جامعه‌ای خالی از پرسش، سرشار از پاسخ (نوشته‌ی ناصر فکوهی)

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

تا کی باید منتظر بمانیم تا اکثریت مجلس سوئد را به دست بگیریم؟ چرا هنوز مدیریت کاخ سفید را به ما نداده‌اند؟ و چرا در هر مراسم اسکار، فقط یک اسکار به فیلم‌های خارجی می‌دهند؟

[…]

قهرمان ما و پرسش‌های ما

«آیا جامعه‌ی ما پرسش‌گر است؟» این پرسشی است که به این یادداشت، انگیزه‌ِی نوشته شدن داد. پاسخ این پرسش را هم شاید لازم باشد با نگریستن به موقعیت کسانی یافت که قاعدتا باید پرسشگرترین کنش‌گرانِ اجتماعی ما باشند: آن‌هایی که در کلاس‌های درس و تالارهای گفتگو و سخن‌رانی، گویی با دقت به سخنان گوش می‌دهند، صفِ ایده‌ها و اندیشه‌ها و نام‌ها و گزاره‌ها از پیش چشمان‌شان رژه می‌روند و گوش‌هایشان را پُر می‌کنند. و وقتی سخن به پایان می‌رسد، دریغ از یک پرسشِ حتی بی‌ربط؛ ذهن به اندازه‌ی دست‌هایشان خالی است. زندگی روبرویشان ایستاده، کوچه‌ها و خیابان‌ها، طبیعت و موجودات‌اش، انسان‌هایی با میلیون‌ها شکل و فکر و درد و بی‌دردی؛ اما برای آن‌ها پرسشی مطرح نیست. تنها یک چیز هست: این‌که چشم به دهان این یا آن بدوزند؛ از این و آن برای خودشان «قهرمان»، «صاحب‌فکر»، «استاد» و «فیلسوف» بسازند و با فرمان تکفیر آن‌ها، زبان به یاوه‌گویی بگشایند و در شبکه‌های اجتماعی، دُن‌کیشوت‌وار به جنگ دشمنان خیالی‌شان بروند تا در پیش بُردنِ «رسالتِ» خودساخته‌ی خویش در «روشن کردنِ حقیقت» عقب نمانند.

«قهرمان» آن‌جاست؛ ایستاده، زیباست و باشکوه؛ تا به آن‌ها بگوید چه بگویند، چه بخوانند، چه نخوانند، کجا بایستند، کجا شاد شوند و کجا غمگین؛ چگونه او را به اوج برسانند و دشمنان‌اش را به قعر دوزخ روانه کنند. قهرمان آن‌جاست که فرمانی قتل این و آن را بدهد، و فرمان پوزه بر خاک مالیدن، فرمان نوشتن و ننوشتن، فرمان پرسیدن و نپرسیدن، فرمان اندیشیدن و نیندیشیدن. آیا می‌توان از قهرمان پرسشی داشت؟ آری، بی‌شک! پرسش این است که چگونه می‌تواند با دانش بی‌پایان خود، با فرزانگی بی کرانه‌اش، وجود ابلهانی را که در امتحان هوش و دانش و مهارت او مردود شده‌اند و خجل و سرافکنده در گوشه‌ای ایستاده‌اند تا مجازات شوند، تحمل کند؟

استاد تو چقدر صبور است! استاد چقدر آرام و زیباست! و چرا تحمل می‌کند؟ چرا به آن‌ها فرمانِ «خودکشی» نمی‌دهد؟ پرسش این است: چرا جهان، «قهرمان» ما را درک نمی‌کند و چرا فقط ما او را درک می‌کنیم و حتی باز هم بیش‌تر، چرا فقط خودش خودش را درک می‌کند؟

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«کشتن یک فیل» – نوشته‌ی جورج اُروِل

(دریافت نسخه‌ی آماده‌ی چاپ این متن به صورت PDF)

