بولتن «به مناسبت سالروز ولادت پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع)» (ویراست دوم)

این بولتن گزیده‌ای از سخنان و سیره‌ی رسول خدا(ص) و سخنان امام صادق(ع) است.

اگر قصد چاپ بولتن را دارید، نسخه‌ی مخصوص چاپ را دریافت کنید. می‌توانید این فایل را پشت و روی برگه‌های A4 چاپ، و از وسط منگنه و تا کنید.

دریافت بولتن

دریافت بولتن – نسخه مخصوص چاپ

// // ?>


معرفی فیلم «عصر جدید»

D:\سایت\Pic\عصر جدید\1454077714-56ab77122a629-009-modern-times-theredlist.jpg

عنوان فیلم: عصر جدید (Modern Time)
کارگردان: چارلی چاپلین
محصول: آمریکا (سینمای مستقل)
سال تولید: ۱۹۳۶
زمان: ۸۷ دقیقه
ژانر: داستانی (سینمای صامت)
موضوع اصلی: زندگی در دوران جدید
مناسب برای گروه سنی: (به ویژه) نوجوان؛ جوان؛ بزرگسال؛ سالمند
کلیدواژه‌ها: عشق؛ فقر؛ کار؛ صنعت؛ امید.
زبان فیلم: دوبله‌ی فارسی

خلاصه فیلم:

«عصر جدید»، داستان کارگر ساده‌ی یک کارخانه‌ی صنعتیِ عظیم است که ماجراهای مختلف زندگی باعث می‌َشوند که به گوشه گوشه‌ی شهر سرک بکشد و در هر جا، با اتفاقی تازه مواجه شود. او به محیط کارخانه‌، زندان، مرکز خرید بزرگ شهر، کافه و رستوران و دیگر نقاط شهر پا می‌گذارد.
ماجراهای پر فراز و نشیب زندگی او، ضمن آشنایی‌اش با دختری ولگرد و شروع عشقی شورانگیز بین آن دو، به پیش می‌روند…

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۱)

مشکل لاینحل[۱]

«در قرون وسطی اروپا به راستی در ظلمت و تاریکی فرو رفته بود. پرستش عقاید گذشتگان از هرگونه تحقیق و پژوهش تازه جلوگیری می‌کرد. مردم تصوّر می‌کردند که حیوانات در اختیار شیاطین هستند و مطالعه درباره‌ی گیاهان نیز نباید مرسوم شود. در حوزه‌های علمی و مراکز تدریس علوم فقط کتاب‌های گذشتگان را می‌خواندند و مشاهده و آزمایش کار درستی شناخته نمی‌شد و اگر در هنگام بحث درباره‌ی گیاهان و جانوران دانشجویی روش تحقیق و مشاهده را پیشنهاد می‌کرد با اعتراض استاد و سایر دانشجویان مواجه می‌گشت:
«در سال ۱۳۴۲ میلادی در یکی از حوزه‌های علمی بین شاگردان حاضر در آن حوزه جدالی درباره‌ی تعداد دندان‌های اسب در گرفت. در این جدال که سیزده روز طول کشید، شاگردان بارها به گفته‌ها و نوشته‌های پیشینیان خود مراجعه کردند، ولی مشکل آن‌ها لاینحل باقی ماند و در هیچیک از گفته‌ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندان‌های اسب پی ببرند. بالاخره در روز چهاردهم یکی از شاگردان جوان و تازه کار پیشنهاد کرد که برای حل مشکل، دندان‌های یک اسب را بشمارند. این پیشنهاد چنان دیگران را برانگیخت که بر سر و روی او ریختند و پس از تنبیه، او را از حوزه‌ی خود بیرون انداختند و مدّعی شدند که شیطان در جسم او حلول کرده است. بالاخره چون نتوانستند برای مسئله جوابی پیدا کنند، فتوا دادند که چون از پیشینیان قولی یا نوشته‌ای ندارند، این مشکل لاینحل باقی ماند!» [۲]

کلیدواژه: قرون وسطا، عقل، سنّت پرستی، روان‌شناسی محافظه‌کاری

ادامه‌ی مطلب…

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۱۰)

فداکاری[۱]

«روزی مردی مسافر به حضور پیامبر اسلام(ص) شرفیاب شد.
حضرت بی‌درنگ به شخصی مأموریت دادند که از خانه‌ی خود برای او غذایی بیاورد. همسر پیامبر با تأسّف اظهار داشت: در خانه جز آب چیزی موجود نیست.
حضرت که از خانه‌ی خود مأیوس گردید به یارانش نظری افکند و پرسید: آیا کسی این مهمان را می‌پذیرد؟
در این هنگام مردی از انصار ضیافت و پذیرایی آن مرد را به عهده گرفت. وقتی به خانه رسید، دید که در منزلش بیش از خوراک فرزندانش نیست. از همسرش تقاضا کرد به هر ترتیبی که می‌داند به اندازه‌ی مهمان غذایی تهیّه کند. هنگام صرف شام، چراغ را خاموش کرد تا مهمان در تاریکی پندارد که میزبان هم چون او مشغول صرف شام است.» [۲]

کلیدواژه: غذا، خوردن، ایثار، تاریخ اسلام، پیامبر(ص)، مدینه، انصار

و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است

«یکی از دوستان ما که مرد نکته‌سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می‌گفت: من یک درسی از قدیم آموخته‌ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می‌شناسم. وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آنوقت‌ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبدالعظیم بود. من می‌دیدم قطار وقتی که در ایستگاه ایستاده بچّه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‌کردند تا کم‌کم ساعت حرکت قطار می‌شد و قطار راه می‌افتاد. همینکه راه می‌افتاد، بچّه‌ها می‌دویدند سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند. من تعجّب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می‌کند. این معمّا برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلّی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل (احترام) است؛ امّا همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‌کند بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود. و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است. ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلّم هستند نه ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‌خبرتر. پس این‌ها علائم حیات و موت است.» [۳]

کلیدواژه: تغییر، محافظه‌کاری، مطهری

ببینید در بیرون مجلس چه خبر است!

«فرّخی، شاعر ستیزه‌جوی عصر رضا شاه در سال ۱۳۰۷ شمسی، از طرف مردم یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شد. وی در آنجا به نمایندگان مخالف دولت پیوست و به اصطلاح عضو گروه اقلیّت مجلس شد. در آن موقع رضا شاه مشغول تحکیم سلطنت خود بود و مخالفت با دولت به معنای مخالفت با شاه نیز بود. نمایندگان گروه اکثریّت که همگی با تقلّب و تزویر و تهدید و ارعاب به مجلس راه یافته بوند، سعی داشتند فرّخی را به نحوی رنج دهند تا او خود داوطلبانه مجلس را ترک گوید. آن‌ها آشکارا به فرّخی دشنام می‌دادند و او را با کلماتی چون «دشمن وطن» و «ضدّ اصلاحات» صدا می‌کردند؛ امّا فرّخی به شیونه‌ی آزادمردان اهانت‌ها را تحمّل می‌کرد و حاضر نبود سنگر مجلس را ترک گوید.
یک روز عدّه‌ای از نمایندگان اکثریّت تصمیم گرفتند او را کتک بزنند. آن‌ها ابتدا برای آنکه او را به خشم آورند به وی دشنام دادند؛ امّا فرّخی که به نقشه‌ی آن‌ها پی برده بود در جواب آن‌ها سخنی نگفت. ولی اکثریّتی‌ها دست‌بردار نبودند. آنان با جسارت جلو رفتند و شروع به کتک زدند او کردند. فرّخی سعی کرد تا حدّی که می‌تواند از ضربات آن‌ها خود را در امان نگه‌دارد؛ امّا آن‌ها بی‌رحمانه او را کتک زدند بطوریکه خون از دهان و بینی او سرازیر شد.
پس از پایان ماجرا فرّخی با دهان خون‌آلود رو به بقیّه نمایندگان کرد و گفت: وقتی در پایتخت یک مملکت، آن هم در مجلس، نماینده‌ای را این طور کتک می‌زنند ببینید در بیرون مجلس چه خبر است و چه به روزگار مردم می‌آورند!» [۴]

کلیدواژه: رضا شاه، تاریخ ایران، مشروطه، فرّخی یزدی، دیکتاتوری، مجلس

پاداش فقط به عمل است

«شیخ کلینی از یکی از اهالی بلخ روایت کرده است: من در سفر امام رضا(ع) به خراسان با ایشان بودم. روزی بر سَرِ سفره تمام غلامان و بندگان خود از اهالی سودان و غیره را جمع نمود. به ایشان گفتم: قربانت شوم! کاش می‌فرمودی برای این‌ها سفره‌ای دیگر می‌گستردند.
امام فرمود: ساکت! خدای تبارک و تعالی یکی است، مادر یکی و پدر هم یکی، پاداش هم به عمل است.» [۵]

کلیدواژه: نژادپرستی، دین، امام رضا(ع)، عزّت و ارزش، برده‌داری

حکّام مستبد و طالع بینان

«پادشاهان و حکّام مستبد از آنجا که بر نیروی مردم تکیه ندارند و با ظلم و جور حکومت می‌رانند، پیوسته در ترس و بیم بسر می‌برند و حتّی به نزدیک‌ترین افراد خود نیز سوءظن دارند. این هراس دائمی سبب می‌شود که قدرت تصمیم‌گیری از آنان سلب شود و برای انجام هر امر مهمّی به فالگیران و رمّالان و طالع‌بینان مراجعه کنند و از آن‌ها کمک بخواهند. چندی پیش مؤسّسه‌ی انتشاراتی «هاشت» در فرانسه خاطرات طالع‌بین مشهوری به نام ماریا دوساباتو را منتشر ساخت. دوساباتو در این خاطرات از خرافه‌پرستی بسیاری از زمامداران سخن گفته است، و اینکه چگونه بسیاری از دیکتاتورها برای تصمیم‌گیری در امور مملکت خویش به او مراجعه می‌کرده‌اند. او در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد:
«… روزی یک نفر نزد من آمد و محرمانه به من گفت: من از طرف رئیس جمهور کشور … آمده‌ام تا درباره‌ی آینده‌ی او پیش‌بینی کنید و بگویید که آیا رئیس جمهور در مملکت خود دشمنانی دارد یا خیر؟ من پس از کمی تفکّر گفتم: آری، یکی از وزیران دولت که از بستگان رئیس جمهور است در ماه بعد توطئه‌ی قتل ایشان را به مرحله‌ی اجرا می‌گذارد. فرستاده‌ی رئیس جمهور پس از شنیدن این جواب برخاست و از من خداحافظی کرد و چند ساعت بعد خود را به فرودگاه رساند و به کشور خود بازگشت و جریان را برای رئیس جمهور حکایت کرد. […] سه ماه گذشت. رئیس جمهور یک سفر رسمی به فرانسه نمود و چند روزی را در پاریس سپری ساخت و نیمه شبی را طبق قرار قبلی و بطور خیلی خیلی محرمانه به ملاقات من آمد و دو ساعت به گفتگو نشست و پیش‌بینی‌های زیادی از من خواست و از جمله پرسید اگر بودجه‌ی مملکتی را زیاد کند، برای سرنوشت او بهتر است یا نه؟ و نیز می‌پرسید اگر فلان شخص و فلان افراد را به مشاغلی بگمارد که تماس آن‌ها فقط با او باشد به مصلحت خواهد بود یا نه؟ … او از این پرسش‌ها زیاد داشت که البتّه من به یکی یکی سؤالات او جواب دادم و پیش‌گویی نمودم و او با یک دنیا خوشحالی در سحرگاه محلّ کار مرا ترک گفت.» [۶]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، طالع‌بینی، حکومت

دست درازی مجو، چیره زبانی مکن!

