، وقتی که به حق خوانده [و تفسیر] شود؛ و کالایی پرسودتر و گران‌بهاتر از کتاب خدا نیست، هنگامی که معنی آن تحریف می‌گردد؛ و نزد ایشان چیزی ناخوشایندتر از معروف و خوشایندتر از منکر نباشد. (خطبه 17)
  • مردم سه دسته‌اند: دانایی خداشناس، آموزنده‌ای که در راه رستگاری کوشاست، و باقی همه فرومایگانی همچون پشه‌های سرگردان در هوا که در پی هر صدایی روند و با هر باد به سویی می‌گرایند. (حکمت 147)
  • [در پاسخ به شخصی که در مشروعیت نبرد جمل تردید داشت، فرمود:] […] تو حق را نشناخته‌ای تا اهل حق را بشناسی و باطل را نشناخته‌ای تا اهل باطل را بشناسی. (حکمت 262)
  • حکمت گمشده‌ی مؤمن است؛ حکمت را فرا گیر هرچند از منافقان باشد. (حکمت 80)
  • خدا بر عهده‌ی جاهلان ننهاد که دانش آموزند مگر پس از آنکه بر عهده‌ی عالمان نهاد که به ایشان آموزش دهند. (حکمت 478)
  • مردم دشمن چیزی هستند که نمی‌دانند. (حکمت 438)
  • علم عمل را فرا می‌خواند، پس اگر آن را پاسخ گوید می‌ماند، وگرنه کوچ کند و برود. (حکمت 366)
  • نادانتان در کار زیاده‌روی می‌کند، و دانایتان کار را چندان به تأخیر می‌اندازد که وقت بگذرد. (حکمت 283)
  • از آن‏چه می‏دانیم بهره‏ای نمی‏بریم و آن‏چه را نمی‏دانیم نمی‏پرسیم و از هیچ بلایی تا بر ما فرود نیاید نمی‏ترسیم. (خطبه 32)
  • [امّا] یادِ مرگ از دل‌های شما رفته است و آرزوهای فریبنده جای آن را گرفته، تا چنان شده که دنیا بیش از آخرت مالکتان گردیده و این جهان، آن جهان را از یادتان برده. همانا شما که برادران دینی یکدیگرید را چیزی از هم جدا نکرده جز پلیدی‌های درون و نیت‌های بدتان. به یکدیگر کمک نمی‌رسانید، برای هم خیرخواهی نمی‌کنید، به هم چیزی نمی‌بخشید و به یکدیگر محبت نمی‌نمایید.
    شما را چه شده که به اندکی از دنیا که می‌رسید شادمان می‌شوید و از بسیارِ آخرت، که از دستتان می‌رود، اندوهناک نمی‌گردید؟ و اندکِ دنیا را که از دست می‌دهید، پریشانتان می‌گرداند چندان‌که آثار این آشفتگی و اضطراب در چهره‌تان و در بی‌صبری در برابر آنچه از دست رفته، آشکار می‌شود. گویی که دنیا خانه‌ی اقامت و قرار شما است، و کالا و سود آن همیشه برای شما پایدار.
    کسی از شما عیبِ برادر [دینی] خود را ـ که از آن بیم دارد ـ پیش روی او نمی‌گوید، چون می‌ترسد که او نیز مانند آن عیب را ـ که در اوست ـ برای او باز گوید. در واگذاشتن آخرت و دوستی دنیا با هم یک‌دل شده‌اید و هر یک از شما دین را به بازیچه بر سر زبان دارید. (خطبه 113)
  • مردمان را روزگارى رسد بس دشوار، توانگر در آن روز آنچه را در دست دارد سخت نگاه دارد در حالی که به بخل و امساک امر نشده است. خداى سبحان فرماید: «بخشش و احسان در میان خود را از یاد مبرید» [سوره بقره، 237]. در آن روزگار بدکاران بلندمقدار شوند و نیکان خوار گردند؛ و مردمان خرید و فروش کنند با درماندگانی که از سر ناچاری به بهایی اندک می‌فروشند یا از سر اضطرار به بهایی زیاد می‌خرند، در حالی‌که رسول خدا از معامله با آن که از روی اضطرار می‌فروشد یا می‌خرد، نهی فرموده است. (حکمت 468)
  • بپرهیزید از خشم و قهر جوانمرد چون گرسنه شود و از حمله‌ی آدم پست چون سیر گردد. (حکمت 49)
  • [از او پرسیدند عدل یا بخشش کدام بهتر است، فرمود:] عدالت امور را در جای خود مى‏نهد و بخشش آن را از جایگاه خود بیرون می‌آورد. عدالت تدبیرکننده‏اى عام است و بخشش عارضى و برای گروهی خاص. پس عدل شریف‌تر و با فضیلت‏تر است. (حکمت 437)
  • خدای سبحان روزی تهیدستان را در اموال توانگران واجب کرده است. پس هیچ فقیری گرسنه نماند مگر به خاطر آن که توانگری حق او را نداد و از آن خود را به نوایی رساند. خداوند متعال، توانگران را از حق فقرا بازخواست خواهد کرد. (حکمت 328)
  • مسکین فرستاده‌ی خدا است، کسی که او را محروم دارد خدا را محروم داشته، و آن ‌که به او بخشد خدا را سپاس و حرمت گذاشته. (حکمت 304)
  • همانا خدا را بندگانی است که برای بهره‌مندی دیگران به آنان نعمت‌هایی بخشیده است. پس آن نعمت‌ها را تا زمانی که بخشش کنند در اختیارشان می‌گذارد، و چون از بخشش دریغ کنند، نعمت‌ها را از ایشان بگیرد و به دیگران بسپارد. (حکمت 425)
  • از بخیل در شگفتم که به فقری می‌شتابد که از آن می‌گریخت و توانگری‌ای از دستش می‌رود که در طلب آن بود، پس در این جهان چون تنگدستان زندگی را می‌گذراند، و در آن جهان چون توانگران از او حساب می‌کشند. (حکمت 126)
  • به کار خیر بپردازید و و چیزى از آن را ناچیز مشمارید که کوچک آن بزرگ و اندک آن بسیار است، و کسى از شما نگوید دیگرى در انجام کار خیر از من سزاوارتر است، که به خدا سوگند چنین خواهد شد. (حکمت 422)
  • سخت‏ترین گناهان آن است که گنهکار آن را کوچک شمارد. (حکمت 348)
  • از کفاره‌ی گناهان بزرگ، فریادخواه را به فریاد رسیدن است و اندوهگین را آسایش بخشیدن. (حکمت 24)
  • خداوند از آگاهان پیمان گرفته است، که در برابر پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینند. (خطبه 3)
  • کساني که به آدميان شباهت دارند او را دانشمند خوانده‏اند ولي چنين نيست؛ هر بامداد برخاست و به گردآوردن چيزهايي پرداخت که کمتر بودن آنها بهتر از بيشتر بودنشان است، تا چنان شد که از نوشيدن آب گنديده سيراب شد ‏و آنچه ‏را که بيهوده جمع‏ کرده بود، گنج پنداشت. (خطبه 17)
  • بدانید که تا واگذارنده‌ی رستگاری را نشناسید، رستگاری را نخواهید شناخت؛ و تا شکننده‌ی پیمانِ قرآن را ندانید، با قرآن، پیمانِ استوار نخواهید ساخت، و تا واگذارنده‌ی قرآن را به جای نیارید در قرآن چنگ نتوانید انداخت. (خطبه 147)
  • مال و فرزندان را ملاک خشنودی یا خشم خدا ندانید، که این [خطا] نشانه‌ی ناآگاهی از موقعیت‌های آزمایش و امتحان خداست در مواضعی که بندگان خود را بی‌نیاز و قدرتمند می‌پندارند؛ خدای سبحان و تعالی فرمود: «آیا می‌پندارند که آنچه از مال و پسران که به ایشان عطا می‌کنیم، برای آن است که می‌کوشیم خیری به آنان برسانیم؟ [نه،] بلکه نمی‌فهمند.» [مؤمنون 56ـ55]
    و خدای سبحان بندگان مستکبر خود را می‌آزماید به ارزشی که دوستانِ مستضعف او در دیده‌ی آنان دارند.
    موسی بن عمران و برادرش هارون بر فرعون درآمدند، در حالی‌که جامه‌هایی پشمین بر تن داشتند و چوب‌دستی‌هایی در دست، و با او شرط کردند که اگر مسلمانی پذیرد [و راه طغیان پیش نگیرد] حکومتش باقی و عزتش پایدار باشد. اما فرعون گفت: «از این دو تعجب نمی‌کنید، که عزت و پایداری و بقای حکومتم را با من شرط می‌کنند، در حالی که خود ـ چنین که می‌بینید ـ در خواری و تنگدستی‌اند؟ چرا دستبندها و گردنبندهای زرّین به ایشان داده نشده؟» طلا و گرد آوردن آن را بزرگ شمرد، و جامه‌ی پشمینه و پوشیدن آن را حقیر انگاشت. (خطبه 192)
  • دوستان خدا آنانند که به باطن دنیا نگریستند، هنگامى که مردم ظاهر آن را دیدند، و به فرداى آن پرداختند آنگاه که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند، پس آنچه را از دنیا که ترسیدند آنان را بمیراند، میراندند، و آن را که دانستند به زودى رهاشان خواهد کرد راندند و بهره‏گیرى فراوان دیگران را از جهان خوار شمردند، و دست یافتنشان را بر نعمت دنیا، از دست دادن آن خواندند. دشمن آنند که مردم با آن آشتى کرده‏اند و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتى به سر برده‏اند. (حکمت 432)
  • ای مردم، باید خدا به هنگام نعمت شما را ترسان بیند، آنچنان‌که هنگام کیفر هراسانید. آن کس که گشایشى در مالش پدید گردید و گشایش را چون دامى پنهان ندید، خود را از کارى بیمناک در امان پنداشت، و آن که تنگدست شد و تنگدستى را آزمایشى به حساب نیاورد پاداشى را که امید آن مى‏رفت، از دست داد. (حکمت 358)
  • توانگری و تهیدستی آنگاه آشکار شود که [اعمال] بر خداوند عرضه شود. (حکمت 452)
  • مال مایه‌ی شهوت‌هاست. (حکمت 58)
  • [خطاب به عثمان بن حُنَیف انصاری، کارگزار امام در بصره، پس از آنکه امام باخبر شد که او را به مهمانی گروهی از نزدیکانش دعوت کرده‌اند و او به آنجا رفته است، نوشت:] ای پسر حنیف! خبر یافتم که مردی از جوانان بصره تو را بر سفره‌ای خوانده است و تو بدانجا شتافته‏ای. خوردنی‌های نیکو برایت آورده‏اند و پی در پی کاسه‏ها پیشت نهاده‌اند. گمان نمی‏کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندشان را به جفا می‌رانند و توانگرشان را به آن فرامی‌خوانند.
    […] و من نفس خود را با پرهیزگاری می‏پرورانم تا در روزی که پُربیم‏ترین روزهاست در امان وارد شود، و بر کرانه‏های لغزشگاه پایدار ماند. و اگر می‌خواستم می‌دانستم که چگونه به عسل خالص و مغز گندم و جامه‌های ابریشمین دست یابم. ولی هرگز هوای نفس من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به انتخاب خوراک‌های لذیذ نخواهد کشید، در حالی که در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده ‏نانی داشته باشد، یا هرگز طعم سیری را نچشیده باشد. چگونه شب را سیر بخوابم در حالی‌که در اطرافم شکم‌هایی باشد گرسنه، و جگرهایی سوخته؟ و یا چنان باشم که شاعر گوید: «درد تو این بس که شب سیر بخوابی و پیرامون تو گرسنگانی باشند که پوست بزغاله‌ای را برای خوردن آرزو می‌کنند».
    آیا به این خشنود باشم و قانع شوم که مرا امیرمؤمنان گویند، و در سختی‌های روزگار شریک مردم نباشم؟ یا در سختی زندگی الگویی برایشان نشوم؟ آفریده نشده‌ام تا خوردنی‌های گوارا سرگرمم سازد، چون حیوانی که آن را به آخور بسته‌اند و همه‌ی اندیشه‌اش علف خوردن است.
    […] و شاید که گوینده‌ای از شما بگوید: «اگر خوراک پسر ابوطالب این است، ناتوانی او را از پیکار با هماوردان فرونشاند، و از نبرد با دلاور مردان بازماند». بدانید که درختی که در بیابان خشک می‌روید شاخه‌ای سخت‌تر دارد، و درختان سرسبز کنار آب پوستشان نازک‌تر است، و گیاهان صحرای خشک آتشی سوزنده‌تر دارند و خاموشی این آتش دیرتر است. (نامه 45)
  • [و فرمود:] من پیشواى مؤمنانم و مال پیشواى بدکاران. (حکمت 316)