جورج اُروِل، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی و خالق اثر شناخته شده‌ِی «قلعه‌ی حیوانات» است. بر خلاف تصور رایج، اُروِل، طرفدار سوسالیسم دموکراتیک بود و همواره با جلوه‌های ناعادلانه‌ی نظام‌های سرمایه‌داری مخالفت می‌نمود. وی، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه در ۱۹۲۱، به دلیل وضعیت مالی خانواده‌اش توان رفتن به دانشگاه را نداشت. به همین دلیل، تصمیم گرفت تا به عضویت پلیس سلطنتی هند در آید. بعد از قبولی در امتحان ورودی و در ۱۹۲۲ به برمه رفت و رشد به نسبت سریعی در درجات پلیسی داشت. مقاله زیر[۱]، بازگوکننده خاطره‌ای است از دوران خدمت در برمه که به گفته خود اُروِل، تاثیری عمیق بر درک او از سلطه‌طلبیِ امپراتوری بریتانیا داشت و علاقه او برای پایان دادن به آن را تشدید نمود. سرانجام، اُروِل که در ۱۹۲۷ به دلیل ابتلا به تب دِنگی[۲] در مرخصی در انگلستان به سر می‌برد، پلیس سلطنتی هند را ترک کرد تا به علاقه اصلی خود، نویسندگی، بپردازد.

* * *

«در مولمِین، در برمه سفلی (میانمار و مناطق اطراف آن)، عده بسیاری از مردم از من متنفر بودند – تنها زمانی در زندگی که من به اندازه کافی برای این امر مهم بوده‌ام. من افسر گردان پلیس شهر بودم، و احساسات ضد اروپایی به نوع بی‌هدف و کودکانه‌ای تند بود. هیچ‌ کسی جرات به راه انداختن یک شورش را نداشت، ولی اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار گذر می‌کرد حتما کسی آب توفِل بر روی لباسش تف می‌کرد. من به عنوان یک افسر پلیس هدفی مشخص بودم و اگر شرایط امن بود اذیت می‌شدم. یک بار وقتی در زمین فوتبال مرد برمه‌ای چابکی به من پشت پا زد و داور (یک برمه‌ای دیگر) رویش را برگرداند، تماشاگران با قهقهه سهمگینی نعره کشیدند. این اتفاقی بود که بیش از یک بار رخ داد. در نهایت صورت‌های زرد تمسخر‌آمیزی که در همه جا با من روبه‌رو می‌شدند، دشنام‌هایی که از فواصل امن از پشت سرم به هوا می‌رفت، به صورت بدی بر اعصابم تاثیر گذاشت. راهبان بودایی جوان از همه بدتر بودند. چندین هزار نفرشان در شهر حضور داشتند و به نظر نمی‌رسید که هیچ کدامشان کاری جز ایستادن در گوشه خیابان و تمسخر اروپایی‌ها داشته باشند.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


شعر «عقاب» و نامه‌ی پرویز ناتل‌خانلری به پسرش

(دریافت نسخه‌ی مناسب چاپ این نوشته به صورت فایل PDF)

شعر عقاب

سروده‌ی پرویز ناتل خانلری

گشت غمناک دل و جان عقاب چو از او دور شد ایام شباب
دید کِش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره‌ی ناچار کند دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره‌ی کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کآهنگ چَرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و آن شبان، بیم‌زده، دل نگران شد پی بره‌ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار‌ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو اِستاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره‌ی مرگ، نه کاری است حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که: «ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی»
گفت: «ما بنده‌ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم، جان چیست ؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم»
این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی‌پنجه، کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که: «مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر، ‌دلِ سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه‌ی این عمر دراز؟ رازی این جاست، تو بگشا این راز»
زاغ گفت: «ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وَزَند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته‌ایم… کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار، بِهین درمان است چاره‌ی رنج تو ز آن، آسان است
خیز و زین بیش، ‌رهِ چرخ مپوی طعمه‌ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته‌ی نیکو دانم… راه هر برزن و هر کو دانم…
خانه، اندر پس باغی دارم و اندر آن گوشه سراغی دارم
خوانِ گسترده الوانی هست خوردنی‌های فراوانی هست»

***

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ
بویِ بد، رفته از آن، تا ره دور معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره‌ی خود کرد نگاه
گفت: «خوانی که چنین الوان است لایقِ محضر این مهمان است
می‌کنم شکر که درویش نی‌ام خجل از ماحَضَر خویش نی‌ام»
گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند

***

عمر در اوج فلک بُرده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه‌ی کبک و تَذَرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه‌ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماریِ دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش گیج شد، بست دمی دیده‌ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گِردش اثری ز این‌ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجَست از جا گفت که «ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نی‌ام در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مُرد عمر در گند به سر نتوان برد»

***

شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک، همسر شد
لحظه‎ای چند بر این لوح کبود نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به پسرش[۱]

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‌ای باشد و من و تو در کنار هم‌ایم.