«پس از تسلّط چنگیز مغول بر بلاد خراسان، شیخ عطّار نیز به دست لشکر مغول اسیر گشت. گویند مغولی می‌خواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درهم بدهم.
عطّار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید.
پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد.
شیخ فرمود: بفروش که به از این نمی‌ارزم!
مغول از گفته‌ی عطّار خشمناک شد و همان دم او را به زخم خنجر شکم درید و هلاک کرد.» [۷]

کلیدواژه: عزّت نفس، ارزش انسان، عطار نیشابوری

بی‌سوادی مأموران سانسور

«در کتاب «تاریخ انقراض خلافت عثمانی» خوانده‌ام که دستگاه پلیس در زمان سلطنت عبدالحمیدخان دوّم به قدری شدیدالعمل بود که از فرط خوش خدمتی کارهای عجیب می‌کردند. از جمله حکایت یک جوان محصّل ارمنی را که حقیقتاً واقع شده بود ذکر می‌کند. این جوان در موقع ورود به استانبول محلّ تحقیق و تفتیش مأمورین پلیس قرار گرفت. یکی از کارشناسان، کتاب‌های درسی او را بازجویی می‌کرد. اتّفاقاً یک کتاب شیمی به دست او رسید. چون آن را باز کرد، در سر صفحه‌ای این فورمول شیمیایی معروف آب به چشم او آمد که عبارت است از «H2O» (یعنی دو جزء هیدروژن و یک جزء اکسیژن). این فورمول جلب نظر آقای کارشناس را کرد و از فرط سوءظن آن را رمز و علامت سوءقصد نسبت به جان سلطان دانست. زیرا «H2» را حمید دوّم و «O» یا صفر را علامت نابودی تصوّر کرد و درباره‌ی جوان بیچاره بدگمان شده، او را متّهم به سوءقصد کرده، به حبس انداختند.» [۸]

کلیدواژه: عدل و ظلم، ترس، حکومت، سانسور، آزادی

مرد این است!

«ابن سمّاک و عبدالعزیز دو مرد پارسا بودند که در عصر هارون‌الرّشید در مکّه می‌زیستند. روزی هارون تصمیم می‌گیرد که از آن‌ها دیدن کند. پس به همراه فضل‌بن‌ربیع به دیدار آن‌ها می‌رود. نخست منزل عبدالعزیز رفتند. فضل گامی جلوتر رفت و به عبدالعزیز گفت: امیرالمؤمنین است و برای تبرّک به دیدار تو آمده است. عبدالعزیز برخاست و گفت: شما بایستی مرا می‌خواندید، زیرا من در طاعت و فرمان اویم.
سپس هارون گفت: ما را اندرزی ده!
عبدالعزیز او را به عدالت و دادگستری ترغیب کرد. هارون در پایان یک کیسه‌ی زر در جلوی او گذاشت. عبدالعزیز کیسه‌ی زر را برداشت و گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ایشان نبود نپذیرفتمی.
سپس به منزل ابن سمّاک رفتند. ابن سمّاک از علّت آمدن آن‌ها پرسید، فضل در جواب گفت: امیر به زیارت تو آمده است.
زاهد گفت: بدون اجازه‌ی من چرا آمدی؟ از من دستوری بایست به آمدن و اگر دادمی، آنگاه بیامدی، که روا نیست مردمان را از حالت خویش درهم کردن.
فضل در جواب گفت: هارون خلیفه‌ی پیغمبر است و طاعت وی بر مردم فرض است.
ابن سمّاک می گوید: آیا او به عدالت رفتار می‌کند که فرمان او برابر فرمان پیغمبر باشد؟
فضل گفت: آری.
ابن سمّاک گفت: من اثر عدل او را در مکّه ندیدم، در دیگر نقاط روشن است.
هارون چون این بشنید، گفت: مرا پندی ده که برای شنیدن پند تو آمده‌ام.
ابن سمّاک گفت: راه عدالت پیش گیر و به مردم نیکویی کن.
هارون الرّشید کیسه‌ای زر را پیش ابن سمّاک قرار داد. ابن سمّاک با خشم گفت: من شما را به خویشتن‌داری اندرز می‌دهم و شما می‌خواهید مرا به آتش دوزخ اندازید. هیهات، هیهات! این آتش را از پیشم بردارید که هم اکنون ما و سرای و محلّت سوخته شویم.
آنگاه برخاست و به بام بیرون شد. هارون و فضل از خانه بیرون رفتند.» [۹]

کلیدواژه: عدل و ظلم، حکومت، علمای دینی

کرامات بعد از مرگ

« می‌گویند شیخ انصاری وقتی با مریدان سفر می‌کرد. غروب پشت دروازه ماند و به شهر راهشان ندادند. آنجا با مریدان نماز خواند. مریدی گفت: ما توقّع داشتیم مثل بسیاری از اولیای گذشته دروازه خود بخود به روی شما باز شود.
شیخ جواب داد: بعد از مرگ ما البتّه از این کرامات بسیار در حقّ ما نقل خواهند نمود.» [۱۰]

کلیدواژه: فرهنگ عامیانه، معجزه، علمای دینی

دیوانه‌ی واقعی آدم متکبّر است

« جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: روزی رسول اکرم(ص) پرسید: برای چه مردم اجتماع کرده‌اند؟
عرض شد: گرد دیوانه‌ی مصروعی جمع شده‌اند.
رسول اکرم(ص) به مصروع نظر کرد، سپس فرمود: این شخص دیوانه نیست. آیا به شما بگویم که دیوانه‌ی واقعی و مجنون حقیقی کیست؟
عرض کردند: آری یا رسول الله! بگویید.
رسول اکرم(ص) فرمود: دیوانه‌ی حقیقی آن متبختری است که با تکبّر راه می‌رود و از خودپسندی به دامن‌های خویش نگاه می‌کند و پهلوهای خود را با حرکت دوش‌های خویش حرکت می‌دهد. چنین شخصی دیوانه‌ی واقعی است و این مردی که گِردش جمع شده‌اید دردمند مبتلایی است.» [۱۱]

کلیدواژه: جنون و دیوانگی، تکبّر و خودپسندی، پیامبر(ص)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسّفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:
«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌اید.» [۱۲]

کلیدواژه: امیرکبیر، دارالفنون، دوره‌ی قاجار، مسئولیت‌پذیری

فیلمبردار متعهّد!!

« در میان حکومت‌های فاشیستی و دیکتاتوری قرن بیستم هیچ حکومتی به اندازه‌ی رژیم هیتلر و حزب نازی به فیلم و صنعت فیلمبرداری در تبلیغات اهمیّت نمی‌داد. حزب نازی کلّیه‌ی هنرپیشگان، فیلمبرداران و فیلمسازانی را که در ساختن فیلم‌های تبلیغاتی کار می‌کردند از خدمت سربازی معاف کرد و امتیازات فراوانی برای آنان قائل شد. لنی رایفنشنال رقّاصه‌ی بدنامی که جز به ثروت و شهرت به چیز دیگری نمی‌اندیشید چون علاقه‌ی هیتلر و دکتر گوبلز وزیر تبلیغات حزب نازی را به فیلم‌های تبلیغاتی احساس کرد کار گذشته‌ی خود را رها کرد و به فیلمبرداری روی آورد. لنی رایفنشنال برای خوش‌آمد دیکتاتور آلمان که آدمکشی بی‌رحم بود فیلم باشکوه «پیروزی اراده» را ساخت. فیلم پیروزی اراده موفّقیت بسیار کسب کرد. بسیاری از مردم آلمان با دیدن این فیلم دیوانه‌وار به ستایش هیتلر پرداختند و لنی به مقام «دوست پیشوا» ارتقاء یافت. از آن پس فیلم‌های دیگری در ستایش و تعریف از افکار هیتلر که اندیشه‌هایی زشت و سخیف و نژادپرستانه و ضدّ بشری بود، ساخته شد. در سال‌های آخر حکومت هیتلر حتّی مردان شصت و پنج ساله به میدان‌های جنگ فرستاده می‌شدند، امّا به هنرمندان تآتر و سینما و کافه‌های شبانه هرگز فشاری وارد نیامد. دکتر گوبلز کاملاً متقاعد شده بود که یک فیلم سینمایی از هزاران موشک و بمب و هواپیما مهم‌تر است.»[۱۳]

کلیدواژه: هیتلر، جنگ جهانی دوم، تبلیغات، سینما، عدل و ظلم

خاطره‌ای از عبدالنّاصر

تروریسم در هر شکل و به هر بهانه‌ای، عملی زشت است. جمال عبدالنّاصر در خاطرات خویش از روزهایی سخن می‌گوید که با دوستانش تصمیم گرفتند یک شخصیّت سیاسی را ترور کنند. آن‌ها به چنین کاری دست زدند، ولی عبدالنّاصر خیلی زود از کار خود پشیمان شد:
«… من در اعماق قلب خود، به این مسئله ایمان داشتم که اِعمال زور شکل واقعی یک مبارزه و عملی مثبت که بتوان برای نجات میهن از آن استفاده کرد، نیست. در درون من احساسات متضاد و متناقضی با هم در برخورد و اصطکاک بودند. این احساسات به نوبت میهن‌پرستی، مذهب، هیجان و همدردی، خشونت و تندی، تردید و ایمان بودند. رفته رفته فکر سوءِ قصد سیاسی از مغز و خیال من بیرون می‌رفت و راه و روشم تغییر می‌یافت. معذلک یک شب تصمیم گرفتیم یکی از پروژه‌های خود را اجرا کنیم و یک بار برای همیشه خود را از شرّ یک شخصیّت سیاسی آزاد کنیم.
نقشه‌های ما با کمال دقّت طرح و تنظیم شده بود. چند نفر از میان ما مأمور بودند شخصیّت مزبور را هنگامی که می‌خواهد به خانه‌ی خود وارد شود، انتظار بکشند. این‌ها مأمور حمله بودند و گروه دیگری مأمورین محافظت و مراقبت آن‌ها بودند و عدّه‌ی دیگری باید ترتیبات قرار را پس از انجام سوءِ قصد مهیّا می‌ساختند.
شب موعود فرا رسید و همه چیز بطوریکه پیش‌بینی شده بود گذشت. صدای گلوله‌های ما که بلافاصله با فریادهای یک زن، ترس یک کودک، تقاضای کمک و غیره توأم شده بود، مرا تا رختخوابم تعقیب می‌کرد و در تمام مدّت شب این صداها در مغزم طنین می‌انداخت و مانع خوابم می‌شد. سیگار پشت سیگار آتش می‌زدم، ولی موفّق نمی‌شدم جزئیّات صحنه‌ای را که در آن حضور داشتم، از خاطر فراموش کنم. یک نوع پشیمانی قلبم را می‌فشرد [و از خود می‌پرسیدم:] آیا حق داشتم این عمل را انجام دهم؟ آیا عشق به میهن مرا در نظر خود تبرئه می‌کرد؟ آیا این راهِ صحیح و تنها وسیله‌ی مبارزه است؟
در این موضوع شک داشتم و از خودم می‌پرسیدم: آیا آینده‌ی کشور من وابسته به از بین رفتن فلان شخص است، یا مسئله از این‌ها عمیق‌تر و ریشه‌دارتر است؟ ما در آرزوی عظمت و بزرگی ملّی هستیم، ولی آیا باید کسانی را که خود در شرف نابودی هستند از میان برد؟ …
من در تختخواب خود، در حالیکه در معرض یک هیجان شدید بودم و دود سیگار بالای سرم چرخ می‌زد به خود گفتم: خوب حالا؟ صدایی از درونم گفت: حالا چی؟ به خود گفتم: حالا باید روش را تغییر داد… این کار یک عمل مثبت نیست.
آرامش مطبوعی مرا در میان گرفت، ولی فوراً با انعکاس فریادها و زاری‌هایی که دائماً راحتی و آسایشم را سلب می‌کردند، محو گردید… با لکنت زبان گفتم: خدا کند نمرده باشد.
تعجّب در این بود که صبح شبی که مرتکب این سوءِ قصد شده بودیم آرزو می‌کردم همان کسی که تا چند ساعت قبل خواستار مرگ او بودم، زنده باشد.
وقتی با حالت مرتعش روزنامه‌ی صبح را خواندم، متوجّه شدم که شخصیّت مورد سوءِ قصد ما نمرده است. [با خواندن این خبر] بی‌نهایت احساس شادی کردم.» [۱۴]

کلیدواژه: ترور، تغییر، اصلاحگری، وجدان، جمال عبدالناصر، مصر، عدل و ظلم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۳)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، ۱۳۷۵، انتشارات قلم.
  2. سید مجتبی موسوی لاری، رسالت اخلاق در تکامل انسان، انتشارات جهان آرا، تهران ـ ۱۳۵۸، ص۲۴۶٫
  3. استاد شهید مرتضی مطهری، حق و باطل، ص۸۶ .
  4. محمود حکیمی، داستان‌هایی از عصر رضا شاه، انتشارات قلم، تهران ـ ۱۳۶۴، ص۸۱ .
  5. حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیّه، طبع قم، ص۱۸۲٫
  6. سالنامه‌ی دنیا، شماره‌ی ۲۹، ۱۳۵۲، ص۳۰۶ .
  7. رهی معیّری، گل‌های جاودان، ص۲۹۷٫
  8. علی اصغر حکمت، خاطرات سیاسی و تاریخی، انتشارات فردوسی، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۴۴۸٫
  9. تلخیص از تاریخ بیهقی، به تصحیح دکتر فیّاض، از انتشارات دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد ـ ۱۳۵۰، ص۶۷۸ .
  10. به نقل از باستانی پاریزی در «نان جو و دوغ گو».
  11. معانی الاخبار، ص۲۳۷٫
  12. یاکوب ادوارد پولاک، ایران و ایرانیان، ترجمه‌ی کیکاووس جهانداری ـ انتشارات خوارزمی، تهران ـ ۱۳۶۱،‌ ص ۲۱۸٫
  13. با استفاده از کتاب فصلی در سینما، «سینمای نازی و تبلیغات ایدئولوژیک»، انتشارات مروارید، تهران ـ ۱۳۵۲، ص۹۳٫
  14. غلامرضا نجاتی، جنبش‌های ملی مصر، شرکت سهامی انتشار، تهران ـ ۱۳۶۵، ص ۹۰٫
// // ?>


تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)

کوه یخ در قطب جنوب

انسان، خواستار عشق و عدالت است و تکاپو برای چنین اهدافی، به زندگی حرکت و معنا می‌بخشد. ما از چنین انسانی می‌خواهیم که هر روز صبح برخیزد و خود را با اسباب‌بازی‌های مصرفی‌اش بزک کند و به میدان شهر برود تا فاسقی از راه رسیده و او را برای دقایقی مشخص بخرد. آن‌گاه از خود می‌پرسیم: چرا احساس رضایت نمی‌کنم؟!