  • آیا آزادمردی نیست که این خرده طعام مانده در کام [دنیا] را رها کند و به اهلش واگذارد؟ همانا جان‌هاى شما را بهایى نیست جز بهشت جاودان پس مفروشیدش جز به آن. (حکمت 456)
  • [در وصف تقواپیشگان فرمود:] آفریدگار در جان آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در دیده‌هاشان کوچک و خُرد نمود. بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیده‌اند و از نعمت‌های آن برخوردارند، و دوزخ برایشان چنان است که گویی آن را دیده‌اند و عذاب آن را می‌چشند. (خطبه 193)
  • نفس خویش را گرامی شمار و از هر پستى دور بدار، هرچند تو را بدانچه خواهانى رساند، زیرا در برابر آنچه از خود بر سر این کار مى‏نهى، عوضی دریافت نمی‌کنی. بنده‌ی دیگرى مباش که خداوند آزادت آفریده است؛ و در آن خیر که جز به شرّ و بدى به دست نیاید و آن آسانی که جز با سختى و خوارى بدان نرسند، کسى چه خیری دیده؟ (نامه 31)
  • ارزشِ انسان به اندازه‌ی همت اوست. (حکمت 47)
  • ارزش هر کس به آن است که در دیده‌اش زیباست. (حکمت 81)
  • [به کمیل پسر زیاد نخعی فرمود:] ای کمیل، خانواده‌ی خود را بگو تا روز را در پی تحصیل مکارم بگذرانند، و شب را به دنبال روا کردنِ نیاز خفتگان باشند. سوگند به آن که گوش او همه‌ی صداها را می‌شنود، هیچ‌کس دلی را شاد نساخت جز آنکه خداوند برای او از آن شادمانی لطفی فراهم ساخت. پس هرگاه مصیبتی بر او وارد آید آن لطف چون آبی که سرازیر گردد، به سویش روانه شود تا آن مصیبت را از او دور کند، همچنان‌که که شتر بیگانه را [از چراگاه] دور سازند. (حکمت 257)
  • امام علی(ع): دنیا سرای گذرکردن است نه خانه‌ی ماندن، و مردمان در آن دو گونه‌اند: یکی آن‌که خود را فروخت و خویشتن را تباه کرد، و دیگری آن‌که خود را خرید و آزاد ساخت. (حکمت 133)
  • دنیا را پروردگار خود گرفتند و دنیا آنان را به بازی گرفت و آنان سرگرم بازی با دنیا شدند، و آنچه را که به دنبال آن است به فراموشی سپردند. اندکی درنگ کن تا پرده‌ی تاریکی به کناری رود. گویی کوچ‌کنندگان رسیدند؛ و آن‌که بشتابد باشد که کاروان را دریابد. و بدان! کسی که مَرکبش شب و روز باشد قطعاً او را می‌برند هر چند در ظاهر ایستاده باشد، و راه را بپیماید، هر چند که برجای باشد و راحت نماید. (نامه 31)
  • بذر گناه کاشتند و با آب غفلت و فریب آبیاریش کردند و هلاکت درویدند. (خطبه 2)
  • بدان که هر عملی را درختی است، و هیچ درختی بی‌نیاز از آب نیست؛ و آب‌ها مختلفند. هر آنچه آبیاری‌اش نیکو باشد درختش نیکو و میوه‌اش شیرین است؛ و آن‌چه آبیاری‌اش پلید بود درختش پلید و میوه‌اش تلخ است. (خطبه 154)
  • از آنان مباش که به آخرت امیدوار است بی آنکه کاری کند و به آرزوی دراز توبه را واپس اندازد … مرگ را خوش نمی‏دارد چون گناهانش بسیار است و بر کاری که به خاطر آن از مردن می‏ترسد اصرار می‌کند و ترکش نمی‌کند … در انجام آنچه درباره‌ی آن در گمان است هوای نفس خویش را فرمان برد، و برای انجام آنچه به آن یقین دارد در چیرگی بر نفس ناتوان است … چون با شهوتی روبرو شود گناه را مقدم می‌دارد و توبه را به تأخیر ‏اندازد، و چون رنجی به او رسد از راه شرع و ملّت برون تازد … در آنچه ناماندنی است خود را بر دیگری پیش دارد و در آنچه ماندنی است سهل‌انگاری کند. غنیمت را خسارت پندارد و خسارت را غنیمت می‌انگارد. (حکمت 150)
  • اوّلین چیزی از جهاد که از شما گرفته می‌شود، جهاد با دست‌هاتان است، سپس جهاد با زبان، و آنگاه جهاد با دل‌هاتان، و آن که به دل کار نیک را خوش ندارد، و کار زشت او را ناخوش نیاید، طبیعتش واژگون شود چنانکه پستى وى بلند شود و بلندی‌اش سرنگون، [زشتی‌هایش آشکار گردد و نیکویی‌هایش تباه]. (حکمت 375)
  • بر مردمان روزگاری آید که جز سخن‌چین ارجمند نگردد، و جز بدکار را خوش‌طبع نخوانند، و جز با‌انصاف را ناتوان ندانند. در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آورند، و رسیدگی به خویشاوندان را منّت گذارند، و عبادت خدا را وسیله‌ی بزرگی فروختن بر مردم کنند. (حکمت 102)
  • در این هنگام است که باطل بر جای استوار شود، و نادانی بر طبیعت‌ها سوار، و کار ستمکار بزرگ گردد، و دعوت به حق اندک و کم خریدار، و روزگار چون درنده‌ی دیوانه حمله آرد، و باطل آرمیده برخیزد، و چون شتر نر بانگ بردارد.
    مردم در گناه برادر و یار شوند، و در کار دین جدایی پذیرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست یکدیگر را دشمن گیرند. و چون چنین شود، فرزند ـ با پدر ـ کینه توزد و باران کشت را سوزد.
    فرومایگان درم افشانند، و جوانمردان تهی‌دست مانَند. مردمِ این زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه‌ی آنان، و مستمندان [چون] مردگان. سرچشمه‌ی راستی خشک شود، و از آنِ دروغ جوشان. دوستی را به زبان به کار برند، و در دل با هم دشمنند؛ گناه و نافرمانی سبب پیوند گردد و پارسایی موجب شگفتی و ریشخند و اسلام را همچون پوستینی باژگونه پوشند. (خطبه 108)
  • هنگامی است که آسیبِ شمشیر برای مؤمن آسان‌تر است تا به دست آوردنِ دِرهمی حلال. روزگاری که اجر و ثواب بخشش‌گیرنده از آن‌که می‌بخشد بیشتر است [چرا که دهنده از حرام و به ریا و اسراف می‌بخشد امّا گیرنده به اضطرار می‌گیرد و در رفع نیاز صرف می‌کند]. آن هنگامی است که مست شوید امّا نه از میخوارگی، بلکه از تن‌آسانی و فراخیِ زندگی؛ روزگاری که سوگند می‌خورید نه از روی اضطرار، و دروغ گویید نه از سرِ ناچاری. آن هنگامی است که بلا شما را چنان گَزَد، که به دوشِ شتر از پالان بد آسیب رسد. آه که این شکنجه و رنج چه بلندمدت است، و امید رهایی از آن چه دور! (خطبه 187)
  • [به ابوذر، هنگامی که او را به رَبذَه تبعید کردند فرمود:] ای ابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بَند که به خاطرِ او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دینِ خویش از آنان ترسیدی. پس آن‌را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آن‌چه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز آر. آنان به آنچه تو از ایشان بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو از آنچه که از تو باز داشتند.
    به‌زودی خواهی دانست که فردای قیامت چه کسی سود برده، و آن‌که بیشتر بر او غبطه خورند، کیست.
    اگر درهای آسمان‌ها و زمین‌ها بر بنده‌ای بسته شود و او پروای خدا در پیش گیرد، خداوند راه نجاتی برایش می‌گشاید. مبادا با چیزی جز حق مأنوس شوی، و مبادا چیزی جز باطل تو را به وحشت اندازد. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی دوستت می‌داشتند، و اگر سهمی از آن بر می‌گرفتی تو را امان می‌دادند. (خطبه 130)
  • چون آزادگان شکیبایی باید کرد و یا چون ابلهان فراموش باید نمود. (حکمت413)
  • ایمان بنده راست نباشد جـز آنگاه که اعتماد او به آنچه در دست خداست بیش از اعتمادش به آنچه در دست خودش است باشد. (حکمت 310)
  • پاداش جهادگرِ شهید در راه خدا، بیشتر از کسی نیست که قادر بر گناه باشد ولی خودداری کند. و چنان است که گویى انسان عفیف و پارسا فرشته‏اى است از فرشتگان. (حکمت 474)
  • همانا دنیا نهایتِ دیدرسِ کسی است که دیده‏اش کور است و در ورای آن چیزی را نمی‌بیند. لیک آن‏که بیناست نگاهش در ‏آن نفوذ ‏کند و از پس آن خانه‌ی آخرت را بنگرد. پس بینا از دنیا رخت بردارد و نابینا رخت خویش در آن گذارد، بینا از دنیا توشه گیرد و نابینا برای دنیا توشه اندوزد. (خطبه 133)
  • و هر چیز از دنیا، شنیدنش از دیدنش بزرگتر است، و هر چیز آخرت، دیدنش از شنیدنش باعظمت‌تر. (خطبه 114)
  • آنچه هم‌اکنون از دنیا موجود است، پس از اندک زمانی، گویی هرگز نبوده است و آنچه از آخرت است گویی جاودانه و همیشگی است. (خطبه 103)
  • همه‌ی زهد میان دو کلمه از قرآن فراهم است: خدای سبحان فرماید «تا بر آنچه از دستتان رفته دریغ نخورید، و بدانچه به شما رسیده شادمان مباشید» [سوره حدید، 23]. (حکمت 439)
  • [از سفارش اوست به حسن بن علی علیهما السلام که آن را هنگام بازگشت از صفین نوشت:] […] پس پسرم، وصیت مرا نیک دریاب، و بدان که صاحب مرگ همان است که زندگی را در دست دارد، و آن که خالق است هم‌او میراننده است، و فنا کننده همان است که باز می‌گرداند، و آن که به بلا می‌آزماید هم‌اوست که عافیت می‌بخشد. (نامه 31)
  • آن که به بلایى سخت دچار است چندان به دعا نیاز ندارد که بى‌بلایى که از بلا ایمن نیست. (حکمت 302)
  • می‌پندارد و مدعی است که به خدا امیدوار است. به خدای بزرگ سوگند که دروغ می‌گوید، پس چرا امیدواریِ او در کردارش آشکار نیست؟! […] در کارهای بزرگ [به ادعا] به خدا امید بسته است، و در کارهای کوچک به بندگان؛ اما آنچنان‌که حقّ‌ِ بنده را ادا می‌کند، حقّ خدا را پاس نمی‌دارد. […] نیز اگر از یکی از بندگانِ خدا بترسد، حقِّ او را ادا کند اما حقِّ پروردگار خود را چنان به جا نیارد. پس ترس خود را از بندگان خدا آماده و نقد ساخته، و ترس از آفریدگار را به عهده‌ی وعده‌ی بی‌پرداخت و نسیه انداخته. (خطبه 160)
  • از نافرمانى خدا در نهان‌ها بپرهیزید چه آن که شاهد است هم او داور است. (حکمت 324)
  • بر حذر باشید و بترسید، که خدا چنان پرده [بر گناه بنده] گسترده که گویی [او را] آمرزیده است. (حکمت 30)
  • بسا کسی که با نعمتی که به او داده شده به دام افتاده، و با پرده‏ای که [خدا] بر گناه او پوشیده است فریفته گردیده، و با سخن نیکی که درباره‏اش گویند فریب خورده است؛ و خدا هیچ کس را به چیزی نیازمود همچون مهلتی که بدو عطا فرمود. (حکمت 116)
  • پسر آدم! چون دیدی پروردگارت پی در پی به تو نعمت می‌رساند در حالی‌که تو او را نافرمانی می‌کنی، از او بترس. (حکمت 25)
  • دنیا خیری ندارد جز برای دو کس: یکی آن که گناهانی را مرتکب گشته و با توبه به جبران آن برخاسته، و دیگری آن که در انجام کارهای نیک بشتافته. (حکمت 94)
  • گناهی که تو را زشت نماید و پشیمان کند نزد خدا بهتر از کار نیکی است که تو را دچار خودپسندی کند. (حکمت 46)
  • خود را پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است. (حکمت 167)
  • ترسناک‌ترین تنهایی خودپسندی است. (حکمت 38)
  • برای تربیت کردن نفست همین بس که از آنچه از دیگران نمی‌پسندی، دوری کنی. (حکمت 412)
  • بدى را از دل دیگران ریشه‌کن نمای با برکندن آن از سینه‌ی خویشتن .(حکمت 178)
  • هر که رابطه‌ی میان خود و خدایش را نیکو کند، خدا رابطه‌ی میان او و مردمان را نیکو سازد. (حکمت 423)
  • دوست آنگاه دوستى واقعی است که برادر خود را در سه هنگام مراقبت کند: هنگامى که به بلا گرفتار شود، هنگامى که حاضر نباشد و هنگامى که درگذرد .(حکمت 134)
  • از دست دادن دوستان، غربت است. (حکمت 65)
  • بر نیکوترین فرد این امّت از کیفر خدا ایمن مباش که خداى سبحان فرموده است: «از کیفر خدا خود را ایمن نمی‌دانند، مگر زیانکاران» [سوره اعراف، 99]، و بر بدترینِ این امّت از رحمت خدا نومید مشو، که خداى سبحان فرموده است: «همانا از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران» [سوره یوسف(ع)، 87]. (حکمت 377)
  • فقیه کامل کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ننماید. (حکمت 90)
  • [در صفین، پس از آنکه شریعه فرات در اختیار سپاه علی(ع) قرار گرفت و او، مخالف آنچه معاویه پیشتر کرده بود، هر دو لشکر را برای استفاده از آب آزاد گذاشت، نبرد را متوقف کرد. تأخیر علی(ع) در جنگ باعث ایجاد نارضایتی و شایعاتی در میان لشکریانش شد، پس در پاسخ آنان فرمود:] … به خدا سوگند یک روز هم جنگ را به تأخیر نینداختم مگر به این دلیل که امید داشتم عده‏ای از آن‌ها به ما بپیوندند و هدایت شوند … و این برای من از کشتن آنان در حالی که گمراهند بهتر و محبوب‏تر است. (خطبه 55)
  • [چون شنید که گروهی از یاران او شامیان را در جنگ صفین دشنام می‏گویند، فرمود:] من خوش ندارم شما دشنام‏گو باشید، لیکن اگر آنچه کرده‌اند را باز‏گویید و حالشان را یادآور شوید به گفتار صواب نزدیک‏تر است و عذرتان پذیرفته‌تر؛ و به جای دشنام بگویید: خدایا خون ما و ایشان را از اینکه بر زمین بریزد حفظ فرما، و روابط ما و ایشان را اصلاح نما، و آنان را از گمراهی‏شان [به راه راست] هدایت کن، تا آن که حق را نمی‌داند آن را بشناسد، و آن که شیفته‌ی گمراهی و دشمنی است، از آن باز ایستد. (خطبه 206)
  • [هنگامي که‏ در حين سخن‏گفتنِ امام‏(ع) يکي ‏از ‏خوارج گفت: «خداوند اين کافر را بکشد، چقدر دانا و فقيه است!» و برخي از اصحاب به سوي او يورش بردند، فرمود:] آرام باشيد! دشنام را یا با دشنامي بايد پاسخ داد و يا با بخشودن گناه [که این شایسته‌تر است]. (حکمت420)
  • [از عهدنامه‌ی مالک اشتر:] اگر با دشمن خود پیمانی بستی، یا او را در پوشش امانِ خویش درآوردی، به پیمان خود وفادار بمان، و اگر در ذمه‌ی خویش به او امان دادی، آن را نیک رعایت نما و خویشتن را سپر تعهداتت قرار ده. (نامه 53)
  • عبدالله پسر عباس گوید: در «ذوقار» نزد امیرالمؤمنین علیه‌السّلام رفتم و او کفش خود را پینه می‌زد. پرسید: «بهای این کفش چقدر است؟» گفتم: «هیچ». فرمود: «به خدا این را از حکومت شما دوست‌تر دارم، مگر آنکه حقّی را برپا سازم یا باطلی رابراندازم»؛ آنگاه بیرون آمد و برای مردم سخنرانی کرد. (خطبه 33)
  • در عهدنامه‌‌ای که به مالک اشتر داد، آنگاه که او را به حکومت مصر گماشت، نوشت:]
    • قلب خود را لبریز ساز از رحمت بر مردمان و محبت ورزیدن با آنان و مهربانی کردن به همگان؛ و با آنان همچون حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری! زیرا مردمان دو دسته‌اند: یا برادر دینی تو‌اند، و یا در آفرینش با تو همانندند.
    • بپرهیز که با نیکی خود بر مردمان منت گذاری، یا آنچه را که کرده‌ای بزرگ بشماری، یا آنان را وعده‌ای دهی و در وعده خلاف کنی، چرا که منت نهادن، ارزش نیکی را ببرد، و کار خود را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف کردن در وعده، خشم خدا و مردم را برانگیزاند، که خدای متعال فرموده است: «خداوند سخت خشمگین شود که چیزی را بگویید و انجام ندهید» [سوره صف، آیه 3].
    • هر‏گاه مردم به تو گمان ستم بردند عذرِ خویش را در مورد آنچه که موجب بدگمانی شده آشکارا و روشن با ایشان در میان گذار و بدگمانی آنان را از خود برطرف ساز، زیرا این کار سبب تربیت اخلاقی تو و نیز مدارا و ملاطفت با مردم است، و این بیانِ عذر، تو را به مقصودت در سوق دادن آنان به حق می‏رساند.
    • هرگز مگو که مرا بر شما گماشته‌اند، فرمان می‌دهم و باید اطاعت شوم، زیرا که این کار دل را تباه و دین را سست و بی‌آبرو می‌کند و بلا و آفت و از دست دادن نعمت را نزدیک می‌گرداند.
    • پس اقتدار خویش را با ریختن خون حرام تقویت مکن، که این کار پایه‌های حکومتت را ضعیف و سست می‌سازد، بلکه آن را نابود کند و به دیگری منتقل نماید.
    • از پیامبر(ص) بارها شنیدم که می‏گفت: «ملتی که حق ضعیفان را از قدرتمندان باصراحت و بدون ترس و واهمه نگیرد هرگز پاک نمی‏شود و روی سعادت نمی‏بیند.»
    • سبب ویرانی سرزمین تنگدستی مردمان آن است، و مردم شهرها هنگامى تنگدست گردند که حاکمان روى به گرد آوردن مال بیاورند و از ماندن خود بر سر قدرت اطمینان نداشته باشند، و از آنچه مایه عبرت است کمتر سود برند.
    • و هیچ چیز چون بنیادِ ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون نکند و کیفر او را نزدیک نگرداند، چرا که خدا شنواى دعاى ستمدیدگان است و در کمین ستمکاران. (نامه 53)
  • [چون دهقانان شهر انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند، برای وی پیاده شدند و پیشاپیش او دویدند. فرمود:] این چه کار بود که کردید؟ [گفتند: رسمی است که داریم و بدین گونه حاکمان خود را احترام و تکریم می‌کنیم. فرمود:] به خدا که امیران شما از این کار بهره‌ای نبردند، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج می‌افکنید و در آخرتتان بدبخت می‌گردید. و چه زیانبار است رنجی که کیفر در پیِ آن است، و چه سودمند است آسایشی که ایمنی از آتش را به همراه دارد. (حکمت 37)
  • [در صفین خطاب به یارانش فرمود:] از جمله حق‌های خدا بر بندگان آن است که در حد توان خیرخواه یکدیگر باشند، و در برپا داشتن حق میان خود، به یکدیگر یاری نمایند و هیچ کس هرچند مقامش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین بر دیگران پیشی داشته باشد، در ادای حقی که خداوند بر عهده‌ی او نهاده بی‌نیاز از یاری دیگران نیست و هیچ کس هر چند او را کوچک بدانند، و در دیده‌ها ناچیز باشد، کمتر از آن نیست که دیگران را در ادای حق یاری رساند و یا [استحقاق آن را نداشته باشد که] دیگران به یاری او برخیزند.
    […] بسا مردمی که مدح و ثنا را، پس از رنج و مجاهدت، شیرین می‌یابند؛ لیکن مرا به نیکی مستایید تا از عهده‌ی حقوقی که خداوند و شما بر من دارید، و هنوز از ادای آن فارغ نشده‌ام، برآیم و واجب‌هایی که هنوز بر گردنم باقی‌است ادا نمایم.
    […] پس با من به آن شکل که با گردن‌کشان سخن می‌گویند، سخن مگویید و آنچنان که در پیشگاه حاکمان جبّار خود را جمع و جور می‌کنند، در حضور من نباشید و با ظاهرآرایی و چاپلوسی و تملق با من رفتار مکنید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید و گمان مبرید که من خواهان آنم که مرا بزرگ بشمرید؛ زیرا آن کس که شنیدن سخن حق یا پیشنهاد اجرای عدالت به او برایش سنگین باشد، مسلماً عمل به حق و عدالت برایش دشوارتر خواهد بود.
    […] پس، از گفتن سخن حق یا مشورت دادن در عدالت خودداری نکنید، زیرا من خویشتن را آنچنان والا نمی‌پندارم که بری از خطا باشم و از اشتباه در کارهایم ایمن نیستم مگر آنکه خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که بیش از من مالک آن است. همانا من و شما بندگان مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست. (خطبه ‌۲۱۶)
  • [اندکی پیش از مرگ، پس از آنکه ابن ملجم ـ که لعنت خدا بر او باد ـ او را ضربت زده بود فرمود:] سفارش من به شما این است که: چیزی را شریک خدا نسازید و سنت محمد(ص) را ضایع مگذارید. این دو ستون را برپا دارید و این دو چراغ را همواره فروزان نگه دارید، که در این صورت سرزنشی بر شما نباشد. من دیروز همنشین شما بودم و امروز برای شما مایه‌ی عبرتم، و فردا از شما جدا می‌شوم.
    اگر زنده ماندم، خود اختیاردار خونم هستم، و اگر بمیرم، مرگ وعده‏گاه دیدار من است. اگر [قاتل خود را] ببخشم، بخشش موجب نزدیکی من است به خداوند، و [اگر شما ببخشید] برای شما نیکوکاری. پس درگذرید! «آیا دوست نمی‏دارید که خدا شما را بیامرزد؟» [سوره نور، 22] به خدا که با مردن چیزی به سراغ من نیامد که آن را نپسندم، و نه چیزی آشکار شد که آن را نشناسم، بلکه چون جوینده‌ی آب به شب هنگام بودم که ناگهان به آب رسد، یا طالبی که آنچه را خواهان است بیابد، و «آنچه نزد خداست برای نیکان بهتر است.» [سوره آل‌عمران، 198] (نامه 23)
  • به کار برخیزید! اکنون که زنده‌اید، و دفتر اعمال گشوده است و درِ توبه باز؛ روی‏گردانِ از خدا را فرا می‌خوانند، و گناهکاران را امید می‌دهند. پیش از آن که شعله‌ی عمل به خاموشی گراید و مهلت از دست برود و مدت عمر به سر آید، و درِ توبه را ببندند و فرشتگان به آسمان بالا روند. پس آدمی باید از خویشتن برای خویش، و از زنده برای مرده، و از [جهان] فانی برای باقی، و از آن‌چه رونده است برای جایی که پایدار است توشه برگیرد. (خطبه 237)
  • با دل و جان چنان کار کنید که گویی از بیم جان کنید. من چون بهشت جایی ندیده‌ام که خواهانِ آن آسوده باشد یا در خواب به سر بَرَد، و نه چیزی چون دوزخ که ترسنده‌ی از آن خفته باشد. بدانید، کسی که حق به او را سود ندهد، باطل زیانش رساند، و آن‌که هدایت به راه مستقیمش نبرد، گمراهی به هلاکتش کشاند. (خطبه 28)
  • پس میان را استوار ببندید و زیادت دامن را برای کار درچینید، که نتوان هم آهنگ راسخ [بر کاری خطیر] کرد و هم بر خوان مهمانی آسوده نشست. چه بسیار خواب شبانگاه که تصمیم‌های روز را در هم شکست و گردِ تاریک فراموشی که بر آینه‌ی همّت‌ها نشست. (خطبه 241)
// // ?>


«چه چیز ما را به جهنم در آورد؟» (آیات و احادیثی درباره‌ی لزوم و چگونگی پرداختن به امر تهیدستان و محرومین)

چه چیز ما را به جهنم در آورد؟- نسخه‌ی مخصوص چاپ

  • پیامبر اکرم(ص): از بهترین اعمال در نزد خدا، خنک‌کردن جگرهای سوخته و سیرکردن شکم‌های گرسنه است. سوگند به آن کس که جان محمّد به دست اوست، به من ایمان نیاورده است آن بنده‌ای که سیر بخوابد و برادر (یا همسایه) مسلمانش گرسنه باشد. (ترجمه الحیاة، ج 5، ص304)
  • سوره ماعون، 3-1: آیا كسى را كه [روز] جزا را دروغ می‌انگارد، شناختی؟ * این همان كس است كه یتیم را به سختى مى‌رانَد، * و به خوراك دادن بینوا ترغیب نمى‌كند.
  • سوره بلد، 18-10: و هر دو راه [خیر و شر] را بدو [=انسان] نمودیم؛ * و[لى‌] نخواست از گردنه بالا رود! * و تو چه دانى كه آن گردنه [سخت‌] چیست؟ * بنده‌اى را آزاد كردن، * یا در روز گرسنگى، طعام دادن؛ * به یتیمى خویشاوند، * یا بینوایى خاك‌نشین. * و آنگاه از زمره‌ی كسانى بودن كه ایمان آورده و یکدیگر را به شكیبایى و به مهربانى سفارش كرده‌اند؛ * اینانند مبارکان.
  • سوره فجر، 20-17: ولى‌ نه، بلكه‌ یتیم‌ را نمى‌نوازید؛ * و بر خوراک [دادن‌] بینوا‌ یکدیگر‌ را برنمى‌انگیزید؛ * و میراث‌ [ضعیفان‌] را چپاولگرانه‌ مى‌خورید؛ * و مال را دوست دارید‌، دوست داشتنى‌ بسیار‌.
  • سوره همزه، 3-2: مالى گرد آورد و برشمردش؛ * پندارد كه مالش او را جاویدان كرده‌ است.
  • سوره شعراء، 129-128: آیا بر هر تپه‌اى بنایى مى‌سازید كه [در آن‌] دست به بیهوده‌كارى زنید؟ * و كاخ‌هاى استوار مى‌گیرید به امید آنكه جاودانه بمانید؟
  • سوره سبأ، 34: و [ما] در هیچ شهرى هشداردهنده‌اى نفرستادیم جز آنكه خوشگذرانان آنها گفتند: «ما به آنچه شما بدان فرستاده شده‌اید كافریم.»
  • سوره مدثر، 47-42: [اهل بهشت، از مجرمان می‌پرسند:] «چه چیز شما را در آتش [= سَقَر] درآورد؟» * گویند: “از نمازگزاران نبودیم، * و بینوایان را غذا نمى‌دادیم، * و با بیهوده‌گویان بیهوده‌گویی می‌کردیم، * و روز جزا را دروغ می‌شمردیم، * تا مرگ ما در رسید […]».

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


چهره‌ی عیسی(ع) در اسلام

[…] پس [مریم‌] به سوى او (عیسى‌(ع)) اشاره كرد؛ گفتند: «چگونه با كسى كه در گهواره [و] كودك است سخن بگوییم؟»
[کودک‌] گفت: «منم بنده‌ی خدا، به من كتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است؛ * و هر کجا باشم مرا با بركت قرار داده، و تا زنده‌ام به نماز و زكات سفارشم كرده است؛ * و مرا نسبت به مادرم نیكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانیده است؛ * و سلام بر من، روزى كه زاده شدم و روزى كه مى‌میرم و روزى كه زنده برانگیخته مى‌شوم.»

(سوره مریم، آیات 33-29)

  • حضرت عیسی(ع): چگونه پاکیزه شود جامه‏‌های چرکین کسی که آنها را نمی‏‌شوید؟ (تحف‌‏العقول، ص1129)
  • به حق بگویم‌تان، هر که زراعتش را از علف‌های هرز پاک نکند علف‌ها زیاد شوند تا جایی که زراعتش را فرو گیرند و تباهش گردانند. (میزان‌الحکمه، 22067)
  • آیا می‏‌شود از درختِ خار انگور چید؟ (تحف‏‌العقول، ص1123)
  • چگونه عیب چهره‌ی خود را ببیند کسی که در آینه ننگرد؟ (تحف‌العقول، ص 1129)

ادامه‌ی مطلب …

// // ?>


بایسته‌های خطابه و منبر (بخش‌هایی از سخنرانی شهید مطهری در انجمن اسلامی مهندسین، سال 1341)

خطابه و منبر در كشور ما مولود حادثه‌ی عاشوراست. چطور مولود حادثه‌ی عاشوراست؟ امام حسین علیه‌السلام در زمان خودش علیه جریانی قیام كرد و شهید شد. روایاتی هم در زمینه‌ی عزاداری برای آن حضرت وارد شده است كه […] از مسلّمات مذهب شیعه است. از ناحیه‌ی ائمه‌ی اطهار علیهم‌السلام توصیه و تأكید فراوان به احیای سنت عاشورا شده است.

اینجا دو مطلب است كه لازم است طرح شود: یكی اینكه فلسفه‌ی قیام امام حسین چه بود؟ چرا امام حسین قیام كرد؟ انگیزه‌ی قیام چه بود؟ دیگر اینكه فلسفه‌ی این دستور از طرف پیشوایان دین كه موضوع قیام امام حسین برای همیشه باقی بماند و زنده بماند و فراموش نشود چیست؟ فلسفه‌ی اینكه سنت عاشورا زنده بماند چیست؟ اگر این دو معلوم شد آن وقت معلوم خواهد شد كه این دستور چه دستور بزرگی است و چقدر باید از حادثه‌ی عاشورا و از دستوری كه درباره ی آن رسیده استفاده كرد.

اما اینكه امام حسین چرا قیام كرد؟ این را سه جور می‌توان تفسیر كرد. یكی اینكه بگوییم قیام امام حسین یك قیام عادی و معمولی بود و-العیاذ باللّه- برای هدف شخصی و منفعت شخصی بود. این تفسیری است كه نه یك نفر مسلمان به آن راضی می‌شود و نه واقعیات تاریخ و مسلّمات تاریخ آن را تصدیق می‌كند.

تفسیر دوم همان است كه در ذهن بسیاری از عوام‌الناس وارد شده كه امام حسین كشته شد برای اینكه گناه امت بخشیده شود. شهادت آن حضرت به عنوان كفاره‌ی گناهان امت واقع شد، نظیر همان عقیده‌ای كه مسیحیان درباره‌ی حضرت مسیح پیدا كردند كه عیسی به دار رفت برای اینكه فدای گناهان امت بشود؛ یعنی گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگیر انسان می‌شود، امام حسین شهید شد كه اثر گناهان را در قیامت خنثی كند و به مردم از این جهت آزادی بدهد. در حقیقت مطابق این عقیده باید گفت امام حسین علیه‌السلام دید كه یزیدها و ابن‌زیادها و شمرها هستند اما عده‌شان كم است، خواست كاری بكند كه بر عده‌ی اینها افزوده شود، خواست مكتبی بسازد كه از اینها بعداً زیادتر پیدا شوند، مكتب یزیدسازی و ابن‌زیادسازی پدید آورد. این طرز فكر و این طرز تفسیر بسیار خطرناك است.

برای بی‌اثر كردن قیام امام حسین و مبارزه با هدف ایشان و برای از بین بردن حكمت دستورهایی كه برای عزاداری امام حسین رسیده، هیچ چیزی به اندازه‌ی این طرز فكر و این طرز تفسیر مؤثر نیست. باور كنید كه یكی از علل – گفتم یكی از علل، چون علل دیگر هم در كار هست كه جنبه‌ی قومی و نژادی دارد – كه ما مردم ایران را این مقدار در عمل لاقید و لاابالی كرده این است كه فلسفه‌ی قیام امام حسین برای ما كج تفسیر شده. به قول جناب زید بن علی بن الحسین درباره‌ی مرجئه[1]: اینها كاری كردند كه فسّاق در فسق خود به طمع عفو خدا جری شدند. این عقیده ی مرجئه بود در آن وقت. و در آن وقت عقیده‌ی شیعه در نقطه ی مقابل عقیده‌ی مرجئه بود. عقیده‌ی شیعه همان بود كه نصّ قرآن است: «اَلَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ»، هم ایمان لازم است و هم عمل صالح. اما امروز شیعه همان را می‌گوید كه در قدیم مرجئه می‌گفتند[2].

تفسیر سوم این است كه اوضاع و احوالی در جهان اسلام پیش آمده بود و به جایی رسیده بود كه امام حسین علیه‌السلام وظیفه‌ی خودش را این می‌دانست كه باید قیام كند، حفظ اسلام را در قیام خود می‌دانست. قیام او قیام در راه حق و حقیقت بود.

اختلاف و نزاع او با خلیفه‌ی وقت بر سر این نبود كه تو نباشی و من باشم، آن كاری كه تو می‌كنی نكن بگذار من بكنم؛ بلکه اختلافی بود اصولی و اساسی. اگر كس دیگری هم به جای یزید بود و همان روش و كارها را می‌داشت باز امام حسین قیام می‌كرد، خواه اینكه با شخص امام حسین خوش‌رفتاری می كرد یا بدرفتاری. یزید و اعوان و انصارش هم اگر امام حسین متعرض كارهای آنها نمی‌شد و روی كارهای آنها صحه می‌گذاشت حاضر بودند همه جور مساعدت را با امام حسین بكنند؛ اگر می‌گفت حكومت حجاز و یمن و عراق را به من بدهید می‌دادند؛ اگر اختیار مطلق هم در حكومت‌ها می خواست و می‌گفت به اختیار خودم هرچه پول وصول شد و دلم خواست بفرستم می‌فرستم كسی متعرض من نشود، باز آنها حاضر بودند. جنگ حسین، جنگ عقیده‌ای بود، جنگ حق و باطل بود. در جنگ حق و باطل، دیگر حسین از آن جهت كه شخص معین است تأثیر ندارد. خود امام حسین با دو كلمه مطلب را تمام كرد. در یكی از خطبه‌های بین راه به اصحاب خودش می‌فرماید (ظاهراً در وقتی است كه حرّ و اصحابش رسیده بودند و بنابراین همه را مخاطب قرار داد): آیا نمی‌بینید كه به حق رفتار نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود؟ پس مؤمن در یك چنین اوضاعی باید تن بدهد به شهادت در راه خدا. [3] نفرمود وظیفه‌ی امام این است در این موقع آماده‌ی شهادت شود، نفرمود وظیفه‌ی شخص حسین این است كه آماده‌ی شهادت گردد، فرمود: وظیفه‌ی هر مؤمن در یك چنین اوضاع و احوالی این است كه مرگ را بر زندگی ترجیح دهد. یك مسلمان از آن جهت كه مسلمان است، هر وقت كه ببیند به حق رفتار نمی‌شود و جلو باطل گرفته نمی‌شود وظیفه‌اش این است كه قیام كند و آماده‌ی شهادت گردد.

اما قسمت دوم كه چرا ائمه‌ی دین این همه تأكید كردند كه مجلس عزا بپا دارید؟ این هم به همین دلیل است كه عرض كردم: چون امام حسین كشته نشد برای منفعت شخصی، امام حسین كشته نشد برای اینكه خودش را فدای گناهان امت كرده باشد، امام حسین در راه حق كشته شد، در راه مبارزه با باطل كشته شد. ائمه‌ی دین خواستند شهادت حسین به صورت یك مكتب (مكتب مبارزه ی حق با باطل) برای همیشه باقی بماند؛ و الّا چه فایده به حال امام حسین كه ما گریه بكنیم یا نكنیم، و چه فایده به حال خود ما دارد كه صرفاً بنشینیم یك گریه‌ای بكنیم و بلند شویم و برویم؟ ائمه‌ی دین خواستند قیام امام حسین به صورت یك مكتب و به صورت یك مشعل فروزان همیشه باقی بماند. این یك چراغی است از حق، از حقیقت‌دوستی، از حقیقت‌خواهی. این یك ندایی است از حق طلبی، از حرّیت، از آزادی. این مكتب حرّیت و این مكتب آزادی و این مكتب مبارزه با ظلم را خواستند برای همیشه باقی بماند.

در زمان خود ائمه‌ی اطهار كه این دستور صادر شد، سبب شد كه جریانی زنده و فعال و انقلابی به وجود آید. نام امام حسین شعار انقلاب علیه ظلم گشت. یك عده شاعر انقلابی به وجود آمد مانندكمیت اسدی و دِعبِل خُزاعی. آنها مكتب حسین را نشان می‌دهند. كمیت اسدی با همان اشعارش، از یك سپاه بیشتر برای بنی‌امیه ضرر داشت. این مرد كه بود؟ یك روضه‌خوان بود اما چه روضه خوانی؟ آیا روضه‌خوانی بود كه بیاید چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگیرد و برود؟ [نه، بلکه] شعر می‌گفت كه تكان می‌داد دنیا را، تكان می‌داد دستگاه خلافت وقت را.

دعبل بن علی خزاعی را آیا می‌شناسید؟ خودش می‌گفته: «پنجاه سال است كه دار خودم را روی دوش گرفته‌ام و راه می‌روم». ببینید ارزش ادبی این دو نفر مرثیه‌گو چه بوده. آنها مرثیه گفته‌اند اما نه به صورت «عمّه من غریبم» . حماسه‌ها گفته‌اند، چه حماسه‌هایی! یك قصیده‌ی آنها به اندازه‌ی یك سلسله مقالات كه یك نفر متفكّر انقلابی بنویسد اثر دارد. اینها در زیر چتر مرثیه‌ی سالار شهیدان امام حسین علیه‌السلام چه انتقادهای گزنده‌ای از بنی‌امیه و از بنی‌عباس كردند و چه‌ها بر سر آنها آوردند!

شما می‌شنوید متوكل دستور داد قبر حسین بن علی را آب ببندند و كسی نرود به زیارت حسین بن علی؛ اگر كسی می‌رود دستش را ببُرند، اگر كسی اسم حسین بن علی را ببرد چنین و چنان بكنند. لابد خیال می‌كنید این آدم یعنی متوكل فقط گرفتار یك عقده‌ی روحی بود، یك دشمنی و یك كینه‌ی بی‌منطقی با نام حسین بن علی داشت. نه آقا، آن روز نام حسین بن علی در اثر توصیه و تأكیدهای ائمه به عزاداری و در اثر به وجود آمدن امثال كمیت‌ها و دعبل‌ها، پدر متوكل را در می‌آورد. متوكل می‌دید هریك از اینها به اندازه‌ی یك سپاه علیه او مؤثر هستند، می‌دید نام حسینِ مرده از خود حسینِ زنده برای او و امثال او كمتر مزاحم نیست، چون ائمه‌ی دین در اثر همین توصیه و دستورها نگذاشتند حسین بن علی بمیرد؛ به صورت یك فكر، به صورت یك ایده، به صورت یك عقیده‌ی مبارزه با ظلم، حسین را زنده نگه داشتند.

ضرورت اصلاح وضع مرثیه خوانی

از جنبه ی اول باید كسانی كه مرثیه‌خوانی می‌كنند باید فلسفه‌ی قیام سیدالشهداء و هم فلسفه‌ی عزاداری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه كنند. باید مكرر این مطلب را بگویند، نه یك بار و دو بار و ده بار، همیشه باید برای مردم بگویند. باید گویندگان بصیری باشند تا بتوانند حقایق نهضت حسینی را بگویند نه اینكه معلوماتشان منحصر باشد به جُنگ مرحوم آقا، یا مأخذ و مدركشان- به اصطلاح خود اهل منبر- لسان الذاكرین و صدر الواعظین باشد، حرف‌هایی باشد كه از یكدیگر شنیده‌اند. می گویند فلانی این مطلب را از كجا نقل می‌كرد؟ جواب می‌دهند از لسان الذاكرین و یا از صدرالواعظین. مقصودشان این است كه در كتابی ندیده، از زبان این و آن شنیده است. داستان‌ها در این زمینه هست كه چگونه یك دروغ كه یك نفر در یك جا جعل كرده به سرعت رواج گرفته و از این به آن رسیده و كم كم از شهری به شهری و از منطقه‌ای به منطقه‌ای رفته است. قضایای تاریخی را باید از كتب معتبر تاریخ و از قول مورخین معتبر نقل كرد.

وظایف خطیب

روایتی از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که وظیفه‌ی خطیب را در سه قسمت بیان می‌کند. در قسمت اول فرموده: در روز جمعه همه حاضر می‌شوند و یك مجمع عمومی از مسلمانان تشكیل می‌گردد. اسلام می‌خواهد كه این برای پیشوا و زعیم مسلمین وسیله‌ای باشد كه مردم را موعظه كند، به طاعت خدا تشویق و از گناهان برحذر دارد.[4]

موعظه

یكی از وظایف خطابه و منبر، موعظه است. موعظه كلامی است كه به دل نرمی و رقّت می دهد، قساوت را از دل می‌برد، خشم و شهوت را فرو می‌نشاند، هواهای نفسانی را تسكین می دهد و به دل صفا و جلا می‌دهد. هیچ كس نیست كه از موعظه بی‌نیاز باشد و هیچ جامعه‌ای هم نیست كه احتیاج به موعظه نداشته باشد. موعظه‌ی واقعی كه راستی در دل اثر كند جز به وسیله‌ی دین ممكن نیست. مواعظ دین است كه می‌تواند بر روی دل‌ها اثر بگذارد و به دل‌ها خشوع بدهد. البته گذشته از اینكه موعظه باید از زبان دین گفته شود، خود واعظ نیز باید از سخنان خود متأثر باشد و از دل موعظه كند.

هیچ فردی از موعظه بی نیاز نیست. ممكن است فردی از تعلیم شخص دیگری بی‌نیاز باشد اما از موعظه‌ی او بی‌نیاز نیست؛ زیرا دانستن، یك مطلب است و متذكر شدن و تحت تأثیر تلقین یك نفر واعظ مؤمن متقی قرار گرفتن مطلب دیگر است. می‌گویند علی علیه‌السلام به یكی از اصحابش می فرمود: «عِظْنی»؛ مرا موعظه كن، و می‌فرمود: در شنیدن اثری هست كه در دانستن نیست.

باید همیشه گروهی شایسته مردم را موعظه كنند، به یاد خدا بیاورند، از غفلتی كه از مرگ دارند بیرون بیاورند، مردم را متوجه آثار گناهانشان بكنند، از قیامت به مردم بگویند، مردم را به عدل الهی متوجه نمایند. این امری است لازم و ضروری و هیچ وقت جامعه از این بی نیاز نیست.

مصالح گویی

قسمت دوم همان است كه [امام رضا(ع)] فرمود: خطیب مردم را آگاه گرداند به مصالح دین و مصالح دنیوی آنها[5]، كه در حال حاضر چه جور عمل كنند كه هم خیر و مصلحت دین آنهاست و هم خیر و مصلحت دنیای آنها.

این كار بزرگی است، از موعظه كردن خیلی مشكل‌تر است. موعظه، اگر خود شخصْ اهل عمل باشد، صفای قلبی داشته باشد، ایمان و اخلاصی داشته باشد همان بازگو كردن كلمات بزرگان كافی است، و اما اینكه شخص بخواهد مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی مردم را بگوید و آنها را به آن مصالح آگاه كند خیلی مشكل است.

دو اشكال در این كار هست: یكی اینكه علم و اطلاع زیاد می خواهد، دیگر اینكه اخلاص بسیار لازم است كه آنچه را از مصالح عالیه‌ی دینی و دنیایی می‌فهمد همان‌ها را به مردم بگوید.

آگاهی دینی و آگاهی اجتماعی

اما علم و اطلاع. اولاً باید علم و اطلاعش به مبانی دین كافی باشد، باید اسلام را كاملاً بشناسد، به روح تعلیمات اسلامی آگاه باشد؛ ظاهر اسلام و باطن اسلام، پوسته‌ی اسلام و هسته‌ی اسلام، همه را در حد خود و جای خود بشناسد تا بفهمد مصلحت دین یعنی چه. ثانیاً تنها دانستن و شناختن دین برای مصلحت گویی كافی نیست؛ جامعه را باید بشناسد، به اوضاع دنیا باید آگاه باشد، باید بفهمد كه در دنیا چه می‌گذرد و امروز مصلحت جامعه‌ی اسلامی در برابر جریان‌های موجود دنیا چه اقتضا می‌كند، و مردم را به آن جریان‌ها و مصالح واقعی آنها آگاه بكند.

متأسفم كه باید بگویم ما از این جهت ضعیفیم. ما در جنبه‌ی موعظه ضعیف نبوده‌ایم و نیستیم اما در این قسمت خیلی ضعیفیم، در این جهت كمتر مطالعه داریم. این كلام امام رضا علیه‌السلام خیلی قیمت دارد. فرمود: مردم را به مصلحت دین و دنیای آنها آگاه بكنید. آدمی كه سر و كارش فقط با چند كتاب معین در یك علم بخصوص مثلاً فقه، ادبیات، فلسفه و غیره باشد و در كنج مدرسه به سر برد نمی‌تواند بفهمد در جامعه چه می‌گذرد و چه باید كرد. انسان در كنج مدرسه نمی‌تواند مصالح جامعه را تشخیص بدهد. علم و اطلاع به اوضاع جاری و متغیر جهان لازم است. شامّه‌ی تیز می‌خواهد كه حتی حوادثی كه در آینده واقع می‌شود از حالا پیش‌بینی كند و جامعه را طوری از آن حادثه عبور دهد كه با خطری مواجه نشود. هدایت بدون قدرت پیش‌بینی امكان پذیر نیست.

هدایت یعنی چه؟ هدایت یعنی راهنمایی. قافله‌ای در راهی به سوی مقصدی حركت می‌كند، از یك نفر می‌پرسند راه فلان مقصد كجاست و او نشان می‌دهد، می‌گوید از این طرف برو یا از آن طرف. این، راهنمایی است كه فرع بر راه‌بلدی است. چه كسی می تواند راهنمای قافله باشد؟ كسی كه بفهمد قافله چه مسیری دارد و به كجا می‌رود. جامعه مانند قافله‌ای همیشه در حال حركت است. ما باید بفهمیم كه این قافله را چگونه سوق بدهیم، مانند یك راننده‌ی اتومبیل كه پشت اتومبیل می‌نشیند و اتومبیل را هدایت می‌كند، فرمان باید در دستش باشد، موتور در اختیارش باشد، یك جا باید ماشین را متوقف سازد، جای دیگر برعكس باید گاز بدهد و بر سرعت بیفزاید، یك جا باید فرمان را بپیچد، یك جا باید دنده عوض كند و یك جا ترمز كند. همه‌ی اینها در هدایت اتومبیل لازم است. در هدایت جامعه نیز همه‌ی اینها لازم است. هركدام از اینها در یك وقت معین لازم می‌شود. مصلحت‌شناسی اجتماع یعنی این. غیر این اگر باشد ممكن نیست كسی بتواند واقعاً هادی جامعه باشد و مصالح جامعه را بگوید.

امروز دنیا میدان مسابقه شده است. حالا كه چنین مسابقه‌ای در دنیا هست باید كوشش كرد و جامعه را به حركت آورد كه در این مسابقه عقب نماند. علی هذا نشستن و هی انتقاد كردن و ایراد گرفتن، این كار را نكن، آن كار را نكن، اسمش هدایت نیست.

يك روز در مدرسه‌ی مروى با چند نفر از آقايان طلاب همين مطلب را در ميان گذاشته بودم و مى‌گفتم: آقايان! معنى هادى قوم بودن اين نيست كه ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفته‌ايم؛ به هر كارى كه مى‌رسيم مى‌گوييم اين را نكن، آن را نكن، و مردم را گرفتار كرده‌ايم، يك جا هم بايد مردم را تشويق كرد و به حركت آورد. همين مثال اتومبيل را ذكر كردم و گفتم كه ما بايد مثل راننده‌ی اتومبيل باشيم، يك جا به اتومبيل گاز بدهيم، يك جا فرمان را بپيچيم، يك جا ترمز كنيم، يك جا كار ديگر مثلاً چراغ بدهيم؛ هر موقعيتى اقتضايى دارد. بعد شوخى كردم و گفتم: ما كه نبايد هميشه «آقا شيخ ترمز» باشيم، همه جا ترمز بكنيم. تنها ترمز كردن كافى نيست، يك جا هم بايد «آقا شيخ فرمان» باشيم، يك جا «آقا شيخ موتور» باشيم.

يكى از طلاب گفت: ما هيچ كدام نيستيم، ما «آقا شيخ دنده عقب» هستيم!

این جمله که: «مردم را به مصالح دین و دنیای آنها آگاه كنیم»، همان طوری كه عرض كردم دو شرط دارد: علم و اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت، هم درباره‌ی خود دین كه واقعاً اسلام شناس باشد و هم درباره ی اوضاع دنیا و جریانهای اجتماعی و سیر و تحولی كه در عالم هست.

اخلاص

در كتاب لؤلؤ و مرجان دو موضوع را شرط اول مرثیه‌خوانی ذكر می‌كند: یكی اخلاص نیت، دیگری صدق و راستگویی، و در اطراف هر دو مطلبْ بسیار عالی بحث می‌كنند. در مقدمه‌ی این كتاب از یكی از علمای هند با تجلیل نام می‌برد و می نویسد: ایشان به من نامه‌ای نوشته و شكایت كرده از وضع روضه خوانی در هندوستان كه روضه‌خوان های اینجا زیاد دروغ می‌خوانند، و از من خواسته‌اند كتابی در این زمینه بنویسم كه جلو دروغگویی‌های آنها گرفته شود. بعد نویسنده اضافه می‌كند: این عالم هندی گمان كرده كه فقط در هند روضه‌خوان‌ها دروغ می‌خوانند و در عتبات و ایران خبری از این دروغ‌ها نیست، در اینجا همه روضه‌ی صحیح و معتبر می‌خوانند! نمی‌داند كه مركز پخش روضه‌ی دروغ، اینجاهاست و از اینجا به هند رفته است. بعد می‌گوید: این هم تقصیر علماست كه انتقاد و اعتراض نمی‌كنند و «اگر اهل علم مسامحه نمی‌كردند و مراقب تمیز صحیح و سقیم و صدق و كذب گفتار این طایفه می‌شدند و از گفتن اكاذیب نهی می‌كردند، كار خرابی به اینجا نمی‌رسید و به این قسم اكاذیب واضحه‌ی معلومه نشر نمی‌كردند و مذهب حقّه‌ی امامیه و اهلش به این درجه مورد سُخریّه و استهزاء نمی‌شدند و این مجالس شریفه به این اندازه بی‌رونق و بركت نمی‌شد».[6]

ایشان درباره‌ی اخلاص كه بحث كرده‌اند، موضوع اجرت و پول گرفتن را پیش كشیده‌اند. اخلاص یعنی اینكه عمل فقط برای خدا باشد و اغراض دیگری وارد نشود. حالا برای غیر خدا باشد چند جور است. یك جورش این است كه برای پول باشد. طرق دیگر هم هست که ذكر می‌كنم. و به نظر من امروز اهمیت اینها از اهمیت مسئله‌ی اجرت و پول خیلی بیشتر است، خطرش بسیار زیادتر است.

دلّالی شخصیت‌ها

یكی از اینها این است كه كسی كه روی كرسی خطابه، روی كرسی حسین بن علی قرار می‌گیرد، به جای اینكه هادی دین و مبلّغ دین باشد دلّال شخصیت‌ها باشد، منبر را وسیله‌ی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار دهد. متأسفانه یك چنین چیزی در جامعه ی ما هست و چنین استفاده‌هایی از منبرها می‌شود. دلّالی شخصیت‌ها كه گفتم، فرق نمی‌كند كه آن شخصیت‌ها چه شخصیت‌هایی باشند، شخصیت‌های سیاسی باشند یا روحانی یا شخصیت دیگر، دلّال صاحب مجلس و بانی مجلس باشد یا دلّال پیش‌نماز باشد یا دلّال بالاتر از پیش نماز باشد. تمام اینها برخلاف شئون و حیثیات منبر است. البته هركسی كه كاری می‌كند می‌تواند یك توجیه و تأویلی هم برای كار خودش بتراشد، اما بدانید یكی از چیزهایی كه كرسی خطابه‌ی ما را ضعیف و كم ارزش كرده است همین است كه كرسی دلّالی شخصیت‌ها شده. باید منبر از این آلودگی پاك شود.

مزاج گویی

یكی دیگر اینكه اگر بنا باشد به مصداق سخن امام رضا علیه‌السلام، مصلحت‌گویی بشود باید بدانیم كه مصلحت گویی غیر از مزاج‌گویی است، غیر از این است كه چیزی بگوییم كه مردم خوششان بیاید و ما را تحسین كنند و «به به» بگویند.

هیچ می‌دانید چرا مردم با پیغمبران زمان خودشان مخالف بوده‌اند؟ چرا هر پیغمبری كه پیدا می‌شود زیاد مخالف پیدا می‌كند؟ چرا پیغمبرها در زمان خودشان از ما كمتر مرید داشته‌اند؟ این قضیه، رمزی دارد. رمزش این است كه آنها با نقاط ضعف مردم مبارزه می كردند و ما از نقاط ضعف مردم بهره برداری می‌كنیم. آنها می خواستند آن معایب و آن نقاط ضعف را اصلاح كنند و از بین ببرند و ما معمولاً می‌خواهیم از همان معایب و همان نقاط ضعف بهره‌برداری كنیم. برای اینكه بانی مجلس را راضی كنیم، برای اینكه مستمعین را راضی كنیم، مطابق میلشان حرف می زنیم نه مطابق مصلحتشان. ما می‌فهمیم فلان قصه دروغ است و به علاوه سبب گمراهی و ضلالت و غرور بی‌جای مردم می شود، اما چون فكر می كنیم اگر بگوییم نظر مستمعین را جلب می كنیم می‌گوییم.

پیغمبران این طور نمی كردند، سخت با نقاط ضعف مردم می‌جنگیدند؛ مصلحت مردم را رعایت می كردند نه میل و رضای آنها را. این بود كه در زمان خودشان كمتر مرید پیدا می كردند.

خلاصه ی این قسمت این شد كه مصلحت گویی مردم به حکم سخن امام رضا(ع) دو چیز می‌خواهد: یكی علم و اطلاع، و دیگری اخلاص. علم و اطلاع هم در دو قسمت باید باشد: یكی علم و اطلاع كامل از خود دین، دیگر علم و اطلاع از اوضاع جهان و جریان‌های اجتماعی. در باب اخلاص هم دو مطلب ذكر كردم كه مورد احتیاج روز ماست: یكی اینكه منبر، كرسی دلّالی برای شخصیت‌ها قرار نگیرد؛ دیگر اینكه وسیله‌ی مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسیله‌ی بهره برداری از نقاط ضعف آن.

خطیب باید مردم را در جریان وقایع بگذارد

قسمت سوم دستور امام رضا علیه السلام این بود: «آنها را آگاه كند به جریان‌های خوب یا بدی كه در آفاق دوردست برای عالم اسلام اتفاق می‌افتد»[7]. «آفاق» جمع افق است، مقصود نقطه‌ی دوردست است. جریان‌هایی در نقاط دوردست جامعه‌ی اسلامی واقع می شود و مردم بی‌خبرند و نمی‌دانند چه گذشته است. آیا شما اطلاع دارید كه در دنیا بر سر مسلمانان چه می‌آید؟ آیا از سیاست خارجی عالم اسلام یك كلمه باخبرید؟ همه‌ی اینها را باید خطیب به مردم بگوید.

داستان امام حسین كه ما باید آن را زنده نگه داریم، در حقیقت هوشیارباش و بیدارباشی است كه آه! دیدی چه بر سر اسلام آمد! ما باید در اثر تجدید یاد این قضیه، همیشه هوشیار باشیم كه مبادا دیگر از این مصیبت‌ها بر اسلام وارد شود. باید در منابر، این گونه قضایا به اطلاع مردم رسانده شود. كلام امام رضا جدی است. ما باید بدانیم صهیونیزم چه فعالیتهایی دارد [و در فلسطین چه می‌گذرد]. اطلاع و آگاهی از اینها و گفتن و بازگو كردن اینها واجب است. كرسی حسین بن علی علیه السلام اگر این طور باشد می‌تواند حافظ اسلام باشد.

فلسفه‌ی عزاداری حسین بن علی اینهاست، و الّا چه فایده‌ای به حال حسین بن علی كه برایش گریه بكنیم؟ او چه احتیاجی دارد به گریه‌ی ما و شما؟ حسین بن علی می‌خواهد نام او، مكتب او زنده باشد، در مكتب او با هر باطلی بجنگیم.

«اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوةَ وَ آتَیْتَ الزَّكوةَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جاهَدْتَ فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ.»[8]

«یا لَیْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفوزَ مَعَكُمْ»[9]. آرزوی شركت در حادثه‌ای كه از آن هزار و سیصد و بیست سال گذشته معنی ندارد. اینها برای این است كه ما همیشه به خودمان تلقین كنیم و حسین بن علی را به صورت یك مكتب زنده حفظ كنیم. اگر شخص حسین بن علی مُرد، مكتب او زنده است. در مكتب حسین و در زیر لوای حسین مبارزه كنیم، در سایه‌ی حسین در راه حق قدم برداریم.

(مجموعه آثار شهید مطهری، انتشارات صدرا، ج25، صص 359-335)


 

  1. مرجئه گروهی بودند كه معتقد بودند ایمان و اعتقاد كافی است، و عمل در سعادت انسان تأثیر ندارد؛ اگر عقیده درست باشد خداوند از عمل هر اندازه بد باشد می‌گذرد.
  2. شهید مطهری در جای دیگری می‌گویند: ما امروز وقتی وارد دنیای شیعه می‌شویم و به خودمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم‌ خودمان از سر تا قدم مرجی‌ (یعنی بر عقیده‌ی مرجئه) هستیم. هی دنبال بهانه‌هائی هستیم بلکه بهشت‌ را با یک بهانه درست بکنیم، می‌گوئیم بهشت را به «بها» نمی‌دهند، به‌ «بهانه» می‌دهند؛ این را که گفته است؟ علی بن ابیطالب علیه السلام از بهشت به «بها» تعبیر می‌کند و می‌گوید «ثمن»، ثمن اعمال شما، ولی ما می‌گوئیم نه، بهشت را به «بها» نمی‌دهند، یعنی بهشت را نمی‌شود با عمل تهیه کرد و خرید، بهانه‌ای باید درست کرد. این نوعی گریز از واقعیت به خیال است. وای به حال ملتی که این‌جور فکر کند و بگوید بهشت را به «بها» نمی‌دهند ولی به یک بهانه دروغین می‌دهند. وای به حال ملتی که پایه سعادت‌ خود را بر وهم و خیال بگذارد.در این زمینه مطلب بسیار زیاد است و اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم‌ می‌بینیم مطلب کاملاً مشخص است. قرآن، یهودیان را که آن وقت این چنین‌ فکری داشتند […] سخت می‌کوبد. این فکر که ملتی برای‌ خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل، و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم، خدا به کارِ بد من کار ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب می‌دهد، اساساً مال یهودی‌ها بود، و قرآن‌ زیاد این را نقل می‌کند [که] این‌ها می‌گفتند ما هر چه گناه بکنیم، هر چه کار بد بکنیم، به جهنم نمی‌رویم، ما نژاد ممتاز هستیم، فرضاً اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روزی خلاص می‌شویم، بهشت مال ماست؛ «و قالوا لن تمسنا النار الا ایاماً معدودة» «و گفتند: جز روزهايى چند، هرگز آتش به ما نخواهد رسيد.» [سوره‌ی بقره، 80]. ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث می‌کند.در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود، هم مسیحی و هم‌ مسلمان. در میان عده‌ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می‌شود. مسلمان‌ها می‌گویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هر کار بدی بکنیم خدا از ما می‌گذرد، مسیحی‌ها هم‌ می‌گویند خیر، ما چنین هستیم و یهودی‌ها هم همین را می‌گویند. ببینید قرآن‌ چه جور جواب می‌دهد: «لیس بأمانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به» « به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نيست؛ هر كس بدى كند، در برابر آن كيفر مى‌بيند» [سوره‌ی نساء، 123]. نه مطلب آن طوری است که شما مسلمان ها آرزو کردید (مخاطبش مسلمانهاست) و آرزویش را در دلتان پروراندید، و نه آن طور است که اهل کتاب خیال کردند و آرزویش را در دلشان پروراندند، خدا با هیچکس خویش و قومی ندارد، «من یعمل سوء یجز به»، هر کسی کار بد بکند خداوند به او کیفر خواهد داد. ببینید قرآن چگونه و با چه صراحتی‌ این خیال را که مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بیرون آورد؛ فرمود بروید عمل خودتان را تصحیح کنید. (حق و باطل، ص101)
  3. اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لایُعْمَلُ بِهِ وَ الْباطِلَ لایُتَناهی عَنْهُ، لِیَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللّهِ مُحِقّاً (تحف العقول، ص 245)
  4. اِنَّما جُعِلَتِ الْخُطْبَةُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ لِاَنَّ الْجُمُعَةَ مَشْهَدٌ عامٌّ فَاَرادَ اَنْ یَكونَ لِلْاَمیرِ سَبَبٌ اِلی مَوْعِظَتِهِمْ وَ تَرْغیبِهِمْ فِی الطّاعَةِ وَ تَرهیبِهِمْ مِنَ الْمَعْصِیَةِ
  5. «وَ تَوْقیفِهِمْ عَلی ما اَرادَ مِنْ مَصْلَحَةِ دینِهِمْ وَ دُنْیاهُمْ».
  6. به نقل از مقدمه کتاب لؤلؤ و مرجان
  7. وَ یُخْبِرُهُمْ بِما یَرِدُ عَلَیْهِمْ مِنَ الْآفاقِ مِنَ الْاَحْوالِ الَّتی فیهَا الْمَضَرَّةُ وَ الْمَنْفَعَةُ
  8. «شهادت می‌دهم که نماز را برپا داشتی و زکات دادی و به نیکی خواندی و از بدی بازداشتی و در راه خدا چنان‌که حق جهاد در راه او بود جهاد نمودی.»
  9. «کاش با شما بودم تا همراه با شما به سعادت می‌رسیدم.»
// // ?>


حسین (ع) وارث انبیاء (بخش‌هایی از یکی از سخنرانی‌های امام موسی صدر به مناسبت عاشورا)

  • در زیارتی که به مناسبت امروز نقل شده […]، آمده است:
    السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله؛
    السلام علیک یا وارث نوح نبی الله؛
    السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله؛
    السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله؛
    السلام علیک یا وارث عیسی روح الله؛
    السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله؛
    هدف این زیارت [=زیارت وارث]؛ بخشیدن حرکت و پویایی به عاشورا و خارج کردن این واقعه از انزوا و مخالفت با جداسازی آن از گذشته و آینده است، زیرا که همه‌ی خطر در این است که عاشورا فقط به یادبودهایی بدل شود و واقعه‌ی کربلا تنها برای کتاب‌ها و سیره‌نویسی و یا ذکر آن برای اجر و ثواب اخروی باشد. بیم آن می‌رود که این حادثه از ظرف زمانی خود فراتر نرود و مقتل حسین(ع) و یارانش در همان سال 61 مدفون شود؛ حسینی بود و کشته شد و همه‌چیز پایان یافت.
  • پاره‌ای فقرات در این زیارت آمده است تا میان شهادت حسین و ستیز همیشگی حق و باطل پیوند برقرار سازد. ستیزی که از نخستین حرکت انسان برای اصلاح و جهاد آغاز می‌شود و تا رسیدن به زندگی آزاد، با کرامت و رهایی از ستم و ستم‌پیشگان ادامه دارد.
  • یکی از دوستان اندیشمند ما می‌گوید که دشمنان حسین(ع) سه گروه‌اند:
    دشمن نخست: کسانی که حسین(ع) و یارانش را کشتند. آنان ستمکار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا که جسم را کشتند و اجساد را پاره‌پاره کردند و چادرها را به آتش کشیدند و اموال را به غارت بردند. آنان چیزهای محدودی را از میان بردند.
    دشمن دوم: کسانی که کوشیدند تا آثار حسین(ع) را پاک سازند. بنابراین نشانه‌های قبرش را از میان بردند و بقعه‌ای را که در آن به خاک سپرده شده بود، به آتش کشیدند و یا مانند بنی‌عباس، حرم امام حسین(ع) را به آب بستند. اینان مانع عزاداری برای حسین(ع) شدند.
    این‌ها گروه دوم از دشمنان حسین(ع) هستند، کسانی که می‌خواستند اسم حسین(ع) و یاد حسین(ع) فراموش شود و آرامگاه حسین(ع) و عزاداری بر حسین(ع) از میان رود.
    خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامه‌هایشان، ناتوان ماندند، چنان‌که این مسئله در تاریخ روشن شد. ما، امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداری‌های امام حسین(ع) هستیم.
    گروه دوم از دشمنان امام حسین(ع)، پرخطرتر و ستمکارتر از گروه نخست‌اند، اما در کارشان ناکام ماندند. [با این حال] خطر این‌ها از گروه سوم کمتر است.
    دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره‌ی امام حسین(ع) را مخدوش کنند و واقعه‌ی کربلا را در حد سالگردها و عزاداری‌ها نگه دارند و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر کنند.
  • ما بر حسین(ع) می‌گرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی‌شویم. و بر آنیم که تکلیف ما فقط با عزاداری به انجام نمی‌رسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل، واقعه‌ی کربلا را از مقطع زمانی خودش خارج سازیم و آن را با گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه با آینده هم پیوند می‌خورد. چنان‌که می‌گوییم حسین وارث آدم(ع) و نوح(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) است و امام صادق(ع) و باقر(ع) و رضا(ع) میراث‌دار او هستند و هر کسی که با باطل می‌ستیزد و همه‌ی توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم می‌کند، میراث‌دار اوست.
    حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسئله سنّت خداوند در خلق است. آدمی خیر و شرّ را می‌شناسد، چنان‌که در قرآن آمده است:
    «فَأَلهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقوهَا» (شوری/8) (سپس بدی‌ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.)
    خداوند است که به من آموخت و الهام کرد و روح در من دمید و مرا آفرید. من هم خیر و شرّ را درمی‌یابم و هم بر خیر توانا هستم و هم بر شرّ.
    «إِنَّا هَدَینهُ السّبیلَ إِمّا شاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا» (انسان / 3) (راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)
    این سنّت خداوند است که در هستی هم امکان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشم بسته و بدون آگاهی از شر، طی نمی‌کنیم. آدمی، در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می‌بیند؛ چیزی هست که او را به خیر می‌خواند و چیزی دیگر که او را به شرّ دعوت می‌کند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می‌بیند که می‌تواند خیر را برگزیند و یا در چاه شرّ سقوط کند.
  • سنّت آفرینش خداوند، وجود احساس خیر و شرّ در نفس انسان و وجود خیر و شرّ در عالم خارج است. پس، آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد و وجود خیر و شرّ دو جبهه‌ی ابدی و ازلی پدید می‌آورد.
  • پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصاددانان و پایه‌گذاران مکتب‌های اقتصادی قدیم و جدید، این نبردها [میان دو جبهه‌ی یادشده] را تفسیر کرده‌اند، درباره‌ی آن‌ها نظر داده‌‌اند و اثرهای آن‌ها را برشمرده‌اند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند، زیرا هر کدام به نوعی این نبردها را تعریف کرده‌اند. آنان در زمانی زندگی می‌کردند که ویژگی بارز نبرد، اختلاف طبقاتی بود. من شک ندارم که اگر آنان در دوره‌ی ما زندگی می‌کردند، به این نبردها ویژگی دیگری می‌دادند. آنان آخرین نبردها را مشخص کردند و آن‌ها را تعمیم دادند و گفتند که همه‌ی تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه‌ی مبارزه و نبرد است.
    اما واقعیت این است که نبرد حقیقی میان ستم‌پیشه و ستم‌دیده است، زیرا که ستم شکل‌های گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد؛ کسی دیگری را می‌زند، شوهری همسرش را می‌زند.
    گاهی ستم ویژگی دیگری می‌یابد. استعمار، ستمی سیاسی است و استعمارگران به مردم ستم می‌کنند.
    گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می‌یابد؛ استثمارکننده و استعمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا، اموال دیگران را می‌دزدند. ربا، در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و حاصل تلاش دیگران را تصاحب می‌کنند. این نوع دیگری از ستم است؛ نبرد میان استثمار کننده و استثمار شونده.
    گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فکری نمودار می‌شود. یکی از متفکران، این ستم را استحمار می‌نامد. استحمار یعنی این‌که مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در این‌جا ستمکار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می‌گیرد. در این‌جا نیز نبرد پا برجاست.
    قرآن کریم همه‌ی انواع ستم را معرفی می‌کند و ستمدیدگان را یک‌جا نشان می‌دهد:
    «وَ نُریدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئمَّۀً وَ نَجعَلَهُمُ الوَرِثینَ» (قصص/ 5) (و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.)
    استضعاف، یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد و دارایی و اندیشه‌ی آنان را غصب کند.
  • انواع سه‌گانه‌ی ستم، سردمدارانی دارد. اینان قبلاً بوده‌اند و اکنون نیز هستند. اما سرانجام ستم در برابر اکثریت شکست می‌خورد و ستمکار نیز در هم می‌شکند. سپس ستمکار جامه‌ی نو بر تن می‌کند؛ جامه‌ی انبیا و لباس دین. به دعوت جدیدی فرا می‌خواند و شعار دفاع از مصلحت مردم را سر می‌دهد. اعلام می‌کند که در کنار مستضعفین است. مستضعفین می‌بینند ستم از درون خودشان پا گرفته است؛ غصب و استبداد و استعمار و استثمار و استحمار از درون خودشان است. در این هنگام نبردی دیگر آغاز می‌شود.
    این نبرد برای چیست؟ این سنّت خداوند است. این نبرد همیشگی برای این است که آدمی بتواند با اراده‌ی کامل خود، از میان خیر و شر، یکی را انتخاب کند و این‌گونه است که سلسله‌ی پاینده‌ی ستیز میان ستمکار و ستمدیده کامل می‌گردد. در این روند بود که نبرد آغاز شد: از آدم(ع)، برگزیده‌ی خدا و نوح(ع)، پیامبر خدا و عیسی(ع)، روح خدا و موسی(ع)، هم‌سخن خدا تا محمد(ص)، محبوب خدا و علی(ع)، ولیّ خدا.
    از این‌رو، واقعه‌ی کربلا، نبردی منفک و پدیده‌ای یگانه در تاریخ انسان نیست، البته حلقه‌ای ویژه است و همچنان که این حلقه با گذشته پیوند دارد، با آینده نیز در پیوند است.
    ما با این یادکردها و عزاداری‌ها و برپایی مجالس سوگ، می‌کوشیم تا این واقعه را همچون رویدادی تازه تجربه کنیم.
    به سخنان امام حسین(ع) گوش فرا می‌دهیم:
    «ألا ترون أن الحق لایعمل به و الباطل لایتناهی عنه» (آیا نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود و از باطل دوری نمی‌شود؟)
    این سخن در گوش عزاداران طنین می‌افکند و انسان را وا می‌دارد تا هوشیار باشد که امروز چه باید بکند؟
    وقتی که انسان معاصر درمی‌یابد که نبرد امام حسین(ع) با گذشته و آینده پیوند دارد، درنگ می‌کند و در برابر دو جبهه می‌ایستد تا صف خود را انتخاب کند.
  • ما روایت این رخدادها را در ایام عاشورا می‌خوانیم. هدف چیست؟ می‌خواهیم عاشورا را در جایگاه درست تاریخی خود قرار دهیم، زیرا که این واقعه در سلسله‌ی حلقه‌های متصل به هم جای دارد. نبرد حق و باطل با حسین(ع) به اوج خود می‌رسد، اما این نبرد همچنان ادامه دارد.
  • درباره‌ی حسین(ع) می‌گفتند:
    «خرج عن حده فقتل بسیف جده» (او از حد و حدود خود تجاوز کرد و با شمشیر جدش کشته شد.)
    این حکمی بود که در محکمه برای امام حسین(ع) صادر کردند. می‌گفتند: چرا عصیان می‌کنی؟ چرا نمی‌گذاری مردم شادمان باشند؟ چرا نمی‌گذاری مردم نماز بگزارند و روزه بگیرند؟ حج بر جای آورند و زکات بپردازند؟ ای حسین! چرا این کار را می‌کنی؟ از این همه نبرد و درگیری چه می‌جویی؟
  • این [نبرد با اسرائیل نیز ادامه‌ی] نبرد امام حسین(ع) در عصر ماست. ما چیزی را از سلسله‌ی نبرد حق و باطل جدا نمی‌کنیم؛ چنانکه به حسین(ع) در نبردش با یزید می‌گوییم: «السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله.»

(برگرفته از کتاب «حسین (ع) وارث انبیاء»، نوشته «امام موسی صدر»، ترجمه «مهدی فرخیان»، مؤسسه‌ی فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، 1387)

// // ?>