امّا آنچه مرا به نامه نوشتن وامی‌دارد، بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچک‌تر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه‌ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


سقراط برای نوجوانان

معرفی کتابِ «سقراط؛ یونانی‌ای جویای حقیقت در عهد باستان»

نویسنده: پامِلا دل

مترجم: جهان‌افروز معماریان

انتشارات: ققنوس

تعداد صفحات: ۱۱۰ صفحه

گروه سنی: نوجوان-جوان-میانسال-سالمند

***

«قوها، پرندگانی هستند که وقتی درمی‌یابند که باید بمیرند، گوش‌نوازتر از همیشه آواز می‌خوانند و از فکر رفتن به محضر پروردگاری که خدمتکارش هستند، شادمانی می‌کنند…اما انسان‌ها به خاطر ترس‌شان از مرگ و گمان‌شان بر اینکه مرگ بدخواه آن‌هاست، آواز جدایی قوها را مرثیه‌ی دردناک مرگ می‌دانند…قوها پیشگو‌هایی هستند که رحمت و برکاتی که در انتظار آنان است را می‌بینند و از این رو، در آن روز واپسین، با شادی و سرور بیش‌تری نسبت به هر زمان دیگر، نغمه‌سرایی می‌کنند.»

***

  • آدمی چگونه باید زندگی کند؟

این سؤالی بود که ذهن و روح سقراط را در نوجوانی به خود مشغول کرده بود. او می‌خواست اعمال و زندگی انسانی را مطالعه کند و بفهمد که سعادت و شجاعت چیست؟ چه چیز یک انسان را خوب یا بد می‌سازد؟ بهترین شیوه‌ی زندگی چیست؟ و چگونه باید با انسان‌های دیگر رفتار کرد؟ ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


معرفی فیلم «پدر»

پدر

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\Pedar_FRONT.jpg.215x307_q85_box-6,0,442,621_crop_detail.jpg کارگردان: مجید مجیدی

سال تولید: ۱۳۷۴

محصول: ایران

زمان: ۹۰ دقیقه

ژانر: داستانی-خانوادگی

موضوع اصلی: رابطه، همدلی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: فارسی

کلید واژه ها: نوجوانی-قضاوت در مورد دیگری- انسان دوستی- صبر و از خودگذشتگی- زن بودن- لجاجت.

خلاصه فیلم:

مهرالله نوجوانی است که پس از مرگ پدرش برای کسب درآمد و کمک به خانواده راهی شهر شده است اما زمانی که بازمی‌گردد متوجه می‌شود که مادرش با یک فرد نظامی(ژاندارم) ازدواج کرده است. نحوه ی مواجهه ی او با این موضوع، داستان فیلم را شکل می‌دهد…

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\59eb457cceaaa_o_59eb45790933f_29360896f167e9d2d9ad53a5586e254a5670323-360p__89828.jpg نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم):

داستان فیلم، برشی ساده از زندگی است: اختلاف بین پدری تازه وارد و نوجوانی حساس. پدر یک ارتشی است و در جایگاهی قرار گرفته است که مهرالله او را غاصب می‌داند و در نتیجه به ستیز با او برمی‌خیزد. تماشاگر فیلم، هم مهرالله و احساسات او را می‌بیند و هم در سوی دیگری از ماجرا، از روابط خوب مادر و فرزندان با پدر جدید آگاه است. این آگاهی دو سویه، اهمیت «تفاهم و همدلی» را به ما می‌فهماند.

فیلم پیام ضمنی مشخصی دارد: بیش از آن که متوقع باشیم که دیگری ما را درک کند، باید برای تفاهم و درک متقابل تلاش کنیم. هر دو شخصیت فیلم، افرادی دوست داشتنی هستند، اما ماجرا را تنها از نگاه خودشان می‌نگرند. (اگرچه پدر، به تناسب پدری‌اش سعی بیشتری برای پذیرش نوجوان می کند و مهرالله به تناسب نوجوانی اش عصیان بیشتری دارد.)