انسان، نهادی ناآرام و خاطره‌ای ازلی از ملاقات با پروردگاری دارد که او را دست‌آموز عشق و یگانگی کرده و آن‌گاه رهسپار سفری در دنیا نموده است. انسان موجودی دلتنگ است و خواهان بازگشت. او حس غربتی عمیق دارد؛ غربتی که تنها در آستانِ تعاملی محبت‌آمیز و حقیقی، مأوا می‌گیرد.

ما این عقابِ بلندپروازِ درونِ خود را در بند کشیده‌ایم و با او مثل یک مرغ خانگی رفتار می‌کنیم: هر روز او را به دیدن پاساژهای چشمک‌زن می‌بریم و از او می‌خواهیم که این‌ها را دیده و پرواز را فراموش کند. ما فریادهای ققنوس‌وار درون‌مان را با بلند کردن صدای تلویزیون می‌خواهیم خفه کنیم.

فایل قابل چاپ مقاله‌ی «تبلیغات و مصرف‌گرایی (نکاتی برای معلمان و والدین)»

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۹)

فایل قابل چاپ حکایت‌های تاریخی مجموعه‌های ۴ تا ۹

لبخندی حاکی از خوشبختی[۱]

یکی از دانشمندان بزرگ روسی که در عصر استالین دچار خشم او شد واویلوف زیست‌شناس معروف معاصر بود. واویلوف از آن جهت که با اندیشه‌های استالین در زمینه‌ی توارث مخالف بود مورد خشم او قرار گرفت؛ از کار برکنار شد؛ به سیبری تبعید گردید و سرانجام به قتل رسید.
سال‌ها پس از مرگ استالین ثابت شد که همه‌ی نظریّات استالین در مورد زیست‌شناسی و علم توارث غلط بوده است و واویلوف و صدها دانشمندی که به جرم مخالفت با اندیشه‌های او مجازات شدند بی‌گناه بوده‌اند. روس‌ها تصمیم گرفتند از چند تن از آن دانشمندان که قربانی هوس‌های دیکتاتور شوروی شده بودند «اعاده‌ی حیثیّت» کنند. در این میان، مرگ واویلوف بیش از همه دردناک و تأثّرآور بود.
«در سال ۱۹۶۷،‌چند نفر از علاقه‌مندان این دانشمند تصمیم گرفتند مجسّمه‌ی یادبودی از او در «ساراتف» برپا کنند. از این شهر مجسّمه‌سازی را یافتند که از سفال مجسّمه‌ی بی‌نظیری از چهره‌ی دانشمند ساخت و از آن به عنوان مُدل برای ساختن مجسّمه‌ای از گرانیت استفاده کرد. از این مجسّمه در حضور صدها نفر، از جمله چند دانشمند از اعضای مؤسّسه‌ی واویلوف که جان سالم به‌در برده بودند، پرده‌برداری شد؛ ولی در کمال تعجّب مشاهده گردید که مجسّمه‌ی سنگی هیچ شباهتی به واویلوف ندارد. [واقعیّت ماجرا این بود که] کارشناسان هنری شهر ساراتف پس از بازبینی مجسّمه آن را کار خوبی تشخیص نداده بودند. آن‌ها به مجسّمه‌ساز دستور دادند از صورت واویلوف چین و چروک‌ها و خطوط عمیق ناشی از سوءتغذیه را برطرف کرده و حلقه‌ی دور چشمانش را رُتوش کند؛ زیرا این خطوط مؤیّد این بود که وی در دوران بازداشت مورد شکنجه و بدرفتاری قرار گرفته بود. پوپوفسکی اضافه می‌کند که سانسورچیان به مجسّمه‌ساز دستور دادند یک لبخند حاکی از خوشبختی نیز روی صورت سنگی بیفزاید.»[۲]

کلیدواژه: علم، سیاست، سانسور، آزادی بیان، استالین

نباید این اشتباه را در هند تکرار کنیم

استعمارگران انگلیسی در هند از آغاز ورود به این کشور که در زیر لوای یک شرکت تجاری به نام «کمپانی هند شرقی» فعّالیّت می‌کردند می‌کوشیدند تا مردم هند در بی‌خبری و ناآگاهی بسر ببرند. استعمارگران از ایجاد مدرسه در شهرها و روستاها می‌هراسیدند و از اعزام معلّم و مربّی به آنجا بیم داشتند. یکی از محقّقان تاریخ تعلیم و تربیت هند در این مورد می‌نویسد:
«از آغاز کار کمپانی هند شرقی نسبت به تعلیم و تربیت هند بی‌اعتنایی شد و چون حکومت برتانیا در شبه قارّه استقرار یافت با استفاده‌ی ملّت هند از تعلیم و تربیت مخالفت کرد؛ چه دولت بریتانیا معتقد بود که اگر مربّی به آن سرزمین اعزام دارد بزودی تسلّط خود را [بر هندوستان] از دست خواهد داد. موکرجی می‌نویسد که در سال ۱۷۹۳ هنگام تنظیم قانون اساسی برای هند یکی از اعضای هیأت حاکمه با اعزام معلّم به آنجا مخالفت کرد و گفت: ما آمریکا را به سبب همین خطاها از کف دادیم و اینک در مورد هندوستان نباید این اشتباه خود را تکرار کنیم. اگر هندیان برای تعلیم و تربیت نیازهایی دارند برای رفع احتیاجات خویش باید به انگلستان بیایند.»
سرانجام نزدیک پنجاه سال بعد یعنی از سال ۱۸۴۵ دولت انگلیس برای تربیت کادرهایی از افراد ورزیده در سازمان‌های دولتی هندوستان به تأسیس مدرسه و دانشگاه رضایت داد. در بنگال، مَدْرَس و بمبئی مدارسی تأسیس شد و در این شهرها و شهرهای دیگر به تدریج مؤسّسات تربیت معلّم و دانشگاه هایی تأسیس شدند امّا:
«تأسیس دانشگاه با آغاز شورش‌های استقلال طلبانه همراه بود و دولت انگلیس این طغیان‌ها را با توسعه‌ی آموزش و پرورش مربوط دانست؛ از این رو هر سال نظارتش بر مدارس، اعمّ از دولتی یا غیر دولتی شدیدتر می‌شد…»[۳]

کلیدواژه: آموزش و پرورش، استعمار، آگاهی، ظلم، انگلستان

حدود دُم حضرت والا!

«می‌گویند مدرّس نسبت به فرمانفرما زیاد انتقاد می‌کرد. فرمانفرما به وسیله‌ی یکی از دوستان مدرّس به او پیغام فرستاد که: خواهش می‌کنم حضرت آیت‌الله اینقدر پا روی دُم من نگذارند.
مدرّس در پاسخ او گفت: به فرمانفرما بگویید حدود دُم حضرت والا باید معلوم شود؛ زیرا من هرکجا پا می‌گذارم دُم حضرت والاست.»[۴]

کلیدواژه: انتقاد، ظلم، تبعیت و اطاعت

نادرشاه و سیّد هاشم خارکن

«گویند روزی نادرشاه با سیّدهاشم خارکن از عرفای نجف ملاقات کرد. او را از این جهت خارکن می‌گفتند که با خارکنی امرارمعاش می‌کرد. نادر به سیّدهاشم رو کرد و گفت: شما واقعاً همّت کرده‌اید که از دنیا گذشته‌اید.
سیّدهاشم با سادگی تمام گفت: برعکس، همّت را واقعاً شما کردید که از آخرت گذشته‌اید!»[۵]

کلیدواژه: دنیا و آخرت، دین، محافظه‌کاری

شاعر حقیقی

«روزی از روزها مهاراجه‌ی بزرگ، محبوب‌ترین مهاراجه‌ی آفتاب و ماه، به وزیر خود امر داد تا شاعری حقیقی برای او انتخاب کند. وزیر رأی مهاراجه را برای عموم اعلام کرد. روز بعد در برابر قصر جمعی گرد آمدند. هزار و یک نفر جمع شده بودند و همه به یک صدا می‌گفتند: ما شاعر حقیقی هستیم.
وزیر بیست و یک روز به اشعار آن‌ها گوش داد، امّا نتوانست بهترین شاعر را برگزیند. او یک روز تمام فکر کرد و روز دوّم و سوّم هم در آن‌باره اندیشید. روز چهارم نام هزار و یک شاعر را با خطّ زرّین روی صفحه‌ی کاغذی نوشت و آن را پیش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجّب پرسید: به راستی همه‌ی این‌ها شاعرند؟
وزیر تعظیم کرد و جواب داد: فرمانروای بزرگ، من اشعار آن‌ها را به دقّت گوش کردم،‌ امّا نتوانستم شایسته‌ترین آن‌ها را انتخاب کنم و به این جهت نام همه‌ی آن‌ها را نوشته و پیش شما آوردم تا خود انتخاب کنید.
مهاراجه مدّتی فکر کرد و سپس چنین گفت: شاعران را به زندان افکنید و همه را آگاه سازید که از این پس هر کس یک بیت شعر بگوید به شدّت کیفر می‌بیند و از شهر تبعید می‌شود.
شش ماه از آن ماجرا گذشت. یک روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه‌ی شاعران را بگردند. از هزار و یک شاعر تنها صد و یک شاعر از شکنجه و عذاب توان‌فرسای زندان نهراسیده و از هنر خود دست برنداشته بودند. آن‌ها خشم و کیفر مهاراجه را به هیچ شمرده و شب‌ها دور از چشم نگهبانان شعر می‌سرودند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: اکنون می‌بینید که نهصد نفر از آن‌ها شاعر نبوده و آدم‌های شهرت‌طلب می‌باشند. به آن‌ها پول بدهید و بگذارید از اینجا بروند. صد و یک شاعر دیگر را به قصر طاووس بیاورید و همه چیز برایشان آماده کنید تا در خوشی و رفاه بسر برند.
وزیر به دستور مهاراجه عمل کرد. صد و یک شاعر لباس‌های فاخر پوشیدند و وقت خود را به خوردن خوراکی‌ها و نوشابه‌ها و عیش و نوش می‌گذراندند. آن‌ها حرف‌های پوچ و بی‌معنی می‌زدند و دیگران آن حرف‌ها را شنیده و به حالشان تأسّف می‌خوردند.
شش ماه هم بدین‌سان گذشت. روزی مهاراجه با وزیر خود در قصر حضور یافته و صد و یک شاعر را احضار کرد و به آن‌ها گفت: شما شش ماه تمام با شادی و عیش گذراندید. اکنون کدامیک از شما با اشعار خود می‌توانید ما را سر ذوق بیاورید و خاطر ما را محظوظ دارید؟
شاعران خود را باخته و سرهایشان را پایین افکندند و خاموش ماندند. تنها نوجوانی از آن میان چشم‌های خود را به چشم‌های مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر دیگر به عیش و نوش وقت نگذرانده و به سادگی زندگی کرده بود و هنگامی که شاعران شراب می‌خوردند و یا به خواب خوش می‌رفتند، او تنها به گوشه‌ای می‌رفت، شعر می‌سرود و اشعار خود را با اشتیاق فراوان می‌خواند.
مهاراجه به وزیر خود گفت: نه، این صد نفر هم شاعر نیستند. آن‌ها بی‌کاره و مفت‌خورند. وقتی که در زندان از شادی‌ها و لذایذ دنیوی محروم بودند، شعر می‌گفتند و هر کدام از زندگی تلخ و سرنوشت تیره‌ی خود شِکوِه می‌کردند؛ امّا همین‌که به زندگی با شُکوه و پر از عیش سرگرم شدند از الهام و ذوق آن‌ها اثری باقی نماند. آن‌ها را بزنید و از قصر دور سازید.
پس از آنکه خشم مهاراجه فرونشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزیر گفت: این جوان، هم از درد و محنت و هم از عیش و خوشی الهام می‌گیرد. او هم در شب تیره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سیاه و هم در روز خوشبختی شعر می‌سراید. همه‌ی شاعران حقیقی چنین هستند. آن ها همواره از زندگی الهام می‌گیرند و جشمه‌ی جوشان شعر آن‌ها را هیچ حادثه‌ای خشک نمی‌سازد … این جوان شاعر حقیقی است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد بود. زندگی دلخواه او را فراهم بیاورید تا هر روز به قصر بیاید و شعری برای ما بخواند.
شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعری را که سروده بود خواند. روز دوّم و سوّم هم اشعار خود را برای مهاراجه خواند؛ ‌ولی روز چهارم در قصر حاضر نشد و نامه‌ای نوشت و برای مهاراجه فرستاد و در آن نوشت: بنا به میل و دستور شما نتوانستم شعر بگویم. من شاعر قلب خویش و الهام آزاد خود هستم. من برده‌ی آرزوها و امیال کس دیگری نمی‌توانم باشم.
پسر جوان وزیر پس از خواندن نامه‌ی شاعر خشمگین شد و به مهاراجه گفت: حقّ نان و نمک را نمی‌شناسد.
مهاراجه به او اعتراض کرد و گفت: نه، حق با تو نیست! شاعر حقیقی آزاد است و آزادانه نغمه می‌سراید.»[۶]

کلیدواژه: آزادی، شعر، سختی و آسانی، تبعیت و اطاعت

استعمارگران به جهاد می‌روند

آنچه که استعمارگران اروپا در قرون نوزدهم و بیستم بر مردم سرزمین‌های استعمار شده روا داشتند حکایت اشک و خون است. داستان مظالم بسیار، بی‌رحمی‌های شگفت و غارت‌های بی‌حساب است؛ امّا عجیب اینجاست که استعمارگران آن را برای تعالی انسان ضروری می‌دانستند! رابرت روزول پالمر در این مورد می‌گوید:
«ایمان به تمدّن جدید به صورت دیانتی درآمده بود و امپریالیسم جهادی در راه اشاعه و اعتلای آن دیانت بود. به این نحو که انگلیسی‌ها صحبت از «باری» می‌کردند که سفیدپوست بر دوش داشت؛ فرانسویان دم از ابلاغ تمدّن خویش به سایر مردم جهان می‌زدند؛ آلمان‌ها سخن از اشاعه‌ی فرهنگ خود می‌راندند و آمریکاییان نعمت‌هایی را متذکّر می‌گردیدند که افراد می‌توانستند در کنف حمایت اقوام انگلوساکسون بجویند. داروینیسم و انسان‌شناسی عامّه‌پسند تعلیم می‌داد که سفیدپوستان شایسته‌تر (!!) و با استعدادتر از مردم غیر سفیدپوستند.»
کار این غرور به جایی رسید که رودیارد کیپلینگ نویسنده و شاعر انگلیسی خطاب به وطنش انگلستان، در سال ۱۸۹۹، چنین سرود:
باری را که سفیدپوست باید به دوش گیرد برگیر
گُل‌های سر سبد خود را بیرون فرست
فرزندان خود را جلای وطن ده
تا حوایج اُسرای ترا برآورند،
و زیر یوغ سنگینی به خدمتِ
مردمی پرجوش و وحشی کمر بسته دارند؛
یعنی اقوام ترش‌رویی را که تازه به بند آورده‌ای
که نیمی ابلیسند و نیم دیگر کودک
[۷]

کلیدواژه: استعمار، مدرنیته، قرون جدید، نژادپرستی

مجلس ایران

دکتر رضازاده‌ی شفق که خود در عصر پهلوی در دو دوره نماینده‌ی مجلس بود، در مورد مجلس ایران در آن دوره می‌نویسد:
«در قسم اعظم این نیم قرن اخیر که مجلس‌های متعدّد منعقد گشت، شاید نصف آن مدّت از عمر گران‌بهای این کشور ضایع [شد] و به هدر رفت؛‌ یعنی در انتظار و تأخیر و تأخّر گذشت. معلوم نبود آقایانی که موقع انتخابات آن‌همه با مال و جان کوشش می‌کردند چرا بعد از انتخاب شدن فعّالیّت و کار و کوشش را کنار می‌گذاشتند. به یاد دارم در همان دو دوره که من بودم شاید صد بار یا بیشتر در جلسات متفرّقه رئیس اخطار نمود آقایان سروقت حاضر گردند، ولی مؤثّر نیفتاد و همان کاسه بود و همان آش. عجب اینکه اشخاصی که در یک جلسه اتّفاقاً سروقت حاضر می‌شدند و در باب لزوم رعایت وقت اخطار و تذکار می‌نمودند، جلسه‌ی بعد خود حاضر نمی‌شدند و اکثریّت حصول نمی‌یافت و غالباً جلسات از یازده صبح به آن طرف منعقد می‌گشت و یک یا دو ساعت کار نکرده باز هم تعطیل می‌نمود. انعقاد آن جلسه‌ی دو ساعته هم بدون مقدّمه و تشریفات نبود. پس از آنکه مدّتی در راهروها با چای خوردن و صرف غلیان و تلفن به این و آن می‌گذشت وصدای زنگ بلند می‌گشت و مرحوم آقا سیّدکمال داد می‌زد: «آقایان بفرمایید!»، وکلای با شهامت، وکلای مبرّز، با ناز و کرشمه‌ی خاصّی وارد تالار می‌گشتند و با تبسّمی ملیح و سیاستمدارانه به غرفه‌های تماشاچیان نگاهی می‌انداختند و بعد در جاهای خود می‌نشستند؛ ولی باز هم اکثریّت حاصل نمی‌گشت و پهلوانان نطق قبل از دستور با کمال بی‌صبری چشم به در تالار می‌دوختند و هر کس وارد می‌شد چوب‌خط می‌زدند تا فرصت نطق آنان برسد. در ضمن، پیش‌خدمت‌ها به دنبال وکیلان راهرونشین می‌رفتند و یکی دو عدد شکار می‌کردند و می‌آوردند؛ ‌با این‌همه مجلس به واسطه‌ی کسری یک یا دو وکیل گیر می‌کرد و جلسه معطّل می‌ماند و در چنان موقعی یکی از آقایان با تظاهر به تنگ حوصلگی، گویا برای آوردن کسری‌ها بیرون می‌رفت، ولی خودش هم جیم ‌می‌شد. در این بین یکی دو نفر موقع سیگارشان می‌رسید و می‌رفتند بیرون و امید اکثریّت قطع می‌گشت. البتّه وکیل آزاد است؛ وکیل مصون است؛ وکیل محترم است! در این بین یکی از تک‌مضرابی‌های مجلس مفیدترین پیشنهاد را که مقبول عامّه بود می‌کرد و آن تعطیل جلسه و موکول کردن آن به جلسه‌ی آینده بود که فوراً پذیرفته می‌شود [!] و دوباره [جریان] چای و تنقّلات در راهروها آغاز می شد. […] شخص حیرت می‌کرد که افرادی از بشر در این دنیای دو روزه و زیر همین فَلَک گردان و چرخ بی‌امان ممکن است غافلانه عمر گریزپای ملّتی را در یک مقام پر مسئولیّت با لاابالی‌گری بگذرانند.»[۸]

کلیدواژه: مجلس، تنبلی، مسئولیت، تاریخ معاصر، فساد

تأسیس عدالت‌خانه هنوز برای ما زود است

«روزی عبدالمجید میرزای عین‌الدّوله صدراعظم در انجمنی خطاب به جمعی از درباریان و بزرگان گفت: مظفّرالدّین شاه فرمان تأسیس عدالت‌خانه را صادر کرده و گفته نظام‌نامه‌ی آن را بنویسیم؛ امّا هنوز در این کار اقدام اساسی نکرده‌ام. عقیده‌ی شما چیست؟ اگر تأسیس عدالت‌خانه به مصلحت ملک و ملّت نیست، صحبت آن در میان نیاید.
حاضران جمله خاموش ماندند. عین‌الدّوله مطلب را دگربار بیان کرد. احتشام‌السّلطنه که خود از طرفداران جدّی عدالت بود، فرمود: بی هیچ گمان تأسیس عدالت‌خانه به سود و مصلحت مردم است و اجرای امر شاه مایه‌ی افتخار شما و دودمان شما خواهد بود.
امیربهادر برافروخت و گفت: اگر عدالت‌خانه برپا شود، میان پسر شما و بقّالی حقیر چه تفاوت به جا خواهد ماند؟[…]»[۹]

کلیدواژه: عدالت، برابری، طبقات اجتماعی، مشروطه، عدل و ظلم

ساده‌لوحی‌های یار وفادار محمّدعلی‌شاه

«سفر دوّم مظفّرالدّین‌شاه به اروپا در محرّم ۱۳۱۹ با دریافت ده میلیون تومان قرض از روس‌ها انجام گرفت. در این سفر چند روضه‌خوان همراه شاه بودند و در دو ماه محرّم و صفر، شاه در همه‌جا، در کشتی‌ها، راه آهن و مهمانخانه‌ها مشغول عزاداری بود. در یکی از این مجالس روضه‌خوانی امیربهادر چنان به صدای بلند گریه و زاری سرداد که موجب اضطراب مهمانداران فرنگی شد بطوریکه می‌خواستند دکتر خبر کنند. […]»[۱۰]

کلیدواژه: عزاداری، محافظه‌کاری، دین، قاجار، مشروطه

آسیدبوریک یعنی آی سیّد برو!

«زمانی که ملک‌المتکلّمین قهرمان بزرگ مشروطه تصمیم به مبارزه با جهل و استبداد گرفت قبل از هر چیز در شهر اصفهان مدرسه‌ای به سبک جدید تأسیس کرد. استقبال مردم از تأسیس این مدرسه شگفت‌انگیز بود. دسته دسته مردم کودکان و نوجوانان خود را به این مدرسه می‌آوردند و با امید به آنکه فرزندانشان آینده‌ای روشن خواهند داشت، نام فرزندان خود را در آن مدرسه می‌نوشتند.
مدّتی گذشت. پاسداران جهل و استبداد یکبار دیگر به وحشت افتادند و مبارزه با علم و دانش آغاز شد. کار به جایی رسید که واعظی از گروه مستبدّان فریاد کشید: ای مسلمانان، آرام نشسته‌اید؟ در مدرسه‌ای که ملک‌المتکلّمین تأسیس کرده، کودکان را بی‌دین می‌کنند و به آن‌ها آسیدبوریک می‌دهند. آسیدبوریک یعنی آی سیّد از اینجا برو! می‌دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه سادات و اولاد پیغمبر را می‌خواهند از شهر اصفهان و سپس ایران بیرون کنند.
حامیان جهل و استبداد مدرسه را تعطیل کردند،‌ امّا ملک‌المتکلّمین دلیرانه به مبارزه ادامه داد. پس از آنکه قزّاق‌ها به فرمان محمّدعلی شاه مجلس شورای ملّی را به توپ بستند نمایندگان مجلس کوشش کردند تا جان خود را نجات دهند؛ ولی قزّاق‌های حامی محمّدعلی شاه آن‌ها را محاصره کرده و بسیاری از آنان را دستگیر نمودند. در جریان این حمله، ملک‌المتکلّمین سخت مجروح شد. وقتی که او را به باغ شاه آوردند ریش‌هایش خون‌آلود و لباسش پاره بود.
زمانی که حکم اعدام او صادر شد، چند دقیقه قبل از اعدام، وی را به نزد محمّدعلی شاه بردند. شاه با خشم فراوان فریاد کشید: تو را به بدترین وضع خواهم کشت.
قهرمان آزادی با متانت و خونسردی گفت: با کشتن من نهال آزادی نخواهد خشکید. از هر قطره‌ی خون من یک ملک‌المتکلّمین به وجود خواهد آمد. […]»[۱۱]

کلیدواژه: مدرسه، عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، ملک‌المتکلّمین

شبی که محمّدعلی شاه تا صبح نخوابید

محمّدعلی شاه فرزند مظفّرالدّین ‌شاه پادشاهی مستبد و ظالم بود. وی با کمک قزّاق‌های روسی عرصه را بر آزادی‌خواهان و مشروطه‌طلبان تنگ کرد. سرانجام مشروطه‌طلبان پس از تحمّل سختی‌های بسیار، پیروز شدند و این حکایتی است از آخرین شب پادشاهی محمّدعلی شاه:
«وقتی به شاه خبر رسید که تقریباً دو ثلث تهران به دست مجاهدین افتاده دل از خیال فتح و پیروزی برداشت. دستور داد که در سراسر کاخ سلطنت‌آباد چراغ روشن نکنند، زیرا می‌ترسید که مجاهدین به نور چراغ به جای او راه یابند. پیش از این شاه با وزیر خارجه‌ی خود سعدالدّوله، در بابت توسّل به سفارت‌های خارجی مشاوره کرده و سعدالدّوله گفته بود که پس از بمباران مجلس، انگلیسی‌ها دیگر به او نظر خوبی ندارند. باید با سفارت روس صحبت کرد. ولی نماینده‌ی پادشاه را به سفارت راه ندادند. تا اینکه شب شد و به فرمان شاه به هر یک از درباریان اسلحه‌ی کمری دادند؛ ‌ولی اغلب نمی‌دانستند که این اسلحه به چه درد می‌خورد.
آن شب تا صبح شاه نخوابید. زنان و خویشان و کودکان او نیز تا صبح به خواب نرفتند. صبح شد و دوباره محمّدعلی شاه، سعدالدّوله را به سفارت روس فرستاد. تا وزیر خارجه بازگردد، شاه بدون آنکه بفهمد چه می‌کند، سبیل پُرپشت خود را می‌جوید و از این طرف به آن طرف می‌رفت و احمدمیرزا طفل بزرگ‌ترش نیز به دنبال پدر روان بود تا کنجکاوی کودکانه‌ی خود را با سر درآوردن از وقایع قانع کند.
بالاخره وزیر خارجه رسید و شاه دیگر طاقت آن نداشت که با وزیر خود به اتاق خویش بروند و دوبدو صحبت کنند. بلند بلند پرسید: پس چه شد؟ روس‌ها چه خواهند کرد؟
سعدالدّوله دستی به سبیل خود کشیده، گفت: قربان! می‌گویند که اجازه‌ی دخالت در امور داخلی ایران را نداریم. دولت امپراتوری ما را از هرگونه دخالتی منع کرده است.
شاه دیگر منتظر بقیّه‌ی مطالب نشد. وحشتی که از رسیدن مجاهدین داشت و یأس از دخالت و حمایت روس‌ها، یکباره شبح مرگ را در نظر او ظاهر ساخت.
مرگ فجیع، شاید بر فراز چوبه‌ی دار! در آن هنگام سران آزدی‌خواه که شاه آنان را بارها اراذل و اوباش و ماجراجو و آدمکش خوانده بود، دست‌ها خواهند زد، شادی‌ها خواهند کرد، در جلوی چشم ملّت در مقابل بهارستان که به دست ظلم او خراب شده بود اهانت‌ها خواهند نمود و دشنام‌ها خواهند داد. این افکار وحشتناک موجب شد که یکباره شاه عنان اختیار از دست داد و فریاد زد: کالسکه‌ها را برگردانید! مرا خواهند کُشت!
سپس خود را به کالسکه انداخت و گفت: برو به سفارت روس!
شاه بدین‌ترتیب به سفارتخانه رسید و بلافاصله سفارت روس مراتب را به سفارت انگلیس اطّلاع داد و چون پای مقرّرات ۱۹۰۷ در میان بود، دولت انگلیس هم پرچم خود را در آنِ واحد با پرچم دولت تزاری روس بر فراز مقرّ محمّدعلی میرزا زد و دوره‌ی سلطنت شاه بدبختی که از سلطنت چیزی جز نفرت ابدی حاصل نکرده بود بدین‌ترتیب خاتمه یافت. پس از شاه، زنان و فرزندان و سایر وجوه دربار مثل امیربهادر و مجلّل‌السّلطان و دیگران نیز به سفارت پناهنده شدند.»[۱۲]

کلیدواژه: عدل و ظلم، استبداد، مشروطه، محمدعلی شاه، قدرت

کریم‌خان و مرد چاپلوس

«کریم‌خان زند در ایّام حکومت خود شخصاً به شکایات مردم رسیدگی می‌کرد و به همین جهت روزی چند ساعت از وقت خود را به پذیرفتن مردم اختصاص می‌داد و طیّ این مدّت، هر کسی حق داشت به حضور او برود و مطلب مورد نظرش را با وی در میان بگذارد.
در یکی از این روزها شخصی در حالیکه زار زار می‌گریست به دیدن کریم‌خان آمد و به محض ورود، خود را روی پای وی انداخت و شروع به تملّق‌گویی و چاپلوسی نمود. کریم‌خان که تصوّر می‌کرد مأمورانش در حقّ این مرد ظلمی کرده‌اند و او برای دادخواهی آمده، دلش به حال وی سوخت و دستور داد او را ببرند و آرام کنند و هنگامی که تألّم خاطرش فرونشست او را به حضور ببرند.
ساعتی بعد، هنگامی که مرد کمی آرام شده بود او را به نزد کریم‌خان بردند. کریم‌خان از وی خواست تا درد دلش را به زبان بیاورد. گفت: من از مادر نابینا متولّد شدم و عمری را در تاریکی محض گذراندم تا اینکه دیروز اُفتان و خیزان خود را به آرامگاه پدرتان رساندم و دست توسّل به سوی مزار شریف آن مرحوم دراز کردم و در حالیکه زار زار می‌گریستم از جناب ایشان تقاضای شفا کردم و آنقدر گریستم که دچار ضعف شدم و بیهوش افتادم. در عالم خواب مردی روحانی و جلیل‌القدر را دیدم که به بالینم آمد. دست بر چشمانم گذاشت و گفت: «من ابوالوکیلم، تو را شفا دادم. اینک برخیز و با خاطر آسوده به هر جا که مایلی برو!». من وقتی از خواب بیدار شدم، چشمان خود را بینا یافتم و احساس کردم همه چیز را می‌بینم. به همین جهت از شدّت خوشحالی می‌گریستم و اینک از باب ستایش و قدردانی خدمت رسیده‌ام تا به خاطر داشتن چنین پدر با کرامتی به شما تبریک بگویم و به پاس محبّتی که ایشان در حقّم کرده در سلک فداییان شما درآیم و آماده‌ی هر نوع خدمتگزاری و جان‌نثاری باشم.
کریم‌خان بعد از شنیدن حرف‌های آن مرد دستور داد او را تنبیه کنند. گروهی از بزرگان با حیرت جلو آمدند و شروع به شفاعت کردند و آنگاه علّت خشم و غضب کریم‌خان را پرسیدند. کریم‌خان در پاسخ گفت: پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه‌ی بید سرخ، الاغ دزدی می‌کرد. روزی هم که مُرد، خلقِ خدا، خالق را شکر کردند که جان چنین مردی را گرفته است. بعد از به قدرت رسیدن من، عدّه‌ای چاپلوس برای خوش‌آیند من بر محلّ دفن او مقبره‌ای ساختند و آن را «عیناق ابوالوکیل» نامیدند و اکنون این مرد شیّاد سعی دارد او را صاحب کرامت معرّفی کند.»[۱۳]

کلیدواژه: چاپلوسی و تملق، مدح، تبعیت و اطاعت، صداقت، مدیریت و حکومت، کریم‌خان زند، خواب دیدن، شفا، معجزه، عزّت نفس

شعری برای مزار هلاکو

«معروف است که هلاکوخان به یکی از شاعران دربارش سفارش کرد تا برای سنگ قبر او شعر مناسبی بسراید و بابت انجام این تکلیف دستمزد ناچیزی هم به او پرداخت. شاعر موصوف با توجّه به توصیه‌ی هلاکو و دستمزدی که گرفته بود شعری ساخت که اگرچه روی سنگ قبر هلاکو حک نشد، امّا شنیدن دارد:

یکی از بزرگان دنیا و دین در اینجا نهاده‌ست سر بر زمین
ز کردار او خلق خرسند بود فزون‌تر ز هر کس هنرمند بود
بسی عقل و تدبیر و فرهنگ داشت ز مردم‌فریبی بسی ننگ داشت
برای یکی بدره‌ی بی‌فروغ نشاید ازین بیش گفتن دروغ»[۱۴]

کلیدواژه: مدح، چاپلوسی و تملّق، شعر

برای آنکه شهرت کنم!

«اراسترس از مردم یونان، معبد «دیان» را در شهر «افه‌زوس» آتش زد. این بنا یکی از عجایب هفتگانه جهان بود. به او گفتند: بد ذات، این چه کاری بود؟
گفت: برای آنکه در تاریخ مشهور بشوم.»[۱۵]

کلیدواژه: شهرت، تاریخ


فهرستی از کلیدواژه‌های مجموعه ۹-۴:

۲۸ مرداد ابوذر ابوسعیدابوالخیر – اجتناب از طاغوت احتکار – احکام دینی – اختلاف و تفرقه – اختلاف شعاری اخلاق ارتش استالین استبداد – استعمار اسکندر – اصلاح خود – اطاعت از باطل اعتراض – اقلیت‌ها – الوات و اوباش – امام سجّاد(ع) امنیت انتقاد – انحراف و تحریف انقلاب – انقلاب فرانسه – انگلستان – ایثار آزادی – آزادی بیان آگاهی آموختن – آموزش و پرورش بخشش بدبینی – بدخلق – بدعت – بدگویی – بدگویی و عیب‌جویی – برابری – برادری – برخورد با مخالف (دشمن) – بردگی – برده‌داری – بزرگی – بلندهمّتی – بهانه‌های ستم – بهلول – بی‌تفاوتی – بی‌طرفی – بیهودگی – پزشکی – پوچی و بی‌معنایی – پیامبر(ص) – پیروزی – تاریخ – تاریخ ایران – تاریخ علم – تاریخ معاصر – تبعیت از ظالم – تبعیت و اطاعت – تجمّل – تختی – تربیت فرزند – ترس – ترس و ایمنی – تصمیم‌گیری – تغییر – تکبر – تلاش و ایستادگی – تلاش و کوشش – تملّق و مدح – تنبلی – تنبیه – توبه – توکّل  – ثروت‌اندوزی – جادو – جامعه‌ی طبقاتی – جنگ جهانی دوم – جهل – جهل و خرافه – جوانمردی – چاپلوسی – چاپلوسی و تملق – حاکم – حرص و طمع – حرف و عمل – حق – حق‌طلبی – حقوق – حکومت – حیوانات – خاطرات سفر – خانواده – خدا – خشونت – خندیدن – خندیدن از روی نادانی – خواب دیدن – خودبزرگ‌بینی – خودفروشی – دانشگاه – دانشمندان – دروغ – دعا – دفاع از حق – دلقک – دنیا – دنیا و آخرت – دیکتاتوری – دین – دینداری – دیوانگی – دیوژن (دیوجانس) – رسوم بی‌معنی – رشوه – رفاه و آرامش – روان‌شناسی تبعیت – روحانیّت – روزه – زن – زندگی غیرسیاسی – ساده‌زیستی – سانسور – ستاره‌شناسی – ستم – سختی و آسانی – سختی و تلخی – سقراط – سکوت و انفعال – سنایی – سنت‌های غلط – سهروردی – سیاست – شاه – شاه‌عباس – شعر – شغل – شفا – شکر – شهرت – صبر – صداقت – صفویه – طالع‌بینی – طبقات اجتماعی – طرفداری – طنز و لودگی – ظاهربینی – ظل‌السلطان – ظلم – ظلم‌پذیری و سکوت – عبادت – عدالت – عدالت در اسلام – عدل و ظلم – عزّت نفس – عزاداری – عقلای مجانین – علم – علم (science) و اخلاق – علم و عمل – علم‌آموزی – علی(ع) – عمربن‌عبدالعزی – عوام فریبی – غذا – فخرفروشی – فرانسیس بیکن – فساد – فقر و محرومیت – قاجار – قدرت – قدرت حقیقت – قدرت‌طلبی – قرآن – قرون جدید – قضاوت – قضاوت در اسلام – قهرمان ملّی – کُشتی – کارهای عجیب – کریم‌خان زند – گرسنگی – گناه – لباس – لذّت و آرامش – مال – مال (پول) – مال و ثروت – مال‌اندوزی – مبارزه با ظلم – مبارزه با نفس – مجلس – محافظه‌کاری – محافظه‌کاری دینی – محبّت – مدارا و نرمی – مدح – مدح و چاپلوسی – مدرسه – مدرنیته – مدیریت و حکومت – مردم – مردم‌داری – مسئولیت – مشورطه – مظفرالدین شاه – معجزه – مغول – ملک‌المتکلّمین – منزلت و ارزش – مهربانی – میان‌مایگی – ناپلئون – نادرشاه – ناصرالدین‌شاه – نالیدن از ظلم – نرون – نژادپرستی – نظم – نفس – نوشتن – نویسندگی – نیکی و بدی – هدف زندگی – هدف و وسیله – همراهی – همکاری با ظالم – هند – هنر – ورزش


[۱] منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
[۲] مجلّه‌ی دانشمند، فروردین ۱۳۶۵، ص ۴۸٫ برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به کتاب ماشین قدرت و اختناق، ترجمه‌ی محمود حکیمی، انتشارات امیرکبیر، تهران‌ ـ ۱۳۶۵٫
[۳] رحمت‌الله‌ مهراز، «سازمان آموزش و پرورش در هند»، ماهنامه‌ی آموزش و پرورش، بهمن ماه ۱۳۴۰٫
[۴] هزار نکته، ص ۲۱۷٫
[۵] محمود مستجیر، هزار نکته، ص ۹۹٫
[۶] این داستان که از مجلّه‌ی فانوس نقل شده اثر «سودارشان» نویسنده‌ی هندی است و «عقیلی کاتبی» آن را ترجمه کرده است.
[۷] رابرت روزول پالمر، تاریخ جهان نو، ترجمه‌ی ابوالقاسم طاهری، انتشارات امیرکبیر، تهران ـ ۱۳۴۹،‌ج ۲، ص ۲۷۳٫
[۸] دکتر رضا زاده‌ی شفق، چند بحث اجتماعی، انتشارات زوّآر، تهران ـ ۱۳۴۰، ص ۲۷۴٫
[۹] ماهنامه‌ی آموزش و پرورش،‌ اسفندماه ۱۳۵۴، ص ۳۷۵٫
[۱۰] اطّلاعات ماهانه، تیر و شهریور ۱۳۳۶٫
[۱۱] مجلّه‌ی اطّلاعات هفتگی، ۲۵ مرداد ۱۳۲۵٫
[۱۲] اطّلاعات ماهانه، اسفند ماه ۱۳۲۹٫
[۱۳] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶٫
[۱۴] اطّلاعات هفتگی، خواندنی‌های تاریخی، شماره‌ی ۲۳۴۱، ۲۷ خرداد ۱۳۶۶، ص ۵۵٫
[۱۵] مهدی‌قلی هدایت (مخبرالسّلطنه)، خاطرات و خطرات، ص ۲۳۸٫

// // ?>


«برگ‌هایی از تاریخ» (مجموعه شماره ۸)

با فقر می‌سازم امّا هرگز انسانی را ستایش نمی‌کنم[۱]

ناپلئون بُناپارت امپراتور هوسران و جاه‌طلب فرانسوی بسیار دوست می‌داشت که از سوی دانشمندان، فیلسوفان و ادیبان مورد ستایش قرار گیرد. او با آنکه خود در تحریک احساسات مردم عوام نابغه بود، امّا در عین حال عقیده داشت که تعریف و ستایش یک فیلسوف و یا دانشمند در بالا بردن میزان محبوبیّت یک زمامدار بسیار مهم است.
ناپلئون بسیاری از فیلسوفان، دانشمندان و نویسندگان را به ستایش خود وامی‌داشت. حتّی شاعران برجسته‌ای چون گوته و فیلسوفی چون هگل او را که دیکتاتورری خشن و بی‌رحم بود ستایش کردند و خود را در جنایات، بی‌رحمی‌ها و تجاوزهای او شریک ساختند. لشکریان ناپلئون در ایتالیا، اسپانیا، مصر، سوریه، پروس، روسیه، بلژیک و هلند هزاران هزار انسان را به خاک و خون کشیدند؛ نیروهای امنیّتی او در فرانسه صدای آزادی‌خواهان را خفه کردند، امّا نویسندگان روزنامه‌های دولتی همچنان سخاوتمندانه عالی‌ترین واژه‌ها را به پای ناپلئون می‌ریختند. دانشمندان و نویسندگان طرفدار ناپلئون پاداش‌ها و جوایز هنگفت دریافت می‌کردند؛ از زندگی خوب بهره‌مند می‌شدند و هیچ توجّه نداشتند که زندگی پر لذّت آنان به قیمت خون هزاران انسان بی‌گناه تمام می‌شود. امّا حتّی در آن زمان بودند اندیشمندان شریفی که فقر و گرسنگی را بر شرکت در جنایات خوفناک زمامداران ستایش طلب ترجیح دادند. آنکیتل دو پرون (۱۷۳۱ – ۱۸۰۵) دانشمند فرانسوی با فقر و گرسنگی ساخت، امّا حاضر نشد به جمع نویسندگان مزدور بپیوندد. وی در مقدّمه‌ی ترجمه‌ی کتاب «اوپانیشادها» درباره‌ی زندگی خود نوشت:
«نان و قدری شیر و اندکی پنیر و آب چاه! این است غذای روزانه‌ی من و روی هم رفته برایم به چهارشاهی تمام می‌شود که یک دوازدهم یک روپیه‌ی هندی است. بدون آتش زندگی می‌کنم، حتّی در سرمای زمستان، و هیچ نمی‌دانم پتو و لحاف پَرِ نرم و گرم چیست … با کارهای ادبی عمر می‌گذرانم. نه حقوق و وظیفه‌ای دارم و نه مقام و مرتبه‌ای.»[۲]
وقتی در سال ۱۸۹۵ آنکیتل دوپرون در کمال تنگدستی بسر می‌برد حکومت انقلابی فرانسه خواست به عنوان «پاداش ملّی» حقوقی برای وی منظور دارد؛ امّا دوپرون ابلاغیّه‌ی حکومت را بازگرداند و پاسخ داد: نیازی ندارم. در سال ۱۸۰۴ چون از آنکیتل دوپرون خواستند نسبت به امپراتور سوگند وفاداری یاد کند، تسلیم نشد و در جواب نوشت:
«روحی که خدا به من داده است، ارجمندتر و آزادتر از آن است که خود را پست سازم و نسبت به کسی که مانند من بنده‌ی خدایی بیش نیست سوگند وفاداری بخورم.» [۳]

کلیدواژه: قهرمان ملّی، مدح و چاپلوسی، ظلم و عدل، مال و ثروت، عزّت نفس، ناپلئون، انقلاب فرانسه

تابلویی از پدربزرگ

«لُرد گلادستون (۱۸۰۹ ـ ۱۸۹۸) نخست‌وزیر معروف انگلستان، روزی نزد یک عتیقه‌فروش، تابلوی رنگ‌روغنی مردی را که با لباس قرون‌وسطی نقّاشی شده بود دید و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد، از خرید آن منصرف گردید. چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش لُرد کرین مشاهده کرد. لُرد کرین تابلو را به گلادستون نشان داده، گفت: این تابلو متعلّق به یکی از اجداد من است.
گلادستون در جوابش خنده‌ای کرد و گفت: اگر این تابلو قیمتش کمی ارزان‌تر بود، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود.»[۴]

کلیدواژه: مال، فخرفروشی، تکبّر، عزّت نفس

تنها سخن راست یک منجّم

«ابوصلت امیّه‌ی مغربی گفت هنگامی که در حدود سال پانصد و ده هجری قمری به مصر رفتم، رزق‌الله منجّم معروف به «نخاس» را دیدم. او استاد بیشتر منجّمین مصر و بزرگ آن‌ها بود. وی پیرمردی خوش طبع و شوخ مزاج بود. از جمله‌ی داستان‌های خود اوست که چنین نقل کرد:
روزی یک زن مصری از من خواست تا درباره‌ی موضوعی مخصوص و مربوط به او طالعش را ببینم. من شروع کردم ارتفاع خورشید را در آنوقت و درجه‌ی طالع و خانه‌های دوازده‌گانه و محلّ استقرار ستارگان سیّار همه و همه را در روی یک تخته‌ی حساب ترسیم کردم و شروع کردم به صحبت کردن و راجع به هر خانه طبق عادت جدا جدا سخن می‌گفتم و توضیح می‌دادم و آن زن همچنان ساکت بود و من از سکوت او یکّه خوردم و سکوت کردم و چند لحظه به سکوت برگزار شد و آن زن یک سکّه نزد من انداخت. من مجدّداً شروع کردم به سخن گفتن و گفتم: من در طالع تو می‌بینم که مقداری از مال خودت را از دست داده‌ای. آن را نگه‌دار و از آن محافظت کن.
آن زن گفت: حالا حقیقت را گفتی و درست هم گفتی. به خدا قسم، همینطور است که تو گفتی.
من پرسیدم: آیا تو تازگی چیزی گم کرده‌ای و یا مالی از دست داده‌ای؟
آن زن گفت: بلی، همان یک درهمی که به تو دادم!
این را گفت و مرا ترک کرد و رفت.»[۵]

کلیدواژه: طالع‌بینی، دروغ، جهل و خرافه، ستاره‌شناسی

من بی‌گناه می‌میرم!

در یکی از شب‌های تیره‌ی پاریس در سال ۱۷۹۴ در عصر هولناکی که به دوره‌ی ترور و وحشت در انقلاب کبیر فرانسه مشهور شد، سه مرد خشمگین درِ خانه‌ای را به شدّت می‌کوبیدند. آنان فریاد می‌کشیدند: به نام آزادی، به نام حکومت فرانسه، لاوازیه را به ما تسلیم کنید!
آنان لاوازیه را از دامان خانواده بیرون کشیدند و ساعتی بعد به دادگاه انقلابی تحویل دادند. مدّت محاکمه بسیار کوتاه بود و لاوازیه نیز مانند هزاران بی‌گناه دیگر محکوم به اعدام شد. روز بعد وی را به میدان اعدام بردند و با گیوتین سر از بدنش جدا ساختند. سپس سر او را به جمعیّت نشان دادند و گفتند: این سر آنتوان لوران لاوازیه خائن به میهن است.
و بدین ترتیب حکومت کور ترور و وحشت فرانسه به زندگانی یکی از مشهورترین دانشمندان جهان پایان داد. در دادگاه، شورشیان از این مرد دانشمند نپرسیدند که او در مدّت عمر خود برای فرانسه چه کرد. آنان فقط به او گفتند: چون با حکومت فرانسه همکاری نکردی مستحقّ اعدامی.
لاوازیه در سال ۱۷۴۳ در پاریس متولّد شد. پدرش بسیار مایل بود که او مردی دانشمند و بزرگ شود؛ از این رو وی را به مدرسه‌ی کاردینال مازارن فرستاد. لاوازیه از هوشی سرشار و حافظه‌ای شگفت برخوردار بود و بزودی توجّه معلّمان و استادان را به خود جلب کرد. وی در بیست و سه سالگی مقاله‌ای در مورد «بهترین طریق روشنایی برای یک شهر بزرگ» نوشت و به خاطر آن جایزه‌ای را که یک مدال طلا بود، بُرد. وی به خاطر همین تشویق، به شیمی و فیزیک علاقه‌مند شد و در تهیّه‌ی کتاب‌های علمی با عدّه‌ای از علمای فرانسه همکاری کرد. به تدریج شهرتش از مرزهای فرانسه گذشت . وی در سال ۱۷۷۸ در نزدیکی شهر «فوشین» مزرعه‌ای جهت کارهای کشاورزی ساخت و در این مزرعه بود که شیوه‌های جدید کشاورزی را مورد آزمایش قرار داد. یکی از مورّخان انگلیسی در مورد این کار لاوازیه می‌نویسد: «او در مدّت یک سال بیش از آنچه که فرد دیگری ممکن است در مدّت یک قرن خدمت کند به پیشرفت کشاورزی میهنش خدمت کرد.»
پس از پیروزی انقلاب فرانسه لاوازیه نیز مانند اکثر مردم نیک‌اندیش از سقوط حکومت ظالم سلطنتی خوشحال شد؛ امّا پس از آنکه دوره‌ی ترور و وحشت فرارسید و دانتون، مارا و روبس پی‌یر در رأس حکومت قرار گرفتند و اعدام بی‌گناهان آغاز شد، لاوازیه از همکاری با حکومت ترور خودداری ورزید. حکومت ترور چندین‌بار از وی درخواست همکاری کرد، امّا لاوازیه می‌گفت: «اینان فریاد برابری، برادری، آزادی سر داده‌اند، ولی بر جان و مال مردم بی‌رحمانه دست انداخته‌اند. بی‌گناه و گناهکار در نظر اینان یکسان است. انسان‌ها را بیهوده می‌کشند و خویش را حکومت انقلابی لقب داده‌اند.»
و یک‌بار خطاب به مارا که با اصرار از او درخواست همکاری می‌کرد گفت: «چه‌ می‌گویید؟! از من می‌خواهید با اوباشی که آزادی مطبوعات و بیان را از میان برداشته‌اند متّحد شوم؟ از من می‌خواهید از مردانی حمایت کنم که کودکان را نیز بدون محاکمه به قتل می‌رسانند و آزادی مذهب و فرهنگ و اندیشه را زیر پای خود لگدمال کرده‌اند؟ نه، من چنین کاری نمی‌کنم و برای مرگ آماده‌ام.»
خودداری لاوازیه از همکاری با حکومت ترور موجب صدور فرمان توقیف و سپس حکم اعدام او گردید. وی را مانند بقیّه‌ی محکومان، سوار بر ارّابه‌ای کرده و از میان جمعیّت خشمگین که عقل خود را از دست داده بود گذراندند. جمعیّت خشمگین بزرگ‌ترین دانشمند زمان خود را هو و گاه مسخره می‌کردند؛ امّا لاوازیه فقط لبخند می‌زد. آخرین کلماتی که بر زبان او جاری شد این بود: «من بی‌گناه می‌میرم.»[۶]

کلیدواژه: علم، سیاست، عزّت‌نفس، ظلم، تبعیّت و اطاعت، انقلاب فرانسه

ترس برادر مرگ است

ابن اثیر مورّخ معروف درباره‌ی ترس و زبونی بعضی از مردمان در عصر حمله‌ی مغول می‌نویسد:
«چنین نقل کرده‌اند که یک نفر مغول به قریه یا دربندی که مردمی فراوان در آن بودند وارد می‌شد و یکی‌یکی ایشان را می‌کشت و احدی جسارت آنکه به سمت او دست دراز کند نداشت. گویند یکی از آن قوم مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربه‌ای نداشت به او گفت سر خود را به زمین بنه و از جای خود نجنب. مرد چنین کرد و مغول رفته، شمشیری به کف آورد و او را با آن کشت.
مردی برای من نقل کرد که من با هفده نفر در راهی می‌رفتیم. سواری از مغولان به ما رسید و امر داد که کَت‌های یکدیگر را ببندیم. همراهان من به اطاعت امر او قیام کردند. به ایشان گفتم: او یک نفر است و ما هفده تن. علّت توقّف ما در کشتن او و گریختن چیست؟
گفتند: می‌ترسیم.
گفتم: او السّاعه شما را می‌کشد. اگر ما او را بکشیم شاید خداوند ما را خلاصی بخشد.
خدا می‌داند کسی بر این اقدام جرأت نکرد. عاقبت من با کاردی او را کشتم و پا به فرار گذاشته، نجات یافتیم.»

کلیدواژه: ظلم، ترس، برادری، اطاعت و تبعیت

خداوند حضرت محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده است

«خلیفه عمربن‌عبدالعزیز به جرّاح‌بن عبدالله والی خراسان نوشت که هر کس با تو نماز می‌خواند، از پرداخت جزیّه معاف است. این فرمان عادلانه سبب شد که گروه بسیاری از مشرکین و مسیحیان و غیره اسلام اختیار کردند. امّا والی که رغبت روزافزون مردم را به اسلام دید به خلیفه یادآورد شد که مسلمان شدن ذمّیان به منظور معافیّت از پرداخت جزیّه است و خوب است که آنان را با اجرای عمل ختنه آزمایش کنیم؛ علاوه بر این، با مسلمان شدن ذمّیان میزان درآمد بیت‌المال رو به کمی گذاشته است و بیم آن می‌رود که باز هم جمعی دیگر مسلمان شوند و مقدار جزیّه از آنچه هست هم کمتر شود. خلیفه پاسخ داد: خداوند محمّد(ص) را برای هدایت خلق فرستاده نه برای ختنه کردن و جزیّه گرفتن.»[۷]

کلیدواژه: دین، احکام دینی، ظلم، عمربن‌عبدالعزیز،‌ مال(پول)

شهامت اخلاقی

در تاریخ ایران مردان بزرگی بوده‌اند که شهامت اخلاقی‌‌شان انسان را به شگفتی و تحسین وامی‌دارد. مثلاً موقعی که میرزارضای کرمانی موفّق به کشتن ناصرالدّین‌شاه شده، او را توقیف کردند و سپس مورد استنطاق قرار دادند. در بازجویی، میرزا رضا کرمانی گفت: «من قبلاً وسیله‌ی بهتری داشتم که شاه را بکشم بدون آنکه گرفتار شوم، بدین قرار که اطّلاع یافتم شاه به باغ یکی از اعیان به گردش می‌رود. خود را به آن باغ رسانیده، مخفی شدم. شاه آمد و کشتن او هم بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود؛ امّا او را نکشتم، زیرا عدّه‌ای یهودی در آن روزها برای تفریح در آن باغ بودند و اگر شاه کشته می‌شد و من فرار می‌کردم، خون را به گردن یهودیانی که در آن باغ اقامت داشتند می‌انداختند…»

کلیدواژه: اقلیت‌ها، مبارزه با ظلم، ایثار، مشروطه، ناصرالدّین شاه

خطای طبابت

«در زمان دیوژن حکیم، شخصی که نقّاش بود حرفه‌ی نقّاشی را ترک گفت و مشغول طبابت شد. دیوژن گفت: کار خوبی کردی، زیرا خطاهای تصویر را همه کس می‌بیند و تیرهای ملامت و ایراد از هر سو پرتاب می‌شود؛ امّا خطاهای طبابت را خاک می‌پوشاند و کاملاً از نظرها مخفی می‌دارد!»[۸]

کلیدواژه: پزشکی

در جنگ بالکان

«هنگامی که بلغارها در جنگ بالکان آدریناپول را محاصره کردند و راه آذوقه را به شهر بستند، محصورین به زحمت افتادند. بنابر قوانینی که اسلام وضع کرده است، همه آذوقه‌هایی که در انبارها ذخیره بود بیرون آورده، در معرض استفاده‌ی عامّه گذاشتند و در این طریق فرقی مابین مسلمان و غیرمسلمان نبود. چون این خبر به گوش شیخ‌الاسلام (شیخ بزرگ مسلمین مقیم آن شهر) رسید، شکری‌پاشا حافظ و مدافع شهر را خواسته‌، فرمود که بنا بر تعالیم حضرت محمّد(ص) و اندرزهای وی، فقط مسلمانان هستند که باید اموال خود را در معرض استفاده‌ی عامّه گذارند.
شکری‌پاشا قبول کرد و سایرین را در کار خود آزاد گذارد و همین فداکاری مسلمین آثار نیکویی بجا نهاد و بعد از آن نبرد، آوازه‌ی آن زبانزد جهانیان گردید.»[۹]

کلیدواژه: مال، احتکار، دین

او هم بنده‌ی خدا بوده است

«روزی تابوتی از برابر محمّد(ص) می‌گذراندند. پیغمبر به مجرّد دیدن آن به رسم ادب بپاخاست. کسی گفت: این تابوت یهودی است که به قبرستانش می‌برند.
پیغمبر در جواب فرمود: باشد، مگر او جاندار و بنده‌ی خداوند نبوده است؟»[۱۰]

کلیدواژه: اقلیت‌ها، پیامبر(ص)، محبّت

سی سال استغفار برای یک الحمدلله

«سَری‌سَقَطی از بزرگان عرفا (متوفّی میان سال‌های ۲۵۱ تا ۲۵۷ ق.) وقتی گفت: من مدّت سی‌سال است از یک «الحمدلله» که گفته‌ام در پیشگاه خداوند استغفار می‌کنم.
گفتند: چگونه بوده است؟
گفت: حریقی شب هنگام [در بغداد] روی داد. من بیرون رفتم تا وضع دکّان خود را ببینم. گفتند: حریق از دکّان تو دور است. گفتم: الحمدلله. سپس با خود گفتم: فرض کن دکّان تو نجات یافته، آیا به مسلمانان نمی‌اندیشی!»[۱۱]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، دین، شکر، توبه

کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند!

«مشیرالسّلطنه سالی دوبار روضه‌خوانی می‌کرد و شیعیان را طعام می‌نمود و در دو روز آخر خاخام یهودان و کشیش مسیحیان را هم دعوت می‌کرد. روزی محمّدعلی‌شاه از وی پرسید که در مجلس روضه‌خوانی چرا خاخام یهود و کشیش مسیحی را دعوت می‌کنید؟
مشیرالسّلطنه گفت: بنده سالی دو ماه در مجلس عزای خامس آل‌عبا شیعیان را اطعام می‌کنم و از بابت احتیاط دو روزی هم نمایندگان یهود و مسیحی را دعوت می‌نمایم. و کسی چه داند؟ شاید حق به جانب آنان باشد. این کار را می‌کنم که روز قیامت کلاهم پس معرکه نباشد!»[۱۲]

کلیدواژه: دینداری

رها کنید!

«کریم‌خان‌زند را شاهبازی آورده بودند. گفت: این مرغ چه کار دارد؟
گفتند: شکار کبک و کبوتر می‌کند.
گفت: چه می‌خورد؟
گفتند: روزی یک مرغ.
گفت: رها کنید برود خودش بگیرد و خودش بخورد!»[۱۳]

کلیدواژه: تجمّل، مال و ثروت

دلقک و امام سجّاد علیه‌السّلام

امام صادق(ع) فرمود: «در مدینه مردی بطّال (یاوه‌گو) بود و مردم را با حرکات خنده‌آور خود می‌خنداند و همه او را به عنوان یک دلفک می‌شناختند. روزی هنگامی که از کنار امام سجّاد(ع) رد می‌شد، اشاره به ایشان کرد و گفت: این مرد مرا خسته کرده، زیرا هر کاری می‌کنم نمی‌خندد.
سرانجام مرد یاوه‌گو روزی از آخرین تیری که در ترکش داشت استفاده کرد تا آن حضرت را بخنداند و آن این بود که چون امام را دید که همراه دو غلامش به جایی می‌رود، پرید و عبای آن حضرت را از دوشش گرفت و فرار کرد. امام سجّاد(ع) اصلاً به او اعتنایی نکرد. دیگران او را دنبال کرده و عبا را از او گرفتند و به حضور حضرت آوردند. امام فرمود: این چه کسی بود؟
گفتند: این مردی دلقک و یاوه‌سرا است که مردم مدینه را با یاوه گویی‌های خود می‌خنداند.
امام سجّاد(ع) فرمود: به او بگویید برای خدا روزی وجود دارد که در آن روز (روز قیامت) باطل‌گویان و یاوه‌سرایان در خُسران و زیان می‌باشند.»[۱۴]

کلیدواژه: بیهودگی، خندیدن از روی نادانی، پوچی و بی‌معنایی، امام سجّاد(ع)، دلقک

در محضر قضا

«در دوران خلافت مأمون خلیفه‌ی عبّاسی مرد جواهرفروشی به تظلّم به دربار خلیفه آمد و شکایت خود را مطرح کرد. مأمون پرسید: از چه کسی شکایت داری؟
مرد گفت: از شما!
مأمون با تعجّب گفت: از من؟!
مرد جواهرفروش گفت: آری! شخصی به نام سعید که خود را وکیل شما معرّفی کرد جواهری از من خریداری کرده به مبلغ سی‌هزاردینار و بهای آن را نمی‌پردازد.
مأمون گفت: اوّلاً چنین کسی وکیل من نیست. ثانیاً از کجا که تو راست می‌گویی و آن شخص بهای جواهر را نپرداخته باشد؟
مرد شاکی گفت: من مدارک و دلایلی دارم که حاضرم در محضر قاضی ارائه کنم.
مأمون تقاضای وی را پذیرفت و غلام را فرمود تا یحیی‌بن‌اکثم را به حضور بطلبد. قاضی حضور یافت. مأمون داستان به وی بازگو کرد و از او خواست که در این ماجرا قضاوت کند. قاضی گفت: اینجا دربار خلافت است نه محکمه‌ی قضاوت.
مأمون گفت: آن را به محضر قضا مبدّل کن.
قاضی گفت: در آن صورت باید مراجعین به اینجا بیایند و فعلاً نوبت خلیفه نیست! باید نخست به کار آنان بپردازم.
مأمون گفت: چنین کن!
و آنگاه دستور داد درهای کاخ را گشودند و آن روز دربار خلیفه، محضر قاضی شد.
چون نوبت به مأمون رسید، قاضی دستور داد به خلیفه اطّلاع دهند در محضر دادگاه حاضر شود. مأمون در حالی‌که غلامی وی را همراهی می‌کرد و زیراندازی در دست داشت، وارد شد. چون آهنگ نشستن کرد، قاضی دستور داد زیرانداز دیگری نظیر آن برای طرف دعوی بیاورند تا امتیاز و تبعیضی بین آن‌دو نباشد. دادگاه وارد رسیدگی شد. مدّعی دلایل و بیّنه‌ی کافی نداشت. قاضی از مأمون خواست تا بر برائت خویش سوگند یاد کند. مأمون سوگند یاد کرد. قاضی حکم بر برائت خلیفه و بی‌حقّی شاکی صادر کرد. چون دادگاه ختم دادرسی را اعلام کرد قاضی از جای برخاست و با تواضع در برابر خلیفه ایستاد و گفت: اینک من یک نفر عادی در مقابل خلیفه‌ام و نباید در بالای مجلس بنشینم.
مأمون دستور داد مبلغی معادل آنچه مدّعی مطالبه می‌کرد از مال شخصی خویش به وی بپردازند، نه از آن جهت که حقّی داشت بلکه برای جلوگیری از این توهّم که چون قاضی در دربار خلیفه قضاوت کرده ممکن است تحت نفوذ او واقع شده باشد و این در شأن خلیفه و قضای اسلامی نیست.»[۱۵]
این داستان واقعی نشان می‌دهد که حکّام غاصب و جائر زمان در جامعه‌ای که هنوز متأثّر از فرهنگ اسلامی بود نمی‌توانستند کاملاً خود را بیگانه و ناآشنا به حکومت حقیقی اسلام معرّفی کنند.

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدل و ظلم، عدالت

ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه

خلفای عبّاسی با آنکه خلافت را غصب کرده و با ستم حکومت می‌راندند، امّا در عصر آنان قاضیان از قدرت و استقلال بسیار برخوردار بودند. سیوطی در این مورد می‌نویسد:
«روزی در محضر قاضی ابوحازم بودم. مأموری به نام ظریف‌مخلّدی از سوی خلیفه‌ی عبّاسی المعتضدبالله وارد شد و گفت: امیرالمؤمنین فرمودند ما خبر یافته‌ایم فلانی ورشکست شده است و قاضی اموال او را بین طلبکاران تقسیم می‌کند. ما هم از او وامی طلبکاریم؛‌ لذا سهم ما را هم منظور بدارید.
قاضی گفت: از من به خلیفه بگوی آیا به یاد داری که چون مرا مسئول مهامّ قضا ساختی، گفتی من طوق این مسئولیّت را از گردن خویش برداشتم و به گردن تو گذاشتم؟ اکنون به مقتضای آن عهد و قرار، بر من روا نیست که جز با ارائه‌ی بیّنه و اقامه‌ی گواه چیزی از این اموال به تو تسلیم کنم.
ظریف مخلّدی پیام قاضی را به خلیفه رسانید. خلیفه دو تن از درباریان را فرستاد که در محضر قاضی به این امر شهادت بدهند. قاضی مجدّداً پیام داد: هرگاه آن دو گواه به محضر قضا حاضر شدند، من درباره‌‌ی عدالتشان تحقیق خواهم کرد. در صورتیکه عدالتشان محرز گردد، شهادتشان را خواهم پذیرفت، والاّ به مقتضای تکلیف شرعی خود عمل می‌کنم.
گواهان چون از این ماجرا آگاه شدند نگران به حضور خلیفه رفتند و التماس کردند که: یا امیرالمؤمنین،‌ اگر قاضی بر عدم عدالت ما حکم کند آبروی ما می‌رود و رسوا می‌شویم و برای شما هم خوب نیست. اگر ممکن است ما را از این مأموریّت معاف فرمایید.
خلیفه با شنیدن سخن آنان از حق یا ادّعای خویش صرف نظر کرد.»[۱۶]

کلیدواژه: قضاوت در اسلام، عدالت، حکومت

وظیفه‌ی پادشاه سلطنت است نه شهادت!

«روزی مَلِک کامل در دادگاه قاضی شرف‌الدّین اسکندرانی درباره‌ی قضیّه‌ای که مطرح بود به نفع یکی از طرفین شهادت داد. قاضی چون شهادت مَلِک را شنید و طبعاً به صحّت آن اطمینان نداشت، گفت: وظیفه‌ی مَلِک سلطنت است نه شهادت!
مَلِک که از این سخن قاضی دریافت که قاضی شهادت او را نپذیرفته است سخت برآشفت و گفت: من در این قضیّه شهادت می‌دهم. آیا شهادت مرا می‌پذیری یا نمی‌پذیری؟ بگو!
قاضی چون خشم مَلِک بدید، بی‌پرده و با صراحت تمام گفت: من شهادت تو را نمی‌پذیرم.
آنگاه چند لحظه خاموش ماند و سپس به سخن خود چنین ادامه داد: چگونه شهادت تو را بپذیرم در صورتیکه «عجیبه»، آن زن رقّاصه و آوازه‌خان، هر شب در حالیکه چنگ خود در دست دارد، آهنگ قصر تو می‌کند و بامدادان در حالیکه از شدّت مستی روی پای خود بند نیست و روی دست کنیزان به راست و چپ متمایل می‌گردد، از پلّه‌های قصر فرود می‌آید؟
مَلِک از این سخن خشمگین شد. به قاضی دشنام داد و از دادگاه خارج شد. قاضی چون این اهانت بدید، روی به حُضّار در مجلس کرد و گفت: مردم، شاهد باشید که من خود را از منصب قضا معزول ساختم و از امروز قاضی این شهر نیستم.
آنگاه از دادگاه خارج شد و آهنگ سرای خویش کرد. در این هنگام یکی از درباریان صدیق به نزد ملک آمد و گفت: مصلحت در این است که قاضی را به هر وسیله شده به دادگاه بازگردانی و از وی استمالت کنی؛ زیرا هم‌اکنون خبر کناره‌گیری او در شهر می‌پیچد و بی‌گمان مردم علّت آن را می‌پرسند و آنگاه پاسخ قاضی و آنچه بین شما رفته است و داستان زن خنیاگر شیوع پیدا می‌کند و چون این خبر به خلیفه در بغداد برسد، آبروی تو خواهد رفت.
ملک ناگهان به خود آمد و عظمت خطر را احساس کرد. بی‌درنگ از جای برخاست و آهنگ خانه‌ی قاضی کرد و چون وارد شد، زبان به عذر و پوزش گشود. قاضی نپذیرفت. ملک آنقدر عجز و لابه و اصرار کرد که قاضی از سر تقصیر وی درگذشت و بار دیگر به کار خویش بازگشت.»[۱۷]

کلیدواژه: عدالت در اسلام، قضاوت

از درخت‌هایش بگو

مظفرالدّین‌شاه از درباریان مخصوصاً امیربهادر که با مشروطیّت مخالف بود می‌هراسید و پیوسته سعی داشت که از وارد شدن در سیاست خودداری کند. مخبرالسّلطنه‌ی هدایت پس از بازگشت از سفر ژاپن در خاطرات خود می نویسد:
«شاه مایل است احوالات ژاپن را از من بپرسد. روزی در فرح‌آباد مرا خواست. در ایوان حرکت می‌کرد. جز سیّدبحرینی کسی نبود و از هم دور ایستاده بودیم. نوبتی به من نزدیک شده، گفت: ژاپن مجلس دارد؟
عرض کردم: هشت سال است شورای ملّی دارد.
شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و می‌ترسید اظهار کند. بقدری ملاحظه می‌کرد که هر وقت می‌خواستم از ترقّیّات ژاپن چیزی بگویم می‌گفت: از درخت‌هایش بگو!
در اوقات مرض شاه، یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و می‌بایست از ژاپن صحبت کنم، اما وارد سیاسیّات نشوم.»[۱۸]

کلیدواژه: بی‌تفاوتی، زندگی غیرسیاسی، مشروطه، مظفرالدّین‌شاه، خاطرات سفر

آنقدر گوشت کبک خورد تا مُرد!

حکومت‌های استبدادی سعی دارند که نویسندگان منتقد را که با آثار خود انسان‌ها را بیدار می‌کنند به استخدام خویش درآورند. نویسندگان آزاده و بشردوست حاضر نیستند که قلم را به خدمت حاکمان درآورند، امّا آنان که شجاعت ستیز با حاکمان زمان را ندارند به راحتی به استخدام حکومت‌ها درمی‌آیند. ایوان آندریویچ کریلوف (۱۷۶۹ – ۱۸۴۴) نویسنده‌ی روسی یکی از این نویسندگان راحت‌طلب بود که در عصر سلطنت تزارالکساندر حکایات طنزآمیز بسیار منتشر کرد. وی ابتدا در حکایات خود وضع آن زمان روسیه را به باد انتقاد گرفت و معایب حرص، حیله‌گری و پول‌پرستی بشر را برملا ساخت. دولت روسیه ابتدا او را مجبور کرد که از انتشار آن حکایت‌ها خودداری کند. کریلوف نویسندگی را رها کرد و به آموزگاری سرخانه و منشی‌گری پرداخت و اوقات فراغت خود را به ورق‌بازی و قمار می‌گذراند. مدّتی بعد حکومت روسیه از او خواست که با جمع‌آوری و نگارش حکایات غیرانتقادی، مردم را مشغول دارد و آن‌ها را سرگرم کند. کریلوف پذیرفت و مجموعه‌ای از حکایات بی‌ضرر (!!) منتشر ساخت.
ویل دورانت «در تاریخ تمدّن» خود پس از شرح زندگانی وی می‌نویسد:
«دولت روسیه که از محافظه کاری کریلوف سپاسگزار بود شغلی جهت حمایت از او در کتابخانه‌ی ملّی به وی داد، و او این شغل را با تنبلی و رضایت حفظ کرد تا آنکه روزی در سنّ هفتاد و پنج سالگی بیش از اندازه گوشت کبک خورد و درگذشت.»[۱۹]

کلیدواژه: مدح و چاپلوسی، انتقاد، نویسندگی، اطاعت و تبعیت، همکاری با ظالم


  1. منبع این مجموعه: هزار و یک حکایت تاریخی (جلد ۲)، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، چاپ ششم، اسفند ۷۴، انتشارات قلم.
  2. دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص۲۴٫
  3. همان.
  4. کیهان هوایی، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۶۶٫
  5. ابوالفرج اهرون (ابن‌العبری)، تاریخ مختصر الدّول، ص۲۷۰٫
  6. محمود حکیمی، تاریخ تمدّن (ویژه‌ی نوجوان)، شرکت انتشار، ج ۸: «انقلاب کبیر فرانسه».
  7. محمود مستجیر،‌ هزار نکته، ص ۱۸۴٫
  8. کیهان هوایی، ۱۹ آذر ۱۳۶۵٫
  9. خواجه کمال‌الدّین، کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  10. کردار و گفتار محمّد(ص)، ص۹۴٫
  11. ابن خلّکان، وفیات‌الاعیان، ج ۲، ص ۱۰۲ به نقل از دکتر غلامحسین یوسفی، روان‌های روشن، انتشارات یزدان، تهران ـ ۱۳۶۳، ص ۱۲۵٫
  12. مجموعه‌ی لطایف، ص ۱۳۶٫
  13. احمد سروش، مجموعه‌ی لطایف، مؤسسه‌ی مطبوعاتی شرق، تهران ۱۳۴۴، ص ۷۳٫
  14. مجلّه اطّلاعات هفتگی، شماره‌ی ۲۳۴۷، ۳۱ تیر ۱۳۶۶٫
  15. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیر ماه ۶۶٫
  16. سیوطی، تاریخ‌الخلفاء، به نقل از مقاله‌ی استاد مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  17. مصطفی کتیرایی، «نگرشی تازه به تاریخ اسلام»، مجلّه‌ی شایسته، تیرماه ۱۳۶۶٫
  18. مهدیقلی خان هدایت (مخبرالسّلطنه)، گزارش ایران، نشر نقره، تهران ـ ۱۳۶۲، ص ۱۶۳٫
  19. ویل دورانت، تاریخ تمدّن، ترجمه‌ی فارسی، ج ۱۱، ص ۸۷۱٫
// // ?>