هنر عشق ورزیدن

 

عشق/ یگانگی/ فردیت

 

عشق بالغ انسان در وضعی صورت می‌گیرد که وحدت و همسازیِ شخصیتِ آدمی و فردیتِ او را محفوظ می دارد. عشق نیروی فعالی بشری است.
نیرویی است که موانعِ بینِ انسان ها را می‌شکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند میدهد، عشق انسان را بر احساسِ انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجودِ این، بدو امکان میدهد خودش باشد و همسازیِ شخصیتِ خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی میدهد ، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.
عشق یک عمل است، عملِ به کار انداختنِ نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد، نه تحتِ زور و اجبار، آنها را بکار می اندازد.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت. بطور کلی خصیصۀ فعالِ عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجۀ اول نثار کردن است نه گرفتن.
***

 

عشق/ نثار کردن

 

نثار کردن چیست؟ ممکن است این پرسش ساده بنظر برسد، ولی در حقیقت پر از ابهام و پیچیدگی است. معمول ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با ”ترکِ “ چیزها، محروم شدن، و قربانی گشتن یکی می دانند. کسانیکه هنوز منش های آنان به اندازۀ کافی رشد نیافته و از مرحلۀ گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از کلمۀ ”نثار کردن“ درکی همانندِ مفهومِ فوق دارند. شخصِ تاجر مسلک همیشه حاضر است چیزی بدهد، ولی فقط درصورتیکه بتواند متقابلا چیزی بگیرد. دادن بدونِ گرفتن برای او به منزلۀ فریب خوردن است. مردمی که جهت گیریِ اصلیِ آنان بارور نیست، احساس می کنند که نثار کردن فقر می آورد. بدین ترتیب اکثرِ این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند….
برای کسیکه دارای منشی بار آور و سازنده است، نثار کردن مفهومِ کاملا متفاوتی دارد. نثار کردن برترین مظهرِ قدرتِ آدمی است. در حینِ نثار کردن است که من قدرتِ خود، و تواناییِ خود را تجربه می کنم. تجربۀ نیروی حیاتی و قدرت درونی که بدین وسیله به حد اعلای خود میرسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و در نتیجه شاد احساس میکنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در میدهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عملِ نثار کردن، زنده بودنِ خود را احساس میکند.
بخشیدنی که واقعا ارزنده است، اختصاصا در قلمرو زندگیِ انسان قرار دارد. یک انسان چه چیز به دیگری نثار میکند؟ ……او از آنچه در وجود خودش زنده است، به دیگری می بخشد؛ از شادیش، از علائقش، از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش و از غم هایش به مصاحب خود نثار میکند – از تمام مظاهر و مآثرِ رندگیش می بخشد.
او با چنین بخششی از زندگیِ خویش، فرد دیگری را احیا میکند و در ضمنِ افزودنِ احساسِ زندگی در خویش، احساسِ زنده بودن را در دیگری بارورتر میسازد. او به امید دریافت کردن نمی دهد، نثار کردن به خودیِ خود شادمانیِ با شکوهی است. ولی انسان در ضمنِ نثار کردن، خواه نا خواه چیزی را در وجود طرف زنده میکند و همین چیزی که زندگی یافته است، به نوبۀ خود بسوی وی منعکس میشود. در بخششِ حقیقی انسان به ناچار چیزی را که به او باز داده میشود، دریافت میکند. بدین ترتیب، بخشیدن ضمنا طرفِ مقابل را نیز بخشنده میکند و در نتیجه طرفین متقابلا در شادیِ چیزی که خود با آن زندگی بخشیده اند، سهیم میشوند. ضمنِ بخشیدن چیزی به دنیا می آید و طرفین سپاسگذارِ آن حیاتی خواهند بود که برای هردوی آنان متولد شده است. این نکته خصوصا در مورد عشق صادق است: عشق نیرویی ست که تولیدِ عشق میکند؛ ناتوانی عبارت است از عجز از تولید عشق.
***

 

عشق/ احساس مسئولیت

 

گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصۀ فعال عشق متضمنِ عناصرِ اساسیِ دیگری است که همه در جلوه های گوناگونِ عشق مشترکند. اینها عبارتند از:
دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی.
اینکه عشق به دلسوزی نیاز دارد به وضوح در مادر به فرزند دیده میشود. اگر مادری به فرزندش توجه نداشته باشد و در تغذیۀ او، شست و شوی او و آسایش های جسمیِ او اهمال کند، هرگز نمی توان صمیمیتِ عشقِ او را پذیرفت…. در مورد عشق به حیوانات و گل ها نیز این مسئله صادق است. اگر زنی به ما بگوید که عاشقِ گل است و ما ببینیم اغلب فراموش میکند گل هایش را آب دهد، طبیعتا عشقِ او را به گل باور نخواهیم کرد. عشق عبارت است از رغبتِ جدی به زندگی و پرورشِ آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که این رغبتِ جدی وجود ندارد، عشق هم نیست.
دلسوزی و توجه ضمنا جنبه‌ی دیگری از عشق را در بر دارند؛ و آن احساس مسئولیت است. امروز احساس مسئولیت با اجرای وظیفه، یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده است، اشتباه می شود. در حالیکه احساس مسئولیت، به معنای واقعیِ آن، امری کاملا ارادی است؛ پاسخِ آدمی به احتیاجاتِ یک انسان دیگر، خواه این احتیاجات بیان شده باشند، یا بیان نشده باشند.
….  [به روایت عهد عتیق] یونس در مقابلِ مردمِ نینوا احساس مسئولیت نکرد. او مانندِ قابیل گفت: ”آیا من محافظِ برادرم هستم؟“ آدمِ عاشق جواب میدهد که زندگیِ برادرش تنها مربوط به برادرش نیست، بلکه از آنِ او هم هست!
***

 

عشق / احترام / شناخت / دانش

 

اگر جزء سوم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطه‌جویی و میل به تملکِ دیگری سقوط می‌کند! منظور از احترام، ترس و وحشت نیست؛ بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست، و آگاهی از فردیتِ بی‌همتای اوست. احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری آنطور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد!
من می‌خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش یابد و شکوفا شود، نه برای پاسداریِ من.
اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان که هست، نه مانندِ چیزی برای استفادۀ خودم یا آنچه احتیاجاتِ من طلب میکند، احساس وحدت میکنم. واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم و بی مددِ عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحتِ سلطۀ خود در بیاورم یا استثمارشان کنم. احترام تنها بر پایۀ آزادی بنا میشود: به مصداقِ یک سرودِ فرانسوی، ”عشق فرزندِ آزادی است“ نه از آنِ سلطه جویی.
رعایتِ احترام به دیگری بدونِ شناختنِ او میسر نیست، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش رهنمون نباشد هردوی آنها کور خواهند بود. دانش نیز اگر بوسیلۀ علاقه برانگیخته نشود خالی و میان تهی است.
دانش درجاتِ بسیار دارد، دانشی که زادۀ عشق است، سطحی نیست، بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر است که من بتوانم بر علاقۀ به خودم فایق آیم و دیگری را چنانکه هست ببینم. مثلا من ممکن است بدانم که فلان کس تندخو است، گرچه این را آشکارا نشان نداده باشد، ولی ممکن است او را باز هم عمیق‌تر از این بشناسم در این صورت می فهمم که او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی میکند، یا احساسِ گناه میکند. بدین ترتیب در می‌یابم که اوقات تلخی و عصبانیتِ او معلولِ چیزی عمیقتر است. در نتیجه او را فردی نگران و ناراحت میبینم، یعنی انسانی که رنج می‌کشد، نه آدمی که بدخو و عصبانی است.
***

 

عشق / دانش

 

دانش ارتباطِ دیگری نیز با عشق دارد که از همه اساس‌تر است. احتیاجِ اساسی در آمیختن با شخصی دیگر، به منظورِ فائق آمدن بر زندانِ جدایی، با یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانیِ ما بستگی دارد – آرزوی آگاهی به ”راز انسان“.
ضمن آنکه زندگی صرفا از نظر زیست شناسی معجزه و رازی بنظر میرسد، بشر در جنبه های انسانیش، برای خود – و برای هم نوعانش- رازی ناگشودنی است. ما خود را می شناسیم و با وجود این با تمامِ کوششی که به پاس این منظور میکنیم، خود را نمی شناسیم. ما همنوعانِ خود را می شناسیم، و با وجودِ این آنها را نمی شناسیم. زیرا که ما شی نیستیم، و همنوعِ ما هم شی نیست. هرچه بیشتر به عمقِ هستیِ خود یا دیگری پی ببریم، هدفِ دانش بیشتر گمراهمان میکند. با وجود این خواه ناخواه آرزو میکنیم که به راز روح بشر پی ببریم و به درونیترین کانونِ هستیِ او نفوذ کنیم.
راه دیگری که ما را به سوی آگاهی از ”راز“ هدایت میکند عشق است. عشق عبارت است از نفوذ فعالانه در شخصِ دیگر، که ضمنِ آن، شوق به دانش در نتیجۀ وصل آرام میشود. ضمنِ این نفوذ کردن، من او را میشناسم – خود را میشناسم و همه را می شناسم – و هیچ ”نمیدانم“. من در می یابم که تنها دانشی که برای انسان امکان دارد، دانستنِ آن چیزی است که زنده است –با تجربه کردنِ وصل- نه بوسیلۀ دانشی که اندیشه بتواند آنرا ارائه دهد. انگیزۀ سادیسم میل به پی بردن به اسرار است، با وجود این انسان مثل گذشته نادان باقی می ماند. تمام ارکانِ شخصِ دیگر را از هم جدا میکنیم، ولی نتیجۀ آن تنها نابودیِ اوست. عشق تنها راهِ دانستن است، که در حینِ وصل به تمنای من جواب میدهد. در حینِ عشق ورزیدن و نثار کردنِ خود، در حینِ نفوذ در شخصِ دیگر، خود را می یابیم، خود را کشف میکنیم، هم او را هم خود را کشف میکنیم، و انسان را کشف میکنیم.
شوق شناختنِ خود و انسان به طور کلی در شعارِ سقراط چنین بیان شده است: ”خودت را بشناس“. این سرچشمۀ همۀ علمِ روانشناسی است. ولی هرچند که آرزوی ما دانستنِ همۀ چیزهای مربوط به انسان و رازِ درونیِ اوست، این آرزو هرگز نمی تواند با دانشِ معمولی، یعنی دانش از راه فکر به کمال برسد. حتی اگر هزار بار دیگر خودمان را بشناسیم، باز هم به قعر آن نرسیده ایم. باز هم برای خود معمایی باقی خواهیم ماند، همانطور که دیگران هم برایمان معما هستند.
شناساییِ کامل فقط بوسیلۀ ”عمل“ عشق بوجود می آید: این عمل از حدودِ فکر و کلام تجاوز میکند، و این همان غوطه ور شدنِ دلیرانه در تجربۀ وصل است. با وجودِ این، آگاهی فکری که یک آگاهیِ روانشناسی است، شرط لازمِ دانشِ کامل در عملِ عشق است. ما مجبوریم خود و دیگری را از نظر عینی بشناسیم، تا قادر باشیم واقعیتِ او را ببینیم. تا بر خیال های فریبنده و تصویرِ تابدار و غیر منطقی که از او داریم فائق آییم. تنها وقتی که فردی را از نظرِ عینی بشناسیم، می توانیم ضمن عملِ عشق به ماهیتِ غاییِ او پی ببریم.

 

(برگرفته از کتاب «هنر عشق ورزیدن»، نوشته‌ی اریک فروم، ترجمه ی پوری سلطانی)

Share
// // ?>