ملاحظات:

این فیلم می‌تواند موضوع خوبی برای یک بحث خانوادگی و گروهی باشد.

 

// // ?>


معرفی فیلم «زیستن»

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\9780856470783-us-300.jpgزیستن

کارگردان: آکیرا کوروساوا

سال تولید: ۱۹۵۲

کشور: ژاپن

زمان: ۱۴۰ دقیقه

ژانر: داستانی

موضوع اصلی: مرگ و معنای زندگی

مناسب برای گروه سنی: نوجوان، جوان، میانسال، سالمند

زبان اصلی فیلم: ژاپنی

زیرنویس فارسی

کلید واژه‌ها: روزمرگی، مرگ، سرگرمی‌و فراموشی، امید، نوع دوستی و محبت.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (2).jpgخلاصه فیلم:

کارمندی، تمام عمر خویش را به روزمرگی و تن سپردن به یک شغل بی‌معنا و کاغذبازی گذرانده است. اما ناگهان می‌فهمد که سرطان دارد و اکنون تمام عمر خویش را زیر سوال می‌بیند و قصد دارد تا راهی برای معنا دادن به زندگی‌اش پیدا کند. او راه‌های متعددی را می‌آزماید اما سرخورده‌تر می‌شود. تا این که از خلال یک گفتگو تصمیمی‌تازه می‌گیرد… .

نظرات (نقد و بررسی و نکاتی درباب فیلم): فیلم زیستن، داستان زندگی کارمندی است به نام واتانابه. واتانابه پس از یک عمر بی‌تفاوتی و روزمرگی، اکنون مرگ را پیش رو دارد. حال او به گذشته‌اش فکر می‌کند؛ به این که چه رابطه‌های بزرگ و لحظات مهمی ‌را فدای یک نظم ظالمانه‌ی شغلی کرده است؛ به این که فرزندانش از او بیزارند و به این که سالهاست که حتی یک روز را با شور و نشاط سپری نکرده است. واتانابه از زندگی خود بیزار می‌شود و می‌کوشد تا مرگ را فراموش نماید. اما باز هم درونی پردرد و ناراضی دارد. سرانجام در حالی که یأس سراسر وجود او را فراگرفته، تصمیمی‌بزرگ می‌گیرد. او پرونده‌ای متعلق به مردم محروم که در رنج هستند و هیچ یک از مقامات توجهی به مشکلات آنها ندارند را پیگیری می‌کند. تلاشهای خالصانه‌ی واتانابه برای کمک به این افراد، نوعی دیگر از زیستن را پیش چشم او می‌گشاید.
یکی از ویژگی های ارزشمند این فیلم، همراه کردن دغدغه های عمیقی مثل معنای زندگی با زندگی واقعی و روزانه‌ی ماست.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\a-trai-la-timp-ikiru.jpg

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (3).jpgملاحظات:
فیلم سیاه-سفید است و روال آرام و بی هیاهویی دارد. با این همه تقریبا تک تک صحنه ها، معنادار و جدی هستند. از این رو در تماشای آن میبایست صبر و دقت ویژه ای داشت. هم چنین، نیمه ی نخست فیلم (۴۵ دقیقه ی ابتدایی) ریتم کندتر و آرام تری دارد اما در ادامه، داستان فراز و نشیب‌های متعددی خواهد داشت.

به طور کلی آکیرا کوروساوا در تمامی‌فیلم هایش به دغدغه های اساسی آدمی‌مثل معنای زندگی، گناه، امید و … می‌پردازد.

C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\ikiru1_balk_221204.jpg C:\Users\Who are you\Desktop\معرفی فیلم برای سایت؛ تابستان 97\images (4).jpg

 

// // ?>


عشق، مرگ و شب‌های مهتابی

H:\Tsurogidaki\20042_09.jpg

(دریافت نسخه PDF مناسب چاپ)

«عشق، مرگ و شب‌های مهتابی»

  • آن‌جا مردی خم می‌شود

شادان از گلی

اما چه می‌خواهد با آن شمشیر بلندش؟

 

  • جهان

چه شگفت‌انگیز

در نور ماه طلوع می‌کند.

به در آیید و بنگرید!

برای خفتن تمامی روز فرصت هست.

 

